رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Parniano2

از چشمانت آغاز شد | Parniano2

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : از چشمانت آغاز شد 

نویسنده : Parniano2

موضوع :عاشقانه ، اجتماعى ، هيجانى 

خلاصه کتاب :

دخترى آرام ، مودب و مانند اسمش پارچه ى ابريشمى و نفسى كه زخم هاى بسيارى خورده است ولى باز دم نمى زند دخترى از جنس آهن ولى با قلبى بى قرار و دلى سرگردان و الهه اى كه سعى مى كند زخم هايى كه از رفيقانش خورده است را درمان كند اما مگر زخمِ رفيق به اين سادگى درمان مى شود ؟ و در اين ميان پسرانى كه بى شباهت به آنها نيستند . 

پسرى كه بعد از مرگ مادرش طرد شده و در جدالى با قلب بى قرارش است .

و دوستانى كه هر كدام سعى در درمان قلب هاى بى قرارشان دارند . 

اما ....... امان از اين اما ها ... .

هر چهارشنبه شب ادامه ى رمان در چندين پست گذاشته ميشه !

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

  • تشکر 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول 

    " يا رب جان "
على 
__________________
با كلافگى دستانش را بالا مى برد و بعد از كمى توضيح از كلاس بيرون ميايد  دستى به موهاى خوش رنگش مى كشد و سوييچ ماشين را از داخل جيبش بيرون مى كشد اين كلافگىِ اين روزها به قدرى برايش عذاب آور است كه حوصله ى هيچ بنى بشرى را ندارد وارد ماشين مى شود و در را مى بندد سرش را روى فرمون مى گذارد و براى لحظه اى كوتاه چشمانش را مى بندد صداى زنگ تلفن بلند مى شود بدون مكث جواب مى دهد 
_ بله ؟ 
_ _ على تو نمى خواى بياى شركت ؟؟ 
_ فربد تويى ؟ تا الان كلاس بودم دارم راه مى افتم 
كلافگى در لحنش موجب شد كه رفيقه چندين و چند ساله اش سريع تلفن را قطع كند و بگذارد كه او به حال خود بماند 
دستش سمت ضبط مى رود و صدايش را تا آخر مى دهد شايد بتواند باعث تسكين دردش شود .............
_ فربد تمومش كن يعنى چى كه احتياج داريم به نيرو ؟ سرت به جايى خورده ؟ مگه ما از اول قرار نبود خودمون همه ى كارامون رو بكنيم مگه قرار نبود روى پايه خودمون وايستيم شوخيت گرفته ؟
_ _ على يكم منطقى باش خودت مى بينى كه من دارم براى گالرى كار مى كنم وقت ندارم خودتم كه نمايشنامه ات برات اعصاب نمى زاره انگار كه مياى اينجا فقط پاچه مى گيرى.
ابرو هاى على بالا پريدند و لبخند كم رنگى روى لبانش نقش بست ولى سريع لبخندش را خورد و با لحنى جدى و خشك ادامه داد _ حالا من شدم سگ پاچه گير آقا فربد ؟ 
فربد لبخندى زد و گفت _ من كه نگفتم سگ گربه هم مى تونه پاچه گير باشه يادت كه نرفته اون روزى كه گربه پاچه تو گرفت ؟ 
با ياد آورى آن روز لبخند عميقى روى لبان على نقش بست الحق كه گربه لقب خوبى بود براى آن دختر گربه صفت 
_ _ البته اينم بايد بگم كه تو ام قشنگ بعدش شستيش گذاشتيش كنارا آقا على ، كارت درسته برادر 
فربد محكم روى شانه هاى على زد ، او هم محكم روى شانه هاى فربد زد و گفت _ واجب بود بايد يكم ادب ياد مى گرفت اون گربه صفت .

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در در 27 آبان 1397 در 22:15، Parniano2 گفته است :

پارت اول 

    " يا رب جان "
على 
__________________
با كلافگى دستانش را بالا مى برد و بعد از كمى توضيح از كلاس بيرون ميايد  دستى به موهاى خوش رنگش مى كشد و سوييچ ماشين را از داخل جيبش بيرون مى كشد اين كلافگىِ اين روزها به قدرى برايش عذاب آور است كه حوصله ى هيچ بنى بشرى را ندارد وارد ماشين مى شود و در را مى بندد سرش را روى فرمون مى گذارد و براى لحظه اى كوتاه چشمانش را مى بندد صداى زنگ تلفن بلند مى شود بدون مكث جواب مى دهد 
_ بله ؟ 
_ _ على تو نمى خواى بياى شركت ؟؟ 
_ فربد تويى ؟ تا الان كلاس بودم دارم راه مى افتم 
كلافگى در لحنش موجب شد كه رفيقه چندين و چند ساله اش سريع تلفن را قطع كند و بگذارد كه او به حال خود بماند 
دستش سمت ضبط مى رود و صدايش را تا آخر مى دهد شايد بتواند باعث تسكين دردش شود .............
_ فربد تمومش كن يعنى چى كه احتياج داريم به نيرو ؟ سرت به جايى خورده ؟ مگه ما از اول قرار نبود خودمون همه ى كارامون رو بكنيم مگه قرار نبود روى پايه خودمون وايستيم شوخيت گرفته ؟
_ _ على يكم منطقى باش خودت مى بينى كه من دارم براى گالرى كار مى كنم وقت ندارم خودتم كه نمايشنامه ات برات اعصاب نمى زاره انگار كه مياى اينجا فقط پاچه مى گيرى.
ابرو هاى على بالا پريدند و لبخند كم رنگى روى لبانش نقش بست ولى سريع لبخندش را خورد و با لحنى جدى و خشك ادامه داد _ حالا من شدم سگ پاچه گير آقا فربد ؟ 
فربد لبخندى زد و گفت _ من كه نگفتم سگ گربه هم مى تونه پاچه گير باشه يادت كه نرفته اون روزى كه گربه پاچه تو گرفت ؟ 
با ياد آورى آن روز لبخند عميقى روى لبان على نقش بست الحق كه گربه لقب خوبى بود براى آن دختر گربه صفت 
_ _ البته اينم بايد بگم كه تو ام قشنگ بعدش شستيش گذاشتيش كنارا آقا على ، كارت درسته برادر 
فربد محكم روى شانه هاى على زد ، او هم محكم روى شانه هاى فربد زد و گفت _ واجب بود بايد يكم ادب ياد مى گرفت اون گربه صفت .

پارت دوم 

فربد باز هم روى شانه هايش زد و گفت _ مى دونم خسته اى على اين روزا كاراى شركت بدجورى سنگين شدن برو خونه بعدا حرف مى زنيم با هم .
على به سمت برگه هاى پراكنده اى كه روى ميز قرار داشتند رفت و چند تا از آن ها را برداشت و نگاهى به آنها انداخت سپس با لحن هميشگيش گفت _ تو چى فربد ؟ 
فربد روى مبل رسمى نشست و پاهايش  را روى هم انداخت و گفت _ منم يه ساعت ديگه مى يام خونه .
على لحن محكمى به خود گرفت و گفت _ لازم نكرده يه ساعت ديگه با هم مى ريم خونه .
فربد كه مى دانست نمى تواند نظرش را تغيير دهد با خستگى زمزمه كرد _ باشه 
سپس بلند شد و با قدمهاى بلند خودش را به اتاقش رساند و شروع به كار كرد ........
با خستگى سرش را بلند كرد و دستانش را روى چشمانش گذاشت بالاخره توانسته بود يك پروژه را به جايى برساند به ساعتش نگاه كرد عقربه ها روى ساعت ٨ بودند ساعت ها بود كه داشت كار مى كرد به ياد آمد كه قرار بود دو ساعت پيش با فربد به خانه مى رفتند بلند شد و با قدم ها بلند خود را به در رساند و آن را باز كرد صداى كوبيدن دستگيره به ديوار باعث شد منشى ناگهان سرش را بلند كند 
_ آقاى رادمنش مشكلى پيش اومده ؟ 
على با كلافگى در حالى كه به سمت اتاق فربد مى رفت زمزمه كرد _ نه 
تقه اى به در زد و در را باز كرد فربد در حال ريختن چاى براى خودش بود كه با داخل شدن على ناگهان قورى چايى به جاى اينكه در ليوان خالى شود روى دستانش خالى شد 
_ _ گندت بزنن على 
على پوزخندى زد و گفت _ تو احمقى به من چه ؟ 
فربد در حالى كه دستانش را تكان مى داد و صورتش را جمع كرده بود گفت _ عوضى 
على جلو رفت و گفت _ خب آقا اگه فحش دادنتون تموم شده بريم خونمون خيلى خسته ام 
فربد مشتى حواله ى بازوى على كرد و گفت _ برو پايين منم ميام 
على بدون وقفه به سمت در قدم برداشت منشى با ديدن او با عشوه و ناز هميشگيش بلند شد و گفت _ آقاى رادمنش دارى مى رى ؟ 
على با اخم به سمتش چرخيد و با لحن محكم و خشكش گفت _ رفت و آمد  من به شما مربوط نيست شما هم سريعتر وسايلتونو جمع كنيد همين الان بريد بيرون 
مسيرش را به اتاقش كج كرد در را باز كرد و داخل شد در را پشت سرش بست و به آن تكيه داد خستگى امانش را بريده بود به سمت ميزش رفت و پشت آن روى صندلى نشست فكرش حسابى مشغول بود فربد در را باز كرد و آرام داخل شد على به جايى خيره شده بود و دستش را زير چانه اش زده بود فربد گفت _ على 
او كه متوجه آمدن فربد نشده بود ناگهان از جا پريد و با عصبانيت گفت _ تو دست ندارى يه در بزنى شايد من ....
فربد ابروهاش رو بالا برد و گفت _ احمق اينجا كه اتاقت نيست لباس نداشته باشى دفترته 
على دست را روى پيشانيش گذاشت و سرش را خم كرد چشمانش را براى لحظه اى بست 
فربد گفت _ از ترس اين منشى برگشتى تو اتاقت ؟ 

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم 

على سرش را بلند كرد پوزخندى زد و گفت _ خودت مى دونى كه از هيچى نمى ترسم فقط الان حوصله ى ناز و اداهاشو نداشتم خودت مى بينى كه چجوريه 
فربد روى صندلى نشست و سپس با نازى كه بى شباهت به منشى نبود بلند شد و با صداى نازك گفت _ آقاى رادمنش 
همان لحظه صداى تقه اى به در خورد و منشى گفت _ آقاى رادمنش ؟ 
منشى بدون وقفه در را باز كرد فربد لبخندى داشت كه به سختى مى خواست ان را جمع كند على كه در اين كار مهارت خاصى داشت 
با لحن محكم و خشك گفت _ اولا بله ؟ دوما من چند بار بايد به شما بگم كه در زديد صبر كنيد من جوابتون رو بدم بعد داخل شيد 
منشى با ناز و عشوه ى هميشگى گفت _ چشم آقاى رادمنش 
على چشمانش را بست و منتظر ماند كه منشى حرفش را بزند بعد از چند لحظه كه صدايى نيامد چشمانش را باز كرد و گفت _ حرفى نمى خوايد بزنيد ؟ 
منشى دستش را روى لبش گذاشت و به نشانه ى فكر كردن گفت _ يادم رفت 
على با عصبانيت وسايلش را جمع كرد و از اتاق بيرون رفت وارد آسانسور شد كه فربد با حالت دو به سمتش آمد و در حالى كه نفس نفس مى زد در آسانسور را نگه داشت و گفت _ تو چته على ؟ 
على چشمانش را بست و گفت _ فربد بيا بريم مى دونى كه سه روزه نخوابيدم 
فربد وارد آسانسور شد و دكمه را فشرد آسانسور راه افتاد و بالاخره به پاركينگ رسيد على سريعتر از فربد به سمت ماشين رفت و روى صندلى راننده نشست ماشين را روشن كرد و فربد سوار شد و راه افتاد .......
__________________________
پرنيان 
_ يعنى چى كه معلوم نيست قبول كنه يا نه مگه من مسخره دست اونم ؟ 
_ _ پرنيان يكم كنار بياى همه چى حل ميشه يكم زبون بريز و اينا دو روزه استخدامى 
_ مى خواستم زبون بريزم كه از همون اول سر كار بودم خودت مى دونى كه نه حوصله ى اين كارو دارم نه اعصابشو 
پرنيان دستى به موهانش كشيد و سعى  كرد آنها را بيشتر از قبل داخل شالش فرو ببرد نفس پوفى كشيد و فنجون قهوه را آرام سر كشيد پرنيان كلافه تر از قبل دستى به موهانش كشيد ولى اينبار تلاشى براى پوشاندن انها نكرد بلكه براى تسكين دادن اعصابش ، صداى تلفن باعث شد كه هر دو از فكر بيرون بى آيند پرنيان بدون وقفه جواب داد _ بله ؟ 
_ _ سلام پرنيان خوبى ؟ 
_ اِ ميلاد تويى ؟ خوبم تو خوبى ؟ 
_ _ آره منم خوبم چه خبر ؟ درست شد كارت ؟ 
_ پوف معلوم نيست هنوز  كار تو چى ؟ 
_ _ نه بابا من كى شانس اوردم كه اين بارِ دومم باشه .
_ اى بابا حالا اشكال نداره مى گم بيا يه كارى كن 
_ _ چيكار ؟ 
_هر وقت توى يه شركت قبول شدى يه شام بهمون بده 
خنديد و گفت _ _ باشه مه جبين زنگ زد من بعدا بهت زنگ مى زنم فعلا خداحافظ 
_ خداحافظ 
گوشى را قطع كرد و دستانش را روى شقيقه اش گذاشت ، نفس گفت _ هووى هووى پرى 
پرنيان سرش را بلند كرد و به آن صورت و چشمان پر از شيطنت خيره شد و گفت _ باز چته ؟ 
نفس لبانش را كش داد و گفت _ ميز بغلى رو نگاه كن 
پرنيان بدون وقفه به ميزى كه نفس اشاره كرده بود نگاه كرد و با ديدن دو مرد جوان با كت و شلوار و ظاهرى رسمى اما جذاب كمى مكث كرد و سپس برگشت سمت نفس و نيشگونى از بازوانش گرفت و گفت _ شيطون شديااا 
نفس خنديد و گفت _ بودم 

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

پرنيان از ميز فاصله گرفت و مانتو اش را صاف كرد و سپس بلند شد و با چند قدم خود را به صندوق رساند و بعد از حساب كردن همانجا منتظر نفس شد ولى انگار او كلا قصد آمدن نداشت بعد از چند لحظه صداى حرف زدن او و آن دو مرد جذاب بلند شد پرنيان چند لحظه در تعجب ايستاد و به نفس كه با لبخند در حال حرف زدن بود نگاه كرد وقتى متوجه خيره شدن آن سه نفر به خود شد با حالت سوالى به نفس نگاه كرد كه او هم فقط سرش را با لبخند تكان داد پرنيان با قدم هاى بلند خود را به آنها رساند و گفت _ سلام 
آن دو مرد با صدايى كم جوابش را دادند نفس گفت _ ايشون آقاى رادمنش هستند رييس همون شركتى كه بهت گفته بودم 
پرنيان سرش را تكان داد و گفت _ خوشبختم سپس سرش را زير انداخت ولى آقاى رادمنش نگاهش را روى تك تك اجزاى صورت او تكان مى داد پرنيان چيزى از حرف هاى آقاى آريامنش و نفس نمى شنيد و سرش گرم ديدن كفشهايش بود بعد از چند دقيقه نفس تكانى به پرنيان داد و بعد از خذاحافظى از كافه بيرون آمدند .
فربد 
_______________________________
_ چجورى از زمين تا آسمون يهو نظرت تغيير كرد ؟ 
_ _ الان به معرفى نامش نگاه كردم رشته اش و تحصيلاتش و مداركش به شركتمون مى خوره 
_ پس چرا اون موقع مى گفتى كه ما احتياجى به نيرو نداريم ؟ 
_ _ اه فربد گير داديا ديشب خسته بودم يه چيزى گفتم تموم كن ديگه ، ساعت چندِه؟
_ ٦ 
_ _ داريم ميرم مصاحبه كنم با اون پسره اسمش چى بود ؟ 
_ چيز فكر كنم ميلاد 
_ _ آره آره من رفتم حواست به اين گربهِ باشه 
لبخند مسخره اى به على زدم و گفتم _ برو برادر من حواسم هست خداحافظ 
على لبخند كوتاهى زد و بعد از جمع كردن وسايلش مثل هميشه به سريعترين شكل ممكن از دفتر خارج شد 
به خانومِ كيانمهر زنگ زدم اسمشو يادم رفته بود كه با شنيدن صداش اسمشو دوباره يادم اومد نفس 
_ _ بله ؟ 
_ سلام خانوم كيانمهر 
_ _ آ سلام آقاى آريامنش خوبيد ؟ 
_ ممنون مى خواستم بهتون _ خبر بدم كه نمى دونم اين رفيق شفيق من سرش به كدوم سنگى خورده كه راضى شده نيرو بگيريم 
_ _ اِ قربون اون سنگه برم چه خوب 
براى لحظه اى انگار سعى كرد كه جلوى تلفن و بگيره ولى صداش از دور ميومد كه مى گفت _ شاعر ميگه پيرهن صورتى دل منو بردى بعدهم صداى بلند خنديدن 
با شنيدن اين حرف يه لبخند محوى رو لبم نقش بست چقدر شيطون بود اين دختر بعد از چند لحظه  صداى نفس دوباره توى تلفن پيچيد _ خيلى ممنون كه خبر داديد واقعا خوشحال شدم بازم ممنون خداحافظ
در حالى كه هنوز لبخند محوى روى لبام بود گوشى رو قطع كردم اون نگاه و صورت پر از شيطتنت ديشب هم نذاشت من درست بخوابم ..............

نفس 
__________________________
در حالى كه داشتم بلند بلند مى خنديدم گوشى رو قطع كردم و نشستم رو صندلى تقريبا از خنده تا شده بودم كه مه جبين نيشگونى از بازوم گرفت و گفت _ كى بود ؟؟ 
جيغ خفيفى كشيدم و باز شروع كردم به خنديدن 
مه جبين كلافه تر از قبل تقريبا جيغ زد _ مگه من بهت نمى گم كى بود ؟ 
منم كه مى دونستم اين دختر چجورى ديوونه ميشه لبخند مليحى بهش زدم و گفتم _ ميلاد بود 
الى پوفى كشيد و گفت _ الان رَم مى كنه نفس . بلند بلند شروع كردم به خنديدن
مه جبين يهو جيغى كشيد و گفت _ اون اون گ....گ....وشى گوشى رو بده بده منننننننن 
الى بلند خنديد و گفت ديدى گفتم 
مه جبين داشت به سمتم حمله ور مى شد كه دستمو روى صورتش گذاشتم و سعى كردم همونجورى نگهش دارم كه خورده نشم الى خم شده بود از خنده و من نمى دونستم بايد با اين ديوونه چيكار كنم يهو مه جبين گوشى رو از دستم كش رفت و طبق معمول رمزشم كه مى دونست سريع رفت توى ميس كالا 
همينجورى سعى داشتم گوشى رو از دستش بكشم ولى مگه مى شد ؟ 
مه جبين گفت _ خ.... خرسِ جذاب كيه ؟؟ 
اِلى ديگه داشت فرش رو گاز مى زد منم در حال كه نمى تونستم خنده ى خودمو كنترل كنم مى گفتم _ نخند اِ بيشعور با تو ام مى گم نخند 
مه جبين باز عين خنگا زل زده بود به من كه بلند شدم لباسامو صاف كردم رفتم پيش الى كه روى زمين خم بود و يه لگد بهش زدم و رفتم سمت در اتاق كه صداى مه جبين رو شنيدم كه داشت با تلفن حرف مى زد 
_ ميلاااااد 
دوييدم سمتش و جلوى دهنش رو گرفتم پامو به زور به اِلى رسوندم و يدونه زدم بهش و گفتم _ اين گوشى رو قطع كنننننن ! 
اِلى كه عاشق اين همكارياش بودم زود گوشى رو قطع كرد و بعد اومد نشست كنار مه جبين و درحالى كه لبخندى گوشيه لبش بود گفت _ نكن ديگه دختر نازم 
مه جبين لبخند مسخره اى زد و گفت _ چشم مادرِ خوشگلم 
هر سه تامون شروع كرديم به خنديدن بعد از چند دقيقه بلند شدم و شالمو از روى دسته ى صندلى برداشتم و گفتم _ اِلى پاشو بريم 
مه جبين گفت _ كجا حالا بوديد 
گفتم _ نه ديگه بوس به كلت مواظب خودت باش خداحافظ
با اِلى رفتيم با مامان مه جبين خداحافظى كرديم و رفتيم توى ماشين ...............

 

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

پرنيان 
______________________
_ جون من راست مى گى ؟ 
_ _ آره پرى مى گه كه يارو انگارى سرش به سنگ خورده 
_ خداروشكر 
_ _ خب شيرينى من چى مى شه ؟ البته مى دونى كه شيرينى دوست ندارم همچين زياد، لواشك مى خوام 
خنديدم و گفتم _ باشه ساعت چنده ؟ 
_ _ ساعت ٤ 
_ساعت ٥ جلو در كافه شهرزاد باشيد به اِليم بگو بوس به كلت خداحافظ 
_ _ خداحافظ
از محوطه ى كلاس اومدم بيرون كه گوشيم دوباره زنگ خورد جواب دادم 
_ سلام 
_ _ سلام خانوم كيانمهر خوبيد ؟ 
_ ممنون ببخشيد ولى من نشناختم 
_ _ من علىِ رادمنشم 
_ آهان ...چه جالب 
_ _ ممنون مى خواستم بگم كه از كى مى تونيد بيايد سر كار؟ 
_ از هر زمانى كه شما بگيد .
_ _ پس شما با هر ساعتى كه من بگم مشكلى نداريد ؟ 
_ نه 
_ _ پس همين الان بيايد 
_يا خدا ... چى ؟ 
_ _ گفتم كه پس همين الان بيايد 
_ مگه .... آخه..... چيزه ... باشه 
_ _ پس مى بينمتون 
_ باشه خداحافظ 
قطع كردم واااى اين يارو ديوونه بود آخه كى تو يه شب هم استخدام مى كنه هم مى گه پاشو بيا سر كار خدايا به خير بگذرون حتما فردا صبح هم اخراجم مى كنه مى گه برو خونتون
پوفى كشيدم و به نفس خبر دادم كه برنامه رو بزاريم براى فردا.... توى ماشين نشستم و سريع به سمت خونه روندم بعد از تعويض لباس دوباره توى ماشين نشستم و راه افتادم اين ترافيكم تموم شدنى نبود دستمو كوبيدم به فرمون و به اون ديوونه ى زنجيره اى زنگ زدم بعد از ده تا بوق جواب داد .

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم 

_ سلام 
_ _ سلام خوبيد ؟ 
_ ممنون مى خواستم بگم كه اينجا خيلى ترافيكه من نيم ساعت دير مى رسم 
_ _ مشكلى نيست فقط ....
_ فقط ؟ 
_ _ هيچى مواظب باشيد
 زير لب جورى كه نشنوه گفتم _ انگار خودم نمى دونم بعد نفس عميقى  كشيدم و بلند گفتم _ ممنون  
_ _ خداحافظ 
_ خداحافظ 
صداى ضبط رو بيشتر كردم بعد از نيم ساعت بالاخره رسيدم. با سرعت رفتم سمت آسانسور كه همون موقع رفت بالا پوفى كشيدم و تند تند از پله ها بالا رفتم ؛

در همون حال شماره ى ميلاد رو گرفتم داشتم به پله ى آخر نزديك مى شدم كه همون موقع اون ديوونه در دفتر رو باز كرد و اومد بيرون يهو پاهام بهم گره خورد و با مخ خوردم روى زمين در حالى كه خودمم داشتم مى خنديدم روى زمين نشستم اون ديوونه كه تا اون موقع داشت با چشاى گرد نگام مى كرد

 گفت _ خوبيد ؟ 
_ آى آى .....چيزه آره خوبم ممنون 
بلند شدم و مانتوم رو تكوندم  و از كنارش رد شدم و وارد دفتر شدم داشتم دنبال گوشيم مى گشتم كه يه نفر گوشى رو گرفت جلوم از دستش تا چشاش بالا رفتم و بعد گوشى رو از دستش گرفتم

و گفتم _ ميشه بگيد من كجا بايد كار كنم  ؟ 
توى چشمام زل زد و گفت_ دنبال من بيايد 
على در يه اتاق رو باز كرد و همونجا توى چار چوب در موند ماشالله انقدرم قد بلند و چارشونه بود كه لعنتى من هيچى نمى ديدم پاهامو بلند كردم كه شايد بتونم يه چيزى ببينم كه همون موقع على برگشت و خواست بره كه نتونست يه لحظه به چشماش خيره شدم و بعد سريع رفتم كنار و اونم سريع رد شد و منم به دنبالش يه در شيشه اى رو باز كرد و داخل شد و منم رفتم داخل  ، دفتر دو قسمت داشت

قسمت اولش ميز منشى بود كه من منشى نديدم و قسمت دوم چندتا اتاق بود با ديدن يه دختر جوون با كلى آرايش همونجا موندم يعنى اينا انقدر عوضى بودن كه دوست دختراشون رو بيارن توى دفترشون ؟ همون موقع دختر جوون با لحنى كه داشت كشش مى داد گفت _ سلام آقا على 
برگشتم سمت على كه ديدم با اخم خيره شده به اون دختره ى بدبخت من جاى اين دختره بودم لباسامو خيس مى كردم از فكرم خندم گرفت و لبخندى ريزى زدم و ولى سريع جمعش كردم 
على گفت _ سلام خانوم صادقى 
خشم روى توى صداش هم ميشد خوند در يكى از اتاقا باز شد و همون مرده كه اون روز با نفس توى كافه ديده بودمش اومد بيرون با ديدن من لبخند زد و گفت _ سلام خوبيد خانوم كيانمهر ؟ 
لبخند زدم و گفتم _ ممنون آقاى آريامنش 
فربد گفت _ خب خانوم كيانمهر شما فكر كنم بايد توى همين اتاق كه من هستم كار كنيد ميزتون اينجاست نه على ؟ 
با ديدن قيافه على همونجورى خيره موندم تو چشماش اخماش جورى بهم گره خورده بود كه هيچ كارى نمى تونستم بكنم .
على دندوناشو ساييد بهم و گفت _ نه فربد جان  خانوم كيانمهر مياد تو اتاق من 
با ديدن دندون هايى كه بهم ساييده مى شدن ناگهان لبخند ريزى زدم ولى سريع لبخندمو جمع كردم كه همون موقع على گفت _ بفرماييد و با دست اشاره كرد به اتاقى كه 

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم 

كه سمت راست قرار داشت. 
___________________________
على با قدم هاى كشيده و بلند خود را به دفترش رساند و مستقيم سمت صندليش كه پشت ميز قرار داشت رفت و روى آن نشست، يك پرونده براى آشنايى بيشترِ نيروى جديد با كار شركت تهيه كرده بود ، پرنيان در چارچوب در حاضر شد و با قدم هاى آرام خود را به داخل اتاق كشيد ، سرش را پايين انداخت و با انگشتانش بازى كرد.

بعد از چند لحظه على گفت _ من اين پرونده رو براى آشنايى بيشتر نيروهاى جديد با روال كار شركت تهيه كردم لطفا اينو مطالعه كنيد و بعدش هر سوالى كه داشتيد مى تونيد بپرسيد از من ... روى من تاكيد خيلى زيادى كرد .
دستش را دراز كرد و پرونده را نزديك دست پرنيان گرفت 
پرنيان بدون وقفه پرونده را از دستش كشيد و با گفتن ممنون خود را به ميزى كه آن طرف اتاق قرار داشت رساند روى صندلى نشست و آن را با حركت دست به جلو حركت داد و پرونده را باز كرد بعد از يك ربع كه  خواندن پرونده تمام شده بود سرش را بالا گرفت قطعا كار كردن در شركتى كه بى ربط به رشته ى تحصيليش نيست ولى تا به حال تجربه اى در آن نداشته سخت بود ولى اميد داشت كه اين سختى به زودى آسان خواهد شد و كارها روى روال عادى خود خواهند افتاد 
به ساعتش نگاهى انداخت تقريبا روى ساعت ٦ بودند خلاصه اى از روند كارى شركت را در دفترش نوشت و بلند شد على براى كارى بيرون از اتاق رفته بود خودش را به در رساند و آن را باز كرد با چند قدم به مبل رسيد و روى آن نشست و منتظر على شد.

بعد از تقريبا ١٠ دقيقه على با اخم هاى هميشه گره خورده اش از اتاق فربد بيرون آمد و بى توجه به او وارد اتاقش شد و در را با صداى نسبتا بلندى بست ، خانوم صادقى با عجله با كفش هاى پاشنه بلندى كه صداشون واقعا آزار دهنده بود خودش را به اتاق على رساند و بى وقفه در زد ؛

بعد از لحظه اى صداى على اجازه اومدن خانوم صادقى را صادر كرد او در را باز كرد و بعد از داخل شدن در را بست ، پرنيان رو به جلو خم شد و ساعدش را روى پيشانى اش گذاشت و چشمانش را بست ، بعد از ١٠ دقيقه ديگر بالاخره منشى با ناز و عشوه ى هميشگيش از اتاق بيرون آمد و به طرف ميزش رفت  پرنيان بلند شد و خودش را به در اتاق رساند تقه اى به در زد و با شنيدن صداى على وارد شد .
_ ببخشيد مزاحمتون شدم من مى خواستم بگم كه ميشه من امروز يكم زودتر از ساعت كارى برم ؟ البته اگه شما مشكلى ....
حرفش را قطع كرد و گفت _ نه هيچ مشكلى نيست اتفاقا شما اضافه هم موندين
با تعجب به چشمان على نگاه كرد و گفت _ چى ؟ 
على لبخندى زد كه چهره اش را بيش از پيش شيرين وجذاب كرد و گفت_ ساعت كارى ما تا ساعت ٦ 
 ابروهايش بالا پريدند و گفت _ آهان نمى دونستم مرسى..... خداحافظ 
با برداشتن كيفش از كنار ميز خودش به سمت در رفت و خارج شد فربد رفته بود و خانوم صادقى هم وسيله هارا جمع مى كرد با صداى كه خانوم صادقى بشنود  گفت _ فعلا خداحافظ خانوم صادقى 
خانوم صادقى كه هنوز به بودن دخترى در شركت عادت نكرده بود با تعجب سرش را بالا آورد و زير لب با غيظ خداحافظى كرد پرنيان در شركت را باز كرد ولى قبل از او فرد ديگرى در را باز كرده بود و اين باعث اصابت در و 
صورت پرنيان شد ...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم 

پرنيان
_____________
واقعا دليله لحن پر از غيظ خانوم صادقى رو نمى فهمم از اون موقعى كه من پامو گذاشتم تو اين شركت لحنش همينجوريه ........
دستگيره در رو فشار دادم ولى باز نشد بازم سعى كردم ولى نشد كه يهو با خوردن در به صورتم دستمو روى صورتم گذاشتم و چشمامو از درد بهم فشردم كار كدوم ديوونه اى مى تونست باشه ... آخ آخ دماغم .... اى خدا نگم .... اااااااااا با ديدن پسر بيش از اندازه خوشتيپى كه پشت در شركت وايستاده بود چشمام گرد شد و همونجورى همونجا وايستادم 
پسر بالاخره سرشو بالا اورد و گفت _ اوه ببخشيد واقعا ! 
دستمو از روى صورتم برداشتم و با ديدن خون روى دستم هين آرومى كشيدم و سريع ...كيفمو روى ميز گذاشتم و دستمالو از توش در اوردم و جلوى دماغم گرفتم 
اون پسره باز اومد جلو گفت _ بازم معذرت مى خوام واقعا ببخشيد نمى دونستم كسى پشت در هستش ...
اومد حرفى بزنم كه در اتاق على باز شد و على سريع به طرف ما اومد با ديدن من ابروهاش كمى بالا پريد و گفت _ چيزى شده ؟ اِ سورن تو اينجا چيكار مى كنى ؟ 
آخه يكى نبود بگه كورى ؟..... خانوم صادقى با ديدن على سريع به طرفمون اومد 
سريع گفتم _ نه ..... زيپ كيفمو سريع بستم و گفتم _ فعلا خداحافظ 
على گفت _ صبر كنيد يه لحظه 
برگشتم ، على دو تا دستمال با سرعت از روى ميز خانوم صادقى برداشت و گرفت سمتم و گفت : اينجورى كه نميشه رفت بعد با لبخند جذابى سرشو بالا گرفت و گفت _ ميشه ؟ 
سرمو پايين انداختم جوابى نداشتم براى سوالش فقط گفتم _ مرسى و دستمال رو از دستش كشيدم 
تقريبا ديگه خونش بند اومده بود سرمو و بالا گرفتم و گفت _ خب حالا ميشه برم ؟ 
على سرشو بالا اورد و گفت _ بند اومد ؟
گفتم _ بله 
اون پسره كه كنار على بود گفت_ من بازم معذرت مى خوام واقعا نمى دونم چى بگم
سرمو بازم پايين انداختم و گفتم _ نه بابا اين چه حرفيه خب فعلا خداحافظ
سرمو بالا گرفتم و در رو باز كردم خارج شدم و خواستم در رو ببندم كه على مانع شد و گفت _ با ماشين مى رين ؟ 
خنديدم و گفتم _ بله 
خنديد و گفت _ نه منظورم اين بود كه ماشين دارين ؟ 
گفتم _ نه
گفت _ پس بياين من مى رسونمتون 
گفتم _ نه خيلى ممنون از اينجا خيلى راحت با بى آر تى مى تونم برم 
يه پله رو رفتم كه باز على صداش در اومد _ نه خوب راهمون بهم مى خوره مى رسونمتون
خنديدم و گفتم _ شما از كجا مى دونيد راهمون بهم مى خوره ؟ 
على باز لبخندى زد و مرموزانه گفت _ من همه چى رو درباره ى نيروهاى جديد مى فهمم 
با لحن مرموزانه اى گفتم _ اوه چه ترسناك 
باورم نميشد همچين مرد مغرور و جدى هم اصلا بلد باشه بخنده اونم انقدر قشنگ ....
گفتم _ فعلا خداحافظ
على با لحن كلافه اى گفت _ باشه ..... خداحافظ 
از پله ها دونه دونه پايين رفتم .....................
نفس
_______________
توى راه خونه ى اِلى بوديم كه آمپر ماشين بالاى بالا رفت و ماشين جوش اورد و خاموش شد دستمو به فرمون كوبيدم  و گفت _ اى تف تو اين شانس حالا كدوم خرى مياد اين قراضه رو درستش كنه پوووووف 
دستگيره رو فشردم و در رو باز كردم رفتم سمت كاپوت ماشين و در كاپوت رو دادم بالا پووووف چه بخارى ام داره مى كنه اه توف تو اين شانس .....
رفتم سمت در ماشين و بازش كردم و رو به اِلى گفتم _ زنگ بزن يكى بياد 
اِلى گفت _ بياد چيكار كنه ؟ 
گفتم _ بياد با هم بريم در بند جوج بزنيم 
اِلى خنديد و گفت _ باشه بابا اعصابت خط خطيه هااا ، درحالى كه در باز بود نشستم تو ماشين و دستمو بدون وقفه به فرمون مى كوبيدم يه ماشين جلوى ماشين ما نگه داشت  بلند شدم و در ماشين رو بستم منتظر بودم كه يه آدم از ماشين بياد بيرون و بگه _ مى تونم كمكتون كنم ولى انگارى از اين خبرا نبود آروم آروم نزديك ماشين شدم و با ديدن يه دختر و پسر داخل ماشين سريع چشمامو درويش كردم و به جدول كنار خيابون لگد زدم بعد از چند دقيقه بالاخره اون ماشينم رفت ، رفتم سمت اِلى كه تو ماشين بود و گفتم _ فكر نكنم به اين زوديا بتونى برسى خونه بيا من برات يه ماشين مى گيريم تو برو منم اين قراضه رو كه درست كردم ميام حتما 
اِلى در ماشين رو باز كرد و پياده شد و گفت _ اااا ديگه چى ؟ بعد دستشو به كاپوت زد و گفت _ من بايد با اين قراضه برم خونه ، دوستم 
همون موقع يه ماشين ديگه پشت ماشين ما پارك كرد .....
اِلى 
_________
با شنيدن صداى جيغ لاستيكاى يه ماشين سرمو برگردوندم و به پشت سر نگاه كردم .... با باز شدن در ماشين قلب ديگه تو سينه ام نتپيد به قول نفس قلبم افتاد تو جورابم چشمام ثابت مونده بود و تكون نمى خورد نفس زد بهم و گفت _ گفتم يكى بياد نجاتمون بده ولى نگفتم خدا فرشته ى نجات بفرسته كه ! 
آب دهنمو قورت دادم و گفتم _ عجب فرشته اى هم هست لامصب 
از ماشين كامل پياده شد و كتشو روى صندلى عقب انداخت و به سمت ما اومد ناخودگاه برگشتم و پشت بهش وايستادم داشتم مى رفتم كه نفس گرفتم و گفت _ بيا بينم كجا مى رى مگه نگفتى ( لحنشو به صورت مسخره اى كرد ) من بايد با اين قراضه برم خونه حالا بيا برو ديگه چلغوز 
برگشتم سمتش و گفتم _ غلط كردم خودم دو تا دونه پاى سالم دارم ميرم خونمون اخه لعنتى اين يارو انقدر جذابه من مى بينمش نفس پفسم مى گيره ، نفس
نفس مشتى به بازوم زد و خنديد و بعد از لحظه اى زير لب گفت اومد و سرشو زير انداخت 
نخ شالمو دستم گرفتم و باهاش بازى كردم كه همون موقع اون پسره گفت _ ببخشيد خانوم مشكلى پيش اومده ؟ 
نفس سرشو بلند كرد و گفت _ بله ، جوش اورده 
اون پسره گفت _ پشت ماشين آب دارين ؟ 
من بودن اينكه فكر كنم گفتم _ تشنتونه ؟ 
پسره لبخندى زد و گفت _ نه منظورم اين بود كه آب دارين كه تو رادياتور ماشين بريزم 
اى خاك تو سر ديوونه ات كنن خنگول از حرفى كه زده بودم خندم گرفت ولى به يه لبخند ريز اكتفا كردم والا با اين سوتى كه من دادم مياد ميگه اين دختره يه تخته اش كمه 
نفس زير لب گفت _ خاك تو فرق سرت كنن .....
بعدم لبخند زد و رو به اون پسر گفت_ بله اب داريم پشت ماشين الان ميارم 
نفس رفت سمت صندوق عقب و درشو باز كرد و منم پهلوى راستمو به ماشين تكيه دادم و دستمو جمع كردم اون پسره رفت سمت كاپوت و بازش كرد بعدم عقب كشيد و آستيناى پيرهن سفيدشو تا كرد و بعد دوباره مشغول نگاه كردن شد ..... موهاش  قهوه اى روشن روشن بود با رگه هاى طلايى چشماشم رنگ خيلى عجيب غريبى داشت يه چيزى بين قهوه اى روشن و آبى ...... نفس اومد و بطرى رو بهش داد و اونم در راديات و باز كرد و گذاشت كه كامل خنك بشه كه همون موقع گوشيش زنگ زد ، دستشو روى جيبش گذاشت و گوشيرو بيرون كشيد .....
_ الو سلام على .......خوبم مرسى .......امشب ؟ ....... پووووف باشه حالا ببينم چى ميشه ..... (خنده) باشه باشه فعلا زنگ مى زنم بهت  .......خداحافظ .....
نفس با چند بطرى تو دستش اومد 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

كنار من ايستاد و گفت _ آى آى بگير افتاد ..... سريع از دستش گرفتم نفس كه خسته شده بود زير گوشم گفت _ مى شه تو برى اين بطرى ها رو بدى بهش ؟ 
چشمامو يه بار باز و بسته كردم و گفتم _ باشه 
بطرى ها رو تو دستم جابه جا كردم و به سمت كاپوت رفتم كنار اون پسره وايستادم و گفتم _ بفر.... داشتم ر رو مى گفتم كه پَق يك از بطرى ها را افتاد رو كفش اون پسره ، چشماشو از درد بست  منم سرمو پايين گرفتم و گفتم _ اوخ ... ب ..... ببخشيد 
اون پسره گفت _ نه ..... مشكلى نيست 
بعدم بطرى رو از رو پاش برداشت برگشتم سمت نفس كه عكس العملشو ببينم كه ديدم برگشته اون سمت و شونه هاش دارن تكون مى خورن .... بيشعوررر نمى گه من اين جا دارم جون مى كنم  بعد تو دارى قاه قاه مى خندى ؟ 
.....
سورن 
________________
بطرى رو از رو پام برداشتم و به كسى كه اين بطرى رو، روى پام انداخته بود نگاه كردم  صورتش درهم بود و در همون حال داشت به صاحب  ماشين نگاه مى كرد ، فكر كنم سنگينى نگاهم حس كرد كه سرشو برگردوند سمتم همون موقع در بطرى رو باز كردم ولى همون موقع تقريبا كل آب خالى شد روى تمام لباس اون كسى كه بطرى رو پام انداخته بود ، لبمو جمع كردم و گفتم _ ببخشيد فكر نمى كردم اينجورى بشه 
اِلى 
________ 
با ريختن آب رو كل هيكلم چشمامو بستم و زير لب گفتم _ اى گندت بزنن نفس هنوزم آب گازدار نگاه مى دارى تو اين كوفتى ؟ 
به حرف اون پسره دقت نكردم و برگشتم سمت نفس و رفتم سمتش ، نفس با گاز گرفتن لبش سعى در كنترل كردن خندش داشت گفتم _ نفس تو هنوز تو اين كوفتى آب گازدار نگه مى دارى چراااا؟ 
سعى كردم كه صدام و بيش از اندازه بالا نبرم ولى مگه ميشد آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نفس در حالى كه تك خنده مى زد گفت _ اِ كوفت .... به من چه من چهار تا بطرى آب داشتم و يه دونه آب گاز دار به من چه كه شانس تو انقدر گنده ؟ 
يه بشكون از بازوش گرفتم و گفتم _ فقط ...... بيشعور  
خنديد و منم به زور خندمو نگه داشتم برگشتم سمت اون پسره كه داشت آب بطرى رو توى راديات خالى مى كرد بعد از چند لحظه دستاشو به هم  زد و گفت _ خب تمومه 
نفس گفت _ دستتون درد نكنه 
اون پسره سرش و تكون داد و گفت _ وظيفه است و بعد زير لب خداحافظى گفت و رفت و سوار ماشينش شد و دور شد داشتم به دور شدن ماشينش نگاه مى كردم كه نفس نيشگونى از بازوم گرفت و گفت _ بيا بريم همينجوريشم كلى ديره .
نفس نشست تو ماشين و منم سوار ماشين شدم و راه افتاديم .......
نفس
___________
ماشين روشن كردم و راه افتادم كه همون موقع گوشيم شروع كرد به زنگ زدن مه جبين بود جواب دادم 
:
_ سلام مه جبين خانوم بالاخره يادى از ما كردى 
_ _ سلاام نفس خوبى ؟ بابا به خدا سرمون اين روزا خيلى شلوغه 
_ چرا شلوغه ؟ راستشو بگو قراره خاله بشم ، آره ؟؟؟ 
_ _ خاك تو سرت مگه من ازدواج كردم كه بچه دار بشم ؟ 
_ اِ ازدواج نكردين ؟ دست بجنبونين ديگه من پير شدم ديگه من دلم نمى خواد اون كوچولو منو با چين و چروك ببينه هاا 
با خنده گفت _ _ ديوونه ى روانى ، ميخواستم بگم كه امشب مهمونيه ....
حرفشو قطع كردم و گفتم _ مهمونى كى ؟ 
_ _ خب بزار دهن من باز شه 
با خنده گفتم _ بازش كن سريع ديگه اون وامونده رو 
_ _ اصلا برو گمشو تو و اِلى و پرنيان و دعوت كرده بودن ولى عمرا ديگه بگم 
_ مه جبين جانم ، جان جانانم خوشگلم عزيزكم بگو ديگه 
_ _ باشه بابا بيشعور خود شيرين ، امشب مهمونى براى اون دوست ميلاد بود تو يه مهمونى ديديم يادته ؟؟
_ اهان اون پسر و دختره كه خيلى خوشگل بودند 
_ _ خاك تو سرت كه فقط مى دونى خوشگل بودند يا زشت 
با خنده گفتم _ همينه كه هست 
_ _ بزار حرف بزنم ديگه مهمونى رفتن اون دختر و پسرست 
_ آخى دو تا دونه خوشگل تو ايران داشتيم اونا هم دارن ميرن ؟ اينجا ديگه جاى موندن نيست كه 
_ _ واى آره ! خلاصه كه بيا برات آدرس خونشونو مى فرستم تو ام براى اِلى و پرنيان بفرست 
_ باشه ، شاعر ميگه ؟ 
_ _ پيرهن صورتى دل منو بردى 
_ كشتى تو منو ....
_ _ خداحافظ
_ باشه بابا بيشعورِ بدون بخار الان با اِلى همشو مى خونم خداحافظ 
...قطع كردم و رو به اِلى گفتم _ فهميدى قضيه رو 
اِلى كه داشت آهنگى كه پخش مى شد رو زمزمه مى كرد گفت _ ها ؟ 
گفتم _ پوووف امشب مهمونى ِ براى اون دختر و پسر خوشگله بودند زوج بودند قشنگ ميرقصيدن دوستاى ميلاد يادت اومد ؟ 
اِلى چشاش برقى زد و گفت _ آهان اون دختره كه موهاش تا كمرش بود 
چشمكى زدم و گفتم _ يِس 
گفت _ خب حالا
با هم گفتيم _ چى بپوشيم ؟ 
بعدش هر دومون با هم خنديدم 
گفتم _ اون پيرهنِ بود كه با هم خريديم خيلى بامزه بود رنگش يشمى بود اونو بپوش 
گفت _ آ راست مى گى اون تا زانومم هست خوبه 
چشمكى زدم و گفتم _ حله پس من تو رو مى زارم خونتون سريع مى رم خونه حموم و لباس مى پوشم بعد ميام دنبالت حالا هم بپر پايين يك ساعت ديگه جلوى درم 
اِلى گونه اشو سمتم گرفت و گفت _ باشه 
ماچى از گونه اش كردم و گفتم _ خداحافظ 
با سرعت به سمت خونه روندم 

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم 

ماشين و پارك كردم و وارد خونه شدم مامان تو آشپزخونه مشغول بود رفتم تو آشپزخونه و گفتم _ سلام مادرِ جان جانانم خوبى ؟ 
مامان با غيض دستشو روى گونه اش كشيد و گفت _ هى بهت مى گم منو اينجورى ماچ نكن 
گونه ى ديگه اشو ماچ كردن و گفتم _ قربون شما برم من 
با لحن بچگونه اى گفتم _ مامان ؟
مامان خنده اى كرد و گفت _ چى مى خواى ؟ 
گفتم _ ميشه من امشب برم مهمونى 
گفت _ مهمونى كى ؟ 
گفتم _ مهمونى دوست مه جبين البته منو دعوت كرده ها  بعد دستمو روى صندلى گذاشتم و گفتم _ مى دونى كه من بدون دعوت جايى نميرم 
مامان تك خنده اى زد و گفت _ باشه پرنيان و اِلهه هم هستند ؟ 
گفتم _ بله من بدون اونا جايى نميرم 
گفت _ ساعت چند بايد برى ؟ 
گفتم _ الهى قربونت برم ساعت چنده ؟ 
گفت _ تقريبا ساعت ٧ 
گفتم _ اوه من ساعت هشت بايد برم دنبال اِلى 
گفت _ ببين كاراتو اول همه ى قرار مداراتو مى زارى بعد مياى از من مى پرسى ؟ 
لبخندى زدم و گفتم _ اگه تو مى گفتى نرم كه نمى رفتم قربون موربونت برم 
گفت _ باشه حالا واسه يه مهمونى انقدر قربون صدقه نرو برو حاضر شد بدو 
ماچى از لپش گرفتم و گفتم _ باشه 
در حالى كه داشتم به اتاقم مى رفتم گفتم _ امشب آجى زهرا مياد ؟ 
مامان گفت _ آره زود بيا خونه 
داد زدم _ باشه 
و رفتم تو حموم ...... بعد از يه دوش تند و سريع اومد بيرون و موهامو خشك كردم زياد بلند نبودن ولى زياد كوتاهم نبودن ، موهامو اتو كشيدم و در كمدمو باز كردم با ريختن لباسا رو پاهام پوفى كشيدم و زير لب غر زدم سريع لباسارو تو كمد ريختم و از لباسايى كه آويزون بودن يه پيرهن كه تا زانو بود و آستين داشت و رنگشم زرشكى بود انتخاب كردم روى قسمت بالاش دكمه مى خورد و دامنشم خيلى قشنگ وايميستاد به خاطر اينكه لباس بلند بود تصميم گرفتم فقط يه جوراب شلوارى رنگ پوستم بپوشم يه رژ قرمز بامزه انتخاب كردم و روى لبام كشيدم و يه خط چشم  سريع كيف دستى مشكيمو برداشتم و همه ى وسايلمو توش انداختم  و يه شال مشكى روى سرم كفش هاى پاشنه بلند مشكيمو پوشيدم و تك زنگى به اِلى زدم و سمت آشپزخونه رفتم و گفتم _ خداحافظ مامان 
ايندفعه گونمو نزديكش گرفتم و گفتم _ درخواست بوس دارم 
مامان بوسم كرد و من با سرعت سمت ماشين رفتم ، سريع سوار شدم و ماشين و روشن كردم و راه افتادم بعد از تقريبا يه ربع رسيدم ، اِلى جلوى در خونه وايستاده بود بوقى زدم و گفتم _ اى خانوم خوشگله برسونمتون ...اِلى يه پيرهن يشمى پوشيده بود كه از اونجايى كه قبلا ديده بودم آستينش روى بازوش بود و يه پاپيون روى كمرش داشت و دامنى داشت كه واقعا قشنگ وايميستاد ، يه پسر كه داشت از اونجا رد مى شد كنار اِلى وايستاد و گفت _ مزاحم شدن اِلى كه داشت از خنده مى تركيد به من اشاره كرد پسر با ديدن من سرشو انداخت پايين و گفت _ ببخشيد و دور شد كلى قهقه زدم و گفتم _ يعنى مردم از خنده 
اِلى سوار ماشين شد و گفت _ چه جيگرى شدى نخورنت ؟ 
گفتم_ ديگه وقتى شما كباب به اين خوشمزگى هستى واسه چى جيگر بخورن ؟ 
اِلى گفت _ چاكر ماكريم 
راه افتادم و آهنگ گذاشتم اِلى پوفى كشيد و گفت _ حالا چرا انقدر آروم يه آهنگى بزار برقصيم 
گفتم _ تو همينجوريش نزده ميرقصى ولى الان يه آهنگ مى زارم با هم برقصيم 
اِلى خنديد و من يه آهنگ با ريتم رقصى گذاشتم و خودمم پشت فرمون يكمى قر دادم ولى اِلى كم مونده بود فقط از پنجره بپره بيرون ..... بعد از نيم ساعت رسيديم ماشينو پارك كردم و به پرنيان زنگ زدم كه ببينم كجاست 
كه همون موقع جواب داد _ بله ؟ 
_ _ كجايى پرى ؟ 
_ اى مرضو پرى برگرد 
برگشتم و با ديدنش دست تكون دادم و تلفنو قطع كردم سمتش رفتم 
پرنيان 
_________
با ديدن نفس سمتش رفتم و يه ماچى از لپش رفتم  اِلى همونجا ماتش برده بود و به يه نقطه نگاه مى كرد رد نگاهشو دنبال كردم و با ديدن سه تا پسر جوون كه قيافه هاشون بيش از حد آشنا مى زد منم سر جام خشك شدم نفس با ديدن ما دو تا بلند گفت _ بسم الله الرحمن الرحيم جن ديدين ؟ زير لب بسم الله مى گفت و رد نگاه ما رو دنبال كرد كه به اونا رسيد و خشكش زد آب دهنمو قورت دادم و گفتم _ خدا به خير كنه 

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت يازدهم 

نفس دستمو گرفت و طرف اِلى رفت و دست اونم گرفت و سرشو پايين انداخت و سمت در ويلاى بزرگ آرتين و تابان راه افتاد گوشيشو در اورد و زنگى به مه جبين زد بعد از چندتا بوق بالاخره جواب داد ..... بعد از قطع كردن تلفن در ويلا باز شد و ما وارد شديم صداى آهنگ ميومد ولى نه كر كننده آروم شايد به خاطر همين بود كه من عاشق اين دو تا زوج شده بودم كه انقدر قشنگ و آروم بودن با ديدن مه جبين همگى سرعتمونو بيشتر كرديم و به سمتش رفتيم مه جبين مثل هميشه خوشگل شده بود موهاى بلندشو لخت لخت تا روى كتفش رها كرده بود و يه پيرهن آبى ملايم كه دامنش تا بالاى زانو بود و آستينشم تا بازوش بود كه بيشتر از هميشه نازش كرده بود وقتى رسيدم بهش گفتم _ به به خانوم چقدر ناز شدى 
مه جبين بوسى از لپم كرد و گفت _ قربون مربونت برم 
بوسش كردم و گفتم _ چاكريم 
نفس گفت _ به و به ميلاد كوش ؟ حواست بهش باشه ها .....
مه جبين گفت _ بابا همينجاست 
اول ويلا باغ بزرگى بود و يه ساختمون خيلى بزرگ بعد از باغ بود كه ظاهرش نسبتا قديمى بود و ستون هاى بزرگى داشت كه تا زمين ميومدند ، و يه شكل ايوان مانند داشت 
ميلاد كه در حال حرف زدن با يه مرد بود اومد و با ديدن ما گفت _ ااااا سلاام خانوما ميدونيد چند وقت بود نبوديد كجا بوديد ؟ 
اول سمت اِلى رفت و دستشو مشت كرد و به مشت اِلى زد و گفت _ به به خانوم كم پيدا چه عجب خوبى ؟ 
اِلى مشتى به بازوش زد و گفت _ خوبم تو چطورى ميلاد ؟؟؟ با مه جبين خوش مى گذره بدون ما 
بعد چشمكى زد 
ميلاد با لحن بامزه اى سمت مه جبين كرد و گفت _ والا بودن شما اين مه جبين خانومم نيستند 
با تعجب گفتم _ چراااا؟ 
ميلاد خنديد و گفت _ مادر خانوم مى گن كه قبل از عروسى خوبيت نداره اين همه با هم بريم بيرون 
خنديدم و با لحن غمگينى گفتم _ بميرم شما هم كه عادت داشتين شب و روز با هم باشين 
بعدم دستمو تكون دادم 
نفس گفت _ اين حرفا و ولش كن  ( دستشو به كمرش زد ) و گفت : شما نمى خوايد بچه دار شين 
هممون زديم زير خنده و مه جبين با چشم ابرو به نفس چيزى گفت و بعد با صداى بلند گفت _ بزار بريم سر خونه زندگيمون بعد 
ميلاد سرشو پايين انداخت و خنديد 
صداى پسرى دقيقا از پشت سرم اومد كه گفت _ سلام آقا ميلاد 
با تعجب برگشتم ولى با ديدن فاصله ى سه سانتيمون نفسم بريد با ديدن اون چشما و اون جذابيت خاص به سختى نفسى كشيدم ولى احساس كردم كه اصلا اكسيژن به ريه هام نرسيدن 
على به چشمام زل زد و گفت _ اِ چه عجيب سلام خانوم ِ كيانمهر 
به سختى لب باز كردم و گفتم _ اِ...س..لام آقاى .....آريامنش 
يه قدم عقب رفتم كه خوردم به مه جبين و كنارش ايستادم اين دفعه نظرم به نفس و اِلى جلب شد كه دقيقا حال همين چند دقيقه پيش منو داشتن نفس سرشو پايين انداخت و كنار ميلاد وايستاد اِلى هم به زور لبخند زد و كنار وايستاد 
كم مونده بود هممون سكته كنيم با ديدن اون پسره كه زد دماغمو داغون كرد بى هوا دستمو به دماغم گرفتم 
ميلاد گفت _ سلااام على خوبى ؟ 
بعد سمت فربد و اون پسره كه هنوز اسمشو نمى دونستم رفت و گفت _ به به فربد خوش اومدي

 

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ادامه ى پارت يازدهم 

دست محكمى به فربد داد و سمت اون پسره رفت و بغلش كرد و گفت _ دلم برات تنگ شده بود سورن 
سورن گفت _ منم همينطور ميلاد 
على رو به مه جبين گفت _ خوبين شما مه جبين خانم ؟ 
مه جبين با لبخند گفت _ ممنون 
ميلاد گفت _ بياين بريم پيش آرتين اينا ديگه 
على و فربد و سورن راه افتادن و ميلاد هم پشت سرشون بعد به مه جبين چشمكى زد و گفت _ بياين شما هم 
مه جبين دست نفس و گرفت و گفت _ بياين بريم لباساتونو عوض كنين
منم دست اِلى رو گرفتم و وارد شديم فضا كم نور بود و رقص نور مى زد همه گرم رقص و گفتگو بودند يه اتاق گوشه سالن قرار داشت رفتيم اونجا ، مانتوم و در اوردم و موهامو كمى مرتب كردم نفس و اِلى هم لباساشونو عوض كردند و با هم از اتاق خارج شديم سمت تابان و آرتين رفتيم 
تابان سريع سمتمون اومد و گفت _ اااا سلام دختراى قشنگ 
نفس بوسش كرد و گفت _ چطورى عزيزكم ؟ 
تابان گفت _ خوبم مرسى كه بالاخره قبول كردى يه مهمونى ما رو بياى 
نفس گفت _ ميدونى كه كاراى دانشگاه و اينا كلا وقتى نمى زاره بمونه برام 
تابان سرشو به نشونه مثبت تكون داد و گفت _ راست مى گى مى فهممت 
اِلى با لحن غمگينى گفت _ جدى جدى دارين ميرين ؟ 
تابان گفت _ آره عزيزم كارمون كه درست شده فردا صبح پرواز داريم 
من گفتم _ خيلى دلم براتون تنگ مى شه 
تابان گفت _ منم قربونت برم ولى زود زود ميايم سر مى زنيم نگران نباش 
يه ماچى از لپش كردم و گفتم _ هر وقت اومدين مديونين به ما نگين 
تابان گفت _ عمرا اگه به شما نگم چه حرفا 
كلمه ى چه حرفا رو با لحن خاصى گفت كه باعث شده هممون به خنده بيوفتيم 
آرتين بالاخره از شر ميلاد خلاص شد و اومد سمتمون و گفت _ خانوما ديگه خنده بسه بزاريد من و تابان بريم رقص دو نفره 
نفس تابانو سمت آرتين هل داد و گفت _ به خدا مال خودته نخورديمش 
آرتين با لحن عاشقانه اى تابان و گرفت و گفت _ مال خودمه 
تابان سرشو پايين انداخت و ما هم زديم زير خنده 
چراغا يهو خاموش خاموش شد كه باعث شد من هيچى هيچى هيچى نبينم با ترس اين ور و اون ور مى چرخيدم و دنبال نفس مى گشتم دستمو به كسى گرفتم و گفتم _ نفس 
كسى محكم دستمو گرفت كم مونده بود از ترس سكته كنم با ترس گفتم _ نفس ت... تويى نفس ..... من ... مى ترسم ..... هيچى .... نمى بينم بغضم تركيد و زدم زير گريه هيچ صدايى نمى شنيدم دستمو محكم تر از قبل گرفت و خودشو سمت من كشيد از ترس سرمو زير گرفته بودم و گريه مى كردم دستمو به لباسش گرفتم و گفتم _ نفس ت.... تو رو خدا منو ببر جايى كه نور هست دارم ..... هق زدم و ادامه دادم _ سكته مى كنم 
سرمو روى لباسش گذاشتم كه كمتر بترسم بعد از چند دقيقه دستمو كشيد گفتم_ من .... هيچى ..... نمى بينم 
آروم راه مى رفت و دست منم مى كشيد رفتاراش به نفس نمى خورد ولى نمى دونستم كيه برام مهم نبود فعلا فقط دوست داشتم از اونجا برم بيرون و اونم شده بود فرشته ى نجاتم فكر كنم رفتيم تو حياط چون صداى سنگ هايى كه روى هم ليز مى خوردند زير پاهامون ميومد بالاخره به جايى رسيديم كه خيلى خيلى كم نور داشت اونم به خاطر ماه بود دو تا دستمو گرفت به چهره اش نگاه كردم كه زير نور ماه مى درخشيد و سايه روشن شده بود به چشمام نگاه كرد و گفت _ الان خوبه ؟ فقط اينجا نور داشت 
با شنيدن صداش ديگه مطمئن شدم كه كيه سرمو زير انداختم و گفتم _ مرسى ...واقعا داشتم سكته مى كردم 
به اطراف نگاه كردم هيچ كس  اينجا نبود گفتم _ ب...بقيه.... كجان ؟ 
سرمو بالا اوردم هنوز دو تا دستام تو دستاى گرمش بود ....گفت _ نمى دونم ولى فكر كنم حياط جلويى ويلا باشن ببخشيد من هول شده بودم گفتم فقط يه جا برم كه نور باشه .... دو تامون يه دفعه دستامون از دست هم در اورديم و كرديم تو موهامون .... با اينكار باعث شد آروم لبخند بزنيم ولى هنوز اون يكى دستامون تو دستاى هم بود ....
نفس 
__________
با خاموش شدن ناگهانى برقا به اين ور و اون نگاه كردم كه پرنيان و پيدا كنم چون مى دونستم از تاريكى بيش از حد ميترسه اين ور اون سمتش چرخيدم تا پيداش كنم ولى مگه پيدا مى شد به كسى خوردم كه گفتم _ پرنيان تويى ؟ 
خودمم يكم كه نه خيلى ترسيده بودم ، يه قدم برداشتم كه صداى آخ يه نفر بلند شد يكمى پامو تكون دادم كه گفت _ آى پامو برداشتم و گفتم _ اى خاك تو سرت كنن پرنيان كورى ديگه كور 

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم 

يه صدا گفت _ من كورم ؟ تو پاتو گذاشتى رو پاى من 
با تعجب سمت صدا برگشتم و گفتم _ يا باب الحواعج ..... يا خدا ..... بسم .... الرحمن الرحيم 
فكر كنم همه رفته بودند چون هيچ صدايى نميومد بعد از چند لحظه گفتم _ يا خدا كسى نيست اينجا ؟ آقا من مى ترسم اين چه بازيه كثيفيه بعد تقريبا داد زدم _ تابان من مى دونم با تو چيكا.....
كسى گفت _ بابا نمى شنونه داد نزن 
تقريبا جيغ زدم و دويدم ولى اين پاشنه ى كفش لعنتى پيچيد و افتادم زمين گوشيمو از تو جيب لباسم در اوردم و فلششو روشن كردم و به اطراف گرفتم با شنيدن صدايى كنار گوشم براى يه بار ديگه قلبم ديگه نتپيد بازم جيغ زدم و گفتم _ كى هستى تو ؟؟؟؟؟ تقريبا ديگه داشتم گريه مى كردم كه گفت _ اِ چرا مى ترسى خب يه نور بندازى تو صورتم مى فهمى ديگه  نورو تو صورتش انداختم و با ديدن اون قيافه همونجور موندم دستشو جلوى صورتش گرفت و گفت_ گفتم يه نگاه بنداز كور شدم به خدا 
نورو طرف ديگه گرفتم و گفتم _ آقاى نمى دونم چى چى تو رو خدا منو از اين خراب شده ببريد يه جا كه نور باشه 
فربد دستمو گرفت و بلندم كرد كه جيغم در اومد باز 
گفت _ چى شده 
به پام نگاه كردم و گفتم _ اااى بابا انقدر منو ترسوندى خب پيچ خرد 
گفت _ چى پيچ خرد 
گفتم _لوزالمعدم 
گفت _ چى ؟
گفتم _ اِ خب پام پيچ خرد ديگه
دستمو از تو دستش كشيدم بيرون و كفشامو در اوردم و گرفتم دستم نور رو جلوى پام انداختم و لنگون لنگون رفتم سمت در و گفتم _ اقاى نمى دونم چى چى من يه راه نجات پيدا كردم بيايد 
دستاش توى جيبش بود و آروم آروم قدم برمى داشت سمت من اومد دستگيره در و فشار دادم ولى باز نشد هينجورى موندم به صورتش نگاه كردم و گفتم _ اِ 
گفت _اِ
گفتم _ چيكار كنيم حالا از كجا بريم بيرون ؟ الان پرنيان معلوم نيست سكته كرده چي شده هيجا هم نيست اِلى هم نيست مه جبينم نيست 
داشتم با انگشتام مى شمردم كه خنديد و گفت _ بياين اينجا 
سمت پنجره رفت و دستگيره رو فشار داد و پنجره باز شد سريع سمتش رفتم و گفتم _ من اول ميرم 
نور رو بيرون از پنجره انداختم و به پايين نگاه كردم ماشالله ارتفاع تقريبا چهار متر بود برگشتم سمتش و گفتم _ اِ بابا ارتفاعش زياده دست و پامون ميشكنه 
فربد نگاهى به اطراف انداخت و گفت _ كار ديگه اى مى تونيم بكنيم ؟ 
كفشامو از پنجره پرت كردم بيرون و گفتم _ باشه 
فربد گفت _ كمك نمى خواى 
چشم غره اى رفتم و گفتم _ نه 
روى پنجره نشستم و بعد برعكس شدم و پامو لا به لاى آجرا گذاشتم ولى ليز خوردم كم مونده بود به ديار باقى بشتافم ولى دستمو به لبه ى پنجره گرفتم و تقريبا داد زدم _ ااااااا فربد تو رو خدا كمكم كننننن 
فربد خنديد و گفت _ گفتم بهت 
گفتم _ مرض 
گفت_ چى ؟
گفتم _ بابا تو رو خدا كمكم كن ديگه دارم ميوفتم 
دستامو گرفت و منو كشيد داخل 
گفت _ وقتى من باشم نمى تونى بيوفتى 
گفتم _ ااها باشه ديگه چى ؟ 
 گفتم _ يه راه ديگه پيدا كن نمى شه اينجورى اااا بيا يه در پيدا كردم بيااا 
رفتم سمت در و بازش كردم و رفتم بيرون تاريك بود گفتم _ فربد 
فربد اومد و گفت _ اِ باز شد 

گفتم _ نه من روحم اينجورى از در رد مى شم 
بعد اداى روح و در اوردم و راه رفتم با ديدن دو تا ادم جيغ كشيدم ولى همون موقع فربد جلوى دهنم و گرفت چندتا مشت بهش زدم كه دستشو ول كرد و گفتم _ بيشعورِ مريض 
با شنيدن صداى آشنايى برگشتم و گفتم _ وااااى پرنيان 
پريدم بغلش و بوسش كردم كسى كه كنارش بود رو نگاه كردم با ديدن على سرمو زير انداختم و گفتم _ سلام مرسى به خاطر اينكه خواهرمو نجات دادين خيلى مى ترسيد 
على خنديد و گفت _ وظيفه ست 
فربد هم لبخندى زد ......
اِلى 
__________ 
حيرون مونده بودم و اينور اونورو نگاه مى كردم هيچكس نبود ؟ نمى دونستم ولى بيش از اندازه ترسيده بودم عجيب بود چون من از تاريكى نمى ترسيدم ولى چون اينجا رو نمى شناختم و به عبارتى بلد نبودم ترس بدى به جونم افتاده بود داد زدم _ اقا .... كسى نيست ؟؟ من مى ترسم 
يه صدا اومد كه نفس نفس مى زد _ چرا كسى كه بطرى رو انداختى رو پاش هست  
اصلا نمى دونستم چى دارم ميگم از ترس ، گفتم _ اقا من غلط كردم شما ببخشين 
كسى دستمو گرفت و منم به خاطر اينكه بالاخره يكى منو پيدا كرده بود يكم آرامش گرفتم دستمو كشيد كه باعث شد تعادلمو از دست بدم و بيش از حد بهش نزديك بشم سرم روى سينه اش بود ، بوى عطرش مست كننده بود واقعا دستمو تكون دادم تا از دستش در بيارم ولى نشد سرمو بالا گرفتم و گفتم _ تو رو خدا بربم از اينجا خيلى ت.... ترسناكه 
 

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ادامه ى پارت دوازدهم 

دستمو فشار داد و گفت _ با كفشى كه پوشيده مى تونى راحت بياى با كمك مى خواى 
گفتم _ كفشامو در ميارم 
گفت _ باشه 
كفشامو در اوردم و گرفتم دستم ، دوباره دستمو توى دستاش گرفت و فشرد آرامش عجيبى داشت كه از طريق  اين دستا بهم منتقل مى شد همه جا تاريك بود وايستادم و گفتم _ من ..... خ .... خيلى مى ترسم 
دستشو پشت سرم گذاشت و تقريبا سرمو به سينه اش نزديك كرد و گفت _ مى خواى چشماتو ببندى ؟ 
گفتم _ باشه 
چشمامو بستم و دستشو از پشت سرم بر نداشت ولى بالاخره بعد از چند لحظه برداشت و دوباره دستمو فشرد گفت _ اينجا يه در هست فكر كنم دستمو ول نكن 
آروم گفتم _ باشه 
خواست در و باز كنه ولى باز نشد با پام محكم به در زد و دستگيره رو كشيد كه بالاخره باز شد دستمو فشرد و با هم خارج شديم بيرون دست كمى از لحاظ روشن از تو نداشت تاريك تاريك بود ولى نور ماه كمى روشنش كرده بود رفتيم جايى كه نور ماه بيشتر از جاهاى ديگه بود وايستاد و گفت _ فعلا همينجا بشينيم تا ببينيم چى مى شه 
گفتم _ باشه 
سرشو بالا اورد و زل زد به چشمام كمى چشمامو روى صورتش تكون دادم و بعد از چند دقيقه  گفتم _ گوشيت دستته؟ 
دستشو روى جيب شلوارش گذاشت و گفت _ نه داده بودم دست على 
پوفى كشيدم و روى چمنا نشستم 
بعد از چند دقيقه كه سورن دست به كمر بالاى سرم وايستاده بود بالاخره نشست 
از نشستن خسته شدم و گفتم _ ستاره ها امروز زيادى معلومن 
گفت _ اوهوم 
روى چمنا دراز كشيدم و دستامو زير سرم گذاشتم و به ستارها نگاه كردم 
سورن نگاهى بهم انداخت و اونم همين كارو كرد 
با شنيدن صدايى بلند شدم و به اينور و اونور نگاه كردم 
سورن يهو دستمو كشيد كه دراز كشيدم روى زمين سورن سريع خم شد روم با ترس گفتم _ چى شده ؟ 
گفت _ هيششش من نمى دونم اينا واسه چى براى ويلاشون سگ گذاشتن 
هينى كشيدم كه سورن دستشو روى دهنم گذاشت صورتش با صورتم فقط دو سانت فاصله اش بود تو چشماش زل زدم اونم همينكارو كرد ولى بعد از چند لحظه نگاهمو دزديدم كل تنم عرق كرده بود از ترس بالاخره صدا دور شد و سورن دستشو از روى دهنم برادشت و آروم بلند شد با ديدن دستش خندم گرفت كه رد لبم روش مونده بود نگاهى به من انداخت و گفت_  چرا مى خندى ؟ 
به دستش اشاره كردم كه گفت _ من نمى فهمم چجورى مى زنيد كه اگه اينهمه هم بياد روى دست من باز روى لباى شما رنگ هست چجورى واقعا ؟ 
خنديدم و گفتم _ نمى دونم 
با ديدن چهار تا ادم سريع بلند شدم و رو به سورن با تته پته گفتم _ اا .... و....ااا....ى 
سورن سريع سمتم اومد و گفت _ چى شده ؟
 به سمت اون چهارتا اشاره كردم كه سورن گفت _ اا خدايا شركت ادميزاد 
داشت سمت اونا مى رفت كه دستشو كشيدم و با ترس گفتم _ من مى ترررررسم 
خنديد و دستمو كشيد با ترس قدم برداشتم و با پاهايى كه كفش نداشتن رفتم سمت اون چهارتا وقتى جلوتر اومدن با ديدن پرنيان و نفس سمتشون دوييدم و بغلشون كردم 
گفتم - واى خدايا شكرت داشتم سكته مى كردم 
نفس ماچم كرد و گفت _ منم 
پرنيان با اشك گفت _ واقعنى كم مونده بود بميرما 
بوسش كردم و گفتم _ فعلا كه مى بينى نمرديم 
با ديدن نفس گفتم _ تو ام كفش ندارى 
نفس سمت فربد رفت و گفت _ كفشاى من دست توئه ؟ 
فربد گفت _ نه دست خودت بود نبود ؟ 
پوفى كشيد و روى چمنا نشست و گفت _ پاهام داره مى تركه از درد 
كنارش نشستم و پرنيانم كنار من نشست ....
مه جبين
____________
داد زدم _ ميلاااد 
با ترس به اينور اون ور نگاه كردم كه دستم به يه چيزى خورد جيغ زدم _ ميلاااد
دستمو گرفت و گفت _ منم قربونت برم نترس 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سيزدهم 

دستشو پشت سرم گذاشت و سرمو به سينه اش نزديك كرد 
بغلش كردم و هق زدم _خ......خيلى .....ترسيدم 
ميلاد پيشونيم و بوس كرد و گفت _ آروم باش بيا اينجا يه راه داره بريم بيرون 
دستشو سفت گرفتم و رفتيم بيرون همين كه از در رفتيم بيرون ميلاد دستمو كشيد و منو به ديوار چسبوند با تعجب به چشماش نگاه كردم و گفتم _ چيه ؟ 
گفت _ احساس نمى كنى امشب زيادى خوشگل شدى 
فكر كنم گونه هام رنگ گرفتن ولى خداروشكر ميكردم كه تو اون تاريكى معلوم نبود سرمو زير انداختم 
گفت _ امشب ديگه نمى خوام شب بخيرمو برام بنويسى حضورى مى خوامش 
با تعجب نگاه كردم و گفتم _ من چجورى شب بخير و حضورى بهت بدم ؟ بيا شب بخ.....
نفسم بند اومد اين اولين بارى بود كه ميلاد بالاخره به خودش اجازه داد كه بيش از پيش نزديكم بشه لباشو نرم روى لبام گذاشت و همونجورى وايستاد هيچ كارى نمى كرد منم هيچ كارى نمى كردم حتى نفسم نمى كشيدم بعد از چند لحظه لباشو برداشت و سرشو زير انداخت دوست نداشتم پشيمون باشه يا احساس ناراحتى بكنه ، دستمو دو گردنش گذاشتم و ماچ محكم از گونش كردم ميلاد دستاشو روى كمرم قفل كرد سرمو روى سينش گذاشتم و گفتم _ دلم براى اين عطرت تنگ شده بود 
گفت _ ببخشيد 
با تعجب سرمو از رو سينه اش بالا اوردم و گفتم _ واقعا ؟ ميلاد ....
دستمو از دور گردنش برداشتم و عقب كشيدم و گفتم _ من تو قراره با هم ازدواج كنيم واسه چى انقدر به خودت سخت مى گيرى 
حلقه ى نامزديمو نشونش دادم و گفتم _ نامزدم كه هستيم انقدر ديوونه نباش 
برگشتم و دستامو روى سينه ام جمع كردم به و اطراف نگاه كردم 
ميلاد سمت اومد و از پشت بغلم كرد و دستاشو روى دستام گذاشت و سرشو روى شونه ام 
نفساى داغى كه به گردنم مى خورد باعث ميشد مور مورم بشه 
همونجا توى بغلش برگشتم و سرمو و روى سينه اش گذاشتم و دستامم روى كمرش گفتم _ دلم برات تنگ شده بود 
 صداى نفس بلند شد _ كسى اينجا نيست ؟ 
ميلاد سرشو عقب كشيد و دستامو محكم گرفت و گفت_ نفس تويى 
نفس تقريبا جيغ زد _ واى بچه ها ميلاد اينجاست 
سمت نفس و بقيه رفتيم 

بعد از اينكه بهشون رسيديم بچه ها با خوشحالى بغلم كردن با تعجب بهشون نگاه كردم و گفتم _ چى شده ؟ 
پرنيان گفت _ هيچى بابا يكم ، خيلى ترسيده بوديم 
خنديد و گفتم_ اتفاقه ديگه ميوفته كسى گوشى الان داره همراهش ؟ 
ميلاد گفت _ آره واسه چى مى خواى ؟ 
بعد گوشيشو سمتم گرفت از دستش گرفتم و فلشش رو روشن كردم كه يكم اطراف روشن شد بقيه بچه ها هم كه گوشى داشتن همين كارو كردن كه يكم اطراف روشن تر از قبل شد با روشن شدن اطراف تازه فهميدم كه باغ پشتى هستيم برگشتم سمت بچه ها و گفتم _ بچه ها باغ پشتييم 
همون موقع همه ى برقا يهو اومد و همه جا روشن شد پرنيان بدون اينكه به جا و شرايطى كه هستيم توجه بكنه تقريبا بلند صلوات فرستاد و نفس و اِلى هم به تبعيت از اون بلند صلوات فرستادند 
على دستشو روى چونه اش گذاشت و سرشو پايين گرفت نمى دونم داشت به كار اينا مى خنديد يا داشت صلوات مى فرستاد ولى واقعا كارشون خنده دار بود يه لحظه ياد گرگايى افتادم كه يكيشون زوزه مى كشه اونيكى ها هم از اون پيروى مى كنن و زوزه مى كشن از فكرم خندم گرفت و خنديدم نفس نگاه كرد و گفت _ ها؟ 
گفتم _ خب چرا انقد بلند صلوات مى فرستيم به خدا آرومم بفرستين قبوله ها 
پرنيان خنديد 
فربد و سورن سرشون و زير انداخته بودن و ريز مى خنديدن 
نفس برگشت كه سمت ويلا بره و با ديدن فربد همونجورى جلوش وايستاد فربد سرشو بالا اورد نفس با اخم غليظى گفت _ كفشمو معلوم نيست كجا گم و گور كرده تازه مى خنده 
بعد لنگون لنگون سمت در ويلا رفت كه داخلش بشه پرنيان و اِلى هم سمتش رفتن ....
پرنيان 
__________
سمت نفس رفتم و با هم وارد ويلا شديم تقريبا بيشتر ايا اومده بودن تو من نمى دونم چجورى تو عرض اون دو دقيقه كه برقا رفت همشون رفتن؟ همه داشتند به يه سمت مى رفتند كه اِلى گفت _ چى شده ؟ 
نفس سرعتشو و بيشتر كرد و جايى كه همه مى رفتند رفت و به جايى كه خيلىا زل زده بودند زل زد همه دور يه چيز جمع شده بودند كنار نفس وايستادم و به اونجا نگاه كردم يه پسر زانو زده بود و يه جعبه ى كوچيك و به سمت يه دختر گرفته بود آخه ى چقدر بامزه بودن دختره از خوشحالى دستاشو جلوى صورتش گرفته بود و گريه مى كرد بعد از چند لحظه دستشو چپشو جلوى پسره گرفت و اونم با شوق و عشق حلقه رو توى دستش كرد همون موقع كه تو حس اونا فرو رفته بودم يكى زد پس كله ام دستمو پشت سرم گرفتم و با چشاى گرد برگشتم نفس دستاشو جمع كرده بود و با اخم نگام مى كرد گفتم _ چته ديوونه ؟ 
گفت _ اينم نشدى الان من خاله بشم 
دستمو زدم تو پيشونيم و با خنده گفتم _ تو چرا انقدر دوست دارى خاله بشى به من چه آخه ؟
خنديد و با لحن بچگونه اى گفت _ همينه كه هست اه اصلا از شما آبى گرم نميشه بايد خودم دست به كار شم 
منو و اِلى كم مونده بود زمين و گاز بگيريم از خنده 
بعد از كلى خنديدن اِلى گفت _ ساعت چنده ؟ 
ساعت مچيمو نگاه كردم و گفتم _ ساعت تقريبا ٩
نفس گفت _ بچه ها ساعت ٩ و نيم بريم ديگه باشه ؟ 

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم 

من و اِلى سرمونو تكون داديم 
برگشتم كه باز اون ديوونه ى زنجيره اى دقيقا رو به روى من وايستاده بود با تعجب نگاش كردم و  سرمو پايين انداختم و سمت ميزى رفتم كه روش غذا و نوشيدنى بود يه ليوان آب برداشتم و سر كشيدم اصلا اشتها نداشتم شايد به خاطر ترس بود شايد به خاطر هيجان .....
نفس
___________
داشتم قدم برمى داشتم كه سمت پرنيان برم و يه ليوان آب بخورم سرمو پايين انداختم و با ديدن پاهام كه كفش نداشتن همينجورى موندم واسه همين بود كه بعضيا يه جور عجيب غريبى نگام مى كردن همون موقع كسى در حالى نفس نفس مى زد رو به روم وايستادم من كه سرم پايين بود آروم سرمو بالا اوردم و با ديدن صورت فربد دستامو جمع كردم و كمى اخم كردم ، كفشاى منو دستش گرفته بود با ديدن كفشام سريع اخمامو باز كردم و گفتم _ اااا پيداش كردى ؟؟ مرسى 
اومد كفش رو از دستاش بكشم بيرون كه دستاشو بالا برد ماشالله درختى بود واسه خودش پاهامو بلند كردم و دستمو هم سمت كفش گرفتم كه بگيرمش ولى اون دوباره پاشو بلند كرد كه قدش بلند تر از قبل شد اخمى كردم و گفتم _ كفشاتو بده 
ابروهاشو بالا انداخت و گفت _ چيكار كنم ؟ 
گفتم _ ماشالله خنگ كه بودى كَرَم شدى بده كفشتو 
گفت _ مى خواى چيكار 
كنارش وايستادم و دستامو مثل قاب جلوم گرفتم و گفتم _ مى خواى اينجورى بزنم به ديوار بعد به بچم نشون بدم بگم كه عزيزم همچنين گنده پاهايى هم در دنيا بوده اند  بعدش روبه روش وايستادم و گفتم _ حالا فهميدى براى چى مى خوام ؟ 
فربد ابروهاش بالا پريده بودند و چشماش گرد شده بودند داشتم از خنده مى تركيدم ولى همينجورى دستامو جمع كردم و زل زدم بهش فربد تك خنده اى زده و زير لب گفت _ گنده پاها 
كفشامو گرفت جلوم از دستش كشيدم و پوشيدم و بعد سمت پرنيان رفتم پرنيان با چشاى گرد در حالى كه ليوان آبى دستش بود به من نگاه كرد
گفت _ چى داشتى به اون بدبخت مى گفتى هر دقيقه چشاش بيشتر گرد ميشدن 
گفتم _ همون چيزى كه بايد مى شنيد بيشعور 
با حرص يه بشقاب برداشتم و چند نوع غذا  توش ريختم اِلى اومد و گفت _ يه اِهنى اوُهونى چيزى بگيد داريد ميريد ديگه من چهار ساعت داشتم اونجا فك مى زدم واسه عمم 
روى صندلى نشستم و گفتم _ بيايد بشينديد يه چيزى بلونبونيد رفتيم خونه من بهتون غذا نمى دما 
اِلى خنديد و گفت _ مگه مى خوايم بيايم خونه شما ؟ 
گفتم _ اِ نه يه لحظه احساس مادرى بهم دست داد 
هر سه مون از خنده تركيديم 
گفتم _ جدى نمياين ؟ 
اِلى گفت _ همين ديروز پريروز ها اونجا بوديما 
گفتم _ خب پاشيد بريم ديگه 
پرنيان گفت _ بريم 
اِلى در حالى كه يه قاشق بزرگ توى دهنش مى زاشت با دهن پر گفت _ بريم 
بلند شدم و سمت مه جبين رفتم بغلش كردم و گفتم _ ما ديگه مى ريم
مه جبين بوسى از گونم كرد و گفت _ چرا انقدر زود ؟
گفتم _ زود نيست ساعت ٩:٣٠ امشب خواهرم مياد خونمون 
مه جبين گفت _ سلام منو بهش برسون 
گفتم _ حتما 
با ميلاد دست دادم و گفتم _ حواسم بهت هستا بعد چشمكى زدم و زير گوشش گفتم _ حواست به مه جبين باشه امشب يكم ناراحت ميزد اين آخرا راستشو بگو چيكار كردى ؟ 
ميلاد گفت _ والا هيچى 
مه جبين بلند گفت _ چى داريد ميگيد پشت سر من ؟ 
گفتم _ حرفاى مادر پسريه به شما مربوط نيست 
هر سه مون از خنده تركيديم 
برگشتم كه سمت پرنيان برم و با ديدن على كه سر ميز داشت تو بشقابش غذا مى ريخت يه لحظه مشكوك نگاشون كردم ولى حرفى با هم نمى زدن فقط يه نگاهايى بينشون بود كه بايد از زير زبون پرنيان كش برم 
سمت اتاقى كه لباسامون توش قرار داشت رفتم كه هنوز به در نرسيده بودم يكى جلوم وايستاد قيافش آشنا نبود 
سرمو زير انداختم و خواستم برم كه باز جلو اومد گفتم _ كارى داريد با من ؟ 
مردتيكه يه لبخند چندش زد و گفت _ مى تونيم بيشتر آشنا بشيم با هم ؟ 
گفتم _ نه 
خواستم تو اتاق برم كه بازم جلومو گرفت كلافه وايستادم و دستامو جمع كردم و با اخم غليظى نگاش كردم 
گفت _ امشب نديدم كه با كسى باشين افتخار هست ؟ 
دستشو سمتم گرفت كه عقب عقب رفتم و به كسى خوردم برگشتم و با ديدن فربد كنارش وايستادم سرمو بالا بردم و زير گوشش گفتم _ ميشه كارى كنى اين گم بشه ؟ 
فربد با شنيد اين حرف بيشتر نزديكم شد و دستمو گرفت و رو به مرده گفت _ خجالت نمى كشيد ؟ ها ؟ واسه چى مزاحم خانوم من مى شيد ؟ 
لبخند عميقى زدم و زود لبخندمو خوردم كه ضايعه نشه يارو دمشو رو كولش گذاشت و رفت گفتم _ مرسى واقعا 
فربد لبخند شيرينى زد و گفت _ خواهش مى كنم 
با اينكه امشب زياد دهن به دهنش گذاشته بودم ولى اينو فهميدم كه زيادى مرده 
لبخندى زدم و گفتم _ خداحافظ 
بى هوا دستمو كشيد كه نزديك بود با مخ بخورم زمين ولى تعادلمو حفظ كردم و گفتم _ اگه خدا بخواد اينجا ضربه مغزى نشم 
دستشو كشيد و گفت _ مواظب باش .....
اِلى و پرنيان با مه جبين خداحافظى كردند و با هم تو اتاق رفتيم و لباسامونو پوشيديم و در آخر هم از تابان و آرتين خداحافظى كرديم و داخل ماشين شديم ......

 

 

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پانزدهم 

پرنيان 
__________
سر ميز بودم كه على بودن هيچ حرفى اومد و يه بشقاب برداشت سرش پايين بود و با كلى وسواس غذا ها رو تو بشقابش مى ريخت اِلى كنارم وايستاده بود و با يه نفر كه نمى دونم كى بود حرف مى زد همونجا وايستاده بود و نه چيزى مى گفتم و نه چيزى مى شنيدم  سرمو برگردوندم و به اِلى نگاه كردم و دوباره برگشتم كه ديدم على خيره شده بهم سرمو زير انداختم و رفتم كنار اِلى نشستم من آب شدم اين نفس معلوم نيست كجاست همون موقع نفس اومد و گفت _ پاشين بريم 
دستشو گرفتم و در آخرين لحظه يه نگاه به على كردم سرش گرم بود نزديكش كه شدم زير لب خداحافظى گفتم كه سرشو بالا اورد و گفت _ خداحافظ
سمت مه جبين و ميلاد رفتيم و خاحافظى كرديم بعد سمت اتاق رفتيم و لباسامون پوشيديم و راه افتاديم .....
نفس
________________
ماشين و روشن كردم و آهنگ آرومى گذاشتم آرنجمو روى پنجره گذاشتم و انگشتامو روى سرم گذاشتم اين مردونگى فربد چيزى بود كه تو اين روزا توى كمتر كسى پيدا مى شد فكرم بدجورى مشغول بود مشغول دانشگاه ، پايان نامه ، كار ، فربد ؟ نمى دونم فربدم جزوشون بود يا نه ولى قطعا مردونگيش جزوشون بود ، اين روزا بيشتر از هميشه فكرم مشغول آينده بود نمى دونستم قراره چى بشه ..... احتياج داشتم به چند روز خواب مطلق  چنده روز با آرامش و استراحت شايدم احتياج داشتم به يه هواى آزاد و يه منظره ى قشنگ نمى دونم 
بلند رو به بچه ها گفتم _ بچه ها 
پرنيان گفت _ چيه ؟ 
گفتم _ ميگم مياين بريم مسافرت ؟ 
اِلى برگشتم سمتم و گفت _ منم اتفاقا خيلى دوست دارم برم چند روز لَش كنم فقط بخورم و بخوابم و بگردم 
پرنيان دو تا آرنجشو روى دسته ى صندلى گذاشت و گفت _ من تازه رفتم سركار بچه ها به نظرت مرخصى مى ده بهم ؟
گفتم _ راه حلش يه ماچه 
از آينه ماشين به پرنيان نگاه كردم كه چشماش گرد شده بود بعد از چند لحظه انبوهى از مشت بود كه به سمت من ميومد گفتم _ اِ اِ ديوونه حالا من يه چيزى گفتم مگه من هر چى مى گم تو مى رى انجام مى دى ؟ 
اِلى داشت قاه قاه مى خنديد و پرنيان حرص مى خورد 
بعد از چند دقيقه كه قشنگ خالى شد گفت _ حالا يه كاريش مى كنم البته بايد صبر كنيم ببينيم مامان اينا چى مى گن 
چشمكى زدم و گفتم _ اون با من 
........
پرنيان 
_________
كليد رو توى در چرخوندم و وارد خونه شدم سلام بلندى كردم كه مامان جواب داد _ سلام 
گفتم _ الان ميام 
و توى اتاق رفتم و لباسامو عوض كردم آرايشمو پاك كردمو صورتمو شستم لباس راحتى پوشيدم و بيرون اومدم توى آشپزخونه رفتم و بطرى آب رو برداشتم و توى ليوان ريختم سمت مامان رفتم و به كابينت تكيه دادم و گفتم _ چطورى خوشگل خانم ؟ 
آب رو سر كشيدم و نفس عميقى كشيدم 
مامان گفت _ خوبم ، خفه نشى خب چرا همه رو با هم سر مى كشى ، آروم ...
خنديدم و گفتم _ اينجورى خنك مى شم پيمان كجاست ؟ 
مامان در حالى كه داشت غذا رو مى كشيد گفت _ تو اتاقشه 
گفتم _ آهان بابا چى ؟ 
در حالى كه داشت كار مى كرد بدون اينكه سرشو بالا بياره گفت _ داره نماز مى خونه توى اتاقه 
بوسش كردم و گفتم _باشه 
مامان گفت _ بعدش كه حرف زدين با پيمان بياين شام بخوريم 
چشمكى زدم و گفتم _ باشه 
سمت اتاق پيمان رفتم و در زدم پيمان گفت _ بله ؟
در و باز كردم و پريدم تو اتاق 
گفتم _ سلااام خوبى ؟ 
دستمو جلو گرفتم و محكم بهش دست دادم 
پيمان خنديد و گفت _ خوبم تو بهترى ؟ 
نشستم رو تخت و گفتم _ بله ، چه خبر ؟ 
گفت _ سلامتى ، تو چه خبر ؟ خوش گذشت ؟
خنديدم و گفتم _ بله اگه برقا نمى رفت و من سكته نمى كردم خوشم مى گذشت 
صاف نشست و گفت _ برقا رفت ؟
گفتم _ بله 
دستشو بالا برد و گفت _ تو ام كه ترسيدى .. بد 
خنديدم و گفتم _ آره خيلى
گفت _ گريه ام كردى ؟ 
سرمو زير انداختم و آروم گفتم_ آره 
گفت _ كى قراره بزرگ شى تو ؟ 
خنديدم و گفتم _ هر وقت عمه شدم 
خنديد و يه دونه زد تو سرم و گفت _ ديوونه اى به خدا 
گوشيش زنگ زد سرمو سمت گوشيش دراز كردم و گفتم _ عروسمونه ؟ 
سرمو با دستاش عقب كشيد و خنديد و گفت _ فضوله ديوونه برو بدو بدو برو 
خنديدم و گفتم _ خاك تو سرت خب بده من حرف بزنم بزار ببينم خوشگله شايد خوب نباشه 
گوشى رو جواب داد و با دستش اشاره كرد _ بدو ....
خنديدم و بلند گفتم _ پيمان جوون واسه شام بيايا منتظرم 
خنديد و گفت _ برو 
دويدم سمت اتاق و به گوشى پيمان پيام دادم _ بيشتر از ١٠ دقيقه طول بكشه به مامان مى گم داره با عروست حرف مى زنه باشه ؟ 
پيمان سريع جواب داد _ باشه زياد شيطونى مى كنيا !
جواب ندادم و سمت كتابخونه رفتم و كتابمو برداشتم و رو تخت دراز كشيدم چند صفحه اى از رمان خونده بودم كه صداى پيامك اومد بازش كردم پيمان بود _ تمومه 
بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم همون موقع پيمان هم بيرون اومد گفت _ بزن قدش روى مشتى به مشتش زدم و گفتم _ چاكريم 
خنديد 
سمت ميز ناهار خورى رفت و نشست  بابا نشسته بود با هم شروع به صحبت كردن و منم به مامان كمك كردم كه غذاها رو بياريم 
نشستم كنار پيمان و گفتم _ به و به عجب رنگى 
بابا گفت _ دستت درد نكنه ماتان 
ماتان هميشه كلمه اى بود كه بابام به مامانم مى گفت و هر وقت كه مامانم اين كلمه رو مى شنيد لبخند مى زد و هر چقدرم از بابا مى پرسيدم مى گفت قضيه اى نداره ولى مطمئن بودم يه چيزى پشتش هست لبخندى زدم و قاشقمو پر كردم و خوردم و همون موقع ياد على اون نگاه هاى جذابش افتادم كه باعث شد غذا بپره گلوم بى وقفه سرفه مى كردم پيمان پشتم كوبيد و مامان آب دستم داد آبو سر كشيدم و گفتم _ آخيش داشتم خفه مى شدما 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

مامان گفت _ خب آروم بخور 
لبخندى زدم و سرمو زير انداختم لعنت بهت با اون نگاهات .....
على 
___________
بعد از رفتن پرنيان روى صندلى نشستم و داشتم يكم فكر مى كردم كه فربد مشتى به بازوم زد دستشو كشيدم و گفتم _ چته فربد ؟ 
فربد خنديد و گفت _ تو فكرى چى شده ؟ راستشو بگو 
با بى حوصلگى گفتم _ فربد حال و حوصله ندارم الان مى خوام برم خونه تو با سورن بيايد بعدا 
فربد جدى گفت _ باشه مواظب باش 
پوزخندى زدم و گفتم _ تو ام مواظب باش 
كتمو برداشتم و روى دستم انداختم از تابان و آرتين تشكر و خداحافظى كردم و از در ويلا زدم بيرون سوار ماشين شدم و استارت زدم ماشين روشن شد و راه افتادم .....  امشب .....امشب .... امشب ..... عجب شب كذايى بود صداى آهنگ رو زياد كردم 
همه میگن که تو رفتی
همه میگن که تو نیستی
همه میگن که دوباره
دل تنگمو شکستی
دروغه . . . 
چه جوری دلت میومد
منو اینجوری ببینی
با ستاره ها چه نزدیک
منو تو دوری ببینی
همه گفتند که تو رفتی
ولی گفتم که دروغه . . . دروغه
همه میگن که عجیبه، اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه
تا ابد اینجا می مونم
بی تو و اسمت عزیزم
اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خب عیبی نداره
دل من خیلی صبوره، صبوره
همه میگن که تو رفتی
همه میگن که تو نیستی
همه میگن که دوباره
دل تنگمو شکستی
دروغه . . . 
براى اولين بار توى اين چند سال قطره اشكى از رو گونه ام چكيد با حرص رو فرمون كوبيدم و سمت بام تهران روندم داد زدم _ مامان نمى شد تو اين وضع خرابم منو تنها نزارى ؟ هق زدم و گريه كردم براى اولين بار توى اين چند سال واقعا گريه كردم بدون  ترس از اينكه كسى ببينه كسى نبود كه ..... حالم بد جور خراب بود امشب 
ماشينو توى پاركينگ ِ بام پارك كردم كتو تو ماشين انداختم و صندوق عقب رو باز كردم و يه سويشرت از توش كشيدم بيرون و تنم كردم گوشيو برداشتم و توى جيبم كردم و ماشين رو قفل كردم تا بام خيلى پياده راه بود شايد اين مى تونست ارومم كنه ولى كوش آرامش ؟ به مامان پيام دادم _ مامان از وقتى تو رفتى يه روزى آرامش نداشتم 
پيامو پاك كردم و هندرزفرى و توى گوشم فرو كردم و آهنگ دروغه از مازيار فلاحى رو بازم پلى كردم تو اون وقت شب زياد شلوغ نبود ...... براى چند ساعت خودم شدم خودمى كه خيلى وقته از آدما پنهونش مى كنم ولى امشب احساس كردم كه بايد به يه نفر نشونش بدم به يه نفر كه نگاهش با بقيه فرق داشت .... فرق داشت ؟

ویرایش شده در توسط Parniano2
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم 

شايدم من اينجورى مى ديدمش دستمو توى جيبم فرو كردم كه دستم به پاكتى خورد بيرون اوردمش و با ديدن پاكت سيگار به فكر گذشته افتادم مامان تو كه رفتى من روى اوردم به سيگار خيلى وقته ترك كردم ولى ...... مامان يه شب كه هزار شب نميشه ....حالم خرابه ..... يه سيگار از تو پاكت در اوردم و دستم گرفتم چند دقيقه بهش نگاه كردم و گوشه لبم گذاشتمش بدون آتيش پكى زدم ...... اه زنگى به فربد زدم و گفتم _ سلام فربد كجايى ؟ 
گفت _ من تو راه خونه ام 
گفتم _ سورن كجاست ؟ 
گفت _ سورن نمى دونم كجاست 
گفتم _ فربد پاشو بيا بام 
بدون پرسيدنه چيزى گفت _ باشه صبر كن نيم ساعت ديگه اونجام 
سيگارو تو پاكت گذاشتم و پاكتو توى جيبم گذاشتم سرعتمو بيشتر كردم آهنگ خدا به همرات از هوروش بند و پلى كردم و با اشكايى كه چند سال حبس شده بودن و الان دونه دونه مى ريختند راه رفتم .....
بعد از نيم ساعت تقريبا ديگه به بام رسيدم هندزفرى رو در اوردم و توى جيبم گذاشتم يه كافه اونجا بود نه يه كافه ى درست حسابى ولى فكر كنم كه براى يه قهوه خوب باشه رفتم و يه اسپرسو سفارش دادم دوست نداشتم سمت سيگار برم دوباره ولى ..... امان از اين ولى ......اسپرسومو گرفتم و رفتم روى يك صندلى كه نشستم شهر زير پام بود .... امان از اين شهر ...قهوه مو آروم سر كشيدم مزه ى تلخش مرحم خيلى از دردام بود .... مرحم ؟ من خيلى وقته ديگه مرحمى ندارم براى دردام .... گوشيم بى وقفه زنگ مى زد

جواب دادم _ بله 
_ _ على خوبى ؟ 
سورن بود احتمالا فربد بهش خبر داده بود و اونم ترسيده بود 
_ آره چطور مگه؟ 
_ _ چرا رفتى بام ؟ 
زير لب گفتم _ خدا اين دهن لقا رو از جلو راهمون برداره 
_ _ چى ؟
_ هيچى 
_ _ كجاى بامى ؟ 
پوزخندى زدم و گفتم _ سورن مى خوام تنها باشم صبح ميام خونه باشه ؟
_ _ ديوونه چجورى مى خواى اونجا بمونى تا صبح ترسناكه ها 
_ صدات داره قطع و وصل ميشه سورن فعلا خداحافظ
گوشى رو قطع كردم و اين دفعه بدون هندزفرى آهنگ رو پلى كردم و قهوه مو خوردم هوا سرد بود ... امشب بدجورى حالم خراب بود .... مامان ...... مامان از وقتى رفتى اين پسره عزيز دردونت نه رنگ پدر ديده نه رنگه هيچ فك و فاميلى .... ما يه مشت گرگيم كه روى صورتامون نقاب انسان زديم .... توى اين دوره زمانه كوش انسان؟ ... سرمو بين دستام گرفتمو فشردم بد جورى درد مى كرد شايد به خاطر انبوهى از فكر بود كه مغزم ديگه قدرت تحليلشونو نداشتن .... آروم هق زدم ... امشب اين چشما مى خواستم جبران كنن اين چند سال نباريدنشونو صداى گريم بلند شد به غير از دو نفر كسى اين اطراف نبود بلند بلند گريه كردم .... اين اشكا تمومى نداشتن ....دستمو روى چشمام كشيدمو خم شدم ودستمو روى سرم گذاشتم صداى كسى از پشت سر اومد _ سلام 
برگشتم و با ديدن فربد كلاه سويشرتمو انداختم سرمو و گفتم _ سلام بيا بشين 
فربد كنارم نشست و گفت _ چى شده ؟ 
گفتم _ هيچى ..... فربد 
_ _ بله ؟ 
_ امشب مى خوام يه نخ ..... فقط يه نخ سيگار بكشم خب ؟ 
_ _ خب
_ گفتم بياى كه حواست باشه بيشتر از يه نخ نكشم 
_ _ على 
گفتم _ ها؟ 
_ _ برگرد نگاه كن به من 
سرمو پايين انداختم و گفتم _ حرفتو بزن 
_ _ آرومت نمى كنه 
_ الان ديگه هيچى منو آروم نميكنه ..... فقط يه نخ 
_ _ خب روشنش نكن اينجورى هر چقدرم خواستى بكش 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم 

_ اه خفه شو فربد يجورى مى گى انگار من بچه ام نمى فهمم امتحان كردم جواب نداد

_ _ بعد از چهارسال ديديش ديوونه شدى ؟

_ مى ترسم رادمنش بهش آسيب بزنه مى فهمى ؟

_ _ فكر نمى كنم كارى باهاش داشته باشه 

پوزخندى زدم و گفتم _ مگه تو خواب ببينى كه باهاش كارى نداشته باشه . 

نفس عميقى كشيد و گفت _ على ! 

نيم نگاهى بهش انداختم كه ادامه داد _ بايد بجنگى به خاطرش .

سرمو تكون دادم كه گفت _ پاشو بريم خونه .
گفتم _ خونه كه نميام صبح ميام خونه .

فربد سرشو تكون داد و گفت _ باشه لااقل بيا با هم تا پايين بريم . 

با هم تا پايين رفتيم .
بالاخره رسيديم پايين گفتم _ خداحافظ 
و رفتم تو ماشينم فربد هم خداحافظى كرد و رفت ماشينو روشن كردم و آهنگو گذاشتم استارت زدم و به طرف جاده روندم مى خواستم برم كجاش برام مهم نبود آهنگ رو زياد كردم از شهر فاصله گرفتم خيلى خيلى خيلى زياد تقريبا ٤ ساعتى بود كه تو جاده بودم گوشيم زنگ خورد خاموشش كردم و به راهم ادامه دادم اون پسره كه همه رفتاراش رو اصول بود امشب ديوونه شده بود ديوونه ..... امشب براى اولين بار زير نور ماه حس كردم يكى چشماش مثل چشم مادرمه يكى احساسش مثل احساس مادرمه ..... بالاخره بعد از چهارسال تونستم ببينمش امروز ...من حس اون چشمارو دوست داشتم سرد و بى روح نبود ..... هوا خيلى سرد بود .

بخارى ماشينو روشن كردم ..... گوشيم كه خاموش بود و روشنش كردمو به نقشه نگاه كردم ٢ ساعت مونده بود تا دريا .... گفتم شايد دريا بتونه آرومم كنه ..... 
نفس
________
بچه ها رو كه خونشون رسوندم بالاخره رسيدم خونه در و هل دادم و وارد شدم در همون حال كفشمو در اوردم آروم به اتاقم رفتم و لباسامو عوض كردم و آرايشمو پاك كردم يه تونيك بلند آستين دار با يه شلوار لى تنم كردم و موهامو شونه كردمو جمع كردم و يه شال هم روشون انداختم سريع بيرون رفتم و وارد پذيرايى شدم و بلند سلام كردم خواهرم زهرا و شوهرش هر دو برگشتند و جوابمو دادند سمتشون رفتم و باهاشون سلام كردم با مامان بابا و اون يكى خواهرمم احوال پرسى كردم و روى مبل نشستم مامان گفت _ تو دير اومدى ما غذا رو خورديم برات كنار گذاشتم بيارم ؟ 
گفتم _ نه قربونت برم سيره سيرم به خدا 
يه ساعتى به شوخى و خنده گذشت و من گفتم _ ببخشيد من امشب زيادى خسته شدم مى رم بخوابم فعلا 
اميد گفت _ برو مواظب خودت باش 
زهرا و فاطمه  رو ماچ كردم و سمت اتاقم رفتم لباسامو عوض كردم و زير پتو فرو رفتم گوشيمو در اوردم و چِكش كردم و بعد خوابيدم ....
اِلى 
________
وارد خونه شدم و بلند سلام كردم مامان بابا جواب دادن ماچشون كردم  
مامان گفت _ بيا شام بخوريم 
_ نه قربون دستت مامان گرسنه نيستم 
_ _باشه پس هر وقت گرسنه شدى غذا رو خودت داغ كن بخور باشه ؟ 
_ باشه قربونت برم 
توى اتاق رفتم و در بستم لباسامو عوض كردمو پريدم رو تخت گوشيمو روشن كردم ولى اصلا حواسم به صفحه نبود فقط و فقط فكرم پيش سورن بود زير لب زمزمه كردم 
چشمانت ......
آرزوست ......
از سر .......
نمى پرد ......
به گوشى نفس زنگ زدم كه جواب نداد بازم زنگ زدم كه جواب نداد براى آخرين بار زنگ زدم كه با صداى خواب آلودى جواب داد_ بنال 
_ اِ سلام 
_ _ كوفت زهرمار درد مرض ......

 

ویرایش شده در توسط Parniano2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

_ باشه بابا حالا تا صبح مى خواد فحشم بده مى خواستم ببينم حالت خوبه كه ديدم بله مغزت توى فحش يابى درست كار مى كنه خداحافظ 
_ _ مغز من هميشه توى فحش يابى درست كار مى ك