رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Mahdiyh

سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

پست های پیشنهاد شده

 

#پارت 49
_رفته توحموم شبیه موش قایم شده نمی خواد نگرانش باشی کاریش نکردم، البته فعلا این دفعه ام قصردررفت ولی سریع بدی درکارنیست .
احسان دادزد :
_گمشوازاین اتاق بیرون تاپلیس خبرنکردم ـ
_همتون خاطرخواهش شدین‌، این دخترچشم هاتون روکورکرده ولی ازالان بگم این دختراول اخرماله منه ،من
بااین حرفش احسان جوش اورد ویه مشت زدتوصورتش، آب دهنش روتوف کرد وگفت
_تقاص این کارت روپس میدی بدم پس میدی احسان خاننننن 
وطوری که انگاربامنه گفت
_بازم برمی گردم هیچی هنوزتموم نشدهـ
این روگفت ورفت .
احسان اومد سمت دروزدبه در
_سایه عزیزم ،این دروبازکن لطفا 
ازترس دست وپام می لرزیدن هنوز به خودم نیومده بودم ونمی تونستم دروباز کنم 
_سایه حالت خوبه 
وقتی دید صدایی ازم درنمی یاد صداش کمی بالا رفت 
_این دروباز کن وگرنه درومی شکنم،تاسه می شمارم یک...
باهرسختی بوددروباز کردم وخودم رو کشیدم کنارتادرباز بشه واحسان به تونه بیاد تو ،وقتی اومد تومن روبغل کرد وسرم رونوازش کرد،توبغلش هق هق می کردم جدیدا خیلی حساس شده بودم شایدبه خاطر این بود پسراخیلی هوام روداشتن ـ
_نترس قربونت بشم قربون چشم های قشنگت گریه نکن تموم شد دیده نمی یاد. 
دیگه به این کلمه عادت کرده بودم، دیگه نمی یاد ،هه همیشه میگن ولی دوباره می یادومن رواذیت می کنه 
_احسان 
_بله
_دوست دارم بمیرم دیگه خسته شدم من دیگه تحمل  ندارم خسته شدم پس کی می خواد این بدبختی های من تموم بشه کی،کی.
من روازخودش جداکرد چونم روگرفت تودستش وزل زد توچشمام منم زل زدم به چشم های طوسیش تاحالا انقدربه صورتش دقت نکرده بودم، که انقدر جذابه .
_دیگه نشنوم ازاین حرفابزنی هاخوشم نمی یاد ،دیگه نمی خوادنگران باشی لازم باشه برات بادیگارد می زارم 
تامراقبت باشه.
_احسان من ...لیاقت این همه خوبی رودارم؟
_معلومه که داری تولیاقتت بیشترازاین حرف هاست
سرم روگذاشتم روسینش انقدرکه گریه کرده بودم خوابم گرفته بود ،چشم هام روبستم وهمین طورکه سرم روسینش بود خوابیدم.
آرمان:
باجیغی که سایه کشیدلرزه به تنم انداخت ،نکنه بلایی سرش بیاد دادزدم.
_سایه
پدال گازدوفشار دادم که بادیدن انبوهی ازماشین ها روبه روم سریع ترمز گرفتم دلم هوری ریخت ،حالاچه خاکی توسرم بریزم دیگه هیچ صدایی ازپشت گوشی نمی یومد، تلفن روقطع کردم 
دستم رودوبارروفرمون کوببدم 
_اه لعنتی اخه الان وقت ترافیک بود 
دستم روگذاشتم روبوق وفشاردادم ونگاه داشتم وهیچ اعتنایی به حرف هایی که بهم می زدن نمی کردم 
می ترسیدم ،می ترسیدم ازاتفاقی شایدتاچنددقیقیه دیگه رخ بده فقط امیدوارم بودم معجزه ای بشه وسایه جون سالم به دربه بره.
بعدازنیم ساعت راه هابازشد، پام روروپدال گازفشازدادم که ماشین باصدای جیغی ازجاش کنده شد .
وقتی رسیدم جلودرماشین روپارک کردم ورفتم سمت درخونه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت50
دستم روگذاشتم روزنگ وهم زمان بامشت می کوبیدم به در،دیدم فایده ای نداره بالگدزدم و قفل دروشکستم وواردخونه شدم ،دادزدم
_سایههههههه
دیدم احسان بادوازاتاق سایه اومدبیرون واومدسمتم،این اینجاچی کارمی کرد.
_چته خونه روگذاشتی روسرت
_سایه کجاست حالش خوبه ؟؟
_آروم باش بابا هیچی نشدنترس حالش خوبه به موقع رسیدم .
حالا چته چراانقدرنگرانی. 
بدون محل دادن به حرف هاش رفتم سمت اتاق سایه  این طوری دلم آروم نمی شدبایدمی دیدمش، داشتم می رفتم سمت دراتاقش که دست احسان روشونم نشست
_کجا؟خوابیده انقدرترسیده بودوگریه کرده بود که خوابش برد مزاحمش نشو 
_خیلی ترسیده بود ؟؟
_آره ، خداروشکرکه به موقع رسیدم اگه یه ذره دیرترمی رسیدم معلوم نبودچه اتفاقی می افتاد،شاید...
پریدم وسط حرفش ودستم روآوردم بالا
_کافیه دیگه ،من می رم اتاقم بیدارشدبهم خبربده.
وراه افتادم سمت اتاقم وارد شدم ولباس هام رودرآوردم ورفتم حموم واقعاالان به یه دوش آب گرم احتیاج دارم.
بعدازحموم کردن روتخت درازکشیدم وچشم هام روبستم تابه تونم یکم بخوام ولی هرچی تلاش کردم نمی تونستم بخوام دلم آروم وقرارنداشت،ازروتخت بلند شدم این طوری نمی شد بایدمی دیدمش حتی شده توخواب .راه افتادم سمت اتاقش وقتی به پله هارسیدم دیدم احسان سره پله ها نشسته رفتم پیشش بهش گفتم
_چرااینجا نشستی؟؟ 
انگارکه متوجه من نشده بود دست گذاشتم سره شونش 
باتعجب برگشت و نگاهم کرد 
_اااا؟داداش توکی اومدی 
_همین الان ،جواب سوالم روندادی؟!
_چی گفتی مگه ؟
یه پوف عصبی کشیدم وحرفم رودوباره تکرار کردم 
_گفتم چراینجا نشستی ؟؟
_اها ،خوب گفتم شایدسایه چیزی بخواداینجانشستم که به اتاقش نزدیک باشم شایدچیزی خواست چون توی این یک ساعت چندبارازخواب پرید وجیغ می زد وهزیون می گفت معلومه خیلی ترسید ؟
_بایدم به ترسه مگه چندبارتوزندیگش واسش ازاین اتفاق هاافتاده ازشانس بدش گیر یه ادمی مثل امیر افتاده .
یه سری تکون داد 
_اره درست می گی عادت نداره 
بایدیه جوری احسان رودکش می کردم که بره وگرنه اگه می خواستم برم تواتاق سایه حتما حس وکیل بودن بهش دست می داد وسوال پیچم می کردکه منم اصلا حوصلش رونداشتم ؛بهش گفتم
_خسته شدی بهتره بری یکم استراحت کنی من اینجام 
_نه نمی رم شایدسایه چیزی لازم داشته باشه ـ
دیگه داشت می رفت رواعصابم الان هاست که عصبی بشم اصلا واسه چی انقدربه سایه اهمیت میده. انقدرهواش روداره ،حالا وقت فکرکردن به این حرف هانبود اونم به وقتش فعلاباید ازدست احسان خلاص می شدم .
باحرص گفتم:
_داداشی بهتره بری بخوابی من اینجا هستم اگه چیزی خواست خودم بهش میدم حواصم هست. 
ازبازوش گرفتم وبه زوربلندش کردم 
_پاشو ،پاشو معلومه خسته شدی 
_نه اصلا خسته نیستم
دندونام روروهم فشاردادم
_بهتره بری یکم استراحت کنی گفتم که من اینجام.
دستش روازتودستم درآوردوگفت:
_چراانقدراسرارمی کنی که من برم ها می خوای چی کارکنی مگه ،ها مشکوک می زنی؟
یه نفس عصبی کشیدم وشصتم روگوشه ی لبم کشیدم .

 
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×