رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Lunatic

داستان کوتاه | دیگر موضوعات

پست های پیشنهاد شده

درود خدمت خانواده ی بزرگ نودهشتیا ! :rose:

از اونجایی که که دوستان در این بخش فعالیت بالایی دارن ، تصمیم داریم تمامی داستانک ها رو در یک تاپیک جامع ، جمع آوری کنیم .

:excl: تاپیک هایی که خارج از این تاپیک جامع باشند ، اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد .

:excl: پست هایی که دارای لینک باشند اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد .

:excl: از قرار دادن پست های کمتر از 5 خط به شدت بپرهیزید .

:balloons: مشتاق خواندن داستان های زیبای شما هستیم . ♡_♡

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

دلی به وسعت دریا: 

“رابرت دانیس زو” قهرمان مشهور ورزش گلف در آرژانتین، در یک مسابقه برنده شد و مبلغ زیادی پول برد.

در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه، زنی به سوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد.

زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش از دست خواهد رفت.

قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.

هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: “ساده لوح، خبر جالبی برایت دارم. آن زن اصلاً بچه مریضی نداشت که هیچ، اصلاً ازدواج هم نکرده است. او به تو کلک زده است دوست من.”

رابرت با خوشحالی جواب داد: “خدا را شکر، پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده اینکه خیلی عالیست!”

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سنگ و سنگ تراش:

روزی سنگ‌تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد شد. در باز بود و او خانه مجلل باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: «این بازرگان چقدر ثروت دارد!» و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان شود؛ در یک لحظه به فرمان خدا تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد.

 

وی تا مدتی فکر می‌کرد که از همه قدرتمندتر است تا اینکه روزی حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه به حاکم شهر احترام می‌گذارند حتی بازرگانان؛ مرد با خودش فکر کرد: «کاش من هم حاکم بودم، آن وقت از همه قدرتمندتر میشدم!» در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد و در حالیکه روی تخت روان نشسته بود، مردم همه به او تعظیم میکردند، احساس کرد که نور خورشید او را می‌آزارد و باخودش فکر کرد که خورشید قدرتش بیشتر است. سنگ‌تراش این بار آرزو کرد که خورشید بشود و تبدیل به خورشید هم شد، بعد با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

 

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت، پس با خود اندیشید که نیروی ابر از او بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن‌چنان شد. کمی نگذشت که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد؛ این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت با خود گفت که قویترین موجود در دنیا صخره سنگ است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. او همان طور که با غرور ایستاده بود ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خورد میشود. نگاهی به پایین انداخت وسنگ‌تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

داستان کوتاه حقوق بازنشستگی

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم …

 

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن …

 

روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

 

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش..

 

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ

 

می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

 

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

 

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

 

بهت زده شدم.. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:

 

همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!

 

ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

 

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

 

گفتم: نه !

 

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

 

گفتم: نه !

 

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟

 

گفتم: نه !

 

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

 

گفتم: نه !

 

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

 

گفتم: نه !

 

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟

 

با درماندگی گفتم: آره، …. نه، … نمی دونم !!!

 

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….

 

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر

 

زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

 

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟

 

جواب دادم: نه !

 

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

داستان کوتاه نگاه مثبت :

 “چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کاليفرنيا، وارد ايالات متحده شده بودم،

سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.

دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟

گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.

پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟

كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!

گفتم نميدونم كيو ميگي!

گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!

گفتم نميدونم منظورت كيه؟

گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!

بازم نفهميدم منظورش كي بود!

اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه…

اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،

آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه…

چقدر خوبه مثبت ديدن…

يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟

حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!

وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم…

شما چي فكر ميكنيد؟

چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم”

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.

 این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت.

 از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

 یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

 چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد.

وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت. هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود. 

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود. نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟ یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،

اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟ !

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهر و منت :

پیرمرد ثروتمندی به سختی بیمار بود و با وجودی که چندین پسر و دختر بزرگ و بالغ داشت؛ اما هیچ‌کدام سراغی از پدر و مادر پیر خود نمی‌گرفتند و هر کدام مشغول زندگی خود بودند. این مرد ثروتمند باغبان جوانی داشت که خود را دلسوز و غم‌خوار زن و شوهر پیر معرفی و از آن‌ها مراقبت می‌کرد؛ اما در عین حال دائم بر سر آن‌ها منت می‌گذاشت و در مورد بی‌وفایی فرزندان پیرمرد بدگویی می‌کرد و خودش را بهترین و دلسوزترین دوست و یاور می‌دانست.

 

کم کم حال پیرمرد دگرگون شد و باغبان جوان ترسید که زحماتش هدر رود به همین خاطر مدام به پیرمرد فشار می‌آورد که بابت زحماتش بخشی از باغ و طویله را به نام او کند؛ اما پیرمرد که ارث و میراث خود را متعلق به فرزندانش می‌دانست از این کار طفره می‌رفت و در نتیجه اهانت و بدگویی و فشار روانی باغبان جوان بر او و زن پیرش شدت می‌گرفت. سرانجام خبر رسید که مادر باغبان جوان هم دچار بیماری شده و به مراقبت نیاز دارد. باغبان جوان که حرص تصاحب طویله و باغ، او را دیوانه کرده بود نسبت به بیماری مادرش بی‌اعتنایی می‌کرد و می‌گفت که حال و حوصله رسیدگی به او را ندارد و باید بقیه بچه‌ها از او نگهداری کنند. مادر باغبان چون زن فقیری بود کسی دور و برش نمی‌رفت و به همین خاطر شیوانا و شاگردان به او کمک می‌رساندند تا بهبود یابد.

 

یک روز پیرمرد ثروتمند با واسطه از شیوانا برای دفع مزاحمت باغبان جوان کمک خواست. شیوانا به بالین پیرمرد رفت و متوجه شد به خاطر فشار روانی باغبان، به شدت تحلیل رفته است. شیوانا کمی حرف‌های پیرمرد را شنید و سپس به باغبان گفت: “تو نزدیک شش ماه از این زن و مرد پیر مراقبت کردی و در عین حال از سفره همین آدم‌ها تغذیه می‌کردی. اگر این مرد و زن پیر شخصی را برای مراقبت از خودشان استخدام می‌کردند حقوق آن شخص مقدار مشخصی می‌شد و بدون اینکه از زخم زبان‌های آن شخص بابت بدگویی فرزندانشان عذاب بکشند می‌توانستند از مراقبت‌های یک فرد مناسب بهره ببرند.” سپس شیوانا چند سکه از پیرمرد گرفت و به باغبان جوان داد و گفت: “این سکه‌ها بابت زحمت شش ماهه‌ی تو. بنابراین دیگر حسابی با این خانواده نداری. قیمت طویله و باغ هم چند صد برابر زحمت توست و دلیلی ندارد که این مرد آن‌ها را به خاطر نفرتی که تو در دلش کاشتی به تو بدهد.”

 

باغبان جوان با ناراحتی از جا برخاست و گفت: “این درست نیست! بچه‌های این مرد و زن خیلی بی‌وفا و پست هستند. آن‌ها پدر و مادر خودشان را به حال خود رها کرده‌اند و پی زندگی خودشان رفته‌اند و این من بودم که خودم را خوار و حقیر کردم و شش ماه از آن‌ها مراقبت کردم. پس من از فرزندان آن‌ها برایشان دلسوزترم و نسبت به داشتن طویله و باغ برحق‌ترم!”

 

شیوانا لبخندی زد و گفت: “وقتی قرار باشد محبت و دلسوزی را با پول محک بزنی باید در نظر داشته باشی که ممکن است طرف مقابلت اهل حساب و کتاب باشد و قیمت محبت را صفر بگیرد و فقط بهای کار تو را حساب کند. در مورد نظری که در مورد فرزندان این شخص داری بهتر است سکوت کنی و وقتی خودشان همگی این جا جمع شدند با شهامت مقابل خودشان بگویی تا جوابت را بدهند نه اینکه پشت سرشان بدگویی کنی و مقابل چشمان پدر و مادر بد فرزندان را بگویی. در ضمن شخصی اجازه دارد در مورد عیب دیگران نظر دهد که خودش این عیب و اشکال را نداشته باشد. همین الان مادر پیر تو به شدت بیمار شده و نیازمند همراهی و مراقبت فرزند دلسوزش است. تو دیگر نگران این مرد و زن پیر و فرزندان بی‌وفا و طویله نباش. این‌ها شخصی را برای این کار استخدام خواهندکرد. سکه‌هایت را که گرفتی نزد مادرت برو و از او مراقبت کن. با بقیه پول‌ها هم طویله‌ای کوچک برای خودت دست و پا کن و بی‌جهت چشم طمع به طویله و باغ این خانواده نداشته باش، آن‌ها که محبت پدر و مادری والدین خود را فراموش می‌کنند و پی کار خود می‌روند، محبت منت‌دار و هدف‌دار تو در قبال پدر و مادرشان را نیز به راحتی به فراموشی می‌سپارند.”

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

IMG_20170815_162144.JPG.0c2bf71c791e1e35d36018783a74c44a.JPG

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده‌ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت‌های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.
یادم می‌آید منتظر شدم ببینم آیا پدرم هم متوجه سوختگی بیسکویت‌ها شده است؟ در آن وقت، همه‌ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود؟ خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت مربا روی آن بیسکویت‌های سوخته می‌مالید و لقمه لقمه آنها را می‌خورد.
یادم است آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت‌ها از پدرم عذرخواهی کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویت‌های خیلی برشته هستم. همان شب، کمی بعد که رفتم پدرم را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت‌هایش سوخته باشد؟ او مرا در آغوش کشید و گفت: مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی‌کشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص و انسان‌هایی است که پر از کم و کاستی هستند. در طول این سال‌ها فهمیده‌ام که یکی از مهمترین راه‌حل‌ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار؛ درک و پذیرش عیب‌های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت‌های خوب، بد و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان‌ها رابطه‌ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نشود.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرشدمی گوید:تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند رام کنندگان حیوانات سیرك براي
مطیع کردن فیلها از ترفند ساده اي استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهاي او را
به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندك
اندك این عقیده که تنه درخت خیلی قوي تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و
نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پاي فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه اي گره بزند. فیل
براي رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد پاي ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته هاي ضعیف و شکننده اي
بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی
دهیم، غافل از اینکه براي به دست آوردن آزادي ، یک عمل جسورانه کافیست.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بحث داغ برنامه ریزی موضوعات آموزشی در مدرسه حیوانات در جریان بود. خرگوش اصرار داشت که دویدن جزء برنامه درسی باشد. پرنده معتقد بود که باید پرواز نیز گنجانده شود. ماهی هم به آموزش شنا معتقد بود و سنجاب اصرار داشت که بالا رفتن از درخت نیز باید در زمره آموزش‌های مدرسه قرار بگیرد.
شورای مدرسه با رعایت همه پیشنهادات دفترچه راهنمای تحصیلی مدرسه را تهیه نمود و بعد قرار شد که همه حیوانات درس‌ها را یاد بگیرند.
خرگوش در دویدن نمره بیست گرفت، اما بالا رفتن از درخت برایش دشوار بود، مرتب از پشت به زمین می‌خورد. دیری نگذشت که در اثر یکی از این سقوط‌ها مغزش آسیب دید و قدرت دویدن را هم از دست داد. حالا به جای نمره بیست، نمره ده می‌گرفت و در بالا رفتن از درخت هم نمره اش از حد صفر بالاتر نمی‌رفت.
پرنده در پرواز عالی بود اما نوبت به دویدن روی زمین که می‌رسید نمره خوبی نمی‌گرفت، مرتب صفر می‌گرفت. صعود عمودی از تنه و شاخه و برگ درختها هم برایش سخت بود.
جالب اینجاست که تنها مارماهی کند ذهن و عقب افتاده بود که می‌توانست درس‌های مدرسه را تا حدودی انجام دهد و با نمره ضعیف بالا رود. اما مسئولان مدرسه از این خوشحال بودند که همه دانش آموزان همه دروس را می‌خوانند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

انوشیروان یکی از بزرگترین پادشاهان ساسانی بود. انوشیروان را معلمی بود. گویند روزی معلم او را بدون تقصیری بیازرد. انوشیروان کینه او را در دل گرفت تا به پادشاهی رسید. آن گاه از او پرسید: چرا بی سبب بر من ظلم کردی؟ معلم گفت: چون امید آن داشتم که بعد از پدر به پادشاهی برسی، خواستم که تو را طعم ظلم بچشانم تا در ایام سلطنت به ظلم اقدام نکنی!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نسخه‌ی گنج يافتند که به فلان گورستان بايد رفت و پشت به فلان سنگ بزرگ بايد کرد. و روی به سوی مشرق، و تير بر کمان نهاد، و انداختن!
آنجا که تير افتاد گنج است.
رفت و انداخت، چندان که عاجز شد. نمی‌يافت، و اين خبر به پادشاه رسيد. تيراندازان دورانداز، انداختند، البته اثری ظاهر نشد!
چون به حضرت رجوع کرد، الهامش داد که: نفرموديم که کمان را بکش.
آمد. تير به کمان نهاد و همانجا پيش او افتاد!

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مدت زیادی نبود که آن ریزتن ها ی بالدار و سبک از اینجا رفته بودند ودرست زمانیکه من و هم اتاقی پیرم لبخند فاتحانه ای به هم زدیم ، بالداران کوچک و شگفت انگیز دیگری از همان نوع غافلگیر مان کردند.
می گویم شگفت انگیز چون براحتی دیده نمیشدند و در حجم های زیاد به شکل لک و پیس و خطوطی در سطح کفپوش بودند .
و همین ناپیدا بودنشان باعث میشد که من رو به هم اتاقی ام کردم و گفتم
از پسشان برمیایم .کارشان تمام است .و پس از مکثی کوتاه ادامه دادم 
ما قبلن برنده شده ایم 
و او همانطوری که روی زمین دراز کشیده بود و دور و برش پر از سیگار نیم کشیده و سرنگ و نلبکی و چای نیم خورده بود و به عکس مانکن های سیاهپوست نگاه می کرد دستش را نزدیک خطوط متحرک روی کفپوش برد وبعد به لیوان چای سرد شده اش اشاره کرد.
سطح چای و کفپوش پر از جسدهای کوچکی از انها بود .به تعدادی که شمرده نمی شدند اما در جمع توده ی سیاهی را روی سطح لیوان تشکیل می داد و بالهایشان بر روی اب چینهایی شبیه کوک ریز زده بود و از همانجا به این شکست اعتراف کردم و مبارزه ی نا کام و مخفیانه ام را به پایان بردم .
روی تخت احساس کسی را داشتم که در جزیره ای خود را ازدسترس کوسه ها دور نگه می دارد و ازانجا به هم اتاقی ام نگاه می کردم که بین لکه های اطرافش به عکس مجله های مد و مانکن ها نگاه می کرد و سیگار می کشید .
طولی نکشید که ما به یک تفاهم خاموش شبیه تن دادن به یک اپیدمی بی بازگشت رسیدیم .و سازگاری را اغاز کردیم .
حالا تقریبن از ان تهاجم زمان زیادی گذشته است و من مدتهاست از ان خانه به جای دیگری نقل مکان کرده ام در تمام این مدت سعی کردم صحبتی از موضوع به میان نیاورم و درست از یک صبح زمستان که هم اتاقی ام روی کفپوش سرداتاق مچاله دیدم و خودم را با اتفاقی غیر عادی تنها دیدم حس کردم باید از انجا بروم .
پتوی کهنه ی خاکستری را از رویش کنار زدم و سر کم مویش را از روی پاهای عکس یک مانکن ترک بلند کردم . 
عکس را از وسط مجله ی مد کنده بود و هر روز به صورت بیضی شکل سفیدش که حالا از وجود بالدارها ی کوچک کاملن تیره و پر از لک و پیس شده بود ،خیره میشد . 
سرنگ ها را از اطراف جمع کردم و توی لیوان چای ریختم و فیــلتــر های زرد سیگار را از روی اورکت امریکایی که اغلب تنش بود جمع کردم و سعی کردم بدن سفت شده اش را که به یکجور جمود زودرس تن داده بود به سختی روی زمین صاف بخوابانام و پس از مکثی که پر از تردید و رفت و امد بیهوده در طول اتاق بود به اورژانس زنگ زدم .
بعد از مردنش ان خانه را پس دادم . خانه به جایی شبیه محل جرم شبیه بود با همان دیوارهایی که شبیه نوارهای منع عبور و مرور از منطقه بود و کف پوشی که خط نامرئی تن او را همانطور که روی زمین افتاده بود در خود داشت . تنی که ردیفی از موجوداتی ریز و همیشگی با بالهای نامرئی بودند و همیشه در جایی نزدیک کف پرواز می کردند همه چیز مرا به این حس کشانید که بی شک شکست خورده ام و از انجا فرار کردم .
فراری که از ان حرف می زنم چیزی شبیه به فراموشی بود .مثل دور شدن از محل جرم ،یا گم شدن بین جمعیت تا از آن قاتل یا تهدید با هر چه که اسمش است دور بمانم .
اینها را که برایش گفتم کمی تعجب کرد سرش را از روی کتابش بلند کرد و نگاهی پرسشگرانه به من انداخت و زانو هایش را در اغوش گرفت و طوری در خودش مچاله شد که خیال کردم سردش شده است .
لبخندی اطمینان بخش نثارش کردم و از روی تختم بلند شدم و به اشپزخانه رفتم تا برایش چای بیاورم .او سیگاری را دود می کرد که من به سرفه می افتادم . لیوان را که جلویش گذاشتم وحشتزده به دستهایم خیره شدو با همان دستی که دود سیگار از لای انگشتهایش به بالا پیچ و تاب می خورد به چیزی روی دستم اشاره کرد.
مثل ادم بیگناهی که خود را تبرئه می کند دستم را به سمتش بردم و او با چشمهایی که از ترس و تعجب گشاد شده بود به حشره ی بالدار کوچکی نگاه کرد که مثل گیاه هرزی روی مچم روئیده بود و پاهای عقبی اش را به هم می مالید و صورتش که حالا واضح تر دیده میشد حالتی شبیه خنده و تمسخر داشت . 
از همانها که یک به یک توی لیوان چایش هم می افتادند و بالهای نامرئی شان شبیه کوک ریزی در سطح چای به نظر می امد .
#ماندانا_خاتمی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک سخنران معروف در مجلسی که حدود دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. او سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بار او، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان! با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. 
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچاله می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت: ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟
نابینا بخندید و گفت: این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.
"حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده 
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود"

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی پریدم پایین فهمیدم!!!
زوج خوشبخت طبقه 10 را دیدم که با هم زد و خورد می کردند. پیتر قوی را در طبقه 9 دیدم که داره گریه می کنه.
طبقه 7 دَن قرص های ضدافسردگی اش را می خوره.
طبقه 6 هَنگ بیکار، هر روز هفت تا روزنامه می خره تا کار پیدا کنه!
طبقه 4 رز داره با نامزدش دعوا می کنه!
طبقه 2 لیلی هنوز به عکس شوهرش خیره می شه که از شش ماه پیش ترکش کرده.
قبل از اینکه از بالای ساختمان بپرم پایین فکر می کردم بدشانس ترین آدمم. 
اما الان فهمیدم هرکسی مشکلات و نگرانی های خودش را داره... 
آدم هایی که در حین سقوط دیدم، الان دارن به من نگاه می کنن و احساس می کنن وضعشون اونقدرا هم بد نیست!!!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میگویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ اوضاع را به هم ریخته بود. وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد.
پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت. پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ درها هم بسته است.
وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ پدر چسباند. 
شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد. 
شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید: «وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله» هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست. 
#محمداسماعیل_دولابی

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زیبارویان دورتادورم را گرفته بودند. هواکش اتاق کار نمی‌کرد. از آن‌ها می‌خواستم کمی فاصله بگیرند تا هوای اتاق بازتر شود. از بیرون صدای ناله می‌آمد. ناله‌ای غمگین. احتمالاً گربه‌ای که عضوی‌اش به درد آمده بود. توی حیاط تک‌درخت خانهٔ ما زیر نور ماه جا خوش کرده بود. تکه نایلونی، که آن‌روز صبح وصلش کرده بودم، در باد می‌لرزید. صحنه‌ای بی‌ربط برای دیدن، وسط مهمانیِ عریانیِ دسته‌جمعی در زیر زمین خانه‌مان.
از دور می‌دیدم که بدن بی‌نقصش به سمتم می‌آمد. هر قدم که پیش می‌آمد نگاهم حریص‌تر می‌شد. وقتی جلویم ایستاد، تقریباً دهانم از کار افتاده بود. با حرکتِ آرامِ سر مسیر اتاق را نشانم داد. موضوع برای هر دوی ما روشن بود. نگاهی به پایین تنهٔ من انداخت و پوزخندی زد. نگاهی به پایین تنهٔ دیگران کردم و پوزخندی زدم. همه مساوی بودیم با ابعادی مختلف. مثل ظرف‌های آزمایشگاه: تعبیه‌شده مخصوصِ اسیدهای مختلف.
#مهدی_گنجوی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من و لین به طرف کلبه چوبی پدر لین که کنار دریاچه ناکوگداک قرار داشت رانندگی می کردیم و من که اولین بار بود می خواستم خویشاوندان لین را ملاقات کنم کمی مضطرب بودم.
لین گفت:
_آروم باش ، یه کم مشـ ـروب با پدر می زنی. شاید روز شنبه با هم رفتید ماهیگیری یا شکار اردک تا اینکه یک شنبه بشه و من جراتش رو پیدا کنم. 
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد: 
_اینکه بتونم از اون پیرمرد بیرون بکشم واقعا قصد داره به دخترش اجازه بده ازدواج کنه یا نه.بعدش که همه چی روشن شد،از اون جهنم می زنیم به چاک و می ریم به طرف دالاس. 
وقتی آنجا رسیدیم برادر کوچک لین در حالیکه دستانش را در هوا تکان می داد به طرف ماشین دوید. یک جریب زمین آنطرف نهر کوچکی داشت نمایان می شد. زمین های پهناور خاک رس و لجنزارهایی که با شیارهای سرخ به هم متصل بودند. یک بلدوزر تلاش ناموفقی می کرد تا یکی از کاج ها را در زمین فرو کند.یک مرتبه برادر لین گفت: 
_عجله کن. 
جلوی خانه تماما از شیشه بود و ما می توانستیم خانم پندرگارت را ببینیم که به صورت پیرمرد سیلی می زند. یک بار، دو بار و چندین بار این کار را تکرار کرد. پیرزن سر او داد می زد. به نظر می رسید از او می خواست که خیالات کثیفی در خصوص دختری که بیست وشش ساله می زد و آنقدر جوان بود که می توانست جای دخترش باشد در سر نپروراند.
پیرمرد با قیافه ای خشک و بی احساس دستان زن را گرفته بود. فقط ایستاده بود و با بی تفاوتی به زن خیره شده بود. بعد یک مرتبه چهره اش برافروخته شد و با مشت به تخت سینه زن کوبید. زن عقب عقب رفت و همچنانکه مرد کتک زدن را ادامه می داد، از میان در عبور کرد و به نرده بالکن برخورد. 
لین فریاد کشید: یه کاری بکن. اما فقط ایستاده بودم. فقط تماشا می کردم و دیدم چطور مرد همسرش را از نرده ها به پایین انداخت. 
وقتی در بیمارستان لافکین بودیم به لین گفتم: 
_نمی دونم چه مرگم شده بود.
اما پرستار آمد به اتاق انتظار و گفت حال مامانش خوب میشه و فقط چند تا بخیه سطحی وکوفتگی بوده. به گمانم تا هفته ی بعد باید چیزی حدود صدها پیغام روی پیغام گیر صوتی لین گذاشته باشم:
"متاسفم لین،تو باید باورم کنی."
یادم می آد عادت داشتیم هر صبح با هم دوش بگیریم. من توی آپارتمان اون تو خیابون یونیورسیتی پارک می موندم. با شور و علاقه بازوهای قهوه ای و محکم اون رو ماساژ می دادم و فکر می کردم که اوه خدایا، خیلی حس خوبیه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شخصی نزد سقراط آمد و گفت: میدانی راجع به شاگردت چه شنیده ام؟ 
سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن. آیا کاملا مطمئنی که آنچه که می خواهی بگویی حقیقت دارد؟ 
مرد: نه، فقط در موردش شنیده ام. 
سقراط: آیا خبرخوبی است؟ 
مرد پاسخ داد: نه، برعکس. 
سقراط: آیا آنچه که می خواهی بگویی، برایم سودمند است؟ 
مرد: نه واقعا. 
سقراط: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد، نه خبر خوبی است و نه حتی سودمند است، پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟ 
مراقب نقل قولهایمان باشیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

كاسبي پسرش را فرستاد تا راز خوشبختي را از فرزانه ترين انسان جهان بياموزد ، پسرك چهل روز در بيابان راه رفت تا به قلعه باشكوهي بالآي كوه رسيد ، مرد فرزانه اي كه پسرك مي جست در آن جا مي زيست .
قهرمان ما وارد تالاري شد و جنب و جوش عظيمي را ديد، تاجران مي آمدند و ميرفتند ، مردم در گوشه و كنار صحبت ميكردند و اركستري نغمه هاي شيرين مينواخت و ميزي مملو از لذيذترين غذاها آنجا بود.
مرد فرزانه با دقت به دليل ملاقات پسرك گوش داد ، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد راز خوشبختي را براي او توضيح دهد . 
به او پيشنهاد كرد نگاهي به گوشه و كنار قصر بياندازد و دو ساعت بعد بازگردد. سپس يك قاشق چايخوري به پسرك داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت :
- علاوه بر اين ميخواهم خواهشي از تو بكنم ، همچنان كه ميگردي ، اين قاشق را در دست نگهدار و نگذار روغن درون آن بريزد .
پسرك شروع به بالا و پايين رفتن از پله های قصر كرد . و در تمام آن مدت چشمش را به آن قاشق دوخته بود. پس از دو ساعت به حضور آن مرد فرزانه بازگشت .
مرد فرزانه پرسيد :
- فرش هاي ايراني تالار پذيرايي ام را ديده اي ؟ باغي را ديدي كه آراستنش براي باغبانها ١٠ سال زمان برد ؟ متوجه پوست نوشته هاي ارزشمند كتابخانه ام شدي ؟
پسرك شرمزده اعتراف كرد كه هيچ نديده است ، تنها دغدغه او اين بود كه روغني كه مرد به او سپرده بود نريزد .
مرد فرزانه گفت :
- پس برگرد و با شگفتي هاي دنياي من آشنا شو ، اگر خانه ي كسي را نبيني نميتواني به او اعتماد كني .
پسرك قوت قلب گرفت ، قاشق را برداشت و به اكتشاف قصر پرداخت و هنگامي كه نزد مرد فرزانه بازگشت ، همه چيز را با جزئيات تعريف كرد .
مرد فرزانه گفت : 
- آن دو قطره روغن كه به تو سپرده بودم كجايند ؟
پسرك به داخل قاشق نگريست و دريافت كه روغن ريخته است .
مرد فرزانه گفت :
- پس اين است يگانه پندي كه ميتوانم به تو بدهم ؛ راز خوشبختي اينست
- " كه همه شگفتيهاي جهان را بنگري و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از ياد نبري .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آنجا که درخت بید به آب می رسید، یک بچه_قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند. آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم... بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم» کرم گفت: «من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی...»
بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود. کرم گفت: «تو زیر قولت زدی!». بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش! دست خودم نبود... من این پا ها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت: «من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.» بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.» ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود. کرم گریه کرد: «این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی!» بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش! دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت: «و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را... این دفعه ی آخر است که می بخشمت.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او باز هم تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دُم نداشت. کرم گفت: «تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.» 
بچه قورباغه گفت: «ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.» کرم گفت: «بله، ولی تو دیگر مروارید سیاه و درخشان من نیستی! خداحافظ.» کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد... آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند... همه چیز عوض شده بود... اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت او را ببخشد.
بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند. آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود. پروانه گفت: «بخشید شما مرواریدِ...» ولی قبل ازینکه بتواند در ادامه جمله اش بگوید: «...سیاه و درخشانم را ندیده اید؟» قورباغه جهید و او را بلعید و درسته قورتش داد... 
حالا قورباغه آنجا منتظر است... با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند... نمی داند که کجا رفته...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه بازاریابِ جارو برقی درِ یه خونه ای رو میزنه،و تا صاحبخونه در رو باز میکنه قبل از اینکه حرفی زده بشه،بازاریاب میپره تو خونه و یه کیسه حاوی آشغال از جمله خرده های کاغذ ، سنگریزه ، شن رو روی فرش خالی میکنه و میگه:
اگه من قادر به جمع و تمیز کردنِ همه ی اینها با این جاروبرقی قدرتمند نباشم حاضرم که تمامِ این چیزایی رو که رو فرشتون ریختم رو بخورم!
صاحبخونه درحالی که شوکه شده بود می پرسه : سُــسِ سفید میخوای یا قرمز؟
بازاریاب: چــــرا؛ چطور مگه؟
صاحبخونه : چند وقته برقِ خونه مون قطعه ...
#نکته: قبل از انجام هر کاری تمام جوانب موضوع رو در نظر بگیرید.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زندگی، شبیه آب نبات چوبیست. جلدش پر زرق و برق ست، طعمش شیرین، و گوشه گونه آدم را باد می اندازد.
آدم ها هرکدام به گونه ای آب نباتشان را نگاه میکنند. بعضی ها در چشم برهم زدنی آن را از جلدش بیرون میکشند و به سرعت در گوشه لُپشان آبش میکنند. این ها همان هایی هستند که کوله بار پیری شان پُر است از حسرت های از همه رنگ. برعکس، بعضی ها را زرق و برق جلد آبنبات میگیرد. آبنباتشان را آرام آرام و فقط با فکر کردن به همان آبنبات میخورند. چهره شان با لُپ باد کرده و لبخندِ تا بناگوش باز، بامزه میشود. حتی وقتی تمام شد، از زبان کشیدن روی لبهایشان هم ذوق میکنند. آنهایی که گاهی عکسشان روی جلد مجلات موفقیت چاپ می شود، جزء همین دسته اند!
اما بعضی ها هستند که آبنبات را نمی خورند. برایشان مسخره و بچگانه است. فکر میکنند چیزهای مهمتر از آبنبات برای فکر کردن دارند. میگویند این ها شِکر صنعتی اند، خودمان که هیچ، بچه ها هم نباید بخورند. این ها همان آدم های غمگینی هستند که شب ها، صدای گریه شان را نمی شنویم! بعضی ها هم جلد آب نبات را یادگاری نگه می دارند، و همیشه و به هر نحوی برای خود خاطره می سازند. این ها حتما یا عاشقند، یا روزی عاشق خواهند شد.
اما گذشته از این نگاه ها، آنچه که مهم است، پایان آبنبات است. یا میتواند پایانی شیرین داشته باشد که مزه اش برای همیشه زیر زبان باقی بماند، یا پایانی تلخ داشته باشد، درست شبیه کودکی که از سر بازیگوشی آبنباتش را گم کرده و مادرش به او می گوید: "عزیزم، همون یکی بود."

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×