رفتن به مطلب

عشق بی پروا| Mehrane


پست های پیشنهاد شده

 نام رمان : عشق بی پروا

نام نویسنده: mehrane کاربرانجمن نودهشتیا

موضوع: عاشقانه

 خلاصه : داستان درمورد نفسه دختری که جنسش باهمه ی دخترا فرق می کنه وبر خلاف ظاهر شیطون وسرخوش دق دق های زیادی داره واتفاقایی تو زندگی نفس میفته که .....

  • تشکر 5
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان های در حال تایپ درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::
  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

"نفس"

پتوی نازک تابستانه ام رو از رو صورتم کنارزدم وبی حوصله توجام نیم خیز شدم خمیازه ی بلند ی یابه قول سانازجون دهن دره ای کشیدم ، درهمون حال چونه ام روخاروندم و باچشمای نیمه باز بی هدف به اطرافم نگاه کردم

بعداز ده دقیقه که همون جور بی حرکت تو تختم نشسته بودم قصد دل کندن از تخت عزیزم رو کردم وباچشم دنبال دمپایی ابری های آبی رنگم که وسطش دوتا گوش بزرگ خرگوش به رنگ صورتی داشت گشتم ، دیشب اونقدر خوابم میومد که هر کدوم ازلنگه اشون رو ی گوشه پرت کردم ومثل وحشیا خودم رو تخت ولو کردم ، یکیشون روپیداکردم تقریبا سه سانت بادر فاصله داشت خودمونیما پرتابام دور برد بودن یادم باشه توی مسابقه پرتاب نیزه شرکت کنم وگرنه حیف می شم خندیدم وتو دلم گفتم : هی نفس خانم کی میره این همه راه رو اعتمادبه نفست توحلقم ؛ اگه مامان تو اتاق بود حتما یکی پس کله ام می زد تامثل این دیونه ها هرهرباخودم نخندم

 

 

  • تشکر 6
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

 هرچی تو اتاقم چشم چرخوندم لنگه دیگه دمپاییم رو پیداش نکردم عصبی شدم وزیرلب شروع کردم به غرغرکردن:

اه کجاست این دمپایی ، اصلا نمی شه ی چیزی رو راحت پیداکنم همیشه بایدحرص بخورم ، دوباره چشم چرخوندم واین دفعه هم که ناامید شدم صدام رو بلند کردم

 

- اه ، اصلا چرا این اتاق اینقدر بزرگه؟

با فکر کردن به جمله آخرم دوباره خندم گرفت چی گفتم !!!!

 آخه گم شدن دمپاییم چ ربطی به مساحت اتاق داشت ، همینجور که می خندیدم یادم اومد زیر تخت روندیدم ، یهو عین اورانگوتان چپکی ازتخت آویزون شدم ، راستش از این کار خیلی خوشم میومد بخصوص از این که انبوه موهای بلندم روی پارکت اتاق پخش می شدن

عادتم بود وقتا یی که زیاد به چیزی فکر می کردم یا چیزی ناراحتم می کرد دستم رو به لبه ی تختم می گرفتم وعین تنبلای توی انیمیشن عصریخبندان ازش آویزون می شدم ، باعث می شد فکرم آرومترشه 

آهان ایناهشه دمپاییم درست یک سانت از لبه ی تخت فاصله داشت، دستم رودراز کردم وبرش داشتم ،دوباره صاف توجام نشستم ، دمپاییم رو روی زمین گذاشتم و حریرآویزون از تختم رو کنارزدم ،دمپایم روپوشیدم ولی لی کنان به سمت لنگه دیگه رفتم ، کف اتاق ازتمیزی برق می زد ولی من نفس بودم گاهی کارای عجیب غریبی انجام می دادم که دادسانازجون در می اومد ، دمپاییم رو که پوشیدم لخ لخ کنان از اتاقم بیرون اومدم تا وارد سرویس بشم ودست وصورتم روبشورم ، اتاق من تنها اتاق توی خونمون بود که سرویس نداشت ، عوضش خیلی بزرگ بود وپنجره هاش بهترین دید رو روبه حیاط بزرگمون داشت به طوری که با بازکردن پنجره چشمم به فوارهای کوچیک و گل های مختلف اطرافشون میخورد علاوه بر این هادیزاین صورتی و کناره های سفید که سلیقه مامی یعنی سانازجون بود باعث شده بود نتونم ازش دل بکنم واتاق دیگه ای بردارم

چندقدم تا سرویس مونده بود که سایه هیکل نیما که داشت ازپله ها بالا میومد روی دیوار نمایان شد ، صبر کردم تا نزدیک تربشه وبتونم ببینمش سرش پایین بود و کتش،رو روی دستش انداخته بود خستگی از سر و روش می بارید می دونستم چیکارکنم خستگیش دربره !!!

 

پله هارو که پشت سرگذاشت سلام بلندی دادم که نیما سرش رو بلندکرد خواست جواب سلامم روبده ولی قبل ازاینکه ل سلام رو به زبون بیاره به طرفش دویدم و از گردنش آویزون شدم وشروع کردم به تف مالیش یا همون روبوسی خودمون

پارت سه

نیمای طفلی که رسما از گردنش آویزون بودم سرش رو خم کرده بود که حداقل از فشار وزنم کم کنه ، ولی من هم چنان مشغول بوسیدن لپاش بودم که صورتش درهم شدو رو به من تشر زد

-نفس بس کن ، صورتم رو خیس کردی 

لب زیرینم رو آویزون کردم ، چشمام رو گرد کردم وبا مظلومیت ساختگی نگاهش کردم که فکر کنم چشمام به جای اینکه شبیه راپونزل بشه بیشترشبیه خر شرک شده بود چون لبای نیما کش وامد وباچشمای خندون نگاهم کرد نصف عملیات انجام شده بود ونیما تقریبا سرحال تر شده بود 

- خب داداش از دیشب که ندیدمت تا الان دلم برات تنگ شده 

صدای قهقه نیما تو طبقه پخش شد ومن به این فکر کردم که عملیات سرحال سازی نیما باموفقیت انجام شد وتو ذهنم به خودم ی کارت صد آفرین دادم که با کشیده شدن لپم مثل خمیر الک شده دوباره حواسم جمع شد ، لپ بیچاره ام میون انگشت شصت واشاره نیما بود و نیما هم با تموم قوا اون رو می کشید وانگار قصد ول کردنشم نداشت 

- چقدر تو بانمکی دختر

تو دلم گفتم میدونم داداش جون نیازی نیست لپم رو با تمام قوا بکشیا هرچند که لپ خاصیم ندارم وپوست واستخونم امابه جای گفتن این جمله ها نمایشی چشمام رو بستم وشروع کردم به دادوبیداد : آی ...آخ ... کندیش آخ

نیما که کولی بازیای من رو دید دستش رو برداشت وکف دستش رو روبه من به طرف بالا گرفت 

- باشه بابا کاریت ندارم حالا چرا کولی بازی در میاری 

درحالی که از کول نیمای پایین میومدم چشمکی بهش زدم وگفتم : ما اینیم دیگه 

نیمای بیچاره که تازه از دست من راحت شده بود کمر صاف کرد وگفت : آخرشم نتونستم کشف کنم تو چه جور موجود هستی 

همونطور که به طرف سرویس می رفتم سرم رو برگردوندم وبا نیشخند گفتم : فرشته 

بعد چشمام وگرد کردم وچنگ نمایشی توی هوازدم وادامه دادم : اونم از نوع اعزرائیل 

 سرم رو برگردوندم وبه راهم ادامه دادم که صدای آروم نیما رو با ته مایه های خنده شنیدم 

- از دست تو دختر 

به در سرویس بهداشتی که رسیدم دوباره به طرف نیما برگشتم

  • تشکر 5
  • عالی 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

- داداشی میگما می خوابی یا منتظر میمونی باهم صبحونه بخوریم 

نیما که به در اتاقش که روبه روی اتاق من بودرسیده بود کمی صورتش رو جمع کردوبعد از کمی فکر گفت : ساعت دو صبح ی عمل داشتم خیلی خستم 

از تنها صبحانه خوردن متنفر بودم ، امروزم که جمعه بود وروز تعطیل ، مامان باباهم زودتر از ساعت ده بیدار نمی شدن ، منم اگه بیدار می شدم بخاطر این بود که کنکوری بودم و تا ده روز دیگه کنکور داشتم ، کله سحر بیدار می شدموبکوب تاشب درس می خوندم تا مثل داداش نیمام دکتر بشم ، ناهار وشام رو تو اتاقم می خوردم ولی صبحونه رو با خانواده ، الانم که باید صبحونه ام تنها می خوردم پکر شدم ولی قبل از اینکه وارد سرویس بشم نیما چشمکی به من زد وادامه داد: 

- اما اگه دختر خوبی باشی و زود دست وصورتت رو بشوری باهم صبحونه می خوریم 

خوشحال شدم و سریع وارد سرویس شدم ،که صدای نیما رو از پشت سرم شنیدم 

- فقط زود بیایا من پایین منتظرم

- باشه 

رو به روی آینه سرویس ایستادم ونگاهی به قیافه ی ژولیده ام انداختم برعکس این که همه می گفتن قیافه ی دخترا بعد از بیدارشدن وحشتناکه ولی به نظر من برای من برعکس بود حتی گاهی وقتا فکر می کردم چشمای سبزم که رگه های مشکی داشت این موقع بیشتر به چشم میان

با دقت به چهره ام نگاه کردم ، همه ی دوستام می گفتن چهره خیلی زیبایی دارم به خصوص چشمام ، چشمام نه مشکی بودنه سبز درکل میشه گفت یه جورایی دورنگه بودن ، بینیمم که کوچیک وعملی بود گونه هامم که انگار خدادادی یه رژ گونه قرمز رنگ محو داشتند ودرآخر لبهای سرخم که به نظر خودم کمی از متوسط بزرگ تر بودن خیلی به چشم میومدن ، صورت صاف ویکدستمم زیباییم رو دوچندان می کرد 

یاد نیما افتادم که پایین منتظرم بود ، تند وسریع صورتم رو شستم واز،دستشویی اومدم بیرون، به پله ها که رسیدم مثل همه ی جمعه های دیگه به جای پایین اومدن از پله ها از نرده ها سر خوردم پایین ، از بس این کار رو کرده بودم دیگه برام مثل آب خوردن شده بود

از راهروی باریکی گذشتم ووارد هال بزرگمون شدم ، به سمت آشپزخونه چشم چرخوندم ونیما رو دیدم آشپزخونه امون اپن بودوبه هال دید داشت ، نزدیک تر رفتم و آرنج هام رو روی اپن گذاشتم وبه نیما نگاه کردم لقمه ی نون وپنیری توی دست راستش بود ، سرش کمی به جلو خم شده بود وچشماش بسته بود طفلی انگاری خیلی خسته بود ولی چون می دونست تنهایی صبحونه خوردن به من نمی چسبه اومده بود باهام صبحونه بخوره 

برای ی لحظه از خودم بدم اومد که با دیدن صورت خسته وکلافه اش چنین چیزی ازش خواستم

 

  • تشکر 4
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

سوت بلندی زدم که نیما تکونی خوردوچشماش رو باز کرد 

تکیه ام رو از رو اپن برداشتم ودرحالی که وارد آشپزخونه می شدم با صدای خیلی آرومی گفتم : فکر کنم بهت غالب کرده 

نیما که منظورم رو نفهمیده بود با قیافه ای متعجب وتحت تاثیر صدای آروم من به آرومی پرسید: چی رو ؟

من که حالا طرف دیگه ی میز ناهارخوری ؛درست روبه روی نیما قرار گرفته بودم کمی روی میز خم شدم و دوتا انگشت وسط واشاره ام رو به هم نزدیک کردم ودر فاصله کمی از همدیگه نگهشون داشتم به طوری که انگارچیزی رو مابین دوتا انگشتم گرفتم وجلوی دهنم نگه داشتم ، نفسم رو فوت کردم مابین دوتا انگشتم وچشمکی به نیما زدم 

- از همین ها دیگه ، از این کشیدنیا

نیما که بازهم منظورم رو نفهمیده بود با کلافگی سرش رو تکون داد

- نمی فهمم نفس ، قشنگ مثل بچه آدم بگو دیگه چیچیو کشیدنی مداد رنگی منظورته ؟ 

آخ که این داداش من چقدر خنگه ها موندم چ جوری الان تخصص ارتوپدی می خونه مداد رنگی رو از کجاش آورد آخه ، تنه ام رو به میز چسبوندم ودوباره خودم رو روی میز خم کردم اما این دفعه سعی کردم خودم رو به نیما نزدیک کنم وبادست به اونهم اشاره کردم که اونم مثل من به طرفم خم شه ، که خداروشکر نیمافهمید وهمین کار رو انجام داد

- مواد مخدر دیگه

با این حرفم چشمای نیما به اندازه نبلعکی گرد شد ومتعجب به من چشم دوخت ؛ منم قبل از اینکه به خودش بیاد و گوشم رو بپیچونه از میز فاصله گرفتم ودرحالی که باصورت خندون نچ نچی می کردم با صدای بلند گفتم : من که شوخی کردم ولی بگما اگ سوری جون اینجوری ببینتا حتما به این مورد شک می کنه 

با این حرفم نیما که به همون حالت قبلی خشکش زده بود به خودش اومد وصورتش درهم رفت ، دهن باز کرد که دوباره شروع به نصیحتم کنه که مامان جون خواب آلو واردآشپزخونه شد ، من ونیما هم با چشمای از حدقه زده بیرون نگاش کردیم ، آخه بعید بود سوری جون روز تعطیل زودتراز ده ونیم از خواب ناز بیدارشه 

مامان که دید من ونیما از رو نمیریم وهمینطور مثل خنگا زل زدیم بهش ، کلافه شد ودرحالی که دستش روی دستگیره در یخچال بود به طرفمون چرخید وبا حالت استفهامی پرسید : چیه ؟ چتونه شما دوتا؟ چرا اینجوری نگام می کنین ؟

 

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

باتشر مامان نیما به خودش اومد وخودش رو جمع وجور کرد 

 

- سلام مامان 

 

مامان که انگار تازه الان هوشیارشده بود ؛ من و نیما رو از هم تکفیک کرد و با عشق به پسر عزیز دوردونه اش نگاه کرد و درحالی که لبخند عمیقی روی لبش شکل گرفته بود به سمت نیما اومد و گونه اش رو بوسید 

 

- سلام مامان جان ، کی اومدی پسرم ؟ 

 

- یه نیم ساعتی می شه 

 

دستام رو روی سینه حلقه کردم وخصمانه به این مادر وپسر نگاه کردم ، دیگه به این پسر دوستی مامان جان عادت کرده بودم 

 

- مارم تحویل بگیر سوری جون 

 

سوری جون رو تاکیدی گفتم که باعث شد مامان جون از پسر عزیزش فاصله بگیره وبا چشم های آتشین به من زل بزنه 

 

- سوری جون ودرد بی درمون مگه نگفتم بهم نگو سوری جون

 

پشت چشمی نازک کردم ودرحالی که دستم رو تو هوا تکون میدادم گفتم : آخه جوری عزیز کرده اتون رو بغل کرده بودین که بیشتر شبیه دختر بچه های چهارده ساله شده بودین تا ی خانم سی و هفت ساله 

 

مامان چشم غره ی جانانه ای بهم رفت ودستش روبه منزله دور کردن حشره مزاحم توی هوا تکون داد که همون موقع بابا وارد آشپزخونه شدو به سمت مامان رفت ، دستش رو دور کمر مامان حلقه کرد وبوسه ای روی گونه اش کاشت : کیه که داره سوری جون من رو اذیت می کنه 

 

مامان که تا چند لحظه پیش داشت مثل گرگ زخمی به من نگاه می کرد خودش رو برای بابا مظلوم کرد 

 

- همین دختر چش سفیدت 

 

- إ سوری جون داشتیم تا من بهت می گم سوری اخم وتخم می کنی تا آقاتون می گن ذوق می کنی 

 

- ببین فرهاد دخترت رو

 

بابا اخم تصنعی کرد وانگشتش رو با تهدید تو هوا تکون داد : بار آخرت باشه درمورد سن مادرت شوخی کنی مامانت پنجاه سالشم باشه برامن جونه 

 

- فرهاد 

 

- جان فرهاد 

 

نیشخندی به چشمای متعجب ودلخور مامان زدم وبه سمت بابای خوشتیپم که لباس بیرون پوشیده بود رفتم 

 

- اقور بخیر آقای کاویانی ، کجا شال وکلاه کردی آقا خوشتیپه 

 

مامان اخم کرد ولی بابا خندید ولپم رو کشید

 

- نفس این چه طرز حرف زدنه ، خیلی دیگه داره پررو می شه  

 

- تو حرص نخور سوری جون این هنوزبچه اس مونده بزرگ شه 

 

- آره واقعا بابا راس می گه مامان 

 

نگاه تندی به نیما که مشغول صبحونه خوردن بود انداختم 

 

- شما صبحونه ات روبخور آقا نیما 

 

نیما لقمه ی عسلی که دستش بود رو داخل دهانش گذاشت ، دوتا دستش رو درحالی که از رومیز بلند می شد به هم کوبید وبعداز قورت دادن لقمه اش گفت : من دیگه سیر شدم برم یکم استراحت کنم 

 

- بشین مامان جان تو که هیچی نخوردی 

 

نیما با گفتن جمله نه مامان جان من سیرم از آشپزخونه بیرون رفت

 

مامان چینی به بینیش داد وروبه من توپید: خیالت راهت شد پسرم رو فراری دادی

 

- وا مامان جون چیکارکردم ، خودش رفت

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

- از بس حرف زدی سرش درد گرفت بچه ام ، تمام دیشب رو شیفت بوده 

- باشه مامان جان اصلا من اشتباه کردم خوب شد

بابا که لحن مظلوم من رو دید پادرمیونی کرد: سوری جون دخترم که چیزی نگفت نیمام ک خودت می گی خسته بود رفت خوابید این بچه که گناهی نداره 

حرف های بابا رو که شنیدم صورتم رو بیشتر مظلوم کردم که  مامان چشم غره ای به قیافه موش مرده ام زد و دریخچال رو باز کرد وطبق عادت همیشگی قبل از خوردن صبحانه لیوانی برداشت ، ازآب سرد پرش کردوسر کشید ، با این که مامان به سلامتیش خیلی اهمیت می داد ولی نمی تونست این عادتش رو ترک بده

- باز تو رفتی تو هپروت دختر ؛ بشین صبحونه ات رو بخور 

به چشمای عصبی مامان جونم زل زدم ، الحق که بابا حق داشت اینقدر زیاد مامان رو دوست داشته باشه حتی تو عصبانیتم جذاب وخواستنی بود ، اونم وقتی که تازه از خواب بیدارشده 

قبل از این که مامان دوباره بهم چشم غره بره ، سرجام نشستم و لقمه ی نسبتا بزرگی برای خودم گرفتم وشروع کردم به خوردن ، اونم چه خوردنی ، دورازجونم شده بودم مثل قحطی زدگان سومالی ، تقریبا روی میز پهن شده بودم جوری که هنوز دهنم پر بود لقمه ی قبلی رو آماده می کردم و بلافاصله بعد ازتموم شدن لقمه ام وارد دهان مبارکم می کردم که یهو احساس کردم لقمه ها دیگه پایین نمی رن وقشنگ وسط مری ام گیر کردن ، هر کاریم که می کردم پایین نمی رفت  بلکه انگاری بدترم گیر می کرد جوری که یه لحظه فکر کردم دارم خفه میشم یکی از دستام رو مشت کردم و به سینم ضربه زدم شاید این لقمه کوفتی بره پایین اما فایده نداشت دیگه داشت اشکم در میومدکه یهو یه لیوان آب جلو صورتم نمایان شد سر که بلند کردم قیافه ی غضب آلود مامان جان رو دیدم 

- آخه بچه مگه از قحطی فرار کردی  اینجوری میخوری 

آخه مگ نمیشه یه روزبشه مامان سرمن غر نزنه ای خدا !!!لیوان آب رو گرفتم و بابغض لقمه ام رو همراه آب فرو بردم ، همینطور که سرم پایین یود لیوان رو روی میزگذاشتم واز روی میز بلندشدم که برم اتاقم ، این مامان جانم امروز فقط می خواد به من چشم غره بره ، بذار نمایشی قهر کنم شاید دل سوری جون برام بسوزه دیگه سرم غر نزنه که انگاری جواب داد وبابا جونم آستین لباسم رو گرفت 

 

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

پارت هشتم 

نمایشی شروع کردم به تقلا کردن 

-بابا جون لطفا ولم کنین ، اینجا جز شما کسی من رو دوست نداره

همینجور الکی تقلا می کردم و از بابا خواهش می کردم ولم کنه که با شنیدن صدای خنده بابا سرم رو به عقب برگردوندم 

نگاه کردنم به پشت همانا و از خجالت آب شدنم همانا

زنگوله آویزون از آستین لباس خوابم به صندلی گیر کرده بود و من این همه مدت فکر می کردم بابا آستینم رو گرفته ، از خجالت سرم رو انداختم پایین و مشغول بازی با انگشتام شدم دست بابا دور شونه ام حلقه شد وبا دست دیگه اش سرم رو بلند کرد نمی خندید ولی ته چشماش خندون بود که همین باعث شد دوباره سرم رو بندازم پایین، ولی اینبار یواشکی نگاهی به مامان انداختم تو چشما وقیافه اش نشونی از تمسخر نبود ولی درعوض یه نگرانی یا دلشوره تو چشماش موج میزد

بابا با دست دیگه اش چونه ام رو برد وسرم رو بلند کرد با دست دیگه اش هم من رو طرف خودش بر گردوند لبخندی زد ولپم رو کشید 

- دختر کوچولوی بابا چه زود بزرگ شدی 

با این حرف بابا لبخند زدم وخودم رو تو بغلش انداختم 

- کجاش بزرگ شده ، هنوزم مث بچه ها داره خودش رو لوس میکنه برات 

خودم رو از بابا جدا میکنم وبا خنده و صدای بلند گفتم : نه نه سوری جون حسودی نداشتیما

لبخند محوی روی لبای مامان نشست وگفت : باشه بیا صبحونه ات رو بخور بذار باباتم صبحونه اش رو بخوره ، زودتر حرکت کنیم

 

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

پارت نهم

چشمام مثل وقتایی که کنجکاو می شدم ریز شد وگوشام تیز!!!

سریع پشت میز نشستم ونگاهم مثل پاندول بین بابا ومامان در گردش اومد در ظاهر مشغول خوردن بودم اما همه ی حواسم پیش حرف مامان بود ، حتما می خواستن مسافرت برن که صبح به این زودی بیدار شدند اما هرچی منتظر موندم هیچ کدوم حرفی نزدن ، بالاخره کاسه صبرم لبریز شد و سوالی که تو مغزم بود به زبون آوردم: 

- جایی می خواید برید؟

مامان در حالی که لقمه اش رو می جویدنگاه عاقل اندر سفیه ای به من انداخت وسرش رو به نشونه مثبت تکون داد 

خودم رو بیشتر به میز نزدیک کردم و سوال بعدی رو پرسیدم : کجا؟

مامان لقمه اش رو قورت داد ودر حالی که لقمه بعدی رو آماده می کرد جواب داد : خونه عمه جون

عمه جون عمه مامان بود که اردبیل زندگی می کرد ، خیلی زن مهربونی بود ، تو بچگیا همیشه جیب من و کوروش رو پراز آجیل وخوراکی می کرد ، با فکر کردن به اونجا ورفتن به دریاچه شورابیل وسرعین وجاهای تفریحی اردبیل خوشی وجودم رو پر کرد و درحالی که ازجام بلند می شدم باصدای بلند گفتم :من برم آماده شم 

 

اما با شنیدن حرف مادر تمام ذوق و شوقم از بین رفت

 -شما جایی نمیای ، من وبابات تنها میریم 

مثل بچه های سه چهار ساله لب گزیدم وبا قیافه آویزون پرسیدم : آخه چرا؟

-شما کنکورداری باید بشینی درست رو بخونی

- اونجاهم می خونم مامان جون بذار بیام لطفا

لطفا رو اونقدر مظلوم گفتم که دل خودمم برا خودم سوخت

-با من بحث نکن نفس ، نیما هم مث تو قبل از کنکور جایی نمی رفت 

می دونستم بحث با مامان فایده نداره پس از رو میز بلند شدم و از پله ها بالا رفتم ، در اتاقم رو باز کردم و خودم رو رو به رو شکم رو تخت انداختم اونقدر رو تخت موندم تا صدای در از طبقه پایین اومد بی حوصله وناراحت کتاب کار زیست ۳ ام رو برداشتم و شروع به حل مسایل ژنتیک کردم ، دوتا مساله که حل کردم با علاقه بیشتر شروع به حل بقیه مسائل کردم 

 

آخرین مساله کتاب رو که تو قسمت دشوار بود حل کردم ؛ نفس راحتی کشیدم وبا خوشحالی وصدای بلند گفتم :

-ا بالاخره حل شد

نگاهی به ساعت انداختم ، با دیدن عقربه کوچیک که روی یک وعقربه کوچیک که روی سه بود هینی کشیدم، باورم نمی شد ۶ساعته مشغول درس خوندنم ، واقعا که به درس خوندن علاقه داشتم کتاب رو روی کنسول گذاشتم ؛ دمپایی ابری های خوشگلم رو پام کردم واز اتاق اومدم بیرون ، حوصله ام سر رفته بود ، دلم می خواست برم بیرون وچرخی تو خیابونا بزنم

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ده

برای بیرون رفتنم به نیما احتیاج داشتم برای همین به سمت اتاق نیما رفتم چند ضربه به در زدم ووارد شدم اونم چه وارد شدنی

واردشدنم ودیدن صورت نیما مصادف شدبا شلیک خنده ی من ، طفلی نیما با دهن باز خوابیده بودو آب دهنش هم به راه بود جالب تر ازاون اینکه موقع نفس کشیدن سوراخای بینی خوش فورمش گشاد تر میشد

نیما با صدای خنده های من از جا پرید وبا وحشت به اطراف نگاه کرد وبا دیدن من که از خنده ریسه می رفتم چشماش گشاد شد وباتعجب نگاهم کرد بعد ازچند ثانیه نگاه کردن به من که دستم رو رو دلم گذاشته بودم وعملا از خنده شکم درد گرفته بودم هوشیار شدوبه سمتم حمله کرد منم تند دویدن وازاتاق رفتم بیرون

، پشت مبل ها سنگر گرفتم و شروع کردم به توضیح دادن:بخدا نمی خواستم اینجوری بیدارت کنم داداش جون ولی وقتی دیدمت خیلی بامزه بودی خنده ام گرفت

- که به من می خندی گیس بریده ، مگه دستم بهت نرسه

- داداش ... قصدی نبود...فقط می خواستم بریم بیرون

نیما با دیدن من که به نفس نفس افتاده بودم دست از تعقیب کردنم برداشت وسر جاش که رو به روی مبل سه نفره ای بود که من پشتش بودم ایستاد

-چرا با مامان اینا نمیری

با دیدن آرامش نیما از پشت مبل رفتم کنار و روبه روی نیمای دست به سینه ایستادم ، چهره مظلومی به خودم گرفتم وگفتم

- اونا رفتن پیش عمه منم نبردن

لبخندی رو لبای نیما نقش بست که مطمئن بودم بخاطر یادآوری خاطرات خوب خونه عمه جون بود

- اشکال نداره منم کنکوری بودم می موندم خونه تو هم همینطوری 

لبام اتوماتیک وار به سمت پایین انحنا پیدا کرد و ناراحت لب زدم 

- اما نیما...

نیما دستش رو به نشونه سکوت جلو آورد ، خمیازه بلندی کشید و گفت: اما واگر نداره این چند روز رو بکوب بخون خودم دو روز آخر میبرمت بیرون برا خودت تفریح کنی

 این رو گفت ودوباره سمت تختش رفت و روی تخت دراز کشید، پتو رو روسرش کشید وخوابید اینبار هر کاری کردم از خواب بلند نشد ؛ نا امید از بیدار شدن داداش جونم از اتاقش خارج شدم که فکری به ذهنم رسید بشکنی زدم وچشمای باریک شده ام رو به در اتاق نیما دوختم

- باشه دارم برات نیماخان

وارد اتاقم شدم وبه سمت کنسول کنار تختم رفتم ، کشوش رووباز کردم وتلفن همراهم رو ازش خارج کردم 

تو لیست مخاطبین رفتم وشماره پریا رو گرفتم ، بعد از چند بوق صدای خواب آلودش توی گوشی پیچید ، الحق که پریا و نیما بهم میومدن جفتشون خواب آلو بودن 

- الو بله؟

- الو کوفت لنگ ظهره تو هنوز خوابی خانم مثلا کنکوری

- جیغ نزن نفس خانم ، تازه چشمام گرم شده بود خیر سرم می خواستم یه ربع ساعت چرت بزنم شرمنده لب پایینیم رو گاز گرفتم

- ا واقعا پس ببخشید پری جون برو بخواب

خمیازه ای کشید وگفت:

- حالا نمی خواد تریپ بچه مثبتا رو برداری بگو چیکار داری

- ببخشیدا خوابت خراب شد

-حالا که خرابش کردی بگو چته؟

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

چینی به بینیم دادم 

- حالا تو هم هیچی نمی گم داری پررو می شی

صدای خنده بلند پریا تو گوشی پیچید ومن با ناز ذاتی که تو صدام بود اسمش رو صدازدم

- پری جونممم

- جانم؟

- حوصله ام سر رفته

- خب ؟

- یعنی چی خب ؟پاشو بیا اینجا من رو ببر دور دور یه هوایی به سر وکله ام بخوره

- آهان بگو واسه چی زنگ زده ، خانم راننده شخصی می خواد

نیشم تابناگوش بازشدوگفتم : آفرین دختر ، واقعا که شغل شوفری برازنده اته ها

صدای جیغ جیغوی پریا تو گوشی پیچید

- دستم بهت برسه کشتمت نفس

گوشی رو با دست دیگه ام گرفتم و انگشت اشاره ام رو روی شصت مانیکورشده ام کشیدن وهمون طورکه به ناخن های عزیزم که طرح قشنگی روشون زده شده بود نگاه می کردم گفتم

- فعلا که نمی رسه پریا خانم

- تا ده دقیقه دیگه دم در خونتونم جرات داری جلو روم بگو

لبخند خبیثی زدم 

-باشه فقط آروم برون نزنی کسی رو زیر کنی بدبخت شیم کمی مکث کردم وبعد تیر خلاص رو هم زدم 

- بخصوص الان که اعصابم که نداری باشه عزیزم 

صدای قطع شدن گوشی رو از اون طرف خط که شنیدم لبخند خبیثم عمق گرفت گوشی رو روبه روی چشمام گرفتم وبلند گفتم : دور دورم که اکی شد

موهام رو پشت گوشم زدم و ادامه دادم : حالا فقط مونده گرفتن حال داداش جونم

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

پارت یازدهم

به طرف کمدم که روبه روی تختم بود وبرعکس تمام وسایل تو اتاقم که رنگ های روشن جیغی داشتند یاسی رنگه رفتم ، درش رو باز کردم وبعد از کلی گشتن وتست زدن لباسهای مختلف جلوی آینه قدی اتاقم یه مانتو قرمز رنگ جلو باز یقه هفت دنباله دارکه زیر سارافونی مشکی داشت برداشتم ، شال مشکی رو هم به همراه شلوار جین یخی از کاورش کشیدم بیرون ، لباسهام رو عوض کردم و شروع کردم به آرایش کردن ؛ کمی کرم پودر به صورتم زدم و با فرمژه به مژه های پرپشتم حالت دادم ، رژقرمزم رو هم روی لبام کشیدم وموهای حالت دارمم رو با سنجاق سر بستم ؛ چتریام رو کج رو صورتم ریختم و شال مشکیم رو روی سرم انداختم جوری که موهام کمی از پشت شالم معلوم بود‌

جلوی آینه چرخی زدم وبعد از مطمئن شدن از مناسب بودن ظاهرم وقربون صدقه رفتن خودم بوسه ای توی آینه برای خودم فرستادم و کیف مشکیم رو از روی میز برداشتم که همون لحظه پیام پریا اومد "دم در منتظرم " لبخندبدجنسی زدم وبلافاصله جواب دادم "بیا بالا"

 گوشی رو توی کیفم سر دادم وباعجله از اتاقم بیرون رفتم ؛ آیفون رو برداشتم و دکمه ی نمایش تصویرش رو زدم و به پریا که حالا بینی گرامش رو به آیفون بود نگاه کردم و قبل از اینکه پریا دستش رو دراز کنه وزنگ رو بزنه در رو براش باز کردم ؛نگاهم رو از آیفون برداشتم واینبار با چشمهای ریزشده وابروهای بالا رفته به در اتاق نیما نگاه کردم؛ با چند قدم بلند خودم رو به پشت در اتاقش رسوندم و چند ضربه کوچیک به در زدم بعد صدام رو با سرفه ای ساختگی صاف کردم وبا صدای بلندگفتم: من با پریا میرم بیرون نیما جان، نگران نشو" چند قدمی به سمت پله ها نرفته بودم که صدای افتادن چیزی از اتاق نیما اومد که باعث شد خنده ام بگیره ، تصور نیما با پتویی که دورش به طرز عجیب غریبی پیچیده شده بود وبا سر روی زمین سقوط کرده بود واقعا هم خنده داره ، بعد از چند ثانیه خنده ام روجمع کردم وبا لبای آویزون نگاهی به دراتاق نیما انداختم

-ببخشید داداشی جون ، نمیخوام حالت رو بگیرم ولی ... دوباره لبخنده بدجنسی رو لبام شکل گرفت ،بشکنی زدم وادامه دادم : چاره چیه ، حقته

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

پارت دوازدهم

پله ها رو باعجله پایین رفتم که همون موقع پریا در سالن رو باز کرد و وارد خونه شد ، مثل همیشه شیک وخوش پوش ، نگاهم رو از پوست سفید وبی لکش به شال خوش رنگی که به زیبایی وبا مهارت کامل دور سرش پیچیده بود طوری که خدایی نکرده تار مویی از زیرش معلوم باشه دوختم ، همیشه دلم می خواست شالم رو مثل پریا سرم کنم ولی نمی شد که نمی شد 

با بشکنی که پریا جون با انگشتای گوشتی مبارکش درست جلوی چشمام زد به خودم اومدم و دست پریا رو گرفتم وبه سمت در ورودی کشیدم ، به نزدیکی در که رسیدیم دستش رو ول کردم ولبخندکج وکوله ای به قیافه متعجبش زدم که همون لحظه صدای پای نیما که ازپله هاوپایین میومد رو شنیدم ، پریا هم با دیدن نیما دهن بازش رو بست وبه نیما که تقریبا همه ی پله ها رو پایین اومده بود سلام کرد 

 

- سلام پریا خانم حالتون خوبه ؟ خانواده خوبن؟

 

- مرسی سلام می رسونن شما خوبین؟

 

- مرسی پریا خانم ، جایی تشریف میبردین؟

ابروهای دخترونه ام رو بالا دادم وبه برادر عزیزم که الان اینقدر مودبانه وجنتلمنانه با پریا حرف می زد نگاه کردم ، واقعا این نیما همون نیمایی بود که چند دقیقه پیش به ضرب کتک هم بیدار نشد؟ 

پریا که می دونست من بی دلیل نگفتم به خونه امون بیاد نگاهی به من انداخت که با ابرو اشاره ای بهش کردم که منظورم رو گرفت و رو به نیما گفت: مزاحم نمیشیم آقا نیما، ماشین آوردم 

چشمم که به چهره تکیده نیما افتاد به زور جلوی خنده ام رو گرفتم و دستی به نشانه ی خداحافظی برای نیما تکون دادم و دست پریا رو که در حال خداحافظی با نیما بود گرفتم وبه دنبال خودم کشیدم از در خونه که بیرون رفتیم داد پریا در اومد

- إ نفس یه لحظه وایسا دیگه دستم رو کندی 

دست پریا رو ول کردم و شروع به خندیدن کردم

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...