رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

«به نام خداوند صاحب قلم»

نام رمان: افسانه یک پیاله خون

نویسنده: z.h.a کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع: تاریخی_عاشقانه_حماسی_رمزآلود_غیرطبیعی

خلاصه:

فرزند آدریان چهارم...دختری که آمدنش خوش یمن و مبارک است...دختری که با آمدنش جنگ ها فرو می‌نشیند و آتش نفرت ها خاموش میشود.صلح...آیا صلحی موقت است؟ آیا همه چیز آرام می ماند؟

در ان سوی راستان شهر قلعه هایی قد کشیده اند...دیواری میان احساسات تو ومن...منی که گیج به دنبال راهی برای شکستن دیوار های قلعه هستم ناگاه متوقف میشوم.بر فراز تپه های راستان شهر جنگجویی میبینم.محو تماشای رقص نور طلوعت میشوم...محو ان پرتوهایی که از پس و پیش تو به دیوارهای قلعه های سنگی میتابد...گرگ و میش آسمانمان روبه روشنایی میگذارد.چشمان بی رمقم را به تو دوخته ام.خسته ام.اما تو...

شمشیر کشیده ای؟

قلب من را هدف گرفته ای؟!

میزنی...تابپاشد...تاصورت هامان خونین شود.

می بینی؟

آسمان سرخ است...

تعجب نکن!

این سرخی، سرخی خون من است؛

زبانه کشیده است تا کرانه های آسمان!

تا مرز میان من و تو...

زخمی ام کرده ای...ولی اعتراضی نمیکنم.فقط سعی میکنم؛ این لحظات آخر غروبم راندید بگیرم...وقتی درپی غروبم طلوع تو باشد؛دیگر جان دادن ماه چه اهمیتی دارد؟

ولی تو بمان...تو بتابان!

برفراز کوه های راستان شهر بایست وبتابان!

می‌بینی؟

یـک پـیـاله خـون است ؛

فاصله...

از طلوع تو تا غروب من!

 

⛔توجه توجه!⛔

موسیقی آغازین رمان!میدونم سابقه نداشت کسی تیتراژ آغازین برای رمانش بذاره!...پس تفاوت را احساس کنید(((:بنظرم با این موسیقی شاید بیشتر با حس داستان همراه شوید...ابتکاری جدید!

سخن نویسنده:

درود و صد درود(:

راستی...اگر واقعا خوشتان نیامده گزینه ی بد را از میان گزینه های نظر به ارسال انتخاب کنید.مطمئن باشید ناراحت نمیشوم.ذوق نویسندگی ام هم کور نمیشود! دیگر نمیدانم چطور بگویم نظر بدهید(:هرچه باشد!!!مهم نظر دادن است!جان عزیزتان نظر بدهید:t(1):!!)

 

 

 

  • تشکر 5
  • عالی 3
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان های در حال تایپ درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله

مقدمه:
صدای کوبش سم های اسب های لشکرم را دوست دارم.گویی با هر ضربه پیروزی نیامده ام را فریاد میزنند!مقابلم نقشه است...نقشه ای که برای به دام انداختنت کشیده ام؛مو لادرزش نمیرود! فقط حیف!

افسوس و صد افسوس که نیستی تا نیشخندم را از نزدیک ببینی ؛ وقتی که پیروزمندانه نگاهم را به منطقه ات دوخته ام! و نوک تیز نشانک آبی رنگ را روی مکان نمای قلعه ات فرو میکنم...

من شهبانوهستم...شهبانوی صلح...
 عهد شکستی...من هم میشکنم! تورا...

و هرکس که به مردم راستان شهر خیانت کند!

میشکنم؛ حتی اگر نیاز شود تکه ای ازقلبم را هم باتو بشکنم!
آری...
من شهبانوی صلحم... شهبانو رونیکا هستم.
تازمانی که آتش نبودی رونیکا،رونیکا بود...

حالاکه سامیار شده ای...حالا که قصد کرده ای تپه های شهرم رابه آتش بکشی،نمی هراسم! از هیچ چیز، هراس ندارم! من تا پای جان برای مردمم میجنگم!

حالاکه تصمیم گرفتی سامیار باشی...

ای پادشاه اتش!

من هم ابیاری میکنم!...میخوابانم آتشت را...حتی اگر با خاموشی ات قلبم از تپش بیفتد!

یک فرمانده لایق وظیفه‌ ای جز این ندارد...من هم میخواهم فرمانده ی لایقی باشم!

(رونیکا:نیک قدم_خوش یمن و مبارک)

(امیرسام:پادشاه آتش)

 

  • تشکر 4
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله النور

به امید خدا آغاز"یک پیاله خون":

ق1
راستان شهر.شهری به زیبایی فردوس.شهری که در زیبایی مثال زدنی نبود.ولی... بوی طراوت بهار آن سال با بوی خون درآمیخته بود تا رنگ سرخ را مهمان درها و پنجره های شهر کند...واین صدای کوبش چنگک های دلاوران سپاه بود که به جای صوت دل انگیز بلبل ها،به دل های مردم ترس و وحشت القا میکرد...حتی خبری از دستچین های بازار که چندی پیش فریاد میزدند"پارچه های اعلا دارم!...ابریشم های نفیس...فقط دو سکه!"نبود.خبری به جز جنگ نبود.میدان پر شده بود از گرد...چشم چشم را نمیدید!

و نگاهت که از میدان دور میشد...وقتی دامنه کوه را پیش میگرفت به قصری میرسید...قصری باشکوه،مشرف به میدان و تمام شهر!

 قصری که هر برج آن، به سان گیاهی پر از شوق جوانی مشقتی  را میپذیرفت!میپرسید مشقت برای چه؟ مشقتی برای بلند تر شدن!...برای بالا تر از دیگر بلندی های قلعه بودن!همین باعث کوتاه و بلند بودن آنها شده بود...اماداخل بلندترین برج!...

جایی که شبیه به ایوانی کوچک بود .دور تا دورش لبه های سنگی بود. و روی آن سنگ ها از گیاهان خوش بوی کوهساران پرشده بود؛درست در فضایی که بویی از زمختی میدان جنگ نبرده بود؛زنی با نگرانی میدان را از نظر می گذراند_البته که از آدریان بزرگ کمتر از این انتظار نمیرفت! برای ملکه سرزمینش بهترین دیده بانی را احداث کرده بود؛تا وقت نبرد اریسا(arisa) مجبور نباشد مثل زنان دیگر تا دروازه های شهر، برای تماشا برود_اریسا سعی داشت از میان آن دود و گرد،شویش را بیابد.نگاه نگرانش را از میدان گرفت ؛ تا به خاطر فرزند کوچکش آرام بماند...نگاهش هنوز به کودکش بود.لبخند کوچکی گوشه لبانش نشست.دستش، نوازش گونه روی برامدگی شکمش حرکت میکرد وهمانطور درذهنش چهره ای زیبا برای دختر یا پسرش طرح میزد...از این فکر لبخندش جان گرفت.

اینبار به جای نگاه پریشان،با لبخند پیروز مندانه ای به سمت میدان نگاه کرد .سربلند کرد و آسمان آبی رنگ را ازنظر گذراند... با افتخاری که خودش نمیدانست از کجا آمده بود؛ میدان را باری دیگر نگریست.دستان در هم گره خورده اش را؛روی قلبش گذاشت.زمزمه کرد.
-آدریان...سرور من! خداوندگارم نگهدارتان...پیروزی از آن تان باد!
نگاه سبز رنگش را به هاله ی غبار آلود نزدیک دروازه شهر دوخت.این غبار ها بودند که با زبان بی زبانی برای هر تماشاگری تصویری وهم آور از جنگ را تداعی میکردندتا هر کس که توان جنگ ندارد،خردسال باشد یا کهن سال؛به هیچ عنوان هوس بیرون آمدن از خانه را نکند! ...یک آن احساس درد شدیدی کرد!

از شدت درد خم شد وجیغ کشید!بیشتر خم شد و بلند تر از قبل ناله کرد.در بزرگ تالار به شدت باز شد.
-بانو؟...بانو شمارا چه شده؟
لب پایینش را به دندان گرفت. دست راستش میله ی پرده های بلند و ابریشمی قرمز رنگ را چنگ زده بود.وگرنه خیلی زود تر از اینها می افتاد!با صدایی کم شنود به سختی به زبان آورد.

-وقتش شده...آخ!...جرسیس(jeresis)...جرسیس را خبر کن!

پیشکار که هول شده بود؛به سمت زنگ دوید...دستش طناب بزرگ را گرفت.تمام انچه در توان داشت را به کار گرفت تا زنگ را به صدا در بیاورد.حق هم داشت نتواند.زنگ طلایی و بزرگ قصر سنگین تر از جسه ی کوچک او بود...کم مانده بود گریه اش بگیرد.با اینکه کسی نمیشنید بلند بلند میگفت:

-کمک!...یک نفر جرسیس را خبر کند...کمک!...کمک کنید بانو دردشان گرفته!

دنگ...دنگ...دنگ!

صدای زنگ بلند تر از همیشه پیچید.پژواک هم به کمکش شتافت تا بلند تر وبلند تر شود!تا  صدا را همراه خودش تا ان سوی مرز های شهر ببرد...تا به گوش سپاهیان هر دو لشکر برساند!

گویی برای لحظه ای پرندگان هم در آسمان میانه  های پروازشان ، متوقف شدند! سکوتی عجیب سرتاسر میدان جنگ را فرا گرفت.
-چه خبر شده است؟

-صدای زنگ هشدار بود؟!
وسوال هایی که پی در پی به زبان می آمدند.یک دفعه چه شد؟ همگی فراموش کردند تا چند لحظه پیش قصدشان نابودی هم دیگر بود؟!

چرا سلاح هایی که تاچند لحظه پیش به سمت هم دیگر نشانه رفته بودند؛در دستانشان ساکن ماند؟!چرا هرچه کردند نتوانستند سلاح ها را بر هم وارد بیاورند؟

و درست در همین زمان صدای گریه نوزادی پیچید...

صدای پر شوق اطلس،پیشکار شخصی ملکه ،سکوت را همراه باصدای نازک گریه نوزاد شکست.

-وای!.خدای من!دختر است!...دختر است!

**********

درود عزیزان

لطفا به این تاپیک مراجعه کنید...

به جان خودم مراجعه نکنید؛ میام مراجعتون میکنم!!!(:t(1):)

اینجا برای یادگیری روش درمانی به نام BPN!!!

منتظرتون هستم...

 

 

ویرایش شده در توسط z.h.a
تصحیح نوشتاری و توصیفی
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله النور

ق2
خیلی زود هر دوسپاه به دستور فرمانده شان عقب نشستند...سلاح های تیز و برنده هرچند که با سنگ های مرغوب جلا داده میشدند؛ بازهم نمی بریدند!
اسکندر شاه سخت از این واقعه کلافه و بهم ریخته بود...با خودش میگفت:چرا یک دفعه بهترین سلاح های دلاوران سپاه نباید ببرّند؟ آن هم سلاح هایی که تنها برای این جنگ و شکست دادن آدریان طراحی شده بودند! ...سلاح هایی که با جدید ترین فنون آهنگری ساخته و طراحی شده بودند ؛

تا ادریان را از میان بردارند و برای همیشه اسکندر را از شر مزاحمی چون او خلاص کنند!

آن سوی میدان،در محل اسکان لشکریان راستان شهر، اسب سواری "هی هی" کنان از میان چادرهای کوچک و سیاه رنگ گذشت ؛ تا به چادر بزرگ و سفید رنگ،یعنی چادر آدریان، رسید.با یک جهش از اسب پایین آمد.مقابل ورودی چادر که رسید؛ سربازی با اخم ،شمشیر در غلاف را افقی روبه رویش گرفت و مانع جلو رفتن او شد.
-کیستی؟
قاصد که از شوق لبخند بزرگی روی لبانش بود؛ بدون اینکه به لحن تند و زننده ی سرباز اهمیت بدهد گفت:
-از طرف الماس خاتون آمده ام...پیغامی برای آدریان بزرگ دارم.
سرباز با اخم هایی در هم گفت:نمیشود!...برگردید.آدریان بزرگ جلسه مهمی با سران لشکر دارند.
قاصد تعظیم کوتاهی کرد و کمی عقب رفت.
-پس منتظر میمانم!
سرباز نگاه نا آشنایش رابه او دوخت...نگاهش سخن میگفت!...میگفت:مزاحم!
ولی قاصد ریز اندام، با این که می‌دانست ممکن است غضب سرباز او را بگیرد؛ سر به زیر کنار اسب سفیدش ایستاده بود وخودش را سرگرم نوازش یال های بلند  وطلایی رنگ نشان میداد.نگاهش در میانه ی سپاه کنکاش را اغاز کرد...

باورش سخت بود! این مردان انسان بودند؟! چراکه هر کدام هیکل فیلی در پوسته ی انسان را داشتند! یا انسان در پوسته ی فیل! با آن سرهای تراشیده و خالی از مو...نور خورشید را بازتاب میدادند تا شبیه به فانوس هایی میان چادر های منطقه قاصد را حیرت زده کنند! 

این همه زمختی...لحظه ای باعث شد ؛او خودش را درمقابلشان مثل روییدن گیاه بابونه ای اضافی میان مرداب ببیند!  

زره قهوه ای رنگ به تن داشت و کلاهی که مثل نوک برج های قلعه مخروطی شکل،بالا رفته بود.از نوک تیز آن پارچه ای سفید رنگ آویزان بود و تا جایی روی سرشانه پایین امده بود تا در نهایت به زرهش ملحق شود.زیر زره و زنجیر های ریزی که تا روی بازوانش را پوشانده بود لباسی مشکی رنگ،همرنگ کلاهش به تن کرده بودو روی ساعد هایش مثل بقیه جنگجویان ساعد بند های زره را بسته بود.این لباس،لباس قاصدان بود.با این تفاوت که قاصدان مرد، پارچه مشکی رنگ به کلاهشان می آویختند.سعی کرد دست از نگاه خیره به آن مردان قوی هیکل بردارد.

-بانو؟
با صدای زمخت و کلفتی که شنید از جا پرید! سریع برگشت و قدمی عقب تر رفت.چند لحظه ای مکث کرد تا بتواند هیبت مرد مقابلش را هضم کند!هنوز دستش لابه لای یال اسب جامانده بود!

مردی با صورتی کشیده واستخوانی...با سینه ای ستبر و قامتی بلند بالا...کمربندی چرمین دور کمرش بسته بود و با شمشیری بزرگ که به آن آویزان بود؛ نگاهش میکرد.نگاه او به کف سر مرد دوخته شد که برقش حتی از برق شمشیرها زیر نور آفتاب، بیشتر چشم را میزد! یک دست مرد روی دسته ی شمشیر بود...وبا دست دیگرش کلاه خودی زیر بقل داشت.

مرد که سکوت او را دید گفت:
-بانو...اینجا چه میکنید؟...اینجا جای شما نیست!
اخم کرد.دوباره حرف از تفاوت زن با مرد؟!
با لحن حق به جانبی گفت:
-نمی بینید؟...لباس قاصد به تن دارم!
مرد که از دیدن حاضر جوابی او کمی جاخورده بود؛گفت:
-لباستان را دیدم!...ولی مگر قاصد دیگری نبود که یک زن باید...
میان حرفش همچون ماده شیری زخمی،بلند تر گفت:
-جناب سپهسالار!من شما را نمیشناسم...ولی بایدبگویم مراقب حرف زدنتان باشید!...لحن زننده ی شما که مرا"یک زن"خطاب کرد مورد رضایتم نبود!
پوزخندی زد و نگاه جدی اش را به مرد دوخت.برای نگاه به صورت او مجبور بود صورتش را بالا بگیرد.اخم هایش را بیشتر درهم کشید.
-زن بودن ؟...از نظر شما زن بودن به معنای ضعیف بودن است؟...اگر لازم باشد حاضرم با شما بجنگم تا نشان بدهم که این طور نیست!

وخودش نفهمید چگونه این چنین حماقتی به خرج داد! احتمالا سرباز های دشمن در اولین دیدار با آن مرد، خودشان را خیس میکردند!

اسمش را نمیشد گذاشت شجاعت! زور آزمایی با او حماقت محض بود!...حماقت!


صدای قهقهه ی مرد باعث شد ؛بدتر از قبل اخم کندو دستانش از خشم کنار بدنش مشت شود! اول فکر کرد سپهسالاری که مقابلش ایستاده بود؛ خندیده است.آن هم برای تمسخر. ولی وقتی نگاه متعجب سپهسالار و لب های دوخته شده به هم او را دید به سمت جایی که صدا می آمد برگشت.
مردی که در هیکل همچون دیگر سپاهیان درشت و مقتدر بود...تنها فردی که مو بر سر داشت...همان مردی که موهای فر درشت خورده و طلایی رنگش، از لابه لای تاج کوچک برنزی روی سرش، سرک کشیده بودند. زرهی به تن داشت با تصویر بزرگی از فاختر_همان پرنده ی آزادی خواه معروف_که بال های کشیده و باز پرنده تا لبه های شانه اش کشیده شده بودند تا پهنای سینه ی ستبر اورا بیشتر وبیشتر به رخ جنگجویان دشمن بکشد.

سری به نشانه تعظیم خم کرد. پارچه سفید رنگ کلاهش از سمت راست سرش معلق افتاد.
-سرور من!...درود خداوندگار برشما باد...سلامت و پاینده باشید!

*******************

سخن نویسنده:

درود و صد درود...

مراجعه کردید آیا؟

اگر نکردید زود تند سریع بکنید!

مفتی مفتی که نمیشه رمان خواند!

یکم هم تایپ خرج کنید...:smile:

پس بدوید...دیگه من هی مجبور نشم بگم!

اینجا را برای اموزش درمان BPN انتخاب کنید(:

ویرایش شده در توسط z.h.a
تصحیح نوشتاری و توصیفی
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله

ق3
-درود بر بانوی قاصد!...می‌بینید جناب توما(toma)؟
لبخندی گوشه لبانش را کمی حالت داد.همان طور که نزدیک می آمد نگاهی سرشار از مباهات و فخر به دختر کرد .
-اگر سپاه من، فقط پنجاه تن از این شیر زنان داشت تا به حال صد بارپیروز شده بودیم!
توما لبخند کمرنگی زد.نگاهش را به دختر دوخت.از چشمانش هم مشخص بود؛ حرف آدریان بزرگ برخلاف حرف های او به مذاقش شیرین و خوش طعم آمده! برق چشمانش به خوبی نشان میداد!

سعی کرد نادیده بگیرد که دخترک چگونه چند لحظه پیش اورا به جنگی نابرابر دعوت کرده بود!_نابرابری این جنگ حتی از مقایسه ی قطر بازوان و گردن او با دختر واضح ومبرهن بود!_  با لبخندی کمرنگ گفت:
-حقیقتا همین طور است.
آدریان با همان لبخند مقابلش ایستاد.
-خبری شده است؟
تازه به یاد صدای زنگ هشدار افتاد.نگاهش رنگ نگرانی گرفت.ولی مثل همیشه پشت جدیت، پنهانش کرد.
-سرورم خبر خوشی برایتان دارم.
نگاهش را برای لحظه ای کوتاه به چشمان آبی رنگ آدریان وصل کرد.
-سرورم... الماس خاتون مرا فرستادند...امر فرمودند؛ خبر به دنیا آمدن دخترتان را به شما بدهم.
لبخند روی لبان آدریان خشکید...
توما نگاه ناباورانه اش را به آدریان دوخت. باور کردنی نبود!
آدریان اخم کرد.قاصد بادیدن اخم های او لبخند گشادش جمع شد.با خودش گفت:یعنی آدریان دختر نمیخواست؟!
دوباره تک نگاهی به او کرد.
تومابا حالتی استفهام آمیز صدا زد:

-سرورم!
ولی انگار پشت این صدا زدن حرف هایی ناگفته رد و بدل شد.آدریان سعی کرد استوار بماند.با جدیت روبه قاصد گفت:
-از طرف ما بر بانو آریسا درود فراوان بفرستید.ایشان را به خوبی تیمار و نگهداری کنید.
و بدون سخن دیگری با قدم هایی بلند به داخل چادر برگشت.آبنوس سر افتاده اش را بلند کرد.زیر لب زمزمه وار گفت:
-واقعا که! 
با چهره ای درهم نزدیک اسبش رفت...پایش راداخل رکاب گذاشت و با یک حرکت روی اسب نشست...افسار را همزمان با فشار اندک به پهلوی اسب تکان داد.

-هی!

راهی قصر شد...
-هی...هی!
کمی روی اسب خم شده بود تا با سرعت بیشتری حرکت کند...از خودش میپرسید چرا آدریان بزرگ اینطور رفتار کرد؟ او که برخلاف عقاید دیگران زنان را در حکومت مثل مردها می دانست؛حتی وظایف حکومتی به انها می سپرد!...حالا چرا به خاطر دختر بودن فرزندش...

اخمش از این فکر دوباره در هم شد.بادست چپش کلاهش را گرفت و سرعتش را بیشتر و بیشتر کرد.درتلاش بود با اضافه کردن بر سرعت ؛ حواسش را از فکر به این موضوع پرت کند.
توما با مکث نگاه از دختر که دور ودورتر میشد گرفت.مثل اینکه دوباره باید جلسه ای تشکیل میدادند!
با این فکر شنل آبی تیره ای که همراه نسیم ملایم رقصان شده بود و از سر شانه  تا نزدیک ساعد پایش آویزان بود را با دست از چنگال نسیم ملایم رهاند.

به سمت چادر فرماندهی رفت.


-سرورم...توما هستم...اجازه شرف یابی میدهید؟
بعد از مکث کوتاهی صدای آدریان را شنید.

گفت:داخل بیایید سردار.

داخل چادر فضایی ساده بود.میزی چوبی در کناری از چادر بود و تعدادی صندلی دورتادورش...اما چیزی که هنگام ورود توجه بیشتری جلب میکرد تصویر نقاشی شده ی بزرگی بر ستون چوبی مرکزی چادر بود. تصویری زیبا از پرنده ی افسانه ای....همان فاختر پرشکوه!

نگاهش را به آدریان دوخت.دستانش روی میز تکیه گاه پیشانی اش شده بودند.نزدیک تر رفت و صندلی را عقب کشید.همان طور که می نشست .گفت:

-سرورم...ممکن است دلیل از کار افتادن سلاح ها به فرزندتان مربوط شود؟
آدریان کلافه تاجش را از سرش برداشت و روی میز انداخت.گفت:
-نمیدانم توما... نمیدانم!
دستش را میان موهایش برد.توما نمیدانست چه حرفی برای آرام کردن او به زبان بیاورد! پس ترجیح داد سکوت اختیار کند.
آدریان با کلافگی بلند شد.گفت:
-باید از دست این کودک خلاص شویم!
چشمان توما تا اخرین حد گشاد شد.
-سرورم؟!...منظورتان این نیست که ...

سکوت کرد.
آدریان با اخم هایی در هم ؛ قدم هایی ارام وبا وقار برداشت و از میز فاصله گرفت...جایی مقابل تصویر روی پارچه متوقف شد.نگاهش را به چشمان پرنده دوخت. چه سرّی در این چشمان بود؛

که آرام می‌کرد دل آشوبش را؟

بعد از اندکی سکوت گفت:
-بله سردار!...منظروم دقیقا همان چیزی است که در بیانش تردید دارید!

********************

ای باباااااا:smile:

سلام علیک!

 نرفته باشی میام براتا...!!!

:t(8):

به سرعت باد...برو درمانشو یاد بگیر!

درمان با روشBPN!!!

سپاس از همراهیتون(:

ویرایش شده در توسط z.h.a
بررسی برخی توصیفات حماسی
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله

سخن نویسنده:

سلام و درود...برای ارتباط با من میتوانید به لینک زیر مراجعه و نظرتان را ذکر کنید.لطفا برای بالا رفتن کیفیت نوشتنم کمکم کنید(: ممنون

اینجا

******************************

ق4

وقتی سکوت توما را دید ادامه داد
-میدانید که دلم با این کار نیست...ولی چاره ای هم ندارم!

نگاه غمگینش به تصویر نقاشی شده بزرگ  از فاختر ،که روی ستون مرکزی چادر وصل شده بود؛ پیوند خورد...چطور باید این درد را تحمل کند؟ فرزندی که نه ماه بی صبرانه انتظار آمدنش را میکشید را...درست روز اول نفس کشیدنش ازبین ببرد؟
دختری که از گوشت و پوست و جان خودش است؟

نگاه آشفته اش را از تصویر گرفت و به توما دوخت.
-اگر راه دیگری درنظرت می آید بگو...
نفس عمیقی کشید.نگاه پریشانش را به فاختر دوخت.
توما:سرور من...راهش...
هنوز حرفش تمام نشده بود که صدایی از بیرون چادر آمد
-فرمانده...قاصدی از طرف لشکر اسکندرشاه آمده است.
اخم های آدریان درهم رفت.توما هم با سری که به چپ چرخیده بود به ورودی چادر نگاه میکرد.
-سرورم دستورتان چیست؟...اورا بکشم و سرش را برایشان باز بفرستم؟
آدریان متفکر دستی به چانه اش کشید.سابقه نداشت اسکندر قاصد بفرستد...پس یا قصد ترور او را داشت...یا واقعا پیغامی فرستاده بود.

*اندکی بعد...

آفرین مکث طولانی کرد.همیشه از تعریف کردن داستان رشادت های جنگاوران لذت میبرد...این که شاگردانش مثل او با شوق گوش میدادند؛برایش از هر لذتی بالا تر بود!
پسری با بی صبری گفت:
-خاله آفرین...میشود تند تر تعریف کنید؟
لبخندی به صورت های مشتاق مقابلش زد.
-اگر میخواهید چیزی جا نیفتد؛همین گونه میسر است...

وبه شوخی درحالی که هدفی جز این داشت؛ ادامه داد
-وگرنه اصلا بازگو نمیکنم!
صدای اعتراض بچه ها بلند شد...
-عه! خاله جان!...بگویید دیگر!
-شما را به خدا قسم بدهیم؟ خب خاله جان بگویید دل مالش گرفته ایم!
آفرین کمی روی صندلی چوبی جابه جا شد.
گفت: بعد از آن سرورمان آدریان تصمیم گرفتند به خواسته ی اسکندر ملاقاتی باهم داشته باشند.
کمی خم شد و به نحوی که بچه هارا به هیجان می آورد با لحنی آرام و کنترل شده گفت:
-و بعد از آن...هیچ کس... هیچ کس نفهمید آن روز اسکندر و آدریان بهم چه ها گفتند...هیچ کس!
بچه ها با چشمانی گشاد شده؛ به هیجان  آمده بودند.نگاهشان پی دستان آفرین بود. ماهرانه میان صحبت هایش تکان میدادو دل بچه ها را به غلیان می انداخت.شوری که او در صحبت هایش به مخاطب منتقل میکرد برتر از نقال های قهوه خانه هابود.به نحوی که مثال زدنی نبود!
یکی از دختر ها همزمان که دست میگرفت گفت:
-خاله آفرین!...ما شنیده ایم دختر آدریان بزرگ هیچ وقت از قصر بیرون نیامده...راست است؟
آفرین لبخند کمرنگی زد.
- نمیدانم فرزندم... هیچ کس آن دختر را ندیده...
پسری میان جمع دست گرفت.
-خاله؟... پس چطور جنگ خاتمه یافت؟
آفرین نگاهش را به جایی از بلندای دامنه کوه دوخت...جایی که همان قصر با شکوه قرار داشت.
گفت:
-از پا قدم آن دختر خوش یمن بود...جنگی که سه سال شهر و روستاهامان را درگیر کرده بود به نحو شگفت آوری  تمام شد. از آن روز تا به حال اسکندر و آدریان صلح کرده اند.
-یعنی دیگر جنگی درکار نیست؟ اه!چه کسل کننده!
افرین اخم کرد.صدای پرسنده سوال طوری بود انگارکه از نبود جنگ ناراحت شده باشد!
-فرزندانم...طوری رفتار نکنید گویی عاشق جنگیدن و خونریزی هستید!
در عمق چشمانش دوده های  خاکستر کمرنگ غمی نشسته بود که دوباره جرقه زد ؛ این دوده هاسیاه می کرد تصاویر را...گویی آن صحنه ها مقابل چشمانش یکی پس از دیگری جان میگرفت.صحنه هایی از کشته شدن دردناک همشهریانش.همان کسانی که چندی پیش در آرامش و صفا کنارشان  زیسته بود.نگاه غمگینش را به زمین دوخت.

-خون ریزی و جنگ...اصلا خوب نیست! تا زمانی که تمامیت عرضی و منطقه ای یک حکومت به خطر نیفتد بی دلیل جنگی انجام نمیشود...فرزندانم جنگ خوب نیست!
در عمق چشمانش جان میگرفتند صحنه ها...
برای اینکه جلوی بچه ها بغض نکند و جلوی پرسش های بعدی را هم گرفته باشد؛ با لبخندی روبه انها گفت:حالا میتوانید بروید و بازی کنید...
صدای پر شوق بچه ها بلند شد.هریک به سمتی دویدند .دنبال هم می دویدند.ولی یکی از بچه ها...هنوز همان جا نشسته بود!به جای خالی آفرین روی صندلی چوبی باغ خیره مانده بود...

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله

سخن نویسنده:

سلام و درود...برای ارتباط با من میتوانید به لینک زیر مراجعه و نظرتان را ذکر کنید.لطفا برای بالا رفتن کیفیت نوشتنم کمکم کنید(: ممنون

اینجا(:

****************************

ق5

پرنده ی فکرش پرواز میکرد...میان آن قصری که هیچ وقت داخلش را ندیده بود... سفر میکرد میان تصاویری تخیلی از دلاورانی که هیچگاه چهره شان را از نزدیک ندیده بود... ولی تعاریفش را از خاله آفرین ، معلم مدرسه بسیار شنیده بود...ودرنهایت...

پرنده ی سبک بال خیالش به سمت دختری رفت که همه جا اسمش بود و یادش...دختری به نام رونیکا...

باخودش می‌گفت:حتما امروز که تولدش است خیلی خوش حال است...

بغضی به گلویش چنگ انداخت.دست راستش را روی زمین تکیه داد و بلند شد.همین که نگاهش را بالا گرفت؛ سیر آن سبزینه های تیره، به باشکوه ترین خانه ی باستان شهر گره خورد...خانه که نه! قصر!

در نی نی چشمانش، شاید کمی حسرت نقاشی شد. تا با نگاهی عمیق،چشم به بلند ترین برج  شهر بدوزد.برج ملکه آریسا...

نسیم ملایمی دامن قهوه ای اش را...وجلیغه ی همرنگش را با حرکتی آرام و موزون، جلو عقب میبرد...دست راستش روی بلوز کرم رنگش، جایی روی قلبش نشست.

باخودش گفت:حتما از اینکه در قصر محبوس است؛ رنج میبرد.

با این فکر نگاهش را متوجه در ورودی ایوان برج کرد_درهمان حال به خودش پاسخ داد:مگر میشود در این چنین قصری بود و رنج کشید!_چشم چرخاند به ان امید که دخترک محبوبش در را بگشاید و او از همان فاصله دور،بالای تپه ی سپید رود، برایش دست تکان بدهد.

از این فکر لبخند کمرنگ و محوی روی لبان قرمزش طرح خورد. دستش که تا ان موقع روی سینه اش بود؛ کنارش افتاد.

در دلش زمزمه کرد.

-شاهزاده رونیکا...هفت سالگی مان مبارک!

********************

تشکر...

بابت همراهی دوست خوبم:

parya ازت ممنونم.که بهم نظرتو میگی...چقدر خوبه که بهم اشکالامو میگی...ممنون ببم جان(:

کاش همه مثل تو یاد بگیریم بی پرده انتقاد کردنو...

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله الرحمن

سخن نویسنده:با راهنمایی تان در ادای حق مطلب یاری ام کنید(: با من درارتباط باشید و اشکالاتم را شامل ویرایشی یا هرچیزی بگویید

اینجا

سپاس(:

*********************************

ق6

تپه ی سپید رود...تپه ای در جوار رودی با نام"سپید" بود که تمدن روستایی کوچکی روی آن تشکیل شده بود...یکی از روستا های نزدیک راستان شهر. 

برخلاف قلمرو های دیگر، قلمرو آدریان شاه ، شامل یک شهر و پنج روستا در اطرافش بود که آن شهر و روستاها در دامنه کوه سپید جای گرفته بودند.درست است که نسبت به امپراتوری های دیگر خیلی کوچک تر بود_وحتی شاید گذاردن نام امپراتوری بر آن زیاده روی باشد!_ اما بهترین وبررترین ویژگی آن نسبت به سایر قلمرو ها این بود که کوه های سربه اسمان گذاشته، به مانند دیوارها یی بلند،همچون دیوار چین، پشت شهر و روستا ها را تا جایی نزدیک دروازه ، در حصار گرفته بودند.گویی مشت کوه باز شده باشد تا در کف دستش قلمرویی در امان بماند از حمله های ناگهانی وشبیخون ها!

فقط قسمتی از  ورودی شهربود  که چون در حصار کوه ها نبود با دیوار هایی بلند و دروازه ای بزرگ ،به دستور آدریان دوم، پوشانده شده بود.

این تمدن ، یعنی تمدن آدریانیسمی، نسبت به امپراتوری های بزرگ در شمال و جنوب و مشرق و مغرب، آنقدر کوچک بود که در نظر گرفته نشود! پس چه شد که بعضی پادشاهان همچون اسکندر برای بدست آوردن آن قلمرو کوچک با هزاران سوار ،وارد جنگ با آدریان میشدند ؟ دلیل کاملا روشن است...او به خوبی از محبوبیت آدریان چهارم و تمدن آدریانیسمی در میان مردم کشور خودش مطلع بود...میدانست اگر این محبوبیت ادامه یابد ممکن است قدرت خودش در خطر بیفتد! حتی موقعیت بی‌نظیر راستان شهر که به طور طبیعی از شبیخون  و حملات از اطراف، در امان میماند؛ اورا برای بدست آوردن آن شهر وروستاهای اطرافش حریص تر میکرد...اما همه ی این ها مربوط به گذشته بود.زمانی قبل از صلح...آن سال،سال هفتم صلح بود.سالی با نام برلیان(Brilliant)!

شور و شوق مردم را می شنید...صدای آنها را میشنید که هم دیگر را دعوت میکردند ؛ برای دیدن کاروان اسکندر شاه...درب چوبی مدرسه باز شد و باعث شد نگاهش را از قصر  بگیرد.

- چرا اینجا ایستاده ای؟

دختر به نگاه اکتفا کرد.لب از لب باز نکرد...پسر با شعف شوری که در تک تک حروف کلامش مشخص بود گفت:

-بیا برویم تماشا!...کاروان اسکندر شاه امده است!

دخترک بی خیال نگاه از او گرفت و با سری افتاده ،ضربه ارامی به قلوه سنگ روبه رویش زد... به سمت باغچه قل خورد...همان طور با  دستانی در جیب های جلیغه اش ؛ به سمت درب کلاس روان شد.پسر که حسابی در ذوقش خورده بود؛ طلبکار گفت:

-با تو هستم!...کجا سرت را انداختی ؛ میروی؟

دختر میان قدم هایش لحظه ای ایستاد.سرش را کمی به راست گرداند تا صورت پسر را ببیند.

پسر با همان لحن گفت:

-حرف نمیزنی...خب نزن! ولی حداقل که میتوانی لبخند بزنی!

به طرف ایوان،جایی که او ایستاده بود دوید و ادامه داد...

-اصلا تو چرا انقدر با من بدی؟

نگاه مشکی اش را به سبزه های تیره ی چشمان او دوخته بود.گویی تیرگی پنهان سبزینه ی چشمانش، در دل پسر مفهومی نا مفهوم را هویدا میکرد.

دختر اخم کرد که ساشا گفت:

-خب...حالا چرا اخم میکنی؟!من که چیزی نگفتم!

دستانش را بالا گرفت.به نشانه سکوت تکان داد.
-من که نمیفهمم...آخر زبان دست بلد نیستم!
کلافه خواست بگوید "به من ارتباطی ندارد!...تنهایم بگذار!" ولی یادش آمد او گفته  که زبان اشاره بلد نیست.حالا چطور به او بفهماند؟
نگاهش دور تا دور حیاط گشت تا به تکه چوبی رسید.احساس شعف و شادی باعث شد صدای نامطلوبی از ته حنجره اش بیرون بیاید...شاید اگر تار های صوتی اش به هم نچسبیده بودند به جای آن صدا،صدای جیغی از سر شوق بلند میشد!
خم شد و تکه چوب را از زمین برداشت.ساشا که از این کار های عجیب غریب او به جای تعجب،به وجد آمده بود باقدم هایی بلند خودش را به او رساند.این قدم ها آشکارا سر خوشی اش را نشان میداد...کنار او ایستاد.دستش را روی زانوانش گذاشت و به سمت باغچه خم شد.نگاهش را بعد از اتصال طولانی به دختر به سمت خاک باغچه چرخاند.

دختر به جای حرف قبلی که قصد داشت به او بفهماند بر خاک نوشت
-من...با تو بد نیستم...تو هم بهتر است از من فاصله بگیری؟!

هرکلمه  را که مینوشت ساشا بلند بلند میخواند.که پایان جمله را سوالی وبا تعجب خواند.چرا باید از او فاصله بگیرد؟

سوالش را پرسید.
دختر روی دو زانوکنار باغچه نشست.دست راستش دراز شد تا نوشته های قبلی اش را پاک کند...سپس نوشت.
-چون...من ...آدم خوبی...نیستم!
ساشا که حسابی متعجب شده بود؛ چهار زانو نشست.تکه چوب را از دست او گرفت.با دست چپش خاک هارا از نوشته های قبلی محو کرد. دست راستش نوک تیز چوب را داخل خاک نمناک فرو کرد و نوشت.
-ولی...به نظر من تو خیلی هم آدم خوبی هستی!
لبخند کمرنگی روی لبان دختر آمد.نگاهش را به نگاه ساشا دوخت که بالبخند دلنشینی نگاهش میکرد.
ساشا دوباره خم شد؛ چیزی بنویسد که دختر دستش را گرفت.سریع نگاهش را به سمت او چرخاند.دختر با لبخندی محو نگاهش میکرد.چوب را از دست او گرفت و دستش را با فشار اندکی رها کرد.
-من میشنوم...فقط نمیتوانم... حرف بزنم!...نیازی نیست... تو هم بنویسی!

این فاصله اندک که میان هر کلام ایجاد میشد به دلیل تاخیر در نوشتن بود...ساشا  گویی بازی جدیدی پیدا کرده باشد! بشاش خندید و گفت:
-آخر این گونه صحبت کردن برایم جالب است!
لبخند او پررنگ تر شد.ساشا در دلش اعتراف کرد  بعد از فوت مادرش، لبخندی به زیبایی آن لبخند ندیده است!
دختر نوشت.
-نامت چیست؟
ساشا بعد از بلند خواندن سوال لبخند دندان نمایی زد گفت:
-خدمتگذار شما... ساشا هستم!
دستش را روی سینه اش گذاشت و کمی سرش را خم کرد.دخترک به لحن شوخ او خندید. روی خاک نوشت.
-من هم...رونیکا هستم.
ساشا جا خورد.به ثانیه نکشید سرش را به طرف او چرخاند...رونیکا؟! مگر اسم همان دختر قهرمان نبود؟!
خواست بپرسد...ولی رونیکا قبل از این که چیزی بپرسد ؛ خم شد و روی خاک با دست چپ نوشت.
-من و او هم اسمیم...وقتی او به دنیا آمد و آدریان شاه... نامش را رونیکا گذاشت؛ پدر من هم...تصمیم گرفت... نامم را رونیکا بگذارد.


تلخ خندی هرچند کوچک بر لبانش سوار شد...

«خوش یمن؟!...هه!»

با خودش فکر میکرد؛ پدرش چطور این نام را برای او انتخاب کرده است؟شاید دلش میخواسته روزگار را به استهزا بگیرد!

 

 

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بسم الله

سخن نویسنده:باسلام و درود.برای ارتباط با من میتونید به لینک زیر مراجعه کنید

منتظر پیشنهادوانتقادهاتون هستم(:

اینجا

**********************

ق7

-چقدر جالب!...تابه حال فکر میکردم در کل کشور فقط یک نفر نامش رونیکا باشد!

رونیکا نگاهش را به خاک باغچه دوخته بود.دردلش آرزو کرد.آرزویی محال!

«کاش من هم قهرمان بودم!»

نفس عمیقی کشید...نه! هیچ کس هم نمیدانست ؛ خودش به خوبی می‌دانست این یک قلم دیگر محال بود!

چطور ممکن است کسی که از بدو تولد باعث مرگ مادر و پدرش شده؛ قهرمان شود؟آن هم یک قهرمان خوش یمن!

ساشا ضربه ای به دستش زد که از جا پرید.

-با تو هستم!...چرا پاسخ نمیدهی؟

نگاه منتظر رونیکا را که دید لبخند بزرگی زد؛ادامه داد...

-حالا که دیگر باهم دوست شده ایم ؛ می آیی برویم؟...امروز حتما روز اول مدرسه توست و دوستی نداری...بیا با هم برویم؟

برخلاف لحن خواهشی اش دست رونیکا را بدون مکث کشید و باخودش بلند کرد.رونیکا هرچه سعی کرد؛ نتوانست دستش را از دست ساشا بیرون بکشد.با اصواتی نا مفهوم اعتراض میکرد.سعی میکرد دستش را عقب بکشد...ولی ساشا مصر تر از قبل با لبخندی که تمام مدت صورتش را پوشانده بود؛ قدم برمیداشت .وقتی به بالای تپه رسیدند ؛ دیگر خبری از آن اصوات نبود!چراکه چشمان رونیکا ناباورانه، شکوهی عظیم را پی گرفته بود و دهانش نیمه باز مانده بود...شکوهی از کاروان اسکندرشاه!

از آن بلندا،در جایی روی سپید تپه،میشد تا مسیری مقابل دروازه ی قصر را دید.ساشا تک نگاهی به رونیکا که ماتش برده بود کرد...خنده ای پیروزمندانه سر داد.

-نگفتم؟...مطمئن بودم ماتت میبرد!

با مکث اندک درحالی که شوقی آمیخته با حسرت کلامش را مواج میکرد؛ نگاه به جایی از ان خیل عظیم دوخت .دست به سینه شد وادامه داد:

-به راستی که زیباست!...خوش به حال راستانی ها که از نزدیک میبینند.

هردو مبهوت بودند!

نه تنها آنها ،بلکه سیلی عظیم از مردم برای دیدن آن رزم نامه ی باشکوه، سر از پا نشناخته به کوچه و خیابان ها آمده بودند. یک دیگر را کنار میزدند تا بتوانند بهتر ببینند.

سربازانی که هماهنگ با یکدیگر قدم میزدند و صدای کوبش قدم ها شان مردم را به سکوت وامیداشت...پرچم های بلند و کوتاهی که هرکدام سعی داشتند از بالای چوب های قد کشیده ، ملیّت مروستانی را به رخ راستانی ها بکشند...

وصدای بلند موسیقی حماسی و آهنگین که از زبان هاشان جاری میشد تافضا را رویایی کند_به راستی این همه متفق القول بودن چیزی بود که شاید دررویا هم نتوان یافت! _همین هماهنگی نگاه ها را سر شوق می آورد...همین هماهنگی بی نظیر تپش های قلب را در سینه هابی تاب میکرد!

هر ضربه آن چوب بلند بر کوس،چنان جوششی در دل ها می انداخت؛ گویی نفس ها را برای لحظاتی به ایستادن وا می داشت! 

اما شکوه آن کاروان پر جمعیت  در نظر رونیکا ، وقتی به نهایت رسید که درب بزرگ قلعه گشوده شد...

چشمان رونیکا با تمام هیبت و عظیمت آن کاروان ، دیگر کاروانی نمیدید! 

او تمام نگاه سبز رنگ و تیره اش را به مردان و زنانی دوخته بود که برای استقبال  از کاروان آمده بودند...

«آنها حتما شاهزاده خانم قهرمان را ازنزدیک دیده اند...»

برق کوچکی مردمک چشمانش را لرزاند...ذوق زده به مردمانی نگاه میکرد که حتی اندازه ی یک بند انگشت هم،از آن فاصله دیده نمیشدند!

ساشا:هر سال که می آمدند موسیقی کهن میزدند!...متوجه شدی؟

رونیکا نگاه کنجکاوش را به نیم رخ او دوخت.

ساشا که انتظار شنیدن پاسخی از او نداشت ؛ بدون اینکه یک لحظه نگاه از کاروان بگیرد ادامه داد:

-امسال موسیقی شان با هر سال فرق داشت!...سال، سال برلیان است...

رونیکا که هنوز متوجه منظور او نشده بود بدون هیچ واکنشی دوباره مسیر نگاهش را به همان دروازه سوق داد. دست راستش از پشت ، آرنج چپش را گرفت...بازهم محو دروازه ی چوبی شد!

ساشا: آفرین میگفت امسال، سالی است برای تراش خوردن الماس وجود جوانان!...من که نفهمیدم چه گفت!...ولی هرچه باشد؛ حتما باید ربطی به این موسیقی جدید داشته باشد!

متفکر شد...

خیلی ها متوجه این تغییر نوا شده بودند.مدتی گذشت تا مردم متفرق شدند.ساشا و رونیکا همراه یکدیگر راه مدرسه را پیش گرفتند.رونیکا چیزی از مراسم ده سالگی نمیدانست...ولی ساشا با آب وتاب فراوان جریان ده سالگی پهلوان راستانی، توما را برایش تعریف می کرد:

-می گفتند وقتی هم سن من بوده روز امتحان توانسته یک گاو را بلند کند!

رونیکا با تعجب صدایی در آورد...ساشا سری به تایید تکان داد و گفت:

-باور کن! تازه!...من از پدر بزرگم شنیدم؛آدریان سوم روز امتحانش توانسته بدون اینکه دست به سلاح شود؛ همه بچه های کلاسشان را در مبارزه شکست دهد!

سربلند کرد...طوری که به نظر میرسید در رویا است ؛نگاهش را به آسمان ها دوخت و با لحنی که شگفتی و هیجان در آن موج میزد درحالی که دست راستش را پشت گردنش میکشید ؛ گفت:

-تصورش را بکن!...چقدر هیجان انگیز!

رونیکا از حرف های او سوالی برایش پیش امده بود. پس دستش را کشید.ساشا که نگاهش کرد؛ با زبان اشاره و همزمان حرکت لب گفت:

-تو چه کاری می توانی بکنی؟

لبخند روی لبان ساشا خشک شد.رونیکا که متوجه تغییر حال او شده بود دستش را دوباره کشید تا بایستد.

گفت:می خواهی من کاری یادت بدهم؟

ساشا متعجب گفت: تو؟!...ولی تو که هنوز مدرسه هم نرفته ای !... از کجا میخواهی یادم بدهی؟

رونیکا لبخند زد.چشمانش را باریک کرد.ساشا متعجب شد.این دیگر چه کاری بود؟!

**********************

نظر فراموش نشود(:

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×