رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : تب سیاه (تب #1)

(Darkfever)

نویسنده کارن ماری مونینگ

مترجم: مریم جعفری کاربر نودهشتیا

 

خلاصه: "اسم من مککایلاست، برای خلاصه مک. من یک ساید-سیر هستم. واقعیتی که در همین چند وقت اخیر بطور ناگهانی فهمیدم. فلسفه من بسیار ساده است - هر روزی که کسی برای کشتن من تلاش نکند، یک روز خوب در کتاب من است. من چندان روزهای خوبی اخیرا نداشته ام. نه از زمانی که دیوارهای بین انسان ها و پری ها برداشته شد. اما از آن موقع، ساید-سیر زنده ای نبود که یک روز راحت داشته باشد."

وقتی خواهر مککایلا کشته میشود، او یک سرنخ در موقع مرگش به جا میگذارد، یک پیغام رمزی بر تلفن مک. هنگامی که مک برای پیدا کردن جواب به ایرلند سفر میکند، درآنجا با چالش های بزرگتری روبرو میشود: زنده بماند تا بتواند در قدرتی که دارد استاد شود. قدرتی که مک هیچ ایده ای از داشتنش نداشت – هدیه ای که به او اجازه میدهد تا ورای دنیای آدم ها، قلمرو خطرناک پری ها را ببیند.

همانطور که مک در معمای مرگ خواهرش بیشتر پیش میرود، هر حرکتش توسط 'جریکو'ی مرموز و تیره، سایه انداخته میشود... در همان زمان، 'ولان' بی رحم – یک شاهزاده پری که برای زنها رابطه داشتن را به اعتیاد تبدیل میکند – به مک نزدیک میشود. هنگامی که مرزهای بین این دو دنیا فرو میریزد، ماموریت واقعی مک روشن میشود : پیدا کردن 'سینسار دوبح' گم شده، قبل از آنکه کس دیگری همه چیز(کتاب سیاه قدرتمند) را در کنترلش بگیرد. هر کس که اول کتاب را در دست بگیرد چیزی جز کنترل دو دنیا در دست های او قرار نخواهد گرفت

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

...وقتی که دیوارها میریزند

وقتی که دیوارها خرد میشوند و خرد میشوند...

-جان کوگار ملنکمپ-

 

مقدمه

 

فلسفه ی من بسیار ساده است. هر روزی که کسی برای کشتن من تلاش نکند، یک روز خوب به حساب می آید.

من چندان روزهای خوبی اخیرا نداشته ام.

نه از زمانی که دیوار بین دنیای انسان ها و پری ها فرو ریخت.

در واقع، از آن زمان، ساید-سیر (کسانی که جادوی پری ها برآنها تاثیر ندارد) زنده ای نبوده است که یک روز راحت داشته باشد.

قبل از 'قرداد' سفت و سخت بین انسان ها و پری ها( حدود 4000 سال قبل از میلاد مسیح، اگر با تاریخ پری ها آشنایی ندارید.)، شکارچی های آنسیلی، ما را، مثل حیوان شکار میکردند و میکشتند. اما 'قرارداد'، پری ها را منع کرد تا خون انسان ها را بریزند و بدین ترتیب برای 6 هزار سال، چند قرن کمتر یا بیشتر، کسانی که می توانستند ببینند- انسان هایی مثل من که با افسون و جادوی آنها فریب نمی خوردند- دستگیر میشدند و تا زمان مرگ در دنیای پری ها زندانی بودند. من تفاوتی بین این دو سرنوشت نمی بینم: مردن یا زندانی شدن در دنیای پری ها تا زمان مرگ. برخلاف بعضی از آدم هایی که میشناسم، پری ها نمی توانند من را جذب کنند. در واقع، دست و پنجه نرم کردن با پری ها مثل کلنجار رفتن با اعتیاد است- اگر تسلیم شوی، آنها صاحبت میشوند؛ اگر مقاومت کنی، آنها صاحبت نخواهند شد.

حالا که دیوارها فرو ریخنه اند، شکارچی ها دوباره برگشته اند تا ما را بکشند. ما را طوری از بین میبرند که انگار ما آفت این زمین هستیم.

ملکه ی سیلی های روشن، دیگر بر تخت قدرت نیست. درواقع، دیگر کسی نمیداند که او کجاست، و بعضی حتی شک دارند که آیا او زنده است یا خیر. از زمان گم شدن ملکه، سیلی ها و آنسیلی ها، اثر جنگ های خونینشان را همانند لکه هایی در دنیای ما بجا میگذارند. شاید بعضی ها بگویند من بدبین هستم، ولی من فکر میکنم آنسیلی ها، مخفیانه درحال جمع کردن قوای خود برعلیه برادران منصف ترشان هستند.

که چیز بسیار بسیار بدی است.

نه که من سیلی ها را بیشتر دوست داشته باشم. ندارم. 'پری' خوب در دنیای من، یک پری مرده است. فقط، پری های سیلی نسبت به پری های آنسیلی کمتر مرگ آورند. هدف آنها کشتن ما نیست. آنها از ما استفاده ی دیگری می کنند.

با اینکه به سختی میتوان گفت که آنها برای زندگی ما ارزشی قائل اند، اما در تختخواب سلیقه ای عمل می کنند و موضوع چیز دیگری است. وقتی آنها کارشان با یک زن تمام میشود، آن زن دیگر نمی تواند به زندگی عادی برگردد. انگار چیزی وارد خون آن زن میشود. پری ها با رابطه داشتن با یک زن انسان، چنان او را پریشان میکنند و حس هایی در او ایجاد میکنند که او هرگز نباید تجربه کند. و هرگز نمیتواند آن را فراموش کند. زمان زیادی ممکن است طول بکشد تا آن شخص بهبود یابد - اما در این شرایط حداقل زنده مانده است.

این بدین معناست که شانسی دارد تا یک روز دیگر بجنگد. تا تلاش کند راهی پیدا کند تا دنیای ما را به چیزی که قبلا بوده برگرداند.

تا آن پری های عوضی را به همان جهنمی که از آن آمده اند، برگردانیم.

من دارم از بحث خارج میشوم، و از داستانم جلوتر میروم.

داستان من مثل بقیه ی داستان ها شروع شد، نه شب تاریک و طوفانی ای بود. نه با صدای موسیقی ترسناک از قبل خبر داده شد. نه از ته فنجان قهوه هشدار های ترسناکی فرستاده شد، یا از آسمان نشانه های بدیمن دیده شد.

با یک اتفاق کوچک و بی ضرر شروع شد، درست مثل شروع هر فاجعه ی دیگر. یک پروانه ای درجایی بالش را تکان داد و جهت بادی عوض شد و در ساحل غربی آفریقا یک جبهه ی باد گرم و به جبهه ی باد سرد برخورد کرد و قبل از آنکه بخواهی بفهمی، طوفان دارد به سمتت می آید. تا آنکه کسی بفهمد که طوفان در راه است، خیلی دیر شده تا بشود کاری انجام داد. تنها کاری که میتوانیم انجام دهیم آن است که دریچه ها را ببندیم تا میزان خرابی ها را کنترل کنیم.

اسم من مککایلاست، برای خلاصه مک. من یک ساید-سیر هستم. واقعیتی که در همین چند وقت اخیر بطور ناگهانی فهمیدم. از نوع ما خیلی بیشتر از آنکه کسی بداند، آن بیرون هست.

و این یک چیز بسیار خوب است.

ما کنترل کننده ی خرابی هستیم.

  • تشکر 4
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک

 

یکسال قبل...

نهم جولای، اشفورد، جورجیا.

نود و چهار درجه فارنهایت. نود و هفت درصد رطوبت.

تابستان ها در جنوب آمریکا هوا عجیب و غریب گرم می شود، اما به زمستان کوتاه و متعدلش می ارزد. من تقریبا تمام فصل ها و آب و هوا ها را دوست دارم. من هوای فوق ابری و خواب آور پاییزی (مناسب برای دراز کشیدن و کتاب خواندن) را به اندازه ی آسمان آبی بی ابر تابستان، دوست دارم. اما هیچوقت برف و یخ را درک نکردم. نمیدانم که چگونه شمالی ها تحملش میکنند. اما فکر میکنم چیز خوبیست، وگرنه همه آنها به جنوب هجوم می آوردند و جای ما را تنگ میکردند.

با آشنایی به گرمای شرجی جنوب، در حیاط پشتی خانه پدر مادرم، کنار استخر دراز کشیده بودم، مایوی خال خالی مورد علاقه ام را پوشیده بودم که با مانیکور پدیکور صورتی(نه ناخن صورتی گارسون رستوران های لب جاده ای) جدیدم همخوانی داشت. روی تخت کنار استخر  پهن شده بودم و آفتاب میگرفتم. موهای بلند بلوندم را در بالای سرم به گره سفتی پیچیده بودم، مدل مویی که امیدواری کسی تو را با این مدل نبیند. مادر پدرم به مسافرت رفته بودند تا سالگرد سی سالگی عروسیشان را به مدت بیست و یک روز جشن بگیرند. با سفر در قایق های تفریحی، از جزیره ای به جزیره ی دیگر میرفتند. سفرشان از دو هفته ی قبل، از جزیره موی شروع شد و درنهایت هفته دیگر در میامی خاتمه میافت.

در نبودشان من تمام زمانم را فدای برنزه کردن خودم کرده بودم، در آب درخشان خنک کمی شنا میکردم و سپس در آفتاب دراز میکشیدم تا قطرات آب باقی مانده بر بدنم خشک شوند. آرزو میکردم خواهرم، آلینا درکنارم بود تا وقتم را با او بگذرانم و شاید چندی از دوستان را دعوت کنیم.

آیپادم را به mp3 player پدرم وصل کرده بودم و به آهنگ هایی معروف چند دهه قبل به علاوه چند آهنگ دیگر که لبخند بر لبم می آوردند( آهنگ های شاد بی معنی برای گذر زمان های شاد بی معنی) ، گوش میدادم، که برای آفتاب گرفتن کنار استخر جمع آوریشان کرده بودم. درحال حاضر آهنگ قدیمی لوییس آرمسترانگ " چه دنیای زیبایی" پخش میشد. در زمانه ای که همسن و سال های من تصور میکردند که بدبینی و ناامیدی باحال است، من در میانه آنها آدم دِمُده ای بودم.

یک لیوان بلند از چای سرد شیرین در دستم بود. تلفن را در نزدیکی ام گذاشته بودم، چون شاید مادر پدرم زودتر از موعد به خشکی می رسیدند. آنها تا فردا به ساحل جزیره بعدی نمیرسیدند، اما دوبار شده بود که زودتر از برنامه به ساحل رسیده باشند. از آنجایی که چند روز پیش اتفاقی گوشیم را در استخر انداخته بودم، تلفن بی سیم را همه ور با خودم حمل میکردم تا مبادا تماسی را از دست بدهم.

در واقع، به طرز عجیبی دلم برای پدر مادرم تنگ شده بود.

در اول، زمانی که آنها رفتند، با تصور زمان تنهایی ام هیجان زده شده بودم. من در خانه ی پدر مادرم زندگی میکنم و زمانی که پدر و مادرم در خانه اند، گاها خانه درست مانند یک ترمینال شلوغ غیر قابل تحمل میشود، با دوستهای مادر، رفیق های گلف پدر، خانوم هایی از کلیسا، و بچه های همسایه که با هردلیلی با لباس های شنای شان به اینجا می آیند – خدای من، آیا آنها اصلا منتظر یک تعارف خشک و خالی میشوند؟

اما پس از سپری شدن دو هفته ی طولانی، دیگر تنهایی داشت خفه ام میکرد. خانه ای که از شلوغی میلرزید به طرز دردآوری ساکت بود، مخصوصا غروب ها. در زمان شام، حس گم شدگی محض میکردم. همینطور، گرسنه. مادرم آشپز فوق العاده ای است و من پیتزا، سیب زمینی و ‘مک ان چیز’ را به سرعت میسوزانم. دیگر نمیتوانستم برای یک مرغ سرخ کرده، پوره سیب زمینی، شلغم سبز تازه، پای هلو و خامه ی خانگی که موقع شام سرو میشد صبر کنم. من حتی به چیزهایی که برای درست کردن شام نیاز داشت، پیش دستی کرده بودم و خریده بودم.

من عاشق خودن هستم. خوشبختانه، بدنم این را نشان نمیدهد. من هیکل خوبی دارم. سرعت متابولیزم بدنم بالاست. با این حال مادرم میگوید، 'ها، صبر کن تا سی ساله بشی. و بعد چهل،' و بعد پنجاه. پدرم میگوید، 'و دوست داشتنی تر، باران من.' و بعد نگاهی به مادرم میکرد که من سعی میکردم بر چیز دیگری سخت تمرکز کنم. هر چیز دیگری. من پدر و مادرم را میپرستم، اما باید جلوی بچه شان رعایت کنند.

درکل، اگر از دلتنگی من برای پدر مادرم بگذریم و همینطور شمردن روزها تا زمانی که آلینا از ایرلند به خانه برگردد، من زندگی خیلی خوبی دارم. که البته این دو مشکلم موقتی اند و به زودتی ازبین میروند. با چشم بر هم زدنی زندگی ام به زندگی فوق العاده قدیمم برمیگشت.

آیا چنین چیزی هست، زمانی که خیلی خوشحال هستی، سرنوشت وسوسه میشود تا آن ریسمانی که تمام زندگیت را کنار همدیگر نگه داشته را از هم ببرد؟

زمانی که تلفن زنگ زد، فکر میکردم که پدر مادرم باشند.

اما اینطور نبود.

  • تشکر 4
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خنده دار است که چگونه یک اتفاق بی اهمیت و کوچک که در روز چندین بار رخ میدهد، یکباره آن خط فاصلی میشود که همه چیز را به دوقسمت تقسیم میکند.

برداشتن گوشی تلفن. جواب دادن با تماس یک دکمه.

قبل از آنکه من تلفن را جواب دهم – تا آنجایی که میدانم – خواهرم آلینا زنده بود. هنگامی که تلفن را جواب دادم، زندگیم به دو نیمه مجزا تقسیم شد. قبل از آن تماس و بعد ار آن.

قبل از تماس، "خط فاصل" هیچ استفاده ای در زندگی من نداشت، جزو آن پنجاه درصد کلمه هایی بود که تنها بخاطر فراوانی کتاب هایی که خوانده بودم میدانستم. قبلا، زندگیم از یک لحظه ی شاد به لحظه ای دیگر جریان داشت. قبلا، فکر میکردم همه چیز را میدانم. فکر میکردم میدانم چه کسی هستم، در کجا جای دارم، و آینده چه چیزی را برای من می آورد.

قبلا، تصور میکردم که میدانم آینده ای دارم.

بعدا، شروع کردم به یافتن اینکه من واقعا هیچ چیز نمیدانستم.

برای دو هفته پس از آنکه فهمیدم خواهرم به قتل رسید، صبر کردم تا کسی کاری کند – هرکاری – بجز آنکه در جعبه ای در زیر خاک دفنش کنیم، با گل رز بپوشانیمش و عزاداری کنیم.

عزاداری خواهرم را برنمیگرداند، و یقینا نمیتوانست حال من را در مورد اینکه قاتلش در جایی راست راست راه میرفت بهتر کند. قاتلش در جایی در دنیای مریض و کوچک خودش خوش بود درحالی که خواهر بی رنگ و یخ زده ام سه متر زیر خاک دفن شده بود.

آن هفته ها برای من مه آلود باقی میمانند. من تنها اشک میریختم، اشک هایم تصویر و خاطراتم را مبهم کرده بود. اشک هایم در اختیارم نبودند. روح من بود که اشک میریخت. آلینا تنها خواهر من نبود؛ او دوست صمیمی من بود. با اینکه او در هشت ماه اخیر در دانشگاه ترینتی در دوبلین درحال درس خواندن بود، ما بی وقفه بهم ایمیل میدادیم و هر هفته صحبت میکردیم. همه چیز را باهم به اشتراک میگذاشتیم، و هیچ رازی از هم نگه نمیداشتیم.

یا من اینگونه تصور میکردم. پسر من چقدر اشتباه فکر میکردم.

ما برنامه داشتیم که وقتی آلینا به خانه برگشت باهمدیگر آپارتمانی اجاره کنیم. اگر من در مورد دانشگاه جدی شوم و آلینا برای دکترا در دانشگاه آتلانتا اقدام کند، آنوقت به شهر نقل مکان کنیم. برای هیچ کس پنهان نبود که خواهرم همه ی بلند پروازی خانواده را به ارث برده بود. پس از فارق التحصیلی دبیرستان، من به چهار یا پنج شب در هفته متصدی بار بریکیارد بودن و در خانه زندگی کردن راضی بودم. اکثر پولم را جمع میکردم. در دانشگاه پودانک چند کلاسی برمیداشتم تا پدر مادرم را به میزان منطقی ای امیدوار نگه دارم که یک روز فارق التحصیل میشوم و کار واقعی در دنیای واقعی پیدا میکنم. با این حال، خیال پرداز یا نه، برنامه داشتم تا بعد از بازگشت آلینا، برای هدفی تلاش کنم و تغییرات بزرگی در زندگیم بدهم.

زمانی که چند ماه قبل در فرودگاه از او خداحافظی کردم، فکر آنکه دیگر او را زنده نمیبینم به هیچ وجه از خاطرم نگذشت. وجود آلینا مانند طلوع و غروب خورشید حتمی بود. او جذاب بود. او بیست و چهار ساله بود و من بیست و دو ساله. ما قرار بود برای همیشه زندگی کنیم. سی سالگی میلیون سال نوری با ما فاصله داشت. چهل سالگی حتی با ما در یک کهکشان هم نبود. مرگ؟ هاه. مرگ تنها برای آدم های خیلی پیر اتفاق می افتاد.

اما انگار نه.

بعد از دو هفته، مه گرفتگی نگاه خیسم کمتر شد. اما درد کشیدنم تمام نشد. فکر میکنم آخرین قطره ی بدنم که برای زنده نگه داشتنم واجب نبود، را از بدنم خارج کردم. و خشم در روح خرد شده ام رخنه کرد. من جواب میخواستم. من عدالت میخواستم.

من انتقام میخواستم.

و بنظر میرسید من تنها نفر هستم.

چندین سال قبل درس روانشناسی گرفته بودم که میگفت که مردم با پیش رفتن از مراحل غم و اندوه با مرگ کنار می آیند. انکار فاز اول است. و من از غوطه ور شدن در انکار، بی حس نشده بودم. من بدون چشم بر هم زدن یکراست از بی حسی به مرحله درد رفته بودم. مادر و پدرم نبودند، و من باید بدن او را شناسایی میکردم. رخداد زیبایی نبود و هیچگونه نتوانستم مرگ آلینا را بعد از آن انکار کنم.

بعد از دو هفته، عمیقا در فاز خشم بودم. افسردگی قرار بود مرحله ی بعدی باشد. بعد، اگر شخص سالم باشد، قبول واقعیت. از الان میتوانستم در اطرافیان خودم علائمی از قبول واقعیت را ببینم، انگار مستقیم از بی حسی به پیروزی رسیده بودند. آنها از "خشونت های رندوم" سخن میگفتند. آنها از "ادامه دادن به زندگی" حرف میزدند. آنها میگفتند" مطمئنند که پلیس به خوبی مراقب ماجراست."

من نه شرایط آدم سالم را داشتم. و نه از راه دور میتوانستم در مورد پلیس ایرلند مطئن باشم.

پذیرش مرگ آلینا؟

هرگز.

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"تو جایی نمیری مک، این حرف آخرمه." مامان کنار اپن آشپزخانه ایستاده بود. حوله ای بر روی شانه اش آویزان بود و یک پیشبند آلبالویی، زرد و سفید به دور کمرش بسته بود. دستانش با گرد آرد سفید شده بودند.

او داشت کیک درست میکرد. و غذا میپخت. و تمیز کاری میکرد. و بیشتر کیک درست میکرد. او داشت به هیولایی در خانه داری تبدیل میشد. مادر شخصی بود که در جنوب آمریکا بدنیا آمده و بزرگ شده بود، و این روشش برای کنار آمدن بود. در جنوب، زمانی که انسانی میمیرد، مادرها خانه تکانی میکنند. این برایشان پیش فرض تعیین شده است.

در یک ساعت اخیر ما درحال بحث بودیم. شب قبل، پلیس دوبلین تماس گرفت تا به ما بگوید که واقعا متاسفند، اما بخاطر کمبود شواهد، و با توجه به اینکه سرنخ یا شاهدی نداشته اند، دیگر چیزی نمانده تا پیگیری اش کنند. آنها به ما خبر رسمی دادند که انتخاب دیگری نداشتند جز آنکه پرونده آلینا را به بخش پرونده های حل نشده واگذار کنند. هرکسی با دو سلول در مغزش میفهمد که بخشی درکار نبود، تنها یک انباری  فراموش شده ای در زیرزمین بود با نور کمرنگ و کابینت های پرشده. علیرغم اطمینان خاطری که داده بودند تا به طور متناوب پرونده را برای شواهد جدید بررسی میکنند، و ورای ممکنه برای این پرونده تلاش میکنند، پیغامشان واضح بود: آلینا مرده، به کشور خودش برگردانده شده، و دیگر مشکل ما نیست.

آنها تسلیم شده بودند.

آیا برایشان این یک رکورد زمانی بوده؟ سه هفته. به زور بیست و یک روز شده. این باور کردنی نیست!

به تلخی گفتم،" میتونی روی هرچیزی شرط ببندی اگه ما اونجا زندگی میکردیم، اونها اینقدر سریع بیخیال نمیشدند."

مامان موهای چتری بلندش را از چشمان آبیش که از گریه سرخ شده بودند،کنار زد. این کارش میزانی آرد بر ابروهایش به جا گذاشت. سپس گفت"تو اینو نمیدونی مک."

"به من این شانس رو بده تا بفهمم."

لبهای مامان در اثر فشار، به یک خط با گوشه های سفید درآمدند." هرگز. من تا الان یک دختر به اون کشور از دست دادم. دیگه دختر دیگه ای رو نمیخوام از دست بدم."

بن بست. و ما هنوز در بن بست بودیم. بعد از صبحانه من تصمیمم را اعلام کردم که میخواهم به دوبلین بروم و دریابم که پلیس واقعا برای حل پرونده آلینا درحال انجام چه کاری است.

تقاضای یک کپی از پرونده میکنم، و تمام توانم را بکار میگیرم تا به آنها انگیزه دهم تا به تحقیقشان ادامه دهند. من یک صدا و چهره به خانواده ی قربانی میدهم(یک صدای بلند و تشویقی). نمیتوانستم این باور را از خودم دور کنم که اگر خواهرم در دوبلین یک نماینده داشت، تحقیقات جدی تر گرفته میشد.

تلاشم را کردم تا پدر را راضی کنم برود، اما به هیچ وجه نمیشد به او دسترسی پیدا کرد. او در غم و اندوه گم شده بود. با اینکه چهره و ساختار هیکلمان متفاوت بود، من همان رنگ مو و چشم های آلینا را داشتم. اخیرا همان چندباری که پدر به من نگاه کرد، چنان صورتش در هم پیچید که آرزو کردم کاش ناپدید میشدم. یا موهای قهوه ای و چشم های قهوه ای پدر را به ارث میبردم، به جای موهای طلایی با چشم های سبز.

در ابتدا، پس از مراسم، بابا یک دینامی بود با فعالیت های مشخص، تماس های بی پایانی گرفت با هرکس و همه کس. سفارت مهربان برخورد کرد، اما او را به اینترپل فرستاد. اینترپل او را برای" نگاه کردن به چیزها" به مدت چند روز مشغول نگه داشت. سپس او را فرستاد به بخش دیپلماتی، یعنی همان جایی که شروع کرده بود، پلیس دوبلین. پلیس دوبلین همچنان پیشرفتی در پرونده نداشت، نه شواهدی، نه سرنخی، چیزی برای تحقیق نداشتند. اگر مشکلی با آن دارید، قربان. با سفارت خود تماس بگیرید.

او با پلیس اشفورد تماس گرفت و پلیس اشفورد گفت که" نه، آنها نمیتوانستند به ایرلند بروند و دنباله قضیه را بگیرند."

او دوباره به پلیس دوبلین زنگ زد و گفت "آیا آنها مطئنند که با همه ی دوستان آلینا و استادها صحبت کردند؟" من نیازی نداشتم تا هر دوطرف مکالمه را بشنوم تا بدانم پلیس دوبلین کج خلق شده.

در آخر بابا به یکی از دوستان دبیرستانش که مقام بالا و موقعیت 'کسی نمیدونه ای' در دولت داشت تماس گرفت. هرچه که آن دوست گفت او را کاملا خاموش کرد. او در را بر روی ما بست و از آن موقع دیگر بیرون نیامد.

آب و هوا در خانه لین به طور موقتی شوم شده بود، با مامان که در آشپزخانه طوفان میکرد و بابا که مانند سیاه چاله در اتاق مطالعه بود. من نمیتوانستم برای همیشه این دور و بر بشینم تا وقتی که آنها تصمیم بگیرند از این حال و هوا دربیایند. زمان داشت هدر میرفت و سرنخ ها هردقیقه کمرنگ تر میشدند. اگر کسی قرار بود کاری بکند، باید همین الان این کار را میکرد، که با این شرایط یعنی من باید این کار را میکردم.

گفتم" من دارم میرم و برام مهم نیست که شما دوستش دارین یا نه."

مامان به گریه افتاد. ضربه ای به خمیری که درحال ورز دادنش بود زد و از اتاق بیرون رفت. بعد از چند لحظه، صدای کوبیده شدن در اتاق خواب را در پایین راهرو شنیدم.

یک چیزی هست که نمیتوانم تحملش کنم – اشک های مامان. انگار اخیرا به اندازه ی کافی گریه نکرده بود، من دوباره او را به گریه انداختم. با قدم های کوچک از آشپزخانه فاصله گرفتم و به طبقه بالا خزیدم، در حالی که از بی ارزش ترین پس مانده های روی کره زمین هم حس میکردم بی ارزش تر هستم.

پیژامه ام را درآوردم، دوش گرفتن، موهایم را خشک کردم، لباس پوشیدم، سپس درحالی که به در اتاق بسته ی آلینا خیره شده بودم، برای چند لحظه در تفکراتم گم شدم، .

برای چند هزار بار در روز، ما همدیگه را از اتاق هایمان صدا زدیم؟ برای چندین هزار بار در شب، ما نام همدیگر را زمزمه کردیم؟ همدیگه را از خواب بیدار کردیم وقتی خواب بدی دیده بودیم؟

من دیگر با رویای بدم به تنهایی باید دست و پنجه نرم میکردم.

به خودت بیا، مک. سرم را تکان دادم و تصمیم گرفتم به فضای باز بروم. اگر خانه میماندم، سیاه چاله ممکن بود من را نیز دربر بگیرد. حتی اکنون هم میتوانستم حس کنم که داشت بیشتر و بیشتر خانه را در بر میگرفت.

در مسیرم به مرکز شهر، یادم آمد که من گوشیم را در استخر انداخته بودم – خدایا، واقعا این اتفاقات تنها چند هفته ی اخیر افتاده؟ - و تصمیم گرفتم که در نزدیکی پاساژی نگه دارم تا گوشی جدیدی بخرم که اگر پدر مادرم با من کاری دارند بتوانند با من تماس بگیرند.

البته اگر متوجه شوند که من خانه نیستم.

به مغازه ای رفتم، ارزانترین نوکیایی که داشتند را خریدم، سیم کارت قدیمی را سوزاندم، و گوشی جدید را به شارژ زدم.

من چهارده پیغام جدید داشتم، که به احتمال زیاد برای من رکورد محسوب میشد.من به سختی آدم رفیق بازی به حساب می آیم. من یکی از آن آدم هایی نیستم که همواره به لوازم الکترونیکی شان متصل اند و به راحتی میتوان از آن طریق پیدایشان کرد. تصور آنکه بتوان به این راحتی پیدایت کنند من را تا حد کمی میترساند. من گوشی دوربین داری ندارم. گوشیم امکانات اتصال به اینترنت یا رادیو را ندارد، تنها ساده ترین امکانات، ممنونم از شما. تنها وسیله الکترونیکی دیگری که نیاز دارم آیپاد مطمئنم است – موسیقی بزرگترین راه فرارم است.

به ماشینم برگشتم، موتور ماشین را روشن کردم تا کولر ماشین بتواند گرمای جولای را خارج کند. و بعد پیغام هایم را گوش دادم. بیشتر آنها مال هفته های قبل بودند، از طرف دوستان مدرسه یا بریکیارد، که من از بعد از مراسم با آنها صحبت میکردم.

حدس میزنم، در عقب ذهنم، یافته بودم که من چند روز قبل از مرگ آلینا گوشیم را از دست داده بودم و امیدوار بودم که پیغامی از طرف او داشته باشم. آرزو میکردم که او زنگ زده باشد، و صدای خوشحالش را قبل از مرگش بشنوم. امیدوار بودم که شاید چیزی گفته که غم و اندوهم را فراموش کنم، حتی برای چند ثانیه. من مستاصل بودم تا تنها یکبار دیگر صدایش را بشنوم.

وقتی که شنیدم، تقریبا گوشی را انداختم. صدایش از اسپیکر کوچک پخش میشد، آشفته بود و ترسیده.

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"مک! اوه خدای من! مک، کجایی؟ من نیاز دارم تا باهات صحبت کنم! این مستقیما اومد به میلت! داری چیکار میکنی با گوشی خاموشت؟ همون دقیقه ای که اینو شنیدی باید با من تماس بگیری! منظورم اینه، همون لحظه!"

برخلاف گرمای سرکوبگر تابستان، من ناگهان یخ زدم، پوستم سرد و مرطوب شد.

"اوه، مک، همه چیز خراب شده! من فکر میکردم میدونم دارم چیکار میکنم. من فکر میکردم اون داره بهم کمک میکنه، اما ... خدایا من باورم نمیشه که اینقدر احمق بودم! من فکر میکردم که عاشقشم و اون یکی از اونهاست، مک! اون یکی از اونهاست."

از سر نفهمی پلک زدم. یکی از کی ها؟ در مرحله اول، این "او" کی هست که یکی از "اونهاست"؟ آلینا – عاشق؟ امکان ندارد! من و آلینا همه چیز رو بهم میگفتیم. به جز چند پسری که در همان ماه های اولی که آلینا به دوبلین رفته بود، قرار گذاشته بود، به پسر دیگری در زندگیش اشاره نکرد. و قطعا نه به کسی که عاشقش بود!

صدایش به هق هق افتاد. دستم به دور گوشیم بطور خطرناکی تنگ شد، انگار اینگونه میتوانستم بدین طریق خواهرم را نگه دارم. این خواهرم را زنده نگه میداشت و از خطر دور نگهش میداشت. چند ثانیه همه چیز ساکت بود، سپس، دوباره که شروع کرد به صحبت کردن صدایش را پایین تر آورد، انگار میترسید تا کسی صدایش را بشنود.

"ما باید صحبت کنیم، مک! خیلی چیزها هست که تو نمیدونی. خدای من، تو حتی نمیدونی که چی هستی! خیلی چیزها بود که باید بهت میگفتم، اما فکر میکردم تو رو میتونم از این ماجرا بیرون نگه دارم تا همه چیز برای ما امن تر بشه. من سعی میکنم تا به خونه برگردم" برای لحظه ای ساکت شد و بعد به تلخی خندید، صدایی نیش دار که اصلا مشابه آلینا نبود " اما فکر نمیکنم اون بذاره من ازین کشور خارج شم. من به زودی باهات تماس..." سکوت بیشتر. یک نفس بریده. " اوه، مک، اون داره میاد!" صدایش به یک زمزمه مبرم تبدیل شد." به من گوش کن! ما باید" کلمه بعدی ای که گفت درهم و خارجی بنظر میرسید، فکر میکنم چیزی مثل شی-سادو. "را پیدا کنیم. همه چیز به این بستگی داره. ما نمیتونیم بذاریم اونها داشته باشنش. ما باید اول از همه پیداش کنیم! اون تمام این زمان داشت به من دروغ میگفت. من میدونم اون الان چیه و کجاست..."

تماس تمام شد.

من حیرت زده در جای خودم ماندم، و سعی کردم از چیزهایی که شنیده ام چیزی درک کنم. تصور کردم که باید دچار به چند شخصیتی بوده باشم و اینجا دو مک وجود داشت: یکی که میدانست دور و برش چه خبر است، و دیگری که به سختی میتوانست واقعیت را دنبال کند و حتی نمیتوانست در صبح لباس بپوشد و کفش هایش را لنگه به لنگه میپوشد. مکی که واقعیات را درک میکرد، زمانی که حرفهای آلینا را شنید مرد، چون این مکی که اینجا بود حتی ابتدایی ترین ها را در مورد خواهرش نمیدانست.

آلینا عاشق شده بود و حتی یک اشاره ریز هم به من نکرده بود! نه حتی یکبار. و اکنون بنظر میرسید که این کوچکترین چیزی بود که به من نگفته بود. من مبهوت بودم. به من خیانت شده بود. و یک قسمت بزرگی از زندگی خواهرم بود که برای چند ماه از من قایمش کرده بود.

او در چه خطری بود؟ او سعی داشت تا من را از چه چیزی بیرون نگه دارد؟ تا چه چیزی برای ما امن تر شود؟  ما باید چه چیزی را پیدا میکردیم؟ آیا همان مردی که آلینا تصور میکرد عاشقش شده، او را کشته بود؟ چرا – خدایا چرا – اسم آن مرد را به من نگفت؟

من تاریخ و زمان تماس را چک کردم – بعدازظهر همان روزی بود که گوشی را در استخر انداخته بودم. از خودم حالم بهم میخورد. او به من نیاز داشت و من برای او در دسترس نبودم. در آن لحظه آلینا به سختی داشت تلاش میکرد تا با من ارتباط برقرار کند، و من در حیاط پشتی داشتم آفتاب میگرفتم، و به صد آهنگ بی معنی برتر گوش میدادم، و گوشی خاموش شده و فراموش شده ام روی میز ناهار خوری افتاده بود.

با احتیاط دکمه ذخیره را فشار دادم، و به بقیه پیغام ها گوش دادم درحالی که امیدوار بودم تا شاید آلینا دوباره زنگ زده بوده باشد، اما پیام دیگری از او نبود. با توجه به حرفهای پلیس، آلینا چهار ساعت بعد از آنکه سعی کرده بود با من تماس بگیرد مرده بود. البته بدن او را در کوچه ی کوچکی برای دو روز پیدا نکرده بودند.

این آن تصویری بود که من به سختی تلاش میکردم تا جلوی تصورش را بگیرم.

چشمانم را بستم و سعی کردم تا در این فکر که من آخرین شانسم برای صحبت کردن با او را از دست دادم غرق نشوم. سعی کردم تا به آن فکر نکنم که شاید من میتوانستم برای نجات دادنش کاری کنم اگر تنها جواب میدادم. این فکر ها میتوانستند من را دیوانه کنند.

دوباره پیغام را پخش کردم. شی-سادو چه بود؟ و چه چیزی پشت این جمله رمزیش بود که تو 'حتی نمیدونی چی هستی'؟ آلینا چه منظوری از این جمله داشت؟

وقتی برای سومین بار به پیغام ها گوش دادم، دیگر حفظشان کرده بودم.

و همینطور میدانستم که نمیتوانم این پیغام ها را برای مامان بابا پخش کنم. نه تنها که آنها را بیشتر پریشان میکند( اگر اصلا ممکن باشد که پریشان تر شوند!)، اما به احتمال زیاد من را در اتاقی زندانی میکردند و قفلش را جایی دور می انداختند. من نمیتوانستم در آنها ببینم که توانایی خطر کردن در مورد فرزند دیگرشان را دارند.

اما... اگر  به دوبلین میرفتم و این پیام ها را برای پلیس پخش میکردم، آنها مجبور بودند که پرونده را دوباره باز کنند، مگر نه؟ این یک سرنخ واجد شرایط بود. اگر آلینا عاشق یک نفر بود، او یک جایی، مکانی، با آن شخص دیده شده. در دانشگاه، در آپارتمانش، در سر کار، یک جایی. یک کسی میدانست که او کیست.

و اگر آن مرد مرموز قاتلش نبود، یقینا او کلید یافتن قاتل واقعیش بود. بالاخره، او یکی از "آنها" بود.

اخم کردم.

هر که یا هر چه که "آنها" بودند.

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو

 

من خیلی زود به این موضوع پی بردم که فکر کردن به رفتن به دوبلین و درخواست عدالت برای خواهرم یک چیز است و آنکه من چهار هزار مایل دورتر از خانه در هواپیما نشسته باشم، و از روی اقیانوس عبور کنم چیز دیگری است.

اما من آنجا ایستاده بودم، در هوایی که به سرعت تیره تر میشد، در کوچه ای سنگ فرش در قلب یک شهر بیگانه و به دور شدن تاکسی ای که من را رسانده بود نگاه میکردم. آدم های اطرافم انگلیسی را با لهجه ای سخن میگفتند که کمابیش غیرقابل فهم بود و این واقعیت کم کم داشت برای من جا می افتاد که با آنکه این شهر یک میلیون جمعیت داشت، من یک نفر را هم نمیشناختم.

نه در دوبلین، نه در ایرلند، و نه در کل این قاره.

من تنها بودم، و از این تنهاتر نمیتوانستم بشوم.

قبل از آنکه خانه را ترک کنم، با مامان بابا دعوای شدیدی داشتم و آنها دیگر با من صحبت نمیکردند. و البته، آنها با یکدیگر هم صحبت نمیکردند، پس سعی کردم این رفتار آنها را مشکل شخصی ای تلقی نکنم. از کارم استتعفا داده بودم. از دانشگاه مرخصی گرفته بودم و تمام پولم را از بانک بیرون کشیدم. من یک دختر مجرد 22 ساله سفید پوست تنها در یک کشور عجیب بودم، جایی که خواهرم به قتل رسیده بود.

با یک دست به هر کدام از چمدان هایم چنگ زدم، و در پیاده رو یک دور دور خودم چرخیدم. من با خودم چه فکری کرده بودم؟ قبل از آنکه این افکار باعث شوند تا وحشت زده به دنبال تاکسی ام بدوم، چهار شانه ایستادم، چرخیدم و با قدم های محکم وارد خانه ی کلارین شدم.

این هتل را به دو علت انتخاب کرده بودم : اولا نزدیک بود به آپارتمان کوچک و پرسروصدای آلینا که بالای یکی از چندین کافه ی دوبلین بود و دوما ارزان ترین هتل در این اطراف بود. من هیچ ایده ای نداشتم که برای چه مدت اینجا میمانم، به همین علت ارزانترین بلیط هواپیمایی یک-طرفه ای را که توانستم پیدا کنم را خریدم. پول محدودی داشتم و برای هر تومانی که خرج میکردم باید مراقب میبودم. وگرنه درآخر در اینجا گیر می افتادم، بدون پول کافی تا به خانه برگردم. زمانی که راضی شده باشم که پلیس ها دارند(پلیس را در اینجا گاردا شیِه خونا صدا میزدند، به معنی مراقبان صلح) بهترین کار ممکنه را برای پرونده آلینا انجام میدهند، آنگاه به رفتن از ایرلند فکر میکردم.

در سفرم به اینجا، دو کتاب قدیمی که در روز قبل از پروازم در بوک نوت پیدا کرده بودم را حریصا حفظ کردم. بوک نوت یک کتاب فروشی دسته دوم در اشفورد بود. تمام روزنه های نقشه را حفظ کردم و سعی کردم فرهنگ و تاریخ ایرلند را تا جای ممکنه یاد بگیرم. در توقف سه ساعته ام در بوستون، با چشمان بسته تلاش کردم تا تمام جزییات ممکن را که از تماس ها و ایمیل هایم با آلینا در مورد دوبلین دستگیرم شده بود را مرور کنم. میترسیدم که مانند هلوی نرسیده خام باشم، اما خوشبختانه حداقل یک توریست ناشی نبودم، که به علت نداشتن اطلاعات خودم را به دردسر بیاندازم.

وارد سرسرای خانه ی کلارین شدم و به سمت پیشخوان شتافتم.

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کارمند هتل با خوشی گفت" ته وقت بخیر بوشه، عزیزم. ایشالا که رزرو دارنی، یقینا توی این شبای شلوغ به رزرو نیاز دارنی."

پلک زدم و در ذهنم، خیلی آهسته تر چیزی را که گفته بود تکرار کردم. گفتم،"رزرو، اوه، البته." تاییدیه ایمیلم را به دست آقای مسن و جنتلمن دادم. با آن موهای سفیدش، ریش تمیز اصلاح شده اش، چشم های براقش در پشت عینک گرد و بی قاب و گوش های به طرز غیرعادی ای کوچکش، شبیه شخصیت فیلم زادگاه لپرکان(فیلم ترسناک) بود. زمانی که داشت کارهایم را انجام میداد،در همان حین کاغذ های تبلیغاتی کوچکی را به سمت من هل داد و بی وقفه در مورد جاهایی که باید بروم و ببینم پرگویی میکرد.

حداقل فکر میکنم که اینکار را میکرد.

واقعیت آن بود که چیزی که میگفت را به سختی متوجه میشدم.گرچه لهجه اش شیرین بود، اما ظنی که در فرودگاه در ذهن من شکل گرفته بود را تایید کرد: قرار بود مغز تک زبانه ی من وقتش را صرف کند تا با قوائد و اصطلاحات خاص ایرلندی انس بگیرد. به همان سرعتی که منشی هتل در حال صحبت بود، ممکن بود درحال چرند گفتن باشد.

چند دقیقه ی بعد، بدون آنکه چیزی از پیشنهادهایش را یادم باشد، درحال باز کردن در اتاقم در طبقه ی سوم بودم. همانطور که از قیمتش انتظار داشتم، چیز چشم گیری نبود. نقلی بود، هر ضلعش تنها 2 تا 2.5 متر طول داشت. اتاق تنها یک تخت دو نفره داشت که زیر یک پنجره ی بلند و باریک قرار گرفته بود، یک دراور سه طبقه با چراغ خواب زرد کمرنگ، یک صندلی زهوار در رفته، یک سینک برای شستشو، و درآخر یک کمد که پهنی آن به اندازه ی من بود. دراور را باز کردم، در آن دو عدد گیره ی لباس آویزان بود که به طرز فجیعی خمیده شده بودند. حمام و دستشویی آن در پایین هال قرار داشت و مشترک بود. تنها امتیاز اتاق، فرش رنگ و رو رفته ی نارنجی-صورتی بود که با پرده ی پنجره همخوانی داشت.

کیف هایم را روی تخت انداختم، پرده را کنار زدم، و به شهری نگاه کردم که خواهرم درآن مرده بود.

من نمیخواستم که زیبا باشد، اما بود.

سیاهی مطلق چیره شده بود و دوبلین غرق در نور بود. اخیرا باران باریده بود، و در برابر سیاهی شب، سنگفرش براق خیابان به رنگ کهربا، قرمز و آبی میدرخشید. معماری آن به شکلی بود که قبلا تنها در کتابها و فیلمها دیده بودم: جهانی برازنده و مجلل در قدیم. ساختمان ها نماهای پرزرق و برقشان را به رخ میکشیدند. بعضی ها با ستون ها و تیرک ها تزیین شده بودند و بعضی با کار چوب ریز مدرن و پنجره های بلند و باشکوه. خانه ی کلارین در حومه ی محله ی تمپل بار قرار داشت، که براساس دفترچه ی راهنمایم، پرجنب و جوش ترین و زنده ترین قسمت شهر بود، و پر بود از کرایک(کلمه ی عامیانه ایرلندی ها برای"جست و جو کردن برای عشق و حال")بود.)

آدم ها بدون هدف در خیابان پرسه میزدند، و از یک کافه به کافه ی دیگر میرفتند. جیمز جویز نوشته بود،"یک پازل خوب، پازلی است که دوبلین را طی کند بدون آنکه از کافه ای رد شود." ‘بیش از ششصد کافه در دوبلین!’ تیتر یکی از تبلیغاتی که منشی سرزنده ی هتل در دستان من انداخته بود. با چیزی که در مسیرم به هتل دیده بودم، باورش کردم. آلینا به سختی درس خواند تا در برنامه ی منحصر بفرد تحصیل در خارج، در دانشگاه ترینتی قبول شود. اما من همچنین میدانستم که او بطور کامل از انرژی، زندگی اجتماعی و کافه های زیاد و متفاوت شهر لذت میبرد. او عاشق دوبلین بود.

به مردمی که در خیابان میخندیدند و صحبت میکردند، نگاه میکردم و درهمان حال خودم را به کوچکی یک گرد کوچک حس کردم که در پرتو نور ماه سو سو میزند.

و به همان میزان در ارتباط با دنیا.

با خودم من من کردم،"خب، ارتباط برقرار کن، تو تنها امید آلینایی."

در آن لحظه، تنها امید آلینا بیشتر از آنکه خسته باشد، گرسنه بود- و بعد از سه ساعت توقف و بیست ساعت سفر، من خیلی خسته بودم. من هیچوقت نتوانسته بودم با شکم خالی بخوابم، درنتیجه میدانستم که باید چیزی برای خوردن بگیرم قبل از آنکه بتوانم بخوابم. اگر اینکار را نمیکردم، تمام شب را غلت میزدم، و درآخر گرسنه تر و خسته تر بیدار میشدم که هیچ کمکی نمیکرد. من فردا یک روز شلوغ در پیش داشتم و باید شیش دنگ حواسم جمع میبود.

زمان خوبی بود تا هرچه میتوانم ارتباط برقرار کنم. آب سرد به صورتم پاشیدم، آرایشم را تجدید کردم و موهایم را شانه کشیدم. شلوارک سفیدم را که پاهای برنزه شده ام را به خوبی به نمایش میگذاشت به همراه تاپ حلقه ای یاسی و ژاکت ست اش را پوشیدم. بعد از آن موهای بلند طلایی ام را بالای سرم جمع کردم سپس در اتاق را قفل کردم، از مسافرخانه خارج شدم و در شب دوبلین قدم گذاشتم.

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وارد اولین کافه ای که توجه ام را جلب کرد و خوراک های معتبر ایرلندی را سرو میکرد، شدم. مکانی عجیب و غریب در بافت قدیمی شهر را به جای مکانی شهری و پرزرق و برق ترجیح دادم. من فقط به دنبال خوردن غذایی گرم خوشمزه در محیطی آرام و بدون سروصدا بودم. و پیدایش کردم: یک کاسه ی تاس کباب غلیظ دلچسب ایرلندی، یک تکه نان گرم و یک برش از کیک شکلاتی. و بعد از آن با نوشیدن یک آبجو به هضم غذایم کمک کردم.

بعد از آن غذای خوشمزه، بطور دلنشینی خواب آلود بودم، آبجوی دوم را سفارش دادم، در جای خود نشستم و به دقت به اطراف نگاه کردم. با خودم فکر کردم که آیا آلینا هرگز به اینجا آمده، و خودم را در رویای اینکه او با دوستانش به اینجا آمده و میخندیده و خوشحال بوده، رها کردم. اینجا یک کافه ی زیبا بود، با مبل های چرم بلند راحت که درکنار دیوار های آجری قرار گرفته بودند. پیشخوانی باشکوه از جنس چوب ماهون و شیشه، در وسط اتاق جای گرفته بود و با میزهای بلند کافه و صندلی احاطه شده بود. من پشت یکی از همین میزها نشسته بودم.

مشتریان کافه از قشرهای متفاوتی بودند، از دانشجوهای جوان بگیر تا توریست های بازنشسته، از افرادی که لباس های مارک دار داشتند تا افرادی که لباس های قدیمی و کثیف به تن کرده بودند. به عنوان یک متصدی بار، من همیشه علاقه مند بودم تا ببینم بقیه کلاب ها چه شکلی هستند: چه پیشنهاد میدهند، چه کسانی را جذب میکنند، و چگونه با اتفاق های اجتناب ناپذیر، دست و پنجه نرم میکنند. همیشه چند پسر جذاب، چند دعوا، چند رابطه عاشقانه، و چند آدم عجیب و غریب در هر کافه ای و در هر شبی یافت میشد.

امشب شب متفاوتی نبود.

زمانی که او وارد شد، من از قبل حساب کرده و درحال تمام کردن آبجویم بودم. من متوجه او شدم چون غیرممکن بود که نشوم. گرچه من تا زمانی که از کنارم گذشت متوجه اش نشده بودم. پشتش به من بود، و هیکلش همانند ورزشکاران سطح جهانی بود. بلند، قوی، با ماهیچه های نیرومند که در زیر شلوار سیاه چرمش جای داشت، به همراه چکمه های سیاه و – بله درست حدس زدید، خداوندگار تظاهر – همراه با یک تیشرت سیاه. من به اندازه ی کافی تجربه ی پشت پیشخوان ایستادن را داشتم تا از تیپ آدمها به شخصیتشان پی ببرم. مردانی که سر تا پا مشکی میپوشند به دو دسته تقسیم میشدند : یا به دنبال دردسرند، یا خود دردسرند. زنانی که سیاه میپوشند داستانشان فرق میکند، که ربطی به صحبت ما ندارد.

پس، من اول متوجه پشت او شدم، و با نگاهی خیره داشتم براندازش میکردم( دردسر باشد یا نباشد، او واقعا خیره کننده بود)، او مستقیم به پیشخوان رفت، از روی پیشخوان خم شد و یکی از بطری های دست نخورده ی روی طاقچه ی بالایی را کش رفت.

بنظر میرسید هیچکس متوجه نشده باشد.

برای متصدی بار، عصبانی شدم؛ شرط میبندم وقتی که میفهمیدند بطری موجود نیست و پولی بخاطرش داده نشده، متصدی بار باید از جیب خودش میپرداخت.

میخواستم بلند شوم . بله، من میخواستم اینکار را بکنم – یک غریبه در کشوری غریبه، نه بیشتر – میخواستم بروم و دستش را رو کنم. ما متصدی های بار باید هوای همدیگر را داشته باشیم.

آن مرد رویش را برگرداند.

خشکم زد، یک پا روی جای پای صندلی، و دیگری بر زمین. فکر میکنم دیگر نفس هم نکشیدم. اگر میگفتم ظاهر هنرپیشه های هالیوودی را داشت منظور را نرسانده ام. اگر میگفتم فوق العاده جذاب بود هم منظور را نمیرساندم. اگر میگفتم خداوند زینت بخش به الهه های زیبایی این قیافه را داده، باز هم نمیتوانستم شروع کنم به شروع کردن توصیف او. موهای بلند طلایی، چشمهایی بسیار روشن که نقره ای بنظر میرسیدند و پوست طلایی، آن مرد به طور خیره کننده ای زیبا بود. تک تک موهای بدنم راست شد، همه با هم، در یک لحظه. و غریبترین فکر به ذهنم خطور کرد: او آدم نبود.

از اینکه چنین فکر احمقانه ای به سرم زده بود، سرم را تکان دادم و دوباره بر روی صندلی ام نشستم. همچنان قصد داشتم که به متصدی بار بگویم، اما نه تا وقتی که آن مرد از پیشخوان فاصله نگرفته بود. ناگهان دیگر هیچ عجله ای نداشتم تا به او نزدیک شوم.

اما او از جایش تکان نخورد. به جای آن در صندلی خود لم داد، در بطری را باز کرد، و یک جرعه ی طولانی از آن نوشید.

همانطور که به او نگاه میکردم، یک چیز کاملا غیر قابل توضیح اتفاق افتاد. تمام موهای بدنم شروع به لرزیدن کردند، غذای درون شکمم تبدیل به توده ی سرب شد و من ناگهان میتوانستم ورای واقعیت را ببینم. پیشخوان همچنان آنجا بود، همانطور هم او، اما در این نسخه از واقعیت، او اصلا جذاب نبود. او چیزی نبود جز کراهتی که به دقت گریم شده بود، و درست زیر آن ماسک سطحی که تماما کمالات بود، بوی تعفن ناشی از فاسد شدنش از پوستش برمیخواست. و اگر من به اندازه ی کافی نزدیک میشدم، آن بوی شنیع میتوانست باعث خفگی من تا سرحد مرگ شود. اما این همه ی ماجرا نبود. من احساس میکردم که – که اگر میتوانستم کمی بیشتر چشمانم را باز کنم – میتوانستم بیشتر از این ببینم. میتوانستم ببینم که او دقیقا چه چیزیست، اگر میتوانستم به گونه ای دقیق تر نگاه کنم.

من نمیدانم چه مدت آنجا نشسته بودم و خیره نگاه میکردم. بعداً فهمیدم که به اندازه ای بود که میتوانست مرا به کشتن دهد، اما در آن زمان چیزی در آن مورد نمیدانستم.

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با یک ضربه ی تند و سریع که به پشت سرم خورد، من از دست خودم نجات پیدا کردم، قبل از آنکه داستانم همینجا و در همین صفحه پایان یابد.

"آخ!" از روی صندلی ام روی زمین پریدم، برگشتم و به کسی که به من حمله کرده بود با خشم نگاه کردم.

او هم با خشم به من نگاه کرد – یک پیرزن ریز اندام، حدودا 80 ساله. موهای سفیدش از روی صورت استخوانی زیبایش جمع شده و در پشت سرش بسته شده بود. سر تا پا سیاه پوشیده بود. از آنکه باید تئوری های خودم را در مورد طریقه ی لباس پوشیدن زنان اصلاح کنم، پریشان خاطر شدم. قبل از آنکه بتوانم بگویم،'هی، فکر کردی داری چیکار میکنی؟' او دستش را بالا آورد و دوباره من را زد، انگشتانش صدای ترخ بدی در مقابل پیشانی من ایجاد کردند.

"آخ! تمومش کن!"

زن تهدیدآمیز زمزمه کرد،" تو به چه جراتی اینطوری بهش خیره شدی؟" چشمان تیز آبی رنگش، مابین چین و چروک های ریزی لانه کرده بود. با خشم به من نگاه میکرد. ادامه داد،" پس میخوای همه ما رو به خطر بندازی، توی احمق؟"

"هاه؟" درست مانند حرف های منشی هتل، باید صحبت های این زن را هم به آرامی در ذهنم تکرار میکردم. با این حال حرفهایش هیچ مفهومی برای من نداشتند.

" تُوآ دِیِ سیاه! چطور جرات میکنی به خودمون خیانت کنی! و تو، یه اوکانری، مطمئنم! من حتما باید یه صحبتی با خانوادت داشته باشم!"

"هاه؟" ناگهان بنظر میرسید این تنها حرفی است که میتوانم بزنم.آیا درست شنیده بودم؟ تُو-آه-دی دیگر چه کوفتی است؟ و او فکر میکرد من چه کسی هستم؟ او دستش را بلند کرد و من از ترس آنکه دوباره به من سیلی بزند، به سرعت گفتم،" من یه اُوکانِر نیستم."

چشم هایش را در حدقه چرخاند و گفت،" مشخصه که هستی. این موها، این چشم ها. و این رنگ پوست! اوه، آره، تو جدا ً در جد اوکانری. یکی مثل اون قبل از اینکه بتونی لب هاتو برای التماس کردن تکون بدی، تو یه ضربه دو نصفه ات کرده و استخوناتو داره از لا دندوناش درمیاره. حالا از اینجا گورتو گم کن، قبل از اینکه همه ی ما رو نابود کنی."

پلک زدم،" اما من..."

با یک نگاه سرکوب کننده که با نیم قرن تمرین، عالی شده بود، من را ساکت کرد. و گفت،" بیرون! همین الان! و فکرشم نکن که برگردی. نه امشب، نه هیچ وقت دیگه. اگه نمیتونی خودتو تو دردسر نندازی و به خون خودت احترام بذاری، پس یه لطفی به هممون بکن، برو یه جا دیگه بمیر."

اوه. درحالی که پلک میزدم، به دنبال کیفم در پشت سرم گشتم. نیازی نبود با چماق به سرم بزنند تا بفهمم که حضورم را در آنجا نمیخواهند. چند ضربه ی دست برایم کافی بود تا به آن پی ببرم. با سری برافراشته، چشمانی که مستقیم به روبرو نگاه میکرد،قبل از آنکه آن زن دیوانه بخواهد تا دوباره من را بزند، به عقب قدم برداشتم. از یک فاصله ی مطمئن، چرخیدم و با قدم هایی محکم از کافه خارج شدم.

زمانی که به اتاق کوچک و ناخوشایند مسافرخانه قدم گذاشتم، با خودم زمزمه کردم،" به ایرلند خوش اومدی، مک!"

نمیتوانستم تصمیم بگیرم که کدام بیشتر پریشان کنندست، توهم عجیب و غریبم یا آن دشمن پیرزنم.

آخرین فکری که قبل خواب از سرم گذشت آن بود که آن پیرزن یقینا دیوانه بوده است. یا او دیوانه بود یا من، و یقینا من نبودم.

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سه

 

روز بعد، کمی طول کشید تا اداره ی پلیسِ خیابان پیرس را پیدا کنم. در خود نقشه راه رفتن در مقایسه با از بالا به آن نگاه کردن، بسیار متفاوت بود. کوچه ها با همان زاویه انشعاب پیدا نمیکردند، نام خیابان ها از بلوکی به بلوک دیگر بدون دلیل و نظم تغییر میکرد.

از روبروی در یک کافه و یک باجه ی روزنامه فروشی، سه بار عبور کردم. تیتر یکی از مجله ها نوشته بود،"مردی شیطان را برای ششمین بار در حومه ی شهر میبیند." روزنامه دیگری نوشته بود،" ادعای یک روانی: قدیمی ها بازمیگردند".  قدیمی ها که بودند؟ یک گروه موسیقی راک قدیمی؟ برای چهارمین بار که از روبری روزنامه فروشی عبور کردم، شکست خود را قبول کرده و از یک دستفروش، آدرس را پرسیدم.

نتوانستم یک کلمه از حرفهایش را بفهمم. تقریبا پی برده بودم که بین سن افراد و نامفهوم بودن لهجه رابطه ی مستقیمی وجود دارد. مرد جنتلمن با موهای خاکستری، رگباری از کلمات خوش آوای دوست داشتنی را به سرعت بر زبان آورد که من چیزی از آن نفهمیدم. سرم را برای تایید تکان دادم و کلی لبخند زدم، تا نشان دهم که فهمیده ام. منتظر ماندم تا حرفش به اتمام رسید، آنوقت از شانسم استفاده کردم، چه مزخرفاتی؟ شانسم 50 -50 بود. چرخیدم تا به سمت شمال بروم.

شانه ام را گرفت، من را به سمت جهت مخالف چرخاند و با صدای تیزِ قدقد مانندی داد زد،" دختر جان، آیا کری؟"

فکر میکنم همچین چیزی گفت. ممکن است هر چیز دیگری گفته باشد.

با لبخند ملایمی، به سمت جنوب رفتم.

منشی شیفت صبح مسافرخانه، یک زن بیست و چند ساله به اسم بونیتا بود (کسی که با کمی سختی حرفش را میفهمیدم.) او به من اطمینان خاطر داد که اداره ی پلیس را به آسانی پیدا میکنم. او گفت که بنای تاریخی اداره ی پلیس، کمی شبیه قصرهای انگلیسی قدیمی است. نمایش تماما از سنگ است با تعداد زیادی دودکش، با طاق هایی در انتهای هر گوشه. او درست میگفت، پیدایش کردم.

از درهای چوبی بلند عبور کردم و وارد ورودی اداره شدم که طاق های سنگی بلندی داشت. به سوی منشی رفتم و بدون مقدمه چینی گفتم،" من مککیلا لین هستم، خواهرم ماه پیش در اینجا به قتل رسید. علاقه مندم کارآگاهی که پرونده ی خواهرم رو در دست داره ببینم. براش اطلاعات جدیدی دارم."

"عزیزم با چه کسی کار میکردین؟"

"بازرس اودافی، پاتریک اودافی."

"شرمنده ام عزیزم. پاتی ما چند روزی نیست. من میتونم قرار ملاقاتی در روز سه شنبه براتون بذارم."

قرار ملاقاتی در روز سه شنبه؟اکنون من انگیزه ای داشتم. من نمیخواستم سه روز صبر کنم. گفتم،" آیا بازرس دیگه ای هست که من بتونم در این مورد باهاش صحبت کنم؟"

شانه اش را بالا انداخت و گفت،" میتونی. اما بیشترین شانست رو با بازرسی داری که روی پرونده اش کار کرد. اگه خواهر من بود، من برای پاتی صبر میکردم."

با بیقراری این پا به آن پا کردم.. نیاز به انجام کاری، درحال سوراخ کردن وجودم بود. اما میخواستم که بهترین کار را برای آلینا انجام دهم، نه سریعترین کار را. گفتم،" باشه. یه قرار ملاقات تو روز سه شنبه برام بذارین. وقتی توی صبح دارین؟"

او اولین قرار صبح را برای من گذاشت.

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سپس به خانه ی آلینا رفتم.

اجاره ی خانه اش تا آخر این ماه پرداخت شده بود(بدون بازگشت). من هیچ نمیدانستم که چقدر زمان میبرد تا همه ی وسایل او را جمع کرده، جعبه بزنم و به جورجیا بفرستم. به همین علت نتیجه گرفتم که بهتر است از حالا شروع کنم. نمیخواستم پاره ای از خواهرم را 4000 مایل دورتر از خانه اش به جای بگذارم.

روی چهارچوب در، نوار اخطار پلیس چسبیده بود اما پاره شده بود. پلیس اودافی درکنار بدن او وسایل شخصی اش را یافته بود که دربسته ای کوچک برای ما ارسال کرد. با کلیدی که در آن بسته بود در را باز کردم و قدم به داخل گذاشتم.آپارتمانش بویی مشایه اتاقش در جورجیا را میداد. بویی از هلو و خامه و یک عطری خوشبو.

داخل خانه تاریک بود، کرکره ها کشیده شده بودند. کافه ای که در زیر خانه اش واقع بود، هنوز باز نکرده بود و به همین خاطر آنجا به ساکتی قبر شده بود. کورکورانه به دنبال کلید چراغ گشتم. با آنکه به ما گفته بودند که آنجا بطور کامل نابود شده، با اینحال من آمادگی این صحنه را نداشتم. گرد اثر انگشت در همه جا دیده میشد، هرچیز شکننده ای، مانند: لامپها، ظرفهای تزئینی، بشقاب ها، و حتی آینه ای که در بالای شومینه ی گازی تعبیه شده بود، شکسته بودند. مبل و کوسن ها پاره شده بودند. کتاب ها ورق ورق، کتابخانه شکسته شده بود و حتی پرده ها تکه تکه شده بودند. وقتی وارد هال شدم، سی دی های شکسته شده زیر پایم قرچ قرچ کردند.

آیا این خانه، بعد از مرگ او یا قبل از مرگ او این چنین شد؟ پلیس اظهار داشت که نظری در مورد زمان وقوع اتفاقات ندارد. نمیدانستم چیزی را که میبینم محصول خشم بی قید و شرط است یا آنکه قاتل به دنبال چیزی بوده است. شاید دنبال آن چیزی بود که آلینا گفته باید پیدایش کنیم. شاید او فکر میکرد که آلینا، آن چیز را دارد. حالا هر آنچه که هست.

بدن آلینا چند کیلومتر دورتر، در کوچه ای پر از زباله، رو به روی رودخانه ی لیفی پیدا شد. میدانستم دقیقاً کجا. من عکس های صحنه ی قتل را دیده بودم. قبل از آنکه جورجیا را ترک کنم، میدانستم که درآخر سر از آن کوچه در میاورم و در آنجا از او خداحافظی میکنم. اما عجله ای برای آن کار نداشتم. این به اندازه ی کافی بد بود.

درواقع، پنج دقیقه ایستادن در این مکان تنها کاری بود که توانستم انجام دهم.

در را قفل کردم و به سمت پایین پله ها سرازیر شدم. از راه پله ی باریک و بی پنجره وارد کوچه ی پشتی بار شدم. هوا مه آلود بود. سپاسگزار بودم که سه هفته و نیم تا پایان قرارداد با صاحبخانه اش زمان داشتم تا با شرایط کنار بیایم. دفعه ی بعدی که میایم، مجهز به جعبه، کیسه زباله و جارو هستم.

همانطور که آستینم را روی گونه هایم میکشم با خودم گفتم، دفعه ی بعدی که میایم، گریه نمیکنم.

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ادامه ی صبح و بیشر ظهر خواب آور را در کافی نت گذراندم تا به دنبال آن چه که آلینا گفته بود- شی سادو – بگردم. همه ی موتورهای جستجوگر را امتحان کردم. به جستجوی کلمات در روزنامه های محلی پرداختم تا سرنخی پیدا کنم. مشکل آنجا بود که املای آن کلمه را نمیدانستم. نمیدانستم که آن چیز آدم است، مکان است یا شی است. اهمیتی نداشت که من چندبار پیغام را گوش کرده بودم، همچنان مطمئن نبودم آن چیزی را که گفته درست فهمیده باشم.

تنها برای محض خنده، تصمیم گرفتم آن کلمه ی عجیب که پیرزن در شب قبل گفته بود – تو آه دی- را جستجو کنم. در مورد آن هم خوش شانس نبودم.

پس از چند ساعت جستجوی اعصاب خوردکن (چندتا میل ارسال کردم که شامل یک میل احساسی برای مادر پدرم هم بود) قهوه ی دیگری سفارش دادم. از دو پسر بامزه ی ایرلندی که پشت پیخوان ایستاده بودند و بنظر همسن من میرسیدند، پرسیدم آیا ایده ای دارند که شی سادو چیست؟

نظری نداشتند.

درحالی که انتظار جوابی یکسان داشتم، پرسیدم،" تو – آه – دی چی؟"

آن که موهای تیره تری داشت، با تلفظی کمی متفاوت تر از من تکرار کرد،"تو-آه-دی؟"

سرم را برای تایید تکان دادم،"پیرزنی دیشب تو کافه این رو به من گفت. هیچ ایده ای دارید که یعنی چی؟"

او خندید،"چرا ندارم. چیزیه که شما آمریکایی های کوفتی وقتی به اینجا میاید امیدوارید پیدا کنین. اون و یک دیگ طلا، مگه اینطور نیست سایمون؟" به همراه بورش پوزخند زد که او هم با پوزخند پت و پهنی جوابش را داد.

با احتیاط گفتم،"اون چه چیزیه؟"

درحالی که دستهایش را مانند بال پروانه بهم میزد، چشمکی زد و گفت،"اون، یک پری کوچولوئه، دختر جوان."

یک پری کوچک، درسته. آها. با کلمه ی توریست که روی پیشانیم حک شده بود، ماگم که از آن بخار بلند میشد را گرفتم. پول قهوه ام را حساب کردم و با گونه های سرخ شده از خجالت به میزم برگشتم.

با عصبانیت فکر کردم، پیرزن دیوانه، و صفحات کامپیوتر را بستم.

اگر دوباره او را ببینم، گوشمالی خوبی به او میدهم.

  • تشکر 4
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مه باعث گم شدن من شد.

اگر یک روز آفتابی بود من به مشکل بر نمیخوردم. اما مه میتواند آشناترین مکان ها را به چیزی غریب و گمراه کننده تبدیل کند. این مکان از ابتدا آنقدر برای من غریبه بود که به سرعت حالت گمراه کنندگی به خود گرفت.

برای یک دقیقه فکر میکردم که مستقیم به خانه ی کلارین میروم، بلوک به بلوک پیش میرفتم بدون آنکه واقعا توجهی بکنم. لحظه ای بعد در خیابانی ناآشنا و نه چندان شلوغ بودم. ناگهان تنها من و دو نفر دیگر در کوچه ای مه آلود و ساکت و ترسناک بودیم. نمیدانستم که چقدر راه آمده ام. ذهنم درگیر چیزهایی دیگر بود. ممکن است مایل ها راه رفته باشم.

فکر میکردم راه حلی بسیار زیرکانه دارم. یکی از رهگذران را دنبال میکنم و مطمئنا آنها من را به بخش اصلی شهر باز میگردانند.

درحالی که دکمه های ژاکتم را در برابر باران مه آلود میبستم، یکی از آن دو نفر را که نزدیک تر بود انتخاب کردم. یک زن پنجاه ساله با پالتوی بارانی بژ رنگ و شالگردنی آبی. باید با فاصله ای کم بدنبالش میرفتم چون مه بسیار غلیظ بود.

دو بلوک آنطرف تر، او کیفش را محکم به پهلویش چنگ زده بود و نگاه های مضطربی به پشت سرش می انداخت. چند دقیقه طول کشید تا پی ببرم از چه میترسید – من! وقتی که کار از کار گذشته بود به یادم آمد که در دفترچه ی راهنما درباره ی جرائم درون شهری چه خوانده ام. جوان هایی با ظاهری بی گناه، چه مرد چه زن، مسئول این جرائم بودند.

سعی کردم به او اطمینان خاطر دهم، درنتیجه فریاد زدم،"من گم شدم. فقط میخوام به هتلم برگردم. خواهش میکنم میشه بهم کمک کنی؟"

سرعتش را افزایش داد، لبه های کتش در اثر برخورد با هم صدا میدادند. نالید،"دنبالم نیا! ازم فاصله بگیر!"

"باشه. من همین جا میمونم." همانجایی که بودم ایستادم، آخرین چیزی که میخواستم آن بود که فراریش بدهم. آن یکی رهگذر رفته بود. من به او نیاز داشتم. هر لحظه مه غلیظ تر میشد و من هیچ ایده ای نداشتم که کجا هستم. گفتم،"ببین من واقعا معذرت میخوام که ترسوندمت. فقط میتونی به من نشون بدی که منطقه ی تمپل بار کجاست؟ من یه توریست آمریکایی ام و گم شدم."

بدون چرخیدن یا حداقل آرام تر راه رفتن، با دستش به سمتی در جهت چپ اش اشاره کرد و در تقاطعی ناپدید شد. من در مه تنها ماندم.

آه کشیدم. پس جایی در سمت چپ بود.

به تقاطعی رسیدم، و با سرعت آرامی به سمت دست چپ ام ادامه دادم. همانطور که پیش میرفتم اطرافم را نظاره کردم و به سرعتم افزودم. بنظر رسید که بیشتر در منطقه ی صنعتی و ویران شده پیش میروم. ویترین مغازه ها با آپارتمان های معمولی در بالایشان، جایشان را به ساختمان هایی شبیه به انبار داده بودند. این ساختمان ها پنجره هایشان شکسته بود و درهایشان شکم کرده بود. تنگنای پیاده رو به یک متر هم نمیرسید. با هر قدم حجم آشغال ها در خیابان افزایش میافت. کم کم حالت تهوع شدیدی به من دست داد که حدس زدم از بوی تعفن فاضلاب باشد. حتما یک کارخانه ی قدیمی کاغذ در این نزدیکی بود. کاغذهای زرد رنگی با سوراخ هایی بزرگ در اندازه های مختلف در باد میرقصیدند و در خیابان خالی پیش می رفتند. در ورودی کوچه هایی تنگ و تیره و تار، فلش هایی کمرنگ نقاشی شده بودند و به لنگری اشاره داشتند که ظاهرا آخرین باری که یک کشتی در آن لنگر گرفته بود، 20 سال قبل بود.

یکجا، دودکش زهوار در رفته ای که خم شده بود، در حال غرق شدن در مه بود. جای دیگر، ماشین رها شده ای دیده میشد که در راننده اش نیمه باز بود و بیرون از آن، یک جفت کفش و لباس به چشم میخورد. انگار که راننده خیلی ساده از ماشین خارج شده، لباس هایش را درآورده و همه چیز را پشت سرش رها کرده است. تنها صداهایی که می آمد، صدای خفه ی قدم های من و صدای آرام قطرات آب بودکه به درون لوله های زیرزمین میریختند. هرچه که بیشتر به درون محله ی درحال نابودی پیش میرفتم، میلم به دویدن بیشتر میشد یا حداقل میخواستم تلاشم را بکنم. اما نگران بودم که اگر ساکنین نامطبوع در این منطقه حضور داشتند، صدای ممتد برخورد پاشنه ی کفشم با سنگفرش باعث جلب توجه آنها شود. از آن میترسیدم که این قسمت شهر به این خاطر اینقدر خلوت بوده که با ورود خلافکاران، کسب و کار از رونق افتاد. چه کسی میدانست که پشت آن پنجره های شکسته چه چیزی کمین کرده است؟ چه کسی میدانست که پشت آن در نیمه باز چه چیزی قایم شده؟

ده دقیقه ی آینده استرس زا ترین بخش زندگی من بود. من در یک محله ی خطرناک از کشوری غریبه تنها بودم و نمیدانستم که در مسیر درست میروم یا که مستقیم به دهن شیر. دوبار به هنگام عبور از کوچه ای، گمان کردم که صدای خش خشی می آید. دوبار ترس ام را قورت دادم و در برابر دویدن مقاومت کردم. غیر ممکن بود که به آلینا فکر نکنم، چون در محله ای مشابه بدنش را پیدا کرده بودند. نمیتوانستم گمان آنکه غلط بودن چیزی در اینجا را، از ذهنم دور کنم و آن ورای خالی از سکنه و خرابه بودن، بود. این قسمت از شهر تنها حس خالی بودن نمیداد. حسی میداد، خب ... رها شده... انگار باید ده بلوک قبل تر علامتی را میخواندم که میگفت،"تمامی افرادی که به اینجا وارد میشوید، امید نداشته باشید."

به شدت حالت تهوع داشتم و انگار چیزی روی پوستم راه میرفت. با سرعت بلوک به بلوک را پیش رفتم، تا جایی که خیابان ها من اجازه میدادند به آن سمتی که آن زن اشاره کرده بود، میرفتم. با آنکه تازه وقت شام بود، باران و مه روز را به گرگ و میش بدل کرده بود. آن چند تیر چراغ برقی که طی چند سال اخیر نشکسته بودند روشن شدند و شروع به درخشیدن کردند. دیگر داشت شب میشد و بین آن تیرهای چراغ برقی که نور ضعیف خود را پخش میکردند، ظلمات بود.

با سرعت باد حرکت کردم. از فکر گم شدن در این منطقه ی وحشتناک در شب، نزدیک بود دچار حمله ی عصبی شوم. از خوشحالی هق هق کردم زمانی که ساختمان تقریبا روشنی را در چند بلوک جلوتر دیدم. نورهای آن ساختمان مانند فرشته ی نجاتم میدرخشیدند.

شروع به دویدنی کردم که تا این لحظه درمقابل آن مقاومت میکردم.

ویرایش شده در توسط mench
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همانطور که نزدیک تر میشدم، میتوانستم ببینم که پنجره ها سالم هستند و آن ساختمان بلند آجری به طور بی نقصی بازسازی شده.طبقه ی اول آن با نمای گرانی به رنگ های گیلاسی تیره و برنجی به روز شده بود. ستون های بزرگ، ورودی را مزین کرده بودند. بر در ورودی چشم گیرش که به رنگ گیلاس بود، شیشه های تیره کار شده بودند. در بالایِ در، تاجی به رنگی مشابه آن را تزیین کرده بود. پنجره های بلند واقع در ضلع کناری، با ستون هایی یکسان اما در اندازه ای کوچک تر قاب شده بودند و محافظ های آهنی ظریف و زیبا آن ها را پوشانده بودند. یک ماشین سدان قدیمی در کنار موتور گران قیمتی در بیرون پارک شده بود.

پس از آن میتوانستم ویترین مغازه هایی که در زیر ساختمان های مسکونی واقع شده بودند را ببینم. کسانی که برای خرید، شام یا رفتن به کافه بیرون آمده بودند همه با ظاهری کاملا عادی در خیابان قدم میزدند.

به همین سادگی من دوباره در قسمت خوشایند شهر بودم. با خودم گفتم، خدایا شکرت. با آنکه بعدا آنقدر با اطمینان خاطر نمیتوانستم بگویم که آن روز چه کسی من را از خطر نجات داد، یا آنکه اصلا نجات یافته بودم. ما یک اصطلاحی در جورجیا داریم: وقتی از ماهیتابه میافتی بیرون، میافتی تو آتیش. کف کفشم باید در حال سوختن بوده باشد.

روی تخته ای که عمود بر ساختمان آویخته شده بود، پرزرق و برق،"وسایل تزئینی و کتاب فروشی بارونز" نوشته شده بود. این تخته به کمک یک ستون برنجی که به آجری در بالای در جوش خورده بود، بر روی پیاده رو آویزان بود.

علامتی با طرح قدیمی در پشت در بود که اعلام میکرد"باز است." نمیتوانست بیشتر از این مناسب برای تاکسی گرفتن باشد. تمام ساختمان میگفت،"توریست گم شده خوش آمدید/ در اینجا منتظر تاکسی تان بمانید."

کارم امروز تمام شده بود. دیگر نه میخواستم آدرسی بپرسم و نه راه بروم. خیس بودم و سردم بود. دلم سوپ داغ میخواست و حمامی داغ تر. و آنها را بیشتر از یک کیسه طلا میخواستم.

در را که باز کردم، زنگ بالای در به صدا درآمد.

قدم به داخل گذاشتم و ایستادم و در شگفتی تنها پلک زدم.از بیرون تنها انتظار یک کتاب فروشی و عتیقه فروشی کوچکِ زیبایی را داشتم. اما چیزی که یافتم نمایی از کتابها در اتاقی بی انتها بود. کتابخانه ای که دیو به دلبر داد در مقابل آن سر خم میکرد.

به هر حال من عاشق کتاب هستم و کتاب را خیلی بیشتر از فیلم دوست دارم. فیلم به تو میگوید که چه فکر کنی. یک کتاب خوب میگذارد که خودت تصمیم بگیری چه فکری کنی. فیلم به تو خانه ی صورتی را نمایش میدهد. یک کتاب خوب به تو میگوید که یک خانه ی صورتی ای هست و به تو اجازه میدهد که رنگ آمیزی پایانی را تو انجام دهی، شاید بتوانی مدل سقف را انتخاب کنی و ماشینت را دم خانه پارک کنی. همواره تصورات من بهتر از هر چیزی بود که یک فیلم میتوانست نشان دهد. برای اشاره، آن فیلم های گیج کننده ی هری پاتر. آن دختر ولا (فلور دلاکور بازیگرش است) اصلا شبیه آن چیزی که باید میبود نبود.

با این حال، من هرگز کتابخانه ای شبیه به این را تصور نکرده بودم. اتاقش تقریبا 12 متر عرض و 30 متر طول داشت. قسمت جلویی مغازه تا پشت بام ارتفاع داشت، چهار طبقه یا بیشتر. گرچه نمیتوانستم جزئیات را تشخیص دهم اما طرحی شلوغ، بر روی سقف خمری شکل، نقاشی شده بود.قفسه های کتاب از کف اتاق تا سقف ادامه داشتند. در پشت نرده های باشکوه، سکوهایی بود که اجازه ی پیاده روی را در طبقات دوم، سوم و چهارم میداد و با استفاده از نردبان هایی که روی غلتک روغنی حرکت میکردند میشد از طبقه ای به طبقه ی دیگر رفت.

قفسه های کتابخانه ی طبقه ی اول، در راهروهای پهنی در سمت چپم چیده شده بودند و در کنارشان دو صندلی راحتی بود. در سمت راستم یک پیشخوان به چشم میخورد. نمیتوانستم آنچه که در آنسوی بالکن طبقه های بالایی امتداد داشت را ببینم اما حدس میزدم که تنها کتاب های بیشتر و وسایل تزیئنی که در روی تخته ی ورودی ساختمان به آن اشاره شده بود، در آنجا پیدا شود.

یک نفر هم در دیدرس نبود.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همانطور که به دور خودم میچرخیدم و به اطراف دقت میکردم، صدا زدم،"سلام!" پیدا کردن یک کتاب فروشی مانند این رخداد شگفت انگیزی بود. پایانی خوش برای روزی افتضاح. در زمانی که برای تاکسی ام منتظر میماندم میتوانستم به دنبال کتاب های جدیدی بگردم. دوباره صدا زدم،"سلام، کسی اینجا نیست؟"

از عقب مغازه صدای زنی به گوش رسید،"الان میام عزیزم."

صدای زمزمه های آرامی را شنیدم، صدای یک زن و یک مرد. سپس صدای برخورد پاشنه ی کفش با کف چوبی زمین به گوش رسید.

زن خوش هیکل و شیکی ظاهر شد که زمانی همانند بازیگران هالیوود خیره کننده بود. اکنون اوایل 50 سالگی اش بود و موهای براق تیره اش از روی صورتش جمع شده و در پشت سرش بافته شده بود. صورت بی رنگش زیبایی کلاسیکی داشت. با آنکه زمان بر پوست جوانش چین و بر پیشانی اش چروک انداخته بود، این زن همواره زیبا میماند تا روزی که جانش را از دست میداد. او یک دامن خاکستری اندامی و یک بلوز دکمه دار کتان پوشیده بود که اندام زیبایش را به رخ میکشید. زیورآلات پرجلوه اش بر روی گردن، مچ و گوشش میدرخشیدند. گفت،" من فیونام. آیا میتونم بهت کمکی کنم عزیزم؟"

گفتم،"امیدوارم بتونم از گوشی شما استفاده کنم تا تاکسی بگیرم." و بعد شتابزده اضافه کردم،"یه چیزی هم میخرم." خیلی از کسب و کارهای محلی در پلاکارت های تبلیغاتیشان اشاره میکردند که تلفن و دستشویی تنها برای مشتریان است.

لبخند زد،"نیازی نیست عزیزم. مگه اینکه واقعا بخوای. قطعا میتونی از تلفن ما استفاده کنی."

بعد از گشتن در دفترچه ی تلفن و تماس با تاکسی تلفنی، از 20 دقیقه زمان باقی مانده به خوبی استفاده کردم و دو کتاب تخیلی از اوانویچ و یک مجله ی مد را انتخاب کردم. زمانی که فیونا داشت حساب من را جمع میزد، سعی کردم تیری را در تاریکی بیاندازم. حتما کسی که با این حجم از کتاب سر و کار دارد اطلاعات مختصری از همه چیز دارد.

به او گفتم،"من داشتم سعی میکردم که معنی کلمه ای رو پیدا کنم اما مطمئن نیستم که به چه زبانیه. یا اینکه اصلا دارم درست تلفظ میکنم."

آخرین کتابم را اسکن کرد و مجموع مبلغ را به من گفت و ادامه داد،"چه کلمه ای عزیزم؟"

به پایین نگاه کردم و به دنبال کارت اعتباریم در کیفم گشتم. کتاب ها در بودجه ی من نبودند و باید پرداخت آنها را تا بعد از برگشتم به جورجیا به تعویق می انداختم. در همین حین گفتم،"شی-سادو. حداقل این چیزیه که فکر میکنم." کیف پولم را پیدا کردم، کارت اعتباریم را از آن خارج کردم و دوباره نگاهم را به او دوختم. او به رنگ روح درآمده بود و در جایش خشکش زده بود.

او محکم گفت،"هیچ وقت به گوشم نخورده. چرا دنبالش میگردی؟"

پلک زدم،"کی گفته که من دارم دنبالش میگردم؟" من نگفته بودم که دنبالش میگردم. من تنها پرسیده بودم که معنی این واژه چیست.

او گفت،"پس برای چی میپرسی؟"

گفتم،"من فقط میخوام بدونم که معنیش چیه؟"

گفت"از کجا شنیدیش؟"

"برای تو چه اهمیتی داره؟" میدانستم که حالت تدافعی به خود گرفته ام اما واقعا مشکل او چه بود؟ آن کلمه یقینا برای او یک معنی داشت. چرا به من نمیگفت؟

ادامه دادم،"ببین این خیلی مهمه."

او گفت،"چقدر مهم؟"

چی میخواست؟ پول؟ این میتوانست مشکل باشد.گفتم،"خیلی."

او به پشت سر من نگاه کرد و یک کلمه را چون دعا بر زبان آورد،"جریکو."

نفهمیدم، تکرار کردم،"جریکو؟ منظورت شهر باستانیه؟"

ویرایش شده در توسط mench
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفهمیدم، تکرار کردم،"جریکو؟ منظورت شهر باستانیه؟"

صدای مردانه ی متشخصی از پشت سرم گفت،"جریکو بارونز و شما؟" لهجه ی ایرلندی نداشت. ایده ای هم نداشتم که لهجه اش برای کجاست.

چرخیدم، نامم نوک زبانم بود اما نتوانستم بیانش کنم. بیخود نبود که فیونا نامش را آنطور بیان کرده بود. از درون به خودم تلنگر زدم و دستم را دراز کردم،"مک کایلا، اما اغلب آدما من رو مک صدا میزنن."

"نام خانوادگی هم داری مک کایلا؟" پشت دستانم را برای لحظه ای به لبانش فشار داد و سپس دستانم را رها کرد.

پوستم در جایی که به لبانش خورده بود، میسوخت.

آیا من تصور میکردم یا واقعا نگاهش درنده بود؟ میترسیدم که دچار پارانویا(بدگمانی) شده باشم. امروز روز بلند و عجیبی بود که پی شبی عجیب تر آمده بود.

تیتر روزنامه های اشفورد در ذهنم شکل گیری گرفتند: دومین دختر لین در یک کتابفروشی در دوبلین پا به داستان خطرناکی گذاشت!! طفره رفتم،"همون مک خوبه."

گفت،"تو از این شی-سادو چی میدونی، همون مک؟"

"هیچی. به همین خاطر دارم میپرسم. چیه اون؟"

گفت،"هیچ ایده ای ندارم. تو از کجا شنیدیش؟"

"یادم نمیاد. چرا برات مهمه؟"

دست به سینه ایستاد.

من هم دست به سینه ایستادم. چرا این آدم ها به من دروغ میگفتند؟ شی-سادو مگر چه کوفتی بود؟ او با آن نگاه درنده اش سر تاپای من را برانداز کرد.

من هم در جواب براندازش کردم. او فقط فضا را اشغال نمیکرد، بلکه فضا از او لبریز می شد. پیشتر این اتاق پر از کتاب بود اما اکنون از او پر شده بود. حدودا 30 ساله، با قدی حدود دو متر، موهایی تیره و پوستی طلایی و چشمانی سیاه. اجزای صورتش پرصلابت بودند. ظاهرش، مثل لهجه اش، کمک چندانی به تشخیص ملیت اش نمیکرد.

بنظر میرسید یک رگه اش اروپایی و رگه دیگرش مدیترانه ای باشد. شاید هم از کولی های تیره پوست بود. یک کت و شلوار باشکوه ایتالیایی به رنگ خاکستری تیره بر تن داشت. در زیر آن پیراهن سفید و یک کراوات طرح دار به رنگ ملایمی پوشیده بود. او خوشتیپ نبود. برای او خوشتیپ واژه ای آرام است. او شدیدا مردانه بود. او جذاب بود. در وجود او جذابیتی بود که در همه جایش وجود داشت. در چشم های تیره اش، در لب های گوشتی اش، در طریقه ایستادنش. او در دسته ای از مردان بود که من هر یک میلیون سال یکبار هم نمیتوانستم با او قرار بگذارم.

لبخندی روی لبهایش ظاهر شد. این لبخند از خود او خوشایندتر نبود و من را برای یک ثانیه هم تحت تاثیر قرار نداد.

به او گفتم،"تو میدونی چه معنی ای میده. خب چرا بهم نمیگی؟"

"تو هم یه چیزی راجع بهش میدونی. چرا به من نمیگی؟"

"من اول پرسیدم." شاید بچه گانه بود اما تنها چیزی بود که به ذهنم رسید. حتی جوابی به آن نداد.

ادامه دادم،"من بالاخره از یک راهی جوابم رو پیدا میکنم." اگر اینها معنای آن را میدانستند پس جایی در دوبلین کس دیگری هم میدانست.

"همینطور هم من. بهش شکی ندارم، همون مک."

نگاه یخ زده ام را که روی خیلی از مشتری های مست و سرکش بریکیارد تمرین کرده بودم، تحویلش دادم."این یه تهدیده؟"

او قدمی به جلو گذاشت و بدن من منقبض شد.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

@Amir

درخواست حذف این تاپیک رو دارم ممنون

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×