رفتن به مطلب

عشقی که تبخیر شد | faatima.r


پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : عشقی که تبخیر شد 

نویسنده : faatima.r (فاطیما.ر) | کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه، جنایی

خلاصه کتاب : 

مهتا دختریست که با قدرت بینهایت پدرش در عمارتی عظیم ، بزرگ می شود. امیر پسری ست که در دست سالار خان سخت زندگی کردن را می آموزد. و عشقی که این میان ناگفته می ماند و نابود می شود ولی چرا نباید مثل ققنوسی از زیر خاکستر جان بگیرد و برخیزد؟ دنیای جنایتکاران بی رحم ست وعشق نمی شناسد و سالار خان هم دختر دردانه اش را به این راحتی ها نمی فروشد حتی به قیمت جان یک انسان عاشق.
عشق تبخیر می شود، جلوی چشمانت را با بخارش می پوشاند تا هیچکس را غیر از او نبینی و نخواهی، ولی دوباره با شعله ای گرم که شد مثل شبنمی اشک از چشمت سرازیر می شود و باز هم حالت را دگرگون می کند. آری عشق همچین چیز شگفت آوریست.

  • تشکر 4
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان های در حال تایپ درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 4
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
پیشگفتار :
 
پدر ، واژه ي غريبي ست ، آنقدر كه هميشه دلت ميخواهد كشفش كني و بفهمي اين مرد كيست كه حاضر ست همه ي هستي و زندگيش را بدهد تا تو يك آه نكشي. تا دلت از چيزي نگيرد . كه بداني چطور اينقدر محكم ست و بر همه چيز غالب! چگونه مي تواند روح و جسم رنجورت را اينطور با صلابت بر دوش بكشد و آخ نگويد!
و چه دردي دارد كابوسي كه يك باره او را از تو بگيرد! كوهي كه يك عمر به آن تكيه داشتي متلاشي شود و فرو بريزد! ديوارهاي تصورات شيرينت چنان بر سرت آوار شود كه از سنگينيش نفس بريده به جان كندن بيفتي و براي يك دم نفس به هر روزنه اي اميد ببندی.
و چه دیر فهميدم اين مردي كه پدر ست چقدر از تصوراتم و از نام مقدسش فاصله دارد!
پدري كه براي همه يك هيولاي بي رحم بود و براي من مهربانترين موجود، يک شبه نابود شد.
كاش ميشد هميشه در بيخبري و غفلتِ كودكي ماند و بزرگ نشد، كاش مي شد در جايي و زماني توقف كرد و به خدا گفت: بس ست ديگر نمي خواهم بزرگتر از اين شوم، تا همين جا كافي ست. ولي افسوس، افسوس كه نه خواستني در كار ست و نه توانستي!
 
فصل اول - بخش 1
 
"سال ١٣٨٢..."
 
باز هم منتظرم. منتظر ديدنش. اينكه مثل هر روز بيايد و با آن چشمان سياه و جذابش زل بزند به من و بگويد؛ پدرتون امر فرمودن هر كاري داريد لطفا فقط به من بگيد خانوم!
و من هم با همه ي نيازي كه به همين حضور پررنگش دارم چشمانم را خمار كنم و با غرور بگويم ؛ فعلا كه كاري ندارم . ميتوني بري!
و او هم با ژست مخصوصي سرش را خم كند و از مقابلم دور شود.
چقدر امروز دير كرده و چقدر دلم بي تاب ست! نميدانم از كي و چطور، ولي بدجور به اين مرد جوان عادت كرده ام! مردي كه هميشه بوده ست. از نوجواني و يا شايد از كودكيم. ولي هر چه به ياد دارم او را ديده ام! پسر مباشر پدر كه از چشمانش به او بيشتر اعتماد دارد ، پسري كه شايد، نه مطمئناً خون همان پدر در رگهايش جاريست. پدري كه براي معاويه ي خانه ي ما حكم عمروعاص را داشته و دارد! از هوش و زيركي پُر ست و از رحم و مروت خالي!
کنار استخر تميز و زلال رو به آفتاب نشسته ام و به اين حال و روز عجيب و غريب تازه ام فكر مي كنم. اوايل اين التهاب را به بلوغ نوجواني و تغييرات هورموني ربط ميدادم و سعي ميكردم بي تفاوت از كنارش بگذرم! ولي هر چه بيشتر ميگذرد طاقتم كمتر ميشود. يعني امكان دارد كه من ،تنها دختر سالار خان عاشق شده باشم!؟ آن هم عاشق پسري تا اين درجه پايين ! پسري كه از پانزده سالگي براي پدرم كار كرده و الان كه بيست و دو سال دارد هنوز مطيعانه منتظر دستور من ست!
-سلام خانوم، صبح بخير
آنقدر در حال و احوال خودم غرق بودم كه با شنيدن صدايش از جا پريدم و روي نيكت نيم خيز شدم! با عصبانيت به مخاطبم كه اينطور بي صدا آمده و بالاي سرم ايستاده بود نگاه كردم و گفتم: چرا اينطوري يهو بيخبر مياي!؟ ترسيدم!
چشمان سياه خندانش را بست و سر به زير گفت:
-قصد ترسوندتونو نداشتم خانوم. فقط خواستم بگم امروز راننده نيست كه شما رو برسونه ، اگه كارتون واجبه من مي برمتون.
با حرص پوفي كشيدم و گفتم :
-خيله خب، ميرم حاضر شم
و پشت به او به سمت عمارت به راه افتادم..اَاه. چقدر اين خانه بزرگ ست. بعضي وقتها دلم ميخواهد براي طي كردن همين مسير حياط هم ماشين بخرم! البته كار كه نشد ندارد ولي به نظرم اين اندازه پياده روي هم باید براي بدن لازم باشد.
بعد از اينكه مثل هميشه لباس ساده ي مقتضاي سنم را پوشيدم، به طرف بنز سياه رنگ او كه جلوي عمارت انتظارم را ميكشيد رفتم و بر صندلي جلو سوار شدم. هيچوقت او را مثل يك راننده يا پيشكار نمي ديدم ، خودش هم اين را خوب مي دانست و شايد از احساست پنهاني من به خودش هم باخبر بود و به روي مباركش نمي آورد!
مثل هميشه كمربندم را بست و با پرستيژ جذابي دنده را عوض كرد و راه افتاد.. دلم مي خواست حرف بزند يا حداقل موزيكي ، راديويي چيزي روشن كند ولي او در سكوت مطلق فقط حواسش به رانندگي بود! آنقدر با آرامش می راند كه مسير پنج دقيقه اي تا خانه ي دوستم ، نيم ساعت طول كشيد! غرور هميشگيم را حفظ كردم و بي صدا پياده شدم. در را كه بستم ، شيشه پنجره پايين رفت و صداي مردانه اش را شنيدم كه گفت:
-خانوم ، من مي رم ، ساعت شيش ، راننده رو مي فرستم دنبالتون. لطفا داخل منتظر بمونيد تا باهاتون تماس بگيرن.
سرم را به سمتش چرخاندم و گفتم:
-بگو ساعت هفت بياد، من شايد كارم بيشتر طول بكشه
چشمان پر جذبه ش را يك دور روي صورتم چرخاند ، با بي ميلي زيرلب "باشه" اي گفت و بي حرف ديگري از مقابلم دور شد.
دلم ميخواست بگويم نميشه خودت بياي دنبالم؟ نميشه به جاي نگاهت زبونت رو بكار بندازي؟ نميشه اينقدر حرفهات رو نخوري و حداقل من رو هم به چشم يك دوست ببيني نه يك خانوم، نه يك ارباب!
و با حرص زيرلب زمزمه كردم: اَه ديگه داره حالم از اين كارهاي روتين و تكراري مسخره به هم ميخوره
در باز بود و نگهبان با شنيدن صداي پايم سرش را از اتاقك مخصوصش بيرون آورد و با لهجه ي غليظش مرا به داخل دعوت كرد. وارد شدم و با بي حسي به طرف عمارتشان به راه افتادم! نگاهي به ساختمان نوساز مقابلم انداختم، شايد ثروت آنها به پاي ما نرسد ولي باز هم در طبقه ي مرفهين جاي داشتند، كه البته چيز عجيبي نبود و ما براي انتخاب دوست هم حتي حق زيادي نداشتيم.
با پرديس همكلاسي بوديم و در يكي از مهمانيهاي پدرم با هم دوست شده بوديم.. او دختر شيطون و بازيگوشي بود و مرا هم به جنبش واميداشت، به همين خاطر ست كه رابطه ام را بعد از سه سال هنوز با او حفظ كرده ام. از انرژي مثبتي كه دارد خوشم مي آيد.امسال هر دو كلاس نهم را تمام ميكنيم ، البته اگر شيطنت هاي پرديس اجازه دهد و جايي براي درس خواندن باقي بگذارد! من مدرسه را دوست دارم ، مخصوصا رشته ام كه دقيقا با خواست و اراده ي خودم بوده است. ولي او مثل هميشه برخلاف من نه درس و نه رشته اش را دوست ندارد و به قول خودش؛ به اجبار و اصرار خانواده هست و بس.
ساعت نزديك هفت رسيده و هنوز كارمان تمام نشده بود .. از بس اين بشر پرچانگي كرد پروژه اي كه قرارست نمره ي زيادي داشته باشد ناتمام مانده و من هم پُراسترس نشسته و برگه هاي باقيمانده و تايپ نشده را تماشا مي كنم!
صداي بيخيالش را از دم در اتاق ميشنوم كه مي گويد:
-اي بابا... خيله خوب حالا، انگار چي شده! تا صبح تايپش مي كنم ميارم تحويلت ميدم دیگه، همه ي كاراشو كه تموم كرديم، فقط مونده تايپش، مگه نه؟
سرم به عنوان تأييد تكان مي دهم و با ابروهاي درهم ، زيرلب مي گويم:
-ولي خيلي زياده. ببين سي صفحه س! چطوري مي خواي تايپش كني!؟ بذار نصف كنيم ، تا صفحه پونزده تو بزن، بقيه شو من، خوبه؟
-نميخواد. همه ي كاراشو كه تو كردي. پس من براي چي بايد نمره بگيرم! بخاطر نشستن و تماشا كردنت!؟
-ولي...
-ولي و اما نداره، هميني كه گفتم. حالا هم پاشو برو خونه تون كه كلي كار دارم. پاشو
با بي ميلي سري تكان دادم و گفتم: باشه ، ببينيم و تعريف كنيم!
 
 
ویرایش شده توسط faatima.r
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
با شنيدن صداي زنگ موبايلم وسايلم را جمع كردم و بعد از يك خداحافظي سريع به طرف در به راه افتادم. چند لحظه اي پشت در ايستادم و با چشمان بسته زمزمه كردم:
-اگه خودش اومده باشه يعني كه … واي خدايا چي ميشه يك بار رومو زمين نندازي و رؤياي قشنگمو خط خطي نكني!
با حبسِ نفسم ، پا به بیرون نهادم و چشمانم را باز كردم، ولي با ديدن راننده، بادم خوابيد و وارفتم!
با لب و دهان آويزان به سمتش راه افتادم و در صندلي عقب جا گرفتم. دلم مي خواست با همين كوله پشتي م يك حال اساسي از اين راننده ي وقت نشناس بگيرم. خروس بي محل!
از اينكه بخاطرش با دل خودم درگير شده ام حرص مي خورم! اين را مي فهمم كه خود را پايين تر از من مي بيند ولي دليلش را نمي دانم.! بارها سنگيني نگاهش را به روي خودم حس كرده ام، هر چند به محض توجه من رويش را برمي گرداند يا سريع خود را مشغول كاري مي كند ولي به اين دل خوشم كه او هم احساسي مشابه من دارد حتي اگر با عمل و زبانش حرف ديگري بزند.
--- ---
بقيه ي امروز از بيكاري بايد بنشيم و خود را باد بزنم. از فيلم ديدن و كتاب خواندن هم خسته شده ام، دلم يك چيز ديگر مي خواهد ، مثلا گشت و گذار! آن هم با ...! اصلا هيچي.. نگويم و دل خوشي الكي به خودِ زبان نفهمم ندهم بهتر است!
دست ميبرم به سمت ضبط و موزيك پرانرژي و شادي را انتخاب مي كنم و صدايش را تا حدِ كر شدنِ گوشهايم بالا مي برم.
در حال تكان دادن سر و دستم روي مبل با ملودي آهنگ هستم كه با قطع ناگهاني صدا با تعجب به پشت سرم برمي گردم!
اوه اوه، سلطان بانو با اخمهاي درهم كشيده دست به كمر زده و مرا تماشا مي كند!
براي اينكه جلوي هر جار و جنجال و توبيخي را بگيرم، نيشم را باز مي كنم و با لبخند كش آمده اي به سمتش مي روم و ماچ آبداري از لپهاي قرمز آويزانش مي گيرم! البته اگر قدرت داشتم دلم مي خواست به جاي ماچ ، يك كف گرگي نثار دماغ عمل كرده اش كنم ولي خب حيف كه نه زورش را دارم و نه توان تحمل پيامدهاي بعد از آن را!
چقدر از خودم متنفرم كه مثل اطرافيانم تملق گويي و چاپلوسي را براي رسيدن به هدفم انتخاب مي كنم ولي خب ديگر زندگي با اين عمه و آن پدر درسهاي بهتري به من نياموخته است.
عمه سلطان (كه همه او را سلطان بانو خطاب مي كنند و من هم از اين قضيه مستثني نيستم) با همان سگرمه هاي در هم و غرور عجيب غريبي كه با او عجين ست، رويش را برمي گرداند و مي گويد:
-چقدر اميدوار بودم كه تو مثل مادرت نشی و يه ذره ديسيپلين توي زندگيت داشته باشي ولي هر روز مي بينم علاوه بر صورتت ، سيرتت هم مثل اون ميشه! اي كاش جاي اين چهره ي زيبا يك ذره رفتار و كردار زيبا داشتين!
با همان لبخند مسخره ام دوباره به سمتش مي روم و دستم را زير بازويش مي اندازم و زير گوشش مي گويم:
-سلطان بانو ، اخمتو نبينم. من كه مي دونم تو برادرزاده ت رو عاشقانه دوست داري و اين حرفها فقط براي پررو نشدنمه. بخاطر همينم به دل نمي گيرم و بازم ماچت مي كنم.
صورتمو بردم جلو كه دوباره لپشو ببوسم كه اينبار واقعا عصباني شد ، هلم داد عقب و ازم فاصله گرفت.
-مهتا..! هزار بار گفتم اينطوري آويزون نشو به آدم! يه ذره شخصيت خانومانه داشته باش! تا كي ميخواي مثل بچه ها رفتار كني! تو ديگه پونزده سالته. بزرگ شدي. خانوم باش.
سرم را پايين انداختم و زير لب گفتم : چشم.
او هم رويش را برگرداند و به سمت اتاق كارش پيش رفت.
عمه سلطان ، خواهر بزرگتر پدر است. همين يك خواهر و برادر بيشتر نيستند و كل ثروت پدري و اجدادي به آنها رسيده كه از همان اول بجاي اينكه سهم خود را تقسيم كنند و هر كدام پي زندگي خود بروند تصميم گرفتند شراكتي سرمايه گذاري كنند، كه البته از حق نگذريم با تجارتي كه راه انداختند به صد برابر آنچه داشتند رسيدند.
بعد از مرگ مادرم كه در پنج سالگي من ، اتفاق افتاد ، عمه سلطان كه از شوهرِ بي عرضه اش (به قول خود او) جدا شده و تنها پسرش را هم قانون از او گرفته و به همان پدر بي عرضه سپرده بود، آمد و وبال گردن ما شد! البته به اين بهانه كه "نميخواهم شما تنها بمونيد."
شوهر عمه ام را زياد بخاطر ندارم ، تنها خاطره اي كه از او در ذهنم هست يك ماشين غراضه و لبي كه هميشه خندان بود ، همين.
پسر عمه ام (رادين) را سالي يك بار مي بينم ، الان جواني شده براي خودش. ده سال پيش كه ما مادرش را با خود برديم ، پسركي ده ساله بود. البته تا اين لحظه هنوز نمي دانم چرا براي ديدن مادري كه پيششان نمانده و تنهايشان گذاشته، هر سال اين همه راه تا اينجا مي آيد و برمي گردد! آنهم چنين مادري كه اصلا قلبي ندارد كه بخواهد به كسي مهرباني كند و عشق بدهد!
خب بگذريم. شايد يك روز اين سؤال را از او پرسيدم!
سوال ديگري كه هميشه ذهنم را درگير كرده و هزاران هزار بار از همه پرسيده ام اين ست كه چرا از ايران بيرون آمده ايم!؟ مگر ايران چه ايرادي داشت!؟ مگر در كشور خودمان نميشد تجارت كرد؟ البته الان ديگر به اينجا عادت كرده ام. زبانشان را به خوبي خودشان صحبت ميكنم و از راحتي كشورشان خوشم مي آيد ولي باز هم به دنبال جواب سوالم بقيه را عاصي كرده ام.
"اینجا كشور آزاديست.. جا براي پيشرفت بيشترست.. در اینجا آدم ها مرفه تر زندگي ميكنند. در اینجا زندگي قشنگتر ست. آب، آسمان، هوا... همه چيز عالي ترست".
اينها جوابهايي ست كه تا الان گرفته ام. بيشترشان هم از زبان ايرج خان (مباشر پدرم! )
-----
شب شده و منتظرم پرديس تماس بگيرد و حداقل خبر از پروژه ي ناكام مانده مان بدهد كه آيا توانسته تايپش را تمام كند يا نه.! دلم شور ميزند، كاش بقيه ي كار را هم خودم انجام ميدادم، حداقل اينطور استرس نداشتم.! موبايل در دست مشغول قدم زدن در راهروي جلوي عمارت هستم. همه خوابيده اند و فقط من اينجا منتظر تماسم.! خودم بيست بار زنگ زدم و جواب نگرفتم و در آخر با اس ام اسي كوتاه گفت: "شب ساعت دوازده باهات تماس ميگيرم." و الان بيست دقيقه از دوازده هم گذشته و هيچ خبري نيست.!
-خانوم ، اتفاقي افتاده؟
باز هم با صداي ناگهانيش از جا پريدم! نميدانم اين بشر چه علاقه اي به يواشكي ظاهر شدن داشت! اينبار فقط پوف كشيدم و بي هيچ جوابي نگاهش كردم. آنقدر طولاني كه بلاخره سرش را زير انداخت و معذرت خواست!
از اينكه كاري كردم كه باعث عذرخواهيش شوم ناراحت شدم. براي جبران، لبخند نيم بندي زدم و گفتم :
-منتظر تماس دوستم بودم. تو اين وقت شب اينجا چيكار ميكني؟
بدون اينكه سرش را بالا بياورد دست در جيب شلوارش كرد و با ژست خاص هميشگيش گفت:
-تازه كارم تموم شده داشتم ميرفتم خونه كه ديدم شما اينجا ايستادين ، اومدم ببينم اگه كاري هست انجام بدم!
-نه كاري ندارم. يعني كاري كه از دست تو بربياد ندارم. بازم مرسي كه اومدي
لبخند نصفه اي زد و سرش را تكان داد و به سمت ماشينش به راه افتاد. دلم نمي خواست با اين ناراحتي برود. بخاطر اين اخلاق بدم كه مطمئنا از عمه خانوم گرفته بودم، خودم را لعنت كردم. چند قدمي به دنبالش رفتم و با صداي نسبتا آرامي گفتم:
-امير...
ايستاد ولي برنگشت. همچنان با همان ژست يك دست در جيب ايستاده بود و انگار منتظر بقيه ي حرفم بود.
-ببخشيد...
-چرا؟
-بخاطر اينكه...
نميدانستم دقيقا چي بايد بگویم!
"رنجوندمت!؟ ناراحتت كردم!؟ باعث شدم بخاطر يه چير مسخره معذرت خواهي كني!؟"
وقتي سكوت مرا ديد همانطور بي حرف برگشت و چشمان سياهش را با آرامش به صورتم دوخت.
با كش آمدن نگاهش ، دلم بيقرار شد و بي تاب. به زحمت آب گلويم را قورت دادم و با صداي ضعيفي كه لرزشش را بپوشاند گفتم:
-بخاطر اينكه باعث شدم سرت رو پايين بندازي.
دوباره نگاهش به زير افتاد و با آه كوتاهي روبرگرداند و دور شد.
همان جا ايستادم و رفتنش را نگاه كردم. از اينجا چقدر دور به نظر مي رسيد و مثل هميشه او بود كه از من روگرداند و فاصله گرفت. و شايد همين دور شدنهايش مرا بيشتر به سمتش مي كشيد.!
ساعت از يك گذشته بود كه بلاخره موبايلم زنگ خورد و عكس پرديس روي صفحه اش نمايان شد.اگر مي توانستم ، حرص همه ي امروز را بر سرش خالي مي كردم ولي حيف كه الان نيمه شب بود و من هم از اين راه دور كاري از دستم برنمي آمد! بدون اينكه اجازه ي صحبت به او بدهم با تشر گفتم:
-تو دقيقا كدوم گوري زندگي مي كني كه يك ساعت با ما اختلاف ساعت داري!؟
صداي خنده ي شاد و بي خيالش را كه شنيدم بيشتر عصبي شدم و توپيدم:
-اون لعنتي رو تايپ كردي يا نه!؟ يعني فقط منتظرم بگي "نه" تا همين الان پاشم بيام يه حال اساسي ازت بگيرم!
با همون خنده اي كه هنوز در صدايش بود گفت:
-آره بابا ، تا همين الان يه سره از پاي اين كامپيوتر بینوا تكون نخوردم جون خودت. بخدا انگشتام زوق زوق مي كنه.
نفس عميقي از سر آسودگي كشيدم و با لبخند گفتم:
-خيله خب حالا، فردا خودم ميام ماساژ ميدم برات يا اگه هم ميخواي تا يكيو بفرستم بيشتر حال بده بهت!
شيطنتِ صدايم را فهميد و با بدجنسي جواب داد:
-اگه امير رو مي فرستي ، مي خوام. اي جوووونم...چه عشقي بكنم من.! با يه حركتش كل خستگيم مي پره.
با تك خنده اي ، بحث رو عوض كردم و گفتم:
- پس ، من فردا تو مدرسه ازت مي گيرمش. زودتر بيا تا يه خورده هم روي توضيحاتي كه ميخوايم بديم كار كنيم. منتظرتم.
-اوكي، مي بينمت پس ، باي
-باي
 
*****
هشت روزست كه اصلا نديدمش، نمي دانم چرا بعضي وقتها، اينطور، تا چند روز، مرا در عطش ديدنش مي گذارد و اصلا جلويم آفتابي نمي شود.!
دلم بدجور هواي ديدنش را دارد، حتي از راه دور، بي حرفي و كلامي!
به سمت يكي از كاركنان پدرم كه همانجا در محوطه ي پاركينگ مشغول پچ پچ كردن با موبايلش بود، رفتم و با سرفه ي كوتاهي اعلام حضور كردم. سرش را برگرداند و با ديدن من هول شد و گوشي را بدون اينكه قطع كند در جيبش گذاشت! با تعجب و خنده ابرويي بالا انداختم و گفتم:
-حداقل خداحافظي مي كردي! من عجله اي ندارم.
دست در جيب كرد و از همانجا دكمه اي را فشرد و با لبخند عجولانه ای گفت:
-نه خانوم، مشكلي نيست. امرتونو بفرماييد!
-راستش ، قرار بوده كه امير يه موضوعي رو برام پيگيري كنه و بهم خبر بده ولي چند روزه پيداش نيست! تو خبر نداري كجاست!؟
سرش را كه زير انداخته بود با تعجب بالا آورد و بعد از مكث كوتاهي گفت:
-خانوم ، امير به مدت يك ماه براي كاري به مسافرت رفتن. اگه مسئله ي مهمي هست به من بگين انجامش ميدم!
با اينكه از شوك خبرش ، هنگ كرده بودم ولي سعي كردم وانمود به بي خيالي كنم ، پس با تأخير يك دقيقه اي ، صدايم را صاف كردم و گفتم:
-نه، لازم نيست. صبر ميكنم خودش بياد و نتيجه رو بهم اعلام كنه.. به هر حال مرسي
-خواهش ميكنم خانوم ، من در خدمتتون هستم، در غياب امير هر امري داشتين ميتونيد به من بگيد تا براتون انجام بدم.
از اين همه چاپلوسي ش داشت حالم بد مي شد خيلي سريع "باشه" اي گفتم و بي حرف ديگري از او روبرگرداندم. دلم مي خواست از همه ي اين آدمهاي متملق فرار كنم ، هر چند اين خانه پر بود از همين موجودات. حتي رئيس بزرگ، جناب سالار خان اعظم كه مطمئناً با هوشياري كامل چنین افرادي را گرد هم آورده و مجموعه اش را تكميل كرده بود.
به ياد امير افتادم و خبري كه دلم را به دنبالش تا آن سر دنيا كه معلوم نبود كجاست كشيد و با خود برد. چرا اينقدر من از اين آدم انتظارات نابه جا داشتم! او كه وظيفه ندارد در مورد كارهايش با من مشورت كند يا از من اجازه بگيرد. مسئول مخصوص و شخصي من هم كه نيست ، پس چرا من دلخورم! و چرا نااميدي به دلم چنگ مي اندازد؟
كسي در سرم مي گفت ؛ موبايلت را بردار و شماره اش را بگير... اين كه كار سختي نيست! نميخواستم مرا دختر سبكسري بداند پس قطعاً زنگ نمي زنم! هيچ وقت. هرگز.
با اينكه شماره اش چندين سال ست در حافظه ي خودم و تلفنم حفظ ست ولي تا به حال هيچ وقت حتي براي كارهاي خيلي مهم از آن استفاده نكرده ام.  الان هم نيازي به اين كار نمي بينم.
دست از اين افكار ابلهانه و بچه گانه برمي دارم و به سمت اتاق عمه ام پيش مي روم.
پشت در اتاق نيمه بازش تأملي كرده و به آرامي در مي زنم. صدايش را مي شنوم كه با يك "بيا تو" اجازه ي ورود مي دهد.
نفسي مي گيرم و با لبخندي كه مطئناً هيچ اثري از مصنوعي بودن در آن نيست، به سمتش مي روم و با بوسه كوتاهي كه روي گونه اش مي زنم سلام و عصر بخير مي گويم. رو به پنجره ايستاده و حتي برنمي گردد مرا نگاه كند. با همان سردي هميشگي مي گويد:
-خودتو آماده كردي؟ گفته بودم براي هفته ي ديگه ، كارهاتو انجام بده و حاضر باش.
-بله عمه سلطان بانو. همه چيز آماده ست، گفته بودم كه بزرگ شدم و ايندفعه ميخوام بدون نظارت شما كارهامو خودم انجام بدم ، مطمئن باشيد به بهترين نحو همه چيز حاضر شده و هيچ جاي نگراني نيست.
بلاخره برگشت و بدون هيچ حالت خاصي براندازم كرد و گفت:
-اميدوارم!
با نگاهي به چشمان آبي بي فروغش، به آرامي گفتم: فقط... يك سؤال دارم!
با حالت پرسشي سري تكان داد كه يعني "چيه، بپرس"!
گفتم: ميخوام بدونم خانواده ي ايرج خان هم هستن!؟
يعني در اصل منظورم امير بود ولي خب به سلطان بانوي بزرگ كه نمي شد مستقيم حرفت را زد ، بايد به صورت كلي پرسيد تا شك برانگيز نباشد! البته چون ايرج خان دختري هم سن و سالهاي من داشت اين سوال، زياد حساسيتي ايجاد نمي كرد.
با بي تفاوتي ، سري به علامت تأييد تكان داد.
خوشحال شدم ولي باز هم پشت همان ماسك خانومانه ام ماندم و دوباره پرسيدم: آخه امروز شنيدم امير رفته مسافرت! و معمولا سميرا هم بدون حضور امير جايي نميره!
نفسي از روي بي علاقگي به اين بحث كشيد و به سمت مبل اتاقش پيش رفت و زير لب گفت:
-تا اون موقع برمي گرده. البته اميدوارم با خبرهاي خوب بياد وگرنه….
چرا سكوت كرد!؟ وگرنه…! وگرنه چي!؟ خبرهاي خوب براي كي!؟
دلم به شور افتاد! بدون توجه به پرستيژي كه تا الان سعي در حفظش داشتم ، جلو رفتم و روي دسته ي مبل نشستم و گفتم:
-خب؟
عمه چشم غره اي بخاطر اين كارم رفت و با دست هلم داد كه از آنجا بلند شوم، نزديك بود بيفتم ولي كف پاهايم را محكم روي زمين نگه داشتم كه كله پا نشوم. دلم مي خواست موهاي هميشه مرتبش را دور دست بپيچانم و به ديوار بكوبمش. عقده ايِ رواني! ولي بخاطر اينكه جواب سوالم را بگيرم به حفظ آرامش نياز داشتم، پس نفس عميقي كشيدم و بي هيچ حرفي همان كنار مبل منتظر ايستادم.
انگار بعد از دقايقي كه ديد از دستم خلاصي ندارد بلاخره از رو رفت و براي اينكه زودتر شرّم را كم كند جواب داد:
-براي يك كار خيلي مهم رفته و اگر كارش رو درست پيش ببره ، طي دو هفته تموم ميشه و برميگرده البته چون اولين باريه كه همچين كاري رو قراره انجام بده ، احتمال نتيجه دادانش ضعيفه پس ما هم منتظريم ببينيم قراره اين اميرخان چيكار كنن!
كمي خيالم راحت شد ولي نمي توانستم از آن "وگرنه" اي كه آخر جمله اش چسبانده بود بگذرم، پس دوباره گفتم:
-حالا اگه كارش طول بكشه يا دست خالي برگرده چي ميشه!؟
با همان حالتي كه نشسته بود ، متفكرانه زير لب گفت:
-بهتره كه اين اتفاق نيفته
دلم به تكاپو افتاده بود ولي باز هم سكوت كردم كه شايد ادامه ي حرفش را بشنوم اما، ادامه نداد!
با بي طاقتي بدون هيچ حرف اضافه اي به سمت بيرون اتاق راه افتادم تا بلكه بتوانم از جاهاي ديگر جواب سؤالم را پيدا كنم! از عمه خانوم نمي شد بيشتر از اين حرف كشيد.
ویرایش شده توسط faatima.r
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم بيرون و به طرف قسمت پاركينگ راه افتادم، ميخواستم اگر بتوانم دوباره با متين صحبت كنم.. (همان كارمند پدرم كه از او آمار غيبت امير را گرفتم)

هر چه گشتم خبري از او نبود، با حرص پايم را به زمين كوبيدم و همانجا مستأصل ايستادم.! واقعا نميدانستم چه كاري بايد بكنم يا به چه كسي مي توانم اعتماد كنم كه خبري از اين مطلب به گوش پدرم يا عمه سلطان نرسد! با كمي سبك سنگين كردن بلاخره موبايلم را از جيب پشت شلوارم دراوردم و شماره ي سميرا را گرفتم. غير از او هيچكس نمي توانست كمكي كند! فوق فوقش دستم پيشش رو مي شد و از علاقه ام به امير مي فهميد، آن هم زياد مهم نبود. يعني مهم كه بود ولي اگر از او خواهش مي كردم كه رازم را پيش خودش حفظ كند آنقدر دختر عاقل و فهميده اي بود كه حرفي به كسي نزند. 

با چند بوق ارتباط برقرار شد و صداي آرامش را از آن سوي خط شنيدم: 

-سلام مهتا جان، خوبي؟ 

-سلام عزيزم، مرسي من خوبم. تو چطوري؟ 

-منم خوبم.. فقط يه چند لحظه بهم وقت بده من از اينجايي كه هستم برم اتاقم بعد حرف بزنيم اوكي؟ 

-باشه ، راحت باش.. من پشت خط مي مونم 

لحظاتي طول كشيد تا دوباره صدايش را ايندفعه بلندتر و پر انرژي تر شنيدم. 

-خب...! چه عجب يادي از ما كردن خانوم! 

لبخندي زدم و با خجالت گفتم: 

-ببخشد سميرا جان مزاحمت شدم.. يه خواهشي ازت داشتم؟ 

-اين حرفا چيه عزيزم... امر بفرماييد شما.! 

-مي خواستم اگه ميشه از بچه هاي شركت بپرسي امير براي چه كاري رفته مسافرت؟ 

لبم را محكم گاز گرفتم و با حرص به خودم توپيدم: اَه ... گند زدي مهتا! الان ميفهمه! اين چه طرز سوال پرسيدنه آخه.! 

با لبخندي كه از همينجا هم مي توانستم حسش كنم جواب داد: 

-امير كه تنها نرفته! با اكيپِ شركت رفتن ايتاليا! براي انتخاب و ارزيابي بهتر جنس ها، ايندفعه گفتن امير بره! 

باز هم قانع نشدم. با اينكه مي دانستم اگر يك سوال ديگر بپرسم كاملا خودم را لو مي دهم ولي دلم طاقت نياورد و باز پرسيدم: 

-به نظرت اين انتخاب و ارزيابي اينقدر مهم هست كه در صورت انجام نشدنش ، خطري براي امير پيش بياد؟ 

با اين حرفم ، انگار حس خواهرانه اش به كار افتاد و نگران شد، چون با صداي آرامي پرسيد: 

-چه خطري مثلا.!؟ خطر جاني.!؟ 

منم ناخوداگاه تن صدايم پايين رفت: 

-آره فكر كنم 

-از طرف كي.!؟ 

-نمي دونم... احتمالا اون طرف 

يهو با صداي بلند قهقه اي زد و شروع كرد به خنديدن.! نمي دانم دقيقا به چه مي خنديد ولي فهميدم كه از اول هم ، نگراني، باعث پايين رفتن صدايش نبوده بلكه براي شوخي و دست انداختن من اينطور كاراگاهانه رفتار كرده.! 

خوب كه خنديد و احتمالا اشك چشمانش را هم که بر اثر خنده جاري شده بود پاك كرد، گفت: 

-واي خدا چقدر خنديدم، واقعا مرسي مهتا جان كه امروز اينقدر روحيه مو عوض كردي، يه بوس طلبت! 

نفس پر حرصم را بي صدا بيرون دادم و گفتم: 

-سميرا مي تونم ببينمت.!؟ 

بعد از لحظاتي مكث بخاطر اين درخواست يكباره ام، جواب داد: 

-آره حتما.. كجا.!؟ خونه ي شما يا بيرون.!؟ 

-نه ، بيرون بهتره. امروز عصر كافي شاپ خيال (حيال) ميبينمت،  همون كه كنار آبه.. 

-باشه، ميدونم كجاست. ساعت پنج اونجام 

-منتظرم.. خداحافظ 

-خداحافظ 

دل توی دلم نبود. نمي دانستم قرار است چه بگويم يا چه بشنوم ، فقط مي خواستم از نزديك ببينمش و از بي خطر بودن ماجرا مطمئن شوم. اين روزها بدجور به همه چيز مشكوك بودم و همين بيشتر به دلشوره ام دامن مي زد.! 

به هر حال بيكار نشستن در خانه و اين همه باديگارد و راننده و محافظت، شك و شبهاتي در ذهن آدم پيش مي آورد. البته تا الان هيچ وقت آنقدر اين حس قوي نبوده كه بخواهم پي اش را بگيرم ولي الان پاي مسئله ي عظيمي به نام "امير" در ميان ست كه حتما بايد از ماجراي اين عمارت و كار و تجارت مرموزانه سردربياورم.! 

--- 

ساعت نزديك پنج بود كه رسيدم. مثل هميشه با راننده آمده بودم و او را همانجا جلوي در كافي شاپ كاشتم و گفتم: من نيم ساعت اينجا كار دارم، تو منتظرم بمون تا بيام.

او هم با "چشم" كوتاهي ماشين را پارك كرد و من پياده شدم و وارد كافي شاپ شيك و تميز مقابلم شدم. هر چه چشم گرداندم نديدمش، پس رفتم و ميزي را در دورترين جاي ممكن از ديدرس عُموم انتخاب كردم و نشستم. هنوز دقايقي تا پنج مانده بود و بايد منتظر مي ماندم. يك كاپوچينوي داغ سفارش دادم و به اين فكر كردم كه چطور حرف بزنم كه نه او را مشكوك كنم نه نگران.! 

نميدانم چقدر گذشته بود كه با كشيده شدن صندلي مقابلم سرم را بالا گرفتم و با ديدن سميرا و لبهاي هميشه خندانش ، تبسمي كرده و دستش را به گرمي فشردم. 

بعد از احوالپرسي صمیمانه ای ، نشست و كيفش را هم كنار دستش روي ميز گذاشت. 

با يك حس ميزباني، دستم را به سمت گارسون بالا گرفتم و با اشاره از او خواستم نرديكمان بيايد. سميرا با سفارش يك چاي ، او را روانه كرد و بعد هم رو به من گفت: 

-خب، مهتا خانوم.! بفرماييد.! ما در خدمتيم.! 

سرم را زير انداختم و با دستمال مقابلم مشغول بازي شدم.! انگار پي به خود درگيريَم برد كه دستش را پيش آورد و انگشتانم را لمس كرد و به آرامي گفت: 

-چي شده عزيزم.!؟ 

پوست لبم را با دندان جويدم و گفتم: 

-يه چيزايي درست نيست.!! من احساس بدي دارم. 

ابروهاي پرپشتش را مثل امير در هم كرد و با تعجب و نگراني گفت: چي مثلا؟ ميشه بيشتر توضيح بدي.!

-نميدونم، فقط چند تا سوال ازت داشتم.! 

-بپرس عزيزم.! 

-شما توي شركت چيكار مي كنين.!؟ يعني واردات و صادراتتون چيه.!؟ چه اجناسي مياريد و بعد مي فرستيد به جاهاي ديگه.!؟ 

كمي فكر كرد و به آرامي گفت: 

-تا جايي كه به من و حيطه ي كاري من مربوط ميشه مي دونم كه سنگهاي قيمتي و اين چيزا ميايريم و به دست كارگاه هايي كه مال خود شركت هستن مي رسونيم و اونها هم اشياء تزئيني و زيورآلات درست مي كنن و با مارك اختصاصي شركت به جاهاي ديگه مي فرستن. همين. 

با حالت مرموزی نگاهش كردم و گفتم: 

-تا الان به چيزي مشكوك نشدي؟ مثلا اينكه دركنار اين چيزها، كارهاي ديگه اي هم انجام بگيره؟ 

اينبار ابروهاش بالا رفت و گفت: 

-چي داري ميگي.!؟ منظورت چيه.!؟ 

پوفي كردم و با خودم گفتم؛ اي بابا اينم كه خيلي ساده ست و معلومه از هيچي خبر نداره.! حالا چيكار كنم! 

توي اين فكر بودم كه  «چجوري بحث پيش اومده رو بپيچونم و تا مشكوك تر از اين نشده قضيه رو ببندم» كه روي ميز خم شد و سرش رو جلو آورد و با لحن نگراني پرسيد: 

-مهتا! تو از چيزي خبر داري كه من ندارم!؟ 

سرم را عقب كشيدم و با لبخندي كه هيچكس جز خودم مصنوعي بودنش را نمي فهميد گفتم: 

-نه بابا! تو هم چه فكرايي ميكنيا! به گمونم خل شدم .اين روزا از بس فيلمها و رمانهاي مجهول و مرموز ميخونم و ميبينم تحت تأثير قرار گرفتم. 

و بعد هم بي هيچ دليلي هه هه هه خنديدم! اين خنده واقعا نه تنها سميرا كه همه ي ميزهاي اطرافمان هم به بي جا و الكي بودنش پي بردند. 

سعي كردم سريع اعتمادبنفسم را پيدا كنم و بحث را جمع كنم پس به نگاه مشكوكش چشم دوختم و با مهرباني گفتم: براي مراسم اين هفته مي بينمت ديگه؟ اگه امير هم نيومد تو با مامانت اينا بيا حتما. 

كيفم را برداشتم و خواستم از صندلي م بلند شوم كه دستم را گرفت و به آرامي گفت: 

-اگه چيزي بود ميتوني روي من بعنوان يك دوست راز نگه دار حساب كني. مطمئن باش حرفهات تا آخر عمر پيشم محفوظ مي مونه. 

لبخندي به اين قلب رئوفش زدم و به نشانه ي تأييد، انگشتانش را فشردم. 

با سري زير افتاده بخاطر اين نشست بي فايده، سوار ماشين شدم و به راننده دستور حركت دادم.  

چند وقتی بود که به همه چیز مشکوک بودم ، مخصوصا به ایرج خان که همه ی کارهایش مرموزانه و زیرکانه بود. به هرحال من هم دختر سالار خان بودم و بهره ای از آن شامه ی قوی اش برده بودم. ولی اگر تا الان دنبالش را نگرفتم ، بخاطر این بود که نخواستم یا شاید ترسیدم حقایقی برایم آشکار شود که اصلا آمادگی پذیرشش را نداشتم .خصوصا برای منی که اینقدر پدرم را دوست داشتم و همیشه برایم مثل یک قهرمان بی چون و چرا بود.! پدری که هر چه اراده می کردم در چشم به هم زدنی جلویم ظاهر می کرد! پدری که بعد از مادرم بخاطر من دیگر ازدواج نکرد. هر چند می شنیدم با زنهایی رابطه دارد ولی آنقدر حریم خانه را حفظ می کرد که هیچوقت پای چنین زنهایی را به داخل عمارت باز نکند. همیشه برایش احترام عجیبی قائل بودم نه مثل بقیه از روی ترس یا چاپلوسی بلکه واقعا از صمیم قلبم. و او نیز این را خوب می دانست و به تنها کسی که در این دنیا اهمیت میداد من بودم و بس. حتی عمه سلطان را هم مثل من دوست نداشت و روابطشان بیشتر جنبه ی کاری و شغلی داشت تا رابطه ی خونی و فامیلی! 

همیشه دلم می خواست مادری داشتم و در این شرایط حساس روحی با او حرف می زدم و مشورت می کردم ولی خب دیگر این هم خواست خدا بوده که احتمالا بخاطر کمبود او ، کسان دیگری را به زندگیم وارد کند! کسانی که وجودشان نور و رنگ بود به این همه بی انگیزگی دنیایم. 

دوباره به یاد امیر افتادم و برای صدمین بار دلشوره گرفتم. یعنی کجاست! چه کاریست که اگر درست انجام ندهد عاقبت بدی برایش به همراه دارد!؟ اینبار حتماً باید سر از کارشان در بیاورم و تا جایی که می شود پیش می روم. 

ماشین که به داخل عمارت وارد شد، از راننده خواستم که همانجا مرا پیاده کند و او هم اطاعت کرد. با آرامش ساختگی همانجا ایستادم تا او رفت و به قسمت پارکینگ محوطه پیچید. به اطرافم نگاهی انداختم .با توجه به دوربینهای مداربسته ای که سراسر عمارت و باغ پشتی را زیر نظر داشت نمی توانستم حرکت مشکوکی انجام دهم. از جای همه ی دوربینها باخبر بودم ، بارها به اتاق نگهبانی رفته و از تلوزیونهای آنجا زاغ سیاه همه را چوب زده بودم. البته چند بار هم که نگهبان حواسش نبود به تلوزیونی که با آن ، دوربین محل کار امیر کنترل میشد ناخنک زدم، روی صورتش زوم کرده و دقایقی تماشایش کردم! چقدر این آرامش ذاتیش را دوست دارم. همیشه و همه جا همانطور ساکت و بی حرف بود و کارهایش را بدون هیچ دستور یا توضیح اضافه ای انجام می داد.  

دوباره با خودم زمزمه کردم : کجایی امیر دلم برات تنگ شده.!  

و باز هم مثل همیشه فکرش را با تکان دادن سرم از ذهنم پس زدم.  

به آرامی و با حالتی مثل پیاده روی معمولی به سمت پشت عمارت راه افتادم. همانجایی که معمولا امیر حضور داشت و الان احتمالا افراد دیگری باید کارهایش را انجام می دادند! سرم را به سوی آسمان گرفتم و دستانم را به دو طرفم باز کردم که یعنی دارم نفس میگیرم.! از زیر چشم به اطرافم نگاهی انداختم ، هیچ خبری نبود، حتی پشه هم پر نمی زد! 

سرم را صاف گرفتم و دوباره راه افتادم. صدای سگهایی را از فاصله ی نسبتا نزدیکی می شنیدم ولی چون از هیچ موجود زنده ای غیر از انسانها نمی ترسیدم، بیخیال آنها به راهم ادامه دادم و بلاخره به دروازه ی بزرگ آهنی رسیدم. دری که آخرین بار وقتی ده سالم بود دیده بودمش . خوب به خاطر دارم چون اولین حضور امیر در زندگیم از همانجا شروع شد. داشتیم با پسر عمه ام رادین در چمنهای محوطه ی پشت عمارت بیسبال بازی می کردیم که من با چوبم محکم ضربه ای به توپ زدم و با سرعت به سمتِ توپِ به هوا رفته دویدم. توپ به پشت تورهای خاردار رفت و آنطرف فنسها فرود آمد. رفتم و از لای میله های درِ بزرگ قفل دار مقابلم سرکی به داخل کشیدم. هر چه نگاه انداختم توپ را پیدا نکردم ، ناامیدانه خواستم برگردم که صدای نسبتا مردانه ای را از پشت سرم شنیدم که به آرامی گفت: اینجا خطرناکه خانوم کوچولو! 

با اخم برگشتم و نگاهش کردم. چهره اش برایم آشنا بود. چون آن زمان یکی دو سالی بیشتر نبود که ایرج خان به زندگی کاری و شخصی ما وارد شده بود پس با خانواده اش آشنایی نداشتم و نمی دانستم او پسر ایرج خان ست اما چندین و چندبار در محوطه عمارت و اطراف پدرم دیده بودمش. البته هنوز همکلام نشده بودیم. یعنی کلا پدرم من را از صحبت با افراد دور و برش منع کرده بود، همه ی جنس های مذکر را گرگ قصه ها می دانست و از نزدیک شدن به آنها برحذرم می کرد. مخصوصا غریبه ها!  

امیر وقتی دید با اخمهای گره کرده و در هم نگاهش میکنم لبهایش را که میرفت به خنده باز شوند به دندان گرفت و گفت:  

-مگه من چی گفتم که چشماتو برام اینطوری پیچ پیچی کردی.!؟  

از اصطلاحش خنده م گرفت ولی همچنان سعی کردم اخمهایم را نگه دارم و گفتم: 

-من خانوم کوچولو نیستم . مگه نمی بینی فقط اینقدر ازت کوچیکترم!  

و با دستم اندازه ی یک وجب را نشان دادم. خداییش همان موقع هم اعتماد بنفسم الکی زیاد بود! بر چه اساسی خودم را که به زور تا شکمش می رسیدم یک وجب کوتاهتر می دانستم هنوز هم نفهمیدم.! همیشه وقتی به آن ماجرا فکر می کنم ناخوداگاه لبخندی به روی لبهایم می آید، همانطور که او لبهایش به خنده ای زیبا باز شد و با ابروهای بالا رفته اش سری به نشانه تأیید حرفم تکان داد.! بعضی وقتها با خودم می گویم شاید با دیدن همان لبخند زیبا و جذابش علاقه ام شروع شد!  

آن روز رفت و برایم از محوطه ی حصارکشی شده، توپم را آورد. طوری جلویم زانو زد که صورتش مقابل چشمانم قرار بگیرد و با جدیت گفت: 

-ببین، اینجا برای خانومها جای مناسبی نیست. اگه از پدرت هم بپرسی حرف منو تأیید میکنه و ازت میخواد که اینطرف نیای. پس نه بخاطر دختربچه بودنت بلکه بعنوان یه خانوم متشخص ازت می خوام دیگه اینجا نیای! باشه!قول میدی!؟ 

با اینکه حرفش بیشتر مرا کنجکاو کرده بود، ولی بخاطر حرفهای قشنگ و باکلاسی که زد ، قبول کردم. او هم با لبخندی به کفشم اشاره کرد و گفت: میخوای ببندمش؟ خانوم!؟ 

نگاهم از روی چشمهای سیاهش به انگشتش  چرخید و بعد هم روی کفشهایم که بندشان باز شده بود ثابت ماند. اینبار هم بخاطر اینکه من را بزرگ و خانوم دیده بود با سر و زبانم گفتم: بله لطفا! 

با جدیت کامل ، بندها را گره زد و از جایش بلند شد و گفت: خب دیگه من میرم ، شما هم لطفا برید و حتی اگه توپتون هم افتاد این سمت نیاین، باشه خانوم.!؟  

وقتی یادم می آید که این "خانوم" گفتن را خودم تو دهنش انداختم و باعث شدم من را اینقدر بزرگ ببیند حرصم می گیرد. 

دوباره و چند باره از یاداوری خاطراتش دلم می گیرد و آهی از سر دلتنگی می کشم! 

--- 

همانطور صورتم را روی میله های سرد مقابلم چسبانده و انگار منتظرم درب آهنی خود به خود باز شود! با شنیدن صدای پایی خود را به گوشه ای کشیده و پشت ستونی پناه گرفتم! حواسم را جمع کردم که چگونه در را باز می کنند تا من هم از همان روش استفاده کنم.! سرکی کشیدم و مردی را دیدم که نزدیک در ایستاد، کارتی را جلوی قفل میانیِ آن گرفت و خیلی راحت ، دو لنگه ی درِ آهنی از هم گشوده شد و کنار رفت! 

با افسوس و آهی از سر استیصال به بیرون آمدن ماشین و قفل شدن دوباره ی در خیر شدم! 

در دل به مخترع همچین قفلی ناسزا دادم و به سمت عمارت اصلی ، عقب گرد کردم تا سرِ فرصت نقشه ای بچینم و با درایت بیشتری وارد چنین مخمصه ی پیچیده ای شوم!  

بايد كاري مي كردم. اول با خودم گفتم خب؛ كليد آن قفل، كارت پرسنلي آدمهايي ست كه آنجا كار مي كنند، كه يكي از آنها مسلماً امير است.! پس مي توانم كارت او را بگيرم.! ولي بعد با نااميدي جواب دادم.. اگر كارتش را با خود برده باشد، چه؟ و چون احتمال خيلي كمي دادم كه بدون كارت به مأموريت رفته باشد پس اين شانس از بين مي رفت!

راه دوم باز كردن قفل بدون كارت بود كه براي اين كار بايد از كسي كمك ميگرفتم و آن هم قطعا نشدني بود.

راه حل سوم ، دزديدن كارت يكي از پرسنل داخل محوطه بود كه آنهم به دليل ورود و خروج بي صدا و آرامشان باز هم كار سختي بود.. حالا اينكه چطوري گيرشان بيندازم و كارت را از جيبشان كش بروم ديگر خود داستان جدايي داشت.! خب اين راه حل هم مردود شد.

مي نوشتم و با خودكار قرمز خط پر رنگي رويشان مي كشيدم. خوشم آمده بود از اين كاراگاه بازي. اصلا به اين فكر نمي كردم كه ممكن ست پاي جان خودم و حتي امير در ميان باشد.! همه چيز را يك بازي و يا شايد سرگرمي تصور مي كردم كه مثل پازل مي توانست راحت كنار هم قرار بگيرد و حل شود و يا اگر بعضي قطعات گم شده بود و در جاي خودش قرار نمي گرفت ، فوق فوقش مي شد شكل تازه اي با بقيه اش درست كرد!

----

با همه تلاشم هيچ كاري نتوانستم از پيش ببرم، يك هفته ي ديگر هم گذشت و موعد مراسم سالگرد تأسيس شركت فرا رسيد. كارهاي شخصي م را خودم به عهده گرفته بودم و با يك دنيا ذوق و شوق آماده ي حضور در مهماني اي شدم كه قرار بود در سالن بزرگ عمارت برگزار شود و تمام افراد كاريِ پدرم كه از جمله ي آنها و مهمترينشان خانواده ي ايرج خان بودند حضور داشتند. بي صبرانه منتظر ديدن امير بودم.بيشتر از دو هفته می شد كه نديده بودمش.

تمام اميدم به حرفهاي سميراست كه گفته "مي آيد"!

لباس حرير آبي خوش رنگي كه از جلو تا روي زانو و از پشت تا قوزك پايم ميرسد با كفش پاشنه بلند سورمه اي و براقي پوشيده ام و با آرايش و شنيون موهايم خيلي بيشتر از سنم نشان مي دهم. دلم بي تاب و نگران در سينه ام تندتند مي زند.منتظرم..منتظرم كه بيايد هر چند بي حرف و هر چند مثل هميشه با نگاهي بي قيد و بي تفاوت! دلم فقط حضورش را مي خواهد، حضوري كه هميشه كمرنگ بوده و بي ادعا!

چنان به در چشم دوخته بودم كه هر كس مرا ميديد مطمئنا ميفهميد انتظار شخص مهمي را مي كشم. ولي خوشبختانه كسي حواسش به من نبود و مي توانستم با خيال راحت بنشينم و با دستي زير چانه زده منتظر بمانم.

ساعت نزديك نه بود كه بلاخره در باز شد و ايرج خان تشريف فرما شدند.. به ياد ندارم تا بحال از ديدنش اينقدر خوشحال شده باشم! از جايم برخاستم و به سمتشان رفتم. اول با ايرج خان دست داده و خوش آمد گفتم بعد همسرش كه يك خانوم تُرك و بي نهايت زيبا بود، مرا مهربانانه در آغوش گرفت و صورتم را بوسيد و در آخر سميرا كه برق شوق در چشمان مشكي و درشتش نمايان بود مرا به خود فشرد و زير گوشم گفت:

-ناقلا خوشكل كردي! خبريه؟

لبخندي زدم و چشمكي حواله ي شيطنت پنهان در كلامش كردم. مطمئن شدم كه به احساسم نسبت به امير چيزهايي فهميده. پس همينطور حرفش را بي جواب مي گذاشتم سنگين تر بودم.

وسايلشان را كه تحويل خدمه دادند همچنان ايستاده و منتظر شدند به سالن دعوتشان كنم ولي من در انتظار فرد اصلي خانواده شان بودم و حواسم به بقيه نبود! ايرج خان با خنده اي گفت:

-مهتا جان، اجازه مي فرماييد؟

با تعجب و گيج برگشتم به سمتش و گفتم:

-بله؟ براي چي!؟

سميرا زير بازويم را گرفت و با لبخندي كه از صورتش جمع نمي شد، گفت:

-عزيزم، بهتره بريم تو ، اينجا تو راه بقيه ايستاديم.

تازه متوجه حرفهايشان شدم و با شرمندگي لبم را گزيدم و رو به ايرج خان گفتم:

-ببخشيد، لطفا بفرماييد توي سالن. پدرم منتظرتون هستن. بفرماييد خواهش ميكنم.

خودم جلوتر راه افتادم و با دست به داخل دعوتشان كردم. وقتي هر سه وارد سالن اصلي شدند ، خواستم برگردم كه سميرا بازويم را گرفت و به آرامي گفت: هنوز نيومده.

با ترس و نگراني به چشمانش خيره شدم، فكر كنم از حالت چهره ام ، پي به حال پريشانم برد كه دستش را زير بازويم انداخت و به سمت گوشه ي سالن كشيد.

روي مبلي مرا نشاند و برايم ليوان آبميوه اي آورد. بي حرف منتظر بود كه كمي آرام شوم. نمي دانم او چطور مي توانست آنقدر خونسرد باشد.! دستم را روي دستش گذاشتم و گفتم:

-خبري ازش داري؟ تماس گرفته باهاتون؟

سرش را به علامت نه ، حركت داد و سر به زير انداخت. نمي دانم كارم درست بود يا نه ولي بلاخره يك نفر بايد كمكم مي كرد، نمي توانستم تنهايي كاري از پيش ببرم.! بلند شدم و دستش را كشيدم و به سمت اتاقم رفتم. مطمئنا او هم فهميده بود يك جاي كار ميلنگد كه بي سوال و جواب دنبالم راه افتاد. وارد اتاق كه شدم دستش را رها كردم و به طرف ميز كامپيوترم جلو رفتم و او همانطور بي صدا حركات مرا تماشا ميكرد. مثل اينكه خواهر و برادری آرامش ذاتيشان را از مادرشان به ارث برده بودند. با آنكه شناخت آنچنان زيادي از سميرا نداشتم و فقط مي دانستم چهار سال از من بزرگتر ست و در يكي از شركت هاي پدرم كار مي كند، ولي به هر حال همينكه مي ديدم اينقدر از نظر روحي به امير شبيه است برايم كفايت مي كرد كه بتوانم به او هم مثل برادرش اعتماد كنم. دستم را به سمتش گرفته و گفتم: بيا اينجا سميرا.

آمد و كنارم رو به كامپيوتر ايستاد و به صفحه مانيتور چشم دوخت.

گفتم: ببين من مي خوام بهت اعتماد كنم و ازت كمك بخوام ، فكر مي كني از پسش بريياي؟

با همان خونسردي گفت: از پس چه كاري؟

دلم مي خواست از آنهمه هيجان و ترسي كه در من بود در او هم ذره اي به چشم مي خورد ولي امان از آنهمه آرامش!

کاغذهاي خط خطي شده ام كه مثلا نقشه محوطه ي ممنوعه و دوربينهاي مدار بسته را كشيده بودم جلويش گذاشتم و گفتم: ببين ، اين نقشه ي عمارت ماست. مي خوام كمكم كني وارد اين قسمت بشم!

كمي به كاغذها نگاه كرد و متفكرانه گفت: اين قسمت كجاست.!؟

با اين سوالش هيجانم بيشتر شد ، كاغذي كه نقشه ي محوطه ي ممنوعه در آن بود برداشتم و با خودكاري دور دروازه ي آهني آن خط كشيدم و گفتم:

-اين در ، يه قفلي داره كه فقط با كارت پرسنلي كاركنان محوطه باز ميشه. من ميخوام كمكم كني يكي از اين كارتها به دستم برسه.

بلاخره تعجب را در چشمان درشتش ديدم! سرش را جنباند و با حالت مشكوكي گفت: چرا بايد اينكارو بكنم؟يعني در اصل تو چرا ميخواي وارد اونجا بشي؟ جايي كه يك همچين قفلي داره پس حتما اينقدر خطرناك هست كه حضور بقيه ي آدمها رو مجاز ندونستن!

با نگراني گفتم:

-تو ميخواي داداشت پيدا بشه يا نه؟ امير يكي از مسئولين اين محوطه ي مرموزه! ما بايد اول بفهميم اينجا چيكار ميكنن تا بعد بدونيم قدم بعديمون چي بايد باشه!

-مهتا.!  تو واقعا فكر كردي بچه بازيه!؟ من هميشه اينو ياد گرفتم تا جايي بايد وارد شد كه اگه ديدي درهاي پست سرت داره بسته ميشه بتوني برگردي و ازشون رد بشي! بيش از حد سرك كشيدن توي همچين كارهايي غير از خطر چيز ديگه اي به دنبال نداره.

دستش را گرفتم و با اطمينان گفتم:

-نگران نباش، اولا كه من دختر رئيس اين دم و دستگاهم و كسي جرأت نداره به من آسيبي بزنه بعد هم به هيچ عنوان كسي از كمك تو چيزي نميفهمه. مطمئن باش سرم هم بره اسمي ازت نميارم.

با اين حرفم انگار واقعا نگران شد چون كامل به سمتم برگشت و دست مرا كه روي دستش بود فشرد و گفت:

-اين حرفها چيه كه ميزني!؟ مگه قراره اون تو چي باشه كه بخاطرش كسي بخواد بهت آسيب برسونه!؟ مطمئنم يه توهّم دخترونه زدي و فردا به اين فكرهاي مسخره ي الانت ميخندي!

بي حرف به چشمانش زل زدم و در دل آرزو كردم كاش همينطور باشد كه او مي گويد!

بلاخره قبول كرد كه كمكم كند، البته به قول خودش براي اينكه به من ثابت كند فكرهايم پوچ ست ولي به هر دليلي فقط برايم رسيدن به هدفم مهم بود و بس.

قرار شد فردا برايم يكي از آن كارتها را گير بياورد. مثل اينكه مي خواست از طريق يكي از دوستانش كه در قسمت كامپيوتري شركت كار ميكرد و طراحي و ساخت كارتهاي پرسنلي بر عهده ي او بود اينكار را انجام دهد. گونه هاي برامده ي خوشكلش را بوسيدم و از كمكش تشكر كردم. بقيه ي مراسم را در هپروت سير كردم و براي رسيدن به روز موعود نقشه ها ريختم.

چهار روز بعد بود كه بلاخره كارت از طريق پست به دستم رسيد.به  كاردانيش كه براي محكم كاري و مشكوك نشدن بقيه از اين روش استفاده كرده بود، آفرين گفتم. طبق نقشه اي كه كشيده بودم بايد فرداصبح كه همه مشغول كارند و كسي حواسش به كارهاي من نيست ، شروع كنم. پس زودتر از موعد هميشه رفتم و در رختخوابم دراز كشيدم تا صبح با انرژي بيشتر و فكر بازتري كارم را انجام دهم.

صبح یکشنبه بود و مدرسه هم كه تعطيل. نزديك ساعت نه با صداي زنگ هشدار موبايلم بيدار شدم و خيلي معمولي كارهاي روتين هر روزه ام را انجام دادم و با لباس ورزشي آماده ورزش صبحگاهي شدم. البته اينكه ساعت ده صبح چه كسي ورزش صبحگاهي انجام ميدهد در عمارت ما و مخصوصا براي من اصلا جاي تعجب نداشت چون بقيه به اين رفتارهاي غير عادي ام عادت كرده بودند كسي به اين مسئله مشكوك نمي شد.

از استرس، كارت در دستانم عرق كرده بود. مي دانستم كارم درست نيست ولي باز هم حس كنجكاوي م آنقدر بالا زده بود كه ترس و نگراني جلودارم نمي شد.اول رفتم به سمت اتاق نگهباني، مي خواستم دوربين آن قسمت را قطع كنم. داخل شدم و نگهبان را مثل هميشه در حال حل كردن جدول ديدم. بالاي سرش رفتم و با انرژي گفتم: خسته نباشيد.! سرش رابه طرفم چرخاند و با لبخندي تشكر كرد. به طرف تلوزيونها رفتم و گفتم: چه خبرا؟ امروز كي رفته كي اومده؟

-هيچي خبري نيست. همه چيز در امن و امانه.

به طرفش رفتم ،خودكار را از دستش گرفتم و با همان لبخند گفتم: پس حالا كه خبري نيست ميتوني بري براي خودت يه قهوه ي خوشكل درست كني و بياي ، من هم همينجا هستم تا برگردي.

اول با ترديد نگاهي به تلوزيونها انداخت و وقتي ديد همه چيز ساكت و آرام سر جايش هست و هيچكس در عمارت رفت و آمدي نمي كند ، از جايش برخاست و با مهرباني گفت: ممنون، پس شما همينجا باشيد تا من برگردم.

انگشت شصتم به علامت اوكي بالا بردم و گفتم: برو خيالت راحت.

تا از در بيرون رفت مشغول شدم. فيلم ديروز را پيدا كردم و تلوزيون مربوط به محوطه را روي آن تنظيم كردم و دوربين را هم از كار انداختم.

خب اين از اين. حال بايد صبر ميكردم تا نگهبان برگردد و سر پستش بيايد تا به رفتارم مشكوك نشود. چند دقيقه اي منتظر شدم ولي انگار زيادي بهش خوش گذشته بود و خيال برگشتن نداشت! سرم را از اتاق بيرون بردم و دور و بر را ديد زدم ، كنار يكي از راننده ها ايستاده بود و با خيال راحت قهوه اش را ميخورد! با صداي بلندي گفتم: هاكان ، لطفا بيا كه من كار دارم بايد برم!

برگشت با دست علامت داد كه تو برو من الان ميام. و مشغول خداحافظي با طرف مقابلش شد.

بخاطر اينكه وقتي برگشت زياد به تلوزيونها توجه نكند همانجا ايستادم تا برسد و وقتي از بابت همه چيز بهش اطمينان دادم ، از اتاق خارج شدم.

خب حالا نوبت اجراي نقشه بود. با آرامش به سمت پشت عمارت شروع به دويدن كردم. روبروي درب بزرگ آهني ايستادم و همانطور كه درجا ميزدم كارت را جلوي قفل گرفتم. بعد از لحظاتي در با صداي تيكي شروع به باز شدن كرد. اطرافم را با ترس پاييدم.! خوشبختانه خبري از كسي نبود. درون محوطه بنا به دلايلي دوربين نداشت كه همين مسئله را مشكوك تر مي كرد! با عجله پشت يكي از درختها پنهان شدم و نفسي تازه كردم. آنقدر همه چيز هيجان انگيز بود كه به كل امير را فراموش كرده بودم و فقط مي خواستم بفهمم آنجا و در ساختمان انتهاي محوطه چه كارهايي در حال انجام است!

نگاهي به اطراف انداختم و با اطمينان از امنيت اطراف، با سرعت به سمت ساختمان سفيد رنگ و نسبتا بزرگ پشتي دويدم. در پناه يكي از ديوارها ايستادم باز هم اطرافم را از نظر گذراندم.. انتظار داشتم سگهايي كه صدايشان را شنيده بودم به سمتم حمله ور شوند، كه البته براي اين هم راهكاري داشتم و پلاستيكي را از استخوان و گوشت پر كرده و همراه آورده بودم. ولي خبري از سگ و هيچ جاندار زنده اي نبود! ترس به دلم افتاده بود! نگاهي به پنجره ي بغل دستي م انداختم. متاسفانه پرده داشت و شيشه هايش هم سياه و تاريك بود و چيزي ديده نمي شد!

به سمت در ساختمان نگاهي انداختم و همانطور كه چشمانم روي در زوم شده بود به سمتش دويدم كه يكباره پايم به چيزي گير كرد و سكندري خوردم و چون سرعتم زياد بود نتوانستم خودم را كنترل كنم و به شدت به زمين سقوط كردم! همانطور كه دمر روي آسفالت افتاده بودم چشمانم را بستم و فاتحه ي خودم را خواندم كه الان ديگر حتما يك لشكر آدم بالاي سرم ايستاده اند. از فرط ترس حتي احساس درد هم نمي كردم.

بعد از چند لحظه كه ديدم هيچ صدايي از جايي شنيده نمي شود چشمانم را آرام گشودم و از زير چشم دور و برم را از نظر گذراندم. نه ، انگار واقعا خبري نبود! با سرعت از جايم بلند شدم و خودم را به كنار در رساندم. تازه دست و پايم شروع به درد و زوق زوق كرد. پوست دست و زانويم كاملا كنده شده بود و خون مي آمد.. قوزك پايم هم بدجور درد مي كرد.! 

دلم از ديدنش آشوب شد ولي چشمانم را بستم و نفس عميقي كشيدم تا بر خودم مسلط باشم!

ویرایش شده توسط faatima.r
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به آرامي از درِ شيشه اي سركي به داخل كشيدم، باز هم خبري نبود! با خود گفتم؛ نه، انگار واقعا هيچ چيز مشكوكي وجود نداره! 

با هل كوچكي در را باز كردم و از لاي در ، خود را به داخل كشيدم.! احساس كاراگاه هلمز بهم دست داده بود و اطراف را با دقت به دنبال رد يا اثري از جرم و جنايت جستجو مي كردم. 

از راهروي باريكي گذشتم و دوباره به دري رسيدم كه دو لنگه بود .مثل درِ اتاق عمل، از جنس چوب با يك قسمت مستطيل شكل شيشه اي بالاي آن! از همان تكه ي پنجره مانند، نگاهي به داخل انداختم. واو! يك آزمايشگاه بزرگ با تجهيزات و وسايل كامل كه ده ها نفر با لباسهاي مخصوص پزشكي و ماسك سفيد مشغول كار بودند. 

-واي ، خداي من! اينجا ديگه كجاست؟ 

موبايلم را از جيب پشتم دراورده و عكسي از لوگوي مخصوصي كه روي در حك شده بود، گرفتم. بايد تحقيقات بيشتر را بيرون انجام مي دادم. وقتي لوگو دارند پس حتما همه چيز قانوني و مجاز است! 

نمي توانستم بيشتر از اين آنجا بمانم ، ممكن بود لو بروم! پس به عقب برگشتم و با عجله از آنجا دور شدم. 

به همان روشي كه داخل شده بودم ، خارج شدم. به سمت اتاق نگهباني رفتم و با ديدن هاكان دوباره لبخندي زدم. سرش روي جدولش خم بود و هر از چند گاهي هم به تلوزيون ها نگاهي مي انداخت. آهسته دست بردم ، كابل يكي از تلوزيونها را كشيدم و با نگراني ساختگي رو به او گفتم: واي ببين اين دوربينه انگار از كار افتاده! از جايش برخاست و به سمت بيرون دويد. من هم خيلي سريع همه چيز را به حالت اوليه اش برگرداندم و از اتاق بيرون زدم. 

به عمارت كه رسيدم نفسي از سر آسودگي كشيدم. اول رفتم و دست و پاي زخميم را با بتادين تميز كردم و چند چسب زخم رويشان زدم كه از سوزشش كم شود بعد هم لباسهايم را عوض كردم و سريع پشت كامپيوترم نشستم. طبق لوگو و اسمي كه زير آن حك شده بود ، سرچ كردم. با كمال تعجب يك شركت بزرگ ساخت و پخش دارويي را پيدا كرد! كاملا مجاز و تحت نظارت كارشناسان دولتي! 

باورم نمي شد! خب پس اين همه قفل و محافظت براي چه بود؟ با خود گفتم: لابد براي حفظ سلامت و جلوگيري از خروج ويروسهاي خطرناكي كه آنجا وجود داشت! ظاهرا همه چيز منطقي و قانع كننده به نظر ميرسيد و من هم بيهوده آنهمه به خودم زحمت داده بودم! پس ماجراي امير چه مي شد؟ به چه مأموريتي رفته و چرا بعد از بيست روز هنوز برنگشته بود؟ 

از آنهمه سوالي كه در ذهنم بود سرگيجه گرفته بودم، بهتر ديدم به همين جوابها قانع شوم و دست از كنكاش بيشتر بردارم، چون هيچ ارتباطي بين اين شركت دارويي و ناپديد شدن امير نمي توانستم پيدا كنم! 

------- 

سی و دومين روز از مفقود شدن امير مي گذشت..ديگر تحملم تمام شده و نگراني سميرا و مادرش هم مزيد بر آن، باعث شد بلاخره به سراغ پدرم بروم. هر چه مي خواهد بشود بگذار بشود، من ديگر صبرم به سر آمده بود! 

پشت در اتاقش ايستادم و در زدم و با اجازه ي ورودش ، داخل شدم. سرش روي برگه اي بود و تند تند چيزهايي را روي آن مي نوشت. نزديكتر رفتم و بي حرف كنار ميزش ايستادم . بعد از تمام شدن كارش، برگه را تا زد و درون پاكتي گذاشت ، آن را بست و با مهر مخصوصش درِ پاكت را مهر كرد! خب لابد نامه ي محرمانه اي بود كه آنقدر مهر و موم لازم داشت! 

در نهایت سرش را بالا آورد و نگاهي به چشمان منتظرم انداخت! با لبخندي پر از مهرباني كه هميشه فقط در مقابل من بكار مي برد، سرش را تكان داد و گفت: 

-جانم، دختر خوشكلم.! چيزي احتياج داري؟ 

بي هيچ واكنشي لحظه اي نگاهش كردم و بي مقدمه گفتم: 

-بابا، امير كجاست؟ 

تعجب را براي ثانيه اي در چشمانش ديدم ولي خيلي زود بر خود مسلط شد و با حالت بي تفاوتي جواب داد: 

-رفته مأموريت 

-چه مأموريتي؟ 

چشمانش را ريز كرد و مشكوكانه پرسيد: 

-تو با امير چيكار داري؟ 

وقتي اينطوري به آدم زل ميزد دست و پا كه هيچ، كل بدنت به هول و ولا مي افتاد. سرم را زير انداختم و با نفس عميقي گفتم: 

-خانواده ش نگرانشن. سميرا و مامانش چند بار سراغشو از من گرفتن و خواستن كه اگه تونستم حداقل شماره اي چيزي ازش پيدا كنم! 

سنگيني همان نگاهش را هنوز حس مي كردم ولي سرم را همچنان پايين نگه داشتم كه مبادا با نگاهِ نگرانم خودم را لو بدهم. 

بعد از يكي دو دقيقه سكوت، از جايش بلند شد و قدم زنان به سمت پنجره ي اتاقش رفت و پشت به من ايستاد و به آرامي گفت: 

-بهشون بگو ما خودمون هم خبري ازش نداريم. 

دلم در سينه فرو ريخت! از نگراني نفسم به شماره افتاد! يعني چه كه هيچ خبري ازش ندارن! 

با گلويي خشك و صدايي كه از ته چاه درميامد گفتم: 

-مگه نگفتين فرستادينش مأموريت؟ پس چطور ازش خبر ندارين؟ 

با شنيدن صدايم سرش را برگرداند و با اخمي كه ناشي از تعجب بود گفت: 

-داري از من بازجويي ميكني!؟ تا اندازه اي كه به تو و خانواده ش مربوط مي شد توضيح دادم، بيشتر از اين ديگه لازم نمي بينم حرفي بزنم. 

دوباره خيلي خونسرد به حالت اوليه برگشت و زير لب ادامه داد: "درو هم پشت سرت ببند." 

يعني كه برو بيرون.!؟ داشت براي اولين بار من را از اتاقش بيرون مي كرد! آنهم بخاطر يك سؤال و جواب ساده!

بغضي راه گلويم را بست و با سري زير افتاده از اتاق خارج شدم. 

دلم ميخواست سر به بيابان بگذارم. از دست پدرم، عمه و حتي ايرج خان كه اينقدر بي تفاوت با نبودنِ امير برخورد مي كردند، داشتم ديوانه مي شدم! اگر واقعا رفته بود براي مأموريت و اگر به راستي پدرم و حتي ايرج خان از او بيخبر بودند ، پس چرا بجاي اينكه بيقراري و نگراني در چهره شان ديده شود، يك ناراحتي و خاموشي نااميدكننده را مخصوصا در نگاه ايرج خان مي ديدم؟ چه شده بود كه پدرم آنقدر عصبي بود و مدام خشمگين!؟

عمه سلطان هم انگار در سكوتي مرموز ، انتظار چيزي را مي كشيد! چون يكريز سرش را در لپ تاپش فرو برده بود و كارهايي انجام مي داد كه نمي شد فهميد چيست! يك هفته بود كه خانه ي ما در اين وضعيت وحشتناك به سر مي برد و صدا از كسي در نمي آمد ، مخصوصا خدمه ي بيچاره و راننده و نگهبانها كه دائم مورد عنايت پدرم قرار گرفته و فريادهاي گوش خراشش را تحمل مي كردند و جيك نمي زدند! دلم مي خواست سؤالاتم را از كسي مي پرسيدم و حداقل از اينهمه نگراني و اضطرابم كاسته مي شد! ولي تقريبا مطمئن بودم كه هيچكس از ماجرا خبر ندارد و اگر هم اطلاعي داشته باشد جرأت گفتنش را ندارد!

با سميرا بيرون از عمارت قرار گذاشتم و با هم صحبت كرديم ولي فايده اي كه نداشت هيچ، نگرانيمان هم بيشتر شد! دستم به هيچكس و هيچ چيز بند نبود. همين كه نمي دانستيم زنده است يا نه ، و اين انتظار و بي خبري بيشتر از هر چيز ديگري عذاب آور بود! حالا من هيچ، دل بي تابم به درك، بيچاره مادر و خواهرش كه هر لحظه مي مردند و زنده مي شدند. مادرش هر چه خواست به پليس اطلاع دهد ايرج خان اجازه نداد و با گفتنِ "صبر كنيد"، مهر تأييدي بر شكِ من در مورد مطلع بودنش از جا و مكان امير، زد. نمي دانم داستان از چه قرار بود كه حتي نمي خواستند پاي پليس به ماجرا كشيده شود!

.......

روز چهلم بود كه بلاخره اين بمب ساعتي، زمانش به انتها رسيد و تركيد ، و تركِش هايش بيشتر از همه به من كه در منبع اين بمب بودم برخورد كرد و جاي جاي روحم را زخمي و مجروح ساخت.

نزديك غروب بود، من در اتاقم نشسته بودم و مثل تمام اين چهل روز در خود فرو رفته و غمگين به امير مي انديشيدم، كه ناگهان در اتاقم باز شد و «مليكه» دخترك خدمتكاري كه كارهاي مخصوص من را انجام ميداد وارد شد. با اين حضور ناگهاني و چهره ي رنگ پريده اش ، دل در سينه ام چنان فرو ريخت كه صداي ضربانش را براي لحظه اي نشنيدم!

به سمتش دويدم و با اضطراب گفتم:چي شده!؟

با لكنت زبان گفت: آ...آقا..ميگـ..ن.. امير...مـ..مُــرده!

آنقدر كلماتش را بد تلفظ كرد كه اولش نفهميدم چه گفت، همانطور بي هيچ واكنشي، منتظر بقيه ي جمله، به دهانش چشم دوخته بودم!

سرم را با گيجي حركت دادم و گفتم: خب!

انگار متوجه پريشاني و بي دقتي ام شد كه دوباره با نفس عميقي، جمله ي لعنتيش را تكرار كرد. سه باره، چهارباره .... و من همانطور نامتعادل ايستاده و مثل برق گرفته ها خيره به دهانش خشك شده بودم! حتي نفس كشيدن هم از يادم رفت و حتي ضربان قلبم متوقف شد و شايد حتي براي لحظاتي مُردم!

چشمانم را بستم و همه جا تاريك و وهم انگيز شد! دلم مي خواست كسي نوري، چراغي برايم روشن مي كرد و آرام مي گفت: نترس، همه چيز كابوسي بيشتر نبود، بيدار شو.

با اين اميد، پلكهايم را كه اندازه ي كوهي سنگين شده بود باز كردم و افسوس كه با گشودن چشمهاي دردناكم به حقيقت دردناكتري رسيدم!

مليكه همانطور با نگراني بالاي تختم ايستاده بود و به صورتم ضربه مي زد. پس من چرا حسش نمي كردم!؟ چرا دستش مثل حركت باد مي مانست!؟ چرا به جاي اين كارها ، حرفش را پس نمي گرفت و نمي گفت؛ دروغ گفته؟

به هر جان كندني بود آب دهانم را قورت داده و با دردي كه در گلويم چمبره زده بود صدايي مثل خس خس از دهانم خارج شد و گفتم:

-امير چش شده!؟

انگار از گفتنش بيم داشت ولي به آرامي لب زد:

-گفتن ديگه برنمي گرده.

-كي گفت!؟

-پدرتون... و ايرج خان

دستش را لمس كردم و با اميدواري عجيبي گفتم:

-شايد نمرده. شايد منظورشون اينه كه ديگه به اين خونه برنمي گرده، يا اين شهر، يا حتي اين كشور! ها!؟

لبش را با ناراحتي گاز گرفت و سري به علامت "نه" تكان داد!

با صداي ضعيفي گفتم: حتما اشتباهي شده، مطمئنم كه زنده ست. حسش ميكنم، اين حسم بهم دروغ نميگه.

سعي كردم با فكرهاي مثبت به خودم انرژي بدهم تا بتوانم از جايم برخيزم و حداقل كاري بكنم!

با كمك مليكه بلند شدم ، ليوان آبي را كه برايم آورده بود يك نفس سر كشيدم و به سمت بيرون به راه افتادم.

صداي ضعيف پدرم و ايرج خان از سالن پايين مي آمد، به آن سمت رفتم تا بتوانم واضح تر بشنوم. كار درستي نبود ولي پشت در گوش چسباندم، صداي پدرم كه با عصبانيت حرف ميزد و سعي ميكرد صدايش بالا نرود، به وضوح شنيده مي شد:

-اون لعنتي با خودش چي فكر كرده بود!؟ كه ميتونه گند بزنه به همه چيز و قسر در بره!  ايرج به خداوندي خدا اگر بشنوم غير دستور من عمل كردين ، كاري ميكنم روزي صد بار آرزوي مرگ كنين. خودتم ميدوني كه قانون من چيه و سزاي خيانتكار چجوريه. من با كسي شوخي ندارم و تا الان بارها جلوي همه تون خصوصا همون خواهرزاده ی عوضيت اينو ثابت كردم.

-نميدونم چي بگم سالار خان! خودتون هم ميدونين كه اون توي اين چند سال هيچوقت دست از پا خطا نكرده چون ميدونسته عاقبتِش چيه! الان هم مطمئنم كار اون نبوده. اصلا اون براي چي بايد اين بلا رو سر امير بياره!

با دلي كه از شنيدن حرفهايشان داشت به شدت قفسه ي سينه ام را سوراخ ميكرد، روي زمين زانو زدم!

با صداي شكستن چيزي كه احتمالا گلدان زينتي سالن بود، از جا پريدم و دست رو قلبم گذاشتم!

مطمئنا پدرم خيلي عصباني بود كه اينطور داشت با پرتاب اشياء خشمش را خاموش ميكرد.

خواهرزاده ی ايرج خان چه ارتباطي به امير داشت!؟ اصلا اين همه سال كجا بوده !؟ چطور براي پدرم كار ميكرده و من نديده بودمش!؟ اين همان خواهرزاده ايرانيش نبود كه به همراه زن و فرزندش در تهران زندگي مي كرد؟ حالا چه كار كرده بود كه مستحق همچين خشمي از جانب سالار خان بود! خيانت كرده بود! آنهم به كسي كه به قول خودشان "سالها" خالصانه برايش كار كرده! چرا!؟ چرا در اين چند سال هيچ كاري نكرده!؟

انگار سوالم را پدرم شنيد يا شايد ايرج خان پرسيده بود چون جواب پدرم را شنيدم:

-اينو تو كه دایی لندوهورشی بايد بدوني! لابد مي خواسته اعتماد منو جلب كنه بعد ضربه نهاييشو بزنه بي شرف! حتما تمام اين مدت داشته نقشه ي همچين روزي رو مي كشيده! بگو ميخوام جنازه ي امير رو ببينم وگرنه هيچ شرط و شروطي رو قبول نميكنم. اگه هم قلدر بازي دراورد ميخوام به بدترين شكل عقوبتشو ببينه. همين فردا تيكه تيكه شو برام بيارين. اينطوري باور نميكنم كه واقعا به سزاي عملش رسونده باشينش!

دهانم طعم زهر گرفته بود و صدايي از حنجره ام درنمي آمد. مگر ميشود همچين چيزهايي را شنيد و سرپا ماند؟ مگر مي شود پدرت در مورد كشتن يك انسان آنقدر راحت حرف بزند و تو از درون نابود نشوي!؟ مگر مي شود بفهمي عشقت را سلاخي كرده اند و تو بي خيال، روبگرداني و بروي پي زندگيت!؟ اگر مي شود تا من هم سعي كنم و بتوانم!

زانوهايم ديگر حتي تحمل نشستن هم نداشت، از درون مي لرزيدم و صدايي مثل شيپور در سرم بوق می كشيد!

نمي دانم چقدر گذشت و چه حرفهاي ديگري زده شد فقط وقتي به خود آمدم كه دستي زير بازويم را گرفت و جسم بي روح و سردم را به اتاقم منتقل كرد! حتي سربرنگرداندم ببينم كيست!؟ مرد بود يا زن!؟ آشنا بود يا غريبه.!؟ اصلا در اين دنيا نبودم و دلم ميخواست در همين هپروت باقي بمانم! مگر چند سالم بود كه بتوانم آنهمه خبر هولناك را با هم بشنوم و ساكت و آرام بنشينم!؟

بعضي چيزها از حد توان و استقامت انسان خارج ست مخصوصا اگر دختر باشي و آنقدر احساساتي.!

يكباره پدري كه تمام زندگيم بود مثل هيولايي سر از زير خاك بيرون آورده و ميخواست تمام هستي و زندگيم را ببلعد! اين براي مني كه تا آن زمان فقط مهر و محبت از او ديده بودم ، عذابي بود اليم و دردناك.!  

****

با صدای فریاد سمیرا به سمت پله ها دویدم. احتمالا تازه خبردار شده بود که آنقدر پرسوز جیغ میکشید و گریه می کرد.! با دیدنِ من جلوی درب سالن به طرفم آمد و با همان صورت قرمز شده از فشار بغض مرا در آغوش کشید! آنقدر محکم که حس کردم با تمام وجودم در او و احساسش حل شدم. به سختی دستان لرزانم را حرکت دادم و شانه های لرزانترش را فشردم. موهای پریشان شده اش را نوازش کردم و با بغضی که خیال شکستن نداشت در گوشش زمزمه کردم: گریه کن عزیزم، شاید همین اشک ها بتونه دردت رو تسکین بده. گریه کن. 

این عذاب برای من صدهزار برابر بود که می دانستم به دستور چه کسی سلاخی اش کرده اند! آنقدر در شوک و حیرت بودم که حتی نمی توانستم گریه کنم! خوش بحال سمیرا که چیزی نمی دانست و خوش بحال مادرشان که می توانست اینطور گوشه ای آرام و بی صدا گریه کند! کاش من هم توانش را داشتم.! کاش این خارِ گلویم پایین می رفت و می گذاشت اشک بریزم.! ولی حیف...ولی افسوس...که نمی شد.! 

---- 

هفته ی بعد جسد سوخته و تکه تکه شده اش را آوردند و تحویل خانواده اش دادند و گفتند: در طی مأموریت ، تصادف کرده و ماشینش منفجر شده!  

 و هیچکس نپرسید: اگر در مأموریت این اتفاق افتاده چرا فقط او تصادف کرده و چگونه بقیه سالم و سلامت برگشته اند؟ 

همه چیز برنامه ریزی شده بود و حتی پزشکی قانونی هویت جسد را تأیید کرد، و علت مرگ را تصادف تشخیص داد. کسی حتی به این ماجرا مشکوک نشد و حتی کسی دنبال مقصر نگشت! چون ایرج خان و پدرم اینطور خواستند! 

اول تصمیم گرفتم بروم. فرار کنم.از آن عمارت، از آن خانه ی نحس، از آن مکان سیاه!  

نمی توانستم بمانم و چشم در چشم کسانی بدوزم که آنقدر وحشیانه آدمها را به جای خودشان قربانی می کردند! سخت بود بمانم و با پدری روبرو شوم که دیگر هیچ ارزش و اعتباری برایم نداشت!  

و وحشتناک تر ماندن و دیدنِ مردی بود که به جای پدری در حق فرزندش، او را با دستان خود به مسلخی فرستاد که شاید می دانست برگشتی از آن نیست! 

هنوز برایم مثل سؤالی بی جواب بود که چطور ایرج خان راضی به همچین کاری شد!؟ مگر او پدر نبود!؟ مگر جگرگوشه اش را دوست نداشت!؟ پس چرا با دستان خودش پسرش را تحویل یک مشت جانی و وحشی داد. و حتی برای تحویل چیزی که آنها خواسته بودند حاضر نشد تا اینگونه فرزندش را در گرو آن تکه تکه کنند! حتی ممکن است برادرزاده اش را هم بخاطر همین خیانت به بدترین شکل کشته باشند! اینها چه موجوداتی بودند که همه چیز برایشان از جان یک انسان باارزش تر بود! یعنی اینقدر به سالار خان وفادار بو.!؟ و یا شاید جاه و مقام طوری چشمانش را کور کرده بود که چیز دیگری نمی دید!

یعنی اگر من هم روزی به دم و دستگاهشان خیانت کنم ، پدرم همین کار را با من می کند!؟  

نمی دانم! شاید! 

به این فکر کردم که رفتنم به چه کسی غیر از خودم آسیب می رساند!؟ مگر نه اینکه اینجا غیر از جاه و مال برایشان چیزی ارزش ندارد! مگر نه اینکه بعد از امیر هم ، زندگی عادی و طبیعیشان همچنان ادامه دارد؟ پس رفتن، راه درست نبود، شاید بهتر بود بمانم. باشم تا بفهمم خیانت به چه چیزی می تواند اینقدر برایشان گران تمام شود که حتی حاضرند برایش جان بگیرند! و یا شاید ماندنم می توانست انتقام بگیرد. انتقام از دو پدر که هر کدام به نوعی فرزندانشان را کشتند! 

ماندن با آنکه سخت تر بود ولی من با آن سنم تصمیم گرفتم دشوارترین کار را انجام دهم ، بمانم و برای کسانی خدمت کنم که روح و جانم را به یکباره از من گرفتند و در پانزده سالگی مت****ٓم کردند. 

باید چند روز، چند ماه و یا چند سال می گذشت تا به شرایط اطرافم عادت کنم!؟ کاش زودتر بتوانم این روح سرگردانم را آرام کنم تا تصمیمات درست تری بگیرم. مسلما اولین کارم باید این باشد که رشته ام را عوض کنم!  

با اینکه برایم سخت بود ولی چیزی که من می خواندم ربطی به هیچکدام از شرکتهای پدرم نداشت پس با خود گفتم برای سریعتر رسیدن به هدف، بعضی مواقع باید فداکاری کرد، و من کردم. راهم را تغییر دادم تا به هدفی که حتی روزی به آن فکر نمیکردم، برسم. "مدیریت و ریاست شرکتهای بزرگ سمندر" که نام خانوادگیمان را بر لوگوی معروف خود داشتند. 

---- 

آن سه سال خیلی سخت گذشت، چون همه به یکباره جلویم قد علم کردند، پدرم، عمه سلطان ، و حتی ایرج خان با تصمیمی که گرفته بودم به شدت مخالف بودند. شاید به دلیل اینکه نمی خواستند من خودم را درگیر کارهای سخت و طاقت فرسای تجارت کنم! ولی وقتی با مقاومت و اشتیاقم برای رسیدن به هدفی که هنوز نمی دانستم به کجا می رسد مواجه شدند ، کم کم نرم شدند. دلایل ناگفته ی عمه و ایرج خان جهتِ مخالفتشان برایم کاملا روشن و واضح بود. مسلما دلشان نمی خواست دختر سالار خان وارث تاج و تخت امپراطوریِ سمندر باشد. ولی در این میان، مخالفت کردن پدرم برایم قابل هضم نبود چرا که تنها فرزند و جانشینش من بودم و نمی توانست مورد اعتمادتر از دخترش بیابد. ولی به هر حال با سرسختی موفق شدم از خودش بورسیه بگیرم و نظرش را جلب کنم طوری که قول دریافت پستهای مدیریتی را هم پس از پایان تحصیلاتم به من داد!

ویرایش شده توسط faatima.r
  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باز هم سالگرد همانروز لعنتي و دوباره دلتنگي براي كسي كه نمي دانم اصلا برايم چه معنا و مفهومي داشت! ايرج خان مثل اين سه سال برايش مراسم يادبود بر پا كرده و من اينبار فارغ از احساسهاي بد پيشين بر سر قبري كه هيچ عكس و نشاني به غير از اسمي آشنا بر آن نيست، با روسري سياهي بر سر نشسته و برايش فاتحه مي خوانم! بعد از سه سال هنوز باورش سخت است كه چگونه توانستم به اينجا برسم!؟ و چگونه موفق شدم بي هيچ پرسش و پاسخي ، ذهن درگيرم را آرام كنم!؟ چگونه اينقدر آرام اينجا نشسته ام و در چشمان ايرج خان زل زده و بدون احساس نفرت از او ، كه سعي مي كند خود را غمگين نشان دهد، و زير لب براي شادي روح پسرش دعا مي خواند، دستم را روي سنگ سفيد اين قبر بكشم!؟ 

درست است سخت گذشت و برايم مثل جان كندن بود ولي بدون آنكه به كسي از آن راز كثيف چيزي بگويم توانستم تا اينجا و اين روز و ساعت دوام بياورم! 

ساعت از پنج گذشته بود كه به عمارت برگشتيم. من هم بايد مثل بقيه خونسرد باشم و خود را براي تلاش مضاعف آماده كنم. ميان ترم است و امتحانات سخت و سنگين پايان ترم نيز دو ماه ديگر آغاز مي شود و بايد مثل هر سال بهترين باشم تا باز هم ثابت كنم كه براي تغيير روند تحصيليم اشتباه نكرده ام. 

اين روزها انگار هوا هم سر ناسازگاري با من دارد و هر روز باراني ست! باران را دوست دارم ولي هواي دلگيرش را نه! كسالت بر روحم خيمه زده و نمي گذارد درست نفس بكشم! 

باراني م را مي پوشم و چتري برمي دارم ، كتاب در دست به سمت حياط يا همان محوطه ي چمن كاري شده ي پشت عمارت مي روم.

آنقدر در سرما و گرما به آنجا رفته ام كه پدرم براي راحتی ام دستور داد يك سقف شيب دار با دو پايه ي محكم و فلزي نصب كنند تا دختر دردانه اش از دست آفتاب و باران و برف در امان باشد. هر چه خواستند اتاق يا كلبه اي كوچك براي خلوتم بسازند قبول نكردم. گفتم از ديوار متنفرم. قلبم مي گيرد و نفسم بند مي آيد! گفتم از ديوارها فرار مي كنم كه به آنجا پناه بیاورم. و او نيز راضي شد كه اين شيرواني قشنگ را برايم بسازد، آنهم در منطقه اي كه روزي ديدنش هم برايم ممنوع بود و به قول امير خطرناك! البته هنوز آنجا حصار داشت با دروازه اي كه قفلش سال به سال پيشرفته تر مي شد! الان دقيقا نميدانم با چه چيزي باز ميشود ولي هر چه كه هست آن كارت پرسنلي ديگر به كارم نمي آيد! هر چند سميرا هم بعد از مرگ امير ديگر پيگير آن منطقه ي ممنوعه نشد و حتي نپرسيد با آن كارت توانستم كاري انجام دهم يا نه! 

شايد پدرش او را از اينكار منصرف كرده و يا شايد او هم از كارهاي اين جا خبر دارد و چيزي نمي گويد! 

مستقيم رفتم و روي نيمكت هميشگيَم نشستم. خوشبختانه باد نمي وزد و باران را به اين سو نمي كشاند.. فقط آسمان سياه است و هوا پر از باران . دستم روي كتابهايم ميلغزد ولي انگار قصد باز كردنشان را ندارد. خيلي وقت ست اختيار اعضاي بدنم از مغزم گرفته شده و به قلبم اهدا گرديده! و اين دل هم ما را دارد "ميكِشد هر جا كه خاطرخواه اوست"!

صدايش را مي شنوم كه به آرامي مي گويد: باز هم اومدي!؟ مگه نگفتم وقتي هوا خرابه نيا!؟ 

سرم را بلند ميكنم و به رويش لبخند مي زنم! نمي دانم امير واقعي هم مثل اين امير رويايي مي توانست با چنین نگاه مهربان و لحن عامرانه ای با من حرف بزند يا نه! اين امير را بيشتر دوست دارم، چون فقط "چشم" نمي گويد، بلكه مثل كودكي هايم حتي خشمگين و عتاب آلود به چشمانم زل مي زند و مرا بخاطر اشتباهاتم توبيخ مي كند! 

دستم را پيش مي برم و او دست عقب مي كشد. با دلخوري به چشمان سياهش نگاه مي كنم و مي گويم: 

-دلم برات تنگ شده بود! كجا بودي!؟ 

-كار داشتم! يه مدت نيومدم تا تو هم نياي! مگه نمي بيني اين روزا هوا چقدر بده! 

اخم مي كنم و مي گويم: 

-تو هم بدي! 

بلاخره لبهايش به لبخندي گشوده مي شود و ناز چشمانم را با نگاهش مي خرد. چقدر خوشحالم كه هست. هميشه . در خواب، بيداري، تنهايي، در جمع. همه جا! 

از جايش بلند مي شود و قصد رفتن مي كند! با ترس دستم را دراز مي كنم و مي گويم: كجا!؟ 

باز هم دستم را نمي گيرد، مثل هميشه! خود را كنار مي كشد، عقب مي رود و با همان لبخند آرام مي گويد: بشين درستو بخون! منم برم به كارم برسم. 

-بعد از چند روز اومدي الانم به اين زودي ميخواي بري!؟ يه كم ديگه بشين! 

سرش را به نشانه ي نه تكان مي دهد و مي رود.! باز هم مثل هميشه! 

چقدر حس خوبي دارم . سبك و آرام. چشمانم را مي بندم و نفس عميق مي كشم. بويش هنوز آنجاست و با عطر باران شامه ام را پر مي كند! 

شايد بقيه او را از دست داده باشند ولي من هنوز دارمش. سه سال ست كه همه جا در كنارم ميبينمش! نمي دانم ديوانه شده ام يا نه ولي اين حس را دوست دارم! از همان زماني كه در قبرستان در خاك نهاده شد و آن عذاب اليم بر دلم افتاد ، چشم دلم به رويش باز شد! هر روز به همينجا مي آمدم و در ذهنم ترسيمش مي كردم! با همان قيافه و صورت هميشگي اش. و كم كم اين تصورات ذهني تبديل شد به تجسُم.! يادم نميايد در واقعيت اينگونه ديده باشمش ولي امير روياهايم بي پرواتر و جسورتر است.! 

سرم را به درس خواندن گرم مي كنم و از همه جا فارغ مي شوم. طوري از زمان و مكان غافلم كه نمي دانم كي شب شده ! آنقدر چراغ دور و اطراف هست كه انسان شب و روز را تشخيص نمي دهد! با صداي پايي كه نزديك مي شود رو برمي گردانم و مليكه را مي بينم كه به سويم مي آيد. 

نزديكتر مي شود و مرا براي شام فرامي خواند. آنقدر گرسنه ام كه سريع دفتر و كتابم را جمع مي كنم و بي توجه به او كه سعي دارد چتر را بالاي سرم بگيرد تا خيس نشوم ، تند تند به سمت عمارت مي روم. 

قانون پدرم اين ست كه حتي در بدترين شرايط بايد دور ميز غذا بخوريم و هيچكس از اعضاي خانواده ي سه نفريمان حق زيرپا گذاشتنِ اين قانون را ندارد. 

مثل هميشه ميز شام به بهترين نحو چيده شده و پدر و عمه سلطان هم منتظر حضور من نشسته اند. بي حرف به اتاقم مي روم و دست و رويم را مي شويم ، لباس خيسم را عوض مي كنم و سريع برمي گردم. در عرض ده دقيقه! 

سوپم را كه تمام مي كنم صداي پدر را مي شنوم : 

-تو باز رفتي زير بارون نشستي.!؟ مگه اتاقت پنجره نداره!؟ مگه ايوان نداره!؟ هزار بار ازت خواستم كه دست از اين كارت برداري! هر چي بزرگتر مي شي لجبازتر و بدقلق تر مي شي.! تا كي من بايد نگران تو و سلامتيت باشم!؟ 

با آرامش نگاهش مي كنم و حرفي نمي زنم. مي دانم كه الان فقط بايد حرفهايي كه در دلم تلنبار شده اند را درونم حفظ كنم و چيزي به زبان نياورم. 

عمه سلطان با نگاه مشكوكي مرا مي نگرد و چنگال را در غذايش مي چرخاند.! لبخندم را به رويش كش مي دهم و زيرلب با معذرت خواهي كوتاهي از سر ميز برمي خيزم. بيش از اين نمي توانم نقش خونسردانه ي خود را حفظ كنم، هنوز برايم سخت است، و به شرايط عادت نكرده ام! 

در ميانه ي پله ها هستم ولي صدايشان شنيده مي شود: 

-سالار خان به نظرت بهتر نيست براي دانشگاه بفرستيش امريكا يا اروپا!؟ 

-نه! دلم نمي خواد دخترم ازم دور باشه. اينجا زير سايه ي خودمه و بيشتر مراقبشم. 

-ولي...اينجا موندنش هم به صلاح نيست! 

با اين حرف همانجا مي ايستم و بهتر گوش مي كنم. 

-به صلاح چه كسي نيست.!؟ من، شما، ايرج خان يا شركت!؟ 

-به صلاح هيچكس نيست. موندنش حتي براي خودشم خوب نيست. مگه نميبيني روز به روز بيشتر خودشو غرق درس ميكنه تا زودتر تمومش كنه و كارهاي شركت ها رو دستش بگيره.!؟ 

-من بهش گفتم درسش رو بخونه تا مدير يكي از قسمتها بكنمش. مطمئن باش اونقدر احمق نيستم كه شركتهاي مهم رو بسپارم بهش. 

با شنيدن آن حرفها همانجا وا مي روم! مگر خودش قول نداده بود!؟ پس فقط مي خواسته مرا از سر خود وا كند! آه خدايا ، چقدر دلم از همين نزديكترين كسانم گرفته! 

دست مي اندازم و با كمك نرده هاي چوبي پله ها را طي  مي كنم. دلم مي خواهد در اتاقم كمي فكر كنم و در مقابل تصميات احتمالي بعديشان چاره اي بينديشم!

***** 

شب را به سختي صبح ميكنم چون همه ي ذهنم را آينده و هدفي كه براي رسيدن به آن بايد مسير دشواري را طي كنم، پر كرده! "نكند واقعا مرا بفرستند آن طرف دنيا!" من دوست ندارم حالا كه اين همه به خواسته ام نزديك شده ام ، مثل موشك پرتابم كنند به آنسوي دورها! 

با آنهمه استرس و بي خوابي امتحانم را خيلي عالي دادم. مطمئنم امسال هم جزء رتبه هاي برتر مي شوم و مجوز براي ورود به دانشگاه هاي بزرگ را كسب مي كنم! چقدر فكرهاي بزرگي در سر دارم و چقدر خوشحالم! 

امروز هر چه منتظرش شدم، نيامد! مي خواستم در شاديَم سهيم شود، ولي حيف! حيف كه هيچكس مثل من معني انتظار را نمي فهمد! 

مي نشينم و به خاطرات آن زمانها فكر مي كنم! 

يادم مي آيد دوازده سال داشتم، منتظر دوستم نشسته بودم و ناخنم را مي جويدم.! هميشه از انتظار كشيدن نفرت داشتم، شايد به همين دليل هم دچار استرس مي شدم!ميگويند بيشتر تشويشهاي روحي انسانها به زمان كودكيشان برمي گردد و مسلما براي من هم اينچين بود. فكر مي كنم همه مثل مادرم هستند كه قول داد برمي گردد و مرا با خود مي برد ولي هيچوقت نيامد!! شايد از مادر فقط همين را به خاطر دارم! اينكه در عالم كودكي ديدم كه چمدانش را بست و رفت ، چقدر پشت سرش گريه كردم و او با مهرباني مرا در آغوشش فشرد و در گوشم گفت؛ كه روزي برمي گردد! هيچوقت ندانست قول يك مادر به دختر بچه اش چه بذر اميدي در دل كوچكش ميكارد که با شكسته شدنِ آن قول چه آتشي در خرمن آن كاشته ها مي افتد! 

هميشه وقتي انتظارم بيشتر از يك ساعت طول مي كشيد همينطور استرس مي گرفتم و ناخنم را مي جويدم! آن روز هم نزديك سه ساعت بود كه طبق قراري كه با دوستم گذاشته بوديم مي بايست مي آمد تا با هم به خانه ي يكي از همكلاسيهايمان كه تولدش بود برويم. 

با افتادن سايه اي در كنارم، دست از سر ناخنهاي بيچاره ام برداشتم و رويم را برگرداندم. امير با صورت جدي كه ابروهاي پرپشت و مشكي اش جذبه ي چهره اش را به رخ مي كشيد نگاهم مي كرد. يك لحظه از اين قيافه ي عجيبش ترسيدم! آب دهانم را قورت داده و به آرامي گفتم: 

-چيه!؟ چرا اينجوري نيگا ميكني!؟ مگه چيكار كردم.؟ 

-مگه بابات نگفته ناخنت رو نجو! 

منم چشمامو با غيض تاب دادم و گفتم: 

-تو هم مگه نمي دوني ، آقاي دكتر گفته كه از استرس زياد اينطوري ميشم! 

از حاضر جوابی ام لبخندي در چشمانش نشست و گفت: 

-براي چي مضطربي الان!؟ چه اتفاق مهمي قراره بيفته!؟ 

شانه اي بالا انداختم و جوابي ندادم. 

او هم بيخيال نشد و با سماجت همانجا ايستاد. بعد از دقايقي وقتي ديدم نه مي توانم ناخنم را بجوم و نه از استرسم كاسته شده ، به طرفش برگشتم و با اخمهايي در هم گفتم: 

-مگه تو كار نداري!؟ خب برو به كارت برس ديگه!؟ 

-تا وقتي كسي كه منتظرشي نياد، نميرم 

از دستش حرصم گرفت، رفتم روبروش ايستادم و سرم را تا جايي كه مي توانستم بلند كردم تا زل بزنم به نگاهش! او هم همكاري كرد و سرش را پايينتر آورد و چشمانش را به من دوخت. با همان اخمهاي بچه گانه ام گفتم: 

- تو هنوز ياد نگرفتي يـه خانوم محترم رو نبايد اذيت كني!؟

لبش را كه از شدت خنده ي سركوب شده اي در حال كج شدن بود، به دندان گرفت و گفت: 

-اگه اون خانوم محترم خيلي لجباز باشه چي.!؟ اگه حرف بزرگترشو گوش نكنه و بخواد اونها رو بپيچونه، چيكار بايد كرد.!؟ 

سرم را به سمت صداي ماشيني كه نزديك ميشد چرخاندم و گفتم: 

-هيچكاري نبايد كرد.. فقط بايد وايسي و نگاش كني تا بره به پارتي دوستش برسه.

لبخند و چشمكي زدم و كيف قرمز دخترانه ام را برداشتم و چند قدمي كه رفتم ، بدون اينكه به طرفش برگردم ادامه دادم: 

-جاي تو رو هم خالي ميكنم 

و هيچ جوابي نشنيدم، انگار باز هم مثل هميشه وظيفه اش را انجام داده و رفته بود. بي هيچ انتظار و توقع تشكر و حتي احترامي.

*****

امروز بعد از مدتها قرارست به ديدن سميرا بروم. ديروز تماس گرفت و گفت مادرش مرا براي عصرانه دعوت كرده منزلشان! دقيقا نميدانم به چه منظوري ولي به هر حال با كمال ميل پذيرفتم. 

مادرشان را برعكس ايرج خان، دوست دارم.. دلم با ديدنش حال خوبي پيدا مي كند، شايد چون نگاه به چهره اش مرا به ياد او مي اندازد. هر دو فرزند، حالت و درشتي چشمهايشان و حتي شکل ابروهاي مخصوصشان را از مادر به ارث برده اند. با آنكه در بقيه ي اعضا هيچ شباهتي به يكديگر ندارند. سميرا تركيب چهره اش به ايرج خان رفته است و چشمهایش قهوه ای رنگ است ولي امير! نمي دانم ، شايد به كسي از خانواده شان كه من نمي شناسم يا نديده ام! 

ساعت از چهار گذشته كه حاضر و آماده در ماشين نشسته و به منزل ويلاييشان مي روم كه با فاصله ي يك خيابان دريا را مقابلش دارد و از نظر من بهترين جاي استانبول است. 

فريبا خانوم با رويي گشاده به استقبالم مي آيد و مرا با مهرباني به خود مي فشارد! بوي خوبش را عميق نفس مي كشم و با لبخند صميمانه اي دستش را مي گيرم. مرا به داخل ويلا راهنمايي مي كند و روي مبل ياسي رنگي كه در كنار ديوار شيشه اي ست و به دريا زاويه ي ديد فوق العاده اي دارد، مي نشاند. 

به خدمتكار خانه ، سفارشات لازم را مي دهد و خودش يكي از پنجره هاي كنار مرا باز مي كند و مقابلم روي مبل ، مي نشيند و پا بر پا مي اندازد. ارديبهشت ماه ست و هوا هنوز خنكي مطبوعي دارد و با اين آرامشِ دريا مي شود نهايت لذت را برد. 

-خب، مهتا جون چه خبر از درسها!؟ امسال تموم ميشه ديگه. نه.!؟ 

متعجب از اينكه همچون هميشه با من به تركي حرف نمي زند ، به چشمانش مي نگرم و مي گويم: 

-نديده بودم تا حالا با كسي به زبون فارسي حرف بزنين! 

با صداي سميرا كه سلام مي كند به جانبش برمي گردم و به احترامش از جايم بلند مي شوم. بعد از روبوسي و احوالپرسي ، مبل كناري مرا اشغال مي كند و همراه با خود مرا هم به پايين مي كشد. 

فريبا خانوم با لبخندي كه بخاطر سؤال من هنوز بر لبانش نقش بسته، مي گويد: 

-من از تركهاي ايرانم عزيزم. بيست سال اول عمرمو ايران زندگي كردم. نمي دونستی!؟ 

چشمانم را گرد كرده و با ابروي بالا پريده گفتم: 

-جداً!؟ من نمي دونستم! حتي فكر مي كردم شما اصلا فارسي بلد نيستين! 

-پس چطوري امير و سميرا فارسي بلدن!؟ ايرج خان كه اصلا خونه نيست كه بخواد با كسي حرف بزنه! 

قلبم با حرفش فشرده شد! هنوز هم درباره ي امير از زمان حال استفاده مي كند و درست مثل سميرا كه زنده است ، از او نام مي برد! لبخند تلخي بر لبم نشست و سرم را به علامت تأييد تكان دادم. در واقع اصلا به اين موضوع توجه نكرده بودم كه بچه هايي كه آنقدر سليس و روان فارسي حرف مي زدند مسلما بايد زبان مادريشان باشد.! 

-خب پس چرا تا الان هيچوقت و هيچ جا به زبون خودتون حرف نمي زدين.!؟ چرا وانمود مي كردين تركي زبان اصليتونه!؟ 

-به خاطر توصيه ي ايرج خان معمولا در مهموني ها و جاهايي كه غريبه ها حضور دارن فقط تركي حرف مي زنم. افراد خيلي كمي از موضوعِ ايراني بودنِ من خبر دارن. 

ته دلم خوشحال شدم و با خود گفتم پس من هم جزء همان معدود كساني هستم كه رازشان را فهميدم. ولي سوالِ ذهنم را بر زبان آوردم: 

-چرا ايرج خان ترجيح دادن كه شما رو تركيه اي به همه معرفي كنن؟! 

اينبار سميرا به جاي مادرش پاسخم را داد: 

-بخاطر ارتقاء مالي و شغلي كه به يكباره به دست آورد ، مجبور شد به همه دليلش رو تُرك بودنِ همسرش معرفي كنه. 

-يعني كسي كه همسرش از اهالي اينجا باشه خیلی زود مي تونه به پول و مقام برسه!؟ 

-نه دقيقا! ولي به هر حال كارها و مشكلاتش با سادگي بيشتري حل ميشن، و خواه ناخواه زودتر به هدفي كه در نظر داره ميرسه. 

دلم مي خواست سر از چيزهاي بيشتري در بياورم ولي فعلا براي اولين ملاقات همينقدر كافي بود! 

در حال نوشيدن قهوه ام، اطراف را نگاه اجمالي انداختم . تا به حال اين قسمت خانه شان را نديده بودم چون به گمانم قسمت سالنِ مهماني ها از اينجا جدا بود و ما هر بار مي آمديم در همان سالن و بخش مهمان ، پذيرايي مي شديم. با خود گفتم احتمالا اينجا براي اشخاص ويژه و خودماني تر است.! 

همه جا را يك دور زده بودم كه ناگهان با ديدن چيزي چشمانم از حركت ايستاد، اين كجا بود كه من تا بحال نديده بودمش! پوستر بزرگي از امير بر انتهايي ترين ديوار نصب بود كه در زمان ورودم متوجهش نشده بودم، احتمالا چون در سايه ي ستون منحني شكل پهني كه شومينه ي كوچكي را در خود داشت قرار گرفته بود. دلم ميخواست بلند شوم و عكس را از نزديك تر ببينم ولي هم خجالت كشيدم و هم غرورم اجازه نداد پس چشم بر خواسته ي دلم بستم و فقط به همان نگاه دورادور بسنده كردم. 

نزديك غروب بود، بعد از خوردن قهوه و شيريني سميرا تعارف كرد براي شام بمانم ولي از جايم برخاستم و با تشكر و لحن دوستانه اي گفتم: 

-بمونه براي يه وقت ديگه، من برم كه كلي درس دارم. امتحاناتم داره شروع ميشه و بايد براي امسال تلاش بيشتري بكنم. 

دستم را به سمت فريبا خانوم دراز كردم و با گشاده رويي دعوتشان كردم كه حتما بيشتر به منزلمان سر بزنند و منتظر مراسم و مهماني هاي خاص نمانند. او هم با خوشحالي قبول كرد و به سميرا گفت فرصت مناسبي كه هم او تعطيل باشد و هم من بيابد تا به ديدنم بيايند.

خداحافظي كرده و از در خارج شدم و به طرف راننده كه آمده و منتظرم بود رفتم. 

**** 

درسها را يكي پس از ديگري مي خواندم و امتحان مي دادم و با تلاش فراوان سعي مي كردم دلم را كه روزها بود از تب دلتنگيش مي سوخت ، ناديده بگيرم. به جايي رسيده بودم كه بايد به حضور رويايش هم دلخوش نشوم. نمي دانم اگر همين امير خيالي هم نمي آمد چكار بايد مي كردم و چطور دوام مي آوردم. مطمئنا ديگر هيچ حس زيبايي در دنيا وجود نداشت كه بتواند مرا به زندگي و آينده ي مجهولم پيوند بزند. 

در همين شرايط بدِ حسرت و آشفتگي و در روز آخرين امتحانم ، خبر آمدنِ رادين، توانست يك انرژي مضاعف به جسم و روحم تزريق كند. حضور او هميشه در من جانِ تازه اي مي دميد. نمي دانم اسمش را چه مي توانستم بگذارم ولي هر چه كه بود انگار برايم دواي به موقع بود!

او مرا به زندگيِ زميني بند مي زد و از آن اوهام و روياهاي دور جدا مي كرد. و اين برايم لازم بود مخصوصا در چنین موقعيتی.! 

هميشه وقتي مي آمد آنقدر برايم تفريح و سرگرمي دست و پا مي كرد كه فراموش مي كردم به چيزهاي ديگر فكر كنم. الان هم مطمئنا با طوماري از خوش گذراني ها آمده و منتظر ورود من بود. بعد از امتحانم كه مثل هميشه عالي دادم، از مدرسه با خوشحالي به خانه برگشتم. هنوز نيامده در محوطه مشغول نرمش كردن بود.! من نمي دانم چرا هيچكس در اين خانواده بر اساس زمان كارهايش را انجام نمي دهد! 

با لبخند به طرفش رفتم و از پشت با "پخخخ" ترساندمش. با آنكه از جا پريد ولي خنده ي سرخوشي كرد و محكم مرا در آغوش كشيد. اين بشر بزرگ نميشد و همچنان رفتارهايش در سالهاي ١٥،١٤ سالگي متوقف شده بود. 

خود را از زير بازوان محكمش بيرون كشيدم و به عقب هلش دادم.

***************

هر دو با شوخي و خنده وارد عمارت شديم. پدرم روي مبلي در هال نشسته بود و روزنامه مطالعه مي كرد! با سر و صداي ما ، عمه هم از اتاقش بيرون آمد و ابتدا چشم غره اي به رادين رفت و سپس با اخم و نخوت هميشگيش به سمت پدرم قدم برداشت و گفت: 

-سالار خان شنيدم اين روزها ايران تحريماتش خيلي سنگين شده، به نظر گزينه ي مناسبي براي معامله هاي صنايع توليدي ما مياد. اينطور نيست!؟ 

پدرم بدون اينكه سرش را از روزنامه ي پيش رويش بردارد به علامت تأييد سري تكان داد و با يك "اوهوم" جوابش را داد! 

-خب...به نظرت بهتر نيست خودت يه صحبتي با ايرج خان بكني كه يه تحقيقي در اين مورد انجام بده؟ من فكر مي كنم هر چه زودتر اقدام كنيم به نفع ماست. چون مسلما بعد از اين، همه ي رقبا براي دور زدن تحريم ها هر كاري كه بتونن مي كنن! قدم اول خيلي مهمه! 

من كه ايستاده و با دقت به حرفهاي او گوش مي كردم گفتم: 

-كدوم شركتمون مثلا!؟ 

هر دو با تعجب برگشتند و به من كه براي اولين بار داشتم در همچين مسائل كاري كنجكاوي مي كردم زل زدند! مثل اينكه با سوالم ، سكوت ناخوشايندي به وجود آورده بودم! بعد از دقايقي، رادين كه ديد نه آنها قصد جواب دادن دارند و نه من خيال كوتاه آمدن، با لودگي دستش را دور گردنم انداخت و گفت: 

-فكر كنم بهتره ما بريم دنبال بازيمون و توی كار بزرگترا دخالت نكنيم. 

ولي نگاهِ من بي اهميت به او ، همچنان بين آندو در پيِ جواب بود. پدرم كه ديد از رو نمي روم، به آرامي گفت: 

-احتمالا دارو 

عمه ، چيني بر پيشانيش انداخت و همانطور خيره در چشمهايم زير لب گفت: 

-تو فعلا به فكر دَرسِت باش. 

براي اينكه كنجكاويشان را بيشتر از اين تحريك نكنم سرم را زير انداختم و سعي كردم در قالب رادين فرو بروم، شوخ و بيخيال! 

دستش را كه هنوز دور گردنم بود برداشتم و با صداي نسبتا بلندي گفتم: 

-خب، بريم كه از امروز آزاد آزادم. درس يوك، اضطراب يوك.! (درس بي درس، اضطراب بي اضطراب) 

به اتاقم كه رسيديم پرسيدم: 

-تا كي اينجايي!؟ 

-يك ماه 

-فقط يك ماه!؟ چرا اينقدر كم!؟ هميشه بيشتر مي موندي! 

خود را روي مبل اتاقم ولو كرد و جواب داد: 

-همينم زياده تازه! ايندفعه به زور از دست بابام در رفتم. نميذاشت بيام. مي گفت؛ وقتي مي ري ديگه دلت نمي خواد برگردي، منم اينجا تنها مي مونم. 

كنارش روي مبل نشستم و گفتم: 

-مگه قرار نبود بابات زن بگيره! چي شد پس!؟ اگه راضي مي شدي ديگه اين مشكلاتو نداشتي. 

-من !؟ به من چه كه بخوام مخالفت كنم! خودش گفت نمي خوام.! بعد از كلي رفت و آمد و حرف و بحث ، تازه اومده ميگه؛ من زن بگير نيستم! منم اعصابم خورد شد گفتم؛ خو نگير، تا آخر عمر همينطور بخاطر يه زني كه باهات نساخته ، عزب اوقلي بمون! 

ابروهامو بالا انداختم و با تعجب گفتم: 

-يعني بخاطر عمه  هنوز دلش نميخواد زن بگيره!؟ 

-نه اينكه هنوز دلش براي مامانم بلرزه، به نظرم انگار كلا دلزده شده از هر چي زن ـه! 

-آهان.. از اون لحاظ! 

-بله، از همون لحاظ 

از لحن حرفش خنديدم و با شيطنت گفتم: 

-تو چرا زن نمي گيري!؟ نكنه تو هم كسي دلتو از زنها زده! 

به چشمانم نگاهي انداخت و با همان برقي كه در چشمان آبيش مي درخشيد گفت: 

-من كه يكي، دلمو برده! 

يك لحظه از حرف و نگاهش به خود لرزيدم! نكند منظورش من هستم!؟ نكند دلش را من برده ام!؟ اصلا نمي خواستم حتي به اين موضوع فكر كنم چه رسد به اينكه بخواهد دلم را بلرزاند يا خوشم بيايد و ذوق كنم. 

خودم را به نفهمي زدم و حرف را پيچاندم: 

-حالا با اين اوضاع چطوري راضيش كردي كه بياي.!؟ 

-هيچي ديگه، بهش گفتم براي يه مسئله ي كاري دارم ميرم. البته دروغ هم نگفتم. مامان چند وقت پيش تماس گرفت و منو احضار كرد كه براشون يه كاري انجام بدم. 

-چه كاري!؟ 

-فعلا كه فقط سربسته يه چيزايي در مورد شركت و شعبه و اينا گفت. فكر كنم قراره توي ايران هم شعبه بزنن. البته گمون كنم هنوز دايي از مسئله خبر نداره كه امروز جلوش چيزي از موضوع نگفت! 

با ذهني مشغول و مشكوك ، سر تكان دادم و برخاستم. دوست داشتم از ماجرا سر در بياورم ولي تا وقتي رادين هنوز چيز زيادي نمي دانست نمي توانستم بحثي پيش بكشم، پس بايد صبر مي كردم و منتظر فرصت مناسب مي ماندم. 

مثل اينكه خيلي چيزها بود كه من نمي دانستم و حتي شايد پدرم هم خبر نداشت و عمه به تنهايي مي خواست پشت پرده كارهايي بكند! 

فرصت مناسبم، دو روز بعد به دست خود رادين پيش آمد. در چمن جلوي عمارت روي تاب درختي نشسته بودم و براي خودم آواز مي خواندم كه با حركت ناگهاني و محكمي به هوا پرت شدم. خوب شد كه دستم را به طناب هاي تاب گير داده بودم وگرنه با مخ بر زمين فرود مي آمدم و خرج يك عمل زيبايي بيني ميفتاد گردن سالار خان! 

جيغي از ترس كشيدم و جايم را محكم تر چسبيدم. رادين كه به حركات من غش غش مي خنديد و كيف مي كرد، دوباره دستش را بر كمرم نهاد و با شدت بيشتري هل داد! اينبار فرياد زدم: 

-بس كن رادين! ديوونه رواني الان تاب ول ميشه! 

انگار واقعا فهميد كه ترسيده ام چون بيخيال هل بعدي شد و آمد و با همان خنده هاي سرخوشش كنار تاب ايستاد تا من هم آرام آرام از حركت بايستم. 

با كم شدن سرعت تاب، با يك جهش پريدم و با عصبانيت به طرفش هجوم بردم، او كه انتظار حمله ي مرا نداشت بي هوا به عقب پرت شد و بر چمن ها افتاد. البته من چون پريده بودم پايم بر خاك مرطوب چمن فرو رفته بود و توانستم تعادلم را حفظ كنم و به تلافيِ كاري كه كرده بود با خنده اي از ته دل ، عقده ام را خالي كردم. 

با آنكه معلوم بود كمرش درد گرفته ولي از خنده ي من لبخندي بر لبش نشست و دستش را به طرفم دراز كرد تا كمكش كنم برخيزد. با شيطنت ابرويم را چند بار بالا انداختم و گفتم: 

-برخيز و بگير دستِ خود را اي مرد 

برخيز و نگو نميتوانم.! 

خنده ي سرخوشي كرد و از جا برخاست و با قدمهاي بلند خود را به من رساند. دستش را زير بازويم انداخت و به آرامي کنار گوشم گفت: 

-اينطوري نكن كه فردا وقتي اومدي دم دفترم وقت ملاقات خواستي به منشيم ميگم راهت نده ها! 

سرم را به طرفش برگرداندم و با مسخرگي گفتم: 

-نه بابا! تا اون موقعي كه تو بخواي مدير جايي بشي من عصا زنون بايد بيام و منشي ت هم حُرمت سن و سالمو نگه ميداره و بي اجازه ي شما اذن ورود ميده بهم! 

دوباره صداي خنده اش بلند شد. خوش بحالش، چقدر راحت و بي خيال مي خنديد! 

-واقعا كه تو خيلي به من لطف داري! پس خوشحال نباش چون كه قراره به زودي شعبه اي از شركت بزرگ سمندر شروع به كار كنه و مديريت محترمش هم كسي نيست جز اينجانب. 

با تعجب و چشمهايي گشاد شده نگاهش كردم و گفتم: 

-واقعا؟! كجا!؟ 

-در ايران يعني تهران 

-كي اين تصميمو گرفته و كِي قراره اجرايي بشه!؟ حالا چرا تو رو انتخاب كردن.! يعني بزرگتر و با تجربه تر از تو كسي تو دست و بالشون نبود! 

-وقتي ميگم تو زيادي به من لطف داري بخاطر همينه! من بيست و سه سالمه. دانشگاهم كه يه ترم ديگه داره تموم ميشه. البته اينو قبول دارم كه رشته ي مهندسي كامپيوتر هيچ ربطي به مديريت يه شركت تجاري و دارويي نداره ولي خب به هر حال فكر كنم از پسش بربيام. و اينم بگم كه الان فعلا در حد تحقيقات اوليه س و حدود يك سالي طول ميكشه تا همه ي كارها كاملا اوكي بشه و من بشم مدير اون شركت! در ضمن خودم قبول دارم كه با همه ي اين حرفها ، دايي و مامانم همه ي كاره هستن و من فقط اونجا مترسكي بيش نيستم! ولي به هر حال همين سِمت دهن پركن مديريت شركت بزرگي مثل سمندر، كلي كلاس و پرستيژ داره كه منم كاملا از اين موقعيت استفاده مي كنم و باهاش عشق و صفا خواهم كرد.  بله خانوم اينطورياس! 

-يعني واقعا بابام راضي شده يه شعبه تو تهران بزنه اون هم به نام تو! من كه باورم نميشه! حتي اگه همه كاره هم خودشون باشن باز هم قبول اينكه تو رو بكنن نماينده ي شركت به اين بزرگي خيلي سخته! پدرم خيلي دیر به آدما اعتماد ميكنه! 

و زير لب با خودم گفتم: 

-اونم با كاري كه امير و بقیه كردن! 

-من كه نمي فهمم تو چي ميگي! اصلا براي چي اينقدر بدبيني!؟ مگه چه كار شاقي ميخوام انجام بدم كه بهم اعتماد نكنن!؟ اولا براي اينكه خودشون اينجا اقامت دارن و نميتونن هي بيان و برن ، يه وكالت تام الاختيار به من ميدن كه تمام امضاها و قراردادها رو بنده امضا كنم. بعدشم همه ي كارها با نظارت دقيق و منظم خودشون انجام ميشه و همونطور كه گفتم من فقط يه مترسكم براي اينكه بقيه بفهمن اونجا صاحب داره و جرأت تاراجشو پيدا نكنن! همين! 

-هه.. چه دلت خوشه تو! واقعا فكر كردي "همين"!؟ من كه فكر ميكنم اين ره كه تو ميروي به تركستان ست جانم، زياد به دلت صابون نزن. 

-برو بينم بابا تو هم! اصلا حيف از من كه اومدم شاديمو با توي پارانوئيدي تقسيم ميكنم! ديوانه! 

اين را گفت و از جلوي چشمان متعجبم دور شد! يعني واقعا ناراحت شد! يعني جدي جدي قهر كرد! اي بابا! همينو كم داشتم فقط، حالا كي ميره معذرت خواهي و ناز كشي! من كه عمرا همچين كاري نمي كنم. خب حرف حق تلخه ديگه، قهر كردن و ناراحت شدن نداره كه!

 

*****

يكي دو ساعتي كه گذشت ، خودش طاقت نياورد و آمد براي آشتي. نمي دانم شايد هم از اولش من گمان كرده بودم قهر كرده وگرنه اينقدر هم راحت براي چيزي كه ناراحتش كرده باشد، پيش قدم نمي شود. به هر حال خوشحال شدم كه حرفهايم را دال بر حسادت و چيزهاي ديگري نگذاشته. 

ديگر در مورد شركت و اين مسائل حرفي به ميان نياوردم. اول تصميم گرفته بودم از راه هاي ديگر براي به دست آوردن اطلاعات لازم استفاده كنم. مسلما آنها به همين راحتي از يك جوان بي تجربه براي شركتي كه سالها براي به اينجا رساندنش تلاش كرده بودند حكم مديريتي صادر نمي كردند! البته مي شد مثبت انديشي كرد و از جنبه هاي ديگري به مسئله نگاه انداخت! شايد عمه سلطان نقشه اي در سر دارد!  شايد به فكر زندگي و آينده ي پسرش افتاده و مي خواهد بدون كمك مالي مستقيم از اين طريق برايش سرمايه گذاري كند.! شايد.! 

هر چند همانروز رفتم كه از طريق سميرا قضيه را پيگيري كنم، مسلما مي توانست سركي به كارهاي شركت و حتي پدرش بكشد و چيزي برايم گير بياورد، ولي او هم دست رد به سينه ام زد و خواست كه اينقدر در كارهاي پدرم دخالت نكنم و بدبينانه هر مسئله اي را به چالش نكشم! 

به نظر مي آمد بايد منتظر بمانم تا اين گره ها خود به خود باز شوند چون هيچكس در جواب سوالاتم حرف درستي نمي زد. عمه و پدر هم كه انگار واقعا قصد نداشتند مرا در كارهاي مهم دخالت بدهند! 

ولي همانطور كه از قديم گفته اند؛ گر صبر كني آن شود و اين بشود! 

من هم جواب صبرم را دقيقا دو هفته بعد گرفتم! همانروز كه رادین مي خواست برگردد! سفر يك ماهه اش را كاهش داده و بليطش را جلو انداخته بود! من كه با تعجب ايستاده و در سكوت به جمع كردن ساكش نگاه مي كردم، طاقت نياوردم و از اتاق زدم بيرون! نمي دانم چرا دلم از رفتن ناگهانيش گرفته بود! انگار اين دفعه يك جورهايي فرق داشت، شايد چون گفته بود ديگر بخاطر كارهاي شركت مجبور است خيلي كمتر از قبل بيايد. يك لحظه خواستم بگويم من هم مي آيم ولي با به ياد آوردن هدفي كه در پيش داشتم، از گفتنش منصرف شدم. 

رفتم و در محوطه چمن روي تاب درختي محبوبم نشستم. مي خواستم فكر كنم و همه چيز را كنار هم بچينم شايد به نتيجه ي معقولي برسم! نمي دانم چقدر گذشته بود كه با تاب به عقب كشيده شدم و كسي در گوشم گفت: دلم برات تنگ ميشه ، دختردايي. 

همزمان با اينكه در خود جمع شدم، تاب هم به سمت جلو رها شد و دلم انگار هري ريخت پايين! نفهميدم از حرف او بود يا از حركت ناگهاني تاب، ولي طپش قلبم بدجور اوج گرفت! برگشتم و لحظه اي نگاهش كردم. با لبخند عجيبي مرا مي نگريست. حال خاصي داشتم، انگار برايم ملموس نبود! با اين حسِ تازه بيگانه بودم! از تابِ در حال حركت پايين پريدم و به طرف عمارت راه افتادم! صداي پايش را پشت سرم مي شنيدم ولي نايستادم. تا نزديك در، بازويم را به آرامي كشيد و مرا به طرف خود برگرداند. 

احساسش را درك نمي كردم، او حق نداشت فراتر از رادين بودنش به من علاقه پيدا كند و بدتر از آن، اينگونه بي محابا ابرازش نمايد! سرم را به زير انداختم و با اخم كمرنگي به زمين خيره شدم. نفسش را لحظه اي حبس كرد و بازدمش را محكم بيرون داد تا بتواند تندي تنفسش را آرام كند و پس از كمي مكث، گفت: 

-چرا فرار ميكني!؟ از حرفم ناراحت شدي.!؟ 

سرم را به نشانه ي آره ، تكان دادم. 

اينبار با لبخندي كه در صدايش پيدا بود گفت: 

-چرا!؟ دوست نداري كسي دلش برات تنگ بشه!؟ 

دوباره سرم به جاي زبانم حركت كرد و اينبار به علامت نه. 

دست زير چانه ام برد و سرم را بلند كرد. چشمانم را به نگاهش دوختم و در سكوت ماندم. نميدانم از نگاهم چه تعبيري كرد كه گفت: 

-من كه حرف بدي نزدم، چرا دلخوري!؟ 

شانه اي بالا انداختم كه اينبار با اخم كمرنگي گفت: 

-حالا چرا حرف نميزني!؟ بدم میاد عين كر و لالها با ايما و اشاره جواب ميدي! 

-خوب بدت بياد. منم از اين رفتارهاي جديدت خوشم نمياد. 

-مثلا چه رفتاري! من يادم نمياد كار ناشايستي كرده باشم! 

-به شعور من توهين نكن رادين! اينقدر مي فهمم كه معني حرفها و اشاره هاي در لفافه رو تشخيص بدم. 

-خب، حالا كه چي!؟ دوست نداري من دوستت داشته باشم!؟ 

يك لحظه از اين بي پرده حرف زدنش بدم آمد، مكث طولاني كردم و با غيض گفتم: 

-رك و راست بگم، نه. دوست ندارم. من تو رو فقط رادين ميدونم و بس. بهتره الان که هنوز چيزي شروع نشده همينجا تمومش كني. 

-چي شروع نشده!؟ واقعا فكر كردي مسئله به همين سادگياست!؟ اينقدر منو بي اهميت مي بيني كه حتي نميخواي احساسمو جدي بگيري!؟ 

با تعجب چشمامو ريز كردم و به چشماي ناراحتش خيره شدم. نمي فهميدم كه چه ميخواهد بگويد و منظور از حرفهايش چيست ولي هر چه كه بود به نظر چيز خوبي نمي رسيد! 

با لحن ملايمتري ادامه داد: 

-خواستم قبل از رفتنم حسمو بفهمي. 

نفسم را با استيصال بيرون فرستادم و ترجيح دادم سكوت كنم. مطمئنا اگر اين دمِ رفتن جواب حرفش را مي دادم هم او را دلخور مي كردم و هم خودم عذاب وجدان مي گرفتم. 

از اينكه هنوز روحم آنقدر دست نخورده مانده بود كه در اوج جواني مي توانست با چند جمله ي اينچنيني و با يك نگاه بي تاب ، متلاطم نشود و به بيراهه نرود، هم خوب بود و هم بد.

هميشه معتقد بودم قلب فقط براي يك نفر بايد بتپد، آدم ها يك قلب در سينه دارند پس در زندگيشان يكبار عاشق مي شوند، مي گفتم دلي كه براي هر چشم و ابرويي بلرزد كه دل نيست، بيدمجنون ست كه هر باد و نسيمي ميلرزاندَش. 

با اينكه اين حس برايم تازگي داشت و تا بحال اين نوعش را تجربه نكرده بودم ، ولي آنقدرها حال دلم را دگرگون نكرد كه احساسم به قليان بيفتد. او را دوست داشتم ولي در حد يك هم خون، هم بازي، يا حتي يك رفيق خوب، اينكه بخواهم به او دل ببندم و از عشقش بيقرار شوم ، برايم قابل هضم نبود. 

بي حرف به داخل عمارت رفتم و روي مبلهاي هال ولو شدم. چشمانم را روي هم گذاشتم كه حس كردم كنارم نشست . پس از سكوتي چند دقيقه اي، به آرامي گفت: 

-مادرم اون شركت رو ميخواد بزنه كه من كمتر بيام اينورا. ميگه اينجا اومدنت به صلاح نيست. با اينكه نميدونم منظورش از صلاح چيه ولي بهش گفتم من نميخوام صلاحمو دست شما بسپارم. دوست ندارم بخاطر يه سري نگرانيهاي مادرانه، منو از اينجا و "تو" دور كنه. 

همانطور كه چشمانم بسته بود گفتم: 

-چرا نگرانه!؟ مگه اينجا بودنت چيو خراب ميكنه!؟ 

-ميگه بهتره بيشتر از چيزي كه لازمه، ندوني، به نفع خودته! من نميفهمم اينا دارن چيو مخفي ميكنن! ولي به هر حال ميفهمم. گذاشتم تمام كارا روبراه بشه بعد كم كم سر از اسرارشون در بيارم. هر چي كه هست يه رابطه اي هم با مسئله ي امير داره! 

با شنيدن نامش، چشمانم را باز كردم و گردنم را از پشتي مبل برداشتم. با اين حركتم انگار متوجه شد كه مسئله برايم مهم شده چون ادامه داد: 

-مامانم ميگه نميخوام بلايي كه سر امير اومد سر تو هم بياد! 

-مسئله ي امير چه ربطي به تو داره!؟ مگه قرار بوده تو هم اينجا بموني و كار كني!؟ 

-آره، تصميم داشتم بيام و دايي منو ببره تو شركتشون. خيلي وقت پيش صحبتشو كرده بوديم ولي نميدونم چرا تا مامانم فهميد يهو همه چيو به هم ريخت و به فكر تأسيس شعبه تو ايران افتاد! 

-……..

وقتی دید جوابی نمی دهم ادامه داد:

بابامم هنوز خبر نداره.. نميدونم چه واكنشي نشون بده! ولي به هر حال مجبوره موافقت كنه. فعلا دايي كه اصل كاري بوده راضي شده مسئوليت اجرايي كارهاي اونجا دست من باشه تا بعد ببينن چي ميشه! مامانم ميگه براي يه مدت رفت و آمدت به اينجا رو كم كن و فقط به فكر شركت باش. 

پوزخندي زدم و گفتم: 

-من كه بلاخره نفهميدم مامانت از اين مسئله راضيه يا نگرانه! 

خنديد و از جايش بلند شد و در حاليكه به سمت اتاقش مي رفت گفت: 

-چه ميدونم! خودشم نميدونه چشه!

*****

ساعت نزديكهاي شش عصر بود كه آماده براي رفتن شد. نمي دانم چرا هيچوقت اجازه نمي داد كسي تا فرودگاه براي بدرقه اش برود! ولي چون اينبار مي خواست براي مدت زيادتري برنگردد من توانستم با اصرار زياد همراهيش كنم.

در ماشين هر دو سكوت كرده بوديم و حرفي نمي زديم. من كه ترجيح دادم حرفهايم را در فرودگاه و آخرين لحظه بزنم تا مجالي براي بحث اضافي نباشد، ولي سكوت او نميدانم به چه دليل و منظوري بود!

به فرودگاه كه رسيديم ، به راننده گفتم به پاركينگ برود و منتظر بماند تا من برگردم. بعد هم با رادين كه چمدان كوچك هميشگيش را دنبالش مي كشيد، همراه شدم. وقتي داخل رفتيم ، چون باري براي تحويل نداشت زودتر كارش تمام شد و آماده ورود به قسمت داخلي ، مقابلم ايستاد و به آرامي گفت:

-خب!

با لبخند به صورت غمگينش نگاهي انداختم و گفتم:

-خب. منتظر خبراي مهمّت هستم

-خبراي مهم!؟ مثلا چه خبري!؟

-از كارهاي شركت و مديريت و اينا

-آها.... فكر كردم منتظر خبرايي از خودم هستي!

منظورش را گرفتم ولي به روي خودم نياوردم، و در كمال خونسردي، مسير بحث را عوض كردم و گفتم:

-به نظرت سال ديگه منم بتونم يه سر بيام ايران!؟

ابروهاش رو با تعجب داد بالا و خيره خيره بهم نگاه كرد! نمي دانم حيرتش از تغيير ناگهاني بحث بود يا از ايران رفتن من! ولي هر چه بود از صورتم براي هيچكدام جوابي پيدا نكرد چون رويش را برگرداند و نفسش را آرام فوت كرد!

من هم با پر رويی ادامه دادم:

-اگه بخوام بيام ، بايد ويزا بگيرم!؟

وقتي ديد از بحثي كه راه انداخته ام كوتاه نمي آيم ، بلاخره جواب داد:

-نه خير، نيازي به ويزا نداري ، البته بايد با پاسپورت ايراني بياي.

-ميدونم

-خب تو كه مي دوني چرا مي پرسي!؟

لبخندي به حالت خشن چهره اش زدم و شانه بالا انداختم. با اين حركتم او هم خنده اش گرفت و به آرامي در آغوشم كشيد. دوست نداشتم الان كه احساسش را مي دانم اينطور مرا به خود بفشارد، ولي نخواستم ذوقش را كور كنم پس در آغوشش آنقدر وول خوردم تا رهايم كرد و در آخر بوسه اي بر موهايم نشاند. گفتم: خب ديگه برو كه جا مي موني، منتظر منم باش كه قراره بيام.

-باشه بيا، من كه ميدونم چشم ديدن مديريت منو نداري ميخواي بياي اين پست رو از دستم دربياري!

شوخي بي مزه اش را نشنيده گرفتم و با اخم هلش دادم به سمت گِيت ورودي و با دست برايش باي باي كردم.

ویرایش شده توسط faatima.r
  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بلاخره دانشگاه در رشته ي مديريت تجارت و بازرگاني قبول شدم. آنقدر بخاطر تحصيل در بهترين دانشگاه استانبول آن هم همچين رشته اي، خوشحال بودم كه به همه ي بچه هاي كلاسمان يك سور حسابي دادم. آن شب ساعت از ١٢ گذشته بود كه به خانه برگشتم. پدرم هنوز بيدار بود و چراغ روشن اتاقش نشان ميداد كه مشغول كار يا مطالعه است. با خود گفتم اول شب بخيري بگويم و بعد به اتاقم بروم. پس از تق كوتاهي كه به در اتاقش زدم منتظر بفرماييدش شدم ولي جوابي نيامد! دوباره در زدم ، باز هم هيچ! پس از دقايقي ، در را به آرامي گشودم و به داخل سركي كشيدم! او را ديدم كه سرش را روي ميزش گذاشته و انگار خوابش برده بود. با لبخندي وارد شدم، نزديك ميزش ايستادم و آهسته صدايش كردم. مثل اينكه به خواب عميقي رفته بود كه حتي تكان كوچكي هم نخورد! اينبار دستم را به سمت شانه اش برده و به آرامي حركت دادم! باز هم هيچ! ترسيدم چون آنقدر هم خوابش سنگين نبود كه با اين همه صدا و تكان بيدار نشود. دستش را كه گرفتم از سرديِ غيرطبيعيش لرز كردم! انگشتم ناخواداگاه نبضش را نشانه گرفت! نمي زد! خداي من! جيغ كشيدم و بر زمين خواباندمش، سعي كردم آرامشم را حفظ كنم و آموزشهاي كمكهاي اوليه ام را به خاطر بياورم. با كف دستم سه بار بر سينه اش فشار آوردم و بعد دهانش را باز كردم تا تنفس بدهم كه چراغها روشن شد و عمه و چند نفر از نگهبانان پشت سرش وارد اتاق شدند. من فقط فرياد زدم : يكي زنگ بزنه اورژانس!

و نفسم را با تمام قدرت فوت كردم درون دهانش. نمي دانم چه كسي براي زنگ زدن بيرون رفت ولي متين (نگهبان مخصوص پدرم) جلو آمد و مرا كه از شدت بغض و ترس تمام بدنم مي لرزيد بلند كرد و خودش جايم را گرفت. با هق هق گفتم: كف دو تا دستت رو فشار بده روي قفسه ي سينه ش. دقيقا چيزهايي كه مي گفتم را انجام مي داد، سه بار فشار، يك نفس مصنوعي. تا بلاخره بعد از پنج دقيقه صداي آژير آمبولانس هم شنيده شد و چند پرستار و دكتر با وسايل مخصوصشان ما را كناري زده و بالاي سرش رفتند. عمه مرا در آغوش گرفت و به آرامي موهايم را نوازش كرد. هر چه كه بود پدرم بود، درست است كه هنوز بخاطر كارهاي وحشتناكش نبخشيده بودمش ولي باز هم بي نهايت دوستش داشتم. از صميم قلبم در دل ناليدم: خدايا خواهش ميكنم نجاتش بده. ترو به جون هر كي دوست داري نذار بميره!

با برانكار حامل جسم نيمه جانش به سمت آمبولانس حركت كردم و هر چه عمه ام گفت: «تو نرو، متين باهاش ميره ما با ماشين خودمون پشتشون مي ريم.» قبول نكردم و با همان سر و وضع، خود را در آمبولانس انداختم. به كيسه اكسيژني كه روي دهانش پر و خالي ميشد نگاه مي كردم و اشك مي ريختم. دكتر بالاي سرش دستش را روي شانه ام گذاشت و به آرامي گفت: آروم باش دختر جون. زنده ست. فقط  یه سكته ی کوچیک كرده كه اونم با عملياتي كه روش انجام دادين، احيا شده و ان شالله حالش خوب ميشه.

تا وقتي رسيديم چانه ام همچنان مي لرزيد و دلم پر از نگراني بود.

با عجله به سمت اتاق عمل بردنش و مرا همانجا پشت در جا گذاشتند. با يكي دو ساعت تأخير عمه و بقيه هم رسيدند. البته اينبار ايرج خان هم همراهشان بود. نمي دانم چرا او را اين وقت شب با خود آورده بودند! رو به عمه سلطان سرم را به علامت سلام تكان دادم و گفتم:

-دو ساعته بردنش اون تو! هيچكي هم هيچي نميگه ببينم چه بلايي سرش اومد!

دستان يخ زده ام را در دستهاي بزرگ و گرمش فشرد و گفت:

-چيزيش نميشه عزيزم، نگران نباش. اون مرد قوي ايه.

ايرج خان به سمت اتاق عمل دويد و نگاه همگي مان به دنبالش روان شد. دكتر كلاه از سرش برداشت و رو به او كه نزديكش بود گفت: خدا رو شكر به خير گذشت، الان ميارنش بيرون. شما هم نگران نباشيد.

با اين حرف ، من و عمه روي صندلي پشت سرمان ولو شديم و با نفس آسوده اي سرمان را به هم چسبانديم. ايرج خان با برانكار همراه شد و احتمالا به سمت سي سي يو راه افتاد. پاهايم توان بلند شدن نداشت، عمه زير بازويم را گرفت و از جا بلندم كرد. گفتم:

-عمه سلطان، امروز بابام چِش بود كه اينطوري شد!؟ چطور شما نفهميدين!

-نميدونم، من كه سر ميز شام هم متوجه نشدم كه چيزيشه! يه ذره رنگ صورتش سرخ بود كه وقتي بهش گفتم چرا قرمز شدي! گفت گرممه! منم پي شو نگرفتم و فكر كردم فقط بخاطر گرما اينطوري شده! تازه رفته بودم تو رختخواب كه صداي جيغتو شنيدم. حالا خدا رو شكر به خير گذشت. داشتم از نگراني پس مي افتادم.

سرم را به علامت آره تكان دادم و به پشت در سي سي يو رسيديم.

ايرج خان نزديك عمه ايستاد و گفت: نميذارن كسي وارد بشه..اونم كه فعلا بيهوشه. به نظرم بهتره بريم فردا صبح بيايم.

-من كه نميام ايرج خان. شما اگه ميخواين بريد.

عمه سلطان ابتدا نيم نگاهي به من انداخت و سپس سري به علامت تصديق براي او تكان داد. بي هيچ حرف و خداحافظي ، هر دو به سمت راهروي خروجي بيمارستان به راه افتادند. من هم همانجا روي صندلي وا رفتم. از اين كه در همچين شرايطي تنها بودم و هيچكس را نداشتم غصه ام گرفت! كاش حداقل رادين نرفته بود! چقدر سخت است با آن همه ثروت و حشمت هيچكس را نداشته باشي كه در وقت بيماري كنارت بماند. تنها كساني كه در بيمارستان مانده بودند متين و يكي از راننده ها بودند كه در سالن انتظار ورودي پايين صم و بكم نشسته و چشم به در آسانسور دوخته بودند تا من خبرشان كنم.

**** 

ساعت پنج صبح بود كه به هوش آمد و من توانستم با هزار جور لباس و كاور ضدعفوني شده ي مخصوص به مدت سه دقيقه كنارش بايستم. تا به حال او را اينقدر ضعيف و ناتوان نديده بودم، كسي كه هميشه در اوج قدرت بود و زيردستانش از سايه ي او هم مي ترسيدند الان با هزار جور دستگاه و لوله هاي عجيب غريب نفس مي كشيد. نمي دانم چه احساسي داشتم، مهر و محبتهايش به من غيرقابل انكار بود و باور اينكه آنقدر بي رحم بوده كه بتواند كسي را در راه هدفش به كشتن بدهد برايم سخت! جلو رفتم و دستش را كه كنارش افتاده بود در ميان انگشتانم گرفتم. پلكش لرزيد و با صدايي ناله مانند، نامم را زمزمه كرد. خودش هم مي دانست كه در همچين شرايطي فقط منم كه كنارش مي مانم و دستش را رها نمي كنم. با لبخند مقابل صورتش قرار گرفتم و گفتم: 

-سلام بابا! خوبي!؟ 

نفس عميقي كشيد و سرش را به علامت "بله" تكان داد. گفتم: 

-جاييت درد نميكنه!؟ 

با صداي خفه اي گفت: نه 

پرستار همانطور بالاي سرم ايستاده بود كه بيشتر از سه دقيقه مزاحم بيمار نشوم، به آرامي در گوشم گفت: يك دقيقه ديگه وقتت تمومه.

سرم را به نشانه ي باشه تكان دادم و رو به پدرم گفتم: بابا جون من بايد برم بيرون، شما هم استراحت كن تا زودتر حالت خوب بشه منتقلت كنن به بخش. اوكي!؟ 

پلكهايش را روي هم گذاشت و با سر گفت: برو. 

دستش را كه هنوز در دستم بود فشردم و گفتم: 

-من همين بيرونم. اگه كاري داشتي يا چيزي خواستي بگو تا بهم خبر بدن. باشه!؟ 

دوباره سر جنباند و انگشتم شَستم را به آرامي نوازش كرد. احتمالا به نشانه تشكر بود. 

از او جدا شدم و از در اتوماتيك بخش سي سي يو خارج شدم تا به طبقه پايين بروم و به متين خبر به هوش آمدنِ پدرم را بدهم. درِ آسانسور كه باز شد اولين چيزي كه ديدم چهره ي خوابالوي راننده بود كه گردنش كج شده و چرت ميزد، چشم گرداندم و متين را در كنار پنجره ي بزرگ، فنجان به دست يافتم. رفتم و پشت سرش ايستادم. از تصويرم كه در شيشه ي تيره ي مقابلش افتاد مرا ديد و به طرفم رو گرداند. گفتم: 

-به هوش اومد. حالش خوبه. 

تا يك دقيقه با چشمان سبز عجيب غريبش زل زده بود به من و جنب نمي خورد! شايد اولين كسي بود كه اينطور گستاخانه به چشمانم خيره مي شد و مرا در انتظار پاسخ مي گذاشت. اخمي كردم و گفتم: 

-چيه! چرا اينجوري نگاه ميكني!؟ 

بلاخره پلك زد و چشمانش را به جاي ديگري چرخاند. نمي دانم چرا از متين بيشتر از ديگر نگهبانان پدرم مي ترسيدم. يك جورهايي قيافه ي ترسناكي داشت. چشمان ريز سبز با دماغي عقابي و لبي باريك كه در كنار هيكل تنومندش، آدم را به ياد جنايتكاران فيلمهاي هاليوودي مي انداخت. 

هميشه دلم ميخواست با يك مشت جانانه صورتش را اوراق تر از اين كه هست كنم. كلا از مردهاي اين شكلي بدم مي آمد! 

بعد از دقايقي فكر كنم اينبار من زيادي به او خيره شدم چون اخمهايش را در هم كشيد و زير لب، چيزي گفت و به سمت راننده راه افتاد. احتمالا گفته بود: خودت چته ، دختره ي آدم نديده! 

*** 

سه روز از بستري شدن پدرم مي گذشت و همچنان نمي خواستند مرخصش كنند! به نظر مي رسيد نگران سكته ي دوباره اش هستند، چون مي گفتند فشار كار و كارهاي استرس زا مي تواند حالش را خرابتر كند! 

عمه كه فقط روزي دو سه بار مي آمد و سري مي زد و مي رفت ، درست مثل ايرج خان كه غريبه اي بيشتر نبود! ولي من به همراه نگهبانان كه هر روز به نوبت شيفتشان را عوض مي كردند در بيمارستان اتراق كرده بوديم. در اين مدت فقط چهار پنج بار به عمارت رفته بودم، آنهم دوش گرفته و لباس عوض كرده و برگشتم، همين. 

البته خوشبختانه همينجا هم پول كارساز بوده و اتاقي كه برايش گرفته بوديم اندازه ي يك سالن پذيرايي با همه ي امكانات بود و من براي ماندانم مشكلي نداشتم ولي به هر حال بيمارستان هر چند بزرگ و مجهز، باز هم آزاردهنده است. وقتي دكتر گفت بايد دو روز ديگر هم بماند و نمي تواند مرخصش كند ، از كوره در رفتم و گفتم: 

-ما ميتونيم تمام امكانات اين بيمارستان رو ببريم تو خونه و همونجا ازش مراقبت كنيم. پس بي زحمت حكم ترخيصش رو امضا كنين تا بريم. 

دكتر كه پيرمرد بداخلاقي بود، اخمي كرد و با حالت جدي گفت: 

-مريضتون بياد تعهدنامه ي بيمارستان رو امضا كنه كه هر بلايي سرش اومد گردن خودشه. اونوقت منم مرخصش ميكنم. 

-باشه هر جا رو بگيد امضا مي كنيم. آقاي دكتر عمر دست خداست. اگه بخواد بگيره همينجا زير دست شما هم مي گيره. 

چشم غره اي به من كه كنار عمه سلطان ايستاده و به جاي او جوابش را مي دادم كرد و از اتاق خارج شد. پدرم كه از جر و بحث ما بيدار شده بود، لبخندي به رويم زد و گفت: آخرش اين زبون درازت كار دستت ميده! 

عمه سلطان هم مثل هميشه ابراز وجود كرد و غر زد: 

-آخرش ، هم سر خودشو به باد ميده و هم سر ما رو! 

با حرص و غيض گفتم: 

-نگران نباشيد، سعي ميكنم كاري با شما نداشته باشم. همه مثل هم نيستن كه با بر باد رفتن سر ديگران مشكلي نداشته باشن! 

اخمهاي گره كرده اش را عميق تر كرد و با چشمهاي ريز شده از شَك گفت: 

-منظورت چيه!؟ 

من هم اخم كردم و با پوزخندي به چشمهاي آبي عصبانيش گفتم: 

-هيچي..من اساسا هيچ زوري ندارم! (من ظور)

نمي دانم چرا فقط مي خواست كارهاي من را بچه گانه جلوه دهد تا از چشم پدر بياندازدم و كار مهمي به من محول نشود! 

آنقدر هر دو به چشمهاي عصبي يكديگر خيره شديم كه پدرم بلاخره براي پادرمياني سرفه ي مصلحتي كرد و گفت: دخترم ، برو ببين چه برگه اي رو بايد امضا كنم، بگير بيار تا سريعتر از اينجا فرار كنيم. 

با تأمل مغرضانه اي، چشم از نگاهش كندم و به سمت بيرون راه افتادم! مي خواستم بداند كه ديگر بچه نيستم و خيلي بيشتر از سنّم مي فهمم و به كارهايش حواسم هست. حتما فکر کرده بود هنوز مي تواند زيركانه موش بدواند و بقيه هم چيزي نفهمند! 

از بي خوابي چشمانم مي سوخت و سرم گيج مي رفت! دلم مي خواست زودتر به خانه برگردم و در اتاق خودم و روي تخت گرم و نرمم ساعتها بخوابم! آنجا ديگر كلي آدم بود و مي شد با خيال راحت پدر را به آنها سپرد و به خواب رفت. 

به پذيرش رفتم و برگه ي تعهدنامه را گرفتم و به اتاق برگشتم. پدر را آماده و لباسهايش را هم جمع كردم و با برگه ي امضا شده به سمت اتاق دكتر رفتم. با صداي بفرماييدش وارد شدم، حتي سرش را از پرونده ي پيش رويش بلند نكرد ببيند چه كسي وارد شده! گفتم: 

-ببخشيد آقاي دكتر اومدم نامه ي ترخيص رو امضا كنيد. 

عينكش را از چشم برداشت و دستش را براي گرفتن تعدنامه دراز كرد. جلوتر رفتم و برگه را به دستش دادم. نگاه اجمالي به آن انداخت و مشغول نوشتن شد. شايد حدود چهل دقيقه طول كشيد تا بلاخره توانستم با فرم تصفيه حساب و حكم ترخيص به نزد پدرم و عمه سلطان كه اكنون در راهرو به انتظارم ايستاده بودند برگردم.

***

در ماشين هر سه ساكت بوديم. نگذاشته بودم ايرج خان هيچكدام از كارهاي بيمارستان را انجام دهد، او هم دلخور شد و جلوتر از ما رفت عمارت. خب دلم مي خواست براي يك بار هم شده بقيه بفهمند بزرگ شده ام و به تنهايي از پس همچين كارهاي ساده اي بر مي آيم. ناراحت شدن الانشان بهتر از اين است كه دختر دست و پاچلفتي بار بيايم و هميشه و براي همه ي كارها محتاج آنها باشم. 

عمه سلطان كه مطمئنا همين را مي خواست تا هيچوقت ادعاي استقلال نكنم ولي من اين آروزيش را نقش بر آب خواهم كرد. بنشيند و تماشا كند. 

از آدمهايي كه طرز فكرشان را در رفتارشان فرياد مي زنند متنفرم در عوض طرفدار سياستهاي انگليسي ها هستم كه هميشه در ظاهر نشان ميدهند با تو موافقند و در واقع حركات زيركانه ي خود را بر اساس خط مشي حقيقي خودشان انجام ميدهند. اين است راهي كه من در پيش خواهم گرفت و به همه نشان مي دهم كه چگونه به آرامي و با صبر، كم كم صاحب همه چيز خواهم شد. 

***** 

دانشگاهم شروع شد و توانستم با وجود سختي و دشواري رشته اي كه بر خلاف آرمانهاي كودكيم بود ترم اول را با معدل عالي به پايان برسانم. پدرم آنقدر خوشحال شد كه بعنوان جايزه برايم ماشين پورشه ي سفيد كوچولويي خريد و در حياط و ميان انبوه ماشينهاي دراز و كوتاه خودش قرار داد. من كه بلاخره نفهميدم وقتي هميشه و در هر موقعيتي ، راننده ها كارهايمان را انجام مي دهند چه نيازي به ماشين شخصي داريم! ولي خب همين هم خيلي عالي بود، مي توانست به اين معني باشد كه كمي از استقلال تفريحيم را به دست آورده ام و بعضي مواقع مي توانم براي خوش گذراني با دوستانم ، با ماشين خودم رانندگي كنم. و همه ي اينها را مرهون تحصيل و دانشگاهم هستم. 

رادين هم هفته اي دو بار زنگ مي زند و طبق قولي كه داده خبر كارهايش را يواشكي براي من هم مي گويد. مطمئنم پدرم و عمه از او خواسته اند در مورد مسائل شركت و كارهاي مربوط به آن چيزي به من نگويد ولي خب جنتلمني هست براي خودش و دلش تحمل ردّ خواسته هاي من را ندارد! 

اين روزها حالم خوب است. با اينكه امير را مثل قبل زياد نمي بينم و ديگر حتي در خواب هم سراغي از من و روح سرگردانم نمي گيرد ولي انگار جزئي از وجودم شده است كه با نديدنش هم از دلم دور نمي شود! 

شايد اگر زنده بود با همان رفتارهاي بي روح و سردش تا الان از دلم پاكش كرده بودم ولي نمي دانم چه حكمتي در فراق ست كه از او بتي مي سازد و روحت پرستيدنش را آغاز مي كند! و تو از هر لحظه ي نبودنش براي خود خاطره اي مي سازي! 

**** 

امروز آخرين امتحان ترم دومم را هم داده ام و قرارست براي پس فردا كه بليط به ايران دارم خودم را آماده كنم. با هزار ترفند توانستم پدر را راضي به رفتن كنم. زنگ زده بودم به رادين كه مطمئنشان كند حواسش به من و رفت و آمدم هست و يك لحظه هم تنهايم نمي گذارد. و او هم دقيقا كلمه به كلمه حرفهايم را برايشان بازگو كرده و بلاخره توانست رضايت پدرم را با هزار شرط و شروط بگيرد! ضدحالترين شرطش هم اين بود كه يكي از نگهبانان را هم با خود ببرم تا لحظه به لحظه اخبار كارهايم را به سمع و نظر آنها برساند! نمي دانم اين همه احتياط و مراقبت براي چه بود! دختران پادشاهان هم اينقدر محدوديت رفتاري نداشتند كه من دارم! مدام در قرنطينه بودن مي تواند هر كسي را به افسردگي بكشاند و من باز هم دليل بيمار نشدنم را وجود و حضور امير در همه ي لحظه هاي زندگيم مي دانم، كه از اين بابت هم مديونش هستم. 

دو روز است چمدانم را بسته ام و از ذوق، هر ساعت سركي به داخلش مي كشم و چيزي را جابجا مي كنم و دوباره درش را مي بندم. رادين از ديروز تا الان بيست بار تماس گرفته و سفارشات لازم را كرده. آخرين بار هم همين دو ساعت پيش زنگ زد كه با فريادي كه بر سرش كشيدم دلخور شد و قهر كرد و فعلا تا چند ساعتي از دستش راحتم. پدر و عمه سلطان هم كه تا كنون با سكوت مرموزانه اي فقط شاهد شوق و ذوقم هستند. نمي دانم پدر چه امكاناتي براي جلوگيري از هر نوع خطري در اين سفر يك ماهه ام تدارك ديده ولي هر چه كه هست من از آنها بي اطلاعم! فقط مي دانم نگهبان مخصوصي كه قرار است همراهيم كند كريم است. با اينكه او هم مثل بقيه خشن و سرد است ولي باز هم بهتر از متين است كه انگار ارث پدرش را از همه طلبكارست! به نظرم كريم نسبت به آنهاي ديگر متعادل تر است حتي از لحاظ هيكل و قيافه! حداقل لبخندي بر لبانش مي نشيند و جواب آدم را درست مي دهد. خودم انتخابش كردم و از اينكه سالار خان دستم را در اين يك مورد باز گذاشت كلي ذوق كردم. 

*** 

بلاخره روز موعود رسيد و دقيقا روز ٢١ خرداد ١٣٨٦ بعد از دوازده سال ، مُهر ورود به كشور در پاسپورتم خورد. آنقدر خوشحال بودم كه تا چند دقيقه همانطور بي حركت به مهر ورودي قرمز رنگ روي برگه ي پاسپورتم خيره شده و تكان نمي خوردم! كريم چمدانها را گرفته بود و با چرخ دستي كنارم ايستاده و با چشمان درشت قهوه اي رنگش اطراف را مي پاييد و يا شايد به دنبال رادين مي گشت. با حركت دستش كه انگار بلاخره او را يافته بود به طرفش نيم نگاهي انداختم و گفتم: 

-چي شد!؟ بريم!؟ 

-آره

و راه افتاد به سمت درب خروجي. من هنوز نديده بودمش و هيچ شوقي هم براي يافتنش در ميان آن سيل جمعيتي كه جلوي ديوار شيشه اي صف كشيده بودند نداشتم! پس مثل جوجه اي بي خيال به دنبالش راه افتادم. 

رادین با دیدنم بدون توجه به کریم و اطرافیان محکم در آغوشم کشید و تا چند دقیقه همانطور نگه داشت. انگار دلش خیلی تنگ شده بود که آنطور مرا می چلاند! به زور خودم را عقب کشیدم و با اعتراض گفتم: 

-چته خفه م کردی بچه! 

خنده ای کرد ، لپم را کشید و با حال خوشی گفت: 

-بچه تو قنداقه عزیزم. ما خیلی وقته بزرگیم. 

سرم را تکان دادم و دست سنگینش را که دور شانه ام حلقه کرده و با خود به جلو می کشاند، پس زدم و در جواب، مشتی حواله ی بازویش کردم. 

وقتی به پارکینگ رسیدیم با فشردن دکمه ی ریموتش، اتومبیل لنکروز قرمز رنگی برایمان چشمک زد. چقدر خوب بود که با ماشین شخصی خودش آمده بود پیشوازمان! از این بابت کلی ذوق کردم که اینجا هم هزار تا خدمه و حشمه قرار نیست کارهایمان را انجام دهند! کریم جلو نشست و من هم بر صندلی عقب جاگرفتم. رادین آینه را روی من تنظیم کرد و گفت:  

-خب! بگو ببینم مهتا خانوم. این شرفیابی گرانبهاتون رو مدیون چی هستیم!؟ 

لبخندی به چشمان براقش زدم و به شوخی گفتم: 

-اومدم ببینم اگه شایستگی مدیریت شرکتمون رو نداری بندازمت بیرون و خودم جاتو بگیرم. 

-به به به. آفرین به این همه اعتماد بنفس! اولاً که شرکت شما نیست و مال خودمه. دوما اگه من شایستگی ندارم تو که مطمئنا ول معطلی خانوم. دختر جون تو رو حتی کسی جزء آدم بزرگا هم حساب نمیکنه چه برسه به اینکه بخوان مدیرت بکنن! پس لطفا از این خیالات باطل دست بردار و فقط روی تعطیلاتت تمرکز کن که وقتی برگشتی باید کلی دیگه مشق بنویسی و درس بخونی! 

با اینکه میدانستم شوخی می کند ولی بهم برخورد. دوست نداشتم کسی مرا بچه بداند و یا تواناییهایم را کوچک بشمارد. با دلخوری به سمت پنجره رو برگرداندم و به خیابانهای تهران خیره شدم! هیچ خاطره ای از شهری که در آن دنیا آمده بودم نداشتم! هر چه می دیدم برایم تازگی داشت! از اینکه حتی دلم برای اینجا که وطن اصلی م هست تنگ نشده بود ناراحت شدم. البته حُسن آمدنم این بود که حداقل می توانستم از فامیل و خانواده ای که هیچوقت خواستار دیدنم نبودند نشانی بگیرم. یا حتی ملاقاتشان کنم! من که هیچ شناختی از مادرم نداشتم! با این سفر می توانستم او را بشناسم یا شاید قبرش را پیدا کنم. هر چند همیشه نبودنش آزاردهنده ترین مسئله ی زندگیم بوده و هست ولی مهری که از او در دل دارم هیچوقت نگذاشت نفرتی در وجودم راه یابد. با همه ی حرفهای بدی که عمه سلطان و حتی پدر درموردش میزنند و او را مسبب تمام زشتیهای زندگیمان می دانند، ته دلم باورشان ندارم و همیشه ذهنم درگیر زنیست که او را از خانه و زندگیش راندند و تنها دخترش را از او گرفتند و چه بسا شاید همینها باعث مرگ زودرسش شده بود! 

با توقف اتومبیل سرم را از شیشه جدا کردم و اطراف را یک دور از نظر گذراندم. خب خدا را شکر خانه هم آپارتمانی نبود و میشد با خیال راحت در آن جولان داد. در را با ریموت مخصوصش باز کرد و وارد حیاط نسبتا بزرگی شدیم. یک ماشین دیگر هم در حیاط پارک بود که از قدیمی بودنش احتمال دادم از آنِ پدر رادین باشد! مثل اینکه کلا این مرد با امروزی بودن میانه ی خوبی نداشت!   

کریم چمدانها را از ماشین پیاده کرد و کنار من منتظر ایستاد. صدای پای کسی که پله ها را پایین می آمد به گوش رسید ولی چون دو درخت بزرگ حیاط جلوی دید را می گرفت تا وقتی کاملا پایین نیامد نتوانستم ببینمش. مردی حدودا پنجاه ساله با موهای فر جوگندمی مقابلمان ایستاد و سلام کرد. دستم را جلو برده و با احترام جواب سلامش را دادم و گفتم: 

-ببخشید که مزاحم شما شدیم. رادین نذاشت بریم هتل. 

لبخندی زد و جوابم را با یک "خواهش میکنم خونه ی خودتونه" مؤدبانه داد. 

معلوم بود بر خلاف رادین ، مرد کم حرف و آرامی ست. و در دل گفتم؛ بیچاره حق داشته با عمه سلطان نتونه زندگی کنه! 

رادین به طرف پله ها رفت و گفت:  

-بهتره بقیه ی تعارفاتون رو بیارید داخل. هوا گرمه. 

کریم بی هیچ حرف و کلامی به دنبالش راه افتاد ولی من به احترام بابای رادین ایستادم تا اول او که صاحبخانه است پیش بیفتد. او هم بفرمایید ی گفت و پشت سر کریم پله ها را بالا رفت. 

بر عکس حیاط، خانه شان جمع و جور و کوچک بود. کلا چهار اتاق بیشتر نداشت. که مشخص بود برای کریم اتاق کارشان را خالی کرده اند و تختی یک نفره را در گوشه ی آن جای داده اند.   

ولی من برای خودم اتاقی جداگانه داشتم، که احتمالا اتاق مهمان بود. به هر حال می توانستیم در کنار هم روزهای خوبی را بگذرانیم. البته مسلما پدر نمی دانست خانه شان این اندازه است وگرنه حتما هتل را برای دختر دردانه اش مناسب تر می دانست. من هم به کریم یواشکی گفتم: صدایش را در نیاورد و از همین یک مورد در گزارشاتش حرفی نزند. او هم با لبخند نصفه نیمه ای سرش را به علامت "باشه" تکان داد. 

**** 

دو روز از آمدنمان گذشته بود و ما همچنان کار خاصی انجام نمی دادیم. رادین که بیشتر ساعاتش را در شرکت به سر می برد و پدرش هم که من و کریم ، هر دو، عمو خطابش می کردیم تمام تلاش خود رابرای اینکه مهماندار خوبی باشد انجام می داد. خیلی مرد دوست داشتنی و مهربانی بود. هر ساعتی که می گذشت بیشتر خدا را شکر می کردم که رادین نزد پدرش بزرگ شده و از اخلاق و مرام او الگو گرفته است وگرنه اگر طبق گفته ی قدیمی ها خواهرزاده ی حلال زاده به دایی اش میرفت و پیش مادری همچون سلطان بانو بزرگ می شد خدا می داند چه موجود عجیب و غریبی از آب در می آمد! 

حوصله ام حسابی سر رفته بود. من آمده بودم اینجا کمی تفریح کنم و خوش بگذرانم نه اینکه در و دیوارهای خانه را تماشا کنم! همان شب رادین که به خانه برگشت، من هم شروع کردم به نق زدن که چرا یه ذره منو بیرون نمیبری و من تا کی باید تو خونه بمونم و حتی شده از فردا باهات میام تو شرکت و.و و...اینقدر گفتم و گفتم تا بلاخره اعصابش خورد شد و با تشر گفت:  

-بسه دیگه! ای بابا! چقدر غر میزنی! باشه می برمت. فردا پنجشنبه ست نصف روز بیشتر نمی مونم شرکت. بعد هم تا شنبه بیکارم هر جا خواستی می برمت. حالا هم اگه غذاتو خورردی برو بگیر بخواب که برای فردا انرژی داشته باشی. ذخیره ی این دو روزت رو که الان یه جا هدر دادی رفت! 

با خنده ی مسخره ای گفتم: 

-هه هه هه.. خیلی با مزه ای نمکدون! 

خنده ی بلندی کرد و با یک چشمک شیطون گفت:  

-نمکدونو مطمئن نیستم ولی هم بامزه ایم هم خوشمزه!  

چیزی از حرفش نفهمیدم ولی حس کردم معنی خوبی نداشت چون پدرش با چشم غره ای گفت: 

-رادین! بسه دیگه! 

بخاطر اینکه بیشتر از این جو متشنج نشود، با تشکر کوتاهی از سر میز برخاستم و به اتاقم رفتم.

***** 

صبح با سر درد بدي از خواب بيدار شدم. نمي دانم چرا حالم گرفته بود و دلم مي خواست گريه كنم! دست و صورتم را شستم و سرسري دستي به سر و وضع آشفته ام كشيدم و به هال رفتم! هيچكس نبود! حتي عمورضا (پدر رادين)! سر صبحي همه با هم كجا رفته بودند!؟ 

به آشپزخانه رفتم و براي خود چاي ريختم. چون فقط در همين حد بلد بودم از خودم پذيرايي كنم! 

ديشب بعد از مدتها خوابِ امير را ديدم! به گمانم بخاطر همين، صبح آنقدر روحم نا آرام بود! مدتی ست در خوابهايم امير عذاب مي كشد، درد دارد و من هم پا به پايش تا صبح ناله مي كنم! نمي دانم چطور و چگونه مي توانم كمكش كنم و همين بيشتر عذابم مي دهد. 

اين حرف هميشه در گوشم هست كه: 

-كلافگيت رو هيچوقت گردن كسي ننداز. بعضي وقتا فقط از دنيا دلگيري و نميدوني بايد سر كي خاليش كني واسه همينم عصبي ميشي. 

الان هم مثل آن موقع ها كه صبح از دنده چپ بلند مي شدم و به هر موجود زنده اي گير مي دادم و بيشتر از همه هم امير مورد اصابت تركشهاي لحظه به لحظه ام قرار مي گرفت، دلم مي خواهد سرم را به ديوار بكوبم، چون هيچكس نيست كه دق دلم را بر سرش خالي كنم و سبك شوم. نه عمورضا، نه رادين و نه حتي كريم! نمي دانم او ديگر كجا رفته! چند دقيقه بود، دستم را تكيه گاه سرم كرده و فنجان چاي را به هم مي زدم كه با صدايي كه از پشت سرم گفت؛ سلام ، شما بيدار شدين!؟ 

دستم يك باره از زير چانه ام رها شد و سرم محكم خورد به ميز و استكان چاي هم واژگون شد روي ميز! ببين چه زود خواسته ي دلم اجابت شد كه "سرم كوبيده شود به جايي!" با خود گفتم؛ حالا ديوار نشد، ميز كه هست! 

عمورضا نانهاي توي دستش را روي كابينت گذاشت و با ترس و نگراني به طرفم آمد! بيچاره فكر كرده بود چاي خيلي داغ بوده و روي من خالي شده! 

دستم را با حركتي غيرطبيعي به ميز كوبيدم و از جا بلند شدم. يك لحظه شوكه شد ولي با اين وجود نگاه نگرانش را نتوانست پنهان كند! فهميدم خيلي دارم با حركات هيستريكم مي ترسانمش، پس سعي كردم به خودم مسلط باشم و با لبخند مسخره اي كه حتي نمي دانم قيافه ام را چه شكلي كرد، گفتم: 

-من خوبم عمو.. چيزيم نيست 

قشنگ از چهره و چشمهايش مشخص بود كه ميگفت: آره معلومه خيلي خوبي! 

لحظاتي زل زد به من ، بعد هم بدون حرف دستمال كاغذي را از جعبه ي روي ميز خارج كرد و به آرامي روي ميز پر از چاي كشيد! 

با حالت گيج و منگي كه داشتم، به سمت اتاقم راه افتادم كه جلوي پله ها با كسي سينه به سينه شدم، كريم سرش رو پايين آورد و به صورتم خيره شد! با همان اخمي كه از حال بدم نشأت ميگرفت گفتم: ها چيه.!؟ 

-هيچي! شما حالتون خوب نيست!؟ 

با دست هلش دادم كنار و به اتاقم وارد شدم. اتاق من كنار پله هايي قرار داشت كه به پشت بام ختم مي شد و احتمالا كريم داشت از آنجا مي آمد كه به من برخورد كرد! حال اينكه او اول صبح بالاي پشت بام چكار ميكرده خدا مي داند و بس! 

روي تخت دمر افتادم و با چند نفس عميق سعي كردم ضربان قلبم را كنترل كنم! نمي دانم چرا اينطور شده بودم. فكر كنم حالم بيش از آنچه فكر مي كردم خراب بود كه توجه همه را جلب كرد! 

.... 

با صداي تقي كه به در خورد چشمان خمار از خوابم را گشودم و به آرامي گفتم؛ بله! 

صداي عمورضا را شنيدم كه با مهرباني گفت: 

-دخترم برات غذا آوردم. 

از جايم برخاستم. به گمانم همان چند دقيقه خواب حالم را روبراه كرده بود چون بدون هيچ سرگيجه اي به طرف در رفتم و بازش كردم. عمورضا لبخند بر لب روبرويم ايستاده بود و سيني برنج و مرغ در دست به من نگاه مي كرد. من هم لبخندي زدم و گفتم: 

-ممنون عمو. ميام همونجا ميخورم. حالم بهتره 

سرش را تكاني داد و از جلويم كنار رفت تا بتوانم رد شوم. از اينكه چرا به جاي صبحانه، ناهار گذاشته بود تعجب كردم ولي بعد با خود گفتم لابد خواسته زودتر ناهار بخورم كه انرژي بيشتري بگيرم! با همين افكار درهم و برهم به طرف دستشويي رفتم و دست و رويم را شستم و بعد از آن هم به طرف آشپزخانه قدم برداشتم. كريم روي مبلهاي هال نشسته بود و تلوزيون مي ديد! نمي دانم چه داشت پخش مي شد كه آنطور محو تماشايش شده بود! آشپزخانه در راهروي ورودي قرار داشت و يك پنجره ي خيلي بزرگ رو به حياط داشت كه دلبازتر از اتاق ها بود بخاطر همين ترجيح مي دادم آنجا غذايم را بخورم. با ورودم، رادين صندليش را عقب كشيد و بلند شد و به طرفم آمد. 

با لبخندي گفتم: 

-عه ! تو هم خونه اي!؟ كي اومدي!؟ 

-نيم ساعت پيش رسيدم. ديروز قول دادم كه ظهر ميام خونه. 

چشمهايم را به دنبال ساعت در آشپزخانه گرداندم، و با تعجب گفتم: 

-ساعت چنده!؟مگه ظهر شده!؟ 

-بله كه ظهر شده. ساعت يك و نيمه 

-واي جدي ميگي! من چقدر خوابيدم! 

دستم را كشيد و روي يكي از صندلي ها نشاند و گفت: 

-خب چه بهتر. اينطوري انرژي براي سرپا موندن تا شب رو داري و هي نميگي خسته شدم. حالا بيا زودتر ناهارتم بخور تا بريم.

رفتم سريع لباس مناسبي پوشيدم و با عجله دم ماشين حاضر شدم. مگر مي شد بعد از اين همه انتظار شوق و ذوق نداشت!

مشخص بود خنده اش بخاطر اين همه سرعت عمل و هيجانم بود ولي به روي خودم نياوردم و با كمال پررويي رفتم جلو كنارش نشستم. كريم كه انگار انتظار اين حركت را نداشت همانطور بلاتكليف ايستاده و ما را تماشا مي كرد!

گفتم:

-بيا بالا ديگه! عقب بشيني حواست بيشتر به همه چي هست. باور كن!

البته انگار زياد باور نكرد چون اخمي به رويم زد ، زير لب چيزي گفت و رفت صندلي عقب لم داد.

به گمانم گفت: برو خودت رو گول بزن بچه!

رادين هم كه خيلي آرام و خونسرد راه افتاده بود و بدون هيچ سر و صدايي فقط حواسش را به رانندگيش داده بود! هر چند زياد مطمئن نيستم! چون سكوت بيش از حدش معمولا عواقب خوبي نداشت!

پس سعي كردم كمي به خود بياورمش. ضربه ي آرامي به بازويش زدم كه تكان عجيبي خورد و با نگراني مرا نگاه كرد!

مشخص بود به يكباره از عالم ديگري به حال پرتاب شده و حركاتش غيرارادي ست!

-چته!؟

با خنده گفتم:

-خودت چته!؟ معلوم نيست كجاها داري با كي دور ميزني!

تك خنده اي كاملا مصنوعي كرد و دوباره به روبرو خيره شد!

-وا.!

اينبار نيشگوني از دست گوشتالو و سفيدش گرفتم و با هيجاني كه صدايم را بالا ميبرد، گفتم:

-بيخيال آقاي رادين خان! دنيا رو جدي نگير!

دوباره برگشت و به من نگاه كرد ولي اينبار عجيب و غمزده!

-تو رو چي!؟

-هوم!

-تو رو ميتونم جدي بگيرم!؟

نه ، انگار واقعا حالش خوب نبود! چه مي گفت! منظورش چه بود!؟ جدي گرفتن من چيز خوبي بود يا بدي!؟ بايد چه جوابي مي دادم؟!

-....

-ميخوام باهات حرف بزنم. لطفا بريم يه جاي آروم.

احتمالا متوجه منظورش شدم. حرفهايش زياد نمي توانست چيز قابل پذيرشي باشد، آن هم از سوي من. نه دلم مي خواست دلش را بشكنم نه مي توانستم احساسش را قبول كنم! او تنها همدم و رفيقم بود. مطمئنا با هر جوابي از دستش مي دادم. پاسخ من چه مثبت چه منفي ديگر نمي توانست رابطه ي ما را مثل قبل دوستانه و خالصانه نگه دارد.

سرم را به عقب بردم و كريم را نگاه كردم.

انگار كاملا در جوّ باديگاردي فرو رفته بود و فقط اطراف را ديد مي زد!

-اونو ولش كن ، بذار به كارش برسه. فقط مي خوايم حرف بزنيم.

سرم را چرخاندم و با حركت گردن پذيرفتم كه بلاخره اين خار در گلويش را بيرون بياورد و همانطور كه تا الان خودش را آزار داده ، از اين به بعد مرا شكنجه كند.

نمي دانم چقدر طول كشيد ولي بلاخره در جايي نزديك سقف آسمان ايستاد! اينجا ديگر كجا بود!؟ همه ي شهر از اين بالا زير پاهايت نمايان شده و ريز بودن دنيا را بدجور به رُخت مي كشيد! با آنكه زياد با ارتفاع رابطه ي خوبي نداشتم ولي در اين شرايط مي شد حداقل اينطور تفسير كرد كه بدترين حرفها را در بدترين جاها بايد زد!

صداي پاي كريم كه بيصدا فقط پشت سرمان مي آمد سكوت و آرامش فضاي خفقان آور بينمان را مي شكست. چرا با آنكه هر دو مي دانستيم بحثمان در اين موضوع هيچ نتيجه اي جز خرابي و ويراني ندارد باز هم اصرار بر انجامش داشتيم واقعا نميدانم!

-من دوستِت دارم مهتا!

چه غيرمنتظره! چرا اينقدر بيهوا و بي مقدمه حرفش را زد!؟ حالا من چه كار بايد مي كردم!؟

فقط نگاهش كردم. همانطور مغموم و پريشان!

زیرلب گفت:

-نميخواي چيزي بگي!؟

سرم را تكان كوچكي دادم و باز به زمين زير پايم خيره شدم. چقدر سخت بود!

-دلم ميخواد تو هم عاشقانه منو دوست داشته باشي ولي...

-....

-باور كن دوست داشتنِ من كار سختي نيست.

لبخند يكوري و تلخي زدم و به ياد روزهاي خوشمان افتادم. معلوم بود كه عاشق كسي مثل او شدن كار آساني ست. مگر وجود داشت همچون او كه بتواند آنقدر خوب و عالي باشد! حداقل من كه نمي شناختم. همه چيز تمام و كامل!

-ازت انتظار دارم صريح و بي پرده جوابمو بدي. ميتوني منو دوست داشته باشي!؟

به سختي سرم را كمي بالا بردم و از بالاي چشم نگاهش كرد.

بايد حرف ميزدم . او حق داشت جواب مرا بداند.

-.....

-ميدونم جوابت چيزي نيست كه من ميخوام ولي دوست دارم بيشتر به قلبت رجوع كني. مطمئنم كه اون گوشه موشه ها پيدام ميكني.

نفسي به بلندي آرزوهاي دور و درازم كشيدم و به جايي نامشخص خيره شدم. حالا ميشد حرف زد. به آرامي و با صداي خش داري گفتم:

-رادين... تو رفيقمي. هم خون ـم هستي. از پوست و گوشتمي. نميتونم يه جور ديگه لمست كنم و باهات يه طور ديگه زندگي كنم.

دوباره نگاهش كردم و ادامه دادم:

-ميدوني چي ميگم!؟

سرش را به سمت ديگري چرخاند و انگار كلافه شد.

-تو چرا نميفهمي من چي ميگم!؟

صورتش را گرفتم و به سمت خودم برگرداندم كه در چشمهايم خير شود.

-من ميفهمم ، ولي تو دوست داري دروغ بشنوي! باشه ميتونم هر چي كه دلت ميخواد بهت بگم ولي بعدا به احساست خيانت ميشه ميفهمي!؟

دستش را روي دستم گذاشت و محكم بر صورتش فشرد.

-من همين الان هم داره حالم خراب ميشه. با همين يك لمس كوچيك. چون احساسم اينقدر بزرگه كه نميتونم بيشتر از اين خودمو توي راه ديگه اي بندازم.

دستم را از زير دستش با شدت كشيدم. نمي خواستم بيشتر از اين در حق خودم و حتي او ظلم كنم. مي دانستم كسي كه عاشق ست حالش دست خودش نيست. اختيار يك عاشق، تمام و كمال به قلب داده مي شود.

-من ميخوام برم خونه...

اين را گفتم و راه افتادم به سمت ماشين.

به دنبالم دويد و از پشت بازويم را گرفت.

-وايسا ببينم من حرفام تموم نشده.

دوباره دستم را كشيدم و سعي كردم سرعتم را بيشتر كنم.

صداي كريم را كه بلاخره پادرمياني كرد و او را به عقب هل داد شنيدم و بي اعتنا به آنها درون ماشين جاي گرفتم.

از اين فاصله مشخص نبود چه مي گويند ولي انگار كريم داشت او را مؤاخذه مي كرد و هي جلوي آمدنش را مي گرفت.

اصلا دوست نداشتم كار به جاهاي بدي بكشد ولي اگر اين روند ادامه ميافت حتما اوضاع خرابتر از اين ميشد.

در را باز كردم و از همانجا گفتم:

-كريم بيا بريم ولش كن ، يه دعواي خانوادگي بود.

هر دو به جانبم برگشتند و انگار كريم با آن نگاه تيزبينش مي خواست صدق حرفم را از اين فاصله دريابد!

رادين هم از اين فرصت استفاده كرد و او را كنار زد تا از ديواري كه جلويش كشيده بود رد شود.

بي اهميت به او و حركتش ، بر صندلي عقب سوار شدم و در را محكم به هم كوبيدم.

كريم هم كه ديد ماجرا يك عصبانيت دوجانبه است بي خيالِ دفاع و گاردي كه گرفته بود شد و به طرفمان راه افتاد.

همه در سكوت و با لب و لوچه ي آويزان در جاي خود نشسته و منتظر رسيدن به منزل بوديم. انگار نه انگار كه قرار بود برويم خوشگذراني! مي دانستم مقصر هيچكس نيست ولي از اين ناراحتي هم نمي توانستم خارج شوم. فعلا فقط مي خواستم كمي دراز بكشم و در تنهايي مطلق فكر كنم. به خودم...به رادين... به امير! چه مثلث بي موردي! مثلثي كه يك ضلعش نامرئي ست چه شكلي مي شود!؟ دو خط كج كه فقط در نقطه اي به هم متصلند!

بي انصافي ست اگر بگويم دوستش نداشتم. ولي فقط در همين حد. بخاطر اينكه هم خونم بود، رفيق دوران كودكيم بود و هميشه با كارهايش حالم را بهتر مي كرد و چون آنگونه دوستم داشت و فهميده بودم بخاطرم هر كاري مي كند گاه گاهي دلم به سمتش مايل مي شد! ولي عشق! همچين اسمي نمي توانستم برايش بگذارم! مطمئنم هر چه كه بود عشق نبود. پس حق نداشتم او و احساسش را به بازي بگيرم. كاملا به اين مسئله اعتقاد دارم و پايبندم كه ؛ با گفتن دوستت ندارم دل كسي را بشكنيد بهتر از اين است كه بعدها با خيانتتان تمام وجودش را به تاراج ببريد.

خيانت كه فقط جسمي و جنسي نيست، اتفاقا از نظر من خائن واقعي كسي ست كه روح و روان و قلبش با ديگريست.

بگذريم كه با اين همه شعار و باور باز هم آن شب اصلا نتوانستم بخوابم و عذاب وجدانِ دلي كه رنجانده بودم رهايم نكرد.

دو روز در قهر و بي اعتنايي گذشت، هر بار رفتم براي دلجويي ، با ديدن چشمهاي دلخورش عقب گرد كردم و برگشتم. امروز كه از خواب بلند شدم با خود عهد كردم كه اگر همان رويه ي دو روزه ي قبلش را در پيش گرفت، بار و بنديلم را جمع کنم و بروم. هتل رفتن بهتر از تحميل شدن بر كسي بود كه نمي توانست واقعيت رو بشنود و با آن كنار بيايد!

سرم را درون آشپزخانه كردم و نگاهي انداختم بلكه كسي را ببينم ولي اينطور كه شواهد نشان مي داد امروز هم هيچكس در خانه نبود. شانه اي بالا انداختم و به سمت مبلهاي هال پيش رفتم. همه چه سحرخيز بودند براي خودشان!

از روي بي حوصلگي كنترل را برداشتم و تلويزيون را روشن كردم. يكي يكي كانالهاي را زير و بالا كردم بلكه برنامه ي به درد بخوري پيدا شود كه آن هم نشد. با حرص خاموشش كردم و كنترل را هم روي مبل پرت كردم. بدجور حالم گرفته بود، دلم مي خواست از خانه بيرون بزنم و از خيابانها، مغازه ها، و حتي مردم اين شهر غريب ديدن كنم. مگر خودم تنهايي نمي توانستم!؟ از پس كارهاي بزرگتر از اين در كشوري كه غربت مي نامندش به راحتي برامده بودم اينجا كه ديگر همزبانم بودند. درست است كه هميشه يكي همراه و مواظبم بود ولي مطمئنا اينجا كسي گانگستر نبود و قصد ربودنم را هم نداشتند.

لباسهايم را ساده و سياه انتخاب كردم كه جلب توجه نكنم و به قول رادين ؛ «بهم گير ندن.»

اول نامه اي براي اهل خانه نوشتم و به در يخچال زدم تا نگرانم نشوند، هر چند مطمئنا نگران مي شدند. بعد هم موبايلم را برداشتم تا همان بيرون سيم كارت بخرم و با آنها تماس بگيرم. مقدراري پول هم با خودم برداشتم كه به تومان تبديلش كنم، البته مطمئن نبودم صرافي پيدا مي كنم يا نه ولي خب چاره اي نبود. البته مقداري پول ايراني از رادين گرفته بودم ولي به نظرم كم بود و شايد بيشتر از اينها مي خواستم خريد كنم! بلاخره بعد از نيم ساعت ، از خانه بيرون زدم و با دفترچه اي در دست به سمت سر كوچه پيش رفتم. از همان جا پلاك و اسم دقيق خيابانها و كوچه ها را يادداشت مي كردم. چه خوب بود كه خواندن و نوشتن فارسي با كمك معلمهاي خصوصي و به اصرار پدرم آموخته بودم وگرنه مطمئنا امروز به هزار مشكل برمي خوردم!

از همان سر خيابان براي يك تاكسي دست بلند كردم كه خوشبختانه خالي بود و ايستاد. سوار شدم و گفتم:

-سلام آقا. ميشه منو ببريد بازار!؟

از درون آينه نگاه موشكافانه اي به من انداخت و گفت:

-غريبي!؟

سرم را تكان دادم و گفتم : بله

بدون اينكه حركت كند و همانطور كه از درون آينه مرا برانداز مي كرد پرسيد:

-خارجي هستين!؟

كمي فكر كردم و جواب دادم:

-نه ، ايراني هستم ولي از خارج اومدم.

ابروهاي پرپشتش را به نشانه ي دقت در هم فرو برد و دوباره پرسيد:

-چه جور بازاري ميخوايد بريد!؟

-اومم. خب شاپينگ نباشه لطفا. يه جاي خوب باشه.

-شاپينگ نباشه ، دقيقا يعني چي نباشه!؟

لبخندي به سادگيش زدم و گفتم:

-يعني ميخوام برم بازار. از اين بازارهايي كه همه مردم قاطي پاتي هستن و دست فروشها هم چيزميز ميفروشن.

خنده ي بامزه اي به حرفهايم كرد و با گفتن: آهــا...

به راه افتاد.

بعد از يك ساعت كه در ترافيكهاي وحشتناك گذرانديم و من به جاي راننده ي بيچاره، حرص خوردم ، بلاخره در جايي شلوغ و پرجمعيت ماشين را نگه داشت و با لبخند گفت: خب اينم از بازار، خانوم.

من هم لبخند تشكرآميزي به صبوري و خوشروييش زدم و گفتم:

-ممنونم آقا. اين هم خدمت شما.

مبلغي را به سويش گرفتم كه با چشمهاي درشت شده از تعجب گفت: چه خبره خانوم!؟ مگه با هواپيما آوردمتون!؟ خورد ندارين!؟

درون كيفم را نگاهي انداختم و يك اسكناس ده هزار توماني پيدا كردم و گفتم كافيه اينقدر خورد!؟

خنده اي كرد و گفت: بله خانوم بازم زياده، صبر كنيد بقيه شو پس بدم.

پول را به دستش دادم و گفتم: بقيه ش باشه براي خودتون. لازم نيست پس بدين.

لبخندي زد و تشكر كرد، من هم پياده شدم.

خوب اطرافم را نگاه كردم، اول بايد تصميم مي گرفتم كدام طرفي بروم. سمت چپم يك مغازه ي بستني و آبميوه فروشي بود. پس به همان سمت راه افتادم. چون صبحانه هم نخورده بودم رفتم و با يك آبهويج بستني خوشمزه، نيرو گرفتم تا بهتر و بيشتر بتوانم پياده روي كنم.

دم هر مغازه اي چند دقيقه اي مي ايستادم و فروشنده ها و خريداران را تماشا مي كردم. چنان با چانه زدنهاي زنان كه مغازه داران را به فغان آورده بودند كيف مي كردم كه انگار داشتم يك فيلم هيجان انگيز مي ديدم!

بعد از دو ساعت كه ديگر توانم تمام شده بود و صداي آژير باتري بدنم بدجور به صدا درامده بود، آنسوي خيابان چشمم به يك صرافي افتاد كه يك موبايل فروشي هم كنارش قرار داشت. با ذوق و شوق به طرف ديگر خيابان به راه افتادم تا هم پولم را تبديل كنم و هم سيم كارت بخرم.

با آنكه سواره ها به هيچ عنوان هواي پياده ها را نداشتند و حتي خط عابر پياده هم بي معنا شده بود و پياده ها هم از هر جايي به دل خيابان مي زدند، ولي باز هم خيلي خوشم آمده بود. شايد در بازارهاي تركيه هم همچين بساطي به راه بود ولي من چون آنجا اجازه ي رفتن به جاهاي شلوغ را نداشتم نمي توانستم به راحتي چنين صحنه هاي جالبي را ببينم!

با احتياط كامل خود را به آنسوي خيابان رساندم و وارد صرافي شدم. مقداري پول تبديل كردم و سيم كارتي هم خريدم و آن موقع تازه نفس راحتي كشيدم. خب الان ديگر وقت سير كردن شكم بود. هر چه دور و برم را با دقت نگاه كردم رستوران يا حتي ساندويچي آن اطراف نبود. پس بي هدف خاصي باز هم سمت چپ را انتخاب كردم و راه افتادم. نمي دانم چقدر از مسير را رفتم تا بلاخره بوي كباب از كوچه اي به مشامم خورد. بخاطر خلوتي آن قسمت ، كمي ترسيدم كه داخل كوچه شوم ولي باز هم به خودم قوت قلب دادم و وارد شدم. مغازه ي كباب فروشي كوچكي وسط كوچه بود و مسلما از تميزي هم بي نصيب. ولي خب ديگر نمي توانستم بيشتر از اين گرسنگي را تحمل كنم ، پس سفارش دو سيخ كوبيده دادم و خودم روي صندلي هاي نه چندان سالم آنجا نشستم.

تا آماده شدن كبابها ، شماره ي منزل عمورضا را گرفتم و منتظر جواب ماندم. بعد از چند بوق كشدار بلاخره صداي نگرانش را از آنسوي خط شنيدم:

-الو... بفرماييد!

-سلام عمو. خوبين.!؟ مهتا هستم.

صداي نفسش را كه به تندي رها كرد در گوشم پيچيد و بعد از آن صداي عصباني رادين كه گفت:

-تو كجايي دختره ي ديوونه!؟ يعني اگه دستم بهت برسه حالتو جا ميارم. حالا ديگه بدون خبر...

وسط حرفش پريدم و با غيض گفتم:

-خيلي خب تو هم! الان داري دست پيش ميگيري!؟ تو مگه قهر نبودي!؟

-قهر بودم كه بودم.! تو بايد بدون خبر و تنها بذاري از خونه بري بيرون!؟ اونم تو شهر غريب!؟ نميگي بلايي سرت مياد!؟ بابات به اعتبار ماها تو رو فرستاده اينجا، اگه يه وقت...

دوباره نگذاشتم حرفش را تمام كند:

-حالا كه چيزي نشده و صحيح و سالمم. وقتي هيچكي منو نميبره بيرون مجبورم خودم برم. بعدشم همچين ميگي شهر غريب انگار وسط جزيره ي دور افتاده و قبيله ي آدمخوارها گير افتادم! اينجا همه همزبون و هم وطنم هستن ناسلامتي! شما هم نميخواد نگران من باشين. خودم از پس كارهاي خودم برميام. الانم ميخوام ناهار بخورم بعدشم يه گشت و گذار ديگه اي ميزنم و تا سه ساعت ديگه خونه ام. فعلا باي باي.

-وايسا ببينم. چیو باي باي !؟ بگو كجايي بيايم دنبالت. يا حداقل كريم رو بفرستم پيشت.

پوفي كردم و گفتم:

-نميخواد آقا. خودم ميام. بلدم.

و بدون اينكه جوابش را بشنوم قطع كردم. 

 در آن کبابی ناجور ناهار را با اشتها خوردم و دوباره به سمت خیابان راه افتادم. تصمیم گرفته بودم امروز تا کسی مزاحمم نیست ، سری هم به قبر مادرم بزنم. ولی خب از آنجا که هیچ اطلاعی از جا و مکانش نداشتم باید کمک می گرفتم. کنار خیابان ایستادم و بی هیچ عجله ای ماشینهای شخصی را که برایم بوق می زدند با دست رد کردم.  هنوز آنقدرها شجاع نشده بودم که به هر کسی اعتماد کنم! خوشبختانه بعد از ده دقیقه بلاخره یک تاکسی خالی کنارم ایستاد و من هم بی هیچ چون و چرایی پریدم بالا. 

راننده که جوان اخمویی بود سرش را کج کرد و گفت :  

-کجا برم خانوم!؟ 

-برید قبرستون 

ابروهای مشکیش را در هم فرو برد و نمی دانم چرا با عصبانیت از آینه زل زد به من! 

وا چرا اینطوری کرد!؟ من که حرف بدی نزدم! 

سرم را تکان دادم و شالم را که خیلی عقب رفته بود جلوتر کشیدم و گفتم: 

-چرا ایستادین پس!؟ بریم دیگه. 

اینبار حالت صورتش عوض شد و تعجب جای عصبانیت را در چشمهایش گرفت ، با دقت نگاهم کرد. انگار تازه فهمید غریبم چون با مکث چند ثانیه ای گفت: 

-دقیقا کجا میخواین برین. آدرس رو بلدین!؟ 

-نه بلد نیستم. فقط میخواستم من رو ببرید قبرستون. خودم اونجا می پرسم پیدا می کنم. 

اخمهایش باز شد و به حرفم لبخند کجی زد و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم! فکر کنم دیوانه بود!  

نمی دانم چقدر گذشته بود که بلاخره رسیدیم. با نگاهی به اطراف متوجه فضای آنجا شدم و گفتم:   

-میشه منو راهنمایی کنید کجا باید برم آدرس بپرسم!؟  

- با دست جایی را نشان داد و گفت: 

-ببین ، اونجا برو هر کمکی لازم باشه بهت میکنن.  

سرم را تکان دادم و با تشکر و پرداخت مبلغی که گفته بود ، از تاکسی پیاده شدم. 

اطراف را نگاهی انداختم ، سرسبز و پر درخت بود. و جمعیت نسبتا زیادی در رفت و آمد بودند! چقدر ایرانی ها به مرده هایشان اهمیت می دادند و برای زیارتشان می آمدند! کاش خانواده ی او هم رضایت داده بودند و جنازه اش را در همینجا خاک می کردند تا از این همه فاتحه شاید کمی هم به روح او می رسید. 

باز هم دلم گرفت و از یاداوریش قلبم فشرده شد. 

نمی خواستم گریه کنم پس با نفس عمیقی بغضم را پس زدم. سر به زیر به راهم ادامه دادم تا به اتاقی رسیدم و وارد شدم.  

با تمام مشکلاتی که بود بلاخره بعد از نیم ساعت توانستم قبر را پیدا کنم و با دیدن نام مریم قرایی بر سنگ سیاهی که با چند شاخه گل خشک شده تزئین شده بود برای مادری که بزرگترین خاطره ام از او رفتن و چمدان بزرگش بود بغض کردم. نمیدانم چه حسی توانست مرا تا اینجا بکشاند! شاید نخواستم همان درد انتظاری که خودم کشیده بودم او هم بکشد! قرار بود او برگردد ولی الان بعد از سیزده سال من برگشته بودم او را از انتظار نجات می دادم. چقدر دلم آغوش گرمش را می خواست و چقدر دلتنگ صدای آرام لالاییش بودم. ولی افسوس که فقط سرمای سنگی سیاه و صدای پر از بغض فاتحه ای که می خواندم نصیبم شد. خم شدم و صورتم را روی سیاهی مقابلم گذاشتم، که شاید حسرت گرمای وجودش ، تنم را از این همه سردی برهاند. نمی دانم با آنهمه بدگویی و بذر نفرتی که عمه و پدر این همه سال می خواستند در دلم بکارند چرا الان حسم به این زن دقیقا مثل دختری بود که تازه مادر مهربان و عزیزش را از دست داده! چرا از او متنفر نبودم!؟ چرا هنوز دلم برایش تنگ بود!

دستم که روی سنگ می چرخید و زبانم که با فاتحه های پیاپی سعی در آرام کردن دلم داشت با سایه ای که بر سرم افتاد، متوقف شد. چند ثانیه مکث کردم و بعد سرم را بالا گرفتم تا بتوانم صورت سایه را ببینم. از کفشهایش ، مرد و مسن بودنش را تشخیص داده بودم ولی تا به صورتش رسیدم اخمهای درهمش باعث شد از جایم برخیزم. ابهتی که داشت ، انسان را مسحور می کرد! با آن که چهره ای سخت و خشن داشت ولی حس بدی منتقل نمی کرد! به تندی سلام کردم و همچنان به چشمانش زل زدم. بدون آنکه جوابم را بدهد، با همان عبوسی گفت:  

-تو اینجا چیکار میکنی!؟  

ابروهایم ناخوداگاه بالا رفت و از تعجب همانطور خیره ماندم. او هر که بود مرا میشناخت! پس چرا من نمیشناختمش!؟ با دیدن شوک من، حرفش را ادامه داد: 

-دست از سر مرده اش هم برنمیدارین!؟ 

به زور زبانم را در دهان چرخاندم و گفتم: 

-شما کی هستین!؟ 

حالت صورتش وقتی که از اخم درامد و پوزخند زد برایم آشنا بود! نمیدانم کجا ولی مطمئنا در جایی دیده بودمش!  

با همان لبخند کج گوشه ی لبش گفت: 

-خیلی شبیه مادرت شدی. خدا کنه اخلاقت هم به اون نامرد نرفته باشه! 

احتمالا منظورش پدرم بود! با اینکه کاملا موافق حرفش بودم ولی از اینکه غریبه ای اینقدر با انزجار پدرم را نامرد می خواند، ناراحت شدم و با اخم کوچکی زیر لب گفتم: 

-شما حق ندارین به بابای من توهین کنین. 

باز هم پوزخندش تکرار شد و صدای زنانه ای از پشت سرم گفت: 

-آقا جون گلاب آوردی!؟ 

اینبار به عقب برگشتم و به زن چادری میان سالی که ایستاده بود و به آقاجونش نگاه میکرد چشم دوختم. 

اینها دیگر که بودند.!؟ اینکه مسلما از خانواده ی مادرم بودند شکی در آن نبود ولی هزار سوال بی جواب در ذهنم رژه می رفتند که اولینش را بی اراده به زبان آوردم.! 

-شما چیکاره ی مامان هستین!؟ 

پیرمرد دوباره اخمهایش را در هم کشید و با حرص گفت: 

-تو چیکاره ی دختر منی!؟ با اجازه ی کی اومدی اینجا!؟ اومدی بازم عذابش بدی!؟ 

پس پدربزرگم بود این آقای پرابهت اخمو! و حتما آن زن هم خاله ام به حساب می ا آمد! من اصلا اطلاعی از هیچکدامشان نداشتم. نه حتی عکسی یا چیزی که بدانم چند خاله و دایی داشته ام! 

زن که مرا متحیر دید با چشمهای زیبایی که در صورتش جذابیت عجیبی داشت به من نگاه کرد و با لبخند گیرایی به طرفم آمد و مرا در آغوش کشید و در گوشم زمزمه کرد: 

-عزیزم! تو دخترِ مریم هستی!؟  

-..... 

-کجا بودی!؟ کی برگشتی ایران!؟  

-..... 

من که لال شده بودم، آغوشش خیلی گرم بود آنقدر بوی مادرم را نزدیک حس کردم که زبانم از کار افتاد. دستش را از زیر چادرش دراورد و صورتم را نوازش کرد. انگار او هم در من شخص دیگری را می دید، چون با مهربانی و دلتنگی نگاهم می کرد! زمزمه کرد: 

-چقدر بزرگ شدی! چقدر خوشکل شدی! چقدر شبیه مریم شدی! خدایا شکرت. خدایا شکرت.! 

نمیدانم چرا خدا را شکر می کرد و حتی نمی دانم چرا همچنان پیرمرد اخمو ، با قیافه ی عُنقش به من زل زده بود! 

نگاهم روی چشمهای عصبانی آقابزرگ در گردش بود و دهانم از این همه خشمی که از من داشت باز مانده بود! نمیدانم چرا اینقدر ناراحت بود! انگار من دخترش را کشته بودم! 

زنی که احتمالا خاله ام بود بلاخره از من روبرگرداند و به طرف پدربزرگ رفت و با خوشحالی گفت: 

-آقاجون ببین ، خدا مریم رو بهمون برگردونده!  

پیرمرد با همان اخم گفت: 

-مریمِ من سالهاست که زیر این خاک خوابیده. اینو هم به ظاهرش نگاه نکن ، مثل پدر و عمه ش اومده که زندگی همه ی ما رو به هم بریزه و بره. دوباره چشمانم گشاد شد از این همه کینه و نفرتی که بی دلیل از من داشت! با همان نگاه متعجب گفتم: 

-چرا اینقدر از من بدتون میاد!؟ اون موقع من فقط پنج سالم بود ، چیکار می تونستم بکنم!؟  

-ولی بیست سال زیر دست همون نامرد بزرگ شدی، از قدیم گفتن؛ عاقبت گرگ زاده، گرگ شود! 

با دلشکستگی به طرفش رفتم و با یک قدم فاصله روبرویش ایستادم. نگاهش همچنان شلاق میزد بر سر و رویم. درد داشت ، هم نگاه او و هم ضرباتی که الان از نزدیک به صورتم می خورد. چشمانم را بستم و آرام زمزمه کردم: 

-همیشه آرزو داشتم بابابزرگمو ببینم. من بر عکس شما، ندیده عاشقتون بودم. 

پلکم را آرام از هم گشودم و به طرفش رفتم تا دستش را بگیرم که خود را عقب کشید و بی هیچ حرفی پشت به من کرد و رفت!  

نفسی از افسوس کشیدم و سرم و دستم به زیر افتاد. صدای زن را از کنارم شنیدم که گفت: 

-بذار یه خورده بگذره، خودش آروم میشه. اون از دست بابات خیلی عصبانیه ، و چون دستش به اون نمیرسه میخواد سر تو خالی کنه. ناراحت نشو.

سرم را تکان دادم و گفتم:  

-درکش می کنم.  

دلم گرفته بود از دست همه! چرا اینقدری که من دلم برای خانواده ام می تپید آنها از من متنفر بودند!؟ مگر چه کار بدی در حقشان کرده بودم؟! آن از عمه ام که چشم دیدن مرا نداشت، این هم از خانواده ی مادری ام که حاضر نبودند مرا بر سر مزار مادرم ببینند!  

همانجا نشستم و  آهی از ته دل کشیدم و شعر روی قبر را خواندم: 

-در خانه ای که دگر ردی از تو نیست 

من رد پای تو را پرسه می زنم! 

آخر چرا من باید هنوز دنبال گمشده های زندگیم می گشتم!؟ مگر نه اینکه دیگر هیچ نشانی از آنها در زندگیم نبود!؟ پس چرا در دنیای دخترانه ام هنوز حضورشان اینقدر پررنگ بود و دنبال ردپایی از سایه هایشان می گشتم!؟ 

دستی به روی شانه ام نشست و با مهر گفت: 

-می خوای بریم خونه ی ما!؟ مطمئنم الان خیلیا اونجا هستن که از دیدنت خوشحال میشن! درست مثل خودم. 

سرم را بلند کردم و به چشمهای زیبا و جذابش خیره شدم. من هنوز هیچ کس را نمی شناختم، پس به چه امیدی باید می رفتم وسط جمعیتی که برایم غریبه بودند!  

با مکث کمی ، پرسیدم: 

-شما خاله ی منی!؟  

لبهایش به لبخندی گشوده شد و مهربانی صدایش به چشمهایش سرایت کرد. دستم را گرفت و گفت: 

-آره. من لیلا هستم و دو سال از مریم بزرگترم. می تونی خاله صدام کنی. تا حالا خاله ی کسی نبودم. فکر کنم شنیدنش بعد از این همه سال خیلی حس خوبی داشته باشه. 

با حرفش لبخندی زدم و دوباره پرسیدم: 

-عمه هم نشدین!؟ 

-چرا اتفاقا ، تا دلت بخواد عمه شدم و متأسفانه فحش خورمون ملس شده! 

با اینکه معنای حرفش را نفهمیدم ولی با این طرز حرف زدنش لبخندم پررنگتر شد.  

-چند تا دایی دارم!؟ 

-سه تا. ماشالله هر کدومشون هم سه چهار تا بچه دارن

ابرویم را بالا بردم و با تعجب گفتم یعنی الان ده دوازده تا برادرزاده دارین!؟ 

-اوهوم. حالا میای بریم!؟  

چشمانم روی ساعتم چرخید، وای خدای من ساعت هفت بود! با عجله از جا بلند شدم و گفتم:  

-دیرم شد! ببخشید خاله جون ولی الان نمی تونم باهاتون بیام. شماره تلفنم رو بهتون میدم ، قرار میذاریم بعدا همدیگه رو میبینیم. اوکی!؟ 

با لبخند و نگرانی که همزمان در صورتش نمایان شد گفت: 

-خب اینجا کسیو داری بری پیشش!؟ بابات هم باهات اومده!؟ عمه ت چی!؟ 

-نه هیچکس نیومده ، ولی الان خونه ی شوهر سابق عمه م هستم. اونجام راحتم و مشکلی ندارم ، فقط یادتون نره حتما بهم زنگ بزنید. 

و در حالیکه دستش را می فشردم ادامه دادم: 

-من برم دیگه . میبینمتون 

برگشتم که بروم، دستم را که هنوز ول نکرده بود کشید و گفت: 

-خوب وایسا می رسونیمت. الان با چی میری این موقع!؟ تا بخوای برسی شب میشه. 

یک لحظه تردید کردم که صبر کنم یا بروم ولی با دیدن چهره ی عصبی آقابزرگ که داشت به ما نزدیک می شد، تصمیم خود را گرفتم و با خوشرویی گفتم: 

-مرسی خاله جون. من خودم میتونم برم نگران من نباشین. فعلا خداحافظ

با عجله به سمت قسمت خروجی راه افتادم و خوشبختانه خیلی زود یک تاکسی دیدم و سریع پریدم بالا. آدرسی که نوشته بودم را به دستش دادم. او هم سری تکان داد و راه افتاد.  

خیلی طول کشید تا برسیم.. هم ترافیک بود و هم راهمان دور. وقتی رسیدم شب شده بود. به محض اینکه زنگ را فشردم، در باز شد و هر سه نفرشان با هم پریدند بیرون! از این هجوم ناگهانیشان یک لحظه ترسیدم و ناخواسته چند قدم به عقب برداشتم! اول از همه صدای عصبانی رادین بلند شد: 

-کجا بودی تا الان!؟ مگه قرار نبود تا ساعت پنج خونه باشی دختره ی خودسر!؟ 

و پشت بند او صدای کریم هم درامد: 

-نگران شدیم. بابات بیست بار تماس گرفته از صبح تا حالا. هر دفعه یه دروغی گفتم ولی آخرشم فکر کنم فهمید که پیشم نیستی!  

الان فقط عمو باقی مانده بود پس به سمت او برگشتم و منتظر توبیخش ماندم، ولی انگار حرفی برای گفتن نداشت چون فقط سرش را به نشانه تأسف تکان داد. 

من هم وقتی دیدم کاری از دستم برنمی آید و جوابی برای نگران کردنشان ندارم تنها با گفتن: معذرت میخوام، ببخشید.  

سرم را انداختم پایین و به سمت در ورودی ساختمان رفتم. انگار نه انگار این همه چشم پر سؤال به من دوخته شده بود! خب چکار کنم؟ خسته و کوفته بودم نمی توانستم که تا صبح همانجا بایستم و بازجویی شوم! 

خود را روی مبل پرت کردم و شال و مانتو و کیفم را هم به کناری انداختم. چشمانم از خستگی می سوخت. خدایی تا به حال در کل عمرم اینقدر فعالیت نکرده بودم! سرم را روی پشتی مبل گذاشته و چشمانم را بستم تا کمی استراحت کنم، که باز هم صدای پر از حرص رادین مُخلِ این آسایش شد. 

-بهت میگم کجا بودی!؟ کسی اذیتت نکرد!؟ هزار تا فکر و خیال کردیم! چرا موبایلتو جواب نمی دادی!؟ با توأم!؟ 

چشمان خسته ام را تا نصفه باز کردم و گفتم: 

-رفته بودم بازار ، بعدشم رفتم قبرستون 

-این چه طرز حرف زدنه بی ادب!؟ درست جواب بده! 

بلند شدم و صاف نشستم، این انگار امروز بدجور قاطی کرده بود که مثل خروس جنگی به من می پرید! به چشمان عصبانیش زل زدم و خیلی شمرده گفتم: 

-اولش رفته بودم بازار تا ساعت سه و چهار اونجا چرخیدم بعدش هم سوار ماشین شدم و رفتم قبرستون سر قبر مادرم. تفهمیم شد یا دوباره بگم!؟  

هر دوشون با هم گفتن: قبر مادرت!؟ 

از این گروه سرودشان خنده ام گرفت ، احتمالا کریم هم چون نمی فهمید چه می گویم با آنها هم صدا نشد! به جای جواب حرف آنها رو به کریم کردم و به زبان خودش توضیح دادم که رفته بودم بازار. البته از قبرستان و مادر و خانواده اش حرفی نزدم چون مطمئنا به گوش پدرم می رساند و همین فردا حکم بازگشتمان را صادر می کرد.  

بعد هم بی هیچ حرف اضافه ای وسایلم را برداشتم و به سمت اتاقم راه افتادم.  

*****

با صداي در اتاقم ، سرم را از موبايلم بلند كردم و گفتم بفرماييد! دو روز بود كه خود را در اتاق حبس كرده و با كسي حرف نمي زدم. فقط يكي دو بار جواب كريم را دادم كه پيغام رسان پدرم شده بود! 

رادين سرش را داخل آورد و با لبخند مسخره اي گفت: 

-ميشه بيام تو!؟ 

-نه. كار دارم.

بي توجه به حرف من داخل شد و در را پشت سرش بست. اخمهايم در هم رفت و با لحن قهرگونه اي گفتم: 

-چي ميخواي!؟ باز كسيو پيدا نكردي سرش داد بزني اومدي سراغ من!؟ 

مهربانانه خنديد و لبه ي تخت نشست. وقتي قيافه اش را اينطور مظلوم مي كرد و سر به زير مي شد دلم مي خواست خفه اش كنم! با همان اخم گفتم: 

-چيه! حرف آخرتو همين اول بزن! 

انگشتانش را در هم فرو كرده و با نگاه بچه گانه اي زل زده بود به من! از حرص پوفي كشيدم و دوباره گفتم: 

-اوف، چيه!؟ چرا اينجوري نگام ميكني!؟ من آشتي ماشتي نمي كنم. پس الكي خودتو خسته نكن. 

-مهتا! هر كاري بگي مي كنم. فقط كوتاه بيا! 

-نميخواد ، لازم نكرده. من كاري ندارم كه.... 

به يكباره ياد خانواده ي مادرم افتادم و قولي كه داده بودم! به خاله گفته بودم امروز فردا هر طور شده سري به خانه شان مي زنم! پس بي هوا حرفم را عوض كردم و گفتم: 

-به يه شرط... 

با خوشحالي دستم را گرفت و گفت: 

-هر چي باشه قبول

چشمانم را با عشوه چرخاندم و گفتم: 

-ايششش. بهت ياد ندادن هيچ شرطي رو ندونسته قبول نكن!؟ مهندس!؟ 

خنده ي بلندي كرد و گفت: 

-چرا ياد دادن ولي تو فرق مي كني. مطمئنا چيز بدي نميخواي! حالا بگو ببينم شرطت چي هست!؟ 

دستم را از دستش بيرون كشيدم و آرام گفتم: 

-كريم رو بپيچون ، منو ببر يه جايي. 

چشمانش اول متعجب شد و بعد كم كم رنگ شيطنت گرفت. سرش را نزديك آورد و با صداي آهسته اي گفت: 

-كجا مثلا.!؟ يه جاي خلوت!؟ 

با چشمكي كه زد، متوجه منظورش شدم و با غيض گفتم: 

-نه خير اتفاقا ميخوام برم يه جاي شلوغ. ميبريم يا نه!؟ 

سرش را عقب كشيد و با خنده ي دندان نمايي گفت: 

-خيلي خب بابا، شوخي كردم. حالا كجا ميخواي بري!؟ دوباره بازار!؟ 

-نه. تو برو كريم رو بپيچون، لباساتم بپوش دم در منتظر شو تا بيام. 

انگشت شستش را به نشانه اوكي بالا گرفت و گفت: باشه بزن بريم. 

چند دقيقه اي را صرف ست كردن لباسهايم و درست كردن موهايم كردم و بعد از اينكه در آينه خود را شيك ديدم، به سمت بيرون راه افتادم. 

رادين ماشين را بيرون برده و منتظرم بود! نميدانم چطور توانسته بود كريم را راضي كند ولي به هر حال مهم نبود. كنارش نشستم و گفتم: 

-خب ، برو كه بريم. 

با نگاه موشكافانه اي نگاهم كرد و لبخندي زد. انگار او هم از تيپم خوشش آمده بود. ولي حرفي در موردم نزد و درعوض گفت: 

-خب كجا بريم پرنسس!؟ 

لبخند خوشايندي به حرفش زدم و موبايلم را از كيفم درآوردم. آدرسي كه برايم اس ام اس شده بود را برايش خواندم. 

ابرويش را بالا برد و با نگاهي كه بين من و خيابانِ مقابلش مي چرخاند گفت: 

-اينجا كجاست!؟ خونه ي كسيه!؟ 

-بله. خونه ي خاله م. 

ناگهان با شوكي كه از حرفم گرفت ، ماشين را ناشيانه گوشه ي خيابان كشاند و داد زد: 

-چي...!؟ خونه ي خاله ت!؟ 

با اخم به سمتش چرخيدم و گفتم: 

-ديوونه شدي!؟ اين چه وضع رانندگيه!؟ نزديك بود بري تو بولوار! 

كمربندش را باز كرد و كاملا به طرفم نشست. با حالت عصبي ضربه اي به فرمان زد و گفت: 

-جواب منو بده! 

-چه خبرته! نميخواي ببري خوب نبر ، خودم ميرم. 

دستم را به سمت دستگيره ماشين بردم كه پياده شوم ولي كمربندم كه هنوز بسته بود مرا به جاي اولم برگرداند! با عصبانيت دكمه اش را زدم تا بازش كنم كه مچ دستم را گرفت و ملايمتر از قبل گفت: 

-بشين ببينم! خاله ت كيه ديگه!؟ 

-خاله م خاله مه! اگه منظورت اينه كه از كجا پيداش كردم بايد خدمتتون عرض كنم كه سر قبر مامانم. 

نفسش را با حرص بيرون داد و بعد از مكثي طولاني گفت: 

-ميدوني اگه بابات بفهمه با اينا رابطه برقرار كردي چيكار ميكنه!؟ همه ي اين سالها زمين و زمان رو به هم دوخته كه اونا حتي سايه ي تو رو هم نبينن، اونوقت تو رفتي خيلي شيك باهاشون قرار گذاشتي!؟ ببين من ميگم اصلا نرو. دنباله ي اين ماجرا رو پاره كن و بيخيالشون شو، يه شماره تلفن كه ازت بيشتر ندارن اونم سيم كارتتو عوض مي كنيم و راحت مي شينيم سر جامون و به زندگيمون مي رسيم. هان!؟ نظرت چيه!؟ 

با اخم نگاهش كردم و گفتم: 

-تو لطفا نظرتو نگه دار واسه خودت. همينطور كه شماها فاميلم هستين اونا هم هستن. درسته كه هيچوقت نديدمشون و باهاشون رابطه اي نداشتم ولي ميتونن يه ذره از حسرت نبودنِ مادرمو جبران كنن برام. ميفهمي چي ميگم يا اصلا توي اين حوالي نيستي!؟ 

چشم غره اي به حرف آخرم رفت و زير لب غريد: 

-اينقدر بدم مياد وقتي عصباني ميشي لات حرف ميزني! 

با پي بردن به اينكه نرم تر شده من هم آرامتر نشستم و با نگاه خيره اي كه قصد رسوخ در ذهن مشكوكش را داشتم زل زدم به چشمان رنگي ش كه اينقدر بي روح و يخي به نظر مي رسيد. 

بعد از لحظاتي ، كلافه دستي لاي موهايش كشيد و با يک "لعنتي" كه نمي دانم نثار خودش كرد يا چشمان من، دنده را با حرص عوض كرد و راه افتاد. تا به مقصد برسيم هيچكدام حرف نزديم ، انگار خيلي فكرش درگير بود چون حتي موزيكي هم روشن نكرد و يك سره در سكوت راند تا رسيديم. جلوي درب كِرم رنگي ايستاد و اول خودش پياده شد بعد هم در حال پايين رفتن زير لب گفت: بيا پايين. 

با ذوق و شوق پياده شدم و خودم زنگ را فشردم. از ظاهرش مشخص بود خانه اي قديمي ست كه بازسازيش كرده اند. دوست داشتم زودتر در باز شود تا داخلش را هم ببينم. با صداي پايي كه از حياط خانه به اين سو مي آمد معلوم بود كسي داشت با عجله به استقبالم مي آمد! با لبخند بزرگي مقابل در ايستادم و به محض باز شدن در ، دو قدم جلوتر رفتم. مرد جواني كه در را باز كرده بود با شوك ديدن من كه تقريبا توي بغلش بودم ، بي هوا عقب عقب رفت و گفت: يـا ابالفضل! چه خبرته خانوم! 

رادين كه نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد و از اين رمي كه پسرك يكباره كرده بود، خنده اش بلند شد! من هم كه فكر كرده بودم خاله ام در را باز مي كند و آماده پريدن به آغوشش بودم دستم در هوا مانده و بي حركت و با چشم وزغي ايستادم و زل زدم به طرف! انگار بدجور خراب كرده بودم كه هيچكس تكان نمي خورد! رادين كه فضا را اينگونه ديد زودتر خنده اش را جمع كرد و جلو آمد، مرا كه در آستانه ي در بودم كنار زد و دستش را به سمت او دراز كرد: 

-سلام، من رادين هستم . پسر عمه ي مهتا. 

مرد جوان ريش دار بي ادب  هم تكاني به خود داد و تك خنده ي ناشيانه اي زد و دستش را پيش آورد: 

-سلام، خوشبختم. منم علي هستم و احتمالا پسر خاله ي مهتا خانوم. 

پس مرا ميشناخت! با اين عكس العملي كه نشان داد يك لحظه فكر كردم اصلا در جريان ماجرا نبوده و بخاطر شوكه شدنش آنطور رفتار كرد! 

با صداي خاله كه كنار درب سالن ايستاده بود و از همانجا تعارف مي كرد داخل شويم ، به او نگاه كردم و با لبخندي كه سعي كردم روي لبهايم باشد از كنار پسرش گذشتم و جلو رفتم. خاله ، چادر رنگي و طرح داري به سر داشت و رويش را گرفته بود. فكر كنم در ابتدا انتظار حضور رادين را نداشته كه آنقدر آمدنش براي استقبال طول كشيد! نزديكش شدم و او باز هم مثل دفعه ي اول مرا در آغوش كشيد و با مهرباني صورتم را بوسيد. 

با ورودم ، همه مثل زنبورهایي كه لانه شان را آتش زده باشند به جنب و جوش افتادند! نميدانم آن همه آدم تمام مدت كجا بودند كه خانه در ابتدا آنگونه سوت و كور بود! به ياد جشن تولدهاي سورپرايزي فيلمها افتادم! اينقدر تند تند همه پيش آمدند و خود را معرفي كردند كه اصلا نفهميدم كي چكاره بود و اسمش چه بود! فقط با لبخندي برايشان كله تكان مي دادم و گه گاهي زير لب "خوشبختم"ي تحويلشان مي دادم! 

نيم ساعتي به خوش و بش و احوالپرسي گذشت و بلاخره اجازه ي نشستن صادر شد و من از ميان يك لشكر آدم كه تا الان حتي يك نفرشان را هم نديده بودم گذشتم و روي مبل تك نفره اي نشستم. با به ياد آوردن رادين كه به كل فراموشش كرده بودم، سرم را بين حاضرین در سالن چرخاندم. در كنار همان پسرخاله ي دم دري نشسته بود و لبخند به لب داشت! خوش بحالش كه به قول خودش اينقدر زود با همه «پسرخاله» مي شد! 

با صداي "خوش آمدين" خاله ليلا به او كه كنارم نشسته بود نگاه كردم و لبخندم پررنگ شد. دستم را در دست گرفت و با نوازش مادرانه اي گفت: 

-همه مون خيلي خوشحاليم از اومدنت. 

-مرسي 

لحظه اي چشمانش غمگين شد و به آرامي گفت: 

-ببخشيد آقاجون نيومد. بعد از اين همه سال هنوز نتونسته با مرگ مريم كنار بياد. خيلي دوسش داشت و پدرت رو مسبب بدبختياش ميدونست بخاطر همينم اينطوري برخورد ميكنه. تو به دل نگير عزيزم. 

آهي كشيدم و گفتم: 

-باشه خاله جون اشكال نداره بلاخره يه روز ميفهمه كه من تقصيري ندارم. 

-اين چه حرفيه عزيزم! تو چه تقصيري ميتوني داشته باشي!؟ مگه چند سالت بود! يه بچه ي پنج شيش ساله چه كاري از دستش ساخته س! گفتم كه از پدرت و عمه ت ناراحته وگرنه تو رو خيلي هم دوست داره. اون دفعه ميگفت "يه لحظه احساس كردم مريمم برگشته!" 

دختر جواني كه سمت ديگرم نشسته بود و او هم چادر به سر داشت گفت: 

-واي مامان يه دقه ولش كن بذار ما هم ببينيمش! 

برگشتم و به او كه تقريبا شكل مادرش بود و چشمان خوشكلش از شيطنت برق مي زد گفتم: 

-شما دخترِ خاله ليلايي؟ 

با تعجب از اينكه به اين زودي اسم و نسبتش را فراموش كرده بودم گفت: 

-احتمالا از نظر هوش و ذكاوت به خانواده ي پدريت رفتي! 

فهميدم شوخي مي كند و از اينكه در اولين حرفش بي حواسيَم را به فقدان آي كيو تعبير كرد، خنده ام گرفت! لبخندم را جمع كردم و با لحن شيطنت آميزي گفتم: 

-آره ، اتفاقا به عمه م رفتم!  البته خدا رو شكر كه برعكس هوشم ، قيافه ام به مامانم شبيه شده وگرنه مطمئنا با چهره ي اون كه يك درصد هم شانس دلبري نداشتم. 

خاله ام كه انگار از حرفم خوشش آمده بود خنده ي بلندي كرد و در حاليكه همه ي سرها با خنده ي ناگهاني او به طرفمان چرخيده بود گفت: 

-آي دختر ، قربون دهنت! تا حالا تو عمرم اينقدر قانع نشده بودم! 

دخترخاله م با چشم غره اي به مادرش زير لب "هيش" كشداري تحويلش داد! 

من هم براي اينكه حواس جمع شده ي بقيه را پرت كنم، با لبخند و صداي بلندي گفتم: 

- خب از قديم گفتن خواهرزاده بايد به داييش بره ولي مثل اينكه داييهاي ما زياد هم دلشون با ما نبوده كه بهشون نرفتيم! 

دايي هايم هر سه تايشان نگاهي از دلخوري به من كردند و آهي كشيدند. دقيقا نفهميدم اين معناي خوبي داشت يا بدي ولي هر چه كه بود انگار جَو را به سمت و سوي غم و حسرت كشاند، كه من اصلا طالبش نبودم! 

در اين فكر بودم كه اوضاع را چگونه به حالت قبل برگردانم كه رادين از آن سوي مجلس گفت: 

-حالا كه اينقدر دايي هاتو دوست داري، ميخواي يه چند روزي تو رو بهشون قرض بدم از شرّت راحت شيم!؟ 

با چشم غره ي من رويش را به سمت دايي هايم كرد و با التماس مسخره اي ادامه داد: 

-تروخدا ما رو نجات بدين! اونجا ميريم بايد تحملش كنيم اينجا هم كه اومديم وبال گردنمون شده. من نميدونم چه گناهي به درگاه حق تعالي مرتكب شدم كه اينجوري بايد تقاصشو پس بدم! بعد هم گردنشو بالا گرفت و عاجزانه گفت: 

اي خدا، خودت شاهدي كه من چقدر از دخترا فراري و گريزونم ، اينو هم يه كاريش كن از سرمون باز شه! 

همه با لبخند ماسیده ای بر لب گاهي به من و گاهي به او نگاه مي كردند. انگار از این حرکت بی مزه اش  خوششان نیامده بود! 

سري به علامت تأسف تكان دادم و با انگشت به مُخش اشاره كردم كه يعني ؛ ولش كنين كلا تعطيله!

آنقدر همه حرف زدند و خاطره های جورواجور تعریف کردند که به جز من ، رادین هم احساس فامیلی و نزدیکی به آنها پیدا کرده بود! دیگر خیلی چیزها از مادرم می دانستم. اینکه هرقدر خوب و مهربان بوده همانقدر هم لجوج و خودسر، رفتار می کرده است! وقتی با پدرم آشنا شده علارغم میل همه ، که در همان نگاه اول بدجور حس منفیشان را برانگیخته،  با همه ی عشق و علاقه اش آنها را وادار به تسلیم می کند و به قول دایی مُسلم : آخر کار خودشو کرد و خودشو انداخت تو دهن شیر! 

البته نفهمیدم این "شیر" را از جنبه ی وحشیگریَش گفت یا قدرتش ولی به هر حال میشد درک کرد که هیچکدام رابطه ی خوبی با پدرم و خانواده اش نداشته و نخواهند داشت، که البته رادین را هم بخاطر گل روی من پذیرا شده بودند! 

بلاخره بعد از سه ساعت حرف و گفت ، با حرکتی آنی ازجا برخاستم و گفتم:  

-خوب دیگه با اجازه ما بریم که دیر شد! 

رادین که به این رفتارهای عجیب غریب من عادت داشت بی هیچ چون و چرایی بلند شد و رو به بقیه گفت:  

-ببخشید مزاحمتون شدیم و متشکرم که منو هم در جمعتون پذیرفتین. ان شالله بازم همدیگه رو ببینیم. 

همه با هم جوابش را دادند و معلوم نشد هر کسی چه گفت ولی مسلما طبق عادت ، تعارفات مخصوصشان را بجا آوردند! 

با وجود مخالفت و نارضایتی خاله که میگفت پیششان بمانم ، با هزار قول و تعهد موفق شدم از آن خانه و فامیل تازه ام جدا شوم و با رادین به سمت خانه راه افتادیم. 

در جواب کریم که فقط گفت؛ به بابات حتما یه زنگ بزن ، سری تکان داده و به اتاقم رفتم. 

شماره را گرفتم و در حالیکه صدای بوق را می شنیدم به این فکر می کردم که چه جوابی به بازجوییش در مورد غیبت چهار ساعته ام بدهم که به جای پدر ، صدای ایرج خان در گوشم پیچید. 

-سلام مهتا خانوم. حالتون چطوره!؟  

با تعجبی که نتوانستم از صدایم حذفش کنم گفتم: 

-شمایید ایرج خان!؟ بابام کجاست!؟ حالش خوبه!؟ 

-بله خوبن. رفتن جلسه . گفتن اگه تماس گرفتید بهتون بگم حتما در اولین فرصت بلیطتون رو اوکی کنید و برگردین. مثل اینکه کارها اونطور که باید، پیش نرفته! 

در حالیکه از این خبر یا به عبارتی دستور ناگهانی شوکه شده بودم زیر لب زمزمه کردم: 

-حتما یه چیزایی به گوشش رسیده! 

صدای آنسوی خط را که الو الو می گفت بی جواب گذاشتم و دکمه ی قطع را فشردم. 

خیلی دلم گرفته بود. دوست داشتم بیشتر بمانم و حداقل از مادرم چیزهای بیشتری بفهمم و یا حتی در شرکت رادین سرکی بکشم! ولی حیف که مهلت هیچکدام را نداشتم و سریع و بی چون و چرا باید برمی گشتم!

 

***** 

باز هم اینجایم و روزهاست بی هیچ هیجانی طبق نظم همیشگی می گذرد و کسی کاری به دیگری ندارد! از وقتی که برگشتم ، دلم آرام و قرر ندارد! دوست دارم زودتر درسم تمام شود و به یک بهانه ای به ایران برگردم. هر چند مطمئنم پدرم همچین اجازه ای نمی دهد ولی باز هم امیدم را از دست نداده ام و منتظرم! رادین هم مثل همیشه در رفت و آمد است و دیگر مثل سابق با صمیمیت برخورد نمی کند! نمی دانم شاید فهمیده که دل من نرم نخواهد شد و یا فکر کرده هر چقدر بیشتر جلو بیاید من با این روحیه ی لجوجانه ام عقبتر خواهم رفت! به هر حال برای دختری با نوع زندگی من ، از دست دادن رفیق شفیق ، یعنی تنهاتر از تنها شدن و این رفتار جدید رادین،  باعث انزوای بیشترم شد! هر چند با خاله و زهرا دخترش تلفنی در ارتباطم ولی باز هم نمی توانند جاهای خالی شده ی زندگیم را پر کنند! 

به گمانم دچار افسردگی حاد شده ام چون تنها دلخوشی ام دانشگاه ست و سرگرمی ام درس خواندن! همیشه دوست دارم در خانه بمانم و در رؤیاهای بی پایانم غرق شوم! هنوز می اندیشم به او، به حرفهایش، به نگاه های خالی از حرفش و به رفتار نامفهومش! انگار جزئی از من شده که نمی توانم از وجودش فارغ شوم و کناری بیندازمش! آنقدر با خیالش خاطره بافی کرده ام که دیگر حتی نمی دانم چه قسمتهایی از اینها واقعی هستند و کدامشان خیالی!  

ویرایش شده توسط faatima.r
  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سال 1389 :

امروز باز هم سالگرد همان روز نحس است و من باز هم در خود فرو رفته ام . انگار در اين سالهاي نبودنش ، بودنش را بيشتر حس كرده ام و مي كنم! دقيق مي دانم چند سال و چند ماه و چند روز و چند ساعت از غيب شدنش مي گذرد! و من هنوز هم اسم مرگ را در كنار نامش نمي گذارم و باز در غيابش با خودم حرف مي زنم

امسال ديگر تمام مي شود. درسم ، دانشگاهم و فارغ مي شوم از اين تحصيل بي حاصل! كاش مي توانستم مثل همان اوايل ، روحيه ي جنگندگي به خود بگيرم و با خوشحالي بگويم ؛ 

امسال تمام مي شود و من صاحب همه چيز مي شوم و بلاخره سر از همه چيز درمياورم! هه.. چه خوش باور بودم كه با اميدي بي جا، همه ي علايقم را كناري گذاشتم و وارد اين مسير بي روح شدم! الان ديگر خيلي خوب مي دانم با وجود پدر و عمه سلطان، چيزي به نام تصاحب شركت سمندر وجود ندارد. اين امكان براي هيچ كس مهيا نيست و چه زجرآور ست كه اين "هيچ كس" ، من را هم شامل مي شود

عمه سلطان مثل هميشه در كنار پدر با قيافه ي عبوس و اخمويي ايستاده و منتظر خبري از رادين است كه قرار بود حكم ترخيص داروهاي ارسال شده اي كه توسط ايران مصادره گشته را برايشان ايميل كند. به نظر مي رسد موفق نشده كاري بکند چون اين لحظه هايي كه به سرعت مي گذرند به ضرر شركت پيش مي رود و داروهاي بيشتري ممكن است فاسد شوند. نميدانم جريان از چه قرار است كه بعد از چند سال تازه به صرافت اين افتاده اند كه شركت سمندر در كارهاي دارويي خود از مواد غيراستاندارد جهاني استفاده مي كند و بايد داروهاي ارسالي از طريق اين شركت همگي براي انجام يك سري آزمايش و تست توقيف شوند

پدر خودش كه نمي تواند مستقيم وارد عمل شود و از ايرج خان هم در اين مورد انگار كاري ساخته نيست . عمه هم كه به يك دانه پسرش دلخوش كرده بود ، الان نااميدانه به صفحه ي مانيتور لپ تاپش مي نگرد

از جا برخاستم و با صداي بلندي گفتم

-بابا اجازه بدين من حلش كنم

همه ي سرها به سمت من برگشت! حتي ايرج خان هم با نگاهي حيران مرا مي نگريست! انگار حرف گنده تر از هيكلم زده بودم كه آنقدر همه را متعجب كرد! سينه ام را جلو داده و با ابهت يك سمندر به سمت پدرم پيش رفتم. در نگاهش هيچ چيز نبود! نه تشويق نه اميد و نه حتي يأس! انگار اين مرد از سنگ و چوب ساخته شده بود كه هيچوقت در چشمانش نشاني از ترس نبود

به نزديكش رسيدم و با همان ژست مقتدرانه گفتم

-برام بليط ايران بگيريد تا همين الان خودمو برسونم اونجا. خودتون مي دونيد كه هر لحظه براي ما حكم گنج داره بابا. نشستن و منتظر موندن راه چاره نيست

صداي ايرج خان را از پشت سرم شنيدم

-اين كارا بچه بازي نيست. بايد يه آدم با تجربه وارد عمل بشه وگرنه كارها پيچيده تر از ايني كه هست ميشه

ویرایش شده توسط faatima.r
  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عمه هم با حركات سر و صورت حرفش را تأييد كرد. 

سعي كردم خونسردي خود را حفظ كنم با تمام فشار ، انگشتانم را در هم مشت كردم تا مبادا تغيير چهره ام ، حرص درونم را لو بدهد. همچنان بي هيچ حركتي به چشمان پدر زل زده بودم تا او تصميم بگيرد. نمي خواستم حركتم باعث شود او از مديريتم در زمانهاي بحراني ايرادي بگيرد.. چون مي دانستم او اعتقاد دارد در اين شرايط نبايد تحت تأثير احساس بود. به قول خودش كه هميشه از اين ضرب المثل تركي استفاده ميكرد؛ هر كس با حرص و عصبانيت بلند بشه ، حتما با ناراحتي و پشيموني ميشينه. 

نمي دانم چقدر زمان گذشت ولي بلاخره به حرف آمد: 

-من موافقم. فقط مسئله اينه كه فعلا هيچ سمَتي بعنوان نماينده ي شركت نداري كه بتوني دنبال كار بري ، بايد هر چه سريعتر برات يه وكالتنامه رسمي درست كنيم كه بعنوان معاون شركت بتوني كارهاي لازم رو انجام بدي. ولي وقتي رفتي اونجا اول ميري پيش رادين تا تمام مسائل و جريانات كلي و جزئي شركت رو برات توضيح بده. من مطمئنم تو از پسش برمياي. 

با لبخندي بر لب و ژست پيروزمندانه به سمت در رفتم و با صداي نه چندان بلندي گفتم: 

-مديريت به تحصيل و سن نيست ، به عقل و درايت آدمه. 

مطمئنم حرفم را همه شنيدند ولي هيچ كس حرفي نزد و من از سالن خارج شدم و به اتاقم رفتم تا آماده ي اولين سفر كاريِ پردردسري شوم كه معلوم نبود آخرش چه مي شود! 

*** 

هواپيماي ايران با يك ساعت تأخير بلاخره از جا برخاست و دل من هم تازه به تكاپو افتاد! نميدانستم چقدر ميتوانم مؤثر باشم و چه اندازه خود را به بقيه ثابت كنم ولي هر چه كه بود با اعتماد بنفس كامل اين راه را مي رفتم چون آرزويم و هدف چند ساله ام داشت به واقعيت نزديك مي شد! 

هدفون را در گوشم گذاشته بودم و به صداي ملودي آرام و دلنشيني گوش ميدادم تا كمتر به اتفاقهايي كه قرار بود بيفتد و این ارتفاع و پرواز لعنتی فكر كنم. براي كسي مثل من كه حتي از جزئيات شركت بي خبر بود ، به نتيجه رساندن اين مشكلات ، غيرممكن به نظر مي رسيد! ولي به جسارت و شجاعت خودم ايمان داشتم. من مي توانستم. از قديم گفته اند هر چه بخواهي به دست مي آوري. من هم مي خواهم پس مي توانم . 

ساعت شش عصر بود ، در كنار رادين داشتم به توضيحات ريز و درشت او در مورد شركت سمندر گوش مي دادم. همه چيز به نظر قانوني و بدون اشكال بود و مسئله ي مشكوكي كه بخواهد بعد از سه سال دولت ايران را به داروهاي ما بدگمان كند به چشم نمي خور.! بايد تا فردا قرار ملاقاتي با مسئول پيگيري اين موضوع جور مي كردم. پس به رادين گفتم : ميخوام اين نامه ي توقيف رو ببينم! مسئولش كيه و از كجا صادر شده !؟ 

سرش را از پرونده ي جلوي رويش بلند كرد و با پوف كشيده اي گفت: 

- فكر كردي من بيكار دست رو دست گذاشتم و هيچ كاري نكردم!؟ آقا جان ، وقت ملاقات نميدن. ميگن بايد پروسه ي اداريش رو طي كنيد و پرونده تون در نوبت بررسي قرار بگيره! 

-يعني چي !؟ اينا كلي داروهاي مهمه كه ممكنه خراب بشن! اين ضرر و زيان رو كي متقبل ميشه!؟ 

-نگران نباش ، اونها خودشون ميدونن كه داروها بايد در چه جور جايي نگهداري بشه. از اين نظر مشكلي نيست..ما نگرانيمون از بابت چيزاي ديگه ست. 

با چشم و ابروي متجب به او زل زدم و گفتم: 

-مثلا چي!؟ 

-مثلا بردنِ داروها براي بررسي به آزمايشگاه. 

گردنم را تكاني دادم و با همان حالت متعجب گفتم: 

-خب! 

-چيو خب! من دارم ميگم نبايد اين داروها براي بررسي به آزمايشگاه بره باز تو ميگي خب! 

با افكار بدي كه از اين مرموزانه حرف زدنش مغزم را مي خورد ، صدايم را بالا بردم و با حرص گفتم : 

-من نمي فهمم چي ميگي! تو تا همين الان از قانوني و استاندارد بودن محصولات حرف مي زدي، الان براي چي بايد اينقدر از بررسي داروها بترسين!؟ 

-اين چيزاش ديگه به ماها ربطي نداره فقط به من گفتن بايد جلوي اين تحقيقات گرفته بشه يا اينكه كاري كنم سريعاً داروها رو برگردونن تركيه! 

سرم داشت گيج مي رفت، ديگر مطمئن بودم كاسه اي زير نيم كاسه است و ما فقط دست نشانده ي بزرگان سمندر هستيم! اينكه پدرم به راحتي راضي شد بعنوان معاونش به ايران بيايم فقط بخاطر همين بود تا شايد با پيله بودنم و با پشتكار و لجاجتي كه در من سراغ داشت بتوانم كارهاي پشت پرده شان را بي سر و صدا رفع و رجوع كنم! 

از جايم برخاستم و گفتم: 

-باشه، تو نامه رو بده من خودم درستش مي كنم. 

با نگراني كه هنوز در نگاهش بود به من خيره شد و گفت: 

-مطمئني كه ميخواي اينكارو بكني!؟ راستش منم وقتي بهم گفتن بدون سوال و جواب كارهايي كه ميگن رو انجام بدم ، يه جورايي ترسيدم و اين دست دست كردنم به خاطر همينه! 

دستي به شانه اش زدم و گفتم: 

-نگران نباش، خودم حلش ميكنم. تا آخرش هم هستم. تو فقط نامه رو بده و بگو كجا بايد برم! 

-باشه پس. خود داني. صبر كن برات بيارم. 

نامه و پرونده ي داروها را گرفتم و به هتلم بازگشتم. بايد فكر مي كردم و در تنهايي و آرامش به يك جمع بندي درست مي رسيدم! 

.... 

نزديك ساعت نه بود كه دوش گرفته و آماده شدم. چون نزديك هاي صبح خوابيده بودم ، چشمانم كمي پف كرده و ناجور بود ولي خب خدا اين وسايل آرايشي را براي همين موارد حساس خلق كرده ديگر! تا زنها هيچوقت زشت و بدقواره در اجتماع ظاهر نشوند. ؛) 

با ظاهري كاملا مدرن و با كلاس و آرايش مليحي كه چهره ام را بزرگتر از سنم نشان دهد با آژانس راهيِ جايي كه بايد مي رفتم شدم. 

پس از طي مسافتي تقريبا زياد بلاخره ماشين ايستاد و راننده گفت: همينجاست خانوم بفرماييد. پياده كه شدم تابلوي سر در ساختمان توجهم راجلب كرد ؛ (اداره ي كل نظارت بر دارو و مواد مخدر)

يا خدا! اينجا ديگر كجاست!؟ مواد مخدر!؟ دارو!؟ من اينجا چه مي خواستم!؟ 

بسم الله گفتم و قدم داخل گذاشتم. بعد از پرس و جو ، دفتر مدير كل را يافتم و مقابل خود، منشي جواني را ديدم كه با سرعت تمام در حال تايپ چيزي در كامپيوتر مقابلش بود. با سر جواب سلامم را داد و بدون اينكه مرا بنگرد گفت: 

-بفرماييد خانوم ، امري داشتيد؟! 

-ميخوام جناب شرافت رو ببينم. تشريف دارن!؟ 

بلاخره سرش را بلند كرد و نگاهي اجمالي به قيافه ام انداخت.سپس با لبخند مودبانه اي گفت: 

-بله تشريف دارن ولي بايد وقت قبلي داشته باشيد. امرتون چي هست تا من راهنماييتون كنم. 

-در واقع من معاون شركت دارويي سمندر هستم كه از تركيه اومدم، به دليل مسائل و مشكلاتي محصولاتمون توقيف شده. مي خواستم اگه ممكنه حتما ايشون رو ملاقات كنم. 

-خانوم ، شما بايد صبر كنيد. ايشون قبل از نتيجه ي آزمايشات فني، مديران هيچ كدوم از شركتها رو نمي پذيرن. ميتونيد اگه ميخواين منتظر بمونيد تا آخر هفته ي بعد ، خودمون باهاتون تماس مي گيريم. 

با ژست مقتدرانه ای گفتم: 

-آقاي محترم، من وقت ندارم تا هفته ي ديگه اينجا بمونم ، بايد برگردم. الان هم اين همه راه اومدم فقط براي حل مشكلم. لطف كنيد ازشون درخواست كنيد يك قرار ملاقات براي بنده بذارن ، حداكثر تا فردا. 

به گمانم چشمان و نگاهم كار خودش را كرد ، چون با حالت مستاصلي از جا برخاست و گفت: 

-پس اجازه بفرماييد باهاشون صحبت كنم، ببينم چه مي فرمايند! 

كله اي جنباندم و روي مبلهاي انتظار همانجا نشستم. او هم وارد اتاقي شد كه تابلويي با مضمون "دفتر مدير كل" در گوشه ی ورودی اش نصب شده بود. 

روزنامه اي از روي ميز برداشتم و مشغول ورق زدن شدم. مي خواستم وقتم پر شود يا ذهنم از هيجان خالي ، نمي دانم! 

بعد از دقايقي طولاني، بلاخره منشي از اتاق خارج شد و با همان لبخند معقولش، سري تكان داد كه يعني به كنار ميزش بروم. با طمأنينه از جا برخاستم و روبرويش ايستادم . 

نگاهش را به رويم چرخاند و گفت: 

-متاسفانه گفتن نميخوان كسي از مديران شركت رو ملاقات كنن. فرمودن منتظر بمونيد تا نوبت بررسي محصولاتتون برسه و نتيجه اعلام بشه. اگر داروها مشكلي نداشته باشه بهتون برگردونده ميشن و اگر هم مورد غيرقانوني مشاهده شد كه اون موقع بايد مراجعه كنيد به دادگاه و سازمان مبارزه با قاچاق و اينچيزا . در هر صورت ما اينجا جوابگوي مسائل شما نيستیم. 

چشمانم را براي برگشت خونسرديِ ازدست رفته ام روي هم فشردم و با نفس عميقي، صدايم را كنترل كردم و گفتم: 

-آقا ما ميخوايم محصولاتمون رو برگردونيم به تركيه. اصلا نميخوايم در ايران توزيع بشه پس نيازي به تحقيق و بررسي نيست. لطفا بهشون بگيد ميخوام حتما ايشون رو ملاقات كنم. اينطوري نميشه با واسطه صحبت كرد. بفرماييد كي بيام تا من همون موقع اينجا حاضر باشم. 

-چشم، شما تشريف ببريد من اگه تونستم وقت ملاقات بگيرم باهاتون تماس مي گيرم و زمانش رو ميدم خدمتتون. خوبه!؟ 

انگار چاره اي نبود. نمي خواستم با اصرار زياد، ايجاد شك و شبهه كنم! پس سري از روي ادب تكان دادم و زير لب گفتم: منتظرم 

او هم برگه اي به طرفم گرفت و گفت: 

-لطفا اسم و شماره ي تماستون رو اينجا ياداشت كنيد. 

اسم و شماره تلفن هتل و موبايلم را نوشتم و روي ميز قرار دادم و از آنجا خارج شدم. دلم نمي خواست به اين راحتي تسليم شوم. الان وقتِ كم آوردن نبود. به خيابان كه رسيدم سرم را به سمت ساختمان برگرداندم و پنجره ي اتاقي كه رو به اين طرف بود را با ناراحتي نگاه كردم! مردي در كنار پنجره بود و چهره اش در نوري كه به پنجره مي تابيد بي رنگ و سايه وار به نظر مي رسيد، انگار او هم مرا مي نگريست! چون سنگينيش را حس كردم و در دل گفتم: خب آقاي محترم شما كه مشغله ي زيادي نداري و در كمال آرامش خيابان را نظاره مي كني چه مي شد امروز اجازه ي ملاقات مي دادي! 

براي عرض احترام سرم را برايش تكان كوچكي دادم و سوار تاكسي شدم. 

******** 

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

دو روز همانطور در بلاتكليفي گذشت. با آنكه هر روز و هر ساعت با همه جا تماس گرفتم براي راهي كه بشود ميان بر زد و از دست اين سازمانِ محترم نظارت رها شد ولی فايده اي نداشت و باز هم به همانجا پاسمان ميدادند. امروز ديگر تحملم تمام شد و دوباره شال و كلاه كردم و راهي شدم. تلفني فايده نداشت و كاري از پيش نمي رفت. آقاي كمالي يعني همان منشي مؤدب هم كه فقط مرا سر مي دواند.

انگار بعد از آن همه تماس ، مرا كاملا مي شناخت چون به محض ديدنم اينبار از جا برخاست و محترمانه حال و احوال كرد.

سرم را به سمت در اتاق مديرعامل چرخاندم و گفتم:

-اينبار از جام تكون نمي خورم تا وقتي بتونم ببينمشون. حالا ديگه خود دانيد و مديرمحترمتون.

لبخندي به لب آورد و با صداي آرامي گفت:

-باشه امروز سعي ميكنم يه وقت ملاقات اضطراري جور كنم. فقط بايد چند دقيقه اي منتظر بمونيد چون جلسه دارن.

سري تكان دادم و روي يكي از مبلها نشستم. امروز آخرين مهلتم بود.. پدر اولتيماتوم داده بود كه اگر امروز نتوانستي ، بايد قيد همه چيز را بزني و سريعتر برگردي. به نظرم احتمال اين را ميداد كه با لو رفتن داروها، مرا ممنوع الخروج خواهند كرد و ديگر نميتوانم برگردم.

سرم را با موبايلم گرم كرده و مشغول تماشاي ويدئويي از ايران بودم كه با صداي آقاي كمالي كه مي گفت:

-خانوم سمندر پور ، ميتونيد تشريف ببريد داخل.

به خود آمدم! اصلا نفهميده بودم كي شخص مهمان از اتاق خارج شده و جلسه شان به اتمام رسيده!

از جا برخاستم و بعنوان تشكر لبخندي به رويش زدم. نزديك در اتاق كه رسيدم دوباره گفت:

-فقط يه ربع وقت دادن. سعي كنيد در همين زمان محدود صحبتاتون رو جمع كنيد.

سري تكان داده و با انگشت تقه اي به در زدم و وارد شدم.

اتاق شيك و بزرگي بود و مسلما نورگير. ميز و صندليش دقيقا زير پنجره بود و باز هم نور مستقيم در چشمان من بود و چهره ي او در سايه ي تاريك اتاق! به گمانم از عمد اين قسمت اتاق را براي ميز كارش انتخاب كرده بود تا قبل از آنكه شخص وارد شونده بتواند ببيندش ، او چهره ي مخاطبش را تجزيه و تحليل كند!

چشمانم را نور اذيت ميكرد بخاطر همين جلوتر رفتم و نگاهم بر قاب شيشه اي مستطيل شكلي كه نام "رامي شرافت" با خط زيبايي بر آن حك شده بود، ثابت ماند. چه اسم عجيب و غريبي!

چون وقت زيادي نداشتم سريع پرونده را از كيفم دراورده و به ميزش نزديك شدم تا هم بتوانم بهتر چهره اش را ببينم و هم پرونده را روي ميزش قرار دهم. پوشه در دست چشمانم را ريز كردم و نگاهم را بالا بردم تا حرفم را شروع كنم كه... بي حركت شدم! نميدانم دنيا آوار شد بر سر من يا من داشتم آوار مي شدم بر تنِ سرد زمين! احساس مي كردم تمام بدنم از كار ايستاده و من در دنيايي از خلا و تاريكي رها شده ام ! دقيقا مثل همانروزي كه خبر مرگش را از زبان آن دخترك خدمتكار شنيدم!

نفسم داشت قطع ميشد و مغزم هيچ فرماني براي دريافت اكسيژن صادر نمي كرد! دستم را به لبه ميز گرفتم و با چشماني كه ديگر نه از نور تند آفتاب پروايي داشت و نه از اشعه هاي تيزي كه مثل تيغ مردمكش را مي شكافت،به او خيره شدم! به او كه شبيه امير روياهايم بود و نمي توانست امير باشد! در پاهايم رمق نمانده بود و دستم ديگر توان نگهداري وزنم را بر روی ميز نداشت. و بدتر از آن نفسي كه نمي دانستم چرا نه مي آمد و نه مي رفت!

فقط لحظه اي دستان داغش را بر پهلويم احساس كردم كه مرا از ميز جدا كرد و منِ ناتوان يكباره روي مبل رها شدم. سرم با شدت به پشتي مبل برخورد كرد و حس كردم راه نفسم باز شد! خدا را شكر كه هنوز عاقل بود و قبل از حرف زدن ، عمل مي كرد وگرنه مطمئنا از بي نفسي ، ايست قلبي كرده بودم! تا لحظاتي با صداي بلند نفس مي كشيدم و قلبم را مي فشردم تا آرام بگيرد دل بي هوا مانده ام!

چشمانم را كه گشودم با ديدن ليواني آب كه روي ميز قرار گرفت به سرعت به سويش هجوم بردم و يك نفس سر كشيدم! حركاتم هيچكدام ارادي نبود! اصلا نمي دانستم چه مي خواستم و براي چه آمده بودم! درصد هوشياريم به پايينترين حد خود رسيده بود. مثل انسانهاي مست ، گيج و سردرگم به اطراف نگاه ميكردم! و او روي مبل مقابلم نشسته بود و با نگاهي خالي از هر چيزي به من و حركاتم مي نگريست!

انگار حس كرد حالم بهتر است چون با نفس عميقي دست به بغل گرفت و تكيه زد. و من مثل آهنربايي به سمتش كشيده شده و بر لبه ي مبل نشستم! باز هم داشت مثل هميشه آرامش و خونسرديش را به رخ من مي كشيد و اين اصلا براي مغز به هم ريخته ي من قابل هضم نبود! سرم را تكان دادم و با چشماني كه هنوز بر يك جاي صورتش بند نمي شد خيره خيره نگاهش كردم! نمي دانم چقدر از وقتم را از دست دادم، اصلا نمي دانم زمان مي گذشت يا ايستاده بود و مثل من منتظر حرفي از جانب او سراپا گوش شده بود!

-خب.! منتظرم.!

همين.!؟ يعني بعد از اين همه سال، اولين جمله اش اين بود!؟ "خب! منتظرم!؟" اصلا منتظر چه!؟ مگر او معني انتظار را هم مي فهميد.!؟ این منم که سالها منتظر بودم.. این منم که سالها چشمانم فقط روياي او را ديد ، او از انتظار چه ميدانست كه الان اينطور در كمال خونسردي به چشمان دلتنگ و حسرت زده ام مي نگرد و مي گويد: منتظرم!

بغض داشتم.. بغضي عجيب كه نمي گذاشت حرف بزنم! ولی اين را مطمئنم كه چشمانم داشت حرف مي زد و همه ي رازهاي دلم را فاش مي كرد  و او باز هم مثل هميشه سرش را پايين انداخته و منتظر جواب زبانيِ من بود!

از اين همه سردي ، رگهايم داشت منجمد مي شد! يعني او واقعا مرا نمي شناخت يا بعد از اين همه سال ، فراموشي گرفته بود!؟

وقتي ديد حرفي نمي زنم ، دوباره سرش را تكان داد و با ابروهاي در هم فرو رفته گفت:

-چي شد!؟ مثل اينكه دوباره رفتي تو شوك!؟ ببين اصلا وقت اضافي براي رفع ابهامات ذهني شما رو ندارم پس لطفا فقط مشكلت رو بگو و برو.

واقعا زبانم بند آمده بود. دقيقا نميدانم از كدام حركتش ولي با هر كلمه اي كه از زبانش خارج مي شد ، خرابتر مي شدم! يعني بعد از اين همه رنج و عذاب، هيچي به هيچي!؟

سرم را كج كردم و نگاهم را براي بار هزارم در صورتش چرخاندم. چشمان درشت و سياهش در ميان چهره ي كاملا مردانه اي كه پيدا كرده بود كاملا مشهود بود. ريش هاي بلند و موهاي رو به بالا شانه شده ، او را بزرگتر و جذابتر از پيش نشان مي داد. جاي زخمي كهنه بر كنار پيشانيش كه تا پايين ابروهاي هلالي و بلندش كشيده شده بود، خودنمايي مي كرد! اين قيافه ي عجيب و غريبش بيشتر انسان را ياد خلافكارهاي حرفه اي فيلمها مي انداخت. از اين فكر با همان قيافه ي مبهوتم ، لبخند ناخواسته اي هم بر لبانم نشست و چشم از نگاه سرد و بي روحش برداشتم . او همچنان منتظر بود حرف بزنم! آب دهانم را به سختي قورت دادم و نفس عميقي كشيدم تا حداقل آرامتر شوم. و بلاخره پس از مكث چند ثانيه اي با صداي گرفته و خش داري گفتم:

-اول ميخوام بدونم که...

جمله ام را نمي توانستم تكميل كنم .بايد چه مي گفتم؟ «چطوري زنده اي! يا چي شد كه نمردي.!؟ یا .... »

-نميخوام تعريف كنم. گفتم كه وقت براي اينجور حرفهاي اضافي ندارم. الان هم به جاي يه ربع ، بهت نيم ساعت وقت دادم و ساعت دوازده جلسه ي مهمي دارم كه بايد برم.

چشمانم ناخواسته بر ساعتم نشست. ساعت يازده و نيم بود! واي هيچ حرفي نزده بودم و او داشت مي رفت و من هم بايد فردا برمي گشتم!

كتش را از جا لباسي كنار ميزش برداشت و خيلي شيك مقابلم ايستاد. يعني اينكه: بفرماييد بيرون كه من ديرم شده.

به سرعت ايستادم و گفتم:

-ولي من كه هنوز حرف نزدم. خواهش ميكنم حداقل پنج دقيقه بهم وقت بدين كه توضيح بدم بعد اگه قانع نشدين شما مي تونيد بريد به كارتون برسيد و منم برگردم تركيه.

هنوز قدش از من يك سر و گردن بلندتر بود و چون نزديكش بودم سرم را بالا گرفتم تا چشمانش را ببينم. و او باز هم مثل قبلها سرش را پايين آورد تا براي اينكار زياد اذيت نشوم.

دستش را در جيب فرو برد و با حالت آرام هميشگيش گفت:

-پنج دقيقه تون از همين الان شروع شد. بفرماييد.

پرونده را با عجله باز كردم و تند تند شروع كردم به توضيح مسائلي كه مسلما خودش بهتر از من مي دانست! اينكه ما داروهايمان را طبق فلان استاندارد و با فلان معيار تهيه ميكنيم و چنين و چنان! در تب و تاب درست جلوه دادن كارهاي شركت بودم كه ميان حرفهايم پريد و گفت:

-پنج دقيقه تون تموم شد و جواب من همچنان همونه.

با آرامترین حالت ممکن این را گفت و رويش را برگرداند که برود!

بی اراده هول کردم ، با عجله پرونده را بستم و بازويش را كشيدم و گفتم:

-صبر كن، من جواب درست و منطقي مي خوام ، يعني چي كه "همونه"!

بدون آنكه برگردد ، سرش را به طرف چپ چرخاند و به بازويش كه در دستان من بود نگاه كرد!

واقعا خجالت كشيدم. عين دخترهاي دله، آويزانش شده بودم كه چه!؟ خيلي آرام دستم را عقب كشيدم و زير لب گفتم:

-ببخشيد

نفسش را محكم بيرون داد و نیم تنه به طرفم چرخید گفت:

-ببينيد خانوم ، اين چيزهايي كه شما داريد توضيح ميدين درسته ولي مشكل جاي ديگه ست. ميدونم كه شما هم تازه كارتون رو شروع كردين و از جزئيات خبر ندارين، پس از من به شما نصيحت كه تا نتايج آزمايشگاه نيومده هر چه زودتر به كشورتون برگردين و ديگه هم وارد مسائلي كه هيچي ازش نميدونين نشيد. حالا هم با اجازه، من ديرم شده بايد برم. خداحافظ

نمي دانستم درست شنيده ام يا او حرفهايش را بد زد! هر چه كه بود شوكه شدم!يعني چه كه 'مشكل جاي ديگه ست'! يعني چه كه 'از جزئيات هيچي نميدونين'!؟ يعني او الان واقعا به من هشدار داد كه فرار كنم!؟ گفت برو وگرنه بازداشت مي شوي!؟

با صداي بسته شدن در اتاق به خود آمدم و با عجله دنبالش دويدم! نمي خواستم وقت را از دست بدهم! بايد سر از اين جزئيات درمي آوردم. پرونده در دست با شالي كه از سرم افتاده بود دستپاچه و مضطرب از در خارج شدم. آقاي كمالي هاج و واج مرا مي نگريست ولي اهميتي ندادم و به سمت درب خروجي دويدم. آسانسور داشت بسته ميشد كه خودم را داخلش انداختم و از چهره ي متعجب دو شخص غريبه اي كه مرا نگاه مي كردند خجالت كشيدم. سريع شالم را بر موهاي پريشان شده ام انداختم، خود را كنار او كشيدم و به آرامي گفتم:

-ميشه باهاتون بيام!؟

از نگاه متعجب و ابروهاي تا به تا شده اش فهميدم حرفم را متوجه نشده! پس با آرامش بيشتري گفتم:

-تا وقتي به مقصد برسيد ميتونم باهاتون بيام!؟ بايد بفهمم ماجرا چيه! خواهش ميكنم.

با چشمانش بقيه را نشان داد و به نشانه ي سكوت لب گزيد. فهميدم چه مي گويد پس تا وقتي آسانسور بايستد و آنها بروند ساكت شدم. در پاركينگ ساختمان دوباره به دنبالش راه افتادم. كنار پژوي سياه رنگي ايستاد و با ريموت قفلش را زد. سرم را بالا گرفتم و با دلهره پرسيدم:

-بيام.!؟

اينبار نفسش را با حرص ، محكم بيرون داد و زير لب گفت:

-بيا

به محض اينكه نشستم ، سرش را برگرداند و گفت كمربندت رو ببند. با لبخند از اين كه هنوز يادش بود ، كاري كه گفت را انجام دادم.

وقتي از پاركينگ خارج شديم گفتم:

-اين جزئيات چيه كه من ازش خبر ندارم!؟

-ببين ، اينا چيزايي نيست كه من بخوام توضيح بدم ، شما به عنوان نماينده ي شركت بايد ازشون اطلاع داشته باشي. من نميفهمم سالار خان براي چي شماها رو وارد اين كثافت كاريا كرده! بقيه براش كافي نبودن!؟

با تعجب از اين طرز حرف زدنش ، گفتم:

-ماها يعني كي!؟ بقيه يعني كي!؟

به چشمانم نگاه كوتاهي انداخت و گفت:

-شما يعني تو و رادين. بقيه هم يعني همه

-همه!؟ منظورت تمام كارمنداي شركت هستن يا زيردستاي بابا!؟

-منظورم همه ست. از خود سالار خان بگير برو پايين.

-حتي خودت!؟

با چنان خشمي برگشت و نگاهم كرد كه نزديك بود سكته كنم! نمي دانم از حرفم چه برداشتي كرد كه آنقدر عصباني شد! به گمانم از اينكه يكباره به گذشته ها اشاره كرده بودم آنطور مثل آتشفشان فوران كرد!

زير لب گفتم:

-آخه تو ...

با فرياد گفت:

-حتي خودم، حتي ايرج خان، حتي سميرا..

لبم را گاز گرفتم و در صندلي فرو رفتم.

نميخواستم بيشتر از اين ناراحتش كنم پس با يك ببخشيد كوتاه سعي كردم جَو را آرام كنم.

باورم نمي شد همه در اين ماجراها دست داشته اند! يعني سميرا هم پايش وسط اين جريانات گير بود؟! ناباورانه سرم را تكان دادم و خيلي آرام گفتم:

-شماها كه كاره اي نبودين! من از سميرا بارها در مورد كارهاي دارويي شركت پرسيدم ولي اون..

-انتظار كه نداشتي بياد برات سير تا پياز كارهاي محرمانه ي شركت رو لو بده!

-ولي بعد از اون اتفاق ، خيلي چيزا عوض شد!

سرش را به طرفم چرخاند و گفت:

-كدوم اتفاق!؟

هنوز هم تحمل نگاهش را نداشتم ، سرم را زير انداختم و با بغض گفتم:

-رفتنِ تو!

حرصش را سر دنده خالي كرد و با فكي كه بر هم ميفشرد زير لب گفت:

-به همه تون نشون ميدم كه مرده اي كه از مرگ برگشته چه كارايي ميتونه بكنه!

نگاهش كردم. ديگر هيچ شباهتي به امير معصوم و آرام گذشته نداشت. الان شبيه گرگ زخمي و گرسنه اي بود كه از شدت حرص دندان هايش را به هم مساييد و زوزه هايي از درد مي كشيد!

كمي تأمل كردم تا آرامتر شود. سپس محتاطانه پرسيدم:

-ميشه بهم كمك كني تا داروها رو پس بگيرم و برگردم تركيه!؟

-بهت گفتم كه نميشه. مسئله خيلي بغرنج تر از اين حرفهاس كه بشه لاپوشوني كرد! تا الان با رشوره و پول تونستن همه رو خفه كنن ولي از الان به بعد من هستم و نمي ذارم.

-تازه به اين سِمَت رسيدي!؟

-اوهوم..

سرم را تكاني دادم و گفتم:

-معلومه

چشم غره اي به اين كنايه ام رفت و گفت:

-تو از هيچي خبر نداري، پس از هيچكس دفاع نكن. بازم بهت ميگم همين امروز بليط بگير و برگرد برو به درس و مشقت برس. ديگه هم وارد اين قضايا نشو. الانم رسيديم به محل جلسه م، همينجا پياده ميشي و مستقيم ميري دفتر هواپيمايي.اين آخرين لطف دوستانه م به شماست. اونم نه به خاطر سالار خان و شركت سمندر بلكه فقط به خاطر خودت.

خوشحالی ام را از نگاهم خواند و به آرامي گفت:

-خب به سلامت. اميدوارم ديگه هيچوقت اينورا نبينمت.

ناراحت شدم . از اينكه همچين خواسته اي داشت ولي چون مي دانستم بخاطر غرق نشدنم در كارهاي كثيف سمندرها ، اين حرف را زد ، با لبخند مهرباني بر لب بي رو دربايستي دستم را دراز كردم و گفتم :

-ولي من ميگم به اميد ديدار

پوزخند مسخره اي به حركت بچه گانه ام زد و دستم را در دستان همچنان داغش فشرد.

با عجله از ماشين پياده شدم و او هم به سرعت راه افتاد. تا وقتي از چهارراه به چپ پيچيد و از ديدم محو شد همچنان ايستادم و دور شدنش را تماشا كردم. اينبار رفتنش خوشحالم كرد. چون اين رفتن و دور شدن يعني زنده بود و داشت خودش با ماشين و با پاهاي خودش ميرفت نه سوار بر تابوتي سياه رنگ و زشت بر دوش مردم.

****

به حرفش عمل كردم و به دفتر هواپيمايي رفتم و بليطم را براي فردا صبح اوكي كردم. نمي خواستم بخاطر كارهاي بقيه ، من گير بيفتم. به درك كه ضرر مي كرديم و به درك كه شعبه ي ايران شركت سمندر بسته مي شد، رادين هم مطمئنا از كارها باخبر بود و صدايش در نمي آمد. بعد از چند سال رشوه دادن و ترخيص داروهاي غير مجاز مسلما الان سالار خاني بود براي خودش در ايران! بايد به او هم هشدار مي دادم كه فرار كند وگرنه گير مي افتاد.

تا عصر در خيابانهاي همان اطراف چرخيدم و گشتم و براي خودم و مادر امير خريد كردم. به گمانم تنها بي گناهان اين ميان فقط من و او بوديم كه بيهوده سالها غصه خورديم و حسرت كشيديم آنهم براي كسي كه زنده بود و در جايي ديگر براي خود زندگي مي كرد! یعنی بايد ماجراي زنده بودنش را به فريبا خانوم مي گفتم يا شاید مي خواست اين موضوع محرمانه بماند!؟ كاش حداقل شماره موبايلش را مي گرفتم. نه آدرسي داشتم، نه تلفني! فقط محل كارش را بلد بودم و تلفن مستر كمالي مؤدب را!

ساعت نزديك شش بود، بايد تا قبل از تعطيلي اداره زنگ مي زدم و صحبت مي كردم شايد حداقل شماره موبايلش را بتوانم گير بياورم.

با چهارمين بوق ، گوشي را برداشت و محترمانه گفت بفرماييد.

-سلام آقاي كمالي.. خوبين.؟!

-سلام خانوم. متشكرم. شما خوبين!؟

-ممنونم. مي خواستم اگه امكان داره وصل بفرماييد دفتر آقاي شرافت.

-متأسفانه الان دارن تشريف ميبرن ، اجازه ندارم وصل كنم. شما امرتونو بفرماييد بگم خدمتشون.

اي بابا ، به قول رادين ، اين پسر بقدري مبادي آداب و لفظ قلم حرف ميزد كه آدم كم مي آورد!

-ميشه تا نرفتن ازشون بپرسين ببينيد ميتونم شماره موبايل ايشون رو داشته باشم يا نه!؟ كار خيلي ضروري باهاشون دارم.

الان ديگر واقعا احساس آويزان بودن داشتم! مطمئنا آن پسرك هم در ذهنش همين را مي گفت!

-بله يه چند لحظه اجازه بدين بپرسم ازشون!

-منتظرم

بعد از لحظاتي صداي خودش در گوشي پيچيد! چقدر صدايش حالم را خوب می كرد. ناخوداگاه چشمانم را بستم. نمي دانم از كجا فهميد چون صدايش را صاف كرد تا مرا به خود بياورد ، سپس گفت:

-الو .. خانوم!

به آرامي گفتم:

-بله ، هستم ، بفرماييد.

حس كردم بي صدا خنديد يا شايد لبخند زد ولي با همان آرامش جواب داد:

-شما با من كار داشتين. شما بفرماييد.

-آها.. ببخشيد حواسم نبود. خواستم بپرسم ميتونم با مادرتون صحبت کنم!؟

-با مامانم.!؟ در مورد چی!؟

-اين كه... اينكه زنده هستين!

نفسش را فوت كرد البته نه در گوش من ، به سمت بيرون چون فقط صداي آرامي از هوا را شنيدم، و گفت:

-لازم نيست صحبت کنید ، اون خودش خبر داره. ولي به بقيه چیزی نگيد ، چون كسايي كه لازم بوده بدونن ميدونن.

از اين حرفش رنجيدم. خيلي! يعني اين همه مدت همه خبر داشته اند و هيچ نگفته اند!؟ يعني مادرش و بقيه بايد مي دانستند آنوقت كسان ديگر اين حق را نداشتند كه هفت سال رنج و عذاب نكشند!؟

آهي از حسرت كشيدم و گفتم:

-ميتونم شماره ي موبايلي ازتون داشته باشم!؟ شايد لازم شد از اونجا باهاتون تماس بگيرم.

لحظه اي مكث كرد و سپس گفت:

-چرا!؟

-شايد كمكي لازم داشتم.

-چه كمكي مثلا!؟ ببينيد من بهتون گفتم كه هيچ كاري در رابطه با كمك به شركت سمندر انجام نميدم.. نه ميخوام و نه ميتونم.. پس ما هيچ صحبتي با همديگه نميتونيم داشته باشيم.

-باشه.. فقط مي خواستم... هيچي ولش كن.. پس خداحافظ

-خدا نگهدار

****

بايد هر طور بود سر از اين كارهاي محرمانه ي شركت در مي آوردم . اگر پاي سميرا هم وسط هست پس مطمئنا همان موقع كه دنبال پيدا كردن كارت ورود و اينها بودم ، همه از اين كار من مطلع بوده اند و برايم عين احمق ها فيلم بازي كرده اند تا شكّي كه داشتم رفع شود و بيشتر از اين پا پيچ قضيه نشوم! پدرم مي دانست تا جواب سوالم را پيدا نكنم نمي شود مرا ساكت كرد. بنابراين جوابي كه خودشان مي خواستند را به سوالم دادند و طوري وانمود كردند كه همه چيز طبيعي و طبق روال هميشه است. در صورتي كه نبوده و نيست..  نه آن موقع نه الان كه هفت سال از آن جريانات مي گذشت.!

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بي هيچ خبري برگشتم تا كارهايي كه طي اين سالها بايد مي كردم را انجام دهم. عمه و ايرج خان كه انگار انتظار بي نتيجه برگشتنم را داشتند با ديدنم پوزخندي از جنس مسخرگي زدند ولي پدرم مرا در آغوش كشيد و گفت:

-ممنون كه همه ي تلاشتو كردي دخترم. خوب كردي كه زود برگشتي.

خيلي سریع از همه عذر خواستم و به اتاقم رفتم تا با سميرا تماس بگيرم و براي رفتن به خانه شان خودم را دعوت كنم. بايد هر چه زودتر مادرش را ميديدم.. او هم كسي بود كه از همه چيز خبر داشت. از امير كه نمي شد حرف كشيد حداقل مي توانستم از مادرش سؤالات بي پايانم را بپرسم!

هنوز در عجبم چطور توانسته بود اين موضوع را هفت سال از بقيه پنهان نگه دارد!؟ چگونه هفت سال بر سر قبر شخص ديگري گريه و زاري كرده بود تا مبادا كسي متوجه شود!؟

دو ساعت بيشتر وقت نداشتم پس با عجله دوش گرفتم و آماده شدم. راننده را صدا كردم و به سرعت راه افتاديم.. مي خواستم تا سميرا به خانه نرسيده ، آنجا باشم و تنها با مادرش صحبت كنم!

نيم ساعت زودتر از موعدي كه با سميرا هماهنگ كرده بودم رسيدم و سريع پياده شده و به راننده گفتم برود و سه ساعت ديگر به دنبالم بيايد.

آنچنان با شوق و ذوق فريبا خانوم را در آغوش گرفتم و بوسيدمش كه تغيير حالم را به دلتنگي تعبير كرد چون با لبخند مرا به خود فشرد و گفت: منم دلم برات تنگ شده بود!

دستش را گرفتم و به سمت مبلي كشاندم. خنديد و دنبالم آمد و گفت:

-چه خبره !؟ چي شده!؟

بر مبل نشاندمش و با لبخند گفتم:

-بياين كه كلي سوالهاي محرمانه ازتون دارم.

اينبار نگاهش رنگ تعجب گرفت و با همان لبخندي كه هنوز روي صورتش بود گفت:

-چه سوالي!؟ چرا محرمانه!؟

نفس عميقي كشيدم تا هيجانم فرو بنشيند، سپس با چشم اطراف را پاييدم و با صداي آرامي گفتم:

-شما ميدونستيد امير زنده س!؟

چشمانش گشاد شد و رنگ از رويش پريد! احتمالا فكر كرد حال كه من مي دانم حتما همه بخصوص سالار خان هم باخبرند! پس قبل از اينكه از ترس و نگراني سكته كند ، دستش را فشردم و گفتم :

-نترسيد هيچكي غير از من نميدونه. منم از وقتي ديدمش تا الان تو شوكم. نذاشت ازش چيزي بپرسم ، الان اومدم كل ماجرا رو از شما بشنوم.

با آمدن خدمتكار، سكوت كردم . ليوان آب را از سيني برداشتم و به لبهاي خشك شده اش نزديك كردم. بايد سريعتر به خودش مي آمد. هنوز با نگراني و بدبيني نگاهم ميكرد. گفتم:

-خواهش ميكنم زودتر بگيد تا سميرا نرسيده.

دستم را گرفت و با دلهره اي كه نمي توانست آنرا از چهره اش دور كند به سمتي كشاند. احتمالا مي خواست مرا به جايي خلوت ببرد. پس بي حرف و ساكت دنبالش راه افتادم. وارد اتاقي شد و مرا هم به داخل كشيد و در را قفل كرد.

اتاق بزرگ و نورگيري بود كه همه ي ديوارش از عكس هاي بزرگ و كوچك امير پوشيده شده بود درست مثل كاغذ ديواري! كمد بزرگ و تخت دو نفره ي سياه رنگي هم در گوشه ي آن قرار داشت با پرده ها و رو تختي و فرشي با نقش فانتزي و زيبا. كلا اتاق جذاب و شيكي بود و كاملا ميشد فهميد كه متعلق به امير بوده است.

با حيرت آنهمه عكس را از نظر گذراندم و با خود گفتم يادم باشد يك روز بيايم و با دقت همه را تك تك نگاه كنم. بي حرف روي تخت نشستم و به او كه كنارم جاي گرفت چشم دوختم. همچنان نگاه نگران و مضطربش روي صورتم مي گشت. براي آنكه آرامش كنم ليخندي زدم و دستش را در دست گرفتم. بعد از دقايقي كه نمي دانم به چه مي انديشيد ، بلاخره به حرف آمد.

-كجا ديديش.!؟

خنده اي كردم و با لودگي گفتم:

-تو يه جاي غيرمنتظره! كلي دويدم و التماس كردم تا گذاشتن ببينمش! خب البته رئيس بودن اين ژست و اداها رو هم داره! عين رئيس جمهورا شيش ماه يه بار وقت ملاقات مرحمت ميكنن.

سعي مي كردم با شوخي ، جو را تغيير دهم تا زودتر بتواند حرف بزند.

بلاخره آرام خنديد و زير لب گفت: قربونش برم.

-از كي ميدونستين زنده ست.!؟

دوباره استرسش برگشت چون به در بسته ي اتاق نگاهي از نگراني انداخت و به آرامي گفت:

-به كس ديگه اي كه نگفتي! حتي سميرا هم نميدونه! من هنوز تو شوكم كه چطور اجازه داده تو بفهمي!؟

-اينا رو فعلا ولش كنيد تا سميرا نيومده بريم سر سوالات من!

-خودش گفت برو ازمامانم بپرس!؟

-نه ، ولي گفت مامانم از اين ماجرا خبر داره، يعني كه ميتونيد با هم تبادل اطلاعات كنيد.

دوباره بر لبانش نقشي از لبخند نشست. من هم از فرصت استفاده كردم و گفتم:

-از كجا فهميدين زنده ست!؟ كي فهميدين!؟ اصلا چطور اين اتفاقا افتاده و اين بازي ها براي چي بوده.!؟

انگار حرف بدي زدم چون خنده از لبانش رفت و چشمانش پر از اشك شد! با بغضي مادرانه گفت:

-بازي!؟ كدوم بازی! ميخواستن بكشنش ، فقط خواست خدا بود كه با اون همه خونريزي، تن و بدن آش و لاشش رو از اون كشتارگاه نجات دادن.

-كي خواسته بود كه بكشنش!؟ به دستور كي!؟ اصلا براي چي!؟ مگه چيكار كرده بود!؟

البته خودم كم و بيش ميدانستم و همان موقع از زبان پدرم چيزهايي شنيدم ولي مي خواستم ببينم او هم از جريانات خبر دارد يا نه!؟

-نميدونم كي دستور داده بود و نميدونم براي چي! هر چی که بود میگفتن با همدستی  پسرعمه ش به یه جایی خیانت کردن! الان فقط اینو ميدونم که هيچكس نبايد بفهمه اون زنده ست وگرنه باز هم جونش به خطر ميفته. حتي نزديكانمون هم نبايد چيزي بفهمن.

آهي از افسوس كشيدم. پس او از هيچ چيز خبر نداشت وگرنه مطمئنا يك لحظه هم اينطور و با اين آدمها زير يك سقف زندگي نمي كرد.

بيچاره مادرها كه هميشه بايد بي سوال و جواب رنج بكشند و تحمل كنند.

سرم را روي زانويش گذاشتم و گفتم:

-متأسفم. خيلي متأسفم..

دست نوازش بر سرم كشيد و به آرامي اشكهايم را پاك كرد. با آه عميقي پرسيدم:

-كي نجاتش داد!؟ اين همه مدت كجا بوده!؟ الان پيش كي زندگي ميكنه!؟

-پدرش

مثل فنر از جا پريدم و با چشمان بيرون زده از تعجب گفتم:

-چي!؟ پدرش!؟ يعني ايرج خان!؟

تا خواست جواب بدهد صداي سميرا كه با سر و صدا در خانه اعلام حضور ميكرد به گوش رسید. فريبا خانوم با عجله از جا بلند شد و قفل در را باز كرد و بيرون رفت.

سرم از اين همه سوالي كه از پيش داشتم و باز هم به آن اضافه شده بود ، داشت گيج ميرفت!

قبل از اينكه سميرا بيايد و مرا در اتاق برادرش ببيند از در خارج شدم و به سمت طبقه ي پايين رفتم. فريبا خانوم روي مبل نشسته بود و با آرامشي كه الان ساختگي بودنش را خوب مي فهميدم ، قهوه اش را مي نوشيد. سميرا از اتاقش بيرون آمد و با خنده گفت: ميبينم كه زودتر از من رسيدي! منو بگو مي خواستم  يك ساعتي ديرتر بيام گفتم حالا تا تو بند و بساطاتو بخواي جمع و جور كني شبه!

در قالب مادرش فرو رفتم و با لبخند مهرباني آغوشم را به رويش گشودم! نمي دانم از كجا اينهمه آرامش به وجودم سرازير شد ولي خيلي خوب توانستم نقشم را ايفا كنم و با مهر بوسيدمش.

****

نميدانستم دقيقا از كجا بايد شروع كنم! سخت بود رفتن راهي كه هفت سال پيش بسته شده بود. باز كردن دوباره اش آنهم بي آنكه كسي بداند تقريبا غيرممكنش مي كرد. از بس فكر كرده بودم مغزم داشت از كار مي افتاد! به حرفهاي فريبا خانم كه فكر مي كردم بيشتر گيج مي شدم! يعني چه كه گفت ؛ پدرش! اگر ايرج خان نجاتش داده بود چطور همان موقع داشتند دنبال قاتلش مي گشتند!؟

البته معلوم شد خواهرزاده ی ایرج خان که حتی اسمش را نمی دانستم در به دام انداختن امیر نقش اصلي داشته و به همين خاطر مجازات شد، كه باز هم حكم مرگ براي جرم جاسوسي گروهي از رقباي سمندر كه با گروگان گرفتن امير قصد تاراج سالار خان را داشتند خيلي بي رحمانه بود مخصوصا با وجود اينكه بعدها فهميده اند امير زنده است! ايرج خان حاضر شد ولايت زن و بچه ی آن خواهرزاده ی خرابکار را در آنكارا به عهده بگيرد و او را دو دستي تحويل پدرم بدهد تا به جزاي كاري كه كرده بود برساند. ولي باز هم چرا! اصل ماجرا هنوز هم در هاله اي از ابهام بود.

بلاخره با هزار شك و دودلي موبايلم را برداشتم و شماره ي فريبا خانم را گرفتم. بايد مي پرسيدم وگرنه اينگونه پيش ميرفت به هيچ نتيجه اي نمی شد رسید!

بعد از سلام و احوالپرسي ، گفتم:

-ميخوام ببينمتون.

-ببين عزيزم اينطوري سميرا شك ميكنه. من اين همه سال تونستم اين موضوع رو مخفي نگه دارم نميخوام با يه سهل انگاري ، كسي متوجه جريان بشه!

-ميدونم ، ولي سوال دارم. نميتونم بدون اينكه جواباي اصليمو بگيرم برم سراغ فرعيات!

-خيلي خوب، همينجوري از پاي تلفن بپرس اگه چيزي بدونم بهت جواب ميدم. خودت ميدوني كه ارتباط حضوري سخته.

چاره اي نبود پس موافقت كردم و گفتم:

-اوكي، پدر امير كيه!؟ ايرج خان كه نيست مسلما.

-نه نيست..يه شخصيه به اسم بهرام شرافت.

ديگر واقعا ماجرا داشت مثل فيلمها ميشد! از اين يكي ديگر مطمئنا خودِ ايرج خان هم خبر نداشت!

-ايرج خان ميدونن!؟ كه امير پسرش نيست!؟

-آره ميدونه.. من امير رو شيش ماهه حامله بودم كه با ايرج خان ازدواج كردم.

-واي.. پس يعني سالار خان هم ميدونه.!

-آره اونم ميدونه ، يعني كلا چند خانواده اي كه باهاشون در ارتباط نزديك هستيم خبر دارن.

در دل گفتم پس به خاطر همين نسبت به او  اینقدر بي رحمانه عمل كردند! يعني اگر نزدیک تر از او هم همچين كاري می کرد باز هم سزايش به همين اندازه سنگدلانه و زجرآور می بود!؟

به هر حال فرزند هر كسی كه باشد باز هم در دستان ايرج خان بزرگ شده بود. به او پدر مي گفت، چطور مي توانست پسرش را در دستان يك مشت جاني بگذارد و خواهرزاده اش را هم راهي قتلگاه كند!!

آهي از سرِ درد و غم كشيدم و گفتم:

-يه روز برام داستان زندگيتونو تعريف كنيد، مطمئنم تو دلتون پر از حرفهاي نگفته ست.

چيزي نگفت فقط سكوت كرد و آه پرسوزش را به گوشم فرستاد.

پس از مكث كوتاهي دوباره پرسيدم:

-آقاي شرافت هنوز زنده اند!؟

-آره ، اون امير رو نجات داد، يعني نمي دونم كي بهش خبر داده بود كه دارن ميكشنش اونم خودشو رسونده بود و با كلي صحنه سازي و پول دادن به اين و اون برده بودش ايران. تا يك سال بعدش هم ما خبر نداشتيم ولي بعد خود امير بهم زنگ زد و با كلي حرف تونست آرومم كنه، وگرنه مي خواستم همون موقع برم ايران پيشش. الان هم هيچ شماره و آدرسي ازش ندارم فقط هر از چند وقت خودش تماس ميگيره با شماره هاي مختلفي كه نميدونم كجاست. هفت ساله نديدمش. دلم براش پر ميزنه. دوست دارم حتي شده براي يك لحظه ببینمش، ديگه داره برام آرزو ميشه !

-من براتون پيداش ميكنم.. الان ديگه هيچكس نميتونه كاري باهاش بكنه. كلي براي خودش آدم مهمي شده. شما هم ناراحت نباشين همه چيز درست ميشه.

-ان شالله

****

بايد شماره اي از آقاي شرافت مي يافتم. فقط از اين طريق مي شد پيدايش كرد! ولي از اين جا كه كاري از من ساخته نبود! بايد از همان ايران كسي را مأمور مي كردم و چه كسي بهتر و مطمئن تر از زهرا، دخترِ خاله ليلا!

فوري گوشي اتاقم را برداشتم و شماره اش را گرفتم :

-سريعا شماره و آدرس شخصي به نام بهرام شرافت رو ميخوام. اسم پسرش هم رامي شرافت هست و رئيس اداره ي نظارت بر دارو و مواد مخدرـه.

ناگهان صداي جيغش در گوشي پيچيد و با صداي بلندي داد زد:

-چي!؟ مواد مخدر!؟ ترو خدا ولمون كن مهتا.. ما رو وارد اين جريانات جنايي و پليسي نكن.

-جنايت كجا بود تو هم! چرا داستان ميسازي! من فقط ميخوام بهرام شرافت رو پيدا كني برام ، با پسرش كه كاري ندارم!

-نه ترو خدا بيا با پسرش كار داشته باش! حالا پدره چند سالشه!؟ پسره چه جورياست!؟

از لحن مسخره اش هم خنده ام گرفته بود و هم حرصم درامده بود. با صداي جيغ مانندي گفتم:

-زهرا.. ديوونم نكن ، ميتوني كمكم كني يا برم سراغ شخص ديگه اي!

-برو بابا .. تو اگه شخص ديگه اي سراغ داشتي كه نميومدي پيش من! الان حتما هم ميخواي يک روزه برات همه ي آمار طرف رو در بيارم نه!؟

با لحن حرص دراوری گفتم:

-اگه يه روزه باشه كه چه بهتر ولي خب از اونجايي كه تو رو ميشناسم و ميدونم دست و پا چلفتي هستي بهت سه روز وقت ميدم.

-خيلي پر رويي به خدا.. يعني حقته كارتو انجام ندم ببينم ميخواي چيكار كني!

-باشه . باشه . اشتباه كردم ببخشيد. تو ناراحت نشو و كارت رو بكن.

با خنده ومسخره بازي خداحافظي كرد و گفت كه منتظر تماسش باشم.

****

چهار روز گذشته بود كه بلاخره زهرا تماس گرفت. با حرص درجواب سلام بلند بالايش ، گفتم:

-من كه مي دونستم زير سه روز نميشه روی تو حساب كرد!

-خيلي خب حالا.. نميخواد اينقدر تيكه بارم كني!

-يالا زودتر بگو ببينم چه خبر!؟

-هيچي سلامتي ، خبري نيست.

با خنده ي سرخوشانه اي صداي جيغم را خفه كرد و با هزار جور دلقك بازي ، بلاخره شماره و آدرس را داد.

حالا نمي دانستم چه كار بايد كرد! از اين جا و با اين مشكلات پيش آمده فقط مي شد تماس تلفني گرفت وگرنه ديدنشان غيرممكن بود.

به هر حال هر چه بود همين هم بهتر از هيچ بود! دوباره گوشي اتاقم را برداشتم و شماره ي منزلش را گرفتم و منتظر ايستادم، بعد از شش بار بوق خوردن بلاخره وصل شد. با همان الو گفتن، صدايش را شناختم و چقدر از شنيدن آن ذوق كردم. نمي دانستم با پدرش زندگي مي كند وگرنه زودتر اقدام مي كردم.! چند بار الو الو گفت و خواست قطع كند كه صدايم را شنيد.

-سلام امير..

لحظه اي ساكت شد، نميدانم شك داشت كه درست شنيده يا اينكه مطمئن نبود منم!

-شما!؟

-ميدونم كه شناختي پس نيازي به معرفي نيست.

نفسش را باز هم به آن سوی گوشي فوت كرد و گفت:

-شماره ي منو از كجا پيدا كردي!؟

-الان اين تنها چيزيه كه مهم نيست. ميخوام در مورد مسائل مهمي باهات صحبت كنم. البته قصدم این بود که  با پدرت حرف بزنم ولي خب انگار قسمت اينه كه به تو بگم.

-بگو!

-چرا محصولات دارويي سالار خان رو متوقف کردی!؟ به نظرت شكستن شاخ و برگاش اصلا آسيبي به سمندر ميزنه!

از همینجا هم می توانستم اخمهایش را حس کنم.

-گفتم كه تو چيزي از اصل ماجرا نميدوني پس خودت رو درگير مسائل به اين كثيفي نكن.

-من همين الانشم درگير هستم. چرا فكر ميكني بچه م! من همه چيو ميفهمم. از تمام جيك و پوك شركت سردرميارم.

پوزخندش مثل هميشه اعصابم را به هم مي ريخت هرچند تحملش آسانتر از قبل شده بود!

با همان حال گفت:

-شما هميشه بزرگ بودي ، كي من تو رو بچه ديدم كه الان بخوام ببينم!؟ اونم با اين هيكل و سن و سال الانت!؟

لبخندي از ياداوري گذشته بر لبم نشست. راست مي گفت، او هيچوقت مرا بچه نديد ، هميشه تنها كسي كه به من "خانوم" می گفت، او بود.

-الان سن و سالمو به رخم كشيدي يا هيكلمو!؟ كدومش تو ذوقت خورده!؟

تك خنده اي كرد و با صداي آرامي گفت:

-هيچكدوم

وقتي اينطور حال خوشي داشت دلم مي خواست يك ساعت از زبانش حرف بكشم حيف كه نمي شد بيشتر از اين به شانسم اعتماد کنم. چون ممكن بود حرفي بزنم كه يكباره جوابش دلم را به درد آورد.

پس بحث را دوباره به شركت كشاندم و با جديت گفتم:

-ميخوام چيزايي كه ازشون باخبر نیستم رو بدونم. تو چيكار كرده بودي كه ميخواستن بكشنت!؟

-انتظار كه نداري بشينم از پاي تلفن برات هزار و يك شب تعريف كنم!

با خنده اي كه در صدايم مشهود بود گفتم:

-اينم ميشه ، شبي يه قصه تعريف كني تمومه. قول ميدم هر شب خودم زنگ بزنم تا هر ساعتي هم كه طول بكشه اشكال نداره.

لحن صدایش یکباره جدی شد.

-من نميتونم چيزي از اين مسائل محرمانه به تو بگم.

-چرا!؟ بهم اعتماد نداري؟

با همان جديت و بدون مكث جواب داد:

-نه.. هر چي باشه دختر يكدونه ي سالار خان هستي. از كجا معلوم تهش بين من و پدرت، انتخابت منطقي باشه نه احساسي!

نفهميدم منظورش از انتخاب منطقي خودش بود يا پدرم! هرچند این را می دانستم كه در هر دو مورد انتخابم خودِ "او" بود، چه احساسي و چه منطقي!

پس جوابش را ندادم و سكوت كردم. بهتر بود پاي احساس به ميان نيايد كه ثابت مي كردم همه ي دنيا در مقابل عشقي كه داشتم هيچ ست ، مخصوصا در مقابل پدرم كه هميشه مقصر مرگِ روح و جانم را ، خود او مي دانستم.

نميدانم چقدر سكوتم طول كشيد كه گفت:

-هنوز قصه نگفتم خوابت برد!؟

دلم مي خواست من هم حرفي بزنم كه جبران جوابهاي دردآورش را بدهد. ولي خب متأسفانه نه او احساسي شبيه من داشت و نه من جايگاه او را داشتم!

پس با آه عميقي گفتم:

-وقتي اعتمادي نيست حرفي هم نمي مونه. مي خواستم با كمكت ، يك شركت دارو سازي بزرگ رو از مواد غير استاندارد پاك كنم تا جون مردم رو به خطر نندازه ، ولي چند دقيقه ي پيش جوابمو گرفتم. پس بهتره از شخصي كمك بگيرم كه آدمها رو از با خانواده شون قضاوت نكنه.

فهميدم از اينكه مثل بچه هاي لوس قهر كرده ام و به اين شكل، مي خواهم كاري كنم كه نازم را بكشد و معذرت بخواهد ، خنده اش گرفته . و بلاخره در حاليكه صدايش به وضوح اين را نشان ميداد گفت:

-باشه، پيدا كن... من كه نيومدم دنبالت ، اين تويي كه هر جا ميرم پيدام ميكني و وسط زندگيم سر وكله ت پيدا ميشه! من كاري با تو ندارم، كمكي هم ازت نميخوام، خودم از پسِ تمام مشكلاتم برميام.

ميدانستم دارد سر به سرم مي گذارد. مي خواست ثابت كند كه هنوز بچه ام و ممكن است هر لحظه كار بچه گانه اي كنم و همه ي زحماتش را به باد فنا بدهم.

با حرصي كه در لحنم بود گفتم:

-اوكي، پس تو از اونجا كار خودتو بكن منم از اينجا كار خودمو مي كنم، بلاخره يه روز به هم ميرسيم چون تو اون سر طنابو گرفتي منم اين سرطناب رو، احتمالا وسطهاي طناب مقابل هم قرار بگيريم. اميدوارم اون موقع منو جزء گروه دشمن به حساب نياري!

خواستم قطع كنم كه با صداي خنداني گفت:

-خيله خب حالا.. نميخواد مسابقه ي طناب كشي راه بندازي، من كه طناب كش ندارم دير ميرسم به خط وسط ، اونوقت مجبور ميشي كلي منتظر بموني. بهتره بياي اينطرف بعنوان يار كمكي تا سريعتر به تهش برسيم. خوبه!؟

لبخندم ذوق زده ام را با فشردن لبهايم بر هم ، بي صدا كردم و گفتم:

-خیله خب پس سوال دارم

-باشه بپرس ، فقط در مورد مسائل كاري باشه لطفا ، از جريانات خانوادگي فاكتور بگير.

-اوكي، اگه منظورت مسائل مربوط به پدرته نمي پرسم. ولي بقيه ي چيزا رو بايد بدونم چون در مورد ماها ، كار و خانواده با هم قاطي هست و نميشه از هم جداشون كرد.

-باشه، بپرس. فقط شبي يك سوالتو جواب ميدم نه بيشتر. پس سعي كن سوالي بپرسي كه بيشترِ جوابهاتو بگيري.

با اين شرط و شروطش ، دست و پايم را گم كرده و مثل شاگردان تنبل نمي دانستم بايد چه سوالي بپرسم! چشمانم را بستم و سعي كردم از ميان سوالات ذهنم، مهمترينش را پيدا كنم.!

بلاخره بعد از تأملي چند دقيقه اي ، گفتم:

-شركت داروسازي سمندر يعني همون منطقه ي ممنوعه اي كه نميذاشتي وارد بشم، كارهاي غير قانونی توش انجام ميشه!؟  اگه آره ، چجور كارهايي!؟

او هم انگار براي جوابش احتياج به فكر داشت چون پس از مكثي طولاني جواب داد:

-آره همونجا همه ی کارا انجام ميشه. كارهايي مثل ساخت قرصهاي روانگردان و مخدر، استفاده از مواد غير استاندارد در ساخت بعضي از داروها، و استفاده از دكترهاي داروسازي كه اجازه ي كار ندارن و مجوزشون باطل شده. و غيره..

چشمانم كه هيچ ، كل بدنم از فشار ناراحتي و شوك منقبض شد. دلم مي خواست سرم را به ديوار بكوبم! يعني من داشتم از اين همه محصول غير انساني حمايت مي كردم !؟ آنهم فقط براي اينكه پاي خودم را در شركت محكم كنم!؟ پس با بقيه چه فرقي داشتم!؟ يعني رادين اين چند سال داشت چنين كارهاي غير قانوني را در ايران پخش مي كرد!؟

صدايش را كه دوباره الو الو مي گفت ، انگار از فاصله ي دوري مي شنيدم، سرم اندازه ي سنگ بزرگي سنگين بود، به سختي زبانم را در دهان خشكم چرخاندم و خداحافظي كردم. منتظر جواب او نشدم و گوشی را گوشه ي تخت پرت كردم. اينها چطور اينقدر راحت با جان و روان مردم بازي مي كردند و عين خيالشان هم نبود! اصلا چيزي به نام وجدان يا حتي قلب داشتند يا همه از جنس سنگ و چوب بودند! دقيقا همان احساسات هفت سال پيش برگشته بود سراغم، يعني تنفر از تك تك شان.

شب را كه اصلا نتوانستم بخوابم.. مثل شب گردها در اتاقم چرخيدم و هزار نقشه ي مختلف كشيدم. خودم مي دانستم كه هيچكدام را نمي توانم به تنهايي انجام دهم. از چه كسي بايد كمك مي گرفتم وقتي همه دستشان آلوده بود!؟ وقتي كسي از ترس نمي توانست كاري بر عليه شان انجام دهد!

بايد مي دانستم امير تا كجا پيش رفته و چقدر مدرك برای اثبات دارد تا من كارش را اينجا ادامه دهم.

بدون اينكه به ساعت نگاه كنم موبايلم را برداشتم و شماره گرفتم. با صداي الو گفتن شخص غريبه اي يك لحظه به خود آمدم و فوري قطع كردم!

اصلا نمي دانستم چه كار دارم ميكنم! عين مزاحم تلفني هاي سمج دوباره شماره گرفتم ، بايد با خود امير صحبت ميكردم. اينبار هم همان مرد غريبه جواب داد ولي من با پر رويي سلام و احوالپرسي كردم و گفتم كه با امير كار دارم. انگار جا خورد ، چون با شَك گفت: امير!؟ ما اينجا امير نداريم خانوم.

واي بر من ، مثل اينكه خرابكاري كرده بودم. پس با كلي معذرت خواهي ، حرفم را اصلاح كردم و نام رامي را گفتم. ولي مثل اينكه آن آقا واقعا مشكوك شده بود. چون وارد مبحث سيم جيم كردن شد:

-شما كي هستين!؟ از كجا تماس ميگيرين!؟ اسمتون چيه!؟

سعي كردم با آرامش جواب تمام سوالاتش را بدهم تا اين بدبيني ش كم رنگ شود ولي او باز در آخر گفت:

-باشه اگه ايشون شما رو بشناسه ميگم باهاتون تماس بگيره.

-ولي آخه شماره ي من رو ندارن. ميشه اين شماره ي موبايل رو بدين بهشون! كارم خيلي مهمه.

-باشه بگيد يادداشت مي كنم.

شماره و مشخصاتم را گفتم و قطع كردم. بايد منتظر تماسش مي ماندم. مطمئنا الان خواب بود.

ساعت نزديك نه بود كه بلاخره شماره اي از موبايل ايران روي صفحه ي موبايلم افتاد. خوشحال شدم كه بلاخره شماره ي موبايلش را گير آوردم.

با دومين رينگ، جواب دادم و قبل از اينكه اجازه ي حرف زدن به او بدهم ، گفتم:

-خيلي خيلي ببخشيد.. اصلا حواسم به ساعت نبود كه اون موقع صبح تماس گرفتم.

-خانوم محترم ، من بهرام شرافت هستم. ايشون گفتن با شما صحبتي ندارن، پس احتمالا اشتباه گرفتين! من فقط زنگ زدم بگم منتظرش نباشيد.

شوك ١٢٠ ولت بهم وصل شد! يعني چه كه گفته حرفي نداره با من بزنه! چي شده مگه!؟ ديروز كه داشت مثل بلبل حرف ميزد!؟

به موبايلم نگاه كردم. يعني ممكن ست موبايلم شنود شود!؟ يعني فكر كرده شايد بخواهم بر عليه ش كاري كنم!؟ هيچ چيز نمي دانستم و هزار سوال در ذهنم نقش بسته بود! او چرا اينقدر به من بدبين بود!

صبر كردم تا ساعت ده شود و اينبار با گوشي اتاقم شماره ي دفترش را گرفتم. از آقاي كمالي درخواست كردم به اتاقش وصل كند و او هم با كلي حرفهاي قلنبه بلاخره وصل كرد.

-سلام خانوم . بفرماييد

-سلام. چي شده!؟ چرا صبح جواب ندادي!؟ فكر كنم كلا با موبايل مشكل داري..نه!؟

-الان با گوشي اتاقت داري حرف ميزني!؟

-آره... ديدي چه زود منظورتو فهميدم!

باز هم لبخندش را حس كردم و آفرين گفتن آرامش را شنيدم.

از این تحسینش لبخند بر لب من هم نشست ولی  با نگراني که هنوز در دلم بود پرسيدم:

-به نظرت موبايلم شنود داره!؟

-بله كه داره.. و حتما الان بقيه فهميدن كه تو با ايران در تماسي. به غير از من با موبايلت به كيا زنگ زدي!؟

-فقط زهرا بهم زنگ زد و شماره و آدرس تو رو داد!

-زهرا كيه؟! همون دختر خاله ت!؟

چشمانم چهار تا شد! با همان حالت بهت زده گفتم:

-تو از كجا اونو ميشناسي!؟

-حالا!! اين ديگه جزء اسرار كاري ماست.

-آها.! منو بگو مي خواستم به تو كمك كنم. مثل اينكه بيشتر تو بايد به من كمك كني.

-من كه گفتم كمك تو رو لازم ندارم! نگفتم!؟

حرصم گرفته بود كه او هميشه و در همه حال از من بالاتر و عاقل تر بود! حتي الان كه مثلا براي خودم مدير بودم و تحصيلكرده!

با لحن گرفته و مغمومي گفتم:

-دلم مي خواست ميتونستم كاري برات بكنم.

-مرسي از لطفت. بهترين كمكت اينه كه خودتو درگير اين مسائل نكني و با برقراري اين ارتباط هاي گاه و بيگاه باعث به هم خوردن كارام نشي. همين بزرگترين كمكه.

-فقط چند تا سوال ديگه داشتم. از اين به بعد قول ميدم اگه چيزي خواستم به دفترت زنگ بزنم. خوبه!؟

-آره خوبه.. حالا زودتر سوالاتو بپرس كه كار دارم.

-ميخوام بدونم تو تا كجا پيش رفتي و چقدر عليه شون تونستي مدرك جمع كني!؟ من بايد بدونم تا دوباره كاري نشه.

انگار بلاخره توانستم حرصش را دربياورم چون با لحن عصبي و خشني گفت:

-من دارم بهت ميگم نميخواد كاري انجام بدي اونوقت تو از من مدرك ميخواي!؟ ببين خانوم سمندر اونجايي كه تو ميخواي بري سرك بكشي يه محوطه ي كاملا قرنطينه ست و اجازه ي ورود براي هيچ موجود زنده اي غير از كاركنان اونجا صادر نميشه پس سعي كن مثل قبلها يه ذره به حرفم گوش كني و كار احمقانه نكني.

صداي بلند و لحن تندش به جاي اينكه حالم را بگيرد و عصبانيم كند ، بيشتر باعث ذوقم شد، چون نشان ميداد كه او هم احساساتي دارد كه در لحظات مهم از آن استفاده ميكند.

با لبخند مهرباني گفتم:

-آقاي رئيس ، من كارمو بلدم. بنده الان بيست و دو سالمه و قراره مدير يه شركت بشم. بچه ي ده ساله نيستم كه! شما نگران اينچيزا نباش من حلش ميكنم. فقط اگه تونستي مداركي كه داري رو برام ايميل كن.

-باشه چشم. امر ديگه اي ندارين سركار خانوم مدير!؟ وقتي موبايلت شنود ميشه پس چيزاي ديگه ت هم چك ميشه! من نمي دونم خانواده ت براي چي اينقدر بهت مشكوكن! چيكارشون كردي!؟

اينبار از اين نوع بازخواست كردنش ، صداي خنده ام بلند شد، البته خنده اي پر از حرص! خيلي جالب بود كه هنوز اين مهتاي جديد را نميشناخت و فكر ميكرد همان خصوصيات پانزده سالگيم را دارم!

دلم مي خواست نزديكش بودم و به او نشان مي دادم كه چقدر عوض شده ام و ديگر از آن دختر متكبر و بيخيال خبري نيست!

خنديدنم كه تمام شد، با طعنه گفتم:

-كاش به جاي اين همه اطلاعات به دردنخوري كه از فك و فاميلام داري يه كم در مورد خودم تحقيق مي كردي! فكر كنم كلا توي همون هفت سال پيش موندي و تصور میکنی هيچي عوض نشده!

و با غمي كه يكباره در دلم پيچيد با صداي گرفته اي ادامه دادم:

من خيلي وقته بزرگ شدم جناب رئيس، از همون موقعي كه فهميدم يه مرد ، بخاطر سالارخان حاضر شده خواهرزاده اش رو قرباني كنه و پسرش رو تنهایی در مسلخ رها كنه. از همون موقعي كه جنازه ي تنها همراه هميشگيم رو سوخته و تكه تكه آوردن و جلوي چشام خاكش كردن. از همون موقع من بزرگ شدم. تو چي ميدوني از اين سالها!

باز هم پوزخند صدادار و باز هم همان لحن تمسخرآميز را شنيدم كه گفت:

-همون بهتر كه شماها از اين سالها فقط در همين حد شنيدين و ديدين.

ديگر حرفي براي گفتن نداشتم. حق با او بود.. تا آخر دنيا حق با او بود و بس.

كم آورده بودم. در مقابل يك جمله اش كم آوردم ، اگر ميخواست كل داستان را بگويد حتما اشكم سرازير ميشد. با آنكه از ماجرايش هيچ چيز نمي دانستم ولي همين حرفش نشان ميداد درد و رنج زيادي را كشيده و چشيده.!

آهي از ته دل كشيدم و به آرامي گفتم:

-من ميخوام يه كاري بكنم. چه تو كمكم بكني چه نكني ، به هدفم می رسم. پس تا سه روز منتظر مداركت مي مونم اگه نفرستادي ، خودم از صفر شروع مي كنم.

و بدون خداحافظي قطع كردم. نمي دانم دلخوريم از چه بود! شايد چون هنوز او مرا عضوي از خانواده ي سمندر مي ديد و بي جهت در مقابلم جبهه ميگرفت! يا شايد بخاطر بي اعتماديش بود! به هر حال ، دلم از او گرفته بود و دوست داشتم هر طور كه مي شود قدرت خود را به بقيه ثابت كنم.

****

دو روزه توانستم از طريق كساني كه به هر دليلي از شركت اخراج شده بودند، اطلاعات خوبي به دست آورم. با هزار مشكل هر كدامشان را پيدا كردم و با كلي پول، زبان "نه" گفتنشان را بستم.

خدا مي داند چقدر جيبشان را پر كرده بودند يا ترسانده بودنشان كه بعضيها تا حكم حبس ابد هم راضي مي شدند و حرف نمي زدند!

همگي به اين شرط قبول كردند كه به عنوان شاهد در هيچ دادگاهي حرف نمي زنند و در مقابل پليس، تمام حرفهاي الانشان را منكر خواهند شد.

فقط توانستم بفهمم كه منبع مواد مخدرشان از كجاست! امير گفته بود ، از مواد غير استاندارد استفاده مي كنند. پس بايد منبع مواد اوليه ي شركت را گير مي آوردم، و سپس دكترهايي كه بدون مجوز و وجدان ، قرصهاي روان گردان توليد مي كردند.

بايد ليست تمام پرسنل محرمانه ي بخش دارو را پيدا مي كردم. تنها كسي كه مي توانست كمكم كند سميرا بود كه او هم برايم غير قابل اعتماد شده بود!

 مثل اينكه باز هم بدون كمك امير هيچ كاري از پيش نمي رفت! طي اين مدت تماسي با او نداشتم و اينطور كه معلوم بود او هم هيچ رغبتي براي برقراري ارتباط با من نداشت.

از وقتي فهميده بودم موبايلم شنود دارد ، به همه ي اتاق و وسايلم مشكوك بودم، كه نكند همه جا دوربين و چيزهاي ديگر گذاشته باشند و مرا زير نظر دارند! اتاق را زير و رو كردم و تمام كمدها و كشوها را گشتم ولي خوشبختانه همچين چيزي نبود و از اين نظر در امان بودم. از طرفي به خاطر اينكه تلفن منزل هيچ شنودي نداشت خيلي كمكم مي كرد. نميدانم چطور اين تلفن از شنود در امان مانده بود شايد هيچكس گمان نميكرد موبايلم را رها كنم و با تلفن دستي به اينطرف و آنطرف زنگ بزنم ! يا شايد هم چون تلفن عمارت بود نميخواستند تحت نظارت قرار بگيرد!

شماره ي محل كار امير را گرفتم و دوباره آقاي كمالي را وادار كردم هر طور شده مرا به دفتر مدير محترمش وصل كند.

-سلام خانوم ..بفرماييد

-سلام، ببين من تونستم يه چيزايي گير بيارم ولي زياد مثمر ثمر نبود. اينجا كسي نيست كمكم كنه ، با حرفهايي هم كه تو زدي از سايه ي خودمم ميترسم. بهتره يه راه ديگه رو امتحان كنم. نظر تو چيه.!؟

صداي خنده ي بلندش را شنيدم و از اينكه توانسته بودم با حرفهايم بخندانمش خوشحال شدم. در حاليكه از خنده ي بامزه اش من هم مي خنديدم گفتم:

-چيه.!؟ چرا اينجوري ميخندي!؟

با چند سرفه توانست خنده اش را كنترل كند و به آرامي زيرلب گفت:

 -از دست كاراي تو!

و رو به من با صداي بلندتري ادامه داد:

-خانوم محترم ، مگه داري پازل حل ميكني كه يه راه نشد بخواي از راه ديگه حلش كني!؟ منو بگو مي خواستم بهت پيشنهاد همكاري بدم! ولي اينطور كه پيداس نميشه!

با ذوق گفتم:

-همكاري!؟ يعني چجوري!؟ قول ميدم هر كاري بگي انجام بدم. قول ميدم.

-ميخوام شركتتون رو دوباره اينجا باز كنيم البته اينبار با مديريت خودت. و اين هم وظيفه بعهده ي توئه كه بتوني كاري كني بهت اعتماد كنن و بعنوان رئيس شعبه بفرستنت اينجا. بعد با همكاري همديگه ميتونيم كارا رو پيش ببريم.

-يعني چي كه دوباره باز كنيم!؟ پس اون همه آزمايشات و اينا رو چيكار ميكني!؟ چجوري ميخواي پرونده رو بدون مجازات ببندي و مجوز بازگشايي دوباره ش رو صادر كني.!؟

-تو نگران اينچيزا نباش فقط كاري كن همه فكر كنن تو پيگير كارها بودي و رفع و رجوع كردن همه چي با خودت بوده. من بقيه ي كارا رو درست ميكنم.

اگر آنجا بودم حتما ميپريدم و بغلش ميكردم ولي خوب خوشبختانه پيشش نبودم وگرنه با اينكار فقط خودم را ضايع ميكردم چون مطمئنا او واكنش جالبي نسبت به اين عمل بچه گانه نشان نمي داد.

***

طبق قولي كه داده بودم خود را در معرض نمايش قرار دادم . نمايشي كه با تماس هاي متعددم به ايران و گرفتن شماره هايي از پيش انتخاب شده با صحبت هايي مثلا واقعي و انتصاب افراد غير حقيقي كه به اصطلاح داشتند كارهاي مرا انجام مي دادند، شكل جذابي به خود گرفت. چون در حضور جمع كارم را پيش نمي بردم و اجازه مي دادم با شنودهاي مخفيانه شان كارهايم را دنبال كنند.

خيلي هيجان انگيز تر شده بود. همين كه توانستم دقيقا حقه و كلك هايي كه براي من پياده كرده بودند، به خودشان بزنم خوشحالم مي كرد. مي دانستم اين كار آخر و عاقبت خوبي براي هيچ كداممان ندارد ولي بلاخره كسي بايد پيدا مي شد و تاوان كارهايي كه با جسم و جان مردم مي كردند را مي گرفت. حتي اگر اين تاوان ، اعضاي خانواده ام را شامل مي شد.

 كارها آنقدر خوب و تميز پيش رفت كه حتي سالار خان را هم فريب داد و به مسيري كه مي خواستيم كشاند.

وقتي بعد از يك هفته دوندگيهاي مثلا پنهاني، نزد پدر رفتم و با خوشحالي برگه ي فكس شده ي اداره نظارت را مقابلش گذاشتم ، از فرط شادي چندين بار صورتم را بوسيد و با شوق تمام گفت كه به من افتخار مي كند.

من موفق شده بودم ، هم از چشمِ پدر و خانواده ام و هم از نگاه امير كه در جواب تمام خوشحاليم فقط گفت: آفرين.

****

آنقدر بخاطر ايران رفتنم خوشحال بودم كه بقيه مسائل فراموشم شده بود.

با هزار مشكل پايان نامه ام را به اتمام رساندم و قبل از رفتنم تحويل دانشگاه دادم. قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي سه ماه بعد برگردم . بايد مي آمدم كه هم مدركم را بگيرم و هم بعنوان مدير شعبه ي ايران به طور رسمي به هيئت مديره و سهامداران معرفي شوم. الان فقط با برگه اي در دست كه فقط مهر تأييد سالار خان را داشت سِمَت مديرعاملي شركت سمندر را داشتم.

سه چمدان وسيله و خرت و پرت جمع كرده بودم. پدر مي خنديد و مي گفت : به گمونم بد متوجه شدي، براي هميشه نميخواي بريـا، حواست باشه!

مي دانستم از رفتنم ناراحت است و فقط بخاطر پيش برد كارهاي شركت راضي به آن شده ولي من احساسم نسبت به همه ي آنها بيرنگ شده بود. ديگر حس بزرگِ فرزنديَم به او آنقدر ضعيف بود كه حاضر شدم پدرم را به دست قانون و جزا بسپارم ، پدري كه غير از خوبي و محبت در حق من كاري انجام نداده بود.

ساعت شش پرواز داشتيم .قرار بود با دكتر بحري بروم ، چون حضور مدير فني براي بازگشايي شعبه الزامي بود. سپس آنجا كه روبراه شد و همه چيز روي روال افتاد او برمي گشت و من مي ماندم و كارهايي به عظمت يك «سمندرِ» پر نقش و نگار!

همه چيز آنقدر خوب برنامه ريزي شده بود كه هيچ جاي شبهه اي براي دكتر بحري كه خودش اينكاره بود هم باقي نگذاشت. بايد بگويم در واقع كارگردان و هماهنگ كننده ي اصلي امير بود و من فقط داشتم نقش يك شخص همه كاره را اجرا مي كردم ، كه چقدر هم ذوق داشت زحمات را شخص ديگري بكشد و تو فقط پُزش را بدهي!

نزديك به بيست روز طول كشيد تا توانستيم خرابكاريهاي قبل را جمع و جور كنيم. در اين مدت حتي كارمندان جديد را هم استخدام كرديم. البته اين هم با هماهنگي  انجام شد ، چون كاركنان استخدامي همگي فرستاده هاي امير بودند، طوري بهترينها را انتخاب كرده بود كه ما فقط تأييدشان مي كرديم.

در اين بيست روز حتي يك بار هم امير را نديدم. فقط در جلسه اي كه براي تأييد صلاحيت شركت برگزار شد، براي چند دقيقه توانستم از آن سوي ميز نظاره اش كنم و مثل شخص غريبه اي فقط برايش سر تكان دادم.

بلاخره آقاي دكتر بحري تشريفش را برد و من ماندم با كارهايي كه سر و تهش همه در دستان امير بود. مي دانستم اوضاع از چه قرار است و جناب دكتر تمام جزئيات را مو به مو برايم شكافته بود ولي هنوز هم از مسائل پشت پرده بي خبر بودم.

اين را هم مي دانستم كه هم موبايل و هم تلفنهاي شركت تا مدتي كه از من اطمينان قطعي حاصل شود، تحت كنترل هستند پس به خواست امير مخفيانه موبايل و سيم كارت جداگانه اي خريدم كه فقط براي تماسهاي او باشد و انجام كارهاي محرمانه. نمي دانم ايرج خان كه اينقدر نسبت به من بدبين بود چطور اجازه داد كارمندان شركت را همه از ايران انتخاب كنيم! من به اين موضوع مشكوك بودم ولي خب دليلي براي كارش نمي يافتم. خانه اي هم كه برايم گرفته بودند در خياباني نزديك شركت قرار داشت تا زياد در ترافيك و خيابانهاي شلوغ تهران وقتم به بطالت نرود. البته باز هم چون به كارهايشان مطمئن نبودم تمام وسايل خانه را خودم خريدم و كارگراني با نظر خودم آن را چيدمان كردند تا مبادا در گوشه و كنارش، وسايل جاسوسي كار گذاشته شود!

همه چيز عالي و دقيق بود و من خيالم از بابت همه چيز داشت راحت مي شد كه بعد از يك هفته پدرم تماس گرفت و گفت: راننده و محافظ شخصي برايم در نظر گرفته كه در همان ساختمان، دو طبقه پايين تر از من زندگي مي كند.

يادم نمي رود چقدر از شنيدن اين خبر خنديدم! شايد از نظر او از ذوق مي خنديدم ولي فقط خدا مي دانست كه خنده ام از سر ناچاري و بيچارگي بود. به هر حال با اين هم كنار مي آمدم حتي اگر محافظ و راننده ي شخصيم ، گماشته ي پدر بود و مي خواست لحظه به لحظه ي كارهايم را برايش گزارش كند. به امير هم كه اين مسئله را گفتم با همان آرامش هميشگي اش گفت: منتظر يه همچين چيزي بودم.

از صبح با راننده ي جديدم كه مرد بسيار سر به زير و آرامي بود به سر كار رفتم. اسمش قدير بود و تقريبا ٤٥ ساله مي زد. يك ترك آذري و حرفه اي در اين كار! البته به نظر نمي رسيد خبيث و آزاردهنده باشد ولي خب باز هم از چهره و رفتار آدمها نمي شود به درونشان پي برد.

آن روز كارها پيچيده شده بود و اولين داروهايي كه قرار بود از آنطرف فرستاده شود ، هنوز به ايران نرسيده بودند! دقيقا سه ساعت از موعد مقرر مي گذشت و همگي در دفتر شركت با استرس و نگراني رژه مي رفتيم. حتي آقا قدير هم روي صندلي راهروي شركت نشسته و تسبيح كوچك و عجيب غريبش را تند تند در دست مي چرخاند.

قرار بود ايرج خان تماس بگيرد و ما بايد منتظر فرمايش ايشان مي مانديم.

ساعت نزديك به يازده صبح شد و باز هم هيچ خبري نه از بار بود نه از ايرج خان. ديگر صبرم تمام شد و با سرعت موبايلم را برداشتم و به سمت بالكن اتاقم به راه افتادم. بايد هر چه سريعتر از امير نظر مي خواستم.

با دومين بوق ، جواب داد:

-بله بفرماييد

-امير محموله ي بارمون نيومده ، نگرانم. از ايرج خان هم خبري نيست.

-اولا عليك سلام. دوما جاي نگراني نيست، ميرسه.من پيگيرم.

نفسم را به آسودگي بيرون فرستادم و با لبخندي گرم و صداي آرامي به زبان تركي گفتم:

-خدا رو شكر كه هستي.

سكوتش نشانه ي خوبي بود.اين يعني حرفم را شنيده و آن را پذيرفته. با حال خوبي كه پيدا كرده بودم، بدون فكر و برنامه ي قبلي يكباره گفتم:

-ميشه امشب ببينمت!؟

-به چه مناسبت!؟

خنده ام گرفت، از اينكه جايمان عوض شده بود و من به عنوان يك دختر نبايد اينقدر جلو مي رفتم. ولي خب وقتي از او بخاري بلند نمي شد مجبور بودم من پا پيش بگذارم.

-به مناسبت اولين موفقيت كاريمون.

-لابد ميخواي بخاطر يه محموله ي نصفه نيمه عيش و نوش راه بندازي! نه خير جان من ، اينجا ايرانه، و با اجازه ت منم يكي از مأمورين دولت و اين نظام هستم. پس بي زحمت ما رو قاطي اينجور خلافهاي الكي و مسخره نكن كه اصلا حوصله ي درگيري با امثال پدرم و گرفتنِ توبيخنامه ي كتبي از ايشون رو ندارم.

دوباره خنديدم، با صدايي كه نمي خواستم از در و ديوارها بگذرد و به گوش كسي برسد، با لبخند و حس خوشي گفتم:

-اين طولاني ترين جوابي بود كه تا حالا مقابل يك سوال بهم دادي. مي دونستي!

نمي دانم او هم خنديد يا نه چون صدايش را نشنيدم ولي با پررويي گفت:

-امشب مهمون دارم، ولي مي تونم فردا شب بهت وقت بدم اونم فقط يك ساعت و براي سرِ شب.

-باشه، اوكي. تازه فرداشب بهتره. بايد از الان برنامه بريزم و جناب راننده رو بفرستم پي نخود سياه.

مطمئنم يك لنگه ابرويش را با تعجب بالا برده بود چون صداي متعجبش اين را نشان ميداد:

-يعني تو داري منو دعوت ميكني خونه ت!؟ من فكر مي كردم مهموني تو خونه ي منه!

-نه خير آقاي محترم ، جنابعالي در جوار پدرتون زندگي ميكنين و چون ميدونم ازش حساب ميبري، نميخوام به دردسر بيفتي و پس فردا "توبيخنامه" به دست ببينمت.

اينبار در گوشم خنديد و من باز هم چشمانم را از روي شوق بستم.

نمي دانم چند ثانيه يا حتي دقيقه در هپروت بودم ولي با صداي بوق بوق متوجه شدم قطع كرده و من همانطور لبخند به لب در بالكن ايستاده ام. احتمالا مغزم داشت مي رفت و به ديوانگي نزديك مي شد كه اينطور بي محابا هر كاري مي كردم! مي دانستم پذيرفتن اين احساس براي هيچكس راحت نيست ولي کسی که نمي فهميد من با اين عشق زندگي كرده ام و لحظه لحظه ي نفسهايم با ياد او به سينه ام رفته و بازگشته. بدبختي از اين بالاتر هم مي شود كه هيچكس عظمت احساست را نفهمد حتي خودش!

***

همانطور كه امير گفته بود، محموله بلاخره رسيد و علت تأخير هم مسائل امنيتي اعلام شد! من كه نفهميدم يعني چه ولي به هر حال وجود آنهمه دارو در انبار نشانگر اولين موفقيت من بود، و اين مرا شاد مي كرد.

به راننده گفتم امروز عصر مي خواهم كاملا استراحت كنم، و او هم حواسش را جمع كند كه كسي مزاحمم نشود.

چون همه ي عمرم را با همين گردن كلفت ها گذرانده بودم قشنگ مي دانستم هر چقدر بيشتر آنها را به عقب هل دهي جلوتر مي آيند. اينطور مواقع بايد آنها را مطمئن مي كردي كه به دنبال آرامش هستي و اگر كسي اين آرامش را بهم بزند او مسئول است. اين خودش باعث راحتي خيالشان مي شد كه هيچ اتفاق پنهاني قرار نيست از طرف تو بيفتد.

لباس شيكي پوشيدم و خانه را كاملا مرتب كردم و پيتزا سفارش دادم. به مستر قدير هم گفتم كه اگر كسي زنگ زد پيك پيتزاست و خودم تحويل مي گيرم. او هم موافقت كرد.

ساعت نزديك شش بود كه زنگ زدند. با عجله دكمه ي دربازكن را زدم و دم در آپارتمان ، كيف به دست ايستادم. منتظر بودم زودتر پيتزا را تحويل بگيرم تا قبل از آمدن امير ، ميز شام را آماده كنم. صداي دينگ آسانسور نشانگر رسيدنش بود و من به محض ديدن جعبه هاي پيتزا ، پول را به طرفش گرفتم و با دست ديگر خواستم جعبه ها را بگيرم كه دستم را پس زد و وارد خانه شد.

يك لحظه ترسيدم و خواستم واكنش نشان دهم كه كلاه قرمزش را از سر برداشت و با جديت گفت:

-هميشه همينجوري از خودت محافظت ميكني!؟

با ديدنش ، نفسم را بيرون دادم و گفتم:

-حمله ت خیلی غيرمنتظره بود انتظار داشتي روت فنّ كشتي كج پياده كنم!؟

سري از روي تأسف جنباند و كلاه را به جا رختي كنار در آويزان كرد و با كفش و بدون تعارف رفت تو!

واقعا كه اين بشر مشكل عقلي داشت. خود را در آينه مرتب كردم و دنبالش رفتم تا مثلا مهمانداري كنم. جعبه ها را روي اوپن آشپزخانه گذاشته بود و خودش جلوي پنجره، بيرون را تماشا مي كرد.

لباس اسپورت شيكي پوشيده بود . انگار فقط كلاهش آرم پيتزايي  داشت چون تيشرتش قرمز ولي ساده و بي نقش و نگار بود. فكر كنم از قبل همه ي اينها را برنامه ريزي كرده . آنقدر دم در ایستاده تا پيك پيتزايي بيايد. پولش را داده ، كلاهش را هم گرفته و خودش به اسم پيتزايي زنگ را فشرده است. و مطمئنا براي مشكوك نشدنِ آقا قدير هم اول زنگ او را زده. بچه زرنگي بود براي خودش!

هنوز جعبه در دست داشتم نگاهش مي كردم كه گفت:

-چرا خشكت زده! برو بذار تو آشپزخونه ، يه چايي زعفروني هم بيار كه سرم درد ميكنه.

والا مهمان به اين پررويي نديده بودم كه ديدم. خودش وارد مي شود، خودش چاي زعفراني سفارش مي دهد ، تازه همه را هم با خشونت و عامرانه!

ولي خب او مهمان بود و من هم ميزبان، پس رعايت ادب و حفظ رسوم مهمان نوازي وظيفه ام بود.

پس از دقايقي بنا به فرمايش ايشان با خوشرويي، چاي زعفراني خوش رنگم را مقابلش گذاشتم و گفتم؛ نوش جان.

او هم كه روي مبل نشسته و روزنامه اي در دست سخت مشغول خواندن مطلبي بود ، به آرامي تشكر كرد.

مقابلش روي مبلي نشستم و به چهره اش زل زدم. دلم برايش تنگ شده بود. نمي دانم دلتنگي هفت ساله بود يا دو ماهه ، ولي بدجور حالم را خراب مي كرد. ديدن امير واقعي آن هم بعد از تحمل عذابي كه به كابوس مي مانست، چقدر عجيب و غيرقابل باور بود! صداي حسرت قلبم را با تمام وجود مي شنيدم و بازدمم را فقط با آه بيرون مي دادم. اي كاش سرش را بالا نياورد و بگذارد سير نگاهش كنم. ولي انگار صداي آه هايم يا شايد سنگيني نگاهم آزارش داد چون چشمانش را از بالاي روزنامه به نگاهم دوخت و گفت:

-به نظرم كار چشم فقط نگاه كردنه نه حرف زدن، پس وظيفه ي زبونت را روي دوش چشمت نذار.

از اين صراحتش لبم را گاز گرفتم و نگاهم را به زير انداختم. حرفي نداشتم كه بزنم. همه ي حرفها را به امير خيالي م زده بودم و مقابل او فقط چشمانم كار مي كرد. چشماني كه انگار الان وظيفه ي تمام اعضاي بدنم را انجام مي داد، حتي شنيدن و بوييدن. من با ديدن او خالي مي شدم از هر چه حس بود.

سكوتم را كه ديد، روزنامه را بست و گوشه اي گذاشت. نگاهش را يك دور در صورتم چرخاند و گفت:

-خب...حرف بزن ، من گوشم با توئه.

زبان خشكم به سختي در دهانم چرخيد و فقط توانستم بگويم:

-چرا!

آهي كشيد و زير لب حرفم را تكرار كرد: چرا!

لبهايش را با دندان مي گرفت و رها مي كرد مثل كسي كه دارد به سوالي سخت فكر مي كند.

و سرانجام پس از مكثي طولاني گفت:

-اين "چرا" ميتونه دو نوع جواب داشته باشه.. كدومشو ميخواي بشنوي!؟

-هر دوش

بدون تأمل گفت:

-جواب هر دوش يك كلمه ست ، بخاطر تو.

با تعجبي كه در صدايم بود گفتم:

-بخاطر من!؟ اين اتفاقات چه ربطي به من داره!؟

-گفتم كه جوابم از دو زاويه ي مختلف بود. خب الان نوبت منه سوال بپرسم.

-ولي من جوابمو نگرفتم!

با حالت بدجنسی گفت:

-باشه ولي هر كس در هر نوبت فقط يه سوال ميپرسه.

به ياد بازي "شجاعت يا حقيقت" افتادم و چهره ام شکل بچه گانه ای گرفت.

-ولي اول بايد انتخاب كنيم شجاعت يا حقيقت بعد سوال بپرسيم! شايد من بخوام بگم شجاعت!

ابروهايش را اينبار با هم بالا برد و با لبخند عجيبي گفت:

-يعني واقعا ميخواي شجاعت رو انتخاب كني!؟ فكر نمي كردم گفتن واقعيت اينقدر برات سخت باشه!

از طرز گفتارش و اينكه مي خواست بگويد 'فكر نمي كردم اينقدر آدم شجاعي باشي' خنده ام گرفت. سرم را زير انداختم تا خنده ام را نبيند ولي خب نشد كه پنهانش كنم و به آرامي و با همان لبخند گفتم : باشه بپرس.

-چرا بين من و پدرت ، منو انتخاب كردي.!؟

نگاهم را بالا آوردم.

-ميخواي چي بشنوي و به كجا برسي!؟

-سوالمو با سوال جواب نده.

-من فقط طرفِ خوب رو انتخاب كردم.

دوباره ابروهايش بالا رفت و نگاهش متعجب شد، احتمالا مي خواست بگويد؛ واقعا!؟

ولي زبانش چيز ديگري گفت:

-يعني منطقي تصميم گرفتي و احساست رو زير پا گذاشتي!

سرم را به علامت "اِي تقريباً" كمي تكان دادم. و گفتم : حالا نوبت منه.

-چرا گفتي همه چيز بخاطر من بوده!؟

روي مبل كمي جا بجا شد و گفت:

-جواب اين سوال كمي طولانيه. ولي در كل اگه تمام كارهاي پدرت رو تا الان بي جواب گذاشتم فقط بخاطر تو بوده. نمي خواستم با ضربه زدن به پدرت ، زندگيتو نابود كنم. ميدونم چقدر به پدرت وابسته اي و ميدونم بيگناهاترين آدم اين داستان تويي . و مهمتر از همه اينو يقين دارم كه هميشه توي جهنم اين دنياي كثيف، بيشترين آسيب رو معصوم ترين آدما ميبينن.

-از كجا اينقدر به من مطمئني!؟

نگاهش خنديد و رنگ مهرباني گرفت. ولي جوابم را نداد. بعضي وقتها اين سكوتش واقعا آزاردهنده می شد.

دوباره خودم گفتم :

-الان ميخواي با بابا چيكار كني!؟

-ميسپارمش دست تو. هر كاري دوست داشتي باهاشون بكن.

-يعني تو هيچ انتقامي نميخواي!؟

صورتش جمع شد و با نفرتي كه ناگهان در چشمان سياهش نشست، نفسي از درد كشيد و زير لب غريد:

-هيچي نميتونه انتقام منو بگيره.

و در حاليكه از جايش به سختي برمی خاست ، گفت:

-ميذارم به عهده ي خودت كه انتقام منم بگيري ازشون.

من هم به دنبالش بلند شدم و به گمان اينكه ميخواهد برود ، جلويش را گرفتم و گفتم:

-كجا!؟ هنوز پيتزا نخورديم.

چشمانش را روي هم فشرد و گفت: ميخوام يه ذره راه برم ، پام خسته شد.

نگاهم مطمئنا رنگ نگراني گرفت چون از رنگ پريده اش ترسيده بودم.

-ميخواي بري تو تراس يه خورده هوا بخوري!؟

سرش را به نشانه ي مثبت تكان داد ، به آهستگي و با ضعف عجيبي رويش را به طرف بالكن چرخاند و به آن سو رفت.

با عجله برايش آبميوه ي مخلوطي را كه خودم درست كرده بودم با كمي شكر مخلوط كرده و به تراس بردم. به نرده ها تكيه زده و داشت خيابان را نگاه مي كرد. كنارش ايستادم و ليوان را مقابل صورتش گرفتم. لحظه اي با حالتي عجيب نگاهم كرد، سپس ليوان را گرفت و يك نفس سر كشيد.

نمي دانم چرا حالش اينطور خراب شد! واقعا نگرانش شده بودم چون بدجور به نرده ها تكيه زده بود طوري كه انگار بدون وجود آنها نمي توانست سر پا بايستد!

گفتم:

-ميخواي پيتزا رو بيارم همينجا بخوريم!؟

نگاهم را دنبال كرد و ميز و صندلي حصيري آنطرف تراس را ديد. بدون حرف و با كمك همان نرده ها به آنطرف راه افتاد. خدا را شكر كه تراس بزرگ و جاداري داشتم ، از سالن پذيرايي تا اتاق خوابم يك تكه بالكن بود.

چون اوايل خرداد ماه بود براي آنكه گرما اذيتمان نكند درهاي هر دو بالكن را كامل باز گذاشتم تا از باد خنك كولرها استفاده كنيم.

با عجله پيتزاها را در ظرفي چيدم و با كلي فلفل و زيتون و مخلفات ، دورش را تزئين كردم ، و روي ميز مقابلش چیدم.

با صداي پر از ضعفي گفت:

-ميشه يه ليوان آب برام بياري!؟

با عجله ليوان آبي برايش آوردم و به دستش دادم. قرصي كه در دست داشت در دهان انداخت و با آب پايين داد. از اينكه نمي دانستم دردش چيست اعصابم به هم ريخته بود و با اين حال و وضعیت اصلا جاي پرسيدن نبود، پس پيتزا را در بشقاب مقابلش گذاشتم و كارد و چنگال را هم به دستش دادم تا بخورد بلكه جان به بدنش برگردد.

به قيافه ي مضطربم خنده ي بي حالي كرد و گفت:

-تو چرا اين شكلي شدي!؟ نترس من چيزيم نيست.

منتظر بودم لقمه اش را در دهان بگذارد تا من هم بتوانم بخورم ولي او چنگالش را كه لقمه اي پيتزا بر سرش بود به طرف من گرفت و گفت:

-بيا تو بخور كه الان از هوش ميري.

سعي كردم لبخند بزنم ، چنگال را از دستش گرفتم و به دهان گذاشتم تا اشتهاي او هم با ديدنم باز شود. با همان خنده ي بي جانش چنگال ديگري برداشت و شروع به خوردن كرد.

خودم از اينكه کسی موقع خوردن غذا نگاهم كند متنفر بودم ولي الان نمي توانستم چشمانم را از چهره ي ناآرامش بردارم. مطمئنا او هم از اين نگاه هاي من معذب بود و حرفي نمي زد.

هر دو داشتيم بخاطر آن يكي لبخند مي زديم در حاليكه خودمان خوب مي دانستيم خنده هاي هيچ كداممان واقعي نيست.

او زودتر از من دست از غذا كشيد و با يك ليوان آبميوه سر و ته غذايش را بند آورد.

تا خواستم من هم از پاي ميز بلند شوم گفت:

-تو بخور. من میرم تو هال رو كاناپه دراز میكشم!

سرم را به علامت باشه تكان دادم و براي آنكه او راحت باشد ، همانجا ماندم.

اين حال و اوضاعش برايم هزار سوال پيش می آورد كه براي پرسيدنش هنوز خيلي زود بود چون مي بايست از اتفاقات ناخوشايند هفت سال پيش شروع مي كردم كه الان نه وقتش بود و نه جايش.

پس از ده دقيقه ظروف را جمع كردم و به آرامي وارد هال شدم.

همانجا روي مبل دراز كشيده و چشمانش را هم بسته بود. اصلا نمي دانم چه حسي داشتم. دو حس خوب و بد با هم مخلوط شده و دلم را به آشوب مي انداخت. برايش ملافه اي آوردم و به آرامي رويش را كشيدم. چراغ ها را هم خاموش كردم تا خانه فقط با نور آباژورها كمي روشن باشد. خودم نيز روي مبل مقابلش نشستم و به چهره ي درهمش خيره شدم. چقدر زخم كنار پيشانيش عميق بود. مطمئنا يادگاري از همان روزهاي دردآور بود! كاش مي توانستم برايش كاري كنم ، كاش آن موقع به سن و سال الان بودم و نمي گذاشتم كسي اين بلاها را بر سرش بياورد! حيف كه نمي شود گذشته را برگرداند و از نو نوشت. همانطور كه نگاهش مي كردم نمي دانم چطور و كي خوابم برده بود، كه با صداي زنگ در با هراس از جا پريدم . امير در جايش نبود! هر چه اطرافم را نگاه كردم، كسي را نديدم! با خوردن دومين زنگ ، انگار تازه به خود آمدم، سريع دویدم و دكمه ي روشن شدن تصوير آيفون را زدم و با دقت به شخصي كه پشت در بود نگاه كردم. آشنا نبود. پس چه كسي ميتوانست باشد! داشتم همانطور عميق چهره ي جوان غريبه را رصد مي كردم و زير لب مي گفتم : اين ديگه كيه!؟ يعني چيكار داره!؟ شايد اشتباهي زنگ رو زده.

كه يك باره با صدايي كه از پشت سرم گفت:

-چرا خوابت برده اونجا!؟ كيه پشت در!؟

از جا پريدم! با ديدنش كه دستمال كاغذي بزرگي را به صورت خيسش مي كشيد، دست از سر آيفون و تصوير برداشتم و با خوشحالي به طرفش رفتم. دقیقا نمي دانم مي خواستم چكار كنم ولي انگار او دانست چون سريع خود را عقب كشيد و با خنده گفت:

-چته تو!؟ حالت خوبه؟ چيزي تو آبميوه ت بود!؟

خودم هم از اين كار و رفتار عجيبم خنده ام گرفت چه برسد به او! فكر كنم با خود گمان مي كرد مست كرده ام كه اينقدر بي گدار به طرفش رفتم!

با لبخندي كه مطمئنم ارادي نبود و احتمالا بخاطر حضور محكم و سالم او در مقابلم بود، گفتم كه بنشيند تا برايش چاي زعفراني بياورم.

او هم با لبخندي رفت و روي همان مبل خودش نشست. چه خوب بود كه او هم در اين خانه براي خود جاي مخصوص داشت. مطمئنم كه اين مبل را هيچوقت دور نمي اندازم.

ليوان چاي را مقابلش گذاشتم و كليدِ چراغها را زدم. هوا تاريك شده بود و نور آباژورها زيادي فضا را رمانتيك مي كرد كه اين اصلا براي من خوب نبود. بعد به آشپزخانه رفتم و يك قهوه ي ترك براي خودم درست كردم. بعد هم فنجان در دست برگشتم و  با آرامش مقابلش نشستم.

نميدانم چه شكلي شده بودم كه با ديدنم خنده اش را خورد و لبهايش را گاز گرفت. گفتم:

-چيه!؟ دختر تازه از خواب پريده نديدي تا حالا!؟

اينبار لبها و چشمهايش با هم خنديدند. به گمانم از اينكه خودم از هيبت بعد از بيداريم خبر داشتم خنده اش گرفت چون گفت:

-بهتره يه سر به اتاقت بزني .

ناخوداگاه دستم به طرف موهايم رفت. مي دانستم وقتي به هم ريخته مي شوند قيافه ام خيلي مسخره به نظر مي آيد. درست حدس زده بودم .  كِش مويم را دراوردم و دوباره با شدت و محكم رو به بالا بستمشان. نيازي به اتاق و ميكاپ مجدد نبود. او همه جوره مرا ديده بود، نيازي به ادا و عشوه هاي دخترانه و پسركُشانه نداشتم.

با همان لبخند دوستانه اي كه فقط امروز در چهره اش مي ديدم، گفت:

-بلاخره فهميدي كي بود دم در!؟

تازه يادم افتاد كه كسي پشت در بوده است! به سرعت از جا پريدم و دوباره دكمه ي تصويري آيفون را زدم. ديگر كسي نبود! حتما پشيمان شده و رفته يا شاید اشتباهی زنگ را زده بوده است! غير از اين نمي توانست باشد!

داشتم به طرف آشپزخانه مي رفتم تا ظرف براي ميوه و شيريني بياورم كه گفت:

-زحمت نكش من ديگه دارم ميرم.

از همانجا با هول گفتم : كجا!؟ الان كه سر شبه!

-خب منم گفتم كه تا سرشب می مونم ، زود اومدم كه زود هم برم.

بشقاب و چاقو در دست رفتم نشستم و گفتم:

-امكان نداره ، من اينجا تنهام احتياج به هم صحبت دارم. ديگه معلوم نيست كي بتونيم همديگه رو ببينيم!

خنديد و گفت:

-چرا مثل اون دوست همكلاسيت باهام حرف ميزني! اسمش چي بود!؟ همون كه ميرفتي خونه شون!

خنده ام را نتوانستم كنترل كنم و قاه قاه به این تمثیلش خنديدم.

-پرديس.

-آره همون. هنوز هم باهميد!؟

-نه ديگه نيستيم. اون براي ادامه تحصيل رفت آلمان. من موندم و حوضم.

-يعني تنها موندي!؟ ولي شنيدم بعدش با سميرا رابطه ت خوب شده! آره!؟

لبها و صورتم با هم جمع شد. هر چه من نمي خواستم حرفي از خانواده و آن اتفاقات شوم بزنم او دست بردار نبود!

براي اينكه بحث را عوض كنم ، بيهوا گفتم:

-دلم ميخواد باباتو ببينم.

آنقدر اين تغيير بحث ناشيانه بود كه خنده اش گرفت و گفت:

-يعني الان به جاي سميرا ميخواي با بابام دوست بشي!؟

-آره، اگه به قول ايرانيا تيكه ي خوبي باشه چرا كه نه!

ابروهايش را با خنده اي كه بر صورتش بود بالا برد و گفت:

- پسر رو ببين، پدر رو ببر

ديگر نتوانستم جلوي خنده ي از ته دلم را بگيرم. چقدر اين بشر خودپسند بود! با همان خنده اي كه صدايم را ميلرزاند گفتم:

-اون كه صد البته. پسر كه اين باشه ، حتما پدر رو بايد رو سر گذاشت و برد!

چقدر خوب بود كه هر دو فارغ از همه چيز اينطور بي دغدغه مي خنديديم. كاش هميشه حرفهايمان مي توانست با شوخي و خنده باشد. كاش از همه ي چيزهاي بد زندگي فاكتور مي گرفتيم و به ذهنمان راهشان نمي داديم. اي كاش ميشد! اي كاش بشود!

با همان حس و حال خوب داشتيم ميوه مي خورديم كه ديلينگ ديلينگ صدايي پارازيت انداخت ميان اوقات خوشمان! من هميشه گفته ام كه اين موبايلها مزاحمند و سر بزنگاه ، لحظه هاي مهم زندگي آدم را قطع مي كنند!

موبايلش را از جيبش خارج كرد و بعد از كمي تأمل جواب داد:

-بله بفرماييد.

-....

-نميدونم. الان جایی مهمونم نميتونم صحبت كنم، بعدا خودم بهت زنگ ميزنم.

-....

ميخواستم به آشپزخانه بروم تا راحت صحبتش را بكند ولي با اشاره ي دست مانع شد و گفت بشين.

با آنكه كنجكاو شده بودم كه طرف آنسوي خط كيست ولي خود را به بي خيالي زدم و دكمه ي کنترل تلوزيون را فشردم تا خودم را با كانالهاي آن سرگرم كنم.

-نه امشب نميتونم بيام، باشه براي يه وقت ديگه.

چشمانم ناخوداگاه به طرفش برگشت و در نگاه شيطنت آميزش نشست. به گمانم عمدا از جمله هاي خاص استفاده مي كرد تا عكس العمل مرا ببيند!

-باشه، فردا ميبينمت. خداحافظ

بدون هيچ حرفي دوباره مشغول تلوزيون شدم كه كنترل را از دستم كشيد و خاموشش كرد. تا خواستم اعتراض كنم، گفت:

-اگه ميخواي تلوزيون ببيني من برم!

زبانم بي اختيار بسته شد. با حرص نگاهش كردم و گفتم:

-ميدونستي خيلي بدجنسي! هميشه همينطوري بودي! هر كاري دلت مي خواست مي كردي، بعد هم آدمو تو خماري ميذاشتي و ميرفتي! يعني بعضي وقتها به شدت دلم مي خواست بزنمت.

خنده ي زير لبي بدجنسانه اي كرد و گفت:

-خيلي كيف داره بعضي وقتا دست آدما رو بذاري تو حنا و ولشون كني بري.

-آره.. مطمئنم تا حالا كسي اين بلا رو سرت نياورده وگرنه مي فهميدي چقدر كيف داره!

-من دقيقا ميدونم داري به چه ماجراهايي اشاره ميكني، ولي موقعيت الان هيچ شباهتي به اون موارد نداره پس قياسِت كاملا اشتباهه.

-چرا! و شباهتش هم اينه كه در همه ي موارد تو عمداً كاري ميكني كه براي من سوءتفاهم پيش بياد، چه از نوع خوبش چه از نوع بدش!

خنده اش نشان دهنده ي تأييد حرفهايم بود و همين حرصم را در مي آورد.

گفت:

-خب تو كه منو ميشناسي چرا هميشه دچار اين سوء تفاهمات ميشي!

-آخه خيلي جدي كارتو انجام ميدي طوري كه هر دفعه واقعا باورم ميشه.! البته الان ديگه برام زياد مهم نيست و مثل اون موقع ها حرص نمي خورم.

باز هم خنديد و بدون اينكه جوابم را بدهد از جايش بلند شد.

گفتم:

-داري ميري!؟

-آره ديگه ساعت دوازده شد. همسايه ها بعدا برات حرف در ميارن.

-حرف هيچكي برام نيست. بذار هر چي ميخوان بگن.

-ولي بايد مهم باشه. نذار كسي در موردت بد فكر كنه.

-من نمي تونم آدما رو مجبور كنم در موردم قضاوت نكنن. بذار هر كي هر فكري دوست داره بكنه، مهم خودم و وجدانم هستيم كه خيالمون راحته.

با لبخند سري تكان داد و گفت:

-باشه، هر كاري دوست داري بكن.  مرسي از دعوتت و ممنون از مهمون نوازيت.

-خواهش ميكنم. البته اينم بگم كلي سوال داشتم كه توي موقعيت مناسب حتما بايد جوابمو بدي.

سري به علامت تأييد تكان داد و با همان كلاه پيتزايي كه تا روي دماغش پايين كشيده بود به طرف آسانسور رفت.

آنقدر ايستادم و تماشايش كردم تا وارد آسانسور شد و از ديدم خارج.

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

صبح تا شب فقط درگير كارهاي شركت بودم به طوريكه اصلا وقت اضافه براي خودم باقي نمي ماند تا حداقل بخواهم تفريحي داشته باشم! به هيچ كس هم هنوز نگفته بودم ايران هستم که رفت و آمدهايم به حداقل برسد چون اگر پدر مي فهميد با خانواده ي مادريم ارتباط دارم ، همان روز اول مرا برگردانده بود. شب كه مي شد تنها و بي كس گوشه اي مي نشستم و فقط فكر مي كردم. به همه چيز و همه كس. به خانواده ي از هم پاشيده و نامطمئنم، به خانواده ي امير، به خودش و زندگي جديدي كه هيچ چيز از آن نمي دانستم، به همه  غير از خودم كه معلوم نبود با اين كارهايي كه داشتم انجام مي دادم آخر و عاقبتم چه خواهد شد!

آن شب هم مثل هميشه در خود فرو رفته و مچاله بر مبلي كه ديگر متعلق به امير شده بود، نشسته بودم و داشتم آرام آرام قهوه مي نوشيدم كه صداي در آپارتمانم را شنيدم!

با هول از جا بلند شدم! يعني چه كسي مي توانست باشد!؟ من كه درب پايين را براي كسي باز نكرده بودم!

رفتم و از چشميِ در نگاهي انداختم. كسي نبود! يعني چه! فكر كردم اشتباه شنيده ام ، تا خواستم برگردم و در جايم بنشينم دوباره در زدند اينبار محكمتر. با عجله قفل زنجيريِ كنار در را انداختم و به اندازه اي كه زنجير اجازه مي داد در را باز كردم. كسي مقابلم نبود، به آرامي گفتم:

-كي اونجاست!؟

يك پاكت جلوي پايم افتاد و بعد صداي پايي را شنيدم كه به سرعت از پله ها پايين رفت!

يا خدا اين ديگر چه بود!؟ به نظر نمي رسيد چيز خطرناكي درونش باشد پس برداشتم و به داخل برگشتم.

پاكت سفيدي بود كه فقط پشتش تايپ شده بود: سمندر

در آن را سريع باز كردم و كاغذي كه داخلش بود را بيرون كشيدم. يك نامه ي تايپي بود با اين مضمون:

 

"با سلام.

منتظر ادامه ي همكاري با شما هستيم و باز هم مثل همیشه از اين طريق ساعت و مكان تحويل را برايتان ارسال مي كنيم. جوابتان را فردا ساعت ٣ از درب منزلت برمي داريم. اميدواريم از همكاريهاي قبل راضي بوده باشيد و اين تعامل ادامه يابد.

با تشكر ، ن.ض"

 

اين ديگر چه معنايي می داد!؟ رفته رفته این ماجرا داشت به جاهاي ترسناكي مي رسيد! اينها چه همكاري محرمانه اي مي توانستند با شركت ما داشته باشند مگر براي اجناس قاچاق! داروي غيرمجاز يا مخدر، هر كدام كه بود مرا بدجور ترساند. با عجله قبل از هر كاري به امير زنگ زدم و به محض شنيدن صدايش گفتم:

-امير بيا.. هر چه سريعتر

با اين طرز بيانم مطمئنا بايد هول مي كرد يا حداقل نگران م يشد، ولي او بي هيچ حس خاصي گفت:

-الان كار دارم. هر چیزی هست بذار براي فردا

از اين همه خونسردي اش ، عصبي شدم و با حرص گفتم:

-اگه مهم نبود تماس نمي گرفتم جناب شرافت

نفسش را محكم بيرون داد و انگار از جايي كه نشسته بود بلند شد و راه افتاد، تغيير حالت صدايش كه اين را نشان مي داد!

-ببين خانوم سمندر، من غير از كار شما، مسائل و مشكلات مهمتري هم دارم. پس دعا كن كارت خيلي حياتي باشه. دارم ميام، تا نيم ساعت ديگه اونجام. براي داخل اومدنم هم خودت يه فكري بكن.

صداي بوق بوق را كه شنيدم و فهميدم قطع كرده، با خشم موبايل را پرت كردم روي مبل و خودم با همان پاكت كذايي بر زمين ولو شدم. نمي دانم چند دقيقه گذشت و حتی با چه ترفندي توانسته بود قدير را بپيچاند، ولي زنگ آپارتمانم نشان از رسيدنش مي داد.

در را با عجله باز كردم و عقب رفتم تا وارد شود. كت و شلوار رسمي و شيكي تنش بود و نشان ميداد از جاي مهمي آمده!

پاكت را كه در دستم ديد انگار متوجه موضوع شد چون آن را به تندي كشيد و شروع به خواندن محتوايش كرد. مثل اينكه بار اول متوجه جريان نشد چون دوباره و سه باره چشمهايش روي كاغذ از بالا تا پايين لغزيد و هر بار ابروهايش بيشتر در هم فرو رفت. با استرسي كه در وجودم هر لحظه بيشتر مي شد گفتم:

-خوب!!

چشمهايش از روي نامه بالا آمد و در نگاه ترسيده ام نشست ولي با وجود ابروهاي گره كرده ، چهره اش هيچ تغييري نكرد. انگار مي خواست بگويد آنقدرها هم حياتي نبود كه مرا با اين عجله كشاندي!

بی اهمیت به ژست خونسردش دوباره با صداي لرزاني گفتم:

-اينا كي هستن!؟ چي ميخوان!؟

بي حرف رفت و روي همان مبل خودش نشست. دلم مي خواست جيغ بزنم از اين همه سكوت آزاردهنده ای که مرا به هیچ می انگارد! با عصبانيت رفتم و مقابلش ايستادم، بلكه شايد با ديدنم براي من هم توضيح بدهد كه چه در سر دارد!

نامه را روي ميز كنار دستش گذاشت و با حالت متفكري گفت:

-انگار قبلا با شركتتون همكاري داشتن و الان شنيدن كه برگشتين ميخوان دوباره باهاتون كار كنن.

روي مبل مقابلش نشستم و با نگراني گفتم:

-خب، در چه زمينه اي؟ مواد مخدر!؟

به تندي ، چشمانش روي صورتم زوم شد و با حالت مستبدي گفت:

-ديگه اجازه نداري از مواد مخدر حرف بزني، فهميدي!؟

-خب پس چي!؟ مطمئنا براي معامله ي دارو كه كسي اين همه با احتياط پيش نميره! حتما يه موضوع غيرمجازه!

خودش را روي مبل با بي قيدي ولو كرد و گفت:

-فعلا برو يه ليوان آب بيار تا من فكر كنم ببينم چه اتفاقي داره ميفته!

با عجله رفتم و پارچ آب را از يخچال برداشتم و با يك ليوان برگشتم.

-بازم ميخواي قرص بخوري!؟

سرش را به علامت نه تكان كوچكي داد و ليوان پر از آب را از دستم گرفت و باز هم يك نفس سر كشيد!

من كه همانطور مثل عزرائيل بالاي سرش ايستاده بودم دوباره با اضطراب گفتم:

-تو اينا رو ميشناسي!؟ اين آقاي " ن.ض"!؟

ليوان خالي رابه من برگزداند و گفت:

-نه ، برو بشين اونجا اينقدر هم نترس. خودم حلش مي كنم.

-چيو حلش مي كني!؟ مگه مسئله ي امتحانيه!

فهميد از دستش حرصم گرفته ، چون لبخند آرامي زد و با همان چشمان سياه و نافذش خيره شد به من. به منِ دستپاچه و مضطرب، تا شايد آرام شوم. و چه خوب مي دانست از چه راهي براي آرام کردنم استفاده كند و چه خوب مرا مي شناخت. نگاهم به روي چشمان آشنايش كه ثابت مي شد قلبم ناخوداگاه از حركات تند و ترسيده اش كم مي كرد. درست مثل چراغ قرمزي كه بي اراده با ديدنش پايت روي ترمز مي نشيند و متوقف مي شوي!

نميدانم چقدر گذشت كه نگاهش را از چشمم گرفت و با تأمل گفت:

-احتمالا مربوط به قرص هاي روانگردان باشه. چون براي داروهاي غيرمجاز اينقدر مخفي كاري لازم نيست!

-خب منم همينو گفتم..

-تو گفتي مواد مخدر!

-خب همونه ديگه! توي اينجور قرصها هم مواد مخدر به كار ميره مگه نميره!

سرش را براي دك كردن من تكان خفيفي داد و بحث را ادامه نداد. مي دانستم نمي خواهد من وارد همچين مسائل حساسي شوم! و يا شايد هدف ديگري داشت! من كه سر از رفتار هاي عجيب و غريبش در نمي آوردم.

نيم ساعتي كه او در فكر بود من هم برايش ميوه و چاي آماده كرده و مقابلش روي ميز چيدم تا حداقل با سوالهاي بي موردم ذهنش را به هم نريزم.

پس از آن سكوت طولاني بلاخره موبايلش را برداشت و با چند نفر كه نمي دانم چه كاره بودند تماس گرفت. از حرفهاي يك طرفه اش مي فهميدم كه در بين دلالان قرص و دارو به دنبال شخصي با حروف "ن.ض" مي گردد كه انگار آخرش هم بي نتيجه بود چون بعد از چهارمين تماس ، موبايل را گوشه ي مبل انداخت و خودش از جا برخاست.

-من ميرم تو بالكن يه خورده هوا بخورم..

سري به علامت تأييد تكان دادم و خودم را با نامه ي نامعلوم سرگرم كردم. نمي دانم بايد دنبال چه چيزي مي گشتم ولي با موشكافي بيشتري نامه را واكاوي كردم. احتمالا قبل از من با رادين همكاري مي كرده اند و مطمئنا او مي توانست كمكم كند كه البته براي پيدا كردنش بايد از پدر كمك مي گرفتم. آري بهتر بود همين كار را بكنم ، به هر حال كه بايد سالار خان هم در جريان قرار مي گرفت پس چه بهتر كه همين امشب خودم با خبرهاي داغ و دست اول به سراغش بروم و برايش از اين نامه ي محرمانه بگويم.

تلفن بي سيمي خانه را برداشتم و شماره اش را گرفتم. با آنكه دير وقت بود ولي با دومين بوق جواب داد:

-بله دخترم..

-سلام بابا.. خوبين!؟

خنده ي از سر دلتنگيش را حس كردم و مهرباني صدايش كه گفت:

-خوبم عزيزم.. تو چطوري!؟ سخت نميگذره بهت تنهايي!؟

-چرا بابا.. تنهايي كه خيلي سخته ولي خب ديگه بلاخره بايد يه زماني آدما بزرگ بشن و مستقل، مگه نه!؟

-بله دخترم حق با توئه..ولي اينو بدون كه دوريت براي من كه هميشه پيشم بودي خيلي سخت تره.

لبخندم رنگ غم گرفت. يك لحظه از خودم و مخفي كاری ام حالم به هم خورد! چطور مي توانستم خنجري به اين بزرگي را از پشت در كمرش فرو كنم و اينطور اداي دخترهاي بابايي و لوس را هم دربياورم!؟

آهي از درد دلم كشيدم و با آرامشي مصنوعي كه نشان دهد از همه چيز اطلاع دارم ، گفتم:

-بابا يه خبر براتون دارم. مثل اينكه اين مستر ن. ض طالب ادامه ي همكاري با ماست. به نظرتون ادامه ي كار باهاشون به صلاحه!؟ من فكر مي كنم بهتره كه اول يه مشورتي با رادين بكنم ببينم چقدر اينا قابل اعتمادن!

با صدايي كه معلوم بود كمي شوكه شده ، گفت:

-كِي باهات تماس گرفتن!؟ خودشو هم ديدي!؟

آفرين به خودم با اين تيرهايي كه در تاريكي رها مي كردم و مستقيم به هدف مي خورد.

-نه بابا ، از طريق نامه پيغام دادن كه ميخوان همكاريشونو ادامه بدن باهامون. تا فردا ساعت سه وقت دادن كه جواب بديم. منم گفتم اول از شما نظر بخوام بعد هم يه مشورتي با رادين بكنم.

-ببين ، اين آقاي ضيايي اصلا قابل اعتماد نيست. من اصلا شك دارم كه شاید اون دفعه هم از طريق همين آدم ضربه خورده باشيم.

-خب بابا ، اگه شما يه زحمت بكشين شماره ي رادين رو بهم بدين، من از اون طريق هم يه تحقيقي ميكنم درباره ش ، بعد جوابشونو ميدم، بي گدار كه به آب نميزنيم.

نفس آرامي كشيد و با لبخندي كه مهرباني اش را از همين راه دور هم حس مي كردم ، گفت:

-دختر باهوش و عاقل خودمي. بهت افتخار ميكنم عزيزم. باشه شماره رو ميگم يادداشت كن.....

بعد از نوشتن شماره ، خداحافظي كردم و با تعجب به شماره ي رادين كه نشان مي داد هنوز در ايران اقامت دارد خيره شدم! يعني اين همه مدت همينجا بوده و صدايش در نيامده!؟ چرا به من چيزي نگفت! نكند از كارهاي مخفيانه ي من با خبر است و او هم دارد مرا مي پايد!؟

با كشيدن شدن يكباره ي كاغذ از دستم تكاني خوردم و با شوك به او كه مقابلم ايستاده بود زل زدم. اخمهايم ناخوداگاه در هم رفت و كاغذ را به همان شيوه ي خودش پس گرفتم.

-بدش به من اينو! اگه مغزت به جايي نرسيد ميتوني بري، من خودم يه جوري حلش مي كنم.

ابروهاي بالا رفته و چشمان متعجبش را از نظر گذراندم و با ژست خاصي به سمت اتاقم راه افتادم. مي توانستم حدس بزنم الان دقيقا قيافه اش چه شكلي شده و روي لبش چه نوع لبخندي ست. ولي به روي خودم نياوردم و بدون اينكه نگاهش كنم وارد اتاق شدم.

داشتم به سمت ميزي كه لپ تاپم رويش قرار داشت ميرفتم كه درِ اتاق يكباره باز شد و امير با قيافه اي حق به جانب در چارچوب آن ظاهر شد. با آنكه سخت بود ولي جاي شوكِ ظاهر شده در چهره ام را با اخمي عميق عوض كردم و گفتم:

-قبلاها ‌مؤدب تر بودي و براي وارد شدن به هر جايي در ميزدي! اين چه طرز ورود به اتاق يه خانومه!

او هم اخمهايش را در هم كشيد و بدون اينكه به حرفهايم اهميتي بدهد به من كه کنار ميز ايستاده بودم نزديك شد.

-دوست ندارم بي اجازه ي من سرخود كاري بكني. اين كاغذ چيه كه داري مخفيش مي كني!؟

كاغذ را پشتم گرفتم و گفتم:

-هيچي، گفتم كه اينو خودم حلش مي كنم.

با حالت مشكوكانه اي كه چشمان درشت سياهش را به اندازه ي دانه ي برنجي ريز كرده بود نگاهم كرد و خيلي آرام و با طمأنينه نزديكم شد! نمي دانستم قصدش چيست ولي دلم نمي خواست از جاي رادين باخبر بشود ، به هر حال او ديگر يك مأمور دولت بود و مي توانست خيلي راحت حكم بازداشت و محكوميت آن بچه را بگيرد. هر كس هر چه مي خواهد بگويد ولي من كه مي دانستم رادين هم مثل من يكي از بي گناهان اين پرونده ي عظيم و پيچيده است، حتي اگر خطاهاي زيادي كرده باشد!

آنقدر نزديك شد كه فقط يك وجب تا مماس شدنش با بدنم فاصله بود، تعجب را آنقدر واضح در صورتم نشان دادم كه فهميد شوكه شده ام. همچنان با سري بالا رفته نگاهش مي كردم و پاهايم حتي قدرت عقب رفتن هم نداشت! مثل هميشه سرش را پايين آورد تا بتواند چشمان بي حركتم را بهتر ببيند. ناخوداگاه آب دهانم را با سر و صدا قورت دادم و لبانم كمي از هم باز شد تا نفسهايم ريتم آرامتري بگيرد. با اين حركتم نگاه عجيب و غريبش به روي دهانم نشست!

حالم بد بود و يا شايد زيادي خوب بود که اينطور داشت منقلبم مي كرد! نفسم انگار راه رفت و برگشتش را گم کرده بود! شاید بلد نبودم چطور ميتوان آن همه هواي پر از عطر تلخش را نفس كشيد! حتی اصلا نمی دانستم مي شود آنقدر نفس نكشيد و زنده ماند! مگر نفس كشيدن هم ميتوانست آنقدر سخت باشد! انگار ضربانم داشت يكي در ميان مي زد.

صورتش نزديك و نزديكتر شد، و من چشمانم بسته و بسته تر! و نمي دانم چند ثانيه طول كشيد كه سرانجام صدايش را از كنار گوشم شنيدم.

-خانوم كوچولو با من بازي نكن.

و كاغذ بي هيچ مقاومتي از دستم كشيده شد! آنقدر بي حس بودم كه حتي با شنيدن صداي بسته شدنِ در اتاق هم نتوانستم چشمانم را بگشايم!

نمي دانم اين چه مفهومي داشت ، هر چه كه بود مطمئنم  براي تحقيرم نبود! ولي باز به احساسم برخورد! به قلب پرطپشم هم برخورد! او حق نداشت با من همچين كاري بكند، ديگر اطمینان پیدا کردم كه از احساسم به خودش باخبر است.

****

خوب حالا چه كار بايد مي كردم!؟ بايد دوباره به پدر زنگ مي زدم!؟ يا از طريق ديگري شماره را پيدا مي كردم!؟ مثلا از طريق عمورضا، باباي رادين!؟ يا حتي بروم با همان زور، از خودِ امير شماره را پس بگيرم! اگر مي خواستم منطقي و عاقلانه فكر كنم بايد راه آخر را انتخاب مي كردم ولي خب بعضي جاها ديگر پاي غرور هم وسط ماجرا كشيده مي شود و دست انسان را بدجور مي بندد.

پس دوباره تلفن را برداشتم و شماره ي پدر جان يعني سالار خان را گرفتم ، البته با وجود انتظار يك بازجويي يا حتي شماتت! ولي باز بهتر و وزين تر از راه هاي ديگر بود.

با هزار دروغ شاخ دار توانستم قانعش كنم كه شماره بي آنكه ذخيره اش كنم از بين رفته، هرچند به گمانم از پسِ نقشم خوب برآمدم چون علاوه بر شماره ي موبايل ، تلفن منزلش را هم بعد از چند دقيقه برايم با پيامك فرستاد!

بدون اتلاف وقت شماره را گرفتم و منتظر ماندم تا سه بوق بخورد، حال بايد قطع مي كردم و دوباره مي گرفتم. مثل اينكه رمز مخفيشان بود. كاري كه پدر گفته بود را انجام دادم تا بلاخره ارتباط وصل شد و صداي الو گفتن رادين در گوشي پيچيد. با كمي مكث و نفسي عميق كه بخاطر كنترل عصبانيتم بود، گفتم:

-اين موندنت توي ايران و نرفتنت نشونه ي چيه!؟ شجاعت يا حماقت! واقعا دوست دارم بدونم!

با شوكي كه در صدايش بود نامم را چند بار زمزمه كرد. معلوم بود خيلي دارد تلاش مي كند خودش را قانع كند كه چطور می شود من فقط به دلايل كاري با او تماس گرفته باشم!

گفتم:

-منتظرم جوابتو بشنوم!

با همان صداي ناآرام و مضطرب جواب داد:

-كي بهت گفت من اينجام!؟

واقعا مهم بود؟ نه، معلوم ست كه نه! پس جوابش را با حالت عصبي دادم.

-مگه تو نميدوني كه همه جا دنبالتن!؟ مگه قرار نيست الان توی دورترين نقطه از مرز ايران باشي!؟ اصلا مگه نرفته بودي!؟

-اه ِ ـهِ .. يه دقيقه فرصت بده تا منم حرف بزنم! بعد از اين همه وقت زنگ زدي ، يه ريز هم حرف ميزني! اولا كه نتونستم از كشور خارج بشم. وقتي هم که متوجه شدم ديگه دير شده بود و بايد قاچاقي از مرز رد مي شدم ، اونم خودم نخواستم. بابات بهم پيشنهاد داد همينجا تو يه جاي پرت بمونم تا آبها از آسياب بيفته بعد سر فرصت بزنم بيرون.

-آها .. اون وقت يعني الان با خيال راحت ميتوني بزني بيرون! به همين راحتي!

-آره، پس چي! وقتي مجوز شركت رو دوباره پس دادن يعني اينكه منم خود به خود بي گناهيم ثابت شده، مگه نه!؟ همين الانم آزادم كه برم.

-باشه هركاري دوست داري بكني سريعتر لطفا! قربونت قبل از رفتن هم من يه سري سوال ازت دارم جواب بده بعد برو!

-………

ميگم تو اين آقاي ضیایی رو مي شناسي!؟ چطور آدميه!؟ چيكاره س!؟ يه اطلاعات اساسي در موردش مي خوام.

نميدانم سكوتش نشانه ي خوبي بود يا نه ولي اين طولاني شدنش داشت مرا مي ترساند! بخاطر اينكه اجازه ندهم بيشتر از اين فكر كند ، گفتم:

-بابا ميگفت بهش مشكوكه در رابطه با لو رفتن شركت! نظر تو چيه!؟

-دايي نبايد تو رو وارد اين قضايا مي كرد! من نمي فهمم اون كه اينقدر دخترم دخترم ميكنه چرا الان اينجوري داره تو رو مي ندازه جلوي يه مشت گرگ وحشي!

اين حرفش يعني اينكه طعمه ام را درست انداخته ام و صيدهاي خوبي قرار است عايدم شود. پس با خونسردي گفتم:

-اگه قراره با همچين آدمي كه هيچكدومتون اعتمادي بهش ندارين كار كنم پس بهتره از الان جاپامو محكم كنم. باشه جوابمو گرفتم فقط ميخوام بدونم پرونده ي معامله با اين آقاي ضيايي كجاست كه قبل از مذاكره باهاشون ، يه نگاهي بهش بندازم ، نميتونم بي گدار به آب بزنم. تو هم كه فعلا نميتوني آفتابي بشي.

-من اجازه نميدم با اين مردك عوضي همكلام بشي. به دايي بگو يه نفر ديگه رو مسئول اين كار بكنه.

ديگر داشت اعصابم را به هم مي ريخت! او چه كاره بود كه بخواهد براي من شرط و شروط بگذارد و كليدِ قفل هايي كه اين همه وقت در پي باز كردنش بودم از دستم بيرون بكشد!

در حاليكه براي حفظ آرامش ناپايدارم پيشاني ام را به آرامي ماساژ مي دادم زير لب گفتم:

-اون پرونده كجاست!؟

ولی او بر خلاف من تن صدايش بالاتر رفت:

-دختره ي ديوونه ميگم اون مرديكه ، يه شارلاتان به تمام معناست. اگه ميخواي خودتو بدبخت كني راه هاي ساده تري هم هست. ميخواي تا بهت ياد بدم!

-قول ميدم خودمو نندازم تو دردسر، از كساي ديگه كمك مي گيرم نگران نباش، تو فقط بگو پرونده كجاست.

نمي دانم نفس محكمش نشانه ي حرص بود يا ناچاري، ولي بلاخره پس از سكوتي طولاني، به حرف آمد.

-تو خونه ي بابامه، يه كمد سفيد تو اتاقمه كه درش قفله، كليدشو از بابام بگير خودم بهش زنگ مي زنم كه بهت بده. فقط ترو خدا به هيچ عنوان خودت تنهايي كاري نكن ، باشه!؟

- باشه ، تو ديگه از بابام هم بدتري ..اه

- آره، آخه هيچكس به اندازه ي من اون عوضي رو نميشناسه ، حتي بابات ، كه اگه ميشناخت مطمئنم نميذاشت تو اين كارو انجام بدي. حالا هم فقط ازت ميخوام به هيچ عنوان بهش اعتماد نكني.

شايد بيست بار گفتم باشه تا بلاخره با هزار تعهد و شرط گذاري ، بلاخره قانع شد و تلفن را قطع كرد.

از اينكه توانسته بودم قدم بزرگي بردارم خوشحال و خرسند به رختخواب رفتم تا براي فردايي كه مسلما كارهاي سختي در پيش داشتم قواي كافي و انرژي مضاعف ذخيره كنم.

***

صبح با ذوق و شوق ، اول به منزل عمورضا رفتم و پرونده را برداشتم بعد هم با سينه اي جلوداده و پرغرور مثل كسي كه كار عظيمي انجام داده، بدون گرفتن وقت قبلي و بي خبر به ديدار جناب رئيس نائل آمدم. آقاي كمالي مثل هميشه با ديدنم لبخندي زد و گفت:

-جلسه دارن

-باشه منتظر مي مونم

سرش را به علامت هر جور مايلي تكان كوچكي داد و مشغول كارش شد. نمي دانم چقدر گذشت شايد نيم ساعت يا بيشتر ، كه بلاخره در اتاق باز شد و خانوم چادري و محجبه اي از آن خارج شد! با لبخند داشتم به او و رفتار متين و باوقارش نگاه مي كردم كه با آقاي كمالي براي هفته ي بعد زمان ملاقات ديگري را تنظيم كرد و رفت. مثل اينكه او هم در سازمان ، منصب خاصي داشت چون جناب منشي ، بي چون و چرا اوامرش را اطاعت كرد.

از جايم برخاستم و به سمت اتاق رئيس بزرگ راه افتادم، هنوز دستم به دستگيره ي در نرسيده بود كه آقاي كمالي با همان لحن محترمانه ي هميشگي اش گفت:

-اجازه بفرماييد بهشون اطلاع بدم كه تشريف آوردين.

بدون اينكه به ادامه ي حرفهايش اهميتي بدهم تقي به در زدم و وارد شدم. اتاق مثل هميشه با نور عجيبش ، چشمم را آزرد. سرم را زير انداخته و با قدمهاي تند مقابل ميزش ايستادم. هنوز نمي توانستم صورتش را واضح ببينم. چشمانم را با حرص بستم و زير لب به خود گفتم: يادم باشه دفعه بعد كه اومدم اينجا عينك آفتابيمو بزنم بيام تو.

-كي بهتون اجازه ي ورود داد خانوم سمندر! يادمه قبلنا مؤدب تر بودين و براي ورود به هر جايي اول در ميزدين!

بي ادب ! داشت حرفهاي خودم را تحويل خودم مي داد!! با آنكه از دستش عصباني بودم و كار آن شبش را فراموش نكرده بودم ولي باز هم بخاطر خبر مهمي كه برايش داشتم ، اهميتي به كنايه اش ندادم و با همان ژست فاخرانه پرونده را جلويش گذاشتم و گفتم:

-بفرماييد ، اين هم از آقاي ناصر ضيايي، خدمت شما.

چهره اش رنگ تعجب گرفت و با همان تك ابروي بالا رفته به پرونده ي مقابلش چشم دوخت. انگار باور نمي كرد بتوانم به اين زودي و راحتي آن شخص را پيدا كنم و اينگونه تحويلش دهم!

پوشه را گشود و به آرامي برگه هاي درونش را واكاوي كرد. نه، انگار واقعا كار مهمي انجام داده بودم ! از چهره ي خوشنود او كه اينطور برمي آمد. هر صفحه اي را كه مي خواند سرش را به آرامي تكان مي داد و احتمالا با اين كارش ابراز رضايت مي كرد! بعد از آخرين صفحه ، بدون اينكه سرش را بلند كند چشمانش را به من دوخت و با لبخند معناداري گفت:

-واقعا به سمندر بودنت ايمان آوردم.

نفهميدم اين حرفش توهين بود يا تحسين ، به هر حال باز هم با بي تفاوتي از كنايه اش گذشتم و لبخندي مغرورانه زدم.

-بله، جناب رئيس ما اينطور آدمايي هستيم.

تعجب را نامحسوس در چشمان و صورتش مي ديدم. احتمالا با خود مي گفت چقدر شبيه خانواده ش خودشيفته شده اينم!

از جايش برخاست و با همان لبخندي كه هنوز مفهومش را نفهميده بودم ميز را دور زد و به من نزديك شد. من هم خيلي آرام به طرفش چرخيدم. احتمالا الان او بايد مرا در هاله اي از نور مي ديد. اينبار من بي هيچ نگراني به چشمان معذبش خيره شدم. با ديدنِ حالت چهره اش لبخندم پر رنگ تر شد و زيرلب گفتم گَهي زين به پشت و گهي پشت به زين!

بر روي مبل كنار پايش نشست و گفت:

-خوبه كه از تلافي كردن هر چيزي اينقدر ذوق ميكني! حيف كه بعضي چيزا جبرانشون خشك و تر رو با هم ميسوزونه وگرنه جا براي تلافي زياده.

با قيافه اي متفكر روي مبل مقابلش نشستم. احتمالا خودش هم مي دانست كه سر از حرفهاي پراز ابهامش درنمي آورم چون هر بار با ديدن چهره ي پر از سؤالم ، پوزخند مسخره اي كنار لبش مي نشست. مثل قبل ها.

اينبار نتوانستم بي تفاوت بگذرم و سكوت كنم پس بي پرده پرسيدم:

-ميشه بگي من كجاي بازيهاي توأم!؟ ميخوام بدونم دقيقا نقشم چيه توي اين تئاتري كه راه انداختي!؟

لبخند مرموز و مسخره اش پررنگتر شد:

-واقعا نميدوني!؟

-نه ، واقعا نميدونم! من نقش "قرباني" رو كه بازي نميكنم برات ، مگه نه!؟

-قرباني!؟ تا منظورت از قرباني چي باشه!؟ به نظرم اسم فداكار رو روش بذاريم شكيل تره.

-يعني من دارم خودمو فدا مي كنم.!؟ فداي چي و كي اونوقت!؟

خود را به لبه ي مبل كشاند و به طرفم متمايل شد:

-دوست داري فداي كي بشي!؟

كم كم داشتم از حرفها و جديتش مي ترسيدم. اين ديگر هيچ شوخي و كنايه اي نداشت، انگار واقعا مي خواست مرا فدا كند!

وقتي سكوتم را ديد خودش ادامه داد:

-هر عشقي يك فداكاري لازم داره. آدم براي به دست آوردن هر چيزي بايد يه چيزايي رو تو زندگيش فدا كنه. اينو نشنيدي تا حالا!؟

زبانم بند آمده بود و فقط با حال پريشاني نگاهش مي كردم. نمي دانم چقدر در چهره ام آشفتگي بود ولي دلم مي خواست حرفش را به نتيجه برساند پس سرم را تكان دادم و با صداي ضعيفي گفتم:

-چرا، شنيدم، ولي...

دوباره نيشخند زد و حرفم را ادامه داد:

-ولي هيچوقت تا حالا مجبور نشدي انتخاب كني مگه نه!؟

و من دوباره سكوت كردم تا ببينم منظور از حرفهايش چيست! و او دوباره بي آنكه منتظر جواب من بماند ، ادامه داد:

-خب بذار اينطور فرض كنيم كه تو قراره ايندفعه كسي يا چيزهايي رو فداي هدفت كني. تا چه اندازه حاضري پيش بري؟! يعني اگه يه طرف خانواده ت باشن و يه طرف كسي كه دوسش داري كيو دقيقا فداي كي ميكني!؟

واقعا داشت اين سوال سخت و بي جواب را از من مي پرسيد و مي خواست همين لحظه هم جواب بگيرد!؟ او كه مرا مي شناخت و مي دانست پدرم يعني همه ي دار و ندارم پس با چه مقياسي داشت علاقه ام را اندازه مي گرفت!؟ نمي فهمیدم منظورش از "كسي كه دوسش داري" دقيقا چه كسي ست ولي مطمئنا پدرم را فداي هيچكس نمي كردم اين را از ته دلم مطمئن بودم. پس بي تأمل گفتم:

-اين كه تو ميگي فداكاري نيست. فداكاري يعني خودم را فداي هدفم كنم و اينكار رو هم انجام ميدم.

-يعني حاضري بخاطر عشقت بميري!؟

-من گفتم عشقم.!؟

-ولي عشق هم ميتونه هدف باشه.

با حالت گنگ و عجيبي نگاهش كردم. چه مي خواست بگويد و چه مي خواست از من بشنود!؟

سرم را به آرامي تكان دادم و نجواگونه گفتم:

-عشقی كه هدف باشه محكوم به تباهيه.

نگاهش رنگ غم گرفت. حرفم را بد زدم و او هم همانقدر بد براي خود تفسير كرد. دلم مي خواست از اين فضاي خفه و پر از ابهام فرار كنم. درد را در چهره اش مي ديدم دقيقا مثل آن روزي كه حالش خراب شد، باز هم پايش را مي فشرد و فكش را از دردي كه نمي دانستم چيست به روي هم مي ساييد.

روي مبل ، جلوتر رفتم و با نگراني دستم را به طرف دستش پيش بردم و گفتم:

-ميخواي برات آب بيارم!؟

خود را مثل هميشه عقب كشيد و بي آنكه جوابم را بدهد سرش را به روي پشتي مبل تكيه داد.

با اين اوضاع كاري از من ساخته نبود، پس به سرعت بيرون رفتم و با ناراحتي و نگراني به آقاي كمالي گفتم:

-حالشون خوب نيست ، ميشه كمكش كنيد!؟

او كه انگار يك مسئله ي كاري را قرار است حل كند با طمأنينه از جايش بلند شد و با قرصي كه از كشوي ميزش برداشت به طرف اتاق حركت كرد!

من هم با همان حال پريشان ، پشت سرش وارد شدم و به تماشا ايستادم. ابتدا سرش را به آرامي بلند كرد و قرص را در دهانش گذاشت بعد هم ليوان آب را به خوردش داد. دقيقا مثل پرستاري كه وظيفه ي هميشگي اش را انجام مي دهد!

نمي دانم با اين منظره اي كه مقابلم داشت هزار علامت سوال رسم می کرد به چه پاسخي بايد مي رسيدم! هر چه كه بود الان موقعيت مناسبي براي رفع شبهات ذهني ام نبود! پس كيفم را برداشتم و با فکری مغشوش و پايي لرزان از اتاق خارج شدم.

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

******

او قصدش هر چه كه بود ، مسلماً مي خواست از من استفاده كند كه شايد خاندان سمندر را از پا بياندازد. اما من هدف ديگري داشتم، فقط در پي نابودي ساخته هاي غيرقانوني و غيراخلاقي پدرم بودم نه نابوديِ خودش!

با حرفهاي امير مطمئن شدم مقصد نهايي او با من يكي نيست. او احتمالا ميخواست با يك تير چند نشان بزند، هم قدرت بزرگ سمندر را از كار بياندازد، هم سالار خان را نابود كند و هم شايد با اين كار انتقام خودش را بگيرد. حال اگر اين وسط مهتا هم قرباني مي شد ، اهميتي نداشت.

حالم دقيقا مثل كسي بود كه زير آواري از ساختماني كه خود ساخته ، مانده و دارد له مي شود. هميشه گفته اند؛ خود كرده را تدبير نيست. دلم مي خواست همان لحظه بليط مي گرفتم و برمي گشتم. يعني عطاي همه را به لقايشان مي بخشيدم. ولي حيف كه وجدانم گير بود و شايد بيشتر از آن هنوز دلم.

با چشمان بسته روي مبل نشسته بودم و موبايلم را در دست مي چرخاندم كه به چه كسي زنگ بزنم و طلب ياري كنم! انگار تمام گزينه هاي پيش رويم، علامت هشدار رويشان چشمك مي زد. درست مثل همان نشانه ي اسكلت بدقواره اي كه در كنار چيزهاي خطرناك هست.

نميدانم شايد هم مي شد اعتماد كرد و من نمي خواستم يك بار ديگر با اعتمادم كسي جانش به خطر بيفتد. هنوز در اين سوال مانده بودم كه امير به دنبال چيست و دقيقا از من چه مي خواهد و پدر چقدر براي گروه سمندرِ ايران از اعتبارش مايه گذاشته و حاضر است تا كجا پيش برود! که با صداي ناگهاني زنگ در ، موبايل از دستم افتاد و از جا پريدم! نمي دانم چرا اينقدر ترسو شده بودم! نگاهم به ساعت افتاد كه روي يك قفل شده بود و حركتي براي رسيدن به سه نمي كرد! انگار او هم مي دانست قرار است اتفاق ناخوشايندي بيفتد! با اضطراب در را گشودم و منتظر پاكت نامه ي ديگري شدم كه به داخل بيفتد ولي به جاي آن جلوي چشمهاي به زمين دوخته ام يك جفت كفش مردانه ي براق نقش بست! نگاهم را از همان پايين سراندم به سمت صورتش و قدمي به عقب برداشتم! انتظار هر كسي را داشتم جز او! مگر همين چند ساعت قبل با آن حال خراب رهايش نكرده و نگريخته بودم!؟ پس الان با اين قيافه ي طلبكارانه اينجا چه مي خواست!؟

وقتي اخم و سكوتم را ديد كاملا داخل شد و در را پشت سرش بست! چشمان متعجبم روي كليدي كه در قفل چرخيد و من را كنار او در اين خانه زنداني كرد ، ثابت و بي حركت ماند!

-تنهايي!؟

صدايش انگار از تمام تار و پودم گذشت تا به مغزم رسيد و فرمان حركت چشمم را صادر کرد.

با تأمل، نگاه از چشمانم گرفت و بي تعارف به سمت هال راه افتاد! هنوز نمي دانستم چه مي خواهد از جانم! و همين ندانستن ، مرا به دنبالش راه انداخت.

-چي شده!؟ اينجا چيكار ميكني!؟

روي مبل مخصوص خودش نشست و پاهايش را كنار هم جفت كرد. به گمانم قصد داشت صبر مرا امتحان كند چون بي هيچ حرفي كنترل تلوزيون را هم برداشت و آن را روشن كرد!

-اومدي اينجا تلوزيون ببيني!؟

نگاهش به رويم چرخيد و خيلي خونسرد گفت:

-نه، اومدم تو رو ببينم.

باز هم داشت مبهم و پيچيده حرف مي زد و من باز هم نمي دانستم منظورش چيست!

-مگه نمي دوني ساعت سه قراره بيان دنبال جواب!

بدون آنکه نگاه از صفحه ي تلوزيون كه نمي دانم چه چيز جذابي پخش مي كرد، بردارد، زير لب گفت:

-اين آقا خطرناكه...

بقيه اش را نشنيدم، صداي تلوزيون اجازه نمي داد درست بفهمم!  پس به طرفش رفتم و كنترل را با حرص از دستش كشيدم و آنرا خاموش كردم.

-نمي شنوم چي ميگي! يا بلندتر بگو يا پاشو برو.

با همان لبخند تمسخرآميز هميشگي اش نگاهم كرد و دوباره آرام گفت:

-چرا امروز نايستادي جايزه تو بگيري!

با تعجبي كه نمي توانستم پنهانش كنم گفتم:

-كدوم جايزه!؟ مگه چه كار قابل پاداشي انجام دادم!؟

از جايش بلند شد و درست مقابلم ايستاد. و من باز هم سر به هوا شدم! انگار اين كار را از روي عمد انجام مي داد، شايد اين هم يكي از متدهاي انحصاري اش بود! مي خواست هيبتش را به رخ من بكشد يا شايد قد و قامتش را!؟

-مگه براي همين نيومده بودي دفتر!؟

هنوز نميی فهمیدم چه مي گويد! وقتي اينطور بي پروا و عجيب نگاه مي كرد كه ديگر عمرا نمي فهميدم زبانش را!

به نگاه متحيرم لبخند يكوري زد و سرش را پايين تر آورد ، طوري كه صورتش مقابل چشمانم قرار گرفت.

-جايزه ت رو آوردم برات. پاداش پيدا كردن آقاي ن-ض.

نگاهم ميان چشمانش مثل جاده ي سياه بي خط كشي، بي توقف در رفت و آمد بود. نميدانم اين حجم عظيم تاريكي و ظلمت چطور در اين چشم ها جا شده بود، و نميدانم چرا من نمي ترسيدم از آن!

-تو از من چي ميخواي!؟

بدون هيچ حركت و تغييري گفت:

-ميخوام جابزه ت رو بدم.

-جایزه م چيه؟!

با لحن پلیدی زمزمه کرد:

-همون چيزي كه دوازده ساله دنبالشي.

دلم هري ريخت درون سینه ام و يكباره انگار همه ي وجودم پر از دل شد! گویی همه چيز سرخ بود نميدانم از فرط عشق يا از خونِ شرمي كه به صورتم پاشیده شد!

كاش كمي عقب تر مي رفت يا كاش اصلا ميرفت. آب دهانم را به زور قورت دادم و گفتم:

-اينه جايزه م!؟

لبخندش هنوز تمسخر داشت نه مهر.

-آره، برات از محوطه ي ممنوعه فيلم آوردم. مگه از همون ده سالگيت دنبالش نبودي!؟

نمي دانم چه لذتي مي برد ولي داشت با تك تك برخوردهايش مرا نابود مي كرد. انگار همه ي كارها و حتي حرفهايش برنامه ريزي شده بود! مطمئنم هيچ كلامي را بي منظور و بي فكر به زبان نمي آورد! و واي بر من كه هر بار بند مي زدم اين چيني شكسته ي وجودم را و باز بي محابا تحويلش مي دادم ، تا شكسته ترش كند! اين تكرار داشت كم كم از پا مي انداخت ذره ذره ي وجودي را كه به عشق او سرپا مانده بود!

مقابلم صاف ايستاد و از جيب كتش، فلشي را بيرون آورد و به طرفم گرفت! نگاه به زير افتاده ام را همانجا روي زمين سرد نگه داشتم و بي حرف، فلش را از دستش گرفتم. بگذار در دلش خوش باشد كه يك بارِ ديگر رؤياهاي دوازده ساله ام را لگدمال كرده! بگذار همینطور براي خودش خوش باشد.

***

ساعت دقيقا روی سه بود كه زنگ در به صدا درامد و همراه آن زنگ پيامك موبايل هم بلند شد!

اول صفحه ي پيامكم را باز كردم :

"سلام دخترم، به قدير گفتم امروز اصلا به رفت و آمدهات كاري نداشته باشه، چون ميدونم قراره آدماي ضيايي بيان براي جواب. پس نميخواد چيزيو با قدير هماهنگ كني، ولي از نيم ساعت پيش تو راه پله ها نشسته و مراقبته، نگران هيچي نباش. من حواسم به دختر باهوش و زرنگم هست. برو جلو، تا موفقيت راهي نمونده"

پس امیر را ندیده بود. نفس عميقي كشيدم و سعي كردم به خودم آرامش دهم. او هم بی درنگ به طرف اتاق راه افتاد و فقط گفت:

-حواست باشه تو نماينده ي همه اي. هم من و هم سمندر، پس با صلابت باش.

سري تكان دادم و نزديك در شدم، هنوز دستم روي قفل ننشسته بود كه دوباره به آرامي صدايم كرد:

-خانوم...

با اضطرابي كه در وجودم ولوله مي كرد برگشتم و منتظر، به چشمان هميشه آرامش خيره شدم.

-نگران نباش.. من اينجام، دقيقا پشت سرت، باشه!؟

چقدر شبيه امير روياهايم بود در اين لحظات سخت. و چقدر به اين حمايتش نياز داشتم.

بي حرف ، نفس عميق ديگري كشيدم و به سمت در چرخيدم. قفل را با تأخير گشودم و لاي در را باز كردم. و باز هم كفش هاي مردانه اي در مقابل چشمانِ به زمين دوخته ام ، خودنمايي كرد!

اينبار با حفظ تعادل و خونسردي ظاهري ام، به شخص مقابل چشم دوختم. مرد جوان خوش پوش و خوش قيافه اي با اقتدار عجيبي ايستاده و به من زل زده بود. و احتمالا منتظر بود هر چه زودتر به داخل دعوتش كنم. ولي من در عوض با طمأنينه ، دستم را به سويش دراز كردم و گفتم:

-شما بايد آقاي ضيايي باشيد، درسته!؟

دستان مردانه و محكمش ، انگشتان نحيفم را در خود جاي داد و خودش نيز قدمي به جلو آمد.

-بله سركار خانوم، با پدرتون صحبت كردم و تمام توافقات اوليه به انجام رسيده، بخاطر همين ، امروز خودم شخصا اينجام.

ابروهايم از تعجب بالا رفته و قصد فرود نداشت! چرا پدر بدون اينكه به من خبر بدهد با او توافق كرده بود و چرا از طرف من جواب مثبت داده و اينطور مرا در عمل انجام شده قرار ميداد!

تمام سعيم بر اين بود كه شوكه شدنم را نفهمد پس با لبخند بي معنايي به طرف مبل هاي هال هدايتش كردم.

روي يكي از مبل ها نشست و من هم جايي مقابلش نشستم. اقتدارش را همچنان حفظ كرده بود و با گردني افراشته و سينه اي فراخ شده انگار مي خواست برايم حكم محرمانه ي سلطنتي بخواند. به جاي او من نفسم گرفته بود از اين همه عصاقورت دادگي!

-من قبلا رادين رو ملاقات كرده بودم و الان با ديدن شما ميتونم بگم كه شما توانايي هاي بيشتري نسبت به اون دارين.

در جوابش همچنان ترجيح دادم سكوت كنم. هميشه نظرم اينگونه بود، در مقابل كسي كه هيچ شناخت شخصيتي از او نداريد بهتر است حرف نزنيد و بگذاريد آرام آرام در خلال جملاتش خود را معرفي كند.

البته با حالت تعجبي كه در صورتم نشاندم، حيرتم را از اين تشخيص زودهنگام و دودقيقه ايش نشان دادم. نفهميدم چگونه با دو كلام حرف نصف و نيمه مرا از رادين بهتر و تواناتر ديد!؟

منتظر حرفي از جانب من نشد و به نظرات گرانقدرش ادامه داد:

-رادين فقط اجرا كننده ي اوامر سالار خان بود و خودش هيچگونه قدرت تصميم گيري و استقلال رأي نداشت.

نگاه خشك و خالي از تملقي به رويم انداخت ، احتمالا انتظار تشكر داشت در مقابل تعريف هايي كه از من كرد يا بهتر است بگويم توهين هايي كه حواله ي شخصيت رادين نمود!

شايد حق داشت و درست مي گفت ولي به نظرم خرد كردن كسي براي ترفيع ديگري كار زشت و كثيفي ست. پس كم كم داشت خودش را با استدلال هاي به اصطلاح منطقي اش اينگونه نشان مي داد.

سري تكان دادم و با ژست متفكرانه اي به پشتي مبل تكيه زدم. و اما او همچنان به دست و پا زدنهاي بيهوده اش ادامه داد:

-ما از سالار خان انتظار كارهاي بزرگ داشتيم ولي خب، متأسفانه دفعه ي قبل با چند اشتباه و بدقولي كه مطمئنم از جانب نماينده شون بود ضرر و زيانهاي زيادي متحمل شديم.

اينبار با ابروي بالا رفته ، كمي به طرفش خم شدم و گفتم:

-براي شركتي كه از ما ضرر ديده ، اين تقاضا و اين اصرار براي همكاري ، جالب به نظر ميرسه! اينطور فكر نمي كنيد جناب ضيايي!؟

انگار از كنايه ام عصباني شد چون اخمهايش را در هم كشيد و او هم كمي به طرف جلو خم شد:

-من هيچ اصراري ندارم. فقط بدونيد كه بزرگترين توزيع كننده ي اين نوع قرص ها در ايران ما هستيم. به نظرم اين شماييد كه بايد براي از دست دادنِ يك شريك بزرگ نگران باشيد، سركار خانوم.

حرفش را زد و از جا برخاست! من هم با آنكه اصلا دلم نمي خواست ولي براي مصلحت ، با كمي تأملِ عمدي، از جايم بلند شدم و آرام مقابلش ايستادم. مطمئنم در چهره ام هيچ چيز نبود چون با آن چشمهاي سبز رنگش تمام صورتم را به دنبال اثري از نگراني و ناراحتي كاويد و در آخر با اخم دستش را جلو آورد و گفت:

-فكر كنم بهتره با خود سالار خان صحبت كنم، انگار ما حرف همديگه رو خوب متوجه نمیشيم.

لبخندي از استيضاح به رويش زدم و دستش را با حس پيروز ميدان فشردم. اين عصبي شدن و گريزش نشان ميداد كه موفق شده ام از خودم اقتدار يك رئيس را نشان بدهم.

در حال رفتن بود كه گفتم:

-راستي جناب ضيايي، دفعه ي بعد براي قرار ملاقات به وسيله ي تماس تلفني هماهنگ كنيد نه با فرستادن پيك. ناسلامتي در عصر تكنولوژي زندگي مي كنيم.

نگاه بي روحي نثارم كرد و گفت:

-متأسفانه عصر تكنولوژي چندان پيامد خوبي براي امثال ما نداشته. پس بهتره از همون روش هاي چنگيزخاني استفاده كنيم. شما هم بهتره بيشتر مراقب مسائل امنيتي باشيد.

زيرلب با خود گفتم:

-آره ، اگه بدوني خود شخص امنيت تو اتاق بغليه ديگه اصلا يادت ميره كه بايد مراقب بود.

و با یک "بله حتما" بلندي خيالش را راحت كردم كه حواسم به همه چيز هست.

به محض اينكه درب بيرون بسته شد، درِ اتاق پشت سرم باز شد و امير با ژست هميشگيِ يك دست در جيب آمد و مقابلم ايستاد. به چهره ي مقتدرش نگاه كردم، با آنكه دقيقا مشخص نبود چه مي خواهد يا حتي از كارم راضي بوده يا نه ولي آرامش حضورش بر جانم نشست. لبخندي به رويش زدم و با سكوتم نشان دادم كه منتظرم او حرف بزند.

-خب، من ديگه ميرم.

همين!؟ واقعا قصد نداشت چيزي بگويد يا حتي نظري بدهد!؟ امكان نداشت بگذارم مرا با اين سردرگمي و نگراني تنها بگذارد و همينطور بيخيال برود! پس با اضطرابي كه يكباره به وجودم هجوم آورد، سدّ راهش شدم و گفتم:

-ميخواي منو با اين غول عجيب و غريب تنها بذاري و بری!؟

با لبخندِ فروخورده اي نگاهم كرد و گفت:

-بيشتر به غول چراغ جادو شباهت داشت ، پس به جاي ترس ميشه ازش استفاده كرد.

-دقيقا از چيش بايد استفاده كنم!؟

نگاهش رنگ زيباي غيرت گرفت، ولي جوابم را نداد!

از اينكه هنوز برايش آنقدر مهم بودم كه به حرفها و رفتارهاي نامربوطم چشم غره برود و يا مرا كنار همچين آدمهايي تنها نگذارد ، خوشحال شدم.

-ميخوام چاي دم كنم ، تو هم ميخوري!؟

نگاهي به ساعتش انداخت و بي حرف رفت و روي همان مبل خودش نشست! احتمالا خودم بايد جوابهايش را حدس مي زدم چون انگار قصد استفاده از زبانش را نداشت و يا شايد حوصله اش را.

براي من همين كه مي ماند و نمي رفت كافي بود. به هر حال به اين حرف نزدنش عادت داشتم.

با دو فنجان بزرگ چاي از آشپزخانه بيرون آمدم و يكي از آنها را به طرفش گرفتم. بدون هيچ تشكر و حتي نگاهي آن را گرفت و روي ميز مقابلش گذاشت. نمي خواستم با سؤالهاي تكراري فراري اش دهم ولي با اين وضع هم نمي شد به جواب رسید! پس با احتياط و به آرامي گفتم:

-به نظرت به من اعتماد ميكنن!؟ براي همكاري و شراكت و اينا!؟

همچنان با سكوت به نقطه اي خيره شده بود و در فكر بود. دقيقا نمي دانم به چه چيز داشت آنطور بادقت فكر مي كرد اما من باز هم از رو نرفتم.

-احتمالا الان با پدرم تماس ميگيره و مستقيما از خودش جنس مي خواد!

نگاهش از روي ديوار سُر خورد و به روي نگاهم افتاد. ولي باز از عمق عجيبش كاسته نشد! شايد ميخواست جوابم را با چشمانش بدهد و من باز كلمات را ندیدم ميان آن همه سياهي!

سري از روي ندانستن تكان دادم و به جلو متمايل شدم.

-من ميگم اينا كه يه بار ما رو دور زدن پس باز هم ميتونن همون كارو بكنن. نمي فهمم منظور پدرم از اين حركت ناشيانه چي بوده!

چايش را از روي ميز برداشت و بلاخره به حرف آمد.

-سالار خان به هيچ جانداري اعتماد نميكنه. اينو مطمئنم. پس قطعا از اين كارش هدف خاصي داره.

-ولي چرا منو وارد اين قضيه كرد؟ امكان نداره منو طعمه كرده باشه.

ابرويش در هم گره خورد.

-يه پدر هيچوقت دخترشو طعمه نميكنه.

-آها، خوبه اين موضوع رو قبول داري که سالار خان هر كي هم باشه ، براي من يه پدره.

با همان اخم هاي سنگين روي مبل جا به جا شد و كمي به طرفم پيش آمد.

-هر پدرِ خوبي لزوما نميتونه آدم باشرافتي هم باشه.

-آره ولي من نميتونم پدر بودنشو انكار كنم. پس ازم انتظار نداشته باش زندگي و حياتش رو دو دستي تقديم تو و بقيه بكنم.

لبخند کجی به رویم زد.

-يعني فكر ميكني من فرصت اين انتخابو بهت ميدم!؟

با حالت شوك و متحیری نگاهش كردم. يعني واقعا نمي داد!؟ همچین فرصت انتخابی را!؟ پس من را براي چه مي خواست وقتي اينطور مطمئن بود در چنین شرايطي پدرم را انتخاب مي كنم!

-اگه سالار خان رو گيرش بياري چيكار ميكني باهاش!؟ ميخوام دقيق بدونم كه اگه قراره اتفاق بدي بيفته ، يا اصلا نباشم يا جلوتو بگيرم!

نيشخند پر معنايي زد و باز هم جلوتر آمد! الان دقيقا روي لبه ي مبل نشسته بود و صورتش مقابل چشمان هراسانم قرار داشت.

-بهت پيشنهاد مي كنم نباشي، چون هيچ احدي نميتونه جلوي منو بگيره.

با ناباوري نگاهش مي كردم و انتظار داشتم حداقل كمي شوخي و يا حتي تمسخر در چشمانش ببينم، ولي نه، مثل اينكه واقعا داشت روي همه حتي من خط قرمز مي كشيد!

با همان حس بد و مبهمي كه آنطور بي محابا به جانم تزريق كرده بود، گفتم:

-ميخواي از منم انتقام بگيري!؟ مگه تو نبودي كه مي گفتي می سپارمشون دست خودت هر كاري دوست داشتي بكن! نظرت عوض شد!؟

-نه، اما اول با سالار خان و ايرج خان يه تصفيه حساب شخصي دارم كه خودم بايد بهش رسيدگي كنم. بقيه ش باشه مال خودت، هر كاري خواستي بكن.

با عصبانيت از جايم برخاسته و دستي به كمر زدم و با دست ديگر طوري انگشت اشاره ام را به سويش گرفتم ، كه ابروهايش از تعجبِ بيش از حد به وسط پيشانيش رسيد.

-تا وقتي قول ندي خون از دماغ كسي نياد هيچ همكاري باهات نمي كنم ، جناب رئيس عدالت.

تعجبش تبديل به نيشخند و بعد هم زهرخند شد:

-عدالت تو با من فرق داره خانوم بزرگ. همونطور كه مجازاتامون فرق داشت. من درك مي كنم كه نخواي خانواده ت آسيب ببينن پس ميتوني راهت رو جدا كني و بري تا منم به كارام برسم، فقط خودت رو مقابل من قرار نده ، چون به هيچ عنوان از هدفم نمي گذرم.

نميدانم اول دستم بي حس شد يا كمري كه تکیه گاه آن دست بود! ولي ضربه ي حرفش آنقدر سنگين بود كه مرا به يكباره روي مبل پشت سرم انداخت! با بغضي كه نمي دانم از كجا پنجه كشيد بر گلويم، گفتم:

-حتي به قيمت رد شدن از روي جنازه ي من!؟

چشمانش روي بدن بي حس شده ام مي چرخيد. از اين نگاهي كه با تأسف و يا شايد ترحم لحظه اي بر صورتم ثابت شد ، به خود لرزيدم. او حق نداشت با مني كه آنقدر عاشق بودم آنطور بي رحمانه مقابله كند! صداي آرامش بدتر از ناقوس مرگ ، روح هراسانم را به دنبال خود كشيد.

-هيچ پدري اجازه نميده دخترش قرباني بشه، پس نيازي به رد شدن از جنازه ي تو نيست.

همين! يعني او مي توانست همه ي آن احتمالات وحشتناك را با همچين نظريه ي ثابت نشده اي ، ناديده بگيرد!؟ يعني اينقدر برايش بي ارزش بودم كه مرگ و زندگي ام را به دستان پدرم می سپرد!؟ باور نمي كردم! اين همه حقارت حق من نبود.

دقایق را حس نکردم ولی یکباره از جايم با خشم و عصيان برخاستم و با كف پا ميز وسط سالن را چنان هل دادم كه به شومينه ي خاموش كنار ديوار برخورد كرد و صداي شكستنش در خانه ي مسكوتم فرياد كشيد.

اصلا نفهمیدم كي رفته بود!؟ قبل يا بعدش، ولي به خود که آمدم ، ديگر آنجا نبود! آن لحظه به قدری حالم خراب بود كه بودن و نبودنش برايم فرقي نمي كرد، فقط مي خواستم هواي آلوده شده ي درونم را خالي كنم. او داشت بيشتر از سالار خان، از من انتقام مي گرفت! بعد از هشت سال ، خوب براي گرفتنِ حقي كه نه من بلكه ديگران از او گرفته بودند، اینگونه مرا شكنجه مي كرد.

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

******

مي خواستم و نمي توانستم رها كنم و بگذرم از تمام اين دوازده سال عاشقانه هايم. اگر مي شد كه همان روزها پس مي زدم آن همه حس نامفهوم و گنگ دوست داشتنش را!

آمدن و رفتنش هميشه منجر به ويراني ام بود و بس! چه در گذشته چه حال ،  برايم مثل زلزله مي مانست. خیلی قشنگ می آمد خانه ام را خراب مي كرد و بی آنکه پشت سرش را نگاه کند و به ویرانی های به جا مانده نگاهی بیاندازد، راحت رد می شد و مي رفت. مي دانستم كه اگر همان هشت سال پيش جهانم را با تكيه بر اعتماد و عشقش نمي ساختم الان با اين پس لرزه ها دل و دنيايم آوار نمي شد!

دقيقا زندگی ام مثل شهري مخروبه شده بود كه مي خواستم با يك مشت موجود غيرانساني آبادش كنم. موجوداتي در قالب ضيايي و امثال او.

چند روز گذشته بود را نمي دانم چون صبح از خانه به شركت مي رفتم و كارهايم را انجام مي دادم، عصر هم با تني خسته و روحي كلافه با مشايعت آقا قدير به خانه ام بازمي گشتم. همانطور که در اتاقم مشغول مطالعه بودم ، زنگ آپارتمان به صدا درامد! اصلا نمي دانم چرا اين ساختمان اينقدر بي در و پيكر بود كه هر كسي هروقت مي خواست داخل و خارج مي شد!

از چشميِ در صورت شخص پيدا نبود فقط مرد بودنش را تشخيص دادم!

زنجير قفل را بستم و لاي در را تا جايي كه زنجير اجازه مي داد باز كردم!

با ديدنش نمي دانم از ترس يا شوكِ بي خبر آمدنش ناخوداگاه قدمي به عقب برداشتم. آقاي ضيايي اينجا پشت در خانه ي من چه مي خواست! آن هم اين موقع شب! دستم لرزيد ولي پاهايم را كنترل كردم و دوباره به جاي اولم برگشتم و با حالت رئيس مآبانه اي گفتم:

-شما اينجا چيكار مي كنيد!؟

از همانجايي كه ايستاده بود گردنش را كشيد و صورتش را مقابل چشمانم قرار داد تا احتمالا بتوانم جذبه اش را بهتر ببينم.

-اينجا جاي بازجويي نيست سركار خانوم. اگه اجازه بدين بيام تو ، توضيح ميدم براتون.

اخمهايم در هم رفت و خودم را كمي عقب كشيدم و گفتم:

-بهتون گفته بودم بي خبر و سرزده اينجا نياين. مثل اينكه ميخواين ثابت كنيد رئيس شماييد! من نمي تونم اجازه بدم بياين تو خونه م. الان هم تشريف ببريد، فردا بياين، ساعتش رو هم بهتون خبر ميدم.

به گمانم عصبي اش كردم چون چشمان سبز رنگش را با خشم به نگاهم دوخت و با صدايي گرفته كه ناشي از آهسته حرف زدنش بود گفت:

-خانوم اين موقع شبي كه شما ميگيد ساعت دهه. در ضمن من شما رو فقط به چشم يك شريك تجاري و همكار ميبينم نه يك دختر لوند و زيبا.

فهميده بود كه ترس و نگراني ام از چيست و مي خواست حضور بي موقع اش را در آن وقت شب و در خانه ي دختري تنها با اين حرفهاي مسخره توجيه كند. چشمانم را از حرص بستم و نفسم را محكم بيرون فرستادم . احتمالا براي آرام كردن درونم بهترين كار همين بود. با چشمان بسته سعي كردم تصميم عقلاني بگيرم و بلاخره بعد از يك دقيقه تفكر، قفل در را به آرامي باز كردم و گفتم تا شما ميايد تو ، من برم لباسمو عوض كنم بيام. و به طرف اتاقم دويدم. با عجله شماره ي امير را گرفتم و خودم مشغول عوض كردن لباسهايم شدم. بعد از پنج شش بوق بلاخره جواب داد. بدون آنكه بگذارم حرفي بزند سريع گفتم:

-آب دستته بذار زمين بيا اينجا. ضيايي اومده منم تنهام.

مي خواستم قطع كنم كه صدايش را شنيدم كه گفت "من الان نميتونم بيام."

با شوك و نگراني، موبايل را دوباره به گوشم چسباندم و گفتم:

-چي!؟ چرا!؟ مگه نمي شنوي ميگم بي خبر اومده نميتونم دكش كنم.

-تو بايد بتوني از پس يه همچين كاراي كوچيكي بربياي. اون دفعه هم بهت گفتم اونو هيولا تصور نكن ، به عنوان غول چراغ جادو ببينش كه بتوني ازش بهره ببري. من كه باديگاردت نيستم كه هر وقت اراده كني خودمو برسونم. منم براي خودم كار و زندگي دارم.

باور كردني نبود، چرا من نمي توانستم اين بشر را متقاعد كنم كه به كسي جز او اعتماد ندارم!

بدون خداحافظي قطع كردم و با دلداري دادن به خودم مقداري از آرامش بر باد رفته ام را بازيافتم. نمي دانستم چه خواهد شد ولي با بسم الله زير لبي از اتاقم خارج شدم.

روي مبلي جلوي تلوزيون نشسته بود و روزنامه اي در دست گرفته و با كمال خونسردي مطالعه مي كرد! با قدمهايي محكم كه صداي كفشم را به گوشش برسانم جلو رفتم. او هم بي هيچ ژست و اداي خاصي سرش را بلند كرد و به من و لباسهاي تنم نگاهي اجمالي انداخت. شايد مي خواست بفهمد چه لباسي ست كه پوشيدنش ده دقيقه طول كشيده! بدون اينكه به روي مباركم بياورم سري برايش تكان دادم و به رسم ادب و مهمان نوازي گفتم:

-چي ميل مي كنيد؟ چاي يا قهوه؟

-هيچي. تشريف بيارين سريعتر كارمونو انجام بديم. من نيومدم مهموني.

سرم را به عنوان هر جور مايليد، كج كردم و مقابلش روي مبل تك نفره اي نشستم.

-خب، بي هيچ حرف اضافه اي بريم سر اصل مطلب.

انگار آمده بود خواستگاري! اين چه طرز حرف زدن ست! جلوي لبخند ناخواسته ام را گرفتم و گلويم را صاف كردم.

-ببينيد آقاي ضيايي، فكر مي كنم شما هنوز توي جوّ همكاري با رادين هستين چون ميخواين تمام و كمال طبق نظر سالار خان كارهاتون پيش بره. در صورتيكه من اينجا اومدم كه خودم تصميم گيرنده باشم .شما اگه ميخواين با سمندر تركيه همكاري كنيد ميتونيد مستقيما از خود ايشون داروهاتون رو تحويل بگيريد ، من نميخوام حكم دلال را اين وسط اجرا كنم!

روي مبل كمي جا به جا شد و با حالت دستپاچه اي كه سعي مي كرد مخفي اش كند گفت:

-نه اختيار دارين، من همون روز اول هم بهتون گفتم شما رو خيلي بيشتر از رادين قبول دارم. اگر مي بينيد كه همه ي كارها رو با سالار خان هماهنگ مي كنم بخاطر اين هست كه ايشون بيشتر در جريان مسائل مشاركتمون هستن و خواستم تا شما اينجا كاملا مستقر ميشيد، من پيش زمينه هاي لازم رو انجام داده باشم.

-به هر حال شركت ما اينجا چند ساله كه داره فعاليت ميكنه ، تازه تأسيس نيستيم كه براي مستقر شدن نياز به زمان داشته باشيم. اگر واقعا قصد داريد با سمندر همكاري و شراكت داشته باشيد بهتره اول من رو بعنوان نماينده ي تام الاختيار سالار خان قبول كنيد و بعد با خود ما وارد مذاكره بشيد.

-بله حتما. الان هم بخاطر همين موضوع اينجام.

احتمالا پدرم حواله اش داده به من كه الان اينطور رام و بي خطر مقابلم نشسته و هر چه مي گويم قبول مي كند. سري تكان دادم و با خونسردي گفتم:

-خب الان چه درخواستي داريد!؟ بدون قرارداد و شرط و شروط كه نميشه كاري رو شروع كرد! من قراردادهاي قبليتون رو بررسي كردم و يه سري از بندهاشو تغيير دادم اگر مايليد بيارم تا شما هم اگه چيزي مد نظرتون هست اضافه كنيد.

لبخندي از رضايت روي لبش نشست و سري به علامت موافقت تكان داد.

آن شب كارمان تا ساعت دوازده و نيم طول كشيد و من توانستم كاملا مسالمت آميز قرارداد را به نفع شركت به امضا برسانم. البته جا براي پيشبرد اهداف امير هم تا جايي كه مي شد باز گذاشتم. اين قرصها هم مي توانست بدبختي مردم بيگناه را به دنبال داشته باشد و هم بدبختي شركت سمندر و حتي خانواده ام را. مسلما انتخاب اولم نجات جان آن همه جوان هموطنم بود و البته بعد از آن تا جايي كه مي شد حفظ جان و زندگي پدرم.

***

چند روز بعد در حاليكه در دفتر شركت نشسته بودم و روي پرونده اي مشغول حساب و كتاب بودم، تقه اي به در خورد و كسي بي اجازه وارد شد. سرم را بلند كردم تا پرخاش كنم كه با ديدنش دوباره دهانم بسته شد. مثل هميشه با ژست عجيبش مقابلم ايستاد و اخمهايش را به رُخم كشيد. آخر هم نفهميدم اين موجود چرا هميشه از من طلبكارست!

با تأملي ناخواسته كه احتمالا بخاطر حضور نطلبيده اش بود، سرم را برايش تكان دادم و با دست اشاره كردم كه بنشيند.

بي هيچ حرف و حتي جواب سلامي ، روي مبل روبروي ميزم نشست.

با همان حالت گيج نگاهش كردم و گفتم:

-خير باشه! از اينطرفا!

با همان اخمهاي قهرآلود گفت:

-مگه من نگفته بودم بدون هماهنگي با من چيزي رو امضا نكن!

كمي ذهنم را جمع و جور كردم تا بفهمم منظورش چيست! احتمالا قرارداد را تازه ملاحظه فرموده كه الان اينطور از كوره در رفته! البته تقصيري گردن من نبود ، آن شب او خودش نيامد و مرا در كاري كه تجربه اي در آن نداشتم تنها گذاشت. حالا با كدام توپِ پر آمده و مرا بازخواست ميكند!؟

با كمال آرامش و خونسردي سري تكان دادم و گفتم:

-آره امضا كردم ، اتفاقا جات خالي كلي هم خوش گذشت، در كنار دوست خوب قاچاقچيمون.

همانطور كه انتظار داشتم عصبي شد، خود را روي مبل جلو كشيد و با تشر گفت:

-من دارم در مورد قراردادي صحبت مي كنم كه با ندونم كاري شما به ضرر سازمان تموم شد! واقعا نمي دونم چرا به اينكه دختر سالار خان هستي ، حتي يه لحظه هم فكر نكردم و باز اينطور گذاشتم خانواده ي سمندر گند بزنن به همه ي هدف هام! براي خودم متأسفم.. واقعا متأسفم.

اين بشر چه قدرتي در نابود كردن طرف مقابلش داشت، حداقل در مورد من كه اينطور بود! حرفهايش مثل تير سه شعبه بر سه جاي حياتي ام مينشست و سوراخ مي كرد تا انتهاي رگ و پي وجودم را! بي انصاف ، قلب و مغز و شاهرگم را نشانه مي گرفت و در كمترين زمان ، تيرش را پرتاب مي كرد.

از جايم به سختي بلند شدم و دستهايم را روي ميز ستون بدن ملتهب و نااستوارم كردم. و صداي لرزانم را با حرص به صورتش كوبيدم:

-تو از جون من چي ميخواي!؟ انتقامت رو ميخواي از من بگيري!؟ چرا!؟ چون فقط زورت به من ميرسه!؟ باشه متأسف باش، اتفاقا منم برات متأسفم كه اينقدر بي رحم و بي منطق شدي كه بقيه رو به چشم ماشين برنامه ريزي شده اي ميبيني كه وظيفه شونه تو رو به هدفت برسونن.

نميدانم از اين سكوت نابجايش چه منظوري داشت! ولي برايم عجيب بود كه چشمانش را با همان خشم به نگاه عصيانگرم دوخته بود و بي حرف به صداي خش دار و حرص آلودم گوش ميداد. شايد منتظر بود چيزي كه مي خواست را از زبانم بشنود تا باز شروع كند به طغيان! ولي انگار نشنيد و شايد حرفهايم آن طوري نبود كه او انتظارش را داشت چون سكوتش بدجور كشدار شد و من كه همچنان مقابلش گارد گرفته و بغض كرده ايستاده بودم پاهاي ناتوانم را به سختي حركت دادم و به سمتش رفتم. از جايش حتي تكان هم نخورد ولي همچنان چشمانش بر من مثل تيغ، برّان و تيز بود. مقابلش به ميز تكيه زدم و بي حرف به نگاهش چشم دوختم. ياد فيلمهاي وسترن افتاده بودم و دوئل هاي ناعادلانه اي كه در آخر ، ضعيف تر را بي جان بر زمين مي انداخت. دوئلِ چشمان ما هم به همان اندازه نابرابر بود. نگاه عاشق من تاب اين همه عتاب نياورد و زودتر بر خاك افتاد.

دلم ميخواست سكوت كند تا بتوانم آرامشم را از زمين و هوا پس بگيرم ولي اينبار هم با دل من راه نيامد و صداي آهسته و همچنان سرزنشگرش را شنيدم كه گفت:

-چرا اون قرارداد رو امضا كردي!؟

بي آنكه سرم را حركت بدهم چشمانم را بالا آوردم و با مظلوميت نگاهش كردم، همچنان منتظر جوابم بود. پس با همان لحنِ نگاهم، گفتم:

-خب من كه بهت زنگ زدم. خودت نيومدي!

دوباره خلقش تنگ شد:

-يعني من نميتونم بهت اعتماد كنم و يه كار رو بسپرم دستت!؟ حتما بايد همه ي كارا رو خودم انجام بدم!؟ مگه بچه اي كه اينجوري جواب غيرمنطقي تحويلم ميدي!؟

-...

-قرارداد خيلي ايراد داره. يعني به جز چند تا چيز جزئي ، بقيه ي شرايط به نفع سالارخان و ضيايي تنظيم شده! تو اصلا خوندي كه امضاش كردي!؟

-نه اصلا نخوندم! مگه خودت نگفتي بعنوان غول چراغ جادو طرفو نگاه كن! منم فقط سه تا خواسته اي كه برام اولويت داشتن را بهش گفتم و اون هم توي بندهاي قرارداد اضافه كرد!

-يعني تو واقعا فكر كردي فقط سه تا خواسته ميتونستي داشته باشي!؟ اينقدر بچه اي!؟

از اينكه پشت سر هم مرا بچه ميخواند كفري شدم و به طرفش خيز برداشتم.

-تو هم واقعا فكر كردي من اينقدر احمقم!؟ طرف خودش بريده بود و دوخته بود، فقط آورده بود من تنم كنم. تازه حالا خوب بود تونستم مجبورش كنم همين سه چهار تا كوك اضافي هم بزنه و با همون حالت زار و نزار نپوشيدمش.

با آن خيزي كه برداشتم طوري مقابلش ايستاده بودم كه بايد سرش را به آسمان مي گرفت تا مرا ببيند. با ديدنش باز ناخوداگاه لبخندي به اين تعويض جايمان بر لبم نقش بست. او هم انگار فهميد به چه خنديدم چون پوزخندي زد و با طمانينه از جايش برخاست. او كه بيچاره پشتش مبل بود و نمي توانست عقب تر برود ولي من كه مي توانستم هم پس نرفتم. انگار به اين نزديكي بيش از حدش احتياج داشتم. دلم تنگ بود به اندازه اي كه در آغـ* ـوش بگيرمش و ساعتها طلب آرامش كنم از آن جسم يخ زده ي بي روح! ولي باز سر جايم ماندم و حسرتش را با آهي عميق بر سينه ي مقابلم دميدم.

انگار حال او هم خوب نبود . دهانش خشک شده و نفسهایش تندتر بر موهایم می نشست. کمی در جایش جابجا شد و  زمزمه كرد:

-نكن

سرم را آرام بالا بردم و به چشمهاي بسته اش خيره شدم. ميدانستم چه را ميگويد "نكن" ولي باز هم پرسيدم.

-چيكار نكنم!

با كلافگي سرش را به سمتي چرخاند و گفت:

-ميشه بري عقب تر!؟

با خنده ي فروخورده اي كه از شيطنتم بود، قدمي به عقب برداشتم و مثل صيادي عاشق با طيب خاطر اجازه دادم كه صيدم فرار كند. ولي او انگار از جايش راضي بود چون ماند و فقط نفس حبس شده ی آخرش را به آرامي بيرون فرستاد.

با همان لبخند ناخواسته اي كه بر صورتم نشسته بود گفتم:

-خب، نگفتي اونشب چرا نيومدي، جناب سوپرمن!

باز هم از آن پوزخندهاي بي جانش زد و گفت:

-كار داشتم. بهت كه گفتم ، من نميتونم هر وقت تو اراده كني بپرم بيام نجاتت بدم.

-واقعا فكر نمي كردي كه اينقدر درست و حساب شده پيش برم نه!؟

تعجبش از پرروييِ من آنقدر زياد بود كه براي لحظه اي بدون حرف دهانش باز ماند! از حالت چهره اش در دلم قاه قاه خنديدم ولي در ظاهر فقط سرم را مثل انسانهاي حق به جانب به سمتي كشاندم و دست به بغل ايستادم.

با حرص گفت:

-همين امروز زنگ ميزني بهشون و اون قرارداد رو فسخ ميكني. اگر هم موافقت نكردن ميگي چند بند ميخواي اضافه كني . ديگه بقيه ش به من ربطي نداره كه چجوري و با چه ترفندي قراره اينكارو انجام بدی!

بيشتر از اين بحث جايز نبود، چون نمي خواستم مثل افراد خطاكار كه هميشه براي پوشاندن اشتباهاتشان ، فقط تند تند حرف مي زنند، بنظر بيايم که انگار دارم كارم را توجيه مي كنم. پس بي هيچ حرفي فقط بعلامت تصديق ، سر تكان دادم.

*****

وقتي كه با آقاي ضيايي تماس گرفتم تمام فكرهايم را كرده بودم كه چطور حرف بزنم تا مثل آدمهاي دم دمي مزاج بنظر نيايم. تصميم گرفته بودم از موضع خودشان وارد شوم و طوري خود را بزرگ و مقتدر نشان دهم تا با خيال راحت بتوانم اشتباهاتم را در پسِ سايه اي از اعتماد به نفس ، پنهان كنم.

البته وقتي آنچنان كه دلم ميخواست جلسه ي تلفنيمان پيش نرفت، پاي پدرم را وسط كشيدم و او را ناراضي از اين قرارداد جلوه دادم. به هر حال سالار خان راحت تر از ضيايي حرفهايم را مي پذيرفت، و با ريسك كمتري مي شد قانعش کرد. هر چند كه با اين كارم، از نظرِ ضيايي به جايگاهي نزديكِ رادين، تنزل پيدا مي كردم.

به هر حال گذشت و تمام شد. اين دو روز از بس فكر كرده و حرف زده بودم ديگر نه مغزي برايم مانده بود و نه زباني! مسلما يك دست مريزاد حسابي از آقاي اميرخان طلب داشتم كه مسئله به اين مهمي را به تنهايي توانستم حل و فصلش كنم بدون آنكه كسي پي به اسرار پشت پرده ببرد.

چند روزي بود كه از رئيس بزرگ هيچ خبري نداشتم! نه تلفني سراغي از من و كارهايم مي گرفت نه حضوري! حتما مثل هميشه از همه چيز باخبر بود و نيازي به خبر گرفتن نداشت، ولي من چه مي شدم! خودم خوب مي دانستم كه دليل بزرگ و بهانه ي اينكار، خودش بود كه بدبختانه او هم هيچ وقت اين چيزها را نمي فهميد! الان هم دلم بدجور طلبش مي كرد و او باز مثل هميشه انگار نه انگار!

در اتاقم نشسته بودم و در اينترنت سير مي كردم تا از مصارف داروهاي عجيب و غريبي كه جديدا وارد بازار شده بود و حتی اسمشان هم لرزه به جانم می انداخت، سر در بياورم. مي دانستم با مخلوط بعضي از همين قرصهاي مجاز ، آقاي ضيايي چه مواد هولناكي بدست مي آورد! و این را هم مي فهميدم که ما نیز براي به تباهي كشاندنِ اين مردم واسطه بوديم.

صداي زنگ در ، نگاه مضطربم را از مانيتور پيش رويم جدا كرد و به سمتِ در كشاند. با زنگ دوم از جا پريدم و به طرف بيرون اتاق دويدم. از چشمي در كه چيزي جز سياهي ديده نمي شد. مثل اينكه چراغهاي راهرو خاموش و شخص منتظر در تاريكي مخفي شده بود. با استرس قفل را باز كردم و از لاي درِ به زنجير كشيده شده گفتم: كيه!؟

صدايش را از نزديك ترين جاي ممكن شنيدم.

-منتظر كسي غير از من بودي اين وقت شب!؟

با شنيدن صداي آرامش، لبخندي از مهر بر لبم نشست و با مهرباني زنجير را از پاي در برداشتم تا او وارد شود.

با ديدنش ، حس دلتنگي ام از تمام وجودم رميد و در چشمم نشست. اين را زود فهميدم و براي رسوا نشدن، نگاهم را از صورتش گرفته و به پايش دوختم. نمي دانم چرا، ولي با اينكارم پاهايش را به حالت عجيبي حركت داد و به سرعت از مقابل چشمانم گريخت! و باز هم نمي دانم براي چه ، ولي نگاهم از پاهايش جدا نشد و به دنبالش راه افتاد! شايد اينبار چون حجم عظيم دلتنگي ام كه قرار بود به چشمانش سرازير شود يكباره بي محابا به پايش منتقل شد، اينطور با دقت و حواس جمع تري ، راه رفتنش را عجيب تشخيص دادم!

با مكث و تأمل بيش از حدم ، انگار متوجه حال غريبم شد چون با سرفه اي كه مصلحتي بودنش، مسلما جٓو را خرابتر مي كرد سكوت را شكست.

چشمانم را به صورتش دوختم و با نگاه مشكوكي زل زدم به خط عمودي و عميق كنار ابرويش.

يعني غير از اين زخم ، جراحت ديگري هم در بدنش هست كه من از آن بي اطلاعم!؟

با اين فكر ، قدمهايم با ترديد به سويش برداشته شد و با كمي فاصله از او متوقف گشت و زبانم بدون هيچ فكري در دهانم چرخيد.

-ميشه پات رو ببينم!؟

آنقدر درخواستم ناگهاني بود كه شوكه شدنش را نتوانست پنهان كند و با ناباوري گفت:

-چي!؟

هرچند انگار خودش خوب مي دانست من به اين راحتي خواسته ام را پس نمي گيرم چون مثل هميشه فوري سعي كرد با اخم و ابهت ، حواسم را از اين درخواست احمقانه منحرف كند.

-بهتره الان بريم سر مباحث جدي تر و مهم تر.

-مهم تر!؟ مهم تر از چي!؟ از پات!؟

به جاي من ، او از اين حرف خجالت كشيد. خودم مي دانستم چقدر دارم گستاخي مي كنم ولي اين شك و وسواس بدجور داشت روانم را به بازي مي گرفت!

بي هيچ جوابي ، روي همان مبل كنار پايش نشست و يك وري لم داد. مثل اينكه واقعا نمي خواست جواب مرا بدهد! هر كسي مي فهمد كه هر چه بيشتر به جاده ي فرعي بزني امكان به بن بست رسيدنت بيشتر مي شود! ولي دقيقا نمي دانم او چه فكري مي كرد كه داشت اينگونه خود را با بي اعتنايي به كوچه هاي چپكي مي انداخت!

كنارش نشستم و با همان بي حواسي گفتم:

-ميدوني چيه! تو الان به نظرم مثل يه گنجشك مي موني كه تو يه قفس گير افتاده.

با ابروهاي بالا رفته و لبخند کجی گفت:

-اونوقت اين گنجشك براي چي بايد تو قفس گير بيفته!؟ مخصوصا با این قفسی که تو درست کردی!

چشمانش شيطنت داشت و يا شايد مي خواست مرا دست بياندازد! گيج ، نگاهش كردم و سرم را تكان دادم كه « يعني چه»!؟

-من توي قفس شخصي مثل شما گير نمي افتم ، خانوم.

از اين "خانوم" گفتن هاي مداومش كه بي شك بعد از آن همه اتفاق ، الان بي منظور نبود كلافه مي شدم. با وجود اينكه ديگر هيچ مقام برتري نسبت به او نداشتم نمي دانم چه اصراري بر استمرارش داشت!

-چرا! خودت رو خيلي زرنگ تصور مي كني يا من رو يه آدم بي دست و پا!؟

-هيچكدوم

با تمام وجود می خواستم آرام باشم در مقابل این خونسردی اعصاب خورد کنی که در مقابلم داشت.

-ببين ، سعي نكن با كلمات بازي كني و بحث رو به بيراهه بكشوني. من تا به چيزي كه مي خوام نرسم دست بردار نيستم.

دوباره يك لنگه ابرويش بالا رفت و لبخند عجيبي بر صورتش نشست.

-به چي ميخواي برسي!؟ به پام!؟

نفسم در سينه سنگيني مي كرد ولي سعي كردم كم نياورم و ادامه دهم. پس آب دهانم را با صدا قورت داده و گفتم:

-نه ... به خودت!

اينبار پوزخندش آنقدر آشكار بود كه حتي صدايش را هم شنيدم! ولي باز هم از رو نرفتم و حرفم را ادامه دادم:

-ميخوام همه چيو بدونم.

-چرا!؟ مثلا اگه بدوني ، انتقام سخت تري از بابات ميگيري!؟

نه ، انگار واقعا چيزهايي بود كه نمي دانستم! باز هم منظورش را نگرفتم! يعني الان داشت طعنه ميزد!؟ يا واقعا سؤالش را بايد جواب مي دادم!؟ براي اطمينان ، سرم را به علامت دوباره گيجي تكان كوچيكي دادم و استفهامي نگاهش كردم.

-چيزي براي گفتن ندارم و الان هم اين بحث رو تمومش كن، لطفا.

همچنان منتظر ، نگاهش كردم و بي حرف به حالت انسانهای سمج، گردنم را كمي كج كردم.

انگار كلافه شده بود چون باز هم پاهايش داشت واكنش هاي ناآرام نشان مي داد. مي دانم برايش سخت بود الان مقابل دخترِ كسي كه زندگي اش را به نابودي كشانده بنشيند و جواب پس بدهد! واقعا دلم نمي خواست با اين كار اذيتش كنم ولي براي رسيدن به جواب ، ناچار بودم.

براي برگشتن آرامشش كمي عقب تر رفتم و با اين كارم انگار راه تنفسش را باز كردم چون بازدمش را محكم و با چشمان بسته بيرون داد.

-ببين امير، من بايد همه چيو بدونم تا بتونم كمكت كنم. وقتي بهم اعتماد نداري و حرف نميزني، چطوري ازم انتظار داري چشم بسته دنبال سرت راه بيفتم!

نگاه طولاني و بدبينانه اي نثار چشمانم كرد و زير لب گفت:

-ميتوني نياي.

با عصبانيتي كه از بي اهميت بودنم به مغزم هجوم آورد، دوباره روي مبل جلو رفتم و در نزديكترين حد ممكن به صورتش زل زدم. احتمالا با اين غضب نبايد حرف مي زدم ولي واقعا نتوانستم و بي محابا گفتم:

-خيلي دلت ميخواد به جاي سالار خان، منو دار بزني نه!؟ خيلي دلت ميخواد تمام حرصت رو سر من خالي كني و بعدشم سرمو بعنوان كادو بفرستي دمِ خونه ي سمندر ، آره!؟ بخاطر همينم منو كردي واسطه ، چون ميدونستي خنجري كه به من بزني براي سالار خان صدبرابر دردش بيشتره.

اين پوزخندهاي بي معنايش داشت واقعا كار دستم مي داد. اگر كمي ديگر مي ماندم مسلما حرفهاي خيلي بدي بر زبانم مي نشست كه شايد جمع كردنش ديگر امكان پذير نبود! پس با همان دندان هاي كليد شده از عصبانيت و يا شايد خويشتن داريِ، از جا برخاستم و به طرف آشپزخانه دويدم. مي خواستم كمي آرامش بگيرم تا شايد بتوانم مثل خودش خونسردتر برخورد كنم.

اينطور كه پيش مي رفت احتمالا خودم بايد سر از مسائل عجيب و غريب اطرافم درمي آوردم. بايد حتما يك قرار محرمانه با پدرش مي گذاشتم و يا حتي با دوستان نزديكش كه حتي براي نمونه يكي از آنها را هم نمي شناختم! ببين چطور من را از همه چيز و همه كس دور نگه داشته بود كه با وجود كارهايي كه برايش مي كردم ، از زندگي شخصيش هيچ نمي دانستم. شايد منتظر بودم كه بلاخره يك روز خودش زبان باز كند و برايم بگويد، ولي اينطور كه پيدا بود ، او قصد نداشت هيچگونه اعتمادي به من بكند!

با عطشي كه در وجودم زبانه مي كشيد ليوان آب را يكباره سركشيدم و با چند دقيقه اتلاف وقت ، دو ليوان شير قهوه آماده كرده و با حال نسبتا بهتري به سالن برگشتم.

با ديدنِ سالن خالي ، چنان ايستادم كه قهوه ها لپ خورد ، كمي از آنها بر دستم ريخت و هر دو از دستم رها شدند. صداي شكستن ليوانهاي دسته دار كه هر تكه اش به جايي پرت شد ، عقل و هوش پريده ام را بازگرداند و با ديدن جاي خالي اش مات و متحير همانجا ماندم! باورم نميشد! رفته بود! چطور به خودش اجازه مي داد اينطور بيهوا وارد شود و همانطور بي خبر برود!

بدون آنكه روبرگردانم و احوالي از ليوانهاي دوست داشتني ام كه الان مثل هوش و حواس بر باد رفته ام هر تكه شان در جايي افتاده بود، بگيرم . بي روح و غم زده ، روي ميز وسط هال ، دراز كشيدم. بعضي اوقات از اين كارهاي روانپريشانه مي كردم و حتي تا صبح همانجا مي خوابيدم. خدا را شكر ميز دراز بود و حداقل تا زانوانم مي رسيد. با چشمان بسته به او و تغييرات عجيب و غريبش فكر مي كردم. اين امير ، زمين تا آسمان با امير آن موقع ها فرق داشت. نمي دانم من عاشق چه چيز آن امير شده بودم ولي هر چه بود ، در اين امير هيچكدامِ آن خصوصيات وجود نداشت! و نمي دانم عاشق اين امير هم مي شود بود يا نه!

زير لب شروع كردم به خواندن ترانه اي كه در ذهنم هميشه ياداور او بود.

بردی از یادم ، دادی بر بادم ، با یادت شادم

دل به تو دادم ، در دام افتادم ، از غم آزادم

دل به تو دادم افتادم به بند

ای گُل بر اشک خونینم نخند

سوزم از سوز ِ نگاهت هنوز

چشم من باشد به راهت هنوز..

.....

- بهتره آهنگاتو يه خورده آپدیت كني. فكر نمي كنم اين آهنگا براي سن و سال تو مناسب باشن!

با شنيدم صدايش چنان از جا پريدم كه او ناخواسته قدمي به عقب برداشت. هنوز در حال و هواي غریبی بودم . اين شوك حضورِ ناگهاني اش ضربان قلبم را چنان بالا برده بود كه احساس مي كردم از درونِ مغزم صدايش را مي شنوم! ذهنم اينقدر خالي از هر چيزي بود كه مثل مست و بي حواسها نگاهم مي لرزيد! به گمانم فهميد كه چه حالي دارم چون قدمش را اينبار رو به جلو برداشت و بازويم را در دست گرفت و به آرامي از روي ميز بلندم كرد. سعي كردم به روي پاهايم بايستم ولي انگار هنوز مغزم فرمان كارهايش را به دست نگرفته بود چون تمام بدنم سست و لمس بود. دست قدرتمند او كه هنوز بازويم را ميفشرد جاي مغزم را گرفت و جسمم را به سمت مبل هدايت كرد. بي هيچ حرفي نشستم و زل زدم به صورتش كه هنوز قطره هاي آب در ميان ريش هاي كوتاهش خودنمايي مي كردند. داشتم به اين فكر مي كردم كه چقدر قيافه ي جديد و مردانه اش را دوست دارم، مخصوصا با اين ريش ها و موهاي بالا زده اي كه بخاطر خيسي شان به سرش چسبيده بود و جذابترش می کرد. با آنكه چشمهايم هنوز در پي ستايش و تمجيدش بود، ولي زبانم با سستي چيز ديگري پرسيد.

-كجا بودي!؟

نگاهش لبخند زد يا حتي خنديد، ولي لبهايش بي هيچ حسي جوابم را داد:

-رفتم آب زدم به دست و صورتم. تو چرا اينجا غش كرده بودي!؟ اون استكانا رو چرا شكستي!؟

نگاهم همانطور بي اراده به قطره هاي جامانده بر لابه لاي موهاي صورتش ميچرخيد و زبانم قدرت حركت نداشت تا جوابي بدهم.

-فكر كردي رفتم!؟

با شنيدن اين سوالِ پر از ابهام، بي اختيار چشمان هراسانم به سمت نگاهش كشيده شد. معلوم بود چه مي خواهد بگويد، ولي نمي دانم چرا براي اولين بار داشت اين مسئله را اينطور واضح به رويم مي آورد و حتي چطور اينقدر خونسرد منتظر جواب بود!؟

وقتی باز هم جوابی نگرفت ، به آرامي لبخند بر لبش نشست و سرش را زير انداخت. به نظر مي رسيد به دنبال حرفي براي شكستن اين سكوت بي موقع مي گردد، و بلاخره بعد از كمي تأمل گفت:

-راستي اون آهنگه مال زمان عمه سلطان بايد باشه ، تو براي چي اين چيزاي قديمي رو گوش مي كني!؟

با اين حرفش كه زيادي مشخص بود براي عوض كردنِ جو زده است، خنده ام گرفت و با صداي آرام و لبهاي بسته خنديدم.

-ميخواي برات چند تا جديد بيارم!؟

واقعا فراموش كرده بود يا داشت طفره مي رفت از اينكه اين آهنگ مورد علاقه اش در آن زمانها بوده! بارها وقتي در ماشين مي نشستيم و او نقش راننده ام را بعهده می گرفت اين ترانه ي قديمي را شنيده بودم. بعد از رفتنش هم آن نوار كاست را به اتاقم برده و هميشه گوش مي دادم و حتي هنوز هم آن را نگه داشته ام.

مسلماً اين چيزها را كه نمي توانستم به زبان بياورم، پس با دلخوري نگاهش كردم و گفتم:

-نميخوام، خودم دارم.

-پس چرا هنوز اينو زمزمه مي كني!؟ خاطره ي خوبي ازش داري!؟ يا شايد چيزي رو به يادت مياره!

نه.. امروز واقعا قصد داشت حرفش را بزند و يا شايد از زبان من حرف بكشد. وگرنه اين سؤال هاي پرمعنا دليل ديگري نداشت. بي ترديد دلم جواب ديگري را فرياد مي زد ولي من در كمال قصاوت قلب ، به چشمانش زل زدم و گفتم:

- من رو ياد بابام ميندازه.. اين آهنگ مورد علاقه شه و هميشه تو اتاقش گوش ميكنه.

انگار زدم به نقطه ي حساس مغزش چون به آرامي لبخندش جمع شد و ابرويش در هم گره خورد. و بعد از مكثي كه نفهميدم براي چه بود، از جا برخاست و گفت:

-من ميرم ، فردا زنگ ميزنم در مورد مسئله اي كه قرار بود الان صحبت كنيم ، باهات مشورت مي كنم. فعلا خداحافظ

و با حالت نامتعادلي به سمت در راه افتاد! لعنت به من كه اينقدر بي فكر و بيجا حرف مي زدم. امروز هم كه او در مـود و حال خوبي بود ، من به گند كشيدمش! ببين چه خوب داشت شيطنت مي كرد و حرفهاي غيرمعمول مي زد! از حرفم به شدت پشيمان شده بودم ولي خب متأسفانه نمي شد كاري كرد! هميشه مي گويند حرفي كه از دهان خارج شد مثل تيري ست كه ديگر از چلّه رها شده و نمي شود آن را برگرداند. فقط بايد نشست و منتظر ماند كه كجا را مي زند و مي شكافد! و مطمئنا تير من ، يكي از رگهاي مغزش را پاره كرده بود كه اينطور بي تعادل داشت راه ميرفت! كنار در كه رسيد كمي ايستاد و با تأملي عجيب ، قفل در را باز كرد. از جايم بلند شدم و مثلا براي بدرقه ولي در اصل براي دلجويي به طرفش رفتم. در حاليكه هنوز دستي به در داشت و با دست ديگر ، پايش را به آرامي مي فشرد، همانجا ايستاده بود. سرعت قدمهايم را زياد كردم و با ديدنِ رنگ پريده اش، با نگراني دست به زير بازويش انداختم تا كمكش كنم. ولی با خشمِ عجيبي دستم را پس زد و زير لب گفت:

-به من دست نزن.

باز هم  با وجود ناراحتي ام كوتاه نيامدم و اينبار پرحرص، دستم را دور كمرش حلقه كردم و با تمام قدرت به طرف خودم برگرداندمش. با آن زوري كه من به كار بردم و ضعفي كه او داشت انتظار داشتم چرخش نود درجه اي داشته باشد و كاملا روبرويم قرار گيرد ولي خب همين بيست درجه اي كه چرخيد هم جاي خوشحالي داشت. هنوز داشت در مقابلم مقاومت مي كرد و من با نگاهي ملتمسانه زمزمه مي كردم: خواهش ميكنم امير.. لطفا...بيا

با نفس عميقي چشمانش را بست و دستش با كمي تأخير روي شانه ام نشست. مي دانستم همين كه مجبورش كرده ام اينطور به من تكيه كند چقدر برايش سخت است ولي خب نمی شد با اين وضع و حالي كه داشت طبق خواسته ي او عمل کرد.

به آرامي روي مبل نشاندمش و خودم به طرف آشپزخانه دويدم. كمي شربت با شكر فراوان درست كردم و دوباره پيشش برگشتم. با رنگي پريده دراز كشيده و سرش را به دسته ي مبل تكيه داده بود. ديگر مثل قبل هول نكردم و به آرامي زير سرش را گرفتم و گفتم:

-امير... قرصات باهاته!؟

سرش را به علامت "آره" تكان داد و من با احتياط دست در جيبش شلوارش كردم تا قرصش را بيابم. با لمس اولين چيزي كه دستم را خراشيد، بيرون كشيدمش. يكي از قرصها را با عجله از حفاظش دراوردم و به دهانش گذاشتم. و ليوان شربت را هم كامل به خوردش دادم. آنقدر حالش خراب بود كه همه را بي اعتراض خورد.

به آرامي گفتم: ميخواي كفشت رو دربيارم همينجا بخوابي!؟

سرش را به تندي جنباند و گفت: نه نه ميخوام برم. فقط چند دقيقه مي مونم تا حالم سرجاش بياد.

با گفتنِ "باشه" از كنارش بلند شدم و ملحفه ي تميزي رويش كشيدم. نمي دانستم چقدر زمان لازم دارد تا حالش جا بيايد پس به آشپزخانه رفتم و كمي خرت و پرت حاضري از يخچال دراوردم و روي ميز چيدم. كالباس و خيارشور و زيتون و نان باگت را هم کنارش گذاشتم. درست است بيشتر به ميز صبحانه شبيه شد تا شام ولي خب همين هم بهتر از هيچ بود.

بعد از نيم ساعت كه به هال برگشتم انگار هنوز از جايش تكان نخورده بود، چون گردنش همانطور كج روي دسته ي مبل افتاده و حتي ملحفه هم ذره اي جا به جا نشده بود.

روي صورتش خم شدم و به آرامي صدايش كردم. دوباره و چند باره تكرار كردم ولي انگار خوابش خيلي عميق شده بود. چقدر خوب بود كه در خواب مي شد بي دغدغه نگاهش كرد. به آرامي دستم را به سمت صورتش پيش بردم و بدون لمس، جاي زخم گوشه ي ابرويش را تا پايين كشيدم. منصفانه و با هر چشمي كه مي خواستي نگاهش كني هيچ نقصي در چهره اش نبود. ابروهاي كشيده و پرپشت و چشمهايي كه اينچنين سياهيش را پشت پلك پنهان كرده بود، ريش هاي كوتاهي كه صورتش را در بر گرفته بود و لبهايي كه بدون لبخند هم زيبا و جذاب بود. دستم بي اراده رفت كه بگردد در ميان موهايش و به آرامي نوازش كند آن همه سياهي را، ولي اينبار انگار حرارت دستم را نرسيده به پوستش حس كرد چون پلكش به آرامي تا نيمه راه باز شد و نگاهِ خمار و خواب زده اش روي دستم ثابت ماند.

قبل از اينكه به خودش بيايد و بفهمد در چه شرايطي مچم را گرفته از جايم بلند شدم. كه صداي آرامش را شنيدم.

-كجا فرار ميكني!؟

دستم، پايم و يكباره همه وجودم بي حس شد از اين سوال! گمان كرده بودم خواب ست و نمي فهمد! چشمانم از خجالت روي هم افتاد و ناخنهايم از حرص با فشار به كف دستم فرو رفتند، ولي زبانم تكان نخورد كه حرفي بزند.

-بيا بشين باهات حرف دارم.

با آنكه تقريبا مي دانستم چه مي خواهد بگويد ولي باز هم زيرلب پرسيدم: در چه موردي!؟

-در مورد خودمون...در مورد كار.

اينبار برگشتم و با نگاه ، پاسخ سؤالم را در چشمانش جستجو كردم. انگار جوابش قانعم نكرده بود.

-چيه!؟ حرف زدن رو دوست نداري!؟

از اينكه داشت مرا با ابهام به چالش مي كشيد عصبي شدم. اينكه اجازه نمي داد بفهمم از احساس من به خودش چيزي مي داند يا نه، ذهنم را به هم مي ريخت. لبهايم را به هم فشردم و با حال پريشاني كه سعي در مخفي كردنش داشتم به طرفش رفتم. هنوز سر جايش دراز كشيده بود، فقط كوسن مبل را پشتش قرار داده و دست به بغل، نشستنِ مرا مي نگريست. مبل مقابلش را براي نشستن انتخاب كردم تا مجبور نشود براي ديدنم زياد بدنش را حركت بدهد.

-ميخوام كه به رادين بگي برگرده.

اين هم شوك چندم امشب! نمي دانستم منظورش چيست! و همين ندانستم هايم ، شوكه ترم مي كرد. حرفش را با تعجب و به گونه ي سؤالي تكرار كردم.

-ميخواي كه به رادين بگم برگرده!؟

-اوهوم

-چرا!؟

-چون بايد كمكمون كنه. الان بهش احتياج داريم.

-چه كمكي!؟ چه احتياجي!؟

نفسش را با صداي بلند، دم و بازدم كرد و پايش را پايين انداخت و اينبار روي مبل به طور معمول نشست. الان دیگر بايد براي ديدنم گردنش را مي چرخاند چون مبلم در زاويه قرار داشت. پس من بي اراده و با هيجان ناشي از استرس بلند شدم و روي ميزِ مقابلش نشستم.

-چيكار ميخواي بكني!؟

-اون چند سال با شركتهاي مرتبط كار كرده و بيشتر از تو در جريان كارهاست. در ضمن نميخوام بيشتر از اين درگير ضيايي بشي. خيلي داره خطرناك ميشه.

چشمانم را ريز كردم و با خشم و صداي خفه اي گفتم:

-اصلا ميفهمي چي داري ميگي!؟ يعني تو الان واقعا ميخواي خودت رو به رادين نشون بدي!؟ اينكار خطرناك نيست!؟ بعدشم مگه تو از اول نميدونستي كه ضيايي چه جور آدميه!

سرش را به طرفين حركت داد و با نگراني و اضطرابي كه تا الان در چهره اش نديده بودم، گفت:

-يه چيزايي رو من هم تازه متوجه شدم. فكر نمي كردم تا اين حد بتونن خطرناك باشن. اين يارو دقيقا يه موجودي مثل سالار خانِ اينجاست. نميخوام بلايي كه سر من اومد، اينها هم سرِ تو بيارن.

-يعني چي!؟ درست توضيح بده منم بفهمم قضيه چيه! ببينم من الان درست متوجه شدم!؟ تو ترسيدي!؟

با همان حال عجيب و غريبي كه داشت به چشمانم خيره شد. احتمالا انتظار نداشت كه متوجه ترسش شوم يا شايد نمي خواست متوجه ترسش از آسيب ديدن خودم شوم! با همان ابروهاي گره كرده ، فكش را چند بار پياپي به هم فشرد و با دستپاچگي گفت:

-تو فقط بايد واسطه ي كارهاي سمندرِ اينور با اونور باشي. ديگه نميخوام بعنوان نماينده فعاليت كني.

حرفش را زد و به سرعت از جايش بلند شد! من كه همانطور گيج و سردرگم خشك شده بودم با كمي تأخير بلاخره از جايم جهيدم و به طرف او كه الان دستگيره ي در را براي باز كردن در دست داشت ، دويدم.

-وايسا ببينم! كجا داري ميري!

-الان بايد برم ، تو فعلا كاري كه گفتم رو انجام بده.

در را تا نيمه باز كرده بود كه خودم را جلويش انداختم و با كمر در را به عقب هل دادم. تعجب و شوك را در چشمانش ديدم و دوباره بي محابا پس رفتنش را! ولی من باز هم اين گريز هميشگي اش را ناديده گرفتم و مثل هر بار، يك قدمي كه فاصله مان بود را برداشتم و در نزديكترين جاي ممكن به او ايستادم. بر خلاف هميشه، او اما سرش را بالاتر برد و صورتش را از مقابل چشمانم دورتر كرد.

-نميخوام الان باهات بحث كنم.

-چرا داري اينكارو مي كني!؟ چرا اينقدر نگراني!؟ خودت ميدوني كه من از اولش با علم به همه ي اين چيزا قبول كردم كه كمكت كنم.

سرش را پايين آورد و با حال غريبي به چشمانم نگاه كرد!

بي صدا لب زدم :

-من خودم خواستم.

نگاه غريبش را غم گرفت ، داغيِ دردش آنقدر زياد بود كه قيرگونِ چشمانش را داشت ذوب مي كرد!

-تو از هيچي خبر نداري.. از هيچي

دلم از آنهمه اندوه سياهش به درد آمد. بغضم را قورت دادم و به آرامي گفتم:

-ميدونم.. و لي بازم هر كاري بخواي برات ميكنم.

با كمي مكث و خيرگي عجيب، انگار كم كم به قالب خودش برگشت چون سرش را به آرامي و با نفس بلندي دوباره بالا برد و گفت:

-برو عقب

-چرا!؟ حرفمون تموم نشده.

اين را گفتم و دستانم را به آرامي تا روي سينه اش بالا بردم. میخواستم بفهمد با تمام وجود آماده ی هر کاری برایش هستم. ولی... دستم هنوز كاملا مماس تنش نشده بود كه با لرزش عجيبي، چنان دستم را پس زد و عقب رفت كه به گمانم خودش هم شوكه شد.

چشمانش درشت شده بود و نفسهايش تند و سريع! كاملا مشخص بود كه از حركت يكباره ام جا خورده و اين عكس العمل عجولانه اش هم ارادي نبوده، ولي من اينبار ناراحتي ام را نتوانستم پنهان كنم و با پوزخند و تأسف سري تكان داده و به طرف اتاقم راه افتادم. بهتر بود همین الان برود. اين را با اطمينان و با صداي بلند گفتم و در اتاقم را محكم به هم كوبيدم. صداي كوبيده شدن در بيرون را هم كه شنيدم با بغض، تنِ خسته ام را روي تخت رها كردم.

******

كاش مي توانستم دليل اين رفتارهاي عجيبش را بفهمم تا اينقدر برايم عذاب آور نشوند و روحم را نخراشند. مي خواستم كمكش كنم ولي نمي دانم چرا او از اين خواسته ي من گريزان بود. قبلا فكر مي كردم كه بخاطر گذشته ، هنوز نمي تواند به دختر شخصی مثل سالار خان اعتماد كند. ولي امروز و امشب احساس كردم خودش را و حتي هدف بزرگ و مهمش را مي تواند قرباني حمايت از من كند! و بدتر اينكه اين نتايج هيچكدام با هم جور نبود!

بغضي كه هنوز در گلويم بود را با زور قرص مسكني قورت دادم و چشمان داغم را بر هم گذاشتم.

ویرایش شده توسط faatima.r
  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

***

صبح با چشماني كه اصلا تمايلي به باز شدن نداشت از خواب بيدار شدم. هر چه توان داشتم بر دست و پايم ريختم و از رختخواب كنده شدم. بايد هر چه زودتر به خواسته اش عمل مي كردم هر چند كه جواب قانع كننده اي برايش پيدا نكرده بودم و با منطق من سازگار نبود. ولي مطمئنا دليلي مهمتر از اين حمايت احمقانه اش از من در مقابل ضيايي داشت و احتمالا فقط نمي خواست كسي سر از كارهايش در بياورد.

تماسي با رادين گرفتم و چون موبايلش بسته بود برايش پيامي تلگرافي گذاشتم كه "حتما بايد صحبت كنيم" و نزديك دو ساعت بعد خودش تماس گرفت. توضيح دادن همچين موضوعي از پشت تلفن خيلي سخت بود پس سعي كردم مسئله را طوري عنوان كنم كه متوجه اهميت ماجرا بشود و هر چه زودتر از آن قلعه عجيب و سنگرگاه پنهانی اش خارج شده و به كمكم بيايد.

با اين وجود و با آن همه اصرارم باز هم دو روز مرا معطل كرد تا تصميمش را بگيرد و بلاخره روز سوم بود كه در تصوير آيفون خانه ام قيافه ي متفاوت و عجيبش را ديدم.

در را كه به رويش باز كردم تا چند لحظه مات و مبهوت به هيبت نامتعارفش زل زده بود به طوري كه حتي جواب سلام و عليك هاي پي در پي ش را نتوانستم بدهم! و بلاخره وقتي به خود آمدم كه مثل هميشه بي اجازه مرا در آغـ*ـوش گرفت و با دلتنگي و مهر ، محكم به خود فشرد.

خودم را در بغـ*ـلش كمي جابه جا كردم تا رهايم كند و بعد هم قدمي به عقب برداشتم تا بتوانم هيبت جالبش را بهتر ببينم.

-اين چه سر و وضعيه!؟ تو آينه نداشتي توي خونه ت!؟ فكر كنم به جاي شهر، توي جنگلهاي شمال مخفي شده بودي نه!؟ قيافه ت كه شبيه تارزان شده!

با صداي بلند به حرفهايم خنديد ولي جواب هيچكدام از سؤال هايم را نداد و به سمت مبلهاي هال به راه افتاد. نمي دانم چرا هر كس به اينجا مي آيد فوري بي دعوت و تعارف ، براي خودش جاي نشستن پيدا مي كند!

به دنبالش رفتم و روي مبل هميشگي امير نشستم. او كه روي مبل دو نفره بغلي كاملا لم داده بود سرش را به طرفم چرخاند و با چشمان آبي خواب آلود و خسته اش نگاهي از دلتنگي به رويم كرد.

-خيلي خوشكل تر شدي. چشمات برق ميزنه.

لبخندي از این حرف زيبا و پرمهرش بر لبم نشست و گفتم:

-از قديم گفتن  «چشم نمايشگر دل ـه»... هر چقدر دل پرطپش تر باشه چشم قشنگتر به نظر مياد.

ابرويش با تعجب و لبخند پرمعنايي بالا رفت.

-يعني هيجان زده شدنت هم عجيب غريبه! اگه ميدونستم با ديدنم طپش قلب مي گيري زودتر ميومدم!

خنده اي به اين تعبير اشتباهش زدم و از جايم برخاستم تا برايش قهوه ي غليظ بياورم. به هر شكلي اين خماري و خوابالودگي را بايد از سرش مي پراندم تا بتوانم حرف هاي اصلي و مهم را همين الان بزنم.

وقتي با فنجان قهوه برگشتم سرش را روي پشتيِ مبل گذاشته و چشمانش را بسته بود! به گمان اينكه خواب است قهوه را روي ميز مقابلش گذاشتم و رفتم كه ملافه و بالش بياورم تا راحت تر بخوابد ولي نزديك در اتاقم صدايش را شنيدم كه گفت:

-بيا بشين ، نمي خواد چيزي بياري.

با تعجب به عقب برگشتم و به فنجان قهوه اي كه الان در دستش بود نگاه كردم! با دست آزادش ابتدا موهاي پريشان و بلندش را مرتب کرد و سپس به روي مبل کناری اش كوبيد و دوباره گفت:

-بيا ديگه! بيا ببينم ديگه چه خوابي برامون ديدي دختردايي جان جان.

با لبخند به طرفش رفتم و در همان حال گفتم:

-من كي براي تو خواب بد ديدم پسرعمه خان خان!؟

كنارش نشستم و او هم كمي جا به جا شد تا راحت تر بنشينم.

-خب بفرما ببينم چه كاري از دستم برمياد!

كمي به بدنم زاويه دادم تا بتوانم ماجراي به آن مهمي را با تسلط بيشتري برايش تعريف كنم.

-ببين رادين، ميخوام اول به داستاني كه تعريف مي كنم گوش بدی تا كاري كه ازت ميخوام رو بتوني با تمام توان انجام بدي.

فنجان خالي قهوه اش را روي ميز گذاشت و با دقت به صورتم خيره شد.

-خب، بگو .. مي شنوم.

و من برايش گفتم... كل ماجراي امير از ابتداي كار با پدرم تا اتفاقي كه افتاده بود و زنده ماندنش و حتي مقام رياست الانش را براي رادين تعريف كردم. البته از مسائل حاشيه اي و غيرضروري اجتناب كردم ، ولي قضيه را به شكل كلي برايش شرح دادم.

با آن قيافه ي جمع شده اش مشخص بود كه هنوز در شوك است. ولي عجيب اين بود كه انگار زياد هم از اصل ماجرا بي اطلاع نبوده! چون بدون اينكه در مورد امير و حتي جزئيات مرگش چيزي بپرسد ، فقط گفت: پس امير، پسر واقعي ايرج خان نبوده؟!

با گيجي و ابهام سرم را تكان كوچكي دادم. اصلا انتظار همچين واكنش خونسردانه اي نداشتم! يعني مي دانسته امير زنده است!؟ اگر ميدانسته پس يعني از همه ي اتفاقات ديگر هم باخبر بوده و چيزي به من نگفته!

-تو امير رو ميشناختي از قبل!؟

-آره، مگه ميشه پسر ايرج خان رو نشناسم!؟

ريز نگاهش كردم و با حالت مشكوكانه اي پرسيدم:

-از ماجراي مرگش هم خبر داشتي!؟

بي حواس و بي توجه ، بدون اينكه نگاهي به من بيندازد گفت:

-آره

-آره!؟

با لحن عجيب پرسش من، انگار متوجه غيرعادي بودنِ جوابش شد چون يكباره لبخندی غيرارادي زد و سعي كرد حرفش را اصلاح كند.

-آره يعني ميدونستم كشته شده ولي از چيزهاي ديگه خبر نداشتم . اينكه چطوري و چرا و به دست كي!

-از كجا ميدونستي!؟ اينا كه به همه گفته بودن تصادف كرده! قضيه كشتن و سوء قصد و اينا مطرح نبود هيچوقت!

احساس كردم هول شده و كمي مضطرب به نظر مي رسد! پس سوالم را تغيير دادم.

-تو از ماجراي باجگيري و خيانت و اين چيزا خبر داشتي!؟

-دستت درد نكنه! مثل اينكه ما عضوي از همين دم و دستگاهيما! بلاخره بايد بهمون مي گفتن تا حساب كار دستمون بياد. اتفاقا اين چيزا جزئي از افتخارات شركتهاي اين مدلي به حساب مياد.

با حال بدي كه از اين تعريف هاي غيرمنطقي و بي رحمانه اش پيدا كرده بودم ، سري تكان دادم و از جايم بلند شدم. نمي خواستم حرفي بزنم و ناراحتش كنم. خودم خوب مي دانستم كه او در اين قضايا هيچكاره است و الان فقط براي توجيه من اين حرفهاي ناخوشايند را مي زند.

انگار متوجه ناراحتي ام شد چون تا آشپزخانه دنبالم آمد و در حاليكه داخل يخچال را با حالت غيرطبيعي مي گشت، گفت:

-الان اين جناب مسيح از من چي مي خواد!؟

-مسيح كيه!؟

-همين مُرده اي كه زنده شده! با اون وضعي كه ما ديديم حتما بايد معجزه كرده باشه كه تونسته زنده بمونه!

به طرفش رفتم و در يخچال را بستم و مقابلش ايستادم. با حالت مشكوكانه اي به چشمهايش زل زدم و زير لب گفتم : با كدوم وضع!؟

نمي خواستم به كسي مثل او شك كنم ولي به نظرم حرفهايش ضد و نقيض بود!

با لودگي كله اش را به پيشانيم كوبيد و مرا به عقب راند. از بس حركتش ناگهاني و غيرمنتظره بود طوري به عقب پرت شدم كه كمرم محكم به دستگيره ي يخچال پشت سرم خورد و صداي آخم بلند شد.

با ديدن قيافه ي مچاله شده ام دستم را از روي كمرم كنار زد و بي هوا لباسم را بالا كشيد تا محل دردناكم را ببيند!

اصلا نفهميدم چند صدم ثانيه شد تا از شوك و درد يكباره اي كه مغزم را قفل كرده بود خارج شدم و دستش را با خشم پس زدم.

از هيچ كدام اين كارهاي نابخردانه اش خوشم نمي آمد.

-مگه هزار بار نگفتم ار اين رفتارهاي غافلگيرانه خوشم نمياد!

تك خنده ای كرد و بي آنكه به روي خودش بياورد با گاز زدن خياري كه از يخچال برداشته بود چشمكي زد و بيخيال راهش را كشيد و از آشپزخانه بيرون رفت.

من هم بعد از اينكه ليواني آب خوردم و حالم كمي روبراهتر شد به هال برگشتم.

بر روي همان مبل قبلي دراز كشيده بود و با موبايلش انگار به كسي پيام مي فرستاد. نمي دانم چرا اينقدر بدبين و شكاك شده بودم آنهم به كسي مثل رادين كه حتي خود امير هم تاييدش كرده بود. با درك حضورم ، نگاهي از بالاي موبايل به چهره ي متفكرم انداخت و با لبخند مرموزي گفت:

-دارم راپورت تو رو به رئيس ميدم.

ابرويم را بيشتر در هم جمع كردم و گفتم:

-رئيس كيه!؟

-مگه تو چند تا رئيس داري!؟

-دو تا

با لحن متعجبي گفت:

-دوتا!؟ يعني داري دوسره كار ميكني!؟هم شريك دزدي و هم رفيق قافله!؟

از حرف و ضرب و المثلي كه در موردم به كار برد خنده ام گرفت و در عين حال عصباني شدم. ابرويم در هم رفت و خنده ي قورت داده ام لرزشي به صدايم داد.

-حالا دقيقا كي دزده و كي قافله!؟

-اوه..اوه.. اوه... پس خودتم هنوز شك داري كه هر کدوم تو چه جايگاهي هستن!؟ يعني اينقدر ذهنت به هم ريخته شده!؟

مقابلش خودم را روي مبلي انداختم و بي تأمل گفتم:

-من طرفم رو مشخص كردم.

انگار با حرفم ، كنجكاوي اش برانگبخته شد چون موبايل را روي ميز گذاشت و حالت نشسته به بدنش داد.

-خب ، به ما هم بگو تا بدونيم كدوم وري باشيم.

-رادين شوخي نكن، اصلا وقتش نيست.

-شوخي چيه.!؟ ميخوام بفهمم شريكم جناحش كدومه! اصلا تو بر چه اساسي داري باباتو به يه آدمي كه هيچي ازش نميدوني مي فروشي!؟ اين پسر از دايي زخم خورده و الان در پي انتقامه ، تو چطور بهش اعتماد كردي و عقلت رو دادي دستش؟

به چشمان نگران و تقريبا مشكوكش ، بي حرف نگاه كردم و با لبخند سري از تأسف تكان دادم.

دیگر طاقت نياورد و آمد مقابلم روي زانو نشست.

-مهتا، اين يارو چي بهت گفته كه باورش كردي!؟ من دارم كم كم ازت مي ترسم! اسم اين كارِت خيانته، و اگه بابات از اين موضوع بويي ببره...

وسط حرفش پريدم و با ناراحتي گفتم:

-چيكار ميكنه!؟ منو هم ميكشه!؟

اينبار چشمانش از تعجب آنقدر گشاد شد كه مويرگهايش را هم از آن فاصله ي نزديك مي ديدم. مي دانستم نمي تواند كارم را هضم كند و مسلماً فهميده بود اين همه بدبيني و ذهنيت منفي راجع به سمندر از كجا سرچشمه گرفته.

-تو يعني واقعا در مورد دايي اينطور فكر مي كني!؟ اينقدر پست و نامرد!؟ داري خيلي بي انصافي مي كني. اون هر چقدر هم بي رحم باشه، تا حالا به تو از گل كمتر نگفته. حاضره همه ي دنيا رو فداي يك تار موي تو بكنه اونوقت تو داري اينطوري از پشت بهش خنجر مي زني!

رويم را برگرداندم و با غيض چشم چرخاندم.

-من پدرمو نمي فروشم پس نمي خواد براي من اداي لوتي ها را دربياري و از مرام و اين چيزا حرف بزني.

-بنابراین ميشه بگي اسم كار الانت دقيقا چيه!؟ من واقعا گيج شدم ، درست و واضح توضيح بده تا منم كمكت كنم.

چشمانم را به نگاه منتظر و پر اضطرابش دوختم و با كمي فكر گفتم:

-تو چقدر امير رو می شناسي!؟ اصلا مي فهمي شركت سمندر با اين كارا و مشاركتهايي كه در مورد دارو با  آدمايي مثل ضيايي داره ، چه ظلمي در حق جوونهاي امثال ماها انجام ميده!؟ من كاري به بابام ندارم ولي ميخوام شركت سمندر رو از اين همه فساد نجات بدم.

همانطور كه با هر كلمه از حرفم چشمانش درشت تر مي شد با اتمام جمله ام يكباره مثل ديوانه ها زد زير خنده و به حالت شوك آوري خنديدنش ادامه پيدا كرد. مي دانستم به من و هدف بچه گانه ام مي خندد ولي از اينكه داشت با اين كارش به نوعي مسخره ام مي كرد به شخصيتم برخورد، پس به عقب هلش دادم و از جايم بلند شدم. مي فهميدم كه كارم بي نتيجه است و طبيعتا در سمندر هيچ كاري بدون دستور رئيس انجام نمي شود ولي شايد هنوز اميد داشتم كه بتوانم بدون آسيب به پدر و خانواده ام، شركت را از اين روند رو به انزوال نجات دهم.

وقتي ديد با ناراحتي به طرف اتاقم مي روم انگار به خودش آمد و با كنترل خنده اي كه هنوز آثارش در صداي خش دار و لحن مسخره اش وجود داشت گفت:

-خيله خب حالا قهر نكن. بيا بشين ببينم بلاخره حرف حسابت با من چيه!؟

با اين حرفش ايستادم. يكباره به ياد امير و خواسته اش افتادم. من بايد به هر راهي رادين را راضي به همكاري مي كردم. نفس حبس شده ام را به بيرون فوت كردم و روي پاشنه ي پا چرخيدم.

-به امير چي بگم!؟ هستي يا نه!؟

-من هنوزم نمي فهمم امير چي ميخواد!؟ ميخواد انتقام بگيره يا به وسيله ي تو به يه جايي برسه!؟

-اون هيچي نميخواد فقط قصدش جلوگيري از پيشروي سمندر هست. همين.

دوباره ابرويش بالا پريد. با همان حالت متعجب به طرفم آمد و گفت:

-"جلوگيري از پيشروي" دقيقا يعني چي!؟

-يعني متوقف كردن روند كارهاي خلاف سمندر توي ايران.

-خب اونوقت تو ميدوني براي اينكار بايد اول رئيس اين شركت رو از كار بندازن!؟ يعني بابات. و براي اين كار با نگاه خوش بينانه دو راه ميتونه وجود داشته باشه، يا خودشو تسليم كنه يا شركتش رو! كه مطمئنا هيچكدومشو انتخاب نميكنه و وارد دو راه بدبينانه ميشه كه يا به هزار راه مقاومت میكنه و دمار از روزگار طرفش درمیاره و يا مثل عقرب كه وسط آتيش گير افتاده ، راه خودزني رو انتخاب و همه چيز رو نابود ميكنه! حالا به نظرت كدوم يكي از اين راه ها دقيقا تو رو به هدفت ميرسونه!؟

كمي فكر كردم. با اينكه حرفهايش دلهره اي به جانم سرازير كرد ولي باز هم خودم را از تك و تاب نينداختم و قاطعانه گفتم:

-من ميدونم كه بابام راه درست رو انتخاب ميكنه. اون هيچ وقت خودش و بقيه رو فداي سمندر نميكنه، اينو مطمئنم.

نيشخند بدفرمي كه به حرفهاي نه چندان اطمينان بخشم زد را نديده گرفتم و لبخند به لب مقابلش ايستادم.

-رادين جان..عزيزم . اينقدر فكر بد نكن. من ميدونم دارم چيكار ميكنم . فقط به كمك و همراهيت احتياج دارم همين. باهام هستي يا نه؟

نيشخندش كمي رنگ مهرباني و لبخند گرفت ولي تنها سري از تأسف يا استيصال تكان داد. نفهميدم منظورش چيست ولي حركتش را به علامت رضايت برداشت كردم و دستش را به آرامي فشردم.

*****

بعد از دو روز بي خبري بلاخره آمد. نفهميدم اين تأخيرش براي چه بود ولي چون پيامم را همان دو روز پيش دريافت كرده و خوانده بود پس مطمئنا براي كارش دليل شخصي داشت.

وقتي در را باز كردم و مثل هميشه با همان قيافه ي عجيب و غريب مستتر در عينك و كلاه ديدمش لحظه اي با غيض و ناراحتي نگاهش كردم و بعد بي حرف كنار رفتم تا بدون تعارف وارد شود.

البته او هم كم نياورد و بدون سلام و يا كلام ديگري داخل شد و مستقيم به طرف مبل مورد نظرش رفت. انگار قهر ناگفته و نانوشته اي بينمان اتفاق افتاده بود كه هيچكدام نمي خواستيم به روي خودمان بياوريم.

وقتي در را بستم و به طرفش برگشتم هنوز همانجا وسط هال ايستاده و با اخم به مبل ها نگاه مي كرد. با تعجب به كنارش رفتم تا بفهمم كه چرا بر خلاف هميشه منتظر تعارف ايستاده و نمي نشيند كه با ديدن صحنه ي مقابلم ، نزديك بود قهقهه ي خنده ام رها شود و روي زمين ولو شوم كه با قدرت جلوي خودم را گرفتم و به همان گزيدن محكم لب هايم اكتفا كردم و راه افتادم تا رادين را كه روي مبل هميشگيِ جناب "امير ارسلان نامدار" با خيالي تخت دراز كشيده و خر و پوفش به آسمان رفته بود بيدار كنم.

بعد از لحظاتي با تكان هاي بي رحمانه ي من يكباره از جا پريد و اطرافش را با چشماني كه سرخيش نشان از بدخواب شدنش مي داد، از جا بلند شد.

خدايي نمي خواستم آنطور بترسانمش ولي بخاطر امير كه با اخمهاي درهم رفته بالاي مبلش ايستاده و منتظر بود ، مجبور شدم سريعتر مسئله را ختم كنم.

حالا نگاه هر دويشان غضب آلود به هم دوخته شده بود و انگار من در افق نگاهشان كاملا نامرئي و محو بودم! نمي دانستم چرا آنطور با خشم همديگر را نگاه مي كردند ولي از اينكه كاري با من نداشتند خوشحال شدم و بي خيال به طرف آشپزخانه راه افتادم. اصلا به من چه كه آنها با هم مشكل دارند!؟

مشغول آماده كردن قهوه بودم كه صداي محكم بسته شدنِ در دستشويي باعث شد دوباره با هراس به هال برگردم! امير روي مبل خودش لم داده و رادين هم نبود. نمي فهمم اينها چه دردي مي توانند با هم داشته باشند!؟ حتي صداي حرف زدنشان هم نشنيده بودم كه بگويم دعوا و بحث كرده اند ، پس حتما با همان حركات چشم و ابرو ، حال همديگر را "پرسيده اند"!

سري تكان دادم و بي حرف دوباره به آشپزخانه برگشتم تا زودتر كارم را تمام كنم.

دقايقي طول كشيد تا بلاخره صداي بيرون آمدن رادين را شنيدم و من هم سيني به دست از آشپزخانه خارج شدم.

امير همانطور روي مبل نشسته  و با موبايل قديمي و از مد افتاده اش مشغول بود! نمي دانم اين بشر كه الان وضع مالي اش خوب بود چرا نه ماشين آنچناني داشت و نه موبايل پيشرفته اي! همانطور كه پيش مي رفتم با كمي فكر در جواب خودم شانه اي بالا انداختم و اينطور استباط كردم كه شايد بخاطر شرايط كاري حساسي كه دارد مجبور ست طوري زندگي كند كه جلب توجه نكند.

سيني را روي ميز وسط گذاشتم و خودم روي مبل دونفره كنار رادين نشستم. با اينكه متوجه شد هر دويمان منتظر به حركاتش چشم دوخته ايم ولي بيخيال كارش را باخونسردي ادامه داد و در آخر كه بعد از پنج دقيقه سرش را بالا آورد با گفتن "خب" نگاهش را به رادين دوخت.

رادين كه انگار هنوز عصبانيتش فروكش نكرده بود كله اي جنباند و با غيض و حرص گفت:

-خب كه خب!! تو ما رو خواستي پس حرفت رو بزن.

با چشماني گرد شده به رادين و نوع حرف زدنش نگاه كردم! انگار هنوز متوجه نشده بود اين امير ديگر آن اميرِ زيردست و كارفرما نيست و براي خودش مدير و رئيس ست!

سقلمه اي به پهلويش زدم و زيرلب غريدم:

-بيشعور ، مراقب حرف زدنت باش.

امير كه با اخم و همان حالت بي اهميتش به ما نگاه مي كرد انگار صدايم را شنيد چون لب زيرينش را به دندان گرفت و سرش را زير انداخت.

مي دانستم به ياد گذشته افتاده و رادين هم که داشت با رفتارهاي بچه گانه اش ، اين خاطرات نامطلوب را هي بيشتر شخم مي زد.

نتوانستم بيشتر از اين تحمل كنم ، براي خراب تر نشدن اوضاع ، به جلو خم شدم و فنجان خودم را از روي ميز برداشتم و با لبخندي كه كاملا مصنوعي بودنش توي ذوق مي زد ، گفتم:

-امير خان منتظريم جلسه رو شروع كني.

رادين كه انگار از حرفم خوشش نيامده بود پوزخندي زد و با حالت مسخره اي گفت:

-امير خان!؟ مگه فيلم هنديه!؟ منم لابد شاهرخ خان ـم ، آره؟

نگاه غضب آلودي حواله اش كردم و با اشاره ي چشم و ابرو، لب زدم "دهنتو ببند".

امير كه هنوز سرش را زير انداخته بود ، در همان حالت چشمانش را بالا كشيد و نگاه كوتاهي بين ما رد و بدل كرد. نمي دانم چه برداشتي از رفتار ما كرد چون نيشخندي زد و به حرف آمد.

-خوبه! به هم مياين، درست مثل...

وسط حرفش پريدم.

-پت و مت

و دوباره رادين پارازيت انداخت.

-نه خیر! رومئو ژوليت

اينبار پوزخند صداداري براي اين حرفهاي بچه گانه حواله يمان كرد و زيرلب "بگذريم" ـي گفت كه يعني "بسه ديگه" و رو به رادين ادامه داد.

-مي خوام با ضيايي خودت مستقيما كار كني.

-چرا!؟ چي شد كه يهو اين تصميمو گرفتي!؟

-من دليلي نميبينم بخوام براي كارهام به تو جواب پس بدم! اينجا منم كه تصميم مي گيرم، بنابراین اگه قبول كردي كه باشي يعني كه بايد اعتماد كني بهم.

رادين مِهتريِ كسي مثل امير را نتوانست تاب بياورد، پس اول خودش و بعد تن صدايش بلند شد.

-كي گفته من تو رو قبول كردم!؟ هنوز يادم نرفته چه كارايي با داييم كردين ، الان انتظار داري دوباره با همون طناب پوسيده ت برم تو يه چاه ديگه!؟ مگه از جونم سير شدم!؟ بعد هم تو اگه از آدمهايي مثل سالار خان عبرت نگرفتي ، من گرفتم.

امير كه انگار نه انگار يك نفر با آن وضع و حال دارد حرفهاي درشت بارش مي كند همانطور خونسرد و البته با كمي جديت دست به بغل بسته و به چشمان درشت شده ي رادين مينگريست.

من هم كه تا اينجا احساس هويج بودن به وجودم سرازير شده بود ، ديگر تأمل را جايز ندانستم و با عصبانيت از جايم بلند شدم.

-چه خبره!؟ چرا همه چيو قر و قاطي ميكنين!؟ اصلا براي چي با هم دعوا دارين شماها!؟

رادين نگاه خشمناكش را كه تا آن لحظه به امير دوخته بود به روي من پرتاب كرد و با همان لحن عتاب آميز گفت:

-وقتي از هيچي خبر نداري ، دخالت نكن.

همين ندانستن داشت بيش از حد برايم سنگين تمام مي شد پس كم نياوردم و جلوتر رفتم و در يك وجبي صورتش داد زدم:

-تو كه از همه چي خبر داري چرا اينقدر حق به جانبي! مگه شماها نبودين كه...

-كافيـــه..!

صداي فرياد امير دهن باز شده ي من را براي ادامه ي حرفم طوري بست كه حتي براي لحظه اي نفس هم نتوانستم بكشم. با تمام وجود سعي كردم كاري كنم يا حتي به چهره ي امير كه آنطور بر سرمان داد كشيده بود نگاهي بيندازم ولي انگار خشك شده بودم. رادين كه ديد تكان نمي خورم با كمي مكث كه احتمالا از شوك آن اتفاق بود،  قيافه ي غضبناك قبل را به خود گرفت و با كنار زدن من و شوت كوسني كه روي زمين جلوي پايش افتاده بود عصبانيتش را نشان داد.

حتي نمي توانستم گردنم را تكان بدهم پس همانجا خودم را روي مبل پشت سرم پرت كردم. باورم نمي شد رادين با امير به اين درجه از دشمني رسيده باشند! يعني در واقع اصلا دليلش را نمي فهميدم كه چرا اين دو كه هيچ پيشينه اي با هم نداشته اند چطور اینقدر كينه از يكديگر به دل گرفته بودند!

هنوز سرم پايين بود و در ظاهر به پايه هاي ميز زل زده بودم ، كه صدايش مرا از دوردستها به زمين كشاند.

-من گفته بودم راضيش كني كه ديگه اين بند و بساطا را نداشته باشيم.

نگاهم را به چشمانش رساندم و با دلشوره اي كه از حرفها و هشدارهاي اين چند روز رادين در جانم دويده بود گفتم:

-تو مطمئني غير از مسئله ي ضيايي دليل ديگه اي براي دعوت رادين به همكاري نداري!؟

جواب نامفهومش را سعي كرد با نگاه بفهماند كه با تمام تلاشم موفق به رمزگشاييش نشدم و باز هم بي ربط پرسيدم:

-بابامو ميخواي چيكار كني!؟

-سؤالاي تكراري جوابهاي تكراري داره، اينو هنوز نميدوني؟

روي مبل جلوتر رفتم و با دقت و وسواس به چهره اش زل زدم.

-من بهت گفته بودم كه نمي خوام كسي اين وسط آسيب ببينه. الان علاوه بر پدرم و عمه م ، رادين هم به ليست نگرانيهام اضافه شده و ديگه واقعا برام مهمه كه بدونم چه اتفاقي قراره بيفته. و در واقع من كجاي اين قضيه م!

باز هم پوزخندش را به حرفهاي پر از دلهره ام پاشيد و سري از روي احتمالا تأسف تكان داد. هنوز نگاهم بي هيچ لغزشي به روي صورتش بود و در پي جواب نگرانيهايم در يك چرخه ي باطل دور مي زدم. مي دانستم او براي هيچكدام از دلواپسي هايم پاسخي ندارد و فقط به هدف و مقصدش فكر مي كند. پس باز ادامه ي سوالات تلنبار شده ي مغزم را بيرون ريختم.

-تو داري براي رسيدن به چيزي كه ميخواي از سنگلاخي عبور مي كني كه منم ممكنه يكي از موانع باشم و زخميت كنم. يعني ميخواي منو هم نابود كني!

لبخند کجی زد.

-براي رد شدن از سنگلاخ حتما نيازي نيست زمين رو صاف كني تا رد بشي ، هرچند وقتي که رسيدن به مقصد بيشترين اهميت رو داره ديگه زخمي شدن پات در پايين ترين درجه قرار ميگيره.

صداي تند شدن ضربان قلبم همزمان شد با صداي پر از تمسخر رادين.

-يعني با اينكه ميدوني رد شدن از روي ما ممكنه بهت زخم بزنه بازم حاضري براي رسيدن به سالار خان اينكارو بكني!؟

هر دو نگاهمان چرخيد و به روي رادين كه به ديواره اپن آشپزخانه تكيه زده و ليواني نوشيدني در دستش بود، نشست. شايد در دل من هم همين سوال بود ولي ترجيح مي دادم مثل هميشه بي خيال و بي تفاوت از اين فكرهاي نااميد كننده بگذرم و بر زبان نياورم. از اينكه اينبار كسي بود كه نمي توانست مثل من خودخوري كند و ساكت شود عصبي شدم و خواستم حرفي بزنم كه صداي آرام و خونسرد امير دوباره راه كلامم را بريد.

-شايد خودِ تو هم جزئي از مقصد باشي! زياد خودتو دست كم نگير مستر رادين. به هر حال هر كسي بايد تاوان خطاهاشو يه روزي پس بده ديگه، نه!؟

اينبار چشمان گشاد شده ي ما به روي امير قفل شد  و جالب اينكه او خيلي عادي و طبيعي بدون نيم نگاهي به رنگ و روي پريده و حال خرابمان، موبايلش را از روي ميز برداشت و قصد رفتن كرد.

من كه هنوز در شوك به سر مي بردم و حتي دهان باز مانده ام را هم نمي توانستم ببندم ولي انگار رادين خيلي زود به خودش آمد و جلوي راهش را با خشم و غضب گرفت.

-تو فكر كردي كي هستي كه ميخواي جزاي هر كسي رو بدي!؟ خــدا!؟ نه خير جناب ، زيادي بهت پر و بال دادن ، فكر كردي خبرائيه. بهتره به جاي اين توهمات بري به فكر يه سوراخ موش باشي كه تا چند روز ديگه بدجور لازمت ميشه.

اين را گفت و محكم دستي به سينه ي ستبر او كه همچنان خونسرد دست در جيب كرده و مقابلش ايستاده بود ، زد و ادامه داد:

-در ضمن دستت به مهتا بخوره يا بخواي آسيبي بهش برسوني با من طرفي ، فهميدي!؟

با تك قدمي كه امير به سمت رادين برداشت بلاخره از ترس دعوا ، توانستم از جايم بلند شوم و با هول و ولا به طرفشان بروم. اين داستان ديگر داشت از كنترل خارج مي شد. با عجله و مستقيم رفتم و از پشت ، بازوي امير را كشيدم تا جلوتر نرود. نمي خواستم ماجرا بغرنج تر از اين شود. با فشار انگشتانم به روي عضله هاي سفت و محكمش كمي به عقب برگشت كه رادين با همان ابروهاي گره كرده ، نگاهي از غيض به دست من انداخت و با حرصي كه داشت فكش را به هم مي فشرد، يكباره با يورشي دست ديگرم را گرفت و چنان به طرف خود كشيد كه نه تنها از بازوي امير كنده شدم بلكه به پشت سر خودش نيز پرتاب شدم. مي دانستم انتظار داشت به جاي امير پشت او بايستم ولي در آن شرايط انتظار حمله ي امير بيشتر بود و شايد فقط به همين خاطر او را براي عقب راندن انتخاب كردم.

رادين دوباره قدمي به جلو برداشت و مثل خروسي كه مي خواهد از حريمش دفاع كند سينه جلو داد. از اين كارش نه تنها امير بلكه من هم خنده ام گرفت. من كه با گزيدن لب، خوردمش ولي امير با همان خنده ي آشكار و حالت تحقيرآميز جلوتر آمد و گفت:

-از اينكه مدافعي مثل تو داره خيالم راحت شد. پس مي سپارمش دست خودت، مراقبش باش تا برگردم.

باز هم از آن حرفهاي مبهم و پيچيده زد و من با لبخند ناخواسته اي فرو رفتم در هپروتهاي دخترانه، و چقدر بقيه ي مسائل، كم رنگ و بي رنگ شدند! اين چه مرضي بود كه اينطور روح و روانم را با كلمه اي يا جمله اي به هم مي ريخت و من ندانسته و بي امان، بيمارتر از پيش مي شدم. هنوز در شوك آن حرف شيرين بودم كه صداي رادين خطي خطي كرد جمله ي قشنگ او را!

-چشم جناب رابين هود! فقط اينو بدون كه "اين" جزء املاك سالار خان نيست كه بخواي مصادره ش كني. و فكر نمي كنم مثل من مقصد و هدفتون هم باشه، پس زياد براي گير انداختنش برنامه ريزي نكن لطفا.

امير كه هنوز ته مانده ي نيشخندي روي لب داشت نگاهي به چشمان من كه غرق در حيرت از كنايه ها و حرفهاي دوپهلوي آن دو بودم، انداخت و با همان لحن مستبدانه ي اين روزهايش زيرلب گفت:

-مصادره مي كنم، حالا ببين ، همه چيشو با هم مصادره مي كنم.

يك لحظه از اين طرز نگاه و كلامش بر خود لرزيدم! اصلا معنايش را نمي فهميدم ، اين حرفي كه زد بد بود يا خيلي بد!؟ چون مسلما خوب كه نبود. يعني من را جزء املاك مي ديد و مي خواست به همراه بقيه گير بيندازد يا اينقدر خرد و حقير تصورم مي كرد كه گمان داشت با يك سوت در اختيارش قرار مي گيرم!؟

نمي دانم در چه عالمي بودم كه در لحظه ای، صداي بسته شدن درب با فرياد رادين دوباره از جا پراندم. من اصلا كي نشسته بودم!؟ و اصلا امير كي و چرا رفته بود!؟ هيچكدام را نفهميدم ولي دليل داد و هوار رادينِ سرخ شده از عصبانيت را خيلي خوب مي دانستم.

گوشم را با دست محكم گرفتم و من هم بر سرش جيغ كشيدم. او حق نداشت همه ي داغ دلش را بر سر من خالي كند. چرا نمي فهميد كه خودم حالم از او خرابتر است! چرا ساكت نمي شد تا بتوانم كمي فكر كنم!

نفهميدم چقدر جيغ زدن عصبي ام طول كشيده بود كه آنطور با كشيده ي دردآوري صدايم قطع شد و آواز زشت يك سوتِ بدصدا گوشم را آزُرد.

با همان چشمان ترسيده و بغضي كه يكباره به گلويم چنگ انداخت نگاهم صاف شد در چشمان نگران و هراسان او كه الان مقابلم زانو زده بود. لبهايم شروع كرد به لرزيدن از شدت بغضي كه مي خواست به گريه تبديل شود و من نمي گذاشتم. و دستهاي او پيش آمد كه سرم را نوازش كند يا شايد در آغـ*ـوش بگيرد و باز هم من نگذاشتم. با تمام وجود احتياج به شانه اي براي گريستن داشتم ولي....

دستش را با شدت پس زدم و با دردي كه جانم را آزار مي داد به اتاقم پناه بردم تا مثل هميشه بر شانه ي بالش غمخوار و همرازم اشك بريزم.

او هم شايد فهميد و يا درك كرد و يا حتي چيزي كه نبايد ميشد شد و بند دلم را به آب دادم و دست دلم را برايش رو کردم، كه بي صدا و بدون اينكه دنبالم بيايد و سيم جيمم كند اجازه داد تا خودم و دلم را در همان اتاق تاريك خالي كنم و كمي آرام بگيرم.

بيشتر از زهر حرفها و نگاهش ، دلم از رفتار تحقيرآميزش در مقابل رادين گرفته بود. هيچكس حق نداشت مرا ، دختر دردانه ي سالار خان سمندر را ، اينطور جلوي بقيه تحقير كند. درست مثل شيئي بي ارزش و بيجان!

با تمام وجودم تصميم گرفتم روابطم را اصلاح كنم و آنقدر احساساتم را با مسائل كثيف آدمهاي اطرافم آلود نكنم. اين را نوشتم و با تمام اشكهايم پايش را امضا كردم كه اجازه نمی دهم با استفاده از من به هدفش برسد. خودم بايد از طريق همان تركيه اقدام مي كردم و كارهاي نادرست شركت را پلمپ مي كردم. اينطور حداقل مي توانستم با پول و باج، خانواده ام را هم از دست عدالت و قانون در امان بدارم. شايد خيلي احمق و ساده بودم كه با دست خودم داشتم پدرم را به چوبه ي دار ايران تحويل مي دادم!

صبح با عزمي جزم بلند شدم تا زودتر كارها را انجام دهم و از اين شهر و كشور فرار كنم.

نزديك ساعت ٩ حاضر و آماده كفشم را پوشيدم و در را باز كردم كه صداي رادين از پشت سر نگهم داشت.

-كجا!؟ اوغور بخير!؟

بدون آنكه رويم را برگردانم ، با صدايي كه هنوز خش دار بود گفتم:

-ميرم بليط بگيرم براي هفته ي ديگه. به تو هم وكالت ميدم كه كارهاي شركت اينجا رو تمومش كني . خودت هم برو يه جايي قايم شو تا خبرت كنم.

نميدانم چطور در عرض يك ثانيه خودش را جلويم انداخت و در را از دستم بيرون كشيد و به هم كوبيد. همانطور كه با ترس نگاهش مي كردم به حرف آمد.

-اين حرف و تصميم خودسرانه ت رو نشنيده مي گيرم و بهت فرصت ميدم تا يك دقيقه ي ديگه روي اون مبل نشسته باشي و براي تك تك رفتارات بهم توضيح بدي.

-نميخوام بشينم ، برو كنار هزار تا كار دارم.

شانه چپش را گرفتم تا از مقابل در كنارش بزنم كه با عصبانيت مچ دستم را گرفت و به دنبال خود كشيد و يكباره طوري رهايم كرد كه بي اختيار به روي مبل پرت شدم.

-ببين مهتا ، اعصاب منو خط ننداز. من مترسك تو نيستم كه هر جايي خواستي بايستم و هر جوري بخواي قيافه بگيرم. بهتره صبر منو امتحان نكني، چون اصلا نميدونم كي كاسه ش پُر ميشه و با سرريزيش چه اتفاقي ميفته.

در اينكه براي اولين بار داشت بر سرم داد مي زد و من هم ترسيده بودم هیچ شکی نیست ولي سعي كردم اعتماد بنفسم را از دست ندهم و جلويش كم نياورم. پس با اخم از جايم برخاسته و مقابلش ايستادم.

-من تصميم گرفتم برم ، ديگه هم اينجا برنمي گردم، فهميدي!؟ تو هم هر كاري دلت ميخواد برو بكن، اگه هم نميتوني كارهاي شركت رو تموم كني به يكي ديگه وكالت ميدم . ميتوني از همين الان بري همونجايي كه بودي و مثل اين يک سال توي لونه ت قايم بشي.

اينبار واقعا عصباني اش كردم ، مثل گاوميش هاي خشمناك كه با ديدن پارچه ي قرمز از خودبي خود مي شوند، به طرفم هجوم آورد و در يك وجبي صورتم فرياد زد:

-تو غلط مي كني

منم بيهوا جيغ زدم:

-خودت غلط مي كني

 با انگشت اشاره اش ضربه ي محکمی به قفسه ي سينه ام زد و با همان لحن گفت:

-تو هيچ گوري نميري، فهميدي يا جور ديگه اي حاليت كنم.

قسم مي خورم تا بحال اين رويش را نديده بودم. اصلا فكر نمي كردم رادين هم بتواند از عصبانيت ديوانه شود.

همان يك قدمي كه با ضربه ي انگشتش به عقب رفته بود دوباره برداشتم و در ده سانتيِ صورتش جواب دادم.

-تو هم هيچ غلطي نميتوني بكني. من خودم تشخيص ميدم كي چه كاري رو انجام بدم. الانم تصميم گرفتم برم، به تو هم هيچ جوابي بدهكار نيستم. فهميدي!؟

احتمالا چون من تن صدايم را پايين تر آورده بودم، او هم سنگيني فريادش را آرامتر به صورتم كوبيد.

-پس نميخواي بفهمي! آخه احمق اين پسري كه مثل گوسفند دنبالش راه افتادي ، چوپونت نيست كه، خودِ گرگه ست.

-تو حق نداري به من توهين كني!

اينبار بازويم را با حرص چسبيد و از فرط عصبانيتی كه انگار خاموشي نداشت گفت:

-اينقدر دلم ميخواد ولت كنم تو دستش تا تيكه پاره ت كنه و جنازه ت رو بندازه جلوي بابات، ولي حيف كه دخترداييمي و از پوست و خونمي.

از درد فشار انگشتانش بر بازويم لبم را محكم گاز گرفتم تا آخ نگويم ولي با قيافه ي جمع شده ام خودش فهميد و با پوف بلندي رهايم كرد. نمي دانم چه دردي در دلش بود ولي نفس بلند و سنگينش را بيرون فرستاد و با لحن آرامتري گفت:

-نمي خوام آسيب ببيني ديوونه، چرا نمي فهمي!؟

با همان بغض ناشي از همه چيز، از مقابلم پسش زدم و بي هيچ حرف و جوابي راه بيرون را در پيش گرفتم. نمي خواستم بيشتر از اين ، حريمها را بشكنيم و حرفهاي در پرده مانده بيرون بريزند. مي دانستم مرا دوست دارد و مي فهميدم از اين كله شقي هاي من چه عذابي مي كشد ولي دست خودم نبود. او خودش هم فهميده بود عشق يكطرفه اش، هم خودش را آزار مي دهد و هم مرا از نزديكي اش دور مي كند.

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*****

اول به پدر زنگ زدم تا بگويم كه دارم برمي گردم ، بعد هم از او خواستم به وكيل شركت بگويد وكالت نامه را به نام رادين تغيير دهد تا او بتواند هر چه زودتر كارهاي تعطيلي شركت را تمام كند. نمي شد همه چيز را بگويم پس فقط به اين چند جمله قناعت كردم كه "پليس و سازمان افتادن دنبالمون و هر لحظه ممكنه ضيايي گير بيفته، تا همه چيز به هم نريخته بهتره جمع كنيم و روابطمون رو با ايران قطع كنيم"

انگشتانم هنوز روي شماره ها مي چرخيد كه موبايلم زنگ خورد و اسم امير روي صفحه به نمايش درامد. مي دانستم كه خيلي زود خبرها به گوشش مي رسد و تماس مي گيرد ولي هنوز چند كار ديگرم مانده بود پس رد تماس دادم و دوباره مشغول شماره گيري شدم. مطمئم بودم كه مي تواند همين الان ممنوع الخروجم كند ولي نمي دانم بر حسب چه حسي ایمان داشتم كه اينكار را با من نمي كند.

بلاخره ساعت شش عصر بود كه پس از رديف كردن كارها و حتي تنظيم وكالت نامه اي كه امضا شده به وكيل پدرم تحويل دادم ، بليط در دست به طرف آپارتمانم رفتم تا هر چه زودتر چمدانم را براي فردا صبح آماده كنم.

مي فهميدم كارم چقدر غيرمنطقي و احساسي ست ولي تصميمم را گرفته بودم و بخاطر هيچكس هم حاضر نبودم از اين خرِ لجباز شيطان پايين بيايم.

كليد را كه در قفل انداختم صداي گرفته ي امير را پشت سرم شنيدم. نمي دانم چرا شوكه شدم و دستم به روي قفل و كليد ثابت ماند. شايد بخاطر اينكه در راهرو نديده بودمش! اصلا نفهميدم از كي آنجا بوده و چطور مخفي شده!

-به همين زودي جا زدي!؟ فكر مي كردم خيلي شجاع تر از اين حرفا باشي.

چه ميگفت!؟ جا زده ام!؟ اصلا كار من چه ربطي به شجاعت داشت!؟ نكند فكر كرده بخاطر نشان دادنِ عرضه ام به سالار خان مي خواستم آنها را به خاك سياه بنشانم!

با همان تعجب و حرصي كه همه ي صورتم را در بر گرفته بود به طرفش برگشتم.

-واقعا منو چي تصور كردي جناب رئيس!؟ يه آدم فروش عوضي كه بخاطر گرفتنِ نشانِ شجاعت ميخواد باباشو بفروشه و بندازه سر چوبه ي دار!؟ تا ديروز فكر مي كردم دلت براي هموطنات سوخته و ميخواي از سر غيرت و يا حتي مسئوليت شغلي ، سمندر رو از بين ببري. ولي ديشب متوجه شدم چقدر احمقانه بهت اعتماد كردم. تو هدفت فقط گرفتنِ انتقام ـه و چه بسا بعد از اينكه كار همه رو ساختي و به قول خودت حقشونو كف دستاشون گذاشتي ، از پستت استعفا بدي و بري با كمال خوشحالي پا روي پا بندازي ، و براي خودت و هدف بزرگ و انساني كه به سرانجام رسوندي سور بدي!

از اول تا آخرِ رگباری حرفهاي من ، همان پوزخند هميشگي اش را بر لب نشانده بود و همانطور دست در جيب به من كه آنطور با ناراحتي و حالي خراب همه چيز را زيرسؤال برده بودم مي نگريست. عادت نداشتم آنطور ممتد نگاهش را به روي خود ببينم مخصوصا در اين حالت كه با تأسف و نااميدي سرش را هم برايم تكان مي داد. وقتي ساكت شدم مكث عميقي كرد و سپس به آرامي گفت:

-تو هيچ وقت عوض نميشي. همونطور كه اون موقع ها حال و روزم رو نمي فهميدي الانم نمي فهمي.

يك لحظه انگار زمان را متوقف كردند و من نيز به همراه آن قفل شدم. نفهميدم چه بر سرم آمد ولي هر چه كه بود انگار وزنه اي سنگين ، وحشتناك و نابودگر به صورتم كوفته شد! مطمئنم حسي كه القا كرد را به راحتي در چهره ام مي توانست ببيند ولي باز هم هيچ تغييري در نگاه نااميدش اتفاق نيفتاد!

شايد اولين بار بود كه اينگونه از گذشته ها حرف مي زد آنهم به سبكي اينقدر احساسي و دراماتيك. و حتي اولين بار بود كه من حالم از عوض نشدنم داشت به هم مي خورد. با آنكه نمي دانم آن موقع ها دقيقا كدام حال و روزش را نفهميده بودم و يا الان چطور دركش نمي كردم ولي باز هم از اين عوض نشدنم خجالت كشيدم.

لبم را به دندان گرفتم و صورتم را به چپ گرداندم تا نگاه پرحسرتم را نبيند. او كه نمي دانست من هم مثل خودش حالِ آن روزهايم خوب نبوده . با اين وجود شايد درست متوجه شده بود كه سكوتم از نفهميدنم بوده نه نشانه ي بي احساسي ام!

همانطور كه به آسانسور گوشه ي راهرو نگاه مي كردم به آرامي گفتم:

-من فردا ميخوام برگردم تركيه. همه كارا هم هماهنگ كردم، سمندرِ اينجا قراره تعطيل بشه.

-ميدونم

رويم را دوباره به جانبش برگرداندم. چشمانش هنوز حرف داشت و من باز هم مثل هميشه نتوانستم از آن همه سياهي چيزي بيرون بكشم.

-و ازت دو تا خواهش دارم

انگار با اين حرف باز هم نااميدش كردم چون چشمانش را بست و پوزخند بي صدايي زد. احتمالا سكوتش نشانه ي اين بود كه خواهشم را بگويم.

-يكي اينكه ميخوام به رادين كاري نداشته باشي، بذار بره تو همون سوراخ موش خودش قايم بشه. مطمئن باش اونجا هم خيلي بهتر از زندان نيست براش.

بعد هم اينكه ... مراقب خودت باش، سالار خان مطمئنا دنبال اين ميفته كه ببينه كي كار و كاسبيش رو خراب كرده.

با درخواست دومم لبخند يكوري و مسخره اي كه بخاطر خواهش اولم روي لبش بود كاملا شكل لبخند گرفت و نگاه آرامش را به چشمان نگرانم دوخت. با تأمل كوتاهي بي حرف سرش را تكان كوچكي به نشانه ي تأييد داد و با نگاه عميق و گوياي ديگري بدون خداحافظي گذاشت و رفت. مي دانستم هزارها حرف دارد كه بزند و يا شايد صدها كينه و بغض از گذشته ها بر دلش سنگيني مي كند ولي او مثل هميشه با كلامِ نگاه حرفهايش را زد و من باز زبانش را ندانستم و بي حواس رهايش كردم تا برود.

«سكوتت را ندانستم، نگاهم را نفهميدي

نگفتم گفتني ها رو ، تو هم هرگز نپرسيدي»

****

يك ماه از برگشتنم ميگذشت و همه چيز تقريبا روال معمول و طبيعي خودرا پيدا كرده بود. به قول قديمي ها انگار نه خاني آمده و نه خاني رفته.

دستم به روي كيبورد لب تاپ تند تند مي چرخيد و جملاتي تايپ مي شد. مثلا مي خواستم براي رادين ايميل بزنم و از اوضاع و احوالش خبري بگيرم. بخاطر اينكه همه مي دانستند به هيچكس جز من جواب نمي دهد، عمه سلطان با صد مَن افاده پيشم آمده و با هزار جان كندن از برادرزاده اش خواهش كرده بود تا خبري از پسر دردانه اش بگيرد.

بعد از تعطيلي شركت و كله پا شدنِ ضيايي ، هيچ نشاني از رادين نبود. حتي نمي دانستم امير به خواهشم عمل كرده يا نه!

با برادر يكي از دوستان دانشگاهم كه يك سرگرد قديمي و پول پرست است صحبت كرده ام و قرار شده برنامه اي رديف كند كه با گرفتن مبلغ هنگفتي، چند روز قبل از حمله شان به شركت ، مرا در جريان بگذارد تا بتوانم پدر و عمه سلطان را بردارم و به جايي فرار كنيم. فكرش را كه مي كنم به نظرم بهتر است به ايران برويم تا هم آبها از آسياب بيفتد و هم در كشور خودمان باشيم.

پولهاي حساب بانكي خودم را كه به حساب ايرانم منتقل كرده ام و مبلغ نه چندان كمي را هم از پدر گرفتم و به حساب سوييس همان جناب پليس فرستادم. بار و بنديلمان را هم به اندازه ي هر كدام يك چمدان بسته ام و با چيزهاي ضروري و به درد بخور كه درون ساكي جداگانه گذاشتم در انباري جاسازي كرده ام تا در زمان اضطراری براي فرار وقت تلف نشود. فقط مي ماند فروش ماشين ها! قصد دارم به طريقي بفروشمشان و به مراكز ترك اعتياد اهدا كنم چون مي دانم كه اگر همانطور رهايشان كنيم به همراه بقيه ي اموال ،مصادره خواهند شد. البته هنوز نميدانم چطور و با چه ترفندي بايد اين كار را انجام دهم ولي تمام سعي خودم را مي كنم. شايد پدر را تحريك كردم تا مثلا خانه يا ويلايي در ايران براي خودمان بخريم و اگر خواست از پولهاي حساب بانكي اش براي اين كار استفاده كند بايد قانعش كنم كه به ضرر شركت است و ممكن است براي تأسيس نمايندگيهاي ديگر در كشورهاي اطراف به آن پولها احتياج پيدا كنيم.

به هر حال اگر مي توانستم الان با رادين ارتباط برقرار كنم شايد حتي می شد پيش او رفت . به ياد ضرب المثلي كه هميشه خودِ رادين به مدلهاي مختلف ميگفت افتادم "موش تو سوراخ جا نمي شد فك و فاميلاش هم با خودش مي برد." خنده ام گرفت و خدا خفه ت نكنه اي نثارش كردم و دكمه ي "سِند" را زدم تا نامه ي بلند بالايم ارسال شود. نمي دانم چند دقيقه يا حتي ساعت طول كشيد ولي اينقدر در اتاق ماندم تا بلاخره صداي دريافت ايميل به گوشم رسيد. با عجله از روي تخت پايين پريدم و به سرعت خودم را به لپ تاپ رساندم. بله.. خودش بود.. واقعا با آن وضعي كه از هم جدا شديم فكر نمي كردم اصلا پيامم را بخواند چه برسد به جواب!

 

"سلام دختر دايي ...

ميدونم نگرانيِ مامانم باعث شده يادي از من بكني ولي خب همين هم به ديده ي منت. من حالم كاملا خوبه ولي اصلا آمادگي پذيرش مهمون ندارم. بي زحمت يه جاي ديگه براي اطراقتون پيدا كنيد. باز هم ميدونم بابات خبر از هيچكدوم از كارات نداره و اميدوارم با اون مغز معيوبت كاري نكني كه همه مون رو بندازي تو چاه بلا. اگه از حال امير هم جويا باشي ، متأسفانه از من بهتره. ميدونم تو بهش گفته بودي منو بيخيال بشه و از راه هاي ديگه كارا رو حل كنه ، مرسي كه حداقل به عقل ناقصت رسيد اينكارو برام بكني و شرّش رو از سرم كم كردي، بخاطر اين كار خوبت وقتي كه اومدين ايران سعي ميكنم پيداتون كنم و يه حالي ازتون بپرسم. براي مامانم هم يه ايميل جداگانه مي فرستم كه مجبور نشي اينو بدي بخونن و پته هات بريزه روي آب! الان هم ديگه برم دنبال خوشي هام. تو هم زياد نميخواد جوگير بشي و كل زندگيتون رو بندازي تو دست اين مفت خورها. خودتم ميدوني كه همه ي پولهاتون از فروش دارو نبوده و شركتهاي ديگه ي سمندر واقعا صاف و صادق كار كردن و پول تميز دراوردن. باز هم برات آرزوي موفقيت ميكنم، اميدوارم از پس كارها به خوبي بر بياي. فعلا باي باي"

لبخندم را حفظ كردم و روي صندلي ولو شدم. اصلا اين پسر قابل درك نبود. نمي دانم با اين اخلاق و روحيه ي فوق العاده اي كه دارد چرا هيچوقت نتوانستم آنطور كه مي خواست دوستش بدارم و به احساسات زيبايش پاسخ شايسته اي بدهم. مطمئنم اگر امير در زندگيم نبود خيلي راحت و بدون حتي ثانيه اي تأمل ، روح پراحساسش را مي پذيرفتم.

امير براي من درست مثل سايه بود ، با آنكه هميشه همراه و همقدمم بود ولي هيچوقت نفهميدم كه نمي شود مال خود كُنمش. چه بچه گانه به دنبالش دويدم غافل از اينكه سايه را نمي شود گرفت، سايه را نمي شود داشت!

هنوز هم دلم با شنيدن نامش به آشوب مي افتد و هنوز نمي توانم از اين تاريكي فرار كنم. او براي من مثل يك گريز بي پايان ست.

سرم را روي ميز گذاشتم و قطره اشكي از چشمم فروچكيد. مگر مي شد عشقي ده ساله را در يك ماه خاموش كرد؟؟ آن اشكها مثل قطره هاي شرابي بودند كه تأثیر معكوس داشتند بر آتش دلم.  زخم هاي افتاده بر قلب مجروحم را طوري ميسوزاند كه تا انتهاي روحم دردش را حس مي كردم. اصلا چه كسي گفته گريه مي تواند روح عاشق را آرام كند!؟ هر كسي گفته يا درد عشق نكشيده يا در فراق معشوق اشك نريخته.

*****

دقيقا يك هفته بعد ، تماسي از طرف سرگرد ياشار داشتم كه گفت قرار ست سه روز ديگر عملياتشان شروع شود و اين يعني من بايد همين امروز بليط و مدارك سفرمان را براي فردا آماده مي كردم. چون برنامه اش را از قبل ريخته بودم مي دانستم قرار ست قدم بعدي را چگونه بردارم كه پدر و عمه سلطان به دخيل بودن من در اين جريانات شك نكنند. به اتاق كار پدر رفتم تا ماجراي سفر را برايش بگويم. آمادگي هر برخوردي داشتم پس خيلي مصمم مقابلش روي مبل اتاق نشستم.

-بابا، ميخوام ازتون يه خواهشي بكنم. فقط قول بدين تصميم اشتباهي نگيريد.

نگاهش رنگ كنجكاوي و حتي شك به خود گرفت.

-چي شده!؟

-اتفاق بدي افتاده ، فقط بايد هر چه زودتر اينجا رو ترك كنيم.

از جايش با جديت و كمي دلهره آور بلند شد و مقابلم ايستاد.

-گفتم چي شده!؟ دقيقا از چي و كي بايد فرار كنيم!؟

من هم به تبعيت از او ايستادم و قدّم كه بلندتر از او بود باعث شد سرش را كمي متمايل به بالا بگيرد.

-مثل اينكه يه عده اي مخفيانه داشتن زاغ سياه ما رو چوب ميزدن و كلي مدرك تونستن بر عليهمون جمع كنن. الان هم قراره تا چند روز آينده بريزن اينجا و همه رو ببرن. خودتون مي دونيد كه روند اداري و دادگاه چقدر طولاني و سنگينه. ميتونه هم به شخصيت شما به عنوان رئيس كل شركتهاي سمندر آسيب بزنه و هم سهام شركت هاي تابعه مون رو بياره پايين. بهتره وقتي اينا ميريزن اينجا ماها نباشيم.

با حالت گنگ و عجيبي مرا نگاه مي كرد. حدس مي زدم دلايلم برايش خيلي بچه گانه و مسخره بوده! اصلا مگر مي شود منِ بي تجربه و خام كسي مثل سالار خان را فريب دهم!؟ واقعا چه فكري كرده بودم!؟ چقدر اعتماد بنفس بي مورد براي خودم قائل شده بودم اما با همين يك نگاهش حساب كار دستم آمد!

سرم را زير انداختم و سعي كردم لرزش انگشتانم را با در هم پيچيدنشان مخفي كنم، ولي انگار باز هم موفق نشدم! او سالار خان بود و من جوجه اي كه هنوز نمي توانست "الف و ج" تجارت را هجي كند.

صورتم را با دو انگشت سبابه و شصت گرفت و تكان داد تا به چشمانش نگاه كنم.

-كي اينكارا رو كرده!؟ و تو از كجا اين اطلاعات رو بدست آوردي؟!

جانم داشت از دهان نيمه بازم بيرون مي زد. لحظه به لحظه بر فشار انگشتانش اضافه مي كرد و من هي داشتم از درد ، صورتم را جمع تر مي كردم.

وقتي ديد نمي توانم درست جوابش را بدهم دستش را كمي از هم باز كرد تا فكم را بجنبانم. به زور آبِ بدطعمِ دهانم را پايين فرستادم و اشكي كه از درد در چشمانم جمع شده بود با باز و بسته كردن پلكم فرو نشاندم.

-به باباي يكي از دوستاي دانشگاهم كه سرگُرده پول داده بودم كه برام خبر جمع كنه، اونم ديروز برام اين خبرا رو آورد. من فقط مي خواستم كه اگه هنوز از طريق ايران دنبالمون هستن در جريان قرار بگيريم كه يه وقت ازشون رو دست نخوريم.

با اين حرفم انگار فشارش يكباره به درجه ي انفجار رسيد چون با رنگي سرخ شده فرياد كشيد.

-فكر كردي من خرم دختره ي بيشعور!؟ فكر كردي از كارات خبر ندارم!؟ تا همين الان هم جونت رو مديون عمه تي وگرنه همون روز ميدادم مثل اون پسره ي كثافت تيكه تيكه ت كنن. كسي كه خانواده ش رو بفروشه براي من اندازه ي يك پهِن ارزش نداره.

يا خداي بزرگ به فريادم برس. اينها از كجا خبر از كارهاي محرمانه ي من داشتند!؟ كسي در دلم خنديد و جوابم را داد: يعني واقعا خودت را اينقدر عقل كل تصور كرده بودي كه بتواني كسي مثل سالار خان را گير قانون بيندازي!؟ كسي كه حتي قانون هم تسليم و فرمانبردارش بود!؟

نمي دانستم تا كجاي داستان را مي فهمد پس نبايد همه ي بندها را به آب مي دادم. فقط مي دانستم كه اين شگرد سالار خان ست ، تيرهاي او در تاريكي مستقيما به هدف مي خورند.

با سكوتم انگار عصبي ترش كردم چون دوباره به طرفم هجوم آورد و با كشيده اي سنگين به روي مبل پرتم كرد. هنوز گوشم از صداي سوت فارغ نشده بود كه بر سرم خيمه زد و صورتش را تا سه سانتي م جلو آورد و فرياد كشيد:

-حرف ميزني يا بدمت تحويل همونايي كه رفتي خريديشون!؟ من در حق تو چه نامردي كردم كه خيانت كردنو ياد گرفتي!؟

اشكهايم تندتند و بي امان روي صورتم ريخت و حتي از ترس ، جرأت پاك كردنشان را هم نداشتم. چقدر وحشتناك شده بود. هيچوقت اين رويش را نديده بودم. چطور انتظار داشتم غريبه ها را ببخشد وقتي مرا كه دختر يكدانه اش بودم اينطور تهديد مي كرد!؟

نمي دانم چه اتفاقي افتاد كه يكباره دستانش شل شد و ستوني كه بالاي سرم ساخته بود از زير تنش رها شد و خودش با تمام وزن و حجم سنگين به كل روي من آوار گشت.

با وحشت بدنش را تكان دادم و با صدايي كه از گريه ي زياد خش برداشته بود صدايش كردم.

انگار فشارش بالا رفته و قلبش را دچار مشكل كرده بود. به سختي بدنش را حركت دادم و سرش را به پشتي مبل تكيه زدم. فوري قرصش را برايش آوردم و به زور در دهانش گذاشتم. بايد به اورژانس زنگ مي زدم. ممكن بود باز هم سكته كند. موبايلم را كه گوشه ي ميز افتاده بود برداشتم تا شماره بگيرم كه صداي آهسته ولي خشونت بارش را شنيدم:

-اي خاك بر سر من كه كثافتي مثل تو از گوشت و خونمه. نميخوام ريختتو ببينم ، برو گمشو تو اتاقت و تا چند روز جلوم آفتابي نشو. موبايل و لپ تاپت هم ببر تحويل متين بده.

با همان اشكهايي كه نمي دانم چرا بند نمي آمد، ببخشيد كوتاهي گفتم و از اتاقش بيرون آمدم. مي فهميدم الان آنقدر عصبانيست كه هر چه بگويم نتيجه اي جز خراب تر شدن اوضاع نخواهد داشت. اين درس را خوب ياد گرفته بودم كه ؛  هر حرفي اگه در زمان و مكان خودش زده نشود نتيجه ي مطلوبي ندارد.

بايد قبل از تحويل موبايلم تماسي با ايران مي گرفتم. اينطور نمي شد دست روي دست گذاشت. شماره ي رادين را گرفتم كه مثل هميشه خاموش بود. خيلي سريع ايميلي برايش فرستادم و درخواست كمك كردم. با اينكه خوب مي دانستم او از آن سر ايران نمي تواند كاري برايم بكند ولي باز هم بهتر از هيچي بود. شايد از همان تيرهاي درون تاريكي مي شد و به هدف مي خورد.

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

******

دقيقا از همان موقع تمام وسايلم توقيف شده و دو روز بي خبري از همه جا دارد ديوانه ام مي كند. بايد كاري كنم ، نمي شود بي خيال نشست. بهتر است نامه اي بنويسم و از طريق كسي پستش كنم. هر طور هست بايد خبرِ گير افتادنم را به كسي برسانم. كاغذي از كشوی ميز برداشتم و هنوز قلم را براي نوشتن به حركت درنياورده بودم كه يكباره در اتاقم با حالت وحشتناكي باز شد و پدرم به همراه چند نفر كه نمي شناختمشان بيهوا وارد شدند. آنقدر سريع به طرفم هجوم آوردند كه حتي نتوانستم خودكارم را زمين بگذارم! دستانم را از طرفين گرفتند و مثل پر كاه از روي صندلي بلند كرده و روي تخت انداختند. و من مثل بچه اي ناتوان و بيچاره، از آن شوك خلاص نشده ، آمدم تكاني بخورم كه چشمان سرخ شده ي سالار خان مقابلم ميخ شد.

-ببين مهتا نمي خوام اتفاقي برات بيفته پس بدونِ اما و اگر ، دونه دونه ي سوالهام رو جواب بده تا شايد بخشيده بشي.

نمي فهميدم اين همه خشونت براي چه بود و چرا حداقل با من كه دخترش بودم از روش مسالمت آميزتري استفاده نمي كرد!

كمي نگاهم در چشمان عصبيش چرخيد و با ديدنِ رنگ نامهربانش سرم بي اختيار كج شد كه يعني "باشه بپرس".

-رامي شرافت كيه!؟ و تا كجا از كارهاي ما مطلعه!؟

يا خداي بزرگ! الان ديگر فقط به فرياد امير برس. اگر بفهمند هنوز زنده است و به دنبال گير انداختنشان تا كجاها آمده، معلوم نيست چه بلايي سر هرجفتمان بياورند.

سرم را با استيصال تكان دادم. نمي خواستم هويتش فاش شود. بايد حرفي مي زدم و ذهنشان را منحرف مي كردم. با اين همه اضطراب نمي شد فكر كرد و اين آدمهاي تيزبين را فريب داد! فقط مگر خدا به دادم مي رسيد.

پلكم را به هم فشردم كه داغي اش چشمم را سوزاند و به اشك نشاند. بايد حرفي مي زدم كه باورپذير باشد... چه بگويم .. خدايا چه بگويم!

-يالا زود باش جواب بده.

با فريادي كه با آن فاصله ي كم كشيد ، چشمانم كه هيچ ، تمام بدنم منقبض شد.

قطره اشكي از گوشه ي چشمم به روي تشك افتاد ولي همچنان چشمانم را بسته نگه داشتم. مطمئن بودم نگاهم همه ي رازهاي درونم را لو مي دهد پس بهتر بود بدون نگاه ، حرف بزنم.

- رامي از دوستاي رادين بوده و كارهاي دلالي شركت رو براش انجام مي داده.

وقتي مكثم طولاني شد، مشت پرقدرتي به تشك زير سرم كوبيده شد و تشر زد: "خب"

صداي خش دارم را با قورت دادنِ آب دهانم كمي صاف كردم و به آرامي ادامه دادم:

- و وقتي ديده بود شركت پلمپ شده و رادين فرار كرده ، اونم خودشو گم و گور كرده. بعد هم كه مشكل حل شد تصميم گرفت بياد تو گروه من.

هنوز چشمانم از فشار و حرارت مي سوخت و جرأت باز كردنش را نداشتم ولي حس كردم كه از بالاي سرم بلند شد. نمي دانم باور كرد يا نه ولي احتمالا توانسته بودم براي مدتي گيجشان كنم. با صداي در اتاق كه به شدت بسته شد چشمانم را گشودم. چقدر احساس ضعف مي كردم در مقابل اين آدمهايي كه نزديكترينم بودند! چرا نتوانستم حرفم را با ابهت و محكم بزنم و گذاشتم اينطور مثل مجرمها از من بازجويي كنند!؟

كاغذ را با حرص مچاله كردم و به ديوار مقابل كوبيدم. اصلا چه فايده داشت نامه نوشتن!؟ به گمانم مغزم در اين چند روز كلا تعطيل شده! مگر در عصر غارنشيني زندگي مي كنيم كه مي خواستم با دود علامت بدهم و درخواست كمك كنم!؟

بدبختانه در اتاقم زنداني شده بودم و به نظر ميرسيد حتي از عمه هم كاري ساخته نيست. ده روز بود بيرون نرفته بودم و غير از صداهاي نامفهومي كه گاه گدار از سالن عمارت به گوش مي رسيد خبري از كسي نداشتم. فقط از پنجره بيرون را ديد مي زدم و نگهبانان را نگاه مي كردم. حتي پرنده هم ديگر در آن محوطه ي عريض و طويل پر نمي زد.

در آن خلوتي و سكون ، سايه هايي از پشت درختان توجهم را جلب كرد. نمي شد از اين فاصله درست تشخيص داد ولي به نظر مشكوك مي آمد! اصلا يكي دو روزي بود همه چيز زيادي آرام و ساكت به نظر مي رسيد و اين نشانه ي خوبي نمي توانست باشد.

زنگ مخصوص خدمتكار را زدم و منتظر ايستادم تا در اتاق باز شود. مثل هميشه با دو سه دقيقه تأخير سر و كله ي عايشا پيدا شد كه در آن لباس سفيد و مرتبش اصلا به كنيزان قصرهاي قصه ها شباهت نداشت. سري به علامت امرتون رو بفرماييد تكان داد و دست به پشت گرفته منتظر فرمان من شد. گفتم:

-عايشا اون بيرون چه خبره!؟ مثل اينكه سالار خان تعداد نگهبانا رو زياد كرده! اتفاقي افتاده!؟

-نه خانوم، چيزي نشده، سالار خان امر فرمودن هيچكس دخالتي توي مسائل بيرون نكنه.

آهان، فهميدم، مثل هميشه داشت مرا ميپيچاند و مثلا مي خواست با اين توجيهات ، ناراحت نشوم.

كمي جلوتر رفتم و با غيض گفتم:

-اصلا هر چي! به من چه! فقط ميخوام بدونم كسي به افراد اينجا اضافه شده يا نه!

-نـ...

ناگهان صداي شليك گلوله اي ، حرف را در دهانش خشكاند. صدا از بيرون بود ولي اينقدر نزديك بود كه هر دويمان را از جا بپراند. آن بيچاره كه از ترس روي دو زانو خود را به پشت مبل كشاند و سنگر گرفت ولي من دولا دولا به پنجره نزديك شدم. صداي داد و فرياد از بيرون مي شنيدم ولي چون پنجره ي اتاقم رو به محوطه ي پشت عمارت بود ، قسمت ورودي هيچ ديدي نداشت. سرم را به گوشه ي نيمه باز شيشه اي بالكن چسباندم تا بهتر بشنوم. صداي دويدن عده اي مي آمد و دوباره شليك گلوله اي ديگر و آخ كسي كه انگار تير خورد.

-خانوم بياين اينطرف، خطرناكه.

از همان پشت مبل با ترس و لرز داشت مرا هم به جاي امن خودش دعوت مي كرد.سري جنباندم و با اضطراب گفتم:

-پاشو برو بيرون ببين چه خبر شده!؟ بابام كجاست!؟ خونه كه نبود!

-نه خونه نبودن، ولي سلطان بانو توي اتاقشون استراحت مي كردن. حتما تا الان ايشون هم خبردار شدن.

به طرفش رفتم و با نگراني گفتم:

-تو همينجا باش من برم ببينم چه خبره!؟ اگه شد عمه سلطان هم برمي دارم ميام همينجا تا همه يكجا باشيم.

بنده خدا آنقدر ترسيده بود كه فقط سرش را به علامت باشه تكان داد و مخالفتي با رفتنم نكرد. به هر حال جان عزيزست ديگر.

با سرعت در را باز كردم و به آرامي و بي صدا به طرف اتاق عمه سلطان رفتم. هنوز از بيرون صداي تبراندازي مي آمد ولي داخل سكوت محض بود. سرم را تا گردن داخل اتاق عمه كردم و با صداي خفه اي گفتم:

-عمه سلطان، اينجايين!؟ حالتون خوبه!؟

نمي ديدمش ولي صداي آهسته اش را از پشت تخت شنيدم كه گفت: آره اينجام، بيا تو.

اينبار كاملا وارد شدم و به طرفش رفتم. همانجا پشت تخت بزرگ و يشمي اتاقش مخفي شده بود.لحظه اي از آن حالت ترسيده و در خود جمع شده اش خنده ام گرفت ولي سخت جلوي خودم را گرفتم و كنارش نشستم.

-عمه جون پاشو بريم تو اتاق من، اونجا امن تره. اينجا به ورودي نزديكتره زودتر ميرسن.

قصد ترساندنش را نداشتم ولي شيطنتم گل كرده بود كه اذيت كنم. انگار مؤثر بود چون با ترس بيشتري گفت:

-تو ميدوني كي هستن!؟ چي ميخوان!؟ حتما خبر داشتن كه سالار خان نيست.

-هر چي كه هست مربوط به شركته.معلومه كه حمله شون برنامه ريزي شده بوده! پليس كه نيستن نه!؟

-نه ، پليس كجا بود! الان صادق اينجا بود گفت: يه عده ناشناس هستن كه ماسك هم دارن. نميدونم چي ميخوان.

صداي كوبيده شدن در ورودي و شكستن شيشه هاي سالن باعث شد هردويمان جيغ بكشيم و در آغوش هم فرو برويم. آنقدر ترسيده بودم كه صداي نفس هايم را نمي شنيدم. همه ي جانم گوش شده بودو فقط حوادث بيرون را رصد مي كرد.

صداي دويدن عده اي و بعد هم شكستن وسايل نشان از اين بود كه وارد عمارت شده اند و مشغول خراب كردن هستند. عمه سرش را كه در آغوشم بود كمي بيرون كشيد و با لبهايي كه از ترس سفيد شده بودند و مي لرزيدند گفت:

-ميخوان بكشنمون!؟

من هم دست كمي از او نداشتم. مي دانستم سالار خان به اندازه ي موهاي سرش دشمن دارد و همگي منتظرند فقط دستشان به يكي از اعضاي خانواده اش برسد آنوقت حسابمان با كرام الكاتبين ست و بس.

همانطور كه در هم مچاله بوديم و گوش به بيرون داشتيم يكباره با صداي لگد كسي كه وحشيانه به در اتاق كوبيد هر دو دستمان را روي دهانمان گذاشتيم تا صداي جيغمان خفه شود. اصلا هيچوقت فكر نمي كردم اينطوري و با اين وضع أسف بار بميرم.

ناگهان چشمانم گشاد شده و اشكي از ترس و وحشت بر صورتم ريخت. شخصي كه پشت در بود بلاخره توانسته بود قفل را بشكند و وارد شود.

وسط اتاق ايستاد و با آن چشمان وحشي اش ما را كه در خود مي لرزيديم نگاه كرد. انگار او هم از ديدن ما جا خورده بود، احتمالا انتظار نداشت به همين راحتي پيدايمان كند.

چند قدم كه جلو آمد ، هر دو بلند شديم و ايستاديم. عمه مرا كه جلويش بودم به پشت سرش فرستاد و خودش با همان تن و بدن لرزان مقابلم ايستاد. مثلا مي خواست از من دفاع كند. احتمالا آن طرف هم به اين كار عمه سلطان در دل خنديد چون با قدمهاي مصمم تري جلو آمد و ماسكش را از سر بيرون كشيد. نمي شناختمش و همين، ترسم را صدچندان كرد. با آن چشمان سبز گربه ايش سرتاپاي مرا كه پشت عمه سنگر گرفته بودم نگاه كرد و با خنده ي بدي دست او را كشيد تا از جلوي من كنار برود. اصلا نمي دانستم چه كار بايد بكنم، فقط اشك سيل آسا از چشمانم مي ريخت و سرم را به علامت "نه" تكان مي دادم. عمه كه به ميز خورده بود درد كمرش را فراموش كرد و مثل مرغي خشمگين كه كسي چشم به جوجه هايش دارد به طرف مردك يورش برد. چنان ناخن هايش را بر صورتش مي كشيد و با كفشهاي پاشه دار به ساق پاي او مي كوبيد كه براي اولين بار از داشتنش ذوق كردم. ولي مگر چقدر زور داشت يك زن شصت ساله كه بتواند ضرب دست يك مرد غول پيكر را تحمل كند!؟ با سيلي قدرتمندي كه مرد بر صورتش كوبيد چنان به عقب پرت شد كه تمام هيكلش از درد برخورد با مبلهاي فلزي اتاق در هم جمع شد.

با ديدن اين صحنه جيغي كشيدم و به طرف مردك وحشي هجوم بردم. نمي توانستم بايستم و مثل بچه ها فقط گريه كنم. پس با تمام توان به زير شكمش ضربه اي زدم و همين كه از درد خم شد گردنش را چسبيدم. مي دانستم زورم نمي رسد ولي حداقل تلاشم را مي كردم. همانطور كه مشت و لگلد حواله ي شكم و پهلويش مي كردم و مثل گربه ي وحشي بر سر و صورتش چنگ ميزدم ، چند نفر ديگر هم كه انگار از سر و صداي ما فهميده بودند خبري شده به اتاق ريختند. اول به طرف من آمدند تا رفيقشان را از دستم بيرون بكشند. با كشيده شدن موهاي بلندم كه از پشت در دستان كسي بود به عقب كشيده شدم . دستم كه هنوز بر گردن آن هركول اول بود رها شد تا موهاي بيچاره ام را نجات دهم، ولي انگار بي رحم تر از اين حرفها بودند ، بي آنكه به مشت و لگدهايم كه به طرفش پرت ميكردم اهميتي بدهد از همان موها گرفت و بلندم كرد. و من فقط توانستم جيغ بزنم و از درد و وحشت گريه كنم.

بعد از كلي داد و فرياد و مقاومت بلاخره كم آوردم و همان گوشه اي كه پرت شده بودم كز كردم و نشستم. عمه هنوز همان كنار مبل بر زمين نشسته بود و ناله مي كرد. انگار او هم فهميد كه بايد تسليم شد. به قول تركها؛ "دستي كه نميتوني بخوابونيش، ببوسش."

نميدانستم كيستند و چه مي خواهند!؟ پدرم كجاست!؟ چرا نمي آيد!؟

كسي از بيرون داد زد: بياين بريم تمومه. نفهميدم دقيقا منظورش چيست ولي انگار كارشان فقط با خانه تمام شده بود چون آن سه نفر به طرف ما آمدند و با تشر گفتند:

-بلند شين، يالا...

با ترس گفتم : كجا !؟ ما رو كجا مي بريد!؟ مگه هر چي رو مي خواستين برنداشتين!؟

آن يكي كه هنوز ماسك داشت ، خنده اي كرد و گفت: چرا برداشتيم ولي غنايم هم مي خوايم ديگه!؟ مگه نه؟؟

ميدانستم اينها عددي نيستند و آدم گنده تري پشت اين قضاياست. پس كاري از اين زنبورهاي كارگر كه براي يك نفر جان ميكنَند و فقط ویزویزشان بقیه را می ترساند، برنمي آمد. سعي كردم محكم و قوي تر باشم. دختري در شأن خانواده ام. پس دستي به موهاي پريشانم كشيدم و صافشان كردم و مثل اربابها مقابلش دست به بغل گرفته و طلبكارانه ايستادم. اصلا نبايد زار و نزار به نظر مي رسيدم. من يك سمندر بودم.. از خون سالار خان.

***** 

همه را سوار ماشينهايشان كردند و با خود بردند. نمي دانم چند نفر بوديم و اصلا نفهمیدم اينهمه آدم به چه كار كسي مي آمد ولي برايم عجيب بود كه همه بيصدا فقط منتظر بودند ببينند چه كسي را قراراست زيارت كنند! حتي عمه سلطان.

بعد از دقايقي كه نفهميدم واقعا زياد بود يا براي من كش آمد، به باغي خارج شهر وارد شديم. طبيعت بسيار زيبايي داشت ولي بزرگيش به عمارت ما نمي رسيد.

پس از توقف ، درب كشويي ماشين باز شد و اول خودشان پايين رفتند و سپس ما را به آرامي پياده كردند. سرم را به طرف ويلاي زيباي پشت سرم گرداندم و با دقت به پنجره ها و ديوارهاي شيشه ايش چشم دوختم. راه فرار زيادي داشت. به نظر مي رسيد گريختن از اين زندان زيبا آنقدرها هم كار سختي نباشد.

با دستي كه بر شانه ام نشست فورا برگشتم. عمه بود كه مي خواست بگويد: راه بيفت.

سري تكان دادم و وسط مردان مسلحي كه مثل باديگارد اطرافمان را گرفته بودند به طرف عمارت رفتيم.

فقط خدا را شكر مي كردم كه عمه سلطان كنارم هست وگرنه وسط آنهمه قلچماق مطمئنا از ترس بيهوش شده بودم. اصلا دلم نمي خواست عنوان رئيس اينجا را به شخص خاصي بدهم چون مطمئنا آنقدر تعداد نفرات زيان ديده ي سمندر زياد بود كه فقط اعصاب خودم خراب مي شد.

در افكار مسخره ام غرق بودم كه صدايي آشنا در گوشم پيچيد:

-به به ، ميبينم كه جمع مون جمعه!

با ديدنش مثل رواني ها از جا پريدم! چشمانم گشاد شده و دهانم از تعجب باز مانده بود! خدايا چه مي ديدم! ايرج خان! او سردسته ي اين اوباش بود!؟ مگر او هم جزء كينه داران سمندر به شمار مي آمد!؟ سالار خان که مثل چشمهايش به او اعتماد داشت، پس اينجا و بین اوباش چه کار مي كرد!؟

عمه سلطان كه انگار حالش از من هم خرابتر بود صدايي مثل ناله از گلويش دراورد و با همان حنجره ي ناتوان گفت:

-جمع ما كه هميشه توي لاش خور هم توش بودي الان جمع شد.

ايرج خان كه الان روي يكي از صندلي هاي شيك سالن با قدرت تكيه زده بود، خنده ي شاهانه اي كرد و جواب داد:

-بازم جاي شكرش باقيه كه من رو در رده ي حيوونهاي وحشي قرار نميدين. بنابراين قبول دارین كه هنوز توي درندگي و بي رحمي به بعضيا نرسيدم!

من هنوز گيج و منگ بودم ولي عمه انگار پيش زمينه اي از اين موضوع داشت و يا شايد قبلا حدسهايي زده بود كه الان اينطور مي توانست جوابش را بدهد.

-نه... تو هيچ شباهتي به حيووناي وحشي نداري تا بتوني با چنگ و دندون چيزي كه ميخواي رو بدست بياري، تو مثل كفتار فقط نشستي يه گوشه و چشمت دنبال داشته هاي ديگرونه.

سرم داشت سوت مي كشيد! اينها چه مي گفتند؟ پدرم كجا بود!؟ ما چرا اينجا بوديم!؟ ايرج خان از جانمان چه مي خواست!؟

باز هم خنده ي بي خيال و سرخوش او بلند شد، دلم مي خواست آن دندانهاي بدقواره اش را در دهانش خورد كنم كه ديگر نتواند اينطور به نمايشش بگذارد!

-خوبه ، خوبه كه بلاخره منو شناختين! فكر كنم تا الان هم زيادي تحملتون كردم! اماالان بهتره از اين بحث شيرين نسبتها و صفتها بيايم بيرون و بريم سروقت جناب رئيس بزرگ! ميدونين كه با همه ی پليديم ، آدمي نيستم كه با خواهر و مادر بقيه كاري داشته باشم. به هر حال به اين موضوع معتقدم كه از قديم گفتن: (دست به ناموس بقيه نزن تا كسي دست به ناموست نزنه)

صداي پوزخند همه ی حضار براي لحظه اي ، سكوت يكباره ي سالن را شكست. انگار هيچ كس واقعا باور نداشت كه كسي مثل ايرج خان همچين اعتقاداتي داشته باشد!

ولی او پس از نگاه پر از غيضي كه به جمع انداخت ، بقيه ي حرفش را ادامه داد:

-سالار خان كجاست.!؟

اينبار من هم ابرويم از تعجب بالا پريد!؟ اينها كه به اصطلاح خودشان با برنامه جلو آمده بودند چطور اينقدر بي محابا حمله كرده اند كه رئيس اصلي را نتوانسته اند گير بياندازند! درست مثل ماهيگيري كه با هزار ترفند تورش را به دريا بياندازد و فقط يك مشت جانور دريايي بي ارزش را بالا بكشد! غافل از اينكه شاه ماهي اصلي از تورش گريخته است و شايد دیگر هيچوقت نتوان او را پيدا كرد!

در همين فكرها بودم و لبخند بدجنسانه اي روي لبم نقش بسته بود كه مخاطب قرا گرفتم:

-خب مهتا خانوم، شما بگيد پدرتون كجاست!؟ ميدونين كه شما رو ول نميكنه و بره تو سوراخ قايم بشه! مطمئنم وقتي پاي يك دونه دخترش بياد وسط حتي قادره درياي خون راه بندازه. اين رو بارها ثابت كرده.

چهره ي من از اين حرف در هم جمع شد و صورت او دوباره از خنده ، كش آمد.

چشمانم را بستم و حرفش را در دلم زمزمه كردم. بارها ثابت كرده، بارها ثابت كرده!

دلم مي خواست بفهمم منظورش چيست و چرا اينقدر مطمئن حرف مي زند! سرم به زير افتاده و به اين نادانسته هاي ديوانه وار درباره ي پدرم فكر مي كردم. مگر كِي چه اتفاقي افتاده بوده كه سالار خان بخاطرم درياي خون راه انداخته است!؟

-مهتا خانوم، به نفع همه ست كه سريعتر حرف بزنيد. من قول ميدم با اومدنِ سالار خان ، همه آزاد بشن ، بدون اينكه خوني از دماغ كسي بياد.

به نشانه ي نفهميدن همانطور گيج و سردرگم نگاهش مي كردم و احتمالا سكوتم را نشان دهنده ي همين موضوع برداشت كرد چون با بي اعتنايي تكيه اش را به پشتي صندلي اش داد و گفت:

-خود دانيد، من از الان بهتون گفته باشم كه تا وقتي جناب سالار خان اينجا حاضر نشن شما همينجا مي مونيد. بهتره يا خوب فكراتونو بكنيد تا زودتر پيداش كنيم يا چند روزي بالاجبار در كنار ما بد بگذرونيد.

اين مردک، ديوانه شده بود يا قصد داشت مرا رواني كند، ديگر نتوانستم بيش از اين تحمل كنم و به تندي از جا بلند شدم و بدون رعايت سن و سالش با پرخاش گفتم:

-تو فكر كردي كي هستي كه داري ما رو تهديد ميكني!؟ اصلا ميفهمي ما كجا هستيم و تو كجا!؟ خودت خوب ميدوني سزاي كسي كه با سالار خان دربيفته تهِ قبرستونه.

انگار حرفم بدجور برايش سنگين آمد و حرصش را دراورد، چون با صورتي سرخ شده از عصبانيت به طرفم آمد. به گمانم مي خواست سيلي يا مشتش را بر دهانم بكوبد و ساكتم كند، ولي يك قدم مانده به من يكباره ايستاد و با همان مشت گره كرده داد زد:

-دختره ي احمق، حرف دهنتو بفهم. فكر كردي همه مثل پاپا جونتن!؟ برو بشين سر جات تا بيشتر از اين عصباني نشدم. برو.

همچين فريادي را حتي از سالار خان هم نشنيده بودم كه آنهمه بر سر كاركنانش هوار مي كشيد. ولي فقط در مقابلش چشمانم را با فشار بستم و باز كردم تا شدت نويز صدايش را در سرم كاهش دهم. بدون واهمه كمي جلوتر رفتم ، چون قدش كمي از من بلندتر بود دقيقا جايي ايستادم كه مجبور نشوم سرم را بالا بگيرم، به چشمان فراخ شده اش زل زدم و گفتم:

-پاپا جون من هر چي كه باشه حداقل اينقدر مرد هست كه از بچه ش محافظت كنه ، نه مثل تو بخاطر پاچه ليسي گنده تر از خودش بچه شو بندازه جلوي يه مشت....

سرم را كه يكباره بالا گرفتم تا با استحكام بيشتري ناپدري بودنش را به صورتش بكوبم، با ديدن بالكن طبقه ي بالا زبانم قفل شد. نه! نمي توانست اين مردِ دست در جيب و خونسردِ ايستاده در آنجا "امير" باشد! مگر امكان داشت يك نفر با آنهمه نفرت و كينه بخواهد با اين شيطان دست دوستي بدهد! ايرج خان از نظر من خودِ ابليس بود و هم پيمان شدن با او يعني رفتن به اعماق جهنم! اين حماقت از كسي مثل امير دور از عقل می نمود.

همه با ديدن سكوت و بهت عجيبم ، سرشان به آن سو چرخيد. هرچند غير از عمه كسي او را نمي شناخت، پس فقط صداي جيغ و "ياخدا" ي او به هوا بلند شد و آنقدر بيهوا و يكباره از جايش پريد كه صندلي به آن سنگيني و بزرگي بر زمين كوفته شد و در پس زمينه ي جيغ خودش مثل سِنجي كه در پسِ عزا ميكوبند رنگي از وحشت به فضا داد.

با اين همه امواجِ ناخوشايندِ صوتي ، ابروهايم ناخوداگاه در هم رفت و ميخ چشمانم از جايي كه فرو رفته بود به شدت كنده شد. هرچند عمق آن سياهي آنقدر زياد بود كه نتوانم كل وجودم را از درونش بيرون بكشم.

نگاهي عصبي و ناگزير به عمه سلطان كه همچنان صداهاي عجيب و ناباورانه از خودش درمي آورد ، انداختم و با حال بدی گفتم:

-عمه خواهش ميكنم بذارين ببينم اين مزخرفات چطور ميتونن به هم ربط پيدا كنن!؟

باز به آنسو برگشتم، هنوز همانجا ، دست به نرده ي چوبي مقابلش گرفته و بي حرف ايستاده بود. اينبار با حرص و تشر رو به خودش گفتم:

-تو دنبال چي هستي امیر؟!از جون ما چي ميخواي!؟ اگه ميخواي به سالار خان برسي راهو اشتباه اومدي رئيس! اين ترفندا خيلي قديمي و كليشه اي شده. مطمئن باش روي كسي مثل اون جواب نميده.

از همين فاصله هم نيمچه پوزخندش را مي شد ديد ولي به روي خودم نياوردم و ادامه دادم:

-فكر كردي بعد از ده سال چيزي عوض شده!؟ مطمئن باش ايندفعه واقعا سرت رو به باد ميدي.

ايرج خان با لودگي خاصي پشت سرم ، شروع به دست زدن كرد. با آنكه دلم مي خواست با تمام حرص ، مغزش را متلاشي كنم ولي فقط توانستم مشت گره كرده ام را به شدت بفشارم و با همان خشم به كسي كه همچنان در سكوت آن بالا ايستاده بود خيره شوم.

و صدای ایرج خان دوباره خط انداخت بین ابروهایم.

-آفرين خانوم كوچيك! مي بينم كه ديگه بزرگ شدي و درسهات رو خوب ياد گرفتي ، خيلي قشنگ بلد شدي ديگران رو تهديد كني!

باز به طرفش برنگشتم و به گمانم همين بي اعتنايي به وجود منحوسش ، جري ترش كرد چون اينبار با چند قدم بزرگ و محكم خود را در مقابلم انداخت و بازوهايم را چنگ زد.

-شماها كه اينطوري زندگي همه رو به گند كشيدين، حق ندارين از بقيه ديو بسازين. من هر كاري كردم بخاطر ترسم بوده نه پاچه ليسي آشغالي مثل سالارخان. قبول دارم كه كارم بز دلي و بي عرضگي محض بود ولي هيچ وقت بي غيرت و نامرد نبودم. اگه پسرمو ول كردم، اگه خواهرزاده م رو فروختم، براي اين بود كه بقيه ي خانواده مو نجات بدم.

با فريادي كه در جمله ي آخرش كشيد، چشمانم را بستم و صداي عمه در حاليكه از آنور سالن به اينسو مي آمد هم بلند شد:

-شماها با اينكه خبر داشتين قانون سالار خان چيه ، خودتون خوب مي دونيد كه چه غلطي كردين. پس الكي ننه من غريبم بازي در نيار. اون دخترو هم ول كن ، اگه دعوايي داري بيا حرفتو به من بزن.

و دستش را پيش آورد ، با قلدري چنگ انداخت و مرا از دست ايرج خان دراورد و به پشت سر خودش هل داد.

اصلا نمي فهميدم ماجرا چيست و چه اتفاقي افتاده ولي اهميت ندادم ، آندو را رها كردم تا به سراغ اصل كاريِ داستان بروم. تنها چيزي كه الان برايم مهم بود ، سردرآوردن از كار امير و پيدا كردنِ جواب سوالات مغزم بود.

بدون مكث و تأمل به طرف پله ها دويدم و در كسري از ثانيه خود را مقابلش رساندم. احتمالا سرعت عملم بيش از حد زياد و غيرمنتظره بود چون علامت تعجب به وضوح در چهره اش ظاهر شد. سرش را كه به طرفم چرخانده بود تكان كوچكي داد و دستش را از جيبش دراورد تا به نرده ها تكيه دهد. با آنكه مي فهميدم اينهمه خونسردي فقط ظاهريست ولي باز هم حرصم گرفت.

-چرا اومدي!؟ چي تو رو كشونده اينجا!؟

خيره در چشمانم با لحظه اي تأمل گفت:

-تو

انگار باز هم چيزي در دلم لرزيد ، سر خورد و قلبم را با ريتم تندتري به طپش انداخت. اصلا مگر امكان داشت امير اينقدر واضح به من بگويد دليل خطر كردنش هستم و دلم آرام و قرار بگيرد! انگار صورت گر گرفته ام زودتر از زبان قاصرم، حال پريشانم را لو داد. با آنكه خودم مي فهميدم قيافه ام چه شكلي ست ولي او هم بي خيال حالم نشد و كنايه اش را زد.

-ارزش نداره بخاطر كسي مثل من رنگ عوض كني!

با آنكه جمله اش به حدي مبهم بود كه مي شد هزار جور تفسير براي آن درآورد، ولي من ترجيح دادم به تغيير ظاهری ام ربطش دهم و وارد مسائل حاشيه اي نشوم.

- بهتره شما روي آدما ارزش گذاري نكني. من خودم بهتر ميدونم هر كسي ، چه ، قدر و مقامي داره.

با اين حرف من ، اول ابروهايش به حالت متعجب درآمد و بعد تكيه ي دستانش را از نرده ها برداشت و قدمي نزدیک تر شد.

-جداً!؟ پس همه ي آدمهاي اطرافتون رو جنابعالي قيمت گذاري ميكني ، نه!؟

با نگاه عميقي به چشمانم ،گردنش را كمي كج كرد و با حالت تحقيرآميزي ادامه داد.

-مثلا من در اون سالها از نظر شما چند مي ارزيدم!؟ البته ميدونم اون موقع كوچيكتر از اين حرفا بودي كه بخواي نظر بدي ، ولي الان ميخوام بفهمم چقدر ديدگاهت با سالار خان همخواني داره!؟

هنوز در هپروت بودم و نميفهميدم چه مي گويد! احتمالا داشت مرا دست مي انداخت ولي در اين شرايط و اين موقعيت كه اصلا وقت اين حرفها نبود، پس چرا با اين رفتارها داشت مرا به بيراهه مي برد!؟ وقتي كه ديد همانطور گيج و منگ فقط به دهانش نگاه مي كنم ، باز هم نيشخند زهرآگينش را به رخم كشيد و گفت:

-ميخواي راهنماييت كنم كه يه تتمه اي از حساب كتاب هاي سالار خان دستت بياد؟! مثلا قيمت چند تا از همين باديگاردايي كه الان اون پايين مثل مترسك ايستادن رو بهت بگم تا بفهمي به چه دليلي حتي براي يه لحظه خودشونو سِپَرت نكردن تا الان.

چرا اين كارها را مي كرد!؟ چرا داشت همه چيز را بر سر من خراب مي كرد!؟ اصلا چرا اينقدر بي انصاف شده بود!؟ سرم را تكان دادم و با لحن تأسف آوري گفتم:

-از تو بيشتر از ايرج خان نااميد شدم. انگار هر چي ميگذره داري از امير اون روزها دورتر ميشي! باورم نميشه...

باز هم پوزخند حرص آور و صدادارش را به قيافه ي مبهوتم پاشيد.

-دنبال كدوم امير مي گردي!؟ اون امير رو همون سالها  كُشتين رفت..

-من!؟ يعني داري منو هم قاطي بقيه ميكني!؟ امير رو اونايي كشتن كه الان پشت يكيشون سنگر گرفتي و ميخواي با اعتماد دوباره ت باز هم سرِ زندگيت ريسك بكني.

با سكوت معنادارش ، يك قدم فاصله ي بينمان را به نيم قدم كاهش دادم و سرم را براي ديدنِ چشمانش بالا گرفتم.

-نكن امير.. با خودت اينكارو نكن. اين حقّ تو نيست.

-امير اين روزا ديگه دنبال حقش نيست.

-پس دنبال چيه!؟ چي ميخوای!؟

بدون آنكه تغييري در وضعيتش بدهد چشمانش را پايين فرستاد و با نگاه عميقي زيرلب زمزمه كرد:

-شده ام ابر كه با گريه فرو بنشانم

آتش صاعقه اي را كه خود افروخته ام

یعنی واقعا الان وقت شعرخوانی بود؟ آنهم با همچین مضمون پیچیده و دردناکی؟ آنقدر حال غريب و متأثري پيدا كردم كه ناخوداگاه گردنم كج شد و دستم را آرام بالا آوردم تا روي سـ*ينه ي سنگين شده از دردش بگذارم. اينبار از جايش تكان نخورد و فقط با همان نگاه پر از حرف و خاموش ، چشمانم را كاويد. گویی او هم خسته شده بود از اين همه فاصله گرفتن و عقب نشستن! صداي نفسهاي عميقي كه مي كشيد تا ضربان قلبش را كنترل كند زير انگشتانم میلغزید و بالا و پايينِ رفتن سـ*ـينه اش کفِ دستم را به نرمي نوازش مي كرد.

نمي دانم چقدر گذشت ولي در نظرم آنقدر كم بود كه اندازه ي چشم به هم زدني شد، و با صداي نحس ايرج خان به خود آمد ، كمي عقب رفت و من از تنـ*ـش جدا شدم.

-به به، اگه سالار خان همچين صحنه اي رو مي ديد مطمئنم ديگه واقعا دنيا رو به آتيش مي كشيد. چشمش روشن با اين دختر باكمالاتي كه تربيت كرده.

رويم را به سويش برگرداندم و با اخمي غليظ كمي نگاهش كردم ، بعد هم بدون آنكه حرفي بزنم از كنارش گذشتم و راهيِ طبقه ي پايين شدم. جواب دادن به همچين آدمي باعث مي شد احساس بي شخصيتي كنم به همین دلیل بيشتر سعي می كردم بي اهميت جلوه اش دهم.

در سالن كه نه از عمه خبري بود و نه از افراد خودي! فقط چند نفر از نگهبانهاي همانجا ايستاده بودند و با دقت اطراف را مي پاييدند، انگار كه مثلا قرارست حمله اي به آنجا صورت بگيرد! ناچار از يكي شان پرسيدم:  كجا بايد برم! و او با دست اشاره به اتاقي در سمت راست سالن كرد.

چندين اتاق در همان طبقه ي پايين قرار داشت كه احتمالا همه را به ما اختصاص داده بودند و خودشان هم لابد در طبقه ي بالا اسكان داشتند.

درب اتاق اول را باز كردم و با ديدن چند گنده بك ولو شده روي تخت ها فورا نيامده برگشتم. اتاق دوم را باز كردم و با ديدن عمه سلطان كه انصافا اين روزها زيادي هوايم را داشت ، لبخندي زده و وارد شدم. روي كاناپه اي لم داده بود و متفكرانه انگشتانش را بر پشتي مبل به طور ريتم مانندي حركت مي داد.

آهسته رفتم و روي تخت تك نفره ي اتاق نشستم. نمي دانم آنطور عميق به چه چيزي مي انديشيد كه اصلا حتي حضورم را حس نكرد. با تك سرفه ي مصلحتي حضورم را اعلام كردم و با باز شدن يكباره ي چشمانش ، لبخندي مشنگ وار به رويش زدم. با آن سري كه از تأسف جنباند احتمالا دردلش گفت: الحق كه مثل مادرت از داشتنِ عقل كامل محرومي!

من هم براي اثبات حرف نگفته اش لبخندم را كشدارتر كردم و خل مشنگ تر از قبل بيهوا از جايم بلند شدم و خود را روي مبل كنار دستش پرتاب كردم.

طبق همان روال هميشگیِ خودش با توپ و تشر گفت:

-تو نميخواي يه خورده عاقل بشي!؟ آخه اينجا و تو اين شرايط جاي اين جنگولك بازياست!؟ منو ول كردي كجا رفتي!؟ نميگي اينا براي دق دادنِ سالار خان ممكنه يه بلايي سرت بيارن!؟ مثل بچه ها حتما بايد دستتو بگيرم كه يه وقت اتفاقي برات نيفته!؟

مثل گربه ي ملوس سرم را به بازويش چسباندم و با لحن لوسي گفتم:

-عمه سلطان جونم مثل شيره، نميذاره كسي بچه آهوشو اذيت كنه، مگه نه!؟

دستش را با حرص كشيد و خود را از چنگ من رها كرد.

-من اينجا از خودمم نميتونم مواظبت كنم پس بهتره حواست به خودت باشه. در ضمن با اين ايرج هم زياد بحث نكن ، معلوم نيست چي تو كله ي پوكش ميگذره و ميخواد چيكار بكنه. حتي فكرشم نميكردم امير بعد از اين همه سال بخواد بياد از اين شغال كمك بگيره!

با اين جمله ي آخر ، چشم و گوشم تيز شد و معطوف به او گرديد. بايد مي فهميدم اينها چقدر از زنده بودن امير مطلع بوده اند! پس بي محابا پريدم وسط حرفش و گفتم:

-شما كه ميدونستين اون زنده ست، چرا هيچكدوم به من چيزي نگفته بودين؟

يكباره سرش را به سوي من چرخاند و با چشمان ريز شده از شك گفت:

-تو چرا اصلا از زنده بودنش تعجب نكردي!؟ نكنه قبلا هم ديده بوديش!؟

ببين چطور ماهرانه توپ را انداخت در زمين خودم!

-لطفا سوالم رو با سوال جواب ندين سلطان بانو. ناسلامتي من هم سمندري هستم واسه خودم، سريع رنگ عوض ميكنم در سه سوت. پس بي زحمت به جاي دور زدنِ من ، جواب سؤالمو بدين.

اينبار از طرز حرف زدنم عصباني كه نشد هيچ ، تازه لبخند ناآشنايي هم بر لبهاي درشت و باكلاسش نقش بست.

-خوبه حالا يه بچه سمندر نصفه نيمه هم بيشتر نيستي و اينقدر ژست ميگيري! ما هم خبر نداشتيم كه زنده ست، همه مون فقط يه حدسهايي مي زديم چون اون جنازه اي كه پيدا شد تو پزشك قانوني مشخص كردن مال شخص ديگه اي بوده ولي خب بخاطر اينكه سر و صداها بخوابه مجبور شديم جاي اون دفنش كنيم. بعد هم ديگه هر چي پرس و جو كرديم هيچ كس خبري ازش نداشت بخاطر همينم اسمشو فرستاديم توي افراد مفقودي ها.

-يعني ميخواي بگي بابام هم خبر نداره ، آره!؟

رويش را با بي حوصلگي برگرداند و غر زد:

-من چه ميدونم . حالا انگار چه آدم مهمي بوده كه ما بخوايم بعد از اين همه سال پيگير مرده و زنده اش باشيم. ولش كن تو هم پاشو برو تو اتاق خودت كه من يه خورده استراحت كنم.

اتاق خودم!؟ يعني به هر كداممان يك اتاق داده اند كه راحت باشيم!؟ نه به آن بگير و ببندهاي اولِ كار ، نه به اين پذيرايي و احترام!

-ميگم نكنه اينا ما رو آوردن تفريح و هواخوري! اولش هم اونجوري كردن كه يهو تا اومدیم سورپرايز بشيم. آره!؟

سلطان بانو همانطور كه روي تخت دراز مي كشيد با تشر جوابم را داد:

-پا ميشي بري بيرون يا صداشون كنم بيان واقعا سورپرايزت كنن! اينا مثل سگ از سالار ميترسن و ميدونن اگه يه خال به بدنمون بيفته عاقبتشون با خداست.

با اكراه از جايم بلند شدم و بيرون آمدم. اصلا نمي دانم چرا اين كارهايشان برايم قابل هضم نبود!

غرق فكر و خيال بودم كه صداي كسي از پشت سر باعث شد از جا بپرم.

-اتاقتون اون آخريه. ميخواين راهنماييتون كنم!؟

بدون آنكه رويم را برگردانم سري تكان دادم و به طرف انتهاي سالن راه افتادم در حاليكه سنگيني نگاهي را از جايي شايد آن بالا حس مي كردم.

اتاق يك نفره و كوچكي بود. ولي کاملا مشخص بود از قبل براي من تدارك ديده شده! چون رنگ ديوارها و حتي دكوربندي و چیدمان آن بينهايت شبيه اتاق خودم در آن گذشته های نسبتا دور بود! با كنجكاوي عجيبي كه نمي توانستم كنترلش كنم به طرف پنجره كشيده شدم و پرده ي فيروزه اي آن را كنار زدم. خداي من عجب دورنماي زيبايي داشت اينجا! حتي براي من هم كه در بهترين عمارت اين شهر زندگي مي كردم نیز همچين منظره ي زيبايي شگفت انگيز بود.

پنجره را بيدرنگ باز كردم و هواي تازه را با تمام وجودم نفس كشيدم. با آنكه مثلا به اسم گروگان اينجا اسير بوديم ولي هر چه فكر مي كردم وضعيت الآنمان هيچ شباهتي به اسارت و آدم ربايي پيدا نمي كرد! بدون بستن پنجره، پرده را كشيدم و خودم را روي تخت سورمه اي اتاق پرت كردم. با اين احساس خوبي كه داشتم مطمئنا ميتوانستم ساعتها بخوابم و از آرامش اطرافم لذت ببرم. نمی دانم چقدر گذشته بود ولی خواب شیرینی داشت روحم را به رویا می برد که با صداي تقي كه به در خورد ذهن نيمه هوشيارم را به دنیا برگرداند! با "بفرماييد" نيمه جاني كه حتي خودم صدايم را به زور شنيدم ، اجازه ي ورود دادم.

با آنكه لاي پلك نيمه بازم داشت به هم ميچسبيد، گوشهايم هنوز می شنید. انگار صداي غريبه اي از دورها گفت: خانوم ، لطفا تشريف بياريد بيرون مثل اينكه سالار خان اومدن!

آنقدر حرفي كه در محوترين جاي زندگيم شنيدم شوكه كننده بود كه گویی كسي آب يخ سرازير كرد روي سرم! با چنان شتابي جهيدم كه مردك نزديك بود از ترس رَم كند. بيچاره چشمانش اندازه ي يك نعلبكي گشاد شده بود و دستي كه بر روي قلبش بالا و پايين ميرفت مي لرزيد. فقط "توبه ، بسم الله" گفتنش را كه شنيدم و فهميدم سالم است بدون هيچ توقف و درنگي اتاق را ترك كردم.

نمي فهميدم پدرِ عاقل و كاركشته ي من براي چه بايد به اينجا مي آمد!؟ يعني يك مشت آدم خل و چل واقعا توانسته بودند با همچين تاكتيك كهنه و داغوني ، سالار خان را به چنگ بياورند!

همانطور با هول و ولا بدون در زدن و اجازه وارد اتاق شدم که ناگهان با ورودم همه ساكت شدند! دقيقا نمي دانم قبل از ورودم اصلا بحثي وجود داشت يا نه ولي به نظر مي رسيد زياد اين طرز ورود به مذاق ايرج خان خوش نيامد چون اول از همه او شاكي شد.

-دخترِ سالار خان بايد خيلي مؤدب تر از اين باشه كه همينطور سرزده وارد جايي بشه، شما اينطور فكر نمي كنيد جناب!؟

و سرش را به طرف پدرم برگرداند و منتظر جواب او شد. ولي پدر بدون اينكه اهميتي به حرف و كنايه ي او بدهد ، از جايش برخاست  به طرف من آمد و در آغوشم كشيد.

روي موهايم را بوسيد و با شوق گفت:

-خوبي دخترم!؟

انگار نه انگار که قبل از این اتفافات در عمارت چه چیزهای شده و در چه وضعیتی از هم جدا شده ایم! به هرحال درک می کردم که پدر بود و نمی توانست بنشیند و  تنها دخترش را در چنین وضعیتی ببیند! 

پس سعی کردم من هم حس گذشته ها را به قلبم بریزم و مهربانتر در آغوشش بگیرم. ولی قبل از اينكه جوابش را بدهم احساس كردم دستش از دور شانه ام شل شد! كمي خود را عقب كشيدم و نگاهش كردم. چشمان متحيرش روي جايي در پشت سرم خيره مانده بود! با تعجب سر برگرداندم و امير را مثل هميشه با ژستي رئيس مآبانه در چندقدمي ام ديدم.

دوباره با ترس رو به سوی پدر کردم تا ببينم در چه وضعيتي ست كه با نيشخندي از جنس تحقير گفت:

-به به ، امير ارسلان نامدار هم كه اينجاست! خيلي وقته همو نديديم ، بزرگ شدي!

امير كه انگار تازه كِيفش كوك شده بود با لبخند عميقي گفت:

-شما هم بزرگ شدين ، البته متأسفانه از جهت مخالف!

جمله ي مبهمش را مي شد دو جور برداشت كرد. هم از نظر هيكل و جسماني كه پدرم خيلي چاق و فربه تر از قبل شده بود و هم از لحاظ كاري و شغلي كه داشت رو به كثيفي های بیشتر مي رفت!

پدر با خنده ي بلندي ابتدا مرا از مقابلش كنار زد و به پشت سر کشاند و سپس با همان ته خنده و غبغبي پرباد گفت:

-خوشم اومد ، از اون بي دست و پايي قبلت درومدي. ولي براي كسي كه از دست اجل تونسته فرار كنه هنوز زيادي بي پروايي.

امير با همان پوزخندهاي صدادار معروفش جلوتر آمد و مقابلش ايستاد ولي هيچ جوابي نداد.

-ميگم بچه جون نكنه پيامبري چيزي بودي و ما خبر نداشتيم! فكر كنم واقعا معجزه لازم بوده كه اونطور از وسط آتيش ، زنده بپري بيرون!

من كه با چشمان وحشت زده داشتم نزاع كلامي و به نظر آرام آنها را نگاه مي كردم، قدمي جلوتر رفتم و رو به پدر گفتم:

-بابا بهتر نيست بريم ديگه! فکر کنم يه سوء تفاهم هايي شده بود كه حل شد. مسائل كاري رو بذارين براي بعدا.

ايرج خان كه روي همان كاناپه اش ساكت و بي صدا نشسته و سيگار مي كشيد ، از جايش بلند شد و قدم زنان به ما پيوست.

-كجا خانوم !؟ ما فعلا هستيم خدمتتون. سوء تفاهمي نبوده كه حل بشه. شما الان برو اتاقت تا ما بشينيم مفصّل حرفامونو با جناب سالار خان بزنيم. مگه نه رئيس!؟ اجازه مي فرماييد دیگه بريم سر ميز مذاكره!؟ الحمدالله دعوا كه نداريم با هم! ناسلامتي توي عصر گفتمان و مباحثه زندگي مي كنيم.

اطراف را نگاه كردم، خبري از عمه سلطان نبود! پس احتمالا اين گروگان گيري همچنان پابرجا بود! البته هر نوعش را ديده بودم ولي اين روش متمدانه و شيك در هيچ فيلم و سريالي هم پيدا نمي شد.

سرم را زير انداختم و خواستم مثل بچه هاي مؤدب و حرف گوش كن راهيِ اتاقم شوم كه صداي امير متوقفم كرد.

-شما هم بمونيد، فكر كنم حرفامون به شما هم مربوط باشه، اينطور نيست جناب سالار خان!؟

به جاي پدرم ، ناپدري اش خنده ي بيخودي كرد و جواب داد:

-البته به ايشون كه مربوط ميشه ولي تصميم هاي مربوط به مهتا خانوم رو هم معمولا سالار خان به تنهايي ميگيرن و حتي در غياب شخص اصلي، حكم رو هم اجرا ميكنن!

گيج و لايعقل به آنها نگاه مي كردم و حتي يك كلام از حرفهاي پر از طعنه و كنايه شان را هم نمي فهميدم! سالار خان كه انگار انتظار همه ي اين حرفها و حتي رفتارهاي غيردوستانه را داشت، دوباره به آرامي از جايش بلند شد و خيلي خونسرد رو به من گفت:

-بيا بشين دخترم. ببينيم چه كارايي قراره بكنن كه تو هم درش نقش داري!

-رفتم و سر جايش نشستم ، او هم بالاي سرم منتظر شروع مذاكره شد!

امير كه انگار ايستادن بيش از حد خسته اش كرده بود كمي اين پا و آن پا كرد و بلاخره مبلي درست روبروي من كه البته مقابل سالار خان هم قرار داشت انتخاب كرد و نشست.

سكوتي آزاردهنده اتاق را فراگرفته بود. احتمالا همه داشتند فكر مي كردند كه از كجا شروع كنند! وقتي پس از يكي دو دقيقه ديدم كسي حرفي نمي زند گفتم : خب آقاي رئيس بفرماييد ما سراپا گوشيم! و چشمانم را بي صبرانه به دهان امير دوختم!

 ايرج خان باز با لودگي گفت: چقدر خوبه در مقابل رئيس بزرگ ، رياست كردن! ولی اینبار چون با نگاه عصبي همه ي ما روبرو شد بقيه ي حرفش را قورت داد و به امير سري تكان داد كه يعني شما بفرما.

-ببينيد سالار خان ، من نه آدمْ دزدم و نه مال دزد. چه اين وضعيتي كه الان درونش هستيم و چه همون هشت نه سال پيش كاري نكردم كه اسم دزدي روش اومده باشه.

صداي پوزخند پدر حرفش را بريد و او سرش را بالا آورد تا ببيند دليل اين تحقير چه بوده است! سالار خان پشت سر من را رها كرد و قدم زنان آمد و بي حرف كنار دستم روي مبل نشست. پايي كه روي پا انداخت و ژستي كه گرفت نشان ميداد منتظر ادامه ي حرف است.

-اينو نگفتم كه كار خودم را حركت معقولانه اي به حساب بيارم ولي براي بدست آوردن شما هيچ راه ديگه اي وجود نداشت. اگه اون روز خودتون توي منزل بودين، اين غائله تا الان ختم شده بود.

از اين رفتار جنتلمنانه و موقري كه نشان مي داد خوشم آمد. هنوز هم با كمال احترام در مقابل بزرگترين دشمنش حرف مي زد و بي ادبي نمي كرد.

-ببين پسر ، ايني كه اينجا نشسته دختر يكي يك دونه ي منه. همون هشت سال پيش هم بهت گفتم، اگه كسي قصد استفاده ازش داشته باشه، زنده ش نميذارم.

با تعجب برگشتم و پدرم را نگاه كردم كه چرا در عرض همين نيم ساعت ، اينقدر پاي مرا وسط بحثشان مي كشاندند!

ولی او بدون آنكه اصلا نظري به طرف من بيندازد، ادامه داد:

-در ضمن، كارهاي قبلنت هيچ، ولي عمل الآنت يك دزدي ناشيانه ست كه متأسفانه بر خلاف تصورت بدجور به كاهدون زدي! تاوان هر چيزي كه دنبالش بودي و هستي رو بدجور پس ميدي. اينو يه دفعه هم بهت ثابت كردم پس دوباره تجربيات گذشته رو تكرار نكن كه ممكنه اينبار زياد خوش شانس نباشي!

امير كه احتمالا ديگِ تحملش به جوش آمده بود با حالت عصبي ابرويي بالا انداخت و گفت:

-جدا!؟ خوبه حالا دزدي ای كه اينقدر ازش دم ميزنين در مقابل عمل خودتون بوده. از قديم گفتن دزدي كه به دزد بزنه ، شاه دزده! در ضمن به نظرم ايندفعه بر خلاف قبل يه مشورتي هم با مال باخته بكنيد، چون فكر نمي كنم نظر دخترتون با شما يكي باشه!

سرم به نشانه ي ناباوري تكان مي خورد و خودم همچنان گيج و منگ در حال آناليز حرفهاي آنها بودم! مگر مي شود تا اين حد رودست خورد و بي اعتنا به راه ادامه داد! اصلا اينها براي چه همه چيز را داشتند به من ربط مي دادند!؟ يعني بهتر است بگويم در اصل به نظر مي رسيد كه دارند بر سر تصاحبم يك دعواي قديمي را باز مي كنند!

اين حرفِ آخر امير هم يك كنايه بود كه يعني من اگر لازم باشد حاضرم همه چيز و همه كَسم را به او بفروشم! با اين فكر ، عصبي شدم، يكباره از جا پريدم و با خشم گفتم:

-مگه تو كي هستي كه از طرف من نظر ميدي!؟ من اگه مي خواستم كسي رو بفروشم الان هيچكدومتون ايجا نبودين. نه تو نه بابام . فهميدين؟

نگاه بي پروا و وحشي اي نثار چشمانم كرد و گفت:

-ما با جناب سالار خان در همه ي موارد به تفاهم رسيديم، الان هم اگه مي بيني چونه ميزنن فقط بخاطر اينه كه ارزونتر حساب كنيم.

و بدون اينكه گردنش را حركت دهد ، چشمانش را چرخاند و با همان نگاه ، نيشخندي حواله ي پدر كرد و گفت:

-اينطور نيست ارباب!؟

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با اينكه اصلا نمي فهميدم قضيه چيست ولي اين حرفش آنقدر سنگين بود كه بتواند حالم را خراب كند، پس به جاي پدر ، جواب دادم:

-اين گوسفندي كه قراره معامله كنيد ، خودش عقل و شعور نداره كه هيچكدومتون حتي زحمت نكشيدين يه سؤال ازش بپرسيد!؟

مطمئنا حدسم درست بود و شليكم در تاريكي به هدف خورد چون هر دو برگشتند و با ابرويي درهم نگاهم كردند!

بدون اينكه انتظار جواب از كسي داشته باشم ، بلند شدم و قصد رفتن كردم كه امير با عجله از جايش برخاست و مقابلم ايستاد! با اين امير جديدي كه اين روزها مي ديدم حتي نميخواستم حرف بزنم ، پس، گردنم را به سمتي كشاندم و از او روي گرفتم كه صدايش به آراميِ يك نجوا در گوشم نشست.

- ببين خانوم ، بزرگترين نقطه ضعف آدمها عشقه، اينو هميشه به خاطر داشته باش.

با آنهمه ابهام ، اصلا نفهميدم به چه كسي اشاره كرد! پس چشمانم ناخوداگاه به بالا كشيده شد و در نگاه عجيبش ثابت ماند. افتادنم در آن باطلاق سياه و عميق چنان ناگهاني بود كه باز هم بي هيچ دست و پا زدني داشتم فرو مي رفتم و غرق مي شدم.

در همان لحظه ي سنگين صداي سالار خان را كه با تُنِ نسبتا بلندي ادا شد، مرا از مهلكه بيرون راند و سرِ هردويمان را به سوي خود كشيد.

-من با هيچ كس معامله نكرده و نمي كنم. اصلا شماها كي هستين كه بخواين سالار خان رو تهديد كنيد! اگه هم حرفي زده شده ، طرف حسابم ايرج خان بوده كه همونم الان منتفيه.

-نه جناب سالار ديگه نداشتيم! دور زدن و پيچوندن و اين حرفا مال قبلها بود ، الان فقط پاي قول و قراري كه گذاشتي مي موني ، بعد هم شما رو به خير ما رو هم به سلامت!

ايرج خان حرفش را با اعتماد بنفس كامل زد و كاغذي مقابل پدر گذاشت تا احتمالا امضايش كند! و من از فرط ترس و نگراني ناخوداگاه به سمت امير برگشتم و با دلهره زل زدم به چهره ي بي حالت و خونسرد هميشگی اش!

-ايرج من اينو امضا مي كنم ولي به خدا قسم اگه توي اين مدت مويي از سر دخترم كم بشه ، روزگار همه تونو سياه مي كنم. چون خودتونم ميدونيد نقطه ضعف و قوت من ، مهتاست. فهميدين!؟

نگاه امير به جاي پدرم به طرف من برگشت، احتمالا يا سنگيني نگاهم اذيتش كرد يا مي خواست عكس العمل مرا از كار پدرم ببيند!

در چشمانش حس پيروزي بود و من چقدر از اين حس حالم بهم خورد! چرا اينها داشتند بر سر من معامله مي كردند و حالا كه جايزه "من" بودم چرا اينقدر برد و باخت اين مبارزه براي كسي مثل امير اهميت داشت!؟ مگر برايش ارزشي داشتم!؟ اصلا مگر قرار نبود انتقامش را بگيرد و دست بردارد!؟ پس چرا به جاي انتقام از سالار خان ، داشت باز هم مرا شكنجه مي كرد!؟

در ذهنم هزاران حرف وسؤال مي چرخيد و بي صدا فقط نگاهش مي كردم به اين اميد كه شايد او بتواند حرفهايم را از مانيتور چشمانم بخواند.

- خب ، به سلامتي اين هم از اين. امير شما هم بيا امضا كن تا كار تموم شه بره.

رنگ نگاهم تيره و خشمگين شد و در مقابل ، نگاه او رنگي از غم به خود گرفت. صداي آهش آنقدر آرام بود كه فقط من كه كنارش بودم شنيدم. نمي دانستم مسئله چه بود و دقيقا داشتند چه قرادادي را امضا مي كردند، فقط از حرفهايشان مي فهميدم طرف حساب همه شان دختر بي گناهي به اسم مهتاست كه همينطور بي حرف نشسته و معامله شدنش را نگاه مي كند.

دلم مي خواست مي توانستم از آنجا فرار كنم و ديگر چشمم به هيچكس نيفتد ولي حيف كه بايد مي ماندم و مثل جامي اصيل و باارزش از دست پدرم به پيروز مسابقه تقديم مي شدم.

پدر ، قبل از رفتن ، نگاهي به منِ بي روح انداخت و  پچ پچ کنان زیرگوشم گفت:

-چند روز ديگه ميام دنبالت. مطمئنم اينجا جات امنه. فقط مراقب خودت باش تا بيام ببرمت.

با حرفش ، چهره ام هيچ تغييري نكرد ، نه رنگ تعجب گرفت و نه حتي ترس، با آنكه از شدت هر دو حس داشتم غليان مي كردم.

نمي دانم چقدر گذشت ، ولی وقتي به خود آمدم كه هيچكس در اتاق نبود! يعني به حدي بي اهميت بودم كه كسي نخواسته بود لحظه اي برايم چيزي را توضيح دهد!

با حالي خراب و آشفته بيرون رفتم تا به اتاقم برگردم كه امير را ديدم. مقابل ديوارهاي شيشه اي هال ایستاده، عميقا در فكر و پريشان با اخمهايي گره كرده به جايي در آن دورها خيره شده بود! ديگر برايم مهم نبود به چه فكر مي كند يا حتي ناراحتي اش از چيست، پس سرم را زير انداختم و بي اعتنا از پشت سرش گذشتم تا وارد اتاقم شوم كه صداي آرامش ، دستم را كه بر روي دستگيره ي در رفته بود ، ثابت نگه داشت.

- بيا اينجا كارت دارم.

بدون آنكه به طرفش برگردم با همان لحن خودش گفتم:

-من با شما كاري ندارم. لطفا بيشتر از اين ناراحتم نكنين.

جوابي از طرفش نيامد ولي با شنيدن صداي قدمهايي كه نزديكم مي شد ، در اتاق را گشودم تا وارد شوم كه دستش را حائل قرار داد و با همان استبداد و البته كمي خشن تر از قبل گفت:

-گفتم باهات كار دارم. پس وايسا و گوش كن بعد هر تصميمي كه خواستي بگير.

با عصبانيت به طرفش چرخيدم و به صورت رنگ و رو رفته اش زل زدم. او حق نداشت مرا اينطور اسير و بازيچه ي كارهايش قرار دهد بعد هم مثل آدمهاي مظلوم و بي گناه ، جلويم بايستد و آنها را توجيه كند!

-جناب ! منم گفتم با شما هيچ كاري ندارم. چيه!؟ الان ديگه جاها عوض!؟ حالا شما رئيسي و من نوكر حلقه به گوش شما!؟

اخمهايش غليظتر شد و فكش منقبض. فهميدم حرفم خيلي بد بود ولي خب ، توقعي بيشتر از اين نبايد مي داشت. از شدت حرص و ناراحتي ، مغزم درست كار نمي كرد كه اول فكر كنم بعد حرف بزنم!

همانطور كه نگاهم در چشمان گريزانش مي چرخيد، يكباره دستم كه روي دستگيره ي در مانده بود را چنان با عتاب و غضب گرفت و كشيد كه لحظه اي از درد چشمانم بسته شد و بي محابا به دنبالش كشيده شدم.

-دختره ي لجباز، با تو حتما بايد از راه زور و تهديد وارد شد. همون موقع هم تا يه كم باهات نرمي ميكردم ، فورا خودسر ميشدي و بچه بازي درمياوردي.

داشت زير لب غر ميزد و مرا به سمت بيرون مي كشيد! مي دانستم خيلي عصباني اش كرده ام ولي واقعا خودم بيشتر از او احتياج به سرريزي و خالي شدن داشتم، پس يكباره با تمام قدرت همانجا ترمز كردم و دستم را كه همچنان در پنجه هاي داغ و پرحرارتش ميسوخت ، بيرون كشيدم!

آنقدر عملم ناگهاني و ناغافل بود كه او هم با آنهمه قد و هيكل ، يك متر به عقب كشيده شد و دقيقا در سانتي متريِ برخورد به من ، توانست خود را كنترل كند! حالا او با همان خشم و غضب مرا نگاه مي كرد و من مسلما اگر در حال و روز بهتري بودم به اين اتفاق قاه قاه مي خنديدم، ولي امروز و اين لحظه فقط با اخم زل زدم به جايي در زير گردنش و گفتم:

-من نه از تو توضيح ميخوام و نه برام مهمه نظرت رو درباره ي گذشته ها بدونم. ديگه هم به من دست نزن ، فهميدي!؟

-خيله خب ، همينجا حرفمو ميزنم پس خوب گوش كن. اونطوري كه تو فكر ميكني نيست. من نه سر تو معامله كردم و نه به مزايده گذاشتمت. فقط از پدرت خواستم كارهايي كه در نظر داشتم رو انجام بده و تو رو هم بعنوان ضمانت پيش خودم نگه ميدارم تا وقتي برگرده و من مطمئن بشم چيزي خانواده م رو تهديد نميكنه.

باز هم بدون آنكه نگاهم را به جايي بالاتر از گردنش هدايت كنم ، با كمي تأمل و آرامتر از قبل گفتم:

-آها! يعني من نقش چك و سفته رو براي تو بازي مي كنم ، نه؟!

احتمالا بخاطر بُغضي كه در صدايم نشسته بود، براي اولين بار ملايمتي از گذشته ها را در وجودش احساس كردم. نفسش را به گرمي و نسيم وار روي موهايم پخش كرد ، و دستش را از زير گردنم به آرامي و نوازش گونه سُراند و به سمت بالا هدايت كرد.

چشمانم از روي گوي برامده ي گلويش كه بالا و پايين ميشد لغزيد و به لبهاي بي حركتش رسيد. نمي دانم با اين نگاه ثابتم، چه فكري كرد ولي حس كردم لبخند محوي زد و فشار انگشتش را بيشتر كرد تا نگاهم به چشمانش برسد.

-تو براي من...

حالا من رسيدم به چشمانش و او سكوت كرد! با اينكه نگاهش بقيه ي حرف را زد ولي زبانش آن را قورت داد و تمام شد. سرم را كمي تكان دادم كه يعني "خب"! ولي او انگار حس كرد تا همينجا هم زياده روي كرده است، پس نگاهش را دزديد و سر به جانب ديگري گرداند.

براي عوض كردن جو و اوضاع، به آرامي گفتم:

-ميتونم يه چيزي بپرسم!؟

انگار موفق شدم ، چون دوباره نگاهم كرد و زيرلب گفت:

-بپرس

-مامانت و سميرا الان كجان!؟ پيش بابامن!؟

اخمهايش كمي در هم شد و نفس عميقي كشيد.

-آره ، من بخاطر همين موضوع مجبور شدم بيام، وگرنه ميدوني كه اگه ميمردم هم ديگه پامو تو اين شهر خراب شده نميذاشتم. اون اول گروگان گيري رو شروع كرد ، احتمالا مي خواست مطمئن بشه كسي كه داره از ايران تو دست و پاش مياد منم. شايد قبلا بهش رسونده بودن ولي باورش نشده بوده و اینطوری كاري كرد كه من خودمو نشون بدم.

-خب پس اون همه بگير و ببندي كه توي عمارت راه انداختين چي بود!؟ ميدوني چند نفر كشته شدن!؟ بعدشم عمه ي بيچاره مو براي چي برداشتين آوردين ديگه!؟ ميدوني اگه طوريش بشه رادين پوست همه تونو ميكنه!؟

پوزخند صداداري زد و زير لب با تمسخر تكرار كرد:

-رادين!

-چيه! خيلي دست كَمش گرفتي! فكر ميكني فقط تويي كه مامانتو دوست داري و بخاطرش همه كار ميكني!؟

نيشخند روي لبش پر رنگتر شد و گفت:

-مادرشو ول كنيم چي.!؟ بخاطر تو نمياد پوست همه مونو بكنه!؟ بعد هم ، دست كم نگرفتمش ، از قديم گفتن خواهر زاده ي حلال زاده به داييش ميره! اينو مطمئنم.

نگاه متحيرم روي صورتش چرخيد، الان داشت با كنايه مي گفت از علاقه ي رادين به من خبر دارد!

-تو چرا از رادين خوشت نمياد!؟

ابرويش را بالا انداخت و با تعجبِ مسخره اي گفت:

-من!؟ چرا نبايد ازش خوشم بياد!؟ بچه به اين خوبي.. آقايي! خوش چهره اي! اصلا تو خودت براي چي ردش كردي و زنش نشدي!؟ دنبال بهترش مي گردي!؟

با آن ژست دو دست در جيبي كه مقابلم ايستاده بود مطمئنا داشت با كش دادنِ اين بحث براي خودش تفريح مي كرد!

و مني كه نبايد عصبي مي شدم متأسفانه شدم و از اين سؤالهايي كه در جواب ، حواله ام مي كرد حرصم گرفت!

-كي گفته ردش كردم!؟ منتظرم اوضاع روبراه بشه بعد جواب بدم.

-يعني گذاشتيش روي خط انتظار تا دلت رو از اين يكي بند نجات بدي و بري با آسودگي خيال تحويل اون يكي بند بدي آره!؟ بابا دست مريزاد، گمونم اون بيچاره هم هنوز نفهميده با دختر سالار خان طرفه!

با اخمي غليظ نزديكتر رفتم و گفتم:

-منظورت از اين يكي بند و اون يكي بند چيه!؟

بي جواب ، ابرويي بالا انداخت كه يعني "ديگه ديگه"!

-جناب رامي خان شرافت! منم مثل شما با مغزم تصميم ميگيرم نه با قلبم! ضمنا دلم صد تا قفل و زنجير داره ، به اين راحتيا باز نميشه، كسي كه رفت تو براي ابد زندانيه... فهميدي!؟ شما هم زياد نميخواد به فكر شوهر دادن من باشي، برو به فكر خودت باش.

لبخندش صدا دار شد و با مكث معناداري ، گفت:

-فكر خودم باشم! خودم كه به نظر مياد تو قلب يه نفر براي ابد حبس شدم كه با صد تا قفل و زنجير درشو بسته و نميذاره بيام بيرون! با اين اوصاف اول بايد به فكر تو باشم بلكه براي ما هم فرجي بشه!

واقعا با تمام وجود از اشاره محسوسي كه به حرف من و جايگاه خودش در آنها كرد خجالت كشيدم! ببين چطور حرفهايم را ميچرخاند و بامعناي خاصي به خودم تحويل ميداد! با لبي كه آن لحظه گزيدم و سري كه زير انداختم مطمئنم متوجه خجالتم شد چون با همان لبخند عجيب و يك وريش ادامه داد:

-ميگم حالا اين رادين خان كجا هست كه قراره بياد ما رو از حبس ابد نجات بده! چجوري ميشه پيداش كرد!؟

اينبار اخمي غليظ بر صورتم نشست و نگاه پرعتابم را حواله ي چشمان شيطنت بارش كردم.

-باشه بهش ميگم تا بياد هر سه تامونو نجات بده. هم مادرشو، هم منو و هم تو رو..

بعد هم زير لب غر زدم : اين رادين هم واسه خودش زورو بوده و خبر نداشتيم.

بدون آنكه نگاهش كنم رويم را برگرداندم و به طرف اتاق راه افتادم و او همانطور بي حرف ايستاد و رفتنم را نگاه كرد. فقط در آخرين لحظه اي كه خواستم در را ببندم گفت:

-به عمه ت هم زياد اعتماد نكن اون از همه چيز خبر داشته، اين اداي خرس مهربوني هم كه داره در مياره فقط بخاطر منحرف كردن توئه.

من هم در جواب چشم غره اي به اين پررو بودنش رفتم و در را به هم كوبيدم.

آن شب را چنان با آسودگي و راحتي خوابيدم كه انگار در خانه و اتاق خودم بودم. چقدر اين حال و اوضاع را دوست داشتم. همين كه ميدانستم او در همين نزديكيست خيالم را آنقدر راحت مي كرد كه ديگر ، از هيچ احدالناسي نمي ترسيدم.

چشمانم به آرامي لرزيد و پلك هايم بخاطر خواب خوشي كه كرده بودم به نرمي و سبكي يك پر از روي ديدگانم كنار رفت و منظره اي كه از شيشه هاي بزرگ اتاق ، مقابلم ظاهر شد، لبخندي به لبهايم نشاند. به گمانم اين قسمت بهترين و ناب ترين جاي اين ويلاست. حتي اتاق خود امير هم فكر نميكنم اينقدر زيبا و رويايي باشد! يادم باشد وقتِ رفتن ، از انتخاب اينجا براي دختري كه به قول خودش در قلب كوچكي، زنداني اش كرده، تشكر كنم!

آنقدر ذوق داشتم كه با پرشي از جايم بلند شدم و مستقيم مقابل آينه ايستادم. چشمانم كمي پف كرده بود كه با دوش آب گرمي روبراه مي شد و بقيه ي چيزها هم كه عالي و بي نقص در جايشان نشسته بودند.

اطرافم را كمي واكاوي كردم. كاش حداقل اجازه ميدادند چند دست لباس با خودمان برداريم! حالا چطور بايد دوش بگيرم!؟حتی خودم ازحرفي كه زدم خنده ام گرفت! انگار آمده بودم مسافرت يا مهماني! بلند بلند به خودم گفتم: دختر جان تو گروگان هستي، از كي تا حالا آدم دزدا اجازه ميدن كسي ساك ببنده كه تو دوميش باشي!

خيلي زود وارد حمام شدم و فقط كمي زير آب ايستادم تا فقط حالم جا بيايد بعد هم همان لباسها را پوشيدم و پس از دم اسبي بستن موهاي نيمه خيسم از اتاق زدم بيرون.

با كمال تعجب هيچكس آن اطراف نبود! حتي نگهبانان ديروزي هم در سالن و روي پله ها نايستاده بودند!

درب اتاق عمه را باز كردم و تختش را خالي و حتي مرتب و دست نخورده ديدم! يعني چه! ابروهايم از تعجب و يا شايد ترس كمي در هم فرو رفت. فورا راهي اتاق بغلي شدم. آنجا هم خالي بود! اينها كِي رفته بودند! نكند همه مرا تنها ول كرده و به عمارت برگشته اند!

-سلام خانوم ، آقا گفتند توي اتاقتون باشيد تا براتون صبحانه بياريم.

رويم را با شتاب برگرداندم و يكي از همان نگهبانان ديروزي راديدم كه با احترام ايستاده و سرش را زير انداخته.

-بقيه كجان!؟

-من اجازه ندارم هيچ توضيحي بدم خانوم. لطفا بفرماييد تو اتاقتون.

دوباره اخمهايم در هم گره خورد و با حالت عصبي گفتم:

-اتاق آقا كجاست!؟ ميخوام ببينمشون.

قدمي جلوتر آمد و دستش را به سمت اتاقم دراز كرد كه يعني به آن سمت هدايتم كند. مي دانستم بيچاره مأمورست و معذور ولي نمي توانستم با بي خيالي سرم را زير بياندازم و انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده ، در اتاقم بنشينم و خوش و خرم صبحانه ميل كنم!

پس من هم با لجاجت قدمي به طرفش برداشتم و تشر زدم:

-مگه نميگم ميخوام آقاتون رو ببينم! اينجا كي رئيسه!؟ ايرج خان ، امير خان!؟ كي!

او هم كمي رو ترش كرد و همانطور كه سعي داشت احترام مرا نگه دارد گفت:

-خانوم ، ما اينجا اجازه ي توضيح نداريم ، پس لطفا بفرماييد و در اتاقتون بمونيد تا خبرتون كنيم.

همانطور هم دستش را جلويم دراز كرده بود و جهت اتاقم را نشان ميداد. بدون تعلل با تنه ي محكمي كه به شانه اش زدم سعي كردم مثلا راه فراري باز كنم و از دستش بگريزم، ولي چون اندازه ي غولي بود براي خودش، تكان كه نخورد هيچ، با هر دو دستش دوره ام كرد ، تمام سعيش اين بود كه دستش به جايي از بدنم نخورد و همين  كار را برايم آسان كرد تا بتوانم به راحتي از زير دستش در بروم. مي دانستم فرارم برايش دردسر درست مي كند ولي چاره اي نبود بايد مي فهميدم بقيه را كجا برده اند!

روي پله ها به دنبالم ميدويد و من مثل آهويي همه ي پله ها را دو تا يكي طي كردم و خودم را به اتاقها رساندم. با صداي بلند "امير" را صدا مي زدم و با گفتنِ "كجايي" ، به دنبالش درها را باز مي كردم كه يكباره از پشت بازويم را كشيد و چنان مرا به طرف معكوس حركت داد كه احساس كردم كتفم از جا دررفت! با درد عجيبي كه در دست و گردنم پيچيد ، جيغي كشيدم و اشك به چشمانم هجوم آورد. هر چه داد زدم و مشت و لگد به جانبش پرتاب كردم، هيچ فايده اي نداشت و در نهايت هم طبق دستور رئيسش به اتاق برم گرداند!

از يك طرف كتف و بازويم بدجور درد داشت و ازطرف ديگر غيب شدنِ همه ي افراد آشنايي كه مي شناختم ، سبب شد بغضي كه در گلويم بود يكباره رها شود و به گريه اي با صداي بلند تبديل گردد. باور كردني نبود اما در اين مكان بيگانه و پرت، حتي به وجودِ ايرج خان هم راضي بودم! هر چند ترسم زياد هم بي مورد نبود! چطور اينها يك شبه مرا رها كرده و با يك مشت گنده لات تنها گذاشته بودند!

سرم را توي بالش فرو كرده و ته مانده ي گريه ام را بي صدا اشك مي ريختم كه صداي تقي به در خورد و بعد هم كسي وارد شد. احتمالا همان نگهبان يوغور برايم صبحانه آورده بود. پس محل نگذاشتم و اهميتي به حضورش ندادم كه گفت:

-آقا گفتن بعد از اينكه صبحونه تون تموم شد بريد توي سالن و منتظر بشينيد تا بيان.

يكباره سرم ناخوداگاه از روي بالش بلند شد و با تعجبي كه در تمام صورت پف كرده ام نمايان بود گفتم:

-يعني تمام اين مدت آقا همينجا بود و بيرون نيومد!؟

و او بی آنکه پاسخی به حرفهای من بدهد، دوباره حرفش را تكرار كرد و منتظر ایستاد. اينها چرا مثل رباط فقط كارهايي كه برايشان برنامه ريزي شده بود را انجام ميدادند!؟

با حرص سيني غذا را به عقب هل دادم و عصبي داد زدم:

-من هيچي نميخوام. برو بيرون.

و او هم بي حرف سرش را زير انداخت و خارج شد! خدايي اينها ديگر چه موجوداتي بودند!؟

هنوز سرم به بالش نرسيده دوباره در زدند و من اينبار وحشيانه كاسه اي را از سيني برداشتم و به طرف در پرتاب كردم كه هزار تكه شد.

-مگه نميگم با من كاري نداشته باشيد! من خانواده مو مي خوام. بگيد يه خري بياد كه زبون آدميزاد حاليش باشه و جواب منو بده.

در اتاق با عجله باز شد و امير به همراه دو نفر كه يكي شان همان نگهبان زبان نفهم بود وارد شدند. با ديدن امير كه با تعجب به تكه هاي ريز ريز شده ي ظرف كف زمين نگاه مي كرد، از جا پريدم و با جيغ گفتم:

-عمه م كو!؟ بقيه رو چيكار كردين!؟ من چرا اينجا تنهام!؟

چشمهايش را به اخمهاي در هم رفته ي ابروانش گره زد و با حالت غضبناكي گفت:

-اينجا خونه ي سالار خان نيست كه هر كاري دلت خواست بكني، فهميدي!؟

كمي جلوتر آمد و افراد پشت سرش را با اشاره ي انگشت از اتاق بيرون كرد.

-تا وقتي قصد كار بچه گانه اي نداشته باشي، كسي كاري باهات نداره، پس سعي كن خودت باعث دردسر خودت نشي!

چند قدم نزديك تر رفتم و با بهت به كسي خيره شدم كه ديروز داشت در حرف و نگاه به زبان ديگري حرف مي زد و امروز مثل يك ارباب زورگو، رئيس وار و قلدرانه به من امر و نهي مي كرد!

-من با تو حرفي ندارم. ايرج خان كجاست!؟

رگه هايي از تعجب در نگاهش دويد ولي زود جمعش كرد و با همان لحن مثلا عصباني گفت:

-اون رفته دنبال كارش. تو هم به جاي اينكه دنبال اين و اون بگردي ، بشين تو اتاقت و بي حرف صبحونه ت رو بخور.

بعد هم رويش را برگرداند كه برود! اصلا انگار نه انگار اين خود امير هست و من كه مقابلش ايستاده ام مهتا!

با حرص بازويش را چنگ زدم و خود را مقابلش قرار دادم.

-ببين رئيس بعد از اين، من هنوزم دختر سالار خان هستم و هيچ كس حق نداره باهام اينطوري رفتار كنه.

همانطور كه مقابلم ايستاده بود با اخمي شديدتر چند قدم جلوتر آمد كه من مجبور شدم همان چند قدم را عقب بروم و بچسبم به ديوار. صورتش را آنقدر نزديك آورد كه دماغش مماسِ نوك دماغم شد و با صدايي آهسته و خش دار گفت:

-من هر طوري دلم بخواد رفتار مي كنم ، سالارخان و ايرج خان هم برام فرقي نميكنن. فهميدي!؟

نگاه ترسيده ام از خشم چشمان سياهش چنان رميده بود كه با هراس دودو ميزد، مثل پرنده اي كه در عمق سياهيِ جايي گير افتاده و هر چه براي رهايي تلاش ميكند راه به جايي نمي برد.

با تند شدن نفس هايم ، كمي عقب رفت و با چشماني كه حالا شكل موشكافانه اي به خود گرفته بود گفت:

-تو چرا اينقدر از من مي ترسي!؟

نگاهم چنان يكباره از بند اسارتش رها شد كه با شتاب بر زمين افتاد و بي تقلا همانجا نشست.

-توي كل دنيا از تنها كسي كه نبايد بترسي منم. فكر كنم اينو بارها بهت ثابت كردم.

بغضي كه نمي دانم از كجا در گلويم پريد ، نگاهم را سوزاند. باز هم بي حرف و سر به زير مقابلش ايستاده و ساكت ماندم.

-فردا خانواده ت ميان دنبالت. البته به شرطي كه خانواده مو سر موقع بهم تحويل بدن، وگرنه كه!

چشمانم با همان ترس ، ناخوداگاه خود را بالا كشيد تا به نگاهش رسيد:

-وگرنه چي!؟

مكثي كه كرد احتمالا به خاطر اين بود كه هنوز يك دقيقه از جمله ي "از من نترس" گفتنش نگذشته بود و من باز هم سؤالي پر از هراس و نگراني از او مي پرسيدم!

-خودت چي فكر ميكني!؟ به نظرت "وگرنه" بايد چيكار كنم!؟

سرم بي اختيار تكان كوچكي خورد و با نگاه نگرانم زير لب جواب دادم : "نميدونم"!

-بهت گفته بودم ، عشق بزرگترين نقطه ضعف آدماست. كسي كه اين نقطه ضعف رو داره نبايد خطا كنه وگرنه عزيزانش تاوانشو پس ميدن.

اصلا نمي فهميدم اشاره اش به چه كسي يا چه كاري ست ولي مبنا را بر پدرم گذاشتم و با قاطعيت گفتم:

-اون غير از خودش و ثروتش كسيو دوست نداره. فكر كنم اينو تا الان فهميده باشي! پس الكي داري با اذيت كردنِ من خودتو خسته ميكني.

ابروانش با حالت عجيبي بالا رفت و لبخند كجي گوشه لبش نشست.

-من يادم نمياد تو رو اذيت كرده باشم!

از حالت نگاهش ، بي اختيار لبم را گزيدم و با نفس عميق و بي صدايي سرم را به چپ چرخاندم تا كمي از التهابم كم شود.

-خسته هم كه مطمئنا نميشم! اينو حداقل تا پنجاه سال ديگه تضمين ميكنم.

-……

لمس انگشتاني كه از كنار گوشم راه گرفت و به زير چانه ام رسيد تا سرم را به طرف خودش برگرداند ، درجه ي تب و التهابم را به بالاترين حد خود رساند. نميدانم در سر انگشانش چه نوع مغناطيسي داشت كه با كوچكترين تماسش اينطور تنم داغ مي شد و گُر مي گرفتم.

رويم به سويش چرخيد ولي نگاهم نه. او همه ي نگاه هاي مرا به وضوح مي فهميد پس باز كردنِ مشتي كه او خودش مي دانست درونش چيست ضرورتي نداشت.

-توي دنياي ما، نبايد به چيزي وابسته بود چون اين ميشه دستمايه ي باجگيري ديگران. ميشه نقطه ضعفت، ميشه "همون چيزي كه براي از دست دادن داري" و اين يعني شكست. براي همه مون همينطوره. الان ، هم سالار خا