رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : رهایی یک لبخند

نویسنده : nafas70 کاربر انجمن نودوهشتیا

موضوع : اجتماعی/ درام

خلاصه کتاب : 

او تنها و بی تکیه گاه است...

تنها دارایی اش خواهرکوچکی ست که به شدت بیمار است.

می خواهد با چنگ و دندان این دارایی را حفظ کند.

روزی می رسد که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کند! راهی جز مرگ برایش باقی نمی ماند!

چگونه می توان هم مُرد و هم زندگی کرد؟!

زنده باشد اما زندگی را احساس نکند و این نهایت درد است.

ویرایش شده در توسط nafas70
تغییرنام
  • تشکر 6
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام تنها پناهگاه دلتنگی ها 

مقدمه:

و آن روزی که لبخند از روی لبهایت برداشته می‌شود...!

روزی که زندگی را... نفس کشیدنت را.... احساس نمی‌کنی...!

روزی که غم و اندوه تمام دنیای تو را احاطه کرده است...!

آن روز...روز مرگ توست!

****

سیاهی شب که از راه می رسد شهر چهره دیگری از خود نشان می دهد گویا دنیای دیگری می شود.

صدای آواز پرندگان دیگر به گوش نمی رسد، به داخل لانه هایشان می روند تا وقتی که آفتاب دوباره طلوع نکند از مأمنشان خارج نمی شوند، گرگ ها در کمین طعمه هایشان می نشینند تا در دل تاریکی ضعیفی را شکار کنند.

به راستی چرا شکار در دل شب آسان تر می شود؟! گویا تاریکی با خود ضعف و ترس را به دنبال دارد.

کم کم ساعت از 8 شب می گذرد؛ در بالاترین نقاط شهر، در دل تاریکی، درخانه ای بزرگ و زیبا میهمانی برپاست.

مردها و زن های زیادی با لباس های رنگارنگ مشغول شادی و پایکوبی هستند آن ها را که می بینی تصور می کنی که در دنیا غم و اندوهی وجود ندارد. عده ای با موسیقی زیبایی که پخش می شود همراه با یار خود می رقصند و عده ای در این میان تنها نظاره گر هستند. کدام یک دل می برد؟ کدام یک دلی را می شکند و کدام یک آمده است که طعمه گرگ ها شود، تشخیصش آسان نیست. همه در پشت نقاب هایی به نام تظاهر پنهان شده اند.

او سرمیز کوچکی تنها نشسته است، لباس گران قیمتی به رنگ شب بر تن دارد، آرایش چهره اش مانند نقاب رازهای نهفته در دلش را پنهان کرده است. صدای بلند موسیقی آزارش می دهد اگر می توانست آن صدا را قطع می کرد. تمام سالن با بوی عطرهای مختلف پرشده است و کم کم حالش را بد می کند.

دخترها و پسرهای جوان غرق در شادی و پایکوبی هستند، هر که را که نگاه می کند لباس زیبا و گران قیمتی بر تن دارد و سرخوشانه با کسی که در کناش است، می خندد.

در تمام سالن چند مرد جوان با لباس های مخصوص، مشغول پذیرایی از میهمانان هستند و او هم هرزگاهی از نوشیدنی ای که جلویش بود جرعه ای می نوشد.

به صندلی اش تکیه می کند، پاهایش را روی هم می گذارد و شروع به تکان دادن پای راستش می کند، این عادت همیشگی گاهی باعث آرامشش می شود.

نگاهش به انگشتان ظریف و کشیده اش می افتد، به انگشت اشاره اش خیره می شود، گوشه ای از لاک زرشکی اش پاک شده است، بی اختیار با دست دیگرش به سختی تلاش می کند باقی مانده اش را پاک کند گویا این کار برایش یک اجبار است. در همان حال به کفش های پاشنه ده سانتی ورنی اش خیره می شود..هنوز هم پایش را اذیت می کند اما او نسبت به آن درد بی تفاوت است!

دوباره سرش را بلند می کند و به اطرافش خیره می شود هرلحظه که می گذرد بی قراری اش بیشتر می شود... آن لاک هم پاک نمی شود! با کلافگی از پاک کردنش صرف نظر می کند و موبایلش را برمی دارد. ساعت را که می بیند چیزی از ذهنش عبور می کند... وقتش بود که برود.

کیف دستی قرمزش را برمی دارد و ازجایش برمی خیزد. نگاهش را در سرتاسر سالن می چرخاند تا سعید را پیدا کند درست وقتی که متوجه اش می شود نگاه سعید هم به سمت او می چرخد.

با سر به او اشاره ای می کند و بعد به سمت اتاق کوچکی که در انتهای سالن است به راه می افتاد.

داخل که می شود روبروی آیینه بزرگی که به دیوارهای سفید اتاق نصب شده  است ، می ایستد و به چشم هایش خیره می شود... آرایش چهره اش از پس چشم هایش برنمی آید... ای کاش می توانست این چشم ها را پنهان کند تا همه چیز را برملا نکنند!

مانتویش را تنش می کند، همین که شالش را روی سرش می گذارد سعید در چهارچوب در نمایان می شود. گردنش را کج می کند و با لبخندی بر روی لبش می گوید:

- میخوایی بری؟

کیفش را برمی دارد و کمی نزدیکش می شود- آره

سعید- الان خیلی زوده بیشتر بمون!

با کلافگی سری تکان می دهد و همزمان می گوید:

- گفته بودم باید زود برم!

سعید- خیلی خب، باشه.

می خواهد از کنارش بگذرد که او دستش را مانع اش قرار می دهد و با لحن پراز غرورش می گوید:

- همه دوستام با دیدن تو مدام می گفتن دوست دختر خیلی خوشگلی داری! میدونستم زیبایی تو همه رو خیره می کنه. تو خیلی خوشگلی... شاید خوشگل ترین دختری که تا به حال دیدم اما...

مکثی می کند و همانطور که سرش را به او نزدیک می کند، شمرده شمرده می گوید:

- فقط یه مشکل کوچیک داری! اونم اینه که یکم بداخلاقی!اگه فقط یکم...یکم خوش اخلاق باشی باور کن نظیرت پیدا نمیشه.

بی انکه جوابش را بدهد به چشم های خمارش خیره است. به لبخند روی لبش نگاه می کند، وقتی می خندد ردیف دندان های سفیدش به شدت خودنمایی می کند. صورتش شش تیغه و بی نقص است و تا آنجا که توانسته بود عطرمردانه تلخی زده بود که بویش هرکسی را می توانست بی هوش می کند.

بیشتر از آن نمی خواست بایستد و صحبت های بی اهمیت او را بشنود دستش را کنار می زند و از اتاق خارج می شود، هنوز دور نشده است که او صدایش می زند- سحر؟

با شنیدن نام قلابی اش به سمتش برمی گردد- بله؟

-        شماره اتو بهم بده شاید دلم بخواد دوباره ببینمت!

این را که می شنود نگاه خیره ای به سرتاپایش می اندازد تا بتواند بفهمد چه چیزی تا این حد به او اعتماد به نفس داده است! لباس های مارک دار و گران قیمتش و یا چهره بی نقصش!؟

از دیدن این اعتماد به نفس به شدت متنفر است. با اکراه جواب می دهد- فکر نمی کنم من دلم بخواد دوباره ببینمت!

حرفش که تمام می شود بی آنکه منتظر باشد او چیز دیگری بگوید، به او پشت می کند و به سمت خروجی راه افتاد.

در پیاده رو قدم زنان به سمت خیابان می رود سرش را پایین می اندازد و به کفش هایش خیره می شود، به شدت پاهایش را آزار می دهد اما حتی لحظه ای متوقف نمی شود و نسبت به آن درد بی اعتنا است.

سرش را که بلند می کند خیابان دور سرش می چرخد، لحظه ای می ایستد و به درختی تکیه می دهد. چیزی در ذهنش تداعی می شود، کاش کمتر نوشیدنی خورده بود!

 چطور باید از شر سرگیجه اش خلاص شود؟! چند بار سرش را تکان می دهد و بعد آهسته آهسته دوباره به راه می افتد.

مرد جوانی مشغول صحبت با موبایلش است و با عجله از روبروی او می آید. سرش را پایین انداخته است همین که می خواهد از کنار او بگذرد دوباره سرش گیج می رود و به سمت او متمایل می شود. آن مرد هم به شدت با او برخورد می کند و او نقش بر زمین می شود.

مردجوان موبایلش را از گوشش دور می کند و رو به او می گوید:

- معذرت میخوام...حالتون خوبه؟

لحظه ای به آرنجش نگاه می کند، مانتویش پاره شده است و از آرنجش خون می آید. بی تفاوت به دردش رو به آن مرد که هنوز هم او را نگاه می کند، به نشانه مثبت سری تکان می دهد. مرد که خیالش راحت می شود به راهش ادامه می دهد و از او دور می شود.

 از جایش برمی خیزد و دوباره به راهش ادامه می دهد. به خیابان که می رسد برای اولین تاکسی دست تکان می دهد. بعد از اینکه سوار می شود آدرس را به راننده می گوید و سرش را به صندلی تکیه می دهد اما صدای موسیقی ای که راننده گذاشته است اجازه نمی دهد آرام بگیرد.

نگاهی به او می اندازد و می گوید:

- میشه خاموشش کنین؟!

راننده از آیینه جلو نگاه دقیقی به او می اندازد و سپس به اجبار موسیقی را قطع می کند.

صدا که قطع می شود چشمانش را روی هم می گذارد و تمام تلاشش را می کند کمی آرام بگیرد.

 

  • تشکر 5
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرزو می کرد که ماشین از حرکت متوقف نشود و در مسیری نامعلوم تا بینهایت حرکت کند، اما طولی نمی کشد که جلوی آپارتمانی در یکی از محلات متوسط شهر متوقف می شود.

چشمانش را باز می کند، با اکراه نگاهی به آن آپارتمان می اندازد و بعد از اینکه کرایه را حساب می کند از ماشین پیاده می شود.

زنگ واحد را که فشرد طولی نکشید که صدای فرنوش آمد- کیه؟

با بی حوصلگی جواب می دهد- منم

فرنوش با شنیدن صدایش به سرعت در را برایش باز می کند و او داخل می شود، وارد آسانسور که شد دکمه شماره 6 را فشار می دهد و سرش را به دیوارش تکیه می دهد، بی حالی و سرگیجه اش لحظه به لحظه بیشتر می شود و او را کلافه تر می کند.

چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا اینکه آسانسور متوقف شد و او خارج شد، در خانه از قبل برایش باز شده بود و او آهسته داخل می شود، به سرعت کفش هایش را از پایش درمی آورد اما درست همان موقع درد زیادی در انگشتانش می پیچید با چهره درهم نگاهی به آن ها می کند با فشار آن‌کفش انگشتانش زخمی شده بودند و کمی خون می آمد...لحظاتی به زخم هایش خیره می شود، اما این درد جزئی برایش بی معنا است... اصلا برایش اهمیتی ندارد!

سری تکان می دهد و وارد سالن خانه می شود، ملیسا و هلنا مشغول تماشای تلویزیون بودند، نیم نگاهی به آن ها می اندازد و با سلام سردی به سمت تنها اتاق آن آپارتمان نقلی به راه می افتد.

در آن اتاق یک تخت دونفره چوبی، یک میزتوالت و یک کمد قرار دارد. کیفش را روی تخت می اندازد و جلوی میزتوالت می ایستد، مانتو وشالش را با مانتو ومقنعه ای ساده تعویض کرد و در آخر دستمالی برمی دارد و مشغول پاک کردن آرایشش می شود.

همان موقع فرنوش وارد اتاق می شود، لبخندی می زند و می گوید:

-        سلــام تبسمه بی تبسم!

بی آنکه حتی لحظه ای نگاهش کند پاسخش را به سردی می دهد- سلام.

فرنوش- یکم صبر کن حالت سرجاش بیاد بعد برو.

-        نه...عجله دارم!

او لحظه ای سکوت می کند و بعد همانطور که روی تخت می نشیند، می گوید:

-     مهمونیشون چطور بود؟

شانه ای بالا می اندازد و خونسردانه می گوید:

- مثل بقیه مهمونیا!

فرنوش- نه دیگه این مهمونی پولدارا و باکلاسا بود، حتما فرق می کرد آره؟

او اهل توصیف و تعریف اتفاقاتی که افتاده بود، نبود. علاقه ای هم به بحث کردن با او ندارد با بی حوصلگی به نشانه مثبت سری تکان می دهد تا او را به هدفش برساند.

فرنوش اما دست از حرف زدن نمی کشد.

-        این پسره سعید میگفت می خواد تورو به عنوان دوست دخترش معرفی کنه که پُز بده ولی من فکر می کنم کلاً چشمش تورو گرفته، شمارتو نخواست؟

برایش اهمیتی ندارد که چشم سعید او را گرفته است، هیچکدام از آن حرف ها نمی تواند حتی لحظه ای ذهنش را درگیر کند به تنها چیزی که فکر می کند، رفتن است.

کارش که تمام شد کیف روی شانه ایش را برمی دارد و بی آنکه پاسخ او را بدهد به سمت خروجی راهی می شود و می گوید:

- خدافظ

فرنوش به دنبالش راه می افتد- اِ... یه سوال ازت پرسیدما... هی تبسم!؟

حتی لحظه ای هم به سمتش برنگشت و با قدم های بلند خانه را ترک کرد.

باران نم نم می بارید و هر روزی که می گذشت سوز و سرمای هوا از آمدن زمستان خبر می دهد. لحظه ای می ایستد و به آسمان خیره می شود ... از باران به شدت متنفر است...این باران نشانه ی خوبی برایش نبود... بدترین ها را برایش یادآور می شود.

با یک تاکسی خودش را به محله پایین شهر می رساند، از ماشین پیاده می شود و قدم زنان در کوچه به سمت خانه راهی می شود.

خانه های قدیمی و زواردررفته آن کوچه او را به دنیای دیگری می کشاند، انگار نه انگار که ساعتی پیش در بالاترین نقطه شهر قرار داشت، جایی که هیچ اثری از فقر و مردمانی با لباس های ساده و حتی رنگ رو رفته نبود، حتی هوایش هم رنگ و بوی دیگری داشت.

جلوی درب خانه قدیمی و رنگ و رورفته می ایستد؛ کلید را در قفل می چرخاند و خیلی آرام داخل می شود. نگاه گذرایی به حیاط خانه مشترکشان با صاحبخانه می اندازد چراغ های خانه آن ها مثل همیشه روشن است. ماشین پراید پسرشان هم در حیاط خانه پارک است و با نم نم باران آرام آرام شسته می شود.

باید قبل از آنکه زهرا خانم او را ببیند به خانه خودشان برود، با این بی حالی اش علاقه ای ندارد با او هم کلام بشود.

خودش را به پله های گوشه حیاط می رساند و با قدم های آرام و آهسته از آن ها بالا می رود پایش را روی هرکدام از پله ها که می گذارد سنگ هایش زیرپایش می رقصند به طوری که احساس می کند هرآن ممکن است از زیر پایش در بروند و به طور کامل خراب شوند اما این مسئله برایش عادی است، سال هاست که این سنگ ها تمام تلاششان را می کنند که بیشتر دوام بیاورند اما بالاخره روزی خواهد رسید که از پا درخواهند آمد!

جلوی درب کوچک چوبی اشان ایستاد همین که می خواهد کلید را در قفل بچرخاند متوجه می شود مثل همیشه قفل در خراب است و با یک تکان به راحتی باز می شود.

در را باز می کند و داخل می شود، در سالن کوچک 9متری اشان هیچکس نیست ناگهان چیزی از ذهنش عبور می کند، نکند مهسا هنوز به خانه نرسیده است؟ او گفته بود کلاس تقویتی اش تا ساعت 6ونیم خواهد بود اما حالا ساعت از 9 هم گذشته است.

 کیفش را به پشتی رنگ و رو رفته اشان تکیه می دهد و همینکه می خواهد به سمت اتاق برود مهسا با چادر نماز زیبایی که بر سر دارد از اتاق خارج می شود.

با دیدنش تپش قلبش آرام می گیرد. خواهر کوچک دوست داشتنی اش مثل همیشه با لبخند عمیقی به سمتش آمد و او را در آغوش می گیرد.

مهسا- سلام آبجی.

او را از خود جدا می کند و همانطور که چهره معصومانه اش را نوازش می کند، می گوید- سلام عزیزم، کی از کلاس اومدی؟

مهسا به چشمان قرمز شده او خیره می شود-  ساعت 7 برگشتم... چیزی شده آبجی؟ حالت خوبه؟

آه...لعنت به آن چشم ها که به او وفادار نیستند و همه جا دستش را رو می کنند...!

همانطور که از او فاصله می گیرد، می گوید:

- آره خوبم...چطور مگه؟

مهسا- چشمات خیلی قرمزه!

با دستپاچگی به سمت حمام روانه می شود- چیزی نیست، فقط خیلی خسته ام، میرم دوش بگیرم.

دستش را که روی دستگیره در حمام گذاشت، بازهم او صدایش می زند- آبجی تبسم؟

با نگرانی به سمتش برمی گردد- بله؟

او سرش را پایین می اندازد و با صدای ضعیفی می گوید:

-        فردا آخرین مهلت پرداخت شهریه کلاساس...

حرفش را قطع می کند و همانطور که به سمت کیفش می رود، می گوید:

- خوب شد گفتی داشت یادم می رفت.

و بعد مقداری پول از کیفش بیرون کشید و به دستش داد- اینا کافیه؟

چشمان مهسا از خوشحالی می درخشد همیشه قدردان مهربانی های خواهرش است، اگر او را نداشت چطور باید زندگی می کرد؟ قهرمان زندگی اش خواهر بزرگش است..

لبخند عمیقی می زند- آره کافیه ممنونم.

سری تکان می دهد و از او دور می شود.

داخل حمام که شد زیر دوش آب سرد ایستاد! در آن هوای پاییزی آب سرد می تواند هر کسی را شکه کند او او از جایش تکان نمی خورد، چشمانش را بسته بود و اجازه داد سرما تا مغز استخوانش نفوذ کند و روح و جانش را بشوید.

دقایقی طول می کشد تا اینکه چشم هایش را باز می کند همزمان نگاهش به آیینه ای که درست روبرویش به دیوار حمام نصب شده است، می افتد...قدمی برداشت و به چهره ای که در آیینه می دید خیره می شود...!

چه می دید؟! این تصویر...تصویر مادرش است! ابروان بلند قهوه ای رنگ، چشمانی درشت به رنگ آبی پررنگ، بینی ای کشیده، لب هایی خوش حالت، موهای بلند ابریشم مانند طلایی رنگ و حتی آن چال روی چانه اش...نه...نمی توانست تحمل کند، چرا باید او را ببیند؟ چطور این تصویر را تحمل کند؟! تمام اجزای صورتش در هم می پیچد و به آیینه پشت می کند... زیرلب تکرار می کند.

-        لعنت به تو....لعنتی.... نمی خوام ببینمت... به من نگاه نکن...! از ذهنم برو بیرون.

به دیوار حمام تکیه داد، چشمانش را بست و همانطور که سرش را آرام آرام به دیوار می کوبد تکرار می کند- لعنتی...ازت متنفرم، ازت متنفرم...

هرچه تلاش می کند حالش بهتر بشود بی فایده است امکان ندارد ذهن شلوغ و درهمش جایی برای آرامش برای او باقی بگذارد!

بیشتر از ده دقیقه در همان حال بود و در نهایت تسلیم شد و از حمام خارج شد.

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوشه ای از اتاق کوچکشان جای می گیردو به نقطه ای خیره می شود، مهسا کنارش می نشیند و همانطور که کاغذی را به او نشان می دهد، می گوید:

- آبجی ببین، امروز نمره شیمی من تو کلاس از همه بهتر شد خانممون همیشه میگه به من افتخار میکنه!

نگاه گذرایی به آن می اندازد- خیلی خوبه، آفرین!

مهسا- خوشحال نشدی؟  

-        معلومه که شدم.

-        پس چرا با دیدنش یه لبخند نمی زنی؟

لبخند... چه واژه ی غریبی؟! لبخند روی لبش خیلی وقت بود که مُرده بود! دیگر نمی دانست این واژه چه معنایی دارد...!

اما نمی توانست او را غمگین کند، به سختی تلاش می کند لبخندی بزند آنقدر این کار برایش سخت است که عضلات صورتش به درد می آید!

مهسا به او خیره می شود، با دیدن لبخند تصنعی خواهرش آرام نمی گیرد...آرام آرام بغض گلویش را فشار می دهد، چه بر سر خواهرش آمده بود؟! چه شده بود که حتی دیگر نمی دانست چطور لبخند بزند؟! چرا به خاطر نمی آورد آخرین باری را که او را خندان دیده بود؟! گویا او دیگر خودش نیست...نکند قهرمان زندگی اش آرام آرام از پا در می آید!؟

خودش را در آغوشش می اندازد و آرزو می کند بتواند خواهرش را دوباره خندان ببیند! که روزی از راه برسد که حس کند حال او خوب است!

همانطور که سرش روی شانه اش بود، می گوید:

-        فردا من مدرسه ندارم، بریم مامانوبابارو ببینیم؟

دستش در موهای مشکی خواهرکوچکش بود و او را نوازش می کرد، با شنیدن این حرف لب هایش را روی هم فشار می دهد علاقه ای به دیدن مادرو پدرش ندارد، چرا باید به دیدن آن ها برود؟ آن ها که او را بی تکیه گاه رها کرده اند... تحملشان سخت است، اما این هم حقیقت دارد که نمی تواند مهسا را از این حق محروم کند.

با صدای ضعیفی پاسخش را می دهد:

-        باشه میریم.

مهسا خوشحال و راضی گونه اش را می بوسد و از او جدا می شود.

لحظاتی بعد پس از اینکه موهایش را شانه زد از اتاق خارج شد و به آشپزخانه رفت، باید برای شام چیزی می پخت. یخچال کوچکشان را باز می کند و نگاهی به داخلش می اندازد، هیچ چیزی در آن پیدا نمی شود! بازهم فراموش کرده بود برای خانه مواد غذایی بخرد....!

خودش را سرزنش می کرد که مهسا به آشپزخانه می آید- هیچی نداریم.

با کلافگی نگاهش می کند- فراموش کردم خرید کنم فردا باهم میریم خرید.

مهسا- راستی باید اجاره خونه رو هم بدیم دیروز وقتش بود.

آخ...اجاره خانه را هم فراموش کرده بود، چقدر زود به زود نیازهایشان یکی پس از دیگری می رسیدند. مخارج مدرسه مهسا که روز به روز سربه فلک می کشید، مواد غذایی، اجاره خانه، لباس و هزاران مسائل دیگر.

تمام زندگی در واژه ای به نام پول خلاصه شده است این را با تمام وجود می دانست و تجربه اش کرده بود.

در فکر مخارجشان غرق شده است که او می گوید:

-        من برای امشب املت پختم بیا بخوریم.

و بعد مشغول چیدن سفره کوچک دونفره ای روی قالی کوچکشان می شود.

چند لقمه بیشتر از آن غذا نخورده بود که از سفره فاصله می گیرد، مهسا اعتراض کنان اخمی می کند - توکه هیچی نخوردی آبجی

-        کافیه سیر شدم.

دیگر نمی توانست چیزی بگوید به خوبی می دانست خواهرش همیشه کم غذا می خورد. ناگهان نگاهش به آرنج او می افتد با نگرانی می پرسد- دستت چی شده؟

او خونسردانه نگاهی به زخمش می اندازد - چیزی نیست، زمین خوردم

مهسا چهره اش را در هم مچاله می کند- وای...درد میکنه آبجی؟!

این را که گفت به او خیره می شود، درد؟ او خیلی وقت بود که دیگر دردی احساس نمی کند آنقدر درد کشیده بود که این آسیب های جزیی برایش بی معنا است.

سری تکان می دهد و همزمان می گوید:

- نه درد نمیکنه

هیچکس به اندازه او معنای این کلمه را نمی دانست! «درد» تمام روح وجانش با این واژه عجین شده بود. روزی بود که اگر خار کوچکی به دستش فرو می رفت درد زیادی احساس می کرد اما حالا که کالبدی بی جان بود هیچ چیزی احساس نمی کند...!

صبح روز بعد طبق قولی که به خواهرش داده بود برای دیدن مادروپدرشان از خانه خارج شدند، مسیر طولانی است و با اتوبوسهای واحد طولانی تر هم می شود.

چهره اش در هم فرو رفته و به خیابان خیره است، طاقت دیدن آن ها را ندارد. لحظه ای به دستانش نگاه می کند به شدت می لرزند به طوری که نمی تواند کنترلشان کند، تپش قلبش زیاد شده و لحظه به لحظه او را بی قرار می کند.

به مقصد که رسیدند مهسا با قدم های بلند و سریع به سمت آن ها روانه می شود اما پاهای او یاری اش نمی کنند، آنقدر حالش بد شده است که چیزی نمانده از هوش برود.

نگاهش به مهسا است، او خودش را به قبر آن ها می رساند و در کنارشان می نشیند! همان موقع پاهای او از حرکت می ایستد دیگر نمی تواند قدمی بردارد...نفس هایش به شماره افتاده اند.

دستش را روی لبهایش گذاشت و به آن ها پشت می کند، روی سکویی که همانجاست، می نشیند. آرام آرام بغضش شکسته می شود و اشک هایش روی صورتش روانه می شوند.

زانوهایش را بغل می کند و همانطور که گریه اش به هق هق تبدیل می شود با بی قراری خودش را به عقب و جلو تکان می دهد.

آخ... که چه زجرآور است دیدن آن ها .... چه دردناک است نزدیک به آن ها بنشیند و به سویشان نرود!

مهسا قبرشان را می شوید و در همان حال با آن ها صحبت می کند. 10 سال از رفتنشان می گذرد، 10 سالی که درست مانند یک روز است...داغشان هرگز کهنه نمی شود. سرش را می چرخاند و به خواهرش نگاه می کند، این سوال همیشه در ذهنش می چرخد چرا او به آن ها نزدیک نمی شود؟ و چرا تا این حد بی قرار است؟ او گریه نمی کند، ناله می کند! ناله ای که دل هرکسی را می سوزاند.

به سمتش قدم برداشت، دستش را روی شانه اش می گذارد و می گوید:

-        آبجی جونم...خوبی؟

او بی انکه به سمتش برگردد دستش را از روی شانه اش کنار می زند.

-        تنهام بذار

با دیدن گریه های او بغض مهمان گلوی مهسا می شود، از او فاصله می گیرد و آهسته آهسته اشک های او هم جاری می شود.

****

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باران شدت گرفته بود چنان می بارید که گویی آسمان هم بی قرار بود و از اتفاقی ناگوار خبر می داد.

مهسا را که در داخل آمبولانس گذاشتند اوهم کنارش نشست، آنقدر ترسیده بود که تمام تنش می لرزید.

نفس های مهسا کند شده بود وچشم هایش نیمه باز بود اما همچنان دستش را محکم گرفته بود. باهمان حال به سختی صدایش زد- آبجی...آبجی..

همانطور که اشک می ریخت نزدیکش شد- من اینجام عزیزم

نگاهش کرد و به سختی تلاش کرد حرف بزند- من...من...می ترسم آبجی...

-   نترس عزیزم من کنارتم هیچیت نمیشه، اصلاً نترس...نمیذارم برات اتفاقی بیفته.

در همین حین بود که او کاملاً از هوش رفت ، وحشت زده تکانش می داد که پزشک آمبولانس مانعش شد- آروم باشین خانم...حالش خوب میشه، فقط از هوش رفته

گریه کنان نگاهش می کرد و زیرلب خدا را صدا می زد، چطور می توانست آرام بگیرد وقتی تنها کسی که در این دنیا داشت ، به این حال در آمده بود؟ وقتی خواهر کوچک معصومش را بی رمق و بی جان روی تخت آمبولانس می دید؟!

اما نه...حق با پزشک بود حال او خوب می شد... باید آرام می گرفت و به خودش مسلط می شد.

طولی نکشید که به بیمارستان رسیدند، حاضر نبود حتی لحظه ای از او جدا شود اما پشت درهای آی سی یو پرستار مانعش شد- شما بیرون باشید لطفاً

با پریشانی نگاهش کرد- اون خواهرمه

پرستار- میدونم ولی تو نمیتونی بری داخل، همینجا بمون

با پاهای لرزان به دیوار تکیه داد. قلبش به شدت بی تاب بود، مگر چه اتفاقی در حال رخ دادن بود که نمی توانست آرام بگیرد؟ اشک هایش بی مهابا صورتش را می شست، تنش می لرزید و افکار بدی در ذهنش می چرخید.

به خودش نهیب زد- آروم باش...قرار نیست براش اتفاقی بیفته خدا اونو از تو نمیگیره...آروم باش تبسم

هرچه تلاش می کرد با این جملات خودش را آرام کند بی فایده بود. ده ها بار طول و عرض راهروی بیمارستان را قدم زد. خدا را صدا می زد و از او کمک می خواست.

زمان به کندی می گذشت هرثانیه اش به اندازه یک سال طولانی شده بود، نگاهش به آن در بود تا یک نفر بیاید و خبرحال خوبش را به او بدهند. این بی قراری ها چه بود که دست از سرش برنمیداشتند؟! چرا لحظه ای راحتش نمی گذاشتند؟

ای کاش مادروپدرش بودند آخر چرا خدا هردوی آن ها را باهم از او گرفته بود؟ چرا حتی یکی از آن ها را برایشان نگذاشته بود؟ آیا واقعاً حق این دو خواهر تنها این بود؟

آن تصادف چه بود بود که آن هارا به سرنوشتی تلخ دچار کرد و حالا پس از گذشت 9 سال از آن تصادف، نکند اتفاق تلخ دیگری در حال وقوع بود؟

آنقدر زیر لب با خودش صحبت کرد تا اینکه دکتر از آنجا خارج شد. او دکتری بود که همیشه مهسا را برای درمان پیش او می برد.

سراسیمه به سمتش رفت- حال خواهرم خوبه آقای دکتر؟

او عینکش را روی چشم هایش جابه جا کرد و خونسردانه پاسخش را داد- متأسفانه دیگه هیچ دارویی روی خواهر شما جواب نمیده، تنها راهی که باقی مونده عمل جراحیه...چند ساعت بیشتر وقت ندارین کارهای عملو انجام بدین تا سریعتر عملش کنم میدونین که قلب عضو حیاتیه پس باید هرچه زودتر این عمل انجام شه وگرنه زندگی خواهرت توی خطره!

حرفش که تمام شد در کمال خونسردی و آرامش قدم زنان از او دور شد!

همچنان به جای خالی اوخیره بود، حرف هایش را بارها و بارها برای خودش تکرار کرد... زندگی خواهرش در خطر است! منظورش این بود که خدا می خواهد خواهرش را از او بگیرد؟! پس این بی قراری ها نشانه ی این اتفاق بود؟

اشک هایش روی گونه هایش می غلتیدند و به سرنوشت تلخی که نصیب خانواده اش شده بود می اندیشید!

چرا این دنیا این قدر ناعادلانه بود؟ چرا روزگار بی رحمانه می تازید؟ آیا این حق دختری 15 ساله است که بر اثر بیماری قلبی جان بدهد؟ این حق دودختر تنهای یتیم بود که در تمام لحظات زندگیشان با مشکلات دست و پنجه نرم کنند؟ تا کجا؟ تا کجا باید درد کشید؟! او که پولی نداشت پس چطور باید خرج عمل قلب خواهرش را بدهد؟!

اما نه...باید تلاشش را کند او نباید اجاره دهد برای خواهرش اتفاقی بیفتد، با این فکر به سرعت به حسابداری بیمارستان رفت مرد حسابدار که از درد و رنج او چیزی نمی فهمید و شاید هم برایش بی اهمیت بود، خونسردانه جوابش را می داد.

-  چندبار بگم خانم نمیشه!

-  آقا خواهش می کنم...خواهرم میمیره!

-  خانم؟ قانون بیمارستان همینه باید پول عملو بدین تا عمل انجام شه!

- ولی من همینقدر بیشتر ندارم...بهتون التماس می کنم یه کاری کنین

- کاری از دست من برنمیاد عمل قلب عمل گرونیه جای اینکه اینجا التماس کنی برو یه فکری کن.

حرفش که تمام شد خونسردانه به سمت همکارش رفت و با او مشغول صحبت شد.

خدایا آخر چرا او حرفش را نمی فهمید؟ یعنی برایش اهمیتی نداشت؟ شاید هم برای هیچکس اهمیتی نداشت...! چرا هیچکس به او کمک نمی کرد، یعنی جان یک انسان تا این حد بی ارزش بود؟ این پول چه بود که حالا جان خواهرش در گرو آن بود؟!

گیج و سردرگم در سالن بیمارستان به این طرف و آن طرف نگاه می کرد و اشک می ریخت...چه باید می کرد؟ تسلیم می شد و مرگ خواهرش را دربرابر چشمانش تماشا می کرد؟ اما چطور می توانست؟ ترجیح می داد بمیرد اما اجازه ندهد این اتفاق بیفتد.

باید فکری می کرد و پول تهیه می کرد...تنها پس اندازی که داشت اندک پولی بود که از فروش ماشین پراید اوراقی پدرش مانده بود. درست ماه قبل آن را فروخته بودند تا برای مهسا دارو بخرند! جز این پولی نداشت...حالا تا چند ساعت دیگر چطور چند میلیون پول مهیا کند؟

در افکارش غرق بودکه ناگهان دستی روی شانه اش قرار گرفت، متعجبانه به عقب برگشت و با دیدن پرستار زنی پرسشگرانه به او خیره شد.

پرستار نفس عمیقی کشید و گفت:

- مادروپدرت کجان؟

با بغضی که آرام آرام راه نفس کشیدنش را سد می کرد، گفت:

- مُردن...هردوشون

او متأثرانه سری تکان داد- خیلی متأسفم... ببین؟ اینجا یه بیمارستان خصوصیه کسی دلش برای تو نمیسوزه اون دکترم تنها کسیه که میتونه خواهرتو نجات بده...برو از اقوامت پول قرض کن.خیلی وقت نداری.

راه حل پرستار هم به دردش نمی خورد آن ها هیچ اقوامی نداشتند. او که دور شد دوباره گریه اش شدت گرفت... ناگهان زانوهایش خم شد و روی زمین نشست!

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صاحبخانه‌اشان هم به مسافرت رفته بودند اگرچه وضعیت مالی آن ها هم چندان خوب نبود اما می توانستند در تهیه پول به او کمک کنند اما حالا...تنها چه باید بکند؟ برای نجات خواهرش به که التماس کند؟ اینجا که کسی غم او را نمی فهمید.

باید هرچه زودتر فکری می کرد چند ساعت بیشتر زمان باقی نمانده بود...در این چند ساعت زندگی مهسا رقم می خورد باتمام وجودش می خواست خواهرش را دوباره سالم و سرحال ببیند؛ برایش حاضر بود هرکاری کند.

ناگهان فکری از ذهنش عبور کرد، خودش را سرزنش کرد که چرا زودتر به یادش نیفتاده بود! می توانست از صاحب فروشگاهی که در آن کار می کرد وامی بگیرد! حاضر بود در ازایش بیشتر هم کار کند، این بهترین راه حل ممکن بود.

با این فکر جان تازه ای گرفت، به سرعت از جایش برخاست و از بیمارستان خارج شد.

بارش باران همچنان ادامه داشت چنان می بارید که گویی در آن شب تمامی ندارد.

به خیابان که رسید به سرعت سوار تاکسی شد و آدرس خانه آقای فتحی را داد، آدرس خانه اش را بارها از زبان همکارانش شنیده بود.

زیرلب مدام دعا می کرد که با دست پُر از پیش او برگردد و او خواهشش را رد نکند ناگهان صدای زنگ موبایلش بلند شد. فرنوش بود، کسی که یک سال پیش در همان فروشگاه کار می‌کرد و او از این طریق با او آشنا شده بود.

دکمه پاسخ موبایل ساده اش را فشرد- بله؟

فرنوش- سلام چطوری تبسم؟

-  سلام...

این را گفت و هق هق گریه را سر داد، فرنوش وحشت زده شد- چی شده؟ چرا گریه میکنی؟

- مهسا... حالش بده الان تو بیمارستانه، دکترش گفت باید چند ساعت دیگه عمل شه وگرنه میمیره.... پول عملشو ندارم.

- ای وای خدا... چقدر بد...حالا می خوایی چیکار کنی؟

- نمیدونم باید هرطور که شده پول جور کنم حاضرم هرکاری کنم که خواهرم نمیره!

- کاش پول داشتم بهت بدم اما بذار ببینم می تونم کسی رو پیدا کنم بهمون قرض بده، بهت خبر میدم.

تلفن را که قطع کرد با بی تابی به خیابان خیره شد آنقدر گریه کرده بود که صدایش به طور کامل گرفته بود.. یعنی ممکن بود فرنوش بتواند برایش کاری کند؟ او هم که وضعیت مالی خوبی نداشت اما شاید خودش می توانست با وامی که از آقای فتحی می گیرد مشکل را حل کند.

آن دقایق سخت به پایان رسید و ماشین در جلوی برج بلند وزیبایی متوقف شد.

لحظاتی به آنجا خیره بود ساعت کم کم از 10 می گذشت؛ دیر وقت بود شاید روی خوبی نداشت که در این ساعت به خانه او برود، اما او چاره ای نداشت و باید تمام راه ها را امتحان می کرد.

روبروی زنگ آپارتمان او ایستاده بود و به روبرویش خیره بود، به شدت مردد بود نمی دانست عکس العمل او چه می تواند باشد، چطور باید راضی اش می کرد؟ شاید هم با شنیدن شرایط سختش دلش به رحم می آمد و کمکش می کرد.

دستش را بلند کرد و زنگ آپارتمان را فشرد طولی نکشید که صدای آقای فتحی از آی فون تصویری اش آمد- تبسم خانم؟ تو اینجا چیکار می کنی دختر؟

همانطور که از سرما می لرزید گفت:

-   سلام... ببخشید که مزاحم شدم...راستش خواهرم...

دماغش را بالا کشید و با پشت دستش اشک هایش را پاک کرد، به سختی ادامه داد- خواهرم حالش بده تو بیمارستانه امشب باید عمل شه

فتحی حرفش را قطع کرد- من نمی فهمم چی میگی بیاتو اونجا سرما میخوری، بیا واحد8

این را گفت و در را برایش باز کرد. نگاهی به درانداخت و با دلشوره و اضطراب داخل شد. با آسانسور خودش را به طبقه هشتم آن برج رساند فتحی جلوی درب خانه منتظرش ایستاده بود.

با چهره درهم نزدیکش شد- سلام...خواهرم حالش خوب نیست...

بازهم او حرفش را قطع کرد- بیا داخل خونه باهم صحبت می کنیم اینجا سرده...زودباش بیا تو

این را گفت و خودش داخل شد، آرام آرام وارد خانه شد... خانه بزرگ و زیبایی با انواع و اقسام وسایل شیک و به مد روز بود. با دیدن این خانه هر کسی می توانست بفهمد صاحبش در رفاه کامل زندگی می کند.

او به مبلی اشاره کرد و گفت:

- برو اونجا بشین...منم یه چیزی میارم بخوری گرم شی. داری از سرما میلرزی دختر

روی مبل چرمی نشست و به سویش برگشت. او همانطورکه مشغول آماده کردن نوشیدنی گرمی بود نگاهش کرد و گفت:

- خب بگو ببینم مشکلت چیه؟ یه چیزایی داشتی در مورد خواهرت می گفتی!

به نشانه مثبت سری تکان داد و دوباره با بغض گفت:

- خواهرم از بچگی مشکل قلبی داشت همیشه قرص و دارو می خورد ولی امشب یهو حالش بد شد دکترش گفت باید تا چند ساعت دیگه عمل شه وگرنه میمیره...

بغضش را فرو خورد و دوباره ادامه داد- اومدم ازتون خواهش کنم بهم یه وام بدین پول عمل خواهرمو بدم؛ قول میدم در ازاش بیشتر کار کنم...توروخدا کمکم کنین

او خونسردانه با فنجانی که دردستش بود نزدیکش شد، فنجان را جلویش گذاشت و گفت:

- عمل قلب خیلی گرونه..بیچاره خواهرت.. خیلی برات ناراحت شدم.

و بعد به سمت اتاقی به راه افتاد و گفت:

- الان برمی گردم.

یعنی ممکن بوداودلش بسوزد و این پول را به او بدهد؟ ممکن بود که به دختریتیمی که در این شهر تنها بود کمک کند؟

طولی نکشید که از اتاق بیرون آمد و همانطور که نزدیکش می شد گفت:

- کافیه دیگه گریه نکن..من بهت کمک می کنم.

این را که شنید ناباورانه به او خیره شد.

 روبرویش نشست و همانطور که مقداری تروال به سمتش می گرفت، گفت:

- این چند میلیونی میشه تمام پول عمل نیست ولی بخش عمده ایش حل میشه...الان همین مقدارو توخونه دارم.

به تروال هایی که در دست او بود خیره شد، باورش نمی شد به همین سادگی حرفش را بپذیرد و بخش عمده ای از پول عمل را به او بدهد...!

یعنی این حقیقت داشت؟ نکند فقط یک خیال باشد؟ حالا می توانست جان مهسا را نجات بدهد! می توانست یک بار دیگر خواهرش را سالم ببیند.

زیرلب خداراشکر کرد و بعد با دستهای لرزان پول ها را از او گرفت.

فتحی- من شرایط تورو درک می کنم زندگی بدون پدرومادر خیلی سخته... من وقتی وضعیت تورو فهیمدم با خودم گفتم هروقت بتونم بهت کمک می کنم همیشه حقوق تورو زودتر از بقیه بچه ها دادم چون می دونم توچه شرایطی هستی. الانم اینارو ببر بیمارستان نیازم نیست بهم برگردونی!

چه می شنید؟ چطور ممکن بود او بدون اینکه بخواهد این پول را پس بگیرد به او کمک کند؟! آیا این مرد یک فرشته بود؟ شاید هم خدا او را برای نجات زندگی خواهرش فرستاده بود، چقدر خوب بود که هنوز در دنیا انسان های مهربان زندگی می کردند.

به سختی گفت:

- من...من نمیدونم چی بگم...شما آدم خیلی خوبی هستین واقعاً ازتون ممنونم

فتحی لبخند پهنی زد- خواهش می کنم...خب راستشو بخوایی تو برای من با بقیه خانمایی که برام کار می کنن فرق می کنی...

مکثی کرد، دستش را روی دستهای او که از سرما می لرزید، گذاشت و همانطور که به چشم های زیبای او خیره می شد آرام آرام گفت:

- از روز اولی که دیدمت همیشه نگاهم به سمت تو بود خب..من به تو علاقه دارم!

ناگهان شکه شد...علاقه؟ منظورش چه بود؟ او یک مرد40 ساله بود اما جدا از این موضوع او همسر و فرزندداشت که البته حالا که دقت می کرد آن ها در خانه اش نبودند.

با صدای ضعیفی گفت:

- شما مگه ازدواج نکردید؟

فتحی- آره ولی چه ربطی داره! منکه قرار نیست باتو ازدواج کنم!

لحظه ای سکوت کرد و بعد با لبخندی که بر روی لبش بود، ادامه داد- من میتونم همیشه ازت حمایت کنم هروقت به چیزی احتیاج داشتی رو برات مهیا می کنم اما خب تو هم باید به علاقه من جواب مثبت بدی! می فهمی که چی میگم؟

ترس تمام وجودش را گرفت، آرام آرام معنای حرفهای او را می فهمید. نگاهی به پول هایی که در دستش بودانداخت،در ازای این پول ها چه چیزی را می خواست بخرد؟ نجابت وعزت او را؟ مگر این ها خریدنی بودند؟ مگر می شدکه معصومیت و پاکی یک دختر را خرید؟

نگاهش روی دست او ثابت شد...چگونه می توانست در ازای این پول ها شرافتش را به حراج بگذارد؟ به مادروپدرش چه می گفت؟! می توانست بگوید که بخاطر این پول ها چه کرده بود؟ نه... این مکان نداشت...!

ناگهان خشم تمام وجودش را گرفت از جایش برخاست، پول ها را به صورت او پرت کرد و به سمت خروجی خانه دوید!

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفسش در سینه حبس شده بود تا آنجاکه می توانست دوان‌دوان خودش را از آن خانه دور کرد.

وقتی احساس کرد دیگر توانی برای دویدن ندارد در کنار خیابان متوقف شد.

همانطور که نفس‌نفس می زد همه چیز را در ذهنش مرور کرد، تا لحظاتی پیش پول عمل خواهرش در دستش بود اما حالا... بازهم هیچ چیزی نداشت!

چه ساده تصور کرد او فرشته‌ایست که خدا برای نجات زندگی خواهرش فرستاده است!

سرش را بلند کرد و به آسمان خیره شد دانه های درشت باران به صورتش سیلی می زدند ناگهان بغضش شکسته شد و با صدای بلند گریه کرد.

آن شب لعنتی چه بود که تمام شدنی نبود...آن شب چه چیزی را می خواست از او بگیرد؟ خواهرش را؟ یا زندگی خودش را؟ نه...حاضر بود زندگی خودش را بدهد اما زندگی خواهرش را نه...اجازه نمی داد او را از دست بدهد.

اما چه باید می کرد؟ دیگر چه راهی برایش باقی مانده بود؟ مگر او به جز خدا کسی را داشت؟ به گوشه ای تیکه داد و روی زمین نشست، دستانش را دور خودش حلقه کرد و همانطور که از سرما می لرزید با صدای بلند زجه می زد...هرزگاهی کسی از کنارش می گذشت و متعجبانه به او نگاهی می انداخت و سپس بی تفاوت عبور می کرد.

زیرلب تکرار کرد- خدایا کمک کن... خدایا تنهام نذار... نمی تونم تحمل کنم، خیلی دردناکـــه.... خیلی! من طاقت این همه دردوندارم... نجاتم بده خدایا...آخ... من تنهــــام.

ناگهان بازهم در ذهنش تکرار شد دکتر فقط چند ساعت به او زمان داده بود این ساعت ها نباید به این سادگی از دست می رفت با این فکر از جایش برخاست و به سختی قدم برداشت.

دقایقی بعد به خانه یکی از همکارانش رسید تا شاید او کمکی کند.

- خواهرم داره میمیره... خواهش می کنم کمک کن!

الهام دختری هم سن و سال خودش با شنیدن اتفاقی که برای مهسا افتاده بود، متأثرانه نگاهش کرد و گفت:

- باور کن من خودم همش کمتر از یک میلیون پس انداز دارم، پولی ندارم که بهت بدم مادروپدرمم فکر نمی کنم اینقدپول داشته باشن ...به خدا اگه می تونستم بهت کمک می کردم.

با صدایی که به ‌سختی قابل شنیدن بود، گفت:

- من چیکار کنم؟ بذارم خواهرم بمیره؟!

الهام- هیچ اقوامی ندارین؟ حالا مادرت هیچی، بابات هیشکیو توی تهران نداره؟

اقوام پدرش؟! با یادآوری اش دندان هایش را روی هم فشرد و به سختی گفت:

 – نه... اونم کسیو نداره!

الهام- اینقدر گریه نکن امیدت به خدا باشه خودش برات یه راهی باز می کنه!

- خدا منو فراموش کرده...

درست همان موقع مادر الهام چادربه سر جلوی در آمد، تبسم با دیدنش به سرعت سرش را پایین انداخت و همانطور که اشک هایش را پاک می کرد، گفت:

- سلام خاله

او با اخم های درهم کشیده نگاهی به سرتاپای کاملاً خیسش انداخت و به اجبار گفت:

- علیک سلام

 و بعد رو به الهام گفت:

- یه دقه بیا تو

الهام نگاهش کرد- الان برمی گردم.

و بعد  همراه مادرش داخل شد...آن ها کمی دوراز درب خانه ایستادند، با اینکه تلاش می کردند آرام صحبت کنند اما او صدایشان را می شنید.

مادرالهام- این دختره گداگشنه اینجا چی میخواد؟

الهام- مامان اینطوری راجبش صحبت نکن، بیچاره خواهرش تو بیمارستانه داره میمیره، پول عملشو نداره

مادرالهام- به ماچه؟ زود بهش بگو بره نمی خوام داداشت الان برسه و اینو اینجا ببینه، همیشه یه دردسری با خودش داره!

الهام- چه دردسری آخه؟

مادرالهام- مث اینکه فراموش کردی داداشت پاشو کرده بود تو یه کفش که این دختره رو می خواد!

الهام- خب این بیچاره چه گناهی داره؟

مادرالهام- گناهش اینه که نه مادرداره نه پدر!

با شنیدن این جمله قلبش به درد آمد، دیگر نمی توانست بایستد آرام آرام از آنجا فاصله گرفت و در خیابان به راه افتاد.

حرفهای آن زن روح و روانش را به شدت آزار می داد، گداگشنه! این واژه ای بود که مادرالهام او را لایقش می دانست... فقط به این دلیل که دختری تنها و بی کس بود؟!

چه بر سر این آدم ها آمده بود؟ چرا بی رحمانه هر کسی را مورد قضاوت خود قرار می دادند؟! چطور می توانستند نسبت به درد یک دختر یتیم بی تفاوت باشند؟

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 او تا چه حد می توانست این دردها را تحمل کند؟ روح و روانش چقدر طاقتش را داشت؟

ناامیدانه به بیمارستان بازگشت و در راهروی آن روی نیمکتی نشسته بود و به نقطه ای نامعلوم خیره بود.از وقتی مادروپدرش از دنیا رفته بودند رنگ آرامش هم از دنیای او رفته بود. دختری 16 ساله غرق در شادی های نوجوانانه ناگهان با از دست دادن مادروپدرش به سرنوشتی تلخ دچار شده بود. او ماند و خواهری6 ساله کوچک که از وقتی به دنیا آمده بود با مشکل قلبی دست و پنجه نرم می کرد.

در افکارش غرق بود که ناگهان صدای زنگ موبایلش بلند شد با دیدن نام فرنوش جواب داد- الو

فرنوش- خوبی تبسم؟

-   خوب؟ عالی ام...خواهرم داره میمیره و منه لعنتی هیچ کاری نتونستم بکنم.

-  کاش من این پولو داشتم بهت می دادم اما تو خودت وضع زندگی منو می دونی. داغون تر از توأم...

لبهایش را روی هم فشرد، به خوبی می دانست که او هم نمی تواند کاری کند... تمام درها به رویش بسته می شدند.

فرنوش لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت:

- اما یه فکری دارم، ببین...من اینجا توی یه مهمونی‌ام عکستو به نفر نشون دادم خیلی از تو خوشش اومده خیلی پولداره اصلا این پولا براش هیچی نیست...حاضره هرچقدر که بخوایی بهت بده...فقط...

ناگهان تمام جانش گُر گرفت، حرفش را قطع کرد و با صدایی که از خشم می لرزید، گفت:

- تو چطور فکرکردی من همچین کاری می کنم؟ چطور تونستی به خودت اجازه بدی اینو به من بگـــی؟

فرنوش- واسه چی داد می زنی؟ فکر میکنی من مریضم اینو بهت بگم؟ خواهرت داره میمیره، حواست هست؟ تو دیگه باید بدونی تو این دوروزمونه کسی به یه دختر تنها کمک نمیکنه مگر اینکه براش نفعی داشته باشه... دنیا همینه تبسم خانم! از خوابو خیال بیا بیرون قرار نیست لحظه آخر یه فرشته بیادو پول عملو برات بیاره! اصلا به من ارتباطی نداره من خواستم کمکت کنم حالا خودت میدونی...اگه خواستی تا یه ساعت دیگه خبر بده وگرنه اون میره!

حرفش که تمام شد تماس را قطع کرد... بارها و بارها حرف هایش را برای خودش تکرار کرد. او درست می گفت، قرار نبود فرشته ای در لحظه آخر تمام پول عمل را برایش بیاورد و امکان نداشت کسی به دختری تنها کمک کند! در دنیا همه به نفع خودشان می اندیشند!

تو تنها هستی تبسم.... تنهای تنها!

حرف مادر الهام دوباره در ذهنش تکرار شد، گدا گشنه! او دختری بی کس بود که چون هیچ حمایتی نداشت باید فکر آرامش را از سرش بیرون می کرد! هیچکس غم او را نمی فهمید! این دیگر چه سرنوشتی بود که در این شب برایش رقم خورده بود؟ این چه دردی است که هر چه پیش می رود تمام جانش را به آتش می کشاند؟ چه چیزی را باید انتخاب کند؟ مرگ خواهر کوچکش یا نابودی خودش؟

پول ...آخ...این لعنتی چه بود که او را به سمت نابودی می کشاند؟

ناگهان صدای دکتر او را به خودش آورد- خانم؟ چرا هنوز کارای عملو انجام ندادین؟

سرش را بلند کرد و نگاه گنگی به چهره خونسرد او انداخت.

دکتر- خواهر شما وضعیتش وخیمه...نمیخواین براش کاری کنین؟

از جایش برخاست. او حاضر بود برای خواهرش جان دهد! خواهرش باید زندگی می کرد...او اجازه نمی داد به همین سادگی از دنیا برود! اشک هایش را پاک کرد، گلویش را صاف کرد و رو به او گفت:

- خیلی زود پول عملو میارم!

و بعد به سمت خروجی راه افتاد!

اگر با به حراج گذاشتن عزتش خواهرش به زندگی بازمی گشت، پس این کار را می کرد.

اگر با دردو رنج کشیدن او دردهای خواهرش پایان می یافت او تمام دردهای دنیا را به جان می خرید... اگر با مرگ او خواهرش زنده می ماند...او حاضر بود برایش بمیرد...!

او برای خواهر کوچک معصومش حکم یک مادر را داشت، این مادر دنیا را به هم می دوزد اما او را نجات می دهد!

شماره فرنوش را گرفت و با بغضی که کم کم راه گلویش را سد می کرد، گفت- کجا...بیام!

****

با صدای پی در پی درب خانه به اجبار چشمان زیبای دریایی ایش را باز می کند، سرش را به سمت راستش می چرخاند و نگاهی به جای خالی مهسا می اندازد، او مانند همیشه به مدرسه رفته است.

نفس عمیقی می کشد و روی رختخواب می نشیند، باز هم کابوس روزهای بدش را می دید کابوس روزهایی که او را به نابودی کشانده بود.

ناگهان صدای قطرات باران که به پنجره اتاق می خورد، توجه اش را جلب می کند...آخ...بازهم باران... نه کابوس آن شب راحتش می‌ گذارد و نه این باران...! با دیدن این باران برایش یادآوری می شود که او خواهری است که برای نجات زندگی تنها دلیل زنده ماندنش نابودی را به جان خریده بود و اکنون که یکسال از آن شب می‌گذرد او روز به روز در باتلاقی سخت تر از مرگ فرو می رود و هرچه دست و پا می زند که خودش را بیرون کشد، بیشتر در آن فرو می رود.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صدای زهرا خانم او را به خودش می آورد:
- تبسم جان؟ خونه نیستی دخترم؟

از جایش برمی خیزد و همان‌طور که از اتاق خارج می شود با صدای بلند پاسخش را می دهد:

-  دارم میام زهرا خانم

دستی به موهای ابریشمی زیبایش می کشد تا کمی مرتبشان کند و بعد در را به روی او باز می کند.

زهرا خانم با دیدن چهره خوب آلودش با پریشانی می گوید:

-  ای وای خدا مرگم بده از خواب بیدارت کردم؟

-  نه دیگه باید بیدار می‌شدم، بفرمایین داخل

راه را برای ورود او باز کرد و خودش به سمت آشپزخانه روانه شد، همزمان می گوید:

-  الان چایی می ذارمو برمی گردم

او همان‌طور که به پشتی رنگ و رو رفته‌اشان تکیه می دهد، می گوید:

-  نه نیاز نیست بیا بشین می خوام باهم حرف بزنیم.

این را که شنید با نگرانی به او خیره شد، مگر چه می خواست بگوید که آن وقت صبح آمده است؟!

ناگهان سیل افکار بد به ذهنش هجوم می آورد و او را بی قرار می کند... نکند می خواهد در مورد اجاره خانه صحبت کند یا اینکه نکند برای خانه عذرشان را بخواهد، شاید هم قرار بود بگوید اجاره خانه را می خواهد دوبرابر کند!

به سختی سری تکان می دهد و می گوید:

- باشه پس...اگه اجازه بدین صورتمو میشورمو میام.

داخل دستشویی می شود و در آیینه روشویی به خودش خیره می شود. باید آن افکار بد را از ذهنش دور کند زهرا خانم زن مهربان و خوبی‌ست، در آن چندسالی که در خانه آن ها زندگی می کردند بارها خوبی‌اش را دیده بودند.

آبی به صورتش می زند و پس از اینکه نفس عمیقی می کشد از آنجا خارج می شود.

نزدیکش می شود و همانطور که روبرویش می نشیند، می گوید:

- اتفاقی افتاده؟

زهرا خانم- نه عزیزم، چه اتفاقی... خب راستش دلم نمی خواست این وقت صبح مزاحت بشم ولی می دونستم الان مهسا خونه نیست آخه می خوام تنها باهات حرف بزنم.

از ترس دهانش خشک شد.. آخر برای چه می خواست با او تنها صحبت کند؟ چه موضوعی بود که نباید مهسا چیزی از آن می دانست؟

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

او نفس عمیقی می کشد و می گوید:

-  تو این 4 سالی که تو و آبجیت پیش ما زندگی می کنین مهرتون به دل ما نشسته، باور کن دلم می خواد همیشه همینجا باشین ما دیگه احساس نمی کنیم شما مستاجرمون هستین مثل خونواده امون می مونین.

از اینکه آنقدر بد فکر می کرد غمگین شد... زهرا خانم هرگز آن ها را از آن خانه بیرون نمی کند او زنی مهربان، خونسرد و بسیار صبور است.

بی شک یکی از خوش شانسی های او و خواهرش پیدا کردن صاحبخانه ای همانند آن ها بود که درست مثل یک خانواده هوایشان را داشتند.

او لحظه ای سکوت می کند و سپس همان‌طور که لبخند عمیقی می زند، می گوید:

- پسرم رضا به تو علاقه داره...!

با شنیدنش وحشت زده می شود، سرش را به زیر می اندازد و تلاش می کند آرام باشد.

زهرا خانم- نه اینکه بگم تازه بهت علاقه مند شده، اون خیلی وقته تورو می خواد اما چیزی نمی گفت همین دیشب به ما گفت تورو دوست داره، منم خیلی دلم می خواد تو عروسم شی عزیزم...تو دختر خوبی هستی، پسرمنو هم که میشناسی درسشو خونده الانم خداروشکر سرکار میره...امروزم عجله داشت هرچه زودتر بیام باهات صحبت کنم، واسه همین این وقت صبح اومدم!

مات و مبهوت به لبخند عمیق او خیره بود و هیچ نمی گفت، آرزو می کرد که این حقیقت نداشته باشد.

حالا چه باید بگوید؟ چه جوابی به او بدهد؟! زهرا خانم او را دختر خوبی می دانست اما اگر همه حقیقت را در مورد او می دانست، بازهم همین نظر را در موردش داشت؟! در آن صورت بی رحمانه قضاوتش نمی کرد؟

او لایق علاقه پسر او نیست؛ لایق علاقه هیچکس نیست...در باتلاقی اسیر شده است که شاید هیچ‌وقت نتواند از آن نجات پیدا کند.

به گل های کوچک قالی اشان خیره بود و در افکارش غرق بود، همان موقع زهرا خانم دستش را روی شانه اش می گذارد و می گوید:

-  نمی خوایی چیزی بگی تبسم جان؟ من اومدم که نظرتو در مورد پسرم بدونم!

سرش را بلند می کند و با چهره درهم نگاهش می کند، ناگهان چیزی به ذهنش می رسد، به سرعت می گوید:

-  خب راستش زهرا خانم، من الان نمی خوام ازدواج کنم!

او با شنیدنش متعجب می شود- ولی آخه چرا؟ پسرمن مشکلی داره؟

سرش را به چپ و راست تکان می دهد و همزمان می گوید:

- نه نه اصلاً... خب راستش من... من... نمی خوام تا وقتی مهسا دانشگاه نرفته و سروسامون نگرفته ازدواج کنم.

زهرا خانم- آهان...بهت حق میدم نگرانش باشی ولی مطمئن باش رضا اگه باهات ازدواج کنه اونو مثل خواهرش روی چشماش میذاره، بهت قول میدم

سرش را به زیر می اندازد و به سختی می گوید:

- نه راستش اینطوری راحترم.

زهرا خانم غمگینانه آهی می کشد و همان طور که به پشتی تکیه می دهد، می گوید:

-   باشه نمی خوام تحت فشار بذارمت اما یکم بیشتر فکر کن!

با شرمندگی نگاهش را می گیرد، جایی برای بیشتر فکر کردن برایش وجود ندارد.

جوابی به این حرف او نمی دهد، طولی نمی کشد که زهرا خانم از جایش برمی خیزد و می گوید:

- خیلی خب من دیگه برم؛ باید برای ظهر غذا بپزم

-  می موندین یه چایی می خوردین

- نه عزیزم دیر میشه

او که از خانه خارج شد به اتاق بازمی گردد، گوشه ای می نشیند و به فکر فرو می رود.

دخترناپاکی مثل او ارزش هیچ چیزی را ندارد... اگر کسی در موردش چیزی می فهمید، نه...تصورش هم تنش را می لرزاند.

دست هایش را مشت می کند و تا آنجا که می تواند فشار می دهد. چه زندگی تلخ و درهم ریخته ای نصیبش شده است، اصلاً برای چه زندگی می کند؟ گاهی تمام طول روزش را به مرگ فکر می کند؛ اما اگر از این دنیا برود چه برسر خواهرش می آید؟

تنها چیزی که او را به این دنیا وابسته می کند وجود مهسا است و اینکه می خواهد تمام تلاشش را کند برایش آینده خوبی بسازد.

دوباره به یاد اجاره خانه می افتد، باید هرچه زودتر آن را فراهم کند!

ناگهان از این افکار به ستوه می آید دو دستش را روی سرش می گذارد، تا به کی می توانست به این زندگی ادامه بدهد؟!

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درنهایت تسلیم افکارش می‌شود و برای مهیا کردن غذایی برای ظهر به آشپزخانه می‌رود.

تمام مدتی که مشغول آشپزی بود بارها و بارها به همه‌چیز فکر کرد. ذهن ناآرامش با آمدن زهرا خانم ناآرام‌تر شده بود. غذایش که آماده شد درسالن کوچکشان می‌نشیند و مشغول تماشای برنامه‌ای می‌شود که از تلویزیون پخش می‌شود.

طولی نمی‌کشد که مهسا درب خانه را باز می‌کند و داخل می‌شود با دیدن او متعجبانه نزدیکش می‌شود.

مهسا- سلام آبجی... تو نرفتی سرکار؟

نفسش را پر صدا بیرون می‌دهد - سلام...نه امروز دیرتر میرم.

مهسا سری تکان می‌دهد و با چهره هیجان‌زده جلویش می‌نشیند و می‌گوید:

- امشب تولد دوستم کیمیاست خیلی دلم می خواد برم، اشکالی نداره برم؟

گونه گلگون او را نوازش می‌کند و با مهربانی می‌گوید:

-   آره برو ولی قول بده زود برگردی خونه.

او از جایش برخاست و همان‌طور که بالا و پایین می‌پرد با خوشحالی می‌گوید:

- قول میدم ساعت 9 خونه باشم، آخ جـــون

ناگهان خنده از روی لب‌هایش برداشته می‌شود، سرجایش متوقف می‌شود و با چهره پر از استرسش نگاهش می‌کند- همه همکلاسی هام میان... حالا چه لباسی بپوشم آبجی؟

به چهره او خیره می‌شود...  با دیدن شادی‌های نوجوانانه او گویی دنیا را به او می‌دهند، کاش می‌شد همیشه او را غرق در شادی ببیند. اصلاً چه چیزی در این زندگی بیشتر از شادی‌های خواهر کوچکش برایش اهمیت دارد.

اگر او برای رفتن به تولد دوستش تا این اندازه خوشحال می‌شود پس نباید اجازه بدهد شادی‌اش از هم بپاشد، باید برایش لباسی تهیه کند تا همانند دیگر همکلاسی‌هایش خوب و زیبا به نظر برسد.

اما پول کمی برایش باقی‌مانده است، حتی هنوز پولی برای اجاره خانه هم ندارد... چطور می‌تواند برای او لباسی بخرد؟

به‌یک‌باره به یاد آقای رضایی می‌افتد؛ مرد مسنی که در دو کوچه پایین‌تر از خانه اشان مغازه لباس‌فروشی دارد.

زهرا خانم که آقای رضایی را به‌خوبی می‌شناخت او و مهسا را به او معرفی کرده بود تا هرگاه که می‌خواستند، لباسی به نسیه بخرند و پولش را سرماه به او بدهند.

با این فکر می‌گوید:

- ساعت 5 میریم مغازه آقای رضایی لباس می‌خریم.

مهسا با شنیدنش گل ازگلش می‌شکفت و با خوشحالی به آغوش او می‌رود.

-  خیلی خوبه...مرسی آبجی دوست دارم.

- منم دوست دارم.

او را از خود جدا می‌کند و با اخم کوچکی می‌گوید:

- حالا زود باش برو لباستو عوض کن ناهار بخوریم.

او با خوشحالی از آغوشش جدا شد و دوان‌دوان به اتاقشان رفت.

روزگاری بود که او هم در دنیای نوجوانانه غرق بود... چیزی از درد و دنیای اطرافش نمی‌دانست و دل‌خوش رفتن به مدرسه و درس خواندن بود، اما ناگهان تمام آن شادی‌ها از او گرفته شد!

بدترین روز زندگی‌اش روزی بود که همکار و دوست پدرش به خانه آن‌ها آمد و خبر تصادف پدرومادرش را به او داد و درست وقتی‌که به بیمارستان رسید با جسدهای بی‌جان آن‌ها روبرو شد.

حتی نتوانسته بود برای آخرین بار آن‌ها در آغوش بگیرد و بگوید که دوستشان دارد و این حسرت برای همیشه در دلش باقی ماند.

دشوارتر از پذیرش مرگ مادروپدرش، آرام کردن خواهر کوچک 6ساله‌اش بود که به‌درستی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است و مادروپدرش به کجا رفته‌اند.

یادآوری آن روزها برای هزارمین بار اشک به چشمش می‌آورد به‌طوری‌که انگار یک روز هم از آن اتفاق نگذشته است.

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ساعت 5 عصر که شد مانتو و مقنعه‌ای ساده تنش می‌کند و مثل همیشه بی آنکه آرایشی به چهره‌اش بزند همراه مهسا از خانه خارج می شوند.

مغازه‌ی آقای رضایی بزرگترین مغازه لباس فروشی آن اطراف است که در آن انواع و اقسام لباس‌های زنانه پیدا می‌شود.

رضایی با دیدن آن دو لبخندمهربانی به رویشان می زند و حالشان را می‌پرسد.

-  سلام به دخترخانم‌های خوب. حالتون خوبه؟

آن دو پاسخش را می‌دهند و سپس تبسم می‌گوید:

-  می خوایم برای خواهرم لباس بخریم.

رضایی همانطورکه به اجناسش اشاره می‌کند، می‌گوید:

 چقدر خوب...برین انتخاب کنید

دستش را روی شانه مهسا می گذارد و می‌گوید:

- تو برو لباس‌ها رو ببین منم الان میام

مهسا- چشم

مهسا که دور شد با استرس به آقای رضایی نزدیک می‌شود برای حرفی که می‌خواهد بر زبان بیاورد کمی خجالت می‌کشد، پس از لحظاتی به سختی می‌گوید:

-  راستش می‌خواستم بگم... پول لباسی که خواهرم برمیداره رو ....

رضایی که می‌دانست او چه می‌خواهد بگوید حرفش را قطع می‌کند و با مهربانی می‌گوید:

- اصلاً نگران نباش دخترم، هروقت که پولشو داشتی برام بیار.

به چهره مهربانش خیره می‌شود، باور اینکه هنوز در دنیا مهربانی وجود داشته باشد کمی برایش دشوار شده است اما این حقیقت داشت که هنوز هم انسان‌های خوب وجود دارند.

آب گلویش را قورت می دهد و همانطور که سرش را پایین می‌اندازد، می گوید:

-        خیلی ازتون ممنونم

و سپس به سمت مهسا می‌رود و همراه او مشغول دیدن لباس‌ها می‌شود.

او با خوشحالی دانه به دانه لباس‌ها را زیرورو می‌کند، کمی سخت پسند است و کمتر لباسی چشمش را می‌گیرد. لحظه‌ای دست از دیدن آن‌ها برمی دارد و رو به خواهرش با نگرانی می‌پرسد:

-   تا چند قیمت می تونم بردارم آبجی؟

دستش را روی شانه‌ی او می‌گذارد و می‌گوید:

- هرچی دوست داری بردار به قیمتش فکر نکن...پولشو بعداً بهش میدم

او با شنیدنش لبخند زیبایی می زند- باشه.

و دوباره مشغول دیدن لباس‌ها می شود.

نیم ساعتی طول کشید تا اینکه بلوز و دامن کوتاه زیبای دخترانه‌ای را انتخاب کرد.

به سمت آقای رضایی می‌رفتند که تبسم نگاهش می‌کند و می‌گوید:

- نمی خوایی برای دوستت هدیه بخری؟

مهسا- اصلاً یادم نبود...چی بخرم؟

نگاه گذرایی به تمام اجناس مغازه می‌اندازد و با دیدن روسری‌های زیبا می‌گوید:

- براش یه روسری انتخاب کن.

مهسا باخوشحالی موافقت کرد و برای دوستش یک روسری انتخاب کرد.

لحظاتی بعد از مغازه خارج شدند.

- خیلی خب من دیگه باید برم خیلی مواظب خودت باش

مهسا- باشه آبجی، منم میرم خونه لباسامو عوض می کنمو میرم.

سری تکان داد و همزمان مقداری از پول‌هایی که برایش باقی مانده بود را از کیفش بیرون کشید و به دستش داد- بیا این پولو بگیر شب با تاکسی تلفنی برگرد خونه.

مهسا همانطور که پول را از او می‌گرفت لبخندزنان خداحافظی می‌کند و سپس از او دور می‌شود.

تا لحظاتی همانجا ایستاده است و دور شدنش را تماشا می‌کند.

وقتی او از دیده‌اش دور می شود نفس عمیقی می‌کشد و به راه می افتد، آن روز به پریشانی‌هایش اضافه شده بود و افکارش لحظه‌ای راحتش نمی‌گذاشتند.

آخر او تا به کی می‌توانست به این مُردگی ادامه دهد؟ مگر می‌توان در این جهنم زندگی کرد؟ چگونه باید خودش را از آن باتلاق بیرون کشد؟

 چطور باید مخارج زندگی اشان را تأمین کند؟ او که نه تحصیل کرده است و نه تجربه‌ای دارد، آیا می‌توانست شغل ساده ای پیدا کند و دنیایش را تغییر دهد؟

احساس می‌کرد کم کم از پا در می‌آید و دیگر چیزی به فروپاشی‌اش نمانده است.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با یک تاکسی خودش را به خانه فرنوش رساند، مثل همیشه آپارتمان کوچک او به‌هم‌ریخته بود و ملیسا و هلنا مشغول آرایش بودند.

سلام سردی به آن دو می‌کند و روی مبلی جای می‌گیرد، همان موقع دختر جوانی که چهره‌اش ناشناس بود از دستشویی بیرون می‌آید و به سمت ملیسا و هلنا می‌رود.

 تابه‌حال او را ندیده است، چهره ساده و معمولی دارد اما در عین سادگی زیبا به نظر می‌رسد.

همان موقع فرنوش کنارش می‌نشیند- واسه چی نشستی؟ سیاوشو که می‌شناسی، گفت زود بریم اونجا

اسم آن مرد که به میان می‌آید دندان‌هایش را روی‌هم فشار می‌دهد؛ حتی شنیدن نام او حالش را بد می‌کند.

با کلافگی سری تکان می‌دهد- باشه آماده میشم.

و بعد با سر به آن دختر اشاره می‌کند و می‌گوید:

- اون کیه؟

فرنوش پوزخند تمسخرآمیزی می‌زند و می‌گوید:

-  از خونشون فرار کرده! جا نداشت بهش گفتم چند روز می تونه اینجا بمونه! حالا اونو ول کن تو برو حاضر شو

این را گفت و از کنارش بلند شد و دور شد.

 خیره به آن دختر در فکر فرو می‌رود، آخر برای چه از خانه فرار کرده بود؟ مگر جایی امن‌تر از خانه هم وجود داشت؟ شاید هم این‌طور نباشد و دخترجوانی مثل او مجبور به این کار شده باشد!

از جایش برخاست و به سمتش رفت، کنارش می‌نشیند و می‌گوید:

- اسمت چیه؟

او که مشغول صحبت با ملیسا بود با شنیدن صدای او به سمتش برگشت، همان‌طور که آدامسی را می‌جود با لبخند پهنی بر روی لبش با دقت او را نگاه می‌کند و سپس می‌گوید:

-   مریم

لحظه‌ای سکوت می‌کند و دوباره می‌گوید:

-    پس تو تبسمی!

متعجبانه نگاهش می‌کند- آره چطور؟

مریم- هیچی همه از خوشگلیت می‌گفتن، واقعاً خیلی خوشگلی دختر! چشم‌های آبی، موهای طلایی...!

نفسش را پر صدا بیرون می‌دهد و بی‌تفاوت به حرف‌هایش با صدای آرامی می‌گوید:

- چند سالته؟

- 21، تو چی؟

-  من 26 سالمه

با چهره درهم کمی نزدیکش می‌شود و همانطور که سعی می‌کند دیگران صدایش را نشنوند، می‌گوید:

-  برای چی از خونتون فرار کردی؟ چرا اومدی اینجا؟ اینجا از جهنمم بدتره...از اینجا برو تا دیر نشده!

مریم با شنیدن حرف‌های او لبخند از روی لب‌هایش برداشته می‌شود با چهره جدی پاسخش را می‌دهد.

-   ننه بابای معتادم می‌خواستن منو به یه پیرمرد بدن، اونجا هم یه جور جهنم بود...اینجا حداقلش برای خودم زندگی می‌کنم

-  اشتباه می‌کنی نمی تونی برای خودت زندگی کنی! باور کن...نه سیاوش میذاره و نه فرنوش! سیاوشو دیدی؟

مریم- نه ولی قراره امشب تو مهمونی ببینمش

- اون نمیذاره تو برای خودت زندگی کنی...اینجا هیچکس برای خودش زندگی نمی کنه! اینکارو نکن...

او حرفش را قطع می‌کند و با حاضر جوابی می‌گوید:

- تو که این چیزارو می دونی، خودت برای چی اینجایی؟ هان؟ یه نیگا به قیافه خودت انداختی؟ دختری مث تو برای چی تو این جهنمه؟! نمی خواد منو نصیحت کنی اگه می تونی خودتو نجات بده!

لب‌هایش را روی هم فشرد، حق با اوست... او برای چه هنوز آنجاست؟

اما چطور باید خودش را نجات بدهد؟! در جهنمی اسیر شده که هیچ راه پس و پیشی برایش نمانده است.

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

احساس می‌کند دیگر تاب‌وتوان تحمل آنجا را ندارد! مهسا که دیگر به دارویی احتیاج ندارد، پس چرا باید بازهم تحقیر بشود؟

از کنار او بلند می‌شود و به اتاق می‌رود. بدون اینکه چراغ اتاق را روشن کند در تاریکی روی تخت می‌نشیند و به نقطه‌ای خیره می‌شود.

آرام‌آرام به‌روزهای قبل کشیده می‌شود، روزی که تصور می‌کرد جان مهسا را نجات داده است و آن کابوس تمام‌شده است.

****

عمل مهسا که تمام شد، حتی لحظه‌ای از کنارش تکان نخورده بود... تمام مدت نگاهش به او بود گونه‌های زیبای خواهرش دیگر گلگون نبودند و رنگ از رخسارش پریده بود.

پرستاری داخل شد و مشغول سروسامان دادن به سِرُم او شد و همان‌طور که آمپولی در سر مش تزریق می‌کرد رو به او گفت:

-  نگران نباش بهوش میاد

با چهره پر از استرس نگاهی به او انداخت و لبخند محوی زد.

همان موقع مهسا چشمان درشت مشکی‌اش را باز کرد، چشمانی که درست شبیه به چشم‌های پدرش بود. آن‌قدر خوشحال شد که اشک‌هایش از شادی روی گونه‌اش روان شدند.

پیشانی‌اش را بوسید و گفت:

-  خوبی عزیزم؟

قبل از اینکه او حرفی بزند، پرستار گفت:

-  نباید خیلی حرف بزنه فعلاً فقط باید استراحت کنه

به نشانه مثبت سری تکان داد و دوباره به او نگاه کرد- نمی خواد حرف بزنی خواهری، خیلی زود خوب میشی. فعلاً فقط بخواب

دست کوچک ظریفش را بوسید و موهایش را نوازش کرد.

مهسا هم لبخند عمیقی به رویش می‌زد، با دیدن لبخندش انگار دنیا را به او می‌دادند و تمام غم‌هایش را به فراموشی می‌سپرد.

مدام خداراشکر می‌کرد، حالا که این عمل انجام‌شده بود مهسا دیگر به دارویی‌هایی که از بچگی مصرف می‌کرد، احتیاجی نداشت.

کمتر از 5 دقیقه او چشمانش را بست و به خواب رفت. نفس عمیقی کشید، به‌آرامی دستش را از دست او جدا کرد و از اتاق خارج شد.

احساس می‌کرد تمام تنش در حرارت می‌سوزد و هرچه بیشتر می‌گذرد چیزی نمانده که تمام تنش را به آتش بکشاند.

به‌سختی خودش را به سرویس بهداشتی رساند و داخل شد، روبروی آیینه ایستاد و به چهره خودش خیره شد.

زیر چشم‌هایش به‌شدت گود افتاده بود و رنگ و رویش بارنگ سفید دیوار تفاوتی نداشت. لب‌هایش سفید شده بودند و بدنش سست و بی‌رمق بود.

اشکی از گوشه چشمش جاری شد، با بغضی که گلویش را می‌فشرد به دستانش نگاه کرد... به‌شدت می‌لرزیدند. چهره‌اش درهم شد و نفس‌هایش به شماره افتاد، سرش را بلند کرد و به دوباره به خودش خیره شد.

دست‌هایش را روی لب‌هایش گذاشت، ناباورانه سرش را به چپ و راست تکان داد و یک‌قدم یک‌قدم به عقب رفت.

همه‌چیز به‌مانند یک کابوس طولانی می‌ماند، باور اتفاقاتی که برایش در حال وقوع بود لحظه‌به‌لحظه دشوارتر می‌شد، چگونه باید قبول می‌کرد تمامش حقیقت باشد؟حقیقت تلخی که او را به مرز جنون می‌کشاند.

همان‌طور که اشک می‌ریخت تکرار کرد- من اینکا رو کردم... خدایا...من... چطور تونستم؟.... من اونکارو کردم!

به دیوار پشت سرش تکیه داد و آرام‌آرام روی زمین نشست.

- من به خاطر پول... آخ خدای مـــــن....چطور تونستی بذاری این اتفاق بیفته؟

گریه‌اش شدت گرفت، همان‌طور که هق‌هق می‌کرد با خودش صحبت می‌کرد.

-  چرا این زندگی نصیب من شد؟ بهتر بود منو خواهر مو با مادروپدرم می‌کشتی... خدایــــا تو کجایــــی؟ کجایی که ببینی من روح خودمو کشتم...خودمو نابود کردم...!

لحظه‌ای مکث کرد و بعد اشک‌هایش را پاک کرد و از جایش برخاست.

-  من...من زندگی خواهر مو نجات دادم، مهسا داشت می‌مرد... نمی‌تونستم بذارم بمیره! مهم نیست چی به سرم اومد... دیگه شک دارم که تو وجود داشته باشی...!9 سال پیش مادروپدرمو گرفتی...تو اون مدت به سختی جون دادیمو زندگی کردیم و حالا خودمو گرفتی! من پشیمون نیستم...من خواهرمو نجات دادم! اونو از مرگ نجات دادم...!

آبی به صورتش زد و با پاهای سست و لرزان از آنجا خارج شد. دیگر چیزی از اطرافش نمی‌فهمید گویی مُرده بود...با کالبدی بی جان تفاوتی نداشت و دیگر احساس نمی‌کرد زنده است و نفس می‌کشد.

به سمت اتاق مهسا می‌رفت که پرستار به سمتش آمد.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پرستار- کجایی تو دختر؟ برو اتاق آقای دکتر باهات کار داره

سری تکان داد و به سمت اتاق دکتر روانه شد.

دکتر با دیدنش به صندلی اشاره کرد و گفت:

-   بفرمایین بشینید

سرش را به چپ و راست تکان داد و هم‌زمان گفت:

-  ممنون راحتم... ام... چیزی شده؟

دکتر- عمل خواهرت موفقیت‌آمیز بود الان دیگه خطری تهدیدش نمیکنه اما فعلاً باید تو بیمارستان بستری باشه و یه مدتم دارو مصرف کنه تا قلبش نرمال کار کنه، تو اون مدتی که دارو مصرف میکنه باید خیلی مراقبش باشی، مرتب باید چکاب شه، تقویت شه و از لحاظ روحی تو شرایط مساعدی باشه.

کم کم احساس می‌کرد مفهوم حرف‌های او برایش سخت می‌شود و آن اتاق دور سرش می‌چرخد... او چه می‌گفت؟! در مورد دارو صحبت می‌کرد...چرا نمی‌توانست روی حرف‌هایش تمرکز کند تا بداند چه می‌خواهد بگوید.

سرش که حسابی سنگین شده بود را پایین انداخت و دستی به پیشانی‌اش کشید، پیشانی‌اش از دانه‌های درشت عرق خیس شده بود.

ناگهان صدای بلند دکتر او را به خودش آورد- خانم؟ می شنوین چی میگم؟

سرش را بلند کرد و نگاه گنگی به او انداخت، به‌سختی تلاش کرد حرف بزند.

- بله...گفتین دارو

دکتر نسخه‌ای را به سمتش گرفت و گفت:

-  بله گفتم این داروها رو تهیه کنین و بیارین بیمارستان بدین به پرستار، هرداروخونه ای هم نداره پشت این کاغذ آدرس داروخونه رو براتون نوشتم

به سمتش قدم برداشت و آن نسخه را از دستش گرفت.

به آدرسی که در پشت آن کاغذ نوشته‌شده بود خیره شد، حتی یک کلمه‌اش را هم نمی‌توانست بخواند اصلاً نمی‌توانست به‌طور واضح نوشته‌هایش را ببیند.

صدای دکتر کم کم برایش گنگ می‌شد- شما حالتون خوبه؟...با شمام...صدامو نمی شنوین؟

ناگهان همه‌چیز در جلوی چشم‌هایش سیاه شد و دیگر هیچ نفهمید.

 آهسته‌آهسته دنیای تاریکی جایش را به روشنایی می‌داد، دست مهربانی را احساس می‌کرد که موهایش را نوازش می‌کند... عطر تن مادرش به مشامش می‌خورد و او به‌خوبی حضورش را احساس می‌کرد.

صدای زیبا و دل‌نشینش آهسته‌آهسته در گوشش پیچید.

لالالا لالا لالا

بخواب دخ تَرَکِ نازم      بخواب هم دَمِ همرازم

بخواب زیبای من         بخواب مهتاب من

شنیدن لالایی مادرش آرامش‌بخش‌ترین طنین دنیا بود با آن لهجه‌ی زیبایش همیشه آن را برایش می‌خواند.

برای دیدنش بی‌قرار بود، سرش را چرخاند و به سمت چپش نگاه کرد.

خدایا چه می‌دید...او واقعاً مادرش بود، کنار تخت ایستاده بود و لبخند عمیق و زیبایی بر لب داشت.

دستش را به سمتش دراز کرد و بابی‌تابی صدایش زد- مامان؟

ناگهان صدای زنی از سمت راستش آمد- حالت خوبه دخترم؟

به‌سرعت سرش را به سمت راستش چرخاند، پرستار مسنی کنار تخت ایستاده بود و مشغول پر کردن آمپول بود.

مات و مبهوت نگاه دقیقی به اطرافش انداخت،مادرش آنجا نبود این در ذهنش تداعی شد و این فقط یک وهم بود؟

آرام‌آرام همه‌چیز در ذهنش تداعی شد، حرف‌های دکتر، داروهای مهسا!

با یادآوری‌اش وحشت‌زده می‌خواست بلند شود که پرستار مانعش شد- چیزی نیست عزیزم آروم باش...آروم باش

-   چه اتفاقی افتاده؟ نسخه... نسخه داروی خواهرم کو؟

پرستار- همینجاست...نترس پیش منه

و بعد همانطور که آن کاغذ را از جیبش بیرون می‌کشید، گفت:

- ایناهاش پیش منه!

به سرعت نسخه را از دستش گرفت، به سِرُمی که در دستش بود اشاره کرد و با بی تابی گفت:

- من باید برم داروهای خواهرمو بگیرم، اینو از دستم بکشید بیرون

پرستار- دخترم؟ تو الان تبت خیلی بالاس بذار سرمت تموم شه این آمپولو بهت بزنم بعد برو

با چشم‌های اشک آلود نگاهش کرد- نه خواهش می‌کنم بذارید برم...حالم خوبه. دکتر گفت باید داروهای خواهرمو بگیرمو بیارم بیمارستان

پرستار- دکتر همین الان اینجا بود، گفت حالت خوب شد بعد برو، دیر نمیشه!

با سماجت دستش را به سِرُم گرفت- خیلی خب اصلاً خودم درش میارم

همینکه می‌خواست آن را از دستش بیرون کشد پرستار مانعش شد- خیلی خب، صبر کن

و بعد همانطور که سرش را به چپ و راست تکان می‌داد با احتیاط سرم را از دست او بیرون کشید.

به سرعت از تخت پایین آمد، با صدای ضعیفی تشکر کرد و به سمت خروجی اتاق روانه شد.

پرستار با نگرانی به او خیره بود؛ نمی‌توانست دلیل بی قراری او را درک کند، تب او آنقدر زیاد بود که شکی نداشت او را از پا در می‌آورد اما گویی این حال برایش معنایی نداشت.

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سختی در راهروی بیمارستان قدم برمی داشت، دستی به صورتش کشید و پیشانی‌اش را از قطرات سمچ عرق پاک کرد. به تنها چیزی که فکر می‌کرد رفتن به داروخانه و خرید داروهای مهسا بود.

با یک تاکسی خودش را به آن داروخانه رساندو داخل شد. داروخانه‌ی بزرگ و مجهزی به نظر می‌رسید که کمی شلوغ بود. به محل تحویل نسخه رفت و پس از اینکه دقایقی منتظر شد، نسخه را به مسئول مربوطه داد.

کمتر از ده دقیقه مسئول مربوطه نگاهش کرد و گفت:

- برین صندوق

سری تکان داد و با همان بی حالی به سمت صندوق راه افتاد. خانم صندوق دار نگاهی به صفحه‌ی سیستمش انداخت و خونسردانه گفت:

- یک میلیون و سیصد!

با شنیدنش مات و مبهوت به او خیره شد، با تصور اینکه اشتباه شنیده است با صدای ضعیفی گفت:

- ببخشید گفتین چقدر؟

-  یک میلیون و سیصد هزارتومن!

-  ولی....ولی چرا اینقدر زیاد؟

او خونسردانه شانه‌ای بالا انداخت- داروهای گرونیه خانم، نسختونم که آزاده، ببینم بیمه نداری؟

بغض گلویش را فشرد... چگونه باید یک میلیون و سیصد هزارتومان برای داروهای او مهیا کند؟ پول زیادی برایش نمانده بود... آخر برای چه آن کابوس تمام شدنی نبود؟ دکتر می‌گفت مهسا باید تا مدتی دارو مصرف کند و تحت مراقبت باشد یعنی هربار باید همین قدر پول بدهد و برای او دارو بخرد؟

صدای آن زن او را به خوش آورد- چی شد خانم؟

به سختی مانع ریختن اشک‌هایش شد و با بغض گفت:

-  نمیخوام ممنون

نسخه را که گرفت از آنجا خارج شد.

دلخورانه سرش را بلند کرد و به آسمان خیره شد، زیر لب تکرار کرد- خدایا چی می خوایی سرم بیاری؟ من از سنگ نیستم از هم می‌پاشم!

اشک‌هایش روانه شد و همانطور که زمین و زمان را لعنت می‌کرد به سمت خانه فرنوش را افتاد...به خانه او که رسید، فرنوش نگاه دقیقی به چهره رنگ پریده‌ای او انداخت و گفت:

-  وای خدا چقدر رنگ پریده‌ای! خیلی داغونی تبسم!

بی تفاوت به حرفش گفت:

-   باید برای مهسا دارو بخرم به پول احتیاج دارم!

فرنوش- من که پول ندارم.

سرش را پایین انداخت و بی صدا اشک ریخت، لب‌هایش را روی هم فشرد برای به زبان آوردن چیزی که می‌خواست بگوید گویی می‌خواست جان بدهد!

پس از لحظاتی به سختی گفت:

-  باید.... باید جورش کنم...

این را گفت و به فرنوش خیره شد او متوجه حرفش شد و گفت:

-  چند دقیقه صبر کن لباس بپوشم باهم بریم

همراه فرنوش سوار ماشین شدند. هیچ نمی‌گفت فقط اشک می‌ریخت. فرنوش به دقت نگاهش کرد و با صدای آرام به طوری که رانند نشنود، گفت:

  - بسه دیگه اینقدر گریه نکن... میدونم چی می‌کشی! منم یه روزی برای اینکه از گرسنگی نمیرم مجبور شدم اینکارو کنم... چیکار میشه کرد آدمایی مثل ما بدبختی رو پیشنونیشون نوشته شده!

صدایش به شدت گرفته بود- من... می‌میرم...

فرنوش- این حرفو نزن مهسا به تو احتیاج داره ، جز تو که کسیو نداره!

این را که شنید گریه‌اش شدت گرفت، حق با او بود و او باید بخاطر مهسا خودش را زنده نگه می‌داشت! اما مگر دیگر زنده بود؟! مگر جانی برایش مانده بود؟!

ماشین جلوی کافی شاپی متوقف شدو آن‌ها پیاده شدند.

متعجبانه به آنجا خیره بود، فرنوش دستش را گرفت و به داخل کافی شاپ کشاند! کافی شاپ بزرگ و زیبا&