رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Narges.Esfand

عشق به سبک جدال | Narges.Esfand

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب :عشق به سبک جدال

نام نویسنده :Narges.Esfand | کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع :پلیسی، عاشقانه، معمایی

خلاصه کتاب:

داستان ازجایی شروع میشه که نیاز فارق التحصیل رشته هنر شاخه عکاسی که 17 سالشه  ،مادرش که یکی از وکلای بزرگ و پدرش که یکی از قضات دادگستری ،ی درگیری با پرونده فوق سری به طور مشکوکی کشته می شن .قبل ازمرگشون مدارکی برای دستگیری باند مخوف به دست مییارن اما پس از کشته شدن جای مدارک هم پنهان می مونه . درنتیجه رییس باند برای به دست آوردن مدارک به سراغ نیاز اومدِ تا اون ها رو گرفته و برای همیشه نابودشون کنه اما آیا نیاز می دونه مدارک کجاست؟

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان های در حال تایپ درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول : کابوس

همونطور که بهم نزدیک می شدچاقوی تیزش همزیر نور ماه براق تر به نظر می اومد . او قدم به قدم جلو می اومد و من قدم به قدم عقب می رفتم .ناگهان ایستاد من هم از این فرصت استفاده کردهو دویدم.

همزمان با گذاشتن دستش روی بازوی راستم چاقوی تیزش روی گلویم جا گرفت. چاقو نزدیک ترشد و فریاد من : نــــــــــــــــــــــــــــــه

از خواب پریدم خدارو شکر کابوس بود زیر لب زمزمه کردم :مثل همیشه ، اتفاقی نیافتاده که فقط یه خواب پوچ بود نترس ، خدا هست ، خداهست ، خداهست.

گریم گرفت بلند زجه زدم :آره خداهست ، همیشه بوده به خاطر همینه که زنده موندم اگر اون نبود الان من هم اینجا نبودم.

به ثانیه نکشید که هق هقم کل اتاق رو فرا گرفت همزمان با من آسمون هم رعد وبرقی زد.ازجام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم آره داشت بارون می اومد،دیدم فایده ای نداره با همون سروضع پله هارو دوتا یکی پایین رفتم ، سالن رو رد کردم ،در روباز کردم وچند لحظه بعد.....

خیس آب شدم به قول مامان موش آب کشیده،خودم می دونستم توی خرداد ماه بارون کجا بود برای همین خنده غم انگیزی کردم و گفتم:آره خدا آسمونتم برای غم زدگی زندگی من می باره ،مرسی از اینکه همیشه هستی و هوامو داری ، آخه من جز تو کی رو دارم خدا جون؟

وحالا اشک های من وبارون یکی شده بود و صدای هق هقم کل آسمون و زمین رو گرفته بود، تا طلوع آفتاب توی حیاط بودم، ساعت6 بودکه وارد سالن شدم

- فقط شانس بیارم سرما نخورده باشم

وارد اتق شده و در رو بستم، به قاب روی دیوار نگاه کردم، زمزمه وار خوندم:هنرمند گرانقدر عکاس عزیز سرکار خانوم نیاز صالحی فرزند میلادمفتخریم دانشجوی ممتازی همچون شما داریم امید است این لوح مشوقی برای موفقیت های روز افزون شما باشد.

آهی از دل سر دادم ،یادش بخیر پدرو مادر عزیزم به خاطر یه پرونده مسخره جون خودشون رو از دست دادن،پدرم یکی از بهترین و زبده ترین قاضیای اداره دادگستریبود و به قول مامان مو رو از ماست بیرون می کشید،مادرم هم یکی از وکلای بزرگ تهران بود هردو یه پرونده فوق سری رو در دست گرفتند ، همه می گفتند عاقبت خوبی نداره اما کو گوش شنوا!.تقریا یه سالی میشه که از دستشون دادم . داستان از جایی شروع میشه که یه باند حرفه ای به طور مشکوکی چندین نفر رو به قتل می رسونن ،پدر و مادر بنده هم که کنجکاو ،دنبال این کار رو گرفته ودر آخر هم خودشون به طرز مشکوکی کشته می شوند به طوری که همه فکر می کنن خود کشی کردن، خلاصه روز چهلم قاتل دستگیر شد اما هیچ یک از افراد اصلی باند دستگیر نشدند ،به خاطر همینم هست کهمی ترسم سراغ منم بیانو و البته شبانه روزم پر کابوس شده.

از فکر بیرون اومده و ساعت رو نگاه کردم

- وای خدای من دیرم شدحالا چی کار کنم باز این صبا میاد دم خونه غرغر میکنه که چقدر کندی نیاز!!!!

.......

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همینطور که از حمام بیرون می اومدم صدای نیاز ، نیاز گفتن صبا می اومد .آخه صبا خانوم فضول ما کلید داشت و همیشه خدا پلاس بود خونمون، رفتم پشت در که حولم رو آویزون کنم که در باشتاب خورد تو کمرم

-آیــــــــــــــــــــــــی مامان

+ای خاک برسرم خوبی نیاز چیزیت که نشد

- به لطف شما، تو تا منو نکشیا دست از جونم برنمی داری

+فوفول خانوم چیزی نشده که شلوغش می کنی جٌهود خون دیده،در ضمن احمق جون من چه می دونستم که جناب عالی صبحیه هوس موش و گربه بازی کردین رفتین پشت در اتاقتون قایم شدین

- باشه بابا از صبح عنق منکسره ، ننه پیرزن، یک هیچ به نفع تو بزار آماده شم بریم نمایشگاه

+ خب حالا من که می دونم تو کندی لا اقل این دفعه دستت رو تند کن، فقط برای شادی روح خاله و عمو نه من.

بالاخره بعد کلی غر شنیدن از خانوم هتی کینگ (منظورم خاله هتی قصه های جزیره است)به سمت نمایشگاه رفتیم.

در حال خوندن تابلوی نمایشگاه بودم که ناگهان دستم کشیده شد

+اه نیاز بیا دیگه ،کارا از دستمون میره ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-باشه ای خدا کلافمون کردی

همینطور که عکس ها رو نگاه می کردیم به سمت مدیریت نمایشگاه رفتیم.

لیبل اسم رو خوندم:میلاد ساعتچی کارشناسی ارشد طراحی عکس

- ببخشید آقا

+ بفرمایید

- صالحی هستم با دوستم خانوم شاکری تماس گرفته بودید در رابطه با عکاسی برای نمایشگاه

+ببخشید به جا نیاوردم خانوم صالحی، شماره خانوم شاکری رو هم از آقای فاتح گرفتم والا اولش شماره شما رو می خواستم گویا خود سروش هم شمارتون رو نداشت این شدکه مزاحم ایشون شدم.

و بعد به صبا اشاره کرد.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبا : نه خواهش می کنم چه مزاحمتی ، نفرمایید

من که دیدم این دوتا می خوان تا فردا صبح تعارف تیکه پاره کنن یه سرفه مصلحتی کردم

- خب در رابطه با عکاسی پرسیده بودید ،بفرمایید

+ البته ، ما به 200 عکس از مناظر مختلف احتیاج داریمکه اگر تقبل کنید 100 تاش رو شما بردارید 100تا ی دیگرم  خانوم شاکری

- باشه حرفی نیست فقط قرارداد رو بنویسیم کهگه هم خیال شما راحت بشه هم ما

+بله حتما، فقط جداگانه می نویسم که بعدا به مشکل بر نخورید ،80 ملیون برای شما و80 تای دیگه هم برای ایشون که جمعا میشه 160 تا

- باشه بفرمایید

خلاصه بعد ازنوشتن قرار داد و امضا و ازقبیل این کار ها وخوردن غذا و کلی گردش و تفریح دم خونه از ماشین پیاده شدم

- میگما صبا این مرد ساعتچی اینقدر بهت احترام گذاشت و خانوم شاکری خانوم شاکری کرد که من گفتم بی برو برگشت یه عروسی رو افتادیم

+ نه بابا چی میگی تو شاید یه خورده جنتلمنانه برخورد کرد و خوش تیپ و خوش قیافه بود ولی می دونی که من تا کسی عاشقم نباشه که باهاش ازدواج نمی کنم

- خانوم باش تا صبح دولتت بدمد و این شاهزاده سوار بر اسب سفیدتون بیاد دنبالت

+ عمه نداشتتو مسخره کن خب

-باشه حالا چرا جوش میاری؟ ، راستیبیا جدا جدا عکس بگیریم نظرت چیه من فعلا می خوام برم بام تهران، تو کجا میری؟

+منم میرم پل بیعت

- باش پس فردا همدیگرو نمی بینیم

+آره دیگه فعلا

-خب خدا حافظ

به سمت خونه راه افتادم، وارد شدم ،رفتم بالا...............

 

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وارد اتاق شدم طبق معمول اون تابلو منحوس توی دیدم قرار گرفت ،منظورم همون لوح تقدیر کذایی،آخه سه روز قبل از به قتل رسیدن پدر و مادرم این لوح رو گرفتم.

به قاب طلا ناگه کردم ،قاب طلا تابلو نقاشی بود که به مناسبت موفقیتم تو عکاسی مامان بابا بهم هدیه داده بودن .،از ایتالیا اومده بود اثر جیمز کارلوس معروف بود روش رو طلاکوب کرده بودن و قاب دورش هم از طلای 24 عیار بود،توی تصویر دختری به پشت ایستاده بود که بادوربین عکاسیش به مناظر روبه روش خیره بود،خلاصه خیلی دوسش داشتم،برام عجیب بود چون بابا هیچ وقت اینقدر چیز قشنگی نمی خرید حتی برای مامان نه این که بی سلیقه باشه ها نه ولی اینقدر تجملات به خرج نمی داد معلوم بود داده کس دیگه برام بخره،عجیب تر از اون این بود که هر وقت دستش می گیرم انگار که یه چیزی توش باشه روی دستم سنگینی می کنه ،اولا فکر می کردم به خاطر قاب دورشه که از طلاست بعدها که تکونش دادم یه چیزای توش تکون خورد که فهمیدم نه باباخیالاتی نشدم ،مطمینم یه چیزی توش هست ولی چی؟ فقط خدا می دونه.

                                       **********************************

با تابش نور خورشید به صورتم از جام بلند شدم بعد از خوردن صبحانه و پوشیدن لباس از در بیرون رفتم و به سمت بام حرکت کردم، چون صبح زود بود و هوا برای پیاده روی مناسب فرصت رو غنیمت شمرده و ازپایین تا بالا رو پیاده گز نمودم.

وقتی رسیدم بالا کل تهران زیر پام بود ازبالا به شهر پر دود ودممون خیره شدم، نمی دونم این خارجیا برای چی میان تهران،مثلا دود ودمم دیدن داره تازه اگه کاری دارن قبل از اومدنشون باید یه تماسی بگیریم بگیم رفتن ویزا بگیرن همراهش کپسول و ماسک اکسیژن هم بگیرن والا خدا رو چه دیدی، ما ایرانیا هم که خدا ورژن بالا آفریدمون قبل از به دنیا اومدنمون یه دو جین آب شش داده در مواقع آلودگی هوا استفاده کنیم.

هنوز دوربینم رو بالا نیاورده بودم که دستی روی چشمانم و دستمال مرطوبی روی بینی و دهانم نشست و بعد تاریکی مطلق..........

 

 

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با احساس گیجی و منگی چشمام رو باز کردم اولش فکر کردم که کور شدم اما بعد متوجه شدم که چراغ خاموشه،سعی کردم محلی که درش هستم رو خوب ببینم اما متاسفانه چون تاریک بود، عملیات نا موفق به پایان رسید ،تموم تلاشم رو کردم تابیاد بیارم چیشد که پام به اینجا باز شد

-آهان یادم اومدصبحانه،بام،عکس،دست،دستمال مرطوب، خواب، اینجا

ناخود آگاه حرف های پدرم که قبل از به قتل رسیدنش می گفت توی ذهنم رژه رفت: نیاز مواظب خودت باش ،تنها از خونه بیرون نرو،حتما یکی همراهت باشه،چون من و مادرت داریمتبدیل به یه مهره سوخته می شیم اما تو توی این صفحه شطرنج مثل الماس می درخشی، چون یه آدم جدیدیپس برای اون ها یه مهره جالب به حساب میای مواظب باش توی دامشون نیافتی اونا حرفه ای تر از اونین که فکرش روبکنی،چون اگه یه باند ساده بودن تا حالا باید توسط پلیس دستگیر می شدن،پش بالاخره سراغ تو هم میان فرقیم نمی کنه امروز فردا یا شایدم یه ماه دیگه

مواظب باش................

توی فکر بودم که ناگهان در بازشدو بعد از اون چراغ روشن شدتا چشمام به نور عادت کنه ،قیافه منحوس قاتل خانوادم یعنی محمود ماجد رو دیدم ، خوب می شناختمش چون عکسش رو توی پرونده ی قتل دیده بودم

+احوال شما خانوم صالحی کوچک وارث کل خاندان صالحیما مهمون نواز هستیم اما شماخودتون بگید با چی ازتون پذیرایی کنیم؟

وبعد از اون صدای خندش بود که کل اتاق رو پر کرد

+چیشد جواب سلامم رو نباید بشنوم؟،اصلا اینا به کنار

خم شد و گفت : اون مدارک اعصاب خورد کن کجاست؟

چشمام از حدقه بیرون زد،با خودم گفتم یارو خل و چل شده بابا مدرکم کجا بود،در همین لظه یکی دیگه وارد اتاق شد از قیلفش معلوم بود که سنش به زور به26 سال میرسه ولی وقتی نگاهش کردم متوجه شدم عجیب آشناس .

یه نیم نگاهی به من انداخت و بعدش به محمود نگاه کرد و گفت:صبر می کردی برسم بعد بیا تو ، مثل اینکه قول و قرارامون رو یادت رفته محمود خان؟

+نه پسر یادم نرفته فقط اومدم یه خیر مقدمی به مهمون تازه از راه رسیدمون بگم و گرنه اصلا قصد بدی نداشتم خودشم شاهده مگه نه خانوم کوچولو؟

 

ویرایش شده در توسط Narges.Esfand
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- اولا بامن درست صحبت کن ،فامیلی قشنگمو به زبون کثیفت نیار ،ثانیا خاانوم کوچولو عمتِ و و صد جد وآبادت ،ثالثا من اصلا نمی دونم پرونده خر کیه ،رابعا باین کاری که جنابعالی و افراد گرانقدرتون انجام میدن می گن آدم دزدی یا گروگان گیری نه مهمونی و مهمون بازی ، خامسا نه من بچه ام نه تو و افرادت می تونین سر من رو شیره بمالین،سادساوقتی پام رو ازاین جهنم دره بذارم بیرون برای چندمین بار از همتون شکایت می کنم و بهتره بگم از تک تکتون متنفرم

+آفرین حرفات خیلی قشنگن فکر کنم تو دبیرستان عربیت خیلی خوب بوده ،درضمن باید بگم اینجا جایی برای فرار نداره ،تا آخرم نمی تونی خودت رو به ندونست بزنی،بعدشم مگه تا الان شکایتات جواب داده که بخواد از این به بعد جواب بده ،در آخرم اینکه بهتره خودت یکم به مغزت فشار بیاری چون اگه این کارو نکنی اون وقت باید ما این زحمت رو برات بکشیم البته فکر نکنم راه دوم مد نظرت باشه،در مورد تنفرت نسبت به من باید بهت بگم که من بر عکس تو ام چرا که خیلی دوست دارم

داشتم از حرص منفجر می شدم،به همون پسره که به نظرم آشنا میومد گفت : دروغ می گم آراد جان؟

اونم سری به معنای نه  تکون داد

منم دیدم اگه حرف نزنم منفجر می شم و در آخر سکته می کنم پس با نهاین نفرت نگاهش کردم و گفتم:حالم ازت بهم می خوره،عوضی پست،دزد،آدم کش،نجس

+خب دیگه برای امروز بسه بریم آراد

#بریم

اون پسره که حالا فهمیده بودم اسمش چیه به من که درحال انفجار بودم نگاهی از سر تاسف کرد وسرش رو به چپ و راست تکون داد و از در بیرون رفت.

جیغ کشیدم :از همتون متنفرم عوضیـــــــــــــــــــــا

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوم : ترس

یه هفته از اون ماجرا می گذره و من بدبخت هیچ راه فراری پیدا نکردم در مورد این پسره هم هر چی فکر می کنم به جایی نمی رسم ، آخه خدایا من اینو کجا دیدم؟

همینطور تو فکر بودم که در باز شد و قیافه منفور محمود نمایان نمایان شد با یه تفاوت اونم اینکه قیافش از خشم سرخ شده بود

+ قاب طلا کجاست؟

داد زد :لعنتی گفتم مدارک و قاب طلا کجاست؟

وقتی اینو گفت ترسی که داشتم چند برابر شد علاوه بر اون تازه منظورش رو فهمیدم می دونستم کدوم قاب طلا رو میگه به قول قدیمیا تازه دوزاریم افتاد بعد یه آن یاد تکون دادنای قاب طلا افتادم با خودم گفتم بیخود نبود صدا می داد نگو مدارک داخل قاب بوده،فوری خودم رو جمعد کردم که با داد محمود دوباره ولو شدم

+ ده احمق چرا عین کمایی ها نگام می کنی میگماون لامصبا کجان

با ترس نگاش کردم : قاب طلا دیگه چیه؟

+ مثل ویندوز بالا نیومده ها نگام نکن گفتم کجاست؟

از کوره در رفتم

- چی میگی بابا قاب طلا مفت کیه مدرک دیگه چیه آخه بیشعور اگه من می دونستم مدرک چیه که تا حالا تو و زیر دستات باید اون دنیا میبودین نه اینجا

تا بیاد جواب بده در باز شد و آراد وارد شد اونم از محمود بدتر صداش رو برد بالا و گفت

+محمود صد دفعه بهت نگفتم اینجا ملک شخصیه عین یابو سرتو ننداز بیا تو، بهت نگفتم(انگشت سبابشو به سمتم گرفت ) نگفتم اینم جزو اموال شخصیمه هانــــــــــــــــــــ،نگفتم؟

من جای محمود قالب تهی کردم.....

ویرایش شده در توسط Narges.Esfand
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محمودم نه گذاشت نه برداشت گفت

+ اصلا به تو چه من اومدم مدرک رو بگیرم برم نخواستمش که ، درضمن قیافه ایَم نداره که بخوام ورش دارم مال خودت، من دنبا چیز دیگه ایَم

اعصابم خُرد شد:بابانفهما من مدرکی علیه شماها ندارم درضمن مگه  آب نبات چوبیم یا بیسکوییت که بخواین بین خودتون تقسیمم کنین بعدشم نه که خودت خیلی خوشگلی همه رو عین خودت می بینی.

محمود دوباره با پرخاشگری گفت:

+ببین جوجه یه هفته بهت وقت دادم نیومدم سراغت که خوب فکر کنی، یادت بیاد مدارکا کجاست ،نه من هالو ام که حرفای الکیتو باور کنم نه آراد خره ،اگه بخوای ببریمون تو حاشیه باید شکل دیگه ای باهات برخورد کنیم ، مثل اینکه هرچی می خوایم خودت ویندوزت رو بالا بیارینمیشه پس مجبوریم خودمون ویندوزت رو بالا بیاریم.

یه آن ترس همه وجودم رو فرا گرفت ، با خودم گفتم اینا آدمای خطرناکین محمود رو که می دونم چه گرگ صفتیه اما از اون بد تر آراد که همش فکر می کنم آشناس ولی نمی شناسمش از طرف دیگه دندون برام تیز کرده که وقتی محمود مدارک رو ازم گرفت من بمونم این از خدا بی خبر

پس یه راه بیشتر ندارم باید تا می تونم محمود رو بازیش بدم و خودم رو به زنم به ندونستن تا مدارک بدستش نیافته ،از طرف دیگه هم می تونم توی این زمان به یاد بیارم آراد رو کجا دیدم و وقت بخرم و راهی برای فرار پیدا کنم ،به این میگن استراتژی یه تیر و چهار هدف

تو همین فکرا بودم که محمود بهم نزدیک شد عین این مادر مرده ها سعی کردم از دستش دربرم دور اتق می دویدم محمود هم دنبالم ، آرادم که انگار فیلم سینمایی داره نگاه می کنه وایساده بود تماشا .

خلاصه من بدو آهو بدو که یه دفعه صدای آراد در اومد

+محمود ولش کن خودم از زیر زبونش حرف می کشم ، بیا برو به من اعتماد کن

محمود هم از خدا خواسته گفت : اوکی پس مدارکم خودت برام بیار

+باشه بیا برو دیگه

تو دلم گفتم از دست یه گرگ فرار کردیم یه راست افتادیم تو دهن یه شیر

با نشستنم روی زمین آراد بهم نزدیک شد و گفت : یادت باشه من محمود نیستم یکیم بدتر

ومثل باد ازم دور شد ،به سمت در رفت و به مردی قوی هیکلی کنار اتاق ایستاده بود گفت : فردا میام اتاقش رو تغییر میدم

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از رفتن آراد فکرم خالی شد حتی استراتژی و برنامه هام هم بهم ریخت
تازه یاد صبا افتادم
-یا خدا اینو دیگه کجای دلم بذارم به ساعتچی قول دادم تازه یه مقدار از پولم ازش گرفتم  خدایا خودت بدادم برس چون تنها تکیه گاهم بعد از رفتن مامان و بابا تو بودی دیگه تو لااقل تنهام نذار
دنبال راه فرار میگشتم  از بعد رفتن اون دو تا غول تشن  یه لحظه هم نَشستم
پنجره رو زیر و رو کردم همش میله بود
در اتاق هم قفل بود  هیچ چیز عجیبی هم برای فرار وجود نداشت
با نا امیدی نشستم که در باز شد وخدمت کار غذام و آورد
یه نگاه به غذا کردم گشنیز پلو بود نخورده حالم بدشد در رو زدم که قیافه هیکلیه مشاهده شد
+چته

- تولد بچمه این چه غذاییه حالم داره بهم می خوره

+نیومدی مهمونی که همینه که هست

_اصن غذا نخواستم بردار ببر این بو گندو رو

+باشه بابا جوش نزن بردمش
اومد تو وغذا رو برداشت رفت قبل از بیرون رفتن
+از بی غذایی تلف میشی ها دیگه چیزی نیست بدن بخوری ازمن گفتن بود
-بدرک گشنم نیست ببرش

اونم از خدا خواسته رفت منم با گشنگی تا صبح نشستم وبه این فکر کردم که آراد کیه؟وکجا دیدمش

                                              **************************

کله صبح خروس خون تازه داشت چُرتم می برد که در باز شد و قامت جناب لندهور(آراد) نمایان گشت.

ویرایش شده در توسط Narges.Esfand
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+بلندشو
با پرویی تمام تو چشاش زل زدم و گفتم
-کجا؟ چرا ؟ برای چی؟
+چون که زیرا فکر نکنم باید بهت جواب پس بدم
بعدم آستینمو محکم کشید و گفت
+راه بیافت
ناچارا دنبالش رفتم از اتاق که خارج شدیم با راهرو عریض و طویلی رو برو شدم
راهرو رو تا ته رفت و به پله هارسید باخودم گفتم اینا که این همه دک وپز دارن چرا من و توی اتاقی که شبیه انباری انداختن
خودم از حرفم خندم گرفت تودلم جواب دادم خب معلومه عاشق چشم و اَبروت نیستن که بیان برات میز شیک بچینن ، بعدشم تو گروگانشونی
پله ها رو که طی کردیم واردیک سالن شدیم که خیلی خوشگل تر از راهرو بود  عوض این که از در ورودی خارج شه رفت کنار پله ها و یه در عجیب که شبیه دیوار بود رو بازکرد
باز کردنش عجیب بود چراکه دیوار دستگیره نداشت واون با لمس کردن دیوار در به طور خود کار باز شد.
+برو
رفتم که وارد یه فضای سبز شدم دوباره خودش جلو رفت فضای سبز رو که رد کردیم یه عمارت خوشگل تری رو دیدم که همه از سنگ مرمر کار شده بود (همچین توضیح می دم انگار نه انگار که بابای خودم پولدار بوده و خودمم کاخ نشین)

وارد سالن شد سالنش فکرکنم دو برابر سالن خونه ی ما و چهار برابر سالن خونه قبلیه بود  پس از گذروندن سالن به چه عظمت پله هارو بالا رفت

سالن بالا چهارتا اتاق بیشتر نداشت یک اتاق درش سرمه ای بود اتاق دیگه درش صورتی کم رنگ بود دو تا اتاق دیگه هم درهای سفید داشتن  رفت سمت اتاقی که درش صورتی بود در و باز کرد واشاره کرد برم داخل.....

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داخل که رفتم بایه اتاق مجهز روبه رو شدم ،وسایل دخترونه چیده شده بود  یه ست صورتی ملایم بود و اتاق هم صورتی سایه روشن رنگ شده بود
با نگاه خیره کسی سرم رو بلند کردم  آخه کی میتونه به جز لندهوری مثل آراد باشه؟
+خب از این به بعد اینجایی حق بیرون اومدن از اتاق رو هم نداری چون اتاق مجهز بعدشم کسی مثل اونجا پشت در واینستاده ولی یکی دیگه به طور نا محسوس به خوبی کنترلت میکنه مواظب خودت باش .

-ینی چی ؟ چرا؟

+زیادی حرف می زنی

به تلافی حرفش خواستم فوری از در برم بیرون که  خودش رفت درم پشت سرش قفل کرد.

-عوضیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی نکبتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+صفات خودت رو نیاز نیست برام توصیف کنی

جیغ زدم:اهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

                                                 ***********************

فصل سوم : آرامش قبل از توفان

یه دوهفته ای گذشته بود  طبق گفته های جناب لندهور حتی یه قدمم به در نزدیک نشدم در ضمن خبری از قیافه منحوسش نبود ، خلاصه زیادی حال میکردیم تازه این قدر این عمارتیا شیک بودن که برای آدم در می زدن.

با تقه ای که به در خورد بفرماییدی زدم که در باز شد و خدمتکار شامم و آورد .

وقتی دوباره قیافه گشنیز پلو رو دیدم نزدیک بود بالا بیارم

-ایی ببرش اینهمه دستپخت خوب دارین نمی دونم این دیگه چیه برام آوردید

+دستور رئیس گفتن باید هر دو هفته یه بار باید درستش کنیم
-مردشور ببرتش همه از شرش راحت شن ببرش حالم بد شد
 

ویرایش شده در توسط Narges.Esfand
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+ اما گرسنه می مونین
-مهم نیست فقط ببرش
+باشه
و از در بیرون رفت به چندثانیه نکشید که قیافه لندهور مشاهده شد
+این چه وعضشه ینی که چی گشنه می مونی تلف میشی  اونوقت نمی تونی جای مدارک و بگی
-اولین که وقتی می بینمش حالم بهم می خوره دوما مدرک خره کیه بابا والا بلا ندارم نیست موداره بکَن.

+ببینم نکنه فکر کردی پرنسسی هستی برای خودت که میگی چی دوست داری چی دوست نداری

-نکنه تو دور برت داشته فکر میکنی پادشاهی هستی بر خودت

+ میارنش به قصد موتم که شده می خوریش
بعدش زیر لب  طوری که من نفهمم اما من که فهمیدم گفت: راست می گی تو که اصلا نمی دونی مدرک چیه

نزدیکش شدم و گفتم :چی گفتی ؟
خودشو زد به نفهمی
عربده زد+سعیده بیارش
=چشم
خلاصه به مرگ غذارو کوفت نمودیم اما همش به حرفش فکرمی کردم ، به مغزم فشار میاوردم که ببینم کجا دیدمش؟

                                              **************************

سه روز ازون مسئله می گذشت  که در به صورت شتاب وار باز شد وقیافه منحوس محمود نمایان گشت

+ اما گرسنه می مونین
-مهم نیست فقط ببرش
+باشه
و از در بیرون رفت به چندثانیه نکشید که قیافه لندهور مشاهده شد
+این چه وعضشه ینی که چی گشنه می مونی تلف میشی  اونوقت نمی تونی جای مدارک و بگی
-اولین که وقتی می بینمش حالم بهم می خوره دوما مدرک خره کیه بابا والا بلا ندارم نیست موداره بکَن.

+ببینم نکنه فکر کردی پرنسسی هستی برای خودت که میگی چی دوست داری چی دوست نداری

-نکنه تو دور برت داشته فکر میکنی پادشاهی هستی بر خودت

+ میارنش به قصد موتم که شده می خوریش
بعدش زیر لب  طوری که من نفهمم اما من که فهمیدم گفت: راست می گی تو که اصلا نمی دونی مدرک چیه

نزدیکش شدم و گفتم :چی گفتی ؟
خودشو زد به نفهمی
عربده زد+سعیده بیارش
=چشم
خلاصه به مرگ غذارو کوفت نمودیم اما همش به حرفش فکرمی کردم ، به مغزم فشار میاوردم که ببینم کجا دیدمش؟

                                              **************************

سه روز از اون مسئله می گذشت  که در به صورت شتاب وار باز شد وقیافه منحوس محمود نمایان گشت

ویرایش شده در توسط Narges.Esfand
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+ اون پسره چی فکر کرده این جوری که از کسی حرف نمی کشن
وبعد از چند ثانیه آستینم کشیده شد و به دنبالش راه افتادم ،حالم خیلی بد بود اشکم در اومد
-ولم کن
+انقدر زر زر نکن راه بیافت تا برنگشتن

شروع کردم به جیغ زدن با جیغی که زدم اون عوضی داد زد
+یکی دهن اینو گل بگیره
از در خونه که رفتیم بیرون پرتم کرد توی یه ماشین نشست کنارم و یه چشم بند سیاه داد دستم
+ببند به چشات
-نمی خوام من از همتون متنفرم کمک یکی به دادم برسه  جیغ
یه طناب در آورد و باهاش دستامو بست بعدم چشم بند و به چشام بست
+حالا هرچه قدر دلت می خواد جیغ جیغ کن هیچ کس صدا تو نمیشنوه
اون موقع تازه به تنها بودن خودم پی بردم و شروع کردم گریه کردن بعد از گذشت تقریبا یک ساعت ماشین متوقف شد
+پیاده شو یالا
با جیغ و داد پیاده شدم یکم که جلو رفتیم چشم بند و از روی چشام برداشت وگفت :برو تو

–نمی رم
+د یالا برو تو دیگه کشتی مارو
–ولم کن ببینم نمی خوام برم
از چشماش آتیش خشم و نفرت می بارید یقه بلوزم رو کشید و به سمت زیر زمین هدایتم کرد
+چه قدرلفتش میدی یالا گم شو

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

–ولم کن عوضی چی از جونم می خوای هاننننننننننن
+سرمو بردی این قدر زر زر نکن
به در باز زیر زمین نگاه کردم حدو ده دوازده تایی پله می خورد خوب می دونستم که اگه پام به اونجا بازشه معلوم نیست چه بلاهایی ممکن به سرم بیارن  پس عزممو جزم کردم و با تمام توان پنجه هام رو روی زمین نگه داشتم وقتی دید فایده نداره به طور ناگهانی هلم داد به سمت پله ها چون آمادگیشم نداشتم  نتونستم خودم رو کنترل کنم با پا از اون ارتفاع بلند پرت شدم تو انباری
–جیغ جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
یه آن حس کردم استخون مچ پای چم جابه جا شد و احساس ضعف عجیبی بهم دست داد اونقدر که سرم گیج رفت و چشمام سیاهی رفت فقط در آخرین لحظات صدای بسته شدن در انبار رو شنیدم و بعد هم سیاهی مطلق

                                    **********************************************

فصل چهارم توفان

با برخورد آب یخ به صورتم چشمام رو باز کردم  همین که اومدم توی خودم جمع شم حس کردم دست و پام بسته است  پلک زدم و به افراد رو به روم نگاه کردم  چند مرد قوی و محمود شارلاتان رو روبه روم یافتم
+خوب بگو ببینم کجاست اون مدارک کوفتی
پای راستم از درد گز گز می کرد حتم داشتم اگه ضرب ندیده باشه در رفته ،از درد پام حرصی شده بودم ، باخودم گفتم تو این وضعیت اینم وقت گیر آوردها!
 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعدم همه خشمم رو توی صورتم نشون داده و گفتم:چه میدونم اصن این مدرک شما چیه؟
+حالا معلوم میشه مدرک چی هست
بعد هم مردی رو صدا زد و گفت : سپردمش به خودتون

چند مرد قوی به سمتم اومدن و از صندلی بازم کردن و پرتم کردن زمین با برخوردم روی سرامیک های یخ انباری بدنم به لرزه افتاد و پام هم اینقدر در گرفت که جیغ بنفشی کشیدم
+سرمونو بردی
فکر کنم سردستشون بود چراکه به بقیه افراد دستور داده  که شروع کنن اما من نمی دونستم می خوان باهام چیکار کنن ، با برخورد ضربه اول به شکمم تازه به خودم اومدم و جیغ کشیدم با هر ضربه جیغ های من هم  ولوم بیشتری پیدا می کردند اینقدر جیغ کشیدم که نایی برام نمونده بود
+برش دارین ببرینش پیش رئیس
و بعد هم بلندم کردن و از زیر زمین خارجم کردن و داخل یه سالن بردنم وجلوی یه مبل پرتم کردن که نالم در اومد.
صدای قهقهه ای که در سرم اکو می شد
توی دلم داد زدم لعنت به تو محمود لعنت به تو آراد و لعنت به مرد غریبه ی رو به روم

مرد غریبه روبه روم با خنده گفت :آخه عمو دلت میاد به خاطر چهار تا مدرک بی ارزش انقدر بزنیش حتما عقلت رو از دست دادی.
اگه اوضاعم ناجور نبود خودم دونه دونه موهاش رو از ریشه دمیاوردم آخ که اون موقع دلم خنک می شد.
محمود که حرف های مرد را شنیده بود جواب داد: پسر تو هنوز جوونی و این چیز هارو نمی فهمی یکم که بگذره برات عادی میشه من که نمی تونم ریسک کنم برای چیزی مهم ترین هدفم رو که سال ها براش زحمت کشیدم از دست بدم یا اینکه هر شب با ترس و وحشت سر روی بالش بذارم پس بهتره این چیزا رو از سرت بیرون کنی با اینکه قولش رو به آراد دادم ولی چون حرفی ازش نکشیده بعد از گرفتن مدارک می دمش به تو

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد هم به من نگاهی کرد و گفت:بهتره تا معادلاتم در موردت خراب تر از این نشده بگی قاب طلا کجاست تا مدارک رو از داخلش در بیاریم هااااان؟
می دونستم اگه جاش رو بگم همه ی زحمت های مادر و پدرم نابود میشه هیچ ، خونشون هم پایمال میشه ، پس نباید هیچ چیزی بروز بدم، در نتیجه کابل رو گرفتم و رفتم جلو:ای بابا هر چی من بگم نمی دونم متوجه نمی شید من در جریان  هیچ کدوم از کارای پدر ومادرم نبودم ، ای خدا من فقط یه عکاسم همین من رو توی کارای اونا شریک ندونین .
مرد اومد جلو و گفت:لالایی نخون تو گوشم که من همه ی اینا رو حفظم بگو کجاست هااان ، کاری با عموم ندارم اما من نمی خوام آسیبی بهت برسه پس بهتره جاشون رو بهم بگی اما اگر نگی کلاهمون میره توی هم پس بیا معامله کنیم و خودمون رو خلاص کنیم نظرت چیه ؟
حرف مفت میزد دروغ می گفت عین چی خوب می دونستم تک تکشون چه دندونی برام تیز کردن از آرادشون تا این یارو و اون محمود شارلاتان ، اگه وا میدادم مثل آب نبات قیچی تقصیمم می کردن بین خودشون پس یه راه بیشتر نبود تیر آخرم بزنم:ببین هر کسی هستی باش من نمی دونم اون قاب طلای کوفتی اصلا چی هست چه برسه به اینکه بدونم کجاست
گفت:باشه پس باید از همون دری وارد شم که تو نمی خوای و من می خوام
بعد هم داد زد کریـــــــــــــــــــــم ؟
=بله
+برش گردونین تا خودم بیام
=چشم آقا
همین که بلندم کردن جیغم در اومد:ولم کنین خداااااا....

                                           **************************

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل چهار : خدا

بعدم پرتم کردن توی اون زیر زمین نمور ،از درد پام جیغی کشیدم و زیر لب خدارو صدا می کردم:خدا هستی ؟ میبینی چه قدر درد دارم ،میبینی چه قدر بهت محتاجم‌، من که می دونم جز تو توی دنیا کسی رو ندارم، پس چرا اینقدر امتحانم می کنی مگه چی کار کردم ؟
اشکم در اومده بود، یاد حرف مامان افتادم همیشه می گفت متوسل امام جواد(ع) شو ،چون توی جوونی به شهادت رسیده هوای جوونا رو داره
همونطور که گریه می کردم لب باز کردم :یا جواد الائمه به مظلومیتت قسمت میدم خودت دستم رو بگیر ، برام دعا کن ،یا جواد الائمه یا جواد الائمه......
اینقدر این ذکر رو گفتم که خواب مهمون چشمام شد و دیگه هیچ چیزی رو نفهمیدم .
با صدای باز شدن در چشمام رو باز کردم که با قیافه منحوس سامیار روبه رو شدم زیر لب زمزمه کردم :خدایا آدم با دیدن قیافشم می خواد کفاره بده چهبرسه حرف زدن
همونطور که قدم به قدم جلو می اومد من بیشتر تو خودم جمعمیشدم تو دوقدمیم وایساد،با توقف صدای پاش چشم های منم بسته شد، زیر لب زمزمه کنان گفتم :یا جواد الائمه ادرکنی خودت به دادم برس
+چی میگی دختر برای خودت، نکنه دیوونه شدی؟
نفسم تو سینه حبس شده بود ،که ناگهان تلفنش زنگ خورد
زیر لب لعنتی گفت و دور شد
تلفن رو جواب داد: چی میگی ضیاء ؟
+چی؟
+سعید رو کشتن
+کی؟

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+لعنتیا، باشه دارم میام ،وا ندی ،اومدم
بعدم قطع کرد،پوزخندی زد وگفت : یه دفعه جستی ملخی، دو دفعه جستی ملخی،دفعه سوم کف دستی ملخی
و بعد انباری رو ترک کرد ،با قفل شدن در انبار ،نفسم رو فوت کردم بیرون

–مرسی خدا ،متشکرم یا امام جواد خودتون کمک کنید تا آخر مقاومت کنم

دو روزی از اون ماجرا می گذشت ،توی این مدت یه لقمه غذا به ما ندادن واقعا که خجالت نمی کشن لا اقل تو خونه این پسره آراد غذامونو می دادن اینجا که حتی نیومدن ببینن زنده ایم مردیم والا حتما اون یارو که مرده براشون خیلی مهم بوده که حتی نیمدن سراغ من، به خودم نهیب زدم:احمق این همه دعا کردی دمشون رو بذارن رو کولشون برن بعد میگی چرا ازم سراغ نمی گیرن ،اینا رو بیخیال شدم و به این فکر کردم که چرا آراد اینقدر برام آشناس ،مگه اون کی بود ،باخودم گفتم :حتما تو خیابون اتفاقی دیدیش . بعد خودم جوابم رو دادم:بابا الکی نبود یه جا دیدمش
هرچی فکر کردم جز تصویر نا مفهومی از چیزی نفهمیدم
داشتم به مغزم فشار می آوردم که ناگهان در انبار با صدای بدی باز شد و قیافه ی منحوس محمود وبرادرزادش نمایان شد
اربده زد:کجاست یالا میگم کجاست اون مدارک کوفتی ؟
از صدای بلندش تنم لرزید سعی کردم خودم رو کنترل کنم توی دلم خدارو صدا زدم ، برادر زاده لعنتیش جلو اومد وگفت:بگو ببینم این قاب طلایی که میگن کجاست ببین چک می کشم بگو کجاست خب من عموم نیستم هر چی بخوای بهت میدم
 هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای تیر اندازی اومد و بعد صدایی آشنا

                                            ***************************

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل پنج : آرامش

+ محمود کجایی ،هوی با تو ام می گم کجایی؟
سعی کردم صاحب صدا رو به یاد بیارم، که با ورودش ناباورانه بهش خیره شدم خودش بود آراد یعنی فرشته نجاتم که خدا فرستاده بود
آروم و باطمانینه پله ها رو پایین اومد ، با فاصله پشت سر محمود و برادرزادش ،متوقف شد.دو تا اسلحه از جیبش در آورد ،یکی رو روی سر محود ودیگری رو روی سر برادر زادش گذاشت
+ او او ،فکر کردی از من زرنگ تری محمود ، از اولشم می دونستم این یالغوز(به برادرزاده ی محمود اشاره کرد) براش دندون تیز کرده و گرنه تورو چه به این چیزا، می دونی چیه اعتماد اشتباهه، من دیگه گول بخور نیستم.
بعدم کسی رو صدا زد که چند نفر وارد شدن منو بزور بلند کردن و از انباری بیرون بردن ،در حال بیرون رفتن بودم که پوزخندی زد وگفت: یادت می یاد محمود بهت چی گفتم ،گفتم با اموال شخصی من کاری نداشته باش ، اما تو چی خیلی گوش دادی ، پشت سر تودیدی نیازم دیدی.
پشت سرم راه افتاد و از انبار بیرون اومد، پای راستم می سوخت واینا هم منو هی می کشیدن،آخرش از عصبانیت جیغی کشیدم و گفتم :آی نفهم آروم تر پام درد می کنه.
به محض تموم شدن حرفم به یه ماشین نوک مدادی رسیدیم که شیشه هاش دودی بود در رو باز کردن و محترمانه داخل ماشین نشوندنم بعدش هم در رو بستن و دور شدن ، دو نفر جلو نشسته بودن یکی پشت فرمون نشسته بود اون یکی هم داشت با جی پی اس گوشیش ور می رفت ، حوصلم سر رفته بود که ناگهان در سمت من باز شد و یکی من رو هل داد سمت دیگه و خودش سوار شد ،با عصبانیت جیغ زدم :آی عوضی چته؟
سرش رو به سمتم برگردوند که دیدم این آراد ،فقط دستش رو به علامت سکوت بالا برد بعد

ویرایش شده در توسط Narges.Esfand
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صورتش رو سمت راننده برگردوند و فوری گفت:برو،برو، فقط برو
ماشین با صدای بدی راه افتاد ودر محکم بسته شد ،فردی که جلو نشسته بود سرش رو به سمت آراد برگردوند و گفت :چی شد؟ چیکار کردی؟
+همه چیز درسته آمارشون رو دادم، پلیسا چند دقیقه دیگه میرسن این یه گوش مالی ساده است تا محمود باشه که برای من قپی نیاد ، با کاری که من کردم یه سو سابقه خوشگل میره تو پروندش  دیگه چه شود
با تعجب نگاش کردم که به سمتم برگشت و گفت :چیزی رو  که لو ندادی ؟
-نخیر مگه من بیکارم زحمت کسی رو به باد بدم
+آخه از توی دست و پا چلفتی این چیزا بعید نیست
–دست و پا چلفتی عمته و صد جدو آبادت مردک هووووووووووووووف لا الاه الی الله
+تهدیدت کرد ؟
–آره
+به چی؟
–کتکم زد
+نه اینکه خیلی قیافه داری بخوای کتک بخوری از قیافه بیافتی ،فوقش یه خورده کتلت کرده دیگه
–کتلت عمته ، بی شعور ،من رو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسم هه
+خب دیگه بهت چی گفت همه ی اتفاقا رو مو به مو توضیح بده برام

شروع کردم مو به مو جریان رو تعریف کردن، حرفام که تموم شد متفکر نگاهم کردو گفت :مرگ سعید کار من بود ،ولی مثل اینکه نا خواسته خوب موقعی تیر رو به هدف زدم

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با اینکه سردرگم بودم اما انگار حس امنیت رو فقط کنار آراد داشتم نگاهش کردم و گفتم : تو یه فرشته نجاتی برای من خواسته یا ناخواسته تو من رو سه دفعه نجات دادی، دفعه اول توی خونت از دست محمود نجاتم دادی دفعه دوم با کشتن سعید برادر زاده محمود دست از سرم برداشت دفعه سومم که حالا بود که از دست جفتشون نجاتم دادی ، نمی دونم بایدچطوری ازت تشکر کنم و حاظرم کمکت رو جبران کنم خیلی ازت ممنونم خیلی .
+ خواهش میکنم، اگه می خوای جبران کنی باید به همه ی حرفام گوش بدی و همه رو بی چون چرا قبول کنی ، قبوله؟
– قبوله
+برادر زاده ؟ منظورت سهیله؟
– آره خود لندهورش ولم می کردی خودم خفش می کردم بعدش هم اینقدر می زدمش تا دلم جا بیاد
+ عوضی ، خوب حال جفتشون رو گرفتم وقتی یه شب توی انفرادی بودن حالشون میاد سرجاش ، راستی سهیل که  آسیبی بهت نزد
–نه
نفسش رو فوت کرد بیرون وگفت :خوبه ، خدارو شکر
سرم رو به سمت شیشه برگردوندم و از پنجره منظره بیرون رو نگاه کردم که یک آن جرقه ای توی ذهنم اومد یعنی این یارو کی بود که با کشته شدنش همه دست و پاشون رو گم کردن نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم ، سرم رو به سمتش برگردوندم که دیدم داره جلو رو نگاه می کنه از این مدل نگاه کردنش می شد پی برد داره یه نقشه ای می کشه ، نفسم رو فوت کردم و گفتم : یه سوال سعید کیه؟

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+ به تو هیچ ربطی نداره
اومدم جوابش رو بدم که فورا نگاهم کرد و انگشت سبابش رو به سمتم گرفت و تهدید وار گفت :دیگه نشنوم در موردش حرف زدی و نه دیگه ببینم داری در موردش فکر می کنی ، فهمیدی که چی گفتم؟
– باش
انگار که با این یک کلمه من قانع شده باشه دوباره سرش رو به سمت جلو برگردوند و دستش رو به پشتی صندلی راننده تکیه داد و دوباره به فکر رفت.
با خودم گفتم این مرد کیه که من بعد از پدر و مادرم تنها امنیت روکنار اون حس می کنم ‌، اصلا طرف کیه ؟ من یا محمود.
با اکراه سرم رو به سمتش بگردوندم وگفتم:یه سوال دیگه (آب دهانم رو فرو بردم)تو طرف منی (کمی مکس کردم )یا محمود؟
بدون اینکه نگاهم کنه
+ طرف تو
همون لحظه ماشین متوقف شد، با باز شدن در تقریبا لال شدم و دیگه نتونستم ازش بپرسم که چطور طرف منه ولی تو باند محمود یا شایدم اصلا هدفش از این کارا چیه.
اما این رو خوب میدونستم که همه ی این امنیت رو تنها از خدا و ائمه دارم اونا آراد رو وسیله قرار دادن تا بشه فرشته نجاتم البته یه فرشته نجات که قیافش برام آشناس در عین غریبه بودنش .از ماشین پیاده شدم و پشت سر آراد و افرادش راه افتادم ، چون آروم آروم  می رفتم ازشون جا می موندم ، برای همین لنگون لنگون می دویدم تا گمشون نکنم ، یک آن صبر کردم تا نفس تازه کنم ،

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی سرم رو بلند کردم جز بیابون چیزی ندیدم ، ترس وجودم رو فرا گرفت سرم رو پایین گرفتم تا کمتر ترسم رو بروز بدم ،دستام رو گذاشتم رو زانوهام و نفس نفس زنان سعی کردم موقعیتم رو پیدا کنم که سنگینی نگاهی و سایه ای رو روی سرم حس کردم،داشتم از ترس قالب تهی می کردم، که با صداش  زندگی رو بهم برگردوند، خودش بود فرشته نجات چه اسم باحالی شاید به قیافه جدیش نخوره ولی چیزی که هست همینه ، دیگه چه میشه کرد.
با صدای عصبانیش از فکر بیرون اومدم :چرا عقب موندی نکنه فکر فرار به سرت زده هان؟
– فرار چیه دیگه ، شماها تند می رید
+ خوب حالا غر نزن ، راه بیافت می خوام ببینم مادمازل چطور راه می رن که از ما جا موندن
زیر لب ایشی گفتم و به راهم ادامه دادم هنوز چند قدم برنداشته بودم که صداش متوقفم کرد
– دیگه چیه؟
+ چرا اینطوری راه میری؟
– چطوری راه میرم ؟! نکنه چهار دست و پا راه میرم خودم خبر ندارم؟
+ چرت نگو ،عین ننه پیر زن ها راه میری ،تو که قبلا درست راه می رفتی.
تازه یادم افتاد منظورش چیه
– اون موقع که محمود تازه گرفته بودتم، باهاش لجبازی کردم اونم نه گذاشت نه برداشت من رو از ده دوازده تا پله پرت کرد تو زیر زمین ،البته با این دردی که داره اگه در نرفته باشه حتما ضرب دیده ، حالا هم بیا بریم بعدا یه کاریش می کنم
چند قدم که رفتم گفت: صبر کن
همونطور که بهم نزدیک می شد غر غر کنان گفتم : بیا بریم دیگه من می ترسم
پاچه شلوارم رو بالا زد و یه نگاه سرسری کرد ، پوزخندی روی لبش اومد : تو به این میگی در رفتگی ، در رفتگی کمترینشه

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×