رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام رمان: اگربمانم _ if i stay

نویسنده: gayle forman

مترجم:سبزلین کاربر انجمن نود و هشتیا

 

خلاصه:


"انتخاب ها"
"میای "هفده ساله ای که در میان سختی ها و دشواری ها پنهان شده. وفاداری  حقیقی به اولین عشقش حتی اگر به  معنای  از دست دادن دوست پسرش  و ترک کردن خانواده و دوستانش پشت سرش باشد؟
سپس، یک صبح از ماه فوریه، میا به همراه خانواده اش برای دور زدن با ماشین بیرون می روند و در یک لحظه، همه چیز تغییر می کند.ناگهان همه انتخاب ها به جز یکی از بین می روند. و فقط این انتخاب است که اهمیت دارد.
اگر بمانم، یک کتاب زیبا و غم انگیز، در مورد قدرت عشق، معنی درست خانواده و همه انتخاب هایی که ما باعثشان هستیم. 

 

توجه: این کتاب تخیل ذهن نویسنده است و نام ها، کاراکتر ها، مکان ها و حوادثی که رخ داده همه و همه ساخته ذهن نویسنده است و هر شباهتی به افراد واقعی، زنده یا مرده، رویداد ها، و یا محله ها تصادفی بوده.
سخن مترجم: دوستان اگه دیدید تو قسمت هایی از رمان (*) هست یعنی کلمه ی انگلیسی هست که معادل فارسی نداره (تو زبان فارسی از همون خود کلمه انگلیسی استفاده میشه) البته اگه توضیحات اضافی لازم بود خودم با عنوان سخن مترجم براتون توضیح میدم. مرسی که تا آخر رمان همراهیم می کنید.
 

 

 

 

 


مقدمه:
آدام داغ می کند و داد می زند:
فقط گوش کن.
اکنون چشمانم را کاملا باز کردم
تا جایی که می توانم گوش به زنگ هستم
و گوش می کنم.
می گوید:
بمان

 

 


فصل اول
۷:۰۹ صبح
همه فکر می کنند که دلیلش برف بود. ولی اگر نظر من را بخواهی،  در آن شک دارم.
امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم با لایه نازکی از برف روی چمن های حیاطمان  رو به رو شدم. به یک اینچ هم نمی رسید، ولی در این منطقه از ارگان، اگر برف به اندازه ی گرد و غباری هم ببارد، همه جا به خاطر تمیز کردن جاده ها تعطیل می شود. البته برف که چه عرض کنم ، برف آبکی که از آسمان چکه می کند و چکه می کند و چکه می کند. نه یک برف واقعی !( سخن مترجم: بچه ها منظورش میست* هست) 
برف به اندازه کافی باریده بود تا مدارس تعطیل شوند و هنگامی که برادر کوچکترم، تدی* خبر تعطیلی مدارس را از رادیو مادرم شنید، فریادی از شادی کشید و گفت:
روز برفی.....جانمی جان!
به پدرم گفت:
بزن بریم آدم برفی درست کنیم.
پدرم لبخندی زد و پیپش را  تکان داد. چند سالی بود که پدرم به پیپش وابسته شده بود. به عتیقه ها و وسایل قدیمی علاقه ی خاصی داشت. همیشه کراوات می بست. هیچ وقت مشتاق دیدن لباس های کهنه و یا پشمی که می پوشید نبودم.  قبلا آن لباس های مدل کهنه را می پوشید که باعث میشد او را بی ارزش نشان دهد ولی اکنون، او معلم انگلیسی  یک مدرسه راهنمایی ست. البته، پدرم با انتخاب این شغل توانست مثل قبل ها اخلاق شایسته اش را داشته باشد.(سخن مترجم:همون طور که گفتیم پدرش تو یه دوره زمانی از نظر میا لباس های عجق وجق میپوشیده، خودشو بی ارزش نشون می داده ولی وقتی معلم مدرسه شده دوباره تونسته همون پدر واقعی که میا میشناخته بشه، با شخصیت و اینجور چیزا)  دوست دارم پدرم ساعت ها پیپ بکشد و من بوی مست کننده تنباکو را بشنوم و ببویم. اومــــــــم . بوی شیرین و دودی می دهد. مرا به یاد زمستان و خش خش چوب های داخل شومینه می اندازد.
پدرم به تدی گفت:
تلاش خوبی واسه راضی کردن من بود. ولی تدی عزیزم! باید در نظر بگیری که تایر های ماشین ممکنه تو راه لیز بخورن. بیرون رفتن تو این هوا واقعا خطرناکه.
می توانم بگویم پدرم امروز از ته دل خوش حال بود.یک اینچ برف که باعث تعطیلی همه ی مدارس بخش میشد ، شامل مدرسه دبیرستان و مدرسه راهنمایی که پدرم در آن تدریس می کرد میشد. امروز یک روز غیر منتظره برای پدر هم بود!  مادرم که در یک آژانس مسافرتی کار می کند، رادیو را خاموش کرد و دوباره لیوانش را پر از قهوه کرد و گفت:
خب، به هیچ وجه دلم نمی خواد برم سرکار، چون قراره یه بازی هاکی فوق العاده داشته باشیم!
تلفن را برداشت و مرخصی گرفت و نگاهمان کرد و گفت:


اه خدای من، مجبورم صبحونه درست کنم، نه؟
من و پدرم همزمان از خنده ترکیدیم! مادرم سریل*( سخن مترجم: خوراکی های گندمی که معمولا تو شیر قاطی می کنن و واسه صبحونه می خورن) و نان تست درست کرد. باید اعتراف کنم که این اولین باری بود که مادرم آشپزی می کرد! پدرم، آشپز این خانه بود. 
مادرم وانمود کرد که صدایمان را نمی شنود و گفت:
کی میگه آشپزی سخته؟ 
در یکی از کابینت ها را باز کرد و گفت:
کی پنکیک می خواد؟
تدی فریاد زد:
مـــــــن مــــــــن 
و پرسید:
راستی، میتونم بین پنکیک ها شکلات داغم بریزم و بخورم ؟
مادرم جواب داد:
هیچ دلیلی نمی بینم که بگم نه!
تدی از شادی دستانش را تکان داد و فریاد زد:
هوراااااااا
دست انداختن خواهر یا برادر کوچکتر خیلی کیف میدهد. برای همین گفتم:
اوه تدی، تو انرژی خیلی زیادی واسه صبح به این زودی داری! خیلی مشکوکی!
به مادرم گفتم:
شاید تقصیر توعه مامان!  نباید بذاری یه بچه انقده قهوه بخوره!
مادرم گفت:
من برای تدی عصاره ی قهوه رو درست می کنم، نه خودشو!
مادرم پنکیک را چرخاند:
پسرم خودش پر انرژیه!
گفتم:
همــــــم، راست میگی، همونقدری که اون عصاره ی قهوه خورده من اصل قهوه رو خوردم!
(سخن مترجم: دارن کل کل می کنن. مثلا می خواد حرص داداششو در بیاره که تو عصاره قهوه میخوری من اصلشو :\      ) 
پدرم اعتراض کرد:
پسر کوچولومو اذیت نکن.
مادرم روزنامه و لیوانی از قهوه به دستم داد و گفت:
یه عکس فوق العاده از مرد جوانی که تو دوسش داری تو روزنامه چاپ شده!
گفتم:
واقعا؟! راست میگی؟
گفت:
آره، بیشتر درمورد چیزاییه  که از تابستون ازش دیدیم.
و نگاه چپکی به من انداخت. مادرم میتوانست با یک نگاه ساده، بفهمد درونت چه خبر است! 
گفتم:
خودم میدونستم.
و بی دلیل آه کشیدم . گروهی که آدام در آن فعالیت می کند، ستاره دنباله دار، با سرعت نرمالی رو به پیشرفت است که اساسا خیلی خوب است. 
پدرم گفت:
اوه، شهرت لعنتی که همه ی جوونارو مست خودش کرده! (سخن مترجم: به خدا میدونم همتون میدونید یعنی چی! خب ولی در کل منظور پدرش اینه که همه ی جوونا واسه معروف شدن و شهرت حریص شدن) 
پدرم برای آدام خیلی خوش حال شد و سر ارزپا نمی شناخت که او را دوباره ببیند! البته به آدام افتخار هم می کرد. 
روزنامه را بر اساس تاریخ اخبار مرتب کردم. متنی درباره ی گروه ستاره ی دنباله دار نوشته شده بود. همچنین عکس کوچکی از هر چهار عضو گروه برای تبلیغ لباس بود و عکس خیلی بزرگی از لیدر گروه، کسی که در پانک راک* (سخن مترجم: نوع دیگری از سبک موسیقی راک) بسیار ماهر بود، آقای بروک وگا*. 
شرح اخبار این بود که گروه تازه کار ستاره ی دنباله دار در شهر پورتلند در فستیوال جهانی مد و لباس اجرا دارند. از اخبار روزنامه خیلی شگفت زده نشدم. چون آدام دیشب برایم پیامی فرستاد که گروهشان قرار است اجرایی در  کلوب سیاتل* داشته باشند و همه ی بلیت های اجرایشان هم فروخته شده بود!  

  • تشکر 6
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پدرم پرسید:

امشب میری اجراشون رو نگاه کنی؟

گفتم:

اوه، من از قبل برنامه ریزی کرده بودم، ولی بستگی داره به اونا. ممکنه به خاطر بارش برف اجراشونو کنسل کنن و پولشونو پس بگیرن.

‌پدرم گفت:

اووووووف، الان نزدیکه که کولاک شه!

و به برف هایی که در هوا شناور بودند و روی  زمین می نشستند اشاره کرد.(سخن مترجم: خدایا! از این برفا ان شا الله قسمت همه ی شهر های ایران بشه یه دو سه روزی تعطیل بشیم !!!!)

گفتم:

هممم. من فکر می کردم که پروفسور کریستان با چند تا از پیانیست ها برفای محل اجرا رو پارو کردن.

پروفسور کریستان،  یک استاد دانشگاه باز نشسته بود. کسی که من از چند سال پیش با او کار کردم .او معلمی بود که  سر از پا نمی شناخت تا من لب تر بکنم و بگویم که هدفم  این است و دست بردار نبود تا مرا به هدفم برساند!   همیشه به من می گفت:

همیشه هشیار بمون و در تلاش باش و به اون داورای موسسه جولیارد افاده ای های از دماغ فیل افتاده (مترجم: یه خورده نفس بگیر خو خواهر!!) نشون بده که چطور از پسش بر میای!

 آزمون انتخابی من در موسسه ی جولیارد  خیلی خوب پیش رفت.سویت (قطعه های موسیقی) دلپذیر و شاستاکویچ(مترجم: نوعی موسیقی روسی) ، هردو مرا تا به حال انقدر به مرز دیوانگی نرسانده بودند. من دیوانه وار عاشق هر دوشان هستم. وقتی سازی را می نواختم، انگشتانم همانند تیر و کمان در حال کشیده شدن و خم شدن بود.  (مترجم: داره آزمون انتخابیشو توضیح میده) وقتی نواختنم تمام شد، نفس نفس میزدم.  پاهایم  از ترس می لرزیدند. یکی از داوران برایم دست زد. اوه خدای من! چیزی که فکرش راهم نمی کردم! او تشویقم کرد!  خیلی به هم ریخته بودم. همان داور گفت:

اوووف. از زمان بازگشایی مدارس سال قبل تا الان اولین دختری ارگانی هستی که دیدم!

پروفسور کریستای به من قول داد که حتما در آزمون قبول شدم.  ولی من خیلی مطمئن نبودم. البته، صد در صد مطمئن هم نبودم که بخواهم فرضیه ام درست از آب در بیاید. آه خدای من، اگر موسسه جولیارد مرا می پذیرفت،  اتفاق های هیجان انگیزی برای من رخ میداد!  آیا ممکن بود که من هم همانند ستار دنبال دار پیشرفتی به آن سرعت داشته باشم؟ پیشرفتی که در همین چند ماه پیش شاهد آن بودم.

 

مادرم پرسید:

من میرم یه لیوان دیگه قهوه برا خودم بریزم، کسی دلش قهوه نمی خواد ؟

و خاطره های قدیمی من همان جا مانند و دوباره به زمان حال، به خانه خودمان برگشتم.( مترجم: دختره چنقده خیالاتیه!!)

قهوه را بوییدم، ما همه قهوه ی برشته ی مشکی و گران قیمت را ترجیح می دادیم. اومممم. بوی قهوه به من اعتماد به نفس می دهد.(مترجم:  خدایا همین الان منو به یه پوکر تبدیل کن :\  )

 

 

 

 

گفتم:

دارم فکر می کنم که بهتره برم بخوابم! ولیون سلم* تو مدرسه است، پس نمی تونم امروز تمیرین کنم.

مادرم گفت:

تمرین نمی کنی؟ به مدت بیست و چهار ساعت؟ اوه خدای من دارم چی میشنوم؟! ای قلب شکسته ام، آرام بگیر! (مترجم:همچنان پوکر)

 

صدای بلند و بوم بومی از طبقه بالا به گوشم رسید. تدی بود که  روی طبلش مشت می زد. آن طبل قبلا مال پدرم بود در گذشته او یکی از اعضای گروه موسیقی ناشناخته (!) ای بود.(مترجم: منظورش از ناشناخته یعنی اسم و رسم خاصی نداشته و همینجوری واسه تفریح تو خیابون موسیقی می نواختند.)

پدرم پوزخندی  زد. ناگهان دردی آشنایی را حس کردم. شاید احمقانه باشد ولی  همیشه آرزو می کردم که وقتی پدرم نا امید می شود به او کمک کنم. نه مثل همیشه یک جوجه ترسو بمانم.

وقتی در پایه ی سوم کلاس موسیقی بودم همیشه آرزو می کردم تا هر چه زود تر به سطح بالاتری برسم تا بتوانم ویولون سل را ماهرانه بنوازم.  طوری به نظر می رسد که وقتی سل را می نوازی،  انگار با تو هم صحبت می شود و همه ی راز هایش را به تو می گوید. و  از آن به بعد شروع به نواختنش کردم.  از ده سال پیش تا همین حالا ، نواختن ساز سل را شروع کردم و ادامه می دهم و ادامه هم خواهم داد(مترجم:!!!!!!!!!!)

مادرم فریادی سر تدی زد و با داد گفت:

تدی بس کن!

پدرم به من گفت:

نظرت چیه؟تو هم با من موافقی که برفا دارن کم کم آب میشن؟

و  دوباره روی پیپش زد.

از جایم برخاستم و از پشت در، دزدکی به بیرون نگاه کردم. نور ضعیف خورشیدی را که ابرها را شکافته بود دیدم و صدای "هیس هیس"  ذوب شدن برف ها را شنیدم.(مترجم: جلل خالق!!فتبارک الله الاحسن الخالقین!!!!!) در را بستم و دوباره سرجایم نشستم.

گفتم:

اینجوری که یهو هوا تغییر کرد استان و مرکز هواشناسی حتما ضایع شدن!!!!

مادرم گفت:

شاید حق با تو باشه ولی اونا نمی تونن بگن که همه ی مدارسی رو که تعطیل کردیم دوباره باز میشن و دانش آموزان باید دوباره برن مدرسه! من زنگ زدم  به باشگاه اسب دوانی مورد علاقمون و بهش گفتم اسبامونو بره بگردونه و نذاره تو اسطبلشون چون امروز روز تعطیلیمونه!

پدرم گفت:

راست میگی ولی میتونیم بگیم که شاید این اتفاق غیر منتظره یه شانس خوب بود که بتونیم بریم به جاهای دیگه.مثلا میتونیم بریم دیدن هنری و ویلو.

هنری و ویلو دوتا از دوست های قدیمی پدر و مادرم که به واسطه موسیقی باهم آشنا شده اند ، آن ها در یک مزرعه بزرگ که خانه ی بزرگی هم در آن ساخته اند ، زندگی می کنند. هنری در کار فروش کالای اینترنتی است. ویلو هم در بیمارستانی در نزدیکی خانه شان کار می کند.  صاحب یک دختربچه شیرین هستند!  آنقدر شیرین که پدر و مادرم بیشتر مشتاق دیدن آن فسقلی هستند تا هنری و ویلو!  تدی هشت ساله و من هفده ساله ام.  دهنمان دیگر بوی شیر نمی دهد و احساس می  کنیم که انسانی عاقل و بالغ شده ایم.(مترجم:!!!!!!!!)

مادرم گفت:

تازه عالی میشه تو راه برگشت یه سری هم به شهر کتاب بزنیم.

مثل اینکه می خواست توجه مرا به خود جلب کند. شهر کتاب مغازه ی خیلی بزرگی بود که کتاب هایی که خوانده ای و احتیاج نداری را از تو می خرید و دوباره می فروخت. هیچ وقت گرد و خاکی که _با ورودم به آن مغازه_ مرا به سرفه می اندازد فراموش نمی کنم.  می خواستند نوار موسیقی کلاسیک خیلی خیلی قدیمی که هیچ کس به جز خودشان  و من  آن را ندیده بود، به شهر کتاب بفروشند.  خود من یک کوه از آن موسیقی های کلاسیک خیلی خیلی قدیمی زیر تختم داشتم.  یک کلکسین از آن ها! البته هیچ وقت به کسی نگفته ام. جار زدن این که یک کلکسین از موسیقی های قدیمی کلاسیک داری خیلی خوب نیست!

من آن انبار موسیقی!! را فقط به آدام نشان دادم. البته، حدود پنج ماه پیش. یکی از همان روز های هر پنج ماه یک بار که سر هردومان شلوغ نبود و می توانستیم همدیگر را ببینیم. اننظار داشتم آدام به کلکسینم بخندد!  او پسر باحالی است! حتی با پوشیدن شلوار سندبادی(مترجم: از اون شلوار هایی که گشادن رفته رفته تنگ میشه) حتی وقتی روی طبل های پانک راک می کوبد. حتی با آن خالکوبی ماهرانه اش زیباست!  از آن پسر هایی نبود که با کسی قرار می گذاشتند و پس از  چند ماه با او به هم می  زدند.  هر کدام از این خصوصیت ها، دلیل زل زدن من به آدام، وقتی  من را از آمدنش به استودیو  تا رفتنش از آنجا نگاه می کرد، دو سال پیش، در استدیو موسیقی مدرسه، بود. فکر می کردم که می خواهد من را مسخره کند! برای همین خودم را همیشه از  او قایم می کردم. دوست نداشتم چشمش به من بیفتد.  به هر حال، او  به کلکسینم نخندید. و گفت:

‌‌‌‌‌‍منم یه کلکسیون  پر از نوار های موسیقی پانک راک زیر تختم جا ساز کردم!!!!!

پدرم گفت:

تازه، می تونیم واسه ی صبحونه خوشمزه بین راهی، بریم به خونه مامانی( مادر بزرگ) و بابایی( پدربزرگ)!!!!

 

و تلفن را برداشت. شماره ای را گرفت و به ما گفت:

وقت خیلی زیادی داریم تا به پورتلند( مترجم: شهری در ایالت ارگان)  برگردیم.

گفتم:

روم حساب کنید. منم دلم یه سفر می خواد!

این سفر چیزی مثل رفتن به مغازه ی حوصله بر شهر کتاب نبود، یا مثل تور جهانی گروه آدام که حقیقت داشت - و از من دور بود - نبود،  یا مثل بهترین دوستم کیم، که مشغول نوشتن گزارش سالنامه کارش بود، نبود. ( مترجم: بچه ها دقت کنید همه ی چیز هایی که گفت اونو آزار میدن و  منظورش اینه که این سفر اون رو آزار نخواهد داد و شاید باعث بشه که اون اتفاق هایی که ناراحتش می کنه از یادش بره)  این سفر حتی مثل سلو من که در مدرسه جا مانده ، یا این که میتوانم در  خانه بمانم و بخوابم یا تلوزیون تماشا کنم نیست! ( مترجم: این مورد ها هم شبیه چیزیکه که قبلا گفتم..یعنی ارزش سفرش خیلی بیشتر از این چیزاست)  من عاشق سفر کردن با خانواده ام هستم. البته این هم یکی از آن مواردی ست که نباید به کسی بگویید. ولی  آدام، فرق دارد. من به او گفته بودم!!!!

پدرم تدی را صدا زد و گفت:

آماده شو!  لباس گرم  و چیزایی که واسه یه سفر ماجراجویانه لازم داری با خودت بردار !!!

بالاخره تدی با صدای بلند سنجش، به طبل زدنش خاتمه داد. بعد از یک دقیقه تدی، حاضر و آماده در آشپزخانه ایستاده بود!( مترجم: مرسی سرعت عمل!!!)  در واقعا لباس هایش را سرسری پوشیده بود و زیپ کاپشنش را هم نبسته بود.  وقتی از پله ها پایین می آمد، کاپشنش به پله های خانه ی چوبی و بادگیر قدیمی مان می خورد!  صدایش را روی سرش انداخته بود و می خواند:

وقتی که مدرسه ها به خاطر تابستون تعطیل میشن....دانان دان دادان دان....

پدرم از تدی پرسید:

خدای من آلیس کوپر؟

و گفت:

ما معیار هایی داریم تدی! لااقل از رامونس بخون نه از کوپر!!!

تدی برا باینکه حرص پدر را در بیاورد ادامه آهنگ را خواند:

مدرسه ها برای همیشه تعطیلن ( مترجم: خدا از دهنت بشنوه)

گفتم:

اوه، چه خوش بینانه!!!!

مادرم خندید. بشقابی از پنکیک های سوخته و زغال شده را روی میز گذاشت و گفت:

اینم پنکیک!!! بازم میگم کی گفته که آشپزی سخته؟!!!! مترجم:( جلل خالق!!)

***

 

 

 

 

 

  • تشکر 5
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل دوم

۸:۱۷ صبح

سوار ماشین خیلی قدیمی -که وقتی تدی به دنیا آمده بود، بابایی(پدربزرگ) آن را به ما هدیه داده بود- شدیم.  پدر و مادرم هر دو اصرار گردند که من ماشین را برانم، ولی من درخواست شان را رد کردم. پدرم وقتی می خواست سوار ماشین شود، نزدیک به چرخ های ماشین لیز خورد! خیلی برای راندن ماشین عجله داشت!!!!  مثل کله شق ها هیچ وقت حاظر به گرفتن گواهینامه نشد، و همه جا با دوچرخه اش می رفت. سال ها پیش که او در یک گروه موسیقی بود، رانندگی را برای خودش و همگروهی هایش قدغن کرده بود (مترجم:!!!)  هم گروهی هایش چشمانشان را در حدقه می چرخاندند و به او چپ چپ نگاه می کردند. مادرم از دست پدرم عصب شده بود! وقتی بحث سر گواهینامه پدرم بشود،  سعی می کند با ریشخند و مسخره کرن بتوان پدرم را وادار به گرفتن گواهینامه بکند، حتی اکثر اوقات کار به گیس کشی و دعوا می کشد که مادرم با داد و فریاد به پدرم می گوید گواهینامه بگیرد. ولی پدرم با پافشاری بر روی عقیده اش که می گوید:

من پدال دوچرخرو به پدال گاز ترجیح میدم!

به دعوا خاتمه می دهد. و طبق معمول هر دعوا، مادرم می گوید:

باشه تو راست می گی! تو سوار دوچرخه ای هستی که میتونه با بیشترین سرعت تو رو ببره سرکار، بتونه جا برای یه خانواده چهار نفره داشته باشه و تو بارون و سرما مارو خشک و گرم نگه داره!

و پدرم همیشه به حرف او می خندد و می گوید:

آره...سوار همچین دوچرخه ای ام!!!!!

ولی وقتی مادرم تدی را حامله بود، پایش را در یک کفش کرد که باید پدرم گواهینامه بگیرد. پدرم که اوضاع را این ریختی دیده بود، به این باور رسید که  هرچیزی یک روزی بالاخره قرار است تغییر کند!!! و با گرفتن گواهینامه،به همه ی بحث ها خاتمه داد!  او حتی به مدرسه اش برای تدریس دوباره برگشت.  به نظر من به خاطر وجود یک بچه(خودش) قرار گرفتن در راه یک پیشرفت اجباری خیلی عالیست!!!!  ولی وقتی پدر دو بچه هستی(خودشو تدی) زمان آن است که کمی افکارت را تغییر دهی و بزرگ شی!! زمان آن است که این تغییرات را با پوشیدن کراوات های رسمی آغاز کنی!  

امروز صبح کت ورزشی راه راه با کفش های اسپرت پوشیده بود. گفتم:

می بینم که واسه یه روز زمستونی حسابی آماده ای!!

پدرم گفت:

شبیه ماموریت پست شدم!

و برف های روی ماشین را با یکی از عروسک های دایناسور تدی _تدی آنقدر با آنها بازی کرده بود، تار و مار شده بودند_  پاک کرد.  پدرم گفت:

نه به این شوری شور، نه به این بی نمکی!! نه به اون کولاک و برفی که برید، نه به این بارونی که می باره!!  اه خدایا! تیپم  شبیه نجاراست!!!!( مترجم:!!!!!!)

مادرم تذکر داد:

هوی! یادت نرفته که اکثر فامیلی من نجارن !!! بهشون توهین نکن... آ باهاشون شوخی هم نکن.....لطفا

پدرم جواب داد:

عزیزم قضاوت عجولانه نکن!!!! من فقط یک مقایسه ادبی کردم!!!!( مترجم: منظورش اینه که با ادبانه داره شغلارو مقایسه می کنه... :\\\ )

پس از سال ها دوری از ماشین ، دوباره همان اشتیاق و هیجان به پدرم منتقل شد و سویچ را چرخاند و ماشین روشن شد. طبق معمول جنگی برای انتخاب موسیقی در ماشین راه افتاد!  مادرم می خواست ان آر پی گوش بدهد، پدرم فرنک و تدی اسپوگیتی و من موسیقی کلاسیک. البته من به تنها ترین طرفدار موسیقی کلاسیک در خانواده معروف بودم!!! و بالاخره با گروه ستاره دنباله دار موافقت کردم!

پدرم گفت:

ببینید! امروز مدرسه نرفتیم و خب، یه روز از درسامون عقب مونیدم!!!!( مترجم: خدایا باباشون حتی تو مسافرتم دست بردار نیست) پس، اول به اخبار گوش میدیم تا  از اوضاع مملکت می خبر نمونیم!

مادرم گفت:

مطمئنم که داری کار احمقانه ای می کنی!!

  • تشکر 5
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کار احمقانه ای می کنی!!

پدرم چشمانش را چرخاند و برای مادرم دست زد و با لحن دبیرانه مخصوص به خودش!( لحنی که معمولا اکثر  معلما اهاش حرف می زنن...لحن حرف زدن معلما خب با حرف زدن معمولیشون فرق می کنه مثلا می تونیم بگیم لحن معلما اکثرا جدیه)  گفت:

 بعد از تموم شدم اخبار، اول از همه به ان پی آر گوش میدیم و بعدشم به موسیقی کلاسیک.  تدی متاسفم، نمی خوام ناراحتت کنم ولی نمی تونیم به موسیقی درخواستیت گوش کنیم. می تونی داشبورد رو بگردیو ببینی کدوم موسیقی رو می خوای. هوم؟

و ضبط ماشین را از  مود موسیقی به مود رادیو تغییر داد. و گفت:

البته، اجازه نداری از آلیس کوپر بخوای. تو ماشین من، موسیقی های آلیس کوپر ممنوعه!

پدرم روی داشبورد خم شد تا بیند چه چیز هایی در بساتش است!!! از تدی پرسید:

نظرت درباره ی جوناتان ریچمن چیه؟ دلت میخواد بهش گوش بدی؟

ندی نعره زد!:

من باب اسفنجی رو میخوام. سی دیشم تو ماشین هست!

و با تمام نیرو اش به صندلی های ماشین زد و بالا و پایین پرید و به داشبور اشاره کرد.  پنکیک های سوخته شکلاتی و مربایی که سر صبحانه خورده بود، انرژی اش را چند برابر کرده بود و با شور بیشتری بالا و پایین می پرید.

پدرم تیکه ای پراند:

آه پسرم، دلمو شکوندی...برو حالشو ببر....( مترجم: :\\\\)

من و تدی هر دو از صدای لوس!! ریچمن بدمان می آمد، آه، آن اسطوره مقدس پدر و مادرم!!!

وقتی نوبت پدرم تمام شد، ضبط را روی مود موسیقی  گذاشت و همه لال شدیم تا از موسیقی لذت بریم!!! جاده سراسر برف بود، البته،  برف هایی که داشتند آب می شدند. یادتان باشد که اینجا ارگان است و  جاده ها همیشه  مرطوب هستند!!  مادرم همیشه به شوخی می گفت که وقتی جاده ها خشک شوند، انگار مشکلات روی سر مردم آوار شده. مردم از خود راضی می شوند و بدون توجه به طوفان شن و ماسه( وقتی هوا خشکه) مثل احمق ها با ماشینشان فرار می کننند.

سرم را به پنجره ی ماشین تکیه دادم. و به منظره هایی که با سرعت زیادی از جلوی چشمانم رد می شدند، نگاه کردم. منظره ای مثل یک تابلوی نقاشی. تابلویی با طرح درختان صنوبر که با لایه ای برف پوشانده شده بودند. هوا مه آلود بود و باد شدید و سردی می وزید. ماشین خیل گرم بود و پنجره ها بخار زده بودند. طرح کوچکی  روی شیشه بخار زده ماشین کشیدم.

نوبت به موسیقی کلاسیک رسید. اولین قطعه ای که پخش شد، سلو سوناتا* از بهتوون بود. قطعه فوق العاده ای بود و با خودم قرار گذاشتم تا بعد از ظهر آن قطعه را تمرین کنم.  چشمانم را بستم و روی نت ها تمرکز کردم، تصور می کردم که من نوازنده آن نت ها هستم.  احساس فوق العاده ای از تمرین نوت ها بهم دست داد. از بودن در یک ماشین گرم، با خانواده و سوناتایم* خیلی خوش حال بودم.  پلک هایم سنگین شد و چشم هایم را بستم.

انتظارش را نداشتی که بعد از آن اتفاق، رادیو کار کند. نه؟ ولی رادیو کار کرد!

ماشین چرخی زد و از دور کامیونی با بار سنگین به ما نزدیک شد. برف پاک کن شیشه را شکست. نیرویی به سمت صندلی کمک راننده وارد شد. نیروی خیلی خیلی زیاد. و صدای بلندی مثل ترکیدن یک بمب اتمی داد.  نیرو به شدتی بود که در های ماشین را از جا کند و صندلی کمک راننده از پنجره ی راننده بیرون افتاد!! (مترجم: وای خدایا چه ترسناک)  شاسی ماشین محکم روی جاده و موتور ماشین،  روی زمین افتاد. حتی اندازه یک تار عنکبوت هم استحکام نداشت!  چرخ های ماشین، با قالپاق ها در دره ی جنگلی افتادند.  مخزن گاز ماشین آتش گرفت. و شعله های آتش در جاده ی سرد و برفی، به چشم می خوردند.

صداهای زیادی به گوش می رسید. سمفونی گریدینگ*، صدای  محلی که در آتش می سوخت و در آخر،  صدای ترق ترق بریدن فلز سخت و درختان نرم. 

یکهو، همه ی صداها قطع شدند به جز چند صدا:

صدای سمفونی بهتوون و  شیش شیش ضبط ماشین.

فکر می کردم همه چیز خوب است و مشکلی پیش نیامده.  اقلا  سمفونی بهتوون را می شنیدم. ناگهان، واقعیت را دریافتم. من، اینجا، روی زمین، کنار جاده ایستاده بودم.  خودم را برانداز کردم. دامن جینی که پوشیده بودم، ژاکتم و پوتین های مشکی ام، مثل روز اولشان بودند! نه پاره شده بودند و نه خونی!  روی تپه ی کوچکی از شن و ماسه کنار جاده ایستادم تا ماشینمان را بهتر ببینم.  البته، اگر بتوان ماشین نامیدش.  یک آهن قراضه ای، بدون صندلی و بدون مسافر.  امیدوار بودم که دیگر اعضای خانواده ام را مثل من نجات دهند.  دستی به چین و چروک های دامنم کشیدم و راه افتادم تا آن ها را (خانواده ام را) پیدا کنم.

اول از همه، پدرم را دیدم.  توانستم او را با پیپش که از جیب کتش بیرون افتاده بود، تشخیص دهم. صدایش زدم.  وقتی به سمتش دویدم، روی زمین لیز خوردم. زمین پر از چیز های طوسی رنگ گل کلمی شکل بود!!

می توانستم همه چیز را ببینم، ولی نمی توانستم هیچ چیزی را بفهمم.

ناگهان مغزم به کار افتاد و  همه ی اطلاعاتی که از آتش ها ی عظیم و طوفان ها به یاد داشتم، در ذهنم اکو شد..... چیز هایی که خانه خراب کن هستند...خانه خراب کن.

سر پدرم ترکیده بود و قسمتی از ماده مغزی اش نمایان شده بود. (مترجم: وای خدایا داره حالم بد میشه)  ولی پیپش، بدون هیچ خراشی در جیب راست کتش بود.

کمی راه رفتم و مادرم را پیدا کردم. مادرم هیچ خونی از دست نداده بود. ولی لب هایش مثل پدرم آبی شده بود و سفیدی چشمانش، تماما قرمز بود. مثل غول بادگت در فیلم هیولا!!!  نمی توانستم بپذیرم. نه...او نمرده بود., نمی توانستم باور کنم که روزی را خواهم دید که مادرم را شبیه یک زامبی خون خوار ببینم! وحشت کردم و قدم هایم را تند تر!!

وای خدایا...تدی....باید بروم تدی را پیدا کنم.  یعنی کجاست؟  دور خودم چرخیدم. از کوره در رفته بودم و به زمین و زمان فحش میدادم. مثل وقت هایی که تدی را به مدت ده دقیقه در سوپر مارکت محله مان گم می کردم.  خودم را متقاعد کردم که او را دزدیده اند...او نباید می مرد.  حتما اورا به بهانه یک شکلات یا آبنبات جایی کشیده اند و دزدیدنش...حتما همین طور است.  وقتی او را پیدا کردم، نمی داستم از خوش حالی بغلش کنم یا سرش داد بکشم. (مترجم: داره خاطراتشو مرور می کنه)

همه ی راهی را که رفته بودم برگشتم. برگشتم به همان جایی که از اول ایستاده بودم. دستی را دیدم که به سمتم دراز شده.  داد زدم:

تدی...من همین جام.  فقط دستتو یکم بالاتر بیار تا بکشمت بالا.  

ولی وقتی نزدیک شدم، دست بند زیبای ویلیون سل را که می درخشید، دیدم.  آدام، آن را به مناسبت تولد هفده سالگی ام ، به من هدیه داده بود.  به یاد داشتم که همین صبح، آن را در دستم داشتم.  به مچم نگاه کردم. هنوز آن دسبند در دستم بود.  آب دهانم را قورت دادم و کم کم به دست نزدیک شدم. ناگهان، چه دیدم؟

تدی نمرده بود. من مرده بودم!!!!! ( مترجم:  دیگه دارم کم کم می ترسم)

خونی که از قفسه ی سینه ام می چکید، تمام لباس هایم را خونی کرده بود. و خون روی لباس هایم هم، روی برف های دست نخورده، مثل قطره های باران می چکیدند.  یکی از پاهایم کج شده بود و پوست صورتم و ماهیچه هایم هم کنده شده بودند و می توانستم رگه های سفید رنگ استخوانم را ببینم.  چشمانم بسته بود و موهای خرمایی رنگم در میان خون گم شده بود.

فرار کردم. دویدم.  حقیقت نداشت.  قرار نبود همچین اتفاقی بیفتد. ما یک خانواده بودیم که به یک سفر رفتیم.  نه نه نه نه....... حقیقت ندارد.  من خوابیده بودم....فقط همین..

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.  من خوابیده بودم....فقط همین..

نه...صبر کن...بایست. به خودت بیا.....

جیغ کشیدم. هوا سرد بود و باید نفسم مثل دودی از دهانم بیرون می آمد، ولی نشد.  به خودم زل زدم. سالم سالم بودم. نه خونی و نه زخمی. با تمام نیرویم نیشگون محکمی از خودم گرفتم.

ولی چیزی حس نکردم...

نه میا...این یک کابوس است. مثل همه ی کابوس هایی که میبینی. مثل کابوس نواختن پیانو بدون دانستن موسیقی اش!  باید چشمانم را باز کنم. بیدار شو. بیدار.... این اتفاق ها همه یک فیلم ترسناک است. همین.  دوباره سعی کردم. من باید بیدار می شدم.  جیغ زدم. بلند شـــــــو.  بلند شو...زود باش...تو رو خدا...خواهش می کنم... میا از خواب بلند شو. بلند شو....بلند شو...بلند شو بلند شو بلند شو بلند شو....

ولی نتوانستم.

چیزی شنیدم. صدای موسیقی بود. هنوز می توانستم صدایش را بشنوم.  چشمانم را بستم و تمرکز کردم.  با انگشتانم در هوا به صورتی فرضی، نوت های قطعه ی سلوی بهتوون را زدم. مثل وقت هایی که روی کار جدیدم تمرین می کردم.  آدام به آن می گفت:

سلوی هوایی!!!

و همیشه به من می گفت که وقتی اجرای دو نفره ای داشتیم، من روی هوا سلو بزنم و او گیتار!

می گفت:

وقتی که اجرامون تموم شد، می تونیم همه ی گیتار و سلو ها رو کنفیکون کنیم!! می دونم که دلت می خواد این کارو کنی.

نواختم. تمرکز کرده بودم و روی هوا می نواختم.  نواختم و نواختم...تا آخرین لحظه مرگم نواختم و سمفونی با زندگی ام یکجا به پایان رسیدند.

صدای آژیر خیلی طول نکشید...

 

 

 

 

فصل سوم

 ۹:۲۳  صبح.

 

مرده ام یا زنده؟

می پرسم...این سوال را می پرسم که من،

هنوز زنده هستم؟

به نظر می رسید که مرده بودم!!! مدتی سر جایم ایستادم و به دور و برم نگاه کردم.  نفس عمیقی کشیدم و با سرعت خیلی زیادی، به جایی که قرار بود بروم، رفتم. (مترجم: داره تلپورت می کنه)

منتظر بودم تا پزشکانی همراه پلیس و گروه آتش نشانی،در صحنه تصادف باشند.  شخصی، پارچه ای سفید را روی پدرم کشید.  و یک آتش نشان، مادرم را در بسته پلاستیکی گذاشت و زیپش را کشید. (مترجم: یه چیزایی مثل کیسه خواب که  البته واسه مرده ها استفاده میشه.)  می توانستم صدای بحثش با آتش نشان دیگری که سنش به هجده سال هم نمی رسید، بشنوم که داشت به او توضیح می داد مادرم، زود تر از همه ضربه دیده و زود تر از همه هم کشته شده.  به اینکه مادرم خونی از دست نداده بود، اشاره کرد و گفت:

سکته قلبی! وقتی قلبت نتونه خون پمپاژ کنه، خب معلومه که تو خون ریزی هم نخواهی داشت!

نمی توانستم در مورد مرگ مادرم فکر کنم.  در عوض، در فکر آن بودم که چطور سزاوار این بود که اول از همه بمیرد؟ چرا باید سپر بلای ما میشد تا ما به طرز فجیعی کشته نشویم؟  البته، خودش که انتخاب نکرده بود بمیرد. سرنوشتش این بود...

ولی، این واقعیت داشت که

من مرده ام؟

خودم هم نمی دانستم. فقط توانستم خودم را ببینم که گوشه جاده دراز کشیده ام و چند نفر دورم را گرفته اند. یک زن که خیلی عصبانی به نظر می رسید، با حرص، سر و صورتم و خون های روی لباس هایم را شست و با وسیله ای که نتوانستم بفهمم چه بود، شاهرگم را برید.  پزشکان دورم کرده بودند و قسمت بالایی تی شرتم را پاره کردند.  قسمتی از سینه ام نمایان شد. از خجالت آب شدم و رویم را بر گرداندم!  

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پلیس  ماشین ها را از دو جهت هدایت کرد تا ماشینی  آنجا نباشد چون ازدحام ماشین ها جاده را بسته بود و آن ها باید هرچه زود تر با آمبولانس می رفتند. مردم زیادی حرف پلیس را شنیدند ولی برنگشتند. اصلا از جایشان تکان هم نخوردند.  بیشترشان از ماشین هایشان بیرون آمدند و از شدت سرما، همدیگر را بغل کردند.  به صحنه تصادف خیره شده بودند.  خیلی از آن ها گریه می کردند و یک نفر هم بالا آورد!!

با وجود اینکه آن ها نه مارا می شناختند و نه من و خانواده ام آن ها را می شناختیم، برایمان دعا کردند.. دعایشان را توانستم حس کنم....یک حس خوب..چیزی که بیشتر باعث می شد تا حس کنم که مرده ام. بدنم کاملا کرخت شده بود.  اگر نگاهی به ران ها و پاهایم می کردی، با خود می گفتی که چه درد عذاب دهنده ای داشتم! پوست زانویم کنده شده بود و استخوانم دیده می شد. ماهیچه های رانم تکه تکه شده بودند. آه...خیلی دردناک است.  با وجود اینکه می دانستم بعضی اتفاقات وحشتناک فقط برای من و خانواده ام اتفاق می افتد، گریه نکردم.

گریه نکردم..نه برای خودم...نه برای خانواده ام.

ما مثل هاپتی دامپتی* بودیم. دیگر نه اسب های پادشاه و نه مرد ها میتوانند مارا برگردانند. ( نام شخصیت کوتوله ی شعر کودکانه که از دیوار افتاد و مثل تخم مرغ چند پاره شد ).

دختری با موهای قرمز و صورتی کک مکی، که درحال معاینه من بود، داد زد:

سطح هوشیاریش روی هشته. نفس مصنوعی......همین الااااااااااااااااان.

 دکتر مو قرمزی(!) و دکتر دیگری که صورتی کشیده داشت، کیسه هوایی را روی دهانم و گلویم گذاشتند.  بسته بزرگی به آن وصل کردند و شروع به فشار دادنش کردند.  یکی از آن ها پرسید:

چقدر وقت واسه زنده موندن داره؟

فقط ده دقیقه. ولی بیست و دو دقیقه طول می کشه که برسیم به شهر!! __

+ البته، اگه با سرعت نور برونیم میتونیم تا یه ربع به شهر برسیم.

می توانستم که بفهمم به چه چیزی فکر می کردند. وضعیت من وخیم بود و اگر در آن رانندگی با آن سرعت، ضربه ای به من وارد می شد، نتیجه خوبی نداشت. من هم با نظر آن ها موافق بودم.  ولی چیزی نگفتند.  دکتر دوم که یک مرد بود، دندان قروچه ای کرد.  مرا در آمبولانس گذاشتند و دکتر مو قرمزی کنارم و همراهم نشست.  با یک دستش،  کیسه هوا را می فشرد و با دست دیگرش میزان فشار خونم را از طریق دستگاهی  تنظیم می کرد.  چند تار مو از پیشانی ام را کنار زد و گفت:

تسلیم نشو و رو زندگیت پافشاری کن!

********

از کودکی می نواختم. به یاد دارم  وقتی ده سالم بود، اولین تک نوازی ام را انجام دادم.  آن وقت ها فقط دو سال از  یادگرفتن ویلیون سلو ام گذشته بود.  ابتدای کارم بود و من جزو گروه موسیقی مدرسه به شمار می آمدم و در برنامه ها شرکت داشتم.  یکی از بزرگترین شانس های زندگی ام، موجودی گزینه سلو در گروه موسیقی مدرسه بود. چون سلو یک ویلیون بسیار گران قیمت است و خیلی زود می شکند.  یکی از استادان موسیقی مشهوری که فوت شده بود، همه ی ابزار های موسیقی اش را به مدرسه ما بخشیده بود!  بیشتر هم کلاسی هایم دوست داشتند که نواختن گیتار و یا شیپور را بیاموزند.

وقتی به پدرو مادرم خبر دادم که گروه موسیقی یک نوازنده ی سل می خواهد و من میخواهم داوطلب شوم، از خنده ترکیدند!!!!  ابته، بعدا عذر  خواهی کردند و گفتند:

آه عزیزم مارو ببخش. ولی به ما حق بده که تصور تو با اون جسه ی ریزت که مثل یه بندانگشتی هستی(!) کنار اون ویلیون سلو خیلی خنده داره!!!!! فکر می کردند که دارم شوخی می کنم! ولی روزی که فهمیدند قصد من جدی است، بریده بریده می خندیدند و وانمود می کردند که از تو حمایت خواهیم کرد!!!!

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیچ وقت عکس العملشان را به آن ها گوشزد نکردم. البته، امیدوارم خودشان متوجه عکس العمل احمقانه شان بشوند.  پدرم همیشه به من تیکه می پراند که باید مشکلی در بیمارستانی که من در آن به دنیا آمده ام، به پیش آمده و حتما مرا با بچه ی دیگری عوض کردند!!  چون که همه ی اعضای خانواده ام بور و زیبا هستند، ولی من موهای خرمایی و چشمان درشت قهوه ای رنگ دارم!  رفته رفته که بزرگ تر شدم، به شوخی های پدرم درباره ی بیمارستان، شک کردم. شاید او قصدی داشت و می خواست آرام آرام به من بفهماند که من فرزند آن ها نیستم.  بعضی وقت ها با خود فکر می کنم که من از ایل و طبار دیگری هستم!!  حتی پدرو مادرم آموختن گیتار برقی را به من پیشنهاد کردند، ولی من، ویلیون سلو را انتخاب کردم.

البته، در خانواده ی ما، اینکه اهل موسیقی باشی از رشته تخصصی ات در موسیقی، مهم تر است.  پس از ماه ها، بر پدر و مادرم پیروز شدم و آن ها ویلیون سلو ای را اجاره کردند تا در خانه تمرین کنم.

مدرسه راهنمایی که در آن درس می خواندم، اهمیت زیادی به موسیقی نمی داد و فعالیت های هنری خیلی کمی داشت. به خاطر همین، پدر و مادرم برایم معلم خصوصی گرفتند. یک داشنجوی موسیقی که یک بار در هر هفته باهم کلاس داشتیم.  هر سال که می گذشت، معلم جدیدی برای آموزش من می آمد و پس از چند سال، یک دوره ی چرخشی کلاس داشتیم که من با مهارت های پیش پا افتاده ام، به دانش آموز هایم که معلمان خودم بودند، درس می دادم و همه باهم می نواختیم.  

تا کلاس نهم، وضعیت یاد گرفتن موسیقی من، به همین روال گذشت ولی بعد از آن، پدرم که پروفسور کریستای را می شناخت، برای کلاس های خصوصی پیشنهاد کرد.  البته، پروفسور چند سال بعد از آموزش من، گفته بود که اوایل انتظار زیادی از من نداشت و به خاطر  آشنایی با پدرم،  مرا برای شاگردی اش قبول کرد!  ولی وقتی من در طبقه بالا، در اتاقم، مشغول نواختن سوناتای ویوالدی (موسیقی  دان ایتالیایی) بودم،پدرم  با پروفسور کریستای ،یواشکی، به نواختن من گوش می دادند. و وقتی برای خوردن ناهار، به طبقه پایین آمدم،  پروفسور بغلم کرد و گفت:

به خودم افتخار می کنم که قراره همچین شاگردی رو تعلیم بدم!!

اگر درست به یاد داشته باشم، اولین تک نوازی ام _در سالنی در شهر که مختص گروه های موسیقی سنتی بود و ابزار های موسیقی کلاسیک را نداشت_ ، سال ها پیش از دیدن پروفسور کریستای بود.  قطعه ی چایکوفسکی ( آهنگساز روسی )

"Dance of the suger plum fairy"

را با سلو ام نواختم.

پشت صحنه ایستاده بودم و به صدای گوش خراش ویلیون یا صدای ناهنجار پیانو، که دیگر بچه ها می زدند، گوش دادم و رفته رفته اعتماد به نفسم کم میشد.  از در پشتی صحنه، بیرون دویدم و  روی زانو هایم خم شدم. دستانم می لرزید.  معلم هایم، از بخش کودکان خارج شدند و به دنبال من دویدند ولی نتوانستند مرا پیدا کنند و به گروه جستجوی سالن، اطلاع دادند.

ولی پدرم مرا پیدا کرد و پرسید:

اوه! میا خوبی؟

روی پله ها کنار من نشست.  چشمانم پر از اشک شدند. سرم را به پایین خم کردم و به کفش هایم زل زدم تا صورتم را نبیند. ولی پدرم حرفه ای تر از این ها بود. چانه ام را گرفت و پرسید:

خدای من میا! چی شده؟ به بابایی بگو

بغضم ترکید و همانطور که اشک می ریختم گفتم:

نم....نمی تو..تونم...نمی تونم یه نوازنده باشم...

و گریه کردم.

, پدرم یکی از ابرو های پرپشتش را مثل کاراگاه ها بالا برد و با چشمان آبی اش به من خیره شد. احساس کردم که من هم یکی از آن پول های خارجی قدیمی هستم که پدرم در دستش گرفته و تلاش میکند تا سر ازکارشان در بیاورد!  پدرم نوازنده اصلی گروهشان بوده و خب معلوم است که هیچ وقت نمی تواند ترس یکهویی من از صحنه را درک کند!  با خودش گفت:

خیلی بد میشه اگه نتونی

و به من گفت:

همه تلاشت رو بکن!  یه کادوی قشنگ برات خریدم که اگه برنده بشی قراره بهت بدم!

گفتم:

به یکی دیگه بده! من نمی تونم اونجا برم و قطعمو بزنم! نه مثل تو ام. نه مثل مامان و حتی مثل تدی هم نیستم! شما تو ساز زدن فوق العلاده این!

آن زمان، تدی فقط شش ماهه بود ولی روشن بود که ذوق و استعداد هنری اش از من بیشتر است!  تازه، او بور بود و چشمان آبی داشت. نه مثل من که چشمان قهوه ای و موی خرمایی رنگ داشتم!  تدی در بخش خصوصی بیمارستان به دنیا آمده بود و احتمال اینکه با کس دیگری اشتباه بیفتد خیلی کم بود! ولی من چه؟ حداقل تدی می داند بچه واقعی بابا و مامان است. ولی من که در یک بیمارستان شلوغ با این مشخصات به نیا آمده ام، نمی توانم بفهمم که آیا آنها واقعا بابا و مامان من هستند یا نه؟!  

پدرم گفت:

آه...آره راست میگی....اولین کنسرت تدی با زدن چنگال رو لیوانا خیلی خوب بود!  مطمئنم که اون در آینده از بهتوون بهتر نشه، بدترم نمیشه!!!!

میان اشک هایم، خندیدم.  پدرم، دستش را دورم حلقه کرد و گفت:

راسای میا، میدونستی که من بعد از اجرامون رو صحنه، خیلی بد دهن میشم؟

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

به پدرم، کسی که قهرمان آرام بخش و مودب(!) زندگی من بود، نگاه کردم و گفتم:

آه..دروغ نگو

سرش را تکان داد و گفت:

نه خیرم. اصلنم اینجوری نیست. من طبل زن گروه بودم و همیشه پشت بچه ها بودم. هیچ کسی تاحالا بهم اونقدار توجه نکرده بود که متوجه بد دهنیم بشه!

پرسیدم:

پس چیکار می کردی؟

مادرم، سرش را از در بیرونی صحنه ،خم کرد و گفت:

یادم ننداز... همه چیزو میزد داغون میکرد!

مادرم دامن مشکی کوتاهی با تاب تنگ قرمز رنگی پوشیده بود و تدی را بغل کرده بود. آب دهان تدی روی لباسش چکید و از این شلوغ کاری بچه گانه اش خندید.  او گفت:

وقت زیادی واسه نوبتت نمونده....فقط ده بیس دقیقه..البته، بهت نمی گم که بری و از رو اجبار آزمون بدی.

پدرم گفت:

همم...با مادرت کاملا موافقم.  به خیلی از چیزا اهمیت نده...مثلا وقتی من رو صحنه چوب طبلمو میندازم زمینو رو صحنه بالا میارم..

مادرم مداخله کرد:

آه بس کن..حالمو بهم زدی.

پدرم ادامه داد:

اصلا اصلا مهم نیستن.

می خندیم. درست بود که هنوز هم می ترسیدم، ولی این ترس را، میراثی از ویژگی های پدر حساب کردم!  در مل، از اینکه این ویژگی ام را از پدرم به ارث برده بودم، راضی ام. چون حالا مطمئنم که یک بچه سر راهی نیستم.  گفتم:

وای...چی میشه اگه یهو خودمو گم کنم و قطعم خراب بشه؟ وای خدایا..خیلی وحشتناک میشه.

, مادرم گفت:

بذار روشنت کنم مبا. اونجا ممکنه اتفاق های خیلی وحشتناکی بیوفته. ابن اتفاقا واسه همه میوفتن. چه تو چه من یا چه بچه های دیگه. قرار نیست تو بهرین و کامل ترین باشی!

تدی جیغی کشید.

پرسیدم:

از شوخی گذشته، بابا، چطوری می تونستی عصبانیتت رو کنترل کنی؟

پدرم هنوز لبخند می زد، ولی خبری از شوخی نبود و با لحن جدی گفت:

نمی دونم میا...همه یه راهی دارن که باید خودشون کنترل کنن...من مطمئنم که قطعه تو، بهترین قطعه موسیقی میشه که اونا تا حالا شنیدن. برات بهترینا رو آرزو می کنم.

رفتم و مسالقه ام را دادم. درست بود که برنده نشدم و هیچ کسی به سراغم نیامد تا بهم تبربک بگوید. البته، همه اش را هم گند نزدم و بعد از تک نوازی ام، جایزه ام را گرفتم!  روی صندلی جلوی ماشین نشسته بودم و مثل آدم ها به ویلیون سلو ام نگاه می کردم. دیگر اجاره ای نبود. مال خود خودم بود!

******

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

 

فصل چهارم

۱۰:۱۲     صبح 

وقتی مرا با آمبولانس به نزدیک ترین بیمارستان رساندند_البته نه به بیمارستان شهر خودمان، به بیمارستان خیلی خیلی قدیمی که بیشتر شبیه یک خانه بود تا مرکز درمان!_  هر دو پزشک، مرا با سرعت خیلی خیلی زیادی، به بیمارستان بردند.  دکتر مو قرمزی، جیغ بلندی سر پرستار ها و دکتر های دیگر کشید و گفت:

شش هاش کاملا مت**** شدن. وقت زیادی نداریم. زود باشین. یالا

دکتر  ریشو پرسید:

دیگه چه کسایی تو این تصادف بودن و کیا بازموندن؟

+ راننده ای که بهشون زده بود فقط یکمی از سرش خون اومد و بیهوش شد که اونو همونجا درمان کردیم ولی پدرو مادرش در جا مردن. یه پسر تقریبا هفت ساله هم تو آمبولانس پشت سریمونه.

نفس عمیقی کشیدم. انگار بیست دقیقه بود که نفس نکشیده بودم.  وقتی خودم را در صحنه تصادف دیده بودم، طاقت دیدن تدی در آن صحنه را نداشتم. اگر او مثل پدر و مادرم یا وضعیتی مثل من داشت..اوه نه خدایا...ولی او نمرده بود. او زنده بود.

دکتران، مرا به اتاق کوچکی با که سرتاسر نور بود، بردند.  و یکی از آن ها، پارچه ی نارنجی رنگی را روی محل زخم من گذاشت و لوله ی پلاستیکی را به قفسه سینه من فرو برد. و دکتر دیگری، چشمم را باز کرد و نور چراغ قوه اش را درون چشمم انداخت. و به یکی از پرستار ها گفت:

بجنبین دیگه.

و مرا با سرعت زیادی به آسانسور بردند. در آسانسور داشت بسته می شد  که متوجه شدم ویلو در بیمارستان است. البته، تنها بود. قرار بود که به خانه آن ها برویم تا او و  هنری و بچه ی بامزه شان را ببینیم که این اتفاق افتاد. یعنی با خود چه می گوید؟ فکر می کند دلیلش برف بود یا دلیلش بی شانسی و بی دقتی خودمان بود؟  به سمت سالن انتظار بیمارستان دوید و به دیوار تکیه داد. صورتش نشان می داد که دارد در مورد چیزی فکر می کند.  ولی فکر کنم به خاطر ما به بیمارستان نیامده بود و شاید مشکلی برای یکی از همبستگانش اتفاق افتاده باشد. شاید پیامی به گوشی مادرم داده باشد که ببخشید. امروز کار واجبی پیش آمده و در خانه نیستم. اگر میشود، روز دیگری برای دیدن ما بیایید. واقعا معذرت می خواهم.

در آسانسور باز شد و به سقف بیمارستان رفتیم. هلیکوپتری را دیدم که روی میانی ترین نقطه سقف بود و بادی که از چرخش پره هایش ایجاد می شد، موهایم را به بازی گرفته بود.

 

تا به حال سوار یک هلیکوپتر نشده ام، ولی بهترین و صمیمی ترین دوستم، کیم، سوارش شده!  یک پرواز فوق العاده!  او به همراه عمو اش و هلن وانس، برای عکاسی از منظره های طبیعی از هلیکوپتر، برای نشنال گرافی، رفته بود.  روز بعد از سفرش، به خانه مان آمد و همه ماجرا را برایم تعریف کرد و گفت:

ارتفاعمون از زمین اونقده زیاد بود که کم مونده بود بالا بیارم.

کیم، عضو یک سالنامه بود و همیشه آرزو داشت که یک عکاس شود. عموی  کیم، او را به آن پرواز برده بود تا استعداد نهفته اش را شکوفا کند. کیم گفت:

اوه خدای من...به همه ی عکسایی که عموم گرفته بود نگاه می کردم. همشون از منظره های خیلی دوری گرفته شده بود. فکر نکنم بتونم یه عکاس بشم..چون ترس از ارتفاع دام.

به او گفتم:

اوه کیم! ما انواع عکاس ها رو داریم. اجباری برات نیست که بری و با یه هلیکوپتر عکس بندازی.

کیم خندید و گفت:

راست میگی! دیگه تا عمر دارم سوار هلیکوپتر نمی شم. تو هم از من میشنوی سوار نشو!!

کیم  درک نمی کرد که در بعضی از موقعیت ها، هیچ راهی برای انتخاب نیست.

در هلیکوپتر را باز کردند و من را با برانکارد و تمام دم و دستگاه ها به داخلش بردند. دکتری که کنارم نشسته بو، لامپ دستگاهی را روشن کرد که نفس کشیدنم را نشان می داد.  وقتی هلیکوپتر بالا رفت و پرواز کرد، کیم را درک کردم که چرا کم مانده بود بالا بیاورد. البته که هلیکوپتر، مثل هواپیما نیست و سریع تر از آن است.  سرعت هیکوپتر مثل سرعت توپ هاکی است! توپ هاکی که در آسمان رها شده و بالا و پابین می رود. این طرف و آن طرف می چرخد.

هیچ نظری نداشتم. نه به آن پزشکانی که نتیجه آزمایش هایم را در کاغذ پرینت شده ای با فونت خیلی ریز می خوانند، و نه به آن پرستار هایی که در گوشی هایشان در مورد وضعیت سلامتی من حرف می زنند. و نه به آن بالا و پایین رفتن هلیکوپتر!

ناگهان، هلیکوپتر وارد یک چاله هوایی شد.  از آن چاله هایی که هرکسی را وادار به بالا آوردن می کند! ولی من هیچ چیزی حس نکردم!  نه به منی که تماشاچی بودم و نه به منی که روی برانکارد بودم، هیچ حالت تهوعی دست نداد.  

دوباره فکر و خیال کردم که مرده ام، ولی بلند به خودم گفتم:

نه! اگه مرده بودم، دکترا منو با این هلیکوپتر نمی بردن به جایی که امکانات بیشتری داشته باشه!

تازه، اگر مرده بودم، باید پیش پدرو مادرم می بودم. نه بین این همه دکتر و پرستار!

به ساعتی که روی کنترل پلن بود، نگاه کردم.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

۱0:37بود.

به اتفاقاتی که همین الان،ممکن بود روی همین زمینی که زیر پایم است اتفاق بیفتد، فکر کردم. یعنی ویلو می فهمد چه کسی در بخش اورژانس درمانگاه بود؟ آیا کسی به پدر و مادر بزرگم خبر تصادف و مرگ پدرو مادرم را می دهد؟  پدر و مادربزرگی که در روستایی دور از ما زندگی می کنند و من منتظر ناهاری با آن ها بودم!  هوممم...ماهی دودی معروف پدر بزرگ با نان مخصوص مادربزرگ!  که بعد از خوردن ناهار، پدر بزرگ تدی را به انبار هنری اش می برد و به او اجازه ی شنا میان آن همه مجله را می دهد!  پدر بزرگم عاشق بریدن کارتن های رنگی رنگی و درست کردن تابلو از چسباندن آن هاست!

به کیم فکر کردم. امروز مدرسه ها تعطیل بود و من هم فردا با این وضعیت پا در هوایم نمی توانستم به مدرسه بروم.  حتما فکر می کند غیبت من، به خاطر کنسرتی که قرار بود به پوتلند بروم ، است. کنسرت گروه ستاره دنباله دار. گروهی که آدام در آن فعالیت می کند.

پورتلند.....به خودم قول داده بودم که به پوتلند بروم.  قله ی کوهی را از میان ابر ها دیدم که این یعنی از پورتلند گذشتیم.

یعنی آدام آنجاست؟  دیشب در بندر سیاتل اجرا داشت.  حتما خیلی استرس داشته و مثل همیشه، ماشینش را دور تا دور شهر رانده تا آرام بگیرد. معلوم است که خیلی خسته اند و الآن، خواب هفت پادشاه را می بینند. یعنی، اگر صبح از خواب بلند شود، مثل همیشه قهوه ی مخصوصش را می خورد؟  شاید هم کتاب با خودش برداشته و قرار است آن را بخواند. یادش به خیر! خواندن کتاب کاری بود که آخرین باری که باهم به پورتلند رفتیم، انجام دادیم. البته، آن موقع، گرم تر از این وقت ها بود.  همه ی برنامه هایشان را می دانم. می دانم که گروه قرار است ابزار آلاتشان را چک کنند و بعدا هم، آدام به بیرون برود و منتظر تماس من باشد. تماسی که در آن به او بگویم رسیده ام! شاید فکر کند که دیر کرده ام.

یعنی او چگونه متوجه می شود که همین امروز خانه مان را به مقصد پورتلند ترک کردم. درست میان برف هایی که کم کم آب می شدند.

*****

آدام پرسید:

_تا حالا یو یو ما. رو شنیدی؟

یادش به خیر...سال دوم دبیرستان بودم و او، سال سومی بود. هیچ وقت یادم نرفت که به مدت چند ماه هر روز می آمد و تمرین های مرا نگاه می کرد.  وقت های زیادی را برای نقاشی یا تمرین یک موسیقی در استدیو، گذراندیم.  مثلا خود من،  اکثر اوقات در اتاقی که دویار هایش عایق صدا بودند، انواع و اقسام موسیقی ها را تمرین کرده ام.  آدام هم همیشه همراهم بود  و گیتار میزد. ولی تمرین های جدی ای که وقتی در گروهش بود، انجام نمی داد. فقط ملودی ها را دوره می کرد.

چشم هایم را در کایه چرخاندم و گفتم:

حتی بچه دوساله هم میدونه یویوما چیه.

نیشخند زد. لبش را یک وری کج کرد که شبیه اراذل اوباش شد!!! نزدیک تر آمد و انگشتش را تحدیدانه نشانم داد و گفت:

شرط می بندم نمی تونی حتی پنج نفرو هم پیدا کنی که بدونه یویوما چیه. مطمئنم می گن اون دیگه چه کوفتیه...یا شاید یه  خوردنیه...شاید هم...اوه خدای من وحشتناکه...

گفتم:

چینیه..

آدام سرش را تکان داد و خندید و گفت:

خودم میدونم که اسم نصف چینیا اونجوریه. مثل وی چین یا لی نمی دونم چی چی...ولی دیگه یو یو ما ندارن...

گفتم:

حق نداری به عقاید و اسماشون توهین کنی جناب.

ولی در دلم به خودم خندیدم. چند ماه پیش جلوی چشمم آمد..چه چیز هایی که به آدام نسبت نمی دادم! بعد ها که متوجه شدم  قصدش مسخره کردنم نیست، همه ی توهین هایم را کنار گذشتم و کمی صمیمی شدیم. مثل حالا که در راهرو باهم بحث می کردیم...

البته، یک درصد هم از دستپاچگی من، وقتی به من توجه می کرد، کم نشده. آدام پسر خیلی مشهوری در مدرسه نبود. مثل آن هایی که همه دوست دارند با او دوست باشند نبود. ولی از نظر من، او بهترین و عالی ترین بود. بله. می گویم او عالی بود..عالی بود چون در گروهی می نواخت که همه ی اعضای آن به جز آدام، در کالج شهر تحصیل کرده بودند.  عالی بود چون تیپ خودش را حفظ کرده بود و از لباس های ارزان قیمت و لباس هایی که از حراجی ها می خرید، دست برنداشت. عالی بود چون در سالن غذا خوری، همیشه غرق در مطالعه می دیدی اش. از  آن هایی نبود که کتاب را دستشان می گیرند و وانمودمی کنند که کسی حاضر نیست کنارشان بنشیند و از این جور حرف ها.  او یک اکیپ جمع و جور دوستانه داشت و طرفدارانی هم در مدرسه پیدا کرده بود.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.

البته، من مثل او دست و پا چلفتی نبودم!! (مترجم: انقده ازش تعریف کرد آخرشم میگه مثل اون دست و پا چلفتی نیستم. خدااااااا) دوستان زیادی  و بهترین دوست برای خوردن ناهار را داشتم. تازه، دوستان دیگری هم داشتم که با آن ها در آموزشگاه تخصصی موسیقی که در تابستان به آنجا می رفتم، آشنا شدم.  درست است که آنها مرا به خوبی دوست دارند،ولی واقعا مرا درک نمی کنند! من از آن دانش آموزانی نبودم که در کلاس درس هی دستم را بلند کنم یا با معلم گستاخانه حرف بزنم! بیشتر وقتم را صرف تمرین در گروه های چهار نفره آواز خوانی می کردم و یا با هنرجو های دیگر درمورد موسیقی حرف می زدم. همکلاسی هایم با من مثل یک بزرگ سال رفتار می کردند. هیچ وقت از رفتارشان با معلمانمان خوشم نیامد.

آدام پرسید:

اوه خدای من، صبر کن...چی می گی اگه بگم که بلیت واسه یه اجرا رو دارم؟

و چشمانش برق زدند.

داد زدم:

برو بینم بابا!!! دروغ نگو.

گفت:

چرا باید نداشته باشم؟ دارم..اونم تو شنیتزل تو پورتلند.

,گفتم:

آه خدای من...اونجا معمولا سمفونی های آلن شنیتزل اجرا میشه! یه سالن که فقط مخصوص اونه.

گفت:

همممم...همونجاست...بلیت گرفتم.اونم دوتا...چیه...خیلی تعجب کردی؟

گفتم:

شوخی میکنی؟ معلومه که تعجب کردم. یکی از فانتزی های من رفتن به اونجاست خب...ولی هر بلیتش هشتاد دلاره(مترجم: پیشنهاد می کنم به ریال تبدیل نکنین) ببینم، چطوری بلیتارو خریدی؟

آدام گفت:

یک دوست خانوادگی اونارو به مامانو بابام داده بود ولی اونا نتونستن برن. البته، مشکل بزرگی که نیست! به هر حال، اجرا جمعه ست. اگه خواستی بیای، بهم بگو که بیام دنبالت باهم ساعت پنج و نیم بریم به پوتلند.

طوری گفتم:

باشه

که انگار یک اتفاق عادی برای من بود!

ولی بعد از ظهر جمعه، اعصابم بسیار قاطی پاتی شده بود! البته، قاطی بودن اعصابم به آدام مربوط نمی شد. نه نگرانش بودم و نه معذب. فقط یک حسی مثل خوره به جانم افتاده بود. حس بلاتکلیفی. ولی..این سفر چه معنایی داشت؟ یک قرار؟ یک همنشینی دوستانه؟ شاید هم یک لطف بود!

شش بار لباس هایم را پوشیدم و عوض کردم!  تدی، تازه از مهد کودک برگشته بود و از قفسه ی کتاب هایم، کتاب هایی که جلدشان جذبش می کردند را برداشت و روی تخت دراز کشید و وانمود کرد که آنها را می خواند!  یکهو روی تخت پرید و به کار خودش خندید. البته، از نظر من کارش بسیار احمقانه بود!

مادرم به اتاق آمد تا سر و گوشی آب بدهد. وقتی مرا در میان آن همه لباس دید گفت:

وای میا بس کن! اون فقط یه پسره..چیز خیلی مهمی نیست.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

گفتم:

درسته. ولی اولین پسری که باهاش انقده صمیمیم و شاید کار به قرار گذاشتنم برسه.  واقعا دیوونه شدم. نمی دونم چه لباسی مناسب یه قرار یا یه اجرای سمفونیه! نمی دونم لباس راحتی بپوشم یا رسمی!

مادرم لبخندی زد و گفت:

چیزی رو بپوش که حس کنی بهت میاد! چیزی رو بپوش که خودت دوست داری.

مادرم برای اولین بار قوانینش را زیر پا گذاشت و به من، اجازه داد هرچه می خواهم بپوشم!  آهی کشیدم. ای کاش خودم را نبازم! در آخر، دامن بلند مشکی رنگی با پیراهن زرشکی رنگ آستین کوتاهی پوشیدم‌.  ساده ولی زیبا بودند! مثل شعار مارک لباس های معروف!

وقتی آدام با کت چرمی و قیافه ای که به نظر می رسید خیلی به خودش رسیده، زنگ درمان را زد تا به پورتلند برویم، مطمئن شدم که این یک قرار است! همین!  معلوم بود که آن کت را انتخاب کرده تا با فضای سمفونی هماهنگ باشد! ولی می دانستم که دلیل پوشیدن آن کت، فقط سمفونی نبود. با پدرم دست داد ولی شوکه بود! و به او گفت که سی دی های قدیمی گروهشان را دارد و به آن ها گوش می دهد. وقتی سوار ماشین می شدیم، مادرم گفت:

خیلی دیوونه بازی در نیارین! تو آخرین کنسرت یویوما دو تا جوون چیز میز زده بودن کنسرتو به هم ریخته بودن!

آدام در را برایم باز کرد و گفت:

مامان و بابات خیلی باحالن!

گفتم:

میدونم.

در راه پورتلند کمی حرف زدیم. از گروه مورد علاقه سوئدی اش گفت و سبکشان را برایم توضیح داد که از نظر من، خیلی خسته کننده وبد. ولی موسیقی ایسلندی که خواند، خیلی خیلی زیبا بود!  کمی در شهر گم شدیم! ولی در آخر به سالن موسیقی رسیدیم و ماشین را پارک کردیم.

صندلی هایمان در بالکن بود. البته جای صندلی ها مهم نبود. چون در کنسرت یو یو ما می روی که از موسیقی اش لذت ببری! نه از چهره ی خواننده!!  موسیقی فوق العاده بود. مرد نوازنده، لحظه ای با سلو اش صدای گریه زنی را می نواخت و چند دقیقه بعد، صدای خنده ی یک کودک را!  گوش دادن به صدای سلو، یادم انداخت که چه کارهایی نکردم تا سلو را به عنوان رشته تخصصی ام بپذیرند.

وقتی کنسرت شروع شد، از گوشه چشمم به آدام نگاه کردم. همه چیز  خوب به نظر می رسید ولی چیزی لنگ می زد. احساس می کردم که حوصله آدام سر رفته و منتظر است تا اجرای این آهنگ هرچه زود تر تمام شود. به خود آمدم و دیدم که حواس من بیشتر به آدام پرت است تا موسیقی! سرم را تکان دادم و به صحنه خیره شدم.

وقتی یو یو ما شروع به نواختن قطعه

Le Grand Tango

کرد، آدام دست هایم را دردست هایش گرفت. خیلی خوب می شد در این موقعیت، در جای دیگری بودیم. به آدام نگاه کردم ولی او نگاهم نمی کرد. چشمانش را بسته بود و روی صندلی اش کمی تکان می خورد.  انگار خودش را در موسیقی گم کرده بود!  دستانش را با زور به عقب پرت کردم!  و با حالت شل و ولی روی صندلی دراز کشیدم!

بعد ازپایان کنسرت، قهوه و دونات خریدیم و کمی در کنار رودخانه قدم زدیم.  آسمان ابری بود و هوا خیلی سرد! سردم بود  و او، کتش را در آورد و روی شانه هایم انداخت. (مترجم: آخییییییییی!!!!!)

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

از او پرسیدم:

ولی خداییش، اون بلیطارو دوست خانوادگیتون بهت نداده..نه؟

احتمال می دادم مثل همیشه، دستم بیندازد و مسخره ام کند و آخر سر آنقدر بزنمش که تسلیم شود!  ولی پیش بینی ام غلط ازاب درآمد! ایستاد و به چشم هایم زل زد! رگه های سبز و قهوه ای و خاکستری رنگ مردمک چشمش، بیشتر از همیشه نمایان بود!

سرش را تکان داد و گفت:

دو هفته گذشته......

ایستادم. می توانستم صدای شالاپ شولوپ آب را از کنارم بنوم. پرسیدم:

چرا من؟ چرا؟

گفت:

تا به حال هیچ کسیو مثل تو، تو رشته ی موسیقی ندیدم. تو محشری و این باعث میشه که من هرچقدر که تمرین کنی نگاهت بکنم. حتی اگه یه روز طول بکشه.  میا، تو بهترین چین پیشونی دنیا رو داری!

و پیشانی ام را، جایی بالای  استخوان بینی ام را لمس کرد.

گفت:

من ساز می زنم تا عقده هامو خالی کنم ولی تو...تو وقتی ساز می زنی از خود بی خود میشی و...تو محشری دختر!

به شوخی گفتم:

خب که چی؟ من موش آزمایشگاهی تو بودم؟

حرفم را جدی کرفت! با صدای خشک و بلندی که از هنجره اش می آمد گفت:

نه...نه تو آزمایشی نیستی.

هجوم خون را روی گونه هایم حس کردم! حتما دوباره از خجالت سرخ شده ام.  به کفش هایم زل زده وبدم. می دانستم آدام هم به من زل زده و اگر سرم را بالا بیاورم، چیزی جز بوسه ای از آدام نصیبم نخواهد شد.

سرم را آرام آرام بالا آورم. چشمانم را هم همینطور. آدام منتظر بود.

و اینگونه آغاز شد.......

***

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

فصل پنجم

۱۲:۱۹ ظهر

مشکلات زیادی رگباری روی سرم می بارید!

ظاهرا، شش هایم مت**** شده بود و اسپرزم ترکیده بود. خون ریزی داخلی هم _ یادم نیست علتش چه بود_ داشتم.  و از همه مهم تر، ضربه ای به سرم وارد شده بود.  شکستگی هایی هم در دنده ام داشتم.  زانو هایم ساییده شدم بود و نیاز به بافت پیوندی داشتند. و صورتم، نیاز به عمل جراحی داشت! به قول دکتر انگار خیلی خوش شانسم!

همین الان، در اتاق عمل، دکتر ها اسپرزم را جدا کردند و به جایش تیوب جدیدی گذاشتند تا بتواند جلوی مت**** شدن شش هایم و جلوی هرگونه خون ریزی داخلی را از هر کجای بدنم بگیرد. البته، آن ها نتوانستند کار زیادی برای مغز و سرم انجام دهند.

یکی از جراح ها گفت:

خب، منتظر می مونیم  و می بینیم.

و با دستگاهی از مغز من عکس گرفت و به یکی از پرستار ها گفت:

زود برو  دو کیسه خون بگیر. راستی او منفی باشه.

او منفی....نوع خون من! هیچ نظری نداشتم! راستش نوع خون من چیزی نبود که قبلا درموردش خیلی فکر کنم.  خیلی راهم به بیمارستان نمی کشید. البته، اگر دفعه ای که پایم را روی لیوان شکسته گذاشتم و مرا به اورژانس آوردند را، در نظر نگیریم.  که در آن موقع هم نیازی به بخیه نبود و فقط یک آمپول کزاز زدند.

دکتر ها در اتاق عمل، داشتند درمورد اینکه  چه نوع موسیقی مناسب گوش دادن در ماشین است، بحث می کردند. مثل بحث ما در آن صبح لعنتی! یکی از آن ها جاز را پیشنهاد داد. و دیگری راک را!  متخصص هوشبری که کنار من ایستاده بود، کلاسیک را گفت.  در دلم به او غریدم!

اتاق عمل، خیلی کوچک بود و پر بود و از دم و دستگاه ها و سرتاسرش نور های کور کننده ای گرفته بودند.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

.  

اصلا شبیه چیزی که در تلوزیون دیده بودم نبود! چه تصور مسخره ای از اتاق عمل داشتم! اتاقی تر و تمیز که جان می دهد برای خواندن و نواختن موسیقی!

اگرچه زمین اتاق عمل را جلا داده بودند ولی در هنگام جراحی، لکه های خونی روی آن ها ایجاد شده بود و می توانستی رگه های قرمزی را روی کاشی ها ببینی.

خون!

 

همه جا بود...همه جا پر از خون بود ولی دکتر ها توجهی نمی کردند و حالت صورتشان عادی بود.

برایم خیلی عجیب بود.  میان آن همه خون بریدند و دوختند و هزاران کار دیگر انجام دادند  ولی جیکشان هم در نیامد! خیلی عادی بودند..انگار داشتند ظرف می شستند!  درضمن، چیز عجیب و غریبی را هم به رگهایم پمپاژ کردند.

دکتری که  موسیقی راک، موسیقی مورد علاقه اش بود، بیشتر از همه عرق کرده بود. یکی از پرستار ها دستمالی در دستش داشت و د زمان های مشخصی، عرق پیشانی دکتر را خشک می کرد. حتی موقعیت سختی پیش آمد که از بس عرق کرده بود مجبور شد ماسکش را عوض کند!

متخصص هوشبری، دستان نرم و لطیفی داشت. بالای سرم ایستاده بود و علائم حیاتی ام را چک می کرد. کارش خیلی سخت بود و باید به بهترین نحو ممکن آن را انجام می داد.

ظاهرا نمی توانستم چیزی حس کنم. حتی آن تکان ها و شوک های شدید را....

کار خیلی خشن و کثیفی بود. مثل بازی های جراحی که روی گوشی نصب می کردی و مثلا استخوان کوچکی از دماغ شکسته مریض برمیداشتی نبود!

متخصص هوش بری، با حواس پرتی شقیقه ام را نوازش کرد.از آن دستکش هایی پوشیده بود که_ وقتی آنفولانزا  و یا از آن سردرد هایی که باید سه روز بخوابی تا خوب شوی میگرفتم_، مادرم می پوشید.  

سی دی آهنگ های ریچارد واگنز دوبار پخش شد. دکتر ها تصمیم گرفتند موسیقی دیگری را انتخاب کنند که جاز، با بیشترین رای، انتخاب شد.  مردم همیشه فکر می کنند چون من هنرجوی رشته کلاسیک هستم، جاز را هم دوست خواهم داشت. ولی اینطور نبود. یاد پدرم افتادم....او عاشق جاز بود. و همیشه می گفت:

از نظر پیرا جاز خیلی بی ارزشه!

به او گفته بودم حرفش را توضیح دهد. چون جاز برای من از همین سن نوجوانی بی ارزش است!

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

جراحی هنوز ادامه داشت و من در این مانده بودم که جراح ها چطور حوصله می کننند تا چند ساعت را در این اتاق بگذرانند.  حتی دقیقه ای هم ننشسته بودند و سر پا بودند. ولی با این حال، کارشان از دویدن در دو ماراتون هم سخت بود!

کم کم داشتم به هوش می آمدم. و شروع کردم به خیالبافی!  موقعیت ها را بررسی می کنم.

مانیتور قلبم دارد بیپ بیپ می کند و این یعنی من زنده ام! ولی چرا روحم در بدنم نبود؟ (مترجم: یا حضرت عباس!!!)

یعنی می توانستم هر جا که بخواهم بروم؟

وای خدایا...یعنی من یک روحم؟

می توانم تلپورت کنم و به سواحل هاوایی بروم؟

می توانستم تلپورت کنم و به سالن کانتگی بروم؟

می توانستم بروم و تدی را ببینم؟

با توجه به تجربه هایم از فیلم ها ، تصمیم گرفتم تا دماغم را تکان بدم. ولی اتفاقی نیفتاد!  انگشت هایم را گاز زدم! به پاشنه ام ضربه ای زدم...اه لعنتی! هنوز که اینجا بودم! (مترجم: داره با توجه به تجربه هاش از فیلما تلپورت می کنه)

تصمیم گرفتم راه ساده تری را امتحان کنم.  به سمت دیوار رفتم و تصور کردم که قرار است مثل فیلم ها از آن رد شوم و بروم به اتاق بعدی! ولی تنها چیزی که عایدم شد، خوردن دماغم به دیوار بود!

پرستاری تختی را که من روی آن خوابیده بودم، با عجله می کشید و در های اتاق عمل پشت سرش با صدای بدی بسته شدند.  روی برانکارد بودم و دکتر ها پرستار های زیادی با لباس های سبز و آبی دورم را گرفته بودند.

زنی با لباس آبی مخصوص اتاق عمل و بیمارستان، با کلاهی آبی رنگ که موهایش در آن بود، کسی را صدا  زد و گفت:

ویلیاااااام...ویلیاااااااام!

کمی دور شدم. اتاق های عمل زیادی در یک ردیف مشخصی بودند که آدم هایی مثل من در آن خوابیده بودند.  یک سوال:

اگر آن آدم ها که خوابیده بودند، شرایط من را داشتند و مثل من هستند، پس چرا نمی توانند آدم هایی که بیرون از اتاق است را ببینند؟

ولی چرا من می توانم؟

یعنی کسی هم مثل من بود که داشت در بیمارستان پرسه می زد؟

خیلی دلم می خواست با کسی که موقعیتی مثل من داشت، صحبت کنم.  سوال های زیادی داشتم که باید از او بپرسم مثلا:

این حالتی که من الآن دارم چیه؟ و چطوری می تونم از این حالت خارج بشم؟  چطوری باید برگردم به بدنم؟  باید منتظر دکترا باشم تا منو بیدار کنن؟

ولی کسی مثل من نبود!  خوش به حالشان..شاید هم کسانی مثل من بودند و الآن در هاوایی حال می کردند!

پرستاری از جلویم گذشت. زود او را دنبال کردم. در های شیشه ای خودکار باز و بسته شدند. در اتاق انتظار بودم. مادربزرگ و پدربزرگم آنجا بودند!

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

مادربزگم داشت با پدربزرگم تند تند حرف می زد! شاید هم با خودش حرف میزد!  تند تند حرف زدن، یکی از روش های مادربزرگ بود برای اینکه خیلی احساسی و هیجانی نباشد! مثلا یک بار که پدربزرگم مشکل قلبی داشت به این شیوه عمل می کرد.  چکمه و روپوش باغبانی اش را که پر از لکه ها ی گل بود، پوشیده بود.  حتما وقتی خبر تصادف ما را شنیده که در گلخانه اش مشغول به کار بوده. موهایش کوتاه و فر فری و خاکستری رنگ بودند. پدربزرگم می گفت مدل موی مادربزرگت از سال هزار و نهصد و هفتاد همینطور است!  مادربزرگم معتقد بود نگهداری از موی کوتاه و فر خیلی آسان است! می گفت:

نه در هم و برهم میشن! نه تو شونه کردن پدر آدم در میاد!

او یک مجموعه ای از عروسک های فرشته ها با نام های:

فرشته ی عروسک افسانه ای!

فرشته ی خسته!

و

فرشته ی اسم تو فرشتست!

داشت که در جعبه ای در کلبه چوبی اش از آنها نگه داری می کرد.  نه تنها فرشته هایش را در جعبه ای جمع کرده بود، بلکه به آنها باور داشت.  و فکر می کرد آنها همه جا هستند. یک روز دو جفت پنگوئن در حیاط پشتی خانه شان، لانه ای ساخته بودند. او همه را متقاعد کرده بود که آن دو روح پدر و مادر خدا بیامرزش است که آمده اند تا او را تماشا کنند!

ماجرای دیگری را تعریف می کنم.

روزی در ایوان خانه آنها نشسته بودیم که پرنده قرمز رنگی را دیدم. از مادربزرگم پرسیدم:

اون یه همبر نوکه؟ ( از جنس Loxia که نوعی سهره میباشد و سر منقار آن ضربدر مانند است )

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

سرش را تکان داد و گفت:

نه اون هبر نوک نیست. خواهرم گلوریاست.

کمی فکر کردم تا ببینم کدام یک از آشناهایمان مرده و خواهر مادربزرگ می شود..اوممم..خاله ی پدرم، که خواهر مادربزرگ می شود، خاله گلوریا....ولی او و مادربزرگ هیچ وقت باهم کنار نیامدند!  زمزمه کردم:

اون نمی تونه این ورا بیاد! فکر نکنم اون باشه...

می توانستم خط راستی از پدربزرگم، به تدی و به پدرم بکشم! تدی کپی برابر اصل پدربزرگم بود، فقط کمی از او لاغر تر بود. پدر هم خیلی شبیه پدربزرگ بود و به کمک باشگاه هایی که هر بعد از ظهر می رفت، اندامی عضلانی داشت.

 

ولی رنگ چشم هر سه تای آنها یکی بود. آبی با رگه های طوسی..رنگی که دریا در روز های ابری به خود می گیرد.

****

جویلیارد پیشنهاد مادربزرگ بود.

او اصالتا اهل ماساچوست(نام یک قبیله سرخ پوست) بود ولی به گفته خودش، در سال هزار و نهصد و پنجاه و پنج به ارگان آمد!  اگر این نسل و روزگار را در نظر بگیریم، آمدن از آن قبیله به ارگان کار خیلی عادی است. ولی به نظرم در آن زمان انجام آن کار برای زن بیست و دو ساله ی مجرد فاجعه و رسوایی بزرگی برای خود بوده است!   مادربزگم در سرویس خدماتی برای جنگل کار میکرد و در آنجا منشی بود. پدر بزرگ هم در آن شرکت به عنوان بیولوژیست کار می کرده!

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

بعضی از روز های تابستانی مان را در ماساچوست می گذراندیم!  آنجا پر بود از فامیل های مادربزرگم و من تازه با دختر خاله و خاله و دایی و دیگر فامیل های بابا آشنا شدم!  فامیل های زیادی در ارگان داشتم، ولی همه فامیل پدربزرگ بود!

تابستان گذشته، سلویم را هم با خودم به آنجا بردم و چند روز پشت سرهم تمرین می کردم تا بتوانم اجرای زیبایی میان فامیل های مادربزرگ داشته باشم.

در پروازی که به ماساچوست داشتیم، صندلی ها پر نشده بودند. یکی از مهمان دار ها پیشنهاد داد تا سلو ام را  روی صندلی کناری ام _که خالی بود_ بگذارم و من هم زود قبول کردم!

تدی چند بار من و سلو ام را مسخره کرد و چند بار هم به زور داشت به او چوب شور می داد!  وقتی به آنجا رسیدیم، اولین شب در منزل  یکی از فامیل ها، در اتاقی که پر بود از حیوانات خشك و سرشان، اجرای کوچکی داشتم.همه گوش می دادند و تصور می کردم که آن حیوانات خشک شده هم شنونده هستند!  البته آن اجرا بعد از آن بود که کسی از جولیارد اسمی برد.

اولش فکر می کردم غیر قابل دسترسیست ولی...

برنامه موسیقی فوق العاده ای در دانشگاهی که نزدیک خانه بود، وجود داشت.  جای دیگری یک آموزشگاه هنر های موسیقی در بندر سیاتل بود!  آموزشگاهی که فقط چندساعت راه بود تا به آن برسی.  و اما از جولیارد بگویم...این نوع آموزشگاه ها در سراسر کشور بود ولی خیلی هزینه بر بودند. پدر و مادرم نقشه کشیده بودند که مرا به یکی از آن دو آموزشگاه ها صبت نام کنند. ولی من گفتم:

اینو از سرتون بندازین بیرون. نه من اون صبرو دارم که اون همه راهو تحمل کنم و برم سیاتل، و نه اونقدر خوبم که برم جولیارد آموزش ببینم!

شاید فقط می توانم سلوییست(نوازنده ی سلو) ای درگروه موسیقی کوچکی از یک شهر کوچک باشم!

پروفسور کریستای همیشه می گفت که من دانش آموز امید بخش و با استعدادی هستم که تا به حال دیده. ولی اوهم هیچ وقت جولیارد را به من پیشنهاد نکرد.

آموزشگاه جولیارد برای موزیسین های ابر استعداد بود. موسسه جولیارد حتی وقت و علاقه این را ندارد که دو ثانیه هم نگاهی به من بیندازد..چه برسد به...آآآآآه!

همه ی ماجرا وقتی که من هردو گزینه را پس زدم، تمام شد تا وقتی که شخصی بی طرف آمد و گفت و که جولیارد لایق هنرمندی مثل من است، ماجرا از اول شروع شد و لامپی بزرگ روی سر مادربزرگ روشن شد!  مادربزرگم به تنهایی رفت و با پروفسور کریستای در مورد آن حرف زد و پروفسور کریستای از ایده مادربزرگ، مثل یک سگ شکاری که از دادن استخوان به او از ما استقبال می کند، استقبال کرد!

فرم در خواست آزمون را پرکردم و فیلم چند دقیقه ای هم از نواختنم همراهش فرستادم. البته، از این ماجرا چیزی به آدام نگفتم. خودم را متقاعد کرده بودم که اگر قبول شوم یا نشوم هیچ کس جز خودم خبر دار نخواهد شد. ولی لحظه ای بعد، متوجه شدم که اینها همه دروغی هستند برای متقاعد کردن خودم. عذاب وجدان گرفتم. این دروغ هم یک نوع از آن خیانت ها بود!  من چه احمقم! موسسه جولیارد در نیویرک بود..آدام هم اینجا بود.

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

امان از این شهرت! آدام هرازگاهی به مدرسه می آمد چون  گروه ستاره دنباله دار  داشت کم کم مشهور می شد و شرایط آدام طوری نبود که به مدرسه بیاید.

وقتی پاکت نامه شیری رنگی از طرف مدرسه جولیارد برای دادن آزمون انتخابی به دستم رسید، به آدام خبر دادم و گفتم که همچین دعوت نامه ای دست هرکسی نمی دهند!

اولش وحشت زده نگاهم کرد. فکر کنم نمی توانست باور کند. سپس لبحند تلخی زد و گفت:

بعد از یوماما عوض شدی!

آزمون انتخابی در سانفرانسیسکو بود. پدرم مدرسه و کلاس درسش را بهانه کرد و مادرم شغل جدیدش در یک آژانس مسافرتی را! تنها مادربزرگم داوطلب شد تا مرا همراهی کند!  خیال پردازی های زیادی با مادربزرگ کرده بودیم. مثلا به آنجا می رویم و فلان می کنیم و....

ولی درست یک هفته قبل از روزی که قرار بود برویم، پای مادربزرگ روی شاخه درختی سر خورد و پیچ خورد. برای همین مجبور بود آن چکمه های بدگواره و از مد افتاده اش را بپوشد و خیلی هم مطمئن نبود که اصلا می تواند راه برود یا نه!

گفتم :

خودم میتونم با یه سواری برم، شاید هم قطار بگیرم و خودم برگردم و به خرید و اینجور چیزا هم نرم.

پدربزرگ پافشاری کرد و گفت که خودش مرا به آزمون می رساند.  هردو، سوار کامیونش شدیم و به راه افتادیم.  خیلی حرف نزدیم. از این بابت خوشحالم چون هرچقدر حرف می زدم استرسم بیشتر می شد. آبنباتی که تدی قبل از رفتن به من داد _و گفت که این آبنبات جادوییست و خوش شانسی می آورد،_ را نوازش کردم.

 

 

  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

پدربزرگ مهمانخانه ی پر زرق و برقی را اجاره کرده بود. دیدن او در میان آن همه زرق و برق و پارچه های ابریشمی خوشرنگ با چکمه و شلوار کارش، خیلی خنده دار بود!

آزمون انتخابی خسته کننده بود.  قرار بود پنج قطعه بنوازم:

قطعه ی شاستاکویچ ( آهنگساز روسی )

قطعه ی  two bach suites

همه ی قطعه های pezzoو capricisso

از چایکوفسکی ( آهنگساز روسی )

و در آخر قطعه ای از ennio morricone

قطعه ی زیبایی بود ولی نواختنش،  نوعی ریسک بود. چون یو یو ما آن قطعه را کاور کرده بود و می ترسیدم که نواختنم را با یویوما مقایسه کنند.

پدربزرگ لبخندی زد و پرسید:

بربم شهر و بگردیم؟

گفتم:

معلومه که آره!

همه ی کارهایی که مادربزرگم به من قول داده بود تا با هم در سانفرانسیسکو انجام دهیم، با پدربزرگ انجام دادیم!  با پدربزرگ به خرید رفتیم. و برای ناهار، پدربزرگ مرا به یک رستوران چینی برد. رستوران چینی در محله ی چینی ها!

موقع خواب، پدربزرگ کنارم آمد و مرا بغل کرد. آغوشش تنگ و محکم و گرم بود. می دانستم همه ی این کار ها به معنی این است که مرا از ته دل دوست دارد. آرام پچ پآ کردم:

عاشقتم بابابزرگ!

و به خواب رفتم.

****

 

 

 

 

 

 

 

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

 

 

 

فصل ششم

 ساعت ۳:۴۷ بعد از ظهر

دکتر ها مرا از اتاق ریکاوری( اتاق  ویژه ی به هوش آمدن و استراحت بلافاصله پس از عمل جراحی )  به  آی سیو بردند.  آی سیو اتاقی شبیه حرف یو(در زبان انگلیسی) ست که دوازده تخت و یک کادر پرستار دارد که شامل پرستارانی هستند که همیشه در تکاپو و جنب و جوشند و هر روز کاغذ های پرینت شده ای که شامل علائم حیاتی بدنمان است، بالای سرمان می چسبانند. پرستاران دیگری در پشت میز بزرگی که درست وسط اتاق بود، کار می کردند.

چند دکتر دورم را گرفته یودند و وضعیتم را به پرستاران می گفتند و آنها هم در کاغذی یادداشت می کردند.

یکی از دکتر ها که خیلی کم حرف بود، مو و سبیل بلوندی داشت. زیاد از او خوشم نمی آمد. ولی دکتر دیگر، زنی مهربان با صدای گرم و دلنشینی بود که همیشه مرا دلبر صدا می کرد و پتویم را_اگرچه صاف صاف بود و هیچ چروکی نداشت_ مرتب می کرد.

لوله ها و دم و دستگاه های خیلی زیادی به من وصل بود که نمی توانستم بشمارمشان!  یکی به گلویم منتهی می شد که بتوانم نفس بکشم.  یکی به بینی ام منتهی میشد تا معده ام خالی بماند.  دیگری به انگشت هایم متصل بود که ضربانم را ثبت می کرد. لوله ای که برای تهویه هوای بدنم کار گذاشته بودند و عمل نفس کشیدن من را انجام میداد، صدای عجیبی داشت.

دم، بازدم، دم، بازدم، دم و....

 

 

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

هیچ کس، حتی دکتر و پرستار ها و کارکنان معمولی بیمارستان، به اتاقم نیامده  و به من سر نزده بودند.  یکی از کارکنان بیمارستان، با صدایی آرام داشت پدر بزرگ و مادربزرگ را دلداری می داد و به آنها می گفت که من در وضعیت گریو* هستم.  گریو کلمه نا آشنایی به نر می رسید و نمی دانستم یعنی چه. در تلوزیون بیماران یا وضعیت وخیم داشتند یا وضعیت ثابت. ولی وضعیت من گریو یا همان خطرناک بود.  در اینجا گریو، جایی بود که وقتی مشکل بیماری نا علاج بود، او را به آنجا می برند.

پدربزرگ گفت:

خدا کنه کاری بشه که بتونیم انجام بدیم. یه حسی بهم میگه همینطوری منتظر بودن بی فایدست.

کارکن بیمارستان گفت:

بذارید ببینم میتونم یه راهی پیدا کنم تا بتونید واسه چند دقیقه نوه تونو ببینید.

او زنی با موهای خاکستری فرفری بود که روی بلوزش در بود از لکه ها چای! صورتش مهربان به نظر می رسید.

گفت:

خوشبختانه عمل جراحی نوه تون موفقیت آمیز بوده و یک ستگاه تهویه هم به نوه تون وصله تا تو نفس کشیدن بهش کمک کنه. زخم های بدنش هم که رو به بهبودن.  ولی اینو همه میدونن که شنیدن صدای کسایی که بیمار دوستشون داره، چقدر باعث سرعت بخشیدن بهبودیش میشه.

پدربزرگ ناله ای کرد. کارگر بیمارستان پرسید:

کسی رو دارید که بهش زنگ بزنید؟

و گفت:

از فامیلاتون کسی هست که خودش بخواد و بمونه اینجا؟  میشه فهمید که وضعیت شما خیلی مناسب بیمارستان نیست و باید برید، ولی هرچه بیشتر میتونید بمونید. میا بهتون نیاز داره.

وقتی کارگر بیمارستان اسمم را به زبان آورد، ترسیدم و از جایم پریدم.  شوک بزرگی بود. همه ی آن حرف ها درباره من بود.  مادربزرگ اسم های جور واجوری آورد و گفت که همه ی خاله ها و دایی ها و عمه و عموهایم در راهند. ولی اسمی از آدام به میان نبرد.

تنها کسی که دلم میخواست ببینمش، آدام بود.  ای کاش میدانستم کجا بود و تلاش می کردم تا پیشش بروم.  هیچ نظری درمورد اینکه وضعیت مرا بفهمد نداشتم. پدربزرگ و مادربزرگ هیچ شماره تلفنی از او نداشتند. آنها اصلا تلفن همراهی نداشتند که آدام هم به آنها زنگ بزند و وضعیت مرا بپرسد.  البته، نمی دانستم که اگر پدربزرگ و مادربزرگ تلفن داشتند آدام چطور شماره گوشی شان را پیدا می کرد و به آنها زنگ می زد!

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر