رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Mahdiyh

سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

پست های پیشنهاد شده

خدایاشروع سخنم نام توست

وجودم به هرلحظه آرام توست

نام رمان: سیندرلاو چهار شوالیه

نام نویسنده:  Mahdiyh | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:عاشقانه_همخونه ای

http://s8.picofile.com/file/8346972468/سیندرلا_و_3شوالیه.jpg

خلاصه رمان:

زندگی همیشه اونجوری که ما فکر میکنیم پیش نمیره. دختره قصه ما تو زندگیش سختی های زیادی میکشه  مادری نداره، و پدرش با ازدواج دوبارش شرایطو براش ازاونی که هست سخت ترمی کنه .

هیچ شاهزاده ای قرارنیست اونو نجات بده پس مجبور به فرار از خونه میشه ولی قاغل از اینکه چیز بهتری درانتظارش نیست...

مقدمه:

غزل هایت را جرعه جرعه سرکشیدم

تا زیباترین مقدمه ای باشی برای کتابی که تقدیم میکنم.

عاشق شدیم *

تن ها به روی سطرها*

بی مقدمه *

لیلی شدی*

ومن مجنون دردها*

پ.ن.

بادختر قصه ماهمراه باشیدوسرگذشتششوبخونید سرگذشتی که امکان داره برای هرکسی اتفاق بیوفته وخوندنش خالی ازلطف نیست.

*پایان خوش*

 

 

  • تشکر 9
  • عالی 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان های در حال تایپ درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 1
با صدای نکره ی مهری ازخواب بلند شدم ،اه لعنت به این گوشی باز زنگ نخورده بود بایدبه بابابگم برام گوشی بخره البته اگه مهری بزاره ومثل دفعه ی قبل گوشیه کهنه ی خودش روبه من نده .ازجام بلند شدم به
ساعت دیواری روی دیوار اتاق خواب نگاه کردم
ساعت ۹ صبح نششون می دادبلند شدم و تختم رو مرتب کردم .دوباره روز از نو روزی از نو، از اتاق خوابم رفتم بیرون باید مثل هرروز کارامو می کرم از دستمال کشیدن ،جاروکردن بگیر تا بیدار کردن نامادریم و خواهرم
بالاخره بعد یه ساعت کار کردن و جون کندن کارم تموم شد رفتم صبحانه را براشون آماده کنم.
بعد از آماده کردن صبحانه بایدنامادریموخواهرم طلاروازخواب بیدار میکردم رفتم دراتاق مهری خانم درزدم مهری_ ها
_ مهری خانم صبحانه آماده است بفرماییدصبحانه 
_ باشه تو برو طلا رواز خواب بیدار کن ولی یواش ازخواب بیدارش کن از خواب نپره.
 بی هیچ حرف دیگه ای از اتاق خواب رفتم بیرون رفتم سمت دراتاق طلا درواروم کوبیدم که صداش اومد _چیه؟ 
 _صبحانه آمادس بفرمایید
 _باشه برو 
.توی آشپزخانه مشغول چای ریختن بودم که هردوشون اومدن وسرمیزنشستن طلاباچشمای نیمه بازوصدای بم گفت: -توچاییم شکربریز 
بی حرف شکرپاشو برداشتموتوچاییش شکرریختم، اماهمین که خواست باقاشقش همش بزنه استکان برگشت روش وچایی داغ خالی شدروش شروع به جیغ کشیدن کردوروبه من گفت: -همش تقصیرتوئه باتعجب نگاش می کردم .اخه به من چه که توکوریواستکان جلوتم نمیبینی مهریم سرم دادزد
_برو تواتاقت جلوچشمم نباش خودمون کارامونومی کنیم .تودلم گفتم زحمتتون نشه مگه چیکارمی خوایین بکنین .رفتم تو اتاق طاق باز روتخت خوابیدم وبه گذشته فکر کردم، به اون روزی که بابا تصمیم گرفت این زن رو بیاره اینجامن همش10سالم بود وتا حالا حس اینکه یه مادر داشته باشم رو نداشتم به خاطرهمین قبول کردم که بابازن بگیره تاجای مادری که هیچ وقت نداشتم رو پرکنه ،امازهی خیال باطل البته خیلیم بدرفتاری نمی کردبیشترباسیاست رفتارمی کردوسعی می کردجلوبابام خودشوخوب نشون بده امابابه دنیااومدن طلا رفتارش بدترشدوبیشترطرف دخترشومی گرفت حتی اگه حق بااون نبود.منم سعی می کردم زیادباهاشون دمخورنشم بابای بیچارم ازصبح تاشب تومغازه بودبعدشم میومدخونه بامشکلات من سروکله بزنه؟.
  به خاطرازدست مامانم سخت بی انگیزه شدم ؛نسبت به درس ،به زندگی ،به همه چیز؛نتونستم درست وحسابی درس بخونم ودیپلمم روبه سختی گرفتم وبعدازاون درس خوندن روکنارگذاشتم .ازناراحتی زیادهمیشه عصبی بودم وتوی دبیرستان هیچ دوستی نداشتم که توی این شرایط همدمم باشنداون چندتایی هم که داشتم یاازدواج کردن یا دانشگاه رفتن.
بعدازکلی فکرکردن  

  • تشکر 5
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2
ازجام بلند شدم تصمیم گرفتم یه دوش بگیرم تاکمی خستگی ازتنم دربره .بعدازحدود نیم ساعت حموم کردن که کلی سره حال شدم رفتم بیرون تاناهاردرست کنم . یه نگاه به خونه انداختم انگار خونه نبودن، رفتم اشپزخانه مشغول ناهار درست کردن بودم که باهرهروکرکر وارد خونه شدن ودستشون کلی جعبه ی خرید بود،نه به ایناکه هرهفته میرن خرید نه به من که فقط کلا درسال دوتا مانتو بیشتر نمی خرم وانقدر می پوشمش که لباسه به غلط کردن می یوفته .بدون محل دادن به من هرکدوم تواتاقاشون رفتن وتا موقع شام بیرون نیومدن .تواتاقم نشسته بودم وداشتم ازپنجره به رفت امدمردم نگاه می کردم که صدای دروشنیدم حتمابابابود ،ازاتاق اومدم بیرون ورفتم تواشپزخانه تابراش چایی بریزم ببرم، لیوان چایی روگذاشتم توسینی و ازاشپزخانه بیرون  اومدم به بابا سلام کردم که جواب سلاممو به گرمی داد طلا درست بغل دست بابانشسته بودوداشت خودشو واسه بابالوس می کرد، دیدم داره بایه لبخند شیطانی نگاهم می کنم سینی روبردم که بزارم جلوی بابا که ازعمدزدزیرسینی چایی وسینی چایی برگشت روم تااومدم اخ واوخ کنم دیدم طلا زودترازمن زدزیره گریه شروع کرد به دادوببداد کردن داشتم ازتعجب شاخ درمی اوردم چایی رومن ریخته بود بداون معرکه گرفته بود باباسریع بغلش کردو روبه من گفت : سایه نگاه کن چی کارکردی پای خواهرت روسوزوندی 
که نامادریم گفت :نادر چیزی نشده که سایه روسرزنش می کنی  اون که تقصیری نداره. سایه جان دخترم بروتو اتاقت عزیزم .
نگاه خشمگینموبه خودشو دخترش دوختم ورفتم تو اتاقم ،پاهام داشتن می سوختن رفتم توحموم شلوارمو دراوردم جفت رون های پام کباب شده بودن  یه ذره بادستم اب یخ زدم به پاهام تا کمتر بسوزن یه شلوار گشادپوشیدم تانچسبه به پام، بدون این که شام بخورم رفتم درازکشیدم .هرکاری می کردم نمیتونستم بخوابم پاهام خیلی میسوخت؛ رفتم ازتو اشپزخانه پمادسوختگی رو برداشتم زدم به پاهام تادردش اروم بشه. ساعت نزدیکای 4صبح بود که خوابم بورد طبق معمول باصدای زنگ گوشیم ازخواب بیدار شدم ،چه عجب برای اولین بارزنگ خورد .
رفتم دستشویی ویه اب به صورتم زدم تا سره حال بیام ولی چون دیشب دیر خوابیده بودم. خوابم می یومد.ازدستشویی بیرون اومد وشروع کردم به انجام دادن کارهای روز مرم صبحونه رواماده کرده بودم وداشتم براشون چایی می ریختم که اومدن نشستن سره صندلی ومشغول خوردن شدن کنارطلاوایساده بودم بشقاب کنارمنو ازرومیز انداخت که بشقاب هزارتیکه شد،اندازه ی یه سره سوزن دستشوبریده بود.مهری اومدسمتش وقتی دستش رو دید، اومد سمتم که بزن توگوشم که دستشوگرفتم فشار دادم داد زدم بسه دیگه 10ساله دارم رفتاراتو تحمل می کنم دیگه بسه خسته شدم خسته بسه دیگه ،جفتشون داشتن باتعجب نگام می کردن اخه تاحالا این رفتاروازمن ندیده بودن خب حقم داشتن سال ها بود که این رفتارمو کنار گزاشته بودم وگرنه من اصلا ادم اروم وصبوری نبودم. 
_دختره خیره سر بزاربابات بیاداین رفتارتوبهش می گم .
_مامان ول کن بی چاره مادرکه بالاسرش نبوده که ادبش کنه .
باشنیدن حرفاش خونم به جوش اومد دیگه قیدهمه چیرو زدم رفتم سمت طلا ،ازموهاش گرفتم 
_توکه پدرمادربالاسرت بوداین جوری بزرگ شدی چه گهی شدی ها همین الان حرفتو پس بگیر
_مامان کمکم کن موهامو کن .
مهری اومدسمتم که موهای دخترشو ازتو دستم دراره یکی زدم تخته سینش که کمرش خورد به دیوارکه همون موقع صدای دراومد که نشون دهنده ی این بود که بابا اومده.

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3
با اومدن بابا داخل خونه موهای طلا را ول کردم
طلا شروع به گریه کردن کرد و رفت بغل بابا
مهری هم از فرصت استفاده کرد و زد زیر گریه
_واییی نادر به دادمون برس این دخترت می خوادماروبکشه.
_اینجا چه خبر سایه اینا چی می گن واسه چی این کارو کردی ها
_بابابه خدا من تقصیری ندارم همش تقصیر ایناست. بابایه نگاه به طلاومهری انداخت 
_ولی این طور به نظر نمیاد.
می دونستم بحث کردن بابابافایده نداشت باباهرچقدرهم که دوستم داشته باشه ازپس این زنو دخترش برنمیام درهرصورت من مقصرمی شم و باید مواخذه بشم .هیچی نگفتم وسرمو انداختم پایین ،طلا ازبغل بابااومد ببرون ورفت پیش مامانش.
بابا:بیا اتاقت کارت دارم 
بابابا راهی اتاق شدم وارد شدم ودرم پشت سرم بستم _بشین 
نشستم روتخت وسرم روپایین انداختم 
باباخودش روکشیدسمتم وبغلم کرد
_دخترگلم می دونم خیلی تواین خونه سختی می کشی می دونم مهری باهات خوب رفتارنمی کنه ولی دخترگلم توکوتاه بیا بالاخره توازدواج می کنی ومیری ومن می مونم ومهری اگه بخوام طرف توروبگیرم زندگیم خراب می شه تو دختر خوب باباتی من رورودرک می کنی .حالاپاشوبروازشون معذرت بخواه.
دیگه بس بود انقدرجلوشون کوتا اومده بودم.
_بابا من معذرت خواهی نمی کنم
البته دلیلی واسه عذرخواهی نمی بیینم
اونی که باید معذرت خواهی کنه اونان نه من.معلوم بود بابا داشت کلافه می شد 
_دخترم اگه معذرت نخوای این زن من روازاون خونه بیرون می کنه ،این همه مدت کوتاه اومدی اینم روش پاشو دخترم گلم بیابریم بیرون معذرت خواهی کن انقدرهم بابات رواذیت نکن . _معذرت خواهی نکنم چی می شه ها می زنیم یاازخونه بیرونم می کنی هاباباباتواممنونگاهکن.

باباسرشوانداخته بودپایین وهیچی نمی گفت، اومد ازاتاق بره بیرون انگار که چیزی یادش اومده باشه بدون اینکه برگرده گفت:-
فردا شب قراره سمیه خانم اینابیان خواستگاریت
_فردا شب قراره بیان خواستگاریم والان دارید به من می گید؟
باباهیچی نگفت وازاتاق رفت بیرون،راستش 
خودمم مخالفتی نداشتم دیگه 20سالمه تاکی بایدبمونم تو این خونه و نامادریمو خواهرمو تحمل کنم .
سمیه خانم یه پسر داره به اسم محمدپسرارومی وخون گرمیه  ، دوتا دخترم داره که شوهر کردن وشوهرشم یه5سالیه که مرده وباپسرش تنها زندگی می کنه.همه تومحله می کن زن خوبی نیست وبدجنسه البته من که قرار نیست باخودش زندگی کنم قراره باپسرش زندگی کنم ،خیلی خوش حال بودم چون قراربودازاین خونه برم وازدست این دوتا مار راحتشم.بابا اومد اتاقم ویه مقدار بهم پول داد تابرم واسه خودم خریدکنم.

  • تشکر 5
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 4
لباسمو پوشیدم وآروم ازخونه زدم بیرون جلودرزهراخانومودیدم اومدسمتم بعداز احوال پرسی گفت:دخترم مبارک باشه شنیدم امشب دارن میان خواستگاریت ایشالاه مبارکه محمدپسره خوبیه خوشبختت می کنه.تودلم گفتم امیدوارم کاش واقعا همین طور باشه .بازهرا خانم خداحافظی کردم ،توبازار به هرکی می رسیدم بهم تبریک می گفت وواسم ارزوی خوشبختی می کردن درعجب بودم چطوریه روزه همه خبردارشده بودن حالاهنوزنه به دار به باره .بالاخره بعداز2ساعت گشتن توبازار یه دست کت ودامن سرمه ای خریدم وبرگشتم خونه.
اماده شده بودم وروتخت تواتاق نشسته بودم تاصدام کنن بعد از15مین دراتاقم باز شدنامادریم بود
_پاشو بیا مهمونا الان میان.
گفتم من که دارم میرم بزار یه کم اذیتش کنم 
_خیلی خوشحالی که دارم میرم اره 
_اره چرا خوشحال نباشم دارم ازدستت راحت می شم .یه جوری می گفت انگار داشت نون آب من می داد یاجاموتروخشک می کرد.
_بایدم خوشحال باشی اخه میدونی بعداز رفتن من دعامیکنی کاش سایه اینجا بود 
_برای چی بایددعاکنم باید خوشحال باشم

_اخه می دونی چون دیگه کسی نیست خونه روتمیز کنه جاروبکشه غذا درست کنه باباام که روغذا خیلی حساسه توام که بلدنیستی درست کنی شاید باراول باباهیچی نگه ولی باره دوم میره یه زن دیگه  می گیره.
بادیدن قیافش که چشم های ریزش ازچشم های منم درشت تر شده بود زدم زیر خنده که یه چشم غره بهم رفت وازاتاق رفت بیرون منم پشت سرش ازاتاق زدم بیرون که صدای زنگ اومدبابا رفت تا دروباز کن  یه نگاه بهشون کردم که فقط سمیه خانم باپسرش بوداومد داخل وباهامون احوال پرسی کردن بعدازنشستن رفتم چایی ریختم وبردم توحال .سینی رواول جلوی  باباگرفتم بعد سمیه خانم بعدم محمد ،سینی سنگین بود اونم واسه ی این که بیشتر منو دید بزنه طول می داد،برای لحظه ای نگاهم به مردمک درحال گردش چشماش افتاد .چشم وموهای مشکی باپوست گندمی محمدروجذاب نشون می داد.گرچه پیراهن راه راه وسفیدوشلوار پارچه ای سرمه ای رنگش اصلا جذاب نبود.
 بعداز این که چایش رو برداشت ،بردم جلوی مهری وبعد نشستم پیش بابام. یه ساعتی به حرف های چرت وپرت سپری شدکه وسط حرف هاشون سمیه خانم هی قربون صدقم می رفت ،بالاخره رضایت دادن که برن سر اصل مطلب که باباگفت بریم تو اتاق منو باهم حرف بزنیم بلندشدیم رفتیم تواتاقم هردوتامون بافاصله ازهم روتخت  نشستیم 
یه کم گذشت دیدم انگارنمی خوادچیزی بگه پوف بی حوصله ای کشیدم که سرشواوردبالا ونگاهمون به هم افتاد سریع سرشودوباره انداخت پایین ویه نفس عمیق کشیدوشروع کرد
_ کارم مکانیکیه و24سالمه،شمارومامان پیشنهاددادن قبلا یه چندباری موقع بیرون رفتن دیده بودمتون وخب ازشرم وحیاتون واینکه سربزیز بودین خوشم می یومد،ازخانوادتونم زیادتعریف می کردن...
.بالاخره بعدازنیم ساعت حرف زدن که بیشترمن شنونده بودم پاشدیم اومدیم بیرون .سمیه خانم سریع پاشدوگفت:چیشد دخترم؟
یه نگاه به بابام انداختموگفتم اگه اجازه بدین یه چندروزی فکرکنم.
سمیه خانمم سری تکون دادوروبه باباگفت:پس اقای احمدی مادوباره مزاحم می شیم
باباازجاش بلندشدوگفت:اختیاردارین.
همین که پاشونوازخونه بیرون گذاشتن 
نامادریم گفت:
_ فکرکردن می خوادپسربه این ماهی دیگه اخه کی خرمی شه بیادتوروبگیره

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5

-این طوری نگوزن، دخترم ازخوشگلی چی کم داره  ماشالاه شبیه زهرامادرخدابیامرزش قشنگه

_خب حالاتوام بااین دخترت ،اینوگفتورفت تواتاقش ودروبست .

_دخترم بیااینجا بشین کارت دارم

رفتم نشستم پیشش 

_نظرت چیه دخترم

_نظریندارم هرچیشمابگید

_پسرخوبیه،خانواده خوبیم داره ازش چیز بدی من ندیدم،پس مبارکه دخترم ایشالله خوشبخت شی.لبخندخجالت زده ای زدموسرموانداختم پایین بابام ازجابلندشدوبعدگفتن شب بخیر به اتاقش رفت منم ازجام بلندشدم و رفتم به اتاقم تمام شبوداشتم به این که لباس عروسم چطوری باشه وخونموتوذهنم تصور می کردم الان فکرنکنید یه قصر تصورمی کردم ها نه یه خونه ی نقلی واسه خودم وهمسر ایندم هرچقدرم که کوچیک باشه بالاخره خونس ،خونه ای که پرش بشه از عشق به هم.انقدرفکرکردم که خوابم برد .
بالاخره یک هفته ای که برای فکرکردن بهمون داده بودن گذشت بابا امام جماعت مسجدمحله روخبر کردویه صیغه 2ماه برامون خوند امروز یه هفته از خوندن صیغه میگذره ومنو محمد تواون یه هفته هرهفتشو باهم بیرون بودیم وهربار سمیه خانمم دستش درد نکنه ماروتنها نذاشت.یکی نبود به این زن بگه توکارو زندگی نداری افتادی دنبال ما هی محمدهرچی می خواست برام بخره نمیذاشت می گفت ولخرجی نکنید .دوست داشتم خفش کنم .دیشب برای اولین بار شام رفتم خونه ی محمد ایناهنوز که هنوزه داشتم به رفتارهای سمیه خانم ودخترش فکرمی کردم هرچی دلشون می خواست به شوخی به من می گفتن ومی خندیدند ومحمد هیچی نمی گفت وپابه پای اونا می خندید که سره شب سردردو بهونه کردم ومحمد منو رسوند خونه .تواتاق بودم که مهری طبق عادت همیشش بدون درزدن وارد شد

_پاشو اماده شو شوهرت داره میاد دنبالت برید ببرون.پاشدم اماده شدم واز خونه زدم بیرون محمد دم درمنتظرم بود بعدازاحوال پرسی رفتیم به کافی شاپ محلمون نشستیم وسفارش چایی دادیم یه چیز برام عجیب بود که چرا سمیه خانم باهاش نبود

_مامانت کجاست؟

_کارداشت نتونست بیاد .تودلم گفتم چ عجب

_زیاد طولش نمیدم سایه خانم راستشوبخواین میدونم شمام مثل هردختره دیگه ای ارزوداریدعروس بشید ولباس عروس تنتون کنید ولی من واقعامعذرت میخوام پولم کمه ونمی تونم عروسی بگیرم ،بااین حرفش وارفتم باورم نمیشد یعنی بایدارزوی لباس عروسی شدن باخودم به گور ببرم .اومدم حرف بزنم که گفت :ببخشیدولی بازم هست ،وای خدای من یعنی چی که بازم هست چی میخواست بگه اخه .

_ راستش من سرمایه آنچنانی ندارم وتوانایی خریدخونه روندارم اگه اشکالی نداره چندسال اول زندگیمونو بامامان زندگی کنیم شماخودتون میدونید که من بابامو ازدست دادم ومامان تنهاس منم که تک پسرم خواهرمام ازدواج کردن نمیتونن مراقب مامان باشن ودرنتیجه من بایدمراقب مامان باشم.
به نظرم اشکال نداشت همش یه چندسالیه ولی بعدش یه زندگی اروم درانتظارمه

_اشکالی نداره البته اگه فقط چندسالی باشه بالاخره مادرتونه

_واقعا ممنونم هم ازشماکه منوانقدرخوب درک کردیدهم ازمامان که یه خانم بادرک وفهم واسم انتخاب کرده .من فقط به یه لبخند اکتفا کردم مثله این که این زن قرارنیست هیچ جوره پاش اززندگی مابیرون بره خودش نباشه حرفش هست.
 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 6
بعداز کمی حرف زدن منورسونددم درورفت وقتی رفتم توباباخونه بود بعدیه سلام بلندکردم که جزءباباهیچ کس جوابموندادبابا_سلام دخترم بامحمدبیرون بودی _اره رفته بودیم ببرون ویه حرف هایی بهم زدبابا_چی گفت،همه ی ماجرارو واسه باباتعریف کردم که بابااول اعتراض کرد که نمیشه وبایدخونمون جداباشه وقتی گفتم فقط یه مدته بابادیگه هیچی نگفت .
امروز قراره برم خونه ی محمد اینا ازظهروشبم بخوابم اونجا محمدجلوی درمنتظر بود رفتم بیرون وباهم به سمت خونشون رفتیم توی راه دروهمسایه بهمون تبریک میگفتن وقتی رسیدیم همین که محمددروباز کرد دیدم چهارتافرش خونشونو انداخته بود توحیاط تامنو دید گفت :وای سلام دخترم عجب موقع ای اومدی میخواستم این فرشاروبشورم کمکم می کنی،لباسامو عوض کردم ورفتم کمکش تافرچه روبرداشت دیدم شروع کرد _اخ کمرم وای کمرم دخترم خودت بشور من نمیتونم که دیدم اونم رفت پیش  دختراش توالاچیق نشست ومن به تنهایی تموم فرشا روشستم چیزی که خیلی ازارم میداد رفتارمحمد بود که هیچی نمیگفت .سره سفره بودیم که دیدم خواهربزرگش سحرگفت :معلومه خونتون اصلا کارنمی کنی چون دستات جون نداره حتماازاین نازپروده هایی اره .من هیچی نگفتم وفقط لبخند زدم نمیخواستم همین اول کاری باخواهرشوهرم دعوام شه بعدازاین که خوردن کشیدن کنار ومن تنهایی ظرفا رو جمع کردم درحین ظرف شستن بودم که حرفاشونوشنیدم_مامان این دختره میدونه قراره اینجا زندگی کنه وانقدرریلکسه سمیه خانم_اره محمدبهش گفته یه چندسالی قراره اینجازندگی کنند_اهاپس یعنی نمیدونه قراره واسه همیشه اینجا زندگی کنه  _یه چندسال که اینجا بمونه دیگه عادت میکنه .ایناچی می گفتن یعنی سرم شیره مالیدن منوخرفرضم کردن باشه اقا محمد دارم برات ظرفارو همون طور نصفه کاره ول کردم ورفتم پیش محمد _محمدمیشه یه دقه بیای تو حیاط کارت دارم_باشه بریم، خواست بلندشه که _کجاپسرم وخطاب به من ،دخترم هرحرفی داری همین جابگوماکه غریبه نیستیم بدون محل دادن بهشون روبه محمدگفتم:بیرون منتظرتم ورفتم توحیاط بعداز 5مین اومد _چیزی شده باحالت عصبی _نه چیزی نشده که فقط تومادرت منو خرفرضم کردیین ومنو گول زدین اینا چیزه کمیه باداد_ توچی فکرکردی که من نمیفهمم _اروم باشیدسایه خانم من .......من میخواستم بهتون بگم ولی_ولی چی ها توبااون مادرت  چی فکرکردین، کهاین دختره نفهمه نمیفهمه بعداز ازدواجم اگه بفهمه اشکالی نداره دیگه ازدواج کردن کاری نمیتونه بکنه ها درضمن اونی که فکرمیکنی منم خودتی اون مادرت بااین حرفم 

ویرایش شده در توسط Mahdiyh
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 7
دستشواوردبالا که بزنه توگوشم که پشیمون شدودستشو اورد پایین منم ازفرصت استفاده کردم ورفتم توخونه وهیچ اعتنایی به حرف هایی که بهم میزدن نمی کردم رفتم ووسایلمو برداشتم وازخونه زدم بیرون رفتم سمته خونه ی خودمون وقتی رفتم داخل خونه باباگفت :دخترم اینجاچی کارمیکنی  نزاشتم ادامه ی حرفشوبزنه وزدم زیرگریه بابااومد سمتم وبغلم کرد. توی این چندسالی که نامادریم اذیتم میکردم گریه نکرده بودم ولی دونستن این موضوع ازارم می دادبابا _چیشده دخترم من _بابانمی خوام ،نمی خوام بامحمد ازدواج کنم ،منوازبغلش جداکرد وگفت _ چی شده واسه چی تو خودت محمدخواستی  _ میدونم ولی دیگه نمیخوامش بابا _چی شده اخه _ بابامحمدبه من دروغ گفت بهم گفته بود قراره یه مدت پیش مامانش زندگی کنیم ولی بعدفهمیدم همچین چیزی درکارنیست وقراره اونجا خونه ی ابدیم بشه_ توکه گفته بودی فقط یه چند سالیه _میدونم به خودمنم دوروغ گفته بودن یه چندسالیه ولی ازحرف های مامانشوخواهراش فهمیدم که قراره تااخره عمرم اونجا زندگی کنم _ فهمیدم ولی دیگه دیگره واسه گفتن همچین حرفی نمیشه که بگی نمیخوام وتموم شه وبره انتخاب خودت بوده وباید پاش وایسی باید ازدواج کنی اسم توومحمد افتاده سره زبونا.نامادریم که تااون موقع ساکت وایساده بود به حرف اومد _نمیشه دخترجون بایدازدواج کنی مگه شهره هرته که هروقت خواستی پس بزنی، پای ابرومون وسطه اگه بگی نمیخوای مردم چی میگن هادیگه هیچ کس نمی یادخواستگاریت میمونی رودسته بابات .اومدم حرف بزم که باباگفت:نمیشه سایه دیگه کشش نده باید ازدواج  حالابروتواتاقت من قراره برم خونه ی محمداینا وتاریخ ازدواجتونو بامامانش تعیین کنیم ،اینوگفت رفت بیرون .سری دویدم تواتاقم وانقدر گریه کردم که خوابم برد.ازخواب که بلند شدم ساعت 8صبح بوداز اتاق رفتم بیرون تایه چیزی بخورم ،که باباومهری مشغول خوردن صبحونه بودن سلام کردکه بابایه سری تکون دادومهری ام جوابمو ندادالبته کارهمیشش بود.بابااز سره سفره بلند شد ویه مقدارپول گذاشت سره میز وروبه مهری _این پولوبردار بااین دختربرید بیرون واسه نامزدیش هرچی لازمه بخرید وقتمون کمه همش4روزمونده

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8
بعدازرفتن بابا مهری گفت_پاشواماده شوبریم بیرون منم برم زنگ بزنم مادرشوهرت هیچی نگفتم البته چیزی برای گفتن نداشتم خودشون بریده بودن ودوخته بودن من کاره ای نبودم به ناچارپاشدم اماده شدم .
بامادرشوهرم وخواهرشوهرام ونامادریم رفتم، توبازارمشغول گشتن لباس واسه  عقدمن بودیم  خودشون بانظرخودشون واسم انتخاب کردن فقط من پرومیکردم هرلباسی که مادرشوهرم خوشش میومدمهری خوشش نمی یومد اخرسرم یه لباس به سلیقه ی مهری برداشتم بقیه خریدامم انجام دادیم وبرگشتیم وقتی رسیدیم خونه سرم خیلی درد می کرد انقدرکه مادرشوهرم غرزد،باورم نمیشدقراره بااین زن  زندگی کنم .رفتم روتخت دراز کشیدم که دراتاق باز شد مهری اومد روتخت نشست_خدابهت رحم کنه قراره بایه عفریته زیره یه سقف زندگی کنی درسته زیادازت خوشم نمیاد ولی بدتم نمیخوام_اره کاملا معلومه اگه بدمونمیخوای نزاراین ازدواج سربگیره لطفا_باورکن اگه بخوامم نمیشه حرف مردم چی کار کنیم هاتوبگو اگه توازدواج نکنی دیگه مانمیتونیم تواین محله زندگی کنیم خودت که مردم این محله رومیشناسی برات یه حرف هایی درمیارن ،شاخ دار ازدواج کنوقال قضیه روبکن محمدخیلی هم پسربدی نیست_نه اصلا فقط مامانیه هرکاری مامانش بگه انجام میده حرف من تواون خونه برونداره میفهمی اونجا هیج کس به حرف من گوش نمیده باازدواج کردم فقط خودمو بدبخت تر میکنم،بعدازکمی حرف زدن ازاتاق رفت ببرون .من همچین ادمی نبودم که بخوام زیربارحرف زوربرم اگرم هرچی که مهری میگفت انجام میدادم به خاطربابابوده که از10سالگی دارم کارهاشونو انجام میدم وبه بابانمی گم به خاطراین بوده که باباناراحت نشه ودعوایی پیش نیاد ولی دیگه بسه، دیگه نه به خاطربابانه به خاطرهیچ کسه دیگه ای ازخودگذشتگی نمیکنم باید یه کاری کنم که این ازدواج سرنگیره بعدیه ساعت فکرکردن به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود که ازخونه فرار کنم فقط بایدیه مقدار پول جورکنم که برم تهران فعلاتنهاجایی که به نظرم میرسه اونجاس دل کندن ازبروجردبااین آب وهوای ومردم خوبش سخت بود،نمیدونستم اونجاچه جورجاییه ولی چون شهربزرگیه صددرصدهمه جورادمی توش پیدامیشه بایدمراقب خودم باشم ،انقدرفکرکردم که بدون شام خوردن خوابم برد

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 9
ازخواب که بیدارشدم  رفتم یه دوش بگیرم تاخستگی دیروزازتنم بره ، ازحموم که بیرون اومدم لباسامو پوشیدم وروتخت درازکشیدم باخودم فکرکردم که ازکجا پول جورکنم واسه این که فرار کنم ،رفتم سمت کمدم کارتمو ازتوکشوم بیرون اوردن تاجایی که یادمه توکارتم هیچی پول ندارم خالیه خالیه خوب،حالاباکدوم پول فرارکنم.خاک برسرم اخه اینم فکربود به مغزم رسید یکی نیست بگه توکه پول نداری واسه چی نقشه ی فرارمی کشی .تازه اومدم فکرکنم که صدای قاروقورشکمم نزاشت رفتم بیرون تایه چیزی بخورم هیچ کس خونه نبود همه رفته بودن واسه عقدمن خرید همش2روز دیگه مونده ومن عینه خیالم نبود فقط میترسیدم، میترسیدم که نتونم فرارکنم وبامحمدازدواج کنم وخودموبدخت ترازاینی که هستم بکنم ،بعدازخوردن صبحانه پاشدم تایه دستی به خونه بکشم بعدازتمیزکردن حال رفتم سراغ اتاق بابااینادروکه بازکردم اصلایه وضعی بود درکمداهمه بازکشوهایکی درمیون باز ،مشغول تمیزکردن کمدبودم که چشمم به یه جعبه ی قهوه ای رنگ افتاد درش اوردم ودرشوبازکردم که پره بوداز طلا النگووچنددست سرویس طلا ویه چنتا انگشتر .خوشبحالش چقدرطلا،اومدم درشوببندم که یادم افتادمن برای فرارم به پول احتیاج7 دارم بدون حتی ذره ای فکرکردن همه ی طلاهاروبرداشتم ورفتم تواتاقم طلاهاروگذاشتم روتخت واززیرتخت کوله قدیمیموبیرون اوردم وهمه ی طلا هاروگذاشتم توش ویه چنددست مانتووشلواروچیزهایی که شایدلازمم بشه برداشتم و گذاشتم توکیف وزیپشوبستم وگذاشتمش دوباره زیرتخت.یه ذره باخودم فکرکردم ، به نظرم بهترین موقع واسه فراروقتیه که هم خوابن ، رفتم ویه نگاه به کیف پولم انداختم 20تومن توش بود ،خوبه اینم پوله کرایم کیفوگذاشتم سره جاش رفتم بیرون که دیدم داره صدای سروصدا میادکه دیدم مادرشوهرم اینان که صدای خندشون کله محله روبرداشته اومدتو_وای سلام عروس گلم بیانگاه کن چیاخردیم _سلام خوش اومدید نشت رومبل واشاره کردکه بغلش بشینم_بیا،بیاعزیزم پیشم بشین کارت دارم ،راستش میخواستم بهت بگم بالاخره قراره یه عمرپیشه هم زندگی کنیم ،اره گذاشتم برات الان میام _بیاکدورت هامون روکناربزاریم خوب نیست ازدست هم ناراحت باشیم اگه چیزی بهت گفتم به خداهیچی تودلم نبوده ازدستم ناراحت نباش نکنه ناراحتی، ها ؟ _نه اصلا نه شماونه کاراتون برام مهم نبوده ونخوادبود یکی زدم روپاش وگفتم_ مدیونید اگه فکرکنیدازدستتون ناراحتم .سمیه خانومومیگی کاردمیزدی خونش درنمی یومدلعنتی بدحالشوگرفته بودم ،یه خنده زیر پوستی کردم که بدون هیچ حرف دیگه ای بلند شدورفت بیرون توالاچیق پیش بقیه

 

ویرایش شده در توسط Mahdiyh
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 10
بالاخره این شب لعنتی تموم شداگه تانیم ساعت دیگه نمی رفتن هر4تاشونومیکشتم انقدرکه زرزدن اه ، انقدرحرف زدن  ووقت تلف کردن که موقع شام رسیدباباام نزاشت برن خودشونوشام انداختن خونمون. به ساعت نگاه کردم 11شب بودقراربودساعت 5صبح برم  ،خیلی ناراحت بودم چون قراربودازاینجا ازاین شهرازبابادوربشم خیلی دور،رفتم پیش بابا تابه صورت نامحسوس ازش خداحافظی کنم چون شایددیگه هیچ وقت بابارونبینم،رفتم پیش بابانشستم _بابا_بله_میدونی که خیلی دوست دارم مگه نه بابایه نگاه به هم کردوگفت _معلومه مگه میشه دخترا باباهاشونو دوست نداشته باشن_بابااگه من یه کاری کنم که ابروت بره ، نزاشت حرفموتموم کنم وروبهم گفت_مثله این که امروززیادی کارکردی خسته شدی داری هذییون میگی پاشوبروبخواب، اهادرضمن من به دخترم اطمینان دارم چون توکاری نمیکنی که ابروی من بره حالاپاشوبروبخواب دیروقته.یه بوسه روگونه ی بابازدم ورفتم تواتاقم ودرم پشت سرم قفل کردم اززیرتخت وسایلمو دراوردم وچک کردم که یه وقت چیزی کم نزاشته باشم یه چیزی واسم عجیب بودکه من کی این همه باجربزه شدم که میخوام ازخونه فرارکنم ولی زندگی انقدربهم فشاراورده که مطمئن بودم که اگه فرارکنم زندگی بهترمیشه وسایلو گذاشتم زیرتخت ورفتم یه دفترقلم برداشتم وواسه بابانامه نوشتم ودلیل رفتنموبراش شرح دادم واین که دنبال من نگرده ویه سری حرف های دیگه بعدازنوشتن نامه برگه روتاکردم وجایی که تودیدباشه گذاشتم وگوشیموگذاشتم سره ساعت وخوابیدم.
صبح باصدای گوشیم ازخواب بلندشدم وسری خاموشش کردم که صداش درنیاد پاشدم وسایلمو اززیرتخت دراوردم، پنجره روباز کردم یه نگاه به کوچه کردم پرنده ام پرنمی زد اخرین نگاهوبه اتاقم کردم وکولموپرت کردم پایین ارتفاع زیادنبود بعدم خودم پریدم پایین کولموازروزمین برداشتم ویه چنتا خیابون از محلمون دورشدم رفتم سمت ایستگاه تاکسی وسواریه ماشین شدم وبهش گفتم بره سمت بازارطلا فروشا وقتی رسیدیم پول تاکسی روحساب کردم وپیاده شدم رفتم داخل پاساژ همه ی مغازه هابسته بودن هنوز زود بود ساعت 6نیم بود ازپاساژ خارج شدم ورفتم سمت یه مغازه پیراشکی فروشی ویه دونه واسه خودم خردیدم ،بعدازخوردن راه افتادم سمت پاساژ وداخل نشستم تایکی بیاد ،صرف حدود 1ساعت دیدم چندنفردارن میان داخل پاساژ واین نشون دهنده ی این بود که صاحب مغازه اند هرکدوم رفتن سمت مغازه هاشون منم پاشدم ورفتم سمت یه مغازه داخل شدم وسلام دادم که جواب سلامودادوگفت _بفرمایین دره کیف باز کردم وطلا هارو گذاشتم رومیز یاره مشکوک نگام کردم منم زدم زیره گریه _خانوم حالتون خوبه _به نظرتون من خوبم پدرم مریضه وپول لازم دارم ساعت 7صبح عمل داره اگه میشه این طلاهاروازمن بخرید ایناطلاهای من ومادرمه _خانم گریه نکنید باشه مشکلی نیست ازتون طلاهارومیخرم  فقط بایدقبلش برسیشون کنم. چیزی نگفتم وفقط سرموتکون دادم ،چاره ای نداشتم اگه نقش بازی نمی کردم زنگ میزدبه پلیس واون موقع خربیاروباقالی بارکن. بعداز20مین که کارش تموم شدپول طلاهاروواریز کرد به کارتم. ساعت 7صبح بود دیگه تاالان باید باباازخواب بیدارشده باشه مطمئنن هیچکس تا9صبح ازمن خبرنمی گرفت که ببینه مردم یازنده ،ازسره خیابون یه تاکسی گرفتم واسه ترمینال ،وقتی رسیدیم پول کرایه روحساب کردم وپیاده شدم ورفتم سمت باجه ی بلیت فروشی ویه بلیت واسه تهران گرفتم بلیت واسه ساعت 8بود پس بایدیه نیم ساعت دیگه وایسم ،بالاخره بعدازگذشت نیم ساعت سواراتوبوس شدم به مقصدتهران اصلا نمیدونم چرا یه اشوبی تودلم بود یه ترسی افتاده بود به جونم بدون محل دادن به دلم سرمو تکیه دادم به شیشه وتاخوده اونجا خوابیدم


 

ویرایش شده در توسط Mahdiyh
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 11
باصدای یه خانم که داشت صدام میکردبیدارشدم_بله_پاشودخترجون رسیدیم. ازجام بلند شدم ورفتم ازراننده کولمو گرفتم رفتم روی یه نیمکت تو ترمینال نشستم داشتم فکرمی کردم که کجا برم وچی کارکنم اول بایدبرم دنبال خونه بعدم دنبال کار رفتم سمت یه تاکسی وسوار شدم راننده_خانم کجا برم _اقا این طرف هارستوران خوب میشناسیدبریداونجا ،مرده یه سرتکون دادوحرکت کردوجلویه رستوران تروتمیزنگه داشت کرایه رودادم وواردرستوران شدم وبعدازخوردن یه چلوکباب وحساب کردن پولش ازرستوران خارج شدم ورفتم سمت یه پارک که اون نزدیکی هابودازسمت پیاده روراه افتادم سمت پارک ویه ذره قدم زدم تاغذام هضم بشه ،بعداز20مین پیاده روی روی یه نیمکت نشستم وگوشیموکه تااون موقع خاموش بودروشن کردم حدود100میس کال ازبابا10تاازمحمد وچنتا پیام که شامل کجایی ،چراگوشیت خاموشه ،دستم بهت برسه زندت نمیزارم وخیلی چیزهای دیگه دوباره خاموشش کردم وگذاشتمش توکیفم ونگاهمو دوختم به ادمایی که مشغول رفت وامد بودن.خانمی مشغول تاب دادن دخترش بودوباهاش بالحن بچگونه حرف میزد.چی میشد هیچ وقت بزرگ نمیشدم.ادماوقتی بزرگ میشن مشکلاتشونم باهاشون بزرگ میشه اون موقعها دغدغم چی بودالان چی.باحس سنگینی نگاهی سرموچرخوندم وچشمم به مردی میانسال خوش پوشی خوردکه خیرم شده وقت نگاهمودیدلبخندی زدونگاشوگرفت شونه هاموبالاانداختمودوباره نگاهموبه اون دختربچه دوختم.کم کم داشت شب میشدبایدفکرجای خوابمومیکردم جاییونمیشناختم پس بایدازیکی میپرسیدم.یه کی پیشم نشست سرموچرخوندم دیدم همون مردس که داشت نگام میکردباسوالش دست ازنگاه خیرم برداشتم-دخترم اینجامسافری؟نگاهش به کولم بود،لحنش جوری نبود که حس بدی بهم دست بده-بله-فامیلی اینجا داری؟-نخیر نمیدونم چرا بش اعتماد کردم شایدچون صورتش بم ارامش خاصی میداد-پس..چیزی تاشب نمونده کجامیخوای بمونی...بیرون موندن توشب برای یه دخترخطرناکه-نه بیرون نمیمونم شمامسافرخونه میشناسیدکه بتونم شب توش بمونم -مسافرخونه های اینجا به دخترای مجرداتاق نمیدن که.کلافه دستی به شالم کشیدم حالابایدچیکارمیکردم شب کجامیگذروندم؟توپارک!معلوم نبود چه بلایی سرم میاد.
-دخترم اگه بخوای میتونی امشبوخونه من بمونی شبای بعدم خدابزرگه حاج خانومم حتما خوشحال میشه.هرچقدرم به قیافش می خوردکه ادم بدی نباشه نمیتونستم بش اعتماد کنم انگار تردیدوازنگاهم خوند
-من هرروز برای هواخوری میام اینجاامروزخسته بودم میخواستم نیام اماانگارقسمت بودبیام وتوروببیننم پاشو بریم اگه احساس ناراحتی کردی هرجایی بخوای میرسونمت. دودل بودم چیکاربایدمیکردم یه حسی بم میگفت بروبالاخره ازتوپارک موندن بهتره.بابلندشدنش نگاموبش دوختم -پاشودخترم...پاشو.ازجابلندشدم ودنبالش راه افتادم یه سمت یه سمندرفت باسویچش درشوبازکردوبه منم اشاره کردکه سوارشم بسم الله گفتم سوارشدم.خدایاخودمو به خودت سپردم.
 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 12
بااین که کل راهوخواب بودم ولی عجیب خوابم مییومد تمام تلاشموکردم که خوابم نبره ولی اصلا نفهمیدم کی خوابم برد،باتکون های دست مردکه صدام میکرد_دخترم ...دخترم پاشورسیدیم چشمامو که بازکردم جلوروم یه درسیاه رنگ بزرگ بود_دخترم رسیدیم پاشو_خونتون اینجاست ،هیچی نگفت ویه بوق زدکه دربازشد،درکه بازشد جای خونه یه انباری بزرگ بودواردکه شدیم درپشت سرمون بسته شدچنتا مرد باهیکل درشت اونجا بودن درماشینو بازکرد وپیاده شد پشت سرش منم ازماشین پیاده شدم وقتی پیاده شدم مرده به دونفرازاون کنده ها گفت:ببرینش پیش بقیه.حیرون مونده بودم که جریان چیه!باصدای دوبارش که میگفت زودباشیدپس منتظرچی هستین به خودم اومدم که دیدم بازوهام تودستاشونوودارن منو به سمت همون انباری میبرن سعی کردم دستاموازادکنم-دارین چیکارمیکنین؟ولم کنین،اهااای باشمام درانباری رو بازکردن ومنو پرت کردن داخلش  ودروبستن بدونه این که به دوروورم نگاه کنم شروع کردم به دادوبیدادکردن_دروباز کنین عوضی ها ،اهای! چی ازجونم میخواین این دروباز کنید میخوام برم.اومدم حرف بزنم که یکی گفت :اهههه بسه دیگه سرم رفت کم دادوبیداد کن وقتی برگشتم سمت صدا دیدم چندین چشم داره نگاهم میکنه دهنم باز موند اینهمه دخترتویه انباری چی کار می کردن ،دوباره همون صدا_بگیربکپ اه _اینجا چه خبره شماها این جا چی کار میکنید؟_به همون دلیلی که تواینجایی ماهم به همون دلیل اینجاییم ،یکی ازاون دختره ها اومد سمتم ودستشو به سمتم دراز کرد_سلام اسم من ستایشه اسم تو چیه بی مقدمه گفتم تو چند سالته _17چطور _17سالته اینجا چی کار می کنی _اگه اشنایی بدی تعریف می کنم زود باش دستم خوش شد _ببخشید ودستمو به سمتش دراز کردم _اسم منم سایه س خوب اینجا چی کار می کنی یه تک خنده ای کرد وگفت_چقدرهولی واسا الان میگم  اومد حرف بزنه که گفتم :یه راست بروسره اصله مطلب _باشه ،خوب اینجا قراره که همه ی ماروبفروشن اینم اصله مطلب _چیییی ،چی میگی بفروشن ،اخه به کیا؟-عربا یاهرکس دیگ چ فرقی میکنه -پس چراکاری نمیکنید-چیکارکنیم؟تاوقتی گیرنیفتادی یه چیزی ولی بعدش هیچ غلطی نمیتونی بکنی،زیادم سروصداکنی میان بلایی سرت میارن که جدوابادت بیادجلوچشت.بدون توجه به حرفش ازجام بلندشدم وای خدای من چی کارکنم ازچاله افتادم توچاه خودمو رسما بدبخت کردم دویدم سمت در وشروع کردم به کوببدن در _باز کنید این درومن میخوام برم باز کن،بابازشدن در حرف نصفه موند_ها چته رم کردی  وایسادم توروش نمیدونم اون لحظه این همه جسارت ازکجا اورده بودم_میخوام برم بکش کنار _جانم، کجا بودی حالا خوشگله _گمشو کنار می...
باتودهنی محکمی که بهم زد حرف تودهنم ماسید ،شوری خونو تودهنم حس کردم دست زدم گوشه ی لبم که دیدم پاره شده گفت:

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 13
حالا میشینی سره جات وزرزراضافی نمیکنی تا تکلیفت روشن شه اگه دوباره دادوببداد کنی یه جوره دیگه حالیت می کنم اومد توصورتم _فهمیدی که ازترس سرمو تکون دادم_خوبه اینو گفت ورفت .ستایش اومد سمتم_ حالت خوبه._اره _ منم اولش که فهمیدم قراره چی کارکنن همین کاره کردم ولی...بهترارام باشی وشرایطوبرای خودت سخترنکنی_من نمی تونم،نه نمی تونم ،از خونمون فرار کردم که شوهر نکنم حالا ... اصلا امکان نداره.
تقریبا یه ساعت از اومدن میگذره وانگار که فقط منم که نگرانم وگرنه بقیشون عینه خیالشونم نیست خیلی راحت بااین موضوع کنار اومدن، داشتم فکرمی کردم که در باز شد ویه خانم تقریبا45یا50ساله وارد شد ودوتا بادیگاردم پست سرش_سلام دخترا اسم منوساراست برای اماده کردن شمااومدم اینبار زیادین ووقت کم پس بهتره باهام راه بیاین فهمیدین .برگشت سمت بادیگارداش وگفت _وسایلمو بیارین ،بعداز اوردن وسایلش که شامل ایینه وصندلی ولوازم ارایش ویه رگال پر لباس وانواع کفش بود_خوب نفراول بیاد جلو ، دخترا دونه دونه میرفتن زیر دستش خدایی کارش عالی بود لولومیرفت زیر دستش هلوتحویل می داد همه رفته بودن وفقط من مونده بودم اومد سمتم_ پاشو خوشگل خانم فقط توموندی _ من نمیخوام _پاشوببینم مگه دست تو که نخوای_ منو بزور اوردن باخواسته ی خودم نیومدم اینجا توروخدا کمکم کنید ، یه نگاه بهم کرد_ واسه چی فرار کردی _ میخواستن به زور شوهرم بدن،بااین حرفم انکار که ازاین دنیا رفت یه دنیای دیگه همین طور که به من زل زده بود مشغول فکرکردن بود صداش کردم _خانم خانم ازفکراومد بیرون _چیه قیافمو مظلوم کردم _کمکم کنید لطفا من نمی خوام سرنوشتم مثل این دخترا بشه _ ببخشید نمی تونم کاری کنم که ازاینجا بری ولی یه کار دیگه می تونم برات بکنم _چی ،انگشترشو دراورد و یواشکی دادش دستم _ اگ نگینشو بدی بالا توش سمه!دیگ بقیش باخودت ،هروقت دیدی نمیتونی ادامه بدی میتونی ازش استفاده کنی.انگشتروکردم تودستم اگه تصمیم به مردن داشتم زحمت فرارکردن نمیکشیدم ولی بازم ردش نکردم.خیلی سریع  امادم کردویه دس لباسم ویه جفت کفشم بهم دادکه بپوشم.دیگ مخالفتی نکردم ومنتظریه فرصت مناسب شدم که فرارم کنم فعلا مهم ترین چیز این بود که یه جوری ازاین جابزنم 

ویرایش شده در توسط Mahdiyh
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 14
بعداز حدود نیم ساعت در انباری باز شد وچون هواتاریک بود وچراغ ماشینم روشن بودوروبه مابود نورچراغ میخوردتوصورتمون واذیتمون می کرد یکی ازدخترا دادزد_هوی اون کوفتی روخاموش کن چراغ ماشینو خاموش کرد وازماشین یه پسره خوش تیپ وقیافه  پیاده شد دادزد_ مجید ....مجیدپس مردی، کدوم کوری هستی بدو عجله داریم دیر شد،پسره جوان وقدبلندوچارشونه ای اومد سمتش که فکرکنم همون مجیدبود _بله اقا _دختروراسوار کامیون کن ،اومد سمتمون وگفت_وای به حالتون اگه صداتون دربیاد گوشتونو بیخ تابیخ میبرم فهمیدین ،حالا یالاسوار ماشین شید. بلند شدیم ورفتم سمت ماشین الان وقت فرارنبود احتمالا جایی که میخوایم بریم باید شلوغ باشه اگه اونجاهم نشدفرارکنم پس میرم سراغ نقشه ی دومم که میشه خوردن سم بااینکه دست ودلم به این کارنمی رفت ولی این طوری کم ترعذاب میکشیدم ویدفعه خلاص میشدم باصدای مجیدبه خودم اومدم _سری ترزودباشین ،وقتی سوارماشین شدیم یه چنتا جعبه گذاشتن جلومون که دیدمون کورشد،ماشین شروع کردبه حرکت چون ماشینش خراب بود خیلی تکون میخورد با هرتکونش احساس میکردم یه چیزی فرومیرفت توپهلوم. نمی دونم چقدرگذشت که ماشین زدتوجاده خاکی وتکوناش بیشتر شد ووایساد 3تابوق زد که فکرکنم دربود که بازشد چون درباصدای بدی باز شد وماشین رفت داخل ونگه داشت درماشینو باز کردن وجعبه ها روبرداشتن که تونستم بیرونو ببینم جلو روم یه ویلای خیلی بزرگ بود وچراغاش خاموش بود نورهای رنگی رنگی توش هی خاموش روشن میشد فکرکنم پارتی بود .بعداز پیاده شدن مارواز درپشتی خونه بردن وقتی وارد شدیم صدای اهنگ داشت کرم میکرد ،وارد یه راهروشدیم راه روپربوداز اتاق ماروبردن به ته سالن واخرین دروباز کردن و هلمون دادن تو مجیداومد تو ودروبست که صدای اهنگ کم شدخودشم نشست روصندلی که اون بغل بود وسرشوکردتوگوشیش رفتم سمت پنجره وببرونو نگاه کردم ،ارتفاع خیلی بود میپریدم کم کمش پام میشکست  کمرم خوردمیشد پس نقشه ی اولم شکست خورد وفقط می موند نقشه ی دوم که منم عینه سگ ازمردن میترسیدم رفتم سمت مجید_اقا_ها_دستشویی دارم  یه بهم کرد یه نگاه به گوشیش _اه اخه الان وقت دستشویی رفتنه ،ازجاش بلند شد وبه سمت راست سالن نگاه کرد گفت _خودت برو ته سالن سمت راست دراول دستشویی فقط،فکرفراربه سرت نزنه 
راه افتادم سمت دستشویی ویه نگاه به انگشترتوانگشتم کردم ویه اهی کشیدم باورنمیشد اخرم این باشه پیچیدم سمت راست وتکیه دادم به دیدار ونگینه انگشترودادم بالا یه نگاه به مایع سفید رنگه داخله انگشتر کردم وچشمامو بستم وبردمش سمت لبم دهنمو باز کردم که یه سربرمش بالا که دستم توسط یه نفر کشیده شد وافتادم توبغلش ،جرعت نمی کردم چشمامو باز کنم _معلوم هست داری چکارمی کنی باتوام چشماتو باز کن چشمامو بازکردم وزل زدم توچشمای مشکیش واونم زل زد به من نه اون تکون می خورد نه من،یه دفعه لبخندی رولباش اومدوگفت:به به ببین کی اینجاس!!!

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت15
باتعجب ازش فاصله گرفتم وگفتم چی میگی؟
همونطورکه بازوهامواسیردستاش میکردکمی منوجلوکشیدودوباره توچشام زل زدوگفت:جزهمون دخترایی نیستی که تازه آوردن؟سرموبه نشون تایید تکون دادم که بازم خندید.این چشه خل شده هی میخنده!-ببین این دفعه چی به تورمون خورده.!شماکجااین جاکجاستاره خانم؟-چی میگی؟ستاره کیه؟
بازوهاموول کردوکمی عقب رفت وگفت:شایدبااین ارایش ولباساتغییرکرده باشی ولی نه اونقدکه نشناسمت؟میگن زمین گرده اینه ها الان نوبت منه تلافی کنم.دستموکشیدوبه سمت راه پله رفت _چی کار میکنی دستمو ول کن درد گرفت دستمو ول کرد ووایسا د _بهتره خفه خون بگیری  تاولت نکردم اینجا که یه بلایی به سرت بیارن که هرثانیه ارزوی مرگ کنی پس بهتره باهام راه بیای وانقدر حرف نزنی ،درضمن جایی که قراره ازاین به بعد بمونی خیلی هم بدنیست ببینی خوشت میاد دوباره دستمو گرفت و راه افتاد رفت سمت پارکینگ ودر بنز مشکیش روباز کرد ومنو پرت کرد توش ودرو روم بست _بهتره تا اخر مهمونی همین جا بمونی وصدات درنیاد وگرنه برات بدمیشه خانم کوچولو اینو گفت ورفت دستگیره ی دروبالا پایین کردم ولی باز نشد تکیه ام رودادم به صندلی وباخودم گفتم _این پسره چش بود ستاره کیه وای خدای من داشتم دیونه میشدم کاش زود تربیاد وجواب سوال های منو بده پسره ی روانی ، ولی توله سگ عجب چشاشی داشت مشکی، رنگ شب حالا اینو ول کن یعنی منوباکی اشتباه گرفته نکنه بلاملایی سرم بیاره باید تادیر نشده بهش بگم من اونی که فکرمی کنه نیستم،شایدم بهتربودبزارم ازاینجاببرم بیرون بعدبگم؟! انقدر توماشین موندم وفکر کردم که بالاخره مهمونی تموم شدومهمونا داشتن میومدن سمت ماشیناشون چون شیشه دودی بود هیچ کس منو نمیدید؛نمی دونم چرا نمی یومد حتی مهموناهم رفتن ولی اون هنوز نیومده بود.حتما تاالان فهمیده بودن وداشتن دنبالم میگشتن نکنه پیدام کنن خون خونمو میخورد که اصلا متوجه ی اومدن پسره نشدم _چی ازجونم میخوای_هه جای دسته درنکنته که ازاون جهنم نجاتت دادم درضمن یه جوری وانمود نکن انگاری منو نمیشناسی همش چندسال گذشته یعنی انقدر تغییر کردم؟خواستم بازم چیزی بگم که بیخیال شدم فعلا بهترین راه خروجم ازاین جهنم این پسره بود بعداون وقت کافی برای مجاب کردنش که من اونی که میشناسه نیستم داشتم.دیگ تاوقتی برسیم چیزی نگفتم.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 16
وقتی رسیدیم جلودرخونه دروباریموت باز کرد وماشینوپارک کردتو پارکینگ_پیاده شو ،پیاده شدم جلودرکه رسیدیم گفت _یواش همه خوابن.
!همه مگ چندنفرن اینجا؟دستمو گرفت وبه سمت یه اتاق کشوندتاخواستم چیزی بگم انگارفهمیدکه گفت:هیس فعلا چیزی نگو بروبخواب فرداحرف میزنیم وبعدش منوول کردوازپله هارفت بالا.منم که دیدم بیخیالم شده رفتم خوابیدم بی توجه به اینکه فردا چه اتفاقایی انتظارمو میکشه....
صبح که ازخواب پاشدم تازه دیدم باهمون لباسای دیشبم خوابیدم دیشب اصلا متوجه نشده بودم.به سرویس اتاق رفتمواول باقی مونده ارایشموپاک کردم بعدشم یه سرک به کمدی که اونجابودم کشیدم که یه دست لباس توش بوددرش اوردم یه پیراهن ودامن بود باپیشبندی که جلوش اویزون بودحدس اینکه لباس خدمتکاره سخت نبود سریع پوشیدمشون ازهیچی بهتربودوپیشبندم دوباره انداختم توکمدمن که خدمتکارش نبودم.ازاتاق بیرون اومدم ویه سرک به خونه کشیدم کسی توش نبود تصمیم گرفتم دنبال آشپزخونه بگردم چون ازدیروزتاالان هیچی نخورده بودم بالاخره باهر بدبختی بود آشپزخونه روپیداکردم وشروع کردم به زیروروکردن کابینت ها وهر چیزی که به نظرم خوشمزه میومد روبرمیداشتم میذاشتم روی میز بالاخره بعدازیه ربع یه صبحونه ی مفصل واسه خودم اماده کردم پشت به درورودی نشستم وعین این قهدی زده ها شروع کردم به خوردن نمیدونم چقد  گذشت که احساس کردم چند نفرپشت سرمن خیلی اروم برگشتم سمت دروبادوتاپسرکه فقط زیرشلواری پاشون بود وهیچی تنشون نبود مواجه شدم بادیدنشون یه جیغ بنفس کشیدم که یکیشون اومد سمتم ودهنمو گرفت _ساکت باش بابامگه جن دیدی. همین طورکه دستش رودهنم بود وکاملا توبغلش بودم گفت_دهنتو ول می کنم ولی دادنزن باشه که سرمو تکون دادم وقتی دستشو ازرودهنم برداشت  سری ازش جداشدم اون یکی پسره _خدمتکارجدیدی. من_نه   _پس چرا لباس خدمتکار تنته نکنه دزدی؟ ها ؟!اومد سمتم که اون پسره که دهنمو گرفته بودروبه اون یکی پسره که داشت میومدسمتم گفت _احسان دادش وایسا ببینم،اگه خدمتکارنیستی  پس تو کی هستی  اینجا چی کار می کنی اومدم حرف بزنم که صدای همون پسردیشبیه اومد _اینجا چه خبر ، جفتشون از جلودید پسره کنار رفتن که من تونستم قیافشوخوب انالیز کنم چشم وابرو مشکی پوست سفید وچشم های درشت مشکی دماغ قلمی ومتناسب باصورتش لب های قلوه ای ومژه های بلند وپرپشت وفردار انگار یه ریملو کلا زده بود به مژه هاش و هیکلی وچارشونه وقدبلند  اونم مثل اینا بازیر شلواری بود ولی لباس تنش بود همین طور که اون منو نگاه می کرد منم اونو گفت _تو.... تو کی هستی وتو خونه ی من چی کار می کنی..؟!

ویرایش شده در توسط Mahdiyh
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 17
این چش بود خودش دیشب من رو اورده بعدمیگه تو کی ای یعنی ازدیشب تاحالا انقدرعوض شدم _یعنی منو نمیشناسی خودت دیشب منو اوردی خونت پسره که دهنمو گرفته بودخنده ی شیطنت امیزی کردوگفت_اوهههه داداش ارمان توام اره؛ از کی دختر میاری خونه شیطون _خفه شوبابا ،یعنی تودختر دیشبیه ای ولی توکه ستاره نیستی _میدونم خودم ،اسم من سایس نه ستاره .احسان _دادش اینجا چه خبره _فعلا خودمم نمیدونم، هی تودختر راه بیفت تا بیام تکلیفت روروشن کنم جلوتر ازمن راه افتاد منم پشت سرش رفتم تو اتاقش خودش رفت نشست پشت میز کارش ومنم نشستم رومبل روبروش _خوب تعریف کن ببنم توکی هستی وچه جوری ازاون مهمونی سردراوردی _به توچه ها میخوام برم ،بلندشدم  برم که باحرفش متوقف شدم _اگه بری بیرون  پیدایت می کنن وچون فرار کردی یه کارباهات می کنن ،نگم دیگه حالابچه ی خوبی باش وهمه چی روواسم تعریف کن. رفتم نشستم روصندلی وهمه چی روازاول براش گفتم تا الان که اینجام بعداز این که حرفم تموم شد دیدم هیچی نمیگه وتوفکرفرورفته _من توروازاون مهمونی نجات دادم واوردمت توخونم ونمیشه کاریش کرد درحال حاضر امن ترین جای دنیا واسه توهمین جاس چون هرجای دیگه ای که باشی بابام پیدات میکنه اومدم حرف بزنم که یه لحظه یه کلمه توگوشم اکوشد بابام این گفت بابام_بابات؟_اره متاسفانه بابام ازجام بلندشدم ودادزدم باعث بانی تمام بلاهایی که سرم اومده بابای تواِ هیچی نمی گفت وفقط نگام میکرد_هه امن ترین جا توپسرهمون پدری امن ترین جای دنیاواسه من اینجاست برعکس نیست ازکجامعلوم تویه بلایی بدترازاون سرم نیاری چطوراینجابمونم اصلامیتونی تضمین کنی که با3تاپسرتواین خونه بلایی سرم نیا _4تانه 3تا_هه دیگه بهترشد_هی دخترجون نگاه کن چشم همه ی ما پره فکرکردی حالاچی توفه ای  هستی من بهت لطف کردم که ازاون خونه نجاتت دادم _ اولن هرتوفه ای هستم به خودم مربوطه دومن نجاتم دادی؟اره جون خودت من داشتم خودکشی میکردم تونزاشتی بهمم لطفی نکردی کاری که خودت شروع کردی وبایدادامش بدی خودت منو فراری دادی بایدپاش وایسی .حرفاموکه زدم دست به سینه زل زدم بهش ازاعصبانیت قرمز شده بود _دختره ی نمک نشناس حیف که من مثل بابام نیستم وگرنه نشونت میدادم  باشه ، تضمین میکنم؛  یه لبخندپیروز مندانه ای زدم که ادامه داد_ فکرنکن قراره بخوری وبخوابی باید درعوض این که بهت سرپناه دادم واسم کارکنی خونه روتمیز کنی غذابپزی لباسامونوبشوری و....باید کلفتی کنی ،

 

 

ویرایش شده در توسط Mahdiyh
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت18
 یعنی بایدکلفت خونم بشی _ها،عمرا ازاون خونه فرارکردم که دیگه کلفتی نکنم بعدبیام اینجا اونم واسه 4تاپسرشلخته  کارکنم اصلا ،ابدایه پوس خندزد _پس برو،بروتابابام پیدات کنه بعدم بفروشتت  باعصبانیت گفتم_خدالعنتت کنه باشه باشه کارمی کنم ازجاش بلندشداومد سمتم هی میومد جلومن می رفتم عقب  که خوردم به دیوارصورتش رواوردنزدیک صورتم _ازاین به بعدقراره اینجابمونی بل بل زبونی ممنوع پروبازی ممنوع ازدروغ گفتن بیزار اگه این کاروکنی عواقب بدی داره  .خوب حالایه قرار دادمینویسیم _قرارداد ؟_اره قراردادی خودت گفتی تضمین کنم رفت سمت میزکارش ومن تازه فرصت کردم یه نگاه به اتاقش کنم اتاقش خیلی بزرگ بود ست اتاقش قهوه ای تیره بود ازلوازم کارش میشد فهمید که مهندسه چون رومیزه کارش پربوداز نقشه ولوازم کارش گوشه ی اتاق بود ، اتاقش 3تاپله می خورد ازاین سراتاق تااون اتاق وبالای سکوتخته خواب بزرگ دونفره بود ،داشتم به عکس هاش که رودیواربودنگاه می کردم که صداش اومد _بیا اماده شدبخون وامضا کن یه نگاه به برگه کردم که خلاصش این بود که تاوقتی توخونه ام ازهیچ کدوم ازافراداین خونه به من ضرری نمی رسه واگه یه روزی اتفاقی افتادهرچیزی که ازش خواستم بایددرعوضش  بهم بده  وهیچ وقت حق ازدواج ندارم . امضاش کردم ودادم بهش که خودشم امضا کرد وگذاشتش توکشوش _ این روتحویل وکیلم میدم تاقانونیش کنه .خوب چنتاقانون واست میزارم وازامروز شروع به کارمی کنی قانون اول  بدون اجازه ی من هیچ کاری انجام نمیدی  مخصوصا بیرون رفتن و  زنگ زدن به افراد خانوادت فقط حق داری به من زنگ بزنی دوما ازپسررا دوری میکنی مخصوصا ساشا البته بیشترمواقع خونه نیست .سومن شب هادراتاقتو قفل می کنی واز اتاقت درنمیای خوشم نمییادزیاد جلوچشم باشی همه ی اینا رودارم به خاطرخودت میگم _ چرابایدازساشادورباشم ،راستی اسمت چیه _ سوال پرسیدن ممنوع هرچی بهت گفتم انجام بده اسمم ارمانه. رفت سمت قاب عکس 4نفرشون و اون روبر داشت  وامد سمت من واشاره کرد به اون پسره که دهنمو گرفته بود _اسم این علیرضاست دکتر بااین حرفش چشمام برق زد دکترخوشبحالش واشاره کردبه اون پسره که همراه علی بود ههه چه زود فامیل شدم باهاش. اسم این احسانه ووکیله اینم ساشاست شریکمه تامیتونی ازش دوری کن  یه نگاه بهش به قیافش کردم دادمیزد که ازاون عوضی هاست _خوب باپسرهاهم که اشنا شدی ساعت2نیم واسه ناهار میایم خونه به جزعلی شامم ساعت 9میایم شمارشونوشت وداددستم بیاشمارمه کاری داشتی ازتلفن خونه بهم زنگ بزن من دیگه بایدبرم کاردارم واسه ناهارمیام
 

ویرایش شده در توسط Mahdiyh
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت19
بعدازرفتنش پاشدم رفتم توآشپزخونه تایه چیزی واسه ناهاردرست کنم اشپزخونه روزیروروکردم اخرشم مرغ گذاشتم بعدم رفتم بالاتایه نگاه به اتاقابندازم اولین اتاق که اتاق ارمان بود که دیده بودمش دردومین اتاقوباز کردم که کثافت اتاق برداشته بودانقدرکه کثیف بود .وقتی که وارد  اتاق شدم یه نگاه بهش کردم که فهمیدم اتاق ساشاس سری یه دستی به سروروش کشیدم ولباس چرکاشم برداشتم ازاتاق زدم بیرون رفتم اتاق بغلی که اتاق احسان بود خوبیش این بود که انقدرخودشیفته بودن که وارداتاق هرکدوم که میشدم اولین چیزی که به چشمم میخوردعکس بزرگی ازصاحب اتاق بودکه رودیواراتاق خودنمایی میکرد. اتاق احسان نسبت به اتاق ساشاخیلی بهتربودوفقط یکم لباساش پخش وپلابود و اخرین اتاقم که صددرصد ماله علی بود دره اتاقوبازکردم اتاق علی خیلی مرتب بود وست اتاقش سفیدمشکی بود از اتاق اومدم بیرون ورفتم تایه سربه غذابزنم و لباسای کثیفم بندازم توماشین،بالاخره بعد3ساعت جون کندن خونه شدمثل دسته ی گل وغذاهم حاضر بود به ساعت نگاه کردم 2ربع بود دیگه الاناس که برسن رفتم تواتاقم ویه دوش گرفتم واومدم بیرون  ورفتم سمت آشپزخونه ویه هم به غذابزنم مشغول بودم که صدای دراومد برگشتم سمت درآشپزخونه که دیدم ساشاتوچارچوب دره وداره نگام میکنه 
_سلام خوش اومدید الان سفره رواماده میکنم  دیدم داره میادسمتم
_خدمتکاره جدیدی ؟که یه سرتکون دادم  گفت:کی تورواورده اینجا؟
_ارمان خان _دادش عجب چیزی اورده بااخرین حرفش قشنگ روبه روم بودوفقط اندازه یه دست باهام فاصله داشت 
_چه خدمتکارخوشگلی حالااسمت چیه عروسک خانم نمیدونم چراازطرز حرف زدنش مورمورم شد ویادحرف ارمان افتاد( ازساشادورباش )خودموکشیدم کناروبااخم _سایه هستم شماام بایداقاساشاباشید الان حتماگشنتونه بفرماییدبشینیدتامیزوبچینم رفت نشست روصندلی
 _ارمان توروازکجاپیداکرده هیچی نگفتم ومشغول هم زدن غذاشدم
_باتوام ها دوست دارم وقتی باهات حرف میزنم توچشمام نگاه کنی،نگام کن .برگشتم سمتش وسرموانداختم پایین
_بفرمایید،ازجاش بلندشدواومدروبه روم وایسد بادستش چونموگرفت وکمی فشارداد
_گفتم نگام کن دادزد،هروقت باهات حرف زدم نگام میکنی ،چونموول کرد رفت نشست سره جاش که صدای دراومد که ارمان اومدتواشپزخونه ویه نگاه به من بعدم به ساشا کرد؛ ساشا
_سلام داداش خودم میبینم خدمتکاره جدیداوردی وبه مانمیگی ویه نگاه خریدارانه ای بهم کرد 
_علیک سلام نمیدونستم توخونه ی خودم بایدواسه کاری ازتواجازه بگیرم 
_نه داداش منظورم این نبود
_حالاهرچی وخطاب به من 
_کارت تموم شدبروتواتاقت 
_داداش چی کارش داری بزاربمونه.
 ازنگاه کردنش داشت حالم بهم میخورد میزرو چیدم وسری رفتم تواتاقم که جلودربااحسان چشم توچشم شدم 
_سلام
_سلام خسته نباشید اومدم برم که بازوموگرفت
 _چیزی شده 
_نه .
دستموازتودستش دراوردم ورفتم تواتاقم ودروبستم ودرازکشیدم
این ساشا عجب ادم عوضی بودبه خدمتکارخونشم رحم نمی کرد.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت20
نمیدونم چقدرخوابیدم که باصدای درازخواب بلند شدم  پاشدم رفتم دروباز کردم قیافه ی غضبناک ارمان پشت دربود
_خوب خوابیدی
 _اره چطور
_هه میدونی ساعت چنده 9شبه شامت کو هامابایدخسته وگشنه ازسرکاربیایم بعدخانوم راحت بخوابه مثل این که یادت رفته واسه چی اومدی اینجا نیومدی بخوری وبخوابی .
 اومدتوودروبست دستم روگرفت بردتوحموم من.روگذاشت زیردوش  واب سردوبازکردروم انگاربرق بهم وصل کردن ازسرمای  زیاد اب یه جیغ کشیدم وخودموپرت کردم  بغل ارمان وتوبغلش جمع شدم عینه بیدمی لرزیدم که اروم وباتردید  دستاش رو دورم حلقه کرد بدنش خیلی گرم بودومن اصلا سرمای آب روحس نمیکردم الان جفتمون زیردوش بودیم سرم رواوردم بالا وبهش نگاه کردم که اب موهاش می ریخت توصورتم ،هیچ کدوم هیچ عکسل عملی نشون نمیدادیم  وبه هم نگاه می کردیم سریع به خودش اومد ودوش آب روبست ودستش رو انداخت زیرپام وبلندم کرد دستام رودورگردنش حلقه کردموسرموگذاشتم روسینش ازحموم بیرون اومدومنوجلوکمدگذاشت پایین وگفت-_لباساتو عوض کن سرما نخوری حوصله ی مریض داری ندارم  
وبعدش سریع ازاتاق زدبیرون.لباساموعوض کردم ورفتم دوباره روتخت .سرما توبدنم نفوذکرده بودولرزکرده بودم پتومودورخودم پیچیدم.خدالعنتت کنه پسره احمق ازلجم گرفتم دوباره خوابیدم وبیخیال شام شدم،کوفت بخوره به جای شام.چشمام روکه بازکردم سرم خیلی دردمی کرد ازجام بلندشدم رفتم به سمت ِآشپزخونه تایه مسکن پیداکنم.دریخچالوبازکردم وتوقفسه هاش دنبال قرص میگشتم بالاخره پیداش کردم ودریخچالوبستم اماهمین که بستم پشت درش یه سایه سیاه دیدم که باعث شدم سکته کنم.یه جیغ کشیدم ویه قدم رفتم عقب.یهوسایه 
گفت:چه خبرته اروم.مگه جن دیدی؟باشنیدن صداش فهمیدم ارمانه
-یهوجلوروی ادم ظاهرمیشی توقع داری نترسه؟بعدتودلم گفتم:چیزی کم ازجن نداری.
-چی میخوای نصف شبی دریخچال؟گشنت شده؟-نه سرم دردمیکنه دنبال مسکن میگشتم.
جلواومدودستشواوردسمت صورتم که خودموعقب کشیدم _نترس میخوام ببینم تب داری یانه
_دکتری؟
_ها!
-میگم دکتری؟
پوزخندی زدو عقب گردکردوخواست که ازآشپزخونه خارج شه که یهویادم اومدوضعیت الانم بخاطردسته گل شازدس.دستم ر زدم به کمرم 
_اصلا بگوببینم تومگه مرض داری اون کاروکردی
_هوی مراقب حرف زدنت باش هادوباره هوس یه دوش اب سردکردی نکنه. یه اخم کردم بهش وروم رو کردم انور _الان قهرکردی ؟جوابش روندادم.
 _به درک 
بعدشم پشتش روکردورفت.

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 21
سریع ازاشپزخونه زد بیرون رفتم جلوش وایستادم 
-اصلابگوببینم واسه چی منوبردی زیردوش اب سرد؟ _تنبیهت بود، قول وقرارمون که یادنرفته     اززیرکاردررفتن نداشتیم هرکاری کردم حقت بوده بعدم  شونه هاشوبالا انداخت
_به من چه توانقدرنازک نارنجی ای حالابخواب که فردازودبایدبلند 
_چی 
_فردا؟
_اره دیگه چیه بخاطر یه سردردمرخصی میخوای؟جوابش روندادم.بادست کنارم زدوازپله هابالا رفت منم مسکنم روخوردم رفتم خوابیدم که صبح زودبلندشم وسوژه دستش ندم.بااحساس سنگینی نگاهی چشاموبازکردم که دیدم صورت علی قشنگ توحلقمه  پاشدم سیخ نشستم 
_وای خداجون...
_خوبی؟ 
چه زود پسرخاله شد 
_چطور؟مگ قراربود بدباشم؟
 _ارمان گفت باهات چکارکرد!گفت دیشب سردردداشتی اومدم ببینم سرمانخورده باشی
.- خوبم ممنون توزحمت افتادین _نه چه زحمتی من کارم اینه شماخوب باشین. بسه اصلاوقت نشدباهم اشنابشیم من علی ام ودستش روبه سمتم دراز کرد منم دسمتو دراز کردم به سمتش
 _منم سایه ام 
_سایه چه اسم قشنگی داری سرم روانداختم پایین_ممنونم _امیدوارم تواین خونه دوستای خوبی برای هم بشیم  پاشدکه  بره
_علی اقا
 _بامن راحت باش علی صدام کن ویه چشمک زد نمیدونم چرااحساس کردم این کارش به  منظوربدنبود _ممنونم .....
علی یه لبخندقشنگ زد ورفت بیرون، الاهی چقدرپسرخوبیه دلم رفت براش وای من داشتم چی می گفتم یکی زدم توصورت خودم وپاشدم رفتم توآشپزخونه تاصبحونه رواماده کنم حالم بهتربودوازسردرددیشب خبری نبود. مشغول چیدن میز صبحونه بودم که احسان اومد
 _سلام
_ سلام صبحتون بخیر
_اهههه بامن این طوری حرف نزن
  باتعجب برگشتم سمتش ونگاهش کردم 
_یه خنده ای کردو
_منظورم  شماخطابم میکنی بامن راحت حرف بزن ،این طوری بدم میاد 
_باشه هرطورتومیخوای
 _اهاحالاشد خب خوبی دیشب خبری ازت نبود؟شامم که نداشتیم.بچه هاازبیرون سفارش دادن ولی هیچی ازگلوم پایین نفرت به جون تو ،امروز یه غذای مشت درست کن
 _اره هرکی نه تو پس عمه ی من بودیشب یه پیتزایه دونفره روتنهایی خورد برگشتیم سمت صدا 
_ااا علی داداش تویی، واسه چی ماروخیت میکنی اخه ،اه .من شروع کردم به خندیدن
 _دمت گرم علی حالشوخوب گرفتی پسره ی پروجون منم قسم می خوره .که خودعلی شروع کرد به خندین...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 22
احسان باقیافه ی اخمو 
_گفتم راحت باش نگفتم که هرچی دلت خواست بهم بگو  
 _من منظوری نداشتم که ،حالاانگار چی گفتم بهت. احسان قیافشوجمع کرد که نخنده که یهومنفجر شد. _توروخدا...قیافشو چقدرمظلوم شد ....الان هرکی ببینتت فکرمی کنه چی کارت کردم جای معذرت خواهی ته تازه بدهکارم شدم بهت،عجب ها  یه شونه بالا نداختم که هردوشون شروع کردن به خندیدن
 _ باباتودیگه کی هستی علی میبینی 
_سایه الان بدونی چقدر داره حرس میخوره چون تواولین دختری  هستی که باهاش این طوری حرف زدی _احسان زیادجوش نزن شیرت خوش میشه باصدای ارمان همه ساکت شدیم
_اینجا چه خبره صدای خندتون کله خونه روبرداشته واومدنشست سره میز
 _چراساکت شدید حرف خصوصی میزدید خودش جواب خودش رو داد_حرف خوصوصیتون کجا بود که جلوی کلفت خونه بزنید بااین حرفش سرم روانداختم پایین چون هرسه تاشون داشتن نگام میکردن 
_نوش جانتون من میرم تواتاقم کاری داشتین اونجام .داشتم میرفتم که باصداش متوقف شدم _دوباره نگیری تاشب بخوابی ها،میدونی که اگه بازم خواب بمونی چه عواقبی داره حواست باشه ،حالامیتونی بری.سری ازاونجا دور شدم ورفتم تواتاقم ودروبستم خون خونمو میخورد_پسره ی ...شلغم بااونوقیافش دوست دارم دونه دونه اون مژه های بلندوخوشگلش رو بکنم ویه جیغ عصبی کشیدم وانقدرتواتاق موندم که رفتن ازاتاق خارج شدم ورفتم توآشپز خونه وسبد خالیه لباس هاروبرداشتم ورفتم بالاتالباس چرکاشونو بردارم وبشورم اول رفتم اتاق ارمان ولباس هاش روبرداشتم ویه دست به اتاق کشیدم بعدم رفتم اتاق ساشاکه تبغ معمول کثیف بود ولباس هاش این ورانور بودن مشغول جمع کردن لباس هاازروزمین بودم که چندتا لباس دخترونه هم قاطیش بود 
_یعنی دخترمیاره خونه؟ خاک برسرش کنم .یعنی ارمان میدونه وهیچی نمیگه شایدم نمیدونه ،ولش کن بابا به من چه اصلا من بایدتامیتونم ازاین پسره ی عوضی دور باشم 
لباس هاروجمع کردم ورفتم تواتاق های دیگه ویه دستی هم به اونا کشیدم ورفتم لباس هاروریختم توماشین لباس شویی وغذاهم واسه ناهار قیمه گذاشتم .

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 23
ازخستگی نشستم روی صندلی وسرم روگذاشتم رومیز ویه لحظه یادباباافتادم فکرکنم یه  هفته ای میشه ازخونه فرار کردم یعنی الان داشتن چی کارمی کردن ،میدونستم الان خیلی بدآبروشون تومحل رفته حرف هایی که درباره ی من میزنن حتما باباروخیلی ناراحت می کنه بابادیگه نمیتونه تومحله سرشوبگیر بالا، خیلی دلم براش تنگ شده بود 
_حالت خوبه سرم رواوردم بالا دیدم ارمانه، دست زدم به صورتم که دیدم خیسه
 _گریه کردی
 فوراصورتم رو بااستینم خشک کردم 
_نه 
_نه ...بازداری دروغ میگی ها حوس تنبیه کردی
 یه تک خنده ای کردم 
_نه ممنون .....دلم واسه بابام تنگ شده 
_اگه بابات روانقدردوست داشتی ونمی تونستی دوریش روتحمل کنی واسه چی فرارکردی؟درضمن لازم نیس دلتنگ ادمی بشی که براش مهم نبودی که اگه غیرازاین بود همه چی رو به جون می خریدووقتی میدیدراضی نیستی جلوازدواجت رومی گرفت.
نمیدونم چرایهوازکوره دررفتم وتلافی ناراحتیم ازباباروسراون خالی کردم 
_به توربطی نداره من واسه کی دلتنگ میشه چه بابام چه هرکسه دیگه ای.اومد سمتم ودستم رو گرفت کشید سمت خودش وبااخم گفت
_مثل اینکه سری قبل خوب حالیت نکردم چطورباید بامن رفتار کنی وچجوری جواب منوبدی.من
_وقتی توکاری که بهت مربوط نیس دخالت می کنی انتظاررفتاربهترازاین رو نباید داشته باشی. 
انگاری انتظاراین حرف رو ازم نداشت،حرصش گرفت اومدجلوتروچسبیدبهم وچونم روگرفت تودستش
-انگاری هنوز جایگاهت تواین خونه برات جانیفتاده؟بزارحالیت کنم که اینجافقط یه کلفتی وتنهاکلماتی که ازدهنت بایدخارج بشه چشم وبله ست.سری بعد،ازاین حاضرجوابی کنی کاری می کنم که ارزوکنی کاش حداقل دست جمشیدخان می موندی.
دنبال این حرفش چرنم روبه شدت به سمت عقب هل دادوولش کردکه باعث شدچندقدم به عقب برم پام به پایه صندلی گیرکردوباعث شدروزمین ولوبشم،سرم محکم به کابینت برخوردکنه وگوشه ی کابینت فروبره توسرم 
_اخ...
همزمان صدای دراومد که نشون دهنده ی این بود یکی دیگشون اومد 
_سلا.... 
احسان بودکه بادیدن من حرف تودهنش ماسید واومد سمتم 
_سایه ....سایه حالت خوبه صدای منو میشنوی، دادش زنگ بزن آمبولانس داره ازسرش خون میاد
 _لازم نکرده زنگ بزن علی بیاد
این روگفت ورفت احسان دست انداخت زیرپام وبغلم کرد ومنوبرد تواتاقم و خوابوندم روتخت وخواست روسریم رو دربیاره که نزاشتم 
_نه
_سایه بزار درش بیارم داره ازسرت خون میره اذیتت می کنه دوباره سرم روتکون دادم که نه گوشیش رو دراورد وزنگ زد به علی وبهش گفت که سرم زخمی شده. سرم دردمی کرد وچشمام داشت خودبه خودبسته می شد فقط اخرین چیزی که شنیدم صدای احسان بود که گفت
_نگران نباش علی گفت زودخودش رومی رسونه.

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×