رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Narges.Esfand

عشق به سبک جدال | Narges.Esfand

پست های پیشنهاد شده

– ینی می خوای بگی مو بر داشته؟
+ وای خدا دختر تو چرا اینقدر خنگی؟ نخیر خیلی شانس بیاری نیاز به عمل نداشته باشه با این سرخی و ورمی که من می بینم بعید می دونم استخون مچت جا به جا نشده باشه؟
هینی کشیدم و با ترس نگاهش کردم که گفت : حالاکه کاری نمی تونیم بکنیم فعلا آروم آروم بیا تا ببینیم چی میشه
سری تکون دادم و به راهم ادامه دادم ، تا اینکه رسیدیم به یه سوله خیلی کوچیک

از تعجب دهنم باز مونده بود ، سوله ؟، این همه محافظ و خدم وهشم ؟
بی توجه به قیافه متعجبم به سمت در رفت ، قبل از اینکه بازش کنه کنار گوش مردی هم سن و سال خودش چیزی گفت بعد هم به من اشاره ای کرد و رفت.
مرد جلو اومد و گفت : همراه من بیا
اینقدر از دیدن چیز های اطرافم متعجب بودم بی حرف دنبالش راه افتادم
هر چند قدم که می رفت ، مکسی می کرد و با بی سیم با افراد مختلف حرف می زد ، همون چند کلمه هم رمزی بود و من متوجه نمی شدم گیج بودم با رفتارای این یارو گیج ترم شدم. بعد از طی کردن مسافت طولانی به دری رسید بازش کرد من هم که فضول و از خدا خواسته وارد شدم .
بعد از من هم افرادی با لباس های ضد گلوله روی صندلی هاشون جاگرفتن من هم روی یکی از صندلی ها نشستم ، مردی که باهاش وارد شده بودم ، اومد کنارم نشست ، بعدهم آراد با قیافه ای در هم و جدی وارد شد، به میز بلند بالا تکیه زد و خطاب به یکی از همون افراد گفت : دانیال اوضاع محمود رو مو به مو برام توضیح بده

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرد هم با تمرکز جواب داد : چشم قربان، بعد از اومدن ما پلیسا رسیدن و باز داشتشون کردن در حال حاظر هم توی انفرادی هستن تا برای دلار های بی سند جواب گو باشن.
تیز به جلوش نگاه کرد و گفت : خوبه این تازه ضربه اوله مونده تا کلافگیش
بدون اینکه چشم از جلوش برداره فرد دیگه ای رو مخاطب قرار داد: شهاب چه خبر از نفوذیمون توی گروه ؟ حالا که خودم رو به محمودنشون دادم ،بو برده پس باید خوب کارش رو انجام بده
همونیکه من رو آورده بود و کنارم نشسته بود در جوابش گفت : فعلا که مستقر شده و کسی بهش مشکوک نیست ، باید ببینیم چی میشه؟
به محض اینکه نگاهش کرد اخماش در هم رفت و به من اشاره کرد : این اینجا چی کار میکنه؟ مگه نگفتم ببرش اتاق بغل هاااان؟
شهاب با دستپاچگی گفت : باشه، چرا آمپر می سوزونی ، پشو بریم دختر
با عصبانیت نگاهشون کردم ، مگه من چیکار کرده بودم که می خواستن این مسائل رو ازم پنهون کنن، اومدم حرفی بزنم که شهاب با اشاره سر بهم فهموند که الان اوضاع قمر در عقرب و بهتر حرفی نزنم ،درنتیجه بدون هیچ کلکلی از در بیرون اومده وبه اتاق بغل رفتم.

دو ساعت از بودنم داخل اتاق گذشته بود وهمه ی این اوقات رو داشتم به این فکر می کردم که سعید کی بوده که برای محمود مهم و برای آراد شمشیر ،در همین افکار بودم که در باز شد وشهاب وارد شد

+ بلند شو باید بریم

- باشه

همراهش رفتم، همونطور که اتاق ها رو رد می کردیم چیزی به ذهنم رسید

- شهاب میشه یه سوال فنی بپرسم؟

+ تا چی باشه؟

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-قول می دم چیز بدی نباشه

+بگو

-بین خودمون بمونه ، سعید کیه؟

فورا به سمتم برگشت: هیس اگه آراد بشنوه چی گفتی هم سر من رو هم سر تورو می فرسته بالای دار

- چرا؟

عصبی گفت : راه بیافت

- ای بابا چرا شماها همتون به این اسم حساسیت دارین هان؟

+مگه نمیگم خفه شو ، برو دیگه

- بی تربیت بیشعور

دست به کمر شدم : اگه به آراد نگفتم ، بد

سری تکون داد و رفت ، از سوله که بیرون اومدیم به سمت یه بنز مشکی رفت ، همزمان آراد رسید

شهاب تا آراد رو دید گفت : یبا مادمازل رو تحویل بگیر صحیح وسالم

پوزخندی زد :سالم ؟، فکر کنم پاش شکسته ، اگر یه مین دیرتر رسیده بودیم ،الان اینجا نبود

شهاب با تعجب نگاهی به سرو وضعم انداخت و گفت :پاش شکسته ؟

آراد چشم غره ای بهش رفت: نه جک گفتم با هم بخندیم هر هر هر ، بیا بریم نیاز وگرنه این تا فردا صبح می خواد سوال جوابمون کنه

پشت سرش راه افتادم ، سوار ماشین شدیم، بایه بسم اللّه استارت زد و راه افتاد.خیلی علاقه مند بودم که بدونم سعید کی بوده و با این ها چی کار کرده که همه از دستش عصبی شدن ودوست ندارن که حتی من کلمه ای ازشون بپرسم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در همین افکار بودم که صدام کرد

- بله

+ ده دقیقه است دارم صدات می کنم کجایی ؟

- هان ، همین جا

+ هه کاملا معلومه ، فلش رو از توی داشبورد بده

در داشبورد رو باز کردم فلش مشکی رنگی رو در آوردم

- اینه؟

ازدستم گرفت : همینه مرسی

بعد از بالا پایین کردن چند تا ترک بالاخره آهنگی رو انتخاب کرد  و پخش شد:

نسيني الدنيا نسيني العالم
كاري كن كه دنيا و تمام جهان را فراموش كنم
دوبني حبيبي من را در آتش عشقت بسوزان
وسبني اقلك احلى كلام
بگذار قشنگترین جملات را برایت بخوانم لو الف الدنيا لو الف العالم
اگر تمام دنیا و جهان را بگردم مش ممكن زي غرامك انت الاقي غرام
امکان ندارد عشقی همچون عشق تو پیدا کنم
لو اقلك اني بحبك هر چه قدر به تو بگویم دوستت دارم
الحب شوية عليك
بازهم برای تو کم است
لو ثانية انا ببعد عنك اگر یک ثانیه از تو دور بشوم
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برجع مشتاق لعينيك
با شور و اشتیاق به سوی چشمانت برمی گردم ضمني خليك ويايا
من را در آغوشت پنهان کن دوبني ودوب في هوايا
من را در عشقت بسوزان و در عشق من بسوز
تعالى نعيش اجمل ايام
بیا قشنگترین روزها را با هم زندگی کنیم
كان اجمل يوم في حياتي
بهترین روز زندگی من بود
يوم ما قبلتك يا حياتي
روزی که تو را دیدم ای هستی من مقدرتش اتحمل من غيرما افكر لحظة
نتوانستم حتی لحظه ای را بدون یادت زندگی کنم لقتني بدوب في هواك
من را یافتی که در آتش عشقت ذوب شدم
خدتني من كل الناس
من را از تمام مردم جدا کردی
عشت في اجمل احساس
و همراه تو با زیباترین عشق زندگی کردم ونسيت يا حبيبي الدنيا معاك
و دنیا را در کنار تو فراموش کردم عزیزم
لو اقلك اني بحبك الحب شوية عليك
اگر به تو بگویم دوستت دارم بازهم برای تو کم است
لو ثانية انا ببعد عنك برجع مشتاق لعينيك
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگر یک ثانیه از تو دور بشوم با شور و اشتیاق به سوی چشمانت برمی گردم
ضمني خليك ويايا دوبني ودوب في هوايا
من را در آغوشت پنهان کن و در عشقت بسوزان و در عشق من بسوز
تعالى نعيش اجمل ايام
بیا قشنگترین روزها را با هم زندگی کنیم
.....لو اقلك
.....اگر به تو بگویم
انا شايلك جوة عينيا
من تو را در چشمانم قرار دادم
والدنيا دى شاهدة عليا
و این دنیا شاهد عشق من است
انا جنبك وبحبك
من در کنار توام و دوستت دارم
مش ممكن اقدر انا يا حبيبي في يوم انساك
نمی توانم روزی تو را فراموش کنم عزيزم بتمنى العمر يطول آرزو دارم که عمرم طولانی باشد
وافضل احبك على طول
تا بتوانم تا ابد دوستت داشته باشم ده انا ياما حلمت اكون وياك
زیرا من سالهاست که خواب در کنار تو بودن را می بینم

                                                                            آهنگ نسینی الدنیا از راغب علامه

                                                           (خیلی خیلی قشنگه پیشنهاد می کنم حتما گوش کنید)

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آهنگ خیلی قشنگی بود ، واقعا با این قیافه عنقی که آراد داشت بعید بود در زمینه ی آهنگ اینقدر خوش سلیقه باشه با اینکه عربی بود وچیز زیادی ازش نفهمیدم خیلی قشنگ بود توی تجزیه و تحلیل آهنگ بودم که نفهمیدم چطور خوابم برد.

با باز شدن در ماشین از خواب بیدار شدم چشم برگردوندم ، آراد کنارم نشست

+ ساعت خواب سرکار خانوم

خمیازه ای کشیدم: سلام ، ساعت چنده؟

+ علیک سلام ساعت7شب

-هیــــــــــــــــــــــــــــــن چند ساعت خوابیدم ؟

+از 11 صبح خوابیدی هرچی هم برای ناهار صدات کردم بیدار نشدی

- آره وقتی بخوابم اگر بُمبم کنار گوشم بزنن بلند نمی شم

کمی مکس کردم که صدای معدم بلند شد،به سمت آراد برگشتم که دیدم بطری آبی از کیسه ی روی پاش برداشت در بطری رو باز کرد و با یه قلپ نصف بطری رو خالی کرد ، تو دلم گفتم خدایا چرا مارو با این غول تشن ها رو به رو می کنی؟ آخه چرا؟

با صدای بعدی که از معدم بلند شد تازه متوجه شدم برای چی می خواستم با این به قولی غول تشن حرف بزنم ، دوباره برگشتم سمتش

- آراد گشنمه

کیسه رو روی پام گذاشت

+ مال توِ

با چندش به بطری دهن زده اشاره کردم

- اینم مال منه

باخونسردی نگاهم کرد

+آره مگه چیه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-آخه می دونی من اصلا تشنم نیست تو بیشتر تشنه ای بیا مال تو

بطری رو ازم گرفت و دوباره گذاشت روی پام

+ حرف نزن، پنج دقیقه دیگه که تشنت شد بهت میگم

- ببین من اصلا باهات تعارف ندارم تشنم نیست

+ چه قدر بحث می کنی نیاز ، من بهتر می دونم یا تو

- معلومه خب من

+ هوف اگر جناب عالی بهتر از من می دونی دلیل بیار

یکم دست دست کردم

+ چی شد ؟ دلیل قانع کننده پیدا نکردی

- اِم اِم چرا خب می دونی من تو عمرم دهنی کسی رو نخوردم و صد البته چندشم میشه اگر بخوام دهنی بخورم

+ چقدر پاستوریزه تشریف دارن پرنسس می خوای بخور نمی خوای نخور فقط اگر از تشنگی در حال تلف شدن بودی به من نگی تشنمه چون حوصله ندارم

بق کرده بطری کذایی رو توی داشبرد گذاشتم اما همین که دستم رو کردم داخل کیسه حس کردم بهترین چیز زندگیم رو گرفتم

باجیغ گفتم : وای مرسی تو از کجا می دونستی من عاشق اشترودلم ؟

+ کر شد گوشم قابل نداره

- چند تاست؟

+3 تا

-همش با طعم پیتزاست ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+ آره

- آخ جون

+ الحق که هنوز بچه ای نیاز

- اگر من بچه ام تو سن جد بزرگ من رو داری

+ عمته

- نه خیرم عمه خودته

نیشخندی زد : من که عمه ندارم

کم نیاوردم : عمه بابته

+ بابامم عمه نداره

کمی فکر کردم : عمه مامانته

+5 امتیاز منفی ، مامانمم عمه نداره

- ای بابا اصلا کل جد و آبادته

همون موقع تلفنش زنگ زد ،  برداشت ، نگاهم کرد و گفت : میشه یه دقیقه خفه شی نیاز

معلوم بود عصبانیه  منم با کیسه اشترودل ها زدم تو سرش: بی فرهنگ به عمه نداشتت بگو خفه شه

سری تکون داد ،هوفی کرد و تماس رو وصل کرد ، فکر کنم اون بیچاره ای که پشت خط بود با ادا و اصولایی که من از خودم در آورده بودم  تا حالا شهید شده بود.

بعد از قطع کردن تلفن استارت زد وگفت: نیاز میریم تو شهر امشب قرار تو هتل بمونیم فردا حرکت کنیم این اشترودل ها رو بخور تا برسیم

- همه ی این تصمیم ها رو خودت گرفتی

+ آره چطور؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-هیچی همینطوری

نیم ساعتی گذشت با دید تابلویی که روش زده بود به شهر کرمان خوش آمدید گل از گلم شکفته شد

اولش رفتیم پمپ بنزین تا هم ماشین ها بنزین بزنن هم ما گلاب به روتون یه دستشویی بریم و نماز بخونیم.

از ماشین که پیاده شدم شبیه آدم آهنی ها راه می رفتم خودم خندم گرفته بود دست و پاهام خواب رفته بود، به محض اینکه به دستشویی رسیدم دیدم ماشاالله صفش سه برابر صف سنگکی تو روز جمعه، تودلم گفتم آخه همه گذاشتن بیان این جا بابا این همه جا خب می رفتین یه جای دیگه.

خلاصه بعد از نیم ساعت بالاخره مشرف شدیم به خدمت جناب دستشویی . بعد از انجام فرایض مغرب و عشا . رفتم سمت ماشین ها، بیشتریا رفته بودن برای نماز به جز دوسه نفر که معلوم بود نمازاشون رو خونده بودن ، بینشون فقط شهاب رو می شناختم، اما مرموز تر از همه آراد بود خدا وکیلی اینقدر خود دار بود که آدم هیچ جوره سر از اخلاقیاتش در نمی آورد.

با تکون داده شدن دستی جلوی صورتم رشته افکارم پاره شد،چه حلال زاده هم بود

+ از کی اینجایی

به ساعتم نگاه کردم : تقریبا ده دقیقه ای میشه ، چه طور؟

+خب می رفتی پیش بچه ها

- برای چی وایساده بودم دیگه

+ اگه می دزدیدنت چی؟

پوزخند زدم : هیچی اونوقت میشد دزدی تو دزدی نه که من خیلی خوش شانسم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

انگار حرفم به مذاقش خوش نیومده باشه گفت: نیاز هنوز خیلی از چیزا هست که نمی دونی پس بیهوده قضاوت نکن

دیگه در حال آمپر سوزوندن بودم:دیگه چی وجود داره که من نمی دونم ، تو میگی بیهوده قضاوت نکن اصلا می فهمی معنی قضاوت ینی چی، شدم عین توپ قلقلی  یا تو دست تو ام یا محمود میشه بگی کجاش بد قضاوت کردنه هی هرچی گفتین هیچی نگفتم دور برتون داشته مثلا فکر می کنی منو ندزدیدین نکنه خودم بافراغ بال بلند شدم اومدم بر دل جناب عالی یا محمود عوضی یا اینکه عمه نداشتم من رو تحویلتون داده ؟

با خونسردی گفت : حالا چی شده مگه

انگار دارم براش لالایی تعریف می کنم مردک بی شعور: تازه میگی چی شده استرسی که به من واردشده ، پایی که چلاق شده ، آرامشی که از دست رفته ،تایم و آبرویی که از دست دادم به نظرت دیگه بر می گرده؟ هان چی شد ساکت شدی تا حالا که به قول خودت خوب بلد بودی من رو خفه کنی

کلافه گفت : متاسفم

عصبانیتم بیشتر شد: فقط متاسفی واقعا که

جدی گفت : هر کاری که الان دارم می کنم به نفعته متوجه باش

دست به کمر شدم:آهان پس ینی خودم صلاحم رو نمی دونم دیگه

از من عصبانی تر گفت :خفه شو

بغض بدی توی گلوم پیچید و اشک تو چشمام حلقه زد بی حرف سوارماشین شدم ، حس بچه های یتیم بهم دست داده بود که دلشون می خواد ثانیه ای والدینشون کنارش باشن .

زیر لب زمزمه کردم : خدایا تنها تکیه گاهم تویی نجاتم بده

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از چند دقیقه با تلفن حرف زدن سوار شد، میخواست پنهان کنه ولی عصبانیت از حرکاتش می بارید. حدود نیم ساعت تو ترافیک شهر گیر کرده بودیم هم من کلافه بودم هم اون ، شبیه دو قطب همنام آهن ربا  شده بودیم دلمون نمی خواست ثانیه ای همدیگرو ببینیم،دلم برای صبا تنگ شده بود ،برای سوتی هاش خنده هاش اذیت کردناش برای همه چیش . دلم برای مامان مهربونم که هر موقع دلم می گرفت بغلم می کرد و دلداریم می داد و می گفت :این نیز بگذرد. یا پدر قویم که هر زمان در کنارش بودم احساس امنیت می کردم ، حس می کردم لحظه به لحظه ثانیه به ثانیه تنها تر میشم.قلبم فشرده شده بود با اینکه کولر می زد حس نفس تنگی بهم دست داده بود،شیشه رو پایین کشیدم بلکه بتونم نفس بکشم اما نشد که نشد ،بقض مثل توموری گلوی من رو احاطه کرده بود قصد رفتن هم نداشت هر چه تلاش کردم پسش بزنم نشد به قولی خود درگیری پیدا کرده بودم ترافیک به نسبت روون ترشده بود و خدارو شکر کلاژ و ترمزهای ماشین ها از کار نیافتاده بود  اما بوی لنتا به طور وحشتناکی در اومده بود.

تو فکر بودم که زمزمه پر حرصش روشنیدم:مگه میشه آدم یک ساعت تو ترافیک بمونه اونم هیچ جا نه کرما مطمئناً یه کاسه ای زیر نیم کاسه است

همین موقع صدای آژیر پلیس اومد و بعد صدای کر کننده ای که به مردم می گفت جلوی راه رو خلوت کنن تا زود تر خودشون رو به محل حادثه برسونن، مثل اینکه طاقت آراد هم تموم شده بود چون به ثانیه ای نرسید که دستی رو کشید و پیاده شد، چند دقیقه ای کلافه به اطراف نگاه کرد و بعد سوار شد.

با اینکه دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم ولی کنجکاوی تمام وجودم رو گرفته بود  تو یه تصمیم آنی گفتم:چرا اینقدر ترافیک شده یک ساعت ربع تکون نخوردیم تو تهرانم اینقدر سابقه نداره

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با کلافگی جواب داد: مشکوکه  بدجورم مشکوکه

هوفی کردم ، دیگه داشت حوصلم می پکید ، اومدم حرف بزنم که ماشین ها راه افتادند . استارت زد و راه افتاد ، همین که رفتیم جلوتر نگاه کردم هیچ موردی برای ترافیک اونم یک ساعت و ربع وجود نداشت

+ لعنتی مشکوکه یعنی که چی برای چی اینقدر معطل شدیم نمی فهمم گیج شدم

اومد بزنه کنار که تلفنش زنگ خورد نگاهم کرد دادش دستم گفت : بزن رو بلندگو

اتصال رو برقرار کردم

+ چیه دانیال چیشده

دانیال: آراد نزنی بغل ،سرعت بگیر

+ میشه بگی چیشده کشتی منو

دانیال: تو برو من بگم،ببین وقتی تو ترافیک بودیم متوجه نزدیک شدن چند تا تویوتا به ماشینت شدم ، فکر کنم آدمای محمود باشن

+ لعنتیا

تو همین زمان سرعت ماشین خیلی زیاد شد ، من یکی که نزدیک بود سکته کنم

دانیال: آراد خوب گوش کن ببین چی میگم شما دارین از محدوده دید ما خارج میشین

از تو آینه ی جلو نگاهی به پشت انداخت

+ مدلشون چی هست

دانیال: 4wd،ببین دیگه ماشینتون رو نمی بینم فقط اینطور که من توی جی پی اس چک کردم تعدادشون بیشتر از اون چیزیه که فکرشو کنی دوازده تا  شایدم چهارده تا ماشین باشن فقط اگر  دیدی از پسشون بر نمیای  دو کیلو متر دیگه یه جاده قدیم هست بپیچ تو خاکی، راستی ما ماشنمون پنچر شده قبل از اینکه با تو حرف بزنم به بچه های شیراز گفتم اسکورتتون کنن که اونا هم گفتن تهرانن نمی تونن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×