رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

A.gholi

خلاف تو شیطنت من | A.gholi

پست های پیشنهاد شده

«بنام خدا»

نام کتاب: خلاف تو شیطنت من

نام نویسنده: A.gholi کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: طنز، عاشقانه.

خلاصه داستان:

قصه ی یه دختر به نام آروشا رضایی که سر یه شرط بندی ساده یه نفر رو به بازی میگیره یه پسر رو به نام زانیار یه پسر که خیلی با آروشا فرق داره برعکس آروشا آرومه، مذهبیه وبسیار معتقد ! باید ببینیم که پیشونی اون دوتا رو کجا مینشونه نزدیک همدیگه یا مایل ها دور ازهم؟

 

  • تشکر 5
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان های در حال تایپ درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من اگر کافر و بی دین و خرابم؛ به تو چه؟
من اگر مست می و شرب و شرابم ؛ به توچه؟
تو اگر مستعد نوحه و آهی٬ چه به من؟
من اگر عاشق سنتور و ربابم ؛ به تو چه؟
تو اگر غرق نمازی٬چه کسی گفت چرا؟
من اگر وقت اذان غرقه به خوابم ؛ به تو چه؟
تو اگر لایق الطاف خدایی٬ خوش باش.
من اگر مستحق خشم و عتابم ؛به تو چه؟
دُنیا گر چه سراب است به گفتار شما
من به جِد طالب این کهنه سرابم ؛به تو چه؟
تو اگر بوی عرق میدهی از فرط خلوص!
و من ار رایحه ی مثل گلابم؛ به تو چه؟
من اگر ریش٬ سه تیغ کرده ام از بهر ادب .
و اگر مونس این ژیلت و آبم ؛ به تو چه؟
تو اگر جرعه خور باده کوثر هستی!
من اگر دُردکش باده ی نابم ؛ به تو چه؟
تو اگر طالب حوری بهشتی٬ خب باش!
من اگر طالب معشوق شبابم ؛ به تو چه؟
تو گر از ترس قیامت نکنی عیش عیان.
من اگر فارغ از روز حسابم ؛ به تو چه؟

سیمین بهبهانی

آروشا:

وای دو دقیقه بزار کپه ی مرگمو بزارم.با غرغر از خواب بیدار شدم.آلارم گوشیم رو قطع کردم و نگاهی به ساعت انداختم . ای خدا آخه چرا من انقدر بدبختم؟دیرم شد.سریع دست و صورتم رو شستم. یه مانتو کرم به همراه شلوار و مقنعه قهوه ای پوشیدم.موهام رو کج ریختم تو صورتم. چهره ی زیبایی داشتم. چشمهای سبز آبی ،پوست سفید،لب و بینی کوچیک، موژه های فر و بلند و مو های لخت  فندقی که تا کمرم میرسید؛ یه رژلب قلوه ای زدم  و با خط چشم و ریمل و رژ گونه ی آجری رنگ آرایشم رو تکمیل کردم.کیف و کفش کرم قهوه ایم رو هم برداشتم و ادکلنمو رو خودم خالی کردم.گوشیمو انداختم تو کیف و سوئیچ پورشم رو برداشتمو پیش به سوی دانشگاه!آهنگ رو playکردم و صدتاشم تا آخر زیاد. خب دیگه رسیدیم؛ میگازیم به سمت در ورودی،که یکدفعه بووووم... چشمای بستم رو باز کردم وای پورشه ی نازنینم . با سپر رفته بودم تو یه جنسیس مشکی. آهنگ رو قطع کردم؛ عصبی شده بودم .با حرص از ماشین پیاده شدم . چون شیشه های ماشینه دودی بود چیزی رو نمیدیدم . چند ضربه به در زدم و عقب تر رفتم . یه پسر با موهای مشکی و چشمای توسی و پوست سفید اومد بیرون اولالا کی میره این همه راهو؟ خدایی خیلی ناز و خوشگل بود. یه چهره کاملا آسیایی درست برعکس من ! بعد از چند ثانیه زل زدن بهش

گفت:((بفرمایید))

چند لحظه تو هنگ صدای قشنگش بودم که دوباره

گفت:((خانم با شما هستم))

با این حرفش به خودم اومدم و یادم اومد چه بلایی سر ماشینم آورده به خاطر همین بالحن طلبکاری

گفتم:((واقعا عجیبه شما زدید به ماشین من  بعد طلبکارم هستید؟))

دوباره نگاهش کردم و دیدم یه لبخند ناز زده ،دیگه قاطی کردم برای همین

گفتم:((زدی ماشینم رو داغون کردی لبخندم میزنی ؟))

لبخندش کش اومد البته اون به من نگاه نمیکرد اما من زل زده بودم بهش سری تکون داد و

گفت:((واقعا فکر میکنید من مقصرم؟))

یه نگاه به محل برخوررد ماشینا انداختم. راست میگفت من ماشین اونو نفله کرده بودم.ولی برای اینکه ضایع نشم خودم رو زدم به کوچه علی چپ و

گفتم:((بله که شما تقصیر کارید!حیف که فعلا کار دارم  مگرنه من میدونستم و شما!))

بعد هم با پر رویی تمام نشستم توماشینم اونم سری از تاسف تکون داد و تمرگید تو ماشینش .بمیر بابا برو برای عمت متاسف باش ایششش.یه بوق زد که یعنی بکش کنار  منم که پر رو تر از اون بودم دوتا بوق زدم به معنی اینکه اول خودت بکش کنار کثافت بیشعور وقتی من رد شدم تو هم میتونی رد شی .

وجدان:((یعنی دوتا بوق این همه معنی داره؟))

_:((اگه من بزنم بله که داره چی فکر کردی:))

پسره هم که انگار کلافه شده بود کشید کنار . رد شدم .به سمت کلاسی که قرار بود توش تدریس کنم رفتم.وارد کلاس که شدم یه کوچیک که یعنی من آدم خیلی با شخصیتیم زدم و

گفتم:((سلام))

یه دونه پسر از این سیخ سیخیا

گفت:(( علیک سلام خانم، دانشگاه رو با پارتی همراه دوست پسرتون اشتباه گرفتید؟))

بعد اشاره ای به لباسام کرد.همونطور که به سمت میزم میرفتم

گفتم:((اولین منفی برای شما که متوجه بشی نباید پاتو از گلیمت دراز تر کنی !))

پسره با اینکه معلوم بود ترسیده

گفت:((ما رو خر فرض کردی؟این مدیر استغفراللهی اینجا استاد اینطوری میاره؟تازه سنتم خیلی زیاد باشه بیسته پس چطوری استاد ما نوزده ساله ها شدی؟))

بیچاره نمیدونست من با کلی پارتی بازی اینجام . خیلی هم بیبی فیس بودم برای همین سن واقعیم رو هیچ کس نمیفهمید.

_:((اولا بلانسبت خر،دوما فعلا که من استادم))

همهمه ای تو کلاس به وجود اومد که نگو ونپرس . با کوبیدن دستم روی میزجو کلاس رو آروم کردم و

گفتم:((من آروشا رضایی هستم ،فوق لیسانس رشته ی معماری))

یکم از قوانین کلاس گفتم که صدای در اومد  با بفرمایید من یه دختر و پسر وارد شدن . قیافه ی دختره بد جور برام آشنا میزد اونم با تعجب زل زده بود به من

پسره:((میتونیم بشینیم؟))

_:((بله بفرمایید،اما از این به بعد دیر نکنید ))

در طول کلاس سنگینی نگاه اون دختر رو حس میکردم  که وقت حضور و غیاب فهمیدم اسمش ساناز مهدویه و اسم پسره هم آبتین زارع . پایان کلاس رو که اعلام کردم بچه ها رفتن بیرون.

ویرایش شده در توسط A.gholi
  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داشتم وسایلم رو جمع میکردم که ساناز اومد کنارم واستادو

گفت:((من رو یادت نمیاد؟))

با اخم گفتم:((باید به جا بیارم؟))

ساناز:((بابا منم ،تو کلاس زبان دوست بودیم کنار هم مینشستیم))

کمی فکر کردم و آهان بلندی گفتم.یادم اومدش. اون موقع ها خیلی صمیمی بودیم.

_:((از دیدنت خیلی خوش حال شدم))

ساناز:((منم!خیلی دلم برات تنگ شده بود.))

_:((همچنین عزیزم))

ساناز:((دیگه کلاس نداری؟))

_:((نه چطور مگه؟))

ساناز:((ما هم دیگه کلاسی نداریم. میخوایم با بعضی از دوستامون بریم بیرون  تو هم میتونی باهامون بیای؟))

اصولا آدم راحتی بودم با آدمای دیگه هم خیلی سریع و راحت ارتباط برقرار میکردم اما امروز قرار بود برم پیش رئیس دانشگاه میخواستم بگم نه که فکر کردم اگه یه روز دیر تر برم پیش رئیس دانشگاه آسمون به زمین نمیاد که به همین خاطر

گفتم:((باشه!منم هستم. ماشین آوردی؟))

ساناز:((نچ))

_:((پس با ماشین من بریم))

ساناز:((ok))

داشتیم به سمت ماشین میرفتیم که دیدم آبتین دست ساناز رو گرفت یه لحظه تعجب کردم کی دانشگاها انقدر به دانشجوها آزادی عمل دادن؟ با تعجب نگاهی به دستاشون انداختم که ساناز

گفت:((نامزدمه))

آهانی گفتم.پشت فرمون نشستم.آبتین و سانازم پشت نشستن.یهو ساناز سرشو گذاشت رو شونه ی آبتین و اونم دست ساناز رو گرفت با اون یکی دستش صورت ساناز رو به طرف خودش برگردوند.اصلا انگار تو یه دنیای دیگه بودن.منم که رسما داشتم فیلم نگاه میکرم اونم از نوع چهار بعدیش اما دیگه دیدم دارن زیاده روی میکنن به خاطر همین

گفتم:((اهم اهم اینجا مجرد نشسته،بعدشم مگه من رانندتونم؟))

اونا که تازه فهمیدن تو چه موقعیتی هستن از هم جدا شدن.ساناز سرخ شد و سرشو انداخت پایین اما آبتین پرو پرو یه لبخند زد و

گفت:((اولا چشمات رو درویش کن دوما رانندگی خیلیم بهت میاد))

چشم غره ای بهش رفتم و دوباره

گفتم:((یکیتون بیاد جلو بشینه تابهم احساس راننده بودن دست نده))

آبتین:((تو به ما چه کار داری؟ما میخوایم کنار هم بشینیم .سریع حرکت کن که روده بزرگه داره مخ روده کوچیکه رو میزنه ببرتش خونش بخورتش))

بعد خودش هر هر خندید.پسره ی پر رو فکر کرده من راننده شخصیشم. از ماشین پیاده شدم و در سمت آبتین رو باز کردم.هنوز دستش رو شونه ی ساناز بود که با حرکت من کاملا خودش رو جدا کرد.دست آبتین رو گرفتم و از تو ماشین کشیدمش بیرون. هر دوشون داشتن با بهت بهم نگاه میکردن. سوئیچ رو به سمتش گرفتم و خودم کنار ساناز جا گرفتم.

_:((خب،حالا آقای راننده زود باش بزن تو دنده))

این دفعه من بودم که هر هر زدم زیر خنده بعد از چند لحظه سانازم به خودش اومد و همراهیم کرد.آبتین هم چشم غره ای بهم رفت که هفت پشت جد و آبادم اومدن جلوی چشمام اما من به روی مبارک نیاوردم.پشت رل نشست و راه افتاد. وقتی به رستوران رسیدیم پیاده شدیم و به سمت یه تخت که چند تا دختر و پسر روش نشسته بودن رفتیم.ساناز آبتین با اون جمع سلام و احول پرسی کردن. یکیشون

گفت:((این حوری بهشتی رو از کجا آوردی؟))

خواستم چیزی بگم که دختر بغل دستیش چنان زد پس کله ی بیچاره که من به جاش داغون شدم .بعدشم

گفت:((بی شعور وقتی یه فرشته به این نازی کنارت نشسته چرا به دیگران نگاه میکنی؟رایان وای به حالت اگر دفعه بعد ببینم به دیگران داری نگاه میکنی. خودم چشماتو از کاسش در میارم فمیدی؟))

پسره که تازه فهمیده بودم اسمش رایانه همونطور که جای ضربه رو با دستش ماساژ میداد

گفت:((تو فرشته ای؟ تو؟ توی سیاه سوخته؟ عجب غلطی کردم از ترشیدگی درت آوردم))

معلوم بود همه ی حرفاش شوخیه دختره اومد دوباره جوابش رو بده که آبتین

گفت:((بچه ها کافیه دیگه!))

منم لبخندی زدم و

گفتم:((من آروشا رضاییم، دوست کلاس زبان ساناز جون))

رایان:((خب اول من،به نام خدا رایان محبی هستم بیست و یک ساله از تهران))

نگاهی بهش انداختم چشمای عسلی،موهای فندقی و پوست سفید با لب و بینی معمولی؛میشد گفت جذابه!نفر بعدی همون دختره بود که زده بود تو سر رایان

گفت:((منم پریا سالاریم،نامزد رایان و نوزده سالمه))

چشم و ابرو مشکی بودو پوست سبزه ای داشت ولی نه در حدی که رایان میگفت سیاه سوخته.چهرش خوب بود

نفر بعدی یه دختر بود:((منم هیوا هستم؛هیوا شایانی منم نوزده سالمه))

نگاهش کردم یه دختر بود با موهای مشکی،پوست برنزه،چشمای طوسی،بینی عملی و لبهای معمولی؛دختر زیبایی بود.نفر بعدی رو بهم

گفت:((من آرش ریاحی هستم بیست وشش ساله و از آشنایی باهاتون خوشوقتم ))

لبخندی زدم و

گفتم:((منم همینطور))

پسری بود باچشمای سبزتیره و موهای قهوه ای تیره که کج ریخته بود تو صورتش.نفر بعدی هم یه دختر بود با چشم های قهوه ای، موهای نسکافه ای و پوست خیلی سفیدو گونه های برجسته.لبخندی زد و

گفت:((خب منم مثل همیشه آخرین نفرم.شیدا زمردی هستم و بیست سالمه.))

روبه همه گفتم:((از دیدنتون خیلی خوشحالم))

به ساناز و آبتین نگاه کردم.ساناز چشم های قهوه ای روشن داشت با موهای قهوه ای و پوست گندمی و هیکل ریزه میزه.آبتین هم چشمای سبز روشن داشت با موهای مشکی پوست تقریبا روشن. روی تخت نشستم.

 

 

 

 

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یهو یه چیزی یادم اومد به همین خاطر

گفتم:((راستی اسم و فامیل شما خیلی برام آشناست انگار یه جا شنیدمشون))

آبتین:((زیاد به خودت فشار نیار اسماشونو تو لیست حضور و غیاب خوندی،استاد))

استاد رو با لحن مسخره ای گفت و بعد لبخند حرص دراری زد.به بچه ها که بهت زده نگام میکردن نگاه کردم.

_:((تعجب نکنید بابا،آره من استاد دانشگاهم و بیست و پنج سالمه))

آرش:((خیلی عجیبه!اصلا بهت نمیخوره))

لبخندی زدم:((همه این رو میگن))

بعد از چند ثانیه مکث دوباره

گفتم:((شما همتون یه ترم هستید اما هم سن نیستید.چرا؟))

هیوا:((خب بزارید من بگم.اول از ساناز و آبتین شروع میکنم.این دوتا پسر خاله،دختر خالن و از بچگی عاشق هم بودن برای همین آبتین که دوسال بزرگتر از سانازه برای اینکه با هم برن دانشگاه اول رفت سربازی بعد با ساناز کنکور داد.رایانم دوسال ترک تحصیل کرده بود چون احساس میکرد با درس خوندن داره وقتش رو تلف میکنه اما بعد از دوسال سر عقل میاد و کنکور میده تو دانشگاهم با پریا آشنا شد.منو پریا هم که سر موقع کنکور دادیم و اومدیم دانشگاه اما هیوا به خاطر شرایط روحی بدی که بعد از مرگ پدرش بهش دست میده یه سال دیر کنکور میده،اما آرش،آرش گرافیسته اما چون مادرش همیشه دوست داشته اون مهندس بشه بعد از اینکه مدرکش رو تو رشته گرافیک میگیره برای معماری هم کنکور میده.))

آهانی گفتم که رایان

گفت:((بچه ها اون زانیار نیست؟))

شیدا:((کدوم زانیار؟))

رایان:((یه ذره از مغزاندازه نخودت کار بکش،ثواب داره به خدا!مگه ما چند تا زانیار داریم که تازه هممون هم بشناسیمش؟))

یکهو همه با هم گفتن:((رستگار؟))

رستگار فامیلی رئیس دانشگاه بود ولی اسم آقای رستگار علی بود نه زانیار برای همین

پرسیدم:((رستگار کیه؟))

رایان:((پسر رئیس دانشگاه و یکی از استادا!از این حزب اللهی های دو آتیشه،ما موندیم این انقدر به زمین زل میزنه آرتروز گردن نمی گیره؟))

به جایی که رایان اشاره میکرد نگاه کردم اِاِ این که همون بچه مثبتس که زد به ماشینم.

وجدان:((چه پر رویی تو.هنوزم میگی اون زده به ماشینت؟))

جواب وجدان جانموندام. دوباره به بچه مثبت یا همون زانیار نگاه کردم.یه دختر چادری هم کنارش نشسته بود.

رایان:((چقدرم عصبانیه!دختره کیه؟))

پریا:((شاید زنشه))

رایان:((من مطمئنمنه زن داره نه نامزد))

آرش لبخند شیطونی زد و

گفت:((پس حتما دوست دخترشه!))

رایان:((این آدمی که من میشناسم تا حالا صورت یه جنس مذکر رو از نزدیک ندیده بعد تو میگی دوست دخترشه!))

_:((آب ندیده مگرنه پسرا شناگرای قهاری هستن))

شیدا:((فکر نمیکنم این مثل اون پسرا باشه.))

هیوا:((بابا این پسره مشکل روانی داره یه مگس مونث از کنارش رد بشه تا دو روز استغفار میکنه که یه موقع خدای نا کرده گناه نکرده باشه!))

ساناز:((اینطوریم که میگی نیست.درسته مذهبیه ولی نه تا این حد تو ازش کینه به دل گرفتی))

بعد همه حتی خود هیوا خندیدن اما من چون نمیدونستم قضیه چیه مثل ماست بهشون نگاه کردم.زل زدم بهشون و

گفتم:((چطور مگه؟))

آبتین:((هیچی بابا یه بار این هیوا خانم ادعا کرد میتونه هر مردی رو عاشق خودش بکنه ما هم گفتیم هر مردی نیاز نیست این زانیار و عاشق خودت بکن  ما بهت ایمان میاریم .خلاصه هیوا رفت یه مانتوی قرمز کوتاه و یه ساپورت تنگ پوشید کلا یه وضعیت افتضاح،یه چیزی میگم یه چیز میشنوی.آرایشش رو نگم رسما با آرایش خلیجی اومده بود تو خیابون. آها داشتم میگفتم با این سر و وضع رفتم پشت زانیار حرکت کرد بعد خودش رو انداخت زمین که مثلا زانیار بگیرتش اما اون نگرفت که هیچ خودش رو هم کنار کشید تازه بعدشم گفت خانم محترم شما که نمیتونید راه برید کفش دوازده سانتی نپوشید))

همه از یاد آوری این خاطره داشتن لبخند میزدن

آرش:((تازه بعد از اون اتفاق هیوا بینیشو عمل کرد چون وقتی خورده بود زمین بینیش شکسته بود))

_:((اما من هنوز سر حرفم هستم))

پریا:((کدوم حرف؟))

_:((که اینم میشه رام کرد))

رایان:((پس حاضری شرط ببندی؟))

_:((آره سر چی؟))

آرش:((اگه تو بردی و تونستی زانیار رو به طرف خودت بکشی ما به کل کلاس شام میدیم در غیر این صورت باید تو این کار رو بکنی))

_:((باشه قبوله))

بعد از خودن ناهار برگشتم خونه.

 

 

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 زانیار:

امروز اولین روز دانشگاهه. یه پیراهن سفید همراه با ژیله و شلوار مشکی پوشیدم. موهامو هم رو به بالا دادم و ادکلنم رو روی خودم خالی کردم.بعد از صبحانه سوار ماشین شدم.نزدیک دانشگاه بودم که یکدفعه یه پورشه صاف اومد تو ماشینم.چند لحظه تو شک بودم که یکدفعه یه دختر زد به شیشه ی ماشن و عقب رفت چند ثانیه زل زدم بهش اما بعد به خودم تشر زدم و از ماشین پیاده شدم.وقتی باهاش هم صحبت شدم از پرروییش خنده و صد البته حرصم گرفت.به خاطر همین ترجیح دادم باهاش بیشتر از هم کلام نشم.حتی از خیر خسارتم گذشتم.بعد از کلاس مستقیم رفتم خونه که با بدترین اتفاق روزم مواجه شدم.فاطمه اونجا بود.فاطمه دختر خالمه که مامانم اصرار داره باهاش ازدواج کنم.اما من به شدت از این شخص متنفرم چون چیزایی ازش دیدم که به هرکس بگم عمرا باور نمیکنه. چون در ظاهر یه دختر چادریه اما در باطن صد تا کار ناجور میکنه.البته تا یک سال پیش من هم حاظر بودم سر اسمش قسم بخورم اما از روزی که امیر دوستم عکسای لخت خانم رو تو که تو فضای مجازی گذاشته بود بهم نشون داد نظرم راجبش عوض شد.امیر قبلا فاطمه رو دیده بود و وقتی عکساشو تو اینستاگرام با دقت نگاه کرده بود متوجه شده بود که این همون فاطمس که با اسم پروانه با پسرا دوست میشده.از گذشته بیرون اومدم.رفتم داخل آشپزخونه که میدونستم مامان اونجاست

_:((سلام))

مامان:((سلام،چیزی شده؟))

_:((شما که نمیدونی نه؟))

مامان:((معلومه که نه !))

_:((این دختره اینجا چی کار میکنه؟))

مامان:((کی؟))

_:((فاطمه))

مامان:((این چه حرفیه که میزنی خب اومده خونه ی خالش دیگه.))

_:((مامان میدونی که من ازش خوشم نمیاد))

مامان:((زانیار اصلا ازت انتظار نداشتم اینطوری حرف بزنی  حالا که این حرف هارو زدی به جبرانش باید فاطمه رو ببری بیرون))

_:((اما مامان...))

مامان:((هیس حرف نباشه))

بعد با لحنی که مظلوم کرده بود

ادامه داد:((تو که نمیخوای حرف من رو زمین بندازی نه؟))

با عجز بهش نگاه کردم

مامان:((الانم بگو حاظر شه  باهم برید))

با ناراحتی و اعصابی خرد چشمی گفتم و از آشپزخونه خارج شدم.به فاطمه خبر دادم و خودم نشستم تو ماشین میدونستم که این برنامه از قبل چیده شده بوده و من خودم برای مامان موقعیت گفتنش رو ایجاد کردم.کار همیشگی مامان بود فکر میکرد اگه باهم بریم بیرون عاشقش میشم .به هر بهانه ای هم که دستش بیاد مارو میفرسته بیرون حالا خوبه مذهبی هستیم مگر نه معلوم نبود مامان به چه کارهایی مجبورمون میکرد.فاطمه هم اومد.تو طول راه سکوت بینمون بود البته فاطمه قصد شکستنشو داشت اما موفق نمی شد.وارد رستوران که شدیم روی یکی از تختها نشستیم.حالم داشت از مظلوم نمایی های فاطمه به هم میخورد.بعد از سفارش غذا رو بهش

گفتم:((ببین فاطمه خانم میخوام یه موضوع رو باهات در میون بزارم))

با صدای آرومی گفت:((بفرمایید))

صدام رو صاف کردم:((میخوام یه چیزهایی رو رک و پوست کنده بهت بگم.من قصد ازدواج ندارم حتی هیچ علاقه ای هم بهتون ندارم و امیدوارم که شما هم چنین حسی رو نسبت به من داشته باشید و من رو در...))

پرید وسط حرفم و با یه بغض که میدونستم ساختگیه

گفت:((من چنین حسی بهتون ندارم برعکس شما که ازم متنفرین من دوستتون دارم))

سرشو انداخت پایین و

ادامه داد:((من عاشق شماام))

خواستم بهش بگم چه چیزیایی ازش دیدم ولی بهتر دیدم به موقع این کار رو بکنم.دیگه تا تموم شدن غذا حرفی بینمون رد و بدل نشد ولی من در تموم این مدت سنگینی نگاهی رو حس میکردم اما هرچی سر میگردوندم چیزی نمیدیدم آخرشم بیخیال شدم و فکر کردم شاید خیالاتی شدم.بعد از غذا فاطمه رو رسوندم خونشون.خودمم رفتم خونه.

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آروشا:

امروز قراره برم پیش آقای رستگار به خاطر همین مثلا موقر تر لباس پوشیدم.یه مانتوی بادمجونی تا زیر زانو که از کمر تنگ میشد به همراه یه شلوار و مقنعه مشکی و یه جفت کفش و کیف مخمل بادمجونی.موهام رو دادم بالا و با ادکلنم دوش گرفتم.آرایشم هم یه رژکمرنگ بنفش بود و یه رژگونه ی آجری رنگ.از خونه زدم بیرون.وارد دفتر ریاست که شدم بعد از سلام و احوال پرسی با منشی

گفتم:((داخل هستن؟))

خانم علوی:((بله اما چند لحظه))

بعد از هماهنگ کردن در زدم و وارد شدم.زانیار هم اونجا بود.سلامی دادم که زانیار زیر لب و آقای رستگار با لبخند جوابمو دادن.معلوم بود زانیار تعجب کرده

آقای رستگار:((خوش اومدی دخترم))

_:((خیلی ممنون))

آقای رستگار:((روز اول کاریت چطور بود؟))

لبخندی زدم و

گفتم:((خیلی خوب))

و بعد حرفامون دیگه در مورد کار شد.تموم مدتی که تو دفتر بودم متوجه نگاهای زیر زیرکی و متعجب زانیار میشدم و این بهم این اعتماد به نفس رو میداد که میتونم شرط رو ببرم.از دفتر زدم بیرون و رفتم سمت کلاسم.این کلاس بیشتر بچه ها آروم بودن.کلاس دومم هم که تموم شد رفتم خونه.غروب بود که ستاره زنگ زد بهم و گفت میخواد ببینتم اما هرچی اصرار کردم نگفت برای چی.ستاره بهترین دوستمه آشناییمونم داستانی داره برای خودش.یه روز تنها رفته بود شهربازی.پونزده سالم بود و کلم باد داشت.اون موقع ها خیلی مغرور و عصا قورت داده و از خود راضی بودم.توی شهربازی ستاره رو دیدم که با یه گروه از دوستاش اومده بود و داشت براشون دلقک بازی در میاورد تا بخندن.اون موقع ستاره رو نمیشناختم اما ناخودآگاه ازش بدم اومده بود.از نگاه کردن همشون به یک نفر و بعد خندیدنشون فهمیده بودم که دارن آدما رو مسخره میکنن و بهشون میخندن .سری از روی تاسف تکون دادم که ستاره دیدش!از کنارشون که رد شدم شنیدم که ستاره گفت بچه ها این دختره رو انگار از دماغ فیل افتاده شده پنگوئن. خودش و دوستاش به شوخی فوق مسخرش خندیدن اما من حسابی عصبانی شدم.رفتم رو یه نیمکت نشستم . از کنارم که رد میشدن یه زیر پایی انداختم که ستاره پخش زمین شد.همه ی اونایی که اونجا بودن حتی دوستای ستاره داشتن میخندیدن چون به شکل خیلی مسخره ای افتاده بود زمین.منم با حال مثلا ناراحتی که با اون لبخند شیطنت آمیزم اصلا موفق به ساختنش نبودم گفتم ای وای اصلا حواسم نبود،نه که خیلی ریزه میزه ای به خاطر همین اصلا ندیدمت.بعدم رفتم به سمت دیگه ی شهر بازی.چند دقیقه بعد ستاره با یه کیف اومد سمتم .کمی دقت که کردم متوجه شدم کیف خودمه.ای داد یادم رفته بودش.ستاره بهم گفت که روی نیمکت جا گذاشته بودمش.منم تشکری با بهت کردم و ستاره رفت اون ور.خواستم ساعت رو از روی گوشیم بخونم برای همین زیپ کیفم رو باز کردم که یهو یه سوسک بالدار از توش پرید بیرون.چنان جیغی کشیدم که توی اون شلوغی همه برگشتن سمتم.نگاه پرحرصی به ستاره انداختم که لبخند اعصاب خردکنی زد.منم تودلم گفتم بچرخ تا بچرخیم.بعدم رفتم یه بستنی گرفتم و با هزاربدبختی که مسئول کشتی صبا نبینتش بردمش تو کشتی و خودم نوکش نشستم دقیقا پشت سر ستاره.وقتی دستگاه شروع به حرکت کرد جوری که انگار به صورت غیر عمد بستنی از دستم جداشده اون رو روی سر ستاره انداختم.کشتی که واستاد نگاهی بهش انداختم از سر و صورتش بستنی میچکید منم با یه پوزخند گفتم اتفاقه دیگه پیش میاد.بعدشم سریع به سمت رستوران شهربازی رفتم.داشتم شامم رو میخوردم که ستاره یکدفعه اومد داخل و خیلی سریع سس گوجه ای رو از روی میزم برداشت و پاچید روم منم همین کار رو با سس خردل کردم.خلاصه انقدر این کار و ادامه دادیم که سسامون تموم شد و خودمون هم خسته شدیم.البته بماند که چقدر ملت بهمون خندیدن و صاحب رستوران چقدر ازمون خسارت گرفت.دومین برخوردمون که باعث دوستیمون شد چند ماه بعد تو کلاس کاراته بود.بعد از اونم تبدیل شدیم به بهترین دوستای هم و اسم اون شهر بازی رو هم گذاشتیم جایگاه دوستی.حاضر شدم و به سمت کافی شاپ همیشگی روندم.ستاره رو پشت میز دیدم وبه سمتش رفتم.ستاره یه دختر چشم و ابرو مشکیه با پوست سفید و بینی عملی.بهش که رسیدم سلام و احوال پرسی کردیم.نشستم پشت میز به نظر خوشحال میومد.

_:((چته؟ کبکت خروس میخونه))

ستاره:((وای آروشا باورت نمیشه اگه بهت بگم چی شده!))

_:((خب تو بگو چی شده من قول میدم باورم شه))

بی توجه به طعنه ی حرفم

گفت:((بابام موافقت کرد))

_:((با چی؟))

ستاره:((وای چقدر خنگی تو آروشا خب معلومه دیگه با ازدواجم با یاسین))

از ته دلم خوشحال شدم به خاطر همین بیخیال تیکه اول حرفش شدم.لبخندی زدم و

گفتم:((خیلی مبارکت باشه عروس خانم بالاخره تو هم رفتی قاطی مرغا))

ستاره:((هنوز باورم نمیشه آروشا،خیلی خوشحالم؛میترسم خواب باشه))

یه دونه زدم تو گوشش که بهت زده بهم نگاه کرد و

گفت:((چته؟چی کار میکنی؟))

لبخند شیطونی زدم و

گفتم:((هیچی اینو زدم تا بفهمی خواب نیستی))

ستاره با حرص:((خیلی...))

_:((خیلی چی ؟چرا حرفت رو ادامه نمیدی؟))

ستاره چشم غره ای بهم رفت که

گفتم:((حالایاسین کی میخواد خودش رو بدبخت کنه؟))

ستاره با تعجب:((خودشو بد بخت کنه؟))

_:((آره دیگه وقتی میخواد تو رو بگیره داره با دست خودش خودشو بدبخت میکنه ))

ستاره با غرش اسمم رو گفت که

گفتم:((بی خیال اینا حالا کی میان خاستگاری؟))

ستاره:((فردا شب))

_:((چی؟پس چرا انقدر دیر بهم خبر دادی؟))

ستاره:((بابا تازه دیشب راضی شد.صبحم که تو کلاس داشتی.کی بهت میگفتم؟نه خودت بگو کی باید بهت میگفتم؟))

_:((خب حالا نخور منو!چی شد بابات رضایت داد؟))

ستاره:((مگه به همین راحتیا قبول میکرد.انقدر یاسین رفت و اومد تا بابام راضی شد تازه اونم با کلی شرط و شروط))

_:((اونم پدرته نمیخواد یه خار بره تو پات برای همین انقدر سخت گرفت به یاسین))

ستاره:((میدونم همه این ها برای خودمه به خاطرهمینه که انقدر بابام رو دوست دارم))

بعد از یک ساعت حرف زدن از ستاره خداحافظی کردم و رفتم خونه.تو طول راه داشتم به این فکر میکردم که عمو محسن یا همون بابای ستاره کار خوبی میکرد که با ازدواج این دوتا مخالفت میکرد یا نه؟خب تا یه جایی حق داشت چون خانواده ی یاسین مذهبی بودن و خانواده ی ستاره آزاد.به خاطر همین عمو فکر میکرد اگر این دوتا ازدواج کنن ممکنه برای ستاره ناراحتی پیش بیاد از طرف دیگه ستاره عاشق یاسین بود و اگر به هم نمیرسیدن مطمئنا غم بزرگتری گریبان گیرش میشد.دیگه بی خیال این فکرا شدم و بعد از خوردن شام همراه مامان و بابا خوابیدم.

 

ویرایش شده در توسط A.gholi
  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زانیار:

صبح که از خواب بیدار شدم همراه با بابا به دانشگاه رفتم.نیم ساعتی به کلاسم مونده بود برای همین رفتم تو دفتر بابا.

بابا:((امروز قراره خانم رضایی بیاد))

_:((رضایی؟))

بابا:((آره دیگه گفته بودم بهت که امسال یه استاد خانم میاد برامون))

:_((آها))

بعد از ده دقیقه خانم علوی خبر داد که خانم رضایی اومده.مشتاق بودم ببینمش چون اولین استاد خانم طی چند سال اخیر بود.حتما باید خانم محترم و موجهی باشه که بابا قبولش کرده.با داخل شدن اون دختر تصادفیه تمام ذهنیتم به هم خورد.کلی تعجب کردم باورم نمیشد یه استاد باشه برای همین چند بار بهش نگاه کردم تا بفهمم درشت شناختمش یا نه که متوجه شدم متاسفانه کاملا درست شناختمش.بعد از رفتن رضایی منم رفتم سر کلاسم .امروز با اکیپ خوش خنده ها کلاس داشتم،این لقبی بود که بچه های دانشگاه بهشون داده بودن.اما من ترجیح می دادم بهشون بگم اکیپ دلقک های بی عقل و بی عار و بی کار.داشتم درس میدادم که یهو صدای جیغ اومد.خانم زمردی بود بالا و پایین میپرید و

میگفت:((سوسک،سوسک))

کم کم همهمه ای تو کلاس ایجاد شد که قابل کنترل نبود به خاطر همین کلاس رو تعطیل کردم لحظه ی آخر که داشتم از کلاس خارج میشدم،لبخند پیروزمندانه ای رو لبای رایان دیدم و فهمیدم همه ی این خرابکاری ها زیر سر خود مارمولکشه.لبخند هیستیریکی زدم تو دلم

گفتم:((به موقع حالت رو میگیرم))

از این گروه خیلی بدم می اومد زیادی جلف بودن.بعد از تموم شدن کلاسهام رفتم باشگاه.وقتی وارد باشگاه شدم دیدم یاسین هم اونجاست البته تعجبی هم نداشت چون یاسین هر روز باشگاه بود اما من دو سه بار در هفته بیشتر نمی اومدم.بهش سلام دادم  و اونم جوابم رو دادو بعد

گفت:((یه خبر خوش دارم))

_:(( خبر خوشت چیه؟))

یاسین:((بابای ستاره با ازدواجمون موافقت کرد.))

_:((مبارک باشه داداش))

بعد از  یه خورده ورزش کردن رفتم خونه و از خستگی بدون خوردن شام خوابیدم.

 

 

ویرایش شده در توسط A.gholi
  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

آروشا:

امروز،روز خاستگاریه ستارس.با سپهر داداش ستاره هماهنگ کردم که وقتی خواستن برن تو اتاق صحبت کنن به من خبر بده.وقتی پیام سپهر به دستم رسید لبخند خبیثی زدمو شروع به کار کردم. سیم کارتی که تازه خریده بودم رو انداختم تو گوشیم.شماره ی این سیم کارت رو هیچ کس نداشت حتی ستاره.بهش زنگ زدم و منتظر موندم.

ستاره:((الو؟))

صدام رو عوض کردم

_:((سلام عروس خانم))

با بغض حرف میزدم

+:((شما؟))

_:((تو منو نمیشناسی اما من توی نامرد رو خوب میشناسم تو یه دزدی !یه دزد!))

+:((خانم من متوجه نمیشم شما چی میگید))

صدای یاسین رو از پشت خط میشنیدم که از ستاره میپرسه کیه

_:((بایدم متوجه نشی.الان انقدر خوشحالی که هیچی نمیفهمی. نمیفمی که عشق منو ازم گرفتی نمیفهمی که پایه های زندگیتو داری رو خرابه های زندگی من میسازی))

بعد چند تا هق هق الکی کردم.اینبار صدای ستاره از حالت بهت زده در اومد و با عصبانیت

گفت:((چی میگی تو؟چی میخوای از جون من؟))

_:((یاسینم،یاسینم رو میخوام، تا همین یه هفته پیش دستش تو دستای من بود اما الان پیش توعه.))

بعد دوباره چند تا هق هق الکی کردم و بینیمو بالا کشیدم.صدا از پشت تلفن اومد که ستاره

گفت:((یاسین...))

یاسین:((جانم.))

ستاره:((تو به من دروغ گفتی؟))

یاسین:((چه دروغی؟))

ستاره:((مگه من چی کم گذاشتم برات که بهم خیانت کردی؟))

یاسین:((خیانت؟))

ستاره:((آره!خیانت چیه ؟فکر نمیکردی دستت برام رو بشه؟))

دیگه صداها داشتن اوج میگرفتن که از پشت تلفن

داد زدم:((خانم،خانم))

+:((بله؟))

خنده ای کوتاه کردم

_:((یعنی صدای منو نشناختی خره؟))

ستاره با ناباوری

گفت:((آروشا؟))

قهقهه ای زدم و

گفتم:((خودمم عزیز دلم))

بعد دوباره خندیدم.ستاره که تازه فمیده بود قضیه از چه قراره با جیغ

گفت:((میکشمت آروشا به خدا دمار از روزگا...))

گوشی با خنده قطع کردم و پایین رفتم.خونمون یه خونه ی ویلایی و دوبلکس بود طبقه ی بالا که اتاق من هم توش قرار داشت متشکل شده از شش تا اتاق بود که هر کدوم سرویس بهداشتی و حمام جدا گونه داشتن.طبقه پایین هم که از بالا بزرگتر بود یه هال و دوتا اتاق و یه سالن غذاخوری و یه آشپز خونه داشت.رفتم کنار بابا که روی مبل دو نفره ی رو به روی تلویزیون نشسته بود نشستم و صورتش رو بوسیدم و

گفتم:((سلام عشقم))

بابا:((سلام نفس بابا !چطوری عسلم؟))

_:((به خوبیه شما))

مامان:((جمع کنید خودتونوچیه این لوس بازیا؟))

اینارو با لحن خیلی بامزه ای میگفت برای همین خنده ای کردم و

گفتم:((چیه؟حسودیت شد ناناز خانم؟))

مامان:((اون وقت به چیه تو باید حسودیم بشه؟))

_:((به این که شوهر جونت قربون صدقم میره))

مامان ایشی گفت و به طرف آشپزخونه رفت.منو بابا زدیم زیر خنده.مامانم آوا ارجمنده طراح لباس عروسیه و یه مزون خیلی بزرگ و معروف داره،من چشمام رو از اون به ارث بردم اما مامان برخلاف من موهای مشکی داره موهام به بابا رفته.چشمای بابا عسلیه.با اینکه سنی ازشون گذشته اما هنوز دلشون جوونه.بابا دانیالم رئیس یه شرکت ساختمون سازیه.زندگی خوبی داریم تک فرزندم و عزیز کرده اما لوس نیستم.

بابا:((آروشا محل کارت چطوره؟))

لبخندی زدم:((خوبه بابا جونم))

بابا:((من موندم چرا نمیای تو شرکت خودمون کار کنی؟))

_:((میام بابا اما اونم به وقتش.فعلا میخوام تدریس کنم.میدونی بابایی تدریس رو دوست دارم))

بعد با لحن شیطونی

ادامه دادم:((اگه گفتی چرا؟چون میتونم انتقام استادای خودم رو از این بچه ها بگیرم))

بابا با خنده:((دست شیطونو از پشت بستیا))

لبخندی زدم:((حالا کجاشو دیدی؟میخوام انقدر به بچه ها سخت بگیرم که ترک تحصیل کنن))

مامان همونطورکه به سمتمون میومد پشت چشمی نازک کرد و

گفت:((از بس عقده ای هستی ))

چشمام از تعجب گرد شد

مامان:((چیه بیا منو بخور.حالا هم از کنار شوهر من بلند شو))

من هنوز هم تو هنگ بودم که اومد منو از رو مبل بلند کرد و خودش جای من نشست.اوه پس بگو خانم حسودیش شده.بابا تعریف میکنه که وقتی میفهمن بچشون دختره مامان دوساعت گریه میکنه و وقتی هم که بابا علتشو میپرسه میگه من که میدونم تو دخترت رو از من بیشتر دوست داری.لبخندی زدم و

گفتم:((خب بگو میخوام کنار عشقم بشین چرا منو ترور شخصیتی میکنی؟))

مامان:((آره اصلا میخوام کنار نفسم بشینم حرفیه؟))

بابا که داشت به کلکل های ما میخندید

گفت:((آوا خانم،آروشا جانم تو رو خدا دوباره دعوا نکنید من متعلق به هردوتونم))

مامان:((چرا به من گفتی آوا خانم به دخترت گفتی آروشا جانم؟ها؟چرا؟مگه من چیم از اون دخترت کمتره؟))

_:((مامان من به خدا دخترتم نه هووت))

مامان چشم غره ای بهم رفت و

گفت:((تو یکی حرف نزن))

بعد رو به بابا

ادامه داد:((نگفتی دانیال چرا به من گفتی خانم به اون گفتی جان؟))

بابا:((من اینقدر حرف زدم تو فقط همین یه جاشو متوجه شدی؟))

با خنده سری تکون دادم و از اونجا خارج شدم.

 

 

 

ویرایش شده در توسط A.gholi
  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حدودا سه هفته از روز خاستگاری ستاره گذشته و من اصلا دور و برش آفتابی نشدم چون میدونم اگه ببینتم زنده به گورم میکنه.قراره با بچه های اکیپ خوش خنده ها بریم بیرون.یه تیشرت سفید که قلب صورتی داشت رو به همراه یه مانتوی جلوبازصورتی تا زیر باسنم پوشیدم.شلوار قد نود سفیدم رو هم تنم کردم و شال سفیدموآزادانه انداختم رو سرم.گوشواره های طلا سفیدم رو هم انداختم که به گوشام جلوه ی خاصی داد.یه رژلب و رژگونه صورتی زدم و خط چشم و ریمل به چشمام کشیدم.موهامم به صورت کج ریختم تو صورتم.چشمکی به خودم تو آینه زدم .لاک صورتیم رو هم زدم و کفشا و کیف سفیدم رو برداشتم.ادکلن زدم و از اتاق خارج شدم.به محل قرار که رسیدم متوجه شدم آخرین نفر بودم.بعد از سلام و احوال پرسی وارد پاساژشدیم.اینجا یکی از پاساژای خوب و معروف تهرانه.حدود ساعت یک بود.دوساعت بود که داشتیم تو پاساژ میگشتیم.به پیشنهاد رایان قرار شد بریم رستوران پاساژ تا چیزی بخوریم.با صحنه ای که جلو پارک دیدم چشمام چهار تا شد.یعنی چی که هرجا ما هستیم اینم هست.زانیار و دوتا خانم چادری جلوی در رستوران بودن.یکی از دخترا همون قبلیه بود ولی اون یکی و تاحالا ندیده بودم.ماشالله یکی کمشه.میخواستم به بچه ها بگم برگردیم که رایان

داد زد:((سلام استاد))

زانیار و اون دختر چادریا برگشتن و نگاهمون کردن زانیار با دیدنمون اخمی کرد.پوزخندی زدم.حتما نمیخواسته یکی با این دوتا خانم محترم ببینتش.زیر لب جواب رایان روداد.حالا دیگه کاملا بهشون نزدیک شده بودیم.یکی یکی سلام کردیم

آرش:((معرفی نمیکنید استاد؟))

زانیار با اخم به سمت دختر جدیده اشاره کرد و

گفت:((زهرا،خواهرم))

زهرا یه دختر بود با چشمای قهوه ای و پوست سفید.خوشگل بود اما اصلا شباهتی به زانیار نداشت.بعد به اون یکی دختره اشاره کرد و بعد از کشیدن یه نفس عمیق

گفت:((دختر خالم،فاطمه خانم))

فاطمه چشم سبز و برنزه بود.بیشتر از اینکه خوش قیافه باشه جذاب بود.اظهار خوشحالی کردیم و ماهم خودمون رو معرفی کردیم.خیالم راحت شده بود الاناست که از شرشون خلاص بشیم که دوباره رایان

دهن باز کرد:((استاد حالا که شما هم میخواید برید رستوران ما هم که همین کارو میخوایم بکنیم پس بیاید با هم ناهار بخوریم))

اخم زانیار تشدید شد و

گفت:((ممنون مزاحم نمیشیم))

_:((مزاحم نیستید.ما خوشحال میشیم بیاید البته اگر قابل بدونید))

صرفا میخواستم با این حرف کاری کنم نیاد اما مثل اینکه برعکس عمل کرد چون

گفت:((باشه بریم))

وارد رستوران شدیم و پشت یه میز بزرگ نشستیم.غذا سفارش دادیم

آبتین:((آروشا منو ساناز جلسه بعد کلاس نمیایما؟))

_:((چرا؟))

آبتین:_((میخوایم با هم بریم بیرون))

_:((غلط میکنید پس من چی؟))

ساناز:((برو بابا ما میخوایم دوتایی بریم بیرون))

_:((پس منم نمرتون رو کم میکنم))

ساناز :((چرا اونوقت؟))

_:((چرا شما ها برید ددر دودور من بشینم تو کلاس درس بدم؟))

شیدا:((تو نوبری به خدا!خب این کارته))

_:((آره کارمه اما درس خوندنم کار شماهاس))

آرش همینطور که میخندید

گفت:((بچه ول کنید اینو میدونید که هرچی بگید کم نمیاره))

هیوا:((خب یه روز دیگه برید بیرون حتما باید سر کلاس این حسود خانم نباشید؟))

اینا رو با لحن بامزه ای میگفت که همه زده بودن زیر خنده جز زانیار.چشم غره ای بهش رفتم و

گفتم:((حسود عمته!دلتم بخواد معلم به این خوبی داشته باشی))

خواست جوابمو بده که غذا رو آوردن.منم رفتم دستامو شستم داشتم برمیگشتم پیش بچه ها که  یه پسر ازمیز کناریمون که چهار تا پسر روش نشسته بودن

گفت:((جوون چی ساخته بابات))

با آرامش تمام برگشتم سمتش و

گفتم:((شماره ی مامانتو بده بگم بابام برای شما هم یکی بسازه))

صدای خنده بود که به هوا رفت هم از میز خودمون هم دوستای پسره .پسره چشم غره ای به دوستاش رفت که منم نشستم پیش بچه ها

هیوا با خنده:((عالی بود دختر با خاک یکسانش کردی))

شیدا:((پرچمت بالاست))

آرش :((یادم باشه به تو یکی تیکه نندازم که تیکه تیکه میشم))

با لحن مسخره ایگفتم:((تشویق نکنید تو رو خدا من متعلق به همتون هستم.))

بعد شروع به غذا خوردن کردیم تقریبا غذامون داشت تموم میشد که پسره اومد کنارم واستاد.با تعجب بهش نگاه کردم.آخه آدم انقدر پر رو

_:((بفرما))

پسره:((میتونم باهاتون خصوصی صحبت کنم؟))

_:((نه))

پسره پوفی کرد و

گفت:((راستش رو بخواید نتونستم بدون عذر خواهی برم.ما جرئت حقیقت بازی کرده بودیم با بچه ها.اونا هم به من گفتم اگه جرئت دارم این کار و بکنم.بازم میگم واقعا متاسفم نمیخواستم بهتون توهین کنم))

لبخندی زدم:((خواهش میکنم.شما هم منو ببخشید منم خیلی بد حرف زدم))

پسره:((حقم بود))

_:((نه بابا))

پسره :((به هر حال شرمندم))

بعد دستش رو دراز کرد و

گفت:((من حامین مطهریم))

باهاش دست دادم و

گفتم:((منم آروشا رضایی هستم))

لبخندی زد و یه کارت از جیب کتش درآورد و

گفت:((امیدوارم باز هم همدیگرو ببینیم))

کارت رو از دستش گرفتم وبه چشماش نگاه کردم و

گفتم:((البته))

چند ثانیه به چشمای هم زل زدیم که در آخر سرشو تکون داد و

گفت:((خوشحال شدم از دیدنتون فعلا))

خداحافظی زیر لب زمزمه کردم که خودمم به زور شنیدم.چشماش زیادی مشکی بودن مثل شب مثل یه چاه آب که تو رو تو خودش غرق میکنه.چشم و ابرو مشکی بود با پوست برنزه.همونطور داشتم به مسیر رفتنش نگاه میکردم که رایان

گفت:((غرق نشی؟))

_:((ها؟))

رایان:((میگم غرق نشی پنج دقیقش رفته تو هنوز تو هپروت سیر میکنی؟))

به خودم اومدم و

گفتم:((نترس غرق نمیشم))

بعد با کلافگی بقیه غذام رو خوردم بچه ها که دیدن وضعیتم اینطوریه پاپیچم نشدن اما زانیار با اون اخماش داشت منو میخورداما من توجهی بهش نمیکردم. نگاهی به کارتی که داده بود انداختم.حامین مطهری وکیل پایه یک دادگستری و بعد شماره و خودش و دفترش و آدرس دفتر نوشته شده بود.غذام رو که تموم کردم خواستم برم حساب کنم که زانیار بلند شد و حساب کرد.هرچقدرم بچه ها اصرار کردن که حساب کنن قبول نکرد.بچه ها هنوز تورستوران بودن اما من زدم بیرونو با صدای زانیار که میگفت خانم رضایی واستادم.

ویرایش شده در توسط A.gholi
  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زانیار:((باهاتون یه سری حرف دارم))

با کلافگی:((بفرمایید))

زانیار:((من فکر میکنم اعمال شما اصلا مناسب یه استاد نباشه شما الگوی این بچه ها هستید.اگه شما رفتار و کردارتون اینطوری باشه وای به حال بقیه اونا دارن از شما یاد میگی...))

حرفش رو قطع کردم و با اعصابی خورد

گفتم:((ببینید آقای رستگار،اینجا دانشگاه نیست و منم استاد نیستم.الان من یه آدم عادیم که با دوستام اومدم بیرون))

زانیار پوزخندی زد و به کنایه

گفت:((کاراتون حتی برای آدم عادی هم ناهنجار و جلفه))

کلافه تر و عصبانی تر از قبل

گفتم:((این دیگه به شما مربوط نیست ؛اصلا به هیچ کس مربوط نیست))

صدام بالاتر رفت:((چرا شما هم فکر میکنید چون نماز میخونید و روزه میگیرید میتونید دیگران هم مجبور به این کار کنید؟))

مردم دورمون جمع شده بودن.بچه ها هم دیگه از رستوران بیرون اومده بودن و داشتن با تعجب نگاهمون میکردن.

ادامه دادم:((چرا فکر میکنید کسی که مثل شما نیست خدا رو نمیشناسه؟چرا فکر میکنید هرکس جزو شما نباشه کافر محسوب میشه؟چرا یه بار خودتون رو جای ما نمیزارید؟دوست دارید یکی به عقایدتون توهین کنه؟نه!مطمئنا دوست ندارید.پس چرا شماها دارید این کار و با من و امثال من میکنید؟کجای قرآنتون نوشته بجوید خرخره ی کسی رو که مثل شما ها نیست؟کجای نمازاتون میخونید کسی که مثل شما جا نماز آب نمیکشه جاش توی جهنمه؟هان؟بگو ،بگو کجا؟مگه همون خدایی که ازش دم میزنی نگفته به یه گروه دیگه حتی یه اوف نگید،مگه همون خدا نگفته شاید اون گروه بهتر از شما باشه ولی شما ندونید!اگه تو به خاطر ترس از جهنم خدا رو میپرستی من به خاطر خدا بودنش دوست دارم میفهی به خاطر بهشت نمیخوامش فقط و فقط به خاطر خودش عاشقشم.اما نمیدونم شما هم چرا فکر میکنید آدمایی مثل من هیچی نمیفهمن ولی دارید اشتباه میکنید شمایید که نمیفهمید شماییدکه هیچی نمیفهمید))

به هق هق افتاده بودم بعد از مدت ها حرفای دلم رو گفته بودم.بعد از مدت ها گریه کرده بودم و بعد از مدت ها یاد اون افتاده بودم.تمام مدتی که داشتم حرف میزدم سرشو پایین انداخته بود.حقم داشت من اگر جای اون بودم از خجالت آب میشدم.هیوا اومد و از زیربغلم گرفت و من رو روی یکی از صندلی های بیرون رستوران نشوند.جمعیت کم کم داشتن پراکنده میشدن.زانیار هم خیلی زود به همراه فاطمه و زهرا رفت بیرون.به بچه ها که داشتن میگفتن چی شده اعتنایی نکردم و با گفتن کلمه ی هیچی ازشون دور شدم و سوار ماشینم شدم و به سمت خونه راه روندم.دلیل کلافگیم بعد از دیدن حامی رو خیلی خوب میدونستم دوباره یادش افتادم.یاد بهترین و بی معرفت ترین برادر دنیا.یاد ساعد عزیزم.ساعد پسر عمه ی من بود پسر عمه ای که میدونم اگه برادر داشتم بیشتر از اون دوستش نداشتم.منو ساعد از بچگی با هم بزرگ شده بودیم.ساعد چشم و ابرو مشکی بود درست مثل حامی.اصلا به خاطر همین خیلی زود با حامی ارتباط برقرار کردم.چون حامی مجسمه ی ساعد بود.ساعد دوسال از من بزرگتر بود وقتی بیست و یک سالش بود عاشق یه دختر شد.پوزخندی زدم.درست یادم میومد روزی رو که با شوق و ذوق اومد و بهم گفت عاشق همکلاسی جدیدش تو دانشگاه شده.چقدر اون روز شاد بود و شاد بودم.اما بعد از یه مدت دیدم که دیگه خبری از ساعد شیطون و شاد نیست.ساعد تبدیل شده بود به یه آدم بی حوصله و عصبی.چند بار پا پیچش شدم اما اون بهم نگفت چی شده و منم بی خیالش شدم که ای کاش میمردم و نمیشدم.آخرین تصویری که ازش به یاد دارم جسد غرقه به خونش تو اتاقش بود.رگش رو زده بود.درست بعد از اینکه بهم زنگ زده بود و گفته بود برم کنارش خود کشی کرده بود.تنها چیزی که ازش برام موند نامه ای بود که واسه ی من نوشته بود.بعد از گذشت شش سال هنوزم خط به خط نامه یادمه که نوشته بود خواهر عزیزم ببخشید که زیر قولم زدم و تنهات گذاشتم درسته که قول داده بودم تا ته دنیا پیشت بمونم اما نتونستم.نتونستم بمونم و ببینم عشقم با یکی دیگه ازدواج میکنه.خواهری وقتی بهش گفتم که دوستش دارم با بدترین حرفا منو از خودش روند اما من ازش ناراحت نیستم اون حق داشت بهم بگه یه پسر بد و خیابونیم حق داشت بگه از امثال من متنفره حق داشت بگه تو که نمازت رو نمیخونی چطور میخوای یه زندگی رو بچرخونی حق داشت بگه تو یه ولگرد بی خاصیتی حق داشت فحشم بده حق داشت.من از این کاراش خرده نمیگیرم اما اون حق نداشت ازدواج کنه حق نداشت کارت دعوت عروسیشو خودش بهم بده حق نداشت بگه من مهمان ویژه ی عروسیشم.خواهری امشب شب عروسیشه.خواهری من براش آرزوی خوشبختی میکنم تو هم همین کار رو بکن چون اون خیلی مهربونه خیلی.هق هق هام اوج گرفت ماشین رو زدم کنار و سرمو گذاشتم رو فرمون گریه کردم بعد از چند دقیقه که آروم تر شدم ماشین و روشن کردم.به خونه که رسیدم بی توجه به همه چی گرفتم خوابیدم.

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

زانیار:

امروز باز مامان گیر داد که باید فاطمه رو ببرم بیرون هر کاری هم کردم زیر بار نرفت که بی خیال من بشه منم به شرط اینکه زهرا هم همراهمون باشه قبول کردم. به نزدیک ترین پاساژ رفتیم بعد از سه ساعت گشتن رفتیم تا ناهار بخوریم که اون اکیپ منفور رو دیدیم.وقتی نگاهم به خانم رضایی خورد ناخودآگاه اخم کردم.نمیخواستم قبول کنم باهاشون ناهار بخورم اما نمیدونم چرا وقتی خانم رضایی دعوتم کرد بی اراده قبول کردم.از حرفاش با بچه ها معلوم بود رابطه نزدیکی باهاشون داره.نه تنها این گروه بلکه کل بچه هایی که باهاش کلاس دارن عاشقشن اینو از پچ پچ های بچه ها شنیده بودم.خودمم چند بار که از کنار کلاسش رد میشدم صدای خنده های بچه های کلاسشو که گوش آسمون رو کر میکرد میشنیدم.اما به نظر من این درست نبودبالاخره بین دانشجو و استاد باید یه مرزی باشه.وقتی اون پسر بهش تیکه انداخت پوزخندی زدم معلومه کسی که با این اوضاع بخواد بیاد بیرون این چیزهارو هم میشنوه باید حتما یه اخطار بهش بدم.با جوابی که به پسره داد رو تصمیمم مصمم ترشدم.وقتی پسره دوباره اومد منم متعجب شدم.خواستم چیزی بگم که بهتر دونستم دخالت نکنم.وقتی باهاش دست داد مات و مبهوت داشتم نگاهشون میکردم.وقتی چند ثانیه زل زدن به هم و بعدش خانم رضایی اونطوری شد حس کردم یه چیزی  تو دلم ریخت.احساس کسی رو داشتم که غرورش له شده .نمیدونستم برای چی دارم اینجوری میشم ولی میدونستم کارم به هیچ وجه من الوجوه درست نیست.سریع رفتم و غذا رو حساب کردم دوست نداشتم مدیون کسی بشم.انگار دلم میخواست غرور له شدم رو برگردونم سرجاش که بهش گفتم رفتاراش جلف و ناهنجاره.اما غرورم برنگشت که هیچ با حرفایی که زد احساس کردم دیگه غروری برام نمونده.سریع از اونجا زدم بیرون.حالم بد بود نمیدونم چرا اما ویرون بودم هم از درون هم از بیرون.فاطمه و زهرا رو بردم خونه ی خودمون.خودم رفتم بام تهران جایی که هر وقت دلم میگرفت بهش پناه میبردم.داشتم فکر میکردم به چیشو نمیدونم فقط میدونم فکر میکردم و هر از گاهی چشمای خانم رضایی میومد جلوی چشمام اینم نمیدونم چرا.چه روز گندی بود امروز.دوباره چشمای خانم رضایی که اشکی بود اومد جلو چشمام و قلبم فشرده شد اینم نمیدونم چرا.خانم رضایی؟اسمش چی بود؟آهان آروشا!چه اسم قشنگی داره!درست مثل خودش.چرا دارم این حرفا رو میزنم؟نمیدونم.معنی اسم آروشا چی میشه؟بازم نمیدونم.اصلا انگار امروز هیچی نمیدونم و چقدر متنفرم از این ندونستن ها!شایدم میدونم و خودم رو به ندونستن میزنم.نمیدونم شاید.سرمو رو به آسمون گرفتم و

گفتم:((خدایا چی کار کنم؟دارم تو این برزخ ندونستن دست و پا میزنم.کمکم کن خدااا))

قطره اشکی که از چشمم چکید روپاک کردم و سوار ماشین شدم.تو طول راه به این فکر میکردم باید ازش معذرت خواهی کنم؟نمیدونم.اصلا اگه عذر خواهی کنم غرورم خرد نمیشه؟نمیدونم.تازه من غرورم رو خرد کنم اون من رو میبخشه؟نمیدونم.وای وای که دیوونه شدم از دست این نمیدونم ها.دلم به حال خودم سوخت چقدر منزجر کننده شدم.تو این یک ماهی که آروشا رو شناخته بودم هیچی زندگیم مثل قبل نبود هیچی .اخلاقم تغییر کرده بود اینو مامان میگفت.میگفت خیلی کلافه وبی حوصله تر ازقبل شدم.یاسین میگفت تیپم عوض شده؛راستم میگفت انقدری که تو این یه ماه توی انتخاب لباسام وسواس خرج کرده بودم تو کل عمرم این کار و نکرده بودم البته تا اونجایی که یادم میاد.خودمم احساس میکردم عقایدمم عوض شده چون تو دانشگاه چشمام مدام دنبال آروشا میگشت و تا وقتی نمیدیدمش انگار آروم نمیگرفتم.اینا نشونه ی چیه؟نمیدونم.تا شب تو خیابونا دور زدم دلم نمیخواست برم خونه.دلم نمیخواست خانوادم رو ببینم اصلا دلم نمیخواست هیچ کس رو ببینم.کارام لوس و بچه گانه بود ولی دست خودم نبود همش یاد آروشا میافتادم و قلبم از به یاد آوردن چشمای اشکیش فشرده میشد.شب که شد رفتم خونه.بدون توجه به مامان که صدام میکرد رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم این یکی از این عادتای جدید یه ماهم بود قبل از این اگه بدترین اتفاقم برام افتاده بود وقتی مامان صدام میزد وامیستادم و به حرفش گوش میدادم.صدایی تق تق در اومد.میدونستم مامانه.چشمام رو بستم که یعنی من خوابم.در باز شد و بعد از چند ثانیه دوباره بسته شد.اینم عادت جدیدم بود.نقش بازی کردن برای عزیزترینهام.وقتی مامان بیرون رفت .از جام بلند شدم به سمت آینه رفتم و خودمو توش نگاه کردم اینم عادت جدیدم بود زل زدن به آینه.موهام برخلاف همیشه آشفته و به هم ریخته بود.پوزخندی زدم.اینم یکی دیگه از عادتای تازم.از توی کشو یکی از عادتای تازه ی دیگم روبرداشتم و رفتم تو بالکن اتاقم.با فندک روشنش کردم.از کی سیگاری شدم؟نمیدونم فقط اینو میدونم تو این یک ماه اخیر بود.سیگار رو گذاشتم گوشه ی لبم و پک محکمی بهش زدم.سینم سوخت اما توجهی نکردم.سوزش قلبم بیشتر بود.پک دیگه ای به سیگارم زدم.راستی چرا به اینجا رسیده بودم؟نمیدونم.کلافه از این ندونستن ها دستمو بردم تو موهام و کشیدمشون اینم یکی دیگه از این عادتهای یه ماهه بود.راستی من چه پر بودم از  عادتهای جدید و یه ماهه و چقدر متنفر بودم از این عادتهایی که داشتن ذره ذره روحمو میخوردن.یه پک دیگه به سیگارم زدم.چه زود سوخت و تموم شد!درست مثل خودم.برام عجیب بود که در عرض یه ماه به خاطر یه دختر به اینجا برسم.برام عجیب بود خیلی عجیب.سیگار دیگه ای روشن کردم و گذاشتم گوشه ی لبم.گوشیم و برداشتم و معنی اسم آروشا رو تو اینترنت سرچ کردم.یه پک زدم.از کی برام انقدر مهم شده بود؟نمیدونم.وقتی معنیش رو خوندم لبخندی زدم معنی اسمش درست مثل خودش بود درخشان و باهوش.انگار پدر و مادرش از آیندش خبر داشتن.یه پک دیگه.دیگه حالم داشت از خودم به هم میخورد.سیگار و روی نرده ی بالکن خاموش کردم و به اتاق برگشتم.بی خیال افکار مزاحم شدمم و با لبخندی که بابت کشف معنی اسم آروشا بود به خواب رفتم.

ویرایش شده در توسط A.gholi
  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آروشا:

خداروشکر امروز کلاس ندارم بعد از ماجرای دیروز واقعا دلم نمیخواد حالا حالا ها زانیار و ببینم.امروز پسر خالم داره از هند میاد.برای درس خوندن رفته بود هند .من موندم کشور قحطی بود که رفته هند؟کلا از این پسر خالم خوشم نمیاد خیلی لوسه!قرار شده همگی بریم خونه ی مامان جون.آماده شدم مامان و بابا رفته بودن فرودگاه اما من گفتم که یک راست میرم خونه ی مامان جون.سوارماشین شدم و راه افتادم.وقتی رسیدم همه اونجا بودن.با همه دست دادم و احوال پرسی کردم تا به پسر خاله ی از هند برگشتم سعید رسیدم.دستشو دراز کردو

گفت:((به به سلام دختر خاله))

با اکراه دست دادم و

گفتم:((سلام پسر خاله خوش اومدی))

بعدم رفتم و مامان جون رو بوسیدم و کنارش نشستم.

سعید:((آها داشتم میگفتم هندیا خیلی خون گرم بودن.اصلا انقدر به من احترام میزاشتن که انگار دارن منو میپرستن...))

مامان جون حرفش رو قطع کرد و

گفت:((آره هندیا اکثرا گاو پرستن))

با این حرف مامان جون چند لحظه خونه تو سکوت فرو رفت و بعدش صدای خنده بود که از هر طرف شنیده میشد.سعید با دلخوری

گفت:((میرم به کاریشما سر بزنم))

سهیل:((آخیش مامان جون نجاتمون دادی ))

_:((چطور؟))

سهیل:((تو که نبودی ببینی از وقتی اومده یه سره داره حرف میزنه مخمون رو خورد دیگه))

خاله آنا:((خب حالا هی بچه ی بیچاره ی منو مسخره کنید))

دوباره خندیدیم و من

گفتم:((راستی سعید گفتش میره به کاریشما سر بزنه،کاریشما کیه دیگه؟))

خاله آنا:((نامزدشه))

_:((نامزد؟))

خاله:((آره پسره ی خیره سر دست یه دختر رو گرفته آورده میگه این نامزدمه))

این بار از ته دل خندیدم و

گفتم:((حرص نخور خاله این پسر از اولم جوگیر بود دوسال رفته هند عاشق یه دختر هندی شده یه چند وقت اینجا باشه عشق از سرش میپره))

خاله:((ترس منم از همینه میترسم دختر رو تو یه مملکت غریب اذیت کنه))

_:((نترس جرئتش رو نداره البته اگه شما حواست بهشون باشه))

خاله که شیر شده بود

گفت:((راست میگی پدرشو در میارم اگه بخواد دختر مردمو آزار بده))

محمد شوهر خاله:((خانم میخوای پسرتو ادب کنی چرا از من بیچاره مایه میذاری؟))

خاله چشم غره ای بهش رفت و

گفت:((اونم پسر توعه دیگه))

شوهر خاله:((اِاِاِ حالا که یه  کار اشتباه کردش شد پسر منه؟ وقتی کارای خوب بکنه پسر تو میشه؟))

مامان جون:((مگه کار خوبیم میتونه بکنه این بشر؟))

دوباره خندیدیم

خاله:((دستت درد نکنه مامان جون واقعا لطف داری به پسر من))

مامان جون:((خواهش میکنم کاری نکردم))

مامان جون مامانه مامانمه که من به شخصه عاشقشم،انقدر دلش جوونه که وقتی کنارش بشینی دیگه دلت نمیاد از کنارش جم بخوری.نه تنها دلش جوونه کاراشم جوون پسندانست.من یه خاله دارم و یه دایی.خاله آنا با محمد شوهر خاله ازدواج کرده و بچشونم شده این سعید خله.دایی آراز هم باسارا زن دایی ازدواج کرده و بچه هاشونم سهیل و سهیلان!

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقت ناهار که شد خاله رفت و سعید و صدا زد اونم با نامزدش اومد پایین.کاریشما رو که دیدم برای اولین بار به سلیقه ی  سعید آفرین گفتم.کاریشما دختری بود با موهای مجعد قهوه ای و چشمای درشت مشکی و پوست سفید .خداییش به هم میومدن سعید هم پسر جذابی بود،چشمای قهوه ای و موهای قهوه ای داشت با پوست برنزه.مامان جون به کاریشما میگفت زبون نفهم چون فارسی بلد نبود اما سهیلا گفت که انگلیسی میتونه صحبت کنه به خاطر همین رفتم و روبه روش واستادم و

گفتم:((Hi,I am Arosha))«سلام،من آروشا هستم»

کاریشما:((Hello Arosha))«سلام آروشا»

  _:(( I'm glad to see you ))«از دیدنت خوشحالم»

کاریشما لبخندی زد و

گفت:((Me too))«من هم همینطور»

منم لبخند زدم و رو صندلی نشستم.بعد از خوردن غذا مامان جون روبه من

گفت:((آروشا بیا یه سلفی با هم بگیریم))

 من لبخند زدم و به طرف مامان جون رفتم و

گفتم:((چشم شما امر بفرما))

سهیلا به شوخی اعتراض کردو

گفت:((مامان جون چرا هر دفعه با آروشا عکس میگیرید مگه ما نوه هاتون نیستیم؟))

مامان جون چشم غره بهش رفت و با عشوه

گفت:((ایییش.خب من میخوام این عکسو بزارم اینستاگرام مردم دو تا خوشگلو کنار هم ببینن بعد فالوورام زیاد بشن  اگه عکس تو رو بزارم که همه فالوورایی که دارم هم میگرخن و در میرن))

نگفته بودم مامان بزرگم دلش زیادی جوونه یعنی حتی از منم تو این چیز ها وارد تره 2 هزار نفر فالوور داره.سهیلا سری تکون داد

گفت:((فک و فامیله داریم ما؟))

زبونم رو در آوردم و

گفتم:((دلتم بخواد حسود))

سهیلا هم دختر زیبایی بود مامان بزرگم به خاطر اینکه حرصش رو در بیاره اون حرفارو زد.سهیلا یه دختر چشم و ابرو مشکی با پوست گندمیه سهیل هم دقیقا شکل سهیلاست ولی موهاش کوتاه تره.سهیل و سهیلا دو قلو هستن.

مامان جون:((آروشا بیا دیگه))

بعد گوشی اپلش رو داد دستم و

گفت:((زود باش یه سلفی خوشگل بگیر ببینم))

چند تا سلفی با هم گرفتیم.چشمای مامان جون مثل چشمای من بود یا درست ترش چشمای من به مامان جون رفته بود.مامان جون موهاش رو زیتونی رنگ کرده بود.در کل میشه گفت پیرزن خیلی زیبایی بود پیر زن که نه یه خانم سالخورده ی خیلی شیک و به روز.تو فکر بودم که مامان جون رو بهم
گفت:((آروشا یه دکتر خوب نمیشناسی؟ ))

-:((برای چی؟))

مامان جون:((میخوام  برم پیشش پوستم و بکشم))

_:((جااانم؟))

مامان جون:((چیه مگه؟))

_:((بی خیال مامان جون))

مامان جون:((چرا بی خیال بشم؟ ها؟ مگه من چیم از اون گوگوش کمتره هان؟گوگوش الان از بچش جوون تره تازه من خیلیم دیر اقدام کردم))

بی خیال راضی کردن مامان جون چون میدونستم وقتی پای مقایسه با گوگوش بیاد وسط مامان جون عمرا از موضعش بیاد پایین .اصلا گوگوش انگار یه جورایی هووی مامان جونه چون پدر بزرگم قبل از این که فوت کنه گوگوشو خیلی دوست داشته و هر وقت هم میخواسته مامان جونو حرص بده میگفته که طلاقش میده میره با گوگوش ازدواج میکنه به خاطر همین مامان جون از گوگوش متنفره و هر کاری هم میکنه تا از اون عقب نمونه تازه یه مدتم به سرش زده بود بره خارج و خواننده بشه و به قول خودش پوزه گوگوش رو به خاک بماله که ما به زور جلوشو گرفتیم.سری تکون دادم و

گفتم:((چشم مامان جون میگردم یه دکتر خوب براتون پیدا میکنم))

بعد از یکم نشستن برگشتیم خونه.

ویرایش شده در توسط A.gholi
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز تقریبا یک ماه از ماجرای بحث من و مستر زانیار گذشته .تو این مدت اتفاق خاصی نیافتاد من و زانیار شده بودیم مثل جن و بسم الله وقتی یکیمون میومد اون یکیمون میرفت. بهتر والا نه که خیلی خوشم میاد چشمم به اون قیافه ی ضایعش بیافته

وجدان:((خدایی قیافش خوبه دیگه چرت و پرت نگو))

چشم غره ای به وجدانم رفتم که حساب کار دستش اومد.اماده شدم تا برم برای عروسی ستاره لباس بگیرم.بنده خدا ها حولن البته حقم دارن بعد از چند سال رابطه ی عشقولانه بالاخره میخوان به هم برسن.اخر هفته عروسیشونه.حدودا سه ساعت بود که تو پاساژ میگشتم و چیزی پیدا نمیکردم.تا این که چشمم افتاد به یه پیراهن قرمز ساده که قدش تا زیر باسن بود و جنسش کرپ بود و جذب بدن یقشم حالت دلبری داشت واقعا خوشم اومد ازش رفتم و پروش کردم.دقیقا فیت تنم بود و اندامم رو به خوبی نشون میداد.همون لباس رو به همراه یه کفش پاشنه ده سانتی قرمز خریدم.یه مانتو جلوباز و شلوار قد نود مشکی هم خریدم تا از روش‌بپوشم.تو این چند وقت ستاره هم به واسطه ی من با اکیپ خوش خنده ها آشنا شده بود و اونارو هم دعوت کرده بود.حوصلم سر رفته بود و داشتم برای خودم تو خیابونا میچرخیدم که یاد حامین افتادم تو این یک ماه انقدر مشغول دانشگاه بودم یا اینکه داشتم با ستاره جهیزیه میگرفتم که کلا غافل شدم ازش.کارتش رو از تو داشبورد برداشتم و بهش زنگ زدم.

_:((سلام))

+:((سلام بفرمایید))

_:((من آروشا رضاییم. تو رستوران با هم آشنا شدیم.))

+:((بله بله خیلی وقته منتظر تماستون هستم.))

_:((معذرت میخوام این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود))

+:((خواهش میکنم.چطوره امروز همدیگرو ببینیم؟))

_:((فکر خوبیه))

+:((خب پس یک ساعت دیگه کافی شاپ مهر‌و ماه))

_:((پس میبینمت))

+:((میبینمت))

و بعد گوشی رو قطع کردم.نمیدونم چرا بهش زنگ زدم شاید برای اینکه زیادی شبیه ساعد بود.آخ ساعد چقدر نامردی که انقدر زود رفتی که من دنبال رد پات حتی تو آدمای دیگه باشم.دور زدم و به سمت کافی شاپی که میگفت رفتم .کافه ی معروف و شیکی بود.ده دقیقه ای بود داخل کافه نشسته بودم که حامین هم اومد.براش دست تکون دادم تا پیدام کنه که اونم منو دید و به طرفم اومد از جام بلند شدم و باهاش دست دادم.

حامین:((خیلی خوشحالم کردی با زنگ زدنت به هر حال من هنوزم شرمنده ی اون روزم.من آدم تیکه انداختن و مزاحم شدن نیستم اما امان از دست این دوستام))

_:((بیخیال بابا تو هنوزم داری به اون روز فکر میکنی یه چیزی گفتی که منم چهار برابرشو بهت گفتم البته با عرض معذرت))

حامین خندید و 

گفت:((خوشم میاد خیلی بی پرده و رو راست حرف میزنی))

_:((اصولا از این که خجالت بکشم حرفم رو بزنم بدم میاد و معمولا هم این اتفاق برام نمیافته به قول دوستام یه خورده زیاده رکم))

حامین:((چه جالب اتفاقا منم آدم رکی هستم))

_:((بیشتر از خودت بگو))

حامین:((خب همونطور که خودت میدونی وکیلم. بیست و نه سالمه و برای درس خوندن رفته بودم لندن تا دوسال پیشم همونجا بودم اما مادرم که فوت شد اومدم ایران تا بمونم پیش پدرم تا تنها نباشه.بابام سرهنگ بازنشستس. منم الان یه دفتر وکالت دارم .فکر کنم همه چیز و گفتم حالا تو از خودت بگو))

منم خودم رو معرفی کردم و بعد از یکم حرف زدن در مورد مسائل مختلف از هم جدا شدیم .به نظر پسر مودب و موجهی میومد ازش خوشم اومد.به سمت خونه  روندم.مامان و بابا رفته بودن ترکیه عشق و حال و تا یه ماه دیگه هم نمیومدن.غذایی که زهره خانم مستخدم خونه درست کرده بود خوردم و بعد از یکم چرخیدن تو اینستا ‌و چت کردن با مادر جون که ازم آدرس دکتر خوب رو میخواستو من میپیچوندمش گرفتم و خوابیدم.امروز با اکیپ خوش خنده ها کلاس داشتم خداییش تنها کلاسیه که به هیچ وجه من الوجوه توش خسته نمیشم.مانتوی آبی کاربنی رو که تا روی زانوم میاد رو به همراه شلوار لی و مقنعه مشکی پوشیدم و رژ صورتی و ریملم به صورتم زدم.از ادکلنمم رو خودم خالی کردم و بابرداشتن کتونیای آل استار سرمه ایم از خونه بیرون زدم.با لبخندوارد کلاس شدم. 

_:((سلام))

بچه ها هم جوابم رو دادن 

_:((مثل اینکه امروز امتحان داشتیم مگه نه؟))

رایان:((نه استاد کی گفته؟))

پریا لبخند موزی ای زد و 

گفت:((بله استاد گفته بودید از مبحث اخر کوئیز میگیرید))

رایان چشم غره ای بهش رفت که من به شخصه خودم رو خیس کردم اما پریا براش ابرو بالا و پایین انداخت.

_:((که اینطور آقای محبی شما میخواستید استاد رو بپیچونید؟دونمره همین الان ازتون کم شد))

رایان:((استادبیخیال بابا من غلط بکنم بخوام شما رو بپیچونم ))

بعد رو کرد به پریا و با صدایی که سعی در کنترلش داشت 

گفت:((من که حال تو رو میگیرم پریا خانم حالا واستا و نگاه کن))

با بدبختی سعی داشتم از کش اومدن لبهام جلو گیری کنم اما پریا باخیال راحت لبخندی به پهنای صورتش زد و دوباره ابرو بالا انداخت.معلوم بود دوباره رایان اذیتش کرده که پریا هم داره اینطوری تلافیش رو سرش میاره.خلاصه امتحان رو گرفتم و پایان کلاس رو اعلام کردم .از کلاس زدم بیرون .سرم پایین بود و داشتم پایین رو نگاه میکردم که یهو به یه نفر خوردم سرمو که بالا آوردم زانیار رو دیدم یه لحظه محو صورتش شدم خداییش واقعا خوش قیافه و جذابه.اونم داشت به من نگاه میکرد.یهو یاد حرفای اون روزش افتادم .اخم کردم و با یه ببخشید از کنارش رد شدم اما سنگینی نگاهش رو حتی از پشت سر احساس میکردم.بالاخره روز عروسی رسید و الان من زیر دست آرایشگرم و دارم پشه میپرونم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آخیش بالاخره تموم شد.مردم از بس این آرایشگره موهام رو کشید.بعد از حساب کردن اومدم بیرون سوار ماشین شدم و به طرف باغ حرکت کردم.در این مورد زور بابای ستاره چربیده بود و عروسی رو مختلط گرفته بود.وارد باغ که شدم یکی از پیشخدمتا اومد و لباسامو از دستم گرفت.به سمت مامان وبابای ستاره رفتم و بهشون تبریک گفتم.عروسی شده بود دو قسمت،یه طرف خانماییی که با لباس باز نشسته بودن و داشتن با مردا صحبت میکردن و طرف دیگه خانمایی که با حجاب کنار خانوادشون نشسته بودن و هر از گاهی به دخترای بی حجاب نگاه میکردن.به خاطر خانواده ی یاسین مشروب سرو نمیشد.رفتم و رو یکی از صندلیها نشستم که یهو دیدم بچه های اکیپ خوش خنده ها هم اومدن.براشون دست تکون دادم که اونا هم منو دیدن و اومدن به طرفمون.با بچه ها سلام و احوال پرسی کردم.داشتیم باهم حرف میزدیم که زهرا و زانیار اومدن.رایان باشیطنت

گفت:((خواهرا حجاب بگیرید میخوام مستر استغفارو بیارم پیش خودمون))

_:((خب چرا میخوای همچین غلطی بکنی که مهمونی رو به هممون زهر کنی؟))

بدون توجه به حرفم بلند شد و رفت به طرف اونا از همینجا معلوم بود که رایان داره با زور زانیار و میاره این طرف.زهرا هم داشت ریز ریز بهشون مبخندید.نزدیکتر که شدن صداشون واضح به گوشم رسید.

رایان:((بفرمایید استاد بفرمایید پیش ما بشینید مگه من میزارم استادمون تنها بره یه طرف دیگه بشینه))

زانیار:((رایان جان مزاحم نمیشم.تنها نیستم خواهرم هم همراهمه))

معلوم بود همه ی اینا رو داره با حرص میگه به خاطر همین

گفتم:((رایان اصرار نکن شاید از کنار ما نشستن اذیت میشن))

زانیار یه لحظه سرشو آورد بالا که چشم تو چشم شدیم و بعد بدون هیچ حرفی نشست پیشمون.هیوا لبخند پرشینطنتی زد و با چشماش زانیار و نشون داد که من دستی به معنای برو بابا براش تکون دادم.زهرا رو به من

گفت:((ببخشید اتاق پرو‌ کجاست؟))

لبخندی زدم و

گفتم:((دنبالم بیا عزیزم))

اتاق رو بهش نشون دادم و بیرون اتاق منتظرش موندم.بیرون که اومد به تیپش نگاه کردم یه کت بلند فیروزه ای که تا روی باسنش میومد همراه باشلوار ستش و یه روسری ساتن مشکی با طرحای فیروزه ای آرایششم یه رژ کمرنگ صورتی بود.یه گردنبند فیروزه ی خوشگلم گردنش بود.در کل خوشتیپ بود.لبخندی بهش زدم وبا هم به طرف بچه ها رفتیم.زانیار زهرا رو که دید بهش لبخند زد اما همینکه چشمش به من افتاد دوباره اخم صورتش رو پرکرد.همگی داشتیم با هم حرف میزدیم حتی زهرا هم خیلی زود باهامون جور شد اما این مجسمه ی ابولهول همچنان با اخم به زمین نگاه میکرد.یکهو یه صدایی

گفت:((به به ستاره ی سهیل .خیلی خوش اومدین.بالاخره چشم ما  به دیدن روی زیبای شما مفتخر شد.قدم سر چشم ما گذاشتید بانو))

_:((کوفت،نه که تو خیلی از من خبر میگیری که حالا دو قورت و نیمتم باقیه))

خندید که من رو به بچه ها 

گفتم:((بر و بچ این آقا پسر خل سپهره برادر ستاره))

بعد بچه ها رو به سپهر معرفی کردم .اونم به اون ها خوش آمد گفت و دوباره به من 

گفت:((حالا این لیدی زیبا افتخار یه دور رقص رو به بنده ی حقیر میدن؟))

_:((خب بزار فکر کنم))

سپهر:((غلط کردی بابا تن لشتو بردار بریم وسط بینم))

همه این هارو به شوخی میگفت.خندیدم و

گفتم:((پرو عوض التماس کردنته.بی تربیت))

سپهر:((تو بی جنبه ای باید همین طوری باهات حرف بزنم))

_((بی جنبه عمته پسرهی...))

با کشیدن بازوم به سمت جایگاه رقص حرفم رو قطع کرد.سپهر رو خیلی وقت بود که میشناختم تقریبا از وقتی که با ستاره دوست شدم.پسر باحال و خوبیه این سالها دوست بودن باعث شده که رقصامون کاملا هماهنگ و حرفه ای بشه.سپهر اشاره ای به ارکستر کرد که اونم آهنگ رقص همیشگیمون رو پلی کرد.یکی از دستام رو گذاشتم رو شونش و دست دیگم رو به دستش دادم اون هم با دست دیگش کمرمو گرفت.

‌‌‌

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×