رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

            بسم الله الرحمن الرحیم

نام رمان:رستا

نویسنده: zahra1997s | کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر:عاشقانه_اجتماعی

خلاصه داستان:

این یه قصه نیست..یه زندگیه.. زندگیه یه دختر که با همه ی دخترا فرق داره.. دختری که صفر تاصد زندگیشو تو یه شب گذرونده .. دختری که درست وقتی پا به خونه ی ارزوهاش‌میذاره که اون خونه ویرون شده ولی این انتهای زندگیش نیست ...

 

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده گرامی ضمن خوش آمدگویی، لطفا قبل از شروع تایپ رمان خود، تایپیک های زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

 
 
نویسنده گرامی قبل از شروع نگارش داستان حتما تاپیک های زیر را مطالعه کنید:
 
نویسنده عزیز :
در هر قسمت از رمان باید حداقل 20 خط کامل در پست جدید ارسال کنید , در صورت کمتر بودن پست جدیدی که ارسال کردید با قسمت بعدی یا قبلی رمان ادغام میشه !
بین نوشته ها و خط ها به هیچ وجه اینتر نزنید و بین خط ها فاصله ایجاد نکنید ! از بزرگ کردن متن و تغییر فونت خودداری کنید , حداکثر سایز مجاز برای نوشته ها 18 !
از شکلک های گوشی یا هر کیبوردی مثل ( ♣◘♦♠ ) و هرگونه شکلک یا عکس در متن استفاده نکنید که در اخر مجبور بشید کل رمان رو ویرایش کنید و این شکلک هارو حذف کنید ! ( شکلک های عکسی در فایل نهایی نمایش داده نمیشه , شکلک های کیبوردی در همه دستگاه ها پشتیبانی نمیشه و نمایش داده نمیشه ! )
 به غیر از ادامه داستان در تاپیک ,,  ارسال پست هایی مثل  : دیگه ادامه نمیدم , یا بعد امتحان ها میام و ... مجاز نیست  برای صحبت با خواننده حتما باید قسمت جدید رمان رو انتشار بدید و  اول یا آخر پست  با رنگ آبی متن خود را به عنوان گفتار نویسنده ارسال کنید ( حداکثر 2 خط )
 
تبلیغ رمان کاربرها تنها در امضا شخصی کاربر مجاز میباشد , ارسال پیغام خصوصی به کاربران , ارسال پست در تاپیک های دیگه و...  یا به هر نحوه تبلیغ رمان ممنوع میباشد !
بعد از ارسال 25 قسمت از رمانتون میتونید تایپیک نقد رمانتونگرو در تالار معرفی و نقد کتاب کاربران ایجاد کنید
 
**بعد از ایجاد تایپیک، رمانتون توسط تیم نقد، نقد و بررسی میشه و شما موظف هستید بر اساس نقدهای تیم نقد، رمانتون رو ویرایش کنید**
 
 
شما میتونید بعد از ارسال 25 قسمت , در تاپیک طراحی جلد طراحی جلد رمان های در حال تایپ درخواست ارسال کنید تا برای رمان شما گرافیست های انجمن جلد طراحی کنن 
 
** قبل از ارسال درخواست جلدتون، تایپیک نکاتی برای درخواست جلد رمان را مطالعه فرمایید **
و در  تایپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان  پایان تایپ رمان خود را میتوانید اعلام کنید!
 
توجه داشته باشید که هر رمان پس از اتمام به تالار ویرایش جهت ویراستاری منتقل شده و انتقال به این بخش الزامی خواهد بود
 
از شما کاربر گرامی تقاضا میشود که قوانین این بخش را رعایت فرمایید
موفق باشید
تیم مدیریت بخش کتاب انجمن نودهشتیا
 
.::  هرگونه کپی برداری از مطالب , تصاویر و...  طبق قانون جرائم رایانه ای ماده 21  و حقوق حمایت از پدیدآورندگان غیر مجاز بوده و پیگرد قانونی دارد ::.
 
97qv_quote_1501582710092.png
  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

     صدای پچ پچ دخترا اعصابمو خورد کرده بود،برای بار هزارم یه نفس عمیق کشیدم و خودمو به ارامش دعوت کردم،ارامشی که واقعا بهش نیاز داشتم،روی اخرین صندلی تک نفره ی‌مینی بوس نشسته بودم،گونمو گذاشتم به شیشه ی مینی بوس و اونجا بود که فهمیدم هنوز از‌من سردتر هم هست، دلم دستای گرم  علی کوچولو رو میخواست که وقتی رو سنگای سرد ایوونه خونه ی آقا رحیم تو خودم مچاله شده بودم میومدو منو تو اتاق خودشون میبرد، یعنی به این زودی پشیمون شده بودم!.

     تکونای شدید مینی بوس باعث شد سرم محکم به شیشه بخوره و ازفکر و خیال بیرون بیام،صاف نشستم و کمی‌سرمو کج کردم که ببینم چه خبرشده،مینی بوس با یه ترمز شدید متوقف شد،دخترا با صورت تو صندلی جلوییشون رفته بودن که باعث خندم شد ولی خب‌ باز شدن در مینی بوس مانع بیشتر خندیدنم شد.

     یه نفر که تو اون تاریکی فقط هیبت بزرگش مشخص بود اومد تو مینی بوس و با چراغ قوه تک تک افرادو چک کرد و با سر به نگهبانا اشاره کرد و خودش پیاده شد،دوتا از نگهبانا اومدن آخر مینی بوس و یکی یکی یقه ی دخترارو مث دم موش گرفتن و به سمت بیرون هول دادن، حالا دیگه نوبت من بود:

نگهبان_یالا زنیکه

     با یه حرکت تند و خشن یقه ی لباسمو از دستش کشیدم بیرون و خیره شدم تو چشماش، حالا دیگه فقط برق نگاه من بود که تو اون تاریکی حتی برا خودمم قابل دیدن بود، دیگه کافی بود،یه لبخند و به سمت بیرون رفتم.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

     با ارامشی که هیچ وقت تو خودم ندیده بودم از پله ی‌مینی بوس پایین رفتم و کنار بقیه ایستادم،چشمام کم کم به تاریکی عادت کرده بود ،زنی که پالتوی کرم رنگ پوشیده بود در کنار یه مرد جوون نظرمو جلب کرد ،مرد دستشو زیرچونه ی‌زن گذاشته بود و نگاش میکرد ،لبخند رو لب زن دیده نمیشد ولی‌حسش میکردم،گرمایی که زیر‌پوست مرد دویده بود تا اعماق‌وجودمو میسوزوند، حالا زن تو بغل مرد بود،هنوز نرسیده این بازی کثیف شروع شده بود، چشمامو بستم.

     دو دیقه هم نگذشته بود که صدای ماشین اومد ،همهمه ای ک بین نگهبانا ایجاد شد نشون میداد که یه ناهماهنگی به وجود اومده،چشمامو باز کردم،نور چراغ ماشین مستقیم خورد تو چشمم،صورتم جمع شده بود ،۴تا قلچماق پیاده شدن و به سمت زن رفتن  ،چند دیقه ای صحبت کردن،همه جا ساکت شده بود تا صدای جیغ زن بلند شد:

زن:این امکان نداره،من کاری که همیشه میکردم انجام میدم،تو نمیتونی به من بگی چیکار کن چیکار نکن.

     این بار صدای خنده ی یکی‌از قلچماقا مهر خاموشی به لبای زن زد و بعد از‌اون صدای شلیک گلوله ،پالتوی کرمی مزین شده به خون روی‌زمین،برای اولین بار از شکست یه زن خوشحال شدم.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×