رفتن به مطلب
Added by Amir

Wahid

معرفی و نقد کتاب روی ماه خدا را ببوس | مصطفی مستور

پست های پیشنهاد شده

نقد کتاب روی ماه خدا را ببوس

وقتی برای اولین بار رمان «روی ماه خدا را ببوس» اثر مصطفی مستور نویسنده نام آشنای عرصه داستان کشورمان را می خواندم به این نتیجه رسیدم که این کتاب فارغ از برخی ایرادات ناچیز، اتفاق بسیار قشنگی در حیطه داستان نویسی فارسی می تواند باشد. حقیقتاً لذت خاصی از خواندن این رمان بردم. اگر کسی در جریان بحث رمان و داستان نباشد و خود دستی بر آتش داستان نویسی نداشته باشد معمولاً از تمام داستانهای نوشته شده توسط هر نویسنده ای لذت می برد. اما من که سالهای زیادی است دل در گرو نوع ادبی داستان داده ام و تاکنون بسیاری از آثار ادبیات داستانی ملل متفاوت را خوانده ام و خود هم جامه نویسندگی «البته ضعیف» بر تن دارم به سختی می توانم یک اثر را اثر زیبایی تلقی کنم و این هم بدون شک، به دید تحلیلی و انتقادی این حقیر بر می گردد. اما «روی ماه خدا را ببوس» به گونه ای شگفت روحم را نوازش کرد. هرچند خالی از ایراد هم نمی تواند باشد.
الف- زبان:

زبان مستور در این اثر یک فرم محاوره ای دارد. نرم و یکدست از اول رمان تا آخر پیش می رود. گزینش واژه ها به درستی صورت گرفته است و جمله بندی اثر یک ساختار محکم و متقنی را داراست. با این وجود این ساختار محکم نتوانسته است از ارتباط ذهنی و عاطفی خواننده با متن جلوگیری کند. ضرباهنگ یا ضربان داستان در ابتدا تند ولی هرچه به پایان نزدیک می شویم کندتر می شود. مستور در این داستان سعی کرده است با چینش به جای کلمات به ترسیم فضا و صحنه کمک کند؛ به عنوان مثال فضای فرودگاه اینگونه ترسیم می شود:
«صدای لطیفی از بلندگوی سالن انتظار فرودگاه پخش می شود: تا چند لحظه دیگر پرواز 325 بریتیش آیرویز در فرودگاه مهرآباد به زمین خواهد نشست/ مسافران پرواز 941 به مقصد فرانکفورت جهت گرفتن کارت پرواز به باجه ی شماره شش مراجعه نمایند...
نقش کلمه در جمله به خوبی ایفا گردیده است.
ب- محتوا:

بررسی بافت محتوایی اثر بسیار قابل توجه است. ما در بین داستانهای ایرانی معمولاً داستانهایی که در قالب فلسفه در بستر رویداد جاری شوند کم داریم و این کتاب از این حیث قابل بررسی و ستایش است پس از مرحوم هدایت که اغلب داستانهایش به پرسشهای گوناگون در خصوص ماهیت، ذهن و به نوعی خویشتن شناسی ربط پیدا می کند ما داستانهایی به این فرم و شکل در رمانهای ایرانی یافت نمی کنیم و اگر هم داستانی هست، اینگونه با یک مسئله ذهنی گلاویز نیست به گونه ای که کل داستان را درگیر کند. 
زاویه دید در این رمان درونی است (راوی- قهرمان). یونس فردوس دانشجوی مقطع دکتری جامعه شناسی است که موضوع پایان نامه اش را بررسی دلیل خودکشی دکتر محسن پارسا فیزیکدان برجسته معاصر از نظر جامعه شناسی انتخاب کرده است. 
نامزد قهرمان داستان «یونس فردوس» سایه نامی است که دانشجوی کارشناسی ارشد الهیات است او هم در تکاپوی تنظیم پایان نامه خودش در خصوص مکالمه خداوند با حضرت موسی است. یونس چند سال پیش وقتی در رشته فلسفه درس می خواند هم کلاسی به نام مهرداد داشت که به واسطه نامه نگاری اش با یک دختر آمریکایی به نام «جولیا» عاشقش می شود و نهایتاً این عشق مهرداد را وادار می کند که به آمریکا برود و با «جولیا» ازدواج کند. داستان از آمدن مهرداد پس از سالها دوری از ایران شروع می شود و یونس با خریدن چند گل ارکیده به فرودگاه جهت استقبال می رود. در این زمان فکر بسیار جدی در ذهن یونس خطور می کند که پایه و اساس داستان شالوده حرکت جهنده و سیالی محتوا در این اثر است. آیا خدایی هست؟
در میان شخصیتهای داستان جولیا همسر مهرداد -که در آمریکاست و دچار بیماری شده است- هم دچار چنین سؤالهای پیچیده فلسفی می باشد و البته پرسشهای جولیا قدری عمیق تر و ژرف تر است. یک نکته بسیار مهم در این رمان این است که برخی شخصیتها به نوعی گرفتار چنین پرسشهای معرفتی هستند و برخی دیگر به این پرسشها پاسخ داده اند. «جولیا»، «یونس» به این باور نرسیده اند که که خدایی هست و دنیا دارای هدف متعالی است. علیرضا «دوست یونس» و «سایه» به چنین معرفت و شناختی دست پیدا کرده و عمیقاً باور دارند. به همین دلیل تقابل و کشمکشها در این خصوص وجود دارد و سیر رویدادها را هم همین بحث عمیق جهت می دهد. از نظر محتوا اهمیت این نوشته از این است که مسئله بسیار عمیق انسانی و الهی را به ساده ترین شکل ممکن و بدون تعقید است و دشواریهای ساختاری و معنایی اثبات می کند و لازمه چنین عملکردی تسلط به هنر نوشتن داستان است. در این داستان عشق به زیبایی تعریف و حتی تفسیر شده است. عشق به هم نوع (انسان به انسان) اگر حقیقی و برای آگاهی باشد بسیار وسیع و پهناور است و صد البته اگر انسان عاشق خود را به عظمت عشق گسترده نکند بدون شکل برایش شکننده خواهد بود. در این رمان شخصیت دکتر محسن پارسا که خودکشی کرده است قابل درنگ و تأمل می باشد. برابر آیات قرآنی و احادیث خداوند از روح خود در انسان دمیده است بنابراین انسان که اشرف موجودات است شمه ای از وجود متکامل خداوند است بنابراین عشق زمینی (با تأکید بر حقیقی بودن آن) می تواند نمود عشق الهی باشد. محسن پارسا استاد فیزیک است و از نظریه پردازان فیزیک جدید. ذهن دکتر محسن پارسا به عالم معنا و فراماده عادت ندارد و همیشه هر چیزی را با مبانی های علمی و ماده اندازه می گیرد. همین شخص عاشق یکی از دانشجویان خود می شود، یک عشق بسیار عمیق. آقای مستور برای اینکه شدت این عشق برای خوانندگان اثبات شود تکنیک بسیار زیبایی را در رمان خود ایجاد می کند: انتقال مفاهیم به واسطه گفتگو. محسن پاراسا از شنیدن صدای معشوقه اش «مهتاب کرانه» نهایت لذا را می برد. در صورتی که تمایل به ازدواج با ایشان از خود نشان نمی دهد. نهایت حظ روحی اش زمانی است که مهتاب با او سخن می گوید حتی مفاهیم سخنان مهتاب هم برایش اهمیتی ندارد و فقط طنین صدای معشوق است که او را وارد یک دایره لذت می کند. 
«مثلاً پارسا به مهتاب می گوید که شنیدن صدای او رو دوست داره. می گفت وقتی مهتاب حرف می زنه به صدای او گوش می ده نه به حرف های او. می گفت دوست داره ساعتها محض صدای مهتاب رو بشنوه و اصلاً براش اهمیتی نداره که صدای او حاوی چه کلامیه. حتی می گفت حاضره مهتاب هزار بار به او بگه برو گم شو! تا او بتونه با لذت تمام، هزاران بار صدای «ب» «ر» و «ش» را با طنین صوت و لحن و تُم تکلم مهتاب بشنوه. (صفحه 95) چاپ بیست و چهارم) این عشق، عشق بسیار عمیقی است و فاقد رنگ و ریا. اما آیا چنین بارش یک مرتبه ای برای روح مادی و غیر ورزیده انسانی ماده ای و شدیداً زمینی غیر منتظره نیست؟ آیا پارسا قدرت غوطه ور شدن در چنین جریان پرالتهاب و تنش زایی را دارد؟ 
بدون تردید عشق واقعی از هر نوعی که باشد دل دریایی و شانه هایی آهنین می خواهد. و عشق را هیچ گاه با معیارهای مادی نمی توان اندازه گرفت.
علت عاشق ز علتها جداست           عشق اسطرلاب اسرار خداست
و یا
چون قلم اندر نوشتن می شتافت         تا به عشق آمد قلم بر خود شکافت
محسن پارسا چون موفق به تقویت روح خود نشده بود و در پیچ و خم دنیای مادی دربند بود نتوانست هجمه سنگین عشقی که یک عطیه معنوی است را تحمل کند این تجربه برای روح ضعیف محسن پارسا ثقیل بود. چند وقت پیش یکی از هنرجویانم در کلاس داستان نویسی از من سؤال کرد که چرا نویسنده نوشته است که محسن پارسا از طبقه هشتم خود را پایین انداخت و خودکشی کرد؟ نظر تأویلی خودم را به ایشان گفتم و عرض کردم که شاید منظور این است که پارسا ماوراء الطبیعت و عالم معنا را قبول نداشته است و اگر آسمان هفتم را نماد دیدگاه الهی بدانیم خودکشی طبقه هشتم و ذکر عدد هشت می تواند به مفهوم این باشد که  اگر کسی از چنین دیدگاهی عبور کند و عالم معنا را قبول نداشته باشد بدون شک حیات او معنا ندارد. البته تأکید می کنم که این فرضیه است متعلق به خود من. یکی از مسائلی که می تواند دلیل اثبات این فرضیه باشد گفتگوی سایه با یونس است. همانطور که با خواندن رمان متوجه می شویم «یونس» در وجود خداوند شک دارد و این را به سایه می گوید. سایه که برخلاف یونس دختر بسیار معتقدی است به خاطر تردید یونس رابطه اش را با او قطع می کند و در بخش دیگری از رمان وقتی تلفنی با یونس حرف می زند می گوید:
«من هم نمی توانم با یه مرده زندگی کنم. یونس از نظر من تو اگه خداوند رو از زندگیت پاک کنی با یه مرده فرق زیادی نداری. خب، من این طور فکر می کنم. یا بهتره بگم این طور فرض می کنم که خداوند منشأ زندگیه و اگه کسی از این سرچشمه جدا شد، ذره ای از زندگی در او نیست» 
به عقیده من رسالت این رمان زیبا هم در القای این فکر در خواننده است.
نگاه نویسنده به مسئله خداوند در ادبیات، فلسفه و عرفان ما نگاه جدیدی نیست اما در داستان نویسی با توجه به شیوه پردازش محتوایی آن نو به نظر می رسد. 
ج- شخصیت پردازی:
عموماً شخصیت پردازی در داستانهای فلسفی که نیاز به برخوردهای ذهنی شخصیت ها و نمود روانشناختی آنها وجود دارد جایگاه بسیار ویژه ای دارد که در این اثر به عقیده من قدری ضعیف عمل شده است به عقیده من برخی از شخصیت ها آنگونه که باید در قالب نقش هایشان در رمان جلوه می کردند به درستی پردازش نشده اند. به عنوان مثال آیا شخصیت یونس فردوس با توجه به وجود این سؤال بزرگ (آیا خدایی هست؟) خوب پرداخت شده است؟ آیا نباید متفکرتر و یا پرتکاپوتر برای یافتن جواب سؤالش بود؟ و آیا مهرداد با توجه به بیماری همسرش و دوری از او در چنین شرایطی نمی بایست قدری مشوش تر و آشفته تر می بود؟
در این بین شخصیت علیرضا به خوبی برای مخاطب جلوه گر می شود. مخصوصاً مکالمه ای که در رستوران صورت می گیرد و علیرضا حرف می زند. به عقیده من آوردن شخصیت راننده تاکسی بسیا به جا و منطقی بود و مهر تأییدی بر گفته های علیرضا زده است. از همه اینها مهم تر وقتی است آن زن مسافر وقتی برای پول و رفع احتیاجاتش راننده تاکسی را دعوت می کند که به خلوت بروند و راننده تاکسی وقتی می بیند زن به خاطر احتیاج می خواهد خودفروشی کند بدون چشم داشت همه پول هایش که درآمد آن روزش بود یک جا به زن می دهد و زن فاحشه پس از این عمل راننده به راننده می گوید: «از طرف من روی ماه خدا را ببوس» ص 83
این یعنی اینکه خداوند در لایه های وجود تک تک  انسانها هست فقط دیدن خداوند چشم دل می خواهد نه چشم سر.
این رمان در حقیقت جزء آن  دسته از نوشته هایی است که روح دردمند یک انسان از خودبیگانه را به خویشتند خویش باز می گرداند و انتظام می بخشد. به هر حال انسان دارای عقل و تفکر است و همین خصوصیت هم ممکن است باعث سؤالهای پیچیده ای در ذهن و ضمیر انسان گردد اما جهت دهی افکار و پاسخ برآمده از اصول حقیقی و درست می تواند راه گشا باشد و این رمان تا حد بسیار زیادی توانسته است به پرسشها پاسخ دهد.
در پایان مقاله باید خاطرنشان کنم که گفتگوها به شکل بسیار زیبایی آورده شده است. رمان از کشمکش های فراوانی در جریان تقابل میان شخصیت ها برخوردار بود و همین امر در تعلیق (هول و ولای) داستان مؤثر افتاده است.

مهران مظفری 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×