رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

AYTAK

نام کتاب :در انتظار بوی خوش زندگی |aytak نویسنده : aytak کاربر انجمن نودوهشتیا

پست های پیشنهاد شده

قسمت 1:

هنوز آن روز تابستانی را بخاطر دارم . روزی که بعد ها یکی از نحس ترین روزهای عمرم شد...تابستان چند سال پیش بود و ما مشغول خانه تکانی ... خانه تکانی های پی در پی کار همیشگی مان بود مادری وسواس داشتم و خانه ای قدیمی که به قول مادرم همواره بوی نم و نا می داد .خانه ی ما در یکی از محلات پایین شهر واقع در انتهای کوچه ای بن بست بود خانه ای 50متری که بعد از سال های دراز مستاجری توانسته بودیم بخریم .پدرم کارگر صنعتی بود درامد چندان خوبی نداشت اوضاع خراب بازار به کسادی کار پدرم بیشتر دامن زده بود ...فضای خانه را خوب در خاطرم دارم فرش های شسته شده و ولو در کوچه ی بن بستمان، موکتی  که بخاطر سال های طولانی مستاجری در ابعاد مختلف تکه تکه شده بود و حالا پهن بود در پذیرایی کوچک خانه ی ما...وسایل درهم برهم و لباسهای پخش شده روی زمین تقریبا جایی برای نشستن نگذاشته بود...خسته از کار گوشه ای دراز کشیده بودم و منتظر مادرم بودم، مادرم برای مراسم فوت یکی از همسایه ها رفته بود مراسم 7ام بنده خدایی، در ان لحظه داشتم فکر میکردم ما ایرانی ها چقدر مرده پرستیم این بنده خدا چندین سال بودمریض بود کسی سراغش را نمی گرفت و پسر و عروس اش از ترس حرف مردم بزور اجازه میدادن شب را در منزلشان بسر برساند حال که بعد از سالها در به دری اسوده گرفته بود اقوامش گریه و زاری سر داده بودن و در هر مراسمی سعی داشتن دل تنگی و عزیزی آن مرحومه را برای مردم به نمایان بگذارند پسرش که دم از هزینه های نگه داری و خرج زندگیش میزد حال برای خودنمایی مراسم پشت مراسم ترتیب میداد تا مردم بگویند چه فرزند خوبی!و زنان محله ی ما که دوست داشتن جمع شوند تا به قول خودشان از خیر وشر مردم عقب نمانند و مادرمن که مجبور بود پا به پای زنان محل در این مراسم ها شرکت کند تا نگویند فیس و افاده ایست و خوش ندارد خیر مردم را ببیند و در غم مردم شریک شود.توی فکر خودم غرق بودم که در زدند با فکر اینکه مادرم هست بلند شدم تا درو باز کنم از صداهای پشت در حس کردم باز یکی از همسایه ها افتاده دنبال مادرم تا به بهونه ی یک استکان چایی سر از کارهای ما در بیاورد بیاید و بنشیند و از ماجراهای دختر اقدس خانم بگوید و موضوع را به جاهای مد نظرش بکشد ته دلم داشتم غر میزدم که مادر من مگه نمی بینی وضع خونه درست مثل سطل آشغالی بهم خورده هست چرا  مهمون میاری که با باز شدن در و دیدن دو خانم غریبه بایکی از همسایه هایمان چشمانم چهارتا شد و حالا غر میزدم که ای کاش موهامو مرتب میکردم و ی آبی به دست و صورتم میزدم   . 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×