رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Lunatic

داستان کوتاه | ترسناک

پست های پیشنهاد شده

درود خدمت خانواده ی بزرگ نودهشتیا ! :rose:

از اونجایی که که دوستان در این بخش فعالیت بالایی دارن ، تصمیم داریم تمامی داستانک ها رو در یک تاپیک جامع ، جمع آوری کنیم .

:excl: تاپیک هایی که خارج از این تاپیک جامع باشند ، اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد .

:excl: پست هایی که دارای لینک باشند اسپم محسوب شده و حذف خواهند شد .

:excl: از قرار دادن پست های کمتر از 5 خط به شدت بپرهیزید .

:balloons: مشتاق خواندن داستان های زیبای شما هستیم . ♡_♡

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"یه داستان فوق العاده ترسناک"

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکی نبود.

توی یه دهکده ای چند تا خونه وار بود که با هم در صلح و صفا زندگی می کردن.
یه شب شایعه میشه که توی دهکده جن اومده. همه میترسن و دهکده رو خالی میکنن و الفرار...
القصه. همه فرار میکنن، جز یه خونواده که وضع مالیشون خوب نبود و مرد خونه رو کامیون کار می کرد.

یهشب هوا طوفانی و رعد و برق میشه و برقا میره. همه جا میشه ظلمات. مادرخونه میاد شام کته درست کنه می بینه ای وای برنج ندارن. به پسرش میگه بیااین شمع و بگیر و برو از زیر زمین برنج بیار. پسره می گفته من می ترسم.مادره می گفته ترس چیه بدو برو ببینم.
پسره میره تو حیاط. زیرزمین هم اون طرف حیاط بود. تا میره تو حیاط باد میاد و شمع شو خاموشمیکنه. با نور رعد و برقی که میزده تا دم پله های زیر زمین میره. اما تاپاشو میزاره پله اول می بینه یکی داره میگه: بیای پایین می خورمت.... بیایپایین می خورمت. پسره جیغی میکشه و همونجا دراز به دراز بیهوش میشه.

مادرخونه صدای جیغ پسرشو میشنوه و سراسیمه میاد تو حیاط. اما ای واااای. بازمهمون باده میاد و شمع شو خاموش می کنه. خودشو می رسونه به زیر زمین میبینه پسرش افتاده زمین و بیهوشه. میاد که از پله ها بره پایین ببینه موضوعچیه، دوباره همون صدا میاد...بیای پایین می خورمت.... بیای پایین میخورمت... زنه یه جیغی میکشه و فرتی بیهش میشه.....

1 ساعت بعد پدرخونه میاد خونه. میبینه که هیچکی نیستو در حیاط بازه. چراغ قوه کوچیکشو کهکم نور بوده روشن میکنه میره تو حیاط. خوشبختانه دیگه اون باده نمی تونستهچراغ قوه رو خاموش کنه.
تا دم زیر زمین میره میبینه که پسرش و زنشبیهوش افتادن. با خودش میگه یعنی چی؟ چی شده؟ میاد که بره پایین. دوبارههمون صدا رو میشنوهبیای پایین می خورمت.... بیای پایین می خورمت.... یهدفعه کوپ میکنه. با خودش میگه: نه، من باید ببینم چی شده.
میره پایینتو زیر زمین. نور چراغ قوه شو می ندازه و یواش یواش میره تا ته زیر زمین.اما تا میرسه ته زیر زمین با یه چیز عجیبی رو برو میشه.

بله.... میبینه یه پیرمرد ته زیر زمین نشسته سرما خورده آب دماغش میو مده پایین و هی میکشیده بالا و میگفته:
بیای پایین می خورمت.... بیای پایین می خورمت...بیای پایین می خورمت.... 

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سلاخی یک خاخوا

 

افراد قبیله در حالی دست از کشتن مردان غریبه برداشتند که درست در مقابل چشم آنها یکی از کسانی را که خاخوا می دانستند، کشتند. آنها قصد داشتند تا خاخوا را بخورند. از نظر آنها تمام قسمت های بدن یک انسان به غیر از استخوان هایش قابل خوردن است.

 

با دیدن این صحنه وحشتناک و تهوع آور، ترس تمام وجود آنها را فرا گرفته بود اما دیگر هوا آنقدر تاریک شده بود که به هر حال مجبور بودند شب را در کنار این آدمخوارها به صبح برسانند، در آن روز 8 خاخوا کشته شده بودند. پل نمی خواست بخوابد، یعنی نمی توانست بخوابد چرا که فکر می کرد اعضای قبیله قصد دارند آنها را در خواب بکشند.

 

 

 

 

او می گوید: «تا جایی که می توانستم بیدار ماندم، دیگر آنقدر خسته بودم که متوجه نشدم چه زمانی به خواب رفتم. صبح روز بعد با صدای پسربچه ای حدودا 6 ساله به نام «واوا» از خواب بیدار شدم. مادر او بر اثر بیماری از دنیا رفته و پدرش به عنوان یک خاخوا کشته شده بود. او نیز به خاطر بیماری و ضعف بسیار شدید نزدیک بود سرنوشتی شبیه پدرش داشته باشد اما زنان قبیله مانع این کار شده بودند اما این محافظت تا زمانی می تواند ادامه داشته باشد که او 14 یا 15 ساله شود، چون واوا، خاخوا نامیده شده، به هر حال کشته خواهد شد.»

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

در دهي كوچك خانواده اي بسيار شاد زندگي خوب و خوشي داشتند

 محسن پدر خانواده براي تابستان برنامه سفري1هفته اي به شمال را درنظر دارد سرانجام روز4شنبه محسن وخانواده اش راهي شمال ميشوند.جاده خيلي خلوت بود و بين محسن وخانواده اش سكوت سنگيني برقرار بودتا اينكه نیمه شب به شمال ميرسند و به هتل ميروند ويك اتاق كرايه ميكنند وارد اتاق ميشوند اتاق كوچكي با4تخت براي خودش همسرش پسرش ودخترش.خلاصه همه اماده خواب ميشوند كه يكي در ميزند ورضا پسر محسن در راباز ميكند وكاركن هتل در پشت درنمايان ميشود وبه رضا ميگويد ساعت3مراقب باشيد و بدون هيچ حرف ديگري ميرود.رضا كه تعجب كرده نگاهي به ساعت كه عدد1رانشان ميده ميكند و با ترس ميرو به تخت خوابش وهمه بخواب ميروند ساعت2نيمه شب محسن از تشنگي بيدار ميشود و ميخواهد اب بخورد ولي همين كه ميخواهد اب بخورد خشكش ميزنه جاي اب خون تو پارچ بود!!!!!

فرياد بلندي ميزند كه همه بيدار ميشند ورضا چراغ رو روشن ميكنه و ميگه چي شده بابا محسن ميگه اب به خون تبديل شده همسرش از كلافگي جيغي ميزنده وميگويد ديونه شدي؟

توپارچ كه اب هست خون كجا بود!!!!!!!!!!!!!

محسن به پارچ نگاه ميكند ودرعين ناباوري اب درون پارچ بود محسن كه فكر ميكنه خيلاتي شده اب ميخوره وچراغ رو خاموش ميكنه ودوباره همه به خواب ميرن.ساعت3شب محسن با صداي زنگ موبايلش بلند ميشه يه شماره ناشناس بود گوشي رو جواب ميده وميگه:الو اما جوابي نميشنوه تا اينكه شخصي با صداي شيطاني شروع به خنديدن ميكنه محسن از ترس گوشي رو ميندازه كه خود به خود چراغ ها روشن ميشن!!!و محسن جيغ بلندي ميزند همه خانواده اش غرق خون رو تخت افتاده بودند محسن به سمت در ميرود اماد قفل شده بود محسن سر برميگرداند ميبينه اعضاي خانواده اش به سمتش حركت ميكنند و صدايي زوزه مانند از شان شنيده ميشود ومحسن را محاصره ميكنند وبا دندان هايشان كه تيز شده شروع به تكه تكه كردن محسن ميكنند صبح وقتي پيش خدمت مياد براي تميز كردن اتاق اثري از محسن وخانواده اش نبود واتاق مرتب بود پيش خدمت لبخندي زد و غيب شد

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند وقتی بود که حس میکردم کسی پشت سرمه ولی هر بار که به عقب بر میگشتم کسی نبود یه شب که با یکی از دوستام در حال تماشای فوتبال بودیم یهو برقا رفت فکر کردم فیوز پریده رفتم ک فیوز و بزنم بالا فیوز هم تو آشپزخونه بود کورمال کورمال به هر زوری بود وارد اشپزخونه شدم چشم که چرخوندم با دو چشم قرمز رو به رو شدم میخواستم از ترس فریاد بزنم که تو همین لحظه برقا اومد لرزان سرجایم برگشتم که دوستم گف علی توام اونی که با چشمای سرخ بهمون زل زده رو میبینی؟!برگشتم سمت دوستم که با جای خالیش رو به رو شدم!!!

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از20سالگی به بعد تصمیم گرفتم تنها زندگی کنم و مستقل باشم،یک شب چندان میلی به شام نداشتم و فقط با غذایم بازی میکردم بشقاب غذا را نصفه رها کردم و تا نیمه شب خودم را با تلویزیون سرگرم کردم به طرف اتاق خوابم رفتم اخرین چیزی که دیدم ساعت 01:08دقیقه رو نشون میداد و این دقیقا زمانی بود که یک دختر با صورتی که نصفش سالم بود و نصف دیگر سوخته و استخون های گونه اش به وضوح قابل دید بود و با ناخن هایی پلاسیده و بلند و چشم هایی ک مردمک در ان وجود نداشت به سمتم خیز برداشت ناخن هایش را تا جایی که میشد در سینه ام فرو کرد با تمام وجودم احساس کردم که قلبم در دستش فشرده میشود،سراسیمه از خواب پریدم عرق های سرد بر بدنم نشسته بود خیالم راحت شد که خواب میدیدم نگاهی به ساعت رو میزی انداختم ساعت01:07دقیقه بود که در کمد به آرامی باز شد

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه یا ده سالم بود که یه روز صبح ساعت 10 و 11 صبح تو خونه داشتم بازی می کردم و مادرم هم خونه بود...تو همون حین مادرم گفت داره میره بیرون یه چیزی بخره و برگرده ...مادرم از در که خارج شد من چند لحظه بعدش دیدم از توی راهرو یه صدایی میاد یه صدای خنده وحشتناک که اصلا شبیه صدای ادمیزاد نبود .. من که خیلی ترسیده بودم اول فکر می کردم مادرمه که از در نرفته بیرون و درو زده به هم و الان داره سر به سر من میذاره که منو بترسونه ولی اخه اصلا سابقه اینجور شوخی ها رو نداشت!...واسه همین چند دفعه هی صدا زدم مامان مامان تویی مامان ولی فقط اون صدای خنده میومد و در همین حین اون موجود از سر راهرو رسید به دم در اتاق و جلو چشمام ظاهر شد... خدا نصیب نکنه دیدم یه موجود سیاه پوش(لباسی شبیه شنل یا چادر عربی) و قد بلند با صورت سفید مثل گچ که دو تا چشم کاملا قرمز داشت و فقط صورتش معلوم بود داره خیلی خیلی اروم میاد طرفم و صدای قهقه بلندش هم به صورت متناوب قطع نمیشه ..دیگه با خودم داشتم اشهدمو میگفتم که الانه که بیاد منو بگیره که صدای کلید اومد که افتاد تو قفل در خونه تا صدای کلید اومد اون موجود که به نظرم جن بود یه دفعه غیب شد انگار که فهمید مادرم داره میاد خودشو ناپدید کرد...منم مادرم دید یه گوشه نشستم و تکون نمی خورم فقط تا یکی دو ساعت همونجا نشسته بودم و جرات هیچ کاری رو نداشتم تا اینکه کم کم جرات پیدا کردم رفتن تو راهرو دم در اتاق همونجایی که جنه نادید شده بود رو نگاه کردم دیدم به اندازه یه دایره بزرگ رنگ فرش تیره تر شده بود یعنی همون محل غیب شدن اون جن یا هر موجود دیگه ای که بود...تا چند ساعت بعد که ترسم ریخت و برای مادرم تعریف کردم باورش نمیشد و فکر می کردم خیالاتی شدم...اون تیرگی موضعی فرش هم بعد از چند ساعت از بین رفت!...البته چند سال بعد که دوباره اینو تعریف کردم همه باور کردن و نگفتن خیالاتی شدی...الان هنوزم که بعد از چند سال تعریف می کنم موی تنم سیخ میشه و وجودمو وحشت می گیره...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

من یه خاطره برخورد واقعی با اجنه دارم که مربوط به چابهار میشه. بنا به دلایلی شب تو یه منطقه نظامی خیلی مخوف مجبور شدیم به همراه 3 نفر نظامی چادر بزنیم.

 

اون منطقه معروف بود به این قضایا و گویا این موضوع هم از طرف اهالی منطقه که اونجا رفت و آمد داشتن و روحانیون تایید شده بود.

 

نیمه شب بود که دیدیم چندتا سنگ محکم خورد به چادر، طوری که احساس کردم الان رو سرمون خراب میشه. من از همه جا بی خبر اومدم بیرون ببینم چرا اینجور شد و کی این کارو کرده

 

که یهو دورو ورم رو نگاه کردم. فقط میتونم بگم چندین جفت چشم قرمز رنگ دیدم که انگار آتیش ازشون بیرون میزد. پشت بند اون چند تا سنگ دیگه اومد طرف چادر و من

 

تنها کاری که کردم پریدم تو چادر و چند نفری ستون های چادر رو گرفتیم که فقط خراب نشه رو سرمون.

 

خلاصه این قضیه تا نزدیکای اذان صبح ادامه داشت تا هوا روشن شد. تو این مدت ما هم هرچی آیت الکرسی و آیه و دعا بلد بودیم خوندیم. باورتون نمیشه ولی صبح وقتی جرات کردیم بیاییم بیرون

 

یه عالمه سنگ دورو ور چادر بود. خلاصه جمع و جور کردیم و رفتیم سراغ کاری که اومده بودیم و اون شد بار آخری که من از اون منطقه حتی رد شدم !

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

روح هفت

 

خانه ای در واشنگتن وجود دارد که روح در آن هست. همه نام آن را «روح هفت» گذاشته اند. چرا که آن روح خودش را همیشه رأس ساعت هفت بر همه نمایان می کند! چندی قبل، پسری به نام «جیمز» در آن خانه زندگی می کرد. روزی، دوستش، «پیت» به خانه او رفت و قرار شد که شب پیش او بماند. جیمز از کارهای روح در آن خانه برای پیت صحبت کرد. در نتیجه، آن دو قرار گذاشتند که تمام طول شب بیدار بمانند تا ببینند روح چه می کند. اگرچه، آن دو انتظار نداشتند که تا قبل از ساعت هفت صبح اتفاقی رخ دهد، ولی تازه شب از نیمه گذشته بود که ناگهان روح نعره کشید: چرا نمی خوابید؟ هرچه زودتر به رختخواب بروید؛ سپس در اتاق را محکم به رویشان بست! آنها مدتی حیرت زده به یکدیگر خیره شدند و سپس از پله ها پایین رفتند. سپس در اتاق نشیمن، روی کاناپه ای نشسته و مشغول صحبت شدند که ناگهان کامپیوتر خود به خود روشن شد و بعد در کمال ناباوری، متوجه شدند که اتاق گفتگویی کامپیوتری مقابلشان نمایان گشته است. جیمز به سمت کامپیوتر رفت و سیم آن را از پریز درآورد ولی عجیب آن که دستگاه خاموش نشد. پیت، فورا یک توپ اسفنجی را برداشت و آن را به سمت صندلی مقابل کامپیوتر پرتاب کرد تا ببیند که آیا کسی روی آن نشسته است یا نه و جالب این که توپ، گویی ه چیزی یا کسی برخورد کرده باشد، معلق خورد و به سمت پیت برگشت. بعد یک دفعه اوضاع به حالت اولیه برگشت و کامپیوتر ، خود به خود، خاموش شد.رأس ساغت هفت صبح، مبلمان خانه به حرکت درآمدند و صدای خنده های شیطانی روح در فضا طنین انداخت. بعد با نعره به آن دو گفت: فورا از خانه من بیرون بروید! و جیمز هم فریاد زنان به روح گفت: ای روح احمق! هیچ کس از تو نمی ترسد، پس بهتر است دست از سرمان برداری و از اینجا خارج شوی! همان موقع، سر و صداها متوقف شدند و به مدت سه روز هیچ اثری از روح مشاهده یا شنیده نشد. اگرچه، بعد از ورز سوم، درست رأس ساعت هفت عصر، ناگهان گربه جیمز به غرش افتاد و رفتاری جنون آمیز از خود بروز داد. بعد در حالی که پرزهایش تکه تکه از بدنش جدا می شدند، در هوا معلق شد. جیمز که از فرط ترس، فلج شده بود. می دانست که دیگر کاری از دستش برنمی آید. بعد یک دفعه، صدای شلیک خنده های شیطانی و بلندی در فضا طنین انداخت و روح پرسید: هنوز هم از من نمی ترسی؟!

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرد وحشت زده و نگران در جاده متروکه در حال دویدن بود. از دور کامیونی را  دید که به طرف او می آمد. نفس راحتی کشید و با نگاهش مسیر کامیون را دنبال می کرد.

کامیون جلوی پای مرد توقف کرد و راننده با سر به مرد اشاره کرد که سوار شود.

مرد: شاید از خودتان بپرسید که من در این جاده چه می کنم!! مطمئنا چیزی که برایتان تعریف میکنم را باور نخواهید کرد. ماشین من چندصد متر جلوتر خراب شد؛ برای بررسی مشکل پیاده شدم و از مسافرم نیز کمک خواستم. وقتی او پیاده شد در کمال تعجب متوجه شدم که پاهای آن موجود سم دارد و مانند پاهای من و شما ن....

در حالی که با دستش داشت به پاهای راننده اشاره میکرد جمله اش نیمه تمام ماند.

Arman108

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

…صدای چکه قطره های آب و یه صدای ضعیف و ریزی مثل جیرجیرک...لباسهام همه خیس بودن.انگار رو یه سطح خیس خوابیده بودم...آروم پلک هامو از هم جدا کردم...سرم حسابی گیج میرفت و دیدم تار بود.
چیزی به یاد نمی آوردم.که چه اتفاقی افتاده و اینجا چیکار میکنم!
دیدم که واضح شد،یه راه باریک و نیمه تاریک پیش روم دیدم.یه دفه از زمین کنده شدم و وحشت زده ایستادم.با ترس به اطرافم نگاه کردم.
درست بین دوتا دیوار سنگی و بلند قرار داشتم.دیواره های کثیف و جلبرگی.
ارتفاع دیواره ها فوق العاده زیاد بود...شاید چیزی حدود یه ساختمون 10طبقه!داد زدم تا اگر کسی اونجا بود صدام رو بشنوه...اما بی فایده بود.به وضع خودم نگاه کردم.لباس های خیس که پاره شده بودن.
نگاهم افتاد به دستم.درست پشت دست راستم یه زخم خشک شده بود.!اما یه زخم معمولی نبود...
دقت که کردم،حروف لاتینی بود که درهم نوشته شده بود!یه دفه صدای جیغ بلند و زننده ای رو شنیدم که از بالای دیواره ها رد شد...دستمو با فشار گذاشتم روی گوش هام و نشستم.
صدای جیغ که دور شد،دستمو از رو گوش هام برداشتمو چشمامو باز کردم.دیدم دیوارها دارن حرکت میکنن!
توهم نزده بودم...واقعا دیواره ها داشتن به هم نزدیک میشدن و من میونشون قرار داشتم.
شروع کردم به دویدن تا به یه جایی برسم.ضربه های پام روی زمین،قطره های آب رو به اطراف پرت میکرد.داد میکشیدمو فقط میدویدم.
یه دفه پام به یه تیکه سنگ گیر کرد و محکم خوردم زمین...
به دیواره ها نگاه کردم...هرلحظه با حرکات آروم داشتن بهم نزدیک تر میشدن!سریع بلند شدمو با اینکه درد به شدت تو پام پیچیده بود،اما به دویدن ادامه دادم.
فاصله دیواره ها تا من شده بود فقط 15سانت!احساس خفگی بهم دست داده بود.
بالاخره از دور سمت چپ یه راهی رو دیدم...اما سرعتم کند بود و فاصله دیواره ها هم کم...
نزدیک اون راه شدم.دیواره ها بهم چسبیده بودن...خودمو کج کردمو قبل از اینکه اون بین له بشم،پرت شدم بیرون.

نفس راحتی کشیدم و به پشت سرم نگاه کردم...به دیوارهایی که حالا کاملاً بهم چسبیده بودن....

برگشتم تا به راهم ادامه بدم که درست مابین دوتا دیواره ی دیگه قرار گرفته بودم!...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کنار اسکت های متحرک ایستاده بودم بعضی ها در حال راه رفتن بودند و بعضیها در حال تمیز کردن سنگ قبر خود تعدادی ناراضی از شعر سنگ قبر بودند و باهم بحث میکردند به دستان خودم نگاه کردم گویی زنده بودم گونه های خود راکشیدم آری گوشت و پوستم سرجایش قرار دارد  دستی بر حفره چشمانم کشیدم خندیدم من که میبینم پس مانند اینها به جای چشم حدقه های خالی و سیاه ندارم اینجا نه چاق هست نه لاغر همه فقط چند کیلو استخوان و تارهای نازک مو داشتندصدای بلند شیپوری به گوشم رسید تمام اسکلت ها لرزیدند و صدای تلق تلق استخوانها یشان درآمده بود جمعیتی قرمز پوش کنارمان قرار گرفتند میخندیدند از کنار دندانهایشان خون میچکید هر کدام شنل هایی سیاه به سر داشتند که کلاهشان از داخل قرمز بود نور خوف انگیزی از کلاهشان بیرون میزد پوستم مور مور شد صدای دندان های من هم به صدای استخوان اسکلت ها اضافه شد پاهایم زمین را حس نمیکرد جمعیت شنل به سرها زیاد بود تمام اطرافم قرمز بود در جستجوی راهی برای فرار اطراف را نگاه میکردم گویی در گورستان زنده به گور بودم به جز من انسان همه مردگان در تحرک بودند لحظه ای صدای جیغ زنی را شنیدم از اسکلت کناری پرسیدم چه اتفاقی افتاده است همان گونه که لرز بر اندام من و استخوان این فلک زده افتاده بود گفت اینها همه شیاطین و فرزاند شیطان هستند تا دنیا بود و زنده بودند قتل میکردند حال آمده اند گور ماراهم نبش میکنند و زنانی که بچه در شکم دارند از قبر میکشند بیرون و نوزادشان را با نیروی ماورای خود آن را زنده میکنند و برای ادامه نسلشان ان نوزاد کوچک را قربانی میکنند اگر مادر نوزاد را ندهد ده نفر از جمعیت مارا قربانی میکنند خندیدم بلند خندیدم گفتم خوب منکه نه مرده  ام نه حامله اینجا چه میکنم... یک دفعه یک شنل به سر بلند قد جلوی من قرار گرفت با صدایی دورگه گفت پس آمدی قطره ای خون روی صودتم چکید با پشت دست آن را پاک کردم جامی گرفت روبرویم گفت بنوش گواراست با دست زدم به جامی که دز دستان بزرگ و سیاهش که افتاد اما سریع میان اسمان و زمین ان را گرفت قصد فرار داشتم اما استخوان های لرزان راهم را سد کردند برگشتم سمت آن شنل به سرها گفتم با من چه کار دارید بگذارید برگردم به سرزمینم همه ی ان ها شمشیرهایشان را در هوا تکان دادند و آمدند سمت من گفتند از طرف ابلیس بزرگ تو انتخاب شدی یا باید قربانی شوی خونت را برایش ببریم یا خون این قربانی را بخوری به همسری ابلیس بزرگ دربیایی مرا به زور بستند هرچه تقلا کردم نتوانستم کاری بکنم ان استخوان های بی خاصیت از ترسشان با آنها هم قدم شدند دهان من را به زور باز کردند و آن مایع قرمز رنگ را درون حلق من ریختند اشک از گوشه چشمم جاری شد دهانم طعم آهن گرفته بود مرا همان طور بسته رو تخت روان نزد ابلیس بردند او چشمانی سیاه که حاله ای قرمز دورش را احاطه کرده بود با دندانهای بزرگ از رنگ خون قرمز شده بود شنلی برتن داشت اما کلاهش برسرش نبود او استخوان نبود گویی انسان بود اما نه انسان هم نبود چون گوش هایش مانند خر کشیده  بود و انتهایش تیز ،دمی بلند که انتهایش  به صورت فلش بود جشن گرفتند بازهم تقلا کردم برگردم اما ابلیس موهایم را گرفت گفت بچه من و توی  انسان جهان را حکومت میکند و شیطان است که بر فراز آسمان ها قرار میگیرد نه خدای تو..... وقهقه ی بلندی سرداد......

 

این متفاوت ترین داستانی هست که نوشتم امیدوارم مورد توجهتون قرار بگیره البته نمیدونم تا چه حد تونستم ترس به دلتون راه بدم ....خواهش میکنم میخونید نظرتونم تو خصوصی برام بفرستید خوشحال میشم:ph34r:

 

 

 

 

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8

در زمانی که نوجوان بودم به همراه سه برادر و دو خواهر و پدر و مادرم در خانه ای در همین روستا زندگی می کردم که شامل دو اتاق و یک راهرو و یک زیرپله همچنین یک تراس و یک حیات بسیار بزرگ همانند یک باغ بود که در آن انواع مرغ و خروس و غاز و اردک وجود داشت و در خانه هم طبق معمول گذشتگان همۀ خانواده در یک اتاق می خوابیدند در یکی از شبها که خوابم نمی برد
صداهایی شنیدم یکی از برادرانم را که کنار من خوابیده بود صدا زدم و هر دو به آرامی پشت درب اتاق که شیشه بود و کاملاً راهرو و پله هایی …که از روی زیرپله به پشت بام می رفت دیده می شد رفتیم و به راهرو که صدا از آنجا می آمد نگاه کردیم و با کمال تعجب دیدیم چهار نفر که حدود شصت سانت قدشان بود و یکی از آنها یک چادر گلگلی به سر داشت از زیرپله بیرون آمده و به سمت پله ها برای رفتن به پشت بام در حرکت بودند که ناگهان برادرم فریاد کشید دزد
و با صدای او همه بیدار شدند و آن چهار نفر هم رفتند وقتی جریان را برای پدرم گفتم لحظاتی به مادرم خیره شد و بعد گفت به نظرتان آمده و چیزی نبوده و فردای آن روز پدرم پیرمردی را به خانه آورد و کلیه لوازم زیرپله را خالی کردند و آن پیرمرد شروع کرد به خواندن دعا که لحظه ای نگذشته بود پیرمرد غش کرد و بعد از به هوش آمدن دیگر نمی توانست راه برود
و چیزی به پدرم گفت که نمی دانم چه بود ولی هرچه بود پدرم را بر آن داشت تا خانه را فروخته و تغییر مکان بدهیم و تا فروختن خانه که آن هم در روستا کار ساده ای نبود به خانۀ پدر بزرگم رفتیم چند روز نگذشته بود که شب پدر بزرگم برای گرفتن آب رفت و کسی نمی داند چه اتفاقی برایش افتاد که سر زمین کشته شد
یکماه پس از آن برادرم که در آن شب با من بود ناپدید شد و چند روز بعد جسدش را در چاه پیدا کردند پدرم که از این اتفاقات بسیار دلشکسته و نگران بود نزد کسی رفت که در یکی از روستاهای اطراف بود و بسیار هم معروف بود و جریان را برایش گفت و جویای راه چاره ای شده که آن شخص توصیه کرده بود فوراً به خانۀ خودمان بازگردیم تا از اتفاقات بعدی جلوگیری شود و دیگر چه چیزی به پدرم گفته بود که از آن به بعد برخوردش با من تغییر کرده بود و طوری با من رفتار می کرد که انگار از آنها نیستم و همه چیز تقصیر من بوده به هر صورت به منزل خودمان برگشتیم
و ماهها خبری نبود تا اینکه یک شب در نیمه های شب کسی مرا تکان داده و بیدار کرد وقتی چشمانم را باز کردم دیدم دختر جوانی است که با خنده به من گفت بلند شو دنبالم بیا نمی دانم چگونه شد که نه قدرت مخالفت داشتم و نه فریاد بی اختیار دنبالش رفتم و مرا به سالن بسیار بزرگی که در زیر زمین بود برد در آنجا عدۀ زیادی بودند همه مرا نگاه می کردند و خارج می شدند
ولی هنگام خروج می دیدم تبدیل به گربه می شوند و روی دو پا راه می روند دخترک جلو آمد و دست مرا گرفت و از آنجا خارج شدیم دیدم در یک بیابان وسیع هستیم پرسیدم آنها که بودند و چرا من آنها را اینگونه می دیدم
دختر جوان گفت آنها اقوام من بودند و ما از جنیان هستیم و زمانی که تو متولد شدی من همبازی تو بودم و وقتی مادرت دچار بیماری شد و نتوانست دیگر ترا شیر بدهد این ما بودیم که شبها تو را سیر می کردیم و من تا صبح همراهت می ماندم از آن به بعد همیشه آن دختر آمده و مرا به همراه خود می برد
بعد از مدتی راجع به اتفاقات گذشته از او سؤال کردم و او گفت مقصر پدرت و آن پیر مرد بود که باعث شدند به برادان من آسیب برسد و بعد از آن تا به امروز این دختر جن با من است و پس از مرگ پدر و مادرم به اینجا آمدم و روزی به خواستگاری دختری از اهالی همین آبادی رفتم که صبح آن روز خبردار شدم دخترک بینوا هنگام درست کردن آتش دچار سوختگی شدید شده
و بعد از آن این دختر جن به من گفت هرگز نمی توانی با کسی ازدواج کنی من نمی گذارم از آن روز تا به حال این دختر و دو جن دیگر همیشه با من و در اینجا هستند که تو آن شب یکی از آنها را دیدی .

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نمیدونم باور کنید یا نه...

ولی این اتفاق واقعی ایه که برای من افتاده و تا حالا برای دونفر تعریفش کردم... اما نه خیلی کامل...

یه شب خوابم نمیبرد... تشنم بود و بخاطر همین رفتم توی آشپزخونه و آب خوردم... (مطمینم کامل بیدار بودم... )

وقتی دوباره اومدم و خوابیدم چند ثانیه بعدش دوتا سایه اومدن بالاسرم... تقریبا قیافه هاشون معلوم بود... زیاد یادم نیست چطوری بودن ولی یادمه دستاشون سیاه بود و صورتاشون روشن تر از دستاشون بود... تقریبا طوسی تیره بود... چند تا کلمه گفتن ک نفهمیدم چی بود... داشتن خفم می کردن... میخواستم جیغ و داد کنم ولی نمی تونستم...

ولی یه سایه دیگه اومد بالا سرم ک نتونستم ببینمش... و باز چند تا کلمه باهم رد و بدل کردن... اون دوتا سایه ی نگاه ب من کردن و غیب شدن...

شاید بگید توهم زدم یا خواب دیدم... ولی نه خواب بودم نه توهم -مگه چیزی زده بودم ک توهم بزنم؟ :|||| -

این اتفاق از همه اتفاقای دیگم بهتره...!!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه اتفاق دیگه هم بگم...اینو ب ی نفر گفتم... :////

اینه که یه شب ( تقریبا تازه شب شده بود) توی خونه تنها بودم و مامانم کارهای خونه رو به من سپرده بود.. من هم داشتم ظرف میشستم... همش یه چیزیو پشت سرم حس میکردم (مثل همیشه) من هم هی برمی گشتم تا پشت سرمو ببینم... ولی هیچی ندیدم.. تا اینکه دیدم فرش آشپزخونه روی پارکت تکون خورد... (البته فرش ک نه یجورایی روفرشیه ولی روی پارکت انداختیم) 

بدنم از ترس ب لرز افتاده بود قلبم داشت از حلقم بیرون میزد.. با ترس برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم یه سایه تقریبا کمرنگ وسط آشپزخونه و روبروی من وایساده بود با ترس دستمو بردم پشت دنبال شیر آب گشتم تا ببندمش... وقتی بستم نمیدونم چطوری ولی از کنارش ( :|| ) دویدم و رفتم نشستم روی مبل و سریع تلویزیونو روشن کردم و صداشو تقریبا بلند کردم... تا وقتی هم ک مامان و بابام بیان خونه یه نگاه به جای خالی اون سایه میکردم و یه نگاه به سیاهی اتاق که بیشتر منو می ترسوند...

از اون موقع تا دو هفته نه تو روز خونه تنها موندم نه شب... 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داستان واقعی :cry6::ph34r:ترسوها ،افراد تنها در شب،دارای بیماری قلبی ...نخونن

این داستان رو دوستم برام تعریف کرد و قسم خورد واقعیه...

میگفت ی شب توی یکی از جاده های اردبیل موقع برگشت از ده پدری یاد حرف باباش میوفته که گفته جاده قدیمی باصفا تره و از وسط جنگل رد میشه...              دوستم اینجوری تعریف کرد:من احمق به حرف بابام گوش کردم و پیچیدم تو جاده خاکی ۲۰کیلومتر از جاده اصلی دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد،           وسط جنگل ،تـــــــــاریـــــــــــک،تو نم بارون و هوای سرد اردبیل  اوم م پایین و یکم با موتور ور رفتم دیدم تو اون ظلمات نه میبینم نه سر از موتور در میارم  ..راه افتادم تو دل جنگل بارون دیگه شدید شده بود..  با ی صدایی برگشتم دیدم ی ماشین خیلی بی صدا و اروم کنارم وایستاد...اونقدر خیس شده بودم که به این فکر نکردم راننده کیه..پریدم تو ماشین.... وقتی سرمو بالا اوردم واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

خیلی ترسیدم ...ماشین همونطور بی صدا راه افتاد...هنوز خودمو جفت و جور نکرده بودم که توی نور رعد و برق دیدم ی پیچ جلومونو...از ترس حتی نمیتونستم داد بزنم ...ماشینم همونطور داشت میرفت طرف دره...تو لحظات اخر اینقدر خودمو به خدا نزدیک می دیدم که بابابزرگ خدابیامرزم اومد جلو چشمم...نزدیک ب دره بودم که یه دست بزرگ و پر از مو فرمون رو پیچوند...دیگه موندن رو جایز ندونستم و خودمو از در پرت کردم بیرون و پا گذاشتم ب فرار ...اونقدر دویدم که نفس کم اوردم ...از دور ی آبادی دیدم و رفتم تو یک قهوه خونه..و از هوش رفتم

وقتی به هوش اومدم ماجرا رو برای همه تعریف کردم...تا چند ثانیه همه از ترس و تعجب ساکت شدن...یهو در باز شد و دو نفر خیس اومدن تو...یکیشون دهد زد:ممد نیگا اون همون یارو شاسگوله س که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوارش شد.....من:!

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خواب

آخرین چیزی که دیدم، ساعت رومیزیم بود که 12:07 دقیقه رو نشون می داد و این زمانی بود که یه زن ناخون های بلند و پوسیده اش رو تو سینم فرو کرد و با دست دیگش جلوی دهنم رو گرفته بود که صدام در نیاد

یهو از خواب پریدم و روی تخت نشستم و خیالم راحت شد که خواب می دیدم، که چشمم به ساعت رومیزیم افتاد… 12:06…. در کمد دیواریم با یه صدای آروم باز شد

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آیا داستان های ترسناک در مورد عروسک آنابل حقیقت دارد؟

  • نویسنده: علی اصغر قره داغی
  • پنج شنبه, 30 شهریور 1396
آیا داستان های ترسناک در مورد عروسک آنابل حقیقت دارد؟

در سال 1970 زنی از یک فروشگاه عروسکی پارچه‌ای با مدل قدیمی خرید تا به عنوان کادوی تولد به دخترش که دانشجوی کالج بود، هدیه کند. دختر این عروسک را بسیار دوست داشته و آن را در آپارتمانی که با دوستانش در آن ساکن بود، نگهداری می‌کرد. اما به زودی اوضاع شروع به پیچیده شدن کرد. دختر و هم اتاقیش متوجه شدند که حوادث عجیبی رخ می‌دهد که در روی دادن تمامی آنها این عروسک نیز دخیل است.

عروسک ناگهان گم شده و سر از اتاق دیگر در می‌آورد درحالی که حتی کسی آن را لمس نکرده است. به علاوه گهگاه تکه‌های کوچکی از کاغذ پیدا می‌کردند که گویی کودکی روی آنها نقاشی کشیده بود، کاغذهایی که متعلق به دخترها نبود. آنها حتی یک روز عروسک را در حالی یافتند که روی پاهای پارچه‌ای خود ایستاده بود، امری که امکان‌پذیر به نظر نمی‌رسید. اینجا بود که دخترها دیگر حقیقتاً وحشت زده شده و با یک مدیوم(احضار کننده روح) تماس گرفتند.مدیوم به آنها گفت که شاید این عروسک توسط روح دختری که به تازگی درآپارتمان آنها فوت کرده، تسخیر شده باشد. در جریان کار این مدیوم دریافت که آنابل این دختران را دوست داشته و می‌خواهد همیشه با آنها باقی بماند. دختران سرانجام این خواسته آنابل را پذیرفتند. اما اوضاع کم کم تغییر کرده و رو به وخامت گذاشت، به ویژه که یک شب یکی از دوستان آنها توسط عروسک مورد حمله قرار گرفته و زخمی شد، به طوری که خراش‌های متعددی روی قفسه سینه او مشاهده می‌شد. اینجا بود که دیگر کاسه‌ی صبر دخترها لبریز شده و با دو محقق عالم ارواح، اِد و لورن وارن (Ed & Lorraine Warren)، تماس گرفتند.

لورن وارن

آیا داستان های ترسناک در مورد عروسک آنابل حقیقت دارد؟

آیا داستان های ترسناک در مورد عروسک آنابل حقیقت دارد؟

این زوج با تحقیقات خود دریافتند که این عروسک هیچ زمانی توسط روح یک کودک خردسال تسخیر نشده است، بلکه برعکس توسط یک روح شیطانی اشغال شده که با گفتن دروغ در مورد هویت خود، سعی در نزدیک شدن هر چه بیشتر به دخترها را داشته است. آنها نتیجه گرفتند که او در نهایت می‌خواسته یک یا هر دو دختر را تسخیر کند. دختران وحشت‌زده، آنابل را به وارن‌ها دادند تا آن را در یک قفسه‌ی شیشه‌ای در موزه‌ی شخصی خود در کانکتیکات نگهداری کنند. محفظه شیشه‌ای که روی آن نوشته شده: \"اخطار، آن را باز نکنید\".

تا به امروز آنابل هنوز هم در این ویترین شیشه‌ای نشسته و خدا می‌داند که چه نقشه‌هایی در سر دارد!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی خونه کسی جز ما نبود. داشتم با مامانم قایم موشک بازی میکردم. نوبت من بود که قایم بشم، سریع دویدم و توی ماشین لباس شویی قایم شدم، جایی که ادمای زیادی جا نمی‌شن و کسی اونجارو نگاه نمی‌کنه.
صدای قدم هایی که به سمت من می‌اومدن رو میتونستم بشنوم، پاها خم شدن و صورت یک مرد از پشت در پلاستیکی دیده می‌شد.
دستش رو به سمت بالا حرکت داد و ماشین روشن شد...


 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×