رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

رمانم چطوره بروبچ ؟  

9 کاربر تاکنون رای داده است

You do not have permission to vote in this poll, or see the poll results. لطفا وارد حساب کاربری خود شوید یا ثبت نام نمایید تا بتوانید رای خود را در نظر سنجی ارسال نمایید.

پست های پیشنهاد شده

 

چشماش برقی از اشک زد و من و بغل کرد ... زمان و مکان برامون مهم نبود !

بچم تکون خورد ... حتی هیرا هم فهمید ... همگی با لبخند به ما خیره شده بودن .

ولی این خوشحالی طولی نکشید چون دیوید و مایکل و چند نفر از گروه تموتر و سایرس اومدن و به تندی گفتن :

دیوید _ جانی برگشته ، ولی نه تنها ...

مایکل هم ادامه حرفش رو گرفت :

مایکل _ آره حق با هیرا بود ، یه لشکر با خودش راه انداخته انگار که از اومدن ما خبر داشته !

تپش قلب پیدا کردم ... دوباره مغزم رگای عصبیش به کار افتاده بود !

قیافم از خندون بودن و شاد بودن تبدیل شد به یه قیافه ی اخمو و عصبی .

همه بلند شدن و خودشون و آماده کردن ... گروه سایرس و گروه تموتر به ما کمک زیادی می کرد .

سریع به سمت آرمان و سهراب و سایه رفتم و گفتم :

من _ شما همین جا بمونید ...

و بعد برگشتم و داد زدم :

من _ رومــان ؟

رومان برگشت طرفم و با سرعت خودش و کنارم قرار داد .

رومان _ چیشده ؟

دستم و گذاشتم روی شونش که لرزید ... نفسم و عمیق فرستادم بیرون و دستم و برداشتم .

من _ این نیرو حسابی ازت محافظت می کنه ... مراقب این سه تا باش ... موقعی که لازم بود بیارشون !

آرمان سریع گفت :

آرمان _ نه نه ، ما هم میایم .

سریع محافظتشون کردم بدون اینکه خودشون بفهمن ... با جدیت نگاهش کردم و گفتم :

من _ این جنگ اون چیزی نیست که تو ذهنت می گذره ! پس همین جا بمونید .

و بعد ازشون دور شدم ... زیرلب بسم الله گفتم و دستم و بارها کشیدم روی شکمم !

دوتا دختر و یه پسر اومدن سمتم ...

پسر _ ما می تونیم نیروهای محافظت کنندمون و باهم یکی کنیم تا قوی تر بشه محافظ ها .

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ درسته ، ولی نه ، الان وقتش نیست .

با تعجب نگاهم کردن که با لبخند بدجنسی نقشم و بهشون گفتم ...

من _ پس الان تک تکی حفاظتشون کنید !

سرشون و با لبخند تکون دادن و از من دور شدن ... هیرا اومد سمتم و گفت :

هیرا _ بهتره تو بری ، من و آدام هستیم ... برو و از بچه محافظت کن !

با لبخند دستم و کشیدم رو شکمم و گفتم :

من _ اینم حفاظت !

و بعد دو تا دستام و بردم سمتش و تو بغلم گرفتمش ... با لرزش هیرا منم به لرزه افتاده بودم .

هیرا _ میش ... میشا داری ... چی کار ... می ... کنی ؟

ازش جدا شدم و بوسه ای به چشماش زدم و گفتم :

من _ نهایت نیروی محافظتم و بهت دادم !

مات زده گفت :

هیرا _ نیروت که تمومـ....

پریدم میون حرفش و گفتم :

من _ عزیز من ... این نیرو که تمام نشدنیه ! مطمئن باش !

بهم زل زد ... منم متقابلا بهش ... صدای آروم و دورگش به گوشم خورد ...

هیرا _ تو رو به خدا می سپارم !

و بعد سریع ازم دور شد ... اشک از چشمام فرو ریخت ... می دونم خدایا کمکمون می کنی ... تو همیشه مهربونی !

اشکام و پاک کردم و به سمت یارام رفتم و بهشون ملحق شدم ... یک جا وایسادیم ... آدام سمت چپم و هیرا سمت راستم ... جانی رو از دور دیدم ... کت و شلوارش برق می زد ... یاد رونالد افتادم و بغض کردم ... حس دوستانم به رونالد و فداکاریاش خیلی عجیب بود ... انگار حساب دوستیه رونالد از بقیه جدا بود برام !

( تو می تونی انتقام من و بگیری میشا ! بهت ایمان دارم )

لبخندی زدم و بغضم و قورت دادم ... من انتقام همه رو می گیرم .

لبخند کثیف و بدجنسش حتی از دور هم معلوم بود ... کم کم نزدیک و نزدیک تر شدن ... یه لشکر 100 نفره ... خوبه تعداد ما بیشتره !

جانی کنار طاهری ، ساحره عزیز و ایرانیش وایساده بود ... دستش و کرد توی جیبش و کج وایساد و با همون لبخند گفت :

جانی _ می بینم که پیشرفت خیلی بزرگی کردی میشا ، حتی تو خوابتم نمی دیدی که این گروه ها به کمکت بیان .

مثل خودش لبخند زدم و دست به سینه وایسادم و گفتم :

من _ دقیقا برای این اومدن کمکم چون که ازت نفرت دارن جانی ... نفـرت ... چیزی که پسرت و همسرت ازت داشتن و دارن !

رگای عصبیش بیرون زد و لبخند بدجنسش به لبخندی عصبی تبدیل شد :

جانی _ اوه هیرا ، پسرم !

هیرا خیلی ریلکس گفت :

من _ من و پسرت خطاب نکن عوضی .

خندید و به سمتمون قدم برداشت ... هیچکسی هیچ واکنشی نشون نداد چون همه آماده بودیم .

رو به روی آدام یعنی سمت چپ من وایساد و دستش و گذاشت روی شونه ی آدام .

جانی _ آدام ، چقدر شبیه به پدرت شدی پسر !

آدام لبخند حرص دراری زد و گفت :

آدام _ برو به جهنم عمو .

و بعد با لگد محکمی زد زیر شکم جانی و پرت شد به سمت عقب ... لشکرشون به سمتمون حمله کردن و ماهم آماده شدیم ...

داد زدم :

من _ مشعلا آمــاده !

و بعد داد بلند تری زدم و گفتم :

من _ الان لازمـــت داریم سهراب .

و بعد همگی با سرعت به سمتشون حمله کردیم ... گرگینه ها همشون به گرگ تبدیل شدن ... موقعیتم نبود که به گرگ تبدیل بشم !

مشعل به دستا وایساده بودن ... سهراب کنارشون وایساد و با نگاهش تمامی مشعلا رو روشن کرد ... آسمون رعد و برقی زد و نم نم بارون شروع به باریدن کرد .

دونه دونه گرگایی که به سمتم حمله می کردن و پوست و گوشتشون و جر می دادم و می خوردم !

از یه دراکولا و زامبی بدتر شده بودم ... این جنگ برای من حکم انبار غذا رو داشت !

بارون داشت شدید و شدید تر می شد ... تمام لباسام خیس شده بود ... برگشتم سمت سهراب و داد زدم :

من _ می تونی مشعلا رو تو این بارون کنترل کنی ؟

نگاهش آتشی شد و گفت :

سهراب _ می تونم .

سرم و تکون دادم و به سمت آرمان رفتم ...

من _ آرمان ... الان وقت اینه که کارت و خوب انجام بدی پسر !

سرش و تند تند تکون داد و من سریع برگشتم و به گرگی که سمتم حمله کرده بود با پام ضربه زدم ... غرش کردم و خودم و انداختم روش ... با دستایی که حالا ناخنام بلند تر شده بود و خونی گلوش و فشار می دادم ... سایه یه گوشه وایساده بود و حیرت زده به گرگینه هایی نگاه می کرد که تا چند لحظه پیش شکل انسان بودن ولی الان یه گرگ بودن .
 
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بچه توی شکمم ضربه محکمی بهم زد و باعث شد که غرش بلندی بکنم و با تمام وجود سر گرگ و از جا بکنم ...

یهو از پشت کشیده شدم ... برگشتم که یکی خوابوند توی صورتم ... پرت شدم زمین ولی با دست جلوی شکمم و گرفتم !

به شخصی که این کار و کرده بود نگاه کردم ... جانی عوضی !

نگاهش به سمت شکمم رفت و ابروش و انداخت بالا ... وای نه ... نقطه ضعفم و پیدا کرد .

جانی _ خب اینجا چی داریم ؟

تا به خودش بیاد خرش و چسبیدم و فشار دادم ... با تمام وجود ... رنگش به کبودی می رفت و چشاش رنگ زردی رو گرفت ... می خواست تبدیل به گرگ بشه ولی نمی تونست ... حس کردم مشتش داره به سمت شکمم میاد ولی سریع دستش و گرفتم و با تمام نیروم پیچوندم !

همه درگیر جنگ بودن و هیچکسی حواسش به من و جانی نبود !

چنگی توی صورتش انداختم که خندید و دستی به صورتش کشید .

بارون خیلی شدید شده بود ... یهو جانی داد زد :

جانی _ وقتـشه !

به سهراب و آرمان نگاه کردم ... گرگینه های جانی به سمتمون حمله کردن و یهو سایه با سرعت از کنارم رد شد و به سمت تیر و کمونچه رفت و نیزه های آغشته به قاتل و الذئب و برداشت و یکی یکی به سمت گرگینه ها پرتاب کرد ... نه بابا کارش خوبه !

با این کارش گرگینه ها بیشتر عصبی شدن و زوزه ی بدی کشیدن !

طاهری شروع کرد به ورد خوندن ... امیر رفت جلوش و باهاش درگیر شد ... از نیروی جادوییشون ... ساحره های گروه سایرس و تموتر هم به کمک امیر رفتن .

جانی عصبی تر از قبل شد چونکه نتونسته بود کار خودش و پیش ببره برای همین زوزه بدی کشید و گفت :

جانی _ من و دست کم گرفتی !

و بعد همراه بارون باد وخاک هم راه افتاد ... همگی با تعجب به جانی نگاه کردیم ... اون لعنتی نیروی جادوگری هم داشت !

من _ آرمـان ... الان !

صدای وحشتناک آب که به هم پیچ می خورد باعث شد جانی سریع چشمش و باز کنه ... این قسمت از جنگل به طور افتضاحی نابود شده بود ... صدای داد آرمان از پشت سرمون بلند شد :

آرمان _ پـنـاه بگیرید !

برگشتیم که با دیدن قیافه آرمان که موهاش یخی رنگ و چشاش گوی آب بود و دستاش به سمت آسمون با سرعت نور کنار رفتیم و آب رودخونه بالای دستای آرمان وایساده بود ... گرگینه های جانی زوزه بلــندی کشیدن و خواستن فرار کنن که آرمان مهلت نداد و آب و به سمتشون حمله ور کرد ... در این لحظه یاد داستان حضرت موسی افتاده بودم ... اتفاقی که این جا داشت رخ می داد دست کمی از اون نبود ... آب رودخونه با حرکت های آرمان کنترل می شد و کم کم تمام گرگینه های جانی به فنا رفتن و روی زمین ول شدن ... درختا و زمین و همه جا خیس شده بود ... ولی بارون بند اومده بود ... جانی لعنتی و ساحرش دو زانو نشسته بودن و خودشون و نجات داده بودن ... سهراب اومد وسط وایساد و گفت :

سهراب _ این کار و می کنم چون ایران و به خطر انداختی !

و بعد یهو تمام گرگینه هاش آتیش گرفتن و با زوزه به این ور و اون ور می رفتن ... جانی غــــــرش بلندی کرد و عصبی دستش و کوبید به زمین و به سمت من حمله ور شد که هیرا با سرعت نور رفت سمتش و با هم درگیر شدن ... طاهری دوباره بلند شد و شروع کرد به ورد خوندن ... امیر خواست بره سمتش که سپهر جلوش و گرفت و گفت :

سپهر _ این کار خودمه !

و بعد به گرگ تبدیل شد و با یه حرکت پرید روی طاهری و جر واجرش کرد !

نفسم و فرستادم بیرون و به هیرا که پرت شد و خورد به درخت نگاه کردم ... داد زدم :

من _ هیـــ....

که یهو یه چیزی خورد به شکمم و از درد افتادم زمین !

غـــرشم تمام جنگل و لرزوند ... بچه تو شکمم با تمام وجود و این کوچیکیش قیامتی به پا کرده بود ... از چشمام به جای اشک خون چکه چکه می ریخت بیرون ! بچه ها به سمتم اومدن ولی من بلند شدم و به سختی وایسادم و با صدای لرزونی گفتم :

من _ می کشمت !

خندید و نیروی زرد رنگی رو از دستش به سمتم فرستاد و منم با تمام وجود نیروی محافظتم و سمتش پرتاب کردم ... ولی ... ولی نیروی من داشت کم میاورد ... با گذاشتن یه دست روی دستام به پسری که از گروه تموتر بود خیره شدم ... لبخندی زد و سرش و تکون داد ... بعد اون یه دختر و دختر بعدی از گروه سایرس !

دستاشون دستم و فشردن و با تمام وجود نیرومون رو به سمتش فرستادیم ... کم کم امیر و ساحره ها هم بهمون ملحق شدن ... جانی خون از دماغ و چشمش جاری شده بود ولی بازم مقاومت می کرد ... نیروی بیشتری فرستادیم و جانی بالاخره از پا در اومد و روی زمین زانو زد ... تنها راه نجات این بچه ، جانی بود !

برای همین سریع از بچه ها جداشدم و در یک حرکت ناگهانی که کسی ازم انتظار نداشت با تمام سرعت به طرف جانی رفتم و دندونای تیز و خوناشامی و گرگیم گلوش و جر داد و تمام خون بدنش و کشید ... داد و فریاد های جانی در برابر دراکولا بودن من فایده ای نداشت .

بچه های حیرت زده به من نگاه می کردن ... تمام خون بدن جانی رو بیرون کشیدم و حتی یه قطره هم نذاشتم توی بدنش بمونه !

ولش کردم روی زمین و خودم هم نشستم روی زمین ... قدرت گرگینه بودنم دو برابر شده بود و الان بچه ی من سالم می موند !

به بچه ها نگاه کردم ... کم کم لبخند زدن و جیـــغ همشون به هوا رفت ...

گروه سایرس و تموتر با خوشحالی هم دیگه رو بغل می کردن ... به جانی خیره شدم ... چشمای بازش من و هدف قرار داده بود ... پوزخندی زدم و گفتم :

من _ اینم به خاطر پسر و همسرت !

و بعد خنجر و از توی جیبم در آوردم و فرو کردم توی قلبش ... بلند شدم و مشعل خیس و از روی زمین برداشتم ... به سهراب اشاره کردم که سریع آتیشش زد و من مشعل و انداختم روی جانی !

کابوس تموم شب های من به جهنم پیوست ... دیگه کسی نیست که مزاحم زندگی من باشه ... برای همیشه این سایه ی شوم از روی زندگیم محو شد ؛ خدایا الان از ته دل واقعا می گم شکرت .

*****

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستی به صورت هیرا کشیدم و به چشمای قشنگ و بستش خیره شدم ... کم کم تکون خورد و چشماش و باز کرد ... چشمای دریاییش برای هزار و هزار بار دلم و لرزوند ... لبای قشنگش تکون خورد و گفت :

هیرا _ میشا ؟

لبخند دندون نمایی زدم و خم شدم و پیشونیش و ب*و*س کردم و گفتم :

من _ جان دلم ؟

دستم و که توی دستش بود فشرد و گفت :

هیرا _ خوبید ؟

آروم گفتم :

من _ عالی عزیزم ... خوب برای خودت یک هفته بی هوش بودی و نمی گفتی که اینجا یه نفر دیوانه وار داره لحظه ی بیدارشدنت و می کشه !

با تعجب گفت :

هیرا _ یک هفته ؟

سرم وتکون دادم و گفتم :

من _ آره عزیزم ، آره ؛ اون روز جانی بدترین نیروی جادوگری رو روی تو استفاده کرد ولی ساحره های گروه سایرس و تموتر همراه امیر جونت و نجات دادن !

آروم به کمک من نشست روی تخت و گفت :

هیرا _ تعریف کن ، چه اتفاقی افتاد ؟

لبخندم عمق گرفت و گفتم :

من _ تمام خون جانی توسط من به اتمام رسید ... بعد از آتیش زدن جانی و یارانش ، به سمت تو اومدیم که فهمیدیم این بلا سرت اومده ... گروه تموتر و سایرس بی نهایت کمکمون کردن و تمام جسدای اون جا رو جمع کردن و آتیش زدن و بعد از درمون تو به شهر خودشون برگشتن ... پسهر و جنی هم هرچی منتظر بودن تو به هوش بیای نشد و برگشتن ... همه چیز به روال عادی برگشته و باید بشینیم و منتظر به دنیا اومدن بچمون باشیم عزیزم ... ولی تو بی هوش بودی ، طبیعی بود یه هفته بی هوشیت ... انتظار بیشتر از این بود !

ناگهانی من و بغل کرد و روی سرم و بوسید و گفت :

هیرا _ خوشحالم که بی دغدغه و بدون حضور جانی قراره به زندگیمون ادامه بدیم !

لبخندی زدم و ازش جدا شدم ...

من _ راستی رونالد دیشب بهم زنگ زد و حالت و پرسید ... یعنی همون روز اول خبر دار شد و بعد از شنیدن خبر مرگ پدرش درسته یکمی گرفته بود ولی خیلی ازم تشکر کرد و گفت که تینا یه خوناشام فوق العاده با استعداد شده و به احتمال زیاد هفته بعد بر می گردن !

تمام مدت با اشتیاق به من خیره شده بود ... انگار از دیدن من سیر نمی شد .

خندیدم و گفتم :

من _ چیزی شده ؟

هیرا _ دارم زندگیم و تماشا می کنم !

لبخند دلربایی زدم ... صد در صد الان گرسنه هستش ... بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون ... به سمت آشپزخونه رفتم و کلی مخلفاتی که براش آماده کرده بودم و برداشتم و بردم توی اتاق ... روی تخت نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد .

متوجه حضورم شد و دوباره لبخند زد ... سینی رو گذاشتم وسط تخت و خودم هم به سختی نشستم ... وای که چقدر سنگین شده بودم !

من _ بخورعزیزم جون بگیری !

با اشتیاق شروع به خوردن کرد و من تا آخر دست به چونه نگاهش می کردم و کیلو کیلو قند تو دلم آب می شد .

با صدای زنگ خونه بلند شدم و سریع رفتم پایین و در و باز کردم ... بچه ها بودن که زود خبر به هوش اومدن هیرا به گوششون خورده بود .

سریع رفتن تو اتاق و از دلتنگی در اومدن ... حسابی سر به سر هیرا می ذاشتن ... با لبخند یه گوشه وایساده بودم و نگاهشون می کردم .

قیافه امیر یکمی توی هم بود ... رفتم نزدیکش وایسادم و شونم کوبوندم به شونش و گفتم :

من _ چته ؟ نبینم کشتی هات غرق شده باشن ؟

برگشت طرفم و سریع چشاش اشکی شد ... حیرت زده نگاهش کردم و سریع بازوش و گرفتم و از اتاق بردمش بیرون .

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من _ چیشده امیر ؟

دستش و کشید توی صورتش و گفت :

امیر _ یعنی ما احمقــا چطور نفهمیدیم ؟

تکونش دادم و گفتم :

من _ مثل آدم حرف می زنی یا نه ؟

تو چشمام زل زد و گفت :

امیر _ دقیقا همون روزی که تو در رفتی و جانی اون پیغام تهدید آمیز و برات گذاشته بود ، همون روز خونه شایان اینا بود ... امروز رفتم پیششون تا بهشون سر بزنم که با ترس و کلی فش من و از خونه انداختن بیرون ... میـشا ؟

فقط به دهنش خیره شده بودم :

امیر _ اونا فهمیدن ما چی هستیم ! جانی همه چیو بهشون گفته و اثبات کرده !

دستام کم کم شل شدن و افتادن ... یعنی ... یعنی دوستامون و از دست دادیم ؟

دستم و گذاشتم روی شکمم و نشستم روی صندلی که اون جا بود !

امیر _ نگاهاشون ترسناک بود ... از ما می ترسیدن ... یعنی ما انقدر وحشتناک هستیم ؟

به دیوار زل زدم و گفتم :

من _ آره امیر ، ما خیلی وحشتناک هستیم .

جوردن از اتاق بیرون اومد و با لبخندی که رو لبش بود گفت :

جوردن _ کجا رفتید شما ؟

لبخند مصنوعی زدم و گفتم :

من _ هیچی داشتیم یکم با هم صحبت می کردیم !

دست به سینه تکیه داد به دیوار و گفت :

جوردن _ می دونم کار بدی کردم فالگوش وایسادم ولی ... بهتر نیست بری دیدن دوستات ؟ اونا حق دارن بفهمن تو و امیر جون خودتون و به خطر انداختید برای اینکه جون اونا به خطر نیفته !

نگاه از نگاه شکلاتی جوردن گرفتم و دوختم به امیر که داشت من و نگاه می کرد .

امیر _ من رفتم ولی انداختنم بیرون .

جوردن نفسش و فرستاد بیرون و گفت :

جوردن _ اینطوری که نمیشه ، البته بهتره یه مدت بهشون فرصت بدید !

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ ممنون جوردن .

لبخندی زد و دوباره رفت توی اتاق ... بچه مودبیه خدایی !

امیر _ میشا ؟ توچرا انقدر تپل شدی ؟ مگه 5 ماهت نیست ؟

لبم و جوییدم و گفتم :

من _ عزیز من دست خودم که نیست خدا خواسته ، بعدشم یه موجود سنگینه بچم ... راستی 5 ماه نه 5 ماه و 19 روز !

ادام و با حرص در آورد و رفت توی اتاق ... دستم و کشیدم روی شکمم و گفتم :

من _ واقعا چرا انقدر تو بزرگ شدی پسرم ؟

پسر ! از شنیدن اینکه بچم پسره واقعا ذوق می کردم ... ساحره ها کمکم کردن و حدس زدن که بچم پسره ! مادر فدات شه پسرم .

بچه ها برای ظهر موندن و البته بگم که خودشون تدارکات و دیدن ... نشستم بغل آدام و گفتم :

من _ خوب ، از هرچی بگذریم سخن دوست خوش تر است .

خندید و گفت :

آدام _ خدا به دادم برسه ، معلوم نیست چه نقشه ای داری برام !

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :

من _ بی تربیت ، ببینم تو نمی خوای زن بگیری ؟ مثـ....

سریع پرید میون حرفم و گفت :

آدام _ ببخشید می خوام به کسی زنگ بزنم !

و بعد بلند شد و با سرعت از پیشم رفت ... اخمام رفت توی هم !

هنوزم من و فراموش نکرده ؟ سه ساله گذشته .

هیرا نشست کنارم و دستش و دورم حلقه کرد ...

هیرا _ عروسکم چرا اخم کرده ؟

من _ هوم ؟ هیچی ... داشتم فکر می کردم !

خواست حرف بزنه که سیدنی داد زد :

سیدنی _ غــــذا حاضره !

بلندشدیم و به سمت پذیرایی رفتیم ... از اون جایی که ما میز ناهار خوری بزرگ نداشتیم برای همین مجبوری روی زمین نشستیم ... ولی قبلش امیر یه پشتی داد که گذاشتم پشتم !

من _ فدات شم داداشی .

چشمکی بهم زد و نشست سر سفره ... همه مشغول بگو بخند بودیم و از اینکه بالاخره از شر اون همه دردسر خلاص شدیم خوشحال بودیم ... ولی فقط یه چیزی بود که دلم نمی خواست موضوعش شادی دوستانم و بگیره .

بارداری من !

*****

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آخرین عوقم و زدم و خونی که از دهنم در اومده بود و کامل تف کردم بیرون ... به صورتم آب زدم و از دستشویی زدم بیرون ... آقای شکوهی با دیدن وضع من گفت :

شکوهی _ خانم فرهمند ، اگه بخواید بهتون مرخصی میدم ... سخته براتون بنده خدا !

لبخندی زدم و گفتم :

من _ نه آقای شکوهی ، دیگه پایان ترمه و همش چند روز دیگه نمونده تا امتحانا ، گناه دارن این بچه ها ... ان شاءالله بعد امتحانا دیگه مرخصی می گیرم !

لبخندی زد و گفت :

شکوهی _ هر جور خودتون صلاح می دونین !

لبخندی بهش زدم و سرم و تکون دادم و سریع وارد کلاس شدم ...

آرمان و سهراب با نیش باز داشتن با یکی بحث می کردن ... وای از دست اینا !

دوباره گیر دادن به صبا ... اصلا آبشون با این دختر توی جوب نمی رفت .

من _ خیلی خوب ساکت بچه ها ... جزوه هاتون رو دربیارید ... از هفته بعد امتحانای پایان ترم شروع میشه و من مباحث مهم و بهتون میگم !

سودابه دستش و برد بالا و گفت :

سودابه _ استاد ، کی باید کارامون و تحویل بدیم ؟

موهای بلوندم و فرستادم داخل مقنعم و گفتم :

من _ دقیقا سه شنبه من کاراتون و می خوام ... درسته یه کلاس دیگه دارم ولی برام بیارید من می بینم .

همه چشمی گفتن و منم بعد از یه چشم غره رفتن بسیار عظیم به آرمان و سهراب شروع کردم به گفتن مطالب مهم .

از اون روز به بعد انگار آرمان و سایه و سهراب عضوهای جدی گروهمون شدن !

ما یه گروه عجیب و غریبیم ... ترکیبی از خوناشاما و گرگینه ها و ساحره و نیروهای ماورایی و یک دورگه خوناشام و گرگ ! ولی با تمام وجود این گروه و دوست داریم .

هیرا قرار بود بیاد دنبالم ... چون اصلا دیگه نمی تونستم رانندگی کنم ... منتظرش وایساده بودم که دوباره حالم بد شد ... این روزها وضعیتم بد بهم ریخته ... من ریسک بزرگی کرده بودم ... از آیینه ماشینی که اون جا بود خودم و نگاه کردم ... رگای قرمز و ریزی روی صورتم خودش و به نمایش گذاشته بود ... من داشتم توی تاریخ ریسکی رو می کردم که بفهمم آیا واقعا همچین اتفاقی میشه افتاد ؟ آیا ضرر داره یا نه ؟ من خیلی راحت می تونم این بچه رو بندازم ولی حسی که من دارم ، حس مادرانس ... درسته ندیدمش ولی با تموم وجودم می پرستمش !

دستی به صورتم کشیدم و سعی کردم حالم بیاد سر جاش ... باید عادی جلوه کنم ... نباید کسی نگران من بشه ! هیچکسی .

بالاخره روز موعود معلوم میشه من زنده می مونم یا می میرم ! لبخندی زدم که صدای بوق ماشین هیرا به گوشم خورد و سریع رفتم سوار شدم ... بوسش کردم و گفتم :

من _ خسته نباشی عشقم !

از دانشگاه خارج شد و گفت :

هیرا _ همچنین عزیزم .

من _ خب چه خبر ؟

نگاهم کرد و گفت :

هیرا _ رونالد تماس گرفت ... گفت فردا بر می گردن !

جیغ زدم :

من _ جدی ؟

ابروش و انداخت بالا و با لبخند گفت :

هیرا _ بله عزیزم .

واقعا خوشحال شدم و این خوشحالی باعث شد که دردی که هنوز توی جونم بود و فراموش کنم .

من _ نگفتن کی می رسن ؟

نفسش و فرستاد بیرون و گفت :

هیرا _ اینطور که معلومه قراره خودشون بدون هیچ وسیله ای بیان ... بالاخره خوناشام هستن ، خستگی براشون بی معناست !

سرم و تکون دادم و از شیشه ماشین به بیرون خیره شدم و گفتم :

من _ تینا ریسک بزرگی کرد ... امیدوارم خوشبخت باشن برای همیشه !

صدای آرومش به گوشم خورد :

هیرا _ امیدوارم !

چشمم به پاساژ بزرگی خورد که معروف بود به جنس های خوب لباس بچه ! چشمام برق زد و با ذوق گفتم :

من _ هیـــرا ؟

متعجب نگاهم کرد و گفت :

هیرا _ جانم ؟ چیشده ؟

تند تند گفتم :

من _ نگه دار ، نگه دار ... اینجا رو ببین ، چه لباسای خوشگلی !

با خنده سرش و تکون داد و گوشه خیابون پارک کرد ... سریع پیاده شدم و منتظر هیرا وایسادم ... بالاخره کنارم وایساد و راه افتادیم ... هیجان زده هی به این مغازه و اون مغازه می رفتم ... کمد بچه و لباسای پسرونه و تمام چیزایی که مناسب بچم باشه رو می دیدم ... نتیجه این دیدنا و ذوق زدگی ها شد تمام سیسمونی بچه !

هیرا دستش و کرد توجیبش و گفت :

هیرا _ عزیز دلم ، من خودم پاساژ داشتم می گفتی میاوردم دیگه .

تخس سرم و انداختم بالا و گفتم :

من _ نخیرم ! من باید از همین جا می گرفتم .

در ماشین و برام باز کرد و نشستم داخل ماشین ... قرار شد تمام چیزایی که خریده بودیم و بیارن در خونمون !

هیرا سوار شد و گفت :

هیرا _ بابا ناراحت نشه ؟

و راه افتاد ... با تعجب گفتم :

من _ برای چی ؟

خندید و گفت :

هیرا _ خنگول من ، بالاخره که باید خانواده دختر سیسمونی بدن یا نه ؟

چشمام گشاد شد و گفتم :

من _ هیرا ؟ زمان توام اینجوری بود ؟

لبخندی زد و به جلوش خیره شد ... انگار رفته بود به گذشته !

هیرا _ زمان من ، پادشاهان ایرانی بزرگ و بسیاری بودن ... وای که باورم نمیشه الان ، تواین زمان جدید ... یه زنی از نسل نو دارم ! میشا اصلا اون زمان زمین تا آسمون تا الان فرق می کرد ... واقعا زمین تا آسمونا !

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخندی زدم و گفتم :

من _ خیلی خوب ، تاریخم خوبه . اصلا این چه ربطی به موضوع ما داشت ؟

دستی کشید توی صورتش و با لبخند تلخی گفت :

هیرا _ میشا درک نمی کنی ! من در چرخش زمان بودم هزاران سال ! می فهمی ؟

برای اینکه احساس کمبود بهش دست نده سریع پریدم روش که با خنده گفت :

هیرا _ دیوونه ، وسط رانندگی ؟

لوچام و غنچه کردم و گفتم :

من _ اون زمان هم انقدر دل می بردی ؟

لبخندش عمیق شد و گفت :

هیرا _ خدایی خیلی .

با اخم کوبیدم به بازوش که خندش به هوا رفت .

من _ ببند نیشتو !

بیشتر خندش گرفت و گفت :

هیرا _ قربونت بشم من حسود کوچولو .

روم و برگردوندم و لبخند زدم ... دستم و گذاشتم روی دلم و تو ذهنم گفتم :

من _ کاش مثل پدرت شی ، پسرم !

قطره اشکی از چشمام فرو ریخت که سریع با دستم گرفتمش و نفسم و فرستادم بیرون ... تا خود خونه هیچی نگفتم و فقط با لبخند به بیرون نگاه می کردم .

وقتی رسیدیم خونه هیرا گفت :

هیرا _ میرم دوش بگیرم !

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ باشه عزیزم ، منم شام درست می کنم .

بعد از تعویض لباس ، برای هیرا هم لباس گذاشتم و رفتم سمت آشپزخونه .

دلم هوس الویه کرده بود ... برای همین سریع بساطش و آماده کردم .

هجوم خون و توی دهنم حس کردم و با سرعت رفتم توی دستشویی و درش و بستم ... خون بالا آوردم ... ولی بدتر از دفعه های قبل ... سرفه سرفه پشت سرهم و خونایی که می پاشید بیرون ! سریع در دستشویی و قفل کردم .

تو آیینه به خودم خیره شدم ، این منم ؟ قیافم چرا این شکلی شده ؟ چرا انقدر از بین رفتم ؟ زیر چشمام گود افتاده بود و مویرگ های خونی رنگ روی صورتم بود ؛ سریع همه جا رو تمیز کردم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم و قشنگ صورتم و شستم !

موهام و جمع کردم و به خودم خیره شدم ... باید خودم و حسابی تغذیه کنم ، آره فقط تغذیه مشکلمه !

خودم و دلداری می دادم ... با نا امیدی که چیزی درست نمیشه ... میشه آیا ؟

از دستشویی اومدم بیرون که هیرا رو دیدم داره ناخونک می زنه به الویه !

جیغ زدم :

من _ دســت نزن !

سریع دستش و کشید و گفت :

هیرا _ غلط کردم .

حرصی رفتم کنارش و کوبیدم به پاش ...

هیرا _ آخ آخ ... ادای این زنای لوس و درمیاری !

یه جوری نگاهش کردم که لبخند پت و پهنی زد و دیگه چیزی نگفت ... میز و چیدم و نشستیم پشت میز ... حسابی غذا خوردم و خودم و تغذیه کردم .

هر از گاهی دردای ناجوری توی کل وجودم حس می شد ولی خودم و می زدم به اون راه !

هیرا _ میشا ؟

یکمی فلفل دلمه ای خوردم و گفتم :

من _ جانم ؟

هیرا _ چرا انقدر از بین رفتی ؟

دلم ریخت ... بدترین چیزی بود که هیرا بهم گفت ... نگاهش کردم ... انگار از نگاهم خوند که پشیمون گفت :

هیرا _ به خدا منظوری نداشتم ، منظورم این بود که زیر چشمات گود افتاده و رنگت پریده !

عصبی و با صدای کمی بلند گفتم :

من _ به نظرت به خاطر چیه ؟ نمی بینی باردارم ؟

و بعد از سر میز بلند شدم و با نگاه اشکی ازش دور شدم ... صدای کوبیده شدن دستش و روی میز شنیدم ... اشکام جاری شد ... من انتظارم خیلی رفته بالا !

هیرا که می دونست برای چیه ، پس چرا گفت ؟

در و بستم و تکیه دادم بهش ... صدای تق تق در بلند شد :

هیرا _ عزیزم ؟ میشا خانومم ؟ به خدا منظوری نداشتم ... از نگرانی گفتم .

دستم و گذاشتم روی دهنم و اشک ریختم ... حق با اون بود ... توقع من خیلی رفته بالا !

هیرا _ لعنت به من ... خانومم ! قربونت برم .

سریع اشکام و پاک کردم و در و باز کردم و رفتم کنار ... نشستم روی تخت و شروع کردم به کندن پوست لبام !

کنارم روی تخت نشست و دستش و کرد لای موهام و گفت :

هیرا _ قربونت برم مگه من گفتم زشت شدی ؟ زیبا تر از تو ، توی عمرم ندیدم ! به خدا که ندیدم .

سریع گفتم :

من _ باشه هیرا ، بسه !

عصبی عربده زد :

هیرا _ ااه

و بعد از کنارم بلند شد و کلافه رفت توی بالکن ... درد بدی توی دلم و قلبم پیچید ... مویرگ های قرمز و توی صورتم احساس می کردم ... سریع بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ! میز و جمع کردم ، حالا خوبه غذامون و خوردیم .

لامپا رو خاموش کردم و نشستم روی مبل ... آروم آروم شروع کردم به اشک ریختن ... ولی مثل وقتایی که این درد و داشتم ، نشستم و با بچم درد و دل کردم .

اگه من بمیرم کی می خواد از بچه ی من مراقبت کنه ؟ کی ؟ احتمال مرگ من خیلی زیاده ، همه ی ما خودمون و زدیم به اون راه و خودمون و با همه چی مشغول می کنیم که یادمون نیاد یه روزی شاید بمیرم !

ولی نمی دونستیم که هر کدوم یه گوشه ای غصه می خوریم .

مخصوصا هیرا که در حال نابود شدنه !

******

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو بغل تینا اشک می ریختم و اون سعی می کرد آرومم کنه !

تینا _ میشا ، ببین خوبیم ؟

از بغلش بیرون اومدم و بوسیدمش ... فکر نمی کردم یه روزی انقدر دوستش داشته باشم !

رونالد و هم یه ساعت چلوندم ... مهم نبود هیرا می خواد دعوا راه بندازه یا نه !

رونالد درحالی که با لبخند نگاهم می کرد گفت :

رونالد _ زندگیم و مدیونتم میشا ! فوق العاده ای ... از ته قلبم تشکر می کنم !

اشکام و پاک کردم و گفتم :

من _ من از تو ممنونم رفیق !

تینا زیبا شده بود ... چقدر به رونالد میومد ... سرمیز شام کنار بچه ها قربون صدقه ی هم می رفتن و بچه ها کلی مسخرشون می کردن ... مخصوصا سهراب و سایه !

من _ خوب رگد کوو چطور بود تینا ؟

با لبخند گفت :

تینا _ زیاد نموندیم ولی فوق العاده ترسناک بود ، چطوری انقدر اونجا موندی ؟ وای که من اصلا بدون رونالد جایی نمی رفتم !

ابروم و انداختم بالا و گفتم :

من _ ولی خیلی حال میده که ! دلم تنگ شده برای اونجا ؛ راستی چند تا انسان شکار کردی ؟

تینا _ جز یکی ، هیچکسی ... اونم برای اینکه به خوناشام تبدیل شم !

من _ عالیه !

رونالد نوشابش و سرکشید و گفت :

رونالد _ بله خانومه رئیس ، خواهرتون مثل خودتون هستن ... با ارده و قوی !

خندیدم و گفتم :

من _ سوسکه از دیوار بالا می رفت مادرش گفت قربون دست و پای بلوریت ! تو تعریف نکنی کی تعریف کنه ؟

همه خندیدن و من دوباره حالم بد شد ... سریع عذرخواهی کردم و از سر میز بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم ... پسرم ، باور کن همه اینا رو به خاطر اینکه تو سالم باشی تحمل می کنم ! منتی نیست ... بچمی ، جزوی از وجودمی !

دهنم و شستم و شالم و درست کردم ... دستی روی لبم کشیدم تا رژم که یکمی کمرنگ شده بود تنظیم شه !

از دستشویی که بیرون اومدم با رونالد مواجه شدم ... دست به سینه تکیه داده بود به دیوار و نگاهم می کرد .

من _ چیزی شده ؟

آروم گفت :

رونالد _ داری از بین میری میشا .

لبخند تلخی زدم و گفتم :

من _ فدای تار موی پسرم .

و خواستم برم که سریع بازوم و گرفت و عصبی گفت :

رونالد _ چرا خودخواهی ؟ چرا به ما فکر نمی کنی ؟ به هیرا ؟ به زندگیتون ؟ به زندگیش ؟ می دونی نابود میشه ؟ همین الانش هم نابود شدیم ما میشا ! بیا و بگذر .

با چشمای اشکی نگاهش کردم و گفتم :

من _ نمی تونم رونالد ، واقعا نمی تونم !

فقط نگاهم کرد ... بغضم و قورت دادم و گفتم :

من _ از کجا معلوم قراره بمیرم ؟ کی می دونه ؟ من دارم این راه و برای شما هم باز می کنم لعنتیا !

دستم و ول کرد و سریع برگشتم پیش بچه ها و بقیه شامم و خوردم .

تینا کنارم نشست و گفت :

تینا _ بیا یه شب قرار بذاریم بریم پیش بابا ، خیلی دلم براشون تنگ شده !

با لبخند گفتم :

من _ باشه .

برگشتم سمت هیرا و گفتم :

من _ نظرت چیه عزیزم ؟

لبخندی زد و آروم گفت :

هیرا _ چشم ، هرچی شما بگی .

رونالد نشست کنار تینا و گفت :

رونالد _ چیشده ؟

تینا ماجرا رو براش گفت و از اون جایی که رونالد یه آدم فوق العاده زن زلیلیه سریع قبول کرد و باعث شد ما بخندیم !

امیر نشست وسط پذیرایی و داد زد :

امیر _ همه ساکت ، هیـس ! هوی الاغا ؟

به دستش که طرف دیوید و میسن بود نگاه کردیم و سریع خندیدیم !

امیر _ ای خدا ، ساکت می خوام یه چیزی بگم .

کنجکاو خیره شدم بهش ... کم کم بچه ها هم خندشون و تموم کردن و زل زدن به امیر ... امیر آب دهنش و قورت داد و گفت :

امیر _ من می خوام ازدواج کنم !

با چشمای گشاد بهش خیره شدیم ؛

امیر _ البته نه با یه انسان ... با ... با !

آدام سریع گفت :

آدام _ جونت در آد بگو دیگه !

امیر دوباره آب گلوش و قورت داد و گفت :

امیر _ با آ ... آریزونا !

همه با هم جیغ زدیم :

_ چــی ؟

آریزونا سرش و انداخته بود پایین و امیر هم ، همینطور !

با قیافه ای که مطمئنم عوض شده بود و تنی لرزون گفتم :

من _ حواست هست چی میگی ؟ تو یه ساحره هستی ... ولی آری یه خوناشامه !

سریع اخم کرد و گفت :

امیر _ مگه چیه ؟ منم عمرم جاودانست ... می تونیم باهم زندگی کنیم !

دستای لرزونم و گذاشتم روی شکمم ... درد تمام وجودم و گرفته بود ... آدام نگاهم کرد و سریع با نگرانی داد زد :

آدام _ میـشا ؟

همه نگاه هراسونشون من و هدف گرفت ... بدنم سرد شده بود ، فشار عصبی بهم وارد شده بود ، امیر نمی تونست درک کنه که زندگی با یه خوناشام الکی نیست !

هیرا سریع دستم و گرفت و آروم زد تو صورتم و گفت :

هیرا _ عزیزم ؟ خوبی ؟ میشا ؟ صدام و می شنوی ؟
فقط در اون لحظه تونستم جیغ بزنم :

من _ خـــــدا !

******

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دستم و از روی پیشونیم برداشتم و خیره شدم به بچه ها .

من _ باور کنید حالم خوبه ، به خاطر وارد شدن توی ماه ششممه !

هیرا از کنارم جم نمی خورد ... به سختی و به کمک الیزا و هیرا نشستم روی تخت و گفتم :

من _ برید دیگه ! میگم حالم خوبه ، ای بابا .

همشون سرشون و انداختن پایین و با صدای آرومی خداحافظی کردن ... ولی با صدای بلندی گفتم :

من _ امیر و آریزونا ، شما وایسید !

وایسادن و بعد از اینکه همه رفتن دست هیرا رو فشردم و گفتم :

من _ شما با خودتون چی فکر کردید ؟

خیره شدم به امیر و گفتم :

من _ فکر کردی زندگی با یه خوناشام خیلی آسونه ؟ هان ؟

و بعد به آریزونا نگاه کردم و گفتم :

من _ یا تو ؛ زندگی با ساحره آسونه ؟

صدای آروم آریزونا به گوشم خورد :

آریزونا _ با تمام احترامی که برات قائلم میشا ، ولی ما عاشق همدیگه هستیم ، سه ساله ... و این موضوع به تو هیچ ربطی نداره !

مات زده بهش خیره شدم ... امیر حیرت زده گفت :

امیر _ آریزونا !

هیرا عصبی بلند شد و گفت :

هیرا _ ازت انتظار نداشتم آریزونا ، گمشو از خونم بیرون !

بغضم و قورت دادم و بدون اینکه نگاهی به امیر و آریزونا نگاه کنم دست هیرا رو کشیدم و گفتم :

من _ هیس ، به ما ربطی نداره هیرا ، به مهمونت بی احترامی نکن !

ولی آریزونا سریع از اتاق رفت بیرون ... امیر نگاهم کرد ... شرمنده ... تاسف بار خیره شدم بهش و بعد نگاه ازش گرفتم و سریع رفت بیرون .

درسته عاشقن ! ولی می تونن زندگی کنن باهم ؟

هیرا دستش و گذاشت روی شونم و گفت :

هیرا _ زیاده روی کردی میشا ! درسته امیر بهترین دوستته ولی اونا عاشقن ؛ این و بدون می تونن با هم زندگی کنن !

خیره شدم تو چشماش و گفتم :

من _ به ما ربطی نداره مگه نه هیرا ؟

اخماش تو هم رفت و ازم جدا شد ... دستاش و کرد توی جیب شلوارش و گفت :

هیرا _ ذهنت و درگیر نکن عزیزم ، بخواب !

دراز کشیدم و چشمام و بستم ... یاد یه ساعت پیش افتادم که چطور حالم خراب شد ! خون بالا آوردم و بدنم رو به کبودی رفت ... دستم و بردم سمت پتو و کشیدمش بالا تر ... چشمام و باز کردم و به قامت هیرا خیره شدم .

من _ نمی خوابی هیرا ؟

برگشت طرفم و لبخند آرومی زد و گفت :

هیرا _ چرا عزیزم ، الان میام .

دوباره چشمام و بستم و خوابیدم ... یه خواب بسیار زیبا ... از یه دختری که روی زمین نشسته بود و با یه بچه بازی می کرد ... با کنجکاوی کنارش نشستم و بهش خیره شدم ... بچه ای که توی دستش بود خیلی زیبا بود و بی نهایت من و یاد هیرا می انداخت ... بالاخره دخترک سرش و بالا آورد ... این ... این که مادرم بود .

لبخندی زد و با چشمای خوشگل و آبیش که بی نهایت شبیه من بود گفت :

مامان _ دخترم ؟

مات زده گفتم :

من _ مامان !

لبخندش دندون نما شد و گفت :

مامان _ جان مامان ؟ خیلی منتظرتم دخترم ، پس کی می خوای بیای ؟

درحالی که اشک می ریختم گفتم :

من _ ولی ... ولی من که الان پیشتم مامان !

بچه رو بغل کرد و گفت :

مامان _ برای همیشه دخترم ، همیشه !

" همیشه " " همیشه " " همیشه " !

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشام و باز کردم یه راست به ساعت نگاه کردم ... شیش و نیم صبح و نشون می داد !

دستی به صورت هیرا کشیدم و چشماش و ب*و*س کردم که باعث شد تکون بخوره !

دستی به صورتش کشید و گفت :

هیرا _ ساعت چنده ؟

همین طور که با موهاش ور می رفتم گفتم :

من _ شیش ونیم !

چشمام و بوسید و بلند شد و گفت :

هیرا _ بلند شو برسونمت دانشگاه عزیزم ، امروز کلی کار دارم !

به کمکش بلند شدم و حاضر شدم ... تو آیینه به خودم نگاه کردم ... یکمی قیافم برگشته بود ... یاد مادرم افتادم ... اومده بود تو خواب من ؟ چرا ؟

از دلتنگی بوده ... لبخندی زدم و سرم و تکون دادم ... سریع صبحانه رو خوردیم و هیرا من و رسوند دانشگاه !

تا وارد دانشگاه شدم سایه رو دیدم که دویید طرفم و کیفم و گرفت .

سایه _ من میارم استاد جونم ، بهتری ؟

لبخندی زدم و گفتم :

من _شکر خوبم !

سایه _ دیشب خیلی ترسیدیم !

خندیدم و گفتم :

من _ دوران بارداریه مائه دیگه عزیزم !

وارد کلاس شدیم و بچه ها سریع بلند شدن به احترامم !

من _ بشینید !

از سایه تشکر کردم و اونم رفت نشست سرجاش ...

من _ ان شاءالله و به امید خدا امتاحاناتون شروع شده ؛ نمی دونم چقدر ازم راضی بودید ... ولی اگه بد اخلاقی و بد عنقی و درست درس ندادم به بزرگی خودتون ببخشید ! شاید دیگه نیام یه مدتی دانشگاه ... حداقل دوسال !

همه خدایی ناراحت نگاهم کردن ... لبخند زدم وگفتم :

من _ خودتون دارید وضعیتم و می بینید و انتظارم نداشته باشین ! امیدوارم که استاد خوبی بوده باشم ... به بچه های عمرانم گفتم که تمام آرزوی من موفقیت شماست !

همه به افتخارم دست زدن و منم به عنوان اینکه آخرین جلسه ایه که باهاشون دارم مثل بچه های نقشه بهشون مرخصی دادم و اونام با دلقک بازی من و خندوندن ! نمی دونم که آیا فرصت این و دوباره پیدا خواهم کرد که استاد بشم باز ؟ خدا بزرگه !

زنگ خورد و بچه ها در حالی که از کلاس بیرون می رفتن خداحافظی هم می کردن ... درد بدی توی دلم پیچید که باعث شد اخمام توی هم بره و روی صندلی جابه جا بشم !

ولی همراه با اخم لبخند هم می زدم ... دیگه نمی تونستم ... دستم و گرفتم به صندلی و بلند شدم .

دستم و گذاشتم روی میز و خم شدم ، همه رفتن از کلاس بیرون ... یهو یکی وارد کلاس شد .

سایه بود !

سایه _ میشا ؟ میشا ؟

آهی از ته دل کشیدم و نشستم ... سایه جلوی پاهام نشست و به صورتم نگاه کرد و با تعجب گفت :

سایه _ این چیزای قرمز توی صورتت چین ؟

چند بار دست کشیدم روی صورتم و گفتم :

من _ هیچی نیست .

دردم کم و کم تر شد ... گوشیم و از تو کیفم در آوردم و شماره امیر و گرفتم .

امیر _ جانم ؟

سعی کردم موضوع دیشب و فراموش کنم برای همین گفتم :

من _ امیر ؟ می تونی بیای دانشگاه دنبالم ؟

امیر _ آره آره ... الان راه میفتم .

گوشی رو قطع کردم ... کارش داشتم ، باید از یه چیزی سر در میاوردم !

لبم و گزیدم و دوباره جا به جا شدم ... حس سوزش و سر معدم احساس می کردم .

سایه _ وا ؟ چرا رنگت پرید ؟ چت شد تو ؟ یا خدا !

داد زدم :

من _ حــرف نزن !

دندونای نیشم به لبم خورد ... دست کشیدم بهشون و گفتم :

من _ تشنم !

توی کیفم و گشتم ولی چیزی نبود ... لعنتی یادم رفت بطری خونم و بیارم .

سایه تمام مدت به حرکت های من خیره شده بود ...

سایه _ میشا اگه می خوای خون منـ....

یه جوری نگاهش کردم که لال شد ... امیر تک زنگ زد و سریع بلند شدم ... سایه هم بلند شد ... عینکم و در آوردم و به چشمام زدم و دستم و گذاشتم روی دهنم !

با قدم های تند از دانشگاه خارج شدم و سایه هم پشت سرم بود .

تا ماشین امیر دیدیم ، سایه سریع گفت :

سایه _ من رفتم ، دوستم منتظرمه ... خداحافظ

سرم و تکون دادم و سوار ماشین امیر شدم ... عینکم و درآوردم که با تعجب گفت :

من _ چته ؟

دستام و آوردم بالا و گفتم :

من _ فقط من و ببر خونمون ، کارت دارم امیر !

سریع راه افتاد و تا اون جا خدا می دونه چقدر درد و تشنگی تحمل کردم ... با سرعت وارد خونه شدم و حمله بردم سر خون های ذخیرمون !

وقتی قشنگ سیراب شدم ، نفس عمیقی کشیدم و نشستم روبه روی امیر روی مبل .

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بهش زل زدم ... چشماش شرمنده بود .

امیر _ من واقعا ...

خیلی سرد گفتم :

من _ مهم نیست ، به من ربطی نداره !

عصبی گفت :

امیر _ ربط داره چون بهترین دوستتم ؛ اگه بگی نه می کشم کنار !

بیشتر زل زدم تو چشماش و گفتم :

من _ من هیچ دخالتی نمی کنم .

نفسش و کلافه فرستاد بیرون و گفت :

امیر _خوب ... چیشده ؟

من _ یه جادویی بود می فهمیدی ... نوچ اصلا این و ولش کن ... چند وقته وقتی بالا میارم رگا و مویرگای خونی تو صورتم پیدا میشه و همینطور درد بدی توی کل بدنم و مخصوصا دل و قلبم می پیچه !

اخماش رفت توی هم و بلند شد و اومد سمتم ... دستم و گرفت و گفت :

امیر _ سعی کن آروم باشی !

تا خواستم جملش و درک کنم دستش و گذاشت روی نبضم و فشار داد ... همزمان با این فشار درد انگار تقسیم شد و به همه ی نقاط بدنم رسید ... از درد آخ بلندی گفتم ... امیر چشماش بسته بود و اصلا لباش تکون نمی خورد ... سعی کردم درد و فراموش کنم ... بهش نگاه کردم ... یهو چشماش باز شد و به من زل زد .

امیر _ من نمی فهمم ... یعنی چی ؟

با کنجکاوی گفتم :

من _ چیشده ؟

امیر _ به خاطر قدرت بیش از اندازته ... این بچه هم پدرش هم مادرش دارای قدرت های خیلی بالایی هستن ، برای همین خون و گوشت جذب می کنه ... مهم تر از همه اینکه اندازه قدرت هیرا و خودت هم داره ضعیفت می کنه !

لبخند تلخی زدم و دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم :

من _ پس یعنی موندگار نیستم ؟

سکوت کرد ... نگاهش کردم ... چشماش اشکی شده بود ... خودم هم بغض کردم ولی لبخند از روی لبم پاک نشد !

قطره های اشک از روی صورت امیر سر خوردن و کم کم زیاد و زیاد تر شدن چونکه امیر بلند شد و کلافه رفت سمت پنجره !

درسته بغض کرده بودم و ناراحت شده بودم ولی مهم تر از همه بچه ی تو وجودمه .

امیر _ میشا ؟ باورم نمیشه ... چرا به این روز افتادیم ما ؟

بغضم و به سختی با آب دهنم قورت دادم و گفتم :

من _ خدا خواسته !

صدای هق هق امیر گوشم و خراش داد ... از گریه ی مرد متنفر بودم ... نمی تونستم تحمل کنم .

من _ امیر نمی خوام هیچکسی بفهمه ... شادی کسی رو نگیر !

هق هقش بیشتر شد ، طاقت نیاوردم و بلند شدم و رفتم سمتش ... دستام و گذاشتم روی شونه هاش که سریع برگشت و بغلم کرد !

جا خوردم ولی دستم و گذاشتم پشتش و نوازش کردم .

امیر _ می فهمی خانوادمی ؟ من هیچکسی رو نداشتم جز تو .

لبخند تلخی زدم و چونم و گذاشتم روی شونش و در حالی که آروم اشک می ریختم گفتم :

من _ هیچکس از فردای خودش خبر نداره ، جهان مثل کوچه می مونه و انسان ها مثل اون بچه هایی که با شوق و ذوق میان تو کوچه و خاله بازی می کنن ... گاهی تو بازی انقدر خوشبخت هستن که هر روز دلت می خواد بازی کنی ولی گاهی ، خوردن توی زمین و دعواهاش و سرشکستن هاش داغی رو به دلت می ذاره که نمی خوای دیگه اصلا بازی کنی ... حکایت ما هم همینه ... یه روز زندگی رو دوست داریم یه روز نه ! ولی نمی دونیم توی این روزهای غمگین و شاد ، چه موقع هستیم چه موقع نیستیم ! ( اثر خودم)

ازم جدا شد و گفت :

امیر _ تو با اراده و قوی هستی ، تلاش کن میشا .

برای دلخوشیش لبخند زدم و گفتم :

من _ مگه میشه بدون تلاش زندگی کرد ؟

صدای در اومد و بعد هیرا وارد شد و با عصبانیت و ناراحتی به امیر خیره شد .

امیر _ سلام .

دلخور گفت :

هیرا _ علیک سلام ، میشا ؟

نگاهش کردم و لبخند زدم :

من _ جان دلم ؟

جواب لبخندم و داد و گفت :

هیرا _ اومدم دم دانشگاه دنبالت سرایداره گفت خودت اومدی .

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ آره ، امیر اومد دنبالم !

امیر سر به زیر گفت :

امیر _ من دیگه میرم ، خدانگهدار .

و بعد سریع از خونه رفت بیرون ... سرزنش بار به هیرا خیره شدم و گفتم :

من _ خیلی بد باهاش صحبت کردی !

چشماش گشاد شد و گفت :

هیرا _ اصلا من چیزی گفتم ؟

تخس گفتم :

من _ همون دیگه ، می خواستی بگی ، بالاخره که نیتش و داشتی !

فقط بهم خیره شد ... لبخندی بهش زدم و شونم و انداختم بالا و به سمت اتاقمون رفتم ... پشت سرم اومد و گفت :

هیرا _ اون دیشب تو روی تو وایساد !

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقنعم و در آوردم و گفتم :

من _ نخیرم ، آریزونا دیشب هرچی از دهنش در اومد بهم گفت .

کتش و گذاشت توی کمد و گفت :

هیرا _ واسه اون که دارم !

مانتوم و پرت کردم سمتش و گفتم :

من _ لازم نکرده ، ما همش نباید بدوییم دنبال این و اون بگیم این کار و کن و اون کار و نکن !

مانتوم و آویزون کرد به کمد و گفت :

هیرا _ آریزونا 500 ساله یاره منه ؛ می دونست که نباید همچین برخوردی با من یا خانوادم داشته باشه ؛ ولی اون خط قرمزا رو رد کرد !

رفتم جلوش و پیرهنش و چنگ زدم .

من _ هیرا ، خواهش می کنم دخالت نکن !

نفسش و کلافه فرستاد بیرون و پیرهنش و از چنگم آزاد کرد و از اتاق بیرون رفت ... دستی کشیدم روی شکمم و گفتم :

من _ گاهی بابات خیلی رو مخم تردمیل می زنه !

لباسام و که عوض کردم و به سمت آشپزخونه رفتم ... هیرا نشسته بود روی مبل و فوتبال می دید ! مشغول درست کردن شام بودم ... ولی حتی یه لحظه حرف های امیر که بعد از ظهر بهم زد و یادم نمی رفت !

پیاز و ریختم توی روغن و مشغول سرخ کردن شدم ... خیره شده بودم به ماهیتابه ... فکر بعد نبودنم داره دیوونم می کنه ... هیرا ... بچم !

تا به خودم اومدم دیدم همینطور داره از چشمام اشک میاد ... اشکام و سریع پاک کردم و بقیه مواد و ریختم ؛ ولی حالم بدتر شد و گریم شدت گرفت ... جلوی دهنم و گرفته بودم تا صدام در نیاد !

تا وقتی شام حاضر بشه من تو آشپزخونه داشتم گریه می کردم ... عوق زدم و رفتم دستشویی ... بر خلاف تمام تصوراتم دیگه خون بالا نیاوردم !

چند مشت آب به چشمم زدم و نفس عمیق کشیدم ... موهام و جمع کردم و از دستشویی زدم بیرون ... هیرا اخماش توی هم بود ... سرم و تکون دادم و لبم و گزیدم ؛ به سمت آشپزخونه راه افتادم و میز و چیدم !

من _ هیرا ؟ بیا شام حاضره !

بلند شد و تلویزیون و خاموش کرد و اومد توی آشپزخونه ... با اخم هایی در هم

نشست پشت میز و غذا کشید ... فقط بهش خیره شدم .

من _ تاکی می خوای ادامه بدی ؟ ما کی انقدر اختلاف بینمون بود ؟

پوزخندی زد و گفت :

هیرا _ من باید از تو بپرسم میشا ... جانی مُرد ... تموم شد ... چرا عصبی هستی ؟ چرا داغونی ؟ می فهمی حتی توی سرکارم تمام ذهن و فکرم پیش توئه ؟

سرم و تکون دادم و گفتم :

من _ من و ببخش هیرا ! ولی ...

ادامه ندادم و دستم و گذاشتم روی صورتم ...

هیرا _ این بچه داره ما رو از هم دور می کنه !

هیرا می دونست ... برای همین داغون بود !

کشیده شدن صندلی رو روی زمین شنیدم ... از آشپزخونه رفت بیرون .

شامش دست نخورده بود ... صدای قدم هاش و بالا می شنیدم و بعد صدای در حموم !

بلند شدم و بدون اینکه میز و جمع کنم رفتم تو اتاق ... با همون لباس که یه تاب یقه باز بود و شلوارک بالای زانو رفتم سمت حموم ... در حموم و باز کردم ... هیرا سرش پایین بود و زیر دوش وایساده بود ... رفتم سمتش و دستم و گذاشتم روی شونه هاش ... مرد من داغون بود ! با همون لباسا خیس شدم ... هیرا لرزید ... داشت گریه می کرد ... اون می دونست احتمالش هست بمیرم ... صددرصد حرفای من و امیر و شنیده ! سرش و گذاشتم روی سینم و آروم اشک ریختم ... دستش دور کمرم حلقه شد و بیشتر گریه کرد ... اشکامون با قطره های آب دوش یکی شده بود !

*****

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیـــــن ... نشستم رو تخت و دستم و گذاشتم رو گلوم ... نفس نمی تونستم بکشم !

صدای زوزه ی گرگا رو شنیدم ... از رو تخت اومدم پایین و سریع به سمت بالکن رفتم ... هرکاری می کردم نمی تونستم نفس بکشم .

ماه کامل بود ... برگشتم و به هیرا خیره شدم ... دستم و رو گلوم فشار دادم و با تمام وجود اکسیژن و کشیدم توی بدنم و در بالکن و بستم ... استخونام دونه دونه صدا می دادن ... افتادم رو زمین و دندونام تیز شد ... این بار به سختی داشتم تبدیل به گرگ می شدم ... از درد داشتم جون می دادم .

زمین و با ناخنای بلندم چنگ می زدم ؛ بدترین شبی بود که داشتم تبدیل به گرگ می شدم !

صدای زوزم تموم شهر و برداشت .

صبح با صدای جیک جیک گنجیشک چشمام و باز کردم ... سعی کردم موقعیتم و پیدا کنم ... توی بالکن بودم ... نشستم و دستم و گذاشتم روی سرم ... یادم میاد دیشب وقتی گرگ شدم انقدر حالم بد بود که بعد از یه گشت توی شهر سریع برگشتم سمت خونه و تا رسیدم به بالکن طاقت نیاوردم و بی هوش شدم !
لباسام و از روی زمین چنگ زدم ... دستم و روی شکمم کشیدم ... با لگدی که زد لبخند زدم و اطمینان پیدا کردم که بچم طوریش نشده !

توی خونه رو نگاه کردم ... هیرا هنوز خواب بود .

تکیه دادم به دیوار بالکن و به شهر خیره شدم ... پسرم هنوزم تکون می خورد ... خندیدم ...

من _ شیطون شدی عشق مامان .

خندم تبدیل به لبخند شد ... خمیازه ی بلندی کشیدم و به سختی بلند شدم ... تمام عضلاتم درد می کرد ... داخل اتاق شدم که موجی از گرما باهام برخورد کرد ...

دراز کشیدم رو تخت و بوسه ای به هیرا زدم ... چقدر مظلوم شده بود ... دیشب خیلی داغون بود ... امیدوارم دیگه فکرش و نکنه !

پتو رو زدم بالا و خودم هم کنارش دراز کشیدم و زوری تو بغلش جا خوش کردم ... آروم تکون خورد و دستش دورم حلقه شد ... سرم و گذاشتم روی سینش و بوسه ای زدم !

من _ بخوابیم ؟

صدای خوبالوش و شنیدم :

هیرا _ اوهوم

و بعد دوتایی چشمامون و بستیم ... روز جمعه بود و تعطیل !

صدای تیک تیک ساعت نه تنها اذیتمون نمی کرد بلکه خیلیم آرامش و خواب آور بود برامون !

با تکون های سریع ، چشمام و باز کردم ...

هیرا _ عزیز دلم ؟ نمی خوای بلند شی ؟ گشنمه !

کش و قوسی به بدنم دادم و بعد یه خمیازه طولانی گفتم :

من _ آآی هیرا ، خوب یه چیزی می خوردی !

خندید و دستش و گذاشت روی شکمم ...

هیرا _ چطور به پسرمون می رسی ، ولی به پدرش نه ؟

خنده ای کردم و روی شکمم و بوسه زد 

و با خنده گفت :

هیرا _ بلند شو دیگه ، حوصلم سر رفت !

چه خوب تظاهر می کنه ... ولی نمی دونست من عاشق این چشمام و درد پشت خندش و دارم می بینم .

منم مثل خودش به روش نیاوردم و بلند شدم ... در حالی که چشمام و می مالیدم به سمت دستشویی رفتم ... تا پام و گذاشتم توی دستشویی عوق زدم ... ولی بازم خالی بود ! تعجب کرده بودم !

بعد از شستن دست و صورتم سریع اومدم بیرون و به سمت آشپزخونه رفتم ... ساعت 11 قبل از ظهر بود ... یه املت درست کردم و هیرا رو صدا زدم ... می دونست دیشب تبدیل شدم و تمام بدنم درد می کنه برای همین به املت قانع شد .

سر میز در حالی که داشتم لقمم و می جوییدم گفتم :

من _ هیرا ؟

نگاهم کرد که ادامه دادم :

من _ امروز می خوام برم پیش رها و شایان !

متعجب گفت :

هیرا _ بری ؟ تنها ؟

سعی کردم جمعش کنم برای همین گفتم :

من _ نه دیگه تو هم بیا !

خندید و گفت :

هیرا _ نه من باید برم پیش رونالد ... شوخی کردم باهات ... می رسونمت و میرم !

سرم و تکون دادم ... باید باهاشون حرف می زدم ... اینجوری که نمی شد !

باید یه چیزایی رو بهشون می گفتم شاید بعد مرگم اونا از عهدش بربیان .

بعد از اینکه خوردیم سریع جمع کردم و ظرفاش و شستم و سریع رفتم بالا و آماده شدم ... دستام و گذاشتم روی دراور ... زیر چشمام هنوز گود داشت ... لبخندی زدم و سرم و تکون دادم ... موهام و فرستادم داخل شالم و کیفم و برداشتم ... شال و یه جوری انداختم روی شکمم که چیزی معلوم نشه !

هیرا _ میشا ؟ بدو دیگه .

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

من _ اومدم .

از اتاق رفتم بیرون و دم همون در کفشای اسپرتم و از توی جا کفشی در آوردم و پوشیدم ... رفتم بیرون و در و بستم .

سوار ماشین شدم و نفسم و که کم آورده بودم و فرستادم بیرون و دوباره کشیدم تو !

راه افتاد و شروع کرد صحبت کردن ... از پاساژ می گفت و گاهی منم یه چیزی می گفتم ... وقتی رسیدیم استرس گرفتم ... پیاده شدم و گفتم :

من _ خودم بهت زنگ می زنم !

سرش و تکون داد و گفت :

هیرا _ چشم ، ب*و*س بابایی رو بده !

خندیدم و لپش و ماچ کردم و پیاده شدم ... منتظر شدم تا بره ... دست تکون دادم و اون رفت ! نفسم و فرستادم بیرون و جلوی در خونشون وایسادم و به سختی دستم رفت روی زنگ ... زنگ و فشردم و چشمام و بستم و نفس عمیق کشیدم !

در با تیکی باز شد و من داخل شدم ... با دیدن سرایدار که دم در وایساده فهمیدم که رها و شایان در و باز نکردن !

سرایدار _ سلام خانوم خوش اومدین !

لبخند زدم و خیره شدم تو چشماش و گفتم :

من _ ممنون ، لطفا برید سرکارتون و دور بر ما نباشید ... سعی کنید به هیچ چیز و صدایی هم توجه نکنید !

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تسخیر شده سرش و تکون داد و داخل شد .

پشت سرش وارد شدم و خودم و آماده کردم ... رها بچه به دست داشت دور خونه می چرخید ... لبخند زدم ... برگشت و گفت :

رها _ کیه آقا رضـ....

با دیدن من هول کرد و نزدیک بود بچه از دستش بیفته که با سرعت نور رفتمو بچه رو گرفتم !

خیره شدم توی چشمای ترسیدش ...

من _ سلام !

با لب های لرزون داد زد :

رها _ تو اینجا چه غلطی می کنی ؟

بچه رو گذاشتم روی مبل و گفتم :

من _ گوش کن رها ، نیومدم اینجا که دعوا راه بندازی ...

جیغ زد :

رها _ از خـــونه مــن بــرو بیــرون !

با صدای جیغش شایان از پله ها اومد پایین و با دیدن من ، فقط نگاهم کرد !

رها به سمتم حمله کرد و در حالی که اشک می ریخت گفت :

رها _ برو بیرون ، گمشو !

شایان دستش و کرد توی جیبش و لبش و گزید ... چشمم اشکی شد و گفتم :

من _ به خدا باهاتون کاری ندارم !

رها افتاد روی زمین و زد زیر گریه ... شایان هم از اون ور دستش و گذاشته بود روی چشمش .

با صدای آروم گفتم :

من _ فقط اومدم اینجا یه چیزی بهتون بگم و برم ، بعد از اون اگه نخواستید دیگه دور و برتون نیستم !

شایان اومد پایین و رها رو بلند کرد ...

شایان _ خیلی خوب ، می تونی زودتر حرفات و بزنی !

دستم و گذاشتم روی شکمم و رفتم سمت مبل و نشستم روش ... رها بچش و بلند کرد و نشست ... شایان هم کنارش ... در حالی که با انگشتام بازی می کردم شروع کردم به تعریف کردن :

من _ سه سال پیش همون روزی که اون پسر مرموز ، ریکی پا توی دانشگاه گذاشت ماجرای من و البته امیر شروع شد ... امیر با دیدنش بهم گفت که انرژی بدی منتقل می کنه ولی من ندید گرفتم ... شبی که دوستت زنگ زد و ما رو برای پارتی دعوت کرد من به هر زوری بود اومدم و خودتون یادته که چه اتفاقی افتاد توی اون مهمونی ؛ بعد اون انفجار که به من آسیب زده بود و قشنگ یادمه که من گلوم خراش برداشته بود و احتمال داشت بمیرم ... لحظه ی آخری که داشتم بی هوش می شدم ریکی رو بالاسرم دیدم که دستش و گذاشت روی دهنم ... مزه ی خون رو حس می کردم ولی بی هوش شدم ... وقتی به هوش اومدم به نظرتون کجا بودم ؟ خونه ی ریکی ... وقتی ازش پرسیدم چی شده بهم گفت نجاتم داده ... ترسیدم یه دفعه بلایی سرم نیاره برای همین بلند شدم و خواستم بیام ، اومد جلوم و گفت که باید یه کاری رو تموم کنه ... وقتی با تعجب نگاهش کردم متوجه درد بدی توی ناحیه گردنم شدم ... من مرده بودم ! روحم مرده بود ... تبدیل شدم به موجودی که اسمش همیشه توی افسانه ها بود ؛ خوناشام ! آره من یه خوناشام شده بودم برای همین ترکتون کردم ... خانوادم و ترک کردم ... وطنم و ترک کردم ... تا به هیچکس آسیبی نرسه ! ریکی یه خوناشام بود ... منم تبدیل شدم ... من و برد به رگد کوو ... امیر و که خودتون در جریان بودید چجوری همه چیز و می فهمید !

امیر یه ساحره است ! اون جا با تمام این بچه ها آشنا شدم ... خوناشاما و گرگینه ها ... با پسری آشنا شدم که چشماش تموم دنیام بود ... هیرا ! رئیسمون بود و قوی ترین خوناشام ! ما عاشق هم شدیم ولی دوتا مانع بود ... آدام ... پسر گرگینه ای که به عنوان بهترین دوست قبولش داشتم ... اونم عاشق من بود ولی من فقط به عنوان دوست ، دوستش داشتم ... خیلی خوب کنار اومد با این موضوع ولی آهمانت ، مانع دوممون بود ... مانعی سر سخت و عوضی ... هه ؛ اون رقیب عشقی من بود ... همون موقع هم امیر به ما پیوست و با تمام وجود کمکمون کرد ... ما به جنگ آهمانت رفتیم ... موقعی که داشتم می کشتمش نیرویی به من انتقال داد که باعث شد من وحشتناک تر بشم ولی ... دیگه خطری نداشته باشم برای وطنم ... من شدم بزرگترین و قوی ترین خوناشام و گرگینه تاریخ ! من دورگم ... دورگه خوناشام و گرگینه ! با مرد مورد علاقم ازدواج کردم و حالا باردارم ... ولی ...

اشکم جاری شد ... دوتاشون با تعجب به من نگاه می کردن ...

من _ من هیچ شانسی ندارم بچه ها ! من باوجود این موجود توی شکمم ، سرنوشتم مرگه ! من بین پسرم و مرگ یکی رو انتخاب کردم ، مرگ !

اومدم اینجا بهتون بگم بعد از به دنیا آوردن این بچه شاید من دیگه نباشم ... خواهش می کنم از بچم مراقبت کنید ... چون ، چون ...

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

من _ چون من نیستم که براش مادری کنم ... می خوام بهش یاد آوری کنید که من تمام این روزها رو به سختی گذروندم تا اون زنده بمونه ... خودم و غرق در خون کردم به خاطر بچم ... چه روزایی که من از کل وجودم خون پس می دادم ... خون بالا میاوردم و در حد مرگ درد می کشیدم ... اگه هنوزم حرمتی بین دوستیمون مونده به خاطر من نه ... به خاطر این بچه که بی گناهه ، ازش مراقبت کنید !

و بعد اشکام و پاک کردم و بهشون خیره شدم ... رها که فقط اشک می ریخت !

شایان با صدای آرومی گفت :

شایان _ باورم نمیشه ، اصلا ... وای انگار همه چی خوابه !

لبخند تلخی زدم و گفتم :

من _ من تو این سه سال دردی داشتم که هیچ کدومتون درک نمی کنید ... اینکه نتونی مثل به انسان زندگی کنی خیلی بده !

رها اشکاش و پاک کرد و گفت :

رها _ خیلی از بین رفتی ... با خودت چیکار کردی ؟

دستم و گذاشتم روی شکمم و گفتم :

من _ به خاطر این کوچولوئه !

چیزی نگفتن و فقط نگاهم کردن ... بلند شدم و حرف آخر و زدم :

من _ فقط ... روی حرفام فکر کنید ... پسرم و اگه خواستید به شما می سپرم !

برگشتم و خواستم برم که با صدای رها وایسادم :

رها _ تو زنده می مونی مگه نه ؟

برگشتم سمتشون و لبخند زدم :

من _ نمی دونم ، مرگ و زندگی دست خداست !

شایان اومد جلو و گفت :

شایان _ حتما زنده می مونی و خودت بچت و نگه می داری ... ولی اگه یه زمانی زبونم لال اتفاقی افتاد ... روی ما حتما حساب کن !

با نگاه قدردانی نگاهشون کردم و گفتم :

من _ ممنونتونم !

فقط نگاهم کردن ... عقب عقب رفتم و بالاخره از خونه زدم بیرون !

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به هیرا پیام دادم که خودم تاکسی می گیرم میام !

سوار تاکسی شدم و سرم و چسبوندم به شیشه ماشین و بیرون و تماشا کردم ...

با صدای زنگ گوشیم سریع به خودم اومدم و جواب دادم :

من _ بله ؟

صدای بابا تو گوشم پیچید :

بابا _ سلام دخترم ... خوبی ؟

لبخند زدم و به بیرون خیره شدم و گفتم :

من _ ممنونم بابا جون ... تو خوبی ؟ بقیه خوبن ؟

بابا _ خداروشکر ، دخترم بهتری ؟ چیزی لازم نداری ؟

لبخندم عمق گرفت و گفتم :

من _ نه بابایی ! خداروشکر همه چیز هست .

خندید و گفت :

بابا _ انقدر خوشحالم که نگو ، باورم نمیشه دارم پدر بزرگ میشم ! هی ؛ اینا رو ول کن میشا جان ، به تینا و سیما سپردم برات سیسمونی بگیرن ، امروز میان اونجا ، زنگ زدم خبرت کنم !

متعجب گفتم :

من _ بابا جون ؟ اما من گرفتم ...

بابا _ بیجا کردی .

خندیدم و گفتم :

من _ به خدا گرفتم ، تمام وسایلاش و !

بابا _ خیلی خوب خودم فهمیده بودم ، اسباب بازیای بچم و خودم گرفتم ! با چند تا لباس !

لبخند زدم و گفتم :

من _ مرسی بابا جونم .

بابا _ فدای یه تارموهای تو دامادم و نوم ! من برم بابا جان ... پس خونه باشیا !

من _ چشم ، برو به سلامت .

بعد از خداحافظی قطع کردم و به مقصد رسیدیم ... خوب حالا که سیما و تینا هم دارن میان شام نگهشون دارم !

وارد خونه شدم و سریع لباسام و تعویض کردم و به سمت گوشیم رفتم و شماره هیرا رو گرفتم .

هیرا _ جانم ؟

نفس گرفتم و شروع کردم :

من _ سلام عشقم خوبی ؟ اینا رو ول کن ، هیرا شب مهمون داریم ... یعنی بابا و سیما و تینا و رونالد ... قراره چند تا وسایل برای بچه بیارن ... خوب منم باید نگهشون دارم وگرنه زشت میشه دیگه ... زودتر بیا و خیار و گوجه و پیاز و مرغ و خلاصه میوه هم بگیر ... یادت نره هیرا ... زود بیا کمکم ... یه ساعت دیگه اینجا باش !

سریع گفت :

هیرا _ نفس عمیق بکش !

نفس گرفتم و محکــم فرستادم بیرون ، آخیــش !

هیرا _ چشم چشم ... فقط نمی تونم زود بیام که !

تهدید آمیز گفتم :

من _ توی میای دیگه مگه نه ؟

از لحنم خودش گرفت دیگه چی به چیه برای همین گفت :

هیرا _ آره آره ... یه ساعت دیگه اونجام .

لبخند زدم و گفتم :

من _ آفرین عشقم ، من برم دیگه ب*و*س ب*و*س بابای !

قطع کردم و بلند شدم ، همت کار کردن زد به سرم ... رفتم تو آشپزخونه و دستمال برداشتم و شروع کردم به گردگیری ... خلاصه حسابی خونه رو برق انداختم !

در باز شد و هیرا با کلی خرید وارد شد ...

من _ سلام عشقم ، خسته نباشی .

و رفتم سمتش و بوسش کردم ... لبخند زد و وسایل و گذاشت توی آشپزخونه و در حالی که کتش و در می آورد گفت :

هیرا _ شما هم خسته نباشی !

موهام و باز کردم و گفتم :

من _ چیزه هیرا من میرم حموم ، تو هم به بابا زنگ بزن و بازم تعارف کن برای شب ...

سرش و تکون داد و گفت :

هیرا _ چشـــم شما جون بخواه .

ذوق مرگ شدم و نیشم تا کجا باز شد ... با دستم براش ب*و*س فرستادم و به سمت اتاقمون رفتم و از همون جا به سمت حموم رفتم ...

زیر دوش لبخند زدم ... دلم هوس کرد آهنگ بخونم ... آهی کشیدم و شروع کردم :

من _ آخـــر راه اومدن با روزگار

گره ی کوریه که بخت منه

که تموم اتفاقای بدش ، شاهد زندگی سخته منه

شاید این زخمی که از توخوردم و

از حرارتش زبونه می کشم

یا تموم بی کسی هام و همش فقط از دست زمونه می کشم

بگو بازم هوام و داری و مثل همه من و تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری

بگو هستی و روی ماهت و امشب

پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره ی من

ابری نمی مونه همیشه

من که پشتم به خودت گرمه و باز

هرچی این راه و میام نمی رسم

نکنه دستم و ول کردی برم

که به هرچی که می خوام نمی رسم

شایدم من اشتباهی اومدم که در بسته رو وا نمی کنی

من به این سادگی دل نمی کنم ، از تو که من و رها نمی کنی

( سرم و بردم بالا و با لبخند رو به خدا گفتم : )

بگو بازم هوام و داری و مثل همه من و تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری

بگو هستی و روی ماهت و امشب

پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره ی من

ابری نمی مونه همیشه

( محسن یگانه به نام آسمان همیشه ابری نیست )

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس عمیقی کشیدم و خدارو شکر کردم ... زود خودم و شستم و اومدم بیرون ...

اولین کاری که کردم کرم نرم کننده زدم ... بعد شروع کردم به سشوآر کشیدن ... بوی غذا میومد ... لبخند دندون نما زدم ... قربونش بشم که خودش داره غذا درست می کنه ... بلده آقامون ( عــوق )
سشوآر و خاموش کردم و از توی کمد لباس بلند و نخی گله گشاد دکمه ایم و در آوردم با یه شلوار راحتی مشکی ... پیرهنم قرمز و مشکی چارخونه بود ... سریع تنم کردم و شال مشکیم و برداشتم و با خودم آوردم پایین ...

من _ خسته نباشی آقا !

بهش خیره شدم ... قیافش و خخ!

با اخم گفت :

هیرا _ ببین من و به چه روزی انداختی !

ابروم و انداختم بالا و لبام و غنچه کردم و گفتم :

من _ میسی !

بالاخره لبخند زد و گفت :

هیرا _ خواهش عزیزم ... همه چی آمادست ، فقط مونده بپزن !

صدای زنگ اومد ... شالم و سریع انداختم روی سرم ... هیرا رفت سمت در و بازش کرد ... بابا و سیما وارد شدن و من رفتم استقبال ... ماچ و موچ کردیم ... سیما باهام خوب برخورد کرد برای همین چون مهمون خونم بود باهاش آروم برخورد کردم !

بعد از اون تینا وارد شد و بغلم کرد و فشارم داد که سیما جیغ زد :

سیما _ تینا ؟ بچه داره مادر !

من و تینا متعجب به سیما خیره شدیم ... بابا ابروش و انداخت بالا و بعد با لبخند هیرا رو بغل کرد !

رونالد با سرو صدا وارد شد و گفت :

رونالد _ وای ببین ما خونه کی هستیم ؟

به انگلیسی گفتم :

من _ خفه شو ، حالا خوبه هرروز این جا چترش پهنه !

و بعد خندیدم ... هیرا و رونالد هم خندیدن و رونالد گفت :

رونالد _ دارم برات !

بعد از اون چند تا کارگر وارد شدن و وسیله آوردن تو ... هیرا و من با نگاه قدردانی به همشون نگاه کردیم ...

تمام شب نه سیما نه هیرا نه تینا و رونالد خلاصه همشون نمی ذاشتن من بلند بشم !

خیلی خسته شده بودم و خوابم گرفته بود ... ساعت 12 شب بود که عزم رفتن کردن ... بدرقشون کردیم و من سریع رو به هیرا گفتم :

من _ وای خیلی خوابم میاد ، شب بخیر !

خندید و در و بست و دنبالم راه افتاد ... لباسام و در آوردم و با همون وضعیت رفتم توی رخت خواب و پتو رو تا گردن کشیدم ... هیرا چراغ ها رو خاموش کرد و اومد کنارم دراز کشید ... بوسه ای به پیشونیم زد و گفت :

هیرا _ کی تموم میشه ؟

لبخند تلخی زدم و الکی خمیازه کشیدم و گفتم :

من _ ان شاءالله به زودی ، خوب دیگه بخوابیم !

رفت زیر پتو و با خنده گفتم :

من _ کجا رفتی ؟

سرش و گذاشت روی شکمم و گفت :

هیرا _ پسر بابا ، داری صدام و می شنوی دیگه پدر سوخته ؟ اوهوم بهت بگم که حواست و جمع کن و مثل بابات غیرتی شو ... روی مادرت حساس شو و نذار کسی بهش چپ نگاه کنه !

خندیدم و گفتم :

من _ هیرا ؟ به دنیا بیاد هم می تونی بهش بگی ... بیا بالا !

بوسه محکمی روی شکمم زد و اومد بیرون ...

هیرا _ من ب*خورمت تو رو !

نیشم باز شد ... ( خیلی بی تربیتن ... جون شما خیلی سعی دارم جلوشون و بگیرم دیگه زن و شوهری هم حدی داره ... والا )

خمیازه کشیدم و گفتم :

من _ دیگه بخوابیم هوم ؟

سرش و تکون داد و گفت :

هیرا _ باشه عشقم !

رفتم تو بغلش و چشمام و بستم !

خدایا شکرت .

*****

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک هفته بعد 

من _ نفس عمیق میشا ، نفس عمیق !

خیلی عصبیم ... انقدر که اصلا نفس عمیق و یوگا هم جواب نمیده !

امروز امیر زنگ زده میگه امشب جشن نامزدی من و آریزوناست !

وای که انقدر کفرم گرفته از این امیر که نگو ... با عصبانیت چشمام و باز کردم و به سختی بلند شدم و جیغ زدم !

با پاهام کوبیدم به درو گفتم :

من _ بیشورای خر !

اما صدای گوشیم نذاشت به ادامه ی فش دادنم بپردازم ... با حرص گوشی رو جواب دادم :

من _ بفرمایید !

صدای آقای شکوهی توی گوشم پیچید :

شکوهی _ سلام عرض شد خانوم فرهمند عزیز ، خوبید الحمدالله ؟

خودم و جمع و جور کردم و گفتم :

من _ ممنون ، شما خوب هستید آقای شکوهی ؟

شکوهی _ الحمدالله دخترم ، زنگ زدم یه موضوع مهم و بهتون بگم !

نشستم روی تخت و گفتم :

من _ بفرمایید !

صداش و رسا کرد و گفت :

شکوهی _ صلاح دونستیم شما با اون وضع سختتون نیاید دانشگاه برای مراقب ؛ برای همین یه نفر دیگه پیدا شد ...

لبخندی زدم برای مهربونیش و گفتم :

من _ خیلی ممنون آقای شکوهی ، واقعا لطف کردید !

شکوهی _ تو هم به جای دخترم ، ان شاءالله قدمش براتون پر برکت باشه دخترم ! مزاحمتون نمیشم ، روز خوش .

لبخندم پررنگ شد و گفتم :

من _ ممنون همچنین شما ... خدانگهدار .

و بعد سریع قطع کردم ... یعنی دیگه دانشگاه رو نمی بینم ؟

بیخیال اینا همش انرژی منفی ... ایـش !

بلند شدم و جلوی آیینه وایسادم ... خخ از لبا