رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Masoomeh.ir

علی باش فاطمه ات میشوم| Masoomeh.ir

پست های پیشنهاد شده

نام رمان:علی باش فاطمه ات میشوم

نویسنده: Masoomeh.ir | معصومه ایرانپور کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع :مذهبی، عاشقانه،ایرانی.

خلاصه:دختری چادری و پسری مذهبی که معجزه های زیادی تو زندگیشون اتفاق می افته.سعی در این رمان اینکه،حضور خداوند و در تمامی لحظات زندگیمون حس کنیم.دختر پسر داستان هم به این موضوع معتقدند.و میدونن که خدا همیشه هواشون رو داره.

سخنی از نویسنده:امیدوارم شروع خوبی باشه.این اولین نوشتمه.پایان خوش :)

ویرایش شده در توسط Masoomeh.ir
  • تشکر 7
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان ) درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوا تاریکه تاریک بود.ولی حاله از نورهای سفید و زرد و بنفش توش پیدا میشد.یه جای رویایی!انگاری که از سطح زمین چند هزار متر فاصله داشتم.صداهای عجیبی تو محیط اطراف اکو میشدن.رفتم جلوتر.رسیدم به لبه ی جایی که ایستاده بودم.
لب پرتگاه!خدایا خودمو بندازم؟ یانندازم؟
یه حسی غیر قابل توصیف بود .اصلا نمیدونستم چیکار کنم.
یه صدایی از درونم گفت:
-بنداز حس خوبیه،معلق بودن رو هوا...
یه حس عجیب داشتم.ولی هر چی بود ترس نبود.حس میکردم بپرم هیچیم نمیشه.پامو برداشتم که خودمو پرت کنم یه صدایی مثل صدای آلارم گوشیم اومد.چشمامو باز کردم.همش خواب بود.ینی تعبیر اون پرتگاه چی بود؟امروز نتایج کنکور میومد.خوب زده بودم تا جایی که می دونستم ولی بازم شک داشتم.صدای آلارم گوشیم زیادی رو مخم بود.خاموشش کردم و پهلو به پهلو عوض شدم.یعنی سرنوشتم چی میشه؟!به افکار پوچ خودم نیشخند زدم.خب قرار بود چی بشه؟!یا خراب کرده بودم،یا هم که خوب زده بودم.استرس معنای زیادی برام نداشت.از همون بچگی!به جورابایی که دیروز یادم رفته بود از پام درشون بیارم نگاه کردم.انگشتامو توش تکون دادم و خندیدم چقدر باحال بود. 
مامان:معصومه،معصومه؟!دختر هنوز خوابی؟خب معلومه خانوم تا نصف شب میشینه پای گوشی خب مسلما الانم خواب مونده دیگه...پاشو امروز نتایج کنکور و میدن پاشو یکم چیز میز بخور رتبتو دیدی غش نکنی!
صدای مامانم بود.همش غر میزد.هنوزم نمیدونست من بیدارم چون پشت سر هم نطق میکرد...!
-مری جون نتایج بعد از ظهر گذاشته میشه تو سایت.بگو پاشو خونه رو تمیز کن چرا الکی خودتو خسته میکنی؟!
مامان:آدم نمیشی چیکارت کنم؟
دراز کشیدن دیگه جایز نبود.با کش و قوسی به بدنم و خمیازه ی نه چندان کوتاه به سمت سرویس بهداشتی رفتم.صورتمو شستم و تو آینه به خودم نگاه کردم.کنکور زیادی لاغرم کرده بود.شب و روزم شده بود درس.نه مهمونی رفتنی نه چیزی.بیخیال آنلیزم شده و در و باز کردم و با تلوزیون روشن که هیچکی نگاهش نمیکرد روبه رو شدم.

 

ویرایش شده در توسط Masoomeh.ir
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرمو چرخوندم و هانیه رو دیدم.
-سلام تو کی اومدی؟
با دیدنم همچین از گردنم آویزون شد که حس کردم گردنم در حال خرد شدنه 
هانیه:سلاام بر تک دانه خواهرم.همین الان،خاک بر سرت الان از خواب بیدار شدی؟
با دست کنارش زدم و سلانه سلانه به اتاق رفتم.
-ببخشید دیگه مرغ سحرگاهی که نیستم..
هانیه:یعنی من مرغ سحرگاهیم الان؟
-اگه به مرغ سحرگاهی بر نخوره البته.
همراه من وارد اتاق شد و خودش و انداخت رو تخت.
-آروم حیوون تخته ها ترامبولین نیس.
خودش و یکم جمع و جور کرد و با دهن کجی گفت:
هانیه:خب بابا.خسیس.
بالشت کنار تختمو پرت کردم طرف صورتش.
-واسه چی صبح زود تلپ شدی رو سرم؟خونه ندارین شما؟خاله صبحونه نداده اومدی اینجا کوفت کنی؟
دستشو آورد بالا و گفت:
هانیه:اووو.یکی یکی سوالاتو بگو همشو یجا که نمیتونم جواب بدم.
گوشیمو از رو عسلی برداشتم و در حال که داشتم رو صندلی میز درس که از فردا میشد میز کار،نشستم.به این فکرم یه نیشخند زدم و گفتم:
-بنال
هانیه:چته تو؟
یه نگاه بهش کردم که فهمید امروز حوصله ندارم،
هانیه:خب بابا فهمیدیم حوصله نداری چرا پاچه ی آدم و میگیری؟
-البته اگه بشه بهت گفت آدم.
همون لحظه دیدم یه تماس بی پاسخ دارم.
با تعجب رفتم تو مخاطبین.کم پیش میومد من تماس بی پاسخ داشته باشم.چون همیشه گوشیم عضوی جدا ناپذیر از کنارم بود.
با دیدن اسم فاطمه لبخند دلنشینی رو لبم نشست.
هانیه:آهای ریاضی! لبخندای بودار میزنی.کیه که لبخند به لب دختر خاله ی سگ اخلاق ما آورد؟خدا پدرشو بیامرزه.
بهش اهمیت ندادم.میدونستم خودشم میدونه من اهل این کارا نیستم.
دکمه ی تماس و زدم و گوشی و گذاشتم رو گوشم.
یه بوق.دو بوق.و تو سومین بوق برداشت.
فاطمه:سلام معصومه جونم.
-سلام عزیزم. خوبی؟!
فاطمه:شکر خوبم تو چطوری؟
-خوبم خدارو شکر.راستی زنگ زده بودی جواب نداده بودم ببخشید دیروز دیروقت خوابیدم فکر کنم صبح زنگ زدی نشنیدم.
فاطمه:آره.میخواستم رتبتو بپرسم.
-هنوز که نتایج نیومده اومد بهت میزنگم میگم.
همون لحظه هانیه رو دیدم که از اتاق رفت بیرون.
فاطمه:باشه پس من قطع کنم چون امروز قراره برم انتشارات دنبال کارای کتابم.
تو نویسندگی همتا نداشت.تا حالا چهارتا کتابش هم به چاپ رسیده بود.این پنجمین کتاب بود.
-عه به سلامتی انشالله.
فاطمه:ممنون. من دیگه برم اطلاع رسانی یادت نره؟
-نه عزیزم خیالت تخت برو به کارت برس.
فاطمه:مرسی خداحافظت
-خدا نگهدار
گوشی و قطع و یه نگاه به ساعت کردم.ساعت یازده بود.دلم داشت از گرسنگی ضعف میرفت.از رو صندلی پاشدم و به سمت آشپزخونه رفتم.هانیه نشسته بود سر میز و داشت کاکائو میخورد.

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 -نخور لامصب چاق میشیا.تازه رو فرم اومدی.
همونطور که داشت لقمه ی آغشته به کاکائو رو میزاشت تو دهنش گفت
هانیه:برو بابا.کی میتونه از این خوشمزه بگذره که من بتونم؟هوم؟
-اصلا استرس نتایج و اینارم نداری دیگه؟!
هانیه:خوردنمان را عشق است،استرس کیلویی چند؟
حرف زدن باهاش فایده نداره.همیشه این طور بود.یک دنده و لجباز.
نشستم پشت میز و پنیر و گردو رو توی نون گذاشتم و خوردم.
هانیه:شبیه پنیر شدی از بس پنیر خوردی بسه دیگه.
-آخه تورو.... 
صدای مامانم نزاشت حرفمو ادامه بدم.
مامان:معصومه بیا این گوشیت خودشو کشت.
-اومدم اومدم.
بدو بدو به سمت گوشی رفتم و برداشتمش.
با دیدن شماره ی ناشناس برق از سرم پرید.این دیگه کیه؟دکمه رو کشیدم و گوشی و گذاشتم رو گوشم.
-بله؟
شخص پشت تلفن:سلام معصومه خانوم.
صدا،صدای یه پسر بود و اگه این رو فاکتور بگیریم اصلا اسم منو از کجا میدونست؟ 
صداش بند افکارمو پاره کرد.
شخص:الو هستین؟
-بله بفرمایید،امرتون؟
شخص:منو نشناختین؟
-نه!باید بشناسم؟
شخص:مهدی ام.
یه لحظه ماتم برد.مهدی دیگه کیه؟مهدی..مهدی..مهدی،آهان مهدی.
-بله بله شناختمتون خوب هستین؟خانواده خوبن؟
مهدی:خوبم خیلی ممنون.ببخشید مزاحم شدم.میخواستم ببینم از هانیه خبر دارین؟
آهان.پس بگو خانوم چرا صبح زود تلپ شده رو سرم.بازم گند بالا آورده.
-بله الان پیشمه ولی مشکلی پیش اومده؟
مهدی:والا مشکل که چی بگم.دیروز بهش گفتم میری کتابخونه زود برگرد.اونم یکم دیرتر از وقتی که گفته بود برگشت خونشون.نگرانش شدم.بهش زنگ زدم و یکم باهاش تند رفتار کردم.به همین خاطره که امروز جواب تلفنمو نداد.میخواستم بگم اگه ممکنه یکم باهاش حرف بزنین و بگین که منم تقصیری نداشتم.
لبخندی رو لبم نشست.خیلی همو دوست دارن.ولی غیرتی شدنای مهدی یکم هانیه رو میرنجونه.برنامه ی همیشگیشونه.باهم قهر میکنن بعدش این و اونو واسطه میکنن.چون دوری همو نمیتونن تحمل کنن.
-چشم من باهاش حرف میزنم ولی شمام متوجهین که زیادی بهش سخت میگیرین؟
مهدی:چیکار کنم؟اون تنها کسیه که دارمش.از روز اولم بهش گفتم.من کسی رو بخوام دیگه تا آخر میخوامش.به هیچ وجه ازش دست نمیکشم.
یه لحظه.فقط یه لحظه به رابطشون حسودیم شد.مشکلی که نداشت.داشت؟
-به هرحال من سعی خودمو میکنم.الانم اگه کاری ندارید برم پیشش زیادی تنها نباشه.
مهدی:بله بله درست میگین بازم میگم. ببخشید مزاحم شدم خدا حافظتون.
-خواهش میکنم.خدا نگهدار.
گوشی و قطع کردم و با لبخندی موزیانه که ناخواسته بود به آشپزخونه رفتم.
نشسته بود و داشت دره قندون و میچرخوند.خیلی آروم رفتم نشستم تا متوجهم نشه.البته سر و صداهم میکردم نمیفهمید چون غرق در فکر بود.
دستامو آوردم بالا و کوبیدم رو میز.
-پــــــــــخ
یه جوری از جاش پرید که من یکم خودمو کشیدم عقب.
هانیه:مریض.روانی.موجی.بیشعور.زهرم ترکید.
با صدای بلند و از ته دل خندیدم.
هانیه:کوفت و مرض باهم،هر هر واسه چی میخندی؟
-خیلی خب خیلی خب پاچمو نگیر پاشو چادر مادرتو سر کن بریم یکم بگردیم.
هانیه:خله تو هنوز صبحونه نخوردی که؟؟
-ولش بابا میریم حالا یه چیزی هم تو رگ میزنیم دیگه.
هانیه:باشه تو برو آماده شو من سفره رو جمع میکنم.
-آ قربون دستت.
با قدمای بلند خودمو به اتاق رسوندم.روسریه گل گلیمو سرم کردم و یه مانتوی راحتی که تازه خریده بودمش پوشیدم.تو آینه ی قدی اتاق به خودم نگاه کردم.این تیپم ناجور یه چیزی کم داشت.اونم چیزی نبود جز چادر مشکیم.
از پانزده سالگیم انتخابش کرده بودم.عضوی جداناپذیر از دل و جانم بود.چادر مدل عربیم و سرم کردم و باز خیره ی خودم شدم.قیافم متوسط بود.نمیشد گفت زشت.ولی معمولی بودم.بیخیال آنالیز خودم شده و کیفمو برداشتم و به طرف پذیرایی راه افتادم.
مامان:کجا به سلامت؟
-با هانیه میریم یه گشت بزنیم حال و هوامون باز شه.در جریانی که با دیدن نتایج کنف میشم.
مامان:خیلی خب برین به سلامت ولی زود برگرد باباتو که میشناسی؟
-چشم بله ایشونو میشناسم به عالم و آدم مشکوکن.
مامان:معصومه!
دستمو گذاشتم رو دهنمو سرمو خم کردم.یعنی من تسلیم!
رفتم سمت آشپزخونه.
-هانیه؟بیا دیگه.یه جوری باشه که بتونیم حداقل سه ساعت بگردیم ها.
هانیه:اومدم اومدم.
باهم به سمت بیرون رفتیم و کفشامون رو پوشیدیم.بلافاصله از خونه خارج شدیم.تصمیم گرفتیم یکم پیاده روی کنیم.که خب تو این هوای گرم یکم دیوونگی به حساب میومد!رسیدیم به بازار تبریز.
-هانیه بریم یکم مغازه هارو نگاه کنیم بعد غذا بخوریم و بریم آبرسان.هوم؟
هانیه:آره بریم عالیه.
با قدم های کوتاه داشتیم مغازه هارو از ویترین دید میزدیم.ولی هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد.اون تو فکر مهدی بود و من..من تو فکر کی بودم؟
یه دفعه یاد مهدی افتادم.

 

ویرایش شده در توسط Masoomeh.ir
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-هانیه؟میگم از مهدی آقا چه خبر.
و من دیدم که با این سوالم به تته پته افتاد.
هانیه:خب...خب چیز خبر ندارم ازش.
سرشو انداخت پایین.
-اونوقت میتونم بپرسم چرا؟
کل ماجراهایی که از دهن مهدی شنیده بودم و بهم گفت.
منم جوری که انگار بی خبرم گفتم
-خب که چی؟بهش حق نمیدی؟اون نگرانته.میفهمی؟خود تو نگرانش نمیشی؟
هانیه:نگرانش بشم هم دلیل نمیشه سرش داد بزنم.
-هانیه تو که اینقد بی منطق نبودی؟ترس از دست دادن اون اگه واسه تو واهمه باشه،واسه اون یه کابوسه.خودت هم خوب میدونی روت چقدر غیرت داره!
هانیه:خب آره ولی م....
صدای زنگ گوشی ای که از اول بیرون اومدنمون دستش بود در اومد و باعث قطع کردن حرفش شد.
-کیه؟
هانیه:مهدیه،چیکار کنم؟
-جواب بده خب میخوای چیکار کنی!من میرم اونورتر منتظرتم.
با قدمهای تند خودمو به روسری فروشی ته بازار رسوندم.روسریای گل گلی که من عاشقشون بودم!انقدر محو روسری های توی ویترین شده بودم که با صدای یه غریبه که صدام میزد ترسیدم.دستم و روی قلبم گذاشتم و با چشمای قلمبه شده نگاهش کردم.
-بله امرتون؟!
پسر:من معذرت میخوام که ترسوندمتون!میخواستم بگم این گردنبند از کیفتون افتاد!
به دستی که برای دادن گردنبند بالا آورده بودش نگاه کردم.آره!حق داشت!این گردنبند اهدایی از برادرم برای قبولی تو المپیاد ریاضی بود!
پسر:خانوم؟خانوم؟
-بله بله ببخشید،خیلی ممنون از لطفتون این گرنبند خیلی برام عزیزه!بی نهایت ممنونم!
پسر:خواهش میکنم!بفرمایید.
گردنبند و داد و روی پاشنه ی پاش چرخید و رفت.
گردنبندی که یه ساعت از اون مدل قدیمیا بهش وصل بود و انداختمش تو کیفم.به مسیر رفتن پسر نگاه کردم.
تو تموم مدت صحبتش باهام اصلا به صورتم نگاه نکرد!خیلیم عجیب نبود!با اون پیراهنی که دکمه شو تا آخر بسته بود و باشلوار پارچه ای سیاهش نشون میداد که آدم درستیه!اگه این رفتارو نمیکرد جای تعجب داشت!به کل هانیه رو یادم رفت.هرچی گشتم نتونستم پیداش کنم.گوشیمو از کیفم در آوردم و بهش زنگ زدم.
هانیه:الو؟سلام معصومه ببین مهدی زنگ زد مجبور شدم برم جایی که گفت.
-زهر مارو سلام،بیشعور کثافت من چه غلطی بکنم الان؟!
صدای خندش از پشت تلفن حرصمو چندین برابر کرد!
-ای رو آب بخندی بی ملاحظه ی بی فرهنگ . منو اینجا کاشتی خودت رفتی با مهدی جونت ددر؟قبلنا حداقل خجالت کشیدن تو مرامت بود دیگه خدارو شکر اونم کلا یادت رفته.من الان کجا برم؟هان؟
هانیه:نفس بگیر آبجی سکته میکنی رتبه ی کنکورتو نمیتونی بفه...
هردومون باهم گفتیم:وای وای رتبه ی کنکور!
-واویلا! حتما تا الان نتیجش اومده!من میرم خونه توهم هرجوری میخوای خودتو برسون دیگه من نمیدونم!
هانیه:باشه تو برو منم به مهدی بگم بیام. خداحافظ.
-خداحافظت.
گوشی رو قطع کردم و عرقای روی پیشونیم و با دستم گرفتم.رفتم سمت ایستگاه اتوبوس.خلوت بود!البته جای تعجب نداشت.ساعت دو بعد از ظهر خب معلومه خلوت میشه!کیفم و روی شونم جابه جا کردم و سوار خط واحد شدم.بعد از پانزده دقیقه رسیدم سر خیابونمون.بقیه ی مسیر و پیاده رفتم.ازبس حواسم پرت بود کوچه رو اشتباه رفتم!
-حواست کجاست دختر؟کجا داری میری؟سربه هوا!
از دست خودم حرصی شدم.رسیدم دم در خونمون.با کلیدی که یه یاحسین بهش آویزون کرده بودم در خونه رو باز کردم.هول هولکی کفشامو در آوردم و وارد خونه شدم.تو نگاه اول یادداشت روی جا کفشی رو دیدم.
(سلام.ما داریم میریم خونه ی مادر بزرگت.اگه واسه شام موندیم خبرت میکنم)
بیخیال یادداشت شدم و خودم و به آشپزخونه رسوندم.شیر آب و باز کردم و دستم و زیرش گرفتم و از آب پر و گردنم و خم کردم که ازش بخورم!مامانم همیشه از دست این عادت من حرص میخورد.هی میگفت دختر آخر یه مرضی از دست این بهداشت و رعایت نکردنت میگیری!منم در جوابش فقط لبخند دندون نمایی میزدم و محل نمیزاشتم!
دویدم سمت لپ تاپ و روشنش کردم.تا لپ تاپ روشن بشه چادرمو از سرم در آوردم و پرتش کردم روی دسته ی مبل کناریم.صدای روشن شدن لپ تاپ و که شنیدم سراسیمه به طرفش رفتم.وارد سایت شدم و رمز ورود و اطلاعات شخصیم و زدم.چشمامو بسم و زیر لب آیت الکرسی رو خوندم.تموم که شد چشمامو باز کردم.با چیزی که دیدم عکس العملم فقط جیغو داد میتونست باشه.
-خدایا مرسیـــــــــــــــی.هـــــــــــــــورا.
جیغ میزدم و بالا پایین میپریدم.نمیتونستم باور کنم واسه ی همین دوباره به صفحه ی کاپیوتر نگاه کردم!
داوطلب معصومه ایران منش با رتبه ی دویست از منطقه ی یک.
زود گوشی و برداشتم و به مامانم زنگ زدم!بعد از سه بوق متوالی گوشی رو برداشت.
مامان:بله؟
-مـــــــــــــــامـــــــــــــــان.باورت میشـــــــــــــــه.
مامان:چیه!چیشده دختر چرا جیغ میکشی گوشم کر شد!
-مامان رتبم سه رقمی شـــــــــــــــده.
مامان:خب به سلامتی حالا چند؟
-دویست.
مامان:خدارو شکر.مبارکه دخترم.پس من به بابات زنگ میزنم و میگم رتبتو.خودتم آماده شو بیا خونه ی مادر بزرگت.
-مامان جان.اولا الان ساعت پنج شده.بابا هم این موقع اجازه نمیده پام رو از خونه بیرون بزارم چون هم خلوته و هم خطر داره.ثانیا خب من واسه چی بیام اونجا؟میمونم خونه شما خودتون بیاین.من فعلا میخوام برم رتبه ی دوستام و بپرسم ببینم اونا چیکار کردن.
مامان:اوه دختر نفس بگیر هی پشت سرهم نطق میکنی!باشه شما برو فوضولیتو بکن.خداحافظ.
-خدانگهدارت.

 

لباسایی که روی دسته ی مبل پرتشون کرده بودم و برداشتم و با خوشحالی به سمت اتاقم رفتم.لباسارو که مرتب کردم گوشی رو برداشته و به همه ی دوستام زنگ زدم و یکی یکی رتبشونو پرسیدم!همشون گل کاشته بودن!البته کم هم نبودن زنگایی که به گوشی من میزدن.
هانیه که رتبش معلوم بود!انقدر به هنر علاقه داشت و البته استعداد بی نظیر که به شخص من میدونستم رتبش محاله چهار رقمی باشه.اونم با رتبه ی سیصد و پنجاه نشون داد که علاقه و استعدادش تو رشته ی هنر خیلی زیاده!مطمئنا شوهر خالم که برام حکم پدر و داشت با شنیدن این خبر خیلی خیلی خوشحال میشد.
البته خب هانیه برای رسیدن به رشته ی مورد علاقش همیشه تحت فشار بود.چون با مخالفتای پدر و مادرش شدیدا روبه رو بود.مثل من!
از بچگی نمرم تو ریاضی همیشه عالی بود!یادم نمیاد تو امتحان ریاضی کم بگیرم.خب حفظیاتم هم بد نبود!ولی به جرئت میگم که از درسایی مثل ادبیات و زیست و زمین شناسی به شدت متنفر بودم!شاگرد زرنگ به حساب میومدم ولی هیچکس هیچوقت نفهمید که من موقع حفظ کردن درسا چقدر عذاب میکشیدم.از دوم راهنمایی بود که فهمیدم من علاقه ی وافری به گم شدن تو اعداد دارم!سوم راهنمایی که شروع شد تصمیم رو گرفتم!من باید یک دبیر ریاضی میشدم!روز و شبم شده بود ریاضی، فقط ریاضی حل میکردم و با این کار جالبه که آروم هم میشدم!هرچی بیشتر حل میکردم،بیشتر علاقه و مهارت پیدا میکردم!تو انواع عکسام المپیادا شرکت میکردم و تو اکثریتشون مقام میاوردم.ولی این خوشی من دوام نداشت!بلاخره سوم راهنمایی تموم شد و وقت انتخاب رشته رسید.خوب یادمه اون روز رو:
-چرا نمیخواین بفهمین؟بابا من به تجربی علاقه ندارم و تو انسانی هم استعداد ندارم.بابا خب من ریاضی رو دوست دارم چرا نمیزارین ریاضی فیزیک بخونم؟
بابا:برادرت خوند دیدیم چیشد.توهم میخوای بیکار بمونی که چی؟
-بابا مگه داداش الان بیکاره؟اون که معلمه و داره درسشو میده.خب چی از این بهتر؟
مامان:من نمیزارم ریاضی فیزیک بخونی.به هیچ وجه!
-منم تجربی نمیخونم.به هیچ وجه.
روزای خیلی سختی بود برای منی که تو توان و مقابله با والدینم خیلی ضعیف بودم.انقدر التماسشون کردم که راضی شدن من ریاضی فیزک بخونم.دبیرستان و خیلی خوب تموم کردم با نمره های عالی!تو این یه سال کنکورم تصمیم جدی گرفته بودم که با رتبه ی خوب قبول شم.ولی خب زیاد از خودم راضی نبودم من میخواستم دو رقمی بیارم ولی خب نشد و رتبم سه رقمی شد!
صدای زنگ خونه بند افکارم رو پاره کرد!هرکسی بود از اعضای خانواده نبود چون اونا کلید دارن.با احتمال دادن به اینکه غریبه باشه چادرم رو سرم کردم و رفتم.خب احتیاط شرط عقله!به تصویر آیفون که نگاه کردم،تصویر خالم و دیدم!
گوشی رو برداشتم و گفتم
-سلام خاله بیاین تو.
درو باز کردم و رفتم تا یه لباس مناسب بپوشم.زود یه تونیک بلند و روسری سرم کردم و بیخیال تعویض زیرشلواریم شدم! رفتم پایین و دیدم همگی اومدن خاله و شوهر خالم و پسر خالم حامد و هانیه!
-سلام خیلی خیلی خوش اومدین.
همه سراشون به سمت من چرخید.
شوهر خالم:سلام دخترم،تنهایی؟
-آره تنهام عمو بابام  الاناس که مامانمم بردارن و بیان.
حامد:چطوری ریاضی؟
حامد اکثر اوقات ریاضی صدام میکرد.از این حرفشم همیشه خندم میگرفت!
-ممنون خوبم.
عمو:شیرینی رتبت کو پس؟اومدیم بخوریما نا سلامتی!
-کسی که باید شیرینی بده شمایینا.
حامد:حالا به اونم میرسیم.شما فعلا شیرینی مارو بیار.
-بله بله چشم الان میارم.
با خنده به سمت آشپزخونه رفتم.چهارتا پیش دستی و همراه با چنگال برداشتم و گذاشتمش روی میز غذاخوری.بعد چیدن شیرینیا توی ظرف مناسب،برداشتمشون و بردم تو هال. با دیدنم هانیه بلند شد و تو تعارف شیرینی کمکم کرد.بعد از تموم شدن پذیرایی نشستم روی مبل کناری هانیه.
-خب هانیه چی میخوای بزنی؟
هانیه:میخوام هنر دانشگاه اصفهان و بزنم.
-بهترین کارو میکنی،دانشگاه هنر اصفهان اولین دانشگاه هنر ایرانه.با رتبه ی خوبی هم که تو داری خب کار عاقلانه ای میکنی.
همون لحظه صدای در اومد که نشون دهنده ی اومدن مامان و بابا بود!
بابا به محض رسیدن بغلم کرد و تبریک گفت!بعد از اینکه اونا اومدن من و هانیه رفتیم تو اتاق.
                                                * * * * * * * *
-دبیری تهران.
بابا:بابا جون خب تبریز خودمون که دبیری داره!
-بابا تبریز و تهران یکین؟نه خدایی یکین؟
بابا:من دختر تک و تنها رو نمیفرستم تهران.
-خب شمام بیاین،اصلا شما چرا اینطوری میکنین؟من هر وقت میخوام برم دنبال علاقم هی یه بهونه میارین یعنی چی؟
بابا:باشه همون دبیری تهران و بزن تا بفهمی ما به خاطر خودت میگیم.
خلاص!دبیری فنی تهران و زدم!
بلاخره به آرزوی دیرینم رسیدم!دبیری ریاضی اونم تو تهران.تو پوست خودم نمیگنجیدم. بعد از گذشت دو سه ماه نتایج اومد و من به مصاحبه دعوت شدم.اسمم اومد!

ویرایش شده در توسط Masoomeh.ir
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز روز مصاحبه بود و من برای اولین بار تو عمرم از استرس داشتم پس می افتادم!
مامان:دختر چرا اینقد بی تابی میکنی؟بیا برو وسایلاتو بردار الاناس که بابات زنگ درو بزنه ها.
-دست خودم نیست مادر من!اصلا نمیتونم یکجا بشینم.وای اگه قبول نشم چی؟
مامان:نفوس بد نزن دختر!انشالله که قبول میشی.
همون لحظه صدای زنگ در اومد.کوله پشتی و کیف دستیم و برداشتم و از زیر قرآنی که مامان برام گرفته بود رد شدم.مامانمو بغل کردم ولی نزاشتم بوسم کنه!از بچگی هم از بوس کردن بدم میومد!با بسم الله رفتم بیرون و سوار ماشین بابام شدم.پدرم مرد خوبی بود!شاید زیادی خط قرمز توی زندگیش بود.ولی خب این خط قرمزها برام قابل احترام بودن!چون همشون برگرفته از تعالیم دینی چندین و چند ساله ی پدر شصت سالم بود!
درسته خیلی از اوقات از این همه محدودیت به ستوه می اومدم،ولی خب یکم که فکر میکردم میدیم حق بااوناس.هرچند که بازم میدونم بعضی از محدودیتاش سره چیزای خیلی جزئی بود.انقدر غرق شده بودم تو خودم که تازه متوجه شدم پدرم صدام میزنه.
-جانم؟صدام زدی؟
بابا:گفتم اون فلاسکو بردار برام یه چایی بریز.
-به روی چشم.
لیوانای گل گلی مامان رو که گذاشته بودتشون توی سبد برداشتم.چای رو تا نصف لیوان پر کردم و دادم دست بابا.
به زندگیم فکر کردم.زندگی ای که احساس میکنم نهایت خوشیش و بهم نشون داد.بایدم این عقیده رو داشته باشم. من معصومه ایرانمنش دختری که چهار سال جنگید داره به هدفش میرسه!هدفی که فقط چن ساعت تا رسیدنش مونده.از وقتی یادمه تو زندگیم فقط چند تا چیز از خدا خواستم.یکیش رسیدن به یه جایی تو رشته ی ریاضی بود.دومی یه زندگی دینی و مطابق با اصول دین و اسلام،سومی هم درست بودن اعمالم بود.
تو زندگی رو بعضی از چیزا خیلی تاکید داشتم.یعنی میشه گفت خیلی از خیلی.یکیش نماز بود بعدی هم حجاب.
نمیدونم چرا و چجوری!ولی عاشق دوتاشون بودم و برای هر دو احترام خاصی قائل بودم.فقط الان از خدا یه زندگی آروم و پر از آرامش میخواستم. آدم آنچنان احساساتی نبودم،ولی متنای احساسی خوبی مینوشتم که از طرف دوستام و والدینم مورد توجه قرار میگرفتن.معتقد بودم و هستم که خدا به من چندتا استعداد داده،نوشتن...حل کردن...و خیلی چیزای دیگه که فکر میکنم از بین اون خیلی چیزا فقط این دوتا مهمن.چشمام داشتن بسته میشدن.سرم هم به شدت درد میکرد.سرم و تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمام و بستم.
بابا:معصومه؟معصومه؟!
صدای پدرم منو از خواب ناز و شیرینم که نمیدونستم چقدر طول کشید بیدار کرد.
-سلام!رسیدیم؟
بابا:آره پیاده شو یه عصرونه ای چیزی بخریم بخوریم بعد بریم دنبال هتل.
چشمامو مالیدم و به اطراف نگاه انداختم.اینجا کجا بود؟به نظر میرسید جای شلوغی بود.خم شدم و از صندلی عقب چادرمو برداشتم و پیاده شدم.کیفمو روی دوشم جابه جا کردم و چادرمو سرم کردم.تو شیشه های ماشین خودمو نگاه و روسریمو مرتب کردم.همراه بابام وارد یه رستوران شدیم.شلوغ بود.ولی خب جای خوبی بود.دیواراش مدل چوبی و صندلی هاشم چوبی بودن.آدم احساس میکرد وارد جنگل شده!غذارو همراه پدرم سفارش دادیم و بعد از خوردن راهی هتل شدیم.
                                                
                                            ***********
مسئول دانشگاه:معصومه ایرانمنش؟
-بله؟منم.
مسئول:بفرمایین نوبت شماست.
با صلوات و خوندن آیه الکرسی به سمت جایی که دختر پسرهای جوون ازش بیرون می اومدن رفتم.در زدم و با صدای بفرمایید یه مرد بسم الله گفتم و رفتم تو.
مرد:درو لطفا ببندین.
بی هیچ حرف اضافه ای در قهوه ای رنگ و بستم و به سمت صندلی ای که روبه روی مرد بود حرکت کردم.نشستم و سرم و انداختم پایین. مرد مشغول زیر و رو کردن ورقه هایی که روی میزش جا خوش کرده بودن،بود.
مرد:ببخشید اسمتون؟
-معصومه ایرانمنش.
مرد:کد ملیتونم.........هستش؟
-بله.
مرد:خیلی خوب من تا مشخصاتتون رو مطالعه میکنم شما آماده شین تا به سوالا پاسخ بدین.
-چشم.
اون مشغول دیدن پروندم شد و منم مشغول دیدن اتاق مرد تقریبا پنجاه ساله ی روبه روم.موهاش جو گندمی بود و تیپش حزب اللهی!
دو تا تابلوی خیلی قشنگ که معلوم بود روشون خیلی کار شده و نام امام حسین و حضرت زینب روش حک شد بود به دیوار پشت سرش آویزون بود.بدون اینکه بقیه ی اتاق و آنالیز کنم چشمم روی بنر ها ثابت موند.آخ که من چقدر این دو شخصیت معصوم و پاک ودوسشون داشتم.نا خودآگاه لبخند رو لبم جا خوش کرد.
با صدای سرفه ی مطلحتی مرد برگشتم و بهش نگاه کردم.
مرد:به چی اینجوری خیره شدی دخترم؟
نا خود آگاه از دهنم پرید.
-امیری حسین و نعم الامیر.
لبخند محوی رو صورتش نشست.انکار که از گفتم راضی بود.ولی خب من که از روی قصد نگفتم.دست خودم نبود.امام حسین برام یه چیز دیگه بود.
مرد:خب از اولین سوال شروع میکنیم.
-بفرمایین.
شروع کرد و سوال هارو پرسید.از احکام دینی گرفته تا مسائل سیاسی و اقتصادی.البته تا حدودی ها!چون خب من که سیاست مدار نبودم مسائل سیاسی و اقتصادی و بدونم!والا! 
مرد:خب موفق باشی دخترم،انشالله که بتونی پیش خدا رو سفید بشی.
-خیلی ممنونم.
دسته ی کیفمو محکم تو دستم فشار دادم و از تو اتاق مصاحبه خارج شدم.اوووف چقدر سخت بود.البته نه سوالایی که میپرسیدن ها.جو اتاق زیادی سنگین بود.ولی از مرده خوشم اومد.اصلا جوری نبود که آدم ازش بترسه.به نظر آدم خیلی مهربون و محترمی می اومد،که اگه نمره ی قبولیمم میداد که دیگه هیچ!به این فکرم یه لبخند گله گشاد زدم و هم زمان پدرم و دیدم.همه چیو براش تعریف کردم و بعدش نگاهش کردم که بهم یه چیزی بگه.مثلا خوبه یا عالی بودی یا اصلا افتضاح بودی و خراب کردی.دیگه کم کم داشتم شک میکردم که خوب باشم.به پدرم که از وقتی حرفم تموم شده بود زل زدم و گفتم
-چیشد خوب بودم؟
بابا با نگاه عاقل اندر سفیهی داشت نگاهم میکرد.بلاخره دهن باز کرد،
بابا:فقط یه چیزی رو میپرسم راست و حسینی جواب بده.
چشمام گنده شدن!
-بپرس خب.
بابا:از قبل برنامه ریزی کرد بودی که اگه یه پوستر مذهبی دیدی بهش توجه نشون بدی و مثلا بگن که آره اینم مذهبی و بزار اسمش و تو قبولیا بزنیم؟
با تعجبی که تو صدام مشهود بود تقریبا داد کشیدم
-بابا!
خندید!صورتش قرمز شده بود.حالا تو اون موقعیت نه چندان نرمال من مونده بودم به چیه این حال و وضع داره میخنده؟
-چرا میخندی بابا؟
-گل کاشتی،گـــــــــــــــل.
خوشحال از تعریف پدرم نیشم تا بناگوش باز شد.
همون لحظه مادرم زنگ زد و وضعیت و پرسید.منم موبه مو همه چیو براش گفتم و اونم مثل بابام پرسید که از قبل برنامه ریزی کرده بودم یا نه.تازه بهم گفت کلک!
نمیدونم چه اصراری دارن منو کم بدونن!والا.

                                                 ************
مامان:دیگه سفارش نکنما رفتی اونجا با غریبه جماعت کاری نداشته باش.
اوف مامان از روزی که فهمیده بود اسمم جزو قبولیاس و تو مصاحبه قبول شدم.یک ریز سفارش میکرد.فلان و بکن،فلان و نکن.خب مادر من بچه که نیستم!
-ای بابا چشم.چند بار بگم چشم؟هیجده سالمه ها.
مامان:تو کلت هوا داره نمیفهمی.تو زمون ما دانشگاه تربیت معلم جدا جدا بود،نمیدونم چرا مخطلتش کردن.این جوونا قراره بچه های مردم و تربیت کنن مثلا.
-چند بار بگم مادر من تربیت معلم با دانشگاه دبیری فرق داره.تو که خودت لیسانسه مملکتی.
مامان:خب حالا هرچی.ببین خوردنی و اینا دیگه زیاد برات نگزاشتم.خب شما که قراره تو سلف غذا بخورین،واسه خودتون که تو خوابگاه یخچال و اینا نمیزارن،میزارن؟
با تعجب صداش زدم.
-مامان؟خوبه خودت چهار سال خوابگاه بودیا!چرا اینقدر حلی؟
مامان:خب دختر دارم میفرستم شهر غریب دست خودم نیست که.
یه لبخند گله گشاد زدم و رفتم طرفش و از گردنش آویزون شدم.
-خب مامانی خوبه دارم میرم دانشگاه،شوهرم بدی میخوای چیکار کنی؟
مامان که تا حالا سعی میکرد دستای منو از گردنش باز کنه با شنیدن این حرفم دست از تلاش برداشت و سریع جبهه گرفت.
مامان:تو غلط کردی.مگه چند سالته؟از الان شوهر؟مگه من میزارم؟چی فکر کردی؟فکر کردی الکیه.تو هنوز باید درس بخونی.
بعد انگشتشو تهدید وار آورد جلوی صورتم.
مامان:وای به حالت اگه تو دانشگاه ازت خواستگاری کنن و توهم وا بدی.عین فرزند آدمی زاد میای و میری.شیرفهم شد؟
رضا:مامان نفس بگیر خفه میشیا!
از اون موقع که مامانم داشت نصیحت که چه عرض کنم یه مشت باید نوش جانم میکرد با حیرت داشتم نگاش میکردم.خوبه شوخی بودا.برگشتم به رضا برادر کوچیکم که کلاس چهارم بود نگاه کردم.
-همینو بگو.خوبه شوخی بود.
رضا:چی شوخی بود؟
-همین شوهر کردن من دیگه.
رگ غیرتش باد کرد و قیافه ی مردای لوتی و درآورد.
رضا:تو بیجا کردی ضعیفه مگه من میزارم شوور کنی.تو هنو موقع درس و مشقته.بیشین پای درس و مشقت.
-خفه لن بابام ده.(خفه شو بابا).
زبونشو درآورد و رفت توی اتاقش.منم به سمت تلوزیون مبل سه نفره ی جلوی تلوزیون راه افتادم.خونمون زیاد بزرگ نبود.یعنی کوچیکم نبودا ولی خب بزرگ نبود.یه هال متوسط و نسبتا بزرگ.که از طریق یه راهرو به سه تا اتاق وصل میشد.یکیش مال من.یکیش مال رضا.یکیشم مال مامان و بابام.البته اتاق رضا قبلن ماله برادر بزرگم بود، ولی خوب چون اون زن گرفت و رفت، رضا صاحب اون اتاق شد.یه حیاط بزرگم داشتیم که من عاشقش بودم و بیشتر اوقاتم رو لابه لای درختاش سپری میکردم.البته منظور از درختاش،دوتا درخت بیشتر نیست.ولی خب همینم منظرشو صد برابر خوشگلتر میکرد.این چند ماه ازبس درگیر کارای دانشگاه بودم،زیاد با هانیه حرف نزده بودم.گوشیمو در آوردم که بهش زنگ بزنم، خودش زنگ خورد و هانیه بود.چه حلال زادم هست!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-الو،سلام.
هانیه:سلام و زهرمار.من بهت زنگ نزنم تو نمیخوای مارو منور کنی نه؟
-آخ آخ ببخشید دنبال کارای دانشگاه بودم.
هانیه:اونوقت منم خونه بیکار بودم؟خب منم هی میرفتم اصفهان و می اومدم ولی دلیل نمیشه که بهت زنگ نزنم.
اوه اوه توپش حسابی پر بود.
-بگم اشتباه کردم خوبه؟
هانیه:نچ یکم بیشتر.
-غلط کردم چی؟
هانیه:بالاتر لطفا.
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیر خنده.با همون صدایی که ته مایه هایی از خنده توش بود گفتم:
-حالا چون فامیلیم تخفیفی حساب کن مشتری شیم.
اونم داشت میخندید.
هانیه:خب حالا لوس نشو.از کارات برام بگو خوابگاهتون و دیدی؟چجوری بود؟
-خوابگاه که یکم با دانشگاه فاصله داره.ولی خب چند قدم بعد دره خوابگاه ایستگاه خط واحد هست و راحت میشه رفت و آمد کرد.خب دیگه چی بگم...
هانیه:دانشگاهم که مختلط.
گفت و زد زیر خنده.
-مرض!چیه؟خب انتظار داری دانشگاه ریاضی همش دختر باشه؟منو نبین رفتم دنبال علاقم،فقط سه تا دختریم تو کلاس.بقیه همه پسر.
هانیه:وا از کجا میدونی؟مگه سر کلاس رفتی؟
-نه،یکی از آشناهای دور بابا تو اون دانشگاهه،بابام بهش اونموقعا زنگ زد که مثلا از دانشگاه و اینکه چطوریه محیطش سوال بپرسه،اونم گفته بود بیشتر دانشجوهای این رشته پسرن.فقط تا الان من و دوتا دختر دیگه ورودیای دختر این سالیم.
هانیه:چه جالب!ولی دانشگاه ما فکر کنم به همون اندازه که پسر هست،دخترم باشه.چون بلاخره هنره دیگه.
-آره صد در صد.خب تو یکم برامون بگو.
هانیه:از بس حرف میزنی مجال نمیدی که.دانشگاه خیلی بزرگه.یعنی خیلی که میگم خیلی در نظر بگیرا.پات رو که میزاری توی دانشگاه جو هنری دانشگاه میگیرتت.نمیدونی که.همه هنـــــــــــــــرمند.حالا یه پسره رو دیدم موهاش از اون فرفریای بانمک هستا.از اونا بود.انقد خندیدم و بی جنبه بازی در آوردم که نگو.
با صدای بلند خندیدم.با لحن مسخره ای گفتم:
-سلام!من دادماسگ هستم.
گفتیم و خندیدیم ولی چون داداش بزرگم جواد اینا اومدن من مجبور شدم قطع کنم.خداحافظی کردم و رفتم بیرون از اتاق.
داداش:سلام چطوری خوبی؟!
-سلام ممنون خوبم زن داداش فاطمه کو؟
یه لحظه دیدم یه سر از اپن آشپزخونه اومد بیرون.
زن داداش:سلام اینجام.
رفتم طرفش و باهاش روبوسی کردم.
-چطوری تو؟کوچولوت در چه حاله؟
نگاهی به شکمش انداخت و خجالت زده زمزمه کرد:خوبه!
-خب خدارو شکر.
چایی ریختم و بردم تو هال و گذاشتم رو میز.خودمم نشستم روی مبل کناری داداشم.
-خب کارو بار چطوره آقای مهندس.
داداش:سلامتی چی قراره بشه عادی و معمولی و نرمال.تو بگو چیکار کردی دانشگاهتو.
-هیچی دیگه فردا میرم.
خودشو کشید نزدیکم.
داداش:مطمئنی میخوای تهران بخونی؟بابا رو که میشناسی هر تعطیلی تورو میکشونه تبریز.
-مشکلی نیست.یعنی فعلا نه ها.یکم بگذره عادت میکنن منم با خیال راحت رفت وآمدهامو برنامه ریزی میکنم.
زن داداش:معصومه کلاسا مختلطه؟

چرخیدم سمتش.
-آره،ولی خب نمیشه گفت مختلط چون سه تا دختریم بقیه همه پسر!
داداش:رشتت ریاضیه ها.خب این چیز خیلی نرمالیه.مخصوصا این که الان همه میرن تجربی مخصوصا دخترا.
-آره درسته.
یکم دیگه هم باهاشون حرف کردیم و پدرم اومد.شام و خوردن و رفتن خونشون و من موندم و اتاقی که از فردا خیلی کم میدیدمش.
ناخواسته بغض داشتم.نمیدونستم چرا.احساس میکردم دانشگاه رفتن من جریانای زیادی برام به دنبال داره.خیلی دلم میخواست بدونم چرا همچین حسی دارم.ولی خب نمیشد.از در ورودی شروع کردم و به اتاقی که تک تک لحظاتمو باهاش سپری کردم،دست کشیدم و لمسش کردم.به میز کامپیوترم که کتابای گنده گنده روش جا خوش کرده بود نگاه کردم.همونجور که روی میز بودن ورقشون زدم.صدای صفحات آرومم میکردن.ازشون دل کندم و رسیدم به تختم و کتاب خونه ی کنارش.کتاب های جورواجور.از مذهبی و علمی گرفته تا طنز و رمان!نوبت چمدونام شد.چمدونایی که برای سفر فردام که چهارسال و یا شاید بیشتر طول میکشید بسته بودم.دو تا چمدون بود.یکیش لباسای راحتی و وسایل شخصی مثل مسواک و برس و حوله.اون یکیم لباسایی که خوب پهن کرده و گذاشته بودمشون توی چمدون تا چروک نشن.کارت ملی و شناسنامه و بقیه ی مدارکم توی همین چمدون بودن.یه نگاه به ساعت کردم.ساعت ده شب بود!خب فردا باید ساعت یازده راه بیفتیم.بهتر بود بخوابم.این سفر برام یه سفر معمولی نبود.من به هدفم نرسیده بودم.در واقع راهی برای رسیدنش پیدا کرده بودم و باید تلاش میکردم.اونم تلاش های بی وقفه و پشت سر هم!سوره ها و دعاهایی که قبل خواب میخوندم و خوندم و ساعت گوشیمو برای نماز صبح کوک کردم.
دوباره همون پرتگاه!دوباره همون محیط حیرت انگیز.با وجود کمی اختلاف!اون سری تنها بودم.ولی اینبار اطرافم یه چیزای مجهولی بودن.پریدم پایین پرتگاه!بازم از خواب پریدم.نتونستم به آخرش برسم.صدای دلنشین آهنگ ای حرمت استاد کریم خانی از گوشیم می اومد.آلارمو قطع کردم و پریدم تو دستشویی.وضو گرفتم و اومدم بیرون.رفتم توی اتاق و در و بستم تا نور چراغ بیرون نره.همیشه نیم ساعت قبل اذان بیدار میشدم تا دعای عهد و زیارت عاشورا رو بخونم.حدود نیم ساعت بعد اذان و گفت و نمازمو بخوندم و رفتم توی رخت خوابم.خوابیدمو صبح ساعت نه بیدار شدم.صبحونه رو با خانواده خوردمو راهی تهران شدیم.

                                          ******************   
زهرا:معصومه این ماله توعه؟
به دستش که مانتوی سرمه ایم رو گرفته بود نگاه کردم.
-آره ماله منه.
پرتاب کرد طرفم.
زهرا:بگیرش.بابا دو روز نیست اومدیم تو و مینا شلختگی خودتون و کاملا نشون دادین.
من و مینا باهم زدیم زیر خنده.
مینا:خب تو زیادی تمیزی.این مشکل جنابعالیه نه من و معصومه.
با لهجه ی شیرین شمالی گفت:
زهرا:خوبه خوبه.اینقدر طرف این خواهر آذریمون و نگیرا ماهم طرفدار لازم میشیم داداش.
مینا:داش باشیما گلدی منی دویه.(خاک به سرم اومد منو بزنه).
زهرا:بوشو بینیم بابا.فکر کردی من بلد نیستم ترکی بحرفم؟منیم آنا اله تورکودو دا(من مامانم خودش ترکه دیگه).
مینا:بیا!با زبون سگ هم حرف بزنی این میدونه چی چی میگی.آقا من به شخصه در مقابل تو یکی تسلیم.
منم غش غش به حرفاشون میخندیدم.
اونام که تازه حرفاشون تموم شده بود با دیدن من هر دو هم زمان گفتن.
مینا و زهرا:کـــــــــــــــوفـــــــــــــــت.
بعدم دنبال همدیگه افتادن تا موهای همدیگه رو بکشن.با این تصور که اگه دو نفر هم زمان یه چیزیو بگن،اگه یکیش موهای اون یکی رو بکشه شوهرش خوشگلتر از آب در میاد.حالا مینا بدو زهرا بدو.
مینا:به خدا شوهرت از ماله من خوشگلتر باشه تک تک گیساتو با همین دندونام میکنم.
زهرا:زکی خواهرمونو باش.
دیگه منتظر حرفای بعدیشون نشدم و رفتم تو آشپزخونه ی کوچیکی که مختص اتاقمون بود.چون اتاق ما تنها اتاق طبقه ی اول بود و آشپزخونه ی عمومی و سلف اونطرف حیاط خوابگاه نه چندان کوچیکمون،به همین خاطر اتاق ما آشپزخونه ی اختصاصی داشت.ولی آشپزخونه های طبقات بالا واسه ی پنج شیش تا اتاق مشترک بود.یک هفته ای میشد که به خوابگاه اومده بودم.الان دقیقا روز هفتم بود.ولی هنوز کلاسای دانشگاه تشکیل نشده بود چون امروز بیست و نه شهریور بود و سه روز تا شروع اولین کلاس مونده بود.دو تا هم خوابگاهی به اسم مینا و زهرا که هردوتاشون دخترای خون گرمی بودن داشتم.هر سه تامون سال اولمون بود.مینا بچه ی زنجان و زهرا بچه ی شمال بود.اونطور که واسم تعریف کرده بودن،مینا اینا در اصل اصفهانی ان ولی به دلیل شرایط شغلی پدر سپاهیش،مجبور به مهاجرت به زنجان شدن.دختری فوق العاده خونگرم و با شیطنت زیاد.مینا رشتش وکالت بود و قرار سبود خانوم وکیل آینده بشه!هم مینا،هم زهرا چادری بودن،مثل خودم!
 زهرا بزرگ شده ی شهر بابل بود و دختری با روحیات لطیف . جوری که انگار میشه بهش اعتماد کرد.نسبت به مینا آروم بود،اما نمیشد بهش گفت خجالتی.پدرش اصلیتش شمالی و مادرش مثل خودم اهل اورمیه بود.ولی به دلیل ازدواج با پدرش مجبور به رفتن شمال شده بود.زهرا رشتش دندون پزشکی بود و اینطور که معلومه از اون خرخونا!

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این هفت روز یخ مینا و زهرا آب شده بود و شوخی هاشون همچنان به راه بود.ولی من هنوز باهاشون آنچنان راحت نبودم.ولی خب میشه گفت رفته رفته رابطمون بهتر میشد.
مینا:چیکار میکنی ریاضی؟
بیا پسرخالم کم بود اینم به انجمن صدا زنندگان ریاضی اضافه شد!
-هیچی میخوام یه چیزی درست کنم باهم بخوریم گشنتون نیست؟
همون لحظه زهرا وارد آشپزخونه شد و به گمانم حرفامون و شنیده بود.
زهرا:جون مینا خیلی گشنمه.
مینا:وا کثافت از خودت مایه بزار به من چـــــــــــــــه.
-اصلا جون من دعوا نکنین بیاین یه فکری بکنیم به حال این شکم وامونده.امروز تعطیل رسمیه واسه ولادت حضرت علی.سلفم که تعطیل.در نتیجه باید بریم خرید.
مینا:وای نه من اصلا حال و حوصلش و ندارم.
زهرا:اتفاقا من دارم،معصوم پایه ای؟
-آره آره بزن بریم.
لباس پوشیدیمو چادر سر کردیمو پیش به سوی خرید!
از دره خوابگاه که اومدیم بیرون سوار خط واحد شدیم.
زهرا:خب میگما،ما که جایی بلد نیستیم کجا بریم؟
-چرا من بلدم،من زیاد با خانوادم تهران اومدم.
زهرا:عه جدی؟چه خوب پس بریم.
جایی که مد نظرم بود پیاده شدیم و مواد مورد نیازمون و تهیه کردیم و بعد دو ساعت برگشتیم خوابگاه.
                                           
                                          *******************
سه روز برق و باد گذشت.روز موعود فرا رسید و قرار شد بریم دانشگاه! شروع کلاس از ساعت هشت صبح بود و من ساعت هفت صبح بیدار شدم و آمده شدم.از خوابگاه رفتم بیرون و وارد خط واحد شدم و روی صندلی خالی نشستم.مدام زیر لب دعا میخوندم که اولین روز دانشگاهم خوب باشه.دیشب هم با خانوادم حرف زده بودم.زیاد استرس نداشتم ولی خب چون محیطش زیادی پسرونه بود استرس نا خودآگاه سراغ آدم می اومد.توی ایستگاه مورد نظر از خط بی آر تی پیاده شدم.باید چند قدم راه میرفتم تا برسم به دره دانشگاه.با قدمهای نه چندان مطمئن حرکت کردم به طرف دره بزرگ دانشگاه.رسیدم به جلوی در.نوشته ی روی تابلو رو خوندم."دانشگاه تهران".لبخند زدم و عکسشو تو استوری اینستا گذاشتم و نوشتم سلام اولین روز دانشگاه.گوشیمو انداختم توی کیفمو چادرمو مرتب کردم و وارد شدم.یا ابوالفضل العباس!چقد دانشجو اینجاس!بیخیال همشون که هم کلاسیای تو نیستن!.چون ترم اولم بود کلاسارو خودشون مشخص میکردن.بعضی هاشون عمومی بودن و مجبور بودم با سال بالایی ها تو یک کلاس بشینم.
رسیدم به در سالن و وارد شدم.لیست هارو بالا پایین کردم.اولین کلاسم با استادی به نام جعفری بود.رفتم طبقه ی دوم و وارد کلاس شدم.و چون این درس،درس اختصاصی دبیر فنی و برای ترم اولی ها بود الان همه ی حاضرین کلاس هم رشته من و مثل من ترم اولی بودن!تا چشم کار میکرد پسر بود و بس!همشونم زل زل من و نگاه میکرد.برای اینکه خودمو گم نکنم زود با چشمم دنبال جای خالی برای نشستن گشتم.اونطرف دوتا دختر بودن که یکی چادری و اون یکیم مانتویی
ی بودن،ولی حجابش کامله کامل!با دیدن من اشاره کردن برم پیششون.جالب اینکه یه جای خالی برام نگه داشته بودن.رفتم سمتشون.
-سلام.اجازه هست بشینم.
دختر چادری:خب عزیزم برای تو نگهش داشتیم دیگه!بیا بشین میدونستم سه نفریم واسه ی همین واست جا رزرو کردیم.
تشکر کردم و نشستم.
دختر مانتویی:آره بابا تا چشم نگاه میکنه پسرن همشون!ما سه تا موندیم وسط این هیولاها.
هر سه خندیدیم.
دختر چادری:من مطهرم،مطهره فراهانی و اهل قم.
دختر مانتویی:منم فرزانه سعیدی و اهل همین تهرون خودمون.
-منم معصومه ایرانمنش اهل تبریز.
فرزانه:ای جان ترکـــــــــــــــه.
خندیدم.
مطهره:لهجه واسه چی نداری پس؟
شونه بالا انداختم و با خنده گفتم
-نمیدونم.
فرزانه ساعت مچیشو نگاه کرد و گفت:اوههه هنوز ساعت هفت و نیمه این استاده هم که ساعت هشت میاد.این نیم ساعت و چه کنیم.
یکم فکر کرد و یه لحظه مثل اونایی که چراغ بالا سرشون روشن میشه به ما نگاه کرد.من و مطهره هم به هم نگاه کردیم و خندیدیم.
فرزانه:بگم چیکار کنیم؟
-چیکار؟
لبخند دندون نمایی زد.
فرزانه:پسر تور کنیم.
هر سه با اینکه داشتیم میترکیدیم از خنده ولی خب چاره ای نبود!جلوی این همه پسر فقط این مونده قاه قاه بخندیم.حجب و حیای اسلامی کجا رفت آخه!
مطهره:بابا اینا همشون خرخونن،اگه نبودن که نه بهشون صلاحیت میدادن و نه میتونستن از دانشگاه تهران قبول شن.
-مرسی واقعا یعنی مایی که هم بهمون صلاحیت دادن هم از دانشگاه تهران قبول شدیم خرخونیم؟
فرزانه:غیر اینه ؟
 بازم خندیدیم و هر سه ساکت شدیم.
سرم و آوردم بالا و با دو جفت چشم آبی روبه رو شدم که داشت با چشماش فرزانه  رو میخورد!ولی فرزانه اصلا بهش محل نمیداد.ولی خدایی پسره عین این بچه پولدارا هستن خوشتیپ؟عین اونا.
-پیس پیس.
فرزانه:ژون؟
-با چشماش تمومت کرد.
و با چشمام به همون آقا پسر اشاره کردم.
تا دیدتش زود سرشو انداخت پایین.
فرزانه:وای معصومه نگا نکن.وای این اینجا چیکار میکنـــــــــــــــه.
مطهره:مگه کیه؟
فرزانه:پسر دوست بابامه.بابا یک پولدارین اینا.خونشون تو پاسدارانه.ولی مخه ها.با اینکه بچه پولداره ولی خیلی درسخونه.
مطهره:میگما این به سنش نمیخوره نوزده هیجده سالش باشه،جریان چیه؟
فرزانه:آخه این یه بار رشته ی ریاضی محض و خوند و اتفاقا از خارجم پیشنهاد داشت ولی نرفت.
چشمام گرد شدن.
-دیوانه!
فرزانه:القصه،این آقام بعد لیسانس ریاضی محض الان اومده دبیر فنی بخونه!
مطهره:آخ نگو بابا دهنمون آب افتاد.
خندیدیم همون لحظه استاد وارد شد.بعد معرفی و احوال پرسی و حضور غیاب مشغول درس شد.
اون کلاس و کلی نکته برداری کردم.چون بلاخره همین نکته ها تبدیل به یه جزوه میشدن دیگه.با خسته نباشید استاد رفتیم بیرون.
کلاس بعدیمون نیم ساعت بعد بود.یکم هواخوری کردیم تو حیاط و برگشتیم سر کلاس.اینبار با سال بالایی ها بود کلاسمون.رفتیم سر کلاس.از اول ورودمون نگاهم به یه پسر افتاد.رفتیم نشستیم ردیف پشتی همون پسر.خدای من چقدر قیافش شبیه شهید ابراهیم هادی بود!با سلقمه ی مطهره که به پهلوم خورد فهمیدم که همینطور زل زل دارم پسر مردمو نگاه میکنم.البته خب پشتش به من بود متوجه نمیشد،ولی خب حجب و حیایی هم وجود داره ها!
مطهره خطاب به فرزانه گفت:طرف چشش افتاده ها.
فرزانه:اوه لالا.
با خنده زدم به بازوش.
-عه خب چیکار کنم شبیه شهید ابرهیم هادیه دیگه!
مطهره:انوقت قراره تو همین طور خیره خیره نگاه کنی؟دره دیزی بازه حیای معصومه کجا رفت؟
دوتایی زدن زیر خنده.استاد تشریف فرما شد.
بازم شروع کلاس واحوال پرسی های معمول و نوبت حضور غیاب!
یکی یکی اسماشون و میگفتن.تا رسید به این پسر که حتی اسمشم نمیدونستم.البته از کجا باید بدونم!
پسر:محمدرضا معتمدی.

                                     *************************
-آره دیگه هیچی همین،روز خوبی بود،خوش گذشت.بیشتر جو آشنایی استاد با دانش آموز بود تا جو درسی.
مینا:خب آره روز اوله همه ی داشنگاها همینن.ماله شما خوبه حالا.کلاس دوممونو که رفتیم یه پسره اومد به بغل دستیم شماره داد.دختره هم جیغ و داد و اینا بعد حراست اومد.آقا حالا از دختره اصرار از پسره انکار.
مینا داشت با آب و تاب تعریف میکرد منو زهراهم غش کرده بودیم از خنده!
-وای چقد دانشگاهتون باحاله.انصرافم حتمی شد.بیام اونجا ادامه تحصیل بدم.
مینا:آره با اون مخ تاب دارت حتما میتونی!
-وا مخم مگه چشه؟
مینا:ازبس ریاضی حل کردی پوکیده.البته ماهم با ادبیات و عربی خودمون و بدبخت کردیما.
زهرا:یس یس منم با زیست و شیمی.
-اه اسمشون و نیار حالم بهم خورد.
به مسخره بازیامون خندیدیم و مینا برق و خاموش کرد و خوابیدیم.
روز ها پشت سر هم میگذشتن و ایام امتحانا نزدیک میشدن. درسای ماهم سنگین تر میشد.انگاری خوش و بش و شوخیامون فقط یک ماه اول دووم داشت.بعد اون همه سرشون به کار خودشون بود.مینا درگیر وکالتش بود و زهرا درگیر دندون پزشکیش.دو هفته وقت داده بودن برای امتحانات بریم خونه.دو هفته فقط و فقط درس میخوندم و وقتی مهمون می اومد خونه،یه سلام سر سری میدادم و میرفتم اتاق تا درس بخونم.همه برای تبریک دانشگاه اومدن و رفتن ولی من بهره ای از این مهمونیا نبردم!چون مشغول درس و دانشگاه بودم؟الانم بعد از دوهفته برگشته بودم خوابگاه.و داشتم به دانشگاه فکر میکردم.
دانشگاهم که...پوووف چی بگم؟برام خیلی سخت بود تحمل محیطی که همشون پسرن و یکی از یکی مخ تر!من عادت داشتم تو کلاس وقتی دست و بال بچه ها از حل مسئله بسته میشد،معلم اسم منو ببره و بعضیا با وجد و بعضیا با حسادت نگاهم کنن!
ولی برخلاف همه ی تصوراتم،اونطور که فکر میکردم نبوده و نیست!روز به روز از اینکه از بقیه ی دانشجوهای پسر یکم فقط یکم عقب بودم حرصم میگرفت!مخصوصا چند روز پیش...
استاد:دو تا مسئله مینویسم،هرکی درست حلشون کنه یه مژدگونی پیش من امانت داره.
دوتا مسئله ی فوق پیچیده رو نوشت روی تخته و دستهاشو بهم مالید تا گچ روشون نمونه.تند و سریع مسئله رو نوشتم.به نظر خیلیم پیچیده نبود.نیم ساعت وقت داده بود!اولی رو حل کردم و لبخند رضایت بخشی زدم ولی امان از دومی!با هر راه حلی که میرفتم با یه دره بسته روبه رو میشدم.کلافه شدم ولی تصمیممو گرفتم.من باید حلش میکردم!بلاخره جوابشو پیدا کردم.همون لحظه هم تایمی که استاد گرفته بود تموم شد.
استاد:کی حل کرد؟
دستم رو آروم آوردم بالا.چون ته کلاس بودم دید خوبی به همه ی دانشجوها داشتم.به غیر من فقط یه پسر دیگه که از پشت میشد فهمید محمد رضا معتمدیه دستش رو بلند کرده بود.استاد اومد و برگه ای که جوابامون روش بود و از روی میزمون برداشت و رفت نشست روی صندلیش و یه نگاه اجمالی بهشون انداخت.تک خنده ای کرد و بهمون نگاه کرد.
لبخندی زد که معنیش نامفهموم بود!
استاد:معتمدی و ایرنمنش هر دو بیاین بالای سکو.
رفتیم.یه گچ به من و یه گچ به معتمدی داد.
استاد:خب حل کنین.
یه نگاه متعجب به استاد انداختیم.
معتمدی:استاد معذرت میخوام ولی خب نمیشه که تخته خیلی کوچیکه برای دو نفر.
پسرا از ته کلاس:استاد مگه نمیبینین دوتاشونم بچه حزب اللهین خب سختشونه تفلکیا.
کلاس منفجر شد.باز این پسرای قرتی تیکه ی بی مزه پروندن!حالا نمیدونم کجاش خنده داشت.استاد با دستش به من اشاره کرد.
استاد:اولین مسئله رو شما حل کن.
حل کردم و کنار وایستادم و معتمدیم دومی رو حل کرد.
استاد گچ رو از دستم گرفت و قسمت آخر جوابمو پاک کرد و خودش نوشت.
استاد رو به معتمدی گفت:آفرین پسرم.ماشالله به این هوش و ذکاوت هر دو درست بود.
روبه بمن کرد و گفت:و اما شما!کل حلیاتت درست بود بجز جواب آخر،که اونم نشون از بی حوصلگیت و کلافگیت برای نرسیدن به جواب بود.در کل هردو عالی بودین.میتونین بشینین.
از بچه ها خواست تشویقمون کنن و ماهم نشستیم.اما چه نشستنی!کارد میزدی خونم در نمی اومد.
و از اون روز بود که من هر روز و هر لحظه بی دلیل حرص میخوردم.
خلاصه هر چی که بود میگذشت و زمان جلوتر میرفت و من بیشتر از دست معتمدی حرص میخوردم و این حرص خوردن کم کم داشت تبدیل به تنفر میشد.نمیدونم اسمش رو چی میشد گذاشت؟حسادت؟یا چیزه دیگه؟
خیلی غیر منطقی بود که من از کسی که حتی یه بار هم باهاش هم کلام نشدم متنفر بشم!اونم کسی که تیپش داد میزد اهل دله!(دل منظور اهل بیت و بچه هیئتی و از اینجور حرفا!)

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درسته که هیچوقت تسبیح دستش نبود.مدام مثل تو فیلما ذکر نمیگفت.ولی ظاهر سادش به دل آدم مینشست.که اگه اینطور بود من آدم نبودم که نه تنها به دلم ننشست بلکه باعث میشد من دلم بخواد تک تک موهاشو از ریشه بکنم و خب،این چیزی بود که امکان نداشت!
آدم حسودی نبودم و نیستم ولی حسادتم به مهارتش تو ریاضی بدجور شده بود خوره ی وجودم.البته خب اون پنج  سال ازم بزرگتر بود چون اونطور که شنیده بودم دو سال پشت کنکور بودم حالا چرا نمیدونم! و سه سال تموم تو این رشته تحصیل کرده بود.به نظرم چیز خیلی عجیبی نبود! میدونستم دارم با این حرفا خودمو قانع میکنم ولی خب چاره ی دیگه ای که نداشتم.داشتم؟
مینا:اهـــــــــــــــه بسه بابا از بس تو عالم هپروتی از دنیا بی خبری!چندشم شد از هرچی ریاضی و ریاضی دانه خب.
برگشتم به سمتش و نگاهش کردم.از گوشاش دود میزد بیرون!
-وا چرا؟
مینا:از بس ریاضی خوندی و ذهنت و پیر کردی که الان فقط یه تلنگر لازمه تا تو افق محو بشی. بابا تو مغز متفکر،تو مخ،بسه دیگه!
-چه دل پری هم داری!
زهرا:راست میگه دیگه.
-بابا من تسلیم.
بلند شدم و رفتم سمت تختم و خوابیدم.
صبح روز بعد رفتم دانشگاه که با اتفاق خیلی خیلی غیر منتظره ای روبه رو شدم.همین که رسیدم بشینم رو صندلی ، محمد رضا  معتمدی اومد بالای سرم ایستاد ولی همچنان سرش پایین بود.
معتمدی:ببخشید جسارته،شرمنده که مزاحمتون شدم.
پـــــــــــــــوف چقدر تعارف تیکه پاره میکرد!حرفت و بگو برو که به خونت تشنه ام!ولی در کمال احترام بهش گفتم:
-بفرمایید خواهش میکنم.
معتمدی:استاد شفیعی گفتن که بعد از کلاس خدمتشون بریم.
-ببخشید شما میدونین به چه دلیل؟
معتمدی:نه نمیدونم.
-باشه پس ممنون که گفتین.
معتمدی:خواهش میکنم وظیفه بود.
گفت و رفت!همین؟آخه پسر خوب الان تو این موقعیت که استاد سختگیر میخواد بیاد تو کلاس تو باید ذهن منو اینجوری مشغول کنی؟این انصافه سلول های کنجکاویمو به کار بندازی و ده برو که رفتیم؟
تا آخر کلاس فکرم مشغول بود.استاد میانسال ما که تیپش از اون پروفسوریا بود،با ما چیکار داشت؟ما..من و محمدرضا معتمدی...چه کلمه ی مسخره ای...ما!به جرئت میگم هیچی از حرفای استاد نفهمیدم.با خسته نباشید استاد به خودم اومدم.
فرزانه که بغل دستم نشسته بود گفت:شلوغ چیشده بود، بچه حزب اللهی کلاس باهات چیکار داشت؟
-وا یه جوری میگی فکر میکنم حتما یه کاری داشت.
مطهره:خدا داند.
بعدش دوتایی زدن زیر خنده.
-جمعش کنین بند و بساتطون و برم ببینم این شفیعی چیکارم داره.
با هردوشون خداحافظی کردم و به سمت دفتر اساتید راه افتادم.
معتمدی:خانوم ایرانمنش؟خانوم ایرانمنش؟
برگشتم به پشتم نگاه کردم.آخـــــــــــــــی طفلکی دویده بود تا برسه بهم.ماشالله قدمای منم که هیچی اصلا.یادمه همه بهم میگفتن کانگرو.از بس سریع و تند تند راه میرفتم.
-بله بفرمایید؟
معتمدی که هنوز دستش روی قلبش بود گفت:یادم رفت بگم.قرارمون توی کتابخونس.
 وا پسره ی حواس پرت!خب از اول میگفتی.
-آهان!
بعدش دوتایی راه افتادیم سمت کتابخونه ی دانشگاه.
                         
                                          ******************
استاد:خب از اونجایی که شما دوتا یکی از بهترین شاگردان من هستین،میخوام بهتون یه پیشنهاد کار بدم که میدونم از پسش برمیاین.
روی بهترین شاگردان خیلی تاکید کرد!ماهم با دو جفت چشم گرد شده و دست به سینه منتظر بودیم بقیه ی این پیشنهاد یهویی رو بگه.
استاد:خب نظرتون چیه؟
 معتمدی:خب استاد بستگی به کارش داره.
خدا خیرش بده دقیقا حرف منو زد! استاد تک خنده ای کرد و گفت:یعنی تو میگی من شما رو دنبال کار ناجور میفرستم؟
معتمدی قرمز شد.با سری که روبه پایین بود گفت:نه استاد این چه حرفیه؟ جسارته!
-استاد منظورشون محیط کار نیست که، منظورشون یعنی اینکه از دست ما برمیاد ، نمیاد؟ یا اصلا چجور کاری هست؟
معتمدی با چشماش ازم تشکر کرد!
استاد:شوخی کردم بچه ها.کار برای موسسه ی خیریه هست و مطمئنم که شما میتونید و از پسش برمیاید.ما به دو تا دبیر که یکیشون خانوم و اون یکی اقا هست نیاز داریم.من کلاسای زیادی میرم و دانشجوهای زیادی رو دیدم ولی فقط شما چشمم رو گرفتید که به نظر میاد میتونید این کارو انجام بدین.هفته ای سه جلسه ی ریاضی که هر کلاسش بیست و چهار نفرن که از لحاظ مالی مشکل دارن و نیاز به یه دبیر خوب دارن که شماهایین.ولی یه مشکل وجود داره که...

 

ویرایش شده در توسط Masoomeh.ir
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیگه حرفی نزد.ماهم که تا اون موقع با دقت داشتیم نگاهش میکردیم با قطع کردن حرفش با دقت بیشتری نگاهش کردیم.
معتمدی بلاخره دهن باز کرد:استاد میشه بگین اون مشکل چیه؟
استاد:محمدرضا جان در مورد شما که مشکلی نیست ولی در مورد خانوم ایرانمنش یه مشکل وجود داره که با همت خودشون حل میشه.
متعجب بهش خیره شدم.من چه مشکلی میتونستم داشته باشم؟!
-جسارته،میشه بگین اون مشکل چیه؟
استاد:خب ببین دخترم تو تازه الان یه ترمت داره تموم میشه و هنوز سه سال و چندین ماه باید درس بخونی تا یه دبیر عالی رتبه بشی،ولی خب چون نمیتونم از معلوماتت چشم پوشی کنم،میخوام تو این کار شریکم بشی.دلیل دیگه ای هم که وجود داره،اینکه تو دانشگاه فقط سه تا دخترین.از بین اون سه نفر به نظرم بهترینشون تویی!
بلافاصله دهن باز کردم،
-خب من باید چیکار کنم که از سابقه ی کمی که دارم چشم پوشی بشه؟!
استاد:باید انتظارات من رو درمورد تدریس به بچه ها برآورده کنی،میتونی؟
دستپاچه شدم.
-نمیدونم...یعنی خب چطور بگم...من زیاد تو دوران مدرسه واسه ی بچه ها توضیح میدادم.ولی خب میدونین که من باید با پدرم هم مشورتی داشته باشم،اگه ایشون قبول نکنن من دستم به جایی بند نیست!
استاد سری به معنای تایید تکون داد وگفت:شماره ی پدرت رو بهم بده من خودم راضیش میکنم.و بعد رو به معتمدی که از اول صحبتهامون همونطور خیره ی نقطه ی نامعلومی بود گفت:خب پسرم توهم قبول میکنی؟
نفس عمیقی کشید و روبه استاد گفت:انشالله که بتونم.بله با توکل به خدا قبوله!
استاد:پس یاعلی بچه ها!
                                              
                             **********************     
خیره ی آموزشگاهی بودم که تقریبا خرابه بود تا آموزشگاه!دیوارهاش تا حدودی رنگ زده بودن ولی از یه جایی به بعد دیوارا رنگ نداشتن و سفید بودن.وسط سالن یه چهارپایه ی نسبتا بلند بود و روش گرد و خاک نشسته بود.همه ی جای آموزشگاه هم بوی رنگ میداد.منم که عاشق بوی رنگ!چادرم رو تکوندم و رفتم تا کلاسهای دیگروهم ببینم.نه مثل اینکه اینا تکمیلن.میز و نیمکت و دیوار رنگ زده شده!به غیر از سالن ورودی و کلاسی که اول ورود چشمت بهش میخورد،بقیه آماده بودن.
با صدای استاد سرم رو به سمتش چرخوندم.
استاد شفیعی:خب چیشد؟از اینجا تدریس کردن منصرف شدی؟یا قابل پسند بود؟
خندیدم.
-استاد مزاح میکنین؟اینجا عالیه.فقط اگه سالن و کلاس اولیه رو هم تموم کنین که دیگه هیچ.
معتمدی که از اول ورود داشت مثل من همه جارو آنالیز میکرد با حرکت سرش حرفم و تایید کرد.تو این مدت که زیاد همدیگرو میدیدیم متوجه شدم اصلا اونطوری که من فکر میکنم نیست!یعنی آدم نمیتونه ازش متنفر بشه.یه جوری بود.یه اخلاقای خاصی داشت.نمیگم مثل بعضی از آدمای مذهبی اصلا باهام هم کلام نمیشد،یا اصلا و ابدا بهم نزدیک نمیشد تا ازم چیزی بپرسه یا بهم حرفی بزنه،نه! ولی حس میکنم یه خط قرمزایی تو زندگیش وجود داشت که بهشون خیلی پایبند بود.مغرور نبود.در عوض خیلی مهربون بود.اصلا تا حالا تنگ خلقیشو ندیدم.همیشه تبسم داشت و با دوستاش و رفیقاش شوخیش به راه بود.ولی شرافتا یه بار هم مستقیم و بی هیچ ابایی تو صورتم نگاه نکرده بود.درکل میشد باهاش همکار شد.
استاد:ایرانمنش؟کجا سیر میکنی که صدامو نمیشنوی،هان؟
خاک عالم!آبروم رفت.
-شرمندم متوجه نشدم!
خندید و راهنمایی های لازم دیگه ای کرد.
خسته و کوفته رسیدم خوابگاه.بچه ها نبودن.معلوم هم نیست کجان.
به خاطر بازدید از آموزشگاه نمازم عقب افتاده بود.ولی نای نداشتم از جام بلند بشم و وضو بگیرم.از فکر خودم خجالت کشیدم و زیر لب یه لعنت بر شیطونی گفتم.بلند شدم و وضو گرفتم و قامت بستم برای نماز.
نمازم که تموم شد انگار سبک بودم.از همون اولا هم همینطور بودم.نماز که میخوندم انگار سبک میشدم.رفتم نشستم سر گوشی.اوهه چقدر پیام داشتم من.حالا خدا داند از کی بودن این پیاما!بیشترشون از هانیه و رفیقای دوران دبیرستانم بودن.آخـــــــــــــــی دیگه دوران دبیرستان واسمون شده خاطره!واقعا هم باید قدر لحظه به لحظه ی زندگیمون رو بدونیم.چون روزها میگذرن و دنیا عوض میشه و آدماش عوضی تر!این روال طبیعته.تا ظهور امام زمان عج همینه.باید منتظر باشیم تا روزای خوشمون اون موقعا برسه.البته اگه آدم خوبی باشیم.این هم بستگی به خودمون داره.ما آدما خودمون تعیین میکنیم کی باشیم و چطوری باشیم.
با پرو بال دادن به افکارم دیگه ذهنم خسته شد و گوشی رو گذاشتم شارژ شه و خودمم طاق باز دراز کشیدم.نفهمیدم کی به خواب عمیقی فرو رفتم.
                                *********************
صبح ساعت ده باید به آموزشگاه میرفتم. امتحاناتم شروع شده بود.از امروز باید میخوندم.دو هفته طول میکشه تا امتحانامون تموم شه.تا دوازده کلاس داشتم.چون امروز پنجشنبه بود نگرانی برای دانشگاه نداشتم چون تعطیل بود.بسم الله گویان به آموزشگاه وارد شدم.یه راست رفتم به اتاقی که فهمیده بودم اتاق دبیرانه.در زدم و نگاهی به توش انداختم.هیچکی نبود!خب البته چیز قابل تعجبی هم نیست.این جا یه آموزشگاهی بود که به دست چند تا خیر(که خدا همشون رو عاقبت بخیر کنه)ساخته شده بود که یکیشون استاد شفیعی بود.چون ایشون استاد دانشگاه بودن، مسئولیت های انتخاب دبیران و بر عهده گرفته بودن.شاگرداهم از طرف اداره ی آموزش و پرورش منطقه های سطح پایین تهران انتخاب شده بودن برای تحصیل.دانش آموزایی که بعضی ها به دلیل وسع مالیشون که کفاف به مدرسه رفتن رو هم نمیداد نمیتونستن تو مدرسه تحصیل کنن،یا بعضی ها هم ضعیف بودن چون بهشون رسیدگی نمیشد ولی اونطور که استاد میگفت از بهره ی هوشی بسیار بالایی برخوردارن.بیست و چهار نفر پسر و بیست و چهار نفر دختر.سه روز از هفته هم کلاسا دایر بود.البته این آموزشگاه فقط برای ریاضی نبود،کلاسهای دیگه ای هم تو برگزار میشدن ولی اونی که بر عهده ی من و هم کلاسیم بود همین چهل و هشت نفر،اعم از دختر و پسر بودن.راستی هم کلاسیم کجا بود پس!از اون آدم دقیق و انضباطی همچین دیر اومدنی بعید بود!
معتمدی:سلام!
ععع چه حلال زاده هم هست!برگشتم سمتش و سرم و پایین انداختم.
-سلام.خوب شد اومدین.دیگه واقعا داشتم شک میکردم به شناختم از شما.
بیچاره هنگ کرد.
معتمدی:یعنی چی؟
-منظور اینکه با شناختی که من از شما پیدا کردم،فهمیدم خیلی انضباطی و دقیق عمل میکنین.واسه ی همین چون نیومده بودین فکر کردم من دربارتون اشتباه کردم!
انشگت اشاره شو بالا آورد و سرشو خاروند.
معتمدی:خب چیز...یعنی درست حدس زدینا...ولی خب....
یه تای ابروم رو دادم بالا.
-خب؟
دستپاچه خندید و گفت:تو ترافیک بودم.خودتون که از شلوغی تهران خبر دارین.
-مگه شما تهران زندگی میکنین؟واسه این میگم که خط واحد ها معمولا زیاد تو ترافیک نمیمونن فقط ماشینای شخصی درگیر ترافیکن.
معتمدی:درسته تهران زندگی میکنم.مگه نمیدونستین؟

 

ویرایش شده در توسط Masoomeh.ir
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فقط یه لحظه،یه لحظه ی خیلی کوتاه به خاطر تعجبش تو چشمام نگاه کرد.ولی فقط همین نگاه کافی بود تا غرق بشم توی چشماش.منم زیاد به صورتش نگاه نمیکردم ولی موقع سوال جواب بعضی از اوقات نگاهش میکردم.ولی اون سرش همیشه پایین بود.خدای من!چشماش چه نفوذی دارن.مثل دوتا تیله ی سیاه!یه لحظه از خدا شرمم شد.خدا جون غلط کردم یه لحظه ای شد اصلا چشماش خیلیم بدن!
معتمدی:چیزی فرمودین؟
-ها...نه...با شما نبودم.
یا خدا شنید که!با لحنی که من ترجمش میکردم خر خودتی،گفت:آهان!.
-میگم،بهتر نیست بریم سر کلاس؟
به ساعت مچیش نگاه کرد.
معتمدی:چرا اتفاقا درست موقع رفتن به سر کلاسه.
هر دو هم زمان به سمت کلاس هامون رفتیم.در رو زدم و وارد شدم.بچه ها تا منو دیدن همگی به احترامم بلند شدن.
-سلام.بشینید بچه ها.خوبین؟
بچه ها:ممنون.
به سمت میز رفته و کیفمو روش گذاشتم ولی چادرمو در نیاوردم.
چشم تو چشم تک تکشون شروع به حرف زدن کردم.
-بچه ها نمیدونم اسم منو میدونین یا نه،من معصومه ایرانمنش هستم.دبیر ریاضی شما.من از شما آشنایی ندارم ولی اونطور که فهمیدم و بهم گفتن یکم درستون ضعیفه و من اینجام تا این مشکل و برطرف کنیم.
یکم مکث کردم و بعد بازم شروع کردم.
-ببینید،ما قراره چند ماه کنار هم باشیم.هفته ای سه جلسه.و من میخوام که تو این چند ماه تداکثر تلاشمو براتون بکنم.ریاضی درسی نیست که بشینی دستت و بزاری رو گوشات و حفظش کنی!ریاضی درسیه که باید درکش کنی.از اعماق قلبت.هرچند بهش علاقه نداشته باشی و حتی ازش متنفر هم باشی.که اگه اینطور باشه کلامون میره تو هم.
بچه ها خندیدن.یکیشون دست بلند کرد.
-جانم
بلند شد و گفت:ببخشید میشه بگین چطور ریاضی رو بخونیم؟منظور چطور باشیم که بتونیم توش نمره ی خوب بگیریم؟من خودم همیشه تو ریاضی نمرم پایینه،چون به قول شما همیشه دستم و میزارم رو گوشام و فرمولاشو حفظ میکنم،و خب نتیجه ای هم نمیگیرم!
-ببین...اسمت چیه؟
گفت:نغمه.
-خب داشتم میگفتم،ببین نغمه جان،همونطور که گفتم ریاضی حفظ کردنی نیست.شما برای اینکه بتونی نمره ی خوبی بگیری باید اونایی که توسط من یا معلمای دیگه تدریس میشه،خوب تو یادت نگهشون داری.بعد اینکه رفتی خونه تمرینایی که هر جلسه میدم بهتون رو باید همونروز حلشون کنی.البته نه همشون رو.من آخر هر جلسه با توجه به مبحث اون جلسه،بهتون تمرین میدم.شما وقتی رفتید خونه باید چن تاشو حل کنین تا از یادتون نره.بعد روز بعد یکی از تمرینا.دو روز بعد چند تا تمرین دیگه.اگه اینطوری باشه انگار که هر روز داری اون مبحث و مرور میکنی و هیچوقت هم از یادت نمیره.
نغمه: ممنون!
بعد از صحبتای کلی که بین من و بچه ها رد و بدل شد و اسماشون رو یکی یکی گفتن. درس و شروع کردم و خدارو شکر همشون با دقت گوش میدادن!
                              ********************** 

محمد رضا :
بعد از اینکه از کلاس خارج شدم خانوم ایرانمنش و دیدم.الحق و والانصاف که دختر خیلی معقولی بود.هم رفتار و نجابتش و هم درسش نشون میداد که زیر سایه ی پدر و مادر بزرگ شده.منظور تربیت خوبی داشته!
صدای اذان و شنیدم.وضو داشتم.میشه گفت دائم الوضو بودم.رفتم بیرون از آموزشگاه که دیدم خانوم ایرامنش تازه میخواد بره دنبال ماشین تا برسونتش به خوابگاه.اینو از غرغرای زیر لبیش فهمیدم.با یاد آوردی لحظه ای که موقع ورود به آموزشگاه من و دید خندم گرفت.کوچولو بود دیگه!نه از نظر عقلی از نظر هیکل و سنی.قدش بلند بود ولی تا شونه های من بود.البته خب اون قدش خوب بود،من زیادی قد بلند بودم.صد و نود بود قدم!با متوجه شدن به اینکه چند دقیس دارم قد و هیکل دختر نامحرم و وجب میکنم از دست خودم عاصی شدم.استغفرالله!پسر بسه!
عوض اینکارا برم تعارفش کنم تا بیاد برسونمش.
رفتم سمتش که داشت تو کیفش دنبال چیزی میگشت و بازم غر غر میکرد!سرم و انداختم پایین.
-ببخشید خانوم ایرامنش،میخواین من برسونمتون.
سرش و آورد بالا و ثانیه ای نگاهم کرد.
ایرانمنش:نه نه نه مزاحم نمیشم شما بفرمایین من خودم میرم.
-خب بیاین من میرسونمتون دیگه چه کاریه تو این سرما منتظر ماشین باشین؟امنتیم که نداره.بفرمایین من میرسونمتون.
حالا نمیدونم چرا اصرار داشتم باهام بیاد.ولی...نمیدونم...اه.
یه نگاه به من و یه نگاه به پرشیای سفید حاج بابا انداخت.دو دل بود.خب البته بهش حق میدادم یه دختر تنها تو این شهر غریب!
ایرانمنش:آخه خوابگاه بیرون از شهره مسیر شما هم که مطمئنن به اونجا نمیخوره.من آخه...
-بابا تعارف که نداریم،منم یکم رانندگی کنم به جایی بر نمیخوره امروز ماشین در اختیار منه.بفرمایین.
هدایتش کردم سمت ماشین.طفلک از خجالت سرش کم مونده بود بچسبه به سینش.رفت نشست عقب.انتظار دیگه ای هم نمیرفت.خیلی با متانت و با وقار بود!
بعد از نشستنش منم نشستم پشت فرمون و استارت زدم که پلاک جبهه ی حاج بابا که به آینه آویزون بود،تکون خورد.
راه افتادم.ولی با یادآوری اینکه نمازم و امروز باید دیرتر بخونم سخت ناراحت شدم.از آینه نگاهش کردم .خیره به بیرون بود.نمیدونستم بگم یا نه!از جایی که بودیم تا امام زاده صالح راهی نبود.خب این دختر با این تیپ حتما اهل نمازه!یه پیشنهاده دیگه.قبول نکردم که دیگه هیچ!
-ببخشید؟
چرخید به سمتم و گفت:بله؟
دو دل بودم.بگم یانه؟خدایا خودت بخیر کن من میگم.
-میگم...الان اذون و گفتن.تا امام زاده صالحم از اینجا راهی نیست.بریم نمازمون و اونجا بخونیم و زیارت بکنیم بعد ببرمتون خوابگاه؟
ایرانمنش:من از سه ماه پیش که اومدم اینجا اصلا وقت نکردم برم امام زاده.اگه ببرین که عالی میشه!
یه ذوق بچگانه ای توی صداش بود که لبخند به لبم آورد!خدایا شکرت!
رسیدیم.ماشین و پارک کردم و پیاده شدم.هم زمان ایرانمنشم پیاده شد.
-من هر وقت که دلم میگیره میام اینجا!
کوتاه نگاهم کرد و با سر تایید کرد.
رسیدیم به جلوی حوض هایی که وسط حیاط امام زاده بود.
-وضو دارین؟اگه ندارین اونجا وضوخانه ی خواهرانه.
و با دستم به جایی که مردم وضو میگرفتن اشاره کردم.
یه نگاه به اون طرف کرد و گفت:نه وضو دارم.
پس مثل خودم دائم الوضو تشریف داره!
رفتیم سمت مسجد امام زاده.بهش گفتم که هر وقت تموم شد بهم زنگ بزنه.وای پسر گند زدی اون که شمارتو نداره.اونم چون تو حال و هوای خودش نبود اصلا نفهمید که باید به چه شماره ای زنگ بزنه.دویدم سمتی که داشت میرفت.ای بابا این چرا اینقد تند تند راه میره!
-خانوم ایرانمنش؟خانوم ایرانمنش؟
دیدم نه واینمیسته!
-معصومه خانوم؟معصومه خانـــــــــــــــوم؟
بلاخره برگشت طرفم.بیچاره تعجب کرده بود.
گفت:بله؟چیزی شده؟
-شما که شماره ی من و ندارین.حواسمم نبود اصلا که بهتون بدم.
گفت:ای وای خوب شد گفتین وگرنه گم میشدم!
خندیدم و شماره ی گوشیمو و روی کاغد نوشته و بهش دادم.
یک ساعت بود که زنگ نزده بود.خوبه!چون خودمم چند روزی بود نیومده بودم و احتیاج داشتم یکم تو حال و هوای معنوی باشم.
بلاخره زنگ زد.
-بله؟
معصومه:سلام،تموم شدین؟میاین بیرون؟من بیرونم.
-وایستین منم الان میام.
معصومه:بله چشم.
قطع کردم.به شمارش خیره شدم.چقدر عددش رنده!به اسمش خانوم ایرانمنش سیوش کردم.خب همکارمه لازم میشه!
رسوندمش خوابگاه و خودمم رفتم سمت خونه.تو راه همش فکر این دختر بودم.چقدر رفتاراش برام جالبه.ولی فقط جالبه!برام تازگی نداشت.چون من تو خانواده ای بزرگ شدم که تقریبا دختراشون همین مدلین.البته تو پوشش این مدلین.تو اخلاق و رفتار زمین تا آسمون فرق داشتن.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال