رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

پارت 24/ ساشا 2/

بعد از گذشت لحظاتی با پریشونی نگاهم کردوگفت- ساشا یه چیزی بگم بین خودمون میمونه؟

-      چیه چه مرگته؟

-      حالم بده این روزا

-      چت شده؟

-      نمیدونم داغونم چند وقتیه هرکاری میکنم کلافه ام مدام اونو چشمهاشو حرفهاشو تمام کاراش جلوچشمهامه

لبخند زدمو گفتم- خب اینکه ناراحتی نداره میری خاستگاری درست میشی، پس بالاخره آرزو خانمتو پیدا کردی!

-      نه بابا...چی میگی کدوم خاستگاری...

-      چرا مگه طرف دوستت نداره؟

-      نه...اصلا نمیدونم...

-      حالا بگو ببینم کی هست؟

-      این یکیو دیگه ازم نخواه بت بگم

-      نگو جهنم اینقدر زجر بکش تا بمیری

اون روز توی تموم رفتارهاش گیجی و کلافگی رو می دیدم انگار واقعا عاشق شده بود، هیچوقت اونجوری ندیده بودمش!

فصل بهار بود و بارون های بهاری زیبایی اون فصل رو چند برابر کرده بود. اون روزهم وقتی به خونه برمی گشتم بارون شدیدی گرفته بود. وقتی به خونه رسیدم و ماشین رو توی حیاط پارک کردم، دوان دوان می خواستم به داخل خونه برم که ناگهان متوجه شدم باران زیر یکی از درختها نشسته و به یه نقطه خیره شده! اصلاً نمی فهمم چرا به فکر خودش سلامتیش نیست با اون وضعیت  سرماخوردنش قطعی بود. آروم آروم به سمتش رفتم... چشم هاشو بسته بود.موهای بلندش کاملاً خیس بودو صورتش هم از سرما قرمز شده بود و چهره اش حسابی دلبر شده بود.  به خودم اومدم... چند لحظه ای میشد که نگاهش می کردم، به سرعت گفتم- چرا زیر بارون موندی؟

چشمهاشو باز کرد و نگاهم کرد اما جوابی نداد.  دوباره گفتم- سرمامیخوری

خونسردانه چشمهاشو بست و گفت- بارون با من صمیمی چیزیم نمیشه من خودمم بارانم

ناخودآگاه لبخند زدم...درست میگفت خودشم باران بود! با این حال گفتم- بهتره زیاد زیر بارون نمونی سرما میخوری!

و بعد ازش فاصله گرفتمو به داخل خونه رفتم.

به خانم رضایی نزدیک شدمو گفتم- خانم رضایی؟

قبل از اینکه حرفی بزنم با دستپاچگی گفت- آقا من بهشون گفتم نرن بیرون گوش نکردن

لبخند زدمو گفتم- چیز دیگه ای میخواستم بگم

خانم رضایی- بفرمایین آقا

-      خواهش میکنم وقتی من خونه نیستم مراقب باشین هرکسی داخل خونه نیاد باشه؟

-      اتفاقی افتاده؟

با اخم های درهم کشیده گفتم- حتما باید اتفاقی بیفته؟

 - معذرت میخوام بعله چشم حواسم هست.

باید مطمئن می شدم که دیگه اون اتفاق تکرار نمیشه تا بتونم آرامش داشته باشم. بعد از اینکه توی اتاقم دوش گرفتم لباس راحتی تنم کردم و برای خوردن غذا به طبقه پایین برگشتم، باران هم با اون موهای خیس اما لباسهای خشک سرمیز بود.

بی اونکه حرفی بزنم مشغول خوردن شدم اما نمیدونم چه اتفاقی برام افتاده بود، لحظه به لحظه سرم رو بلند می کردم و نگاهش می کردم... به اون موهای بلند و زیبایی که دورش رها شده بود.

ناگهان حرف سهیل تو گوشم تکرار شد...باران برات مهم شده... یعنی ممکن بود این حرفش درست باشه؟ واقعاً واسم مهم شده ؟! اما چطور ممکنه....؟ سرمو به چپ و راست تکون دادم و خودم رو سرزنش کردم ، نباید اونطور نگاهش می کردم. به سرعت غذامو خوردم و از سرمیز بلند شدم.

اون روزها حالش زیاد خوب نبود و اصلا حرف نمیزد اما خوبیش این بود که سرمیز غذا حاضر میشد...و بالاخره از اتاقش دل کنده بود.

چند روزی از اون اتفاق گذشت، تا اینکه یه روز جمعه که خونه بودم تلفنم زنگ خورد با دیدن شماره مادرم لبخند زنان جواب دادم- سلام برمادرمهربانم

-      سلام عزیزدلم خوبی؟

-      خداروشکر شما چطوری؟ بابا و سارا خوبن؟

-      همه خوبن عزیزم....تو نمیخوایی سری به مابزنی

-      این روزها یکم سرم شلوغه مامان، کارای عقب افتاده زیاد دارم

-      باشه خب امروز که جمعه بود، امشب شام بیا خونه پیش ما البته با باران

-      من که مشکلی ندارم اما میدونی که باران بعید میدونم حرف منو گوش کنه و بیاد..مگر اینکه خودت بهش زنگ بزنی

-      خیلی خب خودم الان بهش زنگ میزنم

باشه ای گفتم و تلفنو قعط کردم، برای رفتن به خونه ی مادروپدرم بهتر بود اون هم همراهم بیاد نمیخواستم یه بار دیگه توی خونه تنها بمونه.

چند دقیقه بیشتر طول نکشید که مادرم دوباره زنگ زد.

-      جانم چی شد؟

-      باهاش صحبت کردم قبول کرد....زود بیاین باشه؟

-      باشه مامان جان میبینمتون

-      قربونت برم پسرم خدافظ

بعد از اینکه یه چرت حسابی زدم، ساعت 7 میشد که به سرعت حاضر شدم. همزمان با اینکه از اتاقم خارج شدم اون هم حاضر و آماده از اتاقش بیرون اومد.

نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت- من حاضرم

-      خیلی خب بریم

اون از آسانسور و من از پله ها پایین رفتم، وارد حیاط که شدیم با دیدن ماشینم کمی کلافه شدم، ای کاش یه ماشین دیگه رو حاضر می کردم که بتونه راحت سوار شه، حالا با این ماشین شاسی بلند باید برای سوار شدن بهش کمک بکنم. نزدیکش شدمو گفتم- اجازه هست کمکت کنم؟!

متعجبانه نگاهم کردو گفت- برای چی؟

به ماشین اشاره کردمو گفتم- برای سوار شدن!

نگاهی به ماشین انداخت و بعد بی تفاوت سرشو چرخوند..من هم خونسردانه بغلش کردم و توی ماشین گذاشتمش. بعداز اینکه ویلچرشو توی صندوق عقب گذاشتم سوار شدم و خیلی زود راه افتادم. تمام طول راه سکوت بینمون برقرار بود.

موقع پیاده شدن  بازهم بغلش کردم و روی ویلچر گذاشتمش! و اون در تمام این مدت حتی نیم نگاهی هم بهم نمیکرد که این برای من هم بهتر بود.

مادروپدرم با دیدن ما خیلی خوشحال بودند و مدام قربون صدقه جفتمون می رفتند. سارا مثل همیشه کنار باران نشست و حتی لحظه ای هم دست از صحبت کردن نمی کشیدند. ظاهراً مهمونی مثل تمام مهمونی های دیگه عادی بود تا اینکه سرمیز شام پدرم ناگهان گفت- بچه ها نظرتون چیه تا هوا بهاری و قشنگه یه سفربریم شمال؟!

متعجبانه سرمو بلند کردمو به هردوی اونها که به من خیره بودند، نگاه کردم،سفرشمال دیگه از کجا اومد؟ ناگهان احساس کردم اونها نقشه دیگه ای دارند اما محال بود اجازه بدم به هدفشون برسند

خونسردانه گفتم- من فعلا سرم خیلی شلوغه برام ممکن نیست اگه دوست دارین خودتون برین

مامان- ما میخوایم همگی باهم بریم که یه حالو هوایی عوض کنیم

سارا- آره خیلی خوش میگذره شمال الان خیلی قشنگه

-      برای من امکانش نیست خودتون میدونین که چند ماه نرفتم کارخونه ، کارعقب افتاده زیاد دارم باشه واسه یه وقت دیگه!

بابا- بالاخره باید یه وقت استراحت بخودمون بدیم تو این یکسال گذشته هممون روحیمون رو باختیم خیلی خوبه که کنار هم یه مسافرت تفریحی بریم

-      منکه نگفتم نریم گفتم من نمیتونم بیام شما میتونین برین

مامان- تو که چند ماه کارخونه نرفتی یه هفته دیگه هم روش

-      نه مامان امکان نداره یه روزم برای من زیاده چه برسه یه هفته...متأسفم مشغله هام زیاده

باران در تمام این مدت که ما بحث میکردیم سکوت کرده بود میدونستم اون هم خیلی مایل نیست. نمیتونستم قبول کنم خصوصاً اینکه مطمئن بودم مادروپدرم از این سفر قصد دیگه ای دارند! هرچیزی که میگفتن یه بهانه می آوردم و ظاهراً به خوبی از پسشون براومده بودم  تااینکه مامان بازهم از حربه های زنانه استفاده کرد!!

باچهره درهم و بغض آلود از سرمیز بلند شد و گفت- تو مثل اینکه اصلا دلت نمیخواد کنار مامانو بابات باشیو خوشیه مارو ببینی...با اینکه میدونی این چند وقت چقد هممون اذیت شدیم، همش مخالفت میکنی؟ منو پدرت فکر میکردیم میریمو کنارهم روزای خوبی میسازیم اما معلومه اصلا خواست ما برات مهم نیست!

میخواست بره که مانعش شدم و گفتم- باشه مامان باشه میریم قبول!!!

چشمهاشو ریز کرد و با شک و تردید گفت- واقعا؟؟

-      آره...میام، حالا راضی شدین؟

از لبخندی که زد مطمئن شدم نقشه هایی زیر سردارند!!! به شدت کلافه شدم، دیگه نمی تونستم غذا بخورم، نیم نگاهی به باران انداختم... اون هم با غذاش بازی می کرد کاملاً معلوم بود اون هم از این وضعیت راضی نیست.

بعد از چند دقیقه پدرم دوباره گفت- برنامه هامونو درست میکنیمو ایشالله پس فردا راه میفتیم!

یک ساعت بعد از شام به خونه برگشتیم. فکرم حسابی درگیر شده بودو نمیدونستم باید چیکار کنم.

روز بعد وقتی سهیل موضوع مسافرت رو فهمید، با صدای بلند قهقه زد و گفت:

-      خو مامانو بابات گناه دارن دلشون نوه میخواد

-      خفه شو عوضی.... نوه کدومه؟ اه...نمیدونم پیش خودشون چی فکر کردن؟ برای خودشون می برنو می دوزنو تنمون میکنن!!

با این حرفم بیشتر خندید و من بیشتر عصبی شدم.

سهیل- حالا غصه نخور...تو که تن به این مسافرت دادی به باقیشم تن بده

همونطور که سعی می کردم جلوی خنده ام رو بگیرم، گفتم- سهیل بجان خودم میام میزنم لهت میکنم

با کلافگی روی صندلی نشستمو گفتم- منو باش میخواستم یواش یواش بحث جدایی رو پیش بکشم!!

متعجبانه گفت- جدایی؟ از کی؟

نگاهش کردمو گفتم- از باران دیگه

با جدیت گفت- چرا؟

-      یعنی چی چرا؟ من باهاش ازدواج کردم چون دوتامون یه وضعیتو داشتیم، الان بهترین موقعیته زندگی هردومون به حالت عادی برگرده

-      و تو فکر کردی موافقت میکنن؟

-      میخواستم بهونه بیارم که الان پاهام خوب شده و میتونم با یکی ازدواج کنم که فلج نباشه، بلکه قبول کنن

-      بعید میدونم قبول کنن

-      مجبورن بپذیرن، منو باران که نمیتونیم که چون دیگران میخوان باهم زندگی کنیم...خودشم همینو میخواد! میخواد برگرده خونشون نمیتونم که به زور نگهش دارم

-      نمیدونم چی بگم....

سکوت کردمو فکرمو درگیر مسائل دیگه کردم اما هربار فکرم به سمت مسافرت کشیده میشد.

بالاخره روز سفر رسید. اول صبح مادرباران با همسرش به خونه من اومدند، از اونجایی که اونها هم دعوت بودند مادرش میخواست وسایلش رو جمع کنه.

به اجبار وسایل موردنیازم رو حاضر کردم و بعد ازاینکه آماده شدم به حیاط رفتم. مادروپدرم و سارا هم چند دقیقه قبل اومده بودند، درست همون موقع زنگ در زده شد و خانواده ترانه وارد حیاط شدند. اوه نه... خدای من... چطور باید توی این سفر ترمه رو تحمل کنم....با کلافگی دستی روی سرم کشیدم، اصلاً نمی دونستم باید چیکار کنم.

بالاخره همشون حاضر شدند و راه افتادیم. مجبور بودم خودم رو به بیخیالی بزنم..مادروپدرم همراه مادروپدرترانه سوار ماشین پدرم شدند، مادر باران هم با شوهرش سوار ماشین خودشون و توی ماشین من، منو سهیل جلو نشستیم و باران و سارا و ترمه هم عقب سوار شدند.

یه موزیک گذاشتمو راه افتادیم...از توی آینه به باران که درست پشت سرم بود، نگاه کردم سرش رو به صندلی تکیه داده بودو به بیرون خیره بود. سارا و ترمه هم مشغول صحبت بودند.

به سهیل نگاه کردمو گفتم- چه خبر؟

سهیل- هیچی... خبری نیست

همونطورکه به خیابون خیره می شدم با شیطنت گفتم- چه خبرا از آرزوخانم؟!!

ناگهان صدای صحبت ساراو ترمه قطع شد، حتی باران هم متعجبانه نگاه کرد.

با چهره درهم به عقب اشاره کردو گفت- چی میگی ساشا؟ بیخیال

اینو گفت و باکلافگی به بیرون خیره شد، با صدای بلند خندیدم، با خودم فکر کردم حالا که مجبور شدم این مسافرتو قبول کنم بد نبود کمی خوش بگذرونم و از مسائل ناراحت کننده دور بشم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 25/ باران 1 /

 ترمه  بین من و سارا نشسته بود برای همین نمی تونستم ببینمش. کمی خم شدمو نگاهش کردم، با چهره درهم سرش رو پایین انداخته بود.

با اخم های درهم کشیده از آینه به ساشا نگاه کردم، یعنی نمیتونست اسم معشوق سهیل خان رو نیاره! اون هم جلوی آبجیش که دلش پیش اون گیره! ببین چقدر حال خواهرش رو بد کرد.

نفس عمیقی کشیدم و سرمو به صندلی تکیه دادم، فقط خدا می دونست این سفر قرار بود چطور بگذره، اصلا حس خوبی نداشتم و دلم می خواست به خونه برگردم و تو اتاقم تنها باشمو به آهنگ های غمگنینم گوش کنم.

ناگهان دوباره به یاد اون روز وحشتناک افتادم، حتی یادش هم منو می ترسوند. چه اشتباهی کردم که درو براش باز کردم! ناخودآگاه به یاد فریاد ساشا افتادم صداش بازهم توی گوشم پیچید- زنِ من!!!

و بعد برای اولین بار منو باران صدا زد!! عصبانیتش و کتکهایی که به مهام زد باعث شد احساس کردم مهام تقاص کارش رو پس داد... بی اختیار بازهم لبخند زدم، اینکه ازمن دفاع کرد بهم احساس خوبی می داد!

سکوت برقرار شده بود و هیچکس حرفی نمی زد، فقط صدای موزیک به گوش می رسید.

نمیدونم چقدر گذشت که ناگهان ترمه آهی کشید و گفت- کی فکرشو میکرد امسال ترانه بینمون نباشه و جاش یه نفردیگه کنارمون باشه

اینو گفت و بعد با چهره ای که نفرت توش موج می زد، نگاهم کرد. همه، حتی ساشا هم نگاهش کرد... از اینکه نمیتونستم حرفی بزنم عصبی شدم اما ناگهان سارا گفت- آره هیشکی فکرشو نمیکرد... چیکار میشه کرد عمرمون دست خودمون نیستو سرنوشتو خدا تعیین میکنه از کجا معلوم سال دیگه هم خودمون نباشیم...؟

کاملاً معلوم بود که با این حرف قصد داره از من دفاع کنه اما این حرفش احساس من رو عوض نمیکرد و از کلافگی ام کم نمی کرد. دوباره سکوت برقرار شد که همون موقع صدای بوق ماشین پدر ساشا مارو متوجه کرد، با ایما و اشاره میگفت خوراکی بخریم.

ساشا ماشین رو متوقف کرد و رو به سهیل گفت- بریم سهیل

ترمه به سرعت گفت- اگه اشکالی نداره منم میام

اونها نگاهی بهم انداختند و بعد با صدای ضعیفی باشه ای گفتند و پیاده شدند. به محض اینکه ترمه پیاده شد سارا نزدیکم شد و با چهره درهم گفت- باران؟شنیدی؟

-      آروم باش خودتو ناراحت نکن

-      میدونستم بمن علاقه نداره... اما فکر نمیکردم کس دیگه ای تو زندگیش باشه...من چقدر بد بختم

بغض کرده بودو هر آن ممکن بود گریه کنه، باکلافگی گفتم- به خودت مسلط باش اصلا تو باید خداروشکر کنی که زود فهمیدی و بیشتر از این به پاش نموندی

حرفهام نمیتونست آرومش کنه و من به خوبی می دونستم تو دلش چی می گذره! دلداریش می دادم که ناگهان کسی به شیشه سمت من زد و ماهردو شکه شدیم! سهیل رو که دیدم اخمهامو تو هم کشیدمو همونطور که شیشه رو پایین می کشیدم، گفتم – اگه سکته می کردیم می خواستی چیکار کنی؟

خندید و گفت- معذرت میخوام نمیخواستم بترسونمتون، اومدم بپرسم چیزی نمیخواین براتون بخریم؟

فکری کردمو گفتم- بی زحمت یه بستنی برای من بگیرین

چشمی گفت و به سارا نگاه کرد- توچی سارا؟

اون با اخم های درهم کشیده نگاهش رو گرفت و گفت- من هیچی نمیخورم ممنون

این حرف رو که زد سهیل بهش خیره شد و بعد  با کلافگی از ما دور شد.

دوباره با ناراحتی گفت- از دست خودم خیلی عصبانیم...عشق یکطرفه خیلی وحشتناکه باران

-      محکم باش عزیزم...اصلا به جهنم لیاقت تو رو نداره

اشک تو چشم هاش حلقه زد و سرش رو پایین انداخت.

چند دقیقه بعد هر سه برگشتند،ترمه خنده کنان جای سارا نشست، نمی دونم چی گفته بودند که اینطور می خندید. اصلا در موردش حس خوب نداشتم نمی دونم چرا ازش خوشم نمیومد.

به ترمه خیره بودم و تو افکارم غرق بودم که بستنی ای جلوم گرفته شد. اول به بستنی و بعد به ساشا نگاه کردم - دوسش داری یا چیز دیگه ای میخوایی؟

نمیدونم چرا لحنش اینقدر مهربون شد، بستنی رو گرفتمو گفتم- همین خوبه ممنونم.

دوباره ماشین به حرکت دراومد و فقط صدای صحبتهای سهیل و ساشا میومد. سارا با گوشیش مشغول بود و من به ناچار به جاده چشم دوختم.

چشمهامو بستم و به خواب رفتم.... نمیدونم چقدر خوابیدم که چشمهامو بازکردم و نگاهی به اطراف انداختم. ظاهراً کنار جاده نگه داشته بودندو همگی پیاده شده بودند، اما نمیدونم چرا کسی منو بیدار نکرده بود...؟

شاید هم نمیخواستند مزاحم خوابم شن..نگاهمو از اون ها گرفتمو به سمت چپم خیره شدم، جاده ی قشنگ و سرسبزی بود، شیشه رو پایین کشیدم تا کمی از اون هوای خوب استشمام کنم! چشمهامو بستمو یه نفس عمیق کشیدم اما همینکه بازشون کردم، مهام رو کنار شیشه  ماشین دیدم! خدایا... آخه چرا دست از سرم برنمیداشت؟ تا اینجا دنبالم اومده بود؟

در ماشینو باز کردو گفت- سوپرایز شدی؟!

از ترس زبونم بند اومده بود و وحشت زده بهش خیره بودم. به سختی نگاهی به سمت راستم انداختم همه مشغول عکس انداختن بودند و کسی حواسش به من نبود. قلبم تند تند می زد و احساس میکردم چیزی نمونده که از هوش برم...دوباره نگاهش کردم که گفت:

-      فکر کردی ولت میکنم؟؟؟من تا انتقاممو نگیرم بیخیال نمیشم

و بعد داخل ماشین شدو بهم حمله کرد! وای خدایا نه... نه... شروع کردم به جیغ کشیدن تا شاید کسی صدام روبشنوه... چیزی نمونده بود نفسم بند بیاد، نمیدونم چقدر گذشت که حس کردم کسی تکونم میده و بعد صدای سارا توی گوشم پیچید.

-      باران بیدار شو

چشمهامو باز کردم و وحشت زده نگاهش کردم! ماشین رو متوقف کرده بودند و با نگرانی به من خیره بودند. به سختی نفس عمیقی کشیدم، حس میکردم چیزی نمونده که نفسم بند بیاد.

سارا- خوبی؟ خواب دیدی؟؟؟ آروم باش

دستمو روی قلبم گذاشتم تا شاید بتونم آروم بشم، تمام بدنم از ترس می لرزید.

ساشا از ماشین پیاده شدو در سمت منو باز کرد. با چهره درهم نگاهم می کرد، آب معدنی رو باز کرد و مقداری آب روی صورتم پاشید. اون موقع حس کردم می تونم نفس بکشم.

با چهره ای که نگرانی توش موج می زد آب معدنی رو به سمتم گرفت و گفت:

-      یکم آب بخور حالت بهتر شه.

با دستهایی که می لرزید بطری آب رو ازش گرفتم و جرعه ای ازش خوردم. همون موقع گوشیش زنگ خورد، نگاهی بهش انداخت و بعد جواب داد- بله؟

-.....

- نه بابا چیزی نیست تلفنم زنگ خورد ایستادم اونو جواب بدم شما همون رستوران باشین الان ماهم میایم.

تلفنو قعط کردو نگاهم کرد- بهتری؟

سرمو به نشونه  مثبت تکون دادم، اون هم خیالش راحت شد و توی ماشین نشست.

نگاهی به سارا انداختم هنوزهم با نگرانی به من خیره بود و بعد با صدای آرومی گفت- چی شدی یهو؟

-      خواب بدی دیدم

-      عزیزم اینقدر به خودت فشار نیار با غصه خوردن چیزی درست نمیشه

جوابی بهش ندادمو به جاده خیره شدم، اون چه می دونست تو دل من چی میگذره... هیچوقت تصور نمیکردم یه روزی مهام تو زندگی ام کسی باشه که حتی خوابش هم بتونه اینقدر حالمو بد کنه.

 چند دقیقه بیشتر طول نکشید که ماشین رو جلوی یه رستوران بین راهی متوقف کرد.

همه پیاده شدند، ساشا هم در سمت منو باز کردو بی هیچ حرفی من رو بغل کردو روی ویلچر گذاشت و بعد هم خودش من رو به سمت رستوران حرکت داد. داخل که شدیم نگاهش کردمو گفتم- ممنونم بقیشو خودم میرم

بی اونکه چیزی بگه ویلچرمو رها کردو به سمت مادروپدرش رفت. من هم  کنار مامانم و آقای مولوی جای گرفتم. اصلا حال خوبی نداشتم و حس میکردم هنوز بدنم می لرزه، بی اختیار سرمو به سمت در رستوران چرخوندم احساس میکردم اون همه جا دنبالم میاد.

غذارو سفارش دادیمو دقایقی بعد همه مشغول خوردن شدیم. اونها همونطور که غذا می خوردند باهم مشغول صحبت بودند. ترمه روبروی ساشا نشسته بود و باهاش صحبت می کرد حتی خیلی زیاد بهش توجه می کرداما ساشا با اخمهای درهم کشیده جوابش رو می داد.

نمیدونم اون مشکلش چی بود، خیلی به ساشا توجه میکرد...شاید... شاید بهش علاقه داشت! اما نه.. اون خواهر ترانه بود و می دونست ساشا به خواهرش علاقه داشت. ناگهان ساشا سرش رو به سمت من چرخوند و نگاهم کرد نمیدونم چرا من هم بهش خیره شدم... شاید باید نگاهمو می گرفتم اما انگار سرم قفل شده بود. اون هم با چهره ای که نه اخمی روی صورتش بود و نه لبخندی، بهم خیره بود.

چند لحظه بعد به سختی نگاهمو گرفتم.

آقای مولوی مدام باهام صحبت می کرد شاید دلش می خواست با من صمیمی و مهربون باشه اما نمیدونست که من اصلا باهاش مشکلی ندارم و خیلی هم راحت بودم.

بعد از نیم ساعت دوباره همه سوار ماشین شدیم...ساشا منو بغل کرد تا توی ماشین بذاره درست همون موقع نگاهم به ترمه افتاد با اخم های درهم کشیده به ما خیره بود. کم کم مطمئن می شدم اون به ساشا احساسی داره!

بعد از اینکه راه افتادیم دوباره نگاهمو به جاده دوختم ازترس اینکه بازهم مهام به خوابم بیاد، نمیتونستم بخوابم! اما سارا و ترمه خوابیده بودند و ساشاو سهیل هم در مورد کارهاشون باهم صحبت میکردند!

توی افکارم غرق بودم که ناگهان گوشی موبایلم زنگ خورد، اونقدر ترسیدم که هینی گفتم.

ساشا و سهیل نگاهم کردند و بعد ساشا گفت- خوبی؟

به سختی لبخند زدمو گفتم-آره خوبم... چیزی نیست، فقط شکه شدم

سرمو پایین انداختمو به موبایلم نگاه کردم با دیدن اسم فرهاد لبخند روی لبم نشست و بعد جواب دادم - سلام فرهاد حالت چطوره؟

-      سلام به رفیق بی معرفت، خبری ازت نیست؟

خندیدمو گفتم- بی معرفت خودتی.

-      چه خبر؟ اوضاع چطوره؟

-      خبری نیست همه چی خوبه

-      خب اگه همچی خوبه بیا امروز بریم یه گشتی بزنیم نظرت چیه؟

-      وای دیر زنگیدی من توراه شمالم

-      نه بابا!!! جدی میگی؟ باکی داری میری؟

-      با همه!!

-      عجب نامردی هستین یه خبر میدادی منم میومدم

-      جمع خانوادگی

-      دستت درد نکنه یعنی من جزخانواده اتون نیستم؟ نمیخواستی من بیام دیگه؟!

-      واقعا میومدی؟

-      آره چرا که نه من پسرعموی ساشام! دوست صمیمی توام هستم میومدم مراقب توهم میشدم

-      اوه ممنونم من بادیگارد نمیخوام

خندید و گفت- خیلی شیطونی...باشه هروقت برگشتی باهم میریم بیرون

-      باشه هروقت برگشتم بهت خبرمیدم

-      مراقب خودت باش خدافظ

-      خدافظ

لبخند زنان گوشی رو قعط کردم، فرهاد پسر خوبی بود همیشه حالم رو خوب میکرد! اگر خونه بودیم حتما باهاش بیرون میرفتم....هنوز لبخند رو لبهام بود که ناگهان ساشا گفت.

-      پسرعموی من حالش خوب بود؟!

سرمو بلند کردمو از توی آینه نگاهش کردم، با خشم بهم خیره بود. اوه خدای من...فراموش کردم بلند بلند حرف می زدمو تموم مدت سهیل و ساشا حرفهامو می شنیدند!!...چقدر احمقانه رفتار کردم.

 نمیدونستم چی بهش بگم که گفت:

-      معلومه خیلی باهم صمیمی هستین...

-      اِم...خب ما دوران دانشگاهو باهم بودیم

بدجوری گند زده بودم اما نمیدونم چرا اون این قیافه رو برای من گرفته؟! واسه من غیرتی شده...برای اینکه حرصشو دربیارم، خونسردانه گفتم

-      آره خیلی صمیمی هستیم...!

اینو که گفتم اخمهاش بیشتر توهم کشیده شد، میخواست حرفی بزنه که همون موقع سهیل به شونه اش زدو گفت-  ساشا حواست به جاده باشه

همون موقع ماشینو متوقف کرد و همونطور که پیاده می شد، گفت- من خسته شدم تو باقیشو رانندگی کن

جای همدیگه نشستند و باقی راه رو سهیل رانندگی کرد. ساشا دستشو روی سرش گذاشتو چشمهاشو بست. من هم باقی راه رو هدفون توی گوشم گذاشتم و به بیرون خیره شدم.  

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 26/ باران 2 /

باقی راه چشمهامو بسته بودم اما اصلا دلم نمی خواست بخوابم، وقتی ماشین متوقف شد چشم هامو باز کردم. خداروشکر...بالاخره رسیدیم. اولین چیزی که به چشمم خورد دریابود که منظره آرامش بخشی رو به وجود آورده بود. اونجا یه ویلای بزرگ و با فضای بسیار زیبا قرار داشت که رو به دریا بود.

همه از ماشین ها پیاده شدند . ساراهم از خواب بیدار شدو همونطور که به بدنش قیش و قوس می داد، گفت- بالاخره رسیدیم. خواب خوبی بود!

لبخندزنان گفتم- معلومه حالت بهتره؟

ناگهان دوباره به یاد سهیل افتاد، با چهره درهم گفت- وای نه....نمیتونم خوب باشم

و بعد درحالی که از ماشین پیاده میشد گفت- برم بگم داداش بیاد بیارتت پایین

نفس عمیقی کشیدم ونگاهشون کردم. همه مشغول جابجایی وسایلشون بودند، سهیل و ساشا هم مشغول صحبت بودند و ظاهراً هیشکدوم به یاد من نبودند.سارا هم به محض اینکه پیاده شد مادرش به سمتش اومد و باهم مشغول صحبت شدند و انگار فراموش کرد که من توی ماشین منتظر هستم.

 آروم آروم احساس تنهایی و پوچی سراغم اومد، انگار که اصلا باران وجود نداره...سرمو چرخوندمو به ساشا نگاه کردم نمیدونم چرا ته دلم انتظار داشتم حواسش بمن باشه... چه توقع بیجایی داشتم...ناگهان در ماشین باز شد، دلخورانه به مامان نگاه کردم!

مامان- عزیزم تو هنوز تو ماشینی؟

بسرعت گفتم- مگه مهمه؟

مامان- فداتشم....من فکرکردم...

حرفشو قعط کردو بطرف آقای مولوی با صدای بلند گفت- محسن؟ لطفاً بیا بارانو بیار پایین از ماشین.

آقای مولوی به سمتم میومد که ساشا هم متوجه شدو بطرف ما راهی شد...اون ویلچرمو از صندوق عقب آوردو وقتی میخواست من رو بلند کنه، ساشا گفت- من معذرت میخوام فراموش کردم، اجازه بدین خودم میذارم رو ویلچرش!

حرفش تو ذهنم تکرار شد...فراموش کرده بود!! آره.... باران  خیلی راحت میتونه فراموش بشه.

بی تفاوت به حرفی که زده بود با اخم های درهم کشیده دستمو روی شونه آقای مولوی گذاشتم و اون با احتیاط منو روی ویلچرم گذاشت.

نمیدونم چرا اونقدر از دستش عصبانی شدم شاید چون انتظار نداشتم فراموشم کنه!!! به خودم نهیب زدم...نباید ناراحت بشی! این موضوع اصلا مهم نیست.

همگی داخل ویلا شدند! ویلای بزرگی بود و دکوراسیونش به رنگ قهوه ای روشن بود.

دقایقی با نگاهم ویلا رو زیرورو کردم، دیگران هم هرکدوم روی مبلی ولو شده بودند. پدر ساشا بعد از اینکه سری به سرتاسر ویلا زد، گفت

-      خب ویلا 6تا اتاق داره، 3تا اتاق پایین و 3تا هم بالا، یکی از اتاقهای پایین برای ساشا و باران و...

باقی حرفاش رو نشنیدم و فقط این حرفش تو گوشم تکرار شد...خدای من! یعنی باید...باید اتاقم با ساشا یکی شه!؟ اوه نه... غیرقابل تحمل بود! اصلا برام امکان نداشت...حالا باید چیکار کنم؟

انگار که اونها قصدشون این بود که من رو به ساشا نزدیک کنند...نه اصلاً اینو نمی خوام. نمی خوام بهش نزدیک بشم، سرمو چرندمو نگاهش کردم، با کلافگی به نقطه ای خیره بود. احتمالاً از اول می دونست مادروپدرش چه قصدی دارند که مدام برای اومدن به شمال مخالفت می کرد!

همه با وسایلشون به سمت اتاقهاشون راهی شدند و من لحظاتی با کلافگی به اطرافم نگاه می کردم و به این فکر می کردم که چه راه حلی پیدا کنم!

بعد از چند دقیقه به اجبار به سمت اتاق رفتم و خیلی آروم در رو باز کردمو داخل شدم. وسایلم روی تخت بود و از اون خبری نبود با صدای دوش آب متوجه شدم که باید توی حمام باشه!

با پریشونی وسایلم رو توی کمد گذاشتم و بعد به اون تخت دونفره خیره شدم!! با کلافگی پوفی کردم.. حسابی بهم ریخته بودم، اصلا نمی دونستم با زندگی ام باید چیکار کنم.

صدای بازو بسته شدن درحمام که اومد، برای اینکه راجبم فکری نکنه موبایلم رو برداشتم و با اون مشغول شدم. لحظاتی جلوی آینه موهاش رو خشک کرد و بعد به سمت در اتاق رفت و اونو بست! اوه خدا... ناگهان احساس کردم هر آن ممکنه هوای اتاق تموم بشه و خفه بشم. از جلوی من رد شد و به سمت دیگر اتاق رفت از گوشه چشم می دیدم که تی شرت سفیدو شلوار راحتی تنش بود.

وقتی حس کردم تکون نمیخوره، خیلی آهسته سرمو بلند کردمو نگاهش کردم! وای خدا... چرااینجوری  بمن خیره شده؟!

همون موقع به سرعت گفت- میخوایی بهت کمک کنم رو تخت بخوابی؟

-      نه اصلا خوابم نمیاد!

شونه ای بالاانداختو گفت- هرطور راحتی!

و بعد خونسردانه یکی از بالش های روی تخت رو برداشت و روی کاناپه ی بنفشی که سمت دیگه ای از اتاق بود دراز کشید. لحظاتی بعد بازوشو روی چشم هاش گذاشت. ده دقیقه ای میشد که نگاهش می کردم، کافیه دختر...چرا این رفتارو میکنی؟ اون هم بخاطر این مسافرت پریشونه پس چرا اینقدر نگران هستی؟!

بهتر بود بی خیال می شدم، با این فکرخودم رو  به سمت تخت کشوندمو مثل همیشه به کمک دستهام روی تخت دراز کشیدم...از اونجایی که تموم مدت روی ویلچر نشسته بودم کمردرد داشتم احتمالاً حالا که نمی تونستم تحرکی داشته باشم تا چند وقت دیگه تبدیل به یه دختر چاق و بی ریخت می شم.

با این افکار پوزخندی زدمو سرم رو به چپ و راست تکون دادم. واقعاً احمقانه بود که با این وضعیت به فکر چاق شدن باشم!  در حال حاضر مسائل بیشتری داشتم که مشکلات اساسی زندگی ام بودند و چاقی در برابر اونها چیزی نبود.

همون موقع متوجه شدم مانتو شلوارم رو از تنم درنیاوردم...دختره ی خنگ حواست کجاست با اینها میخوایی بخوابی؟؟ اه...

ناگهان ساشا گفت- باخودت صحبت میکنی؟

به سرعت نگاهش کردم، هنوز دستش روی صورتش بود...وای خدایا من بلند بلند فکر کرده بودم! در واقع این دیگه فکر نبود نشونه های دیوونگی بود!

بدون اینکه حرفی بزنم نگاهمو گرفتم، اصلاً مهم نیست وقتی از خواب بیدار شدم لباسمو عوض می کنم الان که نمیتونم اینجا لباس عوض کنم!

نمیدونم چقدر خوابیدم تا اینکه صدای سارا توی گوشم پیچید- باران؟ بیدار نمیشی؟

چشمهامو بازکردمو نگاهش کردم- مگه ساعت چنده که داری منو بیدار میکنی؟

لبخندزد- ساعت 6 خانم خوابالو

ناگهان به یادساشا افتادم، اوه نه...خیلی بد بود سارا می دید اون روی کاناپه خوابیده، سرمو چوندم و به کاناپه نگاه کردم اما هیچ خبری ازش نبود، بالشش هم کنار بالش من بود ... نفس عمیقی کشیدم، خداروشکر که خودش مراقب همه چیز بود.

سارا- به چی فکر میکنی؟

-      هیچی

-      با مانتو شلوار خوابیدی اذیت نشدی؟

خندیدمو گفتم- اینقدر خوابم میومد که حوصله نداشتم لباس عوض کنم.

لبخندی زدو گفت- باشه...حالا بیا بریم بیرون هواعالیه، همه هم اونجان

-      الان لباس عوض میکنمو میام

باشه ای گفت و از اتاق خارج شد. بعد از اینکه روی ویلچر نشستم از توی کمد یه بلوز آستین بلند با یه شلوار جین برداشتمو تنم کردم و بعد از اینکه جلوی آینه موهام رو شونه زدمو با گیرمو جمعشون کردم، از اتاق خارج شدم. هیچکس توی سالن نبود احتمالا به گفته سارا همه کنار دریا بودند.

از ویلا که خارج شدم قبل از هر کسی سارا و ترمه رو دیدم که کنار آب والیبال بازی میکردند، کمی اونطرف تر هم سهیل و ساشا لب ساحل نشسته بودند.

همونطور که به سمت ترمه و سارا می رفتم نگاهی به آلاچیق انداختم، همه اونجا نشسته بودند و گرم صحبت و خوردن چای بودند.

دریا خیلی زیبا بود نزدیکش که شدم لبخندزنان به اون منظره زیبا خیره شدم و از نسیم ملایمی که به صورتم می خورد لذت می بردم. اگه پاهام خوب بود مثل همیشه اولین کسی بودم که توی آب شنا میکرد.

چشمهامو بستم تصور کردم قدم زنان توی آب راه میرم و از احساس خنکی آب بی اختیار لبخند روی لبم میشینه. آخ... چقدر خوب بود اگر همه چیز مثل سابق بود. با غصه چشمهامو باز کردم...افسوس که دیگه هیچوقت پاهام خوب نمیشه! افسوس که دیگه هیچوت نمی تونم راه برم....کم کم بغض سنگینی سد را گلوم میشد که ناگهان توپ والیبالشون به سرم خورد و منو از افکارم بیرون آورد! لبخندزنان  به سارا نگاه کردم،  اون هم خندیدو گفت- ببخشید باران جون.

بعد صداش رو بچگونه کرد و گفت- یوقت توپمونو پاره نکنی واسه تنبیهمون!

خندیدمو گفتم- بچه های مزاحمو باید تنبیه کرد!

و بعد جلوی چشمهای جفتشون توپ رو داخل آب انداختم!!!

سارا- اِ چیکار کردی باران؟ خیلی بدجنسی کی میتونه تو این آب سرد بره توپو بیاره؟

ترمه- واقعاً که رفتارت بچه گانه اس!

با اینکه از حرف ترمه بدم اومد اما به روی خودم نیوردم و همچنان لبخندزنان به سارا نگاه میکردم.

سارا سمت ساشا رفت و گفت – داداشی؟ نمیری توپ مارو بیاری؟

اون نگاهی به توپ انداخت و گفت - مگه دیوونم تو این هوا برم تو آب؟ میخوایی بمیرم؟

سارا- اِ خب چیکار کنیم؟ بیخیال توپمون شیم؟

ساشا- خودتون انداختینش خودتونم برین بیارینش.

سارا- ما ننداختیمش باران پرتش کرد!!

این حرف رو که زد بدون اینکه حرفی بزنه نگاهم کرد، ترمه نزدیکشون شد و گفت

-      بیخیال سارا دیگه منم حوصلشو ندارم

اینو گفتو به سمت آلاچیق رفت اما سارا به سمت من اومد و با اخمهای تظاهری گفت- باید خودتو بفرستم تو آب

و بعد ویلچرمو گرفتو تا نزدیک آب برد و هربار به شوخی میخواست منو تو آب بندازه! من هم جیغ میکشیدمو میخندیدم!!

خنده کنان گفتم- حواستو جمع کن دختر اگه خیس شم همه میکُشنت!!

سارا- نه بابا یعنی اینقد هواخواه داری؟

-      بیشتر از اونی که فکرشو کنی

با شیطنت به سمت آب رفتو تو یه لحظه توی صورتم آب پاشید!! واقعاً شکه شدم آخه آب کمی سرد بود!

بلند بلند می خندید! نگاهش کردمو گفتم- شانس آوردی پاندارم وگرنه میدونستم چه بلایی سرت بیارم!

داشتم صورتم رو پاک می کردم که ساشا به ما نزدیک شدو گفت- چیکار میکنی سارا؟ سرما میخورین.

سارا رو به من گفت- بادمجون بم آفت نداره!

خندیدمو گفتم- منظورت خودتی دیگه بادمجون خانونم!

با این حرفم بیشتر خندید، برای اینکه حالش رو بگیرم، گفتم- مث اینکه یه چیزیو یادت رفت!!

و بعد با ابروهام به سهیل اشاره کردم!

اون هم ناگهان به یاد سهیل و آرزو افتاد، خنده اش رو جمع کرد و با ناراجتی گفت- خیلی بدجنسی

و بعد از ما دور شد. نگاهی به ساشا انداختم، اون هم نگاهم میکرد!

ساشا- بهتره بری داخل لباستو عوض کنی

خودمو نگاه کردم، بلوزم کمی خیس شده بود. خونسردانه گفتم- نمیخوام

منتظر عکس العملش نشدمو خواستم ازش دور شم که گفت- بچه ایی!!

با اخمهای درهم کشیده به سمتش برگشتم- هی بهتره با اعصاب من بازی نکنی من هنوزم ازپست برمیام!

دست به سینه شد و با لبخند موزیانه ای  گفت- مطمئنی هنوزم از پسم برمیای!!

حس کردم می خواد بگه چون پاهاش خوب شده دیگه نمیتونم از پسش بربیام!!

نزدیکش شدمو گفتم- منظورت پاهاته دیگه!!

شونه هاش رو بالا انداختو گفت- بهتره بری داخل

باخشم تو یه لحظه با دستهام هلش دادم!! و بعد بلند بلند خندیدم! توی آب افتاد و با اخم های درهم کشیده نگاهم می کرد.

همونطور که می خندیدم گفتم- فکر کنم الان اونی که باید لباسشو عوض کنه توباشی!

ازش دور شدمو به سمت بقیه رفتم، مامان اولین نفری بود که گفت- چیکار میکنی باران؟ ممکنه سرما بخوره!

جای من سارا گفت- هیچیش نمیشه خاله حقشه!

و بعد همراه من خندید! ترمه با اخم های درهم کشیده گفت- خوب بود یکی خودتونو اینجوری مینداخت تو آب!

اصلاً نمی فهمیدم این دختر واقعاً مشکلش چی بود! یا مدام به من کنایه میزد یا از ساشا دفاع می کرد.

به لب دریا نگاه کردم، سهیل هنوز لب ساحل نشسته بود، احتمالا توفکر آرزو خانومش بود اما از ساشا خبری نبود لابد رفته بود لباسش رو عوض کنه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 27/ باران 3/

 شب که شد آقایون بساط کباب رو راه انداختند و خانم ها هم همچنان گرم صحبت بودند. سارا غمگینانه با گوشیش مشغول بود و من هم به اجبار به حرفهای خانم ها گوش می کردم. ترمه هم از آقایون عکس و فیلم می گرفت.

بعد از لحظاتی به مامان نگاه کردمو گفتم- مامان مسکن دارین؟

مامان- واسه چی میخوایی عزیزم؟

-      کمرم درد میکنه این روزا زیاد اینجوری میشم

-      اوه... نه ندارم.

مادر ساشا که صحبتهامون رو شنید، گفت- الهی فدات شم چون همش نشستی اینجوری میشی.

هومی گفتم و دیگه جوابی ندادم...خیلی طول نکشید که بوی کباب مشامم رو تحریک کرد. خیلی گرسنه شده بودم سرمو چرخوندمو نگاهشون کردم، ساشا و سهیل کنار منقل مشغول آماده کردن کباب ها بودند و بقیه آقایون باهم صحبت می کردند.

 طاقت نیاوردم و به سمتشون راهی شدم، کنار آقای مولوی ایستادم و با صدای کشیده و مهربونی گفتم- بابا محسن؟

آقای مولوی که انتظارشو نداشت خنده کنان نگاهم کرد و گفت- چی شد؟ درست شنیدم؟ گفتی بابا محسن؟

-      بعله دوست ندارین اینجوری صداتون کنم؟

-      ای شیطون یالا بگو چی میخوایی که اینقد مهربون شدی؟

-      بوی کبابا داره دیوونم میکنه یکم بهم نمیدین بابا محسن؟

با این حرفم هرسه خندیدند و بعد پدر ساشا گفت- بهتره بری از کباب پزامون بخوایی دخترم، کاری از دست ما ساخته نیست!

با اخم تظاهری گفتم- جدی میگین؟ چرا زودتر نگفتین من خودمو اینجا خسته نکنم

اینو که گفتم بیشتر خندیدند،من هم به سمت ساشا و سهیل راه افتادم. بینشون قرار گرفتمو گفتم:

-      خسته نباشید! نمیخوایین کبابتونو تست کنم؟

سهیل خندیدوگفت- دستتون درد نکنه خودمون قبلاً تستش کردیم، عالیه

-      نه دیگه خودتون که نمیتونین تست کنین باید یکی دیگه اینکارو کنه

میخواست بازهم بحث کنه اما ساشا لبخندزنان یه تیکه کباب از سیخ درآورد و به سمتم گرفت- بفرمایین تستش کنین!

با ذوق زدگی کبابو خوردم، وای خدای من...مزه اش عالی بود، ساشا دوباره گفت- خب...چطور بود؟

همونطور که سعی می کردم تو چهره ام چیزی نشون ندم،گفتم:

-      درست متوجه نشدم یکی دیگه بدین تا بگم

سهیل خندیدو گفت- میخوای همه کبابا رو بهت بدیم بخوری تا شاید بتونی بفهمی مزه اش چطوره، آره؟

خندیدمو گفتم- آره بهتر از این نمیشه

ساشا خونسردانه گفت- یکم  صبر کنی حاضر میشن

باشه ای گفتمو همونجا کنارشون ایستادم. هر بار نگاهم می کردند و با لبخندی به کارشون ادامه میدادن...چنددقیقه بعد بالاخره کباب ها حاضر شدند و واقعاً دلی از عزا درآوردم.

ساعت نزدیک به یک شب میشد که به همه شبخیر گفتمو به اتاق خواب رفتم. بعد از اینکه موهام رو باز کردم روی تخت دراز کشیدم همون موقع متوجه شدم چراغ رو خاموش نکردم...اوه... نه... به این فکر می کردم که چیکار کنم که دراتاق زده شد، نگاهی به در انداختم و با صدای آرومی گفتم- بفرمایید.

در باز شد و ساشا داخل شد! راستش انتظار نداشتم اینقدر مؤدبانه رفتار کنه...بدون اینکه حرفی بزنه بالش و پتویی رو برداشت و روی کاناپه دراز کشید. تموم مدت خداروشکر می کردم که نمی خواست کنار من بخوابه چون نمی تونستم تحملش کنم، درواقع اینطوری برای هر دوی ما بهتر بود.

چند دقیقه بیشتر طول نکشید که ناگهان دوباره در اتاق زده شد، متعجبانه به ساشا نگاه کردم اون هم نگاه کوتاهی به من انداخت و بعد به سرعت بالش و پتوش رو برداشتو روی تخت گذاشت و بعد گفت- بله؟

در باز شدو مادرش لبخندزنان داخل شد و همزمان گفت- مزاحم که نشدم؟

ساشا- نه مامان این چه حرفیه.

با لیوان آبی که توی دستش بود به سمت من اومد و گفت- بیا عزیزم برات مسکن آوردم که بتونی راحت بخوابی!

لبخندزنان اون لیوان و قرصی رو که آورده بود رو گرفتمو گفتم- ممنونم

نگاهی به هردوی ما انداخت وگفت- خوب بخوابین شبخیر.

از اتاق که خارج شد قرص رو خوردم. همون موقع ساشا گفت

-      مسکن برای چی؟

-      یکم بدنم درد میکنه.

آهانی گفت و دوباره با بالش و پتو به سمت کاناپه رفت، کمی نشست و بعد به سمت در اتاق رفت و قفلش کرد. متعجبانه گفتم-چرا قفلش کردی؟

به سمتم برگشت و گفت- اصلا حوصله ی دردسرو ندارم نمیخوام یکی بیاد داخلو ببینه من رو کاناپه خوابیدم!

و بعد خونسردانه چراغ اتاق رو خاموش کردو روی کاناپه دراز کشید... یعنی واقعاً همه انتظار داشتند رابطه بین ما عوض بشه؟ این واقعا از نظرم مسخره میومد.

درست بود که بیشتر از یکسال از اون حادثه میگذشت اما ما اصلا نمیتونستیم باهم کنار بیایم تفاوت های زیادی داریم و ساشا همسرش رو از دست داده بود و مسلماً براش آسون نبود که یه نفر دیگه رو جایگزینش کنه!

و من اصلا دلم نمیخواد تو زندگی جایگزین کسی بشم...واقعا نمی فهمیدم چطور به این فکر میکنن که ما میتونیم باهم به خوبی زندگی کنیم در حالی که موضوعات زیادی بینمون هست.شاید اون آروم شده باشه اما من نمیتونستم اون شبو فراموش کنم...اینکه من باعث مرگ ترانه شده بودم فراموش شدنی نبود. آهی کشیدم و بازهم برای اون شب خودم رو سرزنش کردم....با فکری بهم ریخته بالاخره به خواب رفتم.

صبح روز بعد ساعت 10 می شد که از خواب بیدار شدم. بی حال و بی رمق بلند شدم و بعد از اینکه روی ویلچر نشستم به سمت سرویس بهداشتی رفتم. درست وقتی بیرون اومدم مامانم در اتاق رو باز کرد و داخل شد.

-      صبخیر عزیزم خوب خوابیدی؟

لبخند زدموگفتم- صبخیر ...آره خوب بود

مامان- خیلی خب عزیزم حاضر شو با خانوما میخوایم بریم بازار

-      من نیام بهتر نیس؟

اخمی کردو گفت- یعنی چی نیای؟ میخوایم بریم خرید کنیموخوش بگذرونیم چرا میخوایی همش یه جا زندونی باشی؟

-      نه آخه اگه من باشم باید یه چشمتون بمن باشه، خب اذیت میشین

-      همچین چیزی نیست تو که بچه نیستی از پس خودتم برمیای

از حرفش خوشم اومد لبخندی زدمو گفتم- باشه میام

باخوشحالی یه مانتوو شلوار برام بیرون آورد و بعد از اینکه بهم کمکم کرد تنم کنم باهم از اتاق خارج شدیم.

آقای مولوی و پدرساشا و پدر ترانه دورم هم نشسته بودندو حسابی گرم صحبت بودند، ساشا و سهیل هم در حالی که سرشون توی یه لب تاب بود باهم حرف میزدند.

سلامی گفتم و از کنار جمعشون گذشتم. سرمیز مشغول خوردن صبحانه شدم، مادرساشا بطرف همسرش رفت و گفت- عزیزم سوییچ ماشینو بده هممون توی ماشین بهارجان جا نمیشیم

منظورش از بهار مامانِ من بود! پدرساشا لبخندزنان نگاهش کردو گفت- سوییچ توی اتاق روی میزِ

ساشا- مامان جایی میرین؟

مادر ساشا- میریم بازار

ساشا- تنها تنها؟

مادرساشا- ماخانوما همه باهم، میخواین بیاین شماهم؟

کمی فکر کردو گفت- نه خودتون برید، خوش بگذره

چند دقه بعد ترمه و سارا حاضرو آماده از طبقه بالا اومدند. همگی به راه افتادیم من در آخر پشت سرهمشون از خونه خارج میشدم که ناگهان صدای ساشا اومد- باران؟

به سمتش برگشتم- بله؟

نزدیکم شد و باصدای آروم طوری که کسی متوجه نشه، گفت- ام...میگم به پول نیاز نداری؟

 لحنش خیلی مهربون بود از اینکه اینقدر باملاحظه بود خوشم اومد، لبخندی زدمو گفتم- ممنونم نمیخوام چیزی بخرم

ساشا- خب شاید یه چیزی ببینی خوشت بیاد

و بعد کارت اعتباری رو به سمتم گرفت و گفت- رمزشو برات پیام میکنم

نمیخواستم باهاش بحث کنم برای همین خیلی آروم گفتم- ممنون

میخواستم برم که گفت- راستی شماره اتو بهم نمیدی؟

گوشیشو درآوردو شماره ی منو یادداشت کردو بعد از یه خداحافظی به داخل خونه رفت! به سمت بقیه که برگشتم متوجه شدم ترمه با اخم های درهم کشیده نگاهم می کنه! باید بیخیالش می بودم برای همین خونسردانه نگاهمو گرفتم و به سمت مامانم رفتم و به کمکش سوار ماشین شدم. بقیه هم تو ماشین پدر ساشا نشستند و همگی راه افتادیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 28/ باران 4/

خیلی نرفته بودیم که صدای زنگ اس ام اس گوشیم بلند شد. ساشا رمزو برام فرستاده بود، لبخند زدمو گوشیو توی جیب مانتوم گذاشتم.با اینکه خودم کارت اعتباری داشتم اما نمیدونم چرا از اینکه تا این حد باملاحظه بود خوشم اومد.

تو افکارم غرق بودم که مامان گفت- این مسافرت برای هممون خیلی لازم بود.

لبخند زدمو گفتم- آره

مامان- ساشا پسر خوبیه عزیزم، مطمئنم میتونه تورو خوشبخت کنه

بدون اینکه جوابی بدم تو دلم پوزخندی زدم، اون به چی فکر می کرد؟ لابد تا چند وقت دیگه هم انتظار داشتند ما بچه دار بشیم!! با این فکر بلند بلند خندیدم، خدای من...اصلا امکان نداشت.

مامان- به چی میخندی؟

-      هیچی عزیزم

به بیرون خیره شدم، ناخودآگاه به یاد روزهای اول افتادم اون روزها به شدت ازهم متنفر بودیم و تقریباً به قصد کشت همدیگرو می زدیم، با اینکه دیگه باهم دعوا نمی کنیم اما قرار نبود چیزی بین ما عوض بشه.

دقایقی بعد به بازار بزرگ و زیبایی رسیدیم. مامان همراه مادرساشا و مادرترمه جلوتر از ما می رفتند و ما سه نفر هم پشت سرشون همونطور که مغازه ها رو نگاه می کردیم دنبالشون می رفتیم. با دیدن مغازه کفش فروشی داخل شدیم با اینکه علاقه ای به انتخاب هیچ کفشی نداشتم اما خونسردانه مشغول دیدنشون شدم.

سارا با یه کفش قشنگ به سمتم اومد- بنظرت چطوره؟

یه کفش پاشنه ده سانتی به رنگ آبی بود که اکلیلی و براق بود. لبخند زدمو گفتم- خیلی قشنگه  امتحانش کن

ناگهان احساس کردم دلم میخواد من هم کفشی انتخاب کنم اما می خواستم چیکار...اصلاً چه فرقی می کرد این پاهای بی جون تو چه کفشی باشه. غمگینانه به گوشه ای از مغازه خیره شدم اون هم که حسابی کفش رو پسندیده بود به سمت فروشنده رفت تا قیمتش رو پرداخت کنه.کارش که تموم شد نزدیکم شد- تو چیزی نمیخوایی؟

میخواستم جوابشو بدم که ناگهان ترمه خنده کنان گفت- فکر نمیکنم کفش بدرد اون بخوره سارا

با اخمهای درهم کشیده نگاهش کردم خیلی دلم می خواست جواب دندون شکنی بهش بدم اما چی می تونستم بگم؟ اون حقیقت رو می گفت. غمگینانه از مغازه خارج شدم، سارا دنبالم اومد - حرفشو به دل نگیر اون بدون فکر حرف میزنه

به سختی لبخند زدمو گفتم- نه...ناراحت نشدم

خیلی طول نکشید که ترمه هم به ما پیوست ودوباره راه افتادیم. دیگه دلم نمی خواست توی اون بازار باشم کاش می شد همون لحظه به ویلا برگردم، خودم هم نمی دونستم چرا تا اون حد زودرنج شده بودم، تقریباً هرچیز کوچیکی می تونست حالم رو بد کنه. دیگه هیچ چیزی توی اون بازار نمی تونست توجهمو جلب کنه نه مغازه بدلیجات فروشی، نه لباس فروشی و نه حتی شال و روسری ها دیگه برام جذابیتی نداشت.

مامان و بقیه از ما جدا شده بودن و تقریباً همدیگرو گم کرده بودیم، ترمه و سارا با ذوق زدگی برای خودشون شال و روسری امتحان میکردن اما من فقط نظاره گر بودم، ترمه شالی به رنگ سرخابی برداشت و طوری که من صداش رو بشنوم گفت- ترانه چقدر عاشق این رنگ بود.

با عصبانیت نگاهمو گرفتم، نمیتونستم تحملش کنم از هر فرصتی استفاده می کرد تا من رو ناراحت کنه وفکر می کنم موفق هم شده بود...با غصه به رفت و آمد مردم خیره شدم و دندونامو روی هم فشردم.هر چند لحظه یکبار یه نفر نگاه ترحم آمیزی بهم می انداختند که حال من رو بدتر می کرد. نمی دونم اصلا برای چی بیرون اومدم؟ چه اشتباهی کردم، من که نمی خواستم خرید کنم پس باید توی همون اتاق می موندم.

سارا و ترمه بعد از خرید از اون مغازه بیرون اومدند و دوباره راهی شدیم...بغض گلوم رو می فشرد، اصلا اعتماد به نفس نداشتم و حسابی کلافه شده بودم. نمیدونم چقدر طول کشید که ناگهان ترمه با دیدن یه دختر خنده کنان به سمتش رفت- وای مهرنوش تو اینجا چیکار میکنی؟

همدیگرو در آغوش گرفتند و مشغول صحبت شدند. من و سارا هم با کمی فاصله کنارشون ایستادیم، مهرنوش سلام کوتاهی به ما کرد و بعد رو به ترمه گفت- من تازه اومدم ایران! در مورد ترانه واقعا متأسفم عزیزم...روز عروسیش خیلی وحشتناک بود نه؟

ترمه آهی کشیدو گفت- آره خیلی سخت بود.

و بعد بمن اشاره کرد و گفت- ایناهاش...این همونی که خواهرمو فرستاد زیر خاکو شوهرشو هم صاحب شد!

باشنیدن این حرفش چشمهام گرد شد، اصلا نفهمیدم چیکار باید کنم. سارا با عصبانیت به سمتش رفت و گفت- مراقب حرف زدنت باش ترمه!

ترمه- مگه دروغ میگم؟ اون ترانه رو فرستاد اون دنیاو الانم با خیال راحت داره زندگیشو میکنه

سارا- حق نداری اینجوری صحبت