رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

aseman73

زندگی روی وب | Aseman73

پست های پیشنهاد شده

 

نام کتاب : زندگی روی وب 

نویسنده : آسمان۷۳

موضوع : درام ،طنزِاجتماعی 

خلاصه کتاب : زندگی روی وب ، روایتگر دو جوان با نگرش ها و اعتقادات کاملا متفاوت است که از دنیای واقعی و سختی هایش به دنیای مجازی پناه میبرند و اتفاقاتی که این بین رخ میدهد آنها را هم مسیر میکند ولی ...

در ادامه ی داستان خواهیم دید که چه فراز و نشیب هایی در زندگی این دو جوان و اطرافیانشان رخ خواهد داد و چگونه این دو را هم مسیر خواهد کرد و شاهد تحولاتی در وجودشان خواهیم بود .

زندگی روی وب ، اصلا از زندگی ما دور نیست و نویسنده سعی دارد مشکلات اجتماعی و آسیب هایی که ورود دنیای مجازی در زندگی واقعی ما می گذارد و تأثیرات بعضاً مخرب آن را بیان کند . 

این رمان یک جلد از یک مجموعه ی سه جلدی است که همه آنها درون مایه اجتماعی خواهد داشت و نویسنده سعی میکند با کمک گرفتن از کارشناسان در نوشتن این مجموعه ی داستانی به تمامی سوالات و شبهاتی که ذهن جوانان امروزی را مشغول کرده پاسخی منطقی بدهد .

گفتار نویسنده : هرکسي در شهري زندگي مي‌کند. شيراز شهري است با خصوصيات خودش و اهواز خصوصياتي متفاوت از آن دارد. هرکسي وارد شهر تهران مي‌شود به‌سرعت متوجه خصوصيات متفاوت آن مي‌شود. هر شهري خصوصيات و قواعدي دارد اما در کنار اين تفاوت، قواعد اصلي و کلي چنان مشترک است که کودک در هر شهري متولد شود مي‌گويند به دنيا آمد، و نمي‌گويند به شيراز يا مشهد آمد. او از دنيايي وارد دنيايي ديگر شده است. دنيايي جديد که قواعدش و خصوصياتش و سنت‌هايش متفاوت است. دنياي مجازي نيز خصوصيات يک دنيا را دارد، اما خصوصياتي متفاوت. شايد شناخت دنيايي که بسياري در آن مقيم شده‌ايم و بسياري فرزندان خود را براي سکونت به آن مي‌فرستيم لازم باشد. به‌شرط آنکه اتفاقاتي را که در يک شهر مي‌افتد، با قواعدي که در شهر برپاست اشتباه نگيريم.

مقدمه

گاهی اوقات ، تو واقعیت و بین اطرافیانت و با اینکه کلی آدم کنارهستن ، بازم حس میکنی تنهایی و احساس خلأ میکنی و برای اینکه برطرفش کنی به مجازی پناه میبری و اونجارو واسه زندگی انتخاب میکنی دنیات مجازی میشه و دوستات مجازی تومجازی میتونی خودت نباشی ، میتونی اون چیزی باشی که همیشه دلت میخواسته ولی نمیشد ، عکاس میشی ، نویسنده ، فیلمساز ، بازیگر ، گوینده و دوبلور و خلاصه هرچی که تو واقعیت نمیتونی انجام بدی ، تو مجازی به اصطلاح میشی ٬٬شاخ٬٬ ، حتی تو ادبیات هم دست میبری و ادبیات مخصوص خودت رو درست میکنی .
 میدونی رفیق ؟ مجازی محدودیت نداره ، اگه دختری میتونی خودتو پسرجا بزنی و اگه پسری خودتو دختر جا بدی ، ولی یه موقعی میرسه که بین هیاهوی مجازی و شلوغیاش ، خسته میشی و دلت برا دنیای واقعی تنگ میشه ولی وقتی میخوای به واقعیت برگردی ،  میبینی اونجام هیچ خبری نیست ، حس تنهایی بهت دست میده ،  اینکه فکر میکنی هیشکی نمیفهمه چی میگی ، خسته میشی از اینکه داری تنهایی میدویی ، از اینکه تنهایی هرچی میری نمیرسی ، از باری که باید به تنهایی به دوش بکشی ، دلت میخواد یه نفر تو زندگیت باشه که بمونه ، باشه که هیچوقت نره ، یکی که کنارش احساس تنهایی نکنی ، که حس کنی همه دنیارو داری ، که وقتی باهم باشین ، بخندین و صدای خندهاتون تا آسمونا بره ، یکی که بهش افتخار کنی،  یکی که تکیه گاه باشه ، که تکیه گاهش باشی ، حامیت باشه ، حامیش باشی ، رفیق باشه برات که بدونی و بدونه شما فقط برای همید .
برای بار ... نمیدونم هرچند بار وقتی برای بارچندم  میری مجازی با خودت تصمیم میگیری که خود واقعیت باشی ، بدون هیچ دروغ و کم و کاستی ، خودِ خودِ واقعیت نه غلو نه خالی بندی نه هیچ چیز اضافی  .
توی شلوغی اطراف یهو یه نفر سروکلش تو زندگیت پیدا میشه شوخی شوخی و خیلی الکی اصلا شبیه آشنایی های دیگه شوخی شوخی آشنا میشین شوخی شوخی این رابطه پیش میره و شوخی شوخی جدی میشه یه دفه نگاه میکنی میبینی چند ماه گذشته و یکی تو زندگیت هست که همه چیزتو میدونه و باهاته ، شاید اصلاً ندیده باشیش ولی ذهنتو درگیر کرده یه گوشه از ذهنت دائماً داره به اون فکر میکنه و نمیذاره راحت باشی دلت میخواد بهش اعتماد کنی ولی عقلت چیز دیگه ای میگه و این تویی که این وسط عذاب میکشی این بین برای یک بارم که شده سعی میکنی پا رو قلبت بذاری و به عقلت گوش کنی باخودت میگی: بذار امتحانش کنم ببینم چجور آدمیه ، و با خودت میگی اگه قبول شه تمام دنیارو به پاش میریزم ، اگه قبول شه فلان میکنم و دیگه فلان نمیکنم و با تمام  وجودت مطمئنی که حتما قبول میشه تو این امتحان و دعا میکنی قبول شه ، چون طرفت نمیدونه اگه اون هفت خطه تو هشت خطی تو همه راهارو تا تهش رفتی و حالا میخوای درست باشی رو راست باشی هه وبا یه امتحان ساده میفهمی که بازم عقلت درست میگفته و تو در اشتباه بودی و طرفتو اشتباهی انتخاب کردی اونجاست که دنیا رو سرت خراب میشه ، اونجاست که سرد میشی ، تبدیل به کوه یخ میشی ،  بی اعتماد و بددل و بدبین ، خشک و بی روح و بی تفاوت 
و از اونجا به بعد بی رحم ترین آدم روی زمین 

جوری نباشید که نفر بعدی که وارد زندگیش میشه خودشو تیکه تیکه کنه که باورش شه دوسش داره !!!
آسمان 

تقدیم به : همه آنهایی که مجازی را خانه ی خود ساخته اند .!!

 

  • تشکر 3
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

  • تشکر 1
  • عالی 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل اول
 گلوش هنوز از شدت سرفه های پشت سرهم ، بخاطر قهوه ای که به گلوش پریده بود اونم هم زمان با سوال تینا ، می سوخت ، می سوخت و خاطرات تلخ و شیرینش رو به یادش میاورد ،چشماشو بسته بود ، تمام اتفاقات این پنج سال مثل یک فیلم از ذهنش می گذشت ، صدای نگران همسرش که اسمش رو صدا میزد تا چشماش رو باز کنه و مطمئن بشه حالش خوبه به گوشش می رسید با هر بار شنیدن اسمش یک تصویر از یک خاطره به یادش می اومد ...
محسن : عزیزم چیشد یهو ! حالت خوبه؟ 
تینا : فرشته جان ؟ خوبی ؟ 
چشمای قهوه ایش رو باز کرد ، نگاهش به صورت نگران تینا افتاد بهش لبخند زد که نشون بده چیزی نیست، چادرش رو روسرش مرتب کرد صورتش رو برگردوند تا راحت تر محسن رو ببینه اونم با لبخونی گفت : خوبی ؟  فرشته لبخند همیشه مهربونش رو تحویل داد و هم زمان چشماشو بست و باز کرد ، این یعنی آره عزیزم اصلأ جای نگرانی نیست ! هنوز هم تک سرفه میزد و گلوش اذیت بود ، اینا همه تو سی ثانیه اتفاق افتاد . حسین آقا : خب خداروشکر چیزی نیست 
تینادرحالی که چادرشو مرتب میکردو تودستش زیر چونش محکمتر می گرفت گفت: آره خداروشکر و با شیطنت ادامه داد : نمیتونین قسر در برین باید همه چیزو بگین 
حسین آقا رو به محسن گفت : داداش دوراه بیشتر نداری ، یا قضیه رو کامل تعریف کنی یا کچل شی ، کدومش ؟ 
محسن کف دستاشو رو سرش گذاشت و مظلومانه گفت : من موهامو دوست دارم ! 
همه از حرکتش خندیدن 
همین موقع صدای دعوای بچه ها بلند شد و از اتاق اومدن بیرون زهرا کوچولو دویید بغل فرشته همین موقع محسن تا چشمش به دخترش افتاد گفت : ای وای دختر بابا چِش شده؟  زهرا دستاشو دور گردن فرشته حلقه کرد و چشمای درشتِ اشکیش رو به چشمای مامان فرشتش دوخت و با لحن کودکانش گفت : مامان نِداه تُن علی قُلِ سَیَمُ چیتا تَد ؟ ( مامان نگاه کن علی گل سرمو چیکار کرد ) ، همه از حرف زدن زهرای سه ساله دلشون قنج می رفت ، همه رو کردن به علی که تو چارچوب در ایستاده و سرش پایین بود و داشت زیر چشمی نگاشون میکرد ، زهرا با دلخوری گفت : ببین چیتایِش تَــدیــی! (ببین چیکارش کردی!)
ریحانه خواهر دوقلوی علی، که هردوشون پنج سالشونه، گفت : خاله خب داداشی حواسش نبود 
فرشته گل سر رو از زهرا گرفت، دست راستشو برد تو موهای فرفری و بلندِ زهرا و مرتبش کرد ، پیشونیِ دخترشو بوسید و با لبخند گفت : اشکالی نداره مامانم شما که گل سر دیگه داری ناراحتی نداره! زهرا : آخه هیش تُدوم مثه این نمیشه تِه (آخه هیچ کدوم مثل این نمیشه که )
فرشته : شما باهم دوستین عزیز دلم دوستا همدیگرو می بخشن 
تینا رو کرد به علی و با جدیت گفت : آقای آریامنش بیا اینجا ببینم 
علی گفت : آخه مامان تقصیر خودش بود ، میخواست نذارتش رو زمین ! زهرا با دلخوری : نَخِیَـم مَدِ من چیتا تَدَم (نخیرم مگه من چکار کردم ) تینا: بیا اینجا پسرم ! ریحانه رفت دست علی رو گرفت و گفت بیا داداشی بیا باهم بریم علی یواش یواش حرکت کرد و رسید به تینا ، تینا دستش رو گذاشت پشت علی و گفت: چرا این کارو کردی آخه هوم؟ علی سرش پایین بود صورت تُپُلیش از خجالت قرمز شده بود و با انگشتاش بازی میکرد حسین آقا : علی آقا مامان باشمان ! 
ببخشید زهرا حواسم نبود ، اینو علی درحالی گفت که داشت پشت سرشو میخاروند و به پایین نگاه میکرد  ، ریحانه سریع گفت : اشکال نداره داداشی دیگه حواست باشه کجا میشینی ! 
محسن و فرشته جا خوردن و خندشون گرفته بود و سوالی به تینا و حسین آقا نگاه میکردن 
حسین آقا درحالی که خندش گرفته بود و میخواست جدیتشو حفظ کنه رو به علی گفت : بابایی تو باز زیرتو نگاه نکردی نشستی! 
بزرگترا سرشونو انداختن پایین و ریز میخندیدن 
زهرا رفت پیش ریحانه و علی گفت : اِشتال ندایه بٍییم بازی (اشکال نداره بریم بازی) . بچه ها که رفتن تینا خندید و گفت : ببخشید تورو خدا این علیِ ما نگاه نمیکنه کجا میشینه تا حالا کلی خسارت داده حسین آقا سرش پایین بود و میخندید محسن و فرشته هم که فهمیدن چیشده میخندیدن .
تو آشپز خونه هم بحث بین خانما داغ بود از خودشون و زندگیشون می گفتن ، تینا در حالی که بشقابا رو از توکابینت برمیداشت گفت : برام جالبه ، زهرا اصلأ شباهتی به تو و آقا محسن نداره جفتتون نه موهاتون بورِ نه چشماتون رنگی فقط موهای تو موج داره انقد مثل زهرا فر نیست به هیچ کدومتون نرفته! فرشته لبخند زد و گفت : آره ماها هیچ کدوم اینجوری نیستیم ، دیگه خدا نخواسته شبیه ما بشه شونه هاشو انداخت بالاو گفت : صلاح خدا بوده دیگه ولی در عوض ماشالا ریحانه خیلی شبیه توعه علی شبیه شوهرت ! تینا با ذوق : آره حالا بذار عکسای بچگیامونو نشونت بدم کُپ ما هستن و ریز خندید و سالاد رو از یخچال گذاشت رو میز فرشته اومد جلو و گفت : اووومم به به تینا خانم چه کرده همه رو دیوونه کرده گوشیش رو از تو جیب مانتوش در آورد و ازش عکس گرفت بعدشم باهم سفره رو چیدن و چندتا عکس گرفتن آخر سر اونی که از همه بهتر شده بود فرشته گذاشت تو اینستا و زیرش نوشت : یک شب خوب یه مهمونی خوب تو خونه ی دوتا از بهترین دوستامون و هشتگ با سلیقه و مهمونی زد 
تینا هم درحالی که چادررنگی زیباشو مرتب میکرد همه روبرای شام صدا زد .
اون طرف آقایون نشسته بودن و بحثشون خوب پیش می‌رفت محسن از کارش و شرکتی که داشت پیشرفت می کرد حرف میزد حرفش که تموم شد گفت : تو چه خبر داداش بالاخره چه کردی ؟ خبر تازه نشد از اون طرف؟ حسین آقا در حالی که با تسبیحش ور میرفت گفت : فعلأ آقا بزرگ فهمیده مادرا با ما در ارتباطن و کلی دعوا کرده بخاطر همین با اینکه بی تابن ماهی یه بار زنگ میزنن و احوال میپرسن خانمم دلتنگ شده ولی به روی خودش نمیاره دارم خودمو آماده میکنم تا با آقابزرگ و بابا حضوری صحبت کنم باید باهاشون رو به رو بشم این طوری فایده ای نداره . محسن دستشو گذاشت رو زانوی حسین و گفت باشه برادر هرجور صلاحه تو نگران نباش توکل به خدا پیش برو منم اگه کمکی ازم برمیاد بهم بگو . حسین آقا : باشه داداش ممنون . 
همین موقع بود که تینا صداشون زد برای شام . آقایون وقتی اومدن کنار سفره هردو نگاه تحسین آمیزشون به سفره بودکه محسن گفت : به به چه باسلیقه اشتهام باز شد بعد دست زد به شکم حسین و ادامه داد : میگم چرا عریض شدی ، به به عجب بویی هم داره این غذاها حسین آقا به شکم محسن اشاره کردو گفت : شمام کم از ما نمیاری برادر همه خندیدن محسن رو کرد به فرشته و باکنایه گفت : عکس که گرفتی ان شاء الله! ، خندیدن و فرشته گفت : بله خیالت راحت کلی هم لایک خورد! شما خواب بودی !
 اون شب شام رو با خنده و شوخیِ آقایونو شیرین زبونیِ بچه ها خوردن ، موقع خواب هم زنونه مردونه کردنو آقایون تو یک اتاق ،خانوما تو یک اتاق، وقتی بچه ها بعد از کلی بازی با زور ماماناشون خوابشون برد ، تازه صحبتاشون شروع شد 
تینا : فرشته خیلی دوست دارم بدونم تو و آقا محسن چجوری آشنا شدین ، یه چیزایی قبلاً گفته بودی که ذهن منو مشغول کرد با خودم گفتم چرا داستان زندگیشونو نمی‌نویسه ؟ واقعا چرا؟ 
فرشته : آقا محسنم چندبار گفت بیا بنویسیم ولی تحویل نگرفتم آخه داستان ما به درد کی میخوره؟ درثانی من اصلاً وقتشو ندارم ، قبل از دانشجویی یه چیزایی می نوشتم ولی الان واقعا وقت نمیشه .
ـ مطمئنم داستان جذابی میشه ، خوب صداتو ضبط کن بعدها بنویس یا اینکه تعریف کن کسی بنویسه ، اصلأ دوست داری کسی بنویسه برات؟ 
+ آره مسئله ای نیست نظر جالبیه ، تو خودت چی داستان شماهم خودش رمانِ 
ـ تو فکرش هستم یه چیزایی نوشتم ولی باید بهش پرو بال بدم و ادامش بدم ، راستی تو که میگی وقتشو نداری خودت بنویسی منم مطمئنم داستان جالبی میشه بیا تو تعریف کن من مینویسم 
+آخه تو خودت سرت شلوغه کلی کار داری 
ـ اگه تو دوست نداری بحثش جداس چون من خودم دارم بهت پیشنهاد میدم ، من چون علاقه دارم وقتمم خالی می‌کنم،  نظرت؟ 
+باشه امتحانش ضرر نداره 
تینا بلند شد و گوشیش رو آورد ضبط کننده ی صدارو باز کرد و گذاشت جلوشون 
ـ خب ، همه چیزو برام تعریف کن منم ضبط می‌کنم کامل و بدون حذف  ، باشه ؟ 
+ باشه ، خندم میگیره، خب ولی حله 
تینا بسم الله گفت ، دکمه ی ضبط رو زد و فرشته شروع به صحبت کرد .
به پیشنهاد فرشته محسن هم صداشو ضبط کرد تا از دید جفتشون داستان پیش بره بعد از کلی خنده و مسخره بازی بسم الله گفت و دکمه ی ضبط رو زد .

 
 
 

  • تشکر 2
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فصل دوم 
فرشته 
چشمامو بستمو آرزو کردم ، یه آرزوی کاملاً شخصی و یه آرزو برای خانوادم و همه ی کسایی که دوستشون داشتمو دارم ، از اون طرف صداهای مختلفی به گوش می رسید یکی می گفت : دعا کن پولدارو خوش قیافه باشه و می خندیدن تو دلم گفتم : همه که مثل تو نیستن ترش شده باشنو منتظر خاستگار ،والا درعوض بلند گفتم: ای جونم ، خوش قیافه دوس داری؟ که بیشتر باعث خنده شد، یکی می گفت : دعا کن حداقل تخصص قبول شی ! با خودم گفتم : تا کورشود هرآنکه نتواند دید و دوباره بلند گفتم : منکه قبولم ولی براتو دعا میکنم به درگاه خدا ، خلاصه از هرسری یه صدا در میومد چشمامو باز کردم که لحظه ی فووت کردن شمعو ببینم، کلا برام مهمه که خیلی از صحنه های زندگیمو چشمام باز باشه تا بهتر حسشون کنم مخصوصاً لحظه های لذت بخش رو ، جمعیت داشتن تولد تولد میخوندن و دست میزدن، شمعی که روی کیکِ خامه شکلاتی  بود، عدد بیست و چهار رو نشون میداد بسم الله گفتم و فووت کردم صدای جیغو دست دوستامو دحترای فامیل بلند شد ، مثل همیشه لبام میخندید ولی تو دلم باخودم کلنجار می رفتم چشمم تو جمعیت داشت می چرخید و به همه لبخند میزدمو تو ذهنم داشتم بیست و چهار سال زندگیمو مرور می کردم ، چهره ی معصومانه ی مامانم که چشمای اشکیش از پشت عینکش برا من مشخص بود چشممو به خودش گرفت مامانِ۴۴ سالم که چین و چروکای صورتش بیشتر از سنش نشونش می داد و مشخص بود چقدر تو زندگیش سختی کشیده . قصه ای که مامان برام تعریف میکردو من باهاش بزرگ شدم با صدای گوش نواز مامان تو گوشم بودو صدای جمعیتو نمی شنیدم فقط می خندیدم و باهاشون دست میزدم .
یکی بود که یکّی نبود ، زیر گنبد کبود، خدا بود و همه ی بنده های خوبش ، خیلی سال پیش یه دختری بود به اسم نجمه که بچه اول یه خانواده ی ده نفری ، این دختر ، دختر شری بود و کلی آرزو ها و آرمان داشت برای خودش و یه پسر عمو داشت به اسم هاشم که پسری ماجراجو بود و اصلأ یکجا  بند نمیشد ،این دوتا با هم همبازی بودن هاشم دوسال از نجمه بزرگتره ، هرچی بزرگتر می شدن بیشتر به هم علاقه مند می شدن سالها میگذره اونا بزرگتر میشن وقتی نجمه شونزده سالش میشه یک روز که از مدرسه برمیگرده خونه مامانش میگه :خونه رو مرتب کن داره برات خاستگار میاد !
هاشم که تازه یه عمل جراحی داشته و بعد از استراحت ، دوره ی طرحِ کارشو توی یک تراشکاری میگذرونه ، مشغول کار بود که چشمش از پنجره ی مغازه به اون طرف خیابون میفته و مامانشو می بینه که داره به طرفش میاد ، تا پاشو میذاره تو مغازه میگه : امروز زودتر بیا خونه می خوایم بریم خاستگاری! 
مراسم خواستگاری که چه عرض کنم بیشتر به بله برون می خورد تا خواستگاری همون شب یه مراسم کوچیک می گیرن و محرمیت می خونن و رسماً نجمه و هاشم مال هم میشن ، دو سال تو عقد میمونن، این دوسال کلی بهشون خوش میگذره، کلی خاطره های خوب میسازن ، در کنار اینکه باهم درس میخونن، باهم مسافرت میرن، تفریح میکنن. یک روز هاشم میاد دیدن نجمه و دفتر خاطراتشو میده به نجمه که بخونه اونم همونجا دفتر رو ورق میزنه که میبینه چند تا از صفحه ها چسب کاری شدن هاشم میگه : خواهش میکنم این صفحه ها رو نخون لطفاً! ولی بقیه رو بخون . نجمه تعجب میکنه ولی بازم میگه باشه ، هاشم از نجمه قول میگیره که اون صفحه ها رو باز نکنه و نخونه و نجمه هم قول میده که نمیخونه . وقتی هاشم میره نجمه شروع میکنه به خوندن اون دفتر و میره سراغ همون صفحه های چسب کاری شده ! با زحمت جوری که بعداً هاشم متوجه نشه چسبارو باز میکنه و شروع می‌کنه به خوندن. مضمون نوشته ها نامه ای بود که هاشم به برادر بزرگش نوشته بود و در اون اشاره کرده بود که :دکتر بعد از عمل به من گفت که تو نمیتونی بچه دار بشی ! پس اگر میخوای ازدواج کنی باید حتماً اینو به اون دختر بگی ! ولی من چون نجمه رو دوست داشتم نمیتونستم اینو بهش بگم و میخواستم که برای خودم داشته باشمش و حالا نمیدونم چطور بهش بگم و پشیمونم از این خودخواهی . نجمه تمام صفحه ها رو با دقت میخونه دفعه ی بعد که هاشم به دیدنش میاد ،دفتر رو بهش میده و میگه اینو اینجا نذار ممکنه یکی از بچه ها برداره ، هاشم از نجمه می‌پرسه دفترو خوندی ؟
 ـ آره خوندم 
+ همه رو ؟ 
ـ آره همه رو 
هاشم دفتر رو ورق میزنه و میرسه به قسمتای چسب خورده  تو چشمای نجمه نگاه میکنه و نشون نجمه میده میگه اینارم خوندی؟ 
نجمه سرشو میندازه پایین و میگه : اوهوم همه رو ، هاشم با یک قدم خودشو نزدیک میکنه به نجمه دستشو میگیره و میگه : تو مختاری هر تصمیمی بگیری خودت که فهمیدی من نمیتونم پدر بشم من نمیخوام نعمت مادر شدنو ازت بگیرم قبول دارم خودخواه بودم که تورو برای خودم می خواستم قبول دارم چون دوستت دارم می خواستم کنارت باشم ولی من اشتباه کردم نباید این نعمتو که حق طبیعیته ازت میگرفتم ... نجمه انگشت اشارشو میذاره رو لبای هاشم و میگه : هیـــس ! هیچی نگو ، من دوستت دارم هاشم من نمیتونم حتی بدون تو یک لحظه زندگی کنم بچه رو خدا میده نه دکترا درسته عشقمون با اومدن بچه کامل میشه ولی ما بدون بچه هم میتونیم زندگی کنیم ما باهم خوشبختیم هاشم من این خوشبختی رو با هیچی عوض نمیکنم بیا دیگه درموردش حرف نزنیم قول بده که دیگه در موردش حرف نزنی باشه؟ هاشم : تو مطمئنی؟ نجمه : مطمئن تر از هر وقت و همیشه . دوسال نامزدی به پایان میرسه و مجلس عروسی رو با کلی مهمون و تدارکات میگیرن برای اولین بار تو فامیل توی مجلس عروسی اینا فیلمبردار میارن و کلی تدارکات دیگه خلاصه مجلس عروسی هم تموم میشه و میرن سر خونه و زندگیشون و رسماً زن و شوهر میشن ! هاشم خدمت سربازیش شروع میشه اونا تو خونه ی پدری هاشم زندگی میکنن یه خونه ی دو طبقه ی قدیمی با کلی اتاق، اتاقِ تو حیاط که بعنوان آشپزخونه هم حساب میشد با دوتا از اتاقای طبقه ی بالا رو نجمه و هاشم زندگی میکردن دوتا از اتاقای طبقه ی بالا و سه تا اتاق پایین با سه تا پله که میرفت پایین میشد زیر زمینی هم حسابش کرد رو محبوبه خواهر بزرگِ هاشم و شوهرش زندگی میکردن اونا با اینکه چند سالی میشد ازدواج کرده بودن ولی هنوز بچه ای نداشتن .
روز ها به خوبی سپری می‌شد هاشم هر روز صبح میرفت پادگان و شب میومد بعد از چند روز نجمه مریض میشه به طوری که هرچی میخوره بالا میاره دکتر که میره میگن از معدته و کلی دارو بهش میدن ولی هرچی دارو میخوره بدتر میشه حتی دارو ها رو معدش قبول نمیکنه دوباره می‌ره دکتر این بار دکتر براش آزمایش مینویسه تا چکاپ کنن ببینن چه مشکلی داره جواب آزمایش رو که به دکتر نشون میده میفهمن که باردارِ!!  با ناباوری از پزشک میپرسه : ببخشید شما مطمئنید؟ ـ بله خانم من مطمئنم 
اون روز میره خونه مثل چند روز اخیر بازم حالش خوب نیست و تو اتاق پایین دراز کشیده ولی این حالش رو حالا دیگه دوست داره ! 
محبوبه از بیرون میاد خونه نجمه برگه آزمایشو میذاره تو کشو که نبینه ، آهای صابخونه هستی؟  صدای محبوبه میاد و بعدم خودش 
ـ سلام ، رفتی دوباره دکتر؟ 
+ آره رفتم آزمایش داد 
ـ فقط ؟ 
+ اوهوم
 ـ خب جوابش چی بود؟ 
+ هیچی بابا گفت سالمی
 ـ یعنی چی؟ پس الکی داری درد میکشی؟ جوابش کو ؟ بده ببینم نجمه برگه رو میده به محبوبه اونم تا برگه رو دید ـ دختر تو حامله ای ! 
نجمه خودشو میزنه به ندونستن + چی داری میگی ؟ تو که از قضیه هاشم خبر داری چطور ممکنه؟
 ـ جدی میگم امکان نداره اشتباه شده باشه تو حامله ای دختر
 + تو از کجا میدونی چطور انقدر مطمئنی؟ 
محبوبه به برگه اشاره میکنه ـ ببین من هر دفعه که میرم آزمایش میدم اینجا یه کلمه دیگه نوشته ولی برای تو اینو ننوشته من درسته نمیتونم انگلیسی بخونم ولی میدونم که این کلمه ای که برای تو نوشته رو برای حامله ها مینویسن
 + جدی میگی؟
 ـ آره بخدا
 و بعد با هم خوشحالی میکنن و کلی برنامه میریزن برا تو راهی ! محبوبه زنگ میزنه با مادرش و خوش خبری میده بابت نوه ی جدیدش اونم پشت تلفن کلی خوشحال میشه و خداروشکر میکنه و میگه : دیدین بچه رو خدا مدیده نه دکترا!؟
شب وقتی هاشم میاد خونه نجمه حالش واقعا خوب نیست با اینکه احساس جدیدی تو قلبش شکفته ولی حال جسمیش اصلأ خوب نیست سلاااام بر همسر گلم بهتری ؟
 + نه خوب نیستم 
ـ پاشو بریم دکتر بلند شو
 + نه بابا چی میگی همش برم دکتر بازم همون حرفای همیشگی ، بعدشم صبح دکتر بودم 
هاشم نشست کنار نجمه که دراز کشیده بود دستشو گرفت ـ خب ؟ چی گفت؟
 + هیچی مثل همیشه گفت سالمی ولی چکاپ داد
ـ جوابشو گرفتی؟ 
+ آره اوناهاش رو طاقچس هاشم بلند شد و به سمت برگه رفت شاید تو دلش نگران حال همسرش بود و ازجواب آزمایش دلشوره داشت یا شاید با خودش میگفت باید حتماً خودم یه دکتر دیگه ببرمش برگه آزمایش رو برداشت با دقت نگاش کرد ولی چیزی دستگیرش نشد خواست برگه رو بذاره سرجاش ولی کاغذی که روی اون نوشته بود: بابا شدنت مبارک توجهش رو جلب کرد به طرف همسرش برگشت کاغذ تو دستش بود با چشمای از حدقه دراومده خیره شده بود فقط پرسید راسته؟ نجمه با صورت گل انداخته به تکون دادن سرش اکتفا کرد و دیگه روی زمین نبود ، تو دستای هاشم روی هوا میچرخید و صدای خنده هاشون گوش نواز ترین صدا روی زمین بود . 
نه ماه بارداری با همه ی سختی هاش گذشت این چند ماه نجمه لاغر شده بود بجای اینکه وزن اضافه کنه نصف شده بود از ماه اول تا ماه نهم هرچی که میخورد بالا میاورد حتی آب که میخورد هنوز پایین نرفته بالا میومد غذاهایی که دوستشون داشت رو نمیتونست بخوره یا چیزایی که هوس میکرد رو تا میخورد از گلوش پایین نمیرفت و درجا بالا میومد .
روز موعود فرا رسید تو خونشون مهمون بود خداروشکر که آقایون اون موقع روز خونه نبودن از ساعت دو درداش شروع شد با اینکه نزدیک دوتا بیمارستان و یه درمانگاه بودن ولی چون اون موقع سزارین تازه زیاد شده بود و نجمه میترسید سزارین بشه تصمیم گرفت بچشو تو خونه خودش به دنیا بیاره این شد که مادر هاشم یکی از همسایه ها که ماما بود رو آورد خونه کیسه آب بچه شب قبل پاره شده بود و خطرناک بود، بچه به دنیا اومد ، نجمه فقط صداهای مبهم میشنید که میگفتن : حالا چطوری بهش بگیم ؟ یکی میگفت کاش میرفتیم بیمارستان، اون یکی میگفت: حالا بهش نگین کم کم میگیم ،صدای مامان هاشم اومد که میگفت : حالا چیکار کنیم زنگ زدیم هاشم از پادگان مرخصی گرفته داره میاد اینو دیگه چکارش کنیم ؟  
بچه رو بی جون، تو یک ملافه پیچیده بودن و گذاشته بودنش تو تشت کنار اتاق چون ماما گفت : مُرده به دنیا اومده 
نجمه چشماشو باز کرد نور پنجره به چشماش خورد صورتشو برگردوند انگار تازه فهمید کجاست گفت : بچم کو؟ جمعیت به مِنو مِن افتادن نمیدونستن چی بگن ؟ چطور بهش میگفتن که بچه ای که نُه ماه بخاطرش اذیت شدی مُرده ؟ همونجور که به همدیگه نگاه میکردن یهو محبوبه دید ملافه ای که تو تشتِ داره تکون میخوره ، و بعدشم صدای گریه نوزاد تو کل خونه پیچید صدایی که بو میداد یه بوی خاص ،آره صدا هم بو داره، این صدا بوی زندگی میداد، دختری که با خودش برکت آورد با صدای گریش اون لحظه همه از خوشحالی پرواز میکردن و رو زمین بند نبودن .
هاشم بعد از تماس تلفنی مادرش با دوچرخه مسافت طولانی پادگان تا خونه رو رکاب میزنه خودش میگه نمیدونم چطوری رسیدم ولی تمام مدت از خوشحالی فکر کنم سوار دوچرخه ی پرنده بودم ! 
وقتی رسید اصلأ احساس خستگی نمیکرد در زد و وارد اتاقِ تو حیاط شد همسرش رو دید که کنار پنجره دراز کشیده بود مادرش با لبخند یه بچه ی کوچولو رو که تو ملافه پیچیده بودن داد بغلش : مبارک باشه دخترت ، همون موقع بچه تو خواب لبخند زد هاشم بچه رو تو دستاش به صورتش نزدیک کرد تو گوشش گفته : خوش اومدی فرشته ی بابا و یه بوسه از سرش گرفت . حالا خوشبختی شون تکمیل شده بود . 
یه قطره اشک از چشمای مامان چکید فکر کنم اونم به یاد میاورد با چه سختی ای مارو بزرگ کرده شاید به یاد همون روز که من دنیا اومدم داشت اشک می‌ریخت به هر حال هرچی بود بیست و چهار سال دقیق از اون روز میگذره بیست و چهار سالی که با تموم خوشی هاش و تموم سختی هاش گذشت ، بابام که دکترا بهش گفته بودن بچه دار نمیشه صاحب یه دختر شد من سه  ساله بودم که داداشم به دنیا اومد و اسمشو گذاشتن متین سه سال بعد خواهرم به دنیا اومد و اسمشو گذاشتن ریحانه اون موقع من شیش سالم بود همه بهم تبریک  میگفتن چون فهمیده تر بودم و خواهر بزرگتر بودم ولی من اصلأ دوستش نداشتم بیشتر بهش حسودیم میشد تا اینکه دوستش داشته باشم یک سال و نیم بعد ما صاحب یه برادر دیگه شدیم که اسمشو گذاشتن مرتضی یه پسر نازو بانمک و سه سال بعدش ته تغاریمون دیده به جهان گشود رها خانمه ریزه میزه و جمعیت خانوادمون کامل شد و ما شدیم هفت نفر .بعضی وقتا با خودم میگم اگه اون دکتری که به بابام گفته بود بچه دار نمیشی رو ببینم انقدر بهش میخندم تا خودش بفهمه چی گفته ! 
بیست و چهار سال  از روز تولدم میگذره حالا اون دختر کوچولوی ریزه میزه که وقتی جلو پنکه میرفت انقدر سبک بود که باد پنکه مینداختش یا انقدر شیرین زبون بود که همه از دست زبونش دلشون ضعف میرفت حتی بابابزرگش که مردی جا افتاده و پرغرورِ یا انقدر ریزه میزه بود که همه بهش میگفتن زی زی گولو ،حالا دانشجوی پزشکی بود و منتظر آزمون تخصصش دختری که تو سختیا جا نزد ، با اینکه یه دختر بود ولی از صدتا مرد مردتر بود که تو شونزده سالگی با اینکه حتی پدر بزرگش و عموهاش و همه ی فامیل پشت باباشو خالی کردن اون جانزد هرکاری کرد که باباش از ورشکستگی کامل دربیاد، دختری که تو جامعه ای که نمیشه به چشمای خودتم اعتماد کنی بازم باحیا و باوقار موند حتی تو سخت ترین شرایط عفتشو حفظ کرد و از پس همه امتحانا سالم بیرون اومد حالا به این سن رسیده بود و هنوز خیلی راه پیش روش بود راهی که انتهاش مشخص نبود راهی که مثل دم صبح مِه گرفته بود ولی میدونست که ته این تاریکی طلوع خورشید نمایانِ .
با سقلمه ای که زینب خواهرم بهم زد به خودم اومدم ، همه میگفتن: کیکو ببُر کیکو بِبُر به ما بده خودت نخور، عاطفه با ریتمش گیتار میزد و می‌خندید از اون خنده هاش که چشماش مهو میشدو من بیشتر خندم می‌گرفت، النازم سنتور میزد ،  یهو همه ساکت شدن، فاطمه با اون صدای قشنگش میخوند ، زهرا هم مثل همیشه با مسخره بازیاش همه رو میخندوند، یعنی کُپی برابر اصلِ خودم بود لعنتی،از دوره دبیرستان باهم بودیم، همه به وجد اومده بودنو دست میزدن دخترای فامیل که دیگه سر از پا نمیشناختن وای رها خواهرم که ۱۳ سالش بودو ته تغاریمون یا بهتر بگم جوجوی مامانم، وسط رقص چاقو میرفت، من متعجب بودم چطور مامانم چیزی به عاطفه و الناز نگفت که آهنگشونو قطع کنن ! واقعاً هنوز برام سواله ،خلاصه با هر زوری بود چاقورو از رها گرفتم وای که چقدر سرِهمین خندیدیم، کیکو بریدمو بازم صدای دست و جیغ جمعیت .
اون روز خیلی خوش گذشت ، بهتر بگم جزو بهترین روزای عمرم بود که انگشت شمار بودن ، البته من سعی می‌کردم از همه ی روزام لذت ببرم و همه ی روزا بهترین باشن برام یا حداقل یه خاطره ی خوب تو روز داشته باشم که آخر شب بیشتر به اون خاطرهه فکر کنم تا لحظه های بدش ولی بعضی روزا از دستم در میرفت و اصلأ حوصله نداشتم حتی حوصله ی خودمم نداشتم چه برسه به اینکه بخوام خاطره ی خوب بسازم . 
آخر شب خسته و کوفته بعد از یه روز خوب و پرماجرا خیلی دوست داشتم لیوان شیر آخر شبمو بخورمو خودمو لوس کنم برم تو اتاقم و خودمو پرت کنم رو تختم ولی متأسفانه نمیشد چون نه شیر داشتیم نه من لوس بودم نه اتاق شخصی داشتم نه تختی که خودمو روش پرتاب کنمو خوابم ببره و نفهمم کی صبح شده ، پس ترجیح دادم مثل همیشه تشکو پتومو بردارم یه گوشه از حالوپذیرایی که جا بود پهنشون کنمو آروم بخزم توشو انقدر تو اینترنت پرسه بزنم تا خوابم ببره ! 
   


 

ویرایش شده در توسط aseman73
  • تشکر 1
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

محسن
فیلم که آپلود شد یه نفسِ راحت کشیدم ، خیلی براش زحمت کشیده بودیم هم من هم بقیه بچه ها ، یه تیم شده بودیم که دابسمش میساختیم و میذاشتیم پیج اینستا، اوایل برای دل خودمون بود و اینکه دل مردمو شاد کنیم کم کم مورد استقبال قرار می‌گرفت و ما انرژی می گرفتیم از کامنتاشون بیشترسعی می کردیم دولت رو نقد کنیم یا مردمو کارهایی که مردم انجام میدادن و اشتباه بود یا آهنگایی که خواننده ها میخوندن و مفهومی نداشت یا جامعه رو اوایل خیلی لایک و کامنت برامون مهم بود یه کار میساختیم مورد پسند بود و کلی کامنت محبت آمیز و کلی فالور اضافه میشدو خوشحال میشدیم فیلم بعدی کلی فحش و دری وری بارمون میکردن ، یه بار انقدر ناراحت شدم که به کُل میخواستم پیجو پاک کنم حتی یکی دو روز اصلا آنلاین نشدم بقیه بچه ها هم ناامید شدن ولی وقتی بعد دو روز آنلاین شدم دیدم یه نفر به دایرکت پیام داده که :« واقعا ممنونم از کیلیپایی که می سازین دخترمن چند وقتیه که سرطان داره و دکترا گفتن که امیدی به زنده بودنش نیست خیلی وقته که هیچکدوم از ما نخندیدیم تا اینکه گوشی دستش بود و داشت تو اینستا چرخ میزد یهویی دیدم غش غش میخنده منو باباش اومدیم پیشش دیدیم داره کلیپی از شما رو نگاه میکنه بعدشم همه باهم نشستیم همه ی کیلیپاتونو دیدیم و خندیدیم میخواستم فقط بهتون بگم لطفاً بازم کلیپ بسازید که خنده رو به لبهای مردم بیارید گفتم بگم ما منتظر کلیپای شما هستیم هیچوقت دلسرد نشید با تشکر ازطرف مادر و پدری که ازطرفداراتونن » از اون روز به بعد به امید اون دختر که لباش بخنده و به امید اون مادر که خنده ی دخترشو ببینه دابسمش میساختیم متأسفانه یکسال بعد همون مادر پیام داد که دخترش به رحمت خدا رفته خانواده ای که هیچوقت ندیده بودمشون ولی از خانواده ی خودم بیشتر دوستشون داشتم من هیچوقت خواهر نداشتم و اون دختر کوچولو رو مثل خواهر خودم میدونستم و حالا از دستش داده بودیم وقتی خبرشو شنیدیم همه غمگین شدیمو تا سه روز دستمون به هیچ کاری نمیرفت ولی یه تصمیمی گرفتیم اونم این بود که به امید همین پدرو مادرا و به امید همین خواهرو برادرای مجازیمون کلیپ بسازیم شاید کسی روش نشه بهمون بگه ولی منتظر کلیپی از ماست پس به امید اینکه به لبشون خنده مهمون کنیم دوباره شروع کردیم . من نزدیکه پنج سال دابسمش ساختمو بازی کردم ولی هیچوقت لونگ سرم نکردم و هیچوقت ادای دخترارو در نیاوردم چون به نظر خودم خیلی کار لوس و بی مزه ایه این کارو یه مدت دوتا دیگه از بچه ها انجام میدادن بعد یه مدتم دوست دخترامون ، همیشه کارمون تیمی بود بخاطر همین استقبال زیادی از کارامون میشد کم کم اسپانسرا به سمتمون هجوم آوردن تا براشون فیلم تبلیغاتی بسازیم این شد که ما از اینستا درآمدزایی هم میکردیم معروف شده بودیم اولین بار وقتی رفته بودیم شمال فریدون کنار تو ساحل نشسته بودیم یه دختر بچه ی دوازده سیزده ساله مارو که دید اول یکم چپ چپ نگاه کرد بعد یکم این پا اون پا کرد بعدش یه قدم اومد جلو من من کرد بعد اومد نزدیک یه دفعه دختره مثل بمب ترکید : بخشید شما محسن جوکر هستید؟ گفتم آره چطور ؟ اینو که گفتم شروع شد : من عاشق کلیپای شمام همشونو از حفظم من خیلی دابسمشاتونو دوست دارم شما خیلی خوبید کاراتون عالین ... انقدر گفتو گفتو گفت تا به اینجا رسید که برای ما جالب شد : من فن پیج شمام... اینو که گفت شاخ درآوردم من همسن این بودم وایسا ببینم من هم سن این بودم چکار میکردم؟ آها بولوتوث می‌ساختم ، پس طبیعیه . ـ همه کاراتونو میذارم وای اگه مَهرو و حُسناٰ بفهمن وای خدا ، فکر کنم اینا دوستاش بودن ، ادامه داد میشه باهم عکس بگیریم اکیپ از حرف زدنای این دختر که یکم جیغ جیغ میکرد از خوشحالی، دورمون جمع شده بودن به بچه ها گفتم جمع شید یه عکس بگیریم تک تک بچه هارو میدید و میگفت : عه تو ، عه این ، عه چه باحال این ،باورم نمیشه وای خدا خلاصه کلی ذوق کردو به ما بیشتر انرژی داد پیج اینستاشو گرفتیم تا کار جدید میزدیم برا اونم میفرستادیم بعضی وقتا تو خیابون که میرفتیم مردم مارو میشناختن کم کم فهمیدیم چه همه فن پیج داریم و خودمون نمیدونستیم . فیلم که آپلود شد همون لحظه کلی لایک خورد واقعا عالی شده بود قرار دادی که براش بسته بودیمم عالی بود پنجاه میلیون تومن ، بیشترین پولی که گرفتیم ، چشممون به مانیتور بود و تعداد لایکاشو میشمردیم منو ایمان و احسان و سعید ، رامین تو حموم بود و طبق معمول ارکست سمفونی راه انداخته بود به زور فرستادیمش ، لامصب از حموم رفتن متنفر بودو ما باید بوی سگ مُردشو تحمل میکردیم ، شهروز رفته بود ناهار بگیره آخه جشن گرفته بودیم بابت این قرارداد تپل، میگفتیمو میخندیدیم که گوشیم زنگ خورد صفحشو نگاه کردم اسمشو که دیدم صدای گوشیو قطع کردمو پرتش کردم رو میز ، اخمام رفت تو هم ، بچه ها که دیدن حالم عوض شد پرسیدن چیشده که چیزی نگفتم سعی کردم به حال خودم مسلط بشم و به خوشیم ادامه بدم یه سناتور روشن کردمو گذاشتم گوشه ی لبم همیشه سناتور میکشیدم حالا یا دو سیب یا آلبالو ،آرومم میکرد ، چند دقیقه بعد گوشیو برداشتم اسم نحسشو دیدم که بیست بار زنگ زده بود و شیشتا پیام داده بود که چرا جواب نمیدی و از این حرفا زیر لب گفتم دختره ی هرزه ، رو مبل لم داده بودمو تو ذهنم بهش فحش میدادم عادتشون بود که تو بغل هرکس باشن با چشمای خودم دیدم که از بغل پسره اومد بیرون اومد بغل من هه چی فکر کرده با خودش اینکه من ته مونده میخورم؟ کور خونده تو همین فکرا بودم که دست ایمان خورد رو شونم از همه بیشتر با ایمان جیک تو جیک بودم اکیپمون شیش نفر بودیم که از دبیرستان با هم بودیم پایه همه جور کاری فقط دزدی نکردیم وگرنه پروندمون چوب خطش پر بود ایمان بچه باحال و با مرامی بود قد کوتاه و ریزه میزه با موهای فرفری بود ، مغز متفکرگروه که بهش میگفتیم انیشتین، میشد همیشه روش حساب کرد، برگشتم که گفت بازم زنگ زد ؟ سرتکون دادمو گفتم : بیست بار ، اخماش رفت تو هم گفت: عجب رویی هم داره ـ آره بابا چجورم چشمامو دوختم رو به رو و گفتم : دیگه گذشت اون دخترایی که تو پستو بودنو آفتاب مهتاب نمیدیدن ، یعنی هنوزم هستن دخترایی که معمولی باشن؟ آرایش کردن بلد نباشن ؟از لاک بدشون بیاد؟ صورتشون فابریک باشه ؟ پول براشون مهم نباشه؟ پوروتزی نباشه؟ یه دختری که معمولی باشه فقط معمولی بعد نگاش کردم دیدم داره بهم میخنده زد رو پامو گفت: پاشو داداش پاشو تو خواب باید ببینی اینجور دخترا به تاریخ پیوستن ، همون موقع شهروز اومد خریداشو گذاشت رو میز چنجه گرفته بود و مخلفات ،یه پلاستیک سیاه هم بود که مثل همیشه میدونستیم چیه دوتا شیشه ویسکی همیشه جشنامونو باهاش کامل میکردیم ، مثل گرگای گرسنه پریدیمو دلی از عزا درآوردیم . وقتی بیدار شدم ساعت نُه شب بود هنوز  گیج بودم پاکشون رفتم دستشویی بعدش شیر آبو باز کردمو سروصورتمو چند بار زیر آب گرفتمو آب چکون اومدم بیرون یه قطره آب از پشت یَقه ی تیشرتم رفت پایین تمام وجودم یخ شدو مو به تنم سیخ شد حوله رو برداشتم انداختم رو سرم حالم جا اومده بود چراغارو روشن کردم تا بتونم بهتر همه جارو ببینم رامین و شهروز یکی رو مبل اون یکی رو زمین ولو بودنو خورناس میکشیدن رامین هروقت با خانوادش بحثش میشد می اومد پیش من یه پسر تُپُل با موهای کم پشت و مشکی قد متوسط وچشمای ریز و عینکی ، دماغ کوچیک و لبهایی که به صورت گردش می اومد رنگ پوستشم گندمی حالا تصور کنید با این قد و هیکل دیر به دیر حموم میرفت کلا با حموم مشکل داشت اینو هم بگم که با این وضعیتش لیسانس عمرانش رو هم گرفته بود با سر انگشتای پام آروم بهش ضربه زدم و صداش کردم که بلند شه ماشاءالله اصلا تکون نخورد چند بار صداش زدم انگار تو باغ نبود رفتم سراغ شهروز که رو مبل ولو بود یه پسر قد بلندولاغر بود که صورت کشیده چشمای درشت سبز و دماغ عقابی و لبای بزرگی داشت که وقتی میخندید هرسی و دوتا دندون زردش بیرون میزد و اصلا به پوست سبزه ای که داشت نمی اومد و یه اخلاقای خاصی هم داشت که من ازش متنفر بودم با زانوم چندبار آروم زدم به کمرش که پشت به من خوابیده بود و هم زمان صداش کردم فقط گفت : هوم؟ ، دیدم اینجوری نمیشه یه قهوه درست کردم و تلخ خوردم بعد سرو صدا راه انداختم تا بیدار شن با صدای زنگ در ولکنشون شدم و رفتم ببینم کیه ! لامصب دستشو گذاشته رو زنگ ورنمیداره ! از چشمی نگاه کردم تو دید نبود درو باز کردم و بوی ادکلن تندش بینیمو اذیت کرد دست به سینه تو چارچوب ایستادم و به رو به رو خیره شدم و گفتم : فرمایش؟ 

ویرایش شده در توسط aseman73
  • تشکر 1
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو چارچوب در  دست به سینه ایستادمو گفتم : فرمایش؟ 
اخمام تو هم بود ، با یک حرکت اومد جلوم با کفشای پاشنه بلندش هنوز یکم ازم کوتاه تر بود صدای جیغ جیغوش که واسه من سوهان روح بود بلند شد : چرا جواب تلفنامو نمیدی؟ چرا جواب پیامامو نمیدی؟ ده بار اس دادم صدبار به دایرکت پی ام دادم شونصد بار تل پی ام دادم ، صداش داشت میرفت بالا خیلی جدی به چشماش نگاه کردم از نگاهم میترسید گفتم : هــوشَـــه یواش چه خبرته؟ ساکت شد مثل موش رفت تو خودش ادامه دادم : هــیـــس حرف نزن فقط گورتو از اینجا گم کن دیگه هم این ورا پیدات نشه بلند گفتم : فهمیدی یا حالیت کنم؟ موهای اکستنشن شدش در برابر اون شال یه وجبیش زیادی بود همون شالم مینداخت که منکرات بهش گیر ندن دستمو گرفت که از دستش کشیدم بیرون مظلوم شده بود که دلم براش بسوزه ولی کورخونده  ـ محسن جان چرا اینجوری میکنی؟ چرا آخه ؟ من دوستت دارم محسن ... وسط حرفش پریدم + خفه بابا برو این حرفاتو به کسی بگو که تورو نشناسه فکر کردی نمیدونم هر شب تو بغل یکی هستی ؟ بعد اومدی واسه من از دوست داشتن حرف میزنی گمشو ببینم هِـــری خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه حالا دیگه کامل شالش از سرش افتاده بود نمیدونم از جونه من چی میخواست؟ داغ کرد - ببین محسن من دوستت داشتم خودت فکر میکنی نمیدونم هرشب هرشب یکی زیرته؟ خیلی عوضی هستی خیلی ... + هه این حرفارو به یکی بگو که نشناستت تو هرجور میخوای فکر کن من **** من هرچی ولی مثل تو هرزه نیستم که از بغل این بیام بیرون برم تو بغل اون من شاید **** باشم بادست راستم از یقه ی مانتوی جلو بازش که تمام وجودشو به نمایش میذاشت گرفتم کوبوندمش به دیوار دست چپمو محکم زدم دقیقاً کنار سرش که تکون خورد از ترس قلبش تند تند میزد آب دهنشو با صدا قورت داد  سرمو به گوشش نزدیک کردم اینو تو این گوشت فرو کن همزمان دستمو کشیدم به گوشش که سه تا گوشواره با فاصله ازش آویزون بود و دوباره همون دستمو محکم کوبوندم کنار سرش و دهنمو نزدیک تر کردم به گوشش و گفتم: محسن لاشخور نیست ! تو چشماش نگاه کردم از ترس اشکی شده بود + فهمیدی؟ سرشو تکون دادنفسش حبس شده بود بلند داد زدم : تکرار کن ! هیچی نگفت بلندتر گفتم + نشنیدم؟ لبای پروتزیشو تکون داد و آروم و با منو من گفت : م ... مح ...سن ...لا ...لاش ...خ...خور...نی...ست دستمو دوباره کوبوندم + نشنیدم ! یکم بلند تر گفت : م...محسن نفس کشید لاشخور نفس کشید...ن.... نیست و دوباره نفس کشید همونجور که از یقش گرفته بودم برگشتمو باضرب ولش کردم نتونست تعادلشو حفظ کنه افتاد رو زمین با انگشت اشارم به آسانسور اشاره کردمو داد زدم : گمشو اینو به همه بگو ! دیگه هم این ورا نبینمت خم شدمو تو چشماش نگاه کرمو گفتم : فقط یه بار دیگه بیای اینجا یا جاهایی که میدونی میرم یا فقط یه بار دیگه اسمتو رو گوشیم ببینم زندت نمیذارم میدونی که رو حرفم هستم ! سرشوچند بار بالا پایین کرد یواش یواش رفت عقب به دیوار خورد بلند شد دستشو چند بار رو دکمه ی آسانسور فشار داد با ناخونای مانیکور شدش با دسته ی کیفش ور میرفت وقتی دید آسانسور نمیاد منصرف شد و با دو از پله ها رفت پایین صدای پاشنه های کفشش تو ساختمون پیچید و در ساختمونو محکم بستو گورشو گم کردو برای همیشه رفت ! نفس عمیق کشیدمو رفتم تو درو پشت سرم بستم شهروز نشسته بود رامین دراز کشیده بود ولی بیدار بود هردو رو کردن به منو سوالی نگام کردن گفتم : چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنین ؟ دختر سیریشه بود دیگه ! شهروز گفت : ولش بابا همشون مثل همن فقط واسه این ساخته شدن که ما نیازامونو برطرف کنیم و خندید رامین خندیدو گفت : واسه اینم هستن که بهشون بخندیم ! من: پاشین پاشین خودتونو جمع کنین یه چیزی هم سفارش بدین واسه شام روده کوچیکه داره برا بزرگه خطو نشون میکشه ! شهروز یه نگاه به موبایلش کردو گفت : اوه اوه من باید برم دیرمه .  من : آخر شب میای؟ - نه میرم خونه خودم + باشه پس برو دیرتر نشه ! رامین یه نگاه به سمت دستشویی کرد شهروزم همین طور یهو به هم نگاه کردن و با یک حرکت بلند شدن رامین تا بیاد به خودش بجنبه شهروز در دستشویی رو باز کرد پرید توش سرشو از لای در آورد بیرونو دندونای زردشو به نمایش گذاشتو ابروهاشو بالا پایین کرد رامین دمپاییشو در آورد پرت کردواز لای دندوناش فحش نثارش کرد شهروز اگه درو نمی‌بست میخورد تو سرش از تو دستشویی بلند با خنده گفت : نفهمیدم چی گفتی به اعصاب خودت مثلث باش من زود کارم تموم میشه خندیدمو گفتم جای سخنرانی کارتو کن این بنده خدا ترکید رامین هم میخندید هم عجله داشتو به خودش میپیچید گفت : گمشو ! شهروز گفت : دو دقیقه صبر کنی اومدم . رفتم تو آشپزخونه ببینم تو یخچال چی هست معمولاً نمیذاشتم خالی باشه یه سیب ورداشتم با لباس تمیز کردم از فیریزر ناگت مرغ در آوردم یخش واشه سرخ کنم . این چند سال که تنها زندگی میکردم باید آشپزی یاد میگرفتم معدم از بس غذای بیرون خورده بودم یا گرسنه نگهش میداشتم حساس شده بود پس باید یه فکری به حال خودم برمیداشتم با دستورات مادرم و کتابای آشپزی خیلی از غذاهارو یاد گرفتم چندتا غذا هم اختراع خودم بود قرمه سبزی میپختم که با قرمه سبزی خانما برابری میکرد یا از اونا بهترم بود . دکمه ی چای سازو زدم ، سیبو گاز زدمو از آشپزخونه اومدم بیرون رامین دستشویی بودو شهروز شونه رو گذاشت رومیز و ساعتشو ورداشتو گفت : فردا میام بریم قرارداد بعدی اسپانسر جدید گفته بیست میلیون میده واسه تبلیغ ـ باشه ساعت چند میای ؟ من باید برم شرکت واسه کارای حسابداری و... + عه دیگه نمیری ؟ ـ نه نمیرم ، به حاجی گفتم من جایی که انقدر بهم اعتماد ندارن که حرفمو باور کنن نمیمونم ! حالا تو کی میای ؟ + خوب گفتی ، زنگ میزنم بهت سوییچشو ورداشت رفت سمت دربرگشت گفت : فعلاً ـ به سلامت 
رو مبل لم دادم لپ تاپو گذاشتم رو پام رامین از دستشویی اومد بیرون : عه رفت ؟ خندیدم + ساعته خواب ! آره رفت دوتا چای بریز بی زحمت . باشه ای گفتو رفت تو آشپزخونه 
من شاممو خوردم و لم دادم لیوان نوشابه رو یه نفس دادم بالا رامین هنوز شامش تموم نشده بود تلفنش زنگ خورد با تعجب گفت : بابامه ! - جواب بده ببین چی میگه جواب داد و بعد از سلام اون طرف خط چیزی گفت که رنگش پرید فقط گفت الان میام کجا بیام؟ قطع که کرد پرسیدم چی گفت؟ سریع از جاش بلند شد آماده شد همونجور که لباساشو عوض میکرد از تو اتاق بلند گفت : مامانم بیمارستانه باز حالش بد شده گفتم : برسونمت ؟ کمکی از من برمیاد ؟ - نه داداش دستت طلا + با ماشین من برو - خودت لازمت نمیشه؟ + نه فقط به اعصابت مسلط باش خب؟ سوییچو برداشت و گفت : باشه دستت درد نکنه فعلاً واز در رفت بیرون ، درو که بست نفس راحت کشیدم و از ته دل دعا کردم مادرش طوریش نشه خیلی مادر مهربونی داشت رامینم خیلی دوست داشت ولی رامین بعضی وقتا جوونی میکردو اذیتشون میکرد چون تفاوت سنیشون زیاد بودو رامینم تک پسر بود اختلاف سلیقه داشتن رامینم تحمل نمیکرد از خونه میزد بیرون پدر مادرشم میدونستن میاد پیش من هیچی بهش نمیگفتن دوروز بعدم یا رامین زنگ میزد یا پدر مادرش زنگ میزدن اونم میرفت خونه مادرش انقد مهربون بود که من خاله صداش میکردم یه زن شمالی و با سلیقه با لهجه ی قشنگش .
لپ تاپو روشن کردم حوصلم سر رفته بود مثل همیشه صفحه ی چترومو باز کردم رمزو زدم رفتم تو اوه چه عجب امشب شلوغ شده خیلیا هستن ، آرشام و مرتضی و حسین و آپا و کمیل و امین ، هنوز نیومده همه سلام کردن ، جمع دخترا هم جمع بود یه سلام بلند بالا نوشتم و فرستادم بعد خنده و شوخی کمیل خداحافظی کرد رفت به نظرم پسر خوبی میاد منکه چیزی ازش ندیدم تقریباً همه دوستش دارن ، پروفایلمو عوض کرمو یه عکس دیگه گذاشتم از خودم ، اومدم تو عمومی که دیدم به ثانیه نرسیده یکی دیس لایک زده ،کار خوده ناکسش بود، بازم دیس زده بود، کلا این دختره خوشش میاد همه رو دیس میزنه ، تو عمومی یه اموجی پوکر فرستادم نوشتم: آسمان ، نوشت: هان؟ ، بی تربیت بلد نیست بگه بله ، نوشتم، پاکش کن دیستو ، اموجی خنده گذاشت و نوشت: کِیف کردی ؟ به ثانیه نرسید دیس زدم ،آرشام خندید، یه دفعه نوشت: آسمااااااان ،خندم گرفته بود، اخلاقش بود یه نفرو دیس بزنه بعد وقتی اعتراض میکنی هرکی بهت بخنده اونو هم دیس بزنه چندتا اموجی خنده فرستادم بعد دوباره یه اموجی جدی و نوشتم : پاکش کن !نوشت : نمیخوام . زیر لب فحش نثارش کردمو نوشتم :فداسرم  ! 

ویرایش شده در توسط aseman73
  • تشکر 2
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×