رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : بی احساس

نویسنده : asal_deshvin

خلاصه کتاب :

 

◇به نام خدای دل های خسته◇

 

همه بعض من تقدیم غرور نازنینت باد، غروری که لذت دریا را بر چشمانت حرام کرد...

 

▪▪▪بًٓـٓـ‌اٍِحْـٌـٓسّـّـٌاٌْس‌ٌْــًٍٓیٌٍ▪▪▪

 

مگر بی احساس تر از من هم هست؟!..مگر قلبی همچون سنگی که در سینه‌م وجود دارد هست؟!...

شاید وجود داشته باشد چون این انسان ها زاده‌ی تنهایی و بی احساسیَن ، زاده‌ی نفرت و کینه...پر از خیانت ، پر از دروغ...

یادمه آن زمان ها میگفتم که هرگز همانند اینها نخواهم شد اما الان...

همان آدمها منو بی احساس ، سنگ و پر از نفرت کردن...هه...دلم خوش بود که نمیتوانند روی من تأثیر بگذارند...اما موفق شدن...جوری که دیگه هیچ چیزی برام مهم نیست...

و این می‌تونه سرانجام یک زندگی و دنیایِ جدید مملو از بی احساسی باشه...

 

•••

 

این رمان بر چهارتا شخصیت میچرخه رادوین که پسری شرّ شیطون و شاد بود ولی وقتی که سحر عشقش ولش کرد سرد و بی احساس شد و برای انتقام و  خاموش کردن آتیش درونش با   احساسات دخترا بازی میکنه و بعد مثل سحر که با یه "هری" از زندگیه رادوین رفت بیرون ، رادوین هم این دخترای دل شکسته رو از زندگیش بیرون میکنه...

صَنَم که یکی از قربانی های رادوین میشه ، ولی ناخواسته از یکی دیگه حامله میشه

میلاد پسری شیطون که رفیق صمیمیه رادوینه ولی در عین حال ذات شیطانی درونش کار دست رادوین و صنم و عسل میده

و اما عسل که از همه طرف ضربه میخوره 

از رادوین ، صنم ، میلاد و...

 

"در این رمان خیلی از اتفاقات بر حسب واقعیته"

 

◇∞(:امیدوارم خوشتون بیاد :)∞◇

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

♡☆به نام خدایی که کلید قلبها در دست اوست☆♡

part1#

#رادوین

 

پشت میز کارم نشسته بودم و همه وجودم درد میکرد..

هیچی نداشتم برای آروم کردن خودم..

واسه خودم تو عکسای مبایلم میچرخیدم..

رسیدم به عکسی که من و به تو مربوط میکرد..

هیچ حسی نداشتم فقط با پوزخند زل زده بودم به عکس انگار همه چی متوقف شده بود..

یکم فک کردم به خاطراتمون..

بازم حسی نداشتم..

انگار دارم خاطرات یکی از آدمای عادی که هر روز اتفاقی تو خیابون میبینمش و مرور میکنم..

یه لحظه باورم نشد..این بار بیشتر و بیشتر اسمتو گفتم خاطراتمون و مرور کردم..

دیگه قلبم تند نمیزد..

مغزم برای پیدا کردن کلمات هول نکرده بود..

یه بار دیگ اسمتو گفتم..

باز پوزخند..

دوباره و دوباره و دوباره..

یاد خودم افتادم که چقدر دوست داشتم..!!

انگار خندم گرفت..

دلم به حال پسری که تورو اونجوری دیوونه وار دوست داشت سوخت..:)

حس میکردم اون منی که تو خاطراتمه یه پسر مرده اس..:)

یکی که اصن نمیشناسمش..

چقد غریبه بود برام..

یاد اشکاش و نخوابیدن هاش و قرص هایی که خورد و اون آینده ای که..

شاید همینا بود که حالا دوست داشتن تورو از یادش برده بود..

شاید اونقد تو فراموش کردنت جون کند که دوست داشتنش یادش رفت..:)

فکر میکرد بعد تو میتونه فقط یک بار دیگه به یکی وابسته بشه و اون هم در آینده خیلی دور..

اونقدر دور که به دور و ورش نگاه نکرد..

حواسش و پی دلتنگیاش نداد و..:)

انگار دوست داشتنش نفرین شده..:)

تونست بعد تو هم دوست داشته باشه:)

ولی نه اونجوری که تورو دوست داشت..:)

این بار وقتی همه چی تو سرش روشن شد..

با همه دیر فهمیدنش فقط به یک کلمه فک کرد..

نشد..:)

بعدم بار و بندیل ته مونده احساسشو جمع کرد و گفت..

هری..:)

نشد عین تو دوسش داشته باشه..:)

نشد بگه دوسش داره ولی این بار راحت تر از همیشه دل کند و رفت...:)

کنار اومد...:)

راحت تر از تو..:)

گفته بود که دیگ نمیتونه عین تو دوست داشته باشه..:)

نتونست..:)

ولی تونست بازم حس دوست داشتن و تجربه کنه..

برای آخرین بار..:)

ولی این بار برای کسی که بفهمه..:)

ولی تموم شد..

هر چقد تلخ..:)

#part2

 

با تقه‌ای که به در خورد از فکر اومدم بیرون و سریع گوشیمو خاموش کردم...

قبل از اینکه اجازه ورود بدم در باز شد و میلاد وارد شد...

میلاد-چطوری رفیق...

با اَخم غریدم:

-صد بار گفتم این طَویله در داره...در بزن...

میلاد مثل همیشه سرخوش خندید:

میلاد-جوووون...این طویله چه حِیوونه خوش فِسی داره...

بی حوصله گوشیو پرت کردم روی میز:

-حوصله مسخره بازیو ندارم میلاد برو بیرون...

میلاد-غلط کردی...تو کِی حوصله داشتی که الان داشته باشی...

از جام بلند شدم و به سمت پنجره قدّی که کُل تهران رو نشون میداد رفتم...طبق عادت همیشگیم دستامو توی جیبم گذاشتم...

دستی روی شونه‌م قرار گرفت:

میلاد-چیشده داداش؟...

-چیزی نشده...

کمی مکث کرد:

میلاد-باز یاد سحر افتادی...

صادقانه گفتم:

-آره...

میلاد-چند بار گفتم بهش فکر نکن...اینجوری خودتو داغون میکنی...

به طرفش برگشتم و به دیوار پُشتیم تکیه دادم:

-نه میلاد...من خیلی وقته که دیگه به سحر هیچ حسی ندارم...دیگه وقتی اسمش میاد قلبم نمیلرزه...وقتی که شماره ناشناسی به گوشیم زنگ میزنه به هوای اینکه اون باشه هیجان زده جواب نمیدم...سحر برای من خیلی وقته که مرده...ولی با حرفا و رفتنش منو خورد کرد...شکست...ناراحتم از اینکه چرا گول سحر رو خوردم...گول ظاهرش...حرفاش...حرکاتش...و دوست دارماش...من بخاطر این پشیمونم...نه چیز دیگه‌ای...

میلاد-میدونم داداش...میدونم...ولی تو نباید که اون پسر شیطون و صادق و دل پاکی که درونت قرار داره رو بُکُشی...فقط بخاطر یکی که هیچ ارزشی نداره...

پوزخند زدم:

-خیلی وقته که کُشتمش...من دیگه منه قبل نیستم...نمیخوامم باشم...چون میخوام از تک تک دخترا انتقام بگیرم...

میلاد-اما رادوین...

پریدم وسط حرفش قاطع گفتم:

-اما و اگر نداریم...میدونم چی میخوایی بگی میلاد ولی تصمیمیه که گرفتم...تو خودتم میدونی حرفیو که میزنم تا پای جونمم پاش وایمیسم...

میلاد-اینکارت تهش تباهیِ...چرا نمیخوایی بفهمی...

-من این تباهیو ترجیح میدم...سری قبل هم باهام حرف زدی ولی به جایی نرسیدی...من حرفمو پس نمیگیرم...پس دیگه بحث نکن...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part3

 

#عسل

 

-اووووف...چقدر حرف زد این استاده...سرم رفت...

صَنَم مثل من گفت:

صنم-آره...دیگه داشتم روانی میشدم...یه رَوَند فَک میزد...

شیما خندید:

شیما-بابا چکارش دارین استاد بدبختو کشیدین به رگبار فوش...

منو صنم با هم گفتیم:

-ماکه فوش ندادیم بهش...داشتیم قربون صدقه‌ش میرفتیم...مگه نه؟...

و به صنم نگاه کردم اونم بهم نگاه کرد...باز با هم حرف زده بودیم...زدیم زیر خنده که آیدا با حرص گفت:

آیدا-باز اینا مثل هم حرف زدن...

شیما با خنده گفت:

شیما-من خواهر دوقلویی مثل شما ندیدم که اینقدر باهم پایه باشن...

خواستم چیزی بگم که یکی از پسرای شِیطون دانشگاه گفت:

-به به...ببینین کیا اینجان...دوقلو های افسانه‌ای...

با اَخم چپ چپ نگاهش کردم... ولی بر خلاف من صنم نیشش باز شد...بی توجه به اونا دست صنم رو گرفتم و کشیدم و به سمت حیاط رفتیم...آیدا و شیما هم همراهمون اومدن...

-تو چرا وقتی هر بی سرو پایی تیکه انداخت نیشِت تا بناگوش باز میشه...مگه نمیدونی با اون مغز منحرفشون فکرای بد راجبمون میکنن...

صنم توی جاش ایستاد:

صنم-آجی...نیش باز من واسه چیز دیگه‌ای بود...

-چی؟...

صنم-بیا بشینین تا بگم...

و دستمو گرفت و به سمت یکی از نیمکت های توی حیاط برد و نشستیم...

-خب بگو میشنوم...

صنم با ذوق و شوق شروع کرد به حرف زدن:

صنم-اون هستاااا که تیکه انداخت...

-خب؟...

صنم-اسمش میلاده...یه جورایی ازش خوشم میاد...چندبارم دیدمش منو میپایه...میدونم منو میخواد...

به حالت خنثی نگاش کردم...

صنم-چرا اینشکلی نگام میکنی

-دِ آخه اسکل...کُل دانشگاه میدونن که این از اون دختر باز های حرفه‌ایه...بعد تو میگی منو میخواد...

صنم-خب اینم مگه نمیتونه عاشق بشه...مگه آدم نیست...انسان نیست...مگه قلب نداره...

-اووو باشه بابا...بیا بریم خونه وگرنه این زیبا میره پیش بابا چوقولیمونو میکنه...

صنم-اوکی...

شیما-صبر کنید بچها...میخواستم یه چیزی بهتون بگم...

-بگو...

شیما-شب منو پسر خاله‌م و آیدا و دوس پسرش و رفیقش میخواییم بریم کافی شاپ معروف (...)...از اون خفن هاستااا...شما هم میایید؟...

صنم با هیجان گفت:

صنم-واااایی...این کافی شاپه اسمشو شنیدم...خیلی تعریفشو میدن...منو عسل میاییم...

-هوی...چرا دو جانبه حرف میزنی...

صنم-منکه میدونم آخر میایی...اگرم نیایی کچل شدنت حَتمیه پس حرف نزن راه بیوفت...فعلا بچها...

-بیشعور...فعلا دخترا ...

و از بچها جدا شدیم و به طرف ماشین رفتیم... 

صنم-امروز نوبت منه که پشت فرمون بشینم یا تو؟...

-نه من میشینم...

صنم-اها اوکی...

سوار ماشین شدیم...استارت زدم و به سمت خونه روندم...

اصلا دوست نداشتم برم خونه...

من و صنم دوقلو هستیم از نظر ظاهر و قیافه کُپی هم هستیم اما اخلاقامون کمی با هم فرق داره...مثلا صنم همش دنبال خوشگذرونیه...زود باوَره و شیطون...بعضی اوقات هم خیلی موزی میشه...صنم با همه صمیمیه و شوخی میکنه حتی با غریبه ها...دختر خونگرمیه...بعضی وقت ها هم لجباز میشه...

ولی من دختر منطقی و مغرور ، غُدّ و یه دنده و لجباز بودم  و هستم ولی اگه با طرفم صمیمی بشم شیطون عالم میشم...به قول بقیه خیلی زبون درازم و کسی حریف زبونم نمیشه و نخواهد شد...اکثر اوقات توی کارهام جِدّیَت رو به کار میبرم...

به همه رو نمیدم...همیشه نیشم ول نیست...سبک و لوس بازی که اصلااااً در نمیارم...همیشه قدم هامو مُحتاط و حساب شده بر میدارم...

با اینکه صنم پنج دقیقه از من بزرگتر بود ولی ازم حساب میبرد...

وقتی که منو صنم فقط 5 سال داشتیم مامان نازنینم به دلیل سرطان سینه جونشو از دست داد...

هنوز یکسال از مرگ مادرم نگذشته بود که بابا زن گرفت... اسمش زیبائه...وقتی که با بابا ازدواج کرد از شوهر قَبلیش یه پسر 7 ساله به اسم شایان داشت...که با خودش آوردش ور دل ما...

یعنی روزی نیست که ما با این عَجوزه و پسر ایکبیریش سروکلّه نزنیم...هرروز گیسو گیس کِشیه...بیشتر من باهاشون ناسازگاری دارم...چون زِر مُفت میزنن...منم نمیتونم حرف زور رو تحمل کنم میشورم میزارمشون کنار...وقتی هم که زیبا جلوم کَم میاره ، از حرصش میره پشت سر منو صنم به بابا چیزای بی ربط و دروغین تحویل میده...و این باعث میشه که بابا بیاد و با ما دعوا کنه...همیشه منتظر یه آتو از مائه که بره پیاز داغشو زیاد کنه و بزاره کف دست بابا...

صنم هیچوقت تحمل دعوا رو نداشت و وقتی که دعوا میشد خودشو گوشه‌ای با ترس جمع میکرد و گوشاشو میگرفت که صدای داد و فریاد هارو نَشنَوه...بیشتر اوقات هم گریه‌ش میگیره...اما من قوی و غُدّ و یه دنده تر از صنم بودم...بخاطر همین یه تنه جلوشون وایمیسادم...ولی خب بعضی اوقات نمیتونستم به پدرم چیزی بگم...چون به هر حال پدرمه...احترامش واجبه...

بلاخره به خونه رسیدیم...ریموت رو برداشتم و دکمه‌شو زدم...در خود به خود باز شد...به سمت داخل روندم...

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part4

هیچوقت از این خونه خوشم نمیومد...خیلی بزرگ بود...این خونه به این بزرگی و پر از اِمکانات فقط برای 5 نفر بود...متنفرم از خودشو و کسایی که توش زندگی میکنن...

یه زمانی همین خونه ، بهشتم بود...وقتی که مادرم هنوز زنده بود به عشقش دوست نداشتم یه دقیقه ازش جدا بشم اما الان...

ماشینو نبردم توی پارکینگ و همونجا توی حیاط پارک کردم...چون بعد قرار بود با شیما اینا بریم همون کافی شاپی که گفتن...

پیاده شدیم و به سمت در ورودی خونه رفتیم...صنم کلید در آورد و در خونه رو باز کرد...وارد خونه شدیم...

زیبا روی مبل لَم داده بود و تلویزیون نگاه میکرد...

بدون اینکه سلام کنم یا توجهی کنم به سمت اتاقم که طبقه بالا بود رفتم...

از اتاق شایان صدای موزیک میومد...

پووووف... الان با موزیکای دَرِپیتیش مغز منو میجَوه...

یه لگد به در اتاقش زدم و داد زدم:

-هووووی...کمش کن اون ماسماسکو...

در باز شد و کلّه‌شو عین زرافه آورد بیرون...

شایان-ها چته...

-کم کن صدای موزیکتو...

شایان-دلم نمیخواد...حرفیه؟...

دست به سینه جلوش ایستادم:

-ببین بچه منم تا یه حدّی صبورم... یه وقت دیدی اون اسپیکر و لب تاپتو توی سرت خوردش کردم...

صنم اومد و بازومو گرفت و کشید:

صنم-ول کن عسل برو توی اتاقت با اینم دهن به دهن نشو ارزش نداره...

شایان سرخ شده بود از عصبانیت...خواست حرفی بزنه که صدای نحس زیبا با فیس و اِفاده اومد:

زیبا-چکار پسرم دارین شما دوتا... 

به طرفش برگشتم:

-داریم خِفتِش میکنیم پسرتووووو...

ایندفعه صنم بیشتر منو کشوند و هولم داد داخل اتاقم:

صنم-ساکت...چرا همش میخوایی دعوا راه بندازی...

-صنم حالو حوصله ندارم... 

صنم-باشه...3 ساعت دیگه آماده باشیاااا...

-مگه ساعت چند میریم؟...

صنم-هشت...

-اوکی...

صنم از اتاق زد بیرون و درو پشت سرش بست...

به ساعت نگاهی انداختم... ساعت 5 عصر بود...خیلی خستم بود...ساعت رو گذاشتم روی زنگ ساعت 6 و سریع لباسامو عوض کردم و یه لباس راحتی پوشیدم... خودمو پرت کردم روی تخت و چشمامو بستم...چیزی نگذشت که خوابم برد...

#part5

 

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم...با اینکه سرم درد میکرد اما به ناچار بلند شدم...

وارد سرویس بهداشتی داخل اتاقم شدم و دست و رومو شستم...

ازش خارج شدم و جلوی آیینه ایستادم...رنگم پریده بود...کرم پودر رو برداشتم و کمی به صورتم زدم...یه خط چشم خیلی نازک کشیدم که چشمامو درشت تر نشون بده...رژ لبم و برداشتم و به لب هام زدم...آرایش من فقط به همینا ختم میشد...

به ساعت نگاهی انداختم ...هشت ربع کم بود...

لباسامو از توی کمد در آوردم و پوشیدم...

همونموقع در اتاق زده شد:

-بله؟...

صنم-آجی منم...بیام تو...

-آره آجی بیا...

در باز شد و صنم حاضر و آماده وارد شد...

صنم-من آمادم...بریم؟...

گوشیم و سوئیچ ماشین رو برداشتم:

-بریم...

و باهم از اتاق زدیم بیرون...

راهروی طبقه بالا که اتاقامون بودش ، جوری بود که اتاق شایان روبرو پله ها بود...اتاق صنم بعد شایان بود...اتاف منم آخر راهرو بود...

همیشه در اتاق شایان عین طویله باز بود... خیلی کم پیش میومد که در اتاقشو ببنده...

الانم از شانس گند ماهم در اتاقش باز بود...به طرف پله ها رفتیم...هنوز یه پله نرفته بودم پایین که صدای نحسش اومد:

شایان-کجا به سلامتی... شالو کلاه کردین...

حتی بر نگشتم نگاهش کنم...راه خودمو ادامه دادم و همزمان با اون گفتم:

-فضولیش به تو نیومده بچه...برو بشین پای درسو مشقت...

شایان چون 3 سال تجدید شد الان دبیرستان درس میخونه...یعنی بچه مدرسه‌ایه...اما منو صنم با اینکه ازش یه سال کوچکتر بودیم ، الان ترم 2 رشته معماری هستیم...

شایان خیلی روی این قضیه حساس بود...منم به لجش اینو همش توی سرش میزنم...

به طرف در خروجی خونه رفتم که شایان با صورتی سرخ مانعم شد:

شایان-الان که به زیبا گفتم بعد ببینیم فضولیش به من اومده یا نه...

شایان هیچوقت به زیبا نمیگفت مامان...همیشه به اسم صداش میکرد...

نیشخند زدم:

-برو به اونور نَنَت بگو...نه خیلی ازش میترسم...

شایان-خواهیم دید...زیبااااااااا...

صداش از طبقه بالا اومد:

زیبا-جونم پسرم...

شایان-بیا اینجا...

دو دقیقه نگذشت که سرو کله‌ش پیدا شد...با دیدن من یه تای اَبروشو بالا داد:

زیبا-اوهوع...جایی میخوایین برین اینقدر خوشکل موشکل کردین...

اووووف...اصلا حوصله‌شو نداشتم...صنم بجای من جواب داد:

صنم-بلفرض هم که بخواییم بریم...به شماها مربوطه؟...

زیبا-بله که مربوطه...

صنم-برو بابا...

و دستمو گرفت... خواستیم از خونه بزنیم بیرون که شایان با عصبانیت سر صنم داد زد:

شایان-دهنتو ببند...به مادر من میگی برو بابا...بهت نشون میدم...

و بازوشو گرفت...خواست دست روی صنم بلند کنه که دیگه نتونستم تحمل بیارم و یه سیلی محکم خوابوندم زیر گوشش...

با تعجب دست روی گونه‌ش گذاشت و بهم خیره شد...زیبا هم که خشکش زده بود...از لای دندونام غُریدم:

-ببین شایان...بار آخرت باشه دست کثیفت خواهرمو لمس میکنه...فقط یکبار دیگه ببینم بخوایی دست روش بلند کنی یا همچین غلطایی بکنی با دستای خودم قبرتو میکَنَم...الانم میخوایی بری به بابا بگی برو بگو...من نه از تو میترسم نه از مامان جونت نه از بابا...فهمیدی...

یه کلمه از دهنشون در نمیومد...حقم داشتن... چون وقتی که عصبانی میشدم خودم از خودم حساب میبردم...چه برسه به دیگران...

دست صنم رو گرفتم و از اون خونه جهنمی زدم بیرون...

همونجور که غُر میزدم سوار ماشین شدیم:

-پسره لندهور... میخواد واسمون غول چماغ بازی در بیاره...آشغااال...اِ اِ اِ... میخواست دست بلند بکنه...اصلا اون کیه...خر کی باشه که بخواد واسمون شاخ و شونه بکشه...

ماشینو روشن کردم و به سمت کافی شاپ روندم...

بعد ربع ساعت بلاخره رسیدیم...

از دور ماشین سیاوش (پسر خاله شیما) رو دیدم...شیما و آیدا و سپهر (دوس پسر آیدا) و محمد (رفیق سپهر) تازه از ماشین پیاده شده بودن...

ماشینمو پشت ماشینشون پارک کردم و پیاده شدیم...

شیما با دیدن ما به طرفمون اومد:

شیما-چقدر از این آن تایم بودنتون خوشم میاد...همیشه دقیق سر ساعتی که گفتین میایین...

صنم-سپاس...

آیدا-چطورین بچها...

-میگذره والا...

پسرا هم به طرفمون اومدن...سیاوش با همون خلق و خوی صمیمیش گفت:

سیاوش-چطوری مربا خانم...

از بازوش نیشگونی گرفتم و با اَخم ساختگی گفتم:

-مرض و مربا خانم...صد بار گفتم اینجوری صدام نکن...

سیاوش-چشم هر چی شما بخوایین کَره خانم...

اول چپ چپ نگاش کردم بعد زدم زیر خنده...رو به شیما گفتم:

-این پسر خاله‌تو آدم کن...

شیما-آدم نمیشه چکارش کنم...

چشمکی زدم:

-دَوای آدم شدنش دست منه...زن بگیری آدم میشی...

سیاوش با اعتراض شروع کرد غُر زدن:

سیاوَش-غلط کن...بی ادب بی نظاکت...تو چکار زن گرفتن من داری...نگران خودت باش که ترشیدی موندی سر دل بابات...

-سر دل بابامم نه تو که داری سنگشو به سینه‌ت میزنی...

#part6

 

چند دقیقه ساکت موند...با حرص گفت:

سیاوش-یعنی واسه هر حرفی یه جوابی توی آستینش داره...منی که توی فامیل به زبون دراز ده متری معروفم این دیگه زده روی دست من...

-ما اینیم دیگه...

سیاوش-بیشعور...راه بیوفت ببینم...افتخارم میکنه...

با بچها راه افتادیم...

سپهر-میگم...بیرون بشینیم بهتر نی؟...

-آره...خیلی بهتره...

سیاوَش-چشم مربا خانم اَمر دیگه‌ای...

آیدا با خنده گفت:

آیدا-این امروز بدجور به عسل گیر داده...

به سمت یکی از میز های بیرون کافی شاپ رفتیم و نشستیم...

 

#رادوین

 

فضای کافی شاپ داشت خفه‌م میکرد...یادمه قبلنا همیشه با سحر میومدیم اینجا...کُلی باهاش خاطره داشتم...ولی دیگه برام معنایی نداشت...

این میلاد هم یه رَوَند با این پااُل حرف میزد...

یکی از انگلیس اومده بوده تهران و یه معمار حرفه‌ای میخواسته که توی ایران یه خونه توپ درست کنه...کار های مارو دیده بوده و خوشش اومده...این میلادم سریع گفت که توی این کافی شاپ قرار بزاریم...

من اصلا حالو حوصله صحبت کردن رو نداشتم...فقط میلاد باهاش حرف میزد...

دیگه نتونستم تحمل کنم و از جام بلند شدم ...روبه میلاد گفتم:

-من میرم بیرون یه هوایی بخورم... 

میلاد-باش داداش برو...

موبایلمو برداشتم و از کافی شاپ زدم بیرون...

نفس راحتی کشیدم که چشمم به میزی که دور تا دورش چهارتا دختر و سه تا پسر نشسته بودن خورد...

از بِینِشون دوتا از دخترا کُپی هم بودن... اما با این تفاوت که یکیشون با غرور و سنگین نشسته بود ولی اون یکی همش حرف میزد و میخندید و بازیگوشی میکرد...

همونموقع اون دختری که بازیگوشی میکرد سرشو به سمتم چرخوند...

دیدم زُل زده بهم ، منم از این فُرصَت استفاده کردم و بهش یه چشمک زدم که ذوق مرگ شدنشو به وضوح بروز میداد...

 

#صنم

 

از خوشحالی رو به مرگ بودم...

یه پسر به این خوشکلی و خوشتیپی برام چشمک زد...از راه رفتنش معلوم بود از اون سگ مغروراست...اما من خوراکم پسرای مغرور بود...

عسل که دید من همینجور ضایع زُل زدم به پسره از بازوم یه نیشگون محکم گرفت که جیغم رفت هوا:

-آخخخخخخخخ...چته وحشی...

با حرص گفت:

عسل-اینقدر به اینو اون نگاه نکن...لااقل وقتی نگاه میکنی عین شتر بهش زُل نزن...

-شتر عمته...خب خیلیییی خوشتیپه مرده شورشو ببرن...

سیاوش زد زیر خنده:

سیاوش-بدبختو کفن کردی...پس بگووووو هر روز من مریضم...از بسکی خوشتیپم هِی دخترا نفرین لعنتم میکنن... 

شیما و آیدا با هم گفتن:

شیما-کو...کجا نمیبینم...

سیاوش-ضایع نکنید دیگه...

محمد با خنده زد روی شونه سیاوش و گفت:

محمد-رید بهت داداش...سکوت کن... 

باز برگشتم به همون طرفی که اون جیگره ایستاده بود نگاه کردم که دیدم نیستش...عه...کجا رفت...

با حرص گفتم:

-دیدی عسل...از دستم پرید... راحت شدی...

عسل بی حوصله نگام کرد:

عسل-چرت نگو باو... از دستت نپریده...رفته اون طرف نشسته...

با این حرفش به جایی که اشاره کرد سر برگردوندم...پسره سه تا میز ازمون فاصله داشت...روی صندلی دقیق روبه رومون نشسته بود...

با شِیطنت لبخندی زدم و روبه عسل گفتم:

-ای ناقُلا...تو که بیشتر از من پسرارو میپایی...

عسل با اَخم گفت:

عسل-من فقط یه نگاه گذرا کردم که ببینم اون از چه نوع مِیمونیه که تو داشتی اینجا خودکشی میکردی...

-باشه بابا بیا دیگه بزن...

سپهر زد زیر خنده:

سپهر-آیدا این دوتا خیلی باحالن...دفعه بعد هم با خودت بیارشون...

منو عسل با اعتماد به نفس گفتیم:

-ما وقت نداریم...سرمون شلوووغه...

سیاوَش گفت:

سیاوش-تو یکی حرف نزن باو...یار رو بپا...

به اون پسره نگاه کردم که اشاره کرد برم پیشش...

با نیش باز همونطور که به پسره نگاه میکردم گفتم:

-جوووون...یار داره میطَلَبه...اومدممم عزیزم...

همینکه بلند شدم عسل دستمو گرفت و کشید... افتادم روش...

عسل-آخخخخخخخ...وحشییییی...گمشو اونور پِرِسَم کردی...

بلند شدم:

-من وحشیَم یا تو...میخواستی عین گاو منو نَکِشی...

عسل گوشمو گرفت و پیچوند... جیغم رفت هوا:

-آخخخخ...چیکار میکنی...ولم کن...

عسل-تو تازه کجا میخواستی بری...

-پیش عشقم...ولم کن... گوشم کَند...

عسل-عشقت بخوره توی سرت...تو غلط میکنی...حق نداری بری...

-باش هر چی تو بگی...

با تعجب گوشمو ول کرد:

عسل-چه زود قبول کردی...

سریع یکی زدم زیر دستش و از جام بلند شدم و توی فاصله دو مِتریش ایستادم...

-ها ها ها...فکر کردی من کوتاه میام...نه گلم...همون صنم کله شَقَم هنوز...

و بی توجه به غُر غُر های عسل به طرف میز عشقم رفتم...

 

 

#رادوین

 

دختره اومد سمت میزم...با لبخند گفت:

-سلام...

با غرور همیشگیم گفتم:

-علیک سلام...بشین...

روی صندلی جلوییم نشست...

-اسمت چیه؟...

-صنم...

صنم...چقدر اسمش شبیه سحر بودم...

سعی کردم تمام این فکرارو کنار بزنم...

صنم-و شما؟...

-رادوین هستم...

صنم-آهان خوشبختم...

#part7

 

سرمو فقط تکون دادم...منتظر بودم دختره (صنم) سر حرفو باز کنه که اینکارم کرد:

صنم-خب...چند سالتونه؟...

-چقدر بهم میخوره؟...

صنم-آممم...تقریباً 25 یا 26 بهتون میخوره باشید...

پوزخندی زدم:

-27 سالمه...

صنم-واقعاً...

-بله...شما چند سالتونه؟...

صنم-من 22 سالمه...

-آهان...

صنم-میگم...کارم داشتید صدام کردید؟...

-یه جورایی...

صنم-خب؟...

همونموقع اون دختری که کُپی صنم بود اومد و دست صنم رو کشید...صنم توی جاش ایستاد...دختره اول چپ چپ نگام کرد بعد رو به صنم گفت:

-بیا صنم...داریم میریم...

صنم-باشه آجی تو برو من الان میام...

دختره خواست اعتراض کنه که صنم گفت:

صنم-آجی...لطفا...

-پوووف...باشه فقط سریع...

و با حرص ازمون دور شد...

همونجور که با نگاهم دختره رو بدرقه میکردم گفتم:

-خواهرته؟...چقدر شبیه هَمید...

صنم-آره...خواهر دوقلومه...

-آهان...اوکی...میخوایی بری؟...

صنم-آره...

-ولی من کارت داشتم...

از خدا خواسته گفت:

صنم-خب شمارمو یادداشت کن از طریق پیام بهم بگو کارِتو...

-باشه...

و گوشیمو برداشتم و روشنش کردم...

-بگو...

شمارشو گفت و منم سِیو کردم...

صنم-خب...پس فعلا...

-فعلا خداحافظ...

صنم-خداحافظ...

و به سمت رفیقاش دَوید و سوار ماشین شدن و رفتن...

اما من فکرمو خواهر صنم مشغول کرده بود...

اولین دختریو میدیم که بی تفاوته نسبت به من...من حتی دخترای چادری هم زُل میزنن بهم اما اون توی نگاهش بی تفاوتی رو میدیدم...

توی فکر بودم که ضربه‌ای به شونه‌م وارد شد:

-بیا بیرون بابا غرق شدی...

به میلاد نگاه کردم:

-رفت؟...

همونجور که روی صندلی جلوییم می نشست گفت:

میلاد-آره...قرار شد تا یه ماه دیگه کار رو شروع کنیم...خودتو آماده کن داداش...

-باشه...

یه دفعه با شیطنت گفت:

میلاد-خوب کِیس های پولدار و خوش فِیسی تور میکنیااا...

-مگه میشناسیش که میگی پولداره...

میلاد-معلومه که نه...از تیپ و قیافه‌ش معلومه از اون خر مایه هاس...

-اها...

گوشیمو روشن کردم و به شمارش یه تک زدم که شمارم بیوفته پیشش...

-راستی میلاد...یه چندتا نمای بیرونی و داخلی ساختمونارو کشیدم...چندتا مدل جدیده...

میلاد-خب ببینم...

-نقشه ها که توی خونه‌ن ولی ازشون عکس گرفتم...الان بهت نشونشون میدم... صبر کن...

وارد گالری شدم و همینجور عکسارو رَد میکردم که چشمم به یه ویدئو خورد...

کنجکاو شدم ببینم چیه...بازش کردم...

با دیدن اون کلیپ اَخکام بدجور رفت تو هم...

توی کلیپ منو سامان (رفیق فابریک سابقم) با سحر بودیم...

سحر عقب نشسته بود و من جلو پیش سامان نشسته بودم...

همینکه صدای سحر در اومد سریع کلیپ رو قطع کردم...

ویدئو رو کامل پاک کردم...نمیخواستم از اون دوتا نامرد چیزی داشته باشم...

یادمه سامان همیشه میگفت میلاد رو این جور نگاهش نکن...ذات کثیفی داره...یه روزی بهت خنجر میزنه...اما الان چیشد...خودش بهم خنجر زد...با عشقم ریختن رو هم...اما میلاد تا به الان کار خطایی ازش ندیدم سر بزنه...خداکنه لااقل این یکی مثل سامان نامردی نکنه و آدم باشه...

میلاد-پس چیشد...

با صدای میلاد از فکر اومدم بیرون:

-صبر کن پیداش کنم...

ایندفعه سریع عکسارو پیدا کردم و به میلاد نشون دادم:

میلاد-وااااایی داداش...حرف ندااااره...یه چندتاشو روی ساختمون این پااُل به کار ببریم محشر میشه...

 

****

#part8

 

با خستگی وارد خونه‌ای که خیلی وقت بود همانند سلول انفرادی تنهایی هامو حبس کرده بودم شدم...

بدون اینکه چراغ هارو روشن کنم به سمت اتاقم رفتم...واردش شدم...کُتم رو در آوردم و روی صندلی میز کامپیوترم پرت کردم...

خودمو پرت کردم روی تخت...به سقف خیره شدم...

خاطرات قدیم دست از سرم بر نمیداشتند... همش تقصیر اون کلیپ لعنتی بود...دلم نمیخواست به قدیم برگردم...به روزهایی که با سحر داشتم...

توی جام نشستم و سرمو بین دوتا دستام گرفتم و فشار دادم:

-نه لعنتی...نباید حتی اسمشو پیش خودت تکرار کنی...

همونموقع چشمم به زیر کمد افتاد...

دفتری با جلد چرم زیر کمد افتاده بود...با تعجب به طرفش رفتم و بَرِش داشتم...

همونجا روی زمین نشستم و تکیه‌مو به دیوار دادم...دفتر رو باز کردم...تیتر بزرگی در اولین برگ دفتر نوشته بود "دلنوشته های من برای عشقی که برای همیشه در دل من پا بر جاست"...

برگ دوم رو آوردم...متن بلندی بود...شروع کردم به خوندن...با تک تک کلماتش منو آتیش میزد:

"" وقتی تو باشی ؛ زندگی برایم زیباست ؛ عاشقی برایم با معناست !وقتی تو باشی ؛ قلبم بی آرزوست ، ای تنها آرزوی من در لحظه های تنهایی !وقتی تو عزیز دلم باشی ؛ همدمم باشی ؛ سر پناهم باشی ؛ طلوع آفتاب برایم آغاز یک روز پر خاطره دیگر با تو است !تو هستی ، برای من هستی ، تا آخرش همه هستی ام هستی !!!حالا من هستم و یک عشق پاک در قلبم !وقتی تو باشی ؛ عشق در وجودم همیشه زنده است ، میتپد قلبم تنها برای تو و می گذرد لحظه ها به یاد تو و می ماند برای همیشه یک عشق جاودانه در قلب هایمان !وقتی تو گل من باشی ؛ باغچه خشگ قلبم بهاری می شود ، این دل از عطر و بوی تو پر از محبت و صفا می شود !وقتی تو عشق من باشی ؛ این چشمها برای دیدن تو بی قرار و بی تاب می شود ، حضور تو در کنارم تنها آرزو می شود !وقتی تو همدمم باشی ؛ دیگر تنهایی با من بیگانه می شود ، غم و غصه های دنیا در قلبم فراری می شوند !

تو باشی ؛ عزیز دلم باشی ؛ عشقم باشی ؛ دنیا برایمان بهشت همیشگی می شود !وقتی تو باشی ؛ وقتی تو همه زندگیم باشی ، این دل فدای قلب مهربانت می شود ، چشمهایم همیشه منتظر دیدن چهره ماهت می شود !وقتی تو باشی ؛ من نیز هستم ، زیرا تو درون قلبم هستی !پس با من باش ای عشق جاودانه ام ؛ بیا تا با هم بخوانیم ترانه عاشقانه ام را که برای تو سروده ام !ای تو که بی تو بودن برایم خواب همیشگی است !""...

با کلافگی چنگی به موهام زدم...چند صفحه رو رد کردم...رسیدم به جایی که تاریخ دقیق رفتن سحر بزرگ با خودکار قرمزی نوشته بودم...برگ زدم و روی صفحه سومش نِگَه داشتم...

""درد داره موقعی که هنوز دوستش داری امانبایدبه روی خودت بیاری…

موقعی که میخوای مثل قبل بشی امانمیشه…

موقعی که یاد کاراش میوفتی ویه لبخند میاد گوشه لبت…

موقعی که دل یه چیزی میگه وعقل یه چیزدیگه …

موقعی که کلی خاطرخواه داری اما دلت پیش یه بی معرفته…

موقعی که بایدازش ناراحت باشی امانمیتونی…

موقعی که نمیدونی کجای زندگیشی…

موقعی که میدونی بهت پیام نمیده اماباشنیدن صدای هرزنگ تلفن نفست بندمیاد…

موقعی که بهش نیازداری اما نیست...

""...

از عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم...این کلمه توی سرم پیچید "نیست"...

بازم چند برگ زدم و روی برگی ثابت موندم:

"" دلت میلرزد

‎برای منی که دیگر تو را در گوشه ترین جای قلبم

‎هر شب میبوسم تا کنار بگذارمت

‎دلت تنگ میشود

‎برای منی که حرفهایت را از لبهایت نه ‎از چشمهایت می خواندم

‎دلت تنگ میشود

‎برای لعنتی ترین پسری که

‎دیوانه وار قلمش را به رقص موهای تو وا میداشت

‎به خداوندی خدا سوگند

‎دلت برای همه ی دیوانه بازی هایم تنگ میشود

‎برای صدایم

‎برای آغوشم

‎برای نگاهم

‎قسم

‎قسم به همه ی سیب هایی که در خیالم برایم چیدی

‎دلت تنگ میشود

‎آن روز ‎رو به روی آیینه بایست

‎و ایستاده برای غرورت کف بزن""

#part9

 

سرم از تمام خاطراتی که یهویی بهم حمله‌وَر شدن گیج رفت...آخرین صفحه رو آوردم...خیلی خوب یادم میاد...روزی که با خودم عهد بسته بودم که به این کتاب و مخاطب نوشته‌هام رو بسوزونم نوشتم:

"" اینجا"مالِ من" است ؛ مالِ خودم ؛ اجباری نیست بیایی و نمانی . مَن، به "تنهایی" عادت دارم اینجا مَن مینویسَم خُودم را لحظه هایم را عصبانیتم را دِلتَنگی هایم را غُرغُر هایَم را گِلِه هایی که هیچ گاه به زبان آورده نِمیشوند وَ مُدام نوشته میشوند چیزهایی که روزی آزارَم میدادِه. خُودَم را …تو را… او را … همه را … تویِ آشُفته تَرین لَحَظات هَم مَرا بِبینی ظاهرَم آرام است. اما اینجا کلمِه هایم فَریاد است اینجا مالِ مَن است مالِ خودَم… هَر جور دِلَم بخواهَد توش مینویسَم تا آرامَم کُند وَقتی صِدا کَم می آوَرَم ؛ وَقتی دَردَم میگیرَد؛ وَقتی بُغض میکُنم ؛ وَقتی میمیرم. هر کَس دلش گرفته است، از اینجا برود . اینجا . . . اُتاقِ خاطراتِ تَرک خُوردِه ی مَن است! اما بلاخره این قلب شکسته‌ام ترمیم میشود آن موقعه‌ست که هم خودت را هم یادت را و تمام آن خاطراتی که با هم داشتیم را جوری فراموش خواهم کرد که گویی بی اهمیت ترینِ دنیام تو بودی.من هم خواهم رفت.به دنبال انتقامم.به دنبال خاموش کردن این آتشی که تو با تمام بی رَحمیت در من شعله‌وَر کردی.الان که این گونه من را سوزاندی ، این دفتر نحس هم باید بسوزد ، در آتشی که من به وجودش می آورم""

نتونستم...نتونستم بسوزونم این دفتر رو...حتی نتونستم فراموشش کنم...تمام اون حرفا همش اَلَکی بود...

داشتم آتیش میگرفتم...از ته دل فریاد زدم:

-لعنتتتت بهت بیاد سحرررر...خدا لعنتت کنه که با منی که عاشقانه دوسِت داشتم اینکارو کردی...خوردم کردی...شِکَستیم...هم قلبمو...هم غرورمو...هم شَخصیتمو...همه رو خورد کردی و رفتی...ولی منه احمق تا الان دوسِت دارم...هنوووووووز میخوامت لعنتی...هنوز میخوامت...

چشمام میسوختن و جلومو تار میدیم...با خودم آروم این جمله رو تکرار میکردم"هنوز میخوامت"...آره رادوین...تو دنبال کسی هستی که پَسِت زد...با رفیقت ریخت رو هم...اما نتونستی ازش متنفر بشی...حرفای قبل رفتنش توی ذهنم اکو شد...وقتی که سرم داد زد :

"

سحر-نمیخوامت بفهم...ازت بدم میاد...این مدّتی هم که باهات بودم فقط بخاطر سامان تحملت کردم...که به اون برسم...تو برات اَهَمیتی نداری و نداشتی...الانم از زندگیم گمشو بیرون...

دستشو گرفت و به بازوش چسبید:

سحر-من با سامانم خوشم...نه توئه بی سرو پا...

"

با تیر کشیدن قلبم از فکر اومدم بیرون...نفسم بالا نمی اومد...

بدجور تیر میکشید...روی زمین دراز کشیدم و قلبمو ماساژ دادم...نفس های عمیقی برای تنظیم تپش قلبم می کشیدم...کمی دردش خوابید...ولی بازم تیر میکشید...

#part10

همونموقع گوشیم زنگ خورد...از جام بزور بلند شدم و گوشیمو برداشتم...با دیدن اسم صنم سریع به ساعت نگاه کردم...

ساعت 11 شب بود...جواب دادم:

-بله...

صنم-سلام...شناختی...

-آره...خوبی...

صنم-مرسی شما خوبین...

-اینقدر رسمی نباش...

صنم-باش...

...

****

با صدای زنگ آلارم گوشیم از خواب پریدم...

سریع قطعش کردم و توی جام نشستم...

به بدنم کش و قوسی دادم و از جام بلند شدم...وارد سرویس بهداشتی داخل اتاقم شدم و دست و رومو شستم...

وقتی وارد اتاقم شدم چشمم به اون دفتر نحس افتاد...

به طرفش رفتم و بَرِش داشتم...از اتاقم خارج شدم...فَندَک رو برداشتم و به حیاط رفتم...

بازش کردم...اولین صفحه‌ش رو سوزوندم...دُوُمیشم سوزوندم...سومیش...هفتمیش...دَهُمیش...و...

همه‌شو...یه جا سوزوندم...

دیگه مُرد اون رادوین اَبلَه و ساده لوح قدیم...از الان به بعد وِرِژن جدیدم...مغرور...سنگ...بی احساس...بی احساس...بی احساس...اونقدری که دیگه نتونم عاشق بشم...دور این بچه بازیارو خط قرمز کشیدم...

بعد از اینکه خاکستر شدنشو دیدم به داخل خونه رفتم...به ساعت نگاهی انداختم...8:15 دقیقه صبح رو نشون میداد...

باید میرفتم دنبال صنم...سریع آماده شدم و از خونه زدم بیرون...

 

#عسل

 

صنم-ماشینو نیار...

-چرا؟...

دستمو گرفت و به سمت کوچه کشید:

صنم-الان میفهمی...

همونموقع یه ماشین مازراتی کواتروپورته جلوی پامون ترمز کرد...

رانندهه شیشه رو کشید پایین ...عه...چقدر آشناس...تمام اجزای صورتشو بررسی کردم...

یکدفعه یادم افتاد...این...این همون پسره بود که از صنم شماره گرفت...

با دیدنش اَخمام کشیده شد تو هم...

صنم-یلا دیگه آجی...پس منتظر چی هستی...سوارشو دیگه...

با تعجب و حرص گفتم:

-تو چرا به این گفتی بیاد اینجا...من عمراً سوار ماشین این یارو بشم...

صنم-آجی لطفا...الان همسایه ها میبینن هااا...

خواستم باز اعتراض کنم که درو باز کرد و هولم داد داخل...درو بست و خودشم رفت روی صندلی شاگرد نشست...

صنم-سلام...بدو گاز بده...اینجا واینَستا...

پسره هم گاز داد...تند میروند اما خیلی دست فرمونش خوب بود...

چند لحظه گذشت که پسره با پوزخند گفت:

-آبجیت زبون نداره الحمدالله؟...

و از آیینه جلو توی چشمام زل زد...با چشم غره‌ای جوابشو دادم:

-دارم ولی بعضیا لیاقت شنیدن صدامم ندارن...

با این حرفم کمی اخماش رفت تو هم ولی به روی خودش نیوورد...صنم به طرفم برگشت:

صنم-عسل...زشته...

خواستم جوابشو بدم که صدای نحسش باز اومد:

-اسمت عسله؟...بهت نمیاد...

یه تای اَبرومو دادم بالا:

-چطور؟...

با پرویی جواب داد:

-عسل یعنی شیرین و تو دل برو...اما تورو با یه مَن عسل هم نمیشه خوردت...

بدجوری کفری شده بودم...خواستم جوابشو بدم که صنم فهمید و پرید:

صنم-عه...بچها بسه...چتونه خب...

دست به سینه به صندلیم تکیه دادم:

-از این بپرس...

با خونسردی جواب داد:

-این اسم داره...

منم مثل خودش گفتم:

-مهم نیست...هر خری میخوایی باشی باش...

صنم-عسللل...

-مرض...بعد واسه تو یکی دارم...دختره‌ی...

ادامه ندادم و نفسمو با حرص دادم بیرون...پسره با نیشخند رو به صنم گفت:

-چقدر این خواهرت حرص میخوره...مواظبش باش یه وقت سکته نکنه بعد دیه‌ش بیوفته گردن ما...

صنم خندش گرفته بود ولی جرعت نداشت بخنده:

صنم-رادوینننن...

عههههه...پس اسمش رادوین بود...چه اسم باحالی داشت ولی بخوره توی سرش پسره‌ی گند اخلاق...

صنم-میگم رادوین...تو شرکت معماری داری دیگه؟...

رادوین-آره چطور؟...

با این حرفش یه تای اَبرومو دادم بالا...اوهوع...آقاروووو...شرکت داره...

صنم-خب کار برای منو عسل نیست؟...

کمی فکر کرد:

رادوین-آره خب هست ولی باید معدل مدرک دانشگاهیتون بالا و نقشه کِشیتون عالی باشه...تازشم من فقط یک نفر کم دارم وگرنه تمام کارکنانم تَکمیله...کدومتون سطحش بالا تره؟...

صنم سریع گفت:

صنم-عسل...عسل دَرسِش بهتر از منه...

با این حرف صنم با اعتراض گفتم:

-صنمممممم...

صنم-مرض حرف نزن...

روبه رادوین ادامه داد:

صنم-خب چیشد؟...استخدامش میکنی؟...

اصلا دوست نداشتم این پسره یه لِقبا بیاد و رئیسم بشه...باهاش نمیساختم...بایدم هروز ریخت نحسشم میدیدم...

رادوین با طعنه گفت:

رادوین-من مشکلی ندارم هر وقت خواست بیاد برای مصاحبه ولی از الان گفته باشم ، کارمندای زبون دراز و تخس یکروزه اخراجَن...گرفتی که چی میگم؟...

و با نیشخند بهم از آیینه جلو نگاه کرد...دوست داشتم با ناخونام اون چشاشو از کاسه در بیارم...

همونموقع رسیدیم دم در دانشگاه...

پیاده شدم که دیدم صنم عین گاو نشسته و داره نگام میکنه...

-پیاده شو دیگه...

صنم-آجی من با رادوین میرم...این کلاسو نمیخوام بیام...

-یعنی چییییی...اگه اَسامی رو خوندن دلیل نیومدنتو چی بگم...خودت میدونی که استاد کاردان چقدر گیره...

صنم-قرار نیست که بگی من نیستم...بجای من حاضری بزن...

-گمشووووو...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#part11

 

چشماشو ملتمسانه کرد و با لحن مظلومی گفت:

صنم-آجیییییی...مرگ من...

-خفه شو...

صنم-آباجیییییی...

همیشه وقتی صورت و صداشو لوس و ملتمسانه میکرد سریع تَسلیمِش میشدم...

-اوووف...اوف...صنمممم...بااااشه...فقط...

و بهش نزدیک شدم و دَم گوشش آروم ادامه دادم:

-حواست به این پسره لندهور باشه هاااا...کار دستت نده...

مثل خودم گفت:

صنم-اوووو چخبره دیگه...غلط کرد کاری کنه...

-به هر حال...اگه کاری کرد که تو خوشت نیومد یه ندا بده بهم... جنازشو تحویلت میدم...

خندید:

صنم-ای جونوم...

-خیله خب من برم دیگه...مواظب خودت باش...

صنم-باوشه آجی...بابای...

-خداحافظ...

و به سمت دانشگاه رفتم...تا واردش شدم آیدا به چشمم خورد...

براش دست تکون دادم که اومد پیشم...

آیدا-چطوری رفیق...

-خوب...تو چطوری؟...

آیدا-بدک نیستم...قُل دُوُمِت کو؟...

-با دوس پسرش رفت بیرون...

آیدا-کدومش؟...

-همونکه دیشب بهش شماره داد...

آیدا با تعجب گفت:

آیدا-همون پسر خوشکلهههه؟...

-اَخ...تو به اون میگی خوشکل...هیچم خوشکل نیست...

آیدا-نه ناموصاااااً خیلی خوشتیپ و خوشکل بووود...

-حالا هرچی...اصلا بخوره توی سرش...

آیدا-چته...چرا اینجوری میگی...

-خوشم نمیاد ازش...ازش معلومه نصفش زیر زمینه...

آیدا-همه پسرا کُلِشون زیر زمینه نه هم نصفشون...مهم اینه که ما گولشونو نمیخوریم...

-آره...ولی میترسم صنم ازشون ضربه بخوره...خودتم میدونی صنم خیلی دختر احساساتیه...یه کلمه محبت آمیز بشنوه سریع وابسته میشه...

آیدا-نه...انشاالله که نمیشه...حالا میخوایی چکار کنی؟...استاد کاردان گیر نمیده که چرا صنم نیومده...

-گفت که بجاش حاضری بزنم...

آیدا خندید:

آیدا-عجب مارمولکیه این صنم...هر چی آتیشه از گور اونه که بلند میشه...

-دقیقا...آخر با این کاراش سر هَمَمونو به باد میده...

#part12

 

آیدا-پوف...والا نمیدونم چی بگم...فعلا بیا بریم سر کلاس...

-اوکی بریم...

و به سمت کلاس حرکت کردیم...

-راستی...شیما کوش؟...

آیدا-امروز حال و حوصله کاردان رو نداشته...نیومده...

-اهان...اما بگو که جلسه بعد پدرشو در میاره...هرچند که به استاد مربوط نمیشه اما خب فضوله در حد لالیگا...

آیدا-ها والا...

به کلاس رسیدیم...

همینکه روی صندلیامون نشستیم استاد اومد داخل...

خُشک و اَخمو...

تا اومد نشست دفتر کلاسی رو باز کرد و شروع کرد به خوندن دونه دونه اَسامی واسه درس پرسیدن...

یعنی خدا بگم چکارت نکنه صنم... حالا اگه استمو گفت من چه غلطی بکنم...

از گفتن اسامی بچها فهمیدم فقط اونایی که از 17 به پایین گرفته بودنو میوورد پای تخته...منکه 19 گرفته بودم سری قبل...خداروشکر منو نمیوورد...اما این صنم خر...پووووف...

آیدا-حالا میخوایی چکار کنی عسل...

-نمیدونم...

کمی فکر کرد:

آیدا-خب عسل...توکه کپی خواهرتی...یکم مقنعه‌تو بکش جلو که چشات معلوم نشه...بعدشم مگه نمیدونی این عینکش ته اِستکانیه...درست که نمیبینه...بجای صنم تو برو...بلدی که درسو؟...

-آره بابا فولم...

آیدا-اوکی پس...مشکلی پیش نمیاد...

همونموقع استاد اسم صنم رو گفت:

-صنم آریافر...

از جام بلند شدم و همونجور که داشتم مقنعه‌مو میکشیدم جلو به طرف استاد رفتم...

 

****

 

با عصبانیت وارد خونه شدم...

هیچکس خونه نبود...به طرف اتاق صنم رفتم و واردش شدم...

دیدم روی تخت نشسته و داره گریه میکنه...

دست و پامو گم کردم...نگران شدم...به طرفش رفتم...جلوش نشستم و صورتشو قاب گرفتم:

-چیشده صنم...اتفاقی افتاده...اون پسره...

پرید وسط حرفمو گفت:

صنم-نه آجی رادوین کاری نکرده اما...

-اما چی...تو که منو به کُشتن دادی...

با چشمای اَشکی و بغضی که توی صداش موج میزد گفت:

صنم-فردا روز مادره...آجی...دلم واسه مامان تنگ شده...

با این حرفش چشمام پر اشک شد...

با اینکه 15 سال گذشته بود ولی هنوزم که هنوزه به نبودن مامان عادت نکرده بودیم...

صنم بی صدا اشک میریخت...

بغلش کردم...چیزی نداشتم بگم چون درکش میکردم...چون همین دردو خودمم داشتم و میدونستم حرفای بیهوده فقط حالشو بدتر میکنه...

چند دقیقه‌ای گذشت که یکم آروم شد...

صنم-آجی...

-جانم...

از بغلم اومد بیرون:

صنم-فردا میریم دیگه سر خاکش؟...

-مگه میشه نریم...

صنم-بابا چی؟...پارسال که نیومد...امسال چی؟...فکر میکنی بیاد؟...

نفس عمیقی کشیدم:

-نمیدونم صنم...نمیدونم...

 

****

 

با دلتنگیی که به جونم افتاده بود روی تختم جابه‌جا شدم...

توی جام نشستم...به ساعت نگاهی انداختم...ساعت 3:15 دقیقه صبح رو نشون میداد...

از جام بلند شدم و به سمت میزم رفتم...روی صندلیش نشستم...

کِشاب رو باز کردم و دفتری که چند سالی میشد حرفایی که میخواستم به مامان بزنم ولی نمیتونستم رو توش مینوشتم ، برداشتم...بازش کردم...

#part13

 

خودکارم رو برداشتم و شروع کردم نوشتن:

" مادر ، مادر خوب و مهربانم...بی تو بودن و بی تو زیستن چه دردناک است...مادرم من فردا به چه کسی هدیه بدهم...گلهای سرخ باغچه‌مان پژمرده شده...مادر بی تو لب ها خاموش است ، بی تو هرگز نمی خندند...مادرم ، تاتو در کنارم بودی هرگز لحظه‌ای از محبت تو غافل نبودم... در کنار تو آنقدر خوشبخت بودم که دنیا را به هیچ میگرفتم...یک لبخندت مرا از بند تمامی غم ها رها میکرد و یک بوسه‌ات مرا چون پرنده‌ای به آسمانها می برد همین پرواز و این خوشبختی بود که مرا از فکر این روزهای تاریک غافل میکرد...

مادر 16 سال پیش را به خاطر می آوری...وقتی که من و خواهرم فقط 5 سال داشتیم... آن روز با چه اشتیاق و شوری سر بر دامانت گذاشتیم و گلهای سرخی را که از باغچه خانمان چیده بودیم ، به تو هدیه کردیم و تو در بستر بیماری من و خواهرم را نوازش کردی...و اشک های من و خواهرم جاری شد که تو را در این حال و روز میبینیم اما لبخند زدیم تا غم وجودمان را بپوشانیم و تو آسوده خاطر باشی که این اشک از خوشحالیست...آن هنگام که تو گفتی: من به شما دخترای کوچکم افتخار میکنم...و اما قلب شکسته‌ام فریاد کشید : مادر ، من سالهاست که به تو افتخار میکنم... اما امسال که تو به سفری دراز رفته‌ای و می دانم که از این سفر هرگز بر نمیگردی چه کنم...سر بر دامان که بگذارم و از چه کسی لبخند مهر و محبت بگیرم... مادر بی تو خانه خاموش است...بی تو هرگز لب ها نمیخندند...من امسال هم برای تو هدیه می آورم...دسته گل گلایل بر سر آرامگاهت میگذارم اما باز هم جواب نمیگیرم... مثل تمام سالهایی که جوابشان فقط سکوت بود...سکوتی دردناک که نبود تو را ثابت میکرد...و من چقدر از این حقیقت بیزار بودم..."

با چکیده شدن اشکم به روی برگه دفتر فهمیدم که دارم گریه میکنم...

 

****

#part14

 

شالمو روی سرم جابه‌جا کردم...صنم مزارش رو با آب و گلاب شست...گل های رنگارنگی که برای مامان گرفته بودم رو دونه دونه روی مزارش گذاشتم...

دستی روی اسم نازش کشیدم...یلدا...عاشق اسم یلدام...عاشق اسم مامانمَم...

صنم با بغض شروع کرد حرف زدن:

صنم-مامان... چرا رفتی...مگه نمیدونی دخترات چشم به انتظارت میمونن...مگه نمیدونی دلتنگت میشن...مامانی...هنوز اون دختر کوچولوی پنج سالتم هااا...هنوز دارم توی لحظه هایی که باهات داشتم زندگی میکنم...مدت کمی نیستااا...15 ساله مامان...15 ساله که نیستی...15 ساله که دارم بدون تو نفس میکشم...حاضرم تمام زندگیمو بدم ولی فقط تو برگردی...

بغضش شکست و دیگه نتونست ادامه بده...من بی صدا گریه میکردم...

همونموقع سایه یکی روم افتاد...

سرمو آوردم بالا و دیدم باباس...

با همون غرور و تَکَبُرِش نگاه گُذرا و بی تفاوتی به مزار مامان انداخت و خشک رو به ما گفت:

بابا-داره شب میشه...بهتره هر چه زودتر از اینجا بگیرم...توی ماشین منتظرتونم...

و پشتشو به ما کرد و رفت...برای هزارمین بار نِفرَتَم نسبت بهش بیشتر شد...

صنم اشکاشو پاک کرد و بلند شد...

منم از جام بلند شدم و نگاهی طولانی به سنگ مشکی رنگش انداختم...

نفس عمیقی کشیدم و به سمت ماشین بابا حرکت کردیم...

بابا جلو روی صندلی شاگرد پیش رانندمون نشسته بود...منو صنم هم عقب نشستیم...

ماشین حرکت کرد...همه سکوت کرده بودن...

بعد چند دقیقه بابا سکوت رو شکست:

بابا-مریم خانم برگشته...نبینم اذیتش کنید...

با خوشحالی به صنم نگاه کردم...اونم خوشحال شده بود...

مریم خانم ، مستخدم چندین و چندساله ما بود...یعنی حتی قبل از مرگ مامان هم بودش...خیلی زن مهربونیه...مامان همیشه کمک مالی بهش میکرد...آخه وضعیت مالیشون زیاد خوب نبود...یه پسر داره که درس میخونه...شوهرش هم که مُرده...مریم خانم همیشه دلش دختر میخواست...همیشه هم به منو صنم میگه که شما دوتا ، از پسرم برام عزیز ترین...منو صنم اکثر اوقات باهاش شوخی میکردیم و سر به سرش میذاشتیم...بعد از مرگ مامان نذاشته آب تو دلمون تکون بخوره...خلاصه بگم خیلی زن گُلیه...

یه مدت پسرش مریض شده بود و رفت که ازش مراقبت کنه...الانم که خداروشکر برگشت...

تا رسیدیم خونه منو صنم از ماشین پریدیم پایین...به سمت خونه با آخرین سرعت دَویدیم...

دستمو گذاشتم روی زنگ خونه و بَرِش نداشتم...

همونموقع در باز شد و زیبا با اعصبانیت گفت:

زیبا-هوی...چته...چته...مگه سر آوردین...

بی توجه بهش کنار زدمش و به سمت داخل دَویدم که دیدم داخل آشپزخونه‌س...

منو صنم جیغ زدیم:

-مریم خانممممم...

به طرفمون برگشت...مثل همیشه لبخند دل نشینش مهمون چهره مهربونش بود...

دستاشو از هم باز کرد و با صدای پر از آرامشش گفت:

مریم-دخترای گلم...بیایین بغلم ببینم...

منو صنم پریدیم بغلش...

مریم-آخ...چقدر دلم برای شما دوتا وروجک تنگ شده بود...

-ما بیشتررررر...

 

****

 

سر میز شام همه نشسته بودن...ولی هیچکدومشون حرف نمیزد...

صنم به آرنجم زد که درمورد کار کردنم به بابا بگم...قَبلِش باهاش بحث کرده بودم ولی اون موفق شد...

یه سُرفه مَصلِحَتی کردم و روبه بابا گفتم:

-بابا...

بابا مثل همیشه خشک جواب داد:

بابا-بله...

یبار توی عمرش نکرده بهم بگه جانم یا دخترم...قَلبِش از سنگ بود...بخاطر همین نذاشت خاک مامان خشک بشه و رفت زن گرفت...

-من میخوام کار کنم...

یه تای اَبروشو داد بالا و نگام کرد:

بابا-فکر نکنم به دختر توی این سن کار بدن...

-چرا میدن...من پیدا کردم...فقط مونده برم برای مصاحبه...

بابا-آها...محیطش به ما میخوره؟...سطحش پایین نباشه...

از این همه غرور و تکبر بابا دیگه داشت حالم به هم میخورد...

با حرص گفتم:

-نه پدر من هم محیطش خوبه هم موقعیتش هم سطحش...

صنم پرید و گفت:

صنم-یکی از بهترینای شرکت های معماری توی کُل ایرانه نه هم تهران...از خارج میان و درخواست میدن برای ساخت و ساز...با خارجیا قرار داد میبندن...

بابا-اونوقت تو از کجا میدونی...

صنم موند چی بگه...نمیتونه یه دقیقه دهنشو ببنده...سریع گفتم:

-خب درموردش تحقیق کردیم دیگه...

یعنی همیشه من باید گندکاریاشو جمع کنم...

بابا-آها...باشه...من مشکلی نداره...

زیبا با اعتراض گفت:

زیبا-اما پیمان... شایان بیکار توی خونه‌س بعد به این اجازه کار کردنو میدی...

بابا-شایان که هنوز داره درس میخونه...هر موقع وارد دانشگاه شد خودم میبرمش سر کار...در ضمن...عسل هر کاری کنه و من بهش اجازشو بدم کَس دیگه‌ای حق دخالت رو نداره...چون میدونم کار اشتباهی نمیکنه...

و روبه من ادامه داد:

بابا-فقط یه وقت اتفاقی نیوفته که باعث بشه اعتمادم بهت رو از دست بدی و نگاهم بهت تغییر کنه...

سرمو به علامت باشه تکون دادم:

-بله بابا...حتما...نمیزارم اعتمادتون نسبت بهم کم بشه...

 

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

#part15

 

روبه‌رو شرکتش ایستاده بودم...صنم بیشعور منو تنها فرستاده پیش این لندهور...نمیدونه که یا اون منو میکُشه یا من اونو...حالا موقعش بود برای عقد شیدا بره باهاشون خرید...آخه تورو سننه بچه...

شیدا رفیق دوران دبیرستان صنمه و تا الان باهم در ارتباطن...شیدا قراره عقد کنه و صنم فضول هم باهاشون رفته خرید...آخه یکی نیست به این بگه تو چکار داری...تَه پیازی یا سر پیازی...اوووف...

وارد شرکت شدن...سالن خیلی بزرگی بود...یه میز دایره‌ای شکل بزرگی که 5 تا مُنشی دورتادورش نشسته بودن ، کنار سالن قرار داشت...مَردم هم اونجا در رفت و آمد بودن...همه رسمی بودن...خانم ها یک یونی فُرم ، آقایونم یک یونی فُرم پوشیده بودن...

همه‌چی شیک و مُدرن بود...یعنی تمام اینا سلیقه اون نره غول بود؟ ...جون بابا جووون...ترشی نخوره یه چیزی میشه ها...

به سمت میز مُنشی ها رفتم:

-سلام...ببخشید...

سرشو آورد بالا:

منشی-جانم بفرمایید...

-عسل آریافر هستم...با آقای...

هنوز حرفم تموم نشده بود که سریع گفت:

منشی-بله بله...آقای رادمنش منتظر شما بودن...اتاق ایشون طبقه آخر یعنی طبقه پنجم هست...آسانسور از اون طرفه...

و به پشت سرم اشاره کرد...

تَشَکُّری کردم و به سمتی که گفت حرکت کردم...به آسانسور رسیدم... دکمه‌شو زدم...کمی گذشت که بلاخره آسانسور رسید...

واردش شدم و دکمه طبقه پنجم رو زدم...

کمی بعد در آسانسور باز شد یه سالن بزرگ که سر تا سرش بجای دیوار شیشه به کار رفته بود ، به چشمم خورد...

یه محیطی بسیار آروم...

توی اون سالن فقط دوتا درب بود...

به سمت دری که میز منشی کنارش قرار داشت رفتم...مُنشیه مَرد بود...

-ببخشید...

منشیه که الان از روی کارتی که روی سر شونه‌ش بود فهمیدم اسمش امیر کیانی هست ، سرشو آورد بالا و با خوشرویی گفت:

امیر-بله بفرمایید...

-آریافر هستم...با آقای رادمنش مصاحبه کاری داشتم...

امیر-بله ، فقط یه چند لحظه تشریف داشته باشین من اطلاع بدم...مشکلی ندارین که؟...

-نه...بفرمایید...

بعد از این حرفم گوشی تلفن روی میزشو برداشت...

چقدر با شخصیت بود...نه به خودش که اینقدر بیشعوره نه به مُنشیش که اینقدر با شخصیته...

بعد چند دقیقه اجازمو صادر کرد...به سمت اتاقش رفتم و چند تقه به در زدم و وارد شدم...

دستش توی جیبش بود و پشت به من از پنجره بیرون رو نگاه میکرد...

با ژستی که گرفته بود یاد این فیلما افتادم...بابا باکلاس...فهمیدیم کوه غروری...فهمیدیم از اون خر مایه هایی...

نگاهی به سرتاپاش انداختم...چهارشونه و هِیکلی و قد بلند...

صداش منو دومتر پروند هوا:

رادوین-تموم شد آنالیز کردنت؟...

دست و پامو گم کردم...مگه این پشت سرشم چشم داشت؟...از کجا فهمید دارم بهش نگاهش میکنم...

به طرفم برگشت...از سر تا پامو آنالیز کرد بعد نیشخند زد...بدجوری کفری شده بودم...

رادوین-موش زبونتو خورده؟...نه به بلبل زبونیه توی ماشینت نه به لال مونی گرفتن الانت...

تند تند گفتم:

-چون اون موقع که جوابتو دادم و انرژی الکی برای یه شخص بیهوده حدر دادم حیفم اومد...پس ترجیح میدم جلوی آدمایی مثل شما ساکت بمونم و الکی انرژی مصرف نکنم...از قدیم گفتن جواب اَبلَهان خاموشیست...

فکر کردم الان اعصبانی بشه ولی بر خلاف تَصَورم سرشو انداخت پایین و خندید...دوتا چال های گونه‌ش نمایان شد...از بچگی عاشق چال گونه بودم...خودم نداشتم ولی مامانم داشت...حیفِ این دوتا چال نبود که این لندهور داشت؟...اَه...خدا به کیا این همه رحمت نازل کرده...

همونجور که به سمت میزش میرفت با خونسردی جواب داد:

رادوین-دلت خوشه که یعنی جوابمو ندادی...فعلا که داری از درون میسوزی...اینش برام کافیه...

بیشعور...از کجا فهمییید...با اَخم گفتم:

-آقای رادمنش...سریع مصاحبه رو شروع کنید من کار دارم...

رادوین-بشین...

بی شخصیت بی نظاکت...بجای بفرمایید میگه بشین...

چقدر فوش میخوره ازم ولی حقشه...خب خوشم نمیاد ازش...پسره نصفش زیر زمینه...منم بدم میاد از اینجور پسرا...

روی صندلی جلوی میزش نشستم...

#part16

 

رادوین-صنم نیومد...

-نخیر نیومد...کار داشت...

رادوین-اونوقت چه کاری؟...

-ببخشید به شما مربوطه؟...

رادوین-بله که مربوطه...

-پس به خودت یه زحمت بده باهاش تماس بگیر از خودش بپرس کدوم گوریه...من وضیفه ندارم کارای عشقتو بهت آمار بدم...

همونجور که فُرم رو بهم میداد گفت:

رادوین-باشه بابا...تو دیگه بیا یکی بخوابون زیر گوشم...

فُرم رو ازش گرفتم :

-به موقعش هم اینکارو میکنم...

رادوین-میگم تو مشکلت با من چیه...بگو شاید تونستم حَلِش کنم...

بی توجه بهش شروع کردم به پر کردن فُرم...

وقتی کارم تموم شد با مدارک لازمی که گفت تحویل دادم...

یه سری از مدارک رو نِگه داشت ، بقیه رو هم بهم برگردوند...

رادوین-فردا از آقای کیانی یونی فُرمتو میگیری...از فردا ساعت 8:30 باید شرکت باشی...حالا به استثنا فقط فردا بدون یونی فرم میایی...از بقیه روزها حق بدون یونی فرم اومدنو نداری...الانم دیگه میتونی بری...

سرمو به علامت باشه تکون دادم...از جام بلند شدم که از اتاقش بزنم بیرون ، که صداش توی جام میخکوبم کرد:

رادوین-آها...راستی...یکم بیشتر روی زبونت کار کن...شایدم ما یه سودی بُردیم...

به طرفش برگشتم:

-چی؟...منظورت چیه؟...

رادوین-هیچ سلامتیت...بهش فکر نکن...

با پوزخند گفتم:

-چیه ترسیدی جوابتو بدم؟...

از جاش بلند شد و به طرفم اومد...دقیق روبه‌روم ایستاد...با خونسردی دستاشو توی جیب شلوارش گذاشت و با لبخند گفت:

رادوین-ببین من از هیچ چیزی توی این دنیا ترسی ندارم...تو که دیگه قَدِ یه ارزن هم نیستی که...خانم کوچولو...

اَخمام کشیده شد تو هم...ادامه داد:

رادوین-فقط از این به بعد کمتر زبون بریز تا اینجور با جوابی که میشنوی خفه خون نگیری...اگه تو زبون درازی من بدتر از توئم...

کارد میزدی خونم در نمیومد...برای اولین بار جلوی یکی کم میووردم...هیچ جمله یا کلمه‌ای پیدا نمیکردم برای اینکه جوابشو بدم...

اونقدری که ناخونامو توی دستام فشار داده بودم ، دستم زخم شد...

فقط تنها کاری که اون لحظه از دستم بر میومد دور شدن از اونجا بود که همینکارم کردم...

از اتاقش زدم بیرون...سوار ماشینم شدم و از اون شرکت لعنتی دور شدم...

تا رسیدم خونه به سمت اتاقم رفتم و با همون لباسای بیرونیم خودمو پرت کردم روی تخت...

اینقدر خودخوری کردمو حرص خوردم که چرا جوابشو ندادم ، که بلاخره خوابم برد...

 

****

 

با سردرد بدی از خواب بلند شدم...

توی جام نشستم...چشمامو بزور باز نِگَه داشته بودم...به ساعت نگاه کردم...ساعت 9:25 دقیقه شب رو نشون میداد...

از جام بلند شدم...

لباسای بیرونم هنوز تنم بود...عَوَضِشون کردم و از اتاق زدم بیرون...

همه دور میز شام نشسته بودن...یه سلام کُلی کردم و وارد آشپزخونه شدم...مریم خانم داشت هنوز کار میکرد...قرص سردرد رو برداشتم و دوتاشو خوردم...

روبه مریم خانم گفتم:

-خسته نشدید؟...برید شام بخورید...

مریم-چشم دختر گلم...تو برو بشین سر میز الان منم میام...

-من گرسنه‌م نیست...

مریم-مگه میشه...نخوری منم نمیخورمااا...برو...برو بشین سر میز...

-اما...

مریم-هیسسس...برو دیگه...لج نکن...

دوست نداشتم به حرفش گوش ندم...بخاطر همین رفتم و سر جای همیشگیم یعنی پیش صنم و بابا نشستم...

بابا-خواب بودی؟...

-بله بابا...

بابا-چرا؟...سابقه نداشته تا این موقع خواب باشی...

-راستش دیشب تا دیر وقت داشتم برای امتحان فردا درس میخوندم...بخاطر همین ساعت 8 که اومدم یه یک ساعت گرفتم خوابیدم...

همونموقع مریم خانم اومد و نشست...شروع کرد به غذا خوردن...

بابا-رفته بودی برای مصاحبه کاری؟...

-بله...

بابا-خب؟...چیشد؟...

-هیچ...استخدام شدم...

بابا-تبریک میگم...

-ممنون...

زیبا با طعنه‌ای که توی صداش موج میزد گفت:

زیبا-پس استخدام شدی...آفرین...مبارک باشه...

با اَخم نگاهش کردم:

-ممنون...

به شایان نگاه کردم...اخم کرده بود و سرش پایین بود...چقدر اینا حسوووودن...اوف...اووووف...

مریم خانم با ذوق گفت:

مریم-استخدام شدی سر کار؟...عزیزمممم...نمیدونی چقدر خوشحال شدممم...موفق باشی گلم...

با لبخند گفتم:

-ممنونم مریم خانم...

 

****

#part17

 

نگاهی به آتنا انداختم...خیلی دختر سر زنده و شادی بود...همکارم میشد و میز من کنار میزش بود...یعنی یه دقیقه این دختر آروم نمیگیره...همش دوست داره وَرجو وورجه کنه...

آتنا-چیه...خوشکل ندیدی...

-پرو به کارت برس...

با خنده گفت:

آتنا-قربونت تو به کارت برس بجای اینکه منو بپایی...

-مزاحم...با صدات نمیتونم تمرکز کنم...

آتنا-همینکه هس گلم...باید عادت کنی...

-نکنم چی؟...

آتنا-خب نکن...به من چه...

-بی ادب...

آتنا-منحرفففف...

همونموقع ساناز (منشی سیریش اونجا که از همین اولین روز باهاش چپ افتادم...خوشم نمیاد ازش...شانس گند منم منشی قسمت کارکنان میشد)اومد و با صدای پر عشوه‌ش گفت:

ساناز-خانم آریافر...آقای رادمنش کارتون داره...برید اتاقش...

و پشت چشمی نازک کرد و رفت...یجوری اینکارو کرد که فکر کردم اِرث پدرشو بالا کشیدم:

-اَهههههه...این چشه...حالش خوش نیستااا...

آتنا و سارا زدن زیر خنده:

آتنا-عزیزم خودتو ناراحت نکن...با همه به جز پسرای این شرکت اینجوریه...

و چشمکی برام زد...گرفتم منظورشو... زدم زیر خنده که چند نفر دیگه که اسماشونو یادم رفته بود هم خندیدن...

رادوین-خوب جفت شدین باهم...

باصداش اونقدری که جا خوردم ، از جام پریدم و ایستادم...

بهش نگاه کردم...کُت اسپرت و تنگ آبی نفتی که پوشیده بود حسابی هیکلشو به نمایش گذاشته بود...

دستمو گذاشتم روی قلبم...حسابی جا خورده بودماااا...عین جن ظاهر میشد...

رادوین-خانم سعیدی تازه چی گفتن؟...

-آممم...خب داشتم میومدم...

رادوین-پس چرا وایسادی...

موندم چکار کنم...این چقدر اخلاقش گنده...آدم هیچی از حرفاش نمیفهمه...

سریع دست به کار شدم و به طرفش قدم برداشتم...

آتنا ریز ریز میخندید که بهش چشم غره حسابی رفتم...

تا بهش رسیدم پشتشو بهم کرد و به سمت آسانسور رفت...

منم عین این جوجه اُردکا دنبالش وارد آسانسور شدم...

تا در بسته شد به سمتم جوری برگشت که با ترس یه قدم به عقب برداشتم...

نیشخند زد:

رادوین-ترسیدی...

سریع حالتمو عوض کردم و با اَخم گفتم:

-من...از تو بترسم...هه...عمراً...

رادوین-باش...

چقدررررر این بشر خونسرد بووود...خونسردیش یاد مامان میندازتم...مامان هم مثل این نره غول خیلی خونسرد بود...

بلاخره آسانسور رسید...در باز شد...

رادوین عین گاو سرشو انداخت پایین و از آسانسور خارج شد...عجب گاوی بود ایییین...خاک تو سرش...نمیدونه خانما مقدم ترن...

همونطور که دنبالش راه میرفتم با سر به امیر هم سلام کرد که با لبخند جوابمو داد...

وارد اتاق شدیم...

رفت و پشت میزش نشست...

-خب؟...

رادوین-میگم تو اینجا رو با سیرک اشتباه نگرفتی؟...از وقتی که اومدی صدای خنده همتون تا اتاق منم میومد...فکر نمیکردم که به غیر از بلبل زبونی مهارت دیگه‌ای مثل دلقک بودن هم داشته باشی...

سرخ شده بودم از اعصبانیت...اما موقعیت خودمو از دست ندادم:

-بدکاری میکنم که جَو خُشکی که رئیس این شرکت درست کرده رو تغییر میدم...

رادوین-تو سرت تو لاک خودت باشه...لازم نکرده جو رو تغییر بدی...درضمن...خوب به این و اون لبخند ژکوند میزنی و نیشت تا بناگوش بازه...اما بقیه جاها واسمون فاز بداخلاق بودنو بر میداری...

اولش متوجه نشدم ولی بعد فهمیدم که منظورش اون لبخندی بود که به امیر زدم:

-به شما مربوط نیست که من نیشم تا بناگوشم بازه یا بداخلاق میشم...تمام اینا به خودم مربوطه... نیش بازم و اخلاق بدم همش بستگی به جنبه طرف مقابلم داره...

متوجه لحن و کلام نیش دارم شد...

رادوین-تاحالا کسی بهت گفته زبونت بیش از اندازه درازه...

-آره...همین دیروز...خودتم بهم گفتی...اما مهم نبود...

از جاش بلند شد...دستشو با خونسردی گذاشت توی جیب شلوارش...دقیق روبه‌روم ایستاد... خم شد تا قدش باهام یکی بشه اما با این حال ازم کمی بلند تر بود...

با لحن آروم و خونسردی گفت:

رادوین-من دخترای اَمسال تورو که الکی اَدای تَ*نگ بودنو در میارن خوب میشناسم...راه و روش رام کردنتون رو از بَرَم...

منظورشو متوجه نشدم...لحنش و نگاه کردنش یکدفعه‌ای عوض شد:

رادوین-میخوای بهت نشون بدم...

و چشماش کشیده شد پایین و روی لبام ثابت موند...بعد با نگاه بدجنسی توی چشمام زل زد...

یکدفعه با فکری که از سرم رد شد مثل کسایی که برق هزار وُلتی بهشون وصل کرده باشن ، با شِدّت چند قدم به عقب برداشتم...به سمت در اتاق دَویدم...خواستم از اون اتاق هر چه سریع تر بیرون برم که دستمو گرفت و کشید...

از پشت افتادم توی بغلش...دستشو دور شکمم محکم حلقه کرد...جوری که دستام هم قفل شدن...خواستم جیغ بزنم که فهمید و دستشو گذاشت روی دهنم... در حالی که صداش مَملو از خنده و بدجنسی بود ، دم گوشم گفت:

رادوین-جیغ بزنی آبرو خودت رفته هااا...دیگه خوددانی...

بعد آروم آروم دستشو آورد پایین...حرفش راست بود...آبرو رادوین که نمیرفت...من انگشت نما میشدم...

سرشو به سمت گردنم برد...کُل تنم شروع کرد به لرزیدن...

#part18

 

خودمو کشیدم اونور تر ولی نتونستم حتی 1 میلی متر تکون بخورم...

-گمشو عوضی...ولم کن...به صنم میگم که چه آدم کثیفی هستی...

رادوین-بگو...مهم نیست...میدونم که باور نمیکنه... عشق چشماشو کوووور کرده...

و قهقه‌ای زد...

رادوین-در واقع همه دخترا با یه لبخند و چشمک و بعدشم با کمی توجه عاشق میشن...اما ما پسرا...با یه کلمه تمام میشه اون رابطه...الانم هر غلطی خواستی بکنی بکن...اصلا برام مهم نیست که صنم بخواد چه عکس و العملی نشون بده...مهم اینه که تو الان توی حصار منی...هر کاری هم که دلم خواست میکنم...هوم...

و باز خندید...

دیگه حسابی ترسیده بودم...برای اولین بار از یه پسر واقعااااا ترسیدم...

باید یکاری میکردم از دستش فرار کنم...

یکدفعه یاد کفشم افتادم...امروز صنم مجبورم کرد که با کفش کمی پاشنه دار بیام چون به لباسام میخورد...

تا فکره به ذهنم خطور کرد سریع عملیش کردم...و محکم پاشنه کفشمو کوبوندم روی پاش...

با درد داد زد و ولم کرد...

منم از فرصت استفاده کردم و از اتاق زدم بیرون...

 

****

 

با خستگی خودکارم رو پرت کردم روی پرونده جلوم و سرمو گذاشتم روی میز...چشمامو برای رفع خستگی بستم...

از اونروز 1 ماهی میگذره...

از موقعی که مشغول به کار شدم وقت سر خاروندنم ندارم...

وقت هایی که دانشگاه دارمو که دیگه از خستگی نمیتونم روی پاهام وایسم...بعد دانشگاه سریع میام شرکت...اکثر اوقات هم که دیرم میشه رادوین اینقدر بهم تیکه و طعنه میزنه که دوست دارم سرمو بکوبونم توی دیوار...بعدشم که باهام لج میکنه و ده تا ده تا پرونده میده دستم...

از اون روز هم که نمیدونستم میخواست چه غلطی بکنه و از دستش فرار کردم ، سعی کردم کمتر جلوش آفتابی بشم...هر موقع باید پرونده هارو تحویل میدادم یا به آتنا میدادمش یا به یکی دیگه که ببره براش...خوشم نمیومد باهاش یه جا تنها باشم...اگرم تنها میشدیم سریع یه بهونه میووردم و جیم میزدم...

-خانم آریافر اینجا جای خوابیدن نیست...

با صداش جوری پریدم هوا که برای چند لحظه سرم گیج رفت...

همه به احترامش بلند شدن...منم دیدم خیلی ضایع بازیه ، از جام بلند شدم...

با اَخمی که توی محیط کار همیشه مهمون صورتش بود گفت:

رادوین-بیا اتاقم...

و پشتشو کرد بهم و به سمت آسانسور رفت...

آتنا بهم اشاره کرد که سریع برم دنبالش...دوست نداشتم برم ولی دیگه مجبور بودم...

دنبالش دَویدم...

در آسانسور داشت بسته میشد که خودمو پرت کردم داخل...

بازوم به در آسانسور محکم خورد...جیغ زدم و بازومو گرفتم...

چپ چپ نگاهم کرد که صاف ایستادم و اَخم کردم...

بعد از کمی در آسانسور باز شد و ازش بیرون اومدیم...

چشمم به امیر خورد که سخت مشغول کار بود...

-کار کن...کار کن...

سرشو آورد بالا و با لبخند گفت:

امیر-تو هم بیا و اذیت کن...مثل اینکه اعزام شدی...

و به رادوین اشاره کرد و چشمک زد...خندیدم و سرمو به علامت مثبت تکون دادم...

توی این یک ماه حسابی با کارکنان شرکت صمیمی شدم البته به غیر از ساناز که اصلا قابل تحمل نیست این بشر...

با امیر و آتنا که بیشتر از همه صمیمی تر بودم...خیلی بچه‌های باحالیَن...

رادوین-اگه حرفاتون تموم شد بیایین اتاقم...

جوری نگام میکرد انگار با زِیدَم گرفتَتَم...

امیر با خنده اشاره کرد که برم...یعنی واقعا تحملشو عشقه که این میرغضب رو تحمل میکنه...

وارد اتاقش شدم...

روی مبل های جلوی میزش نشست و اشاره کرد به صندلی جلوییش و گفت که بشینم...

به سمت همون صندلیه رفتم و نشستم...

رادوین-ببین... 

-دارم میبینم...

رادوین-یه چندتا سوال دارم ازت...راست و حسینی جوابمو بده...

-اگه شخصی نبود باشه...

رادوین-شخصی به اسم میلاد هادیان توی دانشگاهتون هست؟...

با سوالی که پرسید تعجب کردم...وااا...این چکار دانشگاه و بچهای دانشگاه ما داشت...

از اونجایی که فقط میخواستم از اون اتاق برم بیرون و باهاش تنها نشم جواب دادم:

-یکی هست به اسم میلاد...ولی فامیلشو نمیدونم...

رادوین-خب...صورت گردی داره؟...کمی هِیکلی و قد بلنده...همیشه ته ریش میزاره...اَبرو هاش کمی پرپشته...چشماشم قهوه‌ایه...

دهنم باز مونده بود از این همه تند تند حرف زدنش...

پریدم وسط حرفشو گفتم:

-وایسا وایسا بابا یه دقیقه ترمز بگیر...آره دقیقا خودشه...

یکدفعه رفت توی فکر...با خودش آروم زمزمه کرد:

رادوین-فقط ببینم تو هم بهم نارو بزنی...

با اینکه صداش آروم بود ولی صداشو شنیدم...اما به روی خودم نیووردم...

-چیزی گفتین؟...

از توی فکر اومد بیرون:

رادوین-نه نه...فقط...

-فقط چی؟...

رادوین-تا حالا با صنم برخوردی داشته...

نیشخند زدم و طعنه وار گفتم:

-تو که برات مهم نبود...

رادوین-دارم باهات جدی حرف میزنم...

پشت چشمی نازک کردم و همزمان با جواب دادنم سرمو به سمت چپ چرخوندم:

-نمیدونم...

صداش بی حوصله به گوشم خورد:

رادوین-اعصاب ندارم تو دیگه واسم افه نیا...

خواستم جوابشو بدم که یاد آخرین برخودمون افتادم...

#part19

 

دروغ چرا ، خداوکیلی ترسیدم ایندفعه نتونم از دستش فرار کنم...ترجیح دادم ساکت بمونم...سرمو انداختم پایین و با گوشه مانتوم وَر رفتم که صداش طعنه آمیز به گوشم خورد:

رادوین-تَرس خیلی بهت میاد...

سرمو آوردم بالا و بهش نگاه کردم...از حرفش اَخمام رفت تو هم...روی لباش پوزخند معنا داری بود:

-من از تو یکی عمراً بترسم...

رادوین-منکه نگفتم که از من میترسی...ببین خودت اعتراف کردی...

دهنم بسته شد...

رادوین-وقتی میترسی مثل صنم میشی...

-مگه صنم هم با کارات تر...

هنوز حرفم تموم نشده بود که پرید وسط حرفمو با لبخند خونسردی گفت:

رادوین-شاید...خودت چی فکر میکنی...

با اَخم نگاهش کردم...ازش متنفر بودم...آخه آدم چقدر میتونه عوضی باشه...

رادوین-چیه...داری به چی نگاه میکنی...

-دارم به آدمی نگاه میکنم که پَست تَرِش هیچ جا ندیدم...

و از جام بلند شدم و با حرص گفتم:

-من دیگه میرم...ساعت کاریمَم تموم شده...خداحافظ...

و به سمت در رفتم...دیدم داره به سمتم میاد... سرعتمو بیشتر کردم و درو باز کردم با عجله ازش زدم بیرون و وارد آسانسور شدم...

تا در بسته شد نفس راحتی کشیدم...

از توی آیینه چشمم به خودم افتاد...رنگم پریده بود...اصلا ضایع بود که ترسیدم...

در باز شد... سرم پایین بود...خواستم برم بیرون که با صورت رفتم تو سینه یکی...

احساس کردم بینیم خورد شد...دستمو به بینیم گرفتم...

به اون پسره که باهاش برخورد کردم نگاه کردم...جلوی صورتشو با دستش گرفته بود و چشماشو هر چند دقیقه یه بار به زمین مینداخت باز بهم خیره میشد...

نمیدونم چرا ولی احساس میکردم آشناس...

 

#میلاد

 

همونجور که سرم توی گوشی بود وارد شرکت رادوین شدم...

غر غر کنان به سمت آسانسور رفتم:

-اوووف...نمیدونم تا چقدر دیگه باید تحملش کنم...ای کاش هر چه زودتر این بازیو تمومش کنه ...

با برخورد کردنم به یکی حرفم نصفه و نیمه موند...به طرف مقابلم اول نگاه گذرایی کردم...ولی وقتی دیدمش دهنم به اندازه غار علی صدر باز موند...

وااااایی...وااااایی... نه...اینکه خواهر صنمه...عسل...نباید منو ببینه...وگرنه همه چی خراب میشه...

دستشو به بینیش گرفته بود... تا سرشو آورد بالا من سریع با دست جلوی صورتمو گرفتم و سرمو تا آخرین حد آوردم پایین...زیر چشمی میپاییدمش...

اول چند لحظه بهم خیره شد...ترسیدم پته‌م رو بشه...صدامو کمی تغییر دادم:

-اممم...ببخشید خانم...ندیدمتون...با اجازه...

و برگشتم و خواستم از شرکت بزنم بیرون که صداش باعث توقفم شد:

عسل-ببخشید من شمارو جایی ندیدم...

هول شدم...باز صدامو تفییر دادم:

-ن...نه...خانم...ندیدین...من باید برم...خدانگهدار...

و سریع از اونجا جیم زدم...وارد حیاط شرکت شدم و پشت دیوار ساختمون قایم شدم...بعد چند دقیقه دیدم ماشینش از شرکت خارج شد... نفس راحتی کشیدم...

از پشت دیوار اومدم بیرون و به سمت شرکت رفتم و داخل رفتم...وارد آسانسور شدم و دکمه طبقه پنجم رو زدم...تا آسانسور رسید سریع به طرف اتاق رادوین رفتم...

پشت در اتاقش ایستادم...

رادوین رادمنش...مرد مغرور و بی احساس قراره امشب خبرای دست اول بهش رسونده بشه...

با این فکر لبخندی از سر خوشی روی لبام نمایان شد...

لبخندمو قورت دادم و به خودم قیافه ناراحتی دادم...چه نقشی بازی کنم من امشب...

درو باز کردم و وارد شدم...

 

#صنم

 

-نه عسل...صد بار گفتم رادوین همچین آدمی نیست...این صد و یک بار...

عسل با عصبانیت از روی تختم بلند شد و گفت:

عسل-باشه...اصلا هر بلایی هم که سرت بیاره حقته...مسائل تو دیگه به من مربوط نمیشه...وقتی که یه غریبه رو بیشتر از خواهرت باور داری...

بعد از گفتن این حرفش با دلخوری از اتاقم زد بیرون...

اووووووف...اینم قهر کرد...خب چرا درکم نمیکنی خواهر من...من حتی اگه با چشمای خودم ببینم که چه عوضیه نمیتونم باور کنم چون...چون...بهش حس پیدا کردم...آقا دوسش دارم...چرا عسل این چیزارو نمیخواد بفهمه...

بالشتمو برداشتم و توی بغلم گرفتم و فشار دادم...میدونستم اگه الان برم پیش عسل با اُردَنگی میندازتم بیرون...باید میذاشتم فردا که یکم آروم شد برم آشتی کنون...

هر چند که من عسل رو فقط 2 ساعت توی روز میدیدم اونم یا توی دانشگاه یا آخرای شب م&#