رفتن به مطلب
Added by Amir

Narges.Esfand

عشق به سبک جدال | Narges.Esfand

پست های پیشنهاد شده

به سختی از جام بلند شدم مرتب سرم گیج می رفت حالت تهوع داشتم روی پای خودم نمی تونستم باشم آراد منو میکشید و می برد بعد از حدود 45 دقیقه رسیدیم به یک خونه قدیمی که درش کرم رنگ بود آراد اول در زد و بعد کلید انداخت و رفتیم تو مثل خونه های مامان بزرگا بود البته من که هیچ وقت خونه مادربزرگام رو درک نکردم چون قبل از تولد من هر دوشون فوت کرده بودن ،میگم خونه خیلی جالبی بود یه تک پله از دم در می خورد و دور تا دور حیاط پر از درخت های میوه بود و گلدون های شمعدونی و بنفشه کنار باغچه چیده شده بود ،عطر یاس امین الدوله تو فضا پیچیده بود باینکه هوای بوشهر خیلی گرم ولی من متعجب بودم که چه طور این گیاها انقدر سرحالن یه تخت کو چیک هم سمت چپ حیاط گذاشته بودن که صفای خونه رو چند برابر می کردهمینور که آروم آروم می رفتیم آراد صدا زد :عمه ،عمه جان ،عمه مبینا .صدای دلنشین زنی مهربون رو شنیدم :جانم آراد جان عمه خوش اومدی صبرکن الان میام .کمکم کرد که روی تخت گوشه حیاط بشینم،خانم میانسالی از داخل خونه بیرون اومد و آراد گفت :سلام بفرما اینم مهمونت که گفته بودم ،عمش تا من رو دید یه دونه زد تو صورتش:خاک برسرم چی شده دختر به این گلی .البته حقم داشت اگر شک زده شده بود چون اگر هرکس دیگه هم جاش بود همین فکر رو می کرد به خاطر اینکه صورتم مثل گچ دیوار سفید شده بود و پای چم اندازه یک هندوانه باد کرده بود و پای راستم هم سر تاسرش خون بود انقدر بی حال بودم که جواب نگرانی هاش رو تنها تونستم با یه سلام خشک و خالی بدم .عمش نگاهی به آراد کرد و گفت:برای چی وایسادی من رو بر و بر نگاه می کنی بر یه دکتر خبر کن این دختر داره از دست میره .به دستم دست زد و گفت :بیا دستش که سرد قیافشم دور از جونش شبیه میت شده من برم یه چیز بیارم بدم بخوره تا دکتر بیاد.عمه رفت تو و آراد به دکتر زنگ زد دکتر گفته بود تا یه ربع دیگه میرسه عمه اومد بیرون و دستش یه لیوان شربت زعفرون بود نشست کنارم از ضعف عرق کرده بودم لیوان رو داد دستم:مامان جان بخومر یکم جون بگیری تا این دکتر بیاد ،خیر نبینه این محمود که بچه مردم رو اینطور پر پر کرده انشالله به زمین گرم بخوره.بعد نگاهی به جفتمون کرد وگفت :ای بابا من حواسم نیست تو دیگه چرا آراد ،باید ببریمش تو هوا خیلی گرمه .با کمک عمه رفتیم تو خونشون دو تا اتاق کوچیک داشت دستشویی هم آخر راهرو بود آشپزخونه هم به اتاق سمت راستی وصل میشد ولی منروبردن اتاق سمت چپی نشوندن تا دکتر بیاد با خوردن شربت جون دوباره گرفتم که زنگ خونه رو زدند آراد رفت در رد باز کنه و عمه هم اومد پیشم نشست .چند لحظه بعد آراد و مرد میانسالی وارد شدند .بعد از سلام و گفتن اوضاعم و بررسی دکتر نگاهی به آراد کرد و سری تکون داد:پای چپشون که شکسته البته نیازی به عمل نداره ولی باید گچ بگیرم ،پای راست هم که گلوله خورده نیاز به عمل داره البته به دو دلیل نمی تونیم ببریمشون بیمارستان دلیل اول اینکه ازنظر امنیتی که شما گفتی و دوم انقدر خونریزی دارن که تا بیمارستان نمیرسه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عمه نگاهی به دکتر کرد:خب پس چه کار باید بکنیم؟

دکتر کیفش رو باز کرد :من با توجه به اینکه برادرزادتون از پشت تلفن برام توضیح دادن یکسری وسایل با خودم آوردم باچیزی که میبینم فقط چند تا سرم نیاز دارم بقیه رو خودم آوردم ،بیهوش کننده هم آوردم ولی چون خون زیادی ازشون رفته اگر بیهوش بشن برگردوندنشون خیلی سخته و ممکنه اصلا شدنی نباشه پس نمی تونم ریسک کنم باید از بی حسی موضعی استفاده کنم،محیط هم استریل نیست ولی چاره ای نداریم مجبورم بعد از بیرون آوردن گلوله چند تا آنتی بیوتیک تزریقی بزنم و یه بسته کپسول بدم که خدایی نکرده عفونت نکنه

آراد از جاش بلند شد :بگید چه چیز هایی نیاز من برم الان بگیرم بیام

دکتر نگاهی کرد و گفت :شما که گفتی نمی تونی بری

+مهم نیست وقتی پای جون آدما در میون باشه قضیه فرق می کنه

دکتر بهش گفت که چه وسایلی بخره ،رفت و بعد از حدود ده دقیقه برگشت،در این فاصله عمه هم رفت بالش و تشک آورد و پهن کرد و من هم دراز کشیدم و دکتر پای چپم رو گچ گرفت .بعد از رسیدن آراد،اول بهم سرم وصل کردن و دکتر وسایل جراحیش رو درآورد و یه سرنگ بزرگ رو پر کرد بادیدن سرنگ قالب تهی کردم با خودم گفتم یه درصد هم امکان نداره که بخوا آمپول رو به پام بزنه ولی با فرو رفتن سوزن داخل مچ پای راستم تازه فهمیدم که بله آمپول بی حسی که می گفت اینِ .با فرو رفتن سوزن بعدی از درد جیغ گوش خراشی کشیدم:دکتر صبر کن جان مادرت صبر کن یکی رو زدی این یکی دیگه چیه .سرنگ به دست من رو با تعجب نگاه کرد:خانم بی حسی برای بیرون کشیدن گلوله حداقل 7 تا آمپول نیاز داره،یکم تحمل کنید.هنوز حرفش تموم نشده بود که سوزن بعدی رو زد از درد جیغ می کشیدم  و خدا رو صدامی زدم آمپول چهارم رو که زد و جیغی که من کشیدم،حال آراد رو دگرگون کرد میدونستم که از جیغ شنیدن خوشش نمیاد ولی من حالم انقدری بد بود که نفس کشیدن هم برام سخت شده بود. نگاهی به دور و برش کرد و کلافه از جاش بلند شد و رفت بیرون.عمش هم دل نازکی داشت با اینکه من باهاش نسبتی نداشتم نشسته بود برام گریه می کرد و زیر لب دعا می خوند .بازدن آمپول ششم عمه هم دلش طاقت نیاورد و رفت بیرون .وحالا من مونده بودم و دکتر وقتی آمپول هفتمی رو زد انقدر پام سر شده بود که چیزی رو حس نمی کردم ازطرفی سرم باسرعت زیادی وارد رگم می شد.وقتی دیگه سرنگش رو پر نکردمتوجه شدم داره پام رو میشکافه تا گلوله رو در بیاره من دیگه حتی به دکتر هم امید نداشتم ،فقط دعا می خوندم هر چه که به ذهنم میومد رو می گفتم شاید خدا دلش به حالم بسوزه و من رو از این وضع نجات بده برام مهم نبود بمیرم یا زنده بمونم تنها چیزی که اهمیت داشت رها شدن از وضع موجود بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تقریبا دوساعتی می شد که دکتر سعی در درآوردن گلوله داشت البته بین عمل چند دفعه ای سرمم رو عوض کرد دیگه نایی برام نمونده بود که آراد و عمش رو صدا زد عمه به محض رسیدنش به اتاق باچشمای اشکی کنارم نشست دستم رو تو دستش گرفت ،دکتر همونطور که داشت وسایلش رو جمع می کرد رو به عمه گفت :خدا رحم کرد من تا به حال عمل به این سختی و بی هیچ امکاناتی انجام نداده بودم ،یادتون باشه چون خیلی زیاد ازشون خون رفته خیلی مراقبشون باشین میگم من امکان وصل کیشه خون رو بهشون نداشتم پس باید خیلی بهشون رسیدگی کنید واینکه غذاهای مقوی خونساز بدین تا انشالله هر چه زودتر بهتر بشن.

بعد به سمت من چرخید:نگران درد کشیدن نباشین ،دردهای اذیت کن رو کشیدید به قدری داخل سرمتون مسکن های قوی ریختم که بعد از چند ساعت هم دیگه درد شدیدی رو حس نمی کنید البته ممکنه مرده درد داشته باشید ولی دیگه آزارتون نمیده ،درضمن چون محل عمل استریل نبوده وامکان عفونت وجود داره ناچار شدم چندتا آنتی بیوتیک تزریقی بهوتن بزنم ویه بسته کپسول هم نوشتم که براتون بگیرن تا خدایی نکرده جای عمل عفونت نکنه

نگاهی به آراد کرد:فکر کنم داشتن این گلوله به روند پیشرفت پرونده بهت کمک کنه

آرادمشکوک گفت :چیزی شده ؟

دکتر نیم نگاهی به گلوله ای که از پام درآورده بود کرد و ادامه داد:ببین این یه گلوله عادی نیست این نوع گلوله قالیت سمی شدن داره یعنی می تونه به طور همزمان چند نوع سم رو در خودش جا بده و فردی رو که این نوع تیر به بدنش اثابت می کنه رو در جا از بین می بره البته گفتنی که فقط میتونه تو اسلحه کمری یا کلت قرار بگیره که تنها کلتی که تونسته این قابلیت رو پیدا کنه برتا بوده برای پر کردن فشنگ از این نوع تیر باید دو تای آخری رو فاقد سم گذاشت که البته یکی مونده به آخری ردیاب داره تا ضارب بتونه فرد زخمی رو دنبال و دستگیرش کنه .این کار حدود2سال پیش در ارتش ایالات متحده آمریکا کلید خورده و هنوز اروپایی ها در جدال خردن این نوع کلت با این کاربردن که آمریکا به هیچ وجه زیر بار این کار نمیره ،پس این جا چند مسئله برای شما بوجود میاد ،یک اینکه ضاربی که این خانم رو زده آخرین گلوله رو در کلتش داشته چون من دقت کردم هیچ ردیابی درش نیست و اینکه او فکر کرده که دوتا گلوله داره نه یکی ،دوم اینکه خدا خیلی بهتون رحم کرده قبل از این تیر نخوردین وگرنه الان اینجا نبودین ،سوم فردی که باهاش طرف هستین خیلی خاطرش پیش آمریکا عزیز که همچین اسلحه ای رو داره،دارم میگم آراد وارد بد بازی شدی خدا کنه که عاقبت این کار دستگیری این باند چندین و چند ساله باشه ولی این رو هم به خاطر بیار که قاضی صالحی و زنش به خاطر این قضیه حلق آویز شدن ،دلم نمی خواد خواهر زاده خودم هم اینطوری از بین بره کم غم تو زندگیمون نداریم خواهش می کنم به فکر هممون باش خیلیا بهت احتیاج دارن

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد هم کیفش رو بداشت و بلند شد ازهمگی خداحافظی کرد و رفت بیرون آراد هم باهاش تا دم در رفت ،انقدر بی حال بودم که حتی نتونستم فکر کنم به این قضیه که دایی آراد چطور ممکنه پدر و مادر من رو بشناسه.از بی حالی و کرختی خسته بودم عمه همونطور کهدستم رو گرفته بود گفت:تموم شد مامان جان استراحت کنی خوب میشی.نگاهش کردم و بزور تونستم بگم:دارم می میرم.با دلسوزی گفت :چیزی نیست مامان جان توکلت به خدا باشه همه چیز درست میشه.راست می گفت همیطور که داشتم از هوش می رفتم زمزمه کردم:توکلتُ علی الله و کفی بالله حسیبا. ودیگه چیزی نفهمیدم

                                                 ***************************************************

فصل هشتم :معجزه ای از جنس محبت

نمی دونم چقدر خوابیده بودم وکجا بودم ولی وقتی چشمام رو باز کردم دیدم تو خونه عمه آراد خوابیدم ،اطرافم رو نگاه کردم،هوا تاریک شده بود کنار رخت خوابم سفره ای پهن بود ، عطر دل انگیز لیموترش خبر از وجود کاسه سالاد توی سفره خبر میداد  دیدن سفره و سالد وبشقاب سبزی خوردن تازه بدجوری اشتهام رو تحریک کرده بود داشتم به خوردنی های خوشمزه تو سفره فکر می کردم که عمه با یه سینی بزرگ اومد تو اتاق ،سلام کردم و با خوشرویی جوابم رو داد:صبر کن الان آراد از پیش همکاراش بیاد سرمت رو درمیاره

-چشم ،ساعت چنده؟راستی خیلی وقت رفته

عمه :ساعت 9 مامان جان ،آره بچه از وقی تو خوابت برد رفته حتی نیومد ناهارش رو بخوره دور نیست همین خونه بغلیه

داشتم همینطور که به آبگوشت کشیدن عمه نگاه می کردم که در حیاط باز و بسته شد و قامت آراد با نون سنگک تو چهارچوب در نمایان شد سلام کرد و نون رو گذاشت تو سفره و اومد پیش من:بهتری؟

-ای بد نیستم باید ببینم با پای داغون شده چیکار کنم

هموجور که سرم رو از دستم درمیاورد گفت :خوب میشی ،بهتر ازمردن

-آیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

+تموم شد چیزی نیست شلوغش می کنی

با حرص نگاهش کردم:معلوم نیست چجوری سرم رو درآوردی که انقدر درد داشت شاید رگم رو پاره کرده باشی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

+نترس بادمجون بم آفت نداره

خیلی از حرفش ناراحت شدم اصلا دلم گرفت عمه بهش نهیب زد:آراد

+خب راست میگم دیگه عمه والا من اگر جاش بودم با اون وضعیت تا حالا صد دفعه مرده بودم ،خداوکیلی خوب جونی داره

از چیزی که گفت بدجوری حالم گرفته شد قلبم درد گرفت و بغض گلوم رو بست ،سعی کردم به روی خودم نیارم این حرفی که زده بود از صد تا فحش بدتر بود ینی مردن و زنده بودن من اصلا براش اهمیتی نداشت ،ترجیح میدادم همون ظهر می مردم ،به سختی بلند شدم و نشستم ،عمه بدجور چپ چپ آراد رو نگاه می کرد ولی این چیزها تاثیری به حال بد من نداشت .شام رو تو سکوت خوردیم بعد از شام از عمه خیلی تشکر کردم خداوکیلی خوب دلی داشت که من رو به این راحتی به خونش راه داده بود و ازم مراقبت می کرد ،اصلا مثل برادر زادش نبود ،آراد گاهی اوقات زبونش انقدر تلخ و گزنده میشد که آدم آرزو می کرد زمین دهن باز کنه و انسان رو ببلعه .هر ثانیه به حرفای که بهم زده بود فکر می کردم دلم می خواست خودم و خودش رو با هم می کشتم تو فکر بودم که تلفنش زنگ زد ،جواب داد:چیزی شده شهاب،خب پس داره میره قطر ،باشه از تیم تهران خبر داری؟،خونه تحت کنترلشون هست؟نه اینجا همه چیز اوکی .نه کاری ندارم خداحافظ.تلفن رو قطع کرد و نفس عمیقی کشید و به گوشه ای از دیوار اتاق خیره شد ؛نگاهم رو از رو ش برداشتم و به عمش نگاه کردم که دلسوزانه برای یک لیوان آبمیوه و کپسولم رو آورد،بالبخند ازش استقبال کردم:دستتون دردنکنه ببخشید بهتون زحمت دادم،شما رو هم اسیر خودم کردم.نگاهش سرشار از محبت بود:نه این چه حرفی رودروایسی که نداریم با هم مادر تو هم مثل آراد البته باین تفاوت که تو دختری وتاج سر.صحبتاش مثل نقل و نباتی بود که جونم رو آروم می کرد .آراد میخ ما دو تا شده بود که یکدفعه گفت:این محمودی که من میبینم بعید به کسی رحم کنه باید برم مامان رو از تهران بیارم.عمه نگاهش فرق کرد نگران شد:آره نمیدونی چقدر سخت یه زن تک و تنها تو خونه باشه برو.آراد پوزخندی زد :شما رو چیکار کنم،عمه گفت :خب این همکارات هستن دیگه .آراد سری تکون داد :از همینش می ترسم اونا کاری نمی تونن بکنن .کمی فکر کرد تلفنش رو برداشت و با کسی تماس گرفت:الو شهاب ببین آب دستته بذار زمین برو خونه ما مامانم رو بردار بیار بچه های تهران رو سامان هواشون رو داره ،اینطوری هم مامان رو آوردی هم خودت پیشمی خیالم راحت تره خودم به مامان زنگ میزنم میگم فقط تا یک ربع دیگه اونجا باش،آره دستت دردنکنه پسر ،عروسیت جبران کنم ،خداحافظ.

+من باید اینجا باشم اینجوری خیالم راحت تره

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خوشبحالش خانوادش پیشش بودن من چی هیچ کس رو تو این دنیا ندارم داشتم با لبه رو اندازم بازی می کردم که متوجه ایما و اشاره عمه شدم نمی دونم با آراد چی کارداشت ولی بهش اشاره کرد و هر دو از اتاق رفتن بیرون

دانای کل

وقتی آراد و عمش رفتن تو حیاط عمش رو کرد به آراد:اون چرت وپرتا که به نیاز گفتی چیبود هان؟

+کدوم چرت و پرت مگه من چی گفتم؟

عمه باحرص نگاهش کرد:همون چیزایی که سر شب بهش گفتی

+اوه کی میره این همه راه رو حالا انگار چی بهش گفتم شوخی کردم دیگه

عمه:به اون میگن شوخی؟ بیمزه ناراحتش کردی بعد میگی شوخی کردم

+خب اون بی جنبس من چیکار کنم؟

عمه:پس بی جنبس ،کی بود عید اومده بود اینجا برای من ننه من غریبم بازی در آورده بود ،اگر از نزدیک ببینمش چنین می کنم چنان می کنم چی شد خرت که از پل گذشت همه حرفات یادت رفت هان؟

+نه فقط خب اگر استراتژیمو حفظ نکنم روش بهم باز میشه

عمه:تو هم لنگه پدر بزرگ خدا بیامرزتی غرورت برات از همه چیز مهم تر بدنیست اگر یکم بشکنیش عوضش دل دختر رو بدست میاری حالا بگو ببینم کدوم مهم تره؟

+خب نیاز مهم تره

عمه :پس بو تو خودت گندکاریتو ماست مالی کن

+آخه من فقط شوخی کردم،چراباید لش بگیره؟

عمه :بخاطر اینکه عمل خیلی سنگینی داشت پس حق داره از قدیم گفتن گر سخن از دل برآید بر دل نشیند،به دل دخترک نشسته حالا اگر حرفت از دلت نیست برو عذر خواهی کن

آراد سری تکان داد و رفت داخل

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نیاز

نشسته بودم داشتم به بدبختیام فکر می کردم که آراد سر رسید ،نشست رو به روم ،چند دقیقه ای فقط داشت نگاهم می کرد سنگینی نگاهش آزارم می داد انگار می خواست انقدر نگاهم کنه تا بالاخره سرم رو بلند کنم،نمی دونم عمش بهش چی گفته بود ولی  معلوم بود خیلی روش تاثیر گذاشته ،من هم برای خودم کسی بودم سعی کردم زیر نگاهش دووم بیارم که بالاخره به حرف اومد:نیاز .هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم

+مگه نمی خواستی بدونی من کیم؟

به روی خودم نیاوردم حالا که نقطه ضعفم رو گیر آورده بود می خواست منو به حرف بیاره ولی من سخت تر از این حرف ها بودم.

+نیاز با تو هستما ،نمی خوای جواب من رو بدی؟

باز هم محلش ندادم فقط حیف که از دو تا پا داغون بودم وگرنه می رفتم از اتاق بیرون

+باشه بابا من اشتباه کردم یه حرفی زدم شوخی کردم تو چرا به خودت گرفتی،میدونی چیه یکی از ماموریت هایی که رفته بودم نیروی کمکی دیر رسید به قول شهاب آبکش شده بودم(خندید)واقعا داشتم میمردم تقریبا بیشتر از ده تا تیر خوردم،وسط عملیات از هوش رفتم وقتی چشمام رو باز کردم دیدم تو بیمارستانم و کلی بهم دم و دستگاه وصل ،فقط خدا بهم رحم کرد و گرنه تا حالا چند دفعه باید می مردم خلاصه اونی که صد تا جون داره منم نه تو ،حالا میشه لطف بفرمایید من رو ببخشی

نگاهش نکردم:ناراحت شدم ،فکر کردم مردنم بهتر از سربار بودن

خندید :چه دلی داری تو ببخشید حالا شوخی من قشنگ نبود تو ببخش دیگه

می دونستم که خیلی به خودش فشار آورده که از معذرت بخواد:بخشیدمت

+میدونستم دلت پاک تر از این حرفاست،حالا من رو نگاه کن

نگاهش کردم که گفت :حالا شد،خب من قرار بود رسیدیم اینجا همه چیز رو برات بگم ، به هر حال مرد و قولش ،البته می خواستم بذارم برای بعد از تموم شدن این بازی ولی خب چه میشه کرد کار داره بیخ پیدا میکنه و به تو قول دادم

-مرسی که میگی فقط اولش این قسمت مغز من که درگیر هست رو آزاد کن بگو سعید کیه؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قیافش 180 درجه تغییر کرد ،اخماش رفت توهم:چرا همیشه سعید اصلا سعید به تو چه ربطی داره؟

-خب حتما به من ربطی داره که هر وقت حرفش رو می زنم رو ترش می کنی

+آره همیشه همین بوده من کار می کردم زحمت می کشیدم جونم رو می گذاشتم همه می گفتن سعید من در ظاهر نبودم ولی همیشه برای همه بودم و برای آرامششون تلاش می کردم ولی هیچوقت من رو نمی دیدن ولی سعیدی که همیشه در ظاهر بود و درواقعیت هیچ غلطی نمی کرد همیشه دیده میشد

-میشه لطفا واضح حرف بزنی من هیچ چیزی از حرفات نمی فهمم

+می خوای بدونی سعید کیه دیگه باشه پس خوب گوش کن :سال ها پیش خانواده صالحی 5فرزند داشت محمود پسر ارشد خانواده بود ولی از بچگی از هوشش استفاده نمی کرد و دنبال بازی تو کوچه و کار های خطرناک بود ،میعاد بچه دوم بود ساده لوح و فریبخور واین حرف عمه همیشه مصداق حالش بود هر جا آش دله نقاش ،خلاصه همیشه طرف کسی بود که بهش یه سودی برسونه از همون کودکیش ،خانم صاحی بزرگ بعد از میعاد پسری نیاورد یعنی بچه سومش دختر بود اسمش رو گذاشتن مبینا ،دخترک بر خلاف دوبرادر بزرگ ترش همیشه عاشق درس خوندن بود و سرش به کار خودش ،بعد از سه سال خاندان صالحی بازهم صاحب فرزند پسر شدند این دفعه پدر تصمیم گرفت اسمش رو بذاره سروش ،پسر سوم حتی با سه فرزند دیگه فرق می کرد اون عاشق نظم و ترتیب بود علاوه بر اون کنجکاو در زمینه های اساسی ودرست با اینکه بچه چهارم خانواده بود و به نسبت محمود که ارشد بود زیاد بهش اهمیت نمی دادن ولی نمرات خوبی در درس هاش کسب می کرد بعد از چهار سال خدا آخرین فرزند رو به خانواده صالحی داد اون هم پسر بود اسمش رو گذاشتن میلاد ،اون پسری بود از جنس قانون نظم خالی حالش رو خوب نمی کرد اون تنها تیکه کلام کودکیش این بود(به نام نامی قانون)،خلاصه این بچه ها با همون خلقیات کودکیشون بزرگ شدن،محمود یه دیپلم ردی بود که وارد باند قاچاق شد ،خودش نمی کشید ولی از پادویی شروع کرد تا بعد از هفت سال وقتی بیست و پنج سالش شد خودش باند کوچکی رو راه انداخت وکارش حسابی گرفت ،میعاد وقتی دیپلمش رو گرفت رفت تو باند محمود ،کر می کرد براش سود داره چهار سال گذشت که مادرشون برای میعاد رفت خاستگاری چون می دونست پسر بزرگه زن بگیر نیست،دخترک خوشگل بود بعد از دو سه جلسه رفت و آمد رفتن سر خونه و زندگیشون ،هنوز نه ماه از عروسیشون نگذشته بود که بچه اولشون به دنیا اومد اسمش رو گذاشتن سهیل چند سال بعد هم خدا بهشون پسر دیگری داد به نام سعید

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سهیل و سعید بزرگ می شدن ولی چون تو کار پدرشون بودن به همکاری با محمود علاقه مند شدن ،همسر میعاد زن زندگی بود ولی بعد از 22سال زندگی از خلاف و گند کاری های این دو برادر خسته شد و یک روز پاش رو تو یک کفش کرد که طلاق می خواد ،میعاد هم که همه زندگیش شده بود باند محمود قبول کرد و چند روز بعد زنش از ایران رفت ،سهیل هم مثل پدرش بود ،رفتن و نرفتن مادرش براش مهم نبود ولی سعید آدم بشدت احساسی بود 18 سالش بود که مادرش رفت فرانسه ،باوجود همه مشاجره ها مرتب میرفت به مادرش سر میزد و گاهی دوماه اونجا می موند.مبینا به محض گرفتن دیپلم و شرکت در کنکور دبیری قبول شد و دور از کارهای هیجانی به زندگیش پرداخت هیچ وقت ازدواج نکرد و بعد از اتمام درسش انتقالی گرفت و اومد بوشهر زندگی کرد.سروش اما آدم نظام مندی بود و کنکور داد جذب نیروهای پلیس شد البته علاقه زیادی به تشکیل زندگی داشت ،از بیست سالگی خاستگاری می رفت تا بالاخره در23سالگی همسر ایده آلش رو پیدا کرد وبعد از نه ماه خدا بهشون فرزند پسری بهشون داد و اسمش رو گذاشتن آراد.هفت سال گذشت سروش سروان تمام شده بود پرونده سنگینی رو بهش دادن که تو بررسی های اولیه  پی برد که پرونده خانوادگی و مربوط به برادرانش هست ،او از قبل به هردوشون هشدار داده بود ولی هیچ کدوم به حرفاش توجهی نمی کردن؛پس مسمم شد تا به طور درست و از راهش برادرانش رو تسلیم کنه اما سروش نمی دونست که این باند انقدری ریشه دار هست که در افتادن باهاشون مساوی با ور افتادن،دست به کار شد ولی هنوز یک ماه نشده بود که به شکل عجیبی در یکی از سوله های قدیمی کشته شد ، اون زمان پسرش فقط 7 سال داشت ولی قسم یاد کرد که تا زمانی که خون در رگهاش می جوشه انتقام پدرش و بقیه رو بگیره او هم وقتی دیپلمش رو گرفت از طریق کنکور جذب نیروهای مسلح شد وبعد از دوسال کار شبانه روزی مامور مخفی شد وچهار سال بعد پس از رد کردن کلیماموریت های سخت موفق شد پرودنه ای رو که 16 سال بسته بوده رو به جریان بندازه؛البته زن سروش بعد از مرگ همسرش هرگز ازدواج نکرد.میلاد پسر آخر خانواده علاقه کودکیش رو دنبال کرد و با رتبه خوب رشته حقوق قبول شد دنیای درسیش رو دنبال کرد تا اینکه در سن 28 سالگی جوان ترین قاضی معرفی شد،او که رابطه بسیار خوبی با خانواده سروش حتی پس از کشته شدنش داشت ،همسرش دوست وکیلی داشت که از کودکی باهم بزرگ شده بودند وخلاصه دختر بسیار خوبی بود به همین خاطر میلاد رو به دخترک معرفی کرد و بعد از چند ماه اون ها هم ازدواج کردن و صاحب تک دخترشون به نام نیاز شدن. کافی بود یا باز هم بگم

حیرت زده نگاهش کردم:ینی تو پسر عموی منی و محود عموی من وعمه مبینا هم عمه ی من؟

+آره ،دلیل آشنا بودن من هم ممکنه همین بوده باشه البته فقط ممکنه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شوک زده بودم:محمود چطور تونست برادراش رو بکشه؟

پوزخند زد:می دونی دنیا جای خوبی نیست آدم که جاه طلب بشه ،چشماش بسته میشه و حتی ممکنه پدر و مادر خودش رو هم بکشه

اشکم از بی صفت بودن محمود در اومد:چرا سعید رو کشتی؟

انگار داشتم رو اعصابش اسکی میرفتم:تو چرا انقدر سعید برات مهمه؟

-خب چه بلایی به سرت آورده بود که باهاش این کا ر رو کردی؟اصلا من سعید رو دیدم؟

+دیدن که دیدیش برای همه مراسم های عمو اینا اومده بود ،ولی یه گوشه می رفت وایمیساد

-احیانا سعید همون پسر عمویی نبود که عکس کودکیاش تو آلبوم خونمون بود و همیشه همه می گفتن خارج از کشور

دوباره پوزخند زد:کاش همیشه اونور بود والا تا اونجایی که یادم میاد ازچهارده سالگیت که متوجه شد تو هم وجود داری مثل سایه دنبالت بود اگر نزده بودمش معلوم نبود چه خوابی برات دیده،حرف از عشق میزد و من خرد می کنم پای کسی رو که چشمش دنبال ناموس مردم باشه

پس سعید عاشق من بوده:مگه تو باند محمود چیکار می کرد؟

سری تکون داد:دختر ساده رو باش خامی ها نیاز ،خام ،چیکار میکرد؟ تو بگو چیکار نمی کرد ،کوچک ترینش قاچاق انسان به صورت زنده و مرده با هم بود خیلی خلافش سنگین ،به اینجوریش نگاه نکن برای محمود خیلی باارزش بود نه به خاطر نسبت فامیلی چون رابط محمود پیش ارتش آمریکا بود ،دوست داری از دست گل های عاشق نازنینت بازم بشنوی یا نه؟

-آراد خودت رو مسخره کن حالا یه سوال پرسیدما

به نقطه ای از اتاق خیره شد و انگار که با خودش حرف بزنه گفت:همیشه رو هر کسی دست گذاشتم بقیه می خواستن زودتر از من صاحبش بشن ولی این دفعه نمی ذارم حالا ببین سهیل خان

ازجاش بلند شد داشت میرفت از اتاق بیون که صداش کردم:آراد هنوز خیلی از سوالای من بی جواب مونده

ایستاد به سمتم برگشت:بهتره استراحت کنی وقت بسیارِ برای حرف زدن

-من می خوام همین امشب بشنوم خواهش می کنم ،قول میدم چیزی نپرسم که ناراحتت کنه ،اصلا سعید خر کی باشه بره به درک مفسد عوضی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگاهم کرد:بپرس

-نمیشینی؟

با فاصله کنارم نشست :اینکه من با عمو میلاد و این پرونده چکار دارم مربوط میشه به دو سال پیش وقتی پرونده محمود رو به من دادن یک قاضی و وکیل باید روی پرونده کار می کرد وقتی اسم پدر و مادرت رو روش دیدم برام خوشحال کننده بود چرا که دو تا آدم دلسوز و زخم خورده قرار بود با من کار کنن وقتی وظایف تقسیم شد قرار بود من به عنوان جاسوس وارد باند بشم و تیمم ساپورتم کنن عمو قرار بود روی بدنه پرونده تمرکز کنه و مادرت هم روی افراد کوچک تا برسیم به هسته،آدم های ریز رو مهار کردیم وکلی ازشون بازجویی کردم و ویس و تکست گرفتم تا بتونیم مدرک قانع کننده بگیرم.وقت هایی بود که بیست و چهار ساعته کار می کردم و گاهی یه ربع هم نمی تونستم بخوابم،نباید این پرونده رو دست کم می گرفتم سرهنگ ها و سردار های زیادی رو این پرونده کار کرده بودن که یا کشته شده بودنشون یا خریدنشون و یا اینکه خودشون استفا دادن ،پس من باید از چند طرف کار می کردم روزها پیش بچه های باند مدرک جور می کردم شب ها هم یا سرنخ درست و حسابی گیر میاوردم یا اینکه می رفتم اداره و بازپرسی می کردم حتی تو اون مدت یک دفعه هم مادرم رو ندیدم.هشت ماه گذشت زحمات ما باید جایی می رفت که هیچ کس ازش بویی نبره همه مدارک و اسنادی که چه در داخل و چه در خارج آسیب رسانی کرده بود ،برگ برنده شده بود .داشتیم خوب پیش میرفتیم و قرار بود مدارک رو علنی کنیم که محمود بو برد چون من تو باندش بودم سریع متوجه شدم طی یک تصمیم آنی با توجه به اینکه تا فارق التحصیل شدنت یک هفته مونده بود با ایده خودم پیشنهاد دادم که یک قاب طلا از عکس خودت رو بدم یکی از بهترین نقاش ها ترسیم کنه و برای اینکه کسی بو نبره این تنها راه حل ممکن بود ،شاید همه این کارها دو روز هم طول نکشید ،میدونی چیه کاری که من کردم ردخور نداره اون قاب طلا رو طوی طراحی کردم که فق خودم می تونم مدارک رو در بیارم ،هر کس دیگه ای حتی اگر پارشم کنه نمی تونه مدارک رو پیدا کنه،خلاصه اگر حرفی سخنی باقی مونده بپرس

-تو که ادعای بودنت میشه چرا حتی تو مراسم عموت نبودی

+بودم من همه مراسم رو می چرخوندم ،من رو هیچ وقت ندیدی چون همیشه تو ماموریت بودم

-هیچ وقت فکر نمی کردم خانواده بعد از پدر و مادرم مونده باشه برام

برگشتم نگاهش کنم که دیدم عمه اومد تو اتاق :ساعت یک شب شما خوابتون نمیاد

با اشتیاق تو چشماش نگاه کردم:چشم عمه ی گل خودم،شب بخیر

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عمه خندید: فدای بردارزاده خودم بشم

دراز کشیدم آراد از جاش بلند شد و با گفتن شب بخیر اتاق رو ترک کرد،انقدر که بهم مسکن زده بودن چشمام خمار خواب بود و طولی نکشید که چشمام رو بستم و در دنیایی از رویا غرق شدم ،نمی دونم ساعت چند بود ولی وقتی بیدار شدم هنوز هوا گرگ و میش بود ،به سختی از جام بلند شدم دستم رو به دیوار تکیه دادم برای اینکه پام خونریزی نکنه همه فشار و و زنم رو روی پای چپم آوردم البته می دونستم با این کار ممکنه خیلی دیر پام جوش بخوره ولی چاره ای نداشتم می خواستم از کی کمک بگیرم آراد که هیچی نمیشد عمه هم که بنده خدا سنی داشت،پس باید با همین اوضاع می ساختم ،سعی کردم لنگون لنگون از اتاق بیرون برم که بعد از حدود ده دقیقه تونستم بیام بیرون در اتاق روبرویی باز بود هر دو خوابیده بودن ،به آراد نگاه کردم هنوز هم باور حرف هایی که دیشب زده بود برام سخت بود،بالاخره با هر زحمتی که بود به دستشویی رفتم صورتم رو آب زدم و وضو گرفتم و اومدم بیرون و با هر مشقتی که بود نمازم رو نشسته خوندم ،خوابم نمیومد ،نگاهی به وسایلی که عمه برام گذاشته بود انداختم بینشون شونه نظرم رو جلب کرد روسریم رو برداشتم و شروع کردم موهای بلند گوریدم رو شونه کردم ،خندم گرفته اونطور که یادم از بعد از قرار داد با ساعتچی دیگه حموم نرفته بودم یعنی حدود یک ماه میشد اگچه با وجود این گچ و این پانسمان دیگه شده بود قوز بالا قوز ،موهام رو بافتم که افکار حجوم آورد به  ذهنم همه اتفاقات رو از بام تهران شروع کردم دوره کردن ،حرف های دیشبی که آراد میزد رو هم موبه مو تو ذهنم وارسی کردم ،چقدر محمود کثیف بود چه قدر بی رحم و من چه قدر دلم برای مامان و بابا تنگ شده بود به قول دایی آراد این بد بازی که محمود شرع کرده و ممکنه هرآن یکی از ما رو حذف کنه پس هیچ کس جز خدا نمی تونه جلوش رو بگیره و فقط توکلم باید به خدا باشه ،البته از بین این وقایع و حرف های آراد چندتا چیز جدید پیدا کردم اولیش اینکه سعید عاشق من بوده و یک سوال تو ذهنم شکل گرفت که چطور من رو از چهارده سالگی دیده؟ وبعدی برای اینکه کشته شدن سعید به دست آراد دلیلش تنها قانون و ارتباطی به پرونده نداشته بلکه علاوه بر اون کینه قدیمی هم ازش تو دلش بوده چون هنوز دو تا از حرفاش تو ذهنم مونده اینکه:من خرد می کنم پای کسی رو که چشمش دنبال ناموس مردم باشه .همیشه رو هر کسی دست گذاشتم بقیه می خواستن زودتر از من صاحبش بشن ولی این دفعه نمی ذارم حالا ببین سهیل خان . منظورش از ناموس مردم چی بود ؟ قطعا معنای ساده ای نداشت یه ارتباطی با من داشت،صاحب شدن،حرفاش مبهم بود برام ولی حرفی که سهیل دیروز زد و چیزی که آراد در انتهای حرفش خطاب به سهیل گفت من رو به شک انداخته بود ؛ذهنم توانای هضم این حجم از افکار رو نداشت

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خورشید طلوع کرده بود فکر کنم ساعت 7 شده بود که زنگ در به صدا در اومد ،دلم می خواست پام سالم بود تا می تونستم برم در رو باز کنم به اتاق بغلی نگاه کردم دیدم آراد با چشمای بسته و خواب آلود داره میره سمت در با خودم گفتم بد نیست یه عکسی با همین سر وضع ازش بگیرم بفرستم برای مافوقش ،در باز شد و صدای خانمی اومد ولی چقدر صدا برام آشنا بود ،مثل اینکه اومدن تو چون صداشون نزدیک بود ،نگاهی به بیرون اتاق انداختم تا ببینم صاحب صدا کی بوده که با دیدن فرد روبروم هنگ کردم،او هم مثل من انگار دنیایی دلش برای من تنگ شده باشه فقط میخم شده بود و در وان لحظه آرزو کردم که ای کاش پاهام سالم بود تا می تونستم بپرم برم بغلش کنم و من کسی بودم که این خلصه رو شکستم و جیغ زدم و با گریه گفتم:خالـه فـــــ فرشته ؟ و خاله فقط نشست کنارم و با گریه من رو در آغوش پر مهرش کشید خاله فرشته بهترین دوست مامان بود از بچگی وقتی مامان می رفت سرکار خاله بخاطر علاقه ذاتی که نسبت به من داشت همیشه پیشم بود میشد گفت اون بود که من رو بزرگ کرده،باورم نمیشد که خاله ی نازنینم مادر آراد و زن عموم باشه ما علاقه ای فرا تر از ارتباط خانوادگی و یا دوستانه باهم داشتیم ؛انقدر آغوشش گرم بود که تو اون لحظه همه دلتنگیام نسبت به مادرم پر شد و حالا هق هقای هر دومون بود که سکوت اتاق رو می شکست ،صورتم رو قاب کرد :می دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟

اشکام رو پاک کردم : و شما هیچ میدونی چقدر غریب بودم

سر تا پام رو نگاه کرد:مگه فرشته مرده که تو بخوای غریب بمونی خوشگلم ؟

-دور از جون ولی واقعا اسمتون برازندتون الحق که فرشته این

پاهام رو نگاه کرد و یکی زد تو صورتش :خدا مرگم بده پاهات چیشده ؟

برگشت سمت آراد ، داشت می رفت از اتاق بیرون:کجا داری میری تو؟

+گفتم برم هر وقت صحنه های عاشقانتون تموم شد بیام چون به هر حال صحیح نیست

خاله فرشته:لازم نکرده ،بیا اینجا ببینم زبون دراز

آراد اومد نشست رو به رومون و اشاره ای به من کرد ،خاله خیلی بد نگاهش کرد:چیه من که این حرف ها رو با نیاز ندارم ،مثل اینکه رفتی تو این پرونده اخلاق محمود روی تو هم اثر گذاشته پرو شدی ،بچه تربیت نکردم که جوابم رو بده

+باشه مامان خودت رو کنترل کن مگه چیکار کردم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاله فرشته:چیکار کردی بهت گفتم نیاز نباید تو بازی مسخره شماها بیاد یا نه؟ جواب بده ،گفته بودم بهت گفتی نه خودم هستم مراقبشم چیشد کو مراقبت حتما جوابتم می خواد این باشه به من اگر من نبودم مرده بود البته دور از جونش،این بود رسم امانتداری هان؟

+مامان تند نرو خواهشا ،دستم تنگ بود کاری ازم برنمیومد

خاله فرشته :پدر خدابیامرزتم همین بود ،کلا نظامیا خوب بلدن همه چیز رو ماست مالی کنن

آراد دیگه حرصش در اومده بود: اِ مامان

خاله فرشته :یامان این از این(به پای من اشاره کرد) اینم از دیشب که داشتم می خوابیدم شهاب اومده میگه بیام بوشهر میگه بهم زنگ زدی میشه بگی اینجا چه خبره؟

+وای من نمیدونم کی رو جمع کنم قیافه گرفتن این سرکار خانم رو (به من اشاره کرد)یا شما رو خب یادم رفت دیگه

خاله سری تکون داد:نمیدونم برای چی این پرونده رو دادن به تو با این حافظه و استعدادت

+حالا اینا رو ول کن راستی شهاب کجاست ؟

خاله فرشته: کجا می خواد باشه همه که مثل تو نیستن یادشون بره بعد هم بگیرن تخت بخوابن انگار نه انگار بچم رفته صبحونه بگیره بیاد

+والا تا اونجا که من یادم میاد همه بچه شما هستن الا من

خاله فرشته : بلبل زبون جای این حرف ها برو چایی دم کن

+باش من رفتم

تقریبا ده دقیقه بعد شهاب با نون سنگک تازه و حلیم وارد شد ،بعد از این همه جدال همچین صحونه ای با خانواده می چسبید داشتیم می خوردیم که آراد گفت:نیاز تو داخل تلفن همراهت چیز خاصی داری شماره ای چیزی؟

مشکوک شدم :آره چطور ؟

+گوشیت دست محمود،البته خودش الان رفته قطر ولی سهیل تهران اگر کسی رو داری که می تونه گروگان بگیرش و ازش حرف بکشه بگو که حلش کنیم.

یه نگاه به خاله کردم:وای نه صبا شمارش اول مخاطبینم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آراد نگاه خونسردی بهم کرد:نگران نباش خوبه زود گفتی

به شهاب نگاه کرد:شهاب میره تهران

شهاب چاییش پرید تو گلوش:چیو من میرم تهران این همه آدم خب بقیه برن برای چی من ،در ضمن تازه اومدم کجا برم؟

آراد چشم غره ای بهش رفت:اول اینکه تنبلی نکن سهیل هر آن ممکنه برسه اونجا پس باید زود تر بری دوم این همه آدم که میگی منظورت کیه مامان مثلا یا عمه شایدم نیاز با این جراحت باید بره

شهاب:نخیر منظورم آدمای خونه بغلی

آراد کلافه دستش رو گذاشت رو صورتش :وای خدا شهاب وقتی تو این باشی وای به حال گروه با این همه مغز متفکری که دور خودم جمع کردم اصلا گرفتن محمود که هیچ باید برم اینتر پل پرونده بگیرم،آخه برادر من مثلا دانیال رو بفرستم که جزو بچه های سایبری ،واقعا باید سرم رو از دست شماها بکوبم تو دیوار

اون لحظه انقدر قیافه آراد جالب شده بود که زدم زیر خنده،نگاهی به من کرد سری تکون داد:بیا حالا مضحکه یه الف بچه هم شدیم رفت

خاله فرشته نچ نچی کرد:خجالت نمیکشی آراد یه الف بچه که فعلا جنابعالی تشریف داری ،در ضمن نه که خودت فیلسوفی شرلوک هلمزی چیزی هستی که از بقیه انتظار داری

آراد از عصبانیت هوفی کرد:بله دیگه مامان شما هم که استعداد بی نظیری در ضایع کردن پسرت تو جمع داری ینی من اگر دوستی مثل شما داشته باشم دیگه دشمن نمی خوام

بعد هم تلفنش رو برداشت و به کسی زنگ زد:الو دانیال یه بلیط برای ساعت 10 می خوام به مقصد تهران به اسم شهاب رزرو کن،چی نخیر میگ همه اینجا دانشمند هستن باور نمی کنی نخیر برالی ده صبح ینی یک ساعت و نیم دیگه بله ،یه بلیط می خوای بگیری ها فیل که نمیخوای هوا کنی،همین که گفت حالا گوشی رو بده به کاوه.الو کاوه سلام خوبی ببین میخوام شهاب رو تا سوار شدن به هواپیما پوشش بدی نه تهران رو هم زنگ می زنم به سامان باهاش هماهنگ می کنم ،نه مسئله ای نیست آره باش پس ساعت نه و بیست دقیقه اینجا باشین خیلی خب خدا حافظ.قطع کرد

واقعا نگران صبا بودم اما یه چیزی به ذهنم رسید خب سهیل چطور میخواد از صبا حرف بکشه اون که اصلا تو باغ نیست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به آراد نگاه کردم:یه سوال صبا به چه درد سهیل میخوره وقتی اصلا یک ماه من رو ندیده و از هیچی خبر نداره

کلافه نگاهم کرد:وقتی میگم عقل کلی بهت بر میخوره اصلا شماها رو مخصوصا تو نیاز اینتر پل برات کمه باید جاسوس موصاد میشدی حقت رو خوردن،به چه دردش میخوره بگو به چه دردش نمیخوره این دختری که ازش حرف میزنی قطعا نقطه ضعف تو پس با گروگان گرفتنش سهیل می تونه تو رو به سمت خودشون بکشونه می فهمی که چی میگم

هرچی فکر کردم دیدم راست میگه ولی از تیکه انداختنش خوشم نیومد بدم نمیومد که سر کل انداختن باهاش رو باز کنم:حالا هرچی مثلا شما آقایون پلیس خیلی باهوشین اگه باهوش بودین که تا حالا باید صدتا مثل محمود رو میذاشتین جیب بغلتون چیشد مثل موش قایم شدین،من اگه بلد نیستم نه ادعا می کنم نه علاقه ای به اینطور کارها دارم.ولی شما ها که به قول خودتون روی پوآرو رو کم می کنید دیگه چرا

برگشت سمتم یه نگاه بدی بهم کرد:حیف فقط حیف که یه تلفن مهم دارم و گرنه بهت می گفتم یه من ماست چقدر کره میده

بعدش هم به فرد دیگه ای که فکر کنم سامان نامی بود تماس گرفت و مثل اینکه کار های شهاب رو درست کرد شهاب هم تند تند صبحانش رو خورد و داشت بلند میشد از جاش که خاله فرشته گفت:کجا تو که هیچی نخوردی امان از دست این آراد

شهاب لباسش رو مرتب کرد و گفت:نه عمه خوردم دستت دردنکنه عالی بود باید برم به هر حال(به آراد اشاره کرد)شاید این بی اعصاب پسر عمم باشه ولی تو محیط کار به هر حال مافوقم و کاری هم نمیشه کرد من برم لباس فرمم رو بپوشم رسمی برم بهتره.

با تعجب به خاله فرشته نکگاه کردم و گفتم:این دو تا هم با هم نسبت فامیلی دارن

خندید: آره زیاد خودت رو درگیر این مسائل نکن ،چون اونوقت گیج میشی

دانای کل

شهاب ساعت نه و بیست دقیقه راهی تهران شد هم تو بوشهر و هم در تهران نیرو های پلیس اسکورتش کردن و یه ماشین دادن بهش و رفت سراغ صبا.از ماشین پیاده شد با دیدن خونه صبا سوتی زد و زمزمه وار گفت :خدا شانس بده یه پولی هم به ما بده از این خونه ها بخریم.زنگ در رو زد،صبا که ظبق معمول در گیر دوربینش بود با تعجب به سمت در رفت و با خودش فکر کرد که اینوقت روز کی می تونه باشه البته به ذهنش رسید که ممکنه نیاز بعد یک ماه اومده سراغش اما از دیدن تصویر یه افسر پلیس تو آیفون تعجب کرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صبا استرس گرفته بود که نکنه اتفاقی برای نیاز افتاده جواب داد:بله

شهاب صداش رو صاف کرد:خانم صبا شاکری؟

صبا ابروهاش پرید بالا به لکنت افتاد آب دهانش رو به زور قورت داد:بله خودم هستم شما؟

شهاب با همون جدیت گفت:خانم یه چند لحظه تشریف بیارید پایین از اداره آگاهی اومدم

صبا که حالا استرسش بیشتر شده بود فورا لباسش رو عوض کرد و از در اومد بیرون ولی از هولش وقتی داشت پله هارو میومد پایین نزدیک بود بخوره زمین، در رو باز کرد ،شهاب نگاهی به دختر رو به روش کرد و محکم گفت:سلام خانم روزتون بخیر(کارت شناساییش رو از جیبش بیرون آورد)بنده سروان شهاب دلیر هستم از اداره آگاهی شما باید همراه من بیاید البتهبهتره با خودتون وسایلتون رو هم بیارید برای چند ماه

دیگه واقعا صبا به مرز سکته رسیده بود:چند ماه چه خبره از کجا معلوم اصلا من نمیام

شهاب که دیگه حوصلش سر رفته بود گفت:خانم به اصطلاح محترم بهتره خودتون مثل بچه آدم با من بیاید (اسلحه کمریش رو در آورد)چون اصلا از زور خوشم نمیاد

صبا که دیگه دست و پاش رو گم کرده بود و چاره ای نداشت گفت :خب حالا چیکار کنم

شهاب صبور حالا دیگه از دست این دختر خنگ کلافه شده بود :تشریف میبردی وسایلتون رو جمع می کنید میاید

صبا فورا سری تکون داد و رفت داخل و چمدون و همه وسایلش رو جمع کرد و آورد پایین وبالاخره پس از کلی ترس آمیخته به تعجب سوار ماشین شهاب شد،هنوز چند لحظه ای از راه افتادنشون نگذشته بود که صبا پرحرفی و کنجکاویش شروع شد:میشه به من بگید کجا داریم میرم.

شهاب طبق معمولسری تکون داد و گفت:نمیشه بگم

صبا تعجب کرد:مگه میشه من حقمه که بدونم دارم کجا میرم

شهاب که دیگه به ستوح اموده بود گفت:مافوقم نیستی پس دلیلی نمی بینم که بخوام بهت جواب پس بدم

صبا هم از کوره در رفت و با حالت جیغ گفت:ینی چی بزن کنار می خوام پیاده شم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×