رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

 

وقتی از استیج پایین می آمد، قیافه ی بانمکی به خود می گرفت! آنقدر با نمک که دلم می خواست لپش را گاز بگیرم! البته، فکر کنم هیچ وقت آن کار احمقانه را انجام نداده ام!

یکی از طرفدار های آدام، خودش را روی او انداخت. جوش آوردم و از صحنه بیرون آمدم.  آدام از شانه هایم می گرفت و تلاش می کرد تا بغلم کند و مرا به خودش نزدیک کند. ولی من دست هایش را پس زدم و به پشت صحنه رفتم.

بعد از یک اجرا، آدام پیشم آمد و غرغر کرد:

دیگه منو دوست نداری؟

می دانستم دارد شوخی می کند. ولی می توانستم صدای شکسته شدن غرورش را پشت آن سوال ناگهانی بشنوم!

گفتم:

نمی دونم چرا باید بیام اجراهاتو ببینم!

پرسید:

چرا نباید بیای؟

این بار  غرور شکسته اش را پنهان نکرد و به رویم آورد.

گفتم:

احساس می کنم که دست و پاتو بستم....آدام!.. لازم نیست نگران من باشی.

آدام گفت که نگران من نیست.

ولی می توانستم حس کنم که بیشترین چیزی که در فکر و ذهنش می گذرد، مراقبت از من است!

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

!

بعد از اینکه یک ماه از آشنایی من و آدام گذشت، او را برای نهار به خانه مان دعوت کردم. دور میز نهار نشسه بودیم و آدام با پدرم در باره موسیقی راک بحث می کرد. به آن دو نگاه می کردم. می توانم بگویم که حتی یک کلمه از چیزی که گفتند را هم نمی فهمیدم!  خب، حداقل اینبار مثل اجرای آدام جوش نیاوردم و میز ناهار را ترک نکردم!

پدرم از آدام پرسید:

راستی، بسکتبال بازی می کنی؟ اصلا بسکتبال بلدی؟

وقتی بحث بر سر ورزش بود، پدرم روی ورزش بیسبال تعصب خاصی نشان می داد ولی وقت بازی یک ورزش، بسکتبال را به همه ی ورزش های دیگر ترجیح می داد!

آدام پاسخ داد:

معلومه که بلدم ولی....خب...خیلی توش خوب نیستم.

پدرم گفت:

آه...نیازی به این نیس که تو بسکتبال خیلی خوب باشی...همین که قوانینشو بلدی و می تونی بازی کنی بسه...نظرت درمورد یه بازی کوچیک چیه؟ هومممم؟  تو حتی کفش مناسب ورزش رو هم پوشیدی!

و به کفش های اسپرت آدام نگاه کرد. سپس رو به من گفت:

تو هم پایه ای؟

لبخندی زدم و گفتم:

خب...راستش نه...تا شما بازی می کنید منم می رم تا یکمی تمرین کنم.( مترجم: چقدر  سلو تمرین میکنه! میا اگه درسشو هم انقده تمرین میکرد قطعا یکی از نفرات تک رقمی کنکور بود!)

برای بازی، به زمین بسکتبالی که کنار خانه مان بود _که مال یک مدرسه ابتدایی بود_  رفتند. پس از چهل و پنج دقیقه برگشتند. عرق از پیشانی و موهای آدام می چکید. احساس کردم کمی گیج می زند!

پرسیدم:

چی شده؟ نکنه بابام سرت داد زده؟

آدام سرش را به معنی آره تکان داد و گفت:

آره..سرم داد زد ولی به خاطر بازی نه. داشتیم بازی می کردیم که یه زنبور کف دستمو نیش زد. پدرت دستمو گرفت و زهر نیش رو مکید و تفش کرد.

سرم را تکان دادم. پدرم این روش را از مادربزرگ یاد گرفته بود. البته این روش مخصوص نیش مار های خاصی بود ولی روی نیش زنبور هم  جواب می داد. زهر نیش را می مکی و تف میکنی. پس فقط جای نیش می خارد و هیچ دردی ندارد! همین.

آدام لبخندی از شرمساری زد!  نزدیکم آمد و زیر گوشم زمزمه کرد:

الان که فکر می کنم، می بینم باید بیشتر از اینکه باتو صمیمی باشم، با بابات صمیمی باشم!

خندیدم.

زمزمه کردم:

هومم...باید به فکر یه راه چاره باشیم.

 

  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

آدام، یک تای ابرو اش را بالا برد. از خجالت سرخ شدم!

در طول خوردن ناهار، تدی تند تند از پیدا کردن استخوان یک دایناسور در حیاط پشتی حرف می زد و من و آدام به صورت همدیگر نگاه می کردیم و می خندیدیم.  پدرم، کباب مخصوص خودش را که غذای مورد علاقه من بود، پخت. البته، آن روز زیاد اشتها نداشتم و کبابم را گوشه بشقام پرت کردم و با آن بازی کردم. امیدوار بودم کسی متوجه من نشود.

بعد از نهار، آدام با تدی رفت تا نگاهی به فسیلش بیندازد و بعد از آن، به اتاقم آمد. در را بستم.  کیم هیچ وقت  راضی نمی شد که با یک پسر تنها بماند! البته، هیچوقت هم آن موقعیت برایش پیش نیامد!

پدر و مادرم هیچ قانونی در این مورد تصویب نکرده بودند! فکر کنم می دانند میان من و آدام چه می گذرد. بالاخره خودشان  حس عاشقی را وقتی که دهانشان بوی شیر می داد تجربه کرده اند!

آدام روی تختم دراز کشید و گفت:

منو مثل سلو بنواز!

گفتم:

چی؟

نواختم. همراه با ریتمی که در مغزم جریان داشت می نواختم. احساس نا آشنایی را حس کردم.  چه کسی فکر می کرد روزی من هم عاشق شوم؟

وقت رفتن آدام بود.  می خواستم بروم و بغلش کنم و بگویم:

عاشقتم!

ولی بعد از اتفاقاتی که میانمان افتاده بود، گفتن عاشقتم خیلی بی موقع می شد!  درست بود که بعد از آن اتفاق، مشکلاتی داشتیم. ولی اینکه باهم معذب نبودیم، نعمت خیلی بزرگ بود.

 

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

 

 

 

فصل هفتم

ساعت ۴:۳۹ بعد از ظهر

لشکری از فامیل، به بیمارستان آمده بودند. مادر بزرگ و پدربزرگ. عمو جیگ، عمه دیان و خاله کیت. پسر خاله و دختر خاله هایم، جوهن، دیوید و هیدر. پدرم، پسر پنجم خانواده شان بود. خودتان حساب کنید که چندین نوه و فرزند به بیمارستان آمده بودند!

هیچ کدام درباره ی تدی حرف نمی زدند. داشت کم کم باورم می شد که تدی را به این بیمارستان  منتقل نکرده اند و در همان بیمارستان قبلی مانده. شاید ویلو مراقبش باشد.

همه در سال انتظار جمع شده بودند. البته، نه در سالنی که پدر بزرگ و مادربزرگ _در طول عمل جراحی من_ منتظرم بودند. بلکه در یک سالن بزرگتر که دیوار هایش ارغوانی رنگ بود و  پر بود از مبل های راحتی و میزی که مقابلش مجله و روزنامه های به روزی گذاشته بودند.

همه آرام با هم پچ پچ می کردند. کسی به جز خانواده من در سالن انتظار نبود. احساس می کردم خبر های خوبی در راه نیست....

وقتی کیم وارد سالن انتظار شد، از ته دل خوش حال شدم. نفس نفس می زد و موهای سیاهش را هول هولکی بافته بود.

همیشه موهایش را می بافت. تره ای از موهای فر و سیاهش جا مانده بود و آنها را نبافته بود!

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

تنها نیامده بود، بلکه مادرش هم همراهش بود. شرط می بندم مادرش اجازه نداده تا این همه مسافت را تنهایی بیاید!  مادر کیم، صورتی پر از کک و مک داشت و صورتش قرمز شده بود. گریه کرده.  مطمئنم گریه کرده بود چون موقعیت های زیادی را با مادر کیم پشت سر گذاشتم و دیدم که وقتی گریه میکند، صورتش قرمز می شود!

زن خیلی احساسی بود. کیم او را همیشه:

ملکه فیلم ها!

صدا می زد و می گفت که روزی می رسد که خودش هم آنچنان احساسی شود! ولی من بعید می دانم! کیم، دختر شاد و خیلی شنگولی بود. همیشه با همه شوخی می کرد. حتی نمی توانم تصور کنم که کیم روزی مثل مادرش احساسی شده باشد.

در مدرسه دانش آموز یهودی نبود. اگر هم بود، دو رگه یهودی بود و یک بهودی اصیل نبود.

ولی کیم، یک یهودی اصیل بود.  اکثر اوقات،  جمعه شب ها خانه ی کیم بودم. وقتی دور میز شام جمع می شدیم، شمع روشن می کردند نان مخصوصی می خوردند و نوشیدنی می نوشیدند._البته فکر کنم آن وقت ها تنها زمانی بود که کیم اجازه ی نوشیدن نوشیدنی را داشت!_

کیم حق داشت فقط با پسر های یهودی قرار بگذارد._ برای همین هیچ وقت با کسی قرار نمی گذاشت!_

هر تابستان، به کمپ مخصوص یهودی ها، در ایالت نیوجرسی ( در شمال خاوری ایالات متحده) می رفت.

می توانستم بگویم، کیم _در بیمارستان_ بسیار خشمگین شده بود. سریع قدم میزد. طاقت نیاورد و دست مادرش را گرفت. چندین بار سالن را دور زدند ولی چیزی از دلشوره اش کم نشد.  ناگهان، شانه هایش را خم کرد. طوری به مادرش خیره شد که انگار یک بچه گربه جاسوسی یک سگ را می کند!

کیم داد زد:

بس کن...با زر زر کردن تو هیچ چیز لعنتی وجود نداره که درست بشه!

شوک زده به کیم خیره شدم. هیچ وقت حرف های بی ادبی نمی زد!

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

مادر کیم با هق هق گفت:

ولی..چطور می تونی تو این شرایط ساکت بمونی؟

کیم داد زد:

میا اینجاست....اون مرده...من میا رو از دست ندادم...توهم از دست ندادیش...پس دلیلی واسه گریه کردن نداریم.

به سمت سالن انتظار قدم گذاشت و مادرش با نرمی به دنبالش راه افتاد. وقتی به سالن انتظار آمدند و فامیل هایم را دیدند، مادر کیم با فین فین شروع به حرف زدن با آنها کرد!

کیم دیگر فحش نمی داد ولی گوش هایش قرمز شده بود و می توانستم بفهمم چقدر عصبانیست.  گفت:

مامان، اینجا تو رو با فامیلای میا تنها می ذارم تا برم کمی بیرون هوا بخورم و قدم بزنم...بعدا بر می گردم.

پشت سرش راه افتادم تا ببینم به کجا میرود.  به غرفه هدایا رفت، چرخی در کافه تریا زد. به راهنمای بیمارستان نگاهی انداخت.  فکر می کنم می دانستم که کجا او را آرام می کرد.

یک کلیسای کوچک در طبقه ی زیرین بود. آنجا خیلی ساکت بود، مثل یک کتابخانه!  صندلی های جللی داشت که من فقط آن نوع صندل را در سالن تئاتر شهر دیدم.

روی یکی از صندلی ها ولو شد. کت مخمل مشکی اش را در آورد. همان کتی که وقتی برای دیدن پدربزرگش به شهر دیگری رفتیم، در مغازه چشمم را گرفت و دست آخر کیم آن را خرید.

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

 

 

به سرفه افتاده بود و سعی می کرد بخندد. گفت:

عاشق ارگانم!

ای کاش صدایم به او می رسید و می گفتم که کسی که دارد با او صحبت می کند، من هستم...نه خدا

صلیبی روی دیوار نصب شده بود و مجسمه ای از حضرت مریم و حضرت عیسی در بغلش، بود.

گفت:

ما هردوتامونم یه وجه مشترک داریم!  هردوتامونم ستاره داوود رو داریم.

و به یکی از شش ستاره ای که روی سقف بود، اشاره کرد.  گفت:

ولی، مسلمونا چطور؟

اونا هم یه نشانه و یا چیز دیگه ای دارن که جهت مکه رو نشون بده؟

بودایی ها چی؟ اونا هم تو معبد گاهاشون ناقوس دارن؟  فکر کنم تعداد بودایی ها از یهودی ها بشتر باشه! البته، تو پورتلند.

روی صندلی کنارش نشستم. این طوری، حس طبیعی تری داشتم که طرف مقابل کیم، من هستم.  بعد از تصادف، به جز بهیار و پزشکی که هر روز می آمد و احوالم را می پرسید، کسی با من حرف نزده بود.  ولی همه درباره من حرف می زدند!

 

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

تا به حال دعا کردن کیم را ندیده بودم. همیشه در مراسم های مخصوص یهودیان و مراسم شام شنبه دعا کردنش را دیده بودم ولی می دانستم که همه ی آنها اجباری برایش بیش نبود.

کمی با من حرف زد و بعدش، چشم هایش هایش را بست و زیر لب چیزی زمزمه کرد. متوجه نشدم چه می گفت. چون هیچ آشنایی با آن زبان نداشتم.

چشم هایش را باز کرد و دست هایش را به هم مالید. یعنی دیگر بس است. بلند شد ولی انکار چیزی یادش آمده باشد. با التماس گفت:

خواهش می کنم نمیر! میتونم بفهمم که برای چی دلت می خواد بمیری، ولی به چیزایی که میگم فکر کن:

اگه بمیری، تو مدرسه برات یه مراسم اجرا می کنن و تو قفست نامه میندازن و شمع روشن می کننو گل همه جا پخش می کنن.

قطره اشکی که از چشمانش چکید، با پشت دستش پاک کرد پ گفت:

میدونم از اون بچه بازی ها و ادا اطفالا بدت مید...پس نمیر.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

***

شاید به خاطر این بود که ما شبیه همدیگر بودیم!

به محض اینکه چشم همه در مدرسه به کیم افتاد، او را به من بافتند و گفتند که برای هم دوستان بسیار خوبی خواهیم شد! چون هردو کمی جدی ، خر خوان ، آرام و ظاهرا جدی بودیم!

شبیه هم بودیم. چون هیچکداممان نمره ی متوسط نداشتیم و همه عالی بود! و به طور کلی، روی هر موضوعی تعصب و جدیت خاصی داشتیم.

خود من، در موضوعاتی که مربوط به موسیقی بود، خیلی جدی می شدم و کیم هم در موضوعاتی جدی بود که مربوط به فوتوگرافی می شد.

و همه اینها، دلیلی بود برای اینکه مارا جدا از خود بدانند!

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

من و او در همه ی چیز ها مثل هم بودیم.

سومین روزی که کیم به مدرسه آمده بود، تنها داوطلبی شد که در زنگ ورزش، کاپیتانی تیم مقابل را بر عهده گرفت. همانطور  که کیم کاور قرمزش را می پوشید، مربی ورزشمان به دور تادور کلاس، نگاهی انداخت و چشمانش روی من ثابت ماند. گفت:

یکی دیگرو برای کاپیتانی  تیم دوم نیاز داریم.

راستش، فکر می کردم که من بدترین بازیکن دختر کلاسمان هستم! به طور آشفته ای کاورم را پوشیدم. دستم را روی شانه کیم گذاشتم و زمزمه کردم:

خیلی ازت ممنونم!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

هفته بعدش، معلم انگلیسی مان، ما را به گروه های دو نفره تقسیم کرد تا  درباره ی رسم و رسوم یا اطلاعات دیگر آمریکای جنوبی، تحقیق کنیم.

ده دقیقه، به هم خیره شدم و آخرش گفتم:

خب، به نظر من بیا درمورد تبعیض نژادی بین اون ها با چیزای دیگه ای تحقیق کنیم و حرف بزنیم.

کیم، چشمش را چرخاند که کم مانده بود از عصبانیت دیکشنری را به سمتش پرتاب کنم!  خودم هم فهمیده بودم که چه موقعی از دستش عصبانی و متنفر می شوم.

گفت:

این کتابو تو مدرسه قبلم خونده بودم.  راستش تبعیض نژادی، یه چیز واضح تو جامعست. فکر کنم موضوع مهربونی آدما مهم تر و بهتر از اون باشه. چند تا سوال اینجا داریم.

اونا از اول خوب بودن و به واسطه چند تا چیز بینشون اختلاف به وجود اومده..مثل تبعیض...مثلا شاید تبعیض بینشون باعث شده که باهم مهربون نباشن..و یا شاید از اول هم بد بودن و الآن دارن رو این کار می کنن که بدتر از این نشن!

گفتم:

به هرحال، کتاب مزخرفیه!

خودم هم از حرفی که زدم تعجب کردم.من عاشق آن کتاب بودم و درموردش حتی با پدرم هم حرف زده بودم!  پدرم هم برای تدریس دانش آموزانش از آن کتاب استفاد میکرد.

بیشتر از قبل از کیم متنفر شدم. او باعث شده بود که من به کتابی که دوستش داشتم خیانت کنم و بگویم که مزخرف است!

گفت:

خب، فرض کن ما ایده تو رو انجام دادیم. بعدش؟

نمره تحقیقمان را دادند. کیم، بغض کرده بود و با کینه به نمره منفی بی روی ورق، نگاه میکرد.

بعد از آن اتفاق، دیگر با هم حتی حرف هم نزدیم. البته، حرف نزدنمان باعث آن نشد که معلم ها من و او را دوباره هم گروه نکنند و همه ما دو تا را دوست فرض نکنند و به ما نخندند!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×