رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Bita_Icyheart

ماهِ آسمانِ عشق | Bita_Icyheart

پست های پیشنهاد شده

پارت هفتادو چهار

همشو خوردم که مانی اخم کردو گفت :

+ بسه دختر تو منو ترک دادی خودت داری معتادش میشی

لیوانو محکم کوبوندم رو میزو گفتم :

- الان اینِ که اعصابمو کمی آروم میکنه

به جلو خم شدو زل زد تو چشمایِ خمارمو گفت :

+ چرا از اینکه دیدی سپهرداد داره با یه دختر دیگه میرقصه به این حال افتادی؟

بدونِ فکر کردنو سنجیدنِ جملم دهن باز کردمو گفتم :

- چون دوستش دارم، عاشقشم

با ناباوری بهم خیره شد، اصلا حالیم نبود چیو به کی گفتم، اونقدر گیجو منگ بودم که خودمو نمیشناختم، مدام چرتو پرت میگفتم که مانی کلافه شدو اومد سمتمو کمکم کرد بلند شمو از سالن بردم بیرون، تموم تنم داغ شده بودو همین که هوای خنک که بهم خورد یک درصد حالم بهتر شدو نفسِ عمیقی کشیدم، به خودم اومدمو دیدم تو ماشین نشستمو ماشین بی هوا از جاش کنده شد، چشمم افتاد به مانی که با اخمو دستایِ رو فرمون مشت شده رانندگی میکرد...

از زبانِ مانی

با عصبانیت زدم کنارو برگشتم سمتش، حسابی مستو گیج بودو حالِ خودشو نمی فهمید، بهترین فرصت بود از زیرِ زبونش حرف بکشمو بفهمم نیتِ واقعیش چیه

- برای چی اصرار داشتی پا به خونه ما بزاری؟هدفت چی بود؟

خمیازه طولانی کشیدو چشماشو مالید که تهِ دلم واسش ضعف رفت، لعنتی همه کاراش حالمو عوض میکرد، با لکنتِ زبون گفت :

+ برایِ بدست اوردن مدارکی که زیر درخت چال شده بود

- چه مدارکی؟

+ همونایی که همه دنبالشین، همون که اگه دست پلیسا بیوفته نابود میشین

مشت محکمی رو فرمون زدمو گفتم :

- لعنتی، حتما امشب همرو به دست اون کثافت رسوندی آره؟

+ همرو نه

اینو گفتو چشماش بسته شد که محکم تکونش دادم، ماشینو با اتاق بازجویی اشتباه گرفته بودم، آروم چشماشو باز کردو گفت :

+ هاردِ هومن تو کمد اتاق، سپهرداد گفت کارمو تموم کنم اونم بهش بدم

- چرا اونو امشب همراهت نیوردی؟

با چشمای خمارش زل زد بهمو گفت :

+ نمیدونم، حالم خوب نیست میشه بس کنی

کلافه بازوشو ول کردمو سرمو گذاشتم رو فرمون، یعنی ممکنه اون هاردو به خاطر من به سپهرداد نداده باشه؟ولی اون که گفت سپهردادو دوست داره، خودمم قاط زده بودم، عجب شب مزخرفی شد.سرمو از رو فرمون بلند کردمو ماشینو روشن کردمو راه افتادم.جلوی یه کافی شاپ وایسادمو رفتم داخلشو یه قهوه گرفتمو برگشتم تو ماشینو بزور به خورد آیدان دادمش تا کمی حالش بیاد سرِ جاش که کلا بی فایده بودو بدتر شد، کلافه راه افتادم سمت خونه که صدای آیدانو شنیدم

- چرا آسمون منو دوست نداره؟

پوزخندی زدمو گفتم :

+ منظورت از آسمون چیه الان؟

- سپهرداد

اخم کردمو شیشه ماشینو کشیدم پایین تا حالم بهتربشه

+ چون آسمونِ گرامیت مورد هایی از تو بهتر دورش داره نمونش دختر داییش آرام

از بغل نگاش کردمو دیدم از عصبانیت قرمز شده، به تلافی بازی که خودمو بابام ازش خوردیم بهترین موقعیت بود که اذیتش کنم

- یه خبرایی هم به گوشم رسیده

+ چه خبرایی؟

سرعتمو بیشتر کردمو با پوزخند گفتم :

- خبرای خیر، نظرت راجع به رفتن به یه جشن دیگه چیه؟

با گیجی نگام کردو گفت :

- بازم تولد؟

+ نه، عروسی، اونم سپهردادو آرام، همین امشب از زبون آرتین شنیدم قرارِ آخره همین ماه سپهرداد با خواهرش ازدواج کنه

با ناباوری بهم نگاه کرد که سعی کردم جلوی خندمو بگیرم، حقته آیدان خانوم تا تو باشی از من سو استفاده نکنی، که بخاطر مدارک اومدی خونم آره؟یه مدارکی نشونت بدم

- دروغ میگی

+ تا حالا دیدی من دروغ بگم؟

به صندلیش تکیه دادو خنده عصبی کرد که همون موقع گوشیم زنگ خوردو از جیبم درش اوردمو دیدم باباست، بدون این که نگه دارم جوابشو دادم ...

از زبانِ آیدان

باورم نمیشه، یعنی آسمون دیگه منو نمیخواد؟یه ماهِ جدید پیدا کرده؟به همین راحتی منو خورد کرد، بغض به گلوم چنگ انداخته و داره خفم میکنه، دلم میخواد از تهِ دل داد بزنم، از شیشه به بیرون نگاه کردمو زیر لب زمزمه کردم

- ماهی که آسمون نمیخوادش باید بمیره

دستمو بردم سمت در ماشینو بازش کردمو چشمامو بستمو صدای داد مانیو شنیدم ...

سپهرداد : 
نگاهت ماه آسمانه سرنوشتم بود
و پاشنه دیوانگی بر کنج مغزم
کتابتی از تقدیرآثار نگاهت
هنوز در گوشه قلبم
ترانه میخواند
و من با اشک هایم
قهرمانه یک
پایانه بیهوده ام
آسان نبود مردن درمیانه
آرزوهایه نا بارور
و سکوت در پنجه هایه درد
و ریختن از ریشه هایه خیال
بهت من تکرار یک بهشت مرده است
و فردا آرزویی که
در باور هایه من نمیگنجد
من سکوت یک صدا هستم
که در حنجره جان میدهد
و فردایی باز تکرار
من هنوز پشت این پنجره ها
برای گذشته ام دست تکان میدهم
چون دیگر نور ماه آسمانم
بر من نتابید...

دو سال بعد

از زبانِ آیدان

قیچی به دست با سرعت از پله ها اومدم پایینو بی توجه به دادو هوار مانی رفتم پشتِ مبلای پذیرایی سنگر گرفتم که اومد نزدیکو نفس نفس زنون گفت :

+ اگه میخوای موهاتو کوتاه کنی اول باید از رو جنازه یِ من رد بشی

زبونمو تا ته واسش در اوردمو گفتم ...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتادو پنج

- حالا خوبه منم به تو بگم سبیلتو بزن؟

+ بیخود کردی بگی، بعدم وقتی من سبیلمو که جذابم کرده نمیزنم توهم حق نداری موهاتو کوتاه کنی

با لبو لوچِ آویزون رو مبل لم دادم که اونم کنارم نشستو تو یه حرکت قیچی از دستم کشید بیرون

- خب دلم میخواد یه تغییری به خودم بدم، بعدشم شهاب گفت مویِ کوتاه بیشتر بهت میاد تو عکس جذاب تری

قیچیو پرت کرد رو زمینو با اخم نگام کردو گفت :

+ شهاب غلط کرد، اون اگه سلیقه داشت یه همچین عکسایِ مزخرفی از مدلا نمیگرفت که مسخره خاصو عام بشیم، باید یه سری عکاسِ جدید استخدام کنم

رفتم نزدیک ترشو گفتم :

- یعنی میخوای شهابو اخراج کنی؟میکشمت

+ نه بابا کی جرات داره اونو اخراج کنه، از دستِ زنش ساحل زنده بمونم از دستِ تو یکی عمرا

کلافه از رو مبل بلند شدو رفت سمتِ پله ها که حدس زدم میخواد بره اتاقشو بکپه، ساعت از دوازده شب گذشته بودو ما تا این موقع ول کن دعوا نبودیم، رفتم سمتِ تراسو به بیرون خیره شدم، تابستون بود ولی بازم هوایِ استانبول خوبو خوشایند بود، برعکسِ ایران که حتما همه الان دارن از گرما میسوزن، هیچ حسی نسبت به کشورم نداشتم چون هیچ خاطره ای به جز تختِ بیمارستانو فرودگاهش یادم نیست، دوسالِ پیش بود که طبقِ گفته یِ مانی از مستی زیادی خودمو از ماشین پرت کردم بیرونو شیش ماه تو کما بودم، بعدشم که بهوش اومدم حافظمو کاملا از دست دادمو تا مدت ها حتی حرف هم نمیزدم، دوره درمانم که تموم شد همراهِ هومن که پدرخوندم شده بود و مانی اومدیم ترکیه.هیچ وقت راجع به خونوادم بهم جوابِ درستی ندادن و هر دفعه فقط گفتن من کسیو ندارم و حتی تمامِ زمانی که بیمارستان بودم هم کسی سراغم نیومد.از تراس فاصله گرفتمو رفتم سمتِ پله ها و رفتم بالا تا خواستم از جلویِ اتاقِ مانی رد بشم دیدم عکسِ بابا هومنو گرفته و داره بی صدا اشک میریزه، کمتر از هشت ماهِ که بابا هومنو از دست دادیمو تو این مدت مانی واقعا زجر کشیدو تا مرزِ افسردگی رفت.بی حرف رفتم داخلو کنارش رو تخت نشستم که اشکاشو با دستش پاک کردو گفت :

+ خیلی دلم واسه بابا تنگ شده، هجده سالم بود که مادرمو از دست دادمو اون واسم هم پدر بود هم مادر، تا اومدم با غمِ از دست دادنِ مادرم کنار بیام تانیارم از دست دادمو الانم پدرم

دستشو گرفتمو سعی کردم آرومش کنم ولی بی فایده بودو با صدایِ بلند زد زیر گریه که سرشو بغل کردمو با بغض گفتم :

- منم دلم واسش تنگ شده، اگه اون نبود معلوم نبود عاقبتِ منی که هیچی از گذشتم یادم نمیاد چی میشه

با صدایِ گرفته ای گفت :

+ منم اگه تو نبودی حتما یه بلایی سرِ خودم میوردم قول بده هیچ وقت تنهام نزاری، حتی وقتی ازدواج کردی، اصلا با شوهرت بیا همین جا

- دیوونه حالا کو تا من شوهر کنم، تا تو عروسی نکنیو بچه دار نشی من عمرا برم خونه شوهر

ازم جدا شدو میونِ گریه خندیدو گفت :

+ من که از حالا به شوهرت حسودیم میشه، میترسم اونو بیشتر از من دوست داشته باشی

با دستم اشکاشو پاک کردمو گفتم :

- هیچ کس نمیتونه جای تورو تو قلبم بگیره، پس بیخودی واسه من حسود نشو اون بدبخت که قرار شوهرم بشه باید به تو حسودی کنه

+ به هر حال من به خونش تشنم

- خب حالا همچین میگی انگار شوهرم حاضر و آماده تو پذیرایی نشسته، فعلا که بوی ترشیم همه استانبول برداشته

دستشو به منظور دعا کردن اورد بالا و گفت :

+ الهی این بوی خوش ترشی همچنان ادامه داشته باشه و هیچ خری در این خونرو به قصد گرفتن آیدان خانوم نزنه بلند بگو آمین

بالشتو از روی تخت برداشتمو محکم زدم تو کمرش که از خنده رو تخت پهن شد، انگار نه انگار تا دو دقیقه پیش داشت زار میزد، دروغ چرا منم اگه اون زن بگیره از حسودی میترکمو دوست دارم سره به تنش نباشه، ولی خب نمیشه به این مانی از این حرفا زود چون پرو میشه.بعد از این که کلی مانی با بالشت زدم از اتاقش رفتم بیرون تا بخوابه، خودمم رفتم تو اتاقمو بشمار سه خوابیدم...

از زبانِ سپهرداد

با صدایِ زنگِ گوشی اونم ساعتِ هشتِ صبح از خواب بیدار شدمو دیدم کسی نیست جز امیرسام، حتما بازم یه پرونده جدید که این وقت صبح زنگ زده تا دست به دامن من بشه خودش که عرضه هیچ کاریو نداره.کلافه از رو تخت بلند شدمو رفتم حموم یه دوش گرفتمو اومدم بیرونو نشستم پشت میزمو به عکس آیدان خیره شدم، زیر لب زمزمه کردم

- کجایی ماه بانو عزیزم؟نمیدونی دل آسمون از  دوریت همیشه ابریو گرفتس؟

بعد از اون مهمونی لعنتی انگار آیدان آب شدو رفت تو زمین.تقریبا سه روز بعد با اون مدارکی که به دستم رسونده بود رستگارو آدماش دستگیر شدنو کلا باند رستگار نابود شد، ولی هیچ ردی از باند شاکری و خلافاش نبودو الان دوسال که شبانه روزی در تلاشم که بتونم هومنو پسرشو پیدا کنم تا شاید از طریق اونا به آیدان برسم، آیدانی که از دوریش یه چشم هممون اشک بود یه چشم خون، همه افسرده و داغون، از همه ما بدتر آیدینی بود که از دوری خواهرش انگار بیست سال پیرتر شده بود...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت هفتادو شیش

منفورترین فرد بینِ همه منم، همه منو مصوبِ اصلی ناپدید شدنِ آیدان میدونن، البته حق دارن اگه من اون شبِ مهمونی وقتی آیدانو با مانی دیدمو از زور حسادتو فکرایِ بیخود اون رفتارو با آیدان نداشتمو با خودم از اون جا خارجش میکردم الان کنارم بودو حتی میتونست مادرِ بچم باشه، با فکرِ این که منو آیدان بچه داشته باشیم لبخندِ تلخی رو لبم نشست.با باز شدنِ در توسطِ سپیتا از افکارم دور شدمو بهش خیره شدم

+ اجازه هست بیام تو؟

- بیا ببینم چته این وقتِ صبح اومدی سراغم

با خنده اومد داخلو با شکم جلو اومدش به سختی رو تخت نشستو رو بهم گفت :

+ امیرسام زنگ زد به هیراد گفت هرچی به سپهرداد زنگ میزنم جواب نمیده، نگرانت شده بود، اومدم ببینم حالت خوبه یا نه

- خودم الان بهش زنگ میزنم، تو چطوری؟پسرِ زشتت چطوره؟

اخم کردو با لبو لوچِ آویزون گفت :

+ مگه پسرِهیراد زشت میشه؟

- والا با اخلاق گندی که شوهرت داره و هی اخم میکنه بهم زشت نشه یه چیزِ دیگه از آب درمیاد، حواسم هست که هنوزم باهات سرسنگینه

سرشو انداخت پایینو با گوشه لباسش بازی کردو گفت :

+ تو که میدونی بعد از غیب شدن آیدان هیراد تو چه وضعِ روحی بدی بود، ازدواجشم با من به خاطرِ اصرارای مامان بود وگرنه هیچ علاقه ای نه به من داره نه به این بچه

از رو صندلی بلند شدمو رفتم جلو پاش زانو زدمو دستاشو گرفتمو گفتم :

- دلشم بخواد، اگه به خاطر تو نبود حسابشو میرسیدمو یه دلِ سیر کتکش میزدم، الانم دیگه ازاین فکرا نکن این ناراحتی ها برایِ سلامتیت خوب نیست

+ باشه، بیا بریم صبحانه بخوریم که حسابی منو بچم گشنمونه

بهش لبخند زدمو باهم از اتاق رفتیم بیرون تا کنارِ بقیه صبحانه بخوریم، یادم باشه با امیرسام تماس بگیرم ببینم چه مرگش بود...

از زبانِ آیدان

دیدی که سخت نیست تنها بدونِ من
دیدی صبح میشود شبها بدون من
این نبضِ زندگی بی وقفه میزند
فرقی نمیکند
بامن بدون من...
دیروز گرچه سخت
امروز هم گذشت
طوری نمیشود...
فردا بدون من

دوربین به دست تو سالنِ شرکت راه میرفتمو شهابو فحش میدادم، الان یه ساعتِ منو این جا کاشته، امروز صبحانه نخوردم الانم که وقتِ ناهارِ و انگار از ناهارم خبری نیست، یهو شهاب نفس نفس زنون اومد سمتمو گفت :

+ سلام عشقم خوبی؟

با دوربین محکم زدم تو سرش که از درد چشماشو ریز کرد

- سلام عشقمو درد، کدوم گوری بودی؟این عکسایِ مزخرف چیه؟والا مانی حق داره 

دوربینو از دستم گرفتو با یه دست دیگش سرشو مالیدو گفت :

+ اصلا دوربینِ من دستِ تو چیکار میکنه؟نمیدونی مثلِ حوله وسیله شخصیه؟

- والا اومدم تو اتاقت نبودی منم علاف بودم دوربینتو برداشتمو عکسارو نگاهی انداختم تا بیای، از بس زشت بودن نفس کم اوردم اومدم تو سالن

بلند زد زیر خنده و گفت :

+ خب بابا دیگه تا این حدم بد نشدن، ساحل که همش تعریف میکنه

- اون بدبختِ شوهر زلیل تعریف نکنِ من تعریف کنم؟بیخیال حالِ نی نی تازه به دورون رسیدتون چطوره؟

+ سلام داره خدمتِ عمه آیدانش، همش میگه من عمه ترشیدمو میخوام

دستمو زدم به کمرمو با اخم گفتم :

- آخه بچه دو ماهه میتونه حرف بزنه؟خیلی بیشعوری شهاب

+ شعورم شوهر کرد، بیا کارت دارم

مچِ دستمو گرفت کشید دنبالِ خودش تو اتاقشو پرتم کرد رو مبلو رفت از رویِ میز کلی برگه و عکس اورد انداخت رو پامو خودشم کنارم نشستو گفت :

+ یه نگاهی به این عکسا بکن ببین کدوم قشنگ ترو خاص تره

عکسارو بررسی کردمو با تعجب بهش زل زدمو گفتم :

- عمرا باور کنم اینارو تو گرفته باشی

+ دقیقا من نگرفتم، یه سری نمونه کار که از چند تا عکاس از ایران برامون فرستاده شده

- خب حالا همه اینارو میخواین این جا استخدام کنید؟

+ نه فقط یه نفرشو، یه شرکتِ مدلینگ اگه فقط یه عکاس حرفه ای و همه چی تموم داشته باشه هم میتونه مطرح و مشهور باشه، عکس واقعا مهمه

- پس بگو چرا داریم بدبخت میشیم از عکسایِ تو

کلافه دستشو کرد تو موهاشو تا خواست جوابمو بده با اخم گفتم :

- من الان اونقدر گشنمه همه جارو تار میبینم نمیتونم بگم کدوم قشنگ تره، زنگ بزن واسمون غذا بیارن بعد نظرمو میگم

باشه یِ آرومی گفتو رفت سراغِ تلفن، همین جور که مشغولِ دیدن عکسا بودم چند تاشون واقعا نظرمو جلب کرد، به برگه ای که اسمو مشخصات و عکسِ عکاس توش بود نگاه کردم، یه پسرِ فوق العاده جذاب به اسمِ هیراد، عجیب این اسمو قیافه واسم آشنا بود ولی یادم نمیاد قبلا کجا دیدمش.یکم بعد واسمون ناهار اوردنو کنارِ هم مشغولِ خوردن شدیم ولی من همش فکرم پیشِ اون عکاس بودو هر دقیقه عکسشو برمیداشتمو نگاه میکردم که شهاب چشمکی بهم زدو گفت :

+ چیشده کلک؟بد جوری رفتی تونخش انگار دلتو برده

- نه دیوونه دل بردن کجا بود

+ پس چیه دو ساعتِ زل زدی بهش؟اصلا فهمیدی چی خوردی؟

پوفی کشیدمو کلافه گفتم :

- خیلی واسم آشناس ولی یادم نمیاد کجا دیدمش، اولین باره همچین حسی نسبت به کسی دارم

عکسِ هیرادو از دستم کشید بیرونو گفت :...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتادو هفت

+ بسه دیگه دارم غیرتی میشم، دخترم این قدر هیز میشه

یکم از غذام خوردمو با دهنِ پر گفتم :

- ولی به نظرم یدونه عکاس کمه آخه کار بقیه عکاسای این جا هم تعریفی نداره، اینایی هم که الان دیدم همشون عالی بودنو نمیتونم از بینشون یه نفرو انتخاب کنم

+ باشه بابا به خودت فشار نیار، خودم یه خاکی تو سر مانی میریزم، راستی موهاتو آخر کوتاه میکنی یا نه؟

اخم کردمو موهامو که دم اسبی بسته بودمو گرفتم کشیدموگفتم :

- مانی نمیزاره میگه اول باید از رو جنازش رد بشم

+ پس قضیه اینکه میخوای مدل بشی هم بهش نگفتی لابد؟

- نه بابا اگه بگم که فاتحم خوندس، همش دوست داره منو مخفی کنه نمیدونم چرا؟من تو این شرکت نقش چیو دارم؟

خندیدو گفت :

+ بوق

محکم زدم تو بازوش که قهقهِ زد

- مرض رو آب بخندی بوق قیافته، منو بگو دارم با کی درد دل میکنم

خندشو جمع کردو دستمو گرفتو گفت :

+ مانی حق داره روت حساس باشه، تو خیلی خوشگلو جذابی و اگه بیای تو این حرفه همه نگاها سمتت جذب میشه و اون واسش هضم این مسائل سخته

تا اومدم جوابشو بدم در با شدت باز شدو ساحل بچه بغل پرید داخلو با حالتِ زاری گفت :

+ بدادم برسید این سونیا منو دیوونه کرده یه بند عر میزنه مرده شور باباشو بشوره

- یعنی عرضه نداری یه بچه هم بزرگ کنی

شهاب بلند زد زیر خنده که بلند شدم رفتم سمت ساحل و سونیارو ازش گرفتم، بچه بیچاره از بس گریه کرده بود کبود شده بود، همین جور که سعی میکردم آرومش کنم شهاب بی هوا ازمون عکس گرفتو گفت :

+ به این میگن شکار لحظه ها، چقدر بچه به تو میاد

ساحل اخم کردو گفت :

- یه وقت خر نشی اون عکسو چاپ کنی بعدم پخش کنی که مانی هممون بدبخت میکنه

شهاب چشمک جذابی به روی ساحل زدو گفت :

+ مانی با من بلاخره این آیدان خانوم باید از یه جایی شروع کنه دیگه

سونیارو بوسیدمو گفتم :

- آخه به کجای من میاد مامان این بچه باشم خودتو سوژه عکسات

ساحل زد زیر خنده که سونیا به دست سری به نشون تأسف واسه دوتاشون تکون دادمو از اتاق رفتم بیرون تا این زوج مسخره یکم باهم خلوت کنن، سونیا تو بغلم آروم گرفته بودو دیگه گریه نمیکرد، بدجوری هوای مادر شدنو داشتم ولی حالا حالاها از این خبر ها نبود چون شوهری در کار نیست، تصمیم گرفتم تا وقتی گذشته مجهولمو به خاطر نیوردم پا به زندگی کسی ندارم...

سه روز بعد

از زبانِ هیراد

بلاخره بعد از سه روز اون شرکتِ مدلینگ جوابمو دادو کارمو تایید کرد، هیچ نیازِ مالی نداشتمو فقط میخواستم یه مدت واسه تفریحو عوض شدن حالم برم اون جا.راه افتام سمتِ اتاق سپهردادو در نزده رفتم داخل که دیدم طبقِ معمول خیره شد به عکسِ آیدان، پوفی کشیدمو کنارش رو تخت نشستم

- دوسال گذشته هنوزم بیخیال نشدی؟

عکسو گذاشت کنارو با پوزخند گفت :

+ مگه تو بیخیالش شدی؟

- باهاش کنار اومدم، با نبودش، حتی بعضی وقتا هم به مرگش فکر میکنم

اینو که گفتم دستش مشت شد، هنوزم عذاب دادنشو دوست دارم ولی تهِ دلم یه علاقه برادرانه نسبت بهش پیدا کردم، دستمو گذاشتم رو شونشو گفتم :

- حالا ولش کن اونو اومدم بگم من تا دو هفته آینده دارم میرم استانبول، میخوام یه مدت به عنوان یه عکاس تو یه شرکت مدلینگ کار کنم

+ پس سپیتا چی میشه؟نگو که میخوای واسه فرار از زنو بچت بری اون جا

خندیدمو گفتم :

- نه بابا سپیتارم میبرم اصلا بزار همون جا هم بچه به دنیا بیاد یه رگِ ترکی هم داشته باشه، به خاطرِ سپیتا هم هست تازگیا به خاطرِ بارداریش خیلی حساس شده میخوام حالو هواش عوض شه

+ فقط نرین اون جا موندگار بشین ها

- اگه میخوای موندگار نشیم توهم باما بیا که بعد یه مدت خوش گذرونی برمون گردونی این جا

با تعجب نگام کردو گفت :

+ اصلا حرفشم نزن فعلا درگیر یه پرونده جدیدم من نباشم امیرسامو آرتین هیچ غلطی نمیتونن بکنن

اخم کردمو گفتم :

- بابا ول کن کارو این همه آدم دستگیر کردی کشتی چیشد؟بیا یه مدت بیخیال همه چی شو، با همین روحیه داغون میخوای دنبال آیدان بگردی؟

+ راجع بهش فکر میکنم ولی قولی نمیدم، راستی اسم این شرکت چی؟

-  اسمش Moon Rising یعنی ماهِ تابان

+ چه اسمِ جالبی یادِ آیدان افتادم

با خنده از رو تخت بلند شدمو رو بهش گفتم :

- تو هم که ما هرچی بگیم یادِ آیدان میوفتی، باید اعتراف کنم تو از من عاشق تر بودی که بعد از گذشتِ دوسال هنوزم با احساس از اون حرف میزنی

آهی از تهِ دل کشیدو گفت :

+ تنها کسی که منو درک میکنه تویی، بقیه که از من متنفر شدن، حالا میفهمم سپیتا واقعا بیخودی حساس شده تو واقعا عوض شدیو خانوادتو دوست داری

- سپیتا هم حق داره اغلب روزا اخلاقم سگی میشه به قولِ آیدان میشم سگیراد، اون وقت که سپیتارو واقعا عذاب میدم

+ قدرشو بدون، اشتباه منو تکرار نکن که آیدانو عذاب دادم اونم به خاطرِ یه حسادت مسخره و دوباره از دستش دادم

- امیدوارم یه روزی باز به دستش بیاری

منتظرِ جوابی ازش نشدمو از اتاقش رفتم بیرونو...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتادو هشت

یک راست رفتم تو اتاق خودمو سپیتا که دیدم سپیتا خوابه، کنارش رو تخت نشستمو گوشیمو از جیبم دراوردمو رفتم تو اینستا تا نگاهی به عکسای جدید اون شرکت بندازم، واقعا هیچ تعریفی نداشتنو یکی از یکی بدتر، فکر کنم یه روزه بتونم به اوج برسونمش، رسیدم به عکسِ یه دختر با موهای طلایی که دم اسبی بسته شده بودو سرش پایین بودو یه بچه تو بغلش بود، دختر ازین زاویه واقعا برام آشنا بود تا اومدم روش زوم کنمو اسم مدلو زیرش ببینم سپیتا محکم زد تو بازوم که ترسیدمو گوشی از دستم افتاد

+ داشتی عکسِ کیو نگاه میکردی هان؟

خندیدمو کنارش دراز کشیدمو گفتم :

- عکسای همون شرکتو که قرارِ توش کار کنم

با ذوق سرشو گذاشت رو شونمو گفت :

+ پس بلاخره جوابتو دادنو قبول کردن، آخ جون میریم ترکیه، به سپهرداد گفتی؟

- آره گفتم، قرارِ فکر کنه راجع بهش

دیگه حرفی نزدو زود خوابش برد، دستمو کشیدم رو موهاشو نوازشش کردم، میخواستم که عاشقش باشم ولی انگار یه نیرویی جلومو میگرفتو نمیزاشت، بیشتر وقتا اشتباهی آیدان صداش میزنم، نمیدونم وقتی آیدانو پیدا کردم میتونم سمتش نرمو نخوامش یا نه ...

از زبانِ آیدان

- حالا مگه چیشده یه عکسِ که اصلا صورتمم توش معلوم نیست

مانی با خشم اومد سمتمو گوشیمو از دستم گرفتو رفت تو پیجو عکسمو پاک کردو گوشیو پرت کرد تو بغلمو گفت :

+ حتی عکسِ جورابتم نمیخوام بزاری تو پیجِ شرکت فهمیدی؟اصلا شهاب غلط کرد این عکسو ازت گرفتو واست فرستاد

تا خواست بره با خشم گفتم :

- اصلا میدونی چیه من میخوام مدل بشم تو هم حق نداری مخالفت کنی

برگشت سمتمو چشماشو ریز کردو گفت :

+ چی گفتی نشنیدم؟

- میخواستی بشنوی

تا خواستم برم بازومو گرفت کشید سمتِ خودشو با خشم گفت :

+ دیگه این جملرو ازت نشنوم، محالِ بزارم مدل بشیو عکسات دستِ هر خری بیوفته

بازومو از دستش کشیدم بیرونو گفتم :

- دلیلِ مخالفتت چیه؟از وقتی اومدیم این جا منو از زمینو زمان مخفی کردی، الانم نمیزاری مدل بشم

بی هوا بغلم کردو با صدایِ گرفته گفت :

+ چون میترسم معروف بشی عکسات پخش بشه بعد یهو یکی از اقوامت بشناستت بیاد دنبالتو تورو از پیشم ببره

بغض کردمو سرمو تو بغلش مخفی کردمو گفتم :

- دیوونه واقعا دلیلت اینه؟

+ آره اصلا من دیوونم، ترسوام، ضعیفم

ازش جدا شدمو زل زدم تو چشمایِ خیسشو گفتم :

- اینو بدون اگه پدرو مادرم که حتی اسمشونو یادم نیست از رو عکسام پیدام کننو بیان سراغم من از پیشِ تو نمیرم، تو همه زندگی منی

دستمو گرفتو پشتشو بوسیدو گفت :

+ اگرم بخوای بری نمیزارم

خندیدمو گفتم :

- مثلا میخوای چه غلطی کنی؟

+ میدزدمت میبرمت یه جای دیگه

سری به نشونِ تأسف واسش تکون دادمو دستمو از دستش در اوردمو راه افتادم سمتِ آشپزخونه که اونم دنبالم اومد.خونمون ویلایی و بزرگه ولی هیچ خدمتکاری نداره و خودمون هی همه کارارو انجام میدیم الانم باید فکر ناهار میبودم که دستِ آخر همراه مانی یه لازانیا درست کردیم که الحق حسابی خوشمزه شده بود.آدم کنار مانی همه غمو غصه هاش یادش میره از بس این پسر مهربونو خوش قلبه.بعد از ناهار هرکی یه گوشه پرت شد. جلوی تلویزیون لم دادم ولی همه فکرم پیش اون عکاس بود، از زبون شهاب شنیدم کارشو تایید کرده و قرارِبزودی بیادو کارشو شروع کنه ولی هنوز مانی خبر نداره چون همه کارارو سپرده دست خوده شهاب.گوشیمو از روی میز برداشتمو رفتم تو پیج شهابو فالورهاشو چک کردمو در به در دنبال اون عکاس گشتم و از اون جایی که شهاب تعداد کمی فالور داشت فوری از روی پروفایلشو اسمش پیداش کردمو دیدم پیجش قفل، واسش درخواست دادمو منتظر شدم تا پیجشو واسم باز کنه.بعد از ده دقیقه پیجو باز کردو رفتم توش که دیدم پر از عکس از خودشو طبیعتو خانوادش، هم خودش واسم حسابی آشنا بود هم خانوادش، رسیدم به یه عکس که زیرش نوشته بود یه روز خوب با برادر زن اخموم سپهرداد، رو عکس پسره زوم کردم که یهو سرم تیر کشیدو صفحه گوشیو بستم.یه صحنه هایِ آشنایی از جلوی چشمم گذشت، موندم یهو چه مرگم شد، یکم که حالم اومد سرجاش باز گوشیو برداشتمو به همه عکسای پیجش نگاه کردمو بی هوا رفتم تو دایرکتش و واسش نوشتم سلام که فوری جوابمو داد

+ سلام شما؟

مونده بودم بهش بگم چیکاره شرکتم چون به قولِ شهاب من بوقِ شرکت بودم

- من یکی از کارکنان شرکت ماهِ تابان هستم، از اسمش که رو پیجمه باید متوجه میشدین دیگه

+ بله الان متوجه شدم آخه من زیاد به اسما دقت نمیکنم، اسم خودتون چیه؟

پسره پرو حالا خوب زن داره دنبال اسم من، بهتره یه اسم الکی بهش بگم

- آیسان هستم

+ خوشبختم منم هیرادم

زرشک خودم میدونم اسمت چیه عجب خنگیه این، دیگه چیزی واسش ننوشتم که یکم بعد نوشت

+ مشکلی پیش اومده که اومدین دایرکتم؟

- میخواستم بپرسم شما دقیقا کی میاین ترکیه؟آخه باید حتما شمارو از نزدیک ببینم

- تقریبا دوهفته دیگه، چرا میخواید منو ببینید؟من زن دارم

بلند زدم زیر خنده واسش نوشتم...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتادو نه

- نمیخوام که ازتون خواستگاری کنم، راستش قیافه شما برای من خیلی آشناست حس میکنم قبلا جایی دیدمتون

یکم مکث کردو نوشت

+ اینقدر رسمی حرف نزن خوابم گرفت، اتفاقا منم حس میکنم قبلا باهم حرف زدیم، میشه عکستو واسم بفرستی؟

هنو نیومده پسرخاله شد، من شکر خوردم به تو پیام دادم

- نه نمیشه عکس بفرستم، همون منتظرمیمونم تا بیای

+ اوکی پس به امید دیدار خدانگهدار

جوابشو ندادمو گوشیو پرت کردم کنارم، به سرم زد برم دایرکت برادر زن اخموش سپهرداد، ولی دیگه زیادی پرو بازی میشه دایرکت همین پسر هیزم اشتباه کردم رفتم الان مثلا چی یادم اومد؟تا حالا اینقدر یه خانواده برام آشنا نبوده یعنی ممکنه اونا از آشناهام باشن ...

دو هفته بعد

- آخ جون داریم میریم آب بازی

مانی با چشمای گشاد شده نگام کردو گفت :

+ یه جور ذوق زده شدی انگار تا حالا نبردمت کنار دریا خوش بگذرونی

کلاه خوشگل سفیدمو رو سرم مرتب کردمو گفتم :

- والا یه ماهی میشه نبردیم همش درگیرِ کارتی کلا به منِ بدبخت توجهی نداری

+ خب حالا زود آماده شو بریم که شهابو ساحل اونجا منتظرن

- آمادم دیگه مگه کوری؟

اخم کردو گفت :

+ لباس پوشیده تر نداشتی بپوشی؟با این میخوای بریم اون جا؟

به لباسِ آبی روشنم که آستینم نداشت نگاه کردمو گفتم :

- چشه مگه خب تو این گرما میخوای پالتو بپوشم؟

سری به نشونِ تاسف تکون دادو گفت :

+ اتفاقا تو فکرم یه چادرم بندازم رو سرت

- بیخود کردی، یا میزاری با همین بیام یا کلا نمیام

دست به سینه جلوش وایسادم که دستشو به حالتِ تسلیم اورد بالا و گفت :

+ من اعتراف میکنم که از پسِ تو برنمیام

از حرکتش خندم گرفتو یکم بعد باهم رفتیم سمتِ ماشین که یهو سرو کلِ پشمک سگ عزیزمون ظاهر شدو بعد از کلی چاپلوسی ولمون کردو رفت.تا سوار ماشین شدیم طبقِ معمول به دو ثانیه نکشید که مانی قفلِ درارو زدو راه افتاد که رو بهش گفتم :

- یعنی به دلم موند تو یبار این قفلِ درارو نزنی، هنوزم میترسی کار دستِ خودم بدم؟

آهی کشیدو با غم گفت :

+ با این که دو سال گذشته هنوزم اون صحنه از ذهنم پاک نشده، هر دفعه که یادم میاد چه جوری خودتو از ماشین پرت کردی بیرون قلبم به درد میاد، همشم تقصیر من بود

دستمو گذاشتم رو بازوشو گفتم :

- من مست بودم یه غلطی کردم تو چرا این همه خودتو سرزنش میکنی؟

+ به خاطرِ حرفایِ مزخرف من اون کارو کردی، نباید به حرفاییو بهت میزدم

- هیس دیگه فکرشو نکن گذشت تموم شد، درسته که باعث شدی حافظمو از دست بدم ولی اندازه یه نخودم ازت دلخور نیستم

لبخندی به روم پاشیدو سرعتشو بیشتر کرد که کمربندمو باز کردمو بی هوا پریدم لپشو ماچ کردم که شروع کرد به خندیدن و میونِ خنده هاش گفتم :

+ دیوونه از این حرکات انجام نده یهو دیدی وسطِ خیابون کار دستت دادم

- اگه از این عرضه ها داشتی دلم نمیسوخت که پسرِ پاستوریزه من

چشمکِ دختر کشی بهم زدو گفت :

+ میگن از اون بترس که بچه مثبتِ یهو دیدی...

پریدم تو حرفشو با خنده گفتم :

- ببین بخوای اذیت کنی این دفعه از پنجره میپرم بیرون

+ مجددا من تسلیمم

دستشو برد سمتِ پخشِ ماشینو یه آهنگِ ترکی گذاشتو تا ته بلندش کرد، از شیشه به بیرون خیره شدمو رفتم تو گذشته، هیچی از اون تصادف یادم نمیاد، ولی وقتی بهوش اومدم دکترا میگفتن به خاطرِ برخوردایی که با زمین داشتم صورتم کلا نابود شده بوده و بعد از کلی عمل باز صاف و قابلِ دیدن شده، مانی هم میگه من تا حدودی تغییر کردم ولی بازم نمیفهمم پس چرا دوست نداره من مدل بشم، اگه تغییر کردم پس عمرا کسی منو بشناسه و بیاد دنبالم.یکم بعد رسیدیمو از ماشین پیاده شدمو عینِ آب ندیده ها حمله کردم سمتِ آبو با پا رفتم داخلشو جیغ زدم که صدایِ دادِ شهابو شنیدمو برگشتم سمتش

+ خاک تو سرِ دریا ندیدت کنن که منو زنو بچمو کلا ندیدی عینِ خر پریدی تو آب

همون موقع ساحل سونیارو انداخت تو بغل شهابو اومد سمتمو یه جوری هولم داد که همه هیکلم افتاد تو آبو جدو آباد خودشو شوهرشو به فحش کشیدم.همین که اومدم بیرون دیدم شدم عین موش آب کشی، مانی تا قیافه منو دید اومد نزدیکمو شروع کرد به خندیدن که الکی دستمو گرفتم به دلمو خم شدم که با ترس اومد سمتمو گفت :

+ چت شد آیدان؟

با یه حرکت پرتش کردم تو آب که ساحلم شروع کرد بهش آب پاشیدن، یهو خندم محو شدو به مانی نگاه کردم، نمیدونم چرا حس کردم قبلا این صحنرو جایی دیدمو مانیو انداختم تو آب ولی کی و کجاشو یادم نمیاد، همین جور مات بهش خیره شده بودم که شهاب اومد کنارمو گفت :

+ یه آب پاشیدن به مانی حسودی داره آخه؟

با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- هان؟حسودی چیه بابا این صحنرو دیدم یهو یه چیزی یادم اومد

+ خودتی کلک، خبریه؟

محکم زدم تو بازوشو بی توجه به خیس بودنم سونیارو از دستش گرفتمو گفتم :

- انگار گرمای هوا و آفتاب سوزان به مخت فشار وارد کرده خل شدی، برو با بقیه تنی به آب بزن حالت بیاد سر جاش

منتظر جوابی ازش نشدمو رفتم...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد

یکم دور تر رو ماسه ها نشستمو به اون سه تا دیوونه خیره شدم، سونیا مدام گریه میکردو به سختی تونستم آرومش کنم.یکم که گذشت سونیا خوابش بردو گذاشتمش تو کالسکشو ساحل اومد کنارش که بی توجه بهش رفتم سمتِ ماشینو گوشیومو از داخلش دراوردمو در کمالِ تعجب دیدم از اون پسره هیراد پیام دارم، تو این دو هفته یه بارم بهم پیام نداده بود. نشستم تو ماشینو رفتم تو دایرکت که دیدم نوشته

+ سلام آیسان خانوم من امروز پرواز دارمو فردا اولِ وقت میام شرکت تا همو ببینیم

جوابشو ندادمو گوشیو انداختم رو داشبورد، یه حسِ عجیب غریبی بهم دست داده بود یعنی چه رابطه ای بین منو هیراد بوده که من تا اسمشو میبینم یه حالی میشم؟هرچی هم زور میزنم یادم نمیاد.سرمو تکون دادم تا این افکار ازم دور بشه و از ماشین پیاده شدمو رفتم کلی با بقیه آب بازی کردم ولی مانی متوجه تغییر حالم شدو منو نشوند رو ماسه ها کنارِ خودشو گفت :

+ چی تو گوشیت دیدی که دمغ شدی؟

- توام خوب حواست به منه ها دست تو دماغم کنم میفهمی

یه تایِ ابروشو داد بالا گفت :

+ نپیچون منو بگو چیشده؟

- تازگیا یه صحنه ها و یه آدماییو که میبینم حس میکنم قبلا هم اونارو دیدم، حالم یه جوریه حسابی کلافم

+ آخرین بار کی رفتی پیش دکترت؟

به آسمون خیره شدمو گفتم :

- خیلی وقته نرفتم پیشش

آروم نگاش کردم که دیدم اخم کرده

+ بیخود کردی نرفتی، میخوای بازم افسردگیو هزار دردِ روحی بیاد سراغت؟

- مشکل من روحی نیست جسمیِ، مغزِ من مشکل داره، واسم عجیبه تو چرا به جای اینکه به برگشتن حافظم کمک کنی فکره روحیه منی

با غم به دریا نگاه کردو گفت :

+ بارها از ترسام واست گفتم، نمیخوام از دستت بدم برایِ همین شبو روز دعا میکنم حافظت برنگرده

پوزخندی زدمو گفتم :

- من تو این دو سال مطمئن شدم که هم تو هم بابا هومنِ خدابیامرز از همه گذشته ی من خبر دارید ولی هیچ وقت راجع بهش با من حرف نزدید، این همه خودخواهی به چه قیمتی؟

از کنارم بلند شدو با عصبانیت رو بهم گفت :

+ به قیمت از دست ندادنت

بهم مهلتِ حرف زدن ندادو ازم دور شدو منو  با یک دنیا سوال تنها گذاشت، باید بیخیالی و تنبلیو کنار بزارمو گذشتمو پیدا کنم، من نمیخوام مانی و تنها بزارم فقط میخوام بدونم کیم و از کجا اومدم، حقمه که بدونم.تا غروب اون جا موندیمو قرار شد همه بریم خونه ما و شامو دورِ هم بخوریم.همین که رسیدیم خونه شهابو مانی بساطِ کبابو تو باغ راه انداختنو منو ساحلو سونیا هم عینِ قحطی زده ها منتظرِ شام بودیم، البته سونیا که نمیتونست کباب بخوره و طفلی فقط بو میکشید، مانی تا چشمش به سونیا افتاد که واسه کباب دستو پا میزنه اومد از دستم گرفتشو دمِ گوشش شروع کرد به چرتو پرت گفتن که گوشیو برداشتمو ازشون کلی عکسو فیلم گرفتم.موقعِ خوردنِ شام مانی بزور کباب به خوردم میداد که ساحلو شهاب مدام به منو مانی چشمک میزدن که ما نفهمیدیم این دوتا چه مرگشون شده، آخه کباب خوردنِ ما چشمک داره؟بعد از شام ساحلو شهابو سونیا رفتنو منو مانی هم رفتیم تو اتاقامون تا بکپیم، هنوزم از دستِ مانی دلخور بودمو دوست داشتم یه دلِ سیر کتکش بزنم.گوشیمو برداشتمو دوباره پیام هیرادو خوندم، دل تو دلم نبود که ببینمشو راجع به خودم باهاش حرف بزنم.یعنی ممکنه تا چشمش بهم افتاد بشناستم ...

از زبانِ هیراد

بعد از گرفتن دوش مشغول آماده شدنو تیپ زدن شدم، بلاخره روز اول کاریم باید مرتب باشم و مهم تر این که میخوام با آیسان خانوم حرف بزنم و شدیدا در موردش کنجکاوم.سپیتا و سپهرداد هنوز خواب بودنو مجبور شدم تنها صبحانه بخورم.دیشب همین که رسیدیم تو خونه ای که قبل از اومدنم ترتیبشو داده بودم مستقر شدیم. دوربین به دست از خونه خارج شدمو سوار تاکسی شدمو آدرس شرکتو بهش دادم، خداروشکر هم زبان انگلیسیم و هم ترکیم عالی بودو این جا مشکل زبان نداشتم.استانبول واقعا شهر زیبایی بودو همین اول کاری به دلم نشسته بود.همین که رسیدیم کرایشو دادمو راه افتادم سمتِ شرکت.توش پرِ دختر پسر بود که کلافه دور خودشون میچرخیدن و بیشترشون فارسی حرف میزدن، همین که جور که مشغول دید زدن اون جا بودم چشمم افتاد به شهابو رفتم سمتش

- سلام 

تا منو دید با روی باز گفت :

+ به به سلام داش هیراد عزیز، چه عجب بلاخره اومدی دیگه داشتم از استخدامت پشیمون میشدم

- یه مقدار کارای اومدنم به این جا زمان بر شد، خب حالا باید کجا برم؟

سرشو خاروندو گفت :

+ والا باید بری پیش رییس که هنوز تشریفشو نیورده فعلا یه چند تا مدل عروس هست برو تو اتاق عکس ببینم چیکار میکنی

همون موقع یه نفر به اسم ساحلو صدا زدو گفت منو ببره به اتاقی که قرارِ توش عکس بگیرم، تا اومدم همراهش برم یه دختری با لباس عروس با سرعت از کنارم رد شدو رفت پیشِ شهاب که نتونستم چهرشو ببینمو بیخیال همراهِ ساحل رفتم ...

از زبانِ آیدان

نفس نفس زنون جلوی شهاب وایسادمو گفتم :

- نظرت چیه؟خوشگل شدم؟

با تحسین نگام کردو گفت...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت هشتادو یک

+ محشر شدی، اولین روز مدل شدنت مبارک، فقط شیرینی یادت نره

- شیرینو برو از مانی بگیر اون وضعش خوبه

+ مانی که الان این قدر از این کارت عصبانیه به جای شیرینی زهر به خوردم میده، فقط موندم چه جوری راضیش کردی

- سرِ جریانی ازش دلخور بودم صبح گفت چیکار کنم از دلت دربیاد منم گفتم مخالفتو بزار کنارو بزار مدل بشم حداقل یه هفته به طور آزمایشی اونم قبول کرد

تا اومد حرفی بزنه ساحل اومد سمتمو گفت برم تو اتاقِ عکس که عکاسِ گرامی منتظرمه، نمیدونستم همون هیرادِ یا یه عکاس دیگس، باهاشون بای بای کردمو پایین لباسمو با بدبختی جمع کردمو در نزده رفتم تو اتاق که دیدم عکاس کسی نیست جز هیراد که سرش پایینه و داره با دوربینش ور میره، استرس همه وجودمو گرفتو مونده بودم چی بگم، اونم که سرِ گرامیشو بلند نمیکرد نگام کنه، قدم برداشتمو رفتم نزدیکش که یهو بخاطرِ سنگینی لباس تعادلم از دست دادمو خواستم بیوفتم روش که فوری برگشتو قشنگ افتادم تو بغلشو گرفتمش که نخورم زمین، روم نبود سرمو بگیرم بالا نگاش کنم، آروم ازش جدا شدمو زل زدم تو چشماش که با چشمایِ گشاد شده بهم زل زدو دوربین از دستش افتاد، خودمو جمعو جور کردمو گفتم :

- سلام، ببخشید لباسم زیادی سنگینو بلندِ تعادلمو از دست دادم

هیچ حرفی نزدو مثلِ بز زل زد بهم که با اخم نگاش کردم، آروم زیرِ لب چیزی زمزمه کرد که نفهمیدم اومد نزدیکم وایساد که فاصله صورتامون یه سانتم نبود، با دستاش صورتمو قاب گرفتو تو چشمایِ هم خیره شدیمو هیچ حرفی نمیزدیم، چقدر این چشما برای من آشنا بود، سکوت بینمون شکستم و گفتم :

- تو منو میشناسی؟

تازه به خودش اومدو دستاشو از صورتم جدا کردو با اخم گفت :

+ امکان نداره تو آیدان باشی، فقط یکم شبیهشی

با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- پس میشناسیم که اسممو گفتی، من همون آیسانم که تو دایرکت گفتم میخوام ببینمت اسمِ اصلیم آیدان

نا باور رو صندلی نشستو گفت :

+ تو این دوسال کجا بودی لعنتی؟

- من حافظمو تو تصادف از دست دادمو هیچی از گذشتم یادم نمیاد، وقتی عکستو دیدم یه حسِ عجیبی نسبت بهت داشتم که انگار بیخودی نبوده و میدونی من کیم

کلافه دستشو کرد تو موهاشو گفت :

+ حس میکنم دارم خواب میبینم، میشه یکی بزنی تو گوشم؟

رفتم جلو بی هوا زدم تو صورتش که دستش مشت شدو منتظر شدم بهم حمله کنه

- وا خودت گفتی بزنم

+ باور کنم حافظتو از دست دادی و بازی نیست؟

- مگه مرض دارم دروغ بگم

فوری از رو صندلی بلند شدو تو یه حرکت بغلم کردو یه جوری به خودش فشارم داد که داشتم له میشدم

+ نمیدونی چی به روزِ ما اوردی، سپهرداد از دوریت داره جون میده، خونوادت از اون بدتر، حالا چه جوری بهشون خبر بدم تا از خوشحالی سکته نکنن؟

به سختی هولش دادم عقبو ازش جدا شدمو گفتم :

- سپهرداد؟برادر زن اخموت چیکاره منِ؟خودت چه نسبتی باهام داری؟بگو دیگه

تا اومد جوابمو بده ساحل پرید داخل که به هیراد علامت دادم چیزی نگه

+ وا آقا هیراد هنوز کارتو شروع نکردی؟چرا رنگت پریده؟

به جای هیراد که بدبخت هنوز مات به من نگاه میکرد گفتم :

- والا از بس خوشگل شدم تا چشمش بهم افتاد هول شد بچه

ساحل با تعجب اومد سمتمو لباسمو مرتب کرد که هیرادم حواسش اومد سرِ جاشو دوربینشو برداشتو کلی عکس ازم گرفت.تمام مدت ساحل اون جا بودو نمیرفت تا من سوالامو از هیراد بپرسم، دیگه میخواستم بگیرم موهاشو از سرش بکنم.عکس گرفتن هیراد که تموم شد ساحل رفت بیرونو فوری رفتم کنارِ هیرادو گفتم :

- ساعت یازده بیا کافی شاپِ کنارِ شرکت، جلوی بقیه هم سوتی نده که منو میشناسی باشه؟

باشه آرومی گفتو زل زد بهم که فوری از اتاق رفتم بیرون، سردرد بدی افتاده بود به جونمو هیچ حال نداشتمو به ساحل گفتم واسه امروز بسمه و دیگه حوصله جلوی عکاس وایسادنو ژست گرفتنو ندارم.بعد از عوض کردن لباسو پاک کردن آرایشم رفتم تو اتاقمو الکی دور خودم چرخیدم.به ساعت نگاه کردم که نزدیکای یازده بود، نفس عمیقی کشیدمو کیفو گوشی به دست از شرکت زدم بیرونو رفتم تو کافی شاپ نشستم.بعد از ده دقیقه هیراد اومد داخلو با چشم دنبال من گشت که دستمو واسش بردم بالا و تا منو دید اومد رو بروم نشستو گفت :

+ سلام، خیلی وقته منتظری؟

- سلام یه ده دقیقه ای میشه سوتی که ندادی؟

+ نه خیالت راحت ولی چرا نباید کسی بفهمه من تورو میشناسم؟

همون موقع گارسون اومدمو جفتمون قهوه سفارش دادیمو رفت

- اول جواب سوالای منو بده بعد من اگه صلاح دیدم جوابتو میدم 

لبخند تلخی زدو گفت :

+ اصلا عوض نشدی، هنوزم مثل قدیما لج بازو زبون درازی

- ولی تو عوض شدی دیگه سگیراد نیستی

با این حرفم با دهن باز نگام کرد که خودمم از حرفی که زدم شاخ دراوردم که گفت :

+ فکر کنم اگه سپهردادو ببینی دیگه کلا همه چی یادت میاد، بزار یه زنگ بهش بزنم

گوشیشو از دستش دراوردو تا خواست شمارشو بگیره پریدم از دستش قاپیدمشو گفتم :

- نسبت منو تو باهم چیه؟

پوفی کشیدو کلافه گفت...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتادو دو

+ تو یه مدت تو خونه ما پرستار پسرعمم سپهرداد بودیو من بهت علاقه مند شده بودم

- منم دوستت داشتم؟

اخم کردو تا اومد جواب بده گارسون قهوه هارو گذاشت رو میزو رفت

+ نه برعکس ازم متنفرم بودی، تو به جز سپهرداد کسیو نمیدیدی همه فکرو ذکرت شده بود اون

با لبو لوچِ آویزون نگاش کردمو گفتم :

- سپهرداد؟منو بگو فکر کردم تو از اقوام من هستی

+ تقریبا میشه گفت هستم

- یعنی چی؟

+ تو یه مدت زنِ صیغه ای سپهرداد بود

با چشمای گشاد شده نگاش کردمو گفتم :

- شوخیت گرفته؟

+ نه حتی میتونم بهت ثابت کنم، اون گردن بند الله که گردنتِ لنگش گردنِ سپهردادم هست، به عنوان نشون به جای حلقه واستون گرفته بودن

نا باور نگاش کردم که گوشیشو از دستم گرفتو یکم بعد بهم دادشو گفت :

+ به این عکس نگاه کن، گردن بند سپهرداد رو لباسش ببین با مال تو مو نمیزنه، حالا باور کردی؟

رو عکس زوم کردمو تا چشمم به چشمای سپهرداد افتاد قلبم به تپش افتادو دستمو گذاشتم روش که هیراد با نگرانی گفت :

+ حالت خوبه؟

گوشیو گذاشتم کنارو گفتم :

- گیرم که حرف تو درست من زنش بودم، پس چرا تو این دو سال نیومد سراغم؟تمام مدتی که تو بیمارستان بودم هیچ کس سراغ من نیومد تنهای تنها بودم

+ تو غیب شده بودی و هیچ اثری ازت نبود، سپهرداد شبو روزشو صرف پیدا کردن تو کرد ولی هیچ فایده ای نداشت

پوزخندی زدمو گفتم :

- ببخشیدا ولی اصلا نمیتونم باور کنم حرفاتو، حالا شوهرم به کنار، خونوادم کجان؟من به جز شماها کسیو دارم؟

+ خونواده داری خوبشم داری، پدرو مادرت خواهر برادرت همه در به در دنبال توان، خداروشکر پیدات کردمو به زودی باهاشون روبه رو میشی

به صندلیم تکیه دادمو رفتم تو فکر، باورم نمیشه من این همه دوستو آشنا دارم ولی تو این دوسال به جز مانی کسی کنارم نبوده، مانی میگفت هیچ آدرسی از خونوادم نداشته و هرچی گشته پیداشون نکرده، حتی زمانی هم که تو روزنامه آگهی داده کسی دنبالم نیومده، حالا موندم حرفای کیو باید باور کنم، یکم از قهوه تلخمو خوردمو رو بهش گفتم :

- چی شد که سر از خونه شما دراوردمو شدم پرستار پسرعمت؟اصلا چش بود که پرستار میخواست؟

+ خانوادت میخواستن بزور شوهرت بدن توأم فرار کردی اومدی خونه ما شدی پرستار سپهرداد که بعد از ترک مواد زده بود به سرشو تعادل روانی نداشت

اخم کردمو فنجون قهورو کوبوندم رو میزو گفتم :

- پس بگو چرا بعد از آگهی دادن مانی کسی نیومد دنبالم، خانوادم آدمای بدی بودن

دستمو از روی میز گرفتو گفت :

+ تا وقتی همه چیو نفهمیدی و یادت نیومده راجع بهشون اظهار نظر نکن، الانم بهتره یا بگم سپهرداد بیاد این جا یا خودم ببرمت پیشش

دستمو از زیر دستش کشیدم بیرونو گفتم :

- لازم نکرده، نه میخوام کسیو ببینم نه چیزی بفهمم و یادم بیاد، تا همین جا کافیه

از رو صندلی بلند شدمو تا خواستم برم اونم بلندو بازومو گرفتو گفت :

+ چی میگی واسه خودت؟

- ولم کن میخوام برم

+ بعد از دوسال پیدات کردم عمرا بزارم بری، باید با من بیای

بازومو از دستش کشیدم بیرونو با اخم گفتم :

- من هیچ جا نمیام لطفا اذیتم نکن 

کلافه دست کرد تو جیبشو یه کارت دراورد گرفت سمتمو گفت :

+ باشه اذیتت نمیکنم، این کارتو بگیرشمارم روشِ هر وقت آروم شدی باهام تماس بگیر، فقط خواهش میکنم باز غیب نشو

کارتو از دستش گرفتمو گفتم :

- راجع به این که منو دیدی با خانوادت مخصوصا پسرعمت حرف نزن، کلا به هیچ کس حرفی نزن وگرنه واقعا میرم غیب میشم

+ چشم نمیگم

زیر لب خداحافظی آرومی گفتمو از کافی شاپ زدم بیرون، دلم شدیدا گرفته بودو داشتم خفه میشدم، دستمو جلوی یه تاکسی گرفتمو بهش آدرس خونرو دادم، حوصله شرکت رفتنو نداشتمو میخواستم تو خونه تنها باشمو به حرفای هیراد فکر کنم...

از زبانِ هیراد

همین که آیدان از کافی شاپ رفت بیرون زد به سرم برم سراغ رئیس شرکت و بهش بگم که از آشناهای آیدانم تا شاید بتونم آدرسشو گیر بیارم، ترسِ اینو دارم که لج کنه و هیچ وقت باهام تماس نگیره.از کافی شاپ زدم بیرونو راه افتادم سمت شرکتو یک راست رفتم سمت اتاق رئیس و در نزده رفتم داخل که دیدم شهابم اون جاست و زود تر از من دهن باز کردو گفت :

+ مانی ایشون همون هیرادِ که راجع بهش باهات حرف زدم

مانی سری تکون دادو بهم اشاره کرد که بشینم و به شهابم گفت که از اتاق بره بیرون.همین که شهاب رفت رو بهم گفت :

+ حدس میزنم چرا این جوری پریشون اومدی پیشِ من، آیدانو دیدی و شناختی درسته؟

با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- مگه تو منو میشناسی؟

روبروم نشستو گفت :

+ پس فکر کردی دیدن آیدان یه معجزه بوده و بدون هیچ نقشه ای؟کلی گشتم تا پیدات کردمو ترتیب اومدنت به این شرکتو دادم

پوزخندی زدمو گفتم :

- بعد از دوسال تازه یادت افتاده دنبال آشناهای آیدان بگردی؟وجدانت تازه بیدار شده؟

+ تو این جوری فکر کن، حالا بگو برخورد آیدان چه طوری بود؟

رو مبل لم دادمو با اخم گفتم...

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتادو سه

- خوب نبود، هیچی از گذشته یادش نیستو حاضر نشد همراهم بیاد تا ببرمش پیشِ سپهرداد، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که به زور کارتمو بهش بدم تا شاید بهم زنگ بزنه ولی شک دارم زنگ بزنه

+ شکت درسته چون زنگ نمیزنه یه جورایی به خاطر من

- چرا تو؟

+ چون همیشه میگه حتی اگه خونوادشو پیدا کنه از پیشِ من نمیره الانم پیدا کرده ولی براش مهم نیست

پوزخندی زدمو گفتم :

- وقتی همه چی یادش بیاد با سر میره پیشِ سپهرداد الان چون قاطی کرده گفته پیشِ تو میمونه، بعدشم دقیقا نسبت تو الان با اون چیه؟

+ بابای خدابیامرزم اونو به بعنوان دختر خوندش قبول کرده بودو یه جورایی جای خواهرمه، فکرِ دیگه ای نکن

نفسی از سرِ آسودگی کشیدمو گفتم :

- بار خوبه شوهرش نیستی چون اون موقع سپهرداد زندت نمیزاشت و شاید منم میگرفتمت زیر بار کتک، حالا باید چیکار کنیم تا آیدان از خر شیطون بیاد پایین؟

یکم فکر کردو بعد از یه مکث طولانی گفت :

+ من فردا شب تو و کسایی که همراهت اومدنو برای شام خونم دعوت میکنم، فقط به سپهرداد نگو که آیدانو دیدی و قراره فردا شب بیاید پیشش

- این جوری که یهو آیدانو ببینه سکته میزنه باید آمادش کنم

+ منم همینو میخوام این دوتا مخصوصا آیدان یهو شوک بشه، با دکترش که حرف زدم گفت اگه یک شوک بهش وارد بشه احتمال برگشت حافظش زیاده

- من میترسم آیدان همه چی یادش بیاد این دفعه سپهرداد باز خل بشه

با این حرفم خندش گرفتو گفت :

+ نترس بابا بسپارش به من هیچ بلایی سرشون نمیاد

نمیدونم چرا نمیتونم مثلِ مانی خوش بین باشم، سپهرداد آدمی که زود از کوره در میره و بدون سوال پرسیدن قضاوت میکنه، کافیه آیدانو تو خونه مانی ببینه و باز روز از نو روزی از نو و کار دست هممون بده، امیدوارم شام فردا شب به خیر بگذره ...

از زبانِ آیدان

ساعت از هشت شب گذشته ولی هنوز مانی خونه نیومده.غلط کردم خواستم تنها باشم دلم پوسید.زیر غذارو خاموش کردمو رفتم جلوی تلویزیون لم دادمو بعد از کلی گشتن تو کانالا رو یکیش که داشت سریال میداد وایسادمو مشغول دیدنش شدم، همشم از دم خیانت بود، موندم مگه رابطه سالم وجود نداره که از روش فیلم بسازن همش شده خیانت.یکم بعد مانی اومد داخلو بدون این که بهم سلام کنه بی حرف رفت تو آشپزخونه که رفتم دنبالشو گفتم :

- از بس گشنت بود سلامتو خوردی؟

اخم کردو رو بهم گفت :

+ تا لباسامو عوض میکنم میز شام بچین بعدشم باهات حرف دارم

بهم مهلت حرف زدن ندادو از آشپزخونه رفت بیرون.با ناراحتی میز شامو چیدمو منتظر شدم تا بیاد.همین که اومد ساکت مشغول خوردن شد ولی من همش با غذام بازی میکردم که با دهن پر گفت :

+ چرا نمیخوری؟

- خودم حالم خوب نیست دلم گرفته سرم داره میترکه تو هم این جوری باهام رفتار میکنی

+ باز لوس شدی؟چرا حالت بده؟

تصمیم گرفتم همه ماجرای امروزو واسش تعریف کنم، دلم نمیخواست ازش چیزی پنهون کنم، فوری رفتم سر اصل مطلب

- این عکاس جدیده که اومده هیراد، منو میشناسه میگه من یه زمانی پرستار پسرعمش بودم و حتی زن صیغه ایشم بودم

یه لیوان آبو تا ته سرکشیدو گفت :

+ میدونم

با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- چیو میدونی؟

+ میدونم دیدیش و از آشناهات، کلی گشتم تا پیداش کردمو کشوندمش این جا

- الان داری اینو به من میگی؟تا دیروز که دم میزدی از این که میترسی منو از دست بدی حالا رفتی واسه من آشناهامو پیدا کردی

+ ترس من همیشه سر جاش، ولی نمیتونم تا ابد تورو از حقت محروم کنم، میخوام حق انتخابو بدم به خودت و بدون اگه اونارو انتخاب کنی بازم کنارتم و حتی باهاتون برمیگردم ایران

با چشمای گشاد شده نگاش کردمو گفتم :

- چی؟ برمیگردی ایران؟کارت چی میشه؟شهابو ساحل چی میشن؟

+ اوضاع شرکت اصلا خوب نیستو تو فکرم همه چیو بفروشیم برگردیم ایران 

- اگه به خاطر خلافای بابا دستگیرت کنن چی؟

+ من که به لطف شناسنامه دومم فامیلم عوض شده و این که تو هیچ کدوم از کارای پدرم دست نداشتم که بخوان دستگیرم کنن، بعدشم یادت رفته هیچ مدرکی از ما ندارن و اون هارد نابود شده

- آره راستی یادم نبود، حافظم کلا تخریب شده، ولی من نمیخوام اونارو ببینم

+ تا کی؟

- نمیدونم زمان میخوام

+ باشه عزیزم هرجور راحتی، حالا بیخیال این حرفا به شهابو ساحل گفتم فردا شب واسه شام بیان این جا ترتیب یه شام اساسی بده

تا اینو گفت ذوق زده شدمو گفتم :

- آخ جون خوب کاری کردی منکه از خدامه هر شب بیان این جا

بعد از خوردن شام تو شستن ظرفا بهم کمک کردو نشست پای تلویزیون منم رفتم تو اتاقمو رو تختم ولو شدم، بعد از شنیدن حرفای مانی و این که اگه برم ایران اونم میاد زد به سرم برم و خانوادمو از نزدیک ببینم، وقتی هیراد گفت خواهر برادرم دارم یه حسی بهم گفت اونا آدمای خوبین و منو اذیت نکردن، واسه دیدنشون ذوق داشتم ولی برعکس از دیدن اون پسره سپهرداد وحشت داشتم، اگه یه روز ببینمش حتما پس میوفتم، تو همین فکرا بودم که نفهمیدم کی خوابم برد...

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتادو چهار

از زبان سپهرداد

رو به هیراد که مشغول درست کردن موهاش بود گفتم :

- حالا نمیشه من نیام؟بعدم چیشده این رییس شرکتت نیومده باهات پسرخاله شده شام دعوتمون کرده

+ نه نمیشه، تنها میخوای بشینی تو خونه چه غلطی بکنی، من اوردمت این جا حالو هوات عوض بشه نه بچپی تو خونه پاتو نزاری بیرون

- ازشون معذرت خواهی کن بگو خسته بودم حوصله مهمونی نداشتم

تا از اتاق رفتم بیرون سپیتا پرید جلومو گفت :

+ اگه تو نیای منم نمیرم داداشی، جون منو این بچه بیا

با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- آخه چرا قسم میخوری زده به سرت؟

+ اگه نیای حالم بد میشه ها، آخ کمرم گرفت

همون موقع هیراد اومدو یه چشمک منظور دار به سپیتا زد، تابلو بود که یه نقشه ای برام کشیدن، کلافه رو به سپیتا گفتم :

- باشه بابا میام میترسم یکم دیگه مخالفت کنم بگی بچه به دنیا اومد

هیراد زد رو شونمو گفت :

+ آها این شد، حتما باید چوب تر بچم بالا سرت باشه که آدم بشی، دلش خوشه دایی داره

لبخند تلخی زدمو رفتم تو اتاقمو آماده شدم، یه حال عجیبی داشتم واسه اولین بار برای رفتن به جایی استرس داشتم، شاید دلیلش این باشه که اونارو نمیشناسم و غریبن.همین که از اتاق رفتم بیرون دیدم هیرادو سپیتا با کلافگی باهم پچ پچ میکنن و انگار از چیزی نگرانن، با تک سرفه ای که کردم جفتشون پریدن هوا که با تعجب گفتم :

- اتفاقی افتاده به من نمیگید؟

سپیتا نفس عمیقی کشیدو گفت :

+ نه عزیزم امروز این بچه زیادی لگد میزنه کلافم کرده همش بیخ گوش هیراد نق میزنم

هیراد سری به نشون تأسف تکون دادو گفت :

- شوهر و پدر بدبخت تر از من تو کل عالم وجود نداره خدا خودش بهم صبر ایوب بده

سپیتا محکم زد تو بازوی هیراد که از حرکتش خندم گرفتو رفتم سمتشو گفتم :

- دعواهارو بزارید کنار بریم تا دیر نشده

همون موقع هیراد زنگ زد به آژانسو یکم بعد اومد سوار شدیمو راه افتادیم سمت خونه کسی که هنوز اسمشم نمیدونستم.مسیر طولانی بودو داشت خوابم میبرد، دست کردم تو جیبِ کتمو هندزفری و گوشیمو دراوردمو یه آهنگ گذاشتم گوش بدم که تا اون جا خوابم نگیره، از شیشه به بیرون خیره شدمو با آهنگ بازم یاده خاطراتی که با آیدان داشتم افتادم، غم دوریش داره نابودم میکنه ... 

غم دوری از چشات منو آخر میکشه
به خودم میگم میای بیخودی دلم خوشه
بیخودی فکر میکنم یه روز از راه میرسی
دوباره میبینمت توی اوج بی کسی
بیخودی منتظرت لب جاده میشینم
بیخودی هر ثانیه تورو از دور میبینم
بیخودی دلم خوشه به دوباره دیدنت
ساعتو کوک میکنم لحظه ی رسیدنت
بیخودی حروم میشن لحظه هام به پای تو
توکه دوستم نداری از خیال من برو
غم دوری از چشات دلمو میلرزونه
بی ستاره شدم و هیچ کسی نمیدونه

بیخودی_بابک جهان بخش

بغض به گلوم چنگ انداخته و دلم میخواد از تهِ دل زار بزنمو گریه کنم، با تکون دادنِ دستِ هیراد جلوی صورتم به خودم اومدمو هندزفری از گوشم دراوردم که گفت :

+ رسیدیم آقایِ عاشق

با تعجب از جمله ای که گفت پیاده شدمو رفتیم سمت در خونه، نگرانی تو صورت سپیتا کاملا پیدا بود و حدس میزنم به خاطر همون لگدایی باشه که گفت بچه میزنه، تا هیراد زنگ درو زد در باز شدو رفتیم داخل، مسیر باغو گذرونیدم ولی هنوز کسی نیومده بود استقبال، تا پامونو گذاشتیم داخل یه پسر و دختر اومدن استقبال که متوجه شدم اسمشون شهاب وساحلِ و زنو شوهرن، مارو سمت پذیرایی راهنمایی کردنو تا اومدم بشینم رو مبل صدای آشنایی از بالای پله های گوشه سالن شنیدمو برگشتم سمت صدا

+ ساحل خدا بگم چیکارت نکنه هی میگم تو الکی بچتو نمیدی دست من نگو کار خرابی کرد

ساحل لبخند دندون نمایی زدو گفت :

+ من برم ببینم چیشده با اجازه

هیرادو سپیتا وشهاب نشسته بودن ولی من ایستاده بودمو حال عجیبی داشتم

+ نمیخوای بشینی سپهرداد خان

با دیدن مانی از تعجب شاخ دراوردمو با ناباوری نگاش کردمو گفتم :

- تو این جا چیکار میکنی؟چه خبره این جا؟

هیراد بلند شدو گفت :

+ آروم باش سپهرداد واست توضیح میدیم

-  چه توضیحی میدی منو اوردی خونه این مرتیکه

بی هوا رفتم سمت مانی و یقه لباسشو گرفتم تو دستمو با خشم گفتم :

- چه بلایی سر آیدان اوردی کثافت؟بگو تا گردنتو نشکستم لعنتی

+ ولــش کن 

با شنیدن همون صدای آشنا برگشتم سمتشو با دیدنش دستم شل شدو افتاد...

از زبانِ آیدان

همین که همراه ساحل و سونیا اومدم تو پذیرایی دیدم یه نفر یقه مانی گرفته که با داد گفتم

-  ولــش کن 

همین که برگشت سمتمو قیافشو دیدم سر جام خشکم زدو زل زدم بهش، حال اون بهتر از من نبود با این تفاوت که اون میدونست من کیم و متعجب بود ولی من نمیدونستم اون کیه، تا اومدم حرفی بزنم پوزخند مسخره ای زدو گفت :

+ ببین کی این جاس آیدان خانوم، تبریک میگم پس بلاخره به عشقت رسیدی

بی حرف رفتم نزدیکشو با سر کج بهش زل زدم، به چشمای خرمایی تیره رنگش، هیچی حالیم نبودو صداهای اطرافو نمیشنیدم با سیلی که به صورتم زد از هپروت در اومدم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتادو پنج

دستمو گذاشتم رو صورتم، سرم گیج رفتو تا خواستم بیوفتم سپهرداد با یه حرکت منو کشید تو بغلشو نگهم داشت که مانی با عصبانیت گفت :

+ اول بپرس چیشده بعد هر چی دلت خواست بار منو آیدان کن

تا سپهرداد خواست حرفی بزنه به خودم اومدمو هولش دادم عقبو ازش جدا شدم که سپیتا و ساحل اومدن سمتمو کمکم کردن بشینم، سپهرداد با نگرانی بهم زل زده بود ولی من به جهت مخالفش نگاه میکردم، از بس گیج بودم اسم خودمم داشت یادم میرفت، سپهرداد با اخم گفت :

+ من به درک فکر خانوادت نبودی که با این مرتیکه بلند شدی اومدی ترکیه؟

همون موقع مانی دهن باز کردو به جام گفت :

- اون شب مهمونی آیدان وقتی دید تو چه طوری با دخترا گرم گرفتی تا تونست نوشیدنی خوردو مست کرد بعدم خودشو از ماشین پرت کرد بیرونو شیش ماه تو کما بود وقتیم بهوش اومد حافظشو از دست داد

+ هه شوخی جالبی بود، لابد الانم نمیدونه ماها کی هستیم، با این مزخرفات میخوای گناهاشو بشوری

یهو شهاب از روی میز کوچیک کنار مبل یه پوشه برداشتو پرت کرد جلوی سپهردادو گفت :

+ بیا اینم پرونده پزشکی آیدان، بازم بگو شوخیه

خم شدو برگه های توی پوشرو از نظر گذروندو مشغول خوندشون شد، همون موقع مانی اومد سمتم که بلند شدم با سرعت از خونه زدم بیرون مسیر باغو طی کردمو از خونه خارج شدم، اون قدر پیاده راه رفتم و متوجه نبودم که به خودم اومدم و دیدم کنار آبم، همون جا نشستمو به آب خیره شدم، یک عالمه تصویر از گذشته از جلوی چشمم گذشت، پدرو مادرم، خواهرم آیلار برادرم آیدین، دوستایی که یادمه دارم ولی هنوز چهره هاشونو یادم نمیاد، تنها چیزی هم که از سپهرداد یادم اومده این که قرار بوده با دختر داییش آرام ازدواج کنه پس حتما الان اونم مثل هیراد زن و یا حتی بچه داره

+ میدونستم میای این جا

با شنیدن صدای مانی که دقیقا کنارم بود سرمو بلند کردمو نگاش کردمو گفتم :

- چرا اومدی دنبالم؟برو میخوام تنها باشم

بی توجه به حرفم کنارم نشستو گفت :

+ میدونم الان حالت خوب نیس ولی بهتره تو خودت نریزی و با من درد دل کنی تا سبک بشی

بغض بدی داشتمو هر لحظه ممکن بود اشکم دربیاد، با صدای گرفته ای بدون این که نگاش کنم گفتم :

- دارم خفه میشم، چرا امشب این نمایش مسخررو راه انداختی؟منو باهاش روبرو کردی که هرچی دلش میخواد بارم کنه؟

+ هرچی بگه و بارت کنه حق داره، هرکی جای اون بود رفتار بهتری نشون نمیداد

پوزخندی زدمو گفتم :

- یعنی چی حق داره؟اون اصلا صبر کرد که بگم چی به سرم اومده و هیچی یادم نمیاد؟منکه عمدی اونارو ترک نکردم همش تصادف بوده

+ همش تقصیر من بوده، کاش اون سیلی تو صورت من میزد

بغضم ترکیدو با گریه گفتم :

- این حرفو نزن اگه تورو میزد که زندش نمیزاشتم

+ با وجود این همه بدی که بهت کردم هنوزم واست مهمم؟

دستشو گرفتمو گفتم :

- معلوم که مهمی، این همه مدت کنارم بودیو ازم مراقبت کردی ولی اونا چی؟همین سپهرداد به جای این که مثل هیراد از دیدنم خوشحال بشه بدتر عصبی شدو منو زد

+ خودت داری میگی عصبی بود، آدم تو عصبانیت حالیش نیست داره چیکار میکنه، نمیدونی وقتی اصل ماجرارو فهمید چه حالی شد

- دیگه برام مهم نیست، بهش بگو بره پیش همون آرام جونش

با این حرفم مانی با تعجب نگاهم کرد که صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم

+ تو همه چی یادت اومده آره؟

بلند شدمو با اخم رو به سپهرداد گفتم :

- همه چی نه فقط یادمه قرار بود شما زن بگیری

تا خواست حرفی بزنه مانی پرید تو حرفشو گفت :

+ من میرم تو ماشین تا دوتایی راحت باهم حرف بزنید

تا خواست بره بازوشو گرفتم که سپهرداد یه جوری بهم اخم کرد که از ترس با لکنت زبون گفتم :

- چی چیو دوتایی حرف بزنیم؟من هیچ حرفی با ایشون ندارم خیر سرم اومدم این جا تنها باشم

+ عزیزم لج نکن بمون حرفاشو گوش بده

تا اومدم چیزی بگم سپهرداد هجوم اورد سمتمو دستمو کشید که بازوی مانی ول کردم پرت شدم طرف سپهرداد، با اخمای در هم رو به مانی گفت :

+ دیگه بهش نگو عزیزم، الانم برو تو ماشین خودم بلدم رامش کنم

مانی بزور خندشو کنترل کردو رفت سمت ماشینش که سپهردادو هول دادم عقبو گفتم :

- مگه من اسبم که رامم کنی؟

+ نه من اسبم اصلا الاغتم، یک دقیقه بشین در آرامش حرف بزنیم

دستمو زدم به کمرمو گفتم :

- من با یه مرد زن دار هیچ حرفی ندارم بزنم، برو پیش آرام جونت

تا خواستم از کنارش برم بازوهامو گرفتو بزور نشوندم رو زمینو گفت :

+ زنم کدوم خریه؟آرام بره بدرک، بابا اون شوهر داره همین شیش ماه پیش با یه پسرخرپول ازدواج کرد رفت سر زندگیش حالا هی بزور منو بچسپون بهش

دستاشو پس زدمو گفتم :

- از کجا بدونم راست میگی؟مگه تو تا مدرک ندیدی باور کردی من حافظمو از دست دادم؟

دست کرد تو جیبشو گوشیشو دراوردو عکسای عروسیو نشونم داد، از اولم حرفشو باور کردم فقط خواستم کارشو تلافی کنم، گوشیشو پرت کردم تو بغلشو خیره شدم به آبو دیگه حرفی نزدم که ...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتادو شیش

سنگینی نگاه سپهردادو حس کردمو کلافه گفتم :

- میشه نگام نکنی؟

+ نه، میخوام به اندازه این دوسالی که نبودی نگاهت کنم، حست کنم، تو منو فراموش کردی و تو این مدت دلتنگم نشدی ولی من تورو هر لحظه یادم بود

- دست خودم نبوده که فراموشت کردم همش یه اتفاق بود پس کمتر سرزنشم کن، همین الانشم نمیشناسمت

بهم نزدیک تر شدو دستمو گرفت که زل زدم تو چشماش

+ هرکاری لازم باشه انجام میدم تا حالت خوب بشه و همه چی یادت بیاد، یادتم نیومد مهم نیست یه آینده ای واست میسازم که گذشته جلوش زانو بزنه

- چرا میخوای حالمو خوب کنی؟مگه من فقط یه پرستار نبودم اون صیغه هم که حتما به خاطر همون پرستاریت بوده

+ فکر کنم دوستم داشتی، یعنی از رفتارات تابلو بود

ریز خندیدمو گفتم :

- تو چی؟توهم دوستم داشتی؟اصلا یه بار گفتی دوستت دارم؟

جوابمو ندادو زل زد تو چشمامو با صدای گرفته ای که ناشی از بغضش بود گفت :

+ اشتباهم همین بود که نگفتم و گذاشتم از دستم بری ولی دیگه محال اشتباه کنم، آسمون تورو خیلی...

باز سکوت کردو منتظر بهم نگاه کردم که تا اومد ادامه بده گوشی کوفتیش زنگ خوردو جفتمون از هپروت خارج شدیم که سپهرداد با اخم جواب داد

+ چته هیراد؟میمردی یه دقیقه دیر تر زنگ بزنی

یهو چشماش اندازه غار باز شدو با نگرانی گفت :

+ باشه الان میایم اون جا نگران نباش

تا قطع کرد بلند شد که منم بلند شدمو گفتم :

- چیشده هیراد چی گفت؟

+ سپیتا دردش گرفته بردنش بیمارستان

- وا مگه چند ماهشه؟

+ شیش ماهشه، از بس به خاطر ما استرس کشید این جوری شد

بانگرانی رفتیم سمت ماشینو مانی تا فهمید چی شده با آخرین سرعت روندو خیلی زود رسیدیم، فوری رفتیم داخل که دیدم هیراد بیچاره رو صندلی انتظار نشسته و سرشو بین دستاش گرفته و شهاب سعی میکنه آرومش کنه، تا مارو دید با حالت زاری گفت :

+ اگه اتفاقی واسش بیوفته من میمیرم

سپهرداد جلوش زانو زدو گفت :

+ نگران نباش خواهر من قوی تر از این حرفاس یکم دیگه جفتشونو صحیحو و سالم از اتاق میارن بیرون

یکم بعد شهاب گفت ساحل و سونیا خونه ما تنهان و مجبور شد بره، منم مانی هر چقدر اصرار کرد با شهاب نرفتمو گفتم همین جا کنار بقیه میمونم، تمام مدتی که با مانی حرف میزدم سپهرداد مدام بهمون چشم غره میرفتو تغییر رنگ میداد که مانی خندیدو دم گوشم گفت :

+ تابلو دوستت داره، هی امون از عاشقی که اینو رسوا کرده

- دلت خوش، میگه تمام زمانی که باهم بودیم یه بارم بهم نگفته دوستت دارم بعد تو برا من توهم بزن

+ پسرا فقط برای دختری که دوست دارن غیرتی میشن

- الان ایشون کجا غیرتی شده؟منکه چیزی ندیدم

چشمک شیطونی زدو گفت :

+ حالا بهت ثابت میکنم وایسا و تماشا کن

تا اومدم حرفی بزنم دستمو گرفت کشید دنبال خودشو تا به خودم اومدم دیدم تو حیاط بیمارستانیم، دستمو از دستش کشیدم بیرونو گفتم :

- چرا منو اوردی بیرون؟

+  اگه الان سپهرداد نیومد دنبال ما تو حیاط من اسممو عوض میکنم میزارم مینا جون

پوزخندی زدمو تا اومدم بگم خاک تو سرت دیدم سپهرداد با اخم داره میاد سمت ما که یهو مانی زد زیر خنده و پا گذاشت به فرارو رفت داخل بیمارستان که سپهرداد اومد کنارم وایسادو گفت :

+ چیکارت داشت این مرتیکه هیز؟

به سختی خندمو کنترل کردمو گفتم :

- هیچی میخواست دوست داشتنو بهم ثابت کنه

تا اینو گفتم بازومو گرفت فشار دادو با داد گفت :

+ چیو ثابت کنه؟غلط کرده دوستت داره، من اینو میکشم، کاری میکنم ببرنش سردخونه همین بیمارستان

تا خواست بره دستشو گرفتم کشیدمو گفتم :

- بابا دوست داشتن تورو میخواست ثابت کنه نه خودشو

+ بیخود کرده من خودم بلدم ثابت کنم نیازی به کمک این ندارم

لبخند شیطونی زدمو گفتم :

- خب ثابت کن ببینم

با حالت خاصی زل زد تو چشمامو گفت :

+ ماه آسمون من میشی؟

- جان؟

+ میگم آسمون من ماه نداره میشه ماهش بشی؟

سرمو خاروندمو گفتم :

- بابا من مخم تعطیل شده یه جوری بگو بفهمم

پوفی کشیدو کلافه گفت :

+ آیدان من دوستت دارم میخوام بگیرمت، زنم میشی؟

خندم گرفتو تا اومدم جواب بدم مانی از دور با داد گفت :

- بچه به دنیا اومد زود بیاین

تا سپهرداد اومد حرفی بزنه دستشو گرفتم کشیدموباهم رفتیم داخل.بچه دختر بود و حال جفتشون خوب بود ولی بچه باید یه مدت تو دستگاه میموند.هیراد رفت پیش سپیتا که من با ذوق از بیرون اتاق و پشت شیشه به بچه زل زدمو کلی قند تو دلم آب شد، کاش یه روز منم بچه دار بشم

+ مادر بچم میشی؟

با تعجب برگشتم سمت صدای سپهردادو گفتم :

- توام با شیوه های اثباتیت منو کشتی

+ خب نمیگی خلاصم کنی، بگو تا باز کسی نپریده وسط

تا اومدم بگم بله مانی اومدو به بچه نگاه کردو گفت :

+ آخی منم از اینا میخوام نامردا

منو سپهرداد زدیم زیر خنده که میون خنده هام با صدای بلند گفتم :

- بلــــه، اما کلی شرط دارم

مانی از ترس سه متر پرید هوا که سپهرداد با ذوق بغلم کردو گفت :...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتادو هفت

+ همه شرطات نگفته قبول

هولش دادم عقبو ازش جداشدمو گفتم :

- اول این که تا وقتی همه چی یادم نیومده عروسی نگیریم چون هنوزم گیجم نمیدونم به کی جواب بله دادم

خندش محو شدو با اخم گفت :

+ اومدیمو تا ابد یادت نیومد، من چیکار کنم؟

- دیگه از حالا دارم تکلیفتو مشخص میکنم میخوای بخواه نمیخوای نخواه

یکم مکث کردو گفت :

+ باشه قبول، شرط بعدیت چیه؟

به مانی که ساکت بهمون خیره شد بود نگاه کردمو گفتم :

- من به شرطی برمیگردم ایران که مانی هم همراهمون بیاد، اون به جز من کسیو نداره نمیتونم تنهاش بزارم، و یجورایی تا خیالم از بابتش راحت نشه نمیتونم تصمیمی بگیرم

مانی نیشش تا بناگوش باز شد که سپهرداد پوزخندی زدو گفت :

+ یه دفعه بگو تا مانی زن نگیره ما ازدواج نمیکنیم

دستامو کوبیدم به همو با ذوق گفتم :

- وای آره خوب شد یادم اوردی

مانی هم زد زیر خنده و روبه سپهرداد گفت :

+ آخه کی دخترشو به من میده؟اگه شرط ازدواج منم قبول کنی دیگه عروسی خودتو به چشم نمیبینی

محکم زدم تو بازوشو گفتم :

- وا چته مگه که بهت دختر ندن، خوشگل نیستی که هستی جذاب نیستی که هستی پولدار نیستی که هستی...

سپهرداد یهو با اخم پرید تو حرفمو گفت :

+ اگه تعریفات تموم شده بقیه شرط هاتم بگو

- همینا بود تموم شد

لبخند دندون نمایی بهش زدم که زیر لب دیوونه ای نثارم کردو یکم بعد رفتیم پیش سپیتا که بیچاره نای حرف زدنم نداشت.بعد از کلی دعوا سر اسم بچه در نهایت قرار