رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : نقاب زنها

نویسنده : bahareghasemi کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه

خلاصه :

رمان درباره دختری است که در دانشگاه تهران قبول می شود و از کیش به تهران می آید. پدرش در تهران برایش یک خانه نقلی می خرد تا در تهران درس خود را ادامه دهد. دختر داستان ما، وقتی پانزده سال داشت، مادرش را از دست می دهد و سال بعد ، پدرش با دختر نسبتا جوانی ازدواج می کند و جای مادرش را می گیرد.
نا مادری اش بسیار بدجنس و مرموز است و به خاطر پول این خانواده به ازدواج تن داده است ولی وقتی شوهرش ورشکست می شود؛ اوهم رفتارش بدتر می شود و از هرکاری برای برگرداندن پول استفاده می کند.
دختر وقتی این رفتار را دید بسیار تلاش کرد که دانشگاه تهران قبول شود تا از پدر و نامادری اش دور شود .
او در فکر انتقام از پولدار هایی بود که با پول هر کاری می کردند و به دیگران ظلم می کردند.
او در تهران دوست های صمیمی اش را پیدا می کند و همه آنها در یک هدف مشترک بودند و با یکدیگر برای رسیدن به هدف بزرگ و خطرناکشان همکاری می کردند. در طی این راه به شخص پولداری برخورد می کنند که همه برنامه های آنها را بهم می زند و مسیر اهداف آنها؛ عوض می شود...................

هدف: بوسیله پول هرکاری نکنیم و آن را ابزاری برای ظلم و ستم به دیگران به کار نگیریم.

پارت گذاری: سعی می کنم هر روز پارتی از رمانم را بگذارم.

مقدمه:
من دختری آزادم…. كسي حق بي احترامي به من را ندارد… دختري ام كه مي تواند دنياي خيلي هارا خراب كند….. پس… از من بترس چون… من همانی ام كه با شيوه خودم نابودت مي كنم بدون اينكه كسي بويي ببرد…. من دختر ايران زمينم… دختر آريايي… دختري از جنس سنگ … پس بدان كه نمي تواني به من آسيبي بزني چون… خودت داغووون مي شوی!!!

بترس از مــــن….

بترس از حيله هاي من….

بترس از روزي كه غمگين شوم…

و زندگي ات را  نابود کنم….

( خودم نوشتم…)
 

ویرایش شده در توسط bahareghasemi
  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

  • تشکر 5
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱
چمدونم را كنار در گذاشته و نگاهي به داخل خونه نقلي اي كه بابا برایم در تهران خريده بود انداختم.
شايد در كل پنجاه متر بیشتر نمی شد ولي براي يک دختر تنها همين هم، کافی است.
زياد چيز خاصي تو خونه نبود؛ جز يک فرش رنگ و رو رفته و يک دست مبل پنج نفره و يک بوفه ی كوچيك. در  آشپزخانه هم يک يخچال کوچک با گاز قديمي به چشم ميخورد. 
شالم را روی مبل پرتاب کردم و سركي به اتاق خواب كشيدم. وای چه خبره اينجا! يک گردگيري حسابي لازم دارد. يک تخت يک نفره و يک كمد و يک پاتختي هم در اتاق قرار داشت.
بايد فكري  به حال خونه مي كردم چون وضعيت خونه خيلي داغون بود. 
با صداي زنگ در شالم را سرم كردم و درو باز كردم كه با يک زن ميانسال روبه رو شدم.با كنجكاوي سعي داشت نگاهي به داخل خونه بیندازد.
-بفرماييد. كاري داشتين؟
زن: سلام عزيزم. همسايه جديدی؟
-بله.
زن: خوش اومدي. همسايه ها در كل خوب هستن خيالتون تخت. خيلي دوست داشتم با خانوادتون آشنا شم. مادر خونه هست؟
اي خدا عجب سيريشيه. بدم مياد ازين همسايه هاي فوضول. پشت چشمي نازك كردم و گفتم: تنها زندگي ميكنم.
يک دفعه چشم هایش گرد شد و با دهان باز گفت: مادر و پدرت فوت شدن؟؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نه. من تنها زدگی می کنم.
زن: اوه خداروشكر. ولي براي يک دختر جوون….
پريدم وسط حرفش چون مي دونستم که مي خواهد مانند بقیه نصیحت کند. برای همین گفتم: نه خانم مشكلي پيش نمي آید. با اجازتون من بايد برم غذا گذاشتم ممکنه بسوزه.
بعد سريع خداحافظي كردم و در را بستم. اين از روز اول. خدا به خير كنه.
لباس هایم را با يک تاپ و شلوارك عوض كردم و رو مبل  پریدم .چند ساعت پيش مانند فیلمی جلویچشم هایم آمد......
بابا: مليسا حواست باشه ها. تو اون شهر درندشت واسه يه دختر تک و تنها خیلی خطرناکه.
-ميدونم بابا. يک ماهه دارين اينارو بهم مي گید!
بابا: چون نگرانتم. امانته مريممي.
ياد مامانم افتادم كه وقتي 15 سال داشتم  مرد و منو تو اوج جوانی تنها گذاشت و دو  سال بعدش بابا با يک زن جوان به اسم پريسا ازدواج كرد و  جايگزينه مامان شد. از اول ازش بدم مي آمد چون با زبونش خوب بابارو گول مي زد و منو حرص مي داد. اون موقع هنوز بابا ورشكست نشده بود و كلي پول داشتيم و همه دور و ورمون جمع بودند. ولي از وقتي بابا ورشكست شد رفتار پريسا و اطرافيان که همه پولدار بودند، با ما فرق كرد. خواستگارهایم كم شدن و خيلي چيز های ديگر...
همين باعث نفرت من نسبت به آدماي پولدار شد چون فكرمي كنند با پول مي توانند همه چيز را بخرند و به ديگران ظلم كنند. ( البته بعضی ها نه همه).
وقتي داشتم از بابا و پريساي مزاحم خداحافظي ميكردم، براي يک لحظه برق اشك را در  چشم های بابا ديدم ولي سريع رویش را از من برگرداند.
 اونا فكر ميكنند که من واسه اينكه دانشگاه تهران قبول شدم به تهران آمدم  ولي خبر ندارند كه من براي دور شدن از پريسا و انتقام از کیش به تهران آمدم.
ساعت را  نگاه كردم؛ چه زود ميگذرد.
 سريع  وسايلم را  جابه جا كردم و يک دستي به خانه كشيدم كه ساعت هشت عصر شد.

ویرایش شده در توسط bahareghasemi
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۲
از خستگي روي تخت ولو شدم. دفترچه و خودكارم را برداشتم و چيز هایی كه بايد مي خريدم را در آن نوشتم و به فروشگاه رفتم.
كليد انداختم و وارد خانه شدم. وسايل ها را  در آشپزخانه قراردادم و دوتا تخم مرغ و گوجه برداشتم تا املت بپزم كه همان لحظه گوشيم زنگ خورد.
درحالي كه روغن را درون ماهی تابه می ریختم؛ جواب دادم:بله؟
--سلااااام بي معرفت. حالا بايد تازه بفهمم که اومدی تهران؟!
صدایش را نشناختم: ببخشيد به جا نياوردم!
--خانومو باش.. حنانم ديگه. تو دبيرستان..
پريدم وسط حرفش و با خنده گفتم: شناختم. چطوري ديوونه؟ تو از كجا فهميدي؟
حنانه: تينا تورو امروز تو فروشگاه ديده گفت خواستم برم ببينم خودشه يا نه كه گمش كردم.
-اِ هنوز با بچه ها در ارتباطی؟
حنانه: نه. فقط منو تيناييم. راستي آدرس خونتونو بده يه سر بيايیم.
-واسه شام بيايید.
حنانه: نه مزاحم نمیشيم. از اون نامادريت زياد خوشم نمياد.
پوزخند زدم . معلومه همه فهميدن چه زن مزخرفيه.
-نه تنهام. بابا برام یک خونه گرفته. قضيش مفصله بعدا برات تعریف می کنم.
جيغي كشيد و گفت: بيشووور. حتما شب ميايم. خداحافظ.
و قطع كرد. ديوونه!
تينا و حنانه از بهترين دوست های من در دوران مدرسه بودند. وقتي كه 17 سالم بود بخاطر کار بابا به کیش رفتیم.
سريع املت را درست کرده و چند لقمه از آن خوردم. مواد لازانيا را روي كابينت گذاشتم تا برای شام بپزم.
ساعت شش بعداز ظهر  بود كه حاضرشدم؛يک تيشرت قرمز كه شكلك هاي بامزه رویش قرار  داشت را با يک شلوار لي آبي روشن جذب پوشيدم و موهاي طلایی ام را ،دم اسبي بستم و يک رژلب صورتي زدم كه بي روح نباشم.
ساعت نزديك هفت بود كه زنگ در را زدند. اول از همه حنانه وارد خانه شد.خيلي تغییر کرده بود. موهايش قهوه ای بود و چشم های آبی داشت و در کل دختر خوشگلی به حساب می آمد.
پشت سرش تينا وارد شد. موهایش بور بود و چشم های آبی تیره ای داشت. 
با هم گرم صحبت بوديم و از هر دري حرف می زديم.
تينا: خونه مجردی خوبه؟
-نه بابا خیلی تنهام.
تينا: خيلي عوض شدي. خوشگل تر شدي.
-شماهم عوض شدين. چيشكارا ميكنين؟
تينا: من كه تو يک آرايشگاه كار مي كنم. 
حنانه: منم هم درس مي خونم و هم معلم زبانم.
-منم كه به بهانه ی دانشگاه اومدم تهران ولي بايد دنبال كار بگردم.
همون لحظه گوشي حنانه زنگ خورد: جونم؟
چي؟؟؟ فردا؟
آخه خيلي زوده فريد. باشه بهش مي گم اوكي كنه. باشه. باي!
تينا: چي شده؟ فريد چي ميگه؟                                                        حنانه: بعدا بهت می گم!
-قضيه چيه بچه ها؟ حالا من غریبه شدم؟ 

ویرایش شده در توسط bahareghasemi
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۳
حنانه: این چه حرفیه. تو که از خودمونی. راستش چه جوری بگم...

تينا پرید وسط حرفش و گفت: ببين ما يک گروه داريم که شامل؛من و حنانه و فريد و خواهرش فريباست. ماهمگی یک  هدف مشترك داشتيم و همين باعث شد  تا يک گروه تشکیل بدیم و پوزه ی پولدار هایی كه خيلي حس بزرگي مي كنن را به خاك بماليم. دقيقا يک ساله ما باهم همكاري داريم و هركدوممون هم  يک كاريو انجام مي ديم.

-چه جالب. دقيقا منم هدفم همينه. 

حنانه: پس اگه مي خواي عضوي از ما بشي نبايد كسي غيرخودمون چيزي بفهمه. اوكي؟

-باشه. فقط يكم بيشتر راجب اين اكيپ توضيح بديد.

حنانه: ما به پولدار هایی که خیلی خودشونو دست بالا می گیرند، نزدیک می شیم و از زندگی خصوصیشون سر در میاریم و سركيسشون مي كنيم. البته با قيافه و اسم هاي جعلي كه كسي بعدا نشناسه. 

-ايول كارتون خیلی درسته. حالا از كي من بيام تو گروهتون؟

تينا: بذار با بچه ها هماهنگ كنيم فردا بهت خبر مي ديم.

-باشه. بريم شام كه ديگه حاضر شده. لازانيارو با خنده و شوخي خورديم. برگشته بوديم به دوسال قبل كه همش خونه ی همديگه بوديم. ساعت طرفاي یازده شب بود که رفتند.

صبح ساعت ده  تينا بهم زنگ زد.

-سلام خوبي؟

تينا: فدات. خوش آمد مي گم بهت بابت حضورت تو گروهمون.

لبخندي روي لبم اومد و گفتم: عاليه. چيزي نگفتن؟

تينا: پاي تلفن كه نميشه گفت. فريد گفت ناهار بريم خونش  تا باهم آشنا بشید.

-اوكي. بيايد دنبالم پس.

تينا خنديد و گفت: خيلي رو داري. تا يک ساعت ديگه حاضر باش.

 

ویرایش شده در توسط bahareghasemi
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴
لباس مناسبی پوشیدم و به تینا زنگ زدم تا دنبالم بیاد. خیلی ذوق زده بودم چون یک قدم به هدفم نزدیکتر شده بودم.
تینا جلوی در آپارتمان شیکی  ماشین رو پارک کرد و گفت پیاده بشیم.
سه تایی وارد آسانسور شدیم و حنانه دکمه شماره پنج رو فشرد و چند ثانیه بعد آسانسور در طبقه پنجم ایستاد. همزمان باهم از آسانسور خارج شدیم و همون لحظه دختر با نمکی به استقبالمون اومد و فهمیدم که فریباست. با احترام ما را به داخل خانه راهنمایی کرد. درکل خانه ی خوبی بود. کمی بعد پسر قد بلندی که شباهت زیادی به فریبا داشت به جمعمون پیوست و باهم آشنا شدیم. 
با فرید و فریبا زود جور شدم انگار که سال هاست همو می شناسیم.
فرید: ملیسا از قضیه که با خبری؟
_آره تا حدودی.
فرید پای راستشو روی پای چپش انداخت و متفکر به من نگاه کرد.
بعد از چند دقیقه رو به هممون گفت: ببینید دخترا... من یه برنامه ای ترتیب دادم و از فردا باید طبق اون برنامه پیش بریم.
حنانه:خب چه برنامه ای؟ ما باید چیکار کنیم؟
فرید پشت چشمی نازک کرد و گفت:اگه اجازه بدی داشتم می گفتم.
همه زل زدن به فرید تا توضیح بده.
فرید: اول از همه ، هفته ای سه روز باید به باشگاه یکی از دوستام بریم و اونجا تمرین دفاع شخصی کنیم چون لازمه. و دوم اینکه؛ برای اینکه چهرمون دیده نشه من یک لباس طراحی کردم و چند روز دیگه به دستمون می رسه و هر دفعه که قراره نقشه ای رو اجرا کنیم  و وارد عملیات بشیمباید اونارو بپوشیم. و سوم اینکه باید ارتباطاتتون رو با دیگران محدود کنید چون ممکنه کسی بویی ببره. و آخر اینکه؛ هر کدوممون یک وظیفه ای داریم و باید مطابق اون عمل کنیم.
مثلا حنانه مسئول حک کردن سیستم هاست چون در این زمینه مهارت داره...
و تینا نقش راننده رو داره چون دست فرمونش عالیه...
و فریبا هم مسئول آموزش کار یا اسلحه است و منم که رهبر گروهم و اما...
نگاهی به من کرد و گفت: کشیدن نقشه هم با تو.
لبخند مطمئنی زدم و گفتم: رو من می تونید حساب کنید...
و قرار شد که فردا صبح ساعت هفت برای تمرین به باشگاه برویم.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۵
صبح با انرژی زیاد از خواب بیدار شدم . سریع لباس پوشیدم و صبحانه ی مختصری خوردم و به آدرسی که فرید واسم فرستاده بود رفتم. 

وارد آسانسور شدم و دکمه همکف را فشردم.
با صدای زن که می گفت : طبقه همکف.
از آسانسور خارج شدم و زنگ در قهوه ای را زدم که زنی قد بلند با خشکی ازم استقبال کرد و به داخل راهنماییم کرد.
سالن فوق العاده بزرگی بود و همه چیز داشت. لباسم را با لباس ورزشی مشکیم عوض کردم و در حال خروج از اتاق بودم که فریبا و حنانه و تینا با خنده وارد سالن شدند.
فریبا: ببخشید دیر شد. این حنانه ی بیشعور وسط راه یادش افتاده که لباس ورزشی نیورده و برگشتیم.
_ اشکال نداره. قراره کی باهامون کار کنه؟
تینا به همون زنی که اول دیدم اشاره کرد و گفت: کارش خیلی درسته و مقام کشوریم داره ولی یکم سخت گیر و خشکه.
حنانه: اینجوری به نظرم بهتره.
اوناهم لباس هایشان را عوض کردند و پیش همان زن رفتیم که شروع به معرفی خودش کرد: لیلا فتحی هستم. فکر میکنم چیزهای دیگه رو بدونید. پس اگه سوالی نیست بریم سراغ تمرین.
هیچ کدوم چیزی نپرسیدیم و  سراغ تمرین رفتیم. اول نیم ساعت گرم کردیم و بعدش کار با چند تا دستگاه را بهمون یاد داد و گفت اول باید تا یک هفته آمادگی جسمانیمون قوی بشود تا سراغ حرکات رزمی و... برویم.
نزدیک دو ساعت در حال تمرین بودیم. دیگه جونی تو بدنمون نمونده بود که گفت:واسه امروز کافیه.
با خستگی به فست فودی رفتیم و برای ناهار ساندویچ خوردیم و بعدش هرکی به خونه ی خودش رفت.

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۶

از خستگی روی مبل ولو شدم که همان لحظه گوشیم زنگ خورد. با دیدن شماره ی خونمون تعجب کردم چون معمولا بابا اگر با من کاری داشت، با موبایلش زنگ می زد.
دکمه اتصال تماس رو فشردم و جواب دادم: بله؟
صدای پریسا تو گوشی پیچید که پوفی کردم: سلام ملیسا جون. خوبی عزیزم؟!
_مرسی!
پریسا خندید و گفت: خوش میگذره؟ جات راحته؟
_آره خیلی. کاری داری؟
پریسا: آره داشت یادم می رفت. من و بابات فردا داریم میایم اونجا.
حسابی جا خوردم و گفتم: چرا انقدر زود حالا؟
پریسا با کنایه گفت: کجا زوده؟ ما نگرانتیم! بلاخره خانوادتیم و باید ببینیم تو اون شهر درندشت راحتی یانه!
دیگه داشتم آمپر می چسبوندم ولی به خودم مسلط شدم و گفتم باشه منتظرتونم. خدافظ.
گوشیو روی میز پرت کردم. همینو فقط کم داشتم.
سریع بلند شدم تا برای چند روز خرید کنم چون معلوم نیست  قراره چقدر بمانند و باید خیلی خوب ازشون پذیرایی کنم که هم چشم پریسا در بیاد و هم از بابته من خیالشون راحت شه.
سر خیابون سوار تاکسی شدم و آدرس فروشگاه رو دادم.
بعد از پنج دقیقه رسیدم و بعد از دادن پول به سمته در فروشگاه حرکت کردم.
یک چرخ خرید برداشتم و از بین قفسه ها رد می شدم و هر چی دم دستم می آمد ، داخل چرخ می انداختم.  تا سر پر شده بود که سمته پیش خوان رفتم و وقتی مبلغ رو گفت جا خوردم. من مانده ام چجوری روی اجناس قیمت گذاری می کنند!
با زور داشتم کیسه های خرید را  از فروشگاه خارج می کردم که یک پسر جلوی راهم را گرفت و گفت: بذارید کمکتون کنم.
_ممنون. خودم می تونم ببرم!
پسر از رو نرفت و کیسه ها را ازم گرفت و به سمت ماشینی که کمی جلوتر پارک بود رفت.
باتعجب و دهانی باز داشتم نگاهش می کردم که برگشت و با دیدن قیافه ی من خندید و گفت: می دونم خیلی پرروام و الان داری به همین موضوع فکر می کنی. بیا سوار شو می رسونمت. به خدا قصد مزاحمت ندارم.
به خودم اومدم و اخمی کردم و گفتم: کی به شما اجازه داد که کمکم کنید؟!
در حالی که کیسه هارا روی صندلی عقب ماشین می گذاشت ، با ابرو های بالا رفته گفت: سکوت علامت رضاست. بیا برسونمت دیر شد.
 این بشر خیلی پررو بود . با اخم سوار ماشین شدم و آدرس خانه را گفتم. توی راه هرچی می گفت، با سنگینی جوابشو می دادم و اونم می خندید. دلم می خواست یک مشت تو صورتش بزنم تا فکشو ببنده. 
جلویساختمان پیادم کرد و پول را گرفتم سمتش که با تعجب گفت: این چیه؟
_فکر کنم خیلی واضح باشه! پول اینه که رسوندیم.
پشت چشمی نازک کرد و گفت: لازم نیست. خودم خواستم که برسونمت.
شانه ای بالاانداختم و کیسه هارو برداشتم و در حالی که در ماشین را می بستم رو کردم سمتش و گفتم: بابت کمکت ممنون.
پسر: خواهش می کنم. خداحافظ.
_خداحافظ

  • تشکر 3
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۷
خرید هارا روی میز رها کردم و لباس هایم را با یک دست لباس راحتی عوض کردم و وسایل هارا جابه جا کردم. خیلی خسته بودم دلم یک تفریح درست و حسابی می خواست. زنگ زدم به حنانه. بعد از چند بوق برداشت: هوم؟
_درد. به جای سلامته؟!
حنانه خمیازه ای کشید و گفت: گیریم که سلام. چی کارم داری؟
از صداش مشخص بود که ولش کنی تلفن به دست،می خوابه.
_می خواستم ببینم اگه امروز بیکاری بریم خرید . بعدشم بریم فرحزاد.
انگار که از خواب پریده باشه با هیجان گفت: جون من؟؟؟
_آره جون تو!
حنانه: اوکی. دو ساعت دیگه میام دنبالت. بای!
اینم واسه یخودش شاده. دوشی گرفتم که سرحال شدم.
ساعت تقریبا هفت عصر بود که دنبالم آمد. سوار ماشینش شدم و گفتم: چطوری خرس خوابالو؟
پشت چشمی نازک کرد و گفت: خوبم. چی میخوای بخری؟
_فردا بابام و پریسا قراره بیان. چند تا لباس میخوام بخرم.
حنانه ماشینو روشن کرد و به سمت پاساژی که گفتم رفت. یک ساعت خریدم طول کشید. دو دست مانتو و شال و شلوار و چند دست لباس راحتی خریدم. 
_حالا پیش به سوی فرحزاد.
حنانه نیششو باز کرد و گفت: به حساب توئه دیگه؟
_باشه بابا. حالا نمی خواد کل حلقتو نشونم بدی.
مشتی به بازوم زد و گفت: دلتم بخواد.
وقتی رسیدیم فرحزاد هیچ جای پارکی نبود. ملت تو فرحزاد ریخته بودند.
با کلی گشتن،ماشینو یک جا پارک کرد و وارد یک رستوران سنتی شدیم. بوی قلیانتوی کل فضا پخش شده بود. وارد یک آلاچیق کوچیک شدیم و سفارش دو پرس باقالی پلو و ماهیچه دادیم.
وقتی غذامون رسید با ولع شروع به خوردن کردیم و این حنانه هم وسط غذا هی منو می خندوند. 
گارسون نزدیکمون اومد و گفت: خانوما قلیان نمی خواید؟
تا اومدم دهنمو باز کنم و حرف بزنم، حنانه گفت: یه قلیون با توتون پرتقال لطفا بیارید. 
گارسون چشمی گفت و رفت.
کمی بعد قلیون رو اوردند و حنانه با مسخره بازی دود رو از دهن و دماغش بیرون می داد .
_آبرومون رفت. این کارا چیه؟!
حنانه با خنده گفت: ضد حال نباش دیگه. بذار عشق و حالمونو کنیم.
سرمو به حالت تاسف تکون دادم و بعدش یکم منم قلیان کشیدم و پول را حساب کردم و رفتیم. ساعت ۱۱ شب بود که وسط راه بنزین تموم کردیم.
_حالا تو این محل پرت چیکار کنیم؟
 از شانسمون پرنده هم ور نمی زد.
حنانه گوشیشو برداشت و به فرید زنگ زد. فریدم گفت الان به یکی زنگ می زنم براتون بنزین بیاره.فقط تا اون موقع توی ماشین بشینید و درها رو هم ببندید.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۸
نزدیک یک ساعت توی اون محل تاریک داخل ماشین نشسته بودیم که یک مرد اومد و گفت که از طرف فرید اومده و برامون بنزین اورده.
 ساعت طرف های  دو صبح بود که به خانه رسیدم . چشم هایماز خستگی درحال  بسته شدن بود؛ با همون لباس ها تنمخوابیدم.
صبح با صدای آلارم گوشیم  بیدار شدم. یادم افتاد امروز قراره بابا و پریسا بیایند. یکگرد گیری حسابی کردم و برای ناهار  مرغ و سوپ درست کردم.  و یک دوش گرفتم و شروع کردم به حاضر  شدن. موهای طلاییمو اتو کشیدم و دورم ریختم. یکمی هم ریمل زدم تا چشم های سبزم بیشتر تو چشم باشد و  رژلب صورتی کمرنگ هم زدم و یه تیشرت سبز با شلوار کوتاه سفید پوشیدم که همان لحظه زنگ آیفون به صدا درآمد.
در را باز کردم و کمی بعد پریسا با یک دسته گل بزرگ وارد شد.
با لبخند مصنوعی ازش پذیرایی کردم و بعدش بابا با یک جعبه شیرینی داخل شد و به گرمی باهام دست داد.
دلم برایش یکذره شده بود. در را  بستم و چایی و شیرینی اوردم.
پریسا لباس هایش را  با یکتاپ و شلوار لیمویی عوض کرده بود و پای راستش را روی پای چپش انداخته بود و با موهای قرمزش ور می رفت. حالم ازش بهم می خورد. بابا در حالی که چایی اش را می خورد گفت: چطوره اینجا؟ راحتی؟
_آره راحتم خیالت تخت.
لبخند گرمی تحویلم داد و گفت: دانشگاهت چی شد؟ از کی قراره بری؟
_دو ماه دیگه شروع می شه.
پریسا با عشوه رو به بابا گفت:عزیزم اون موضوعو به ملیسا جون نگفتی هنوز؟
بابا خیلی جدی گفت: نه الان زوده.
خیلی کنجکاو بودم ببینم چیو قراره بهم بگه واسه همین گفتم: چیزی شده بابا؟
بابا: نه دخترم.
پریسا سریع گفت: بابات خیلی نگرانته ملیسا جون. بلاخره تو الان یه دختر تنها تو این شهر بزرگ هستی. راستش... یکی ازم خواسته که تورو از بابات خواستگاری کنم. راستش می خواستم ببینم نظرت چیه؟!
چیز عجیبی نبود ولی کنجکاو بودم ببینم اون شخص کیه. واسه همین  گفتم: اون کیه؟
پریسا با لبخند گفت: پرهام.
خیلی جا خوردم. پرهام داداش پریساست و خیلی از من بزرگتره. حدودا ۳۲ سالشه .
_متاسفم من قصد ازدواج ندارم و میخوام درسم را ادامه بدم.
پریسا خواست بحثو کش بده که بابا دست پریسا رو گرفت و گفت: عزیزم ملیسا راست میگه. الان خیلی واسش زوده و درسش مهم تره.
_ناهار آمادست. بفرمایید.
میزو خیلی شیک چیدم و نشستیم. پریسا با کنایه گفت: مگه غذا درست کردنم بلدی ملیسا جون؟
دلم می خواست لهش کنم ولی خیلی خونسردانه گفتم: مامانم وقتی هنوز فوت نکرده بود بهم آشپزی یاد داد.
حرصی شد و گفت: آهان.نمی دونستم.
بعد بدون حرف غذامونو خوردیم. بعداز غذا بابا دستشو به کمرم زد و آهی کشید و گفت: مثل مریم خدابیامرزی. غذایی که پختی مزه غذاهای  مریمو می داد.
با ناراحتی  به بابا لبخند زدم.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹
پریسا که معلوم بود حرصی  شده، لبخندی زد و گفت: دستت درد نکنه عزیزم.
_نوش جون.
بعداز ناهار با بابا و پریسا مشغول دیدن فیلم شدیم و بعد رفتیم تا  خوابیدیم. ساعت نزدیک ۸ شب بود که از بیرون سفارش پیتزا دادم و شامو با خنده و شوخی خوردیم البته اگه قیافه عصبی پریسا رو ندید بگیریم.
صبح با احساس نوازش موهایم از خواب بیدار شدم. بابا با لبخند گفت: صبح بخیر. نمی خوای به مهمونات صبحانه بدی؟
کش و قوسی به بدنم دادم و رفتیم صبحانه بخوریم.
درکل روز خوبی بود. قرار شد که صبح بابا و پریسا بهکیش برگردند و هرماه  بهم سر بزنند.
تو این چند روز خبری از بچه ها نبود. فقط یک بار تینا بهم زنگ زد و گفت قراره بریم باشگاه که گفتم فعلا تا وقتی بابا اینجاست بیرون نمیام.
.......
بابا چمدون به دست به سمت در خروجی رفت و بعداز اینکه چمدون را روی زمین گذاشت، پاکتی به دستم داد و گفت: هروقت چیزی لازم داشتی بهم بگو.
_چشم بابا.
الان چند ساعت از رفتن بابا می گذرد و دلم از حالا برایش تنگ شده است.
گوشیم زنگ خورد. با خستگی جواب دادم:بله؟
یه دفعه فریبا جیغ زد: بله و کوفت! بله و بلا! کدوم گوری هستی؟!
چشم هایم چهارتا شد: جای سلامته بچه پررو؟
فریبا:نکنه توقع سلامم داری؟
_پ ن پ. چیشده حالا زنگ زدی و داری جیغ جیغ می کنی؟
فریبا: می خواستم بگم از هفته دیگه ماموریتمون شروع میشه. تا آخر این هفته باید به صورت فشرده تمرین کنیم.
_باشه. مرسی که خبرم کردی.
فریبا: خواهش میکنم. فردا می بینمت. بای.
گوشی را کنارگذاشته و لبخندی زدم و با خودم گفتم: ایول. دارم به هدفم نزدیک می شم....
کیف ورزشی ام را برداشتم و با تاکسی به سمت باشگاه رفتم. بعداز پرداخت کرایه وارد سالن ورزشگاه شدم و دیدم بچه ها درحال حاضر شدن هستند.
_سلــــــام!
تینا با دیدنم ذوق کرد و گفت:سلام ملوس. بدو حاضر شو بیا.
لباس ورزشی ام را پوشیدم و بی وقفه تا ساعت دو ظهر تمرین کردیم. 
وقتی به کیسه بوکس ها مشت می زدم، انگار جون تازه ای می گرفتم.
بعد از باشگاه فرید اومد دنبالمون و رفتیم خانه خودش و فریبا.
فریبا برایمان چایی و شیرینی اورد و فرید گفت: دخترا فردا اخرین جلسه ی آمادگی جسمانیه. از پس فردا ماموریتمون شروع می شه و همزمان با اون تمرین های رزمیتونم باید تو باشگاه زیر نظر مربی انجام بدید.

در 1 دقیقه قبل، bahareghasemi گفته است :

پارت ۹
پریسا که معلوم بود حرصی  شده، لبخندی زد و گفت: دستت درد نکنه عزیزم.
_نوش جون.
بعداز ناهار با بابا و پریسا مشغول دیدن فیلم شدیم و بعد رفتیم تا  خوابیدیم. ساعت نزدیک ۸ شب بود که از بیرون سفارش پیتزا دادم و شامو با خنده و شوخی خوردیم البته اگه قیافه عصبی پریسا رو ندید بگیریم.
صبح با احساس نوازش موهایم از خواب بیدار شدم. بابا با لبخند گفت: صبح بخیر. نمی خوای به مهمونات صبحانه بدی؟
کش و قوسی به بدنم دادم و رفتیم صبحانه بخوریم.
درکل روز خوبی بود. قرار شد که صبح بابا و پریسا بهکیش برگردند و هرماه  بهم سر بزنند.
تو این چند روز خبری از بچه ها نبود. فقط یک بار تینا بهم زنگ زد و گفت قراره بریم باشگاه که گفتم فعلا تا وقتی بابا اینجاست بیرون نمیام.
.......
بابا چمدون به دست به سمت در خروجی رفت و بعداز اینکه چمدون را روی زمین گذاشت، پاکتی به دستم داد و گفت: هروقت چیزی لازم داشتی بهم بگو.
_چشم بابا.
الان چند ساعت از رفتن بابا می گذرد و دلم از حالا برایش تنگ شده است.
گوشیم زنگ خورد. با خستگی جواب دادم:بله؟
یه دفعه فریبا جیغ زد: بله و کوفت! بله و بلا! کدوم گوری هستی؟!
چشم هایم چهارتا شد: جای سلامته بچه پررو؟
فریبا:نکنه توقع سلامم داری؟
_پ ن پ. چیشده حالا زنگ زدی و داری جیغ جیغ می کنی؟
فریبا: می خواستم بگم از هفته دیگه ماموریتمون شروع میشه. تا آخر این هفته باید به صورت فشرده تمرین کنیم.
_باشه. مرسی که خبرم کردی.
فریبا: خواهش میکنم. فردا می بینمت. بای.
گوشی را کنارگذاشته و لبخندی زدم و با خودم گفتم: ایول. دارم به هدفم نزدیک می شم....
کیف ورزشی ام را برداشتم و با تاکسی به سمت باشگاه رفتم. بعداز پرداخت کرایه وارد سالن ورزشگاه شدم و دیدم بچه ها درحال حاضر شدن هستند.
_سلــــــام!
تینا با دیدنم ذوق کرد و گفت:سلام ملوس. بدو حاضر شو بیا.
لباس ورزشی ام را پوشیدم و بی وقفه تا ساعت دو ظهر تمرین کردیم. 
وقتی به کیسه بوکس ها مشت می زدم، انگار جون تازه ای می گرفتم.
بعد از باشگاه فرید اومد دنبالمون و رفتیم خانه خودش و فریبا.
فریبا برایمان چایی و شیرینی اورد و فرید گفت: دخترا فردا اخرین جلسه ی آمادگی جسمانیه. از پس فردا ماموریتمون شروع می شه و همزمان با اون تمرین های رزمیتونم باید تو باشگاه زیر نظر مربی انجام بدید.

دوستان عزیز تا جایی که تونستم، سعی کردم علائم نگارشی را رعایت کنم... اگر مشکلی داشت و نظری داشتید خوشحال میشم که بهم بگید.با تشکرシ

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱۰
روز نهایی رسید. امروز قراره اولین ماموریتمان را انجام بدهیم. 
داخل ماشین فرید نشسته بودیم و فریبا شروع کرد به توضیح دادن نقشه: بچه ها فرید تو ماشین می شینه و سیستم امنیتی اون ویلا رو حک می کنه و من و تینا از زیر زمین وارد می شیم و حنانه از  در پشتی باید وارد ویلا بشه و ملیسا هم به عنوان یک پلیس وارد عمل میشه.
اونجور که ما می دونیم، گاو صندوق طلاها توی یکی از اتاق های طبقه دوم قرار داره. هرکی پیداش کرد، با فرید تماس بگیره تا راهنماییش کنه.
الان ساعت یک ظهره و تا ساعت دو وقت داریم. پس حواستون باشه که اتفاقی نیوفته.
فرید: من سیستم امنتی ویلا رو حک کردم. حالا می تونید برید. مواظب خودتون باشید.
بچه ها با اون لباس های طراحی شده شبیه راهزن ها شده بودن. یه بلیز آستین بلند مشکی با شلوار و کتونی های مشکی و کلاه و نقاب مشکی؛ که باعث می شد کسی تشخیص نده آنها دختراند.
نگاهی به خودم کردم. یک دست فرم نیروی انتظامی و یک چادر مشکی. عمرا اگر کسی به من یکی شک کند. لبخند شیطونی ای زدم و به سمت ویلا راه افتادم. بچه ها زودتر از من وارد ویلا شده بودند. نگاهی به اطرافم انداختم. فرید توی ماشین نیروی انتظامی که با پارتی بازی جور کرده بود، کمی اون طرف تر نشسته بود.
زنگ ویلا رو فشردم و نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم.
چند ثانیه بعد صدای پیرزنی امد: بله؟
_صاحب خونه هست؟
پیرزن:شما؟
_از نیروی انتظامی اومدم. میشه بگید مالک خونه بیاد دم در؟
پیرزن که معلوم بود جا خورده با صدای لرزانی گفت:اتفافی افتاده؟
_نه چیز مهمی نیست.
پیرزن: چشم الان به آقا میگم که بیان خدمتتون.
درو باز کرد و وارد ویلا شدم. فوق العاده بزرگ و عیونی بود. کمی بعد یک مرد حدودا ۴۳ ساله نزدیکم شد: سلام.خسته نباشید. اتفاقی افتاده؟!
_سلام. نه چیزه خاصی نیست. راستش چند تا سوال هست که باید به اونها جواب بدید.
مرد با احترام گفت: چشم حتما. اینجا بده جلوی در. بفرمایید داخل.
جلوتراز من وارد ویلا شد و بلند گفت: مهری خانوم مهمون داریم. لطفا ازشون پذیرایی کنید.
داخل ویلا صد برابر زیباتر از بیرونش بود. روی یک مبل تک نفره سلطنتی نشستم و اون مرد هم رو به روم نشست. همون لحظه پیرزن برایمان شربت و  کیک اورد. تشکر کردم و رفت.
کمی از شربتم خوردم و به ساعت مچی دستم نگاه کردم. ساعت یک و بیست دقیقه بود. فقط چهل دقیقه وقت داشتیم.
پرونده ای که همراهم اورده بودم را باز کردم و گفتم: اینجا ماله شماست؟
مرد:بله.
_چند وقته اینجا زندگی می کنید؟ تنها هستید یا همسر و... هم دارید؟
مرد: دوتا دختر دوقلوی ۵ ساله دارم که با همسرم زندگی می کنند. تقریبا سه ساله که از هم جدا شدیم.
کلی ازش سوال پرسیدم و تقریبا ساعت نزدیک دو بود که صدای تقی از طبقه دوم امد.
مرد از جایش بلند شد و گفت: ببخشید من الان خدمت می رسم.
ترسیدم که نکنه بچه ها رو ببینه و گیر بیوفتیم واسه همین گفتم: من دیگه باید برم اداره . ممنون ازین که وقتتون رو در اختیارم گذاشتین.
مرد بیخیال بالا رفتن شد و با لبخند گفت: وظیفم بود. در خدمت باشیم. ناهار بمونید.
_خیلی ممنون. دیرم میشه.
مرد تا در ورودی ویلا همراهیم کرد. نفسم را بیرون فرستادم و به سمته ماشین رفتم که دیدم بچه ها سراشونو خم کردند که مرد آنها را نبیند. از انجا دور شدیم که حنانه با جیغ گفت: موفق شدیم.
از روی خوشحالی لبخندروی لبم نشست.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت۱1
فرید اهنگ شاد گذاشت و  ماهم با اهنگ می خوندیم و می رقصیدیم تا رسیدیم به خونه ی فرید. بچه ها داخل ماشین مانتوهاشونو روی لباسشون پوشیدند و وارد ساختمان شدیم.
فرید کیسه ی طلاها را اورد داخل خانه و روی میز پرت کرد .
فریبا درشو باز کرد و محتوای داخلشو روی میز ریخت. حدودا نزدیکه ۱۰۰ تکه طلا بود. طلاهای سنگین و گرون قیمت.
تینا: الان باید با این همه طلا چیکار کنیم؟
فرید: کم کم می فروشمش و بخشی از پول رو به نیازمندان می دیم و بخش دیگه هم بین خودمون تقسیم میکنیم.
_آره خیلی خوبه. با حرفت موافقم.
حنانه فلششو زد به باند و یه اهنگ قر دار پلی کرد و دستمونو گرفت و گفت: پاشید جشن اولین موفقیتمونه.
......................
_بله؟
بابا: سلام صبحت بخیر.
_صبح شما هم بخیر. چه خبر؟
بابا: سلامتی. زیاد وقتتو نمی گیرم فقط می خواستم بگم که پرهام کلی بهم اصرار کرد تا شمارتو بدم بهش تا نظرتو مستقیم از خودت بشنوه. منم مجبوری دادم بهش. من پدرتم و صلاحتو می خوام. پس به نظرم بهتره که بهش فکر کنی.
اوووووف. کلا پریسا و خانوادش برامون دردسر سازن. به خاطر احترامی که به بابا داشتم گفتم: چشم حتما.
بابا: خب دیگه من برم کاردارم. کاری نداری؟
_نه. خدافظ.
با حرص گوشیو پرت کردم. اه اول صبحی گند زدند تو روزم. یک ساعت دیگه کلاسم شروع می شد. سریع صبحونه خوردم و به سمت باشگاه رفتم.
مربی بهمون چند حرکت یاد داد و هممون به خاطر هدفمون، سخت تلاش می کردیم. بعد از پایان کلاس به سمته پارک نزدیک خونه رفتم و کمی پیاده روی کردم و یک ساندویچ خریدم و همونجا خوردم. ساعت نزدیک سه ظهر بود که رفتم خونه. 
درحال عوض کردن لباسم بودم که گوشیم زنگ خورد. روی تخت نشستم و جواب دادم: بفرمایید!
_سلام ملیسا خانوم.
صداش نا آشنا بود. با تعجب گفتم: شما؟ به جا نیوردم!
_پرهامم.
ای بابا. همینو کم داشتم فقط.
_آها. خوب هستین آقا پرهام؟
_ خیلی ممنون. شنیدم اومدید تهران.
_درست شنیدید.
_پس واجب شد دعوتتون کنم خونمون.
چه زود پسرخاله شد. خیلی از خانوادش خوشم میاد.. بعد برم خونشون؟!
_لطف دارین ولی متاسفانه من درگیر درس و دانشگاهم.
_ مامانم ناراحت میشه اگه نیاید.
بعد صدای مامانش اومد: سلام عزیزم خوبی؟
_سلام. مرسی. شما خوبین؟
رها خانوم: مرسی گلم. اومدی تهران بعد یه سر به ما نمی زنی؟
_ببخشید من سرگرم درس و.. شدم یادم رفت.
رها خانوم: اشکال نداره گلم. ولی اگه واسه امشب نیای واقعا ناراحت می شم.
حالا من چجوری بپیچونمش؟! خواستم بهونه بیارم که گفت: ملیسا جان من منتظرما. فعلا خدافظ عزیزم.
و تماسو قطع کرد! وااااای از دست اینا دیوونه نشم خیلیه.
رفتم سراغ کمد تا برای شب لباس انتخاب کنم. تقریبا نزدیک ده دقیقه درحال زیر و رو کردن لباسام بودم که لباس مناسبی را پیدا کردم.
یک بلیز آستین بلند فیروزه ای با شلوار مدل گشاد به رنگ سفید.
حاضر شدم و به سمت خونشون رفتم.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۲
جلوی در سفید رنگی ایستادم و زنگو فشردم که رهاخانوم گفت: بفرما تو گلم.
جعبه شیرینی را توی دست چپم گرفتم و وارد ساختمان شدم. خونشون طبقه ی هفتم یک ساختمان ده طبقه بود.
رها خانوم به استقبالم اومد و منو در آغوش گرفت و گفت: خوش اومدی قشنگم. خیلی دوست داشتم ببینمت.
بهش لبخند زدم و گفتم: لطف دارید.
شیرینی رو بهش دادم  و روی مبل نشستم. چند دقیقه بعد پرهام از بیرون امد. راستش از دیدنش خیلی جا خوردم. آخرین بار که دیدمش پنج سال پیش وقتی پانزده ساله بودم بود. اون موقع پسری قد بلند و خیلی لاغر و استخوانی با موهای فر بلند بود. ولی اینی که الان رو به روم بود یک پسر قد بلند و هیکلی و خوش تیپ بود که موهای حالت دار کوتاهی داشت.
هردو با تعجب به همدیگه خیره شده بودیم که اول اون به خودش اومد و با
ناباوری گفت: ملیسا خودتی؟!
_نه روحمه اومده یه سلامی کنه و بره.
خندید و گفت: مثل همون موقع ها حاضر جوابی.
روی مبل کناریم نشست و رها خانوم با شربت و شیرینی پیشمون اومد.
رها خانوم خیلی مهربون بهم نگاه میکرد. زن خوبی بود.
رها خانوم: دخترم دانشگاه چطوره؟
_خوبه فعلا که اولاشه.
رها خانوم: موفق باشی عزیزم.
_خیلی ممنون.
شربتو خوردم و پرهام منو به سمت اتاقی که ته سالن قرار داشت راهنمایی کرد تا لباسمو عوض کنم. 
مانتومو آویزون کردم و دستی به موهام کشیدم و به سمت پذیرایی رفتم.
رها خانوم با لبخند شیرینی نگاهم می کرد که یاد مامان افتادم و متقابلا منم بهش لبخند زدم.
سنگینی نگاه پرهامو حس کردم. سرمو به طرفش چرخوندم که دیدم با تحسین نگام می کنه. راستش یکم خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم و دوباره سر جام نشستم.
کمی بعد گوشیم زنگ خورد.
_بله؟
فرید: سلام چطوری؟
_سلام خوبم. تو خوبی؟
فرید: مرسی. راستش بابته طلاها زنگ زدم.
_خب چیشد؟ فروختی؟
فرید: فردا قراره ببرم پیش یه آشنایی و حدودا تا سه روز دیگه پول نقدش گیرمون میاد.
با خوشحالی گفتم: دمت گرم فرید. کارت خیلی درسته. مرسی بابته خبر خوبی که بهم دادی.
حس کردم پرهام زل زده بهم و همونم شد و من مچشو هنگام دید زدنم گرفتم.
فرید: خواهش می کنم. مزاحم نمی شم. فعلا.
گوشیو با شادی قطع کردم که پرهام با کنایه گفت: پس خوش به حال آقـــا فریدتون که تونسته تورو خوشحال و راضی کنه.
منم کم نیوردم و گفتم: آره واقعا خوش به حالش. چون هر کسی نمی تونه منو خوشحال کنه.
فرید با حرص گفت: رابطتون در چه حده؟ ینی واسه ازدواج قدم برداشته برات؟
_ما قصدمون فعلا ازدواج نیست.
پوزخندشو شنیدم ولی به روی خوردم نیوردم. 
کمی بعد شامو خوردیم و ساعت تقریبا یازده شب بود که حاضر شدم تا برگردم خونه که رها خانوم گفت: دخترم وایسا پرهام می رسونتت.
_نه مزاحمشون نمیشم خودم میرم.
پرهام پرید وسط حرفم و درحالی که سوئیچ ماشینشو بر می داشت گفت: چه مزاحمتی! می رسونمت.
بلاخره راضی شدم منو برسونه. از رها خانوم خدافظی کردم و کلی اصرار کرد که دوباره بیام خونشون و...
سوار ماشین پرهام که یک بی او و بود شدم. تا نیمه های راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد. نزدیکای خونه بودیم که گفت: ملیسا؟
رومو کردم طرفش و گفتم: بله؟
پرهام: به پیشنهادم فکر کن.
فهمیدم منظورش چیه ولی خودمو به کوچه علی چپ  زدم و با تعجب گفتم: کدوم پیشنهاد؟ توکه پیشنهادی ندادی!
با کلافگی دستی به صورتش کشید و گفت: پیشنهاد ازدواج.
رسیدیم به کوچمون که گفتم: قول نمیدم بهت.
پرهام: بهت اجبار نمی کنم. ولی سعی کن بهش فکر کنی. من چند روز دیگه زنگ می زنم تا نتیجه رو ازت بپرسم.
در ماشینو باز کردم و گفتم: باشه. مرسی که رسوندیم. خدافظ.
پرهام: مواظب خودت باش.خدافظ.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳
وارد خونه شدم. روز خسته کننده ای بود. حالا پرهامو چیکار کنم تو این وضعیت؟ همینم مونده با برادر مادرخوندم ازدواج کنم!
موبایلمو برای ساعت هشت زنگ گذاشتم و خوابیدم.....
مربی ازمون خواست تا دو به دو باهم مبارزه کنیم. من و تینا .و فریبا و حنانه.
حدود نیم ساعت مبارزه کردیم و مربی اومد تا ایرادامونو بگه. 
مربی: بچه ها کارتون خیلی خوب پیش میره و خوبه که سرسختانه تلاش میکنید. همین باعث پیشرفتتون شده. فقط چند نکته رو بهتون بگم که برطرفش کنید. حنانه وقتی میخوای مشت بزنی نباید خیلی کند پیش بری و باید سریع مشت بزنی. تینا توهم وقتی میخواستی دفاع کنی گارد گرفتنت یکم شل بود.
ملیسا وقتی داشتی جا خالی می دادی یکم دیر جنبیدی و باید سریعتر جاخالی می دادی. و فریبا توام اشتباهه تینا رو داشتی. درهر صورت کارتون خوب بود. تایم کلاس تموم شد . خسته نباشید.
رفتیم تو رختکن و لباسامونو عوض کردیم. حسابی عرق کرده بودم و فقط یک دوش آب یخ می تونست حالمو خوب کنه.
از باشگاه خارج شدیم و سوار ماشین فرید شدیم که دست فریبا بود.
فریبا عینک دودیشو زد روی موهاش و گفت: خب بچه ها پایه اید بریم یه بستنی خفن بزنیم؟
تینا با جیغ گفت: آره آره.
فریبا: خب بابا. کرم کردی!
با تمام سرعت به سمت یک بستنی فروشی کوچیک رفت و تینا هم باهاش پیاده شد تا  بستنی هارا بیاورند.
حنانه: ملیسا؟
_جون؟
حنانه: بیا بریم آرایشگاه یه دستی به قیافت بکش.
باتعجب چرخیدم سمتش و گفتم: مگه قیافم چشه؟
حنانه خندید و گفت: بابا منظورم این نیست که قیافت چیزیشه. منظورم اینه که بیا بریم مثلا ابروهاتو یکم بردار.. موهاتم که خدادادی طلاییه. یکم کوتاهش کن.
_آهان از اون لحاظ. باشه فقط آرایشگاه خوب منو ببرا.
حنانه: به روی چشم. واسه فردا وقت می گیرم. خوبه؟
_آره خوبه.
کمی بعد فریبا و تینا با بستنی ها برگشتند.
خیلی  بستنیش خوشمزه بود. یادم باشه ازاین به بعد از همینجا بستنی بخرم.
بستنی هامونو خوردیم که گفتم: بچه ها یه جا اوکی کنید چند روز بریم مسافرت.
تینا: آره راست میگه. این چند وقت خیلی خیته شدیم.
فریبا: منم موافقم. به نظرم شمال بریم.
حنانه: آره .من اونجا یکیو می شناسم ویلا کرایه میده ترو تمیز و روبه دریا. جاشم خیلی خوبه.
_پس حله میریم شمال. فقط روزشو هماهنگ کنید و بهم خبر بدید.
فریبا: باشه.
........
سریع یه دوش گرفتم و مشغول خشک کردن موهام بودم که صدای زنگ آیفون اومد.
با تعجب به سمتش رفتم که دیدم گاوم زایید. رها خانوم جلوی در بود.
حالا چیکار کنم؟
دوباره صدای زنگ به گوشم خورد. آیفونو برداشتم: بفرمایید.
نگاهی به خودم کردم. یک تیشرت قرمز با شلوار جذب آبی تنم بود. موهامو همونطور که نم داشت روی شونم رها کردم و درو باز کردم.
رها خانوم با یک جعبه شیرینی و گل وارد شد: سلام دخترم.
بهش لبخند زدم: سلام خوش اومدید.
شیرینیو ازش گرفتم: خیلی زحمت کشیدید. نیازی به این کارا نبود خونه خودتونه.
لبخند شیرینی تحویلم داد و روی مبل نشست. 
چایی و شیرینی رو بردم و ازش پذیرایی کردم.
رها خانوم: خوبی دخترم؟ از بابات و پریسا خبر داری؟
_مرسی خوبم. بله دیروز باهم تلفنی حرف زدیم. خوب بودند.
رها خانوم: الحمدالله.
رها خانوم لبخنی زد  گفت: دخترم زحمت نکش اومدم یکم باهم حرف بزنیم و برم.
 من زیاد از مقدمه چینی خوشم نمیاد بنابراین میرم سر اصل مطلب... راستش خیلی وقته این پسرم چشمش تورو گرفته و همش پافشاری می کنه که من باتو حرف بزنم شاید که راضی بشی.
خیلی چیزارو هم راجبش میدونی عزیزم. اینکه الان بیست و هشت سالشه و مهندس عمران هست و...
دلم میخواد بهش فکر کنی. می دونم از دخترم پریسا خوشت نمیاد ولی نذار این باعث کدورت بین تو و ما بشه. من مادرم و صلاح پسرمو میخوام. توام مثل دخترمی و می دونم باهم خوشبخت می شید. ولی هیچ اجباری در کار نیست و تو حق انتخاب داری. ازت می خوام تا هفته دیگه بهم جوابو بدی عزیزم. هر چی باشه  جوابت؛ مطمئن باش هیچی عوض نمیشه و ما رفتارمون همینه که هست.
_بله رها خانوم. می دونم همه اینارو ولی من دلم می خواد با علاقه ازدواج کنم و سن شوهرمم برام مهمه و  پرهام هشت سال از من بزرگتر هست و این از نظرم یکم مشکل سازه. در هر صورت به خاطر احترامی که براتون قائلم هفته دیگه جوابمو می گم.
رها خانوم گونمو بوسید و گفت: خیلی ماهی عزیزم. من دیگه باید برم شام بذارم. پس منتظر جوابتم.
_چشم حتما.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۴
با سختی چمدون را داخل صندوق عقب جا دادم و کنار حنانه نشستم. از خستگی پاک هام روی هم افتادند و خوابم برد.

با تکون های شدیدی چشم هامو  باز کردم و  تنها چیزی که دیدم،یک جفت دندون ردیف بود. با تعجب سرمو کمی بالا اوردم و با قیافه ی مشنگه حنانه رو به رو شدم.

_هوی مسواک گرونه نیشتو ببند. اومده تو حلقم دهنشو باز کرده پلشت.

حنانه اروم زد تو سرم و گفت: برو بابا. پاشو رسیدیم.

سرمو طرف پنجره چرخوندم و با دیدن منظره ی روبه روم نیشم شل شد و گفتم: عجب جای خفنیه. کجاییم؟ 

درحالی که ارایششو تمدید می کرد گفت: نزدیک رامسریم. فریبا و تینا رفتند تو نشستن. منم موندم تا بیدارت کنم و باهم بریم.

دستی به صورتم کشیدم و با برداشتن کیفم باهم از ماشین خارج شدیم و به سمت رستوران سنتی رفتیم.

وارد که شدیم بوی کباب به مشامم رسید و یه لحظه دلم ضعف رفت.

حنانه: چقدر شلوغه اینجا.

نگاهی به اطراف انداختم. راست می گفت جمعیت زیادی داخل رستوران بودند.

به سمت تینا و فریبا رفتیم و گفتم: یه وقت صبر نکنید منم بیدار بشما!

تینا: حرص نخور پیر می شی. بیا دارن سفارشمونو میارن.

فریبا: خوب خوابیدی؟

_آره خـــیلی. دیشب تا ساعت پنج بیدار بودم داشتم وسایل جمع می کردم واسه همین خیلی خوابم میومد.

با اوردن غذامون بدون حرف شروع به خوردن کردیم.
تینا: بچه ها عجب جاییه.
واقعا عالی بود. یک کوچه ی فوق العاده بزرگ با ویلاهای دوبلکس و شیک و دریا هم صد قدم با ویلاها فاصله داشت. عاشق و شیفته ی اونجا شده بودیم که پیرمردی به سمتمون اومد و گفت: خوش اومدید دخترا. اینم کلید ویلایی که می خواستید. فقط هروقت خواستید که برید به من زنگ بزنید.
شمارشو فریبا زد تو گوشیش و چمدون به دست به سمت ویلا حرکت کردیم. داخلش خیلی مرتب و شیک بود.
حنانه ولو شد روی مبل و گفت: چه عشق و حالی کنیم ما اینجا.
_گمشو حالا بیا بریم وسایلموو جا به جا کنیم بعد به فکر چیز دیگه باش.
از پله های مارپیچ که کنار سالن قرارداشت بالا رفتم و از بین چهار اتاقی که اونجا قرار داشت، اتاقی رو انتخاب کردم. یک تخت یک نفره گوشه ی اتاق و کنارش یک پاتختی و کمد به رنگ سفید هم قرار داشت . و تراس کوچکی هم داشت که دریا رو می تونستی ببینی.
سریع وسایلم رو جا به جا کردم و یک دست تاپ و شلوارک تنم کردم و به سمت اشپزخانه رفتم.
فریبا در حال نوشتن لیست خرید بود و تینا هم داشت با تلفنش حرف می زد و حنانه هم طبق معمول جلوی تلوزیون ولو بود.
فریبا: ملیسا  میای بریم باهم خرید؟
_آره الان میرم حاضر می شم بریم.
حنانه اومد پبشمون و گفت: نمی خواد من لباس تنمه من باهات میام. ملیسا و تینا هم برن یه دوری این اطراف بزنن تاما بیایم.
_اوکی. تینا بیا بریم یه دوری بزنیم.
با ناراحتی گفت: من حاضرم. میرم پایین توام بیا.
_باشه الان میام.
لباس هامو پوشیدم و از ویلا خارج شدم که دیدم تینا خیره شده به زمین و تو فکر.
رفتم سمتش و دستمو زدم پشتش و گفتم: چیشده؟ کی رفیق منو ناراحت کرده؟
لبخند غمگینی زد: بیا همینطور که میریم لب دریا باهم حرف بزنیم.
باهم قدم می زدیم که گفت: خیلی وقته با کسی درد و دل نکردم. همیشه سعی می کردم کسی از مسائل خصوصی زندگیم باخبر نشه. ولی دیگه نمی تونم این بار غصه رو یک تنه بکشم.
لبخندی بهش زدم: هرچی می خوای بگو من می شنوم.
آهی کشید: نزدیک سه سال که عاشق یکی شدم. اوایل خیلی رابطمون خوب بود ولی چند ماهه که مثل اوایل نیست. اسمش آرش و دوست پسرخالمه. باهم توی تولد پسرخالم آشنا شدیم و کم کم ارتباطمون زیاد شد. قرار شد که امسال بیاد با خانوادم حرف بزنه و قضیمون جدی تر شه ولی...
به اینجا که رسید اشکشو پاک کرد و گفت: دوماهه که ازم دوری می کنه و هرچی ازش می پرسم که چیشده و چرا این دست و اون دست می کنی میگه که فعلا آمادگیشو ندارم.
یک ساعت پیش زنگ زدم بهش که حالشو بپرسم ولی مامانش برداشت و گفت دست از سر پسرم بردار. اون نمی خوادت و قراره با یکی نامزد کنه و یک ماه دیگه عقد کنند.
به هق هق افتاده بود. نشست رو ماسه ها و منم کنارش نشستم و دستشو گرفتم: بگو
_من دوستش دارم نمی تونم به این راحتی ولش کنم. آخه مگه من چیکار کردم که رابطمون سرد شد؟ من که همش خوبی کردم بهش!
_عزیزم اون لیاقتتو نداره که اینطور برخورد کرده. تو این رابطه اون ضرر میکنه نه تو. مطمئن باش.
سرشو گذاشت رو پاهاش و گفت: می گی چیکار کنم که برگرده از تصمیمش؟
فکری کردم و گفتم: مگه اینکه احساس و غرورشو تحریک کنی. شاید برگرده  یا بفهمیم حسش چیه.
_چطوری؟
_مگه نمی گی که دوست پسرخالته؟ خب یه مهمونی ترتیب میدیم و اونم از طریق پسرخالت دعوت می کنیم و تو باید خیلی به خودت برسی و باهاش طوری برخورد کنی که انگار تصمیمش برات اهمیتی نداشته. و از فرید هم کمک می خوایم که تو مهمونی زیاد پیشت باشه و باهم اوکی باشید که ببینیم غیرتش قبول می کنه که تو بافریدی یا نه.
_آره فکر خوبیه.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۵
کمی بعد حنانه و فریبا با نیش باز اومدن سمتمون که فریبا گفت: بچه ها بیاید بریم ناهار بخوریم که یه فکری داریم.
و بعد چشمکی  به حنانه زد که با حالت مشکوکی نگاهش کردم و گفتم: باز چه نقشه ای دارید؟
حنانه: حالا می گیم اول بریم ناهار بخوریم.
میز ناهار خوری رو باهم چیدیم و بعد از غذا، ظرف های یک بار مصرف رو ریختیم دور و نشستیم روی مبل که فریبا گفت: من و حنانه وقتی داشتیم بر می گشتیم از خرید، یک ماشین مدل بالا وارد ویلا بقلی شد و برای یک لحظه داخل ویلا رو تونستیم ببینیم. خیلی قشنگ بود و معلوم بود طرف خیلی پولداره. قراره با نقشه ای که حنانه کشیده وارد ویلا بشیم و سر و گوشی به آب بدیم.
_نقشه چیه؟
حنانه دستاشو توهم قفل کرد و گفت: من توپ والیبالمو می ندازم داخل حیاط ویلا و از اونجا که ویلا به سیستم امنیتی بالایی مجهزه پس به صورت نمایشی یکیمون زنگو فشار میده ولی در اصل زنگ به صدا نباید دربیاد و به بهونه ی اینکه کسی درو باز نکرده که توپمونو برداریم، یکیمون از دیوار میره بالا و درو برامون باز می کنه و خودمونو همینطور که سرگرم پیداکردن توپ می کنیم، آمار ویلا زو هم در میاریم.
تینا: اگه گیر بیوفتیم چی؟
حنانه: نه گیر نمی افتیم چون بهونمون برداشتن توپه.
_کی این نقشه رو عملی می کنیم؟
حنانه: یک ساعت دیگه.
تینا: پس تا اون موقع بیاد یه دست پاسور بازی کنیم.
تینا پاسورشو اورد و مشغول بازی شدیم .
جلوی ویلا ایستاده بودیم که فریبا توپو داخل حیاط پرت کرد و تینا هم الکی دستشو به زنگ فشار داد. حنانه هم برام قلاب گرفت و با سختی از دیوار بالا رفتم. اومدم بپرم که شلوارم به کنار دیوار گیر کرد و اندازه ی یک وجب کنار ساق پام پاره شد.
درو برای بچه ها باز کردم و هر کی به یک سمتی رفت. حدودا ده دقیقه داشتیم واسه خودمون تو حیاط ویلا ول می چرخیدیم که با صدای پسری با ترس هممون بر گشتیم: خانوما مشکلی پیش اومده؟
حنانه با ترس گفت: اِم...راس...تش..
پریدم وسط حرفش و با خونسردی گفتم: اومدیم توپمونو برداریم از حیاطتون.
پسره با شیطنت نگاهم کرد و گفت: پس چرا زنگو نزدید تا درو باز کنم تا شلوارتون پاره نشه.
با عصبانیت گفتم: اگه قرار بود درو باز کنید نیازی به پاره شدن شلوارم نبود.
فریبا توپو دستش گرفت و رو به ما گفت: بچه ها بیاید بریم مزاحم آقا نشیم.
پسره خندید و گفت: در خدمت باشیم. یه شربتی چیزی.
تینا در حالی که از کنارش رد می شد گفت: ایشالا دفعه ی بعد.
پسره به پرروییه تینا خندید: خیلی رو داری تا حالا کسی بهت گفته بود؟
تینا: آره.
پسره از این حاضر جوابی چشمانش اندازه ی یک توپ تنیس شده بود . که ما از این تعجب سواستفاده کردیم و از ویلا خارج شدیم و وارد ویلای خودمون شدیم. داخل پذیرایی رفتیم که هر چهارتامون زدیم زیر خنده.
فریبا: من اون لحظه داشتم از خنده می مردم ولی جلوی خودمو گرفتم.
تینا هم نیششو باز کرد: من بیشتر ولی عجب چیزی بودا. خیلی جذاب بود.
حنانه:خاک تو سرت چشم پسر مردمو که دراوردی.
تینا: ببند دهنتو.
_بچه ها بعدا یک بار باید با فرید بیایم و وارد ویلا بشیم. به نظر چیزای  با ارزشی باید اونجا باشه.
حنانه: حالا اونارو بیخیال بریم بخوابیم. بعداز ظهر بریم بازار بگردیم.
ساعت پنج بعداز ظهر بود که به بازار رفتیم. تینا کلافمون کرده بود. جلوی هر مغازه ای می ایستاد و سه ساعت ویترینو تماشا می کرد.
برای تولد بابا که دو هفته ی دیگه بود، یک ست کمربند و کیف پول چرم خریدم و بچه ها هم واسه خانواده هاشون سوغاتی خریدند.
جوجه هارو تو مواد خوابوندم و فریبا هم رفت تا توی حیاط اتش درست کنه تاجوجه کباب هارو بپزیم.
ظرف جوجه ها و گوجه رو به حیاط بردم و دیدم حنانه و تینا دارن دنبال هم می دوند و تینا جیغ می زد و می گفت: حنا غلط کردم. عفو کن پلیز.
با خنده رفتم سمت اتش و سیخ جوجه هارو روی اتش قرار دادم.
فریبا: فرید زنگ زد گفت با دوستاش اومدن شمال و قراره فردا بریم ویلای دوستش چون تولدشه و همه رو دعوت کردن.
_چه خوب. بلاخره یه مهمونی افتادیم. قر تو کمرم داشت خشک می شد.
فریبا خندید و گفت: خیلی پررویی. عمم بود که هفته ی پیش مهمونی دعوت بود؟
نیشمو باز کردم: جون عجب عمه ی پایه و باحالی داری. خدا بده ازین عمه ها.
خندید و مشتی به بازوم زد و مشغول باد زدن جوجه ها شد. 
_حنانه اون تینارو ول کن برو چند تا قهوه درست کن بیار بخوریم.
حنانه زبونی برام دراز کرد و گفت: نوکر بابات سیاه بود؟
_آره عشقم واسه همین دوستت دارم.
اومد سمتم و وشگونی از دستم گرفت و گفت: حالا من نوکرم آره؟ اونم از نوع سیاهش؟ بهت حالی می کنم.
_نه عشقم من همچین جسارتی نکردم. شما ملکه ی زیبایی هستید.
تینا با خنده داشت به جوجه ها ناخنک می زد و صدای فریبا رو دراورده بود.
خوشحال بودم که از ناراحتیه صبحش خبری نبود.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۶
با خنده و شوخی شامو خوردیم و بعدش به اصرار حنانه والیبال بازی کردیم. ساعت دوازده شب بود که دیگه رفتیم بخوابیم.
به اتاقم رفتم.ولی خوابم نمیومد . به تراس رفتم و روی صندلی ای که اونجا قرار داشت نشستم. باد خنکی می وزید و موهامو به بازی گرفته بود. چشم هامو بستم و به صدای دریا گوش سپردم.
تــــق....
با ترس چشم هامو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم. من تو تراس چیکار می کنم؟ دستمو ماساژ دادم و صندلی که افتاده بود رو برداشتم و سرجاش گذاشتم. دستم به خاطر افتادن از صندلی درد می کرد. روی تخت افتادم و به خواب رفتم.
صبح با صدای خنده ی تینا از خواب بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم به طبقه ی پایین رفتم که دیدم تینا روی مبل نشسته و به گوشیش نگاه می کنه و می خنده. خبری از حنانه و فریبا نبود. به ساعت نگاه کردم. ساعت ۱۰ صبح بود.
تینا با دیدنم گفت: صبح بخیر.
_صبح توام بخیر. چی نگاه می کنی که صدای خندت خونه رو برداشته؟
درحالی که می خندید گفت: دارم فیلم می بینم خیلی خنده داره.
_بچه ها خوابن؟
درحالی که همه ی توجهش به فیلم بود سرشو تکون داد.
وارد آشپزخونه شدم و میز صبحانه رو چیدم و بچه هارو بیدار کردم تا صبحانه بخوریم.
سر میز نشسته بودیم که فریبا گفت: بچه ها بعد صبحانه برید حاضرشید که میخوایم بریم خرید واسه تولد.
حنانه: کادوچی بخریم؟ چند سالشه؟ 
فریبا درحالی که چاییشو هم می زد گفت: حالا واسه کادو یه فکری می کنیم. همسن فرید.
مانتوی نخی کوتاهی به رنگ آبی کمرنگ با شال و شلوار آبی روشن پوشیدم و ارایشمم فقط یک رژ قرمز بود.
وارد پاساژ شدیم و روبه بچه ها گفتم: دوبه دو بریم خرید و راس ساعت سه توی رستوران... باشیم.
تینا دست حنانه رو گرفت و گفت: ما باهم میریم.
با فریبا وارد یک مغازه شدیم . داشتم لباس هارو نگاه می کردم که فریبا با یک لباس مشکی کوتاه سمتم اومد: این خوبه به نظرت واسه من؟
نگاه دقیقی به لباس کردم. ساده و شیک بود: برو پروش کن ببین تو تنت چطوره.
وارد اتاق پرو شد و منم یک لباس بلند سبز خوشرنگ چشمم رو گرفت که آستین های بلند طوری داشت وتا باسن تنگ بودواز اون به پایین گشاد می شد. به نظرم قشنگ بود.
به در اتاق پرو ضربه ای زدم که فریبا درو باز کرد. لباس تو تنش فوق العاده شده بود.
_خیلی قشنگه همینو بخر.
فریبا: آره چشممو خیلی گرفت. میرم یک جفت کفش مشکی هم بردارم.
وارد اتاق پرو شدم و لباس رو تنم کردم. هارمونی خاصی با چشمهام ایجاد کرده بود و رنگ سبز چشمم بیشتر نما پیدا کرده بود. به چهره ی خودم لبخندی زدم و بعد از اینکه فریبا کلی تعریف کرد پولشو حساب کردم و رفتیم سراغ خریدن کادو.
_به نظرت عطر خوبه؟
فریبا: آره ولی من چی بگیرم؟
_کیف پول و کمر بند بگیر.
وارد عطر فروشی شدیم و یک عطر خوشبو رو انتخاب کردم و برام کادوش کرد و بعد از اون فریبا کمربند و کیف پول شیکی خرید و راضی از خریدمون به سمت رستوران رفتیم.
وارد رستوران شدیم که دیدیم تینا و حنانه طبق معمول درحال خندیدنن و حنانه توگوشیش داره چیزیو به تیما نشون میده. به سمتشون رفتیم.
_خوش می گذره؟
حنانه: آره خیلی. بیاید سفارش غذا بدیم که خیلی گشنمونه.
بعد از خوردن ناهار به ویلا رفتیم. تولد از ساعت شش تا دوازده شب بود و برای حاضر شدن دو ساعت وقت داشتیم. هرکی وارد اتاق خودش شد. سریع یه دوش گرفتم و بعد شروع به خشک کردن موهام کردم.موهامو با استفاده از کمی ژل حالت دار کردم و ارایشش ملیحی کردم که شامل یک خط چشم گربه ای که چشمهامو وحشی تر میکرد و رژلب قرمز و رژگونه ی صورتی کمرنگ. دوشی هم با ادکلنم گرفتم و بعد از پوشیدن مانتوم، کیفمو برداشتم و به پذیرایی رفتم. فریبا آماده  نشسته بود و داشت با گوشیش ور می رفت تینا هم جلوی آینه داشت شالشو سر می کرد.
_حنانه بیا دیگه.
صداش از دستشویی اومد: بذار عملیاتو انجام بدم میام.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۷
فرید با دیدنمون دستی تکون داد و به سمتمون اومد. فریبا با نیش باز پرید بقلش وگفت: حالا بدون هماهنگی از من میای شمال؟
فرید لبخندی تحویل خواهرش داد و گفت: می خواستم غافلگیرت کنم.
تینا: اگه دل و قلوه دادنتون تموم شد بیاید بریم داخل.
فرید خندید و رو به تینا گفت: تو هنوز آدم نشدی؟
تینا چشم غرهای رفت : فرشته ها که آدم نمیشن.
هممون زدیم زیر خنده و وارد ویلای دوست فرید شدیم. جمعیت زیادی درحال رقصیدن بودن و تعداد کمی هم روی صندلی نشسته بودند. رفتیم دور یک میز نشستیم که پسر با نمکی به جمعمون اضافه شد و با لبخند رو به ما گفت: خوش اومدید خانومای زیبا. 
بعد رو کرد به فرید: آقا فرید خانومارو معرفی نمی کنی؟
فرید مارو معرفی کرد و دوستشم مارو به طبقه ی بالا راهنمایی کرد تا لباسامونو عوض کنیم.
حنانه: چقدر با مزه بود قیافش.
_نیشتو ببند پسر ندیده.
زد به بازوم و گفت: ضدحال.
بعد از عوض کردن لباسمون پایین رفتیم که تینا هول شد و با تته پته گفت: وای آرش اینجا چیکار می کنه؟
رد نگاهشو گرفتم و به پسری رو دیدم که کت و شلوار سورمه ای پوشیده بود و درحال خندیدن با دختر جلفی بود.
_تینا مثل اینکه نقشه رو باید زودتر اجرا کنیم. خودتو نباز و خیلی عادی برخورد کن.
تینا با ترس نگاهی به من کرد که لبخندی زدم: نترس. ما حالشو می گیریم. اوکی؟
اب دهنشو قورت داد و سرشو تکون داد. فریبا و فرید درحال رقص بودن و حنانه هم داشت با دوست فرید حرف می زد. آرش و اون دختره هم درحال رقص بودن. فرصت مناسبی بود پس سریع تینا رو به سمت فرید هول دادم و فریبا رو از فرید جدا کردم و رفتیم که فریبا با تعجب گفت: چیکار می کنی؟
_بعدا می گم الان فقط وایسا و تماشا کن.
فرید هم از حالت تعجب خودش دراومد و با تینا مشغول رقص شد که یک لحظه دیدم ارش چشمم به تیما خورد و با تعجب بهش خیره شده. 
تینا هم اصلا حواسش به اون نبود و در طی یک حرکت فرید دست تینا رو کشید و تینا هم رفت تو بقل فرید. که دیدم ارش دست از رقصیدن کشیده و با عصبانیت مشتشو گره کرده.
آره اقا ارش بایدم حرص بخوری. فریبا: اینا دارن چیکار می کنن؟ چیزی شده؟
_نه بابا چیزی نیست. هروقت تیما امادگیشو داشت بهتون می گه.
شانه ای بالا انداخت و رفت تا نوشیدنی برداره. همون لحظه دیدم ارش رفت سمت تینا و دستشو کشید و به طبقه ی بالا برد. فرید خواست دنبالش بره که جلوشو گرفتمو گفتم: نرو من حواسم بهش هست.
فرید: باشه.
به طبقه ی بالا رفتم دیدم ارش با عصبانیت درحال داد زدنه و تینا هم خیلی خونسرد زل زده بهش.
ارش: خیلی عوضی هستی. خانوادت می دونن چه غلطی می کنی تو شمال؟آره؟
از کوره در رفتم و با قدم های محکم به سمتشون رفتم که هردوشون متوجهم شدن. رفتم روبه روی فرید ایستادم و با لحن جدی گفتم: وکیل وصیشی؟
اخم کرد و گفت: تو دیگه چی می گی دختره ی خیره سر.
صدامو بردم بالا و با پوزخند گفتم: حقیقتو می گم. البته درک حقیقت واسه ادمای احمق خیلی سخته پس دهنتو ببند وگرنه فکتو خورد می کنم اگه بخوای زر زیادی راجب تینا بزنی.خر فهم شدی؟
هولم داد و با داد گفت:حالیت می کنم آشغال.
تینا: ولش کن ارش.
ارش با عصبانیت نگاهش کرد و به سمتم حمله کرد که با یک حرکت سریع زیرپا انداختم و افتاد.
_اوخی اوف شدی؟
وحشیانه به سمتم حمله ور شد و منم بیشتر ضربه هاشو دفع می کردم که مشتی به دهنم زد و خون از لبم جاری شد. تینا تا اون لحظه از شدت ترس تو خودش جمع شده بود ولی با دیدن وضعیت ما، از پشت لگد محکمی به ساق پای ارش زد و نقش زمین شد.
خلاصه دعوا داشت شدت می گرفت که یقه ی ارشو گرفتم و گفتم: دیگه دور و ور تینا نبینمت.
و با تینا به سمت بقیه رفتیم و سیل سوالها به سمتمون روانه شد.
تا اخر مهمونی دیگه ارش رو ندیدیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×