رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : آرام دل

نویسنده : fereshteh98

موضوع :عاشقانه،معمایی،اجتماعی،درام

خلاصه کتاب :آرام دل رمان ما،دختری مستقل و مغروره که بر اثر یه بیماری مجبور به ادامه درمان میشه و برای درمان میره خارج از ایران و اونجا متوجه مشه که حقایق زندگیش بر خلاف اون چیزیه که فکر می کرده و زندگی جدیدی براش رقم میخوره که به کل ذهنیتش و نوع تفکراتش رو تغییر میده..کلی بخوام بگم مسیر زندگیش عوض میشه(درآخر اضافه کنم این رمان غمگین نیست!من خودم غمگین نمی خونم چه برسه به اینکه بخوام بنویسم!)

مقدمه:

آرام آرام،آرام دل می شوی وخوده من..

 

آرام دلم!

 

آرام دله کسی که..

 

دل دادن به دله یار..

 

دیده عشق می خواهد..

 

دلِ بینا می خواهد..

 

من آرامِ دلم،دختری که..

 

وجودش تسخیر شده از ویرانی..

 

تسخیر شده از خرابی..

 

من آرام دلم..مرهمی می خواهم..

 

برایِ دلِ زخم خورده ام..

 

همانند خودم آرامِ دل می خواهم..

 

آرام دلم شو که بی تو..

 

وجودم نا آرام است...

  • تشکر 5
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

با همون اخمایِ همیشگی نگاهش کردم!

-برو حسابداری برایِ تسویه حساب..

با وحشت نگاهم کرد:خا..خانم مهندس..غلط کردم!

میز رو دور زدم و وایستادم جلوش:برام مهم نیست چه غلطی کردی،گفتم بیرون!

خواست حرفی بزنم که با عصبانیت توپیدم بهش:یا میری بیرون یا اینکه زنگ میزنم نگهبانی پرتت کنن بیرون.

می ترسید حرفی بزنه..بی حرف سرش رو انداخت پایین و از اتاق خارج شد.

با حرص نفسم رو رها کردم،دیگه کاری تو شرکت نداشتم.

کیفم رو لابه لایِ انگشتام فشردم و با قدم هایِ محکم رفتم بیرون.

خانم فرحزاد با دیدنم از جاش بلند شد.

-من دیگه میرم،قرارایِ امروز رو بنداز برایِ فردا!

بدونِ اینکه منتظرِ جوابی باشم از شرکت خارج شدم.

مثلِ همیشه قبل از اینکه برم خونه یه شیشه گلاب گرفتم و رفتم بهشت زهرا،نشستم سرِ مزارِ کسی که بزرگترین

پشتوانه زندگیم تو تمامِ سختیام بود.

شیشه گلاب رو باز کردم و سنگِ قبرش رو با گلاب شستم.

نیکو جهانبخش...

دستام آروم آروم مشت شد.

الان دقیقا سه سال بود که مادرم برایِ همیشه از پیشمون رفته بود،مادری که با صبوریاش مرهمِ روزایِ بی کسیم بود.

بعد از خوندنِ فاتحه از جام بلند شدم و راهِ خونه رو در پیش گرفتم.

درو با ریموت بازکردم و مسیرِ سنگلاخی رو تا عمارتِ درندشتِ،بزرگ زاده ی پورجم طی کردم،با همونِ غروره

همیشگی از ماشین پیاده شدم.

با صدایِ علی به خودم اومدم:سلام خانم کوچیک،خسته نباشید!

نگاهِ کوتاهی بهش انداختم و زیرِ لب جوابش رو دادم.

علی پسرِ تهمینه خانم،خدمتکارِ اینجا بود که از چندین سالِ پیش اینجا زندگیشون رو می گذرونن.

به طرفِ عمارت راه افتادم و خواستم مثلِ همیشه از محیطِ زجر آورو بی روحِ این خونه به اتاقم پناه ببرم که

صدایی مانع شد:خسته نباشی عزیزه دلم!

نیازی به برگشتن نبود،خودش وایستاد رو به روم.

نسرین-بازم که اخمات توهمِ،باز کن گره کور ابروهاتو..

نسرین که حکمِ مادرِ نداشتم رو داشت و کاملا برام قابلِ احترام بود، با نگاهی مادرانه نگاهش رو دوختهبود بهم..

به کوتاهی جواب دادم:خستم..

با لحنِ دلنشینی سری تکون داد:باشه تو برو تو اتاقت استراحت کن تا بگم برات یه چیزِ خنک بیارن.

سری تکون دادم و راه افتادم به سمتِ اتاق..

درو که بستم نگاهِ اجمالی به اتاق انداختم،مثلِ همیشه کاملا مرتب و تمیز.

لباس هام رو عوض کردم و نشستم پشتِ میزِ کارم.

داشتم حساب هارو چک می کردم که متوجه داغی مایعی پشتِ لبم شدم!

دستم رو گذاشتم همون قسمت که با دیدنِ خون اخمام جمع شد توهم..

بلافاصله از جام بلند شدم و رفتم به سمتِ روشویی.

دو،سه دقیقه بعد که مطمئن شدم خونریزی قطع شده،با دستمال صورتم رو خشک کردم.

نگاهی تو آینه به خودم انداختم،چشمایِ عسلی رنگم بی روح تر از همیشه بود و رنگِ پوستمم مهتابی تر.

با کلافگی رفتم بیرون که سرم گیج رفت و مجبور شدم دستم رو بگیرم به درگاهه در..

با چند ثانیه مکث چشمام رو باز کردم و نشستم سره جام..

همون لحظه صدایِ در اومد و بعد از اجازه ورود یکی از مستخدم ها با یه سینی اومد داخل و گذاشتش رومیز.

--کاری با من ندارید؟

-می تونی بری..

ویرایش شده در توسط fereshteh98
  • تشکر 3
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

نمی دونم چقدر گذشت که با خستگی از جام بلند شدم و رفتم پایین.

بابا از سرِ کار برگشته بود که با دیدنم مثلِ همیشه نگاهی از سرِ بی تفاوتی بهم انداخت..

بااینکه ازش مهری به دل نداشتم اما به رسمِ احترام زیر لب سلامی کردم که طبقِ معمول جوابی نشنیدم!

بابایِ من همه چیز رو تو ثروت می دید حتی محبت رو...همیشه می گفت:تو که هر چی بخوای داری این

نشونه محبت من به تو نیست؟!

و هر بار در جوابِ حرفاش من بودم که سکوت می کردم.

نخواستم ضعیف باشم،جز خودم به کسی اهمیت نمی دادم،بجز نسرین که برام فرق داشت.

غرورم رو لازمه زندگیم قرار دادم.

با نگاهی بی روح و بی تفاوت به همه چیز نگاه می کردم و سرمایِ بی اندازه ای درونم رو اِشغال کرده بود.

من خودم بودم و خدایِ خودم،بدونِ اینکه به کسی احتیاج داشته باشم.

نسرین اعلام کردکه شام حاضره و بابا اول به سمتِ میزِ شام رفت و بعدشم من.

مثلِ همیشه در سکوت مشغولِ خوردنِ غذام بودم که صدایِ بابا بلند شد:من چند روزی میرم سفر!

پوزخندی زدم،الان می گفتم نرو ارزشی داشت؟فرقی به حالِ من نمی کرد!

از جام بلند شدم:خوش بگذره..

بعد از گفتنِ این حرف زیرِ نگاهِ خیره نسرین به سمتِ اتاقم به راه افتادم.

با خستگی زیادی جلویِ آینه وایستادم و طبقِ عادت موهام رو باز کردم که آزادانه دورم ریختن.

چند باری شونه رو کشیدم بهشون و رویِ تخت دراز کشیدم.

به حدی کارهایِ امروزِ شرکتِ با گندی که اون ابله زده بود،ریخته بهم شده بود که نمی دونستم بارها تا کی آماده می شن؟

سعی کردم بی توجه باشم و فردا مابقی کارهارو انجام بدم.

**********

با صدایِ در سرم رو از رو برگه ها برداشتم..با اجازه ورودم آقای یزدانی شریکِ شرکت وارد شد.

-بارها رسیدن؟

رسیدهارو گذاشت رو میز:بله...خوشبختانه به موقع بود...وگرنه امکانِ فسخِ قرار داد فراهم می شد.

-دنبالِ یه نفر جایگزین با تحصیلات مناسب بگردید،نمی خوام اتفاقِ دیروز مجددا تکرار بشه.

سری تکون داد:حتما،کاره دیگه ای نیست؟

-خیر..

صدایِ در که بلند شد از جام بلند شدم و روبه رویِ پنجره ای که می شد کلِ شهر رو دید ایستادم.

لیوانِ قهوه رو از روی ِمیز برداشتم و مزه کردم.

بعد از چند ثانیه یک ضرب لیوان رو سرکشیدم و برگشتم سرِ کارم.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که احساس کردم مجددا از دماغم خون میاد.

سریع چند تا برگ از جعبه برداشتم و گذاشتم رو بینیم،ظاهرا قصدِ بند اومدن نداشت.

از جام بلندشدم و سریع راه افتادم به سمتِ دستشویی که بیرون از اتاق بود.

خانمِ فرحزاد با دیدنِ من با وحشت از جاش بلند شد..

--خانم حالتون خوبه؟

بدونِ اینکه جواب بدم راه افتادم به سمتِ دستشویی و شیرِ آب رو باز کردم.

دستام رو گرفتم زیرِ آب تا خون ها پاک بشن و بعد از اون صورتم رو شستم.

مدتی گذشت تااینکه بالاخره خونریزی بند اومد و رفتم بیرون.

سرم به شدت گیج میرفت و احساس خستگی شدیدی می کردم.

خانم فرحزاد با نگرانی اومد طرفم.

--وای خدا مرگم بده چرا انقدر رنگ و روتون پریده؟اشاره ای به صندلی خودش کرد:یه لحظه بشینید تاحالتون بیاد سرِ جاش.

به قدری احساسِ ضعف می کردم که بدونِ مخالفت نشستم.

چند لحظه گذشت تااینکه با یه لیوان آب قند اومد.

--اینو بخوریدحالتون بهتر شه!

پارت سوم

بی حرف لیوان رو از دستش گرفتم و کمی ازش خوردم،شیرینی رو که احساس کردم کمی حالم بهتر شد.

--خانم مهندس قصدِ جسارت ندارما ولی بهتر نیست برید دکتر؟خون دماغِ ساده آدم رو به این حال و

روز نمی ندازه..نمی خوام بد به دلتون بندازم ولی بهترِ یه سر برید دکتر و آزمایش بدید..

نگاهی بهش انداختم و از جام بلند شدم:من حالم خوبه،از اتفاقِ الان نمی خوام کسی چیزی بفهمه!

چشمی گفت و بلافاصله راه افتادم به سمتِ اتاقِ خودم.

با پایان یافتنِ ساعتِ اداری از جام بلند شدم و از شرکت زدم بیرون.

سرِ راهم با دیدنِ بیمارستان فکری به ذهنم رسید و بلافاصله ماشین رو گوشه ای پارک کردم.

می دونستم اتفاقِ خاصی و نیست و ممکنه از فشارِ کارهایِ اخیر باشه اما برایِ اینکه مطمئن بشم یه سر باید 

می رفتم پیشِ دکتر.

نوبت گرفتم و منتظر نشستم تا اینکه صدایِ ظریفِ منشی تو گوشم پیچید:خانم آرامِ دلِ پورجم نوبتِ شماست.

با مکث از  جام بلند شدم و راه افتادم به سمتِ اتاقِ دکتر.

مردی نسبتا میانسال نشسته بود پشتِ میز که بادیدنم،با خوشرویی لبخندی زد و اشاره کرد به صندلی که اونجا بود.

 زیرِ لب سلامی کردم و نشستم.

--خب بفرمایید مشکل چیه؟

نفسِ عمیقی کشیدم:مدتیِ که خون دماغ می کنم،وهربار شدتِ خونریزی بیشتر میشه.....به حدی که بعدش از خستگی و ضعف

قادر به انجامِ حرکت  و ایستادن نیستم!

چشماش رو کمی باریک کرد:از کِی این حالت رو دارید؟

-چند باری این اتفاق افتاده حدودا از یک ماهِ پیش اما دو روزه که این حالت شدید تر شده.

--سابقه بیماری خاصی نداشتید؟

-مثلا؟

--سرطان!

با حیرت نگاهش کردم:خیر..

--تو خانواده؟

کمی فکر کردم:مادرِ پدرم سرطان داشتن،که چند سالی هست فوت کردند.

سری تکون داد.

--چیزِ خاصی مصرف نمی کنید؟...مثلا سیگار یا قلیون نمی کشید؟

-به هیچ وجه.

--ببینید خانمِ پورجم من الان نمی تونم تشخیصِ درستی بدم مگر با آزمایش یا بیوپسی یا آسپیراسیون

(نمونه برداری یا روشی برایِ جمع آوری  وبرسی مغزِ استخوان است که می توان فهمید مغزِ استخوان سالم بوده و به

مقدارِ کافی سلولِ خونی می سازد یا خیر؟!)

-کدوم مورد بهترِ برایِ تشخیص؟

--هردو به طورِ کامل جواب میدن.

 نفس تو سینم گره خورده بود..

--نگران نباشید..برید آزمایش خون رو بدید،یکی از متخصصامون به نامِ آقایِ معتمدی هستن که هماهنگ

می کنم برید پیششون.

-کی جواب حاضر میشه؟

--احتمالا تا چند روزه دیگه..پیگیر بشید که اگر خدایی نکرده چیزی هم هست زود تر درمان بشه،هرچند تا آزمایش ندید و

جوابش نیاد هچ نظرِ قطعی نمیشه داد،توکلتون به خدا باشه.

بدونِ اینکه جوابی بدم تشکر کردم و از مطب زدم بیرون.

پاهام توانِ یاری نداشت،مدام کلمه سرطان تو سرم می چرخید.

به سمتِ آزمایشگاه رفتم و بعد از دادنِ آزمایش راه افتادم به سمتِ خونه،به احدی حرفی نزدم،باید مطمئن می شدم.

بی صبرانه منتظره روزی بودم که جواب حاضر بشه.

هرروز به بیمارستان سر میزدم تااینکه بعد از چند روز بالاخره جواب حاضر شد!

با دستایِ لرزون نگاهم رو به صفحه اول انداختم.

با دیدنِ یک کلمه تمامِ حدسام به کابوسی مرگبار تبدیل شد!Positive)مثبت)

  • تشکر 4
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

با صدایِ کسی به خودم اومدم:خانم حالتون خوبه؟

نگاهم رو دوختم به پرستاری که این حرف رو بهم زد،بدونِ اینکه جوابِ سوالش رو بدم با صدایِ آرومی

پرسیدم:دکتر معتمدی امروز هستن؟

--آره طبقه دوم برید مشخصِ،ولی فکر نکنم به این زودیا نوبت گیرتون بیاد!

بدونِ اینکه جوابی بدم رفتم طبقه دوم..

نیاز به گشتن نبود،چونکه اسمِ دکتر معتمدی بالایِ درِ مطب مشخص بود..

رفتم سمتِ منشی:نوبت می خواستم!

نگاهی بهم انداخت:نوبتتون میره برایِ چند ماهه دیگه!

-من آرامِ دلِ پورجمم..

بعد از چند ثانیه متفکرانه نگاهم کرد و لبخندی زد:شما باید همونی باشید که دکتر شفیعی سفارشتون رو

کرده بود..درسته؟

سری در تأیید تکون دادم.

--لطفا منتظر باشید چند نفر دیگه تو نوبتن،این چند نفر که رفتن تو بعد شما می تونید برید.

سری تکون دادم و بی حرف نشسم رو صندلی و به برگه تو دستم نگاه کردم..

کلافه سرم روتکیه دادم به دیوار که گوشیم زنگ خورد!

با یدنِ شماره بلافاصله جواب دادم..

-سلام...

نسرین-سلام عزیزه دلم،آرام جان چرا انقدر دیر کردی؟

نفسِ عمیقی کشیدم:جایی کار داشتم طول کشید..

--صدات چرا انقدر گرفته؟تفاقی افتاده؟

-نه نگران نباش،تا دوساعت دیگه میام.

مردد گفت:خداکنه همینطور باشه که تو میگی،مواظب خودت باش..خدا به همراهت..

گوشی رو قطع کردم..حدوده یک ساعت بعد صدایِ منشی بلند شد..

--می تونید برید داخل..

از جام بلند شدم و بعد از زدنِ تقه ای به در رفتم تو،زیر لب سلام کردم و نشستم رو صندلی.

دکتر سرش رو بلند کردو نگاهی بهم انداخت:شما باید خانمِ آرامِ دلِ پورجم باشید درسته؟

-بله خودمم..

--دکتر شفیعی خیلی سفارش شمارو کردن..جوابِ آزمایش رو گرفتید؟

بی حرف برگه رو گذاشتم رو میز..نگاهی به آزمایش انداخت.

بعد از چند ثانیه صداش تو گوشم پیچید:چرا زودتر اقدام نکردید؟

-فکر نمی کردم تااین حد جدی باشه!

--متأسفانه دیر فهمیدید..این روند مدتیه که شروع شده و داره پیشروی می کنه،اگر لوسمی(سرطان

خون) مزمن ملوئیدی بود،کاملا قابلِ درمان بود...اما لوسمی حاد میلوئیدی قضیش فرق داره..این نوع از

سرطان در کودکان قابلِ درمان و نزدیک به هشتاد درصد بهبود درش دیده شده اما،در بزرگسالان فقط

سی درصد امید به بهبود هست..این نوع سرطان از مغزِ استخوان شروع میشه وباعث شکل گیری تعدادِ

زیادی گلبول سفید غیرطبیعی می شه،این گلبول‌های سفید خونی به صورت کامل تشکیل نشده‌ و به اونها

بلاست یا سلول‌های لوکمی یا سرطان خون می گن..

-حداکثر تا چند سال دیگه ممکنه زنده بمونم؟!

--دختر تو چراانقدر ناامیدی؟درسته من این حرفارو زدم اما دلیل بر این نمیشه که صد در صد نشه کاری

کرد خیلی از کشور ها هستن که تو این عرصه پیشرفتِ چشمگیری داشتند..ایران هم یکی از اون

کشورها،البته اضافه کنم که یکی از بهترین کشورها در درمان سرطان در کل اروپا آلمانِ که در بیمارستان

مرکزی شهرِ فرانکفورتِ..این کشور تعداده زیادی بیمار درمان میشه و بیمارستانِ زیرِ نظرِ یکی از بهترین

پروفسورهاست میتونی درمان بشی،امید داشته باش!

پوزخندی زدم،امید؟به کدوم زندگی؟!

--اضافه کنم که حتی پزشکان ایرانی هم در این بیمارستان فعالیت می کنن و بسیار موفق هستن.

-بهر حال ممنون از راهنماییتون.

--تا دیر نشده رونده درمان رو ادامه بده..یکی از پزشکانِ جوانِ ما دکتر مهراد در این بیمارستان

 فعالیت داره،در هر چند ماه،یکبار میاد ایران و بر میگرده..اما اونقدری سرش شلوغ هست که تمامِ مدت

درگیره درمانِ!

از جام بلند شدم:تشکر از تمامِ توضیحاتتون وممنون که اضافه تر موندید.

--وظیفم رو انجام دادم..بیشتر مواظبِ خودتون باشید.

بعد از خداحافظی از بیمارستان خارج شدم و راه افتادم به سمتِ خونه..

با دیدنِ بابا آروم سلام کردم و خواستم برم سمتِ اتاقم که مانع شد:این وقتِ شب کدوم قبرستونی بودی؟

بازهم گیر هایِ الکی،بازم تعصب بی جا!

برگشتم سمتش و محکم جواب دادم:جایی کار داشتم..

روبه روم ایستادواخم هاش رو درهم کرد:این وقتِ شب؟..کار؟شرکتم نبودی که بگی کارا زیاد بوده!..خوشی زده

زیرِ دلت نه؟!

خواستم بی جواب برگردم که بازم رو گرفت،نسرین با نگرانی نگاهم می کرد!

-شما سوال پرسیدید منم جواب دادم.

سیلی که بهم زد باعث شد تا کنترلی رو خودم نداشته باشم و کیف از دستم رها بشه..

تمامِ وسایل به یه طرف پخش شد..شوری خون رو و دهنم حس کردم!

نگاهم به بابا افتاد که رفت سمتِ کیف و نگاهش افتاد به برگه آزمایش.

با چشمانی به خون نشسته نگاهی بهم انداخت و برگه رو برداشت.

نگاهی بهش انداخت،بعد از چند لحظه با ناباوری نگاهم کرد..

بدونِ اینکه منتظرِ حرفی باشم راهِ اتاقم رو درپیش گرفتم،اما میونِ پله ها دستم از عقب کشیده شد و مجبور

شدم که بر گردم!

صدایِ گرفته بابا،باعث شد تا نگاهم رو تا چشمام بکشم بالا:تو..تو...سرطان...داری؟

-فکر می کنم تو برگه همه چیز رو نوشته..

--چرا به من نگفتی؟

-فایده ایم داشت؟..من فقط دخترِ علیرضا پورجمم!..ولی هیچ وقت از محبتِ این مردی که روبه رومه بهره

ای نبردم!

بدونِ اینکه منتظرِ جواب بشم راه افتادم به سمتِ اتاق و درو قفل کردم.

وایستادم روبه رویِ آینه..گوشه لبم پاره شه بود و ردِ خون مشخص بود.

به سمتِ روشویی رفتم و بعد از شستنِ لبم نشستم رو صندلیِ میزِ کارم..

صدایِ در اومد و بعدشم صدایِ گریه ی نسرین:آرام جان..آرامِ دلم..

صدایِ زجه هاش باعث شد تا به سمتِ در برم و بازش کنم..

قفلِ در که باز شد بلافاصله نسرین اومد تو و با صورتی خیس از اشک نگاهی بهم انداخت و،خودش رو انداخت تو 

بغلم!

--الهی دورت بگردم..بابات راست میگه؟تو سرطان داری؟

دستام رو حلقه کردم دورش:این زندگی برایِ من خیلی وقته که تموم شده!

--بابات رفته آزمایش رو نشون به دوستش بده.. نمیدونی چقدر حالش خراب بود

-امیدی به بهبودم نیست..با دکتر حرف زدم،گفت شانسِ زنده موندنت سی درصده..

با وحشت ازم جداشد:نه...نه...این...این...هق هق گریه مانع از ادامه حرفش شد.

نشوندمش رو صندلی و سریع یکی رو صدا زدم تا یه لیوان آب بیاره..

تهمینه خانم سراسمیه خودش رو،رسوند و لیوانِ آب قندی که هم میزد رو داد دستِ نسرین..

ویرایش شده در توسط fereshteh98
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

دستاش می لرزید و رنگش به وضوح پریده بود.

تهمینه-خدا مرگم بده..نسرین خانم چشون شده؟!

-چیزه خاصی نیست،شما به کاراتون برسید!

با دودلی نگاهی به نسرین انداخت و بی حرف رفت بیرون.

نسرین-توزنده می مونی..حتما راهی هست..

حرفی نزدم..یعنی حرفی نداشتم که بزنم!..رفتم سمتِ پنجره اتاق و نگاهم رو دوختم به حیاط.

انگار نسرینم فهمید تو حالِ خودم نیستم که بی حرف از اتاق رفت بیرون!

حدوده یک ساعتی گذشته بود که صدای در باعث شد تا نگاهم کشیده بشه به اون سمت..

بادیدنِ بابا سیستم رو خاموش کردم..با مکث نگاهی بهم انداخت و نشست لبه تخت.

--دوروزه دیگه برایِ رفتن به آلمان بلیط گرفتم!

-اما،مگه قرار نبود برید سفر؟

--یکی دیگه رو جا خودم می فرستم..نسرینم همراهمون میاد..دوره درمانت طولانیه،پیشت می مونه که اگر

 کاری برایِ من پیش اومد و مجبور شدم بر گردم مشکلی پیش نیاد.

اینم از محبت پدرانه..تاکی باید حسرتِ نگاهِ محبت آمیزش رو بخورم؟!

--بهتره کارای شرکت رو با مهندس یزدانی هماهنگ کنی که تو این مدتی که نیستی مشکلی نیاد.

در سکوت فقط نگاهم رو دوخته بودم به چهره پدری که جز اخم و غرور چیزی در چهرش مشخص نبود!

از جاش بلندشد و رفت سمتِ در..وقتی به خودم اومدم که صدایِ در سکوت اتاق رو شکست.

چقدر مسخره بود! اینکه من منتظره واکنشی از طرفِ پدرم باشم،تشنه محبتش باشم اما،خیلی راحت تواین

 وضعیتی که بهش نیاز داشتم از پیشم رفت!

فردایِ اون شب تمامی کار هارو سپردم به آقایِ یزدانی..هرچند دورادور خودمم پیگیر کارا می شدم.

سره خاکِ مامانم رفتم و برایِ آخرین بار،حرف های تلنبار شده دلم رو بهش گفتم.

تمام کارها برایِ رفتن انجام شد تااینکه روزه موردِ نظر فرارسید و من و نسرین به همراهِ بابا،بعد از اینکه

شماره پروازمون رو اعلام کردن،رفتین به جایگاه مسافران و مدتی بعد سوارِ هوا پیما شدیم.

من و نسرین کنارِ هم نشسته بودیم و بابا هم رو صندلی جلو کنارِ یه مرده دیگه.

هواپیما که بلند شد نسرین چشماش رو بست.

سرم رو بردم نزدیک تر:حالت خوبه؟

سرش رو به نشونه نه به طرفین تکون داد!

مهماندار رو صدا کردم و گفتم که چند تا شکلات بیاره.

مدتی گذشت تااینکه سفارشی که داده بودم رو اوورد و یدونه از شکلات هارو گذاشت تو دهنش.

حالش که بهتر شد،سرم رو تکیه دادم به صندلی و منتظرِ آینده ای نه چندان دور شدم..

بعد از چند ساعت که هواپیما فرود اومد و وسایلمون رو تحویل گرفتیم،رفتیم بیرونِ فرودگاه و با ماشینی که

منتظرمون بود به سمتِ خونه ای که بابا از قبل ترتیبِ اقامتون رو داده بود،به راه افتادیم.

درتمام طولِ مسیر چشمم رو دوختم به آدمایی که مشغولِ انجام کار هایِ خودشون بودن،بعضی ها فارغ از

دنیایِ اطراف با خوشحالی اینورو اونور می رفتن و بعضی هاهم بی تفاوت تو عالمِ دیگه ای بودن!

با متوقف شدنِ ماشین،نمایی از یک خونه بزرگ و ویلایی جلویِ چشمام نمایان شد.

پس بابا فکرِ همه جارو هم کرده بود..

مگه می شد بزرگ زاده ی پورجم بی برنامه کارهاش رو پیش ببره؟!

پوزخندی رویِ لب هام جا خوش کرد!

با صدایِ نسرین که با لحنی مادرانه می خواست همراهش به خونه برم به خودم اومدم و مثلِ همیشه با

همون غرورِ خاصِ خودم پا گذاشتم به خونه ای که دست کمی از خونمون تو تهران نداشت.

خدمتکار ها یکی پس از دیگری با دیدنمون احترام گذاشتن و،وسایلمون رو تو اتاق هایِ مربوطِ مرتب

کردن.

از اینکه پام رو گذاشته بودم تویه کشورِ غریب و کاملا،دور از مادرم اصلا حسِ خوبی نداشتم!

بعد از تعویض لباس هام رفتم به سمتِ حیاطی که بی شباهت به باغ نبود.

بابا برایِ کاری  بیرون رفته بودو نسرینم چون خسته بود رفت تو اتاقش تا استراحت کنه.

در حینی که داشتم گل ها رو از نظر می گذروندم صدایِ کسی اون هم با زبانِ انگلیسی باعث شد تا برگردم

عقب!

پسری با قیافه کاملا غربی و ظاهری آراسته با چند قدم فاصله دور تر ازمن ایستاده بود!

--سلام..من لوکا هستم،شما باید دخترِ مهندس پورجم با شید درسته؟!

با بی تفاوتی نگاهی بهش انداختم.

بدونِ اینکه جوابش رو بدم پرسیدم:خدمتکارِ این جایید؟

با سرمستی خندیدو دستی برد میونِ موهایِ طلایی رنگش.

--من مشاور مالی پدرت هستم!

با گفتنِ این حرف اون هم با زبان فارسی که معلوم بود تازه یاد گرفته،متعجب نگاهش کردم.

--اوه،اینطوری نگاه نکن،پدرت از قبل راجبِ اومدنش به آلمان حرف زده بود  و حتی گفته بود که با دخترم

میام..من اومده بودم تا یه سری از مدارک رو از خونه ببرم براش شرکت، ولی وقتی وارد شدم و تو رو دیدم از طرزِ

پوششت فهمیدم که باید دخترِ مهندس باشی!

منظورش به شالم بودکه حجاب رو برام ایجاد کرده بود!

--کاملا چشمات شبیهه پدرتِ!..برخلافِ اینکه ایرانی هستی اما قیافت به غربی ها بیشتر شباهت داره

-این ایرادی داره؟

--نه نه..دختر تو چرا گارد می گیری؟

دست به سینه نگاهم رو دوختم تو چشمایِ آبی رنگش:شما اومده بودید دنبالِ مدارک دیگه؟

سرش رو به طرفین تکون داد:بسیار مغرور،اما زیبا..کاملا برازنده یک بانویِ ایرانی..می تونم ازت بخوام

 که من رو راهنمایی کنی به سمتِ اتاقِ پدر؟

-از کجا باور کنم که دزد نیستی؟!

اولش با تعجب نگاهم کردو بعدش بلند شروع کرد به خندیدن!

خنده هاش که تموم شدگفت:دختر هایِ ایرانی همشون مثلِ شما انقدر گستاخ هستن؟!

وقتی دید جوابش رو نمیدم گوشیش رو از جیبش در اوورد و گرفت سمتِ من.

--شماره پدرت رو بگیر و باهاش صحبت کن..

اول نگاهی به خودش و بعدش به گوشی تو دستش انداختم و در نهایت گوشی رو ازش گرفتم.

سریع زنگ زدم به بابا که بعد از خوردنِ چند تا بوق جواب داد.

--کارتو بگو لوکا..

با شنیدنِ اسمش اون هم از زبونِ بابا زیر چشمی نگاهی بهش انداختم.

-سلام..

اولش صدایی نیومد اما تا خواسم حرفی بزنم صدایِ بابا تو گوشم پیچید:اتفاقی افتاده آرامِ دل؟

-نه فقط می خواستم بدونم کسی که روبه روم وایستاده واقعا کیه؟

تک خنده ای کرد:به اون بیچاره هم رحم نکردی؟مشاور مالیه شرکتِ یه سری اسناد هست و اتاقِ من تو

کشو میز،اونارو بده بهش..من فعلا نمی تونم حرف بزنم..کاریم که گفتم انجام بده!

ویرایش شده در توسط fereshteh98
  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

صدایِ بوقِ ممتدی که بلند شد با عث شد تا گوشی رو از گوشم فاصله بدم و نگاهی به چهره پیروز مندانه

لوکا بندازم.

بی حرف نفسِ عمیقی کشیدم و راه افتادم به سمتِ خونه،بی خیال نگاهش رو به اطراف چرخوند و همراهِ من

اومد تو خونه.

وارده اتاقِ بابا که شدم منتظر نگاهش کردم تا بیاد داخل،وقتی وارد شد،نگاهی اجمالی به اتاق انداخت.

راه افتادم به سمتِ میزِ کارِ بابا و اسنادی که می خواست از کشو بیرون اووردم و گرفتم طرفش.

-فکر می کنم اونایی که بابا خواسته همینا باشن..

نگاهی به برگه ها انداخت و سری در تأیید تکون داد.

خواستم حرفی بزم که با احساسِ اینکه از دماغم خون میاد سریع راه افتادم به سمتِ دستشویی اتاق و شیرِ

آب رو باز کردم!

چند باری پی در پی به صورم آب زدم و خون هارو شستم،وقتی که فهمیدم دیگه خونریزی بند اومده شیرِ

آب رو بستم.

به شدت چشمام سیاهی می رفت

با احساسِ اینکه کسی کنارمه چشمام رو باز کردم که باقیافه متعجبِ لوکا مواجه شدم.

خواستم بی توجه بهش از کنارش رد بشم که  سرم گیج رفت و قبل از اینکه دستم رو به درگاهه در بگیرم دستی

مردونه نگهم داشت!

به قدری حالم بد بود که نتونستم مخالفت کنم.

بی حرف نشوندم رو صندلی و یکی از خدمتکار هارو صدا زدو به انگلیسی بهش گفت که یه لیوان آب بیاره.

وقتی بر گشت نگاهی به صورتِ رنگ پریدم انداخت.

--این حالت رو همیشه داری؟

جوابش رو ندادم که نشست رو تخت.

مدتی نگذشت که خدمتکار با یه لیوان آب اومدو بعد از اینکه گذاشتش رو میز تعظیم کردو رفت..

لیوان آب رو برداشتم و کمی ازش خوردم.

--دکتر هم رفتی؟

کلافه نگاهی بهش انداختم:شما همیشه تو هر کاری که بهتون مربوط نیست دخالت می کنید؟

--باز که بقوله خودتون از کوره در رفتی..فقط یک سوال بود.

-به خاطرِ همین پام رو گذاشتم تو این کشور!

--منظورت چیه؟!

-من برایِ درمانِ بیماریم برایِ مدتی اومدم اینجا.

--خیلی نا مفهموم حرف می زنی..

-فکر می کنم بدونی سرطان چیه؟!

با ناباوری نگاهم کرد.

خوبیش این بود که کاملا  هر حرف یا کاری که می کرد رویِ فرهنگِ مربوط به خودشون بود!

--اوه...متأسفم.

-از جام بلند شدم و راه افتادم به سمتِ در.

درو باز کردم اما قبل از اینکه برم بیرون برگشتم سمتش:اونی که باید متأسف باشه منم نه تو!

می دونستم منظورِ حرفم رو نفهمیده،بخاطر همینم نا مفهوم نگاهم می کرد.

بعد از اینکه رفتم بیرون پشتِ سرم اومد..قبل از اینکه بخوام برم به سمتِ اتاقِ خودم صداش مانع شد.

--با اینکه اعتقادِ شما ایرانی ها خیلی با ما غربی ها متفاوته اما،چیزی که بینمون مشترکِ،کلمه ای به نامِ"امید"

سرم رو گرفتم بالا و نگاهی بهش انداختم.

--فکر می کنم اونقدری این کلمه تو زندگی مهمه که باعث میشه انسان نسبت به هیچ چیزی سرد نشه.

در آخر نگاهی بهش انداختم که با لبخند سری تکون داد و راه افتاد به  سمتِ پله ها.

از نرده ها نگاهش کردم که از خونه بیرون رفت.

مدام کلمه امید تو ذهنم تکرار می شد.

راه افتادم به سمتِ اتاقم و نگاه رو از پنجره اتاق دوختم به بیرون.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

شاید حق با لوکا بود اما،امید تو زندگی منی که فقط سردی رو ازش حس کردم معنی نداشت!

صدایِ در باعث شد تا نگاهم رو از پنجره بگیرم..با دیدنِ نسرین کاملا برگشتم سمتش.

نفس زنان نگاهی بهم انداخت:وای چقدر پله هایِ اینجا زیاده!

نشست رو صندلی میز کامپیوتر.

رفتم طرفش و دست به سینه تکیه دادم به کمد.

-با خدمتکارحرف می زنم تا یکی از اتاق های پایین رو براتون تدارک ببینه.

--خیر از عمرت ببینی آرام جان..هعی...خدا بیامورز نیکو اگر زنده بود صد در صد به داشتنِ دختری مثلِ تو

افتخار می کرد،صد حیف که عمرش به این دنیا قد نداد.

با شنیدنِ اسمِ مادرم یه دنیا غم بود که به دلم سرازیر شد.

نسرین نفسِ عمیقی کشید:فردا صبحِ زود باید بیدارشیم بریم بیمارستان،به احتمالِ زیاد بستریت کنن برایِ

درمان..اگر پدرت کاری براش پیش اومد من کنارت هستم تا درمانت تموم بشه.

-درمانش طولانیه و ممکنه که به یک سال هم کشیده بشه...ناگفته نماند که اگر تا اون موقع زنده موندم

درمان هم ادامه داره!

آروم زد پشتِ دستش و لبش رو گزید:دختر چرا کفر می گی؟این چه حرفیه آخه؟توکلت به خدا باشه،به

بزرگیش ایمان داشته باش دخترم..

نگاهش کردم و چیزی نگفتم..مشخص بود که نگرانِ.

رفتم سمتِ تلفن و گفتم که یکی از خدمتکار ها بیاد بالا..

مدتی نگذشت که تقه ای به در خورد و بعدازاینکه اجازه ورود دادم اومد داخل.

بهش گفتم تا یکی از اتاق هایِ پایین رو برایِ نسرین آماده کنه و وسایلش هم ببره پایین.

حرفام که تموم شد تعظیمِ کوتاهی کرد و رفت بیرون.

--آرام جان بهش چی گفتی؟

-گفتم تا یکی از اتاق هایِ پایین رو براتون آماده کنن.

--بازم خوبه تو اینجا هستی و زبونش رو می فهمی،وگرنه من نمی دونستم صبح تا شب چجوری بااینا سرو کله

بزنم؟!

لبخنده محوی رو لب هام جای گرفت.

--از وقتی که مادرت رفته توهم انگار روح و احساست بااون خدا بیامرز مرده،میدونی الان بعده چند وقت

خندت رو دیدم؟!

لبخند آروم آروم از رویِ لب هام محو شد:کاملا درسته وقتی مادرم رفت،آرام دلم با خودش برد!

سری به طرفین تکون داد:چی  بگم والا؟میدونم کیو مقصر مرگِ نیکو می دونی..اما آرام جان بهتره دلتو با

پدرت صاف کنی،هرچیم باشه پدرته.

کلافه نفسم رو دادم بیرون و جوابی ندادم..

می دونست حوصله بحثِ به وجود اومده رو ندارم،بخاطر همین از جاش بلند شدو راه افتاد به سمتِ در

--خودتی و خدایِ خودت...اما کاری نکن که خدایی نکرده بعدش پشمونی به بار بیاد!

وقتی که از اتاق رفت بیرون،برگشتم به گذشته ها..وقتی که مادرم زنده بود.

اونم همیشه وقتی با،بابا بحث می کردیم،سعی می کرد همینطور نصیحتم کنه.

اصلا حال و روزه درست و حسابی نداشتم،بخصوص با حرفای نسرین که دیگه کلا ریخته بودم بهم!

چند ساعت باقی مونده تا شام رو با انجام کارهام گذروندم و بعدش با دیدنِ ساعت از جام بلند شدم و رفتم

پایین.

بابا هنوز خونه نیومده بود،کاره یه بار دوبارش نبود!شاید عادی ترین اتفاقی بود که بعد از فوتِ مامان می افتاد!

 خوردنِ شام که تموم شد بر گشتم تو اتاقم و بعد از تنظیمِ آلارم گوشیم دراز کشیدم رو تخت و چون خیلی

خستم بود سریع پلکام افتادن رو هم و خوابم برد.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

صبح زود وقتی که از خواب بیدار شدم بادیدنِ نسرین که تو اتاقم سرِ سجاده نشسته بود لحظه ای بغض راهِ

گلوم رو بست!

دستاش رو گرفته بود بالا و داشت دعا می کرد،لرزیدنِ شونه هاش نشون از این میداد که داره گریه می کنه..

آروم از جام بلند شدم و نشستم کنارش..بویِ گل محمدی رو که حس کردم با لذت نفسِ عمیقی کشیدم.

همه کارهایِ نسرین شبیه مادرم بودو،بخاطر همین بیشتر از همه چیز تو زندگیم به نسرین اهمیت می دادم!

چشمام رو که باز کردم با صورتِ خیس از اشکش مواجه شدم!

آروم سرش رو تو آغوشم گرفتم:این همه اشکو واسه چی میریزی آخه؟

-دستاش رو نوازش گونه کشید رو موهام:مگه چند تا دختر مثلِ تو دارم؟درسته مادره واقعیت نیستم و هیچ وقت

 نمی تونم جایِ اون رو برات بگیرم اما...

مانع از ادامه حرفش شدم:توهم برام با مامانم هیچ فرقی نداری،کم برام زحمت نکشیدی.

آروم ازم جداشد..برقِ خوشحالی رو می شد تو چشم هاش دید.

دستام رو اووردم بالا و کشیدم رو گونش.

--نذر کردم اگر حالت بهتر شد یه سر بریم پابوس آقا..

-تو فقط امر کن!

خنده ای کرد:پاشو دختر،پاشو الان باید آماده بشیم بریم بیمارستان وگرنه صدایِ بابات در میاد!

یا علی گویان از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد.

منم از جام بلند شدم و بعد از پوشیدن لباس درآخر شالی رو موهام انداختم و با برداشتن جوابِ آزمایش

رفتم بیرون..

نسرین آماده نشسته بود که بادیدنم با لبخند از جاش بلند شدو،طولی نکشید که باباهم اومد پایین و راه

افتادیم سمتِ بیمارستان.

نسرین مدام زیرِ لب با تسبیح صلوات می فرستاد و منم نگاهم رو دوخته بودم به بیرون که با توقف ماشین

به خودم اومدم و رفتیم داخل بیمارستان..

با کمی پرس و جو،مطبِ پروفسور رو پیدا کردیم و منتظر نشستیم تا نوبتمون بشه..

برام جایِ تعجب داشت که همچین آدمِ معروفی چطور به راحتی نوبت داد و مارو پذیرفت؟!..اما با فکره

اینکه از بابا هر کاری بر میاد و همه جا آشنا داره ردی از تعجب تو نگاهم با قی نموند.

وقتی رفتم داخل با دیدنِ مردی نسبتا پیر که عینک داشت به زبانِ آلمانی سلام کردم که سرش رو بلند

کرد و جوابم رو داد.

آلمانی رو چندان زیاد بلد نبودم اما تا حدی که بتونم دست و پاشکسته حرف بزنم یه چیزایی می دونستم!

برگه آزمایش رو گذاشتم رو میزش ومنتظر نگاهش کردم تا ببینم چی میگه؟

بعد از چند دقیقه نگاهِ دقیقی به آزمایش انداخت و دقیقا همون حرف هایی رو که دکتر معتمدی تو ایران بهم

 گفت رو بازگو کرد و در آخر اضافه کرد که باید بستری بشم و شیمی درمانی رو شروع کنم اما قبلش یه

سری آزمایشاتِ دیگه لازم بود.

--پزشکی ایرانی در این بیمارستان حضور داره که از دانشجوهای خودمه،بهش می سپارم که در صورتِ

نبودِ خودم کارهایِ درمان رو ادامه بده.

- درمان ممکنه چقدر طول بکشه؟

--بستگی به خودت داره که رونده درمان پاسخِ مثبت بدی یانه،درسته که کاره پزشک مهمه اما تا وقتی که بیمار

نخواد بهبود پیدا کنه هیچ کاری از دستِ ما بر نمیاد!

بعد از گفتنِ یه سری حرفِ دیگه در باره رونده درمان و بهبود از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون..اما قبل از

اون،پروفسور ازم خواست تا به بابا بگم بیاد پیشش..

یادم افتاد که گوشیم تو کیفمه که تو ماشین بود،بلا فاصله راه افتادم به سمتِ پارکینگ.

درحالی که سرم پایین بودو داشتم حرف هایِ دکتر رو مرور می کردم،یهو آستینِ لباسم کشیده شد!

سرم رو گرفتم بالا که چشم تو چشمِ یه پسرِ جوون شدم!

نگاهم رو کشیدم پایین که دیدم آستینم گیر کرده به ساعتش.

صداش باعث شد تا سرم رو بالا بگیرم.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نهم

--ببخشید خانم،اتفاقی که براتون نیفتاد؟

درحالی که سعی می کرد آستینِ مانتوم رو از ساعتش جدا کنه زیر لب گفت:ای بخشکی شانس چه وقتِ گیر

کردن آستین بود؟!

درهمین بین که داشت زیرِ لب غر می زد وکلمات رو با فارسی روون و صریح ادا می کرد نگاهم رو با تعجب دوختم

بهش!

انگار نه انگار کشورِ غریبه که همه فارسی بلد بودن!

نگاهم رو ازش گرفتم..وقتی مانتوم از ساعتِ گرون قیمتش جدا شد مجددا با لبخند نگاهش رو دوخت تو

چشمام.

--شماهم ایرانی هستید درسته؟

بی جواب نگاهش کردم که زیرِ لب گفت:لاله این؟!

اخمام رو کشیدم توهم:درست حرف بزن!

با همون نگاهِ شیطنت بارش تک خنده ای کرد:پس ایرانی هستید،بهر حال ببخشید که این اتفاق افتاد..هرچند

تقصیره منم نبود!

دستش رو زد به پیشونیش و با همون نگاه ازم خداحافظی کرد،دقیقا طوری حرف می زد که نه سیخ بسوزه و نه

کباب!

سری به نشونه تأسف تکون دادم و بعد از اینکه رفتم طرفِ ماشین و کیفم رو برداشتم بر گشتم تو بیمارستان..

بابا هم از اتاقِ پروفسور اومده بود بیرون و داشتن دمِ در باهم حرف می زدن،نسرین هم کنارشون بود.

با دیدنم دکتر حرفش رو قطع کرد و باباهم رفت تا کارهایِ بستری شدنم رو انجام بده!

کنارِ نسرین بودم که آروم خم شدم طرفش:دکتر چی می گفت؟

--هیچی مادر جان از وضعیتت گفت و مدت زمانِ درمانت که ممکنه چقدر وقت طول بکشه.

آروم ازش فاصله گرفتم و حرفی نزدم..قطعا بحثشون به این جمله نسرین ختم نمی شد!

طولی نکشید که بابا اومد و کار ها که انجام شد یکی از پرستار ها لباسِ مخصوص بیمارستان رو داد بهم و بعد از

تعویض لباس و گرفتن خون و چند تا آزمایش دیگه تو یکی از اتاق ها نگهم داشتن و پرستار بعد از زدنِ سرم و

سرنگی که توش خالی کرد از پیشم رفت..

باباهم رفته بود دنبالِ بقیه کار ها و فقط نسرین بالا سرم بود.

درحالی که رو تخت دراز کشیده بودم نسرین با شنیدنه صدایِ زنگِ گوشیش از اتاق بیرون رفت تا بتونه حرف

بزنه.

درِ اتاق که باز شد شخصی با رو پوش سفید وارد شد.

اولش فکر کردم اشتباه دیدم اما وقتی که سرش رو اوورد بالا مات زل زدم بهش!اونم دستِ کمی از من نداشت.

--عجب دیداری!

وقتی دید صدایی ازم در نمیاد اومد نزدیکتر.

--پس تو همون شخصی که پروفسور ازش حرف میزد،آرامِ دلِ پورجم درسته؟

با مکث نگاهِ سرکشم رو دوختم تو چشماش:بله خودم هستم..

مثلِ اون موقع که تو پارکینگ با شیطنت نگاهم می کرد بازهم نگاهش همون رنگ رو گرفت!

--شما همیشه همین قدر خوش اخلاقید؟

پوزخندی زدم:بستگی داره...دست به سینه نگاهش کردم:شما همیشه همین قدر کنجکاوی می کنید؟

خنده ای کرد:بستگی داره!

-ظاهرا شما کاره خاصی ندارید!

دستاش رو کرد تو جیبش:وقتی استاد گفت یه بیماره جدید اومده که من باید مرتب مراقبش باشم وایرانیم هست

کنجکاو شدم که ببینمش!

دست به سینه تکیه داد به دیوار.

-رادمانِ مهراد تویی درسته؟!

ویرایش شده در توسط fereshteh98
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم

--پروفسور معرفیم کرده؟

-دکتر معتمدی دربارت بهم گفته بود!

ابرویی بالا انداخت:که اینطور..

--فکر می کنم هر چی راجبِ بیماری که داری بهت گفتن،هم دکتر معتمدی و هم پروفسور،درسته که دیر

اقدام کردی و در فهمیدی که سرطان داری اما،نگران نباش مطمئن باش درمان میشی خیلی ها ازشون قطع

 امید شده بود اما بازهم به زندگی عادی برگشتن.

با اطمینان سری تکون داد و لبخندی زد:توهم یکی مثلِ بقیه.

-اینایی که میگی روزنه ی امید تو زندگیشون وجود داشته،من نه امیدی به این زندگیم دارم نه اینکه زنده و

مردم...

حرفم رو قطع کردم..داشتم زیاده روی می کردم!

نگاهی پرسش گرانه بهم انداخت:پس بااین وجود نمی خوای درمان بشی؟

-من حرفام رو گفتم.

تکیش رو از دیوار برداشت و وایستاد بالا سرم،سرم رو گرفتم بالا و نگاهی بهش انداختم.

کمی گره ابروهاش رفته بود تو هم..

--حرفی بزن که بتونی بهش عمل کنی!

شوک زده نگاهش کردم که نسرین اومد داخل..

با دیدنِ رادمان لبخندی زد:عه آقای دکتر شمایید؟!حالِ مریضمون چطوره؟

رادمان نیم نگاهی به من و بعدشم به نسرین انداخت:چی بگم والا ایشون علاوه بر بیماری که دارن مغزشون

هم باید عمل بشه!

نسرین با تعجب و من با چشم غره نگاهش کردم که لبخندش رنگ گرفت.

--نه اینکه خدایی نکرده مشکلی داشته باشنا نه،منتها نمی دونم چرا سیم پیچی مغزشون اتصالی کرده یکم

ارور میده!

 نسرین که از لحنِ شیطنت بارش نمی تونست جلویِ خندش رو بگیره جواب داد:اخلاقِ هرکسی یه جوره،آرامِ

دلِ ماهم یکم سر سخته.

دست به سینه داشتم به مکالماتشون گوش می دادم که گوشیِ آقای دکترمون زنگ خورد و نگاهی به شماره

 انداخت.

با مکث جواب داد و با مخاطبی که اونورِ خط بود شروع کرد به آلمانی حرف زدن،بعد از چند لحظه تماسش رو

قطع کرد و گوشی رو اوورد پایین..

--خب من دیگه باید برم،خودم مرتب به بیمارتون سر می زنم،مراحلِ شیمی درمانی رو بعد از اومدنِ

جوابِ آزمایش ها در صورتی که مشکلی نبود شروع می کنیم.

نسرین-کی میره برایِ شیمی درمانی؟

--پس فردا..

نسرین ازش تشکر کرد اما من همونطور نگاهش کردم که از اتاق رفت بیرون.

--صد الله و اکبر چقدر آقاست این پسر!

با تعجب نگاهم رو دوختم به نسرین:خوبه همش چند ساعتم نیست دیدینش..

--آدم از همون بر خوردِ اول می تونه مخاطبش رو بشناسه.

بی حرف دراز کشیدم رو تخت.

برایِ اینکه خودم رو سر گرم کنم مشغولِ دیدنِ فیلمی شدم که داشت پخش می شد.

چند ساعت بعد بابا هم از راه رسیدو پشت سرشم همون پسری که دیروز تو خونه دیدم اومد داخل!

سلام کردم که جفتشون جوابم رو دادن و بعد از اونم بابا مشغولِ صحبت با نسرین شد.

لوکا ومد نزدیک تر و کنارم ایستاد.

--فکر نمی کردم به این زودی همو ببینیم..

-من اصلا فکر نمی کردم دیگه اصلا همدیگه رو ببینیم!

بر خلافِ تصورم که فکر می کردم الان بهش بر می خوره اما..خنده ای کرد.

--زبونت خیلی خیلی تندو تیزه،نظیره دختری مثلِ تو کم پیدا میشه.

سرم رو بر گردوندم طرفش:اگه می خوای نیشش دچارت نشه بهتره هم صحبتم نشی!

نیشخندی زد:معلومه که شناخت کافی درباره من پیدا نکردی.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×