رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Mahdiyh

سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

پست های پیشنهاد شده

#پارت 24
وقتی چشمام رو بازکردم سرم خیلی دردمی کرد دستم رو گذاشتم روسرم وازجام بلند شدم هیچکس تواتاقم نبود دیدم صدای دادعلی داره میادصداش واضح نمی یومدکه داره چی میگه باکمک دیوار رفتم سمت در وبازش کردم چون اتاقم ته راه رووطبقه ی پایین بود بهشون دید نداشتم وفقط صداشون می یومد نزدیک ترشدم
 _توحق نداری بااون دختراین طوری رفتار کنی برده نیاوردی که آدمه آدم می فهمی.ارمان خیلی خونسرد
_به توچه اخه مگه خودش زبون نداره توشدی زبونش واسه چی داری سنگ اون دختره به سینه میزنی
 _واسه چی این کاروکردی هامگه تومریضی ،همش ادعات میشه شبیه بابات نیستی ولی توازاونم بدتری نمیدونم چه چیزی بینتون که این دختر تاالان اینجامونده ونمیره ولی اینوبدون توازباباتم بدتری ارمان دادزد
_علیییی.....خفه شوتوحق نداری بامن این طوری حرف بزنی
 _چیه نکنه می خوای منم بزنی هاااا.هاروباداد
گفت که سرم تیرکشید، نشستم روزمین ودستم روگذاشتم روسرم 
_علی، ارمان بسه توروخدا ارمان دادش اون دختر حقش نیست باهاش این طوری رفتار کنی 
_به هیچ کدومتون ربطی نداره که من بااون چطوری رفتارمی کنم.
 _تاوقتی خودم تواین خونه ام نمیزارم هیچ بلایی سره سایه بیاری 
_بس کنید،اون دختره ی هرجایی لیاقت نداره این طوری به خاطرش به هم بپرید .
علی_حرف دهنت رو بفهم  ساشادخترای دوروبرخودت روبااون دختریکی نکن مگه چی ازش دیدی که اینجوری راجبش میگی 
_هه دست دردنکنه حالادیگ بخاطر یه خدمتکارسرمنم دادمیزنی؟مگه اون چی داره که شما دوتاانقدطرفداریش رو می کنید بدجوری کنجکاوم کردین. بااین حرف ساشا موبه تنم سیخ شد خدایاخودت بهم رحم کن 
ارمان _ساشابه هیچ عنوان به اون دخترنزدیک نمیشی.بفهمم اذیتش کردی بدجورکلامون میره توهم.
ساشایه پوس خندزد
_نترس اصولا من باخانوماخیلی لطیف برخوردمی کنم بعدشم هرکاری کنم بدترازکارتونیس که زدی بدبخت روناکارکردی.
صدای دادارمان توخونه پیچید-ساشااااااااا....
_تسلیمم بابا بهتره من برم  تابه خاطره اون دختره منو قربانی نکردین خداحافظ. 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 25
ساشاداشت می رفت سمت درکه برگشت ومن روپشت دیوار دید ،خونه ساکت بودودیگه هیچکس هیچی نمی گفت که صدای ساشا توخونه پیچید
_به به ببین کی  اینجاست بچه هانگاه کنید وبه من اشاره کرد
_دلیل تمام بحث هامون . علی اومدسمتم وروزمین نشست 
_حالت خوبه؟اینجا چیکارمیکنی؟چراازاتاقت اومدی بیرون؟ بیابریم اتاقت بایداستراحت کنی  کمکم کرد ازروزمین بلند شدم که 
ساشاگفت _امیدوارم زود خوب شی چون باهم خیلی کارداریم .
ارمان _ساشاااااگمشو 
_باشه بابا

بعداز رفتن ساشا علی کمکم کرد برم تواتاقم، روتخت دراز کشیدم
 _حالت خوبه

هیچی نگفتم وروم روکردم اون طرف _سرت دردمیکنه؟.

بی مقدمه گفتم:
 _دیگه هیچ وقت به خاطرمن بادوستات دعوانکن.
 _توام دوستمی خوب
 ویکی ازاون لبخندقشنگاش روزد
 _علی ..... 
_بله
 _توخیلی خوبی
 _میدونم !
هردومون خندیدیم 
_خوب دیگه استراحت کن من میرم .
همین که علی رفت یه پنج مین بعد احسان اومد تو
_حالت چطوره؟
_خوبم ممنون که حالم رومی پرسی.

لبه تخت نشست کمی خودم روکنارکشیدم که جاواسش باز شه 
_چیزی شده؟چراقیافت توهمه؟بخاطر حرفای ماکه نیست؟ها...اگه بخاطربحث بین ماست خودتوناراحت نکن مازاین بحثازیادمیکنیم عادیه
-ازاین که بخاطرمن بحثتون شد  ناراحتم، ولی میدونی چیزه...یکم،می ترسم .باتعجب
_برای چی ؟....نکنه به خاطرحرف های ساشا !

سرم رو تکون دادم به معنی بله
 _اصلانترس تامن وعلی وارمان هستیم نگران نباش.

نمیدونم چرا دلم قرص شد تااوناهستن اون کاری نمیتونه بکنه
 _نترس وراحت بخواب باشه من میرم پاشدورفت بیرون. منم چشمام روگذاشتم روهم وخوابیدم نمیدونم ساعت چندبود که باسردرد بدی ازخواب بلند شدم سرم خیلی دردمیکرد 
_اخ، وای سرم. 
عجیب تشنم شده بود گلوم خشک شده بود هواتاریک بود واتاق روشن نبودچون پرده هارو کشیده بودن هیچی تواتاق معلوم نبود چراغ خواب بغل دستم رو روشن کردم وباکمک دیوارلنگ لنگان رفتم سمت آشپزخونه ،یه دستم به سرم بودیه دستم به دیوار باهزارتابدبختی رفتم توآشپزخونه ودریخچال رو بازکردم ویه لیوان آب خوردم سرم خیلی گیج می رفت به زورسر پابودم
 _اینجاچی کارمی کنی ها؟
اول ترسیدم ولی بعدش فهمیدم ارمانه اومدسمتم ودستش روگذاشت روشونم
_باتوام صدام رومی شنوی 
چون پوشتم بهش بودمن روبرگردون سمته خودش _سایه ......حالت خوبه 
 اومدم جوابش روبدم که سرم گیچ رفت ودیگه چیزی نفهمیدم.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 26
ارمان
کلافه ازبی خوابی که سراغم اومده بود بلندشدم وروتخت نشستم سرم روبین دوتادستام گرفتم.اعصابم بدجورخوردبود ازعلی واحسان که به خاطر اون دختره بامن  اون جوری حرف  زدند،ازطرفیم حرفای ساشا نگرانم می کرددرست بود که باخدمتکارای خونه هیچ وقت کاری نداشت ولی وقتی سرلج می افتادهر کاری ازش برمی یومدواین یکم نگرانم می کرد.من که همیشه خونه نبودم که حواسم بهش باشه احسان وعلیم که رفت وآمدشون مشخص نبود اگه ازغیبت ماتوخونه سوءاستفاده می کردوبلایی سردختره می آورد چی؟؟ازروتخت بلندشدم، فایده نداشت من که خوابم نمی بردبهتربودبرم توحیاط یه چرخ بزنم.
ازپله هاپایین اومدم به طرف دررفتم نرسیده به درسروصدایی که ازآشپزخونه می یومدتوجهم روجلب کردراهم روبه اون طرف کج کردم.سایه بود!این موقع شب تویخچال دنبال چی می گشت؟گشنش شده بود؟ _اینجاچی کارمی کنی ؟هااا...؟
جوابی نداد.بهش نزدیکترشدم ودستم گذاشتم روشونش.
-باتوام؟صدام رونمیشنوی؟
برش گردونم به سمت خودم
_سایه...حالت خوبه؟
تو نورکمی که ازیخچال می یومدنمیتونستم خوب ببینمش خواستم دوباره چیزی بگم که درمقابل نگاه متعجبم یهوبیحال افتادقبل ازاینک روزمین بیفته دستام رودورش حلقه کردم وتوبغلم گرفتمش
-سایه...سایه... چی شدی؟ 
به خودم اومدم وسریع به طرف دررفتم، علی امشب خونه نبود پس باید می بردمش بیمارستان.
سویچم روازرومیزبرداشتم و به طرف ماشینم رفتم روصندلی عقب خوابوندمش.نگاهی بهش انداختم لباساش خوب بود فقط...سریع به خونه برگشتم وازتواتاقش یه شال برداشتم وسریع برگشتم.به طرف بیمارستان روندم .عذاب وجدان گرفته بودم بایدازهمون اول می بردمش بیمارستان علی گفت حالش خوب نیست ولی من گوش نکردم لعنت به من اگه بلایی سرش بیادهیچ وقت خودم رونمی بخشم ویکی بادستم زدم روفرمون 
_اه لعنتی .
صداش کردم
 _سایه ....سایه حالت خوبه ....طاقت بیار الان می رسیم ساعت 3صبح بود وخیابون هاهم خلوت با120تامیرفتم بالاخره بعدبیست مین رسیدم ازماشین پیاده شدم ورفتم درسمت سایه روباز کردم شالشوسرش کردم و بغلش کردم بردم توبیمارستان دادزدم
-لطفا یکی کمک کنه...
پرستاری باعجله به سمتم اومد
-چیشده اقا؟
_حالش خوب نیس...ازحال رفته
-خیلی خوب اروم باشید ازاین طرف لطفا .بزاریدش روتخت تادکترخبرکنم.


 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 27
گذاشتمش روتخت.خیلی طول نکشید که پرستار بادکتربیاد.
دکتر_مشکلش چیه؟
دکتر _سرش شکسته؟
دکتر _کی این اتفاق افتاده 
_2روزپیش
 باتعجب _دوروزه این اتفاق افتاده بعدشماالان اوردینش؟فک نمی کنین یکم زودبوده؟
-دکترسرش رودیده وبخیه شم زده،فقط فک کنم الان ضعف کرده باشه چون ازحال رفت. دکترسری تکون دادباندروی ازروی سرش برداشت ونگاهی به زخمش کرد
_خیلی خوب ولی به هرحال باید یه اسکن ازسرش بگیریم.فشارشم گرفت
_درسته فشارش خیلی پایینه.روبه پرستارکرد یه سرم براش تزریق کنیدبعدشم ببرازسرش اسکن بگیرجوابش که اماده شدسریع خبرم کن وازاتاق خارج شد .
منم ازاتاق بیرون اومدم ورفتم توحیاط بیمارستان ورویه صندلی نشستم. گوشیم توجیبم لرزید،ازتوجیبم درش اوردم برام اس ام اس اومده بود ازطرف مسعود بود جاسوسم تودم ودستگاه بابام؛ فرستاده بود_قرارشون فرداساعت 4صبح توکارخونه ی متروکه ساوه .خیلی خوبه ازباباشنیده بودم که این کاربراش خیلی سودداره ولی به جای سودقراره ازطرف من ضررببینه  اگه این کارخراب بشه خیلی براش بدمیشه البته  هربلایی که سرش بیادحقشه بایدتقاص کارهایی که بامن ومامانم کرده رودونه دونه پس بده این تازه شروع کارمنه جمشید خان .
باصدای زنگ گوشیم به خودم اومدم احسان بود جواب دادم 
_چته؟
_الو...آرمان تو کجایی؟
_بیرونم...چطور؟
_چیزه...سایه تواتاقش نیس؟نکنه فرارکرده؟حرفامون روشنیده بود وطفلکی ازحرفای ساشا حسابی ترسیده بود اره،حتمافرارکرده.!به جای اینکه جواب نگرانیش رو بدم عصبانی شدم ازاینکه اون موقع شب تواتاق سایه چه غلطی می کرده
_تونصفه شبی تواتاق سایه چه غلطی می کردی
_اخه الان وقت این حرفاس؟علی زنگ زد بیدارم کردگفت یه سربهش بزنم ببینم حالش بدنشده باشه.
این دختره چقدمهم شده بود که علی بایدوسط کارش زنگ میزدوازحال اون باخبرمیشد
_سایه بامنه.
_چی باتو؟؟!کجایی؟
_بیمارستان
_اونجاچیکارمی کنی؟مثل آدم بگو دیگه بایدباانبرازدهنت حرف بکشم
_سایه حالش بدشد منم آوردمش بیمارستان
_باز چه بلایی سردختره آوردی؟
-چی میگی تو؟من کاری باش نکردم خودش غش کرد
_اوکی کدوم بیمارستانید؟رفتی بیمارستان علی؟
_نه بیمارستان...._باشه باشه اومدم
_کجااا...نمی خواد حالش خوبه یه سرم براش زدن تموم شه میارمش خونه
_باشه پس حسابی حواست بهش باشه
_منتظر بودم توبگی بهم کاری نداری؟
_نه خدافظ
_خدافظ
ازجام بلندشدم رفتم داخل دکترداشت ازاتاق سایه می یومدبیرون به طرفش رفتم بادیدن من سرجاش ایستاد
_آقای دکترحالش چطوره
_خوبه الحمدا.. توعکسایی که ازسرشم گرفتن چیزه نگران کننده ای نیست.همونطور که گفتین یه افت فشاربوده یکم استراحت کنه می تونیدببریدش فقط یکم ضعیفه که بایدتقویت بشه .سری تکون دادم
 _باشه حتما
دکترخدافظی کردو رفت منم رفتم صندوق وکارای ترخیصش رو انجام دادم وبرگشتم اتاق سایه.

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 28
سایه
وقتی چشمام روبازکردم سرم دردمی کرد وتارمیدیدم 
دیدم که بهترشد .نگاه یکی روروخودم حس کردم نگاه کردم دیدم ارمانه
 _حالت خوبه
 _اره فقط سرم دردمی کنه 
_دکترگفت چیزه مهمی نیست زودخوب میشی 
_ساعت چنده 
_ده صبح _
یعنی من انقدربیهوش بودم 
_اره ،اگه حالت بهتره پاشواماده  شوتابریم 
 باقیافه ی مظلوم نگاهش کردم
_اگه بیام چندروزبهم مرخصی میدی اخه میدونی چیه، توکه نمی خوای اتفاقی برام بیفته هااا _امروزرواستراحت کن تاببینم فردا وضعیتت چطوره ،حالاپاشو بریم خونه امروزبه خاطرتوازکاروزندگیم افتادم جلسه ی مهمی ام داشتم عجله کن
 _باشه باباحالا اه انگارچیکارکرده به سرم اشاره کردم
_دسته گله جناب عالیه میبینی
_همش تقصیرخودت بود اگه جوابم رونمی دادی این طوری نمی شد ،حالازوداماده شو،من بیرون منتظرم این روگفت ورفت منم سریع اماده شدم ورفتم بیرون جلوی دربودوداشت باتلفن حرف میزدبه نظرکلافه می اومد تامنودید اومدسمتم.وگوشیش روگرفت سمتم
 _بیا علیه میخوادصدات روبشنوه گوشی روازش گرفت _جانم علی
 _سایه حالت خوبه دیگه 
_اره حالم خوبه دست اقا ارمان دردنکنه من.رواوردبیمارستان 
_اوکی فقط میخواستم مطمئن شم که خوبی میبینمت پس خداحافظ
_خداحافظ .
گوشی روقطع کردم ودادم دست ارمان
 _بیاگوشیت 
_بیاکمکت کنم شایدبازم سرت گیج بره اومددستش رودوربازوم حلقه کنه نزاشتم
_نه ممنون حالم خوبه خودم میتونم راه بیام یه شونه بالاانداخت
_خوددانی ،پس من میرم ماشین روبیارم توام سریع بیاجلودر من رفتم. 
وقتی رفت من رفتنش روتماشاکردم وقتی کامل ازدیدم محوشد اومدم برم که سرم تیرکشیددستم روگرفتم به دیواروخودم یواش یواش حرکت میکردم  وقتی رسیدم به پله ها یه اهی ازته گلوم خارج کردم لعنت به من کاش میزاشتم کمکمم کنه حالانمی مردم که ،سه تاپله ی اول روخودم تونستم برم ولی پله ی چهارم دیدم تارشد ونتونستم پله روببینم.وخودم رواماده کردم واسه قل خوردن که یکی من روکشیدتو بغلش چشمام که بسته بودروباز کردم وبه فرشته ی نجاتم.نگاه کردم که دیدم یه پسره که فقط می تونستم چشم های سبزروببنم درست مثله چشم های من ولی واسه اون کمرنگ تربودازم کمی فاصله گرفت ولی زیربغلم رو همچنان گرفته بود
_حالتون خوبه چیزیتون که نشد
 _خیلی ممنونم.نه چیزی نیست یه لحظه سرم گیج رفت.بازم ممنون ازکمکتون .چقدمن باشعورشده بودم فکرکنم اگه باآرمانم همین جوررفتارمیکردم هیچ وقت به مشکل نمی خوردیم ووضعم این نمیشد.
_قابلی نداشت،اگه بخوایین می تونم تاپایین کمکتون کنم یه ذره فکرکردم دیگه نمی تونستم به این نه بگم اگه اینم می رفت این همه پله رونمی تونستم تنها برم پس بلافاصله گفتم 
_زحمت نشه؟
_نخیر چه زحمتی ؟ وظیفه ست خانوم .تازه وقت کردم خوب نگاهش کنم که یه روپوش سفیدتنش بود _شمادکترید؟
_معلوم نیست؟
 _چرا خوب ،ولی پرستارم می تونیدباشید.مگه پرستارمردنداریم؟
_درست میگید ولی فکر نکنم هیچکدوم ازپرستاراگوشی پزشکی دورگردنشون باشه.!بهتردیدم چیزی نگم تابیشترازاین ضایع نشدم  .پایین پله هاکه رسیدم ولم کرد
_کسی میاد دنبالتون یابراتون تاکسی بگیرم؟
_خیلی ممنونم باکسی هستم
 _پس تااونجا همراتون میام تاجلودرباهام اومدوقتی رسیدم جلوی در تازه چشمم به آرمان خوردکه داشت باعصبانیت می یومدسمتمون

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 29
_معلوم هست کجایی سه ساعت پایین منتظرتم 
مثل این که تازه پسره رودیگه باشه بااخم
_جناب عالی کی باشن؟؟
 _آرمان جان ایشون دکتراین بیمارستانن وبه من کمک کردن تاپایین بیام
 ازبغلش اومدم بیرون
 _خیلی ممنون بابت کمکتون
 _خواهش می کنم.من بایدبرگردم داخل مریض دارم بازم ازآشنایتون خوشحال شدم خدانگهدار 
وبدون محل دادن به آرمان رفت ،آرمان رومی گی دودازسرش بلند می شدبعدازرفتن اون مچ دستم روگرفت ومن روکشون کشون برد سمت ماشین با اعصبانیت
_کمکه من روقبول نمی کنی بعدکمکه این پسرژیگوله روقبول می کنی نکنه توبیمارستان دیده بودیش وازاون خوشت اومده بوده ،می خواستی منودک کنی بااون راحت باشی اومدحرف بزنم که
 گفت_بهتره خفه شی وگرنه تضمین نمی کنم نکشمت ، سوارماشین شو.
وقتی سوارشدیم پاشوگذاشت روپدال گاز وماشین به پرواز دراومد ازبین ماشین ها ردمی شد صندلی روچسبیده بودم وچشمام روبهم فشارمی دادم دیگه داشت اشکم درمی یومد
_ارمان لطفا اروم تر
 دادزد
 _خفه شو صدات درنیادتابرسیم خونه بهت گفته بودم ازقوانینه من سرپیچی نکن  باراولتم نیست این دفعه بدتنبیهت می کنم
 به نظرم بهتربود هیچی نگم چون فقط وضعیت روازاین بدترمی کردم اخه چراانقدرعصبانی شد مگه چی شده بود حالاخوبه دکتربود اگه ادم عادی بودفکرکنم لهش می کرد بالاخره بعداز یه ربع رسیدیم خونه ،ماشین روتوپارکینگ پارک کردوخودشم ازماشین پیاده شدودر ماشین رومحکم بست واومد سمتم ودر طرف من روهم باز کرد دستم روگرفت ازماشین کشیدم بیرون وبردتوخونه،  پرتم کردتواتاق امروزرواستراحت کن فردا تمام خونه وحیاط روبرق می ندازی یه ذره کثیف باشه دوباره تمیزمی کنی باحالت گریه
_اخه واسه چی این کارا رومی کنی مگه من چی کارت کردم
 یه خنده کرد وباشصتش گوشه ی لبش رویه دست کشید
 _چی کارکردی یک ،به حرف من گوش نکردی دو،بدون اجازه ی من کمک اون پسروقبول کردی. قشنگ توبغل پسره بودی کم مونده بودباهم یکی بشیدبعدهیچ کاری نکردی خوشم نمی یادخدمتکارخونم بااین واون لاس بزنه اومدم جوابش روبدم که گفت
 _اگه یه کلمه حرف بزنی به جون عزیزم تحویل بابام می دمت پس خفه خون بگیروتافرداصدات درنیادحق نداری واسه هیچ کاری ازاتاقت بیرون بیای
  این روگفت ورفت بیرون ودرم محکم پشت سرش بست دادزدم
 _پسره ی وحشی تیمارستانی باعصبانیت تواتاق راه می رفتم ازاون سرتااون سر 
_پسره ی عوضی هرچی دلش می خوادمی گه بعدمنتظرجوابش نمی مونه خوب بود جلوش نخندیدم وگرنه من رومی گشت وقتی گفت کم مونده بود باپسره یکی بشی معلومه خیلی ازبی محلی پسره جری شده بودوهمه ی اعصبانیتش روسره من خالی کرد. اصلاازهیچی خبرنداره خودش می بره ومی دوزه یه جیغ زدم وپاهام روبه زمین کوبیدم که همون موقعه درباز شد احسان بود که توچارچوب دربود
_دختر واسه چی جواب نمی دی من پشت این درمردم وزنده شدم فکرکردم بازچیزیت شده _ببخشیدتوفکربودم وصدای درونشنیدم 
.اومدتوودروبست 
_حالابه چی فکرمی کردی
 _به این دوست دیوونت آرمان خااااان.

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 30
یه تک خنده کرد
_بازچی شده ،بیابشین تعریف کن ببینم 
خودش نشست روتخت ومنم کنارش نشستم وهمه ی ماجراروازاونجایی که بهوش اومدتاچنددقیقه ی پیش روهمه روبراش تعریف کردم.
 احسان

_میدونی چیه به نظرم بایدمیزدفک پسره رومی آوردپایین به چه حقی به تودست زده
_بیادیگه تودرستش  کردی پس خوبه توجای ارمان نبودی وگرنه الان پاسگاه بودیم
_این داداشه ما  خیلی مغروره و غیرتیه یعنی اینکه خیلی روناموسش تعصب داره، نزاشتم ادامه بده
_تعصبش بخوره توسرش پسره ی پروفقط به فکرخودشه اصلانزاشت براش توضیح بدم اگه اون پسره نبودمن الان این جانبودم داشتم بامرگ دست وپنجه نرم می کردم .پقی زدزیرخنده
_بخاطر افتادن ازچندتاپله؟این ارمانم خیلی جریدکرده ها .خوب دیگه من برم سرتم درداوردم راحت بخواب من رفتم.
 این روگفت ورفت منم پاشدم که برم حموم که دوش بگیرم وبرم یه چیزی درست کنم چون خیلی وقته هیچی نخوردم دلم دردگرفته بود.بعدازاین که یه دوش حسابی گرفتم لباس هام روپوشیدم وروسریمم سرم کردم  کلا دو دست لباس بیشترنداشتم اونم یکی لباس خدمتکاری بودیه دستم  تونیک با شلوارکه مال خودمم نبود چندوقت پیش که داشتم اتاقم روتمیز میکردم زبرتخت پیداشون کردم بایدسره وقت ،وقتی ارمان اروم ترشدبهش می گفتم اجازه بده چندتالباس بخرم .دروبازکردم ورفتم سمت آشپزخونه هیچکس نبودانگارهمه تواتاق هاشون بودن رفتم داخل آشپزخونه وواسه خودم ماکارانی درست کردم البته خودم تنهانه ها واسه بقیه ام  درست کردم .منتظرموندم تاآماده بشه وقتی که اماده شددرش روبازکردم وبوش کل خونه گرفت همون موقع ارمان اومد
_مگه بهت نگفتم استراحت کن وازاتاقت بیرون نیا هااا
_خوب گشنم بودمیدونی چندوقته هیچی نخوردم

_بخورزودبرواتاقت داشت می رفت که گفتم

_تونمی خوری
 _نه توبخورمن ماکارانی دوست ندارم بخور نمیری ازگشنگی اخه میدونی چندوقته هیچی نخوردی
 ویه پوز خندزدورفت پاهام روازحرص روزمین کوبیدم
_اَشغال عوضی ادای من رودرمیاره اه .... اههه  .
سریع غذام روخوردم ورفتم تواتاقم یه ذره خوابیدم وقتی بلندشدم ساعت 8شب بود ودیگه وقت شام بود یه ذره ازماکارانی ظهرمونده بود، اونم واسه شامم بس بودازخواب که بلندشدم تشنم شده بود پاشدم که برم بیرون آب بخورم که یادحرف ارمان افتادم ویه  خنده ی ریز کردم هههه ارمان بهم گفت اصلاازاتاقت بیرون نیا من امروزبیشترازروزهای دیگه ازاتاقم بیرون رفتم اگه بهم می گفت ازاتاقت بیابیرون تکون نمی خوردم  پاشدم رفتم برم که آب بخورم، که جلودره آشپزخونه بودم  که دیدم سره ارمان توماکارانی وداره تندتندمی خوردش سریع پشت دیوار قایم شدم تامن رونبینه

ویرایش شده در توسط Mahdiyh

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت 31
دستم روگرفتم جلوی دهنم تاصدای خندم رونشنوه پسره ی مغرور حالاانگار می گفت می خورم جونش درمی یومد اول تصمیم.گرفتم به روش نیارم ولی بعدش پشیمون شدم همش اون من روضایع می کنه این دفعه نوبته منه حالش روبگیرم ازپشت دیواردراومدم ورفتم تکیه دادم به چارچوب درونگاهش کردم، اصلامتوجه ی حضور من نشد.
من_خوشمزست 
یهوغذاپریدتوگلوش وشروع کردبه سرفه کردن رفتم یه لیوان آب پرکردم ودادم دستش
 _بیابخور نمیری. 
هم زمان که آب رودادم دستش ،باتمام زورم می زدم توکمرش همین که سرفش بنداومدمحکم مچه اون دستم روکه می زدم پشتس روگرفت وفشارداد
_مگه مرض داری میرنی توکمرم، کمرم روخوردکردی
_خوب هول شدم نمی دونستم چی کارکنم 
_اره کاملامعلوم بود.دستی دوردهنش کشید
_ فعلا کار دارم بایدبرم شب دیروقت میام دره اتاقت روقفل کن .
خخخ به روخودش نیاورداصلا که توچه حالتی مچش روگرفتم ولی منم آدمی نبودم که حالاکه یه فرصت برای تلافی پیداکردم بیخیالش بشم.داشت می رفت که گفتم_حالابگوببینم خوشمزه بود  بدون محل دادن به من رفت
 _عجب ادمیه غذای منم خورده دوقورت ونیمشم باقیه
._کی عجب ادمیه؟هیییی... برگشتم سمت صدا 
_وای احسان تویی احسان
 _اره منم گفتم کی عجب ادمیه 
_فکرمی کنی که بازم.ارمان 
_اهههه باباولش کن اون رو ، اماده شوشام بریم بیرون تاارمان نیست 
من _متاسفم خیلی دوست داشتم بیام ولی میدونی چیه سرم روانداختم پایین
_......راستش لباس ندارم .احسان  باتعجب 
_چی لباس نداری .واسه این که بهم گیرنده مجبورشدم دروغ بگم
گفتم

_توراه اومدن به تهران که بودم توترمینال کیفم روازم زدن وهمه ی وسایلم تواون کیف بوده .
 _وای چقدربدحالااشکال نداره اتفاقی که افتاده ،فعلا گشنمه  چی می خوری واسه توام سفارش بدم

_نمی خوادخودم درست می کنم 
_نه دیگه دیره زنگ میزم یه چیزی بیارن چی می خوری

_هرچی واسه خودت سفارش دادی واسه منم سفارش بده
 _باشه پس دوپرس جوجه سفارش میدم چطوره، یه لبخندزدم 
_عالیه .
گوشیش روازتوجیبش دراورد وزنگ زدبه رستوران بعداز سفارش غذا گوشیش روقطع کرد ونشست روصندلی واشاره کردبه من تامنم بشینم رفتم کنارش نشستم ،
 _سایه  ازت یه سوال بپرسم جوابم رومیدی 
_بستگی داره چی باشه. 
_واسه چی بااین که ارمان این همه اذیت میکنه بازم تواین خونه موندی اگه نگران اینی که کارت روازدست بدی نگران نباش خودم واست یه کارخوب پیدامیکنم نمی تونم ببینم انقدراذیتت می کنه  .بااینکه دوست داشتم براش همه چی روتعریف کنم ولی بازم جلوی خودم روگرفتم،من یه بارچوب زوداعتمادکردنم روخورده بودم.آدم عاقل ازیه سوراخ چندبارگزیده نمیشد.
_باتمومه اینا من بهش اعتماد دارم فک نمی کنم جای دیگ انقداحساس امنیت کنم بعدشم اگه آرمان کاری می کنه جواب کارای خودمه ممنون که به فکرمی .احسان خندید
_چی می گن اینجورمواقع؟؟کرم از خود درخته پس.منم خندیدم
_یه چیزی توهمین مایه ها...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت32
بعدنیم ساعت حرف زدن بااحسان صدای زنگ دراومد که نشون دهنده ی این بودکه غذاهامون رواوردن احسان پاشدرفت دم درکه پول غذاهاروبده بعداز5مین بادوپرس جوجه برگشت 
_بفرماخانوم اینم شام دستام روزدم به هم
 _دست دردنکنه بدوبیارشون که ضعف کردم .بعدازخوردن یه غذای پروپیمون ولوشدم روصندلی
_وایی دست دردنکنه احسان انقدرخوردم دل دردگرفتم .
_اره منم اولین بارمه یه پرسه کامل جوجه رومی خورم ماشالا خوراکت خوبه ها چشمم خوردبه توته غذامم  دراوردم 
_حالا یه باربه هم غذادادی هاببینم کوفتم می کنی لقمه های منم شمرده .ازجان بلندشدم بااخم
_بازم دستت دردنکنه من میرم اتاقم خوابم میاد. _ببخشیدناراحتت کردم قصدم این نبود من نزاشتم حرفش روادامه بده. 
 _نه مهم نیست بروبخواب شب خوش این روگفتم ورفتم به اتاقم وهمین که رفتم به تخته خواب خوبم برد
ارمان:
همین که ازدرزدم  بیرون صدای زنگ گوشیم بلندشد
_دارم میام یه ذره بالاترازخونه وایسا توراهم 
 _بله اقا. 
گوشی روقطع کردم و ازدرزدم بیرون  بهتراین بودکه با خودم ماشین نبرم ، یه ون بس بود واسه سه نفرمون  اگه ماشین خودمم می بردم شک می کردن . یه ذره بالاترازخونه ون رودیدم ورفتم سمتش درش روبرام بازکردن سوارشدم ودرو بستم
_حرکت کن 
روبه حسام که سرش تولبتاب بود کردم سرش رو اورد بالا وبه نشونه سلام تکون داداشاره زدم که هدفونش روبرداره
 _بله
 _وضعیت چطوره
 _هیچی فعلا همون اتفاق های قبل ،  موادهاروبارزدن ودارن میبرن به مقصد
 _خوبه
 تکیه ام رودادم به صندلی ویادچنددقیقه ی پیش افتادم  دختره ی بیشعورهمچین زدپشتم هنوزم احساس میکم یکی داره میزنه توکمرم ولی عجب ماکارانی ای بود خیلی چسبیدبااین فکریه لبخند اومدبه لبم یعنی الان داشت چی کارمی کرد؟ شونه هام روبالا انداختم اصلابه من چه که چی کارمی کنه ؟؟!واسه چی من دارم بهش فکرمی کنم باصدای حسام به خودم اومدم 
_چیه
_داداش می تونم ازت یه سوال بپرسم 
 سرم روچسبوندم به صندلی وچشمام روبستم
_بپرس 
_واسه چی داری این کارهارومیکنی
_چی کار
_همین کارهادیگه این که داری زیرآب باباتومیزنی وباپلیس همکاری میکنی
_هه بابام داره تقاص کارهایی که بامن ومامانم کرده رومیده هربلایی سرش بیادحقشه
 _یعنی داری انتقام می گیری
_انتقام خودم واون ادم هایی که به خاطربابام زندگیشون تباه شده اون دخترهایی که قاچاقی می فرسته دبی اون جوان هایی که به خاطربابام معتادشدن یکیش خودم وخیلی کارهای دیگش
 _انتقام خودت واسه چی؟ مگه بابات باهات چی کارکرده؟
خندیدم
_هرکاری که ازدستش برمیومد،کم نزاشته داستانش طولانی حوصلت میکشه برات بگم در لبتابش روبست وبرگشت سمت من
_سراپاگوشم ،تابرسیم وقت زیاده تعریف کن.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 33
_خانواده مامانم اصفهانی بودن.یه بارکه رفته بودبه خانوادش سربزنه  توراه برگشت ازاصفهان به تهرانه که تصادف می کنه وبدنش لمس میشه .می گفتن احتمال این که مثل سابق شه خیلی کمه .همون کلمه خیلی کمم واسه من یه امید شداما انگارواسه بابام خیلی مهم نبودکه مامانم خوب شه یانه؟
سهم مامانم ازاون همه سال زندگی بااون مردشد یه تخت و یه اتاق توخونش .بابامم انگار که مامانم براش یه سدبوده باشه بعداون شبادیرترمی یومدوگاهی وقتام که اصلا نمی یومد.خودشم راحت کرده بود،یه پرستارگرفته بودکه کارای مامان روانجام می داد اینجوری نقش یه مردمثلانمونه رو بازی می کردکه باوجودبیماری زنش ولش نکرده بود.اون موقع که مامانم این طوری شدمن 16سالم بود وبابام اصلا به من محل نمی داد انگارمن اصلا براش وجودخارجی نداشتم.اون موقع هاساشا تنهادوستم بود.باباهامون باهم دوست صمیمی بودن. پدرومادرساشاکه مردن اونوآوردپیش خودش.من خیلی خوشحال بودم که باهامون زندگی میکنه باهم درس می خوندیم ومدرسه می رفتیم .تااینکه دانشگاه قبول شدیم جفتمون یه رشته.تواین مدت هرچقدرمن بخاطر مریضی مامانم ازبابام دورشده بودم ساشا به بابام نزدیک شده بودتاجایی که تومهمونیا به جای من اونو می بردوحتی پسرش معرفی می کرد.محبت مامانم روکه نداشتم ،بابامم به ساشاتوجه می کرد میدونی یه جورایی حسودیم میشد.تصمیم گرفتم مثل ساشا شم.اون موقع ها هرچی بهم اصرارمی کردبااون ودوستاش برم بیرون یامهمونی من قبول نمی کردم ولی یه دفعه که بهم گفت قبول کردم برم، ازقیافش معلوم بود که انتظارنداشته قبول کنم ولی خوشحال شد.اون شب مهمونی خونه یکی ازبچه های دانشگاه بود . دورادورپسره رودیده بودم چیزای خوبی درموردش نشنیده بودم ولی برام اهمیت نداشت ،تصمیم گرفته بودم یه شب بیخیال تموم مشکلاتم شم.ساشا رفت وبادوتاجام مشروب برگشت یکیش رو داددستم بعدشم منوکشیدتوجمع رفیقاش و معرفی کرد.نمیدونم چقدرنوشیدم فقط دیگ توحال خودم نبودم.اونجا یه اتاق بود که هر یه ربع بیست دقیقه چندنفرمی رفتن توش ووقتی می اومدن بیرون چندنفردیگه.ساشادستم رو گرفت وکشیدسمت اتاق.
چندنفری روکنارزدودربازکردووارداتاق شدیم.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت34
تونگاه اول چیزی ندیدم تمام اتاق و مه گرفته بود.یه کم که گذشت تازه متوجه چندنفری که دوریه میز نشسته بودن شدم جلوشونم سرنگ ویه چیزی تو مایه های وافور ویه سری چیزای دیگه بود که سردرنیاوردم.بادیدن ما یکشیون از جاش بلندشدواومدطرفمون
_به ساشا خان می بینم که مهمون آوردی باخودت بعدبادستش به سمت صندلی ها هدایتمون کرد.رویه صندلی نشستم
 ._داداش چی بدم خدمتتون؟
ساشا_ من که همون همیشگی ولی واس مهمونم یه چیزی بده که همچین سرکیف بیاد 
.بعدشم بلندخندید.یارو یه پودررویخت رویه تیکه فویل وگذاشت جلوم .تعجب کرده بودم الان باس چیکار می کردم؟؟به ساشا نگاه کردم وقتی نگاه گیجم رودید اروم درگوشم گفت
_بگیر نزدیک بینیت محکم نفس بکش .
کاری که گفت روکردم به سرفه افتادم خواستم عقب بکشم که ساشا دست گذاشت روشونم
_بچه بازی درنیار بشین سرجات یه امشب رو خوش بگذرون نترس چیزیت نمیشه.
خلاصه اون شد اولین بارم .انقدمشکل داشتم که برای فرارشون کم کم هم پای ساشا شدم دیگه پایه ثابت همه مهمونیا شده بودم به خودم که اومدم تاخرخره تولجن گیرافتاده بودم.معلوم نبود به چه ماده مخدری اعتیاد پیداکرده بودم یه چندروزکه بهم نمی رسیدمثل روانیامی شدم.می دونی جالبیش چیه؟؟انگار بااون شرایط داغونم تازه داشتم به چش بابام می یومدم واین باعث می شدبرام مهم نباشه که معتادشدم.
تویکی ازمهمونیا نمی دونم عوضیاچی قاطی مواد کرده بودن که کارم به بیمارستان کشید ساشام نمی دونم کجاگم وگورشده بودمجبورشدم خودم برم بیمارستان.توحیاط تلوتلومی خوردم که یکی زیربغلم وگرفت وکمکم کردوبردم سمت اورژانس. اونجا باعلی آشناشدم.،تاصبح بالا سرم موند.دوستیمون ازاونجاشروع شدوکم کم صمیمی شدیم.رفتاراش باعث می شدبخوام دوباره آرمان قبلی شم همونی که پاک بودوانقدرتوکثافت نبودولی هرچقدرم که می خواستم نمی تونستم چون معتادشده بودم وتاچشم بازمی کردم سرخونه اولم بودم.علی که فهمید کلی سرم دادوبیداد کردوبه زور بردم تا ترک کنم.خودمم خسته شده بودم ولی وقتی می دیدم برای کسی وضعیتم مهم نیس،برای خودمم مهم نبود.ازدرد ترک نگم ولی باهمه سختیاش موفق شدم.بعداون ازساشا فاصله گرفتم وبه علی نزدیک ترشدم،احسانم دوست نزدیک علی بود.باهم خیلی جورشده بودیم و همه جاباهم بودیم.

 

ویرایش شده در توسط Mahdiyh
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت35
بابام رفتارش باهم بدترشده بود تویکی ازدعواهامون من روازخونه پرت کرد بیرون.من می خواستم درمان مامان روپیگیری کنم وبابام نمیزاشت،دعوامون که بالاگرفت ومن کوتاه نیومدم بابامم انگارانتظارنداشت، که حرصش گرفت ویه سیلی زدتوگوشم وازخونه بیرونم کرد.منم جایی نداشتم زنگ زدم علی ورفتم خونه اونا،تایه مدت توزیرزمین خونه اونامی موندم امابعدش باپس اندازم یه خونه گرفتم.خوبیش این بودکه اموال مامانم ازبابام جدابود ومامانم تمام اموالش روازقبل به نام من کرده بود.درسمم که تموم شد یه شرکت زدم وکلا فراموش کردم پدریم دارم،امااینکه مادرم روازم مخفی می کردونمیزاشت ببینمش خیلی عصبانیم می کردوتصمیم گرفتم انتقام خودم رومادرم روازش بگیرم .این شدکه الان باشمام
تکیه مودادم به عقب ونگاهم روبه حسام دوختم
_خستت کردم
_نه اتفاقاجالب بود،فقط یه سوال؟
_بپرس
_مگه نگفتی ساشا دست راستت پدرت شده پس توخونه ات چراراهش دادی؟
_برای اینکه توخونه ام بچرخه وبه بابام گزارش بده تاخیالش راحت شه که چیزی مشکوکی درموردمن وجود نداره
_خخخ توباید به جا مهندس پلیس می شدی شک ندارم که پلیس موفقیم می شدی.
_شاید.
بابالا پایین شدن شدیدماشین به بیرون نگاه کردم وارد جاده خاکی شده بودیم
_کجاییم 
_نزدیکیم اقاکم مونده به حسام نگاه کردم دوباره هدفنش رو گذاشت روگوشاش وسرش روکردتولبتابش ،20دقیقه بعد ماشین روپشت یه تپه نزدیکی کارخونه نگه داشت ازماشین پیاده شدم به ساعتم نگاه کردم 3نیم صبح بود تانیم ساعت دیگه میومدن 
حسام _ااا سامان اینااومدن ؛
سامان سرگرد این پرونده بودتازه گیاباهم دوست شده بودیم پسره خوبی بود ،رفتم سمت ماشین پلیس ها سامان داشت می یومد سمتم
من _سلام سرگرد
 _سلام
ودستش روبه سمتم دراز کرد باهاش دست دادم
 _چه خبر اتفاقی نیوفتاده
_هنوزهیچی
_به نظرت باباتم میاد
 _نه بابام خیلی محتاته این جورموقعه ها یاساشامیادیاحسن 
_اگه حسن بیادبازم شانس اوردیم چون شریک دوم باباته بازم خیلی جلوافتادیم
 سرم روتکون دادم وسامانم رفت پیش بقیه مشغول توضیح دادن مامورریت شد.  همون موقعه یکی ازتک تیراندازها اومد سمت سامان وبهش گفت که رسیدن منم یکی ازدوربین ها رو برداشتم ونگاه کردم همین طورکه گفتم حسن اومده بود یه پوز خندزدم هه کارت تمومه  یه ربع بعد خریدارهااومدن وچندمین بعد پلیسا ریختن توخونه وانبارتبدیل به میدون جنگ شد من هنوز ازبالای تپه نظاره گربودم.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 36
بعدازگذشت یه ساعت همه رودستگیر کردن وبردن توماشین ازسامان وحسام خداحافظی کردم وراننده ای که من رواورده بود برم گردوند وقتی رسیدم خونه7صبح بود الان حتما سایه بیدارشده بود جلودرازراننده تشکرکردم وپیاده شدم دروباکلیدباز کردم ووارد خونه شدم ازتوآشپزخونه صدای سروصدامی یومد درست حدس زده بودم بیدار شده بود رفتم تواتاقم ولباس هام روعوض کردم ورفتم توتختم یه ده دقیقه توجام ول خوردم ولی خوابم نمی برد بلندشدم سیخ نشستم سره جام 
_اه چراخوابم نمیره
 پاشدم رفتم پایین یه چیزی بخورم من که خوابم نمی بره حداقل یه چیزی بخورم که دیدم ازتوآشپزخونه داره صدای علی میادرفتم جلوتروتکیه ام رودادم به اپن متوجه من نشدن.سایه وعلی که پشتشون بود،احسانم سرش پایین بودوعین قحطی زده هاداشت می لنبوند.
_بچه ها آماده باشین شب شام بریم بیرون 
احسان_به چه دلیل داداش علی داره دست به جیب می شه؟
ویه لقمه گذاشت دهنش
_هیچی گفتم ثواب کنم سیرکردن گشنه هاثواب داره،یه دونه ام یه دونه اس وبه دنبالش یه لقمه داددست احسان.
_بخورداداش،بخور فقط آرومترخفه نشی
سایه_شمابرید،من نمیام
_اااابرای چی، اصلاامکان نداره توام بایدباشی برای چی نمی تونی بیای
_راستش تولباسام چیزمناسبی ندارم،قبلش بایدیه خرید برم
_بخاطراین...هرچی احتیاج داری بگو باهم میریم می خریم
_ممنون شمازحمت نکشین آرمان خودش من رواستخدام کرده خودشم برام می خره
_من واون نداریم این خونه خونه ی منم هست پس منم صاحب کارت محسوب میشم .تعارفم نکن باهم میریم هرچی لازم داشتی بخر.
عجب آدمیه ها دختره داره میگه نمی خواد این ول کن  نیس.عصبی ازاصرار بی دلیل علی واردآشپزخونه شدم.
_همونطورکه سایه گفت لازم نیس توزحمت بیفتی.من استخدامش کردم خودمم به مسائل مربوط بهش رسیدگی می کنم.هرچی لازم داشتی بگو برات تهییه می کنم
سایه :
این پیشنهادبهتری بودخودش منوآورده بودپس  به جای کاری که می کردم برام لباس می خریداین کمترین کاری بودکه می تونست برام بکنه من که بردش نبودم مجانی براش کارکنم،تازه نمی دونم چراباینکه علی رفتارش بهتربودباآرمان راحت تربودم.روبه آرمان کردم:
_ممنون
ساشادرحالی که خمیازمی کشیدواردآشپزخونه شدویه صندلی کشیدعقب،
_اول صبحی راجب چی بحث می کنید
_هیچی سایه اومدنی اینجاکیفش روکه همه وسایلاش توش بوده روزدن،بحث سرخریددوباره وسایلش بود
ساشاخنده تمسخرآمیزی کرد

_آخییییی طفلکی.
_بحث درموردسایه بسه.ساشازودترصبحانت روبخورآماده شوبریم شرکت کلی کارداریم .
ساشالقمه ی بزرگی گرفت وازسرجاش بلندشد وروبه من کرد
_ممنون
ولپموکشید.احسان سریع زدرودستش،
_دست خر کوتاه
ساشاخنده بلندی کردوبدون اینک جواب بده ازآشپزخونه خارج شد.من که هنگ کرده بودم.پسره الاغ!


 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 37
بعدازاین که ساشا رفت احسان وعلیم پاشدن رفتن من وارمان تنهاشدیم 
_من دارم میرم چیزی لازم داشتی زنگ بزن بهم 
ازجاش بلند شد که بره معلوم بود خیلی خستش چون چشماش قرمز شده بودن
 _معلومه دیشب نخوابیدی چرا نمی مونی خونه استراحت کنی؟
_ کاردارم بایدبرم
داشت می رفت سمت درانگارکه چیزی یادش اومده باشه بدون این که برگرده سمتم گفت
_بابت غذای دیشب .....ممنون 
این الان چی گفت غذای دیشب...شیطنتم گل کرد
_چه طور بود خوشت اومد؟
_بدنبود 
عجب ادمیه می میری بگی خوشمزه بوده فقط دوست داره من روکنف کنه
_خوبه میگی بدنبودوته قابلمه رودرآوردی خوشمزه بودچیکارمی کردی؟
_گشنم بود،من رفتم فعلا
این روگفت ورفت پسره ی....اه هی میره رواعصاب 
اصلا به من چه که دیشب نخوابیده به درک معلوم نیس کدوم گوری بوده تاصبح ،اونوقت من نگران بی خوابیشم خوب می یومدخونه می خوابیدکی جلوش روگرفته بود .سرم روتکون دادم ودیگه بدون فکرکردن بهش مشغول جمع کردن میز شدم وبعدازاون کارهای روزانم راانجام دادم اتاق هاروتمیز کردم ناهاردرست کردم.با صدای بازشدن در برگشتم سمت در که دیدم آرمانه
_سلام خسته نباشی 
یه سرتکون دادوگفت
_ یه قهوه بیار اتاقم 
_باشه 
وقتی ازپله ها رفت بالا منم رفتم توآشپزخونه ویه قهوه براش درست کردم وبردم اتاقش درزدم ولی جواب نداد درروباز کردم رفتم داخل که دیدم روکاناپه باهمون لباس هاوکفش خوابش برده  رفتم سمتش ازخستگیه زیادخوابش برده بود یه نگاه بهش کردم رفتم پتوی روتخت روبرداشتم انداختم روش وسینی روبرداشتم وازاتاق اومدم بیرون  رفتم توآشپزخونه ویه سربه غذام زدم غذاقرمه سبزی بود باباقرمه سبزی  خیلی دوست داشت همیشه که براش میزاشتم کلی قربون صدقم می رفت ومهری کلی حرص می خورد یادش بخیرچه روزهایی داشتم چه خوب چه بدگذشتن والانم اینجام وادامه ی زندیگیمم داره این طوری می گذره .
در غذاروگذاشتم ومشغول درست کردن سالاد شدم یه لحظه یادحرکت امروز ارمان افتادم که اون طوری باعلی حرف زدیعنی به خاطرمن بوده یا این که به خاطر این بوده که بگه من همه کاره ی این خونم وکسی حق نداره روحرف من حرف بزنه نمیدونم والا
بعدازدرست کردن سالاد مشغول چیدن میزشدم دیگه الانابود که برسن  صدای زنگ اومد یعنی کیه هر4تاشون که کلیدداشتن.!

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 38
به سمت آیفون رفتم وبرش داشتم.
_بفرمایید
_ سلام شما سایه خانوم هستید
_خودم هستم بفرمایید
_میشه چندلحظه تشریف بیاریدجلودر
_برای چی؟
_چندتابسته براتون آوردم
سریع رفتم جلودرو در روبازکردم.یه پسره جوون بودوچندتاباکس تو دستش بود،باکس هارو سمت من گرفت وگفت:
_اینابرای شمان
باکس هاروازش گرفتم ونگاهی بهشون انداختم
_ایناچیه؟
_من اطلاعی ندارم فقط اینجا روامضا کنید 
ویه برگه گرفت سمتم برگه رو امضاکردم ودادم دستش بعدازگرفتن برگه رفت ،دروبستم وباکس هاروبردوم داخل و رواپن گذاشتمشون، یکیشون روبازکردم داخلش یه مانتوی کرمی رنگ ساده وقشنگ بود در بقیه روهم باز کردم شال وکفش ولباس راحتی؟یعنی کارکی بود؟آرمان؟؟فک نکنم اونکه گفت  خودش میگیره ته یکی ازباکس هایه کاغذبود کاغذوبرداشتم وبازش کردم توش نوشته بود
_تومرا یادکنی یانکنی ،باورت گر بشود یانشود ،حرفی نیست .......اما!نفسم می گیرد درهوایی که  نفس های تونیست .امیدوارم ازلباس هاخوشت اومده باشه شب اماده باش قراره بابچه هاشام بریم بیرون (علی)
پس علی خریده بود ولی من که بهش گفتم برام نخره لباس هاروریختم توباکس وبردم گذاشتم توکمد توراه روکه بودم دره خونه باز شد واحسان اومد تودسته اونم یه سری باکس وجعبه بود تامن رودید اومد سمتم 
_سلام
_سلام اینا چین دستت 
_بیابگیربرایه توگرفتم امیدوارم خوشت بیاد
باتعجب
_برای من چی هست ؟؟
_چیزخاصی نیس یکم برات خریدکردم امیدوارم خوشت بیاد
_مگه نگفتم شما زحمت نکشین؟خودم می خریدم
_چه زحمتی؟اینارومن خریدم خودتم بخرخب
_دست دردنکنه ، اخه چه جوری من  جبران کنم
_نگران نباش فکراونجاشم کردم 
باتعجب نگاهش کردم این احسان عجب ادم پرووفرصت طلبی بود
_درعوض این که برات  
به باکس هااشاره کرد
_زحمت کشیدم وایناروخریدم بایدعوضش برام یه کیک شکلاتی درست کنی 
_می خواستی نخری مگه من بهت گفتم ،عجب هااا
_بیا بیاایناروبگیرکم حرف بزن دیگه برات خریدم کاریش نمیشه کرد 
وباکس هاروبه زورداد دستم 
_برواینا روبزار اتاقت وبیاناهاروبکش مردیم ازگشنگی بابا 
بدون این که منتظر جواب من باشه رفت. رفتم وایناروهم گذاشتم پیش بقیه باکس هاوبرگشتم توآشپزخونه احسان سره میزنشسته بود وقاشق چنگالش روگرفته بود دستش ومیزد رومیز ومی گفت
_من ناهارمیخوام یالا اعصاب ندارم حالا من ناهارمی خوام ،ناهار،ناهار هی هی،ناهار،ناهار 
_اهههه بسه سرم رفت چه خبره الان غذارومیارم مگه ازقحطی برگشتی 
_ زود باش دیگه ،چراهیچکس نیومده 
_یه ارمانه که خسته بود گرفت خوابید 
_یعنی غذانمی خوره ؟
_مثلما نه 
_باشه بهتر انقدرگشنمه همش روخودم می خورم توام مراقب باش 
باتعجب به خودم اشاره کردم
_من، برای چی
_که یه وقت نخورمت 
_اها نگران نباش من گوشت تلخم خوشت نمیاد.
_حالا ایناروبخیال خیلی گشنمه زودباش
غذاروکشیدم وگذاشتم جلوش تاصداش بیفته.

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 39
بعدازاین که غذاش روخوردازجاش بلند شد
_دست دردنکنه مثله همیشه عالی،قرارشبم یادت نره
بدون این که منتظر جواب من باشه رفت. نمی دونستم ارمان می زاره منم باهاشون بیام یانه. ناهارم روخوردم ورفتم اتاقم که جلودراتاقم یه جعبه ی بزرگ مشکی بود 
_این دیگه چیه یعنی ازطرف کیه 
امروز عجب روزی بودا اززمین وآسمون برام کادو می اومد،این دیگه ازطرف کدومشون بودیعنی؟!
جعبه روبرداشتم وبردم تواتاقم ،نشستم روتخت ودره جعبه روباز کردم توش چنتا ست لباس زیر بود 
_وای خاک به سرم یعنی کارکدومشونه که برام لباس زیر خریده همه ی لباس زیرهاروخالی کردم روتخت که داخل جعبه یه برگه بود برگه روباز کردم توش نوشته بود
_می دونستم روت نمی شه به کسی بگی برات بخره به خاطر همین خودم برات خریدم حتما بهتم خیلی میاد وامیدوارم اندازت بشه  (ساشا)
عوضی باید همون اولش می فهمیدم کاره اونه چون هیچکس توخونه یه بی حیایی وبی شرمی اون نیست حالا بایدبااینا چی کارکنم روم نمی شه به ارمان بگم حالاچی میشه مگه، ازشون استفاده می کنم  هیچ کس نمی فهمید به سایرش نگاه درست اندازم بود این سایزه من روازکجا فهمیده بااون نگاهای خیره ای که اون بهم می کردحدسش کارسختی نبایدبوده باشه، اینا همشون عجیبن .پاشدم اینارم گذاشتم توکمد ورفتم خوابیدم .
ساعت  7بودکه ازخواب بلندشدم ازاتاق رفتم بیرون که توراه روبا ارمان روبه روشدم 
_خوب خوابیدی
_اره خسته بودم ساعت 4پاشدم رفتم بیرون برات وسیله خریدم تواتاقمه بروبردار 
_باشه ممنون 
اومد بره که صداش کردم 
_ارمان
_بله
برای اولین باربود صداش می کردم مثل ادم جواب میداد
_راستش امشب علی قراره شام ببرتمون بیرون 
_خوب این روکه خودم می دونم
سرم روانداختم پایین
_خوب منم دعوت کرده 
_چی کارکنم الان
_هیچی می خواستم فقط بهت اطلاع بدم 
یه ژستی گرفته بود که مثلا من رو ضایع کنه وبگه نه که با این حرفم پنچرشد 
 یه ابروش روبالاانداخت وطبق عادت همیشش باشصتش گوشه ی لبش کشید
_فکرنمی کنی به جای اطلاع دادن باید اجازه بگیری؟
_نه بابا اجازه براچی؟بعدشم تودلت میادمنوتنهابزاری خونه؟
ویه نگاه مظلوم کردم بهش یکم خیره نگام کرد،انگارحوصله کل کل نداشت که دستش رو تکون دادوگفت
_باشه می تونی بری درضمن برووسایلت روازتواتاقم بردار 
وازکنارم مثل برق رد شد ،رفتم تواتاقش ووسایلی که برام خریده بود رو برداشتم ورفتم اتاقم دونه دونه لباس هارودراوردم یه شلوار مشکی یه شال مشکی وسرمه ای ویه مانتوی سرمه ای اخ جون سرمه ای من عاشق رنگ سرمه ای ام بقیه روام دراوردم وچیدم توکمد،کمدم پرشده بود دمشون گرم. به ساعت نگاه کردم 7نیم بود گفت ساعت 8،بهتره سری اماده شم مانتو سرمه ای روکه ارمان خریده بود پوشیدم باشال وشلوار مشکی یه جفت کفش داشتم رفتم سمت کمد وکفش اسپورتی که علی خریده بودروپوشیدم  لوازم آرایش هم که نداشتم کاش یکیشون لوازم ارایش می خریدبرام.خخخ من چقدرپروشده بودم. پس اماده بودم رفتم بیرون وجلوی پله ها منتظر بودم تابیان ،حواسم به پله هابود که بادو جفت کفش سرمه ای رنگ روبه روشدم سرم رواوردم بالاوبهش نگاه کردم که دیدم ارمانه که داره بالبخندنگاهم می کنه به لباس هاش نگاه کردم لباس سفیدکه روش یه جلیقه وکت سورمه ای رنگ پوشیده بودباشلوارستش. قشنگ بامن ست کرده بود ولی چقدرخوشتیب شده بود همین طور زل زده بودیم به هم که صدای احسان اومد
_سلام 
سری ازپله هاپایین اومد وارمان روبادست هل داداون طرف وبه من زل زد
_اهههه چرالباس هایی که من برات خریدم رو نپوشیدی؟

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت40
_من رونگاه کن اگه مانتویی که برات خریده بودم رومی پوشیدی باهم ست می کردیم . بهش نگاه کردم یه دست کت وشلوار ابی نفتی پوشیده بود احسان اول یه نگاه به من بعدیه نگاه به ارمان کرد ،یکی زدپس کله ی ارمان  _باآرمان ست کردی؟ایناروآرمان خریده؟داداش چه خوش سلیقه شدی قبلاازاین سلیقه هانداشتیا
ارمان یکی محکم ترزدپس کلش
_مرض داری مگه ،درضمن به توربطی نداره  علی کو 
_من اینجام 
همه برگشتیم سمتش علی بالای پله هاوایساده بود وداشت نگاهمون می کرد یه نگاه بهش کردم اونم کت وشلوار کرمی رنگی پوشیده بود که بهش خیلی می یومد نمی دونم چی شد که این حرف روزدم 
_ اوه هر3تاتون عجب تیکه ای شدین انگارمایکنین
بااین حرفم هرسه نفرشون زدن زیره خنده 
علی_توام خوشگل خوشدی خانومی بایدمراقب باشیم ندزدنت ویکی ازاون لبخندقشنگ هاش روزد 
احسان_راست می گه مخصوصا رنگ چشمات که خیلی به رنگ لباس هات میاد
_خودم می دونم لازم نکرده بهم بگید
_اه تعریف بسه دیگه راه بیفتین 
رفتیم توپارکینگ وهمه سوار سانتافه ی علی شدیم ارمان جلو نشست و من واحسانم عقب نشستیم  علی آیینه رورومن تنظیم کرد وماشین روروشن کرد 
وضبط ماشین روروشن کرد وصدای شهاب مظفری توماشین پیچید
به تودلم خوشه دلبر جان
چشمات من رومی کشه دلبرجان
یه کاری کن منم اروم شم همین حالا وقتشه دلبرجان 
هی دله توماله خودمه من میام فقط بگوکی دوست دارم ببینمت هی دلبرجان
_چه اهنگ قشنگیه علی توام ازاین اهنگ ها گوش میدی
_چیه مگه من دل ندارم
_اوهههه چیزهای  جدیدمی شنوم حالا کی هست 
ازتوآیینه نگاه من کرد وگفت
_شایدیه روز گفتم 
ارمان زدبه علی وباجدیت گفت
_مراقب جلوباش نکشیمون 
وگرفت ضبط روخاموش کرد
_ااااداداش واسه چی خاموشش کردی اهنگ به اون قشنگی رو
_زیادحرف نزن سرم دردمی کنه 
احسان به حالت قهرروش روکرد به طرف شیشه وتاخود مقصدحرف نزد .
وقتی رسیدیم علی سری پیاده شدودرطرف من روباز کرد
_بفرماییدمادمازل 
سرم روبه نشونه ی تعظیم پایین اوردم 
_خیلی ممنون
ارمان_اه این لوس بازی ها چیه حالم بهم خورد راه بیفتین 
رفتم توی رستوران ،یه رستوران خیلی شیک بود 
علی رفت سمت یه گارشون وگفت
_سلام خسته نباشین یه میز رزرو کرده بودم به اسم علی رادمنش 
_بزاریدنگاه کنم
بعدازاین که توکامپیوتر رونگاه کرد
_بله اسمتون هست بفرماییدمیزتون رونشون بدم  
ازداخل رستوران خارج شدیم ووارد یه باغ شدیم که داخلش ابشار مصنوعی داشت برعکس داخل رستوران فضاش سنتی بود باصدای گارسون به خودم اومدم
_بفرمایید این آلاچیق برای شماست 
تشکرکردیم ونشستیم ارمان درست کنارم نشسته بود 
علیم روبه روم نشست واحسانم کنارش .روبه آرمان آروم پرسیدم:
_ساشانمیاد؟
آرمان اخم کرد
_چیه دلتنگشی؟
_این چه حرفیه فقط یه سوال پرسیدما
_نپرس
_بداخلاق،اصلادیگه باهات حرف نمی زنم
حالت مسخره ای به خودش گرفت
_توروخدااین کاروباقلب من نکن ،من طاقت قهرتوندارم
دیگه جوابش روندادم وبه حالت قهرروموازش گرفتم. گارسون اومدسفارشاروگرفت به پیشنهادعلی دیزی سفارش دادیم.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 41
وقتی رفت به دوراطراف نگاه کردم ،باصدای علی سرم روبه طرفش چرخوندم
_گشنته؟
اومدم حرف بزنم که احسان گفت
_داداش ماام ادمیم ها مثلا ماهم مهمونتیم خوب نیست بین مهمونات فرق می زاری
_لازم نیست ازتوبپرسم چون توهمیشه گشنه ای ارمانم که براش فرقی نمی کنه
احسان ازجاش بلندشدرفت. 
_قهرکرد؟

_نه باباغذاهاروبیارن کلا فراموش می کنه
علی اومدکنارم نشست وازم پرسید
_ازلباس هایی که خریدم خوشت اومد؟ 
_اره ممنون خیلی عالی بودن مخصوصا شعراخرش خیلی قشنگ بود.
_خوشحالم که خوشت اومده
ازگوشه چشم نگاهی به آرمان کردم همین که نگاهش بهم افتادپوزخندی زدی وروش روبرگردوند
علی یه نگاه به ساعتش کرد وازجاش پاشد
_من برم دستمام روبشورم
وقتی رفت من وارمان تنها شدیم 
_بهت گفته بودم زیاد توپروپای بچه ها نپیچ خوشم نمی یاد خدمتکارخونم با صاحب خونش... 
حرفش روقطع کردم 
_اه بسه دیگه توام ،من بردت نیستم خدمتکار خونتم وفقط وظیفم کار کردن توخونته والانم خونت نیستیم من اینجا به عنوان دوست علی اومدم نه چیزه دیگه ای فهمیدی 
یکی ازاون پوزخندای رومخیش روزد 
_باز زبونت دراز شده چیزهای جدید می شنوم 
اومد توصورتم فقط دوبند انگشت باهم فاصله داشتیم
_اگه پشتت به احسان وعلی گرمه بهت بگم الکی امیدوارنباشی چون من کاری روکه بخوام می کنم وهیچکس ام نمی تونه جلوم روبگیره خانوم کوچولو .
ونگاهش روتوچشمام دوخت منم به چشم های رنگ شبش نگاه کردم ،نگاهش روبه لبام دوخت یکم 
جلواومدسریع به خودم اومد، بادست زدم تخت سینش،ازم فاصله گرفت
_هوی چه خبرته حدخودت روبدون 
هیچی نگفت ویه لبخند یه وری زد این پسر خیلی رومخ بود
_چیزی که تومخته خیلی بچگانه ست
عوضیییییی،عصبانی اسمشوصدا کردم
_اررررماااااان
_جونم
جااان این الان بامن بود،نگاهی به اطرافم کردم کسی نبودپس باخودم بود.
باصدای خندش به خودم اومدم 
_چیه خوشت اومده دوووووس داریییییی؟ هوابرت نداره فکرکنی خبریه ها
با تنفرزل زدم توچشماش 
_ازت متنفرم 
یه هینی کشید وگفت
_بزرگترین عشقابانفرت شروع میشه حواست باشه عاشقم نشی
_عشق...اونم من ؟عاشق تو.. مگه خل شدم اگه یه وقت بخوام عاشق بشم عاشق تونمیشم نترس ازتوبهتردوروبرم هست 
_بهت گفتم دلت روبه احسان وعلی خوش نکن اینجا تنها کسی که به دادت می رسه منم 
اگه یه وقت دیدی احسان بهت گفت که دوست داره بدون ازسره بدبختیشه واگه علی بهت گفت بدون خول شده وعقلش روازدست داده
اومدم ازش بپرسم چرا ،که علی اومدپشت سرشم غذاهاروآوردن.نشست روتخت
_دیزی های اینجا حرف نداره ،احسان کوهنوزنیومده؟
که احسان اومد 
_من اینجام غذارواوردن؟
که بااین حرفش دوتامون به ارمان نگاه کردیم وخندیدیم راست می گفت تا غذارودید کلا یادش رفت 
احسان حیرون نگاهمون می کرد
_چی شده به چی می خندید 
_هیچی داداش بیا بخور.
احسان اومد نشست وسینی روکشید سمت خودش 
_اخ جون دیزی گرفتی خیلی وقت بود نخورده بودم دمت گرم 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت42
وسط های غذابودیم که گوشیه ارمان زنگ خورد بادیدن صفحه ی گوشیش یه لبخندزدو ازجاش بلند شدورفت ته باغ
ارمان:
داشتم غذامی خوردم که گوشیم زنگ خورد گوشی روازتوجیبم دراوردم بادیدن اسم باباروگوشی لبخندی زدم ببینم بازچی شده که بهم زنگ زد، ازجام بلندشدم ورفتم اون طرف که صدام رونشنون
_بله
_سلام پسرم خوبی
_ خوبم کارت روبگو
_ااا پسرجان خب نیست ادم باپدرش این طوری حرف بزنه 
_پدر .....بیخیال کارت روبگو 
_راستش محموله هامون افتاددست پلیس وحسنم گرفتن
_خب من چی کار کنم 
_خب نداره دیگه می خوام وظیفه جابه جایی محموله جدیدوتوبه عهده بگیری .بالاخره من پدرتم بایددینت روبه من ادا کنی یا نه؟
یه تک خنده کردم
_چه دینی ها ....مگه تودرحق من پدری کردی که الان ازم توقع داری ،تابحث کثافت کاری پیش میاد پسرت می شم ها تابحث چیزهای خوبه ساشاپسرته، اگرم به خاطراین که به اون مهمونی مسخره اومدم فکرکردی که بخشیدمت اشتباه فکرکردی. 
فقط چون بهم گفتی اگه بیام می زاری مامانم روببینم اومدم نه چیز دیگه نمی خوام بحث گذشته هاروپیش بکشم که خودت خب می دونی دیگه هیچ وقت هم به من به خاطراین چیزهای مسخره زنگ نزن این کارم بده عزیزدوردونت حل کنه.
گوشی روقطع کردم وتکیه ام رودادم به درخت ونشستم روزمین بادستام صورتم روپوشوندم دستام ازعصبانیت می لرزید مردک عوضی واقعاچی فکرکرده به من زنگ زده ،احساس کردم یکی بالاسرم وایساده سرم رواوردم بالا دیدم سایه بالاسرمه وداره نگاهم می کنه بهش گفتم:
_ازاین جابرو
_چی .....چی شده ارمان اتفاقی افتاده؟
_به توربطی نداره برو پی کارت
_ارمان 
دادزدم 
_مگه نمی گم برو .....بروگمشوازجلوچشمام
بدون محل دادن به حرف من نشست روبه روم ودست هام روازروصورتم برداشت وگرفت تودستش 
_ارمان چی شده حالت خوبه؟ 
_پاشو بروپیش پسرا 
_نمیرم 
خودش می دونست ازاین که یکی به حرفم گوش نده عصبی می شم حالاعصبی بودم اینم عصبی ترم می کرد.
دستام  روتو دستش گرفت  منم دستاش روگرفتم  
ومحکم فشار دادم که اخش دراومد
_اخ دستم ارمان دستم روول کن
بهش گفتم:
_نمیری نه
دندونام روروهم فشاردادم 
_روحرف من حرف می زنی ؟؟
ازجام بلند شدم هنوزدستاش تودستام بود وبا خودم گشوندم وپرتش کردم زمین 
_برو
باچشم های اشکی زل زد بهم چشم های سبزش توتاریکی می درخشیدودل هر سنگی رو اب می کرد،بهم گفت:
_من فقط می خواستم کمکت کنم. 
_هه کمک اونم تو،توخودت اگه من نبودم معلوم نبود چه بلایی سرت می یومد توخودت محتاج کمکی بعد می خوای به من کمک کنی ،جالبه .
شستم روگوشه ی لبم کشیدم 
اومدم حرف بزنم که صدای علی اومد
_سایه .....ارمان کجایید؟ 
بادیدن ما اومد سمتمون وقتی سایه روروزمین دید دوید سمتش 
_سایه حالت خوبه؟ 
وروبه من 
_چی کارش کردی که داره گریه می کنه ؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 43
_من کاریش نکردم بهش گفتم بره خودش پیله کرد بهم، نرفت.
علی باداد:
_عادت داری همه روازخودت برنجونی نه؟، حیف این دختر که دلش برای توسوخته
 دادزدم 
_من دل سوزیه کسی رونمی خوام برید ،برید گمشید 
دسته سایه روازروزمین گرفت وبلندش کرد سایه برگشت سمتم وباصورتی اشکی زل زد بهم منم زل زدم تو چشماش،احسان ازراه رسیدوگفت:
_اینجا چه خبره انگاربمب افتاده؟
ازبغل احسان ردشدم ویه تنه بهش زدم ازرستوران خارج شدم ویه تاکسی گرفتم واسه خونه وقتی رسیدم درروباکلید باز کردم ورفتم تواتاقم ،لباس هام روعوض کردم ودراز کشیدم روتخت وچشمام روبستم 
احساس می کردم خیلی زیاد روی کردم نباید اون طوری باسایه رفتارمی کردم اون که گناهی نداشت یاددستاش افتادم،وقتی دستام روگرفت انگارکه یه ارام بخش بهم زده باشن.نگاه اخرش...چشمای اشکیش
"امشب ازخواب خوش گریزانم که خیال توخوش ترازخواب است."
نمی دونم چقدرگذشته بود که صدای درخونه اومد که نشون دهنده ی این بود که اومدن ازجام بلند شدم رفتم توراه پله وازبالانگاهشون کردم صدای حرف زدنشون می یومد 
_دیگه گریه نکن بسه 
_من ....فقط ..می خواستم ..کمکش کنم
_اون همین جوریه کم کم به اخلاقش عادت می کنی 
حالا بروبخواب 
_ می خوای بیام پیشت،
_نه نمی خواد، بابت امشب ممنون شب بخیر.
سایه رفت توراه روی پایین، علی واحسانم اومدن بالا 
سریع رفتم تواتاقم تامن رونبینن چون اگه می دیدن دوباره یه دعوا شروع می شد .دراز کشیدم روتخت وچشم هام روبستم تاشاید بتونم بخوابم صبح باید به سامان خبربدم و ماجرای امروز روبهش توضیح بدم 
سایه:
از علی واحسان جداشدم ورفتم تواتاقم یه نگاه توآیینه به خودم کردم لباس های که ارمان برام خرید بود تنم بود مانتو روبا عصبانیت ازتنم دراوردم وپرت کردم گوشه ی اتاق
_خدالعنتت کنه پسره ی بی لیاقت اه. 
بعداز عوض کردن لباسم درروقفل کردم و دراز کشیدم 
یاد همین چند ساعت پیش افتادم یعنی چه اتفاقی افتاده بود که اون جوری دستاش می لرزید معلوم بود حالش اصلا خوب نبود یعنی الان حالش چطور،
اه این چرت توپرت هاچیه ،به من چه که چطور تقصیرخود بی عارمه ،که به خودش اجازه میده هررفتاری که دلش می خوادباهام بکنه. سرم رومحکم کوبیدم به بالشت وسعی کردم بخوابم وبعد از 2ساعت کلنجاررفتن با خودم موفقم شدم. 
با صدای در،ازخواب بلند شدم چشمام روباز کردم هواهنوز روشن نشد بود.چراغ خواب روروشن کردم به ساعت نگاه کردم ساعت 3صبح بود؛خدالعنتت کنه اه تازه خوابم برده بود،رفتم سمت دربدون این که دروباز کنم ازپشت درپرسیدم 
_کیه ؟
صداش خیلی اروم می یومد
_سایه ....سایه دروباز کن 
نمی دونم کدومشون بود چون اروم حرف می زد 
_ شما ؟؟
_سایه منم ساشا دروباز کن 
باشنیدن اسمش قلبم شروع کردبه تندتند زدن ازترس نمی تونستم ازجام تکون بخورم،باصدایی که ازته چاه درمی یومد گفتم 
_ چی می خواین به چیزی احتیاج دارید؟
_اره... به تو احتیاج دارم دروباز کن.
ودست گیره ی درو بالا پایین کرد خداروشکر درقفل بود تازه فرصت کردم به طرز حرف زدنش دقت کنم همه ی حرفاش رو کشیده می گفت.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت44
چند بارزد به در 
_این دروباز کن دختر ....،کاری باهات ندارم فقط ....
شروع کرد به خندیدن 
باخنده 
_سایه جونممم ...این  ..دروباز کن اذیتم نکن دیگه 
دیگه کم موند بود اشکم دربیاد بابغض 
_تورو خداازاین جا برید 
_نوچ ....عمرا ازاین جا برم باهات کاردارم.... از این جا تکون نمی خورم...،می خوام لباسایی که برات خریدم روتوتنت ببینم...
وااای خدایااین چی می گفت ،دوباره زد به در 
رفتم سمت تلفن دستام می لرزید نمی تونستم تلفن روتودستام نگه دارم ،تنهاشماره ای که حفظ بودم شماره ی ارمان بود پس چاره ای نداشتم ،شماره روگرفتم 
بعداز دوتابوق جواب داد 
_بله 
صداش اصلا خواب آلود نبود انگار نخوابیده بود 
_الو 
نتونستم جلوی بغضم روبگیرم ،زدم زیر گریه مثل چی ترسیده بودن 
صدای نگرانش توگوشی پیچید
_سایه تویی چی شده ؟؟
_ارمان .....ساشا 
نذاشت حرفم روتموم کنم که گفت 
_قطع کن اومدم 
به ثانیه نکشید که صداش اومد
_اینجا چه غلطی می کنی ها این چه سروضعیه داری مگه بهت نگفتم وقتی مستی نیا خونه ی من ها،پاشو گمشو بیرون بار آخرتم باشه می یای اینجا
_اهههه داداش سخت نگیر من سرخود که نیومدم اینجا که 
واه این چی می گفت :
_خودش به من گفت ....که بیام اینجا خودش خبر داشت 
ودوباره زد به در
_بازکن درواومدن عزیزم ..مگه ..خودت نگفتی بیا لباسایی که برات خریدم رو توتنت ببینم
باشنیدن این حرف شدت گریم بیشتر شد 
خدایااین چی می گفت ؟بدبخت شدم الان آرمان پیش خودش چه فکری می کنه؟نکنه حرفاش روباورکنه لعنت به من لعنت ویکی محکم زدم توسر خودم ونشستم روزمین، بایدهمون موقع  می رفتم لباس هارومی کوبوندم توصورتش،  لعنتی باصدای دربه خودم اومدم 
_سایه این دروباز کن منم ... دیگه نترس رفتش 
 پاشدم دروباز کردم بادیدنش ازترس پریدم بغلش و گریم شدت گرفت 
_گریه نکن دختر خوب بهت گفته بودم تا من هستم هیچ مشکلی پیش نمی یاد 
ازعصبانیت سرشبش خبری نبود .ازترس نمی تونستم روپاهام وایسم فکراین که دوباره بیادسراغم لرز به تنم می انداخت این دفعه نتونست، درقفل بود اگه سریع  بعدی یه جای دیگه  .. ،انگارکه ذهنم روخوند 
_نترس دیگه نمی یاد اینجا اروم باش 
دستش رومی کشید توموهام، دستش روانداخت زیرزانوهام وبغلم کرد سرم روگذاشتم روسینش این ارامش زیاد طول نکشید که من روگذاشت روتخت وکنارم نشست 
_بگیربخواب ازهیچی ام نترس من میرم راحت بخواب 
ازجاش بلندشدکه بره دستش روگرفتم وگفتم
_نرو می ترسم 
_نترس دیگه نمی یاد
اومد بره که دودستی دستش روگرفتم دوباره بغض کردم الان غروم مهم نبود الان تنها چیزی که مهم بود احساس امنیتی بود که کنارش داشتم 
_ارمان لطفا نرو همین جا بمون 
زل زدبه چشمام ،یه پوف کلافه ای کشید وگفت :
_باشه بخواب من همین جام 
کنارم نشست ولی من همچنان دستش روگرفته بودم وول نمی کردم 
زل زدم بهش اونم زل زدبه من نمی دونم چرا انقدر رنگ چشم هاش رودوست داشتم مشکی چشم هاش فرق می کرد خاص بود مثل خودش ،کاش هیچ وقت نگاهش روازنگاهم برنداره ومن زل بزنم توچشم های رنگ شبش  ،
"من ازتمام دنیافقط آن دایره مشکی چشمان تورامی خواهم وقتی که درشفافیتش بازتاب عکس خودرا می بینم ." 
_بخواب سایه 
_نمی خوام 
_برای چی 
_چون تومیری 
_نمیرم قول میدم حالا بخواب 
ودستش روکشید روموهام انقدرروی موهام دست کشید که خوابم برد هروقت یکی روموهام دست می کشید خوابم می گرفت ،توخواب وبیداری بودم که احساس کردم پیشونیم داغ شد ولی بی تفاوت بهش خوابیدم .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 45
ارمان:
وقتی خوابیدهنوز دستم روگرفته بود؛ترسیدم اگه دستم روازتودستش بکشم بیداربشه ،خیلی ترسیده بود فقط برام عجیب بود ببینم ساشاازچی حرف می زد صبح بایدازش بپرسم ، زل زدم به صورتش ،چقدر ناز خوابیده بود نگاهم از صورتش به سمته لباش رفت به  لب های برجستش نگاه کردم همین طور که زل زدم به لبش اصلا نفهمیدم کی انقدربه صورتش نزدیک شدم  بی اراده صورتم رونزدیک صورتش بردم یه لحظه یاد چنددقیقه ی پیش افتادم که ازترس من روبغل کرد اون به من اعتماد کرده این روازچشماش خوندم ،نه نمی تونستم ازاعتمادش سواستفاده کنم پس لب هام روبه پیشونیش چسبوندم وعمیق بوسیدم این اولین باربود که یه دخترو می بوسیدم ،آرامشی که بهم داد برام یه چیزجدیدبود.
خیلی خوابم می یومد بالاتواتاق  خودم هرکاری کردم خوابم نبرد ولی الان این جا خوابم گرفته بود سرم روگذاشتم روبالشت وهمین که چشمام روبستم خوابم برد؛ صبح بااحساس چیزی روی صورتم ازخواب بیدار شدم چشم هام روباز کردم که بادوتاچشم سبزروبه روشدم  بادیدنش  که انقدربهم نزدیک بود 
سریع ازجام بلندشدم صاف وایسادم،سایه سریع دستش روعقب کشید
_ببخشیدنمی خواستم بیدارت کنم ولی بدخوابیده بودی.
_نه ......نه اشکال نداره 
_بابت دیشب ممنون ، حتماخیلی اذیت شدی؟حالم خوب نبودخیلی ترسیده بودم رفتارم دست خودم نبودامیدوارم دیشب روفراموش کنی.
حالا می مردی این حرف هارو نمی گفتی، اه 
اخم کردم 
_اشکال نداره مهم نیست 
داشتم می رفتم سمت درکه حرف های دیشب ساشایادم افتاد برگشتم سمتش
_ساشاازچی حرف می زد؟
سایه باتعجب:
_ها،!!درباره ی چی حرف می زنی ؟
_سایههههه 
_بلهههههه
_خودت رونزن به اون راه خودت خوب می دونی ؛همین الان بهم توضیح بده 
هیچی نگفت سرش روانداخت پایین 
_نمی گی نه 
بازم هیچی نگفت 
سرم روتکون دادم
_باشه خودت خواستی 
رفتم سمت کمدهاش درکمدروباز کردم شروع کردم به گشتن  کمد، این همه لباس ازکجا اورده همه روازتوکمد دراوردم پرت کردم توصورتش
_ اینا ازکجا اومده ها اینا روکی برات خریده 
به گشتن ادامه دادم که یه جعبه پیدا کردم ،درش روباز کردم توش .....توش لباس زیربود  کدومشون ایناروبراش خریدن .
_لباس زیر؟؟
برگشتم سمت سایه باداد
_ایناروکی خریده برات ها ؟
_باتوام سایه جواب بده 
خیلی ازدستش عصبی بودم دیشب تصمیم گرفته بودم اذیتش نکنم ولی خودش نمی زاره که 
_دیشب تصمیم گرفتم باهات نرم ترباشم سایه خودت نمی زاری ،نمی زاری لعنتی.
هیچ حرفی نمی زد وسرش پایین بود 
رفتم سمتش بازوش روگرفتم وبلندش کردم 
_سایه سکوت نکن بگو  ایناروکی برات خریده کدوم بی شرفی ایناروبرات گرفته ها کدومشون،بگو تا استخون هاش رو خورد کنم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت46
نمی دونم چرا انقدرعصبی شده بودم، تکونش دادم
_بگو 
سرش پایین بود بادستم چونش روگرفتم وسرش رواوردم بالا ،داشت گریه می کرد 
_واسه چی گریه می کنی ؟
بااین حرفم گریش شدت گرفت؛ وقتی گریه می کرداعصابم خورد می شودکلا رو گریه کردن زن ها حساس بودم چون یاد گریه های مامانم می افتادم؛بهش گفتم:
_گریه نکن
دادزدم
_ دِبه جای گریه کردن جواب منوبده
بادادی که من زدم گریش بنداومد
_انقدرسخته بگی ها؟؟ساشا خریده نه؟
بعدخودم جواب خودم دادم
_معلومه که اون خریده بجزاون بیشرف کی همچین غلطی می کنه؟الان توچرااینجوری گریه می کنی
_ ....ترسیدم خوب ،یهو داد زدی
بااین حرفش اروم ترشدم
_برای چی بهم نگفتی 
_خجالت کشدم خوب
خجالت کشیده ؟؟،به زورجلوی خندم روگرفته بودم .
طبق عادتم شستم روکشیدم گوشه ی لبم وسرم روتکون دادم
_ازاین به بعدهرچی لازم داشتی به خودم بگو ازهیچ ام خجالت نکش.
همین طورکه سرش پایین بود گفت
_باشه
قرمزشده بود
دیگه بهتربودبودبرم دستی به گردنم کشیدم خشک شده بودلامصب ..
اومدم برم که یاده لباس هایی که توکمد بود افتادم برگشتم طرفش
_بقیه لباساچی؟اوناروکی برات خریده بود
_علی واحسان خریدن 
اومدم دوباره دادوبیدادکنم که یاداین افتادم که گفت وقتی دادزدم ترسیده ،ازدررفتم بیرون ودق ودلیم روسره در،دراوردم 
ومحکم کوبیدمش به هم ،رفتم تواتاقم  به ساعت مچیم نگاه کردم 9صبح رونشون می دادحتما بچه ها رفته بودن ،لباس هام روعوض کردم رفتم پایین دیدم سایه صبحونه درست کرده متوجه اومدنم شداماسرش روبالانیاورد، بافکراین که ازمن خجالت می کشه یه لبخندزدم . صبحونه خوردم وپاشدم زنگ زدم قفل ساز که ساعت2نیم که خودم هستم بیاد که قفل هاروعوض کنه تادیگه ساشانتونه بیاد خونه. سوارماشین شدم وضبط روروشن کردم امروز حالم خوب بود پس یه اهنگ شادروپلی کردم.

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 47
سایه 
دلیل این رفتارهاش رونمی فهمیدم ولی این که رومن غیرتی می شه خیلی به دلم می شینه  ،وقتی که بهش گفتم لباس هاروعلی واحسان خریدن می خواست دوباره دادوبیداد کنه که پشیمون شد ودق ودلیش رو سردرخالی کرد دروهمچین محکم بست که گوشام داشتن زنگ می زدن،وقتی لباس هایی که ساشا خریده بود رودیدخیلی بدشد داشتم ازخجالت اب می شدم  کاش بهش می گفتم ،  یادحرف چنددقیقه پیشش افتادم که گفت ؛می خواستم باهات نرم تررفتارکنم ولی خودت نمی زاری.یعنی چی شده بودکه انقدرمتحولش کرده بود؟!
  به ساعت نگاه کردم 9صبح بود، پاشدم رفتم براش صبحونه درست کردم اومدتوآشپزخونه اماحرفی نزد منم چیزی نگفتم سریع میزوچیدم و برگشتم اتاقم هنوز ازش خجالت می کشیدم وروم نمی شدباهاش چشم توچشم بشم.
نمی دونم چقدرگذشت که صدای دراومد که یعنی رفته، پاشدم رفتم ظرف های صبحونه روشستم ومشغول ناهاردرست کردن شدم که صدای دروپشت بندش صدای خنده ی یه دختر
_ساشا جونم اون لباس صورتی که خوشم اومده بود روبرام می خری؟
_اره قربونت بشم.،الان بیابریم اتاق من 
_کسی نیست؟؟
_نه نیست 
ودختره روبغل وانداخت روشونش دخترهی دادوبی دادمی کرد
_ساشا....نکن من روبزارزمین 
ساشاباحالت لوس
_نمی خوام می خوام تااتاق همین طوری ببرمت .
نمی دونم چراوقتی این ساشا رومی دیدم ویاحتی اسمش رومی شنیدم دست وپام می لرزید وتپش قلب می گرفتم ، رفتم پشت دیوارقایم شدم تامن رونبینن ،بایدیه جوری به ارمان خبرمی دادم که ساشا اینجاست. 
بایدوقتی می رفتن تواتاق می رفتم ازتلفن تونشیمن زنگ می زدم  به ارمان  ،بعدازاین که مطمئن شدم رفتن تواتاق ااومدم بیرون ورفتم به سمت تلفن 
گوشی روبراشتم وشماره ی ارمان روگرفتم عدد اخربودم که یکی تلفن رواز دستم کشید برگشتم  سمت شخص که بادیدن ساشا روبه روم اب دهنم روقورت دادم وزل زدم بهش انگار لمس شده بودم ،هیچ کاری نمی تونستم بکنم
لعنتی فقط یه عددمونده بود
_نه نه نه نه ....می خواستی چیکاربکنی ها 
هارواومد توصورتم گفت 
_می خواستی به ارمان خبربدی ،دیشب نشد باهم خوش بگذرونیم ولی الان که می تونیم
اومد سمتم وبازوم روگرفت وکشید سریعبه خودم اومدم ویکی زدم بین پاهاش دستم روول کرد وافتاد زمین  ازدرد به خودش می پیچید.من همین طور داشتم نگاهش می کردم کسی نبود بهم بگه فرار کن احمق واسه چی وایسادی 
_دختره ....کثافت تقاص این کارت روپس میدی. 
بااین حرفش ازترس دویدم تواتاقم ودروقفل کردم رفتم سمت تلفن وشماره ی ارمان روگرفتم دوباره دستام می لرزید وروپاهام نمی تونستم وایسم دوباره این بغض لعنتی اومده بود؛ سراغم صدای ارمان توگوشی پیچید


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×