رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

Parniano2

از چشمانت آغاز شد | Parniano2

پست های پیشنهاد شده

پارت بيست و دوم 


.
.
.
يدونه چيپس بود كه برداشتمش و با حرص دونه دونه توى دهنم انداختم سيگارو خاموش كردم ، از ماشين خارج شدم و توى ساحل قدم زدم بعد از يه ربع كه از قدم زدن خسته شده بودم نشستم كنار ساحل و آهنگى گذاشتم دريا موجاى بزرگى سمت ساحل مى فرستاد ......
پرنيان 
_______
روى تخت جا به جا شدم كه خوابم ببره ولى از وقتى اون ديوونه با اون غم توى صداش زنگ زده بود خوابم نميبرد كه ! 
به نفس زنگ زدم كه جواب نداد 
دوبارخ زنگ زدم كه جواب داد 
_ سلام 
_ _ اى كوفت سلام اين وقت صبح چى از جون من مى خواى ؟ 
همه ى كلمات رو تقريبا با حرص داد مى زد 
_ اعصاب پصاب ندارى ها يادم رفت نبايد صبح ها بهت زنگ بزنم 
_ _ ديگه يادت نره لطفا خداحافظ 
گوشى رو با كمال ناباورى قطع كرد ، چند دقيقه با تعجب به صداى بوق گوشى ، گوش دادم 
روى تخت دراز كشيدم و دستمو زير سرم گذاشتم و به پنجره  اتاق نگاه كردم بلند شدم و سمت پنجره رفتم و بازش كردم بوى بهار ميومد واقعا نفس عميقى كشيدم و به درخت ها نگاه كردم چرا على صداش غم داشت ؟ 
چرا احساس مى كنم اصلا حالش خوب نيست ؟ 
كاش مى تونستم ببينم چشه 
كاش انقدر با هم رسمى نبوديم 
كاش اون صدا غم نداشت 
كاش ديشب توى چشماش غم نبود 
راستى چرا انقدر غم ؟
چرا انقدر غم توى چشماش بود ؟ 
با كلافگى موهامو پريشون كردم و گفتم _ اه چرا اين مغز خاموش نميشه 
با حرص در حمومو باز كردم و داخل شدم ..... بعد از يه دوش خنك اومدم بيرون و موهامو خشك كردم يه تيشرت صورتى و شلوار راحتى طوسى پوشيدم و موهامم كمى خشك كردم و بستم ، در اتاقمو باز كردم و سمت اتاق پيمان رفتم در اتاق نيمه باز بود سركى كشيدم كه ديدم خوابه مامان بابا هم خواب بودند پس تصميم گرفتم برم يكم پياده روى سمت اتاقم رفتم يه مانتو و شلوار لى تنم كردم يه شال روى سرم انداختم ، كيفمو برداشتم در اتاق رو باز كردم و روى يه كاغذ نوشتم : دارم ميرم پياده روى شايد رفتم كافه و يه قهوه خورم نگران نشيد .
در و باز كردم و خارج شدم توى خيابون قدم ميزدم و هندزفرى توى گوشم بود به على فكر مى كردم 
به حالش ... به چشماش .... به شخصيتش ....  بارون نم نم ميومد 
خواننده مى خوند :
ديوانه جان از هوايت لبريزم 
ديوانه جان بى تو قطعا پاييزم 
احساس من با تو تنها عادت نيست 
من عاشقم ، عشق من عين خيانت نيست 
ديوانه جان چشمتو راهم را بست 
ديوانه جان جز تو اصلا راهى هست ؟ 
شايد تويى آخرين رويا شايد 
بايد تو هم عشق را باور كنى بايد 
شايد ... شايد اين دنياست كه مى خواهد 
چشم تو به خواب من آيد 
سهمم از دنيا تويى شايد 
شايد ... شايد اين دنياست كه مى خواهد 
چشم تو به خواب من آيد 
سهمم از دنيا تويى شايد ....
(ديوانه جان از بابك مافى )
گوشيم زنگ خورد نفس بود جواب دادم 
_ بله ؟
_ _ سلام پرنيان خانوم خوب هستين ؟ 
_ خاك تو سرت بيدار شدى ؟ 
_ _ نه روحم داره سخن مى گه 
_ بله زبون دراز چى كار داشتى ؟
_ _ مى گم ..... 
_ بله ؟ 
_ _ ساعت چند مى رى شركت ؟ 
_ راستى بهت نگفتم 
_ _ چى رو ؟ 
_ على شماله 
با تعجب گفت _ _ ااااااااااااااا يعنى فربدم شماله ؟
خنديدم و گفتم _ نمى دونم ديوونه من چى مى گم تو چى مى گى ؟ 
_ _ يعنى نميرى سر كار ؟ 
_ چرا ميرم ولى امروز ساعت ١١ ميرم 
_ _ الان كجايى ؟ 
_ الان توى خيابونم 
_ _ چرا ؟ 
_ چرا نداره كه اومدم پياده روى 
_ _ كدوم خيابون ؟
.
_ مى خواى چيكار؟
_ _ مى خوام بيام با هم حرف بزنيم 
_ باشه خيابون ...
_ _ يه پنج دقيقه ديگه اونجام صبر كن همونجا 
_ باشه 
_ _ فعلا 
_ خداحافظ 
گوشى رو قطع كردم و به درختى تكيه دادم و آهنگ ديگه اى گذاشتم و دستامو جمع كردم ... چند دقيقه اى گذشته بود كه يه ماشين جلوى پام پارك كرد با ديدن نفس لبخندى زدم و سوار شدم 
_ سلااام 
_ _ چطور مطورى ؟ 
_ خوبم مرسى چه خبر ؟ 
دنده رو جا انداخت و حركت كرد 
_ _ سلامتى كجا برم الان ؟ 
_ برو يه كافه يه صبحونه چيزى بر بدن بزنيم 
_ _ چشم 
لبخندى زد 
گفت_ چرا انقدر دير مى خواى برى سر كار ؟ 
لبخند زدم و يكم جمع شدم و گفتم _ چون على نيست منم با صادقى نمى سازم حوصله اشو ندارم 
خنديد و با حرص گفت _ حق دارى ديگه با اون زنيكه خداييش سخته تو يه شركت بودن 
خنديدم و گفتم _ والا 
پارك كرد و گفت _ بپر پايين 
در ماشين و باز كردم و پياده شديم و سمت كافه رفتيم روى يه صندلى نشستم و گفتم _ چى مى خورى ؟ 
گفت _ من يه اسپرسو مى خوام فقط
گفتم _ حله 
گارسون اومد و گفت _ چى ميل داريد ؟ 
گفتم _ يه اسپرسو يه لاته و يه وافل نوتلا و خامه 
گارسون رفت و جلو رفتم و گفتم _ خب چى مى خواستى بگى بهم ؟ 
نفس گوشيشو كنار گذاشت و گفت _ پرنيان 
گفتم _ جانم ؟ 
گفت _ حدس بزن چى شده ؟ 
با ترس گفتم _ چى شده ؟ 
گفت _ هفته ى ديگه عروسى ِِ زهراست 
گفتم _ خب اينو كه مى دونستم 
گفت _ ديشب از مهمونى  كه اومدم زهراهم بود من يه ساعتى باهاشون خنديدم و شوخى كردم و رفتم خوابيدم خب ؟ 
گفتم _ خب 
گفت _ ديشب كارت دعوتاشون رو آوردن كه بنويسن و فاميلا و دوستا رو دعوت كنن 
گفتم _ خب ؟ 
گفت _ صبح رفتم كارتاشون ديدم كه چشمم به يه اسمايى خورد حدس بزن كيا بودن ؟ 
با تعجب گفتم _ على و فربد اينا ؟ 
با ناراحتى گفت _ كاش اونا بودن 
گفتم _ كيا بودن پس ؟ 
گفت _ مادر شوهرمون

 

ویرایش شده در توسط Parniano2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بيست و سوم 
.
.
هينى كشيدم و دستمو رو دهنم گذاشتم و گفتم _ يا بسم الله 
نفس با حرص دستشو به پيشونيش كوبيد و گفت _ كاش عروسى خواهرم نبود اينجورى لااقل مى تونستم نرم اه 
دستمو روى شقيقه ام فشردم و گفتم _ اه كاش مى شد برم بهشون بگم من و نفس ازدواج كرديم كه انقدر عروس گلم عروس گلم نكنه اه اه با اون پسراى چلغوزش 
همون موقع گارسون سفارشاتمونو روى ميز چيد با حرص چنگال روى توى دستم گرفتم و يه تيكه از وافل بريدم و خوردم اعصابم داغون بود بعد از چند وقت قرار بود يه عروسى خوشگل بريم كه اينم قراره كوفتمون شه 
رو به نفس گفتم _ لباس خريدى ؟ 
نفس كه داشت دندوناشو با حرص روى هم مى كشيد گفت _ نه بابا 
به ساعت نگاه كردم ساعت ١٠:١٥ بود 
گوشيم زنگ خورد پيمان بود جواب دادم 
_ الو ؟
_ _ سلام جِغِله كجايى ؟
_ اومدم پياده روى بعد نفسم اومد با هم اومديم يه صبحونه بر بدن بزنيم 
_ _ جام خالى 
خنديدم وگفتم _ كجايى ؟ 
_ _ما هم امروز قرار بود با بچه ها بزنيم به طبيعت 
_ آهان !چه خوب 
_ _آره ، بعد از اينكه صبحونه خوردى كجا ميرى ؟ 
_ مى رم سر كار 
_ _اوه يادم رفته بود پس مواظب خودت باش بازم بهت زنگ مى زنم فعلا 
_ فعلا خداحافظ 
گوشى رو قطع كردم و روى ميز گذاشتمش قهوه آروم سر كشيدم و گفتم _ بريم ؟
نفس فنجونشو روى ميز گذاشت و گفت _ بريم 
نفس رفت حساب كرد و از كافه خارج شديم 
رو به نفس گفتم_ نفس جان شما برو خونه منم مى رم سر كار ديگه 
_ _ بيامى رسونمت 
_ نه بابا مى رم خودم ماشين مى گيرم 
_ _ بابا من امروز دانشگاه نميرم بيا با هم بريم 
_ مى خواى بياى اونجا چيكار ؟ 
_ _ يه چيزى مى خوام به فربد بگم 
با تعجب نگاش كردم و در حالى كه سوار ماشين مى شديم گفتم _ چى مى خواى بگى ؟ 
خنديد و گفت _ چيكار دارى خب يه چيزى مى خوام بگم ديگه !
مرموز نگاش كردم يعنى باز چه فكرى تويه سرش اين چيزى كه گفت يعنى مى خواد يه الم شَنگه اى درست كنه كه اون سرش نا پيداست .
شيشه ماشين رو پايين كشيدم و گفتم _ چه فكرى تو سرته ؟ 
پوزخندى زد و گفت _ مى فهمى حالا 
جيغى كشيدم و گفتم _ اه دارم ديوونه مى شم بگو ديگه 
خنديد و گفت _ ببين تو اينجورى جيغ كشيدى اون چجورى جيغ بكشه 
چشمامو گرد كردم و گفتم _ كى ؟ 
سرشو بالا انداخت و گفت _ يه زنيكه اى 
خنديدم و گفتم _ منظور ؟ 
پوزخندى زد و گفت _ عجله داريا !
دستمو به ماشين كوبيدم و گفتم _ بگو ديگه 
نفس گفت _ فرزاد
با چشاى گرد نگاش كردم و آب دهنمو قورت دادم و گفتم _ يا خدا 
نفس سرعتشو بيشتر كرد و گفت _ به نظرت فربد قبول مى كنه كمكم كنه ؟ 
به خيابون خيره شدم و گفتم _ نمى دونم 
گفت _ اگه كمكم كنه جبران مى كنم صد در صد براش 
گفتم _ مى خواى چيكار كنه ؟ بره بكشتش ؟ 
لبخندى زد و گفت _ اگه ميشد كه مى گفتم بره بكشش ولى فاميله،  نميشه

_ پس مى خواى بگى چيكار كنه ؟ 
_ _ همچين يه ذره گوشماليش بده 
گفتم _ يا خدا چى تو سرته نفس ؟ 
خنديد و گفت _ نترس چيزى نميشه 
پوفى كشيدم 
فرزاد فاميل دورمون مى شد مادرش همون بود كه به نفس و بعضى اوقات به من مى گفت عروس گلم و از اين چرته و پرتا البته فقط اون مادر فولاد زره اش نبود خود اون چلغوزا هم كم از اين چيزا نمى گفتن اه 
فرزاد پسر بزرگتر بود از لحاظ ظاهرى بد نبود يعنى موهاش تقريبا مشكى بود و چشماش هم فكر كنم قهوه اى تيره اخلاقش ولى نه به معناى واقعى گند بود از اين لحاظ كه بد دهن بود و كلا احترام پحترام سرش نمى شد ،هيز بود و دو رو 
فرزين هم كه اصلا هيچى 
با حرص دستمو به ماشين كوبيدم و بلند گفتم _ اه يه شب مى خواستيم بدون غم قِر بديما الان يدونه قر بديم اون زنيكه مياد حلقه ميندازه توى دست چپمون 
نفس گفت _ حل مى شه نگران نباش 
پوفى كشيدم و گفتم _ خدا كنه 
اِلى 
______
از خواب بيدار شدم و به ساعت نگاه كردم حدودا ١١ بود خودمو توى حموم انداختم وان رو پر از آب داغ كردم و دراز كشيدم دستمو توى آب كوبيدم و آروم گفتم _ ديشب فكرت منو تا صبح بيدار گذاشتا 
خنديدم و بازم آروم گفتم _ از بس كه اون چشمات حس دارن 
دوباره زير لب خوندم _ چشمانت 
آرزوست ....
از سر ...
نمى رود 
..... از حموم بيرون اومدم و موهامو توى حوله پيچيدم و روى تخت دراز كشيدم و گوشيمو روشن كردم 
چندتا پيام از نفس و چندتا تماس بى پاسخ و يه پيام ناشناس 
نوشته بود : چشمانت ...
آرزوست ... 
از سر 
نمى پرد 
با تعجب به تك تك كلمه ها خيره شدم 
بدون اينكه مغزم فرمان بده با فرمان قلبم نوشتم : 
تو را ز خاطرم كسى نمى برد 
پيام رو ارسال كردم و بعدش كلى سر كودك درونم داد زدم  كه كسى كه نمى دونى كيه واسه چى جوابشو مى دى ؟ ......
قهوه توى فنجون ريخته شد ، فنجون و با يه شكلات تلخ برداشتم و راهيه بالكن شدم يه پاپوش خرسى گنده پام كرده بودم روى صندلى بالكن نشستم و به درخت هاى خيابون كه سبز شده بودن و با طراوت نگاه كردم 
كم كم بهار داشت جاى زمستونو مى گرفت و اى كاش كه توى اين قلب خستمون هم زمستون جاى خودشو به فصل ديگه اى مى داد 
ولى .....
پيام هاى نفس رو خوندم ولى خيلى دير بود براى جواب دادن بهشون ساعت نزديكاى ١٠ گفته بود كه بيا بريم پياده روى ولى پووف با اون جونى كه ديشب از بدن من رفت مگه من مى تونم ساعت ده صبح برم پياده روى
قهوه مو سر كشيدم و از مزه ى تلخش لبخندى زدم روكش شكلات رو باز كردم و گوشه ى لپم انداختمش ، اين مزه هاى تلخ از سر تا پامو آروم مى كرد ولى فكر كنم به قلب بى قرارم نمى رسيد 
واقعا من از همون اول با هيچ بنى بشرى گرم نمى گرفتم ؟

 

ویرایش شده در توسط Parniano2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بيست و چهارم 
.
.
.
نه 
چرا اينجورى شد ؟ 
شايد به خاطر رفتار بعضى از آدما شايد به خاطر زخمى كه خوردم يا ولش كن ....
ياد يه جمله از ميلاد افتادم كه يه جمعه صبح كه تو كافه ى هميشگى  نشسته بوديم گفته بود _ داداش ! ما زخم خورده ى عالميم جايى نمونده برامون ولى مى تونى روى زخم هاى كهنمون نمك بپاشى يا اگه ديگه روى قلبمون جا نيست بيا اينجا دقيقا روى رگ گردنم يه چاقو بكش و واسه هميشه برو ها ؟ اينجورى باز كمتر عذاب مى كشيم .
شايد اون موقع درست و حسابى اين حرفى كه ميلاد زد رو درك نمى كردم ولى الان با تمام پوست و استخونم دارم دركش مى كنم 
اينكه ما چى بوديم و چى شديم!
اينكه ما چقدر ساده بوديم و چه زخم هاى عميقى خورديم 
ما از سر تا پامون غمه ولى توى جمعمون بلند قهقه مى زنيم چرا ؟ 
چون خسته ايم 
چون .... ما خيلى وقته كه زخم خورديم و زخم نزديم 
چرا من به هيچكس به جز تعداد محدودى اجازه ى دوستى و نزديكى نمى دم ؟ 
چون يه زخم هاى عميقى از رفيقام خوردم كه دشمنانم با خنجراى نا رفيقيشون تا عمق قلبم فرو نكردند 
ما قهقه مون گوش عالمون كَر مى كنه ولى 
امان از شبا 
شما شباى تنهايى ما رو نديدن 
شبايى كه تا صبح با هق هق نشستيم و آهنگ گوش كرديم 
چه شبايى كه توى ماشين نشستيم و آهنگ گوش كرديم و بعد پنجره ها رو داديم پايين و با چشاى خستمون به پسركا يا مردايى كه آكارِوُن نگاه كرديم 
اى واى از شباى تنهايى ! 
با صداى مامان جيغ خفيفى كشيدم و ليوان از دستمو رها شد و روى پام ريخت 
_ _ اِ دختر حواست كجاست ؟ 
_مامان يه اِهنى يه اوهونى من از كجا بدونم شما اومديد آخه ؟ 
_ _ مادر ، من ده بار اِهن و اوهُن كردم كو گوش شنوا ؟ 
دستمو توى گوشم فرو كردم و گفتم _ احتمالا آب رفته تو گوشم ببخشيد 
مامان خنديد و گفت _ بيا صبحونه بخوريم 
لبخندى زدم و كش و غوصى به بندم دادم و گفتم _ من صبحونه خوردم مامانِ قشنگم 
مامان لبخندى شيطانى زد و مرموز گفت _ راستشو بگو چيكار مى خواى بكنى كه اجازه مى خواد ؟ 
موهامو توى دستم پيچوندم و گفتم _ اى قربون اون چشماى خوشگلت برم ؟ 
مامان گفت _ بگو 
گفتم _ خب بشين اينجورى وايميستى من هول مى شم 
مامان نشست و با لبخند گفت _ بله ؟ 
دستمو زير چونم زدم و انگار كه دارم به يه تابلوى نقاشى نگاه مى كنم گفتم _ ماشالله هر روز دارى خوشگل تر مى شى 
 مامان خنديد و گفت _ چى شده ؟
_ مامان 
_ _بله ؟ 
_ من مى خوام ...
_ _خخخب ؟ 
_ برم ...
_ با نفس و پرنيان ...
_ يه سفر چند روزه 
مامان كمى جدى شد و با اخم كمرنگى گفت _ بد نيست كه برى حال و هوات عوض شه 
_ _ ولى تنهايى ؟ 
_ تنها ميستم كه نفس و پرنيان هستن نفسم كه ماشين داره هتلم كه رزرو مى كنيم بعد با ماشين اينور اونور ميرم هميشه ام كه مواظبيم بعد ....
_ _ همه ى اينا رو مى دونم ولى بايد با بابات حرف بزنم 
پوفى كشيدم و گفتم _ اميدوارم قبول كنه 
_ _ خب من ....كه 
با شوق بهش نگاه كردم و گفتم _ خب ؟ 
_ _ با بابات حرف مى زنم 
پوف ديگه كشيدم 
مامان بلند شد و گفت _ من مى رم صبحونه بخورم اگه دوست داشتى بيا 
گفتم _ نه مرسى ، مامان ؟ 
مامان كه توى چهارچوب در بالكن بود گفت _ بله ؟ 
گفتم _ ميشه بابا رو راضى كنى فوقش سه روزه 
مامان دستگيره رو فشرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×