رفتن به مطلب
Added by Amir

Mahdiyh

سیندرلاو چهار شوالیه | Mahdiyh Amini

پست های پیشنهاد شده

 

#پارت 49
_رفته توحموم شبیه موش قایم شده نمی خواد نگرانش باشی کاریش نکردم، البته فعلا این دفعه ام قصردررفت ولی سریع بدی درکارنیست .
احسان دادزد :
_گمشوازاین اتاق بیرون تاپلیس خبرنکردم ـ
_همتون خاطرخواهش شدین‌، این دخترچشم هاتون روکورکرده ولی ازالان بگم این دختراول اخرماله منه ،من
بااین حرفش احسان جوش اورد ویه مشت زدتوصورتش، آب دهنش روتوف کرد وگفت
_تقاص این کارت روپس میدی بدم پس میدی احسان خاننننن 
وطوری که انگاربامنه گفت
_بازم برمی گردم هیچی هنوزتموم نشدهـ
این روگفت ورفت .
احسان اومد سمت دروزدبه در
_سایه عزیزم ،این دروبازکن لطفا 
ازترس دست وپام می لرزیدن هنوز به خودم نیومده بودم ونمی تونستم دروباز کنم 
_سایه حالت خوبه 
وقتی دید صدایی ازم درنمی یاد صداش کمی بالا رفت 
_این دروباز کن وگرنه درومی شکنم،تاسه می شمارم یک...
باهرسختی بوددروباز کردم وخودم رو کشیدم کنارتادرباز بشه واحسان به تونه بیاد تو ،وقتی اومد تومن روبغل کرد وسرم رونوازش کرد،توبغلش هق هق می کردم جدیدا خیلی حساس شده بودم شایدبه خاطر این بود پسراخیلی هوام روداشتن ـ
_نترس قربونت بشم قربون چشم های قشنگت گریه نکن تموم شد دیده نمی یاد. 
دیگه به این کلمه عادت کرده بودم، دیگه نمی یاد ،هه همیشه میگن ولی دوباره می یادومن رواذیت می کنه 
_احسان 
_بله
_دوست دارم بمیرم دیگه خسته شدم من دیگه تحمل  ندارم خسته شدم پس کی می خواد این بدبختی های من تموم بشه کی،کی.
من روازخودش جداکرد چونم روگرفت تودستش وزل زد توچشمام منم زل زدم به چشم های طوسیش تاحالا انقدربه صورتش دقت نکرده بودم، که انقدر جذابه .
_دیگه نشنوم ازاین حرفابزنی هاخوشم نمی یاد ،دیگه نمی خوادنگران باشی لازم باشه برات بادیگارد می زارم 
تامراقبت باشه.
_احسان من ...لیاقت این همه خوبی رودارم؟
_معلومه که داری تولیاقتت بیشترازاین حرف هاست
سرم روگذاشتم روسینش انقدرکه گریه کرده بودم خوابم گرفته بود ،چشم هام روبستم وهمین طورکه سرم روسینش بود خوابیدم.
آرمان:
باجیغی که سایه کشیدلرزه به تنم انداخت ،نکنه بلایی سرش بیاد دادزدم.
_سایه
پدال گازدوفشار دادم که بادیدن انبوهی ازماشین ها روبه روم سریع ترمز گرفتم دلم هوری ریخت ،حالاچه خاکی توسرم بریزم دیگه هیچ صدایی ازپشت گوشی نمی یومد، تلفن روقطع کردم 
دستم رودوبارروفرمون کوببدم 
_اه لعنتی اخه الان وقت ترافیک بود 
دستم روگذاشتم روبوق وفشاردادم ونگاه داشتم وهیچ اعتنایی به حرف هایی که بهم می زدن نمی کردم 
می ترسیدم ،می ترسیدم ازاتفاقی شایدتاچنددقیقیه دیگه رخ بده فقط امیدوارم بودم معجزه ای بشه وسایه جون سالم به دربه بره.
بعدازنیم ساعت راه هابازشد، پام روروپدال گازفشازدادم که ماشین باصدای جیغی ازجاش کنده شد .
وقتی رسیدم جلودرماشین روپارک کردم ورفتم سمت درخونه

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت50
دستم روگذاشتم روزنگ وهم زمان بامشت می کوبیدم به در،دیدم فایده ای نداره بالگدزدم و قفل دروشکستم وواردخونه شدم ،دادزدم
_سایههههههه
دیدم احسان بادوازاتاق سایه اومدبیرون واومدسمتم،این اینجاچی کارمی کرد.
_چته خونه روگذاشتی روسرت
_سایه کجاست حالش خوبه ؟؟
_آروم باش بابا هیچی نشدنترس حالش خوبه به موقع رسیدم .
حالا چته چراانقدرنگرانی. 
بدون محل دادن به حرف هاش رفتم سمت اتاق سایه  این طوری دلم آروم نمی شدبایدمی دیدمش، داشتم می رفتم سمت دراتاقش که دست احسان روشونم نشست
_کجا؟خوابیده انقدرترسیده بودوگریه کرده بود که خوابش برد مزاحمش نشو 
_خیلی ترسیده بود ؟؟
_آره ، خداروشکرکه به موقع رسیدم اگه یه ذره دیرترمی رسیدم معلوم نبودچه اتفاقی می افتاد،شاید...
پریدم وسط حرفش ودستم روآوردم بالا
_کافیه دیگه ،من می رم اتاقم بیدارشدبهم خبربده.
وراه افتادم سمت اتاقم وارد شدم ولباس هام رودرآوردم ورفتم حموم واقعاالان به یه دوش آب گرم احتیاج دارم.
بعدازحموم کردن روتخت درازکشیدم وچشم هام روبستم تابه تونم یکم بخوام ولی هرچی تلاش کردم نمی تونستم بخوام دلم آروم وقرارنداشت،ازروتخت بلند شدم این طوری نمی شد بایدمی دیدمش حتی شده توخواب .راه افتادم سمت اتاقش وقتی به پله هارسیدم دیدم احسان سره پله ها نشسته رفتم پیشش بهش گفتم
_چرااینجا نشستی؟؟ 
انگارکه متوجه من نشده بود دست گذاشتم سره شونش 
باتعجب برگشت و نگاهم کرد 
_اااا؟داداش توکی اومدی 
_همین الان ،جواب سوالم روندادی؟!
_چی گفتی مگه ؟
یه پوف عصبی کشیدم وحرفم رودوباره تکرار کردم 
_گفتم چراینجا نشستی ؟؟
_اها ،خوب گفتم شایدسایه چیزی بخواداینجانشستم که به اتاقش نزدیک باشم شایدچیزی خواست چون توی این یک ساعت چندبارازخواب پرید وجیغ می زد وهزیون می گفت معلومه خیلی ترسید ؟
_بایدم به ترسه مگه چندبارتوزندیگش واسش ازاین اتفاق هاافتاده ازشانس بدش گیر یه ادمی مثل امیر افتاده .
یه سری تکون داد 
_اره درست می گی عادت نداره 
بایدیه جوری احسان رودکش می کردم که بره وگرنه اگه می خواستم برم تواتاق سایه حتما حس وکیل بودن بهش دست می داد وسوال پیچم می کردکه منم اصلا حوصلش رونداشتم ؛بهش گفتم
_خسته شدی بهتره بری یکم استراحت کنی من اینجام 
_نه نمی رم شایدسایه چیزی لازم داشته باشه ـ
دیگه داشت می رفت رواعصابم الان هاست که عصبی بشم اصلا واسه چی انقدربه سایه اهمیت میده. انقدرهواش روداره ،حالا وقت فکرکردن به این حرف هانبود اونم به وقتش فعلاباید ازدست احسان خلاص می شدم .
باحرص گفتم:
_داداشی بهتره بری بخوابی من اینجا هستم اگه چیزی خواست خودم بهش میدم حواصم هست. 
ازبازوش گرفتم وبه زوربلندش کردم 
_پاشو ،پاشو معلومه خسته شدی 
_نه اصلا خسته نیستم
دندونام روروهم فشاردادم
_بهتره بری یکم استراحت کنی گفتم که من اینجام.
دستش روازتودستم درآوردوگفت:
_چراانقدراسرارمی کنی که من برم ها می خوای چی کارکنی مگه ،ها مشکوک می زنی؟
یه نفس عصبی کشیدم وشصتم روگوشه ی لبم کشیدم .

 
 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت51
_خودم استخدامش کردم وظیفه ی منه که ازش مراقبت کنم. اصلا بگو ببینم واسه چی انقدربه دست وپای سایه می پلکی ها ؟؟
بااین حرفم دست وپاش روگم کردوبرای فرارازدست من یه خمیازه ی الکی کشید وگفت
_نمی دونم چراانقدرخوابم گرفت ،داداش من میرم اتاقم بخوابم فعلا.
ازپله هاتندرفت بالا ودستش روبرام تکون داد.
این دفعه قصردررفت سریع بعدی حالش رومی گیرم. الان کاردارم حوصله ی کل کل باهاش رونداشتم .
راه افتادم سمت اتاق سایه؛وارد اتاق شدم یه نگاه به درشکسته ی اتاق کردم ،باید زنگ می زدم بیان  تایه درخوب واسه اتاق درست کنند.به سایه که روتخت درازکشیده بود وتوخودش جمع شده بودنگاه کردم ، رفتم طرفش وگوشه ی تخت نشستم به صورتش نگاه کردم که خیس عرق بود دستمالی ازجیبم درآوردم وصورتش روخشک کردم وپتوروکشیدم روش.
به صورتش توخواب نگاه کردم ،باانگشت اشارم از پیشونی تاروی لباش دست کشیدم 
یکی ازدکمه های پیراهنم روباز کردم نمی دونم چرا اتاق انقدر گرم بود ازکلافگی یه دستی به پیشونیم کشیدم ،پاشدم که ازاتاق خارج بشم که باصدای سایه سرجام متوقف شدم برگشتم سمتش،
-نه نه ولم کن ،به من دست نزن .
رفتم طرفش داشت هزیون می گفت وصورتش دوباره خیس عرق شده بود رفتم کنارش گوشه ی تخت نشستم وهم زمان که تکتونش می دادم صداش کردم :
_سایه پاشو داری خواب می بینی .
هرچی تکونش می دادم فایده ای نداشت حالش داشت بدترمی شد بدنش شروع کرد به لرزیدن ،ازجاش بلدش کردم وگرفتمش توبغلم وبادستام محکم توبغلم فشارش دادم تاآروم بشه ،دم گوشش گفتم
_هیسس سایه آروم باش همه چی تموم شد چشم هات روباز کن ببین کنارتم دیگه همه چی تموم شد .
مثل این که صدام رو شنید چون بدنش دیگه نمی لرزید. 
_آفرین دخترخوب ،آروم باش. 
ازخودم فاصلش دادم وزل زدم به چشم های سبزش که حالا بازبود وداشت نگاهم می کرد ،به طورناگهانی پرید بغلم وزد زیر گریه اولش شکه شدم حول کردم نمی دونستم باید چی کار کنم ،آروم دستام رودورش حلقه کردم وسرش رونوازش کردم 
_آروم باش همه چی تموم شد من اینجام 
همون طور که توبغلم بودسرش روتکون دادوگفت 
_نه،نه هیچی تموم نشده تازه شروع شده اون دوباره میاد این دفعه من روباخودش می بره، خودش گفت.
ازخودم جداش کردم وبااخم زل زدم بهش
_خودش غلط کردمگه من مردم که بیاد توروببره.
_خودش....اومد ..توخوابم ..بهم گفت من روباخودش می بره وتونمی تونی کاری کنی .
دندونام روروهم فشار دادم
_خودم اون بیشرف رومی کشم این روبهت قول میدم اگه اون یا هرکس دیگه ای دستش حتی یه تارموی تورولمس کنه خودم با دستای خودم خفش می کنم ،هیچ کس حق نداره تورو اذیت .
وباتخصی گفتم :
_فقط خودم حق دارم اذیتت کنم.
ازمن جداشد،باخنده نگاهش کردم
_چیه خوب 
چشماش رودرشت کرد ،وای خدایا این دخترمی خوادامروز من روبااین کارهاش بکشه .
بی هواکشیدمش توبغلم ویه بوسه ی کوتاه روپیشونیش زدم همون بوسه ی کوتاه برام اندازه ی یک دنیا عرض ش داشت.
(درست وسط پیشانی ات می شود قبله گاه لب های من بوسه هایم را همان جا حواله می کنم )
وقتی ازخودم جداش کردم داشت با تعجب نگاهم می کرد.
یه دستی به گوشه ی لبم کشیدم وخوابوندمش روتخت 
_بهتره بخوابی ،من بیرونم کاری داشتی صدام کن 
ولی همچنان سر جای خودم وایساده بودم ،یه تک خنده کردوگفت 
_نمی خوای بری ؟؟
_می خوای برم ؟؟
_ دوست داری برو 
یه ابروم انداختم بالا 
_یعنی می گی برم ؟؟
سرش روانداخت پایین وگفت 
_نه نرو 
منم انگارکه منتظر همین حرف بودم رفتم رومبل تکی کنارتخت نشستم 
_باشه خوب نمی رم توراحت بخواب من همین جام.
از جام بلندشدم وجاش رودرست کردم ،پتوروکشیدم روش که صورتم مماس باصورتش قرار گرفت ،نه اون پلک می زد نه من انگاراون لحظه زمان وایساده بود .

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت 52
همین طور زل زده بودیم بهم که، سایه سرش روآورد بالا ویه بوسه روی گونه هام زد .سریع به خودم اومدم وسیخ شدم سر جام وقلبم شروع کرد به تند تند زدن.  
-آرمان ممنونم ازت بابات همه چی ،به خاطر اینکه هوام رو داری.
وسریع پشت کرد بهم وپتورو تا بالاکشید روسرش، بااین کارش یه لبخند اومد روی لبهام این دختر توهرشرایطی باید ادم روبخندونه، نشستم رومبل ودستم روگذاشتم جایی که چندلحظه ی پیش سایه بوسیده بودودوباره یه لبخند زدم .وای خدایا خل شدم رفت؛ چرا باهرکار این دختر ته دلم خالی می شد که بایه بوسه ازخودبی خود می شم چه مرگم شده بود؛بعدازاینکه مطمعن شدم سایه خوابش برده پاشدم واز اتاق زدم بیرون ،رفتم به اتاقم وساکم رو بستم خیلی وقت بود که باشگاه نرفته بودالانم وقتش بود که باورزش کردن کمی اعصاب خودم رو اروم می کردم . راه افتادم سمت اتاق احسان که بهش بگم که از خونه بیرون نره تا من بیام ،در اتاقش روزدم که گفت 
_بیا تو
دروباز کردم ورفتم داخل 
_چی شده داداش 
_هیچی اومدم بهت بگم من دارم میرم بیرون سایه تنهاست ازخونه بیرون نرو .
_نترس داداش چندتا بادیگارد گرفتم حواصشون به خونه هست. 
بااخم گفتم:
_چی توچی کار کردی؟ کی بهت اجازه دادهااا
_دادش چته چرا قاطی می کنی ؟
_واسه چی بادیگارد گرفتی چه دلیلی داره برای یه خدمتکار بادیگارد بگیری معلوم نیست بازچه فکری تو سرته واسه چی بدون این که با من هماهنگ کنی همچین کاری کردی؟ 
باتعجب 
_دلیل؟؟... هر موضوعی ایم باشه مهم تراز سایه نیست ،چرا همه چی رو انقدر بزرگش می کنی؟. 
دیگه کنترلم رواز دست دادم اصلا انگار اون لحظه خودم نبودم ،دادزدم 
_واسه چی سایه انقدر برات مهم شده ها،
سرم رو تکون دادم وگفتم 
_ دعا کن دلیلش اون فکری که توسرمه نباشه.
_ اگه فکر می کنی که من از سایه خوشم اومده اره درست فکر می کنی من سایه رودوست دارم وتازه گیا خیلی بهش فکرمیکنم با اومدن اون زندگیم عوض شده.
یه پوز خند زدم.

_بایدم مهم باشه برات خوب کی بهتر ازسایه که اون روگول بزنی وباهاش ازدواج کنی دیدی هیچ دختر درستی  بهت پانمیده اومدی سراغ سایه فکر کردی من تورو نمیشناسم اگه ادم سالمی بودی هیچ وقت سمت سایه نمی اومدی، فکر نکن بی کس وکاره می تونی هرکاری دلت خواست باهاش کنی .
یه دور تواتاق زدم ویه دستی به پشت گردنم کشیدم 
_ به خاطر مشکلاتی که داری نمی زارم سایه روبدبخت کنی فهمیدی خودتم خوب می دونی که سایه با ازدواج باتو خوشبخت نمی شه اون دختر  مثل دختر های دور وبرت نیست به درد تونمی خوره بهتره قیدسایه روبزنی نمی زارم بااون ازدواج کنی.
احسان هیچی نمی گفت وفقط نگاهم می کرد 
بادادگفتم 
_چیه ....هااااا چرا این طوری نگاهم می کنی 
_واقعا ممنون ازاین که مشکلم روبهم یادآوری کردی خودم نمی دونستم ،مگه چه مشکلی دارم ها که انقدر می زنیش توروم ،درضمن من هرکاری می کنم به خاطر خوبیه سایه ست واین که تو سایه نیستی ونمی تونی به جای اون تصمیم بگیری.
انگشت اشارم رو به سمتش گرفتم وگفتم:
_من هم به جای سایه فکر می کنم هم به جاش تصمیم می گیرم اون بدون اجازه ی من حتی نمی تونه آب بخوره چه برسه به این که
ویه خنده ی بلندکردم
_ازدواج....کنه ؛واین که مشکلت چیه ،بااین که برای خودمم خوشایند نیست به روت بیارم ولی باشه بهت میگم .....مثل اینکه یادت رفته قبلا یه بار ازدواج کردی و فرشته برای چی ولت کرد ،بااون رفتاری هم که ازت دیدم توادم بشو نیستی نمی زارم سایه رو بدبخت کنی واین که تو عقیمی عقیم می فهمی هر زنی به این مشکل روی خوش نشون نمیده فرشته یه استسنابود که توی بی لیاقت قدر اون زن رو ندونستی وبارها وبارها به اون خیانت کردی .تویه مریضی مریضی مشکلاتت یکی دوتا نیست   .من عمرا بزارم تو باسایه ازدواج کنی این فکر رو از اون کله ی پوکت بیرون کنی.
وباجدیت گفتم 
-شیرفهم شد .
اومد حرف بزنه که گفتم 
_بسه دیگه نمی خوام چیزی بشنوم هرحرفی بود زده شود، درضمن بادیگاردهایی رو که استخدام کردی بفرست برن خودت روام  دور وبرسایه نبینم.
با چشم های اشک الود نگاهم کرد وگفت:
-تمام اینا اشتباهات گذشتم بوده وسال هاس که دارم میدوام تا درستشون کنم.
یه پوزخند زدم به این حرفش وگفتم:
-سال هاست ....یه وقت خسته نشی انقدر میدوای،پس کاردیشبت رو می خوای با چی توجیه کنی ؟فکرنکن از کثافت کاری هات خبر ندارم با امارهرلحظت رو دارم .
نزدیکش شدم وگفتم:
-تودرست بشو نیستی شاید خودت رو بتونی عوض کنی ولی ذات خرابت رو نمی تونی ؛این ماجراهمین جا تمومه اوکی.


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رمان
#پارت 53

پشتم رو کردم بهش و به سمت در رفتم دستم که به دست گیره رسید صداش اومد :
_دوسش داری نه ،وگرنه برای چی باید یه موضوع به این کوچکی کی رو انقدر بزرگ کنی .
_توفکر کن همین طوره ؛امیدوارم حرف های من روخوب شنیده باشی .پس دیگه حرفی نمی مونه.
ازاتاق خارج شدم، توپله ها بودم که صدای دادش اومد
_بااین حرف هاوکارات  نمی تونی من رواز سایه دور کنی فهمیدی.
یه پوز خندبه این حرفش زدم
_ حالا امتحان کن ببین می تونم یا نه 
به راهم ادامه دادم ورفتم سمت پارکینگ،سوار ماشین شدم درپارکینگ روباریموت باز کردم وبه طرف باشگاه حرکت کردم ویه اهنگ خارجی ملایم گذاشتم. گوشیم رواز روداشبرد برداشتم وشماره ی حسام روگرفتم بعداز سه تابوق جواب داد
_جانم 
 _سلام چطوری 
_خوبم ممنون چیزی شده یادی ازماکردی؟
باپرویی تمام گفتم 
_اره یه کاری برات دارم .
_ بگو ببینم چی می خوای 
_می خوام جاومکان یکی روبرام پیدا کنی می تونی ؟
_یه درصدفکرکن نتونم ،حالاکی هست؟ 
_ساشا 
_ساشا؟باشه مشکلی نیستـ
_ چقدرطول می کشه ؟
_معلوم نیست شاید یه ربع تا نیم ساعت
_باشه بهم خبربده .
وبدون خداحافظی قطع کردم.
خودم می کشمت عوضی حاضرم همه چی روبه جون بخرم که فقط حالش روبگیرم که بفهمه پروبازی دراوردن برای من چه عواقبی داره شاید ادم درستی نباشم ولی نمی ذارم کسی که به من پناه اورده وبه من اعتماد کرده ازم ناامید بشه.
وقتی رسیدم دم در،ماشین روپارک کردم ووارد باشگاه شدم ازپله ها پایین رفتم، راه افتادم سمت رخت کن ولباس هام روبایه شلوارک مشکی ویه تیشرت هم رنگش عوض کردم کلاه تیشرت روگذاشتم سرم دستکش های بکسم روپوشیدم و وارد سالن شدم وبه طرف کیسه بکس راه افتادم الان تنهاچیزی که ارومم می کرد همین بود .
بعداز نیم ساعت ضربه زدن به کیسه بکس خسته وتشنه روی مبل کنارم ولوشدم وشروع کردم به نفس نفس زدن ،هیراد رئیس باشگاه اومد سمتم وبعداز سلام واحوال پرسی بطری آب معدنی روگرفت طرفم وگفت:
_بیایکم آب بخور. 
دستش هام روبادندون بازکردم وبطری روازش گرفتم وتانصف آب داخل بطری روخوردم ،کلاهم رواز سرم دراوردم وبقیش روروی سرم خالی کردم که از سردی آب یه لرزه به تنم افتاد .هیراد یه هینی کشیدوگفت
_احمق این چه کاری سرما می خوری! ،من دارم میرم اگه کارداشتی صدام کن.
_منم دارم می رم کاردارم 
_ااااا بودی حالا 
_بعدایشالاه 
وازجام بلند شدم وبعداز خداحافظی ازهیراد به سمت 
رخت کن رفتم و لباس هام روعوض کردم ،گوشیم رواز جیب ساکم دراوردم وصفحه اش روروشن کردم که دوتا تماس از حسام داشتم .بهش زنگ زدم بعدازدوتا بوق جواب داد
_جانم
_پیداکردی ؟
_اره ادرس روبرات می فرستم 
_ممنون 
منتظر جواب نشدم وگوشی روقطع کردم .
ازباشگاه خارج شدم ورفتم سمت ماشین تا درماشین روباز کردم صدای گوشیم بلند شد حتما حسام ادرس روفرستاده بود ،نشستم توماشین وساکم روگذاشتم روصندلی کمک راننده ویه نگاه به گوشیم کردم، ادرسش زیاد دور نبود.ماشین روروشن کردم وبه طرف ادرس حرکت کردم ماشین روجلودرخونه پارک کردم واسلحم رواز درمخفی کوچیک زیرداشبورددراوردم.  یه نگاه به درآهنی جلوروم کردم تنهاراه این بود که ازدربالا بکشم ،ازدربالاکشیدم وپریدم داخل حیاط وبه طرف دراصلی راه افتادم، دروبالگد باز کردم واردخونه شدم دادزدم: 
_بیشرف ...کدوم کوری هستی؟ 
ویه تیر هوایی زدم که صدای جیغ یه دخترازطبقه بالا اومد،ازپله هابالارفتم .
 


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


رمان
 

#پارت54
دراولین اتاق روباز کردم، یه دختر روتخت بود و ملافه ی سفید پوشونده بود دورش  گریه می کرد  یه نگاه به دور و ورکردم خبری ازساشانبودبه دختره گفتم 
_ساشا گو
هیچی نمی گفت وگریه می کرد؛رفتم طرفش وبازوش روگرفتم وفشار دادم ،اسلحه روگذاشتم روی شقیقش که گریش شدت گرفت.دندونام روروهم فشاردادم وگفتم:
_اون اشغال کجاست؟بگووو
_اگه نگی می کشمت ، الان توحالی نیستم که دلم برات بسوزه ،بهتره بگی کدوم کوری رفته می دونم اینجاست.
بازم هیچی نگفت ماشه ی اسلحه روکشیدم .گفتم 
_تا3می شمارم .......2....1
اومدم 3روبگم که گفت
_باشه ....می گم ...می گم فقط این لعنتی روازمن دور کن .
اسلحه رواوردم پایین وگفتم 
_بگو 
بادستش به کمد اشاره کرد .
یه ابروم روبالا انداختم ؛رفتم سمت کمد ودرش روباز کردم که دیدم ساشا خودش روبین لباس هاپنهون کرده  دستش روگرفتم وکشیدمش بیرون ،اسلحم روگذاشتم پشت کمرم
_بیابیرون ه*ر*و*م*زاده 
دستش روگرفتم واز اتاق خارج شدم ؛ مشت اول رو که چنتا پله ی اول رو غلت خورد بعد سریع خودش رو جمع کرد و از پله ها با کمک نرده ها پایین رفت ،سه تا پله ی اخر رو باپا زدم تو کمرش که نقش برزمین شد؛ اروم ازپله هارفتم پایین ورفتم بالای سرش وبالذت بهش نگاه  کردم ،اشغال هربلایی سرت بیاد حقته  ،صدای نالش بلند شد 
_ای.....ای ...واسه چی این کارومی کنی؟
یه قهقهیه عصبی کردم 
_واسه چی ....خدایا می گه واسه چی هنوز دلیلش رونمی دونی؟. اشکال نداره بهت یاد اوری می کنم 
داد زدم 
_ بدون اجازه وارد خونه ی من شدی و خدمتکار خونم رو اذیت کردی.
یه پوس خند زد وگفت
:همه ی دردت همینه? حالا مگه چی کار کردم .
بایاد کارهایی که تو گذشته باهام کرده بود  واون کارهایی که باهام کرده بود خون جلوی چشمام روگرفت انگار کاری که با سایه کرده بودفقط تلنگری کوچکی بود که به خودم بیام وانتقام این سال هارو ازش بگیرم.
از لباسش گرفتم کشیدمش روزمین بردمش توحال 
پشت گردنش روگرفتم بلندش کردم 
-بیا کثافت ...بیا
چشم چشم کردم تا چیز بدرد بخوری پیدا کنم ،که چشمم به میز وسط افتاد ،کشون کشون بردمش وسرش روکوبوندم تومیز شیشه ای که وسط خونه بود، شیشه میز به هزار تیکه تفسیم شد  ،ولش که کردم  افتاد روزمین تمام صورتش پره خون شده بود .توخودش جمع شده بودوناله می کرد،رفتم بالای سرش که شروع کردبه بلندبلندخندیدن ،یه ابروم روبالا انداختم
چندتاسرفه کردوگفت:
_ این رفتارت کلا دوحالت داره یا داری انتقام این چند سال رو میگیری؟یا....یااون دخترودوست داری ؟؟
_به توهیچ ربطی نداره ؛توی عوضی عادت کردی اموال من رومال خودت کنی. 
وانگشت اشارم روگرفتم سمتش 
_ازسایه دورباش اگه یک باردیگه، فقط یک باردیگه دوروبرزندگیم بپیچی همچین می پیچم بهت که گره گوربخوری.
اسلحم روازپشت کمرم دراوردم وگرفتم سمتش
_اگه دست ازپاخطا کنی می کشمت. 
_خودتم داری می گی دیگه ،....هرچی ماله توباشه رومال ...خودم می کنم .اخه می دونی چیزهای خوب روواسه خود...ت برمی داری .خدایی سایه ام.....بدچیزیه اون دختر ماله خودمه...، شده آب بشه بره زیرزمین پیداش می کنم خودتم می دونی.... چه عادت بدی دارم که کارهای نیمه کارم روناتموم نمی زارم ....شده به قصدجونمم ...باشه کارروتموم می کنم. اون دختر مال من ...م
بالگدی که زدم توشکمش نه تونست ادامه ی حرفش روبزنه؛دادزدم 
_خفه شوآشغال ....اگه دست به سایه بخوره به جون مامانم که عزیزترین کسمه می کشمت ساشا دست ازسراون دختربردار .
شروع کرد به سرفه کردن وخون بالا اوردن ،اصلالبخندازرولبش نمی رفت وهمین جری ترم می کرد؛خودم میدونستم بااین کار فقط اون رو حساس می کردم ولی چیکار کنم که نمی تونم جلوی خشمم رو بگیرم.
_اگه مامانم پیش اون مردت عوضی نبود تاالان صددفعه هم توروهم بابامممم  رو داده بودم دست پلیس زنده بودن الانتون رو به مامانم مدیونید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت 55
یه نگاه بهش کردم که دیدم از هوش رفته وبی حال روی زمین افتاده بود اصلا حال خوبی نداشت درست شبیه مرده ها شده بود ،بالذت نگاهش کردم چون میدونستم دیگه همچین فرستی گیرم نمی یاد؛یکم فکر کردم اگه الان ولش کنم  صدرصدمی میره ومن این رونمی خواستم چون فعلا زود بودمن حالاحالاهاباهاش کارداشتم.
بلندش کردم ،بردمش توماشین وبه طرف بیمارستان حرکت کردم خودم از این کارم خندم گرفته بود اول در حد مرگ زدمش بعد الان دارم می برمش بیمارستان . نزدیک بیمارستان که شدم ماشین رو یه جایی که تودید نبود نگه داشتم،درماشین رو باز کردم و با لگد اون رو انداختم تو خیابون تا شاید یکی پیدا بشه واون رو ببره بیمارستان .
در ماشین رو بستم و به سمت خونه راه افتادم،می دونستم بعدازاین که بهوش بیادقیامت به پامی شه البته اگه بهوش بیاد.
سایه:
باحس اینکه یکی تواتاقه چشمام روباز کردم بانورلامپ که به چشمام خورد دوباره چشمام روبستم ،صدای احسان بود که اومد
_علی بیا چشماش روباز کرد
چشمام روباز کردم که احسان گفت
_چه عجب توبهوش اومدی چشممون به جمالت روشن شد.
یه لبخندبی جون زدم .علی که به چارچوب درتکیه داده بود اومدم سمتم احسان بلندشدوجاش رودادبه علی ،دستم روگرفت وگفت
_خوبی؟
بی تفاوت نگاش کردم . بااین که حالم بدبود ولی گفتم 
_اره خوبم 
علی باشنیدن این حرف سرش روکج کرد وگفت 
_کاملا معلومه . می خوای یه خبر خوشحال کننده بهت بدم؟
باتعجب نگاهش کردم که گفت:
_ یادتون واسه یه کاری رفته بودم مسافرت؟
همزمان بااحسان گفتیم :
_خوبببب
_به خاطراین که  مناقصه روبردم  می خوان به افتخارم یه مهمونی بگیرن وشماام دعوتید.
_عالی داداش 
احسان اومد طرف علی ویکی زدروشونش 
_داداش خودمی دیگه ،اگه برنده نمی شدی بهت شک می کردم.
گفتم:
_متاسفم ولی نمی تونم بیام حال خوبی ندارم. 
از جاش بلند شد وگفت:
_نه نیاردیگه .اتفاقا توحتمابایدبیای برای این که حال وهوات عوض بشه ،حالا احسان نتونه بیاد اشکال نداره چون زیادمهم نیست .
بااین حرفش زدم زیر خنده احسان گفت:
_اااااا داداش 
باصدای ارمان صدای خندم قطع شد
_بههه جمعتون جمع 
همه به سمت ارمان برگشتیم ؛علی رفت سمتش وگفت:
_سلام داداش اومدی ؟
_معلوم نیست 
اوه اوه این باز سگ شده بود .
_داداش بهم تبریک نمی گی !
آرمان باتعجب
_مگه چی کارکردی؟


 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت56
_یه کارکردم کارستون، اون پروژه بود به خاطرش رفتم مسافرت 
_خبب
علی گفت:-اهههههه داداش اذیت نکن دیگه ،خب معلومه دیگه پروژم قبول شد.  
_افرین بابامبارکه،خب?
_اه کم بگوخب،هیچی دیگه یه مهمونی به خاطرم گرفتن شماهاام دعوتید.
بااین حرف علی آرمان یکم فکرکرد،گفتم الان ست که بگه نه کاردارم ونمی ذاره منم برم ،که باحرفی که زدشوکه شدم.
_خیلی هم عالی حتما می یایم حالاکی هست .
نیش علی بازشدوگفت:-فرداشب 
آرمان سرش روتکون دادوگفت:-عالیه فقط قبلش باید برم خرید .
احسان پریدبین حرفش وگفت
:-منم می یام بدون من که خردید معنا نداره .
بااین حرفش علی وآرمان برگشتن سمتش ونگاهش کردن که علی گفت:اوه اوه کارمون در اومد خرید کردن احسان ازخرید کردن یه دخترم بیشتر طول میکشه خداخودش بخیر کنه.
_خوب دادش توام انقدر شلوغش نکن.
تودلمگفتم :خوشبحالشون برای خودشون میرن خرید من حتی یادم نمی یاد اخرین بار کی رفتم خرید تاجایی که یادم می اومده همش مهری همش خودش می رفت برام خرید وهرچی لباس زشت توبازار بود رو برای من می خرید اخرین باری که خرید کردم روز خاستگاریم بود.

باصدای احسان به خودم اومدم:

-سایه ام حتما باید بیاد اخه اونم لباس نداره
یه شونه ای بالاانداختم وهیچی نگفتم ،علی گفت:
_خب دیگه بلندشید اماده شید بریم خرید  سریع بلندشید.
 ازجاشون بلند شدن وهرکدوم  رفتن تواتاقشون ومن تنها شدم ،نمی دونم چرا یه حسی بدی داشتم تازه گیا از تنها شدن می ترسیدم اونم به خاطر وجود ادمی مثل ساشا بود می ترسیدم هر ان برسه و بلا ملایی سرم بیاره دست خودم نبود خیلی می ترسیدم ،هنوزم توشکه اون اتفاق بودم ولی از جام بلند شدم الان نباید به این چیز ها فکر میکردم مثلا قرار بود برم خرید کنم برم مهمونی الان وقت قصه خوردن نبود ولی بازم خیلی حال حوصله نداشتم فقط به خودم دلداری میدادم.با بی حوصلهگی رفتم  سمت کمدولباس هایی که علی برام خریده بود روپوشیدم واز اتاق زدم بیرون ،به سمت دررفتم که  علی جلودردیدم رفتم کنار وایسادم که گفت
:-اااا آماده شدی? 
_معلوم نیست?
_لباس هایی که من برات خریدم روپوشیدی؟
بی حوصله گفتم 
:-خودت که داری می بینی دیگه واسه چی می پرسی.
علی یه نگاه بهم کردوسرش روانداخت پایین ،مطمعنم ناراحت شده بود تصمیم گرفتم  ازدلش دربیارم ،صداش کردم 
_علی

باصدای احسان نتونستم جمله ام رو کاملکنم ؛همون طورکه ازپله ها پایین می اومدگفت
_حاضرید ،بریم ؟
_نه آرمان نیومده 
_ای بابا ولش کنید بیان خودمون بریم 
بااین حرفش آرمان که پشتش بود دستش روگذاشت روشونه ی احسان وگفت
:-ناراحتی می تونی خودت تنها بری 
احسان برگشت سمتش وگفت 
_توکی اومدی ؟؟
_همون موقع که ازاتاقت اومدی بیرون منم پشت سرت ازاتاقم خارج شدم .
بدون توجه به احسان گفت:_خب دیگه راه بیفتین .

   
 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت57
همه باهم راه افتادیم سمت پارگینک ،علی گفت
:-خب باماشین کی بریم ؟
احسان راه افتاد سمت ماشینش وگفت
:-خب معلومه باماشین من می ریم ،بپرید بالا تابریم پاساژمنتظرمونه .
آرمان یه پوز خندی زد وراه افتادسمت ماشین خودش وگفت:-من ترجیح می دم باماشین خودم برم ،هرکسم می خواد بیادسواربشه .
وسوارماشینش شد. احسان که به درماشین تکیه دادگفت
:-بهتر که نمی یادحوصلش رونداشتم 
وخطاب به ماگفت :-سوارشید دیگه 
من وعلی هم رو نگاه کردیم نمی دونستیم چی کارکنیم سوارماشین احسان بشیم یاآرمان 
علی گفت :-مرسی داداش ولی منم باماشین خودم میام اونجوری هیچ کس ناراحت نمیشه .
وروبه من گفت :-سوارشو 
داشتم می رفتم سمت ماشین علی که احسان گفت:-سایه بامن بیا می خوام باهات حرف بزنم .
بااین حرفش آرمان ازماشین پیاده شد ودست من روگرفت ،دربغل راننده روباز کرد ومن روپرت کرد توماشین ودرم بست وروبه بچه ها گفت:-سایه باخودم میاد حرفم نباشه هرکس سوار ماشین خودش بشه بره خریدش روازهرجایی که دوست داره بکنه .
علی واحسان باتعجب به رفتار های آرمان نگاه می کردن ،《100درصدواسه اوناام سوال بود که این رفتارش چه معنی میده امروز بااحسان مثل کاردوپنیرشده بودن چشون شده بود خدامی دونه 》
آرمان بدون هیچ حرفی سوارماشین شد،ماشین روروشن کرد ،دروباریموت باز کرد وپاش روروپدال گاز فشار داد وراه افتاد به سمت پاساژ ،تاخود مقصد هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد وقتی رسیدیم ماشین روپارک کرد وروبه من گفت 
:-پیاده شو 
ازماشین پیاده شدیم ،وارد پاساژ شدیم خدایی عجب پاساژ بزرگیم بود یه پاساژ 5طبقه که پربودازمغازه های رنگ وبارنگ ،باصدای آرمان به خودم اومدم 
:-بیادیگه ابروم روبردی شبیح این ندید بدید ها دوروبرت رونگاه می کنی .
بااخم زل زدم بهش ،جلوتراز من راه افتاد وسوار پله برقی شد .پسره ی عوضی همیشه عادت داره خوشی های من روکوفتم کنه. همون طورکه اخم کرده بودم دست به سینه سوار پله برقی شدم وبه طبقه ی دوم رفتیم ،یه جوری رفتارمی کردانگاراصل باهم نبودیم کاش الان جای این علی بود الان کلی سربه سرم می ذاشت ومی خندیدیم پسره ی یوبس وزدحال، باصدایی پشت سرم به خودم اومدم.
_خانومی 
برگشتم سمت صدا ،که بایه پسره هیکلی وخوش قیافه مواجه جدم روبهش گفتم 
:-برفرمایید کاری داشتین
_ببخشید مزاحمتون شدم یه سوالی داشتم 
ازلحنش مشخص بود ادم بدی نیست ،مشتاق زل زدم بهش تاببینم چی کارم داره، که دست یکی دور کمرم حلقه شد مطمئنا آرمان بود،بااین کارش نفس توسینم هپس شد .

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×