رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Bita_Icyheart

ماهِ آسمانِ عشق | Bita_Icyheart

پست های پیشنهاد شده

پارت نودو نه

- امیرسامو سپهرداد قرار بوده برن مأموریت بعد من الان به جفتشون زنگ زدم گوشیاشون خاموش بود نگران شدم خواستم ببینم تو ازشون خبر نداری

+ خودت داری میگی مأموریت رفتن خب واسه این که لو نرن خطاشونم عوض کردن من خودمم ازشون بی خبرم

- منو بگو به کی زنگ زدم پس چه همکاری هستی تو؟

+ خب من تو یه قسمت دیگه کار میکنم پلیس مخفی ام، بعدشم نگران نباش اونا کارشون خوب بلدن

- بازم اگه ازشون خبر دار شدی بهم بگو خواهشا

+ باشه چشم میگم

- ممنون، ببخشید مزاحمت شدم شبت بخیر

+ زهره مارو مزاحم شدم تو مراحمی، شبت بخیر

لبخند تلخی زدمو گوشیو قطع کردمو به رو به رو خیره شدم که با شنیدن صدای مانی از ترس پریدم هوا

+ با کی حرف میزدی؟

- وای ترسیدم، تو چرا بی سرو صدا میای؟

کنارم نشستو گفت :

+ خب یهو از خونه زدی بیرون نگران شدم اومدم دنبالت، نگفتی با کی حرف میزدی؟

- با آرتین خواستم ببینم از سپهرداد خبر نداره که دیدم اصلا تو باغ نیست

+ فکر کنم صبح بعد از دیدنت یک راست رفته مأموریت

- اهوم، مانی نمیدونی چقدر نگرانم همش میترسم اتفاق بدی بیوفته

+ نگران نباش عزیزم به جای این فکرای بیخود بشین واسش دعا کن و از خدا بخواه مواظبش باشه

- دعا که میکنم ولی چون بخت منو با بدشانسی و بدبختی بستن همش استرس دارم، دیگه ظرفیت یه ماجرای جدیدو ندارم خسته شدم

آهی از ته دل کشیدو گفت :

+ هممون خسته ایم، ولی نا امید نیستیم

- حالا بیخیال این حرفا، بیا حرفای خوب بزنیم

لبخندی بهم زدو گفت :

+ چشم تو بگو میشنوم

چشمکی بهش زدمو گفتم :

- اعتراف کن ببینم با نگین به کجاها رسیدین؟

سرشو خاروندو با خنده گفت :

+ راستش ازش خوشم اومده یجورایی عین خودم پدرامون خلاف کار بودن و هیچ کسو نداریم خیلی خوب هم دیگرو درک میکنیم

- پس مبارکه دیگه

+ نمیدونم حسم تا چه حد قویه اصلا اسم این حس عشق یا نه، من قبلا هم همچین حسی داشتم

- بله میدونم به من داشتی

+ جدی جدی انگار داره همه چی یادت میاد ها

- آره انگار این شمال اومدن داره مفید واقع  میشه کلی چی یادم اومده

+ راستش اوایل که دیدمت ازت خوشم میومد همش بهت فکر میکردم حتی واست یه گل خونه درست کردم پر از گل های ارکیده یادته؟

- آره یادمه که یکیو بردیمش باغ خودمون بکاریم

+ ولی بعد از تصادف ورق برگشت، بابام منو کشید کنارو قانعم کرد که حسم اشتباه گفت فقط چون تو شبیه تانیایی من دوستت دارم و عاشق واقعیت نیستم وگرنه اون شب اون حرفارو واسه عذاب دادنت بهت نمیزدم که به بخاطرشون خودتو از ماشین پرت کنی پایین، بعدم که شدی دختر خونده بابام دیگه واقعا به چشم خواهرم بهت نگاه کردم و هیچ وقت پامو از حدم فراتر نزاشتم

- خداروشکر که سر عقل اومدی و بهم نظر دیگه ای نداشتی وگرنه سپهرداد میکشتت

زد زیر خنده و گفت :

+ آره خدا به موقع زد پس کلم

- ولی سپهردادم منو اذیت کرده یعنی ممکنه حس اونم عشق نباشه؟

+ به حس اون هیچ وقت شک نکن بهتم که اثباتش کردم، مطمئن باش هیچ مردی پیدا نمیشه که به اندازه اون عاشق تو باشه

- یعنی من اگه تورو نداشتم چیکار میکردم؟اصلا باهات حرف میزنم سرحال و امیدوار میشم

+ خب حالا مخمو نزن من خودم صاحاب دارم

- زرشک بزار یه هفته بگذره بعد بگو نگین صاحابته، ولی دور از شوخی خیلی واستون خوشحالم نگین واقعا دختر خوب و پاکیه از سرتم زیادیه

یه تای ابروشو داد بالا گفت :

+ چه تعریفی هم میکنه ازش، باشه چشم خر شدم میگیرمش

- آخ جون مانی خر شد

+ کیو بگیری هان؟برق بگیرتت الهی نامرد

با اومدن صدای نگین مانی هول شدو از کنارم بلند شدو گفت :

+ خودتو میخوام بگیرم عزیزم، چه حلال زاده ای الان ذکر خیرت بود

بلند زدم زیر خنده و پهن زمین شدم که اونام شروع کردن به خندیدن، میون خنده هام گفتم :

- یعنی من موند به دلم یه بار با خودم خلوت کنم هی یه خروس بی محلی وارد خلوتم میشه بیا اول مانی اومد الانم تو 

+ منم اومدم

با شنیدن صدای سهند خنده تو دهنم ماسیدو از رو زمین بلند شدمو با اخم رو بهش گفتم :

- فقط جای تو پروانه خالی بود وسط این همه شمع و گل

پوزخندی بهم زدو هیچی نگفت که یهو نگین رفت کنار آب یه چنگ آب برداشتو پاشید به مانی که اونم جو گیر شدو افتاد دنبال نگین و حالا بهش آب نپاشه پس کی، همین جور که بهشون میخندیدم سهند اومد کنارم وایسادو گفت :

+ چه خبر از سپهرداد؟حالش خوبه؟

- بی خبرم ازش

+ الان میخوای باور کنم؟

- میخوای باور کن میخوای نکن به درک

+ چه طزر حرف زدن با دکترت هان؟

تا اومدم فحش کشش کنم یهو مانی اومد سمتمو با یه حرکت دست انداخت زیر پا و کمرم که جیفم رفت هوا، رفت تو آبو بدون توجه به التماس هام انداختم تو آب که تا توی سوراخای دماغم آب رفت، با بدبختی اومدم بیرون دیدم سه تاشون دارن بهم میخندن مخصوصا اون سهند هی میگفت قیافشو که یه چشمک واسه مانی زدم که تو یه حرکت یقه لباس سهندو گرفت کشیدو پرتش کرد تو آب...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صد

دستمو گرفتم به شکمم و شروع کردم به خندیدن، مانی و نگینم کلا پخش زمین بودن، سهند از آب اومد بیرونو دستشو کشید به صورتشو یهو مثل ما زد زیر خنده که مانی از پشت سر واسش ادا دراورد، خیر سرمون میخواستیم اینو عصبانی کنیم برعکس ذوق مرگ شد، بعد از کلی آب بازی عین موش آب کشی شده برگشتیم داخل ویلا که داد همه درومد که چرا تنها رفتین آب بازی و مارو نبردین مخصوصا رزیتا که یه بند بغل گوشم جیغ میزد، تا اون جایی که یادم اومده قبلا خیلی خانوم و آروم بود الان گیس به سر من نزاشته.آخر شب خسته کوفته رفتم تو اتاقم که نگین و آیلارم اومدن سرمو همه تو یه اتاق خوابیدیم...

یک هفته بعد

از زبانِ سپهرداد

الان دو روز که لو رفتمو تو یه انبار تاریک زندانی ام، اونقدر کتکم زدن که نای تکون خوردن ندارم، هیچ راه ارتباطی هم با امیرسام ندارمو نمیدونم اون تو چه وضعیه و مثل من لو رفته یا نه، به دیوار تکیه دادمو از درد پهلوم تو خودم جمع شدم، دستمو گذاشتم رو گردبند الله و به سختی لبخندی زدم، دلم برای آیدانم تنگ شده و ترس اینو دارم که بمیرم و قبل مرگم یه بار دیگه اونو نبینم.با باز شدن در و اومدن نویان و دو پسر قوی هیکل داخل انبار شصتم خبر دار شد باز میخوان کتکم بزنن، اون دو نفر اومدن بازوهامو گرفتنو بزور بلندم کردن که نویان با پوزخند نگام کردو گفت :

+ کاش آیدان این جا بودو زجر کشیدن تورو از نزدیک میدید اون جوری دلم بیشتر خنک میشد، هنوزم نمیخوای بگی کجا رفته؟

- اسم آیدان به زبون کثیفت نیار آشغال

بامشتی که به صورتم زد حس کردم یه طرف صورتم فلج شد

+ بلاخره پیداش میکنم و میارمش این جا و بعد از اینکه جلوی چشمات نابودش کردم تورم میکشم که بفهمید تقاص کاری که با پدرم کردین چیه

بلند زدم زیر خنده و گفتم :

- سنگ پدریو به سینه میزنی که جوونای مردمو بدبخت کرد؟کاش فقط تو کار قاچاق انسان بود اون تو کار مواد مخدرم بود

+ هرچی بود بابام بود و بیشتر از جونم میخواستمش ولی تو و اون دختر آشغال نابودش کردین

تا اومدم حرفی بزنم صدای آژیر ماشین پلیس اومد که میخواستم از خوشی بال دربیارم، امیرسام به موقع داره به دادم میرسه، ترس همه وجود نویان برداشت که یه پسری اومد داخلو بهش گفت از همه طرف محاصره شدیم و هیچ راه فراری نداریم، با خشم برگشت سمتمو گفت :

+ نمیکشمت ولی بلایی سرت میارم که یادگاریش تا ابد تو زندگیت بمونه، کاری میکنم آیدان جونت تفم تو صورتت نندازه

به اونایی که بازومو گرفتن علامت دادو منو خوابوندن کف زمین، تازه مغزم فعال شد میخواد چه بلایی سرم بیاره، با ضربه ای که بهم زد چشمامو بستم از ته دل داد زدم

- خــــــدا

از زبانِ آیدان

با جیغ از خواب بیدار شدم که آیلار چراغ اتاقو روشن کردو با ترس اومد سمتمو گفت :

+ چیشده آبجی چرا جیغ کشیدی؟خیس عرق شدی

نفس نفس زنون گفتم :

- هیچی خواب بد دیدم، سرم داره میترکه، همه چی داره یادم میاد

تا اومد جوابمو بده نگین یه لیوان آب داد دستم که تا ته سرکشیدمشو دوباره پهن شدم رو تختو به سقف خیره شدم، همون موقع دوتاشون رفتن بیرون و یکم بعد سهند اومد داخل درو بستو کنارم رو تخت نشستو با نگرانی گفت :

+ صدای منو میشنوی؟

- آره مگه کرم؟

+ خب خداروشکر از پاسخت مشخص حالت خوبه

کلافه دستمو کشیدم رو پیشونیمو گفتم :

- همه چی داره یادم میاد مو به مو، ولی دارم دیوونه میشم، سرم ترکید از هجوم این همه خاطره

+ اولش این جوریه چون تو شوک هستی یکم بگذره آروم میشی

- این دردی که تو سرم عمرا آروم بشه، دلم میخواد از ته دل جیغ بزنم

+ میخوای پیشونیتو ماساژ بدم دردش کم بشه؟

با چشمای گرد شده نگاهش کردمو گفتم :

- لازم نکرده، میشه گوشیمو از روی میز بهم بدی؟

بی حرف گوشیمو بهم داد که شماره سپهردادو گرفتم و باز همون جمله همیشگی شنیدم

+ مشترک مورد نظر خاموش می باشد

با خشم گوشیو پرت کردم رو زمین که سهند با تعجب گفت :

+ به کی زنگ زدی که این جوری عصبانی شدی؟

- به سپهرداد، میخواستم بهش بگم همه چی یادم اومده ولی باز گوشیش خاموش بود

اخم کردو گفت :

+ حالا حتما باید الان بهش بگی؟اینقدر مهم واسش؟

- آره باید الان بگم و خیلی هم مهم چون بهش گفته بودم تا همه چی یادم نیاد زنش نمیشم، پس  حالا که یادم اومده ...

پرید تو حرفمو گفت :

+ کافیه دیگه نمیخوام بشنوم، الانم استراحت کن به هیچ چی و هیچ کسی فکر نکن

بهم مهلت حرف زدن ندادو از اتاق رفت بیرون و درو محکم بست، این دیگه کارش از شفا گذشته و نمیتونم از خدا بخوام شفاش بده.آهی از ته دل کشیدمو چشم دوختم به گوشیم که کف زمین افتاده بود، دیگه دارم از نبود سپهرداد کلافه میشم، با دق کردن یه قدم فاصله دارم.از رو تخت بلند شدمو دو تا قرص سردرد خوردمو باز گرفتم خوابیدم.عصر آیلار اومد با جیغ بیدارم کردو گفت بلاخره امیرسام باهاش تماس گرفته و گفته که مأموریتشون تموم شده و نویان و دارو دستش دستگیر شدن، با ذوق بغلش کردمو گفتم :

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو یک

- خداروشکر، از سپهرداد حرفی نزد؟نگفت حالش خوبه یا نه؟

ازم جدا شدو گفت :

+ نه هرچی راجع به سپهرداد ازش پرسیدم چیزی نگفتو تفره رفت، ولی نگران نباش حتما خودش سرش خلوت بشه باهات تماس میگیره

با لبو لوچ آویزون نگاش کردمو گفتم :

- نکنه براش اتفاقی افتاده؟وای آیلار استرس گرفتم

دستمو گرفت فشار دادو گفت :

+ آروم باش دیوونه جان، حالش حتما از منو تو خیلی بهتره، به امیرسام سپردم بهش بگه تو همه چی یادت اومده، همین که بفهمه با سر میاد شمال دیدنت

دستمو کشیدم به صورتمو موهام گفتم :

- من قیافم چطوره؟قابل تحمل هستم؟

+ راستشو بخوای نه، میترسم سپهرداد با این قیافه ببینتت نیاد خواستگاریت

شروع کرد به خندیدن که محکم زدم تو پهلوشو گفتم :

- مرض، به قیافه خودت بخند

خندشو جمع کردو گفت :

+ حتما باید یه سر ببرمت آرایشگا شکل آدمیزادت کنن

- باشه تو خوبی خوشگلی، مامان اینا صبح برگشتن تهران؟

+ آره نه تنها اونا برگشتن که آیدین و رزیتا و پدرو مادرشم باهاشون رفت که بیوفتن دنبال کارای عروسی

- پس تو چرا نرفتی من یه نفسی بکشم از دستت

+ بابا گفت شما جوونا یه دو سه روز دیگه هم بمونید این جا خوش بگذرونید بعد بیاید، منم که میدونی کلی کار دارم باید برگردم

- کاش این سهندم میرفت عین کنه میمونه، موندم کارو زندگی نداره این جا ور دلمون پلاس شده

+ اتفاقا مانی و نگینم همینو میگن، خب بیچاره تو این مدت این همه تو خوب شدنت بهت کمک کرده بعد به جای اینکه ازش تشکر کنی راجع بهش این جوری حرف میزنی؟

کلافه از رو تخت بلند شدمو گفتم :

- باشه بابا لازم نکرده واسه من وکیل مدافعش بشی، به وقتش ازش تشکر میکنم حالا برو بیرون میخوام لباسامو عوض کنم

با اخم از اتاق رفت بیرون که خودمو پرت کردم رو گوشیو شماره سپهردادو گرفتم که باز خاموش بود، آخه چی میشد مثل امیرسام که فوری به آیلار جونش زنگ زد این آسمون یه زنگ به ماهش بزنه؟مأموریت کوفتیشم که تموم شده باز نیستش.بعد از این که یه دوش گرفتم رفتم سر یخچالو یکم آب پرتقال خوردم که سهند یهو اومد داخلو گفت :

+ منم میخوام

- چی؟

+ از اون آب پرتقال که داری میخوری

- من بدبخت از دیشب تا الان که ساعت شیش عصر هیچی نخوردم، بعد تو به آب پرتقالم نظر داری؟

+ اتفاقا منم هیچی نخوردم دارم پس میوفتم

- به درک، راستی بقیه کجان؟

+ مرسی، رفتن قایق سواری

- اینا هم که پوست شمال و دریارو کندن

اومد نزدیکو بی هوا لیوان آب پرتقالو از دستم کش رفتو تا تهشو خورد که جیغم درومد

- الهی اون آب پرتقال بمون سر دلت، سنگ کلیه بگیری، درد بی درمون بگیری

+ هوی چه خبرته؟آب طلا که نبود یه آب پرتقال ناقابل بود

با دستش هولم داد اونورو دو تا تخم مرغ از یخچال دراوردو گرفت جلومو گفت :

+ یه نیمرو درست کن

- مگه من کلفتتم؟

+ ببین من گشنم بشه تحمل هیچی ندارم، یهو دیدی خودتو یه لقمه چپ کردم

با اخم تخم مرغارو از دستش گرفتم یه نیمروی خوش مزه درست کردم که از بوش ضعف رفتم، گذاشتمش رو میز که سهند رفت نون و سبزی اورد و رو صندلی کناریم نشستو بی حرف مشغول خوردن شدیم، ولی همش سنگینی نگاهشو حس میکردمو دوست داشتم با همین تابه تخم مرغ بزنم وسط سرش، دکتر این قدر هیز میشه.بعد از این که تموم شد سهند با اخم گفت :

+ آخه این هیکل با دو نیمرو که بیشترشو خودت خوردی سیر میشه؟

- کجا بیشترشو من خوردم؟همشو خودت کوفت کردی، بعدشم میخواستی بیشتر دربیاری

+ دوتا بیشتر تو یخچال نبود، همرو صبح مانی خورد

- نوش جونش بشه الهی فداش بشم

با حال بهم زنی نگام کردو گفت :

+ چه قربون صدقشم میره، پاشو حاضر شو بریم بیرون خرید یخچال کلا خالیه

- برو بابا من حوصله خودمو ندارم چه برسه به خرید کردن

+ خسته نشدی بس تو ویلا موندی و هیچ جا نرفتی؟رنگ دیوارا شدی

- نه خسته نشدم، این رنگم به من خیلی میاد

تا اومدم بلند شم مچ دستمو گرفت که تابرو با دست آزادم برداشتمو خواستم بکوبم تو سرش که مچ دستمو ول کردو رفت دور تر ازم وایساد که با اخم گفتم :

- دیگه نبینم به من دست بزنی ها وگرنه خونت پای خودته، آدم اینقدر بیشعور

+ حالا انگار چه تحفه ای هستی، لیاقتت همون آسمون جونته

پوزخندی بهم زدو از آشپزخونه زد بیرون، جوراب سپهردادم می ارزه به هیکلت، الهی بری زیر تریلی من حلواتو بخورم دکتر قلابی هیز.ظرفارو شستم که مانی اینا اومدنو از اون جایی که یخچال کلا خالی بود قرار شد مانی و رامیار برن خرید و واسه شام یه چیزایی بگیرن.همین که اومدن همراه دخترا یه ماکارانی درست کردمو تا میز شامو چیدیم همه حمله کردیمو ته ماکارانی دراوردیم، بماند که طبق معمول من و مانی سر ته دیگ سیب زمینی دعوامون شد و این سهند هی بهمون پوزخنده میزد و نگینم به طرف داری از مانی جونش منو فحش کش کرد.بعد از شام همه رفتیم لب دریا دور آتیش نشستیم که رامیار گیتار به دست اومدو شروع کرد به زدنو خوندن وعاشقانه به شقایق نگاه کردن که ما هممون حالمون بهم خورد...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو دو

همون موقع گوشی آیلار زنگ خوردو تا چشمش بهش افتاد با ذوق بلند شدو رفت دور از ما وایسادو جواب داد که حدس زدم امیرسام باشه، بترکی سپهرداد ازاین امیرسام زن زلیل یاد بگیر، البته خدا نکنه، این سهند هیز بترکه که زل زده بهم ول کن هم نیست، چشم غره ای بهش زدم که شاید از رو بره ولی بی فایده بود، بعد از این که آهنگ عاشقانه رامیار تموم شد همه واسش دست زدیم که آیلار اومدو با ذوق گفت :

+ امیرسام گفت صبح میاد این جا پیشمون

دستامو کوبیدم بهمو با نیش باز گفتم :

- سپهردادم همراهش میاد آره؟

+ حرفی نزد ولی حتما میاد دیگه

یهو مانی گیتارو از دست رامیار گرفتو گفت :

+ خب حالا وقت بزن برقص، شاد باش دیگه آیدان خانوم صبح قرار عشقت را ببینی، پاشو قرش بده

همه به جز سهند زدن زیر خنده که مانی یه آهنگ شاد زدو همه بلند شدیم دور آتیش شروع کردیم به رقصیدن.بعد از کلی خوش گذرونی برگشتیم ویلا و به خاطر این که صبح موقع دیدن سپهرداد سر حال باشم خیلی زود خودمو پرت کردم رو تختو خوابیدم.صبح زود بیدار شدمو بعد از خوردن صبحانه یه تیپ با رنگای شاد زدمو منتظر تو پذیرایی نشستم، همه هنوز خواب بودنو داشتم از تنهایی میترکیدم که یهو سهند اومدو گفت :

+ والا چه اشتیاقی هم براش داری اول ببین میاد یا نه

- میاد خوبم میاد تا چشمت دربیاد

تا اومد حرفی بزنه صدای زنگ ویلا به صدا دراومد که دکمه آیفونو زدمو با دو رفتم تو حیاط، با دیدن امیرسام که تنهاست و حالو روز درستی نداره خنده تو دهنم ماسیدو سر جام خشکم زد، سهندم اومد کنارم وایسادو مثل من متعجب شده بود که امیرسام دقیقا روبروم وایسادو با چشمای قرمز شده نگاهم کردو گفت :

+ سپهرداد گفت این نامرو بهت بدم

دستشو اورد بالا و گرفت جلوی صورتم که تازه متوجه نامه تو دستش شدمو با اکراه از دستش گرفتمو گفتم :

- چیشده امیرسام؟چرا خودش نیومدو نامه فرستاد؟

+ هیچی نپرس ازم خواهش میکنم

اشکی از چشمش افتاد که فوری سهندو زد کنارو رفت داخل که سهند رو بهم گفت :

+ بازش کن ببینیم چیه؟

- به تو چه ربطی داره که چیه؟سهند مواظب رفتارت باش تو این مدت خیلی پات ازگلیمت دراز تر شد

با اخم غلیظی زل زد بهم که نامه به دست رفتم تو آلاچیق نشستمو با ترس بازش کردم، توش یه چک سفید امضا بود و یه نامه و گردن بند الله سپهرداد، با تعجب به گردن بند نگاه کردم، فوری نامرو باز کردم شروع کردم به خوندش

+ سلام آیدان خانوم، ببخشید که نشد بیامو این حرفارو حضوری بهت بزنم و اون چکو گردن بندو بهت بدم، میخوام ازت تشکر کنم به خاطر تمام خوبی ها، فداکارای ها و از خود گذشتگی هایی که به خاطرم انجام دادی و بهم کمک کردی تا انتقام گذشتمو از اون آدمای پست بگیرم و همشون به چنگال قانون گرفتار بشن و این که حال منو خوب کردی، اگه تو نبودی تا الان یا مرده بودم یا گوشه تیمارستان بودم، و اما ازت معذرت میخوام به خاطر بلاهایی که به خاطر من سرت اومده و دو سه سال از عمرت برای آدمی مثل من تلف شد، من اونی نیستم که بتونه تورو خوشبخت کنه پس بهتره فراموشم کنی و دیگه هیچ وقت سراغم نیای و هرکدوم بریم سراغ زندگی خودش، اون چک سفید امضا هم هرقیمتی خواستی توش بنویس، حقوق مدتی که پرستارم بودیرو گفتم از این طریق بهت بدم، اون گردن بندم دیگه به درد من نمیخوره میدمش به تو.امیدوارم منو ببخشی آیدان خانوم و قول بده که خوشبخت میشی.خدانگهدار

به خودم اومدم دیدم صورتم غرق اشک و به هق هق افتادم، آخه یه آدم تا چه حد میتونه پست و کثافت باشه؟تمام مدت فقط احساسات منو به بازی گرفت، با کشیده شدن نامه از دستم توسط سهند با صدای بلند زدم زیر گریه، سهند بعد از خوندن نامه با غم بهم خیره شد که نامرو از دستش کشیدم بیرونو به همراه چک پارش کردمو ریختم رو زمین، گردن بند سپهردادو انداختم گردنمو با چشمای گریون بلند شدم که سهند بازومو گرفت گفت :

+ کجا میری عزیزم؟

محکم هولش دادم عقبو گفتم :

- من عزیز تو نیستم، میرم به جهنم، هیچ کدومتون دنبالم نیاید

تا خواست بیاد سمتم با دو از ویلا زدم بیرون، مثل دیوونه ها شده بودم، اون قدر گریه کردم که نفسم درنمیومد، من چه جوری بدون سپهرداد زندگی کنم؟با وجود حرفایی تو نامش بهم گفته بودو بهم فهموند دوستم نداره ولی من هنوز دیوانه وار دوستش دارم، زندگیو بدون اون نمیخوام.یک راست رفتم کنار دریا چشمم افتاد به چند تا قایق، رفتم نزدیک مردی که اون جا بودو با هق هق بهش گفتم :

- سلام آقا میشه من الان سوار یکی از این قایقا بشم بعدا کرایشو بهتون بدم؟

+ سلام شما از فامیلای آقا رامیار هستی درسته؟ 

- بله

+ من اصلا از شما کرایه نمیگیرم قایقا مال خودتون

زیر لب ازش تشکر کردمو سوار قایق شدمو ازش پرسیدم چه جوری موتورش روشن خاموش میشه که بهم یاد دادو تا خواست خودشم سوار شه روشنش کردم که از جاش کنده شدو جیغ خودمو خودش رفت هوا، به خودم اومدم دیدم وسط آبم که فوری خاموشش کردمو با صدای بلند زدم زیر گریه...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو سه

باور این که سپهرداد منو نمیخوادو این جوری پسم زده واقعا واسم سخته، با اون چک سفید امضایی هم که فرستاد بیشتر منو له کرد، کاش دوسال پیش وقتی خودمو از ماشین پرت کردم بیرون میمردم و این روزارو نمیدیدم، اشکارو از رو صورتم پاک کردمو به دریا زل زدم که دیدم مانی داره با یه قایق از دور میادو دقیقا کنارم وایسادو با اخم گفت :

+ اومدی این جا چه غلطی بکنی؟بازم خودکشی؟این قدر احمقی

- آره اومدم خودمو بکشم تو که نمیدونی چه بلایی سرم اومده لعنتی

+ سهند همه چیو بهمون گفت بعدم اومدیم دنبالت دیدیم با قایق داری میری، نزاشتم سهند بیادو تنها اومدم که بزنم تو گوشت

- چرا تو گوش من؟مگه چه گناهی کردم؟دوست داشتن یه آدم عوضی گناه؟

+ خودکشی گناه، چیه تا چیزی شد تنها فکری که به اون مغز نخودیت میرسه خودکشیه؟

- پس چیکار کنم مانی دارم دق میکنم، مگه تو نگفتی هیچ مردی اندازه سپهرداد عاشق من نیست پس اون نامه چک و این گردن بند لعنتی چیه هان؟

+ هنوزم میگم اون عاشقته، باید بفهمی دلیل این کارش چی بوده، مگه الکیه آدم تو چند روز قید عشقشو بزنه حتما واسش مشکلی پیش اومده

یکم فکر کردمو گفتم :

- حق باتو، وقتی نامرو خوندم این قدر حالم بد شد که به بقیه چیزا فکر نکردم، از سپهرداد بعید بود این کار، اون دوسال منتظر من موندو تو این مدت همش بهش وعده ی خوشبخت کردنمو میداد حالا چیشده که میگه نمیتونم خوشبختت کنم؟

نفسی از سر آسودگی کشیدو گفت :

+ خداروشکر سر عقل اومدی، خواهشا دیگه تا اتفاقی افتاد فرتی فکره خودکشی نباش، حتی اگرم سپهرداد دیگه تو رو نخوادم نباید خودتو بکشی

- اتفاقا اگه مطمئن بشم که واقعا منو نمیخواد خودمو میکشم، نمیتونم بدون اون نفس بکشم میفهمی؟

+ خودتو بکشی چی میشه؟فوقش تا چند ماه همه واست گریه میکنن بعد هرکی میره دنبال زندگیش و حتی یادش نمیمونه که توی ضعیف خودتو کشتی، حتی سپهردادم میره زن میگیره

اخم کردمو گفتم :

- غلط کرده زن بگیره، اصلا خودشو میکشم

تا خواست حرفی بزنه قایقو روشن کردم که اونم روشنش کردو رسیدیم به ساحل، با اخم پیاده شدم که مانی هم پیادو شدو همراهم اومد، سهند تا مارو دید اومد سمتمون که رو بهش گفتم :

- سویچ ماشینتو بده

+ واسه چی میخوای؟

- میخوام برم خونه سپهرداد باهاش حرف بزنم

+ خودم میرسونمت با این حالت که نمیتونی تو جاده رانندگی کنی

تا اومدم حرفی بزنم مانی با اخم گفت :

+ منم میام چون این جوری خیالم از بابت آیدان راحت تره

بی توجه به پوزخند سهند با حالی خراب راه افتادم سمت ویلا و فوری خودمو پرت کردم تو ماشینو عقب نشستم، که اونا هم سوار شدن که همون موقع آیلار با چشمای گریون با امیرسام اومدن سمت ماشین که شیشرو دادم پایین و منتظر نگاهشون کردم که امیرسام گفت :

+ کجا میخوای بری؟

- خونه سپهرداد، میخوام برم بخوابونم تو گوشش

آهی کشیدو گفت :

+ اون خونه نیست

- پس کجاست؟حرف بزن دیگه بگو چیشده این مسخره بازیا چیه؟

+ بیمارستان، قسمم داده که بهت حرفی نزنم و نگم دردش چیه 

تا گفت بیمارستان قلبم تیر کشیدو ازش اسم بیمارستانو پرسیدمو با داد به سهند گفتم راه بیوفته که فوری ماشینو روشن کردو با آخرین سرعت راه افتادو مانی فوری قفل درارو زدو گفت :

+ به توی دیوونه اعتمادی نیست

هیچی نگفتم که سهند دستشو برد سمت پخش ماشینو یه آهنگ گذاشتو زیادش کرد که شروع کردم به گریه کردن

من همونی ام که تو 
هیچکسو جز اون یادت نیست
اونی که تو این 
خیابونای خیس پیشت نیست
من همونی ام که دوریش 
فکرتو درگیر کرده
اونی که نیست ها کنه دستاتو 
الان که یخ کرده
اونی که روز تولدت 
منتظری برگرده
هر جایی بری باز تنهایی
آخه خنده های تو برای من بود
با حسرت نگرانم واست
کاش هنوز دستای تو 
تو دست من بود
میاد اون روزی که عکست
از تو چشام میریزه
به خودم میام و میبینم 
نیستی و پاییزه
میاد اون روزی که همو 
چندساله ندیدیم
خودمونو واسه ندیدن 
هم نبخشیدیم
هر جایی بری باز تنهایی
آخه خنده های تو برای من بود
با حسرت نگرانم واست
کاش هنوز دستای تو
تو دست من بود

فرزادفرزین_خنده های تو

مانی که از صدای گریم کلافه شده بود آهنگو کم کردو جعبه دستمال کاغذیو انداخت تو بغلم که دیدم خودشم چشماش قرمزه، یعنی آسمونم چش شده؟چرا بیمارستانه؟ سرم از هجوم استرس گیج رفتو عقب ماشین دراز کشیدمو چشمامو بستم...

از زبان سپهرداد

- من هیچی نمیخورم میخوام از گشنگی تشنگی بمیرم این آشغالارو از این جا ببر بیرون

با دادی که سر پرستار زدم در با شدت باز شدو هیراد اومد داخل که پرستاد سینی غذارو برداشتو رفت بیرون، به سقف خیره شدمو دستمو مشت کردم که هیراد کنارم نشستو گفت :

+ الان که باید آروم باشی، بعد از اون همه التماسای ما راضی نشدی و گفتی اون نامه لعنتیو بدیم به آیدان، حالا که حرفت به کرسی نشسته دلیل این دادو هوارات چیه؟

اشکی از گوشه پلکم افتادو گفتم :...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو چهار

- مثل سگ پشیمونم که اون نامرو واسش نوشتم ولی به نفعش بود نمیخوام تا آخر عمر به پام بسوزه

+ تو نباید به جای اون تصمیم میگرفتی باید بهش میگفتی دردت چیه بزاری خودش انتخاب کنه که باهات میمونه یا نه

- نمیخوام از این بیشتر تحقیر بشم، مطمئن باش اگه بهش میگفتم چی به سرم اومده ولم میکرد میرفت، کدوم دختر که دلش نخواد مادر بشه؟اون لیاقت خوشبخت شدنو داره

+ آها پس اگه شوهر کرد تو مشکلی نداری؟

دستمو مشت کردمو با عصبانیت بهش خیره شدمو گفتم :

- گردن اونی که بخواد ازش تقاضای ازدواج کنرو میشکنم

+ پس گردن سهند و تو الویت بزار

- چرا سهند؟

+ اون روز که سهندو آیدان برای ناهار خونمون بودن وقتی تو دست آیدانو گرفتی بردی اتاقت سهند گفت وقتی فهمیده آیدان پیدا شده و داره برمیگرده ایران اونو از باباش خواستگاری کرده و باباشم راضیه حالا موند نظر خود آیدان

تا اینو گفت رو تخت نشستمو یقه لباسشو گرفتم تو دستمو گفتم :

- به گور باباش خندیده که از آیدان خواستگاری کرده مگه چشمم بهش نیوفته با همین دستام خفش میکنم

+ ول کن یقمو، نه به نامه جدایی نوشتنت نه به غیرتی شدنت، خودتم هنوز نمیدونی چی میخوای

یقشو ول کردم که با اخم از اتاق رفت بیرون، من میدونم چی میخوام، من آیدان میخوام ولی نه میتونم داشته باشمش نه میتونم ببینم مال کسی دیگه شده، فکرشم منو روانی میکنه...

از زبان آیدان

با تکون های دست مانی چشمامو باز کردمو با گیجی نگاش کردم

+ بلند شو عزیزم رسیدیم

تازه مغزم فعال شد که ماجرا چیه و من چرا تو این ماشینم، مثل فشنگ بلند شدمو از ماشین پیاده شدمو بی توجه به سهندو مانی با دو رفتم داخل بیمارستان که یهو چشمم افتاد به سپیتا که با چشمای گریون به گوشیش ور میره رفتم جلوش وایسادم که تا متوجه من شد خودشو انداخت تو بغلمو باهم شروع کردیم به گریه کردن که همون موقع مانی و سهندم اومدن که از سپیتا جدا شدمو بهش گفتم :

- سپهرداد کجاست؟حداقل تو بهم بگو چیشده اون نامه چی بود آخه؟

اشکاشو پاک کردو گفت :

+ باید تنها باهات حرف بزنم

سهند با اخم رفت بیرون مانی هم بعد از این که مطمئن شد حالم خوبه دنبالش رفت، سپیتا دستمو گرفتو بردم یه گوشه خلوتو گفت :

+ اگه سپهرداد بفهمه بهت گفتم پوستمو میکنه، الانم بهم گفت برو به امیرسام زنگ بزن ازش بپرس حال آیدان چطوره ولی هیراد گفت به تو زنگ بزنم و همه چیو بهت بگم

- بگو دیگه دارم میمیرم

آه بلندی کشیدو گفت :

+ وقتی سپهردادو تو یه انبار پیدا کردن همه تنش کبود و خونی بودو از درد به خودش میپیچید، دیروز عصر بهمون گفتن که اون دیگه هیچ وقت توانایی بچه دار شدن رو نداره تا این که خودش گفت نویان این بلارو سرش اورده

دستمو گرفتم جلوی دهنمو به دیوار تکیه دادمو همون جور سر خوردمو نشستم رو زمین، یعنی سپهرداد من عقیم شده؟دیگه نمیتونه پدر بشه؟با هق هق رو به سپیتا گفتم :

- چرا بدبختی های ما تموم نمیشه؟

+ حرف دلمو زدی، تو سرنوشت ما نوشتن تا ابد رنگ خوشبختی نبینیم

اشکامو پاک کردمو گفتم :

- کیا از این ماجرا خبر دارن؟

+ منو هیراد و امیرسام و الانم تو، به مامان هیچی نگفتیم اگه بفهمه دق میکنه

- پس سپهرداد به خاطر همین اون نامرو نوشت فرستاد آره؟

+ آره، دکترا گفتن با دوا درمون ممکنه مشکلش حل بشه ولی زمان بره، اون میگه نمیخواد تو به پاش بسوزی و اگه خوب نشد حسرت مادر شدن داشته باشی

- واقعا احمق که فکر کرده من به خاطر بچه ولش میکنم

با ذوق نگام کردو گفت :

+ یعنی با این وجود هنوزم حاضری زنش بشی؟باور کن اون دوستت داره از دوریت داره جون میده

- اتاقش کدوم؟

دستمو گرفت بلندم کردو بردم سمت اتاق سپهرداد که دیدم هیراد تو سالن و تا چشمش بهم افتاد گل از گلش شکفت، آروم در اتاق سپهردادو باز کردمو رفتم داخل که دیدم پشتش به در و به پهلو دراز کشیده، تا درو بستم متوجه ورود یه نفر به اتاق شدو گفت :

+ سپیتا تویی؟به امیرسام زنگ زدی حال آیدانو بپرسی؟

وقتی دید جوابی نمیدم به سختی برگشت سمتمو با دیدنم چشماش چهار تا شد که دستمو زدم به کمرمو با اخم گفتم :

- بزنم تو سرت؟واقعا فکر کردی ارزش یه بچه واسه من از تو بیشتره؟من تورو بزرگ کنم آدمت کنم هنر کردم

هیچی نگفتو مثل آدم ندیده ها زل زد بهم که رفتم کنارش رو تخت نشستمو کمکش کردم بشینه که بی هوا بغلم کردو این قدر گردنمو فشار داد که داشتم خفه میشدم

+ واسه چی اومدی این جا؟میخوای بیشتر عذاب بکشم؟

- آره حقته چون تو امروز منو کشتی، میدونی وقتی نامرو خوندم چیکار کردم؟رفتم تو دریا خواستم خودمو بکشم اگه مانی به موقع نمیومد سراغم الان واسم مشکی پوشیده بودی

منو از خودش جدا کردو محکم تکون دادو با داد گفت :

+ چـــــی؟بخدا اگه بلایی سر خودت میوردی مانی رو میکشتم

با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- دیوار کوتاه تر از اون بدبخت پیدا نکردی؟

+ تورو که دلم نمیاد بکشم

زل زد تو چشمام که با خجالت سرمو انداختم پایین...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت صدو پنج

دستشو گذاشت زیر چونمو سرمو اورد بالا و مجبورم کرد نگاش کنم، سرو صورتش هنوزم کبود بود، دستمو رو پیشونیشو گونش کشیدم که با چشمای خیس گفت :

+ آیدان زن هرکی خواستی شو ولی اون سهند عوضی نه

با چشمای گشاد شده نگاش کردمو گفتم :

- سهند چی میگه این وسط

+ تورو از بابات خواستگاری کرده، اون از همه لحاظ از من سره حتما بابات راضیه و تورم مجبور میکنه راضی باشی

- غلط کرده پسره هیز، یه کاری میکنم دمشو بزاره رو کولش بره پی کارش

+ میخوای چیکار کنی؟

- من یه فکری کردم توپ، فقط اول بگو دوستم داری یا نه؟

سرشو انداخت پایینو با صدای لرزونی گفت :

+ دوستت ندارم، برو دنبال زندگیت آیدان خودتو فدای من هیچی ندارنکن

دستشو گرفتم فشار دادمو گفتم :

- تو چشمام نگاه کن بگو دوستم نداری

سرشو اورد بالا زل زد تو چشمامو هیچی نگفت که خندیدمو گفتم :

- جوابمو گرفتم، حالا خوب گوش کن ببین چی میگم، این که تو چه مشکلی داری باید مثل یه راز بینمون بمونه به امیرسام و هیرادو سپیتا هم میسپرم تا ابد حرفی به کسی نزنن

+ الان کسی نمیفهمه بعدا چی؟نمیان بگن چرا شماها بچه ندارین؟بابات بگه دلم نوه میخواد چی جوابشو میدی؟

- به همه میگیم ایراد از منه و نازا هستم

تا چشمای گرد شده نگام کردو گفت :

+ واسه چی میخوای رو خودت عیبی بزاری که نداریش؟

- به خاطر جفتمون، اولن که نمیخوام کسی درمورد تو حرف چرت بزنه و همیشه بخوان تحقیرت کنن ولی کسی به من چیزی نمیگه، بعدشم همین که بابام بفهمه من چمه تا اومدی خواستگاری فوری جواب مثبت میده چون کی حاضر میشه بره خواستگاری دختری که بچه دار نمیشه

کلافه دستشو کشید رو صورتشو گفت :

+ نمیدونم چی بگم، این همه فداکاری به خاطر من میخوای میکنی؟تو یه فرشته ای

- نخیر من ماهم، حالا فقط میمونه این سهند اونم تا بفهمه من عیبی دارم فرار میکنه

اخم کردو گفت :

+ بره بمیره مرتیکه فرصت طلب

- حالا یکم بخند دلمون باز بشه

یه لبخند ملیح زد که دست انداختم گردن بندشو از گردنم دراوردمو انداختمش گردنشو با اخم گفتم :

- دیگه نبینم اینو دربیاریا، پر رو

دستمو گرفت محکم بوسیدو گفت :

+ اگه بعدا دلت بچه خواست چی؟تحقیرم نمیکنی؟بهم سرکوفت نمیزنی؟نمیگی به خاطرم لگد زدی به هرچی خوشبختی و فرصتی که رو بروت بود؟

- نه من مگه وقتی عاشقت بودم به سلامتیت فکر کردم؟وقتی دیوونه بودی عاشقت شدم، اگه هیچ وقتم خوب نمیشدی بازم کنارت میموندم، الانم تو برا من مهمی نه بچه تو این مدتم کارای درمانتو انجام میدیم و اگرم خوب نشدی میریم یه جین بچه از پرورشگاه میاریم ثوابم داره

خندیدو بغلم کردو رو موهام بوسه زدو گفت :

+ احساس میکنم دارم خواب میبینم، باور این که بازم تو کنارمی واسم سخته

- میخوای بزنم تو گوشت هم دلم به خاطر قضیه صبح خنک شه هم ببینی بیداری؟

صدای خندشو شنیدم که میون خنده هاش گفت : 

+ قول بده همیشه کنارم باشیو تنهام نزاری 

- قول میدم

+ آیدان

- جونم

+ ماه آسمونم میشی؟

ازش جداشدمو محکم گونشو بوسیدمو با داد گفتم :

- بلـــه

یهو در با شدت باز شدو هیراد و سپیتا پریدن داخلو شروع کردن به دست زدن که خندم گرفتو جلو چشمشون از گردن سپهرداد آویزون شدمو چشمامو بستم، خداروشکر که بازم آسمونم تو آغوشمه...

اعتراف میکنم 
دوستت دارمَت !
یک جور خاص
کمی عاشق تر از حَوا 
کمی مَجنون تر از لیلی ...
کَمی شیرین تر از فرهاد ...
وابسته ات شدم !!
انچنان که ماه به آسمان ...
ماهی به دَریا ...
وآدمی به نفَس ...
وابَستگی دارد ...
جانانه بگویمت عشق جان من 
" میخواهَمت "
و این خودش 
در عصرِ ما 
آغاز داستانی عاشقانه است  ...

سه هفته بعد

- من دیگه دارم از گشنگی میمیرم، ول کن این کله منو از صبح تا حالا چارچنگولی موهامو گرفتی ول کنشون نیستی

آرایشگر با اخم غلیظی از تو آیینه نگام کردو گفت :

+ یکم از خواهرتو عروستون رزیتا خانوم یاد بگیر چه آروم نشستن تا آمادشون کنیم و هیچی نمیگن

- اونا پوستشون کلفته من زجر کشیده روزگارم دیگه نایی برام نمونده

همون موقع رزیتا از اتاق اومد بیرون دیدم لباس عروسشو کردن تنش و تا چشمش بهم افتاد گفت :

+ صدای ناله کردنات تا توی اتاق اومد، ما سپهرداد نیستیم نازتو بکشیم ها

زبونمو واسش دراوردم که جیغ آرایشگر دراومدو گفت الان رژت پاک میشه خانومی، خانومی و درد ولم کن، رفتم تو اتاقو با بدبختی لباس عروسمو پوشیدمو اومدم بیرون که رزیتا و آیلار واسم دست زدنو کل کشیدن، دلم میخواست جفتشون خفه کنم، آخه کی دیده تو یه شب سه تا خواهر برادر عروسی بگیرن.رو صندلی منتظر نشستم تا آیلارم لباسشو بپوشه.اون روز بعد از اینکه تو بیمارستان با سپهرداد حرف زدم تا پامو گذاشتم تو سالن سهند بهم پیشنهاد ازدواج دادو گفت سپهرداد لیاقت منو نداره که فوری بهش گفتم من بچه دار نمیشم، حاضری با همچین دختری ازدواج کنی که به لکنت زبون افتادو گفت دلش میخواد پدر بشه و با آرزوی خوشبختی برام راهشو کشید رفت...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پارت صدو شیش

بعدش یک راست رفتم خونه و فرداش مامانمو کشیدم کنارو بهش گفتم من نمیتونم بچه دار بشم و نازام که جیغش رفت هوا بابامم تا فهمید دنیارو سرش خراب شد و همین که آروم شد تا جریان خواستگاری سهندو بهم گفت بهش گفتم که جوابم منفیه و اونم دیگه حرفی نزد.همین که سپهرداد از بیمارستان مرخص شد با خانوادش اومدن خونه ما و از من خواستگاری کردن که هیچ کس باورش نمیشد سپهرداد تا این حد مرد باشه که بعد از فهمیدن مشکلم بازم منو بخواد، آیدین که فقط مونده بود پای سپهردادو ماچ کنه، و اون جا بود که به خاطر نقشه توپم به خودم آفرین گفتم چون باعث شده بودم سپهرداد عزیزم نزد همه محبوب بشه، سپیده جون هم تا مشکل منو فهمید گفت فدای سرت فوقش بچه میارین بزرگ میکنین و اصلا واسش مهم نبودو گفت منو از سپهردادو سپیتا هم بیشتر دوست داره و فقط من باید عروسش بشم.بعد از انجام آزمایشو یه عقد محضری ساده آیلارو رزیتا گیر سه پیچ دادن که باید عروسی توام 26شهریور باشه واین جوری خیلی باحال تره که من اون روز از ته دلم جیغ کشیدم و از خدا خواستم به اینا عقل بده.از اون جایی که دیر شده بود و تالار گیرمون نیومد قرار شد عروسی تو باغ خونه سپهرداد اینا بگیریم که اون جوری بیشتر خوش میگذره و تا دیروقت میتونیم بزن برقص کنیم.همین که آیلار از اتاق اومد بیرون با دیدنش تو لباس عروس اشک شوقم داشت درمیومد.یکم بعد سه تامون از آرایشگاه رفتیم بیرون و سوار ماشینای آقایون داماد شدیم، همین که نشستم تو ماشین با حالت زاری رو به سپهرداد که از منم خوشتیپ تر شده بود گفتم :

- سپهرداد گشنمه، این نامرا از صبح به من هیچی ندادن بخورم

زل زد بهم گفت :

+ منم گشنمه اینقدر خوشگل شدی دلم میخواد بخورمت

محکم زدم تو بازوش که شروع کرد به خندیدنو گفت :

+ یکم تحمل کن الان میرسیم خونه هرچی خواستی بخور

ماشینو روشن کردو فوری قفل درارو زد راه افتاد که خندیدمو گفتم :

- کمال هم نشینی با مانی در تو اثر کرد، آخه مگه دیوونم شب عروسی خودمو از ماشین پرت کنم بیرون

+ میترسم از خوشحالی این که زنم شدی بزنه به سرت خودتو پرت کنی بیرون

- ایش یکی سقف ماشینو بگیره نریزه رو سرمون، بعدم الان برسیم باغ این شهابو هیراد میخوان ازمون عکس بگیرن دیگه مطمئنم جنازم به شام عروسی میرسه

اخم کردو سرعت ماشینو بیشتر کردو گفت :

+ زبونتو گاز بگیر، میگم میشه فقط هیراد از تو عکس بگیره؟آخه عکسای شهابو که پریشب دیدم فشارم جابه جا شد

بلند زدم زیر خنده که خودشم خندش گرفت، بیچاره شهاب اگه اینجا بود خودش مارو از ماشین پرت میکرد بیرون، الان چهار روزه که خودشو ساحل و سونیا جونم اومدن ایران وقراره بزودی برای همیشه بیان، اون جوری که فهمیدم میخوان همراه هیراد تو آتلیش کار کنن و کارشون رونق بدن، مانی و سپهردادم همه سرمایشونو میخوان بزنن تو کار ساختمون سازی چون مانی تحصیلاتش مهندسی معماری و میخواد تو همون حوزه کار کنه و کلا از مد و فشن بزنه بیرون.همین که رسیدیم همه ریختن سرمون و شروع کردن به تبریک گفتن، اون قدر اون جا شلوغ بود که معلوم نبود کی به کیه، با دیدن یغما و آرتین اونم کنار هم گل از گلم شکفتو رفتم سمتشون که یغما باذوق بغلم کردو گفت :

+ خیلی خوشگل شدی خواهری، امیدوارم خوشبخت بشی

ازش جدا شدمو به چشمک واسش زدمو گفتم :

- پس کی من کباب شمارو میخورم؟

یغما با خجالت سرشو انداخت پایین که آرتین گفت :

+ از اون جایی که یغما از خر شیطون پیاده شدو بعد از این همه مدت به من جواب بلرو داد بزودی منتظر کارت عروسیمون باش 

شروع کردم به دستو جیغ زدن که همه سرا برگشت سمت ما و آیدین با داد گفت :

+ بابا یکم خودتو سنگین رنگین بگیر دیگه همه فهمیدن مرده شوهر کردن بودی

همه زدن زیر خنده که سپهرداد اومد جلو همه پیشونیمو بوسید که منم محکم گونشو بوسیدمو با دستم رژو از رو گونش پاک کردم که همه شروع کردن به جیغ زدن که شقایق گفت :

+ بابا رعایت کنید الان چشو گوش شوهرامون باز میشه وسط مجلس

رامیار با شیطنت به شقایق نگاه کرد که شقایق بیچاره از ترس این که رامیار کار دستش بده پا گذاشت به فرار.بعد از این که هیرادو شهاب دو هزار عکس در حالت های مختلف از ما سه تا زوج خوشبخت گرفتن و من یه دل سیر شیرینی خوردم ریختیم وسط باغو شروع کردیم به رقصیدن، الحق که ما دخترا عین شوهر ندیده ها بودیمو یه جوری قر میدادیم که مهره ها کمرمون جا به جا شد ولی این پسرای بدبخت هی فقط دست میزدن، یهو آیدین جو گیر شد سپهردادو امیر سامو از کنارمون هول داد اون طرفو دست منو آیلارو گرفتو باهامون قرداد که رامیارم اومد دست رزیتارو گرفت، همه دور ما خواهر برادر جمع شده بودنو واسمون دست میزدن، آیدین از خوشحالی واسه ما داشت پس میوفتاد، چشمم افتاد به مامان بابا که دیدم از خوشحالی اشکشون دراومده، واسه یه پدرو مادر خوشبختی بچه هاشون از همه چی مهم تره...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت آخر

تو یه شب سه تا بچشون عروسی کرده بودن و این اشک شوق کاملا طبیعی بود، خودمم داشت اشکم درمیومدو بغض کردم که سپهرداد اومدو دم گوشم گفت :

+ نبینم گریه کنی ها

- باورم نمیشه، بعد از اون همه سختی به این جا رسیدیم، امیدوارم عمر این خوشبختی واسه هممون دراز باشه و دیگه هیچ وقت رنگ غم نبینیم

جلو همه بغلم کردو گفت :

+ خداروشکر که یه همچین ماه درخشانی نصیبم شده، دلم میخواد داد بزنم همه دنیا بفهمن که من آخرش تورو گرفتم و برای همیشه مال منی

ازش جدا شدمو تا اومدم حرفی بزنم ساحل سونیارو انداخت تو بغل من سپیتا هم هلیارو داد دست سپهرداد که مانی دهن باز کردو گفت :

+ امیدوارم تو حداقل یه پسر بیاری که همینارو موندم کی قراره بگیره

همه زدن زیر خنده که رو به مانی گفتم :

+ الهی بچه اول تو و نگین پسر باشه، من خودم یه پسر خوشگل دارم ولی به هیچ دختری نمیدمش

همه منتظر نگام کردن که زل زدم به سپهرداد که با لبخند نگام میکردو هلیا هم تو بغلش میخندید

- اسمش سپهرداد ملقب به آسمون

امیرسام با حالت زاری گفت :

+ خدا صبرت بده الهی امیدوارم تو بتونی یکم تربیت یادش بدی

سونیارو دادم دست ساحل و کفشمو دراوردمو پرت کردم سمت امیرسام که قشنگ خورد وسط شکمش و داد آیلار شوهر زلیل دراومد، امیرسام از درد قرمز شد برعکس سپهرداد از خنده قرمز شده بود، گیر یه مشت دیوونه افتادم الحق که خداوند باید یه من صبر ایوب عطا کنه.بعد از کلی بزن برقص وخوش گذرونی و خوردن شام که عشقم کباب بود همه متفرق شدن و ما زوج ها موندیم و حوضمون و خانواده های درجه اول.بابا برای کادوی ازدواج شیش تا بلیط مشهد گذاشت کف دستمون اونم برای پس فردا و قرار شد هممون برای ماه عسل بریم مشهد و از همه مهم تر بعد از مدت ها بریم زیارت امام رضا.همه تو سالن خونه جمع بودیم که یهو سپهرداد دستمو گرفت کشید بردم تو حیاطو دستشو انداخت رو شونمو منو چسپوند به خودش، زل زد به آسمونو گفت :

+ به آسمون نگاه کن که چطوری ماهشو بغل کرده، منم رو زمین ماهمو بغل کردم، اونا هیچ وقت از هم جدا نمیشن، ماهم هیچ وقت از هم جدا نمیشیم مگه نه؟

سرمو چسپوندم به سینشو گفتم :

- آره، نه خودمون از هم جدا میشیم نه کسی میتونه مارو از هم جدا کنه

سه سال بعد

- ستـــاره مادر په کجایی یه ساعت رفتی دنبال پونز بیا تا از رو صندلی نیوفتادم پایین

ستاره با اون موهای خرگوشی و بلوز دامن صورتیش با دو اومد سمتمو پونزارو به سختی گرفت بالا که از دستش گرفتمشون

+ خب این هلیا نمیزاشت بیام موهامو گرفته بود تو دستش ولشون نمیکرد

یعنی دلم میخواد بگیرم ننه بابا این بچرو بکشم، این هلیا دقیقا باید بی اعصابیش به بابا سگیرادش بره لوس بودنش به ننه سپیتاش.بعد از این که بادکنک ها و ریسه هارو به کمک ستاره وصل کردم تازه سرو کله سپیتا پیدا شد که یه کیک گنده تو دستش بود، کیکو از دستش گرفتمو رفتیم تو آشپزخونه و مشغول پختن غذا ها شدیم، امشب تولد شیش سالگی ستاره بودو یه لشکر آدم این جا مهمون بود، منو سپهرداد یک سال یعد از عروسیمون تصمیم گرفتیم یه بچه از پرورشگاه بیاریم، وقتی رفتیم اون جا یه دختر چهار سالرو دیدم که حتی اسمم نداشت، پدرش تو تصادف مرده بودو مادرشم سر زا رفته بودو از اون جایی که هیچ کدوم از اعضای خانوادش سرپرستیشو یه عهده نگرفته بودن گذاشته بودنش پرورشگاه، الان دوسال که ما اونو به فرزندی قبول کردیم و واقعا برامون قد جونمون عزیزه و مثل بچه خودمون دوستش داریم، با صدای سپیتا دست از مرور گذشته برداشتمو نگاش کردم

+ مثلا این آیلار قرار بود از صبح بیاد کمک ما معلوم نیست کجا گیر کرده

- اونم گیر مریضاشه دیگه، چقدرم الان مشکلات روحی روانی مردم زیاد شده

+ به جا ماهای آخر بارداری استراحت کنه پا میشه میره مطب به غمو غصه و مشکلات ملت گوش میده، چه دلی داره والا، برو ببین مزه این قرمه سبزی چطوره

بی حرف رفتمو تا در قرمه سبزی باز کردمو بوش خورد زیر دماغم حالم بد شدو با دو رفتم تو دستشویی و بالا اوردم که سپیتا با نگرانی کمرمو مالیدو گفت :

+ چت شد یهو؟

یکم آب زدم به صورتمو گفتم :

- الان چند روزه یه بند بالا میارم دیگه دلو روده بهم نمونده

یکم بهم زل زدو گفت :

+ دکتر سری آخر چی بهت گفت

- گفت مشکل سپهرداد کلا حل شده و دیگه میتونیم بچه دار بشیم، ولی حس میکنم الکی گفت دل مارو خوش کنه

با نیش باز گوشیشو از جیبش دراوردو شماره نگینو گرفتو منتظر شد تا جواب بده

+ الو نگین کجایی و کی میای؟آها سره راهت یه بیبی چک بگیر قربون دستت، نه برای آیدان میخوام، چه خبرته گوشم کر شد زود پاشو بیا

گوشی قطع کردو با تعجب نگاش کردمو گفتم :

- بیبی چک دیگه چه صیغه ای وسط تولد؟

+ دیوونه احتمال نود درصد حامله ای

فحشی زیر لب نثارش کردمو بی تفاوت رفتم تو آشپزخونه.همین که کار ها تموم شد سرو کله نگین پیدا شد و خودشو سپیتا بزور انداختنم تو دستشویی. همین که به بیبی چک نگاه کردم چشمام چهارتا شدو با جیغ گفتم

- من حامــــلم

صدای جیغامون خونرو برداشتو تا اومدم بیرون سپیده جون که بالا پیش بچه ها بود یهو اومدو محکم بغلم کرد که خودمو بچه بیچارم له شدیم، ستاره هم مدام بالا پایین میپریدو میگفت آخ جون داداش دار شدم.واسه این که خیالمون راحت شه عصر همراه سپیتا رفتم آزمایش دادمو دیدم بله حاملم. تو همون آزمایشگاه گوشیمو دراوردمو شماره سپهردادو گرفتم که فوری جواب داد

+ سلام نفسم جونم؟

- سلام اکسیژنم، یه خبر واست دارم توپ، میترسم از خوشحالی غش کنی

+ دندون لق ستاره کنده شد بلاخره

- آخه دندون لق آیسان کنده بشه خوشحالی داره؟

+ آره والا، دخترم یه بند بهش ور میره میگه بابایی بدم میاد این تکون میخوره کی بشه کنده شه

- پدرو دختر خلید، خبر توپم این نبود

+ پس چیه؟ 

- دکترمون راست گفت که مشکلت حل شده، من الان تو آزمایشگام جواب آزمایشم مثبته

+ خب

- یعنی به آرزومون رسیدیم

+ خب

- خبو درد یعنی من حاملم 

بعد از یک مکث طولانی صدای داد سپهرداد اومد که گفت آخ جـــــون خداروشکر آیدان جونم حاملس، یهو صدای مانی شنیدم

+ آخه خبر خوشو از پشت گوشی یهویی میدن شوهرت پس افتاد

- آخی عزیزم، ول کنید اون شرکت لامصبو بیاید خونه تا بهش آب قند بدم، ببین رسیدم خونه اون جا باشید ها

فوری قطع کردمو همراه سپیتا رفتیم خونه که دیدم سپیده جون پیشاپیش با تلفن کل شهرو خبر کرده.یکم بعد مامانم و بابام اومدنو حسابی منو چلوندن تو بغلاشون، ستاره هم پرید تو بغل بابا کیان با شوق واسش از این که داره خواهر میشه حرف میزدو قند تو دل بابام آب میکرد.آیدینو رزیتا و پسرشون رامین هم اومدن که آیدینم تا فهمید از خوشحالی زمینو زمانو بهم دوخت.همین که همه مهمونا اومدن سروکه سپهردادو مانی هم پیدا شد که سپهرداد جلو همه منو بغل کردو دور خودش چرخوند که مانی گفت الان که من بچرو بالا بیارم، و اون جا بود که یهو نگینم برگه آزمایش خودشو دراوردو جلوی همه گفت که اونم حاملس و یه هفتس که فهمیده و میخواسته شب تولد ستاره بهمون بگه، دیدم مانی چشماشو دهنش اندازه غار باز شدکه سپهرداد در گوشم گفت :

+ با این اوصاف ما باید یه مهد کودک بزنیم

- موافقم آمار بچه ها از بزرگترا داره بیشتر میشه

شب بعد از کلی عکسو فیلم گرفتن توسط عکاسان مطرح خانواده شهابو هیراد، ستاره شمع تولدشو فوت کردو وقتی ازش پرسیدیم چی آرزو کردی با همون لحن شیرینش گفت :

+ آرزو کردم که پدرو مادرم سالم باشن و سایشون همیشه بالا سر من و داداشم که توراه باشه

با حالت زاری گفتم :

- چرا همه میگن پسره خو شاید دختر بود

مانی با اخم گفت :

+ همونی که من شب عروسی گفتم میشه، یه پسر بیار که اگه بچه من دختر شد تو فکر شوهرش که قراره کی باشه نباشم

همه زدن زیر خنده که سپهرداد دم گوشم گفت :

+ اگرم دختر شد عیبی نداره، نبینم غصه بخوریا سری بعدی پسرمیشه

با شیطنت نگاهم کرد که خندیدمو یه چشمک گنده تحویلش دادم، خوشبختیمون کامل تر شد، آسمون و ماه و کلی ستاره که قراره بچه هامون باشن و تا ابد کنار هم در خوشی زندگی کنیم...

با تــ️ــو

می مـــانَم

بی آنکه نِگَــرانِ فَــردا بــاشَم...


پایان


*به قلم بیتاشایان*

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×