رفتن به مطلب

معرفی و نقد رمان خاموشی یک رویا | Rising


پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : خاموشی یک رویا 

نویسنده: Rising (زهرا مشکاتی) | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، پلیسی.

خلاصه: 

دنیا معلم خوبی است، گرچه به دانش آموزانش سخت می گیر اما درس هایش فراموش نشدنی اند . دنیا از او مرد ساخته بود و او یاد گرفت که  مردانگی کند و مرد بودنش را به رخ تمام نامرد ها بکشاند؛ با اینکه هنوز گاهی لپ هایش گل می انداخت و در خلوتش هنوز دامن چین چینی می پوشید و قربان صدقه ی چشمان خودش می رفت ، پابرجا مانده بود و سیل های درد و سختی  که خود را به او می تازاندند کمرش را خمیده نکرد. پابر جا پای رفتن ها و نماندن های آدم ها ماند و بی خشم و بدون رخنه کردن رنگ انتقام در وجودش  ، به جلو می رفت و گذشته ی سنگینش را به دوش می کشید .

 

پ.ن

سلام، دوستان عزیز، ممنون می شم نظرات و نقد های ارزشمندتون رو راجع رمانم بگید .:heartbreaking::heartbreaking::heartbreaking:

دلیل اینم که انقد تند تند پارت می ذاشتم فقط برای این بود که صفحه ی نقد رو بزن از این به بعد کمتر پارت می ذارم :heartbreaking:

  • تشکر 7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

نقد رمان (خاموشی یک رویا)

 

نام رمان:در وهله اول زمانی که خواننده اسم رمان رو میشنود، مطمئنا حدس میزند که داستان به گونه ای است که مربوط به خاطره ای در گذشته، که آینده مخاطب اصلی داستان را هم درگیر میکند.اسم خاموشی یک رویا اسم مناسبی است.

 

 

جلدرمان: جلدرمان هنوز طراحی نشده، توصیه ام اینه که اطلاعات کامل رو به طراح بدی؛لوگوی انجمن نودوهشتا حتما روی جلدت باشه.

بهت توصیه میکنم از عکس شخصیت روی جلد استفاده نشه که اینکار بسیار غیرحرفه ایی هست.

یکی از ژانرهات عاشقانه است، بهتره از عکس هایی استفاده کنی که رنگ هاشون روشن وملایم باشند.

یکی از ژانرهات هم پلیسیه میتونی از عکس تفنگ وگلوله استفاده کنی.

امیدوارم جلد خوبی بشه.

 

 

خلاصه رمان: خلاصه ات کمی طولانی ونامفهوم است وجای پیشرفت دارد.

بهتراست بیشتر از سه چهار خط نباشد واطلاعات بیشتری به خواننده بدهی.

در خلاصه ات فقط از نامردی روزگار گفتی واینکه نقش اصلی داستانت در گیر گذشته اش هست.

بیشتر توضیح بده از خلاصه داستانت.

 

 

مقدمه رمان:

خوشبختانه رمانت مقدمه دارد، وبرای بهترشدن رمان بسیار کمک بزرگی است.

ولی بنظرم رسید که مقدمه ات آنچنان سنخیتی با اصل داستانت ندارد وبیشتر به درد دلنوشته میخورد.

به گونه ای نوشتی که انگار قراراست خبری از راه دور برسد.

مقدمه ات بهتر است با موضوع اصلی ات هماهنگ باشد.

 

شروع رمان:

شروع رمان خیلی مهم هست وبهتره به گونه ای باشد که برای خواننده تکراری وخسته کننده نباشد.

وبا اتفاق هیجان انگیزی آغاز شود.

خب خوشبختانه شروعت خیلی خوب است و توصیفات قشنگ ابتدای متنت خواننده را یاد خانه های قدیمی می اندازد وبعد بااتفاق قتلی که رخ میدهد، هیجان داستانت را دوچندان میکند.

 

سیرداستان: داستانت به گونه ای است که خیلی سریع پیش رفته، و اینکه ازاین شاخه به شاخه بعدی پریدی.

بهتره که اطلاعات دقیق وبیشتری به خواننده بدهی وبعد به چندسال بعدبری که این نکته در داستانت رعایت نشده

وخیلی سریع به چهارسال بعد رفتی.

ولی جاذبه بسیار عالی در داستانت دیده میشود وجای پیشرفت بسیار زیادی داری.

 

دیالوگ ها ومونولوگ ها:

این دوبسیار مهم هستند ولی در داستانت تعداد دیالوگ ها کم تر دیده میشودوبیشتر از زبان اول شخص گفته شده واینقدری که به توصیفات پرداختی به دیالوگ ها نپرداختی.

حس تخیل بسیار قوی داری ومیتونی بهتر رو دیالوگ های شخصیت هات کار کنی.

 

علامات واشتباهات:

زهرای عزیزم، بهت توصیه میکنم که قبل از اینکه پارتی رو ارسال کنی به علائم نگارشی ونحوه درست تایپ بسیار دقت کنی.

در جمله هات از نقطه وویرگول زیاداستفاده میکنی عزیزم، سعی کن از بقیه علائم نگارشی هم استفاده کنی.

ودربعضی جمله هات از دو علائم نگارشی همزمان استفاده کرده

( .!) این اشتباه است، لطفا اصلاح کن.

 

 

توصیف:

توصیف مکانی: توصیف مکانی ات خوب بود وبهت تبریک میگم در این زمینه قوی عمل کردی ودرمورد مکان هایی که در داستانت هست، توضیحات خوبی را اعمال کردی.

 

توصیف حالات:دراین قسمت خوب عمل نکردی واونقدر که لازمه درمورد چهره شخصیت هایت واحساس غم وشادی و....توضیح ندادی.

که اگر توصیفات زیبایت را دراین قسمت هم اعمال کنی، عالی میشود.

 

توصیف ظاهر:

دراین قسمت هم اشاره کوتاهی کردی ولی احتیاج به توصیف بیشتری داری از چهره شخصیت هایت.

وهمچنین توصیف شامل میمیک چهره هنگام خوشحالی، غم یا ناراحتی نیز میشود.

 

احساس:

احساس هم بخش اعظمی از رمانت را تشکیل می دهد که اگر به درستی نوشته شود حتی ممکن است خواندن داستان از تماشای یک فیلم هم جذاب تر شود.

باتوجه به انتخاب ژانر عاشقانه ات بسیار راحت میتونی دراین باره توضیح دهی

سعی کن از احساسی که در سیر داستان وجودداردبیشتر بنویسی وباوجود اینکه اتفاقات ناگواری برای شخصیت اصلی داستانت افتاده راحت میتونی احساس را منتقل کنی.

 

شخصیت پردازی: 

خوب بود، اما میتوان بهترهم شد

شخصیت اول داستانت دختری هست که طبق اتفاقاتی که برایش رخ داده روحیه افسرده ای گرفته که با هرکاری حاضراست اسایش را برای برادرش فراهم کند.خب طبیعی هست که دراین باره بسیار توضیح باید بدهی وشخصیت اصلی ات را باز کنی.

 

زاویه دید:

زاویه دیدت اول شخص هست که بنظرم انتخاب خوبی هست ومخاطب راحت تر میتواند با داستانت انس بگیرد.

نثرداستان:

مونولوگ ودیالوگ درنثرداستان بسیارمهم هستند.سعی کن از هردوبه یک اندازه استفاده کنی ودربعضی قسمتها دیالوگ ها بسیارکم بود.

 

ایده رمان: ایده رمانت خوب است زندگی دختری که به او تجاوز شده است را نوشتی که جالب به نظرمیرسد ودرپارت های بعدی که بااتفاقات جالبی که میافتد جالب تر میشود.

ژانرهای انتخابی:

پلیسی،عاشقانه

که تا این لحظه پلیسی وعاشقانه بودنش معلوم هست وبه هر دو پرداخته ای که درپارت های بعدی قسمت عاشقانه اش بیشتر خواهدشد.

موفق باشی❤️

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 4 weeks later...

سلام خدمت نویسنده ی عزیز

با توجه به نقد صورت گرفته شما موظف به اعمال تغییرات هستید. تا زمانی که نکات یاد شده جایگزین نگردد، پست های بعدی شما حکم اسپم خواهد داشت.

موفق باشید.

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 years later...
مزدا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :” بفرمایید؟” . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : ” خوشحال میشم تا جایی برسونمتون”. دختر جوان گفت : ” صادقیه میرما”. پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : ” حتماً، بفرمایید بالا “. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :” توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست “
- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :”کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم “. دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .
- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .
دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:” اِی ، کمی ”
- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:” ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟”
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .
- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.
- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .
با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: ” اِه، بروکسل چی کار داری؟ ”
- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟
دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.
- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.
پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟
- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟
- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه … اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، ۲۵ سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .
دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم دایاناست . ۲۳ سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .
- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.
دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:
- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند … . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.
دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.
-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . … اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .
سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .
-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .
- دایانا خانوم کیه؟ دایانا … . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟
- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .
دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:
-آره راست میگی … پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :
- بفرمایید.
دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.
- موبایلت … شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.
- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم … اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .
دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن”کوشی خوبی داری ها” قناعت کرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .
- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه … پس من می رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،…خداحافظ . … زنگ یادت نره .
دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ،دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . پاسخ داد:
- بله؟
صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .
- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم …
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری … ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .
- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای …ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا … فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟
- کی ؟ اون خارجیه ؟ … استینگ بود ، استینگ .
- هه هه … یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟
- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست … آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه …
- نه ، داشتم جدول حل می کردم رمان. مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،… برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،… خداحافظ
  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...