رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

به نام خدایی که در این نزدیکی است...
نام رمان: دختر شرور
نام نویسنده: محدثه فارسی کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: طنز، پلیسی، عاشقانه


خلاصه:
یه دختر بد، بد بده دیگه... از نظر اخلاق و رفتار، شیطونی بیش از اندازه و آزار مردم باعث خوشحالیش میشه... ولی یهو همه چی تغییر می کنه و عاشق می شه، تصور کنید همچین دختری عاشق بشه، واویلا... آیا دوست دارید نتیجش رو ببینید و بخندید؟ پس با ما همراه باشید


مقدمه:
من یه دختر بدم، زیاد با اعصابم بازی بشه ممکنه دست به کارای خطرناک بزنم... کاری برای زندگی نمی کنم، می شینم یه گوشه و به بازی هاش نگاه می کنم!
از دور قشنگ تر به نظر میام ولی از نزدیک کسی ام که تحمل موندن باهاش رو نداری، نمی ذارم کسی من رو بین دو گزینه قرار بده، یا من یا هیچکس...
افکارم بَده، مثل خودم؛ از من نخواه خوب باشم چون عواقبش پاچه گیره...
و در آخر اضافه می کنم"من دختر بدیم، با من نگردید"!


پ.ن: این رمان خیلی متفاوته

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بسم الله...

قیافم و کج کردم و گفتم:

من _ قیافش و توروخدا، آخه بگو لامصب تو به این جذابی چرا انقدر حزب اللهی هستی؟

سوگند در تایید حرف من گفت:

سوگند _ واقعانم، حیفه به خدا... آخه ببین چه تیکه ایه!

آدامسم رو باد کردم و محکم ترکوندم که سوگند چپ چپ نگاهم کرد! برگشتم سمتش و گفتم:

من _ ولی می دونی اصلا ازش خوشم نمیاد، اصلا از آدم های اینجوری بدم میاد می دونی که؟

ایشی زیر لب گفت و ادامه داد:

سوگند _ نه توروخدا بیا و خوشت هم بیاد، پسره ی خشک نچسب.

یهو سوگند برگشت و پشت سرم رو نگاه کرد و سریع بلند شد و  بعد از زدن چشمکی ازم دور شد، اخمام رو در هم کشیدم و پام و انداختم روی اون یکی پام... کنارم نشست و با لبخند نگاهم کرد!

من _ الان اومدی منت کشی؟

خندید و چشمای نافذ مشکیش رو دوخت توی چشمام و گفت:

_ مگه میشه قهر شما رو تحمل کرد خانومی؟

لبم داشت به لبخند کش میومد ولی با هر زوری بود نگهش داشتم و اخمم رو حفظ کردم.

من _ کار همیشته، رفتارای اشتباه می کنی و آخر سرم میای تا من و خر کنی... ولی این دفعه کور خوندی آقا سیاوش!

سیاوش با خنده خواست دستش رو بندازه دور گردنم که سریع گفتم:

من _ هوی، بکش بابا.

اخمای سیاوش در هم رفت ولی سعی کرد با لحن آرومش از دلم در بیاره...

سیاوش _ ای بابا، خانم خانما مثل اینکه حسابی قاطی کردیا... خب من غلط کردم خوبه؟

لبخندی از روی غرور و بدجنسیم روی لبم نشست، فکرش رو بکنید پسر جذاب و پولدار و مغرور دانشگاه اینطوری به پای من افتاده، از وقتی وارد دانشگاه شدم چشمای سیاوش دنبال من بود، یه جوری میگم از وقتی وارد دانشگاه شدم انگار چند سال می گذره، همش یک سال می گذره و از اون موقع من با سیاوش رفیقم، اصلانم دختر خوبی نیستم که پاک باشم و با هیچ پسری دوست نباشم و ال و بل هم نباشم، با پسر دوست می شدم ولی فعلا با سیاوشم و سیاوش هم قصد جدیش ازدواجه!

البته ناگفته نماند که منظورم از پاک نبودنم این نیست که من دختر اهم اهمی باشما اصلا، در حد رفاقت بابا، وگرنه اون که دیگه استغفرالله!

ل*با*م رو غنچه کردم و گفتم:

من _ راجع بهش فکر می کنم.

سیاوش خندید و به صورتم زل زد، آروم با اون صدای مردونه و جذابش که دخترای آویزون دانشگاه عاشقش بودن گفت:

سیاوش _ من عاشقتم دیوونه، عاشق اون چشمای آبیت... دلم نمی خواد نگاه هیچ عوضی روی تو بشینه!

نگاهم رو بی حوصله ازش گرفتم، ما رو کشته با این حرفاش... اصلا به قیافش نمی خوره ولی غیرتیه، رفیقاش میگن روی دوست دخترای قبلی دوروزش اینجوری نبوده، من که اصلا خوشم نمیومد از این ادو اطوارا و غیرتی بازیا، آدم باید روشن فکر باشه!

چشمم به کوه غرور دانشگاه افتاد، همین پسر حزب اللهی خودمون، لامصب عجب بدن تیکه ای داره، قیافش رو که اصلا نگو... آخه بگو لعنتی چرا اینکار رو می کنی با خودت؟ جدی و خشکه و به هیچ دختری نگاه نمی کنه، دکمه های لباسشم تا آخر می بنده، با صدای سیاوش که من رو صدا می زد برگشتم و گیج نگاهش کردم:

من _ هوم؟

گله مند گفت:

سیاوش _ تو داری به اون پسره اومول نگاه می کنی؟

اخمام رو کشیدم توی هم و گفتم:

من _ تو به من شک داری؟ هنوز کار دیشبت یادم نرفته ها.

سریع بلند شدم مانتوم رو صاف کردم، مانتوی کوتاه و تنگم، شلوار تنگ و چسبونی پوشیده بودم با آل استارای خوشگل سفیدم، مقنعم رو یکم کشیدم پایین تر، با حجاب نبودم ولی مثل بعضی از دخترای عقده ای دیگه شورش رو درنمیاوردم!

کولم رو جا به جا کردم و بی اهمیت به سیاوش که با اخم نگاهم می کرد راه افتادم به سمت کلاس، پسر حزب اللهیه درست جلوی من راه می رفت، وای خدا هیکلش توی گلوم گیر کرده! سیاوش دنبالم اومد و دستم رو گرفت، چیزی نگفتم بهش چون برام مهم نبود!

وارد کلاس شدیم و پسره ردیف اول نشست و منم صندلی کنارش و سیاوش کنارم، برگشت سمتم و گفت:

سیاوش _ هانا؟

برگشتم سمتش و عصبی گفتم:

من _ ساکت شو سیاوش، مگه به من قول ندادی هرجا رفتی بهم بگی؟ دیشب هرچی بهت زنگ می زدم یا اشغال بودی یا در دسترس نبودی یا در حال مکالمه بودی، به دوستت زنگ زدم میگه رفتی مهمونی!

لبش رو گزید و آروم گفت:

سیاوش _ هانا جان عزیزم، می خواستم بهت بگم ولی به خدا یهویی شد.

خواستم حرفی بزنم که با ورود استاد دهنم و بستم، سیاوش قیافه خیلی جذابی داشت، صورتی سفید با ته ریش های مناسب، دماغ عملی با ابروهای خدادادی هشتی... البته از نوع مردونش، چشمای پاچه گیر مشکی داشت و موهای مجعد مشکی! هیکلشم روی فرم بود، در کل بگم خوشگل بود و آرزوی هر دختری!

تمام مدت حواسم به درس نبود و به سیاوش بود، رابطم با سیاوش برام مهم بود و به قول خودش تصمیم ازدواج داشتیم ولی نمی دونم چرا حس می کنم بعضی چیزها رو از من پنهون می کنه و این باعث میشه یکم اعصابم بهم بریزه!

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با صدای استاد جوونمون که شاید 40 سال داشت سریع نگاهش کردم.

استاد _ حواست کجاست دختر؟

لبم رو گزیدم و گفتم:

من _ همین جا استاد.

نگاه مسخره ای بهم انداخت و گفت:

استاد _ منم که اون موجود چهارپا، این ترم من به هیچ کس رحم نمی کنم، در جا می اندازم!

پوزخندی زدم، اصلا حوصله ی همچین استادایی رو نداشتم، با لحن مزخرفی گفتم:

من _ ازتون بیشتر از این هم انتظار نمیره، البته بگم برای من مهم نیست چیکار می خواید بکنید!

می خواستم بگم چه غلطی می خوای بکنی ولی ممکن بود لج کنه و کلا نابودم کنه این ترم!

با عصبانیت گفت:

استاد _ زبون درازی بسه، اسم این دختر چیه؟
هه، اینم استاده که اسم دانشجوش نمی دونه؟ نمی دونم بچه ها از خودم می ترسیدن یا از سیاوش که حرفی نمی زدن، ولی با صدای نکره ی یه نفر که از کنار گوشم بلند می شد حرصی نگاهش کردم.

_ براتی استاد، هانا براتی!

کثافت بسیجی، چه قدر من از این بدم میاد، برگشت و یه نگاه خشک بهم انداخت و بعد با غرور نگاهش رو گرفت، خودکار داشت توی دستم له می شد!

استاد به سمت دفترش رفت و اسمم رو نوشت، دندونام رو روی هم می فشردم و سیاوش سعی داشت آرومم کنه!

شانس آوردم که کلاس همون موقع تموم شد، با صدای آرومی گفتم:

من _ سیاوش من گشنمه، برو یه ساندویچ بگیر تا من بیام.

سرش رو تکون داد و بعد از انداختن یه نگاه خشماگین به پسربسیجیه از کلاس رفت بیرون، کلاس تقریبا خالی شده بود و این پسره تازه بلند شد بره که پریدم و جلوش رو گرفتم، در و بستم و نگاه شرورم و دوختم توی چشماش، نگاهش رو انداخت زمین و گفت:

_ برید کنار لطفا.

آروم گفتم:

من _ تو فکر کردی کی هستی؟ غلط کردی که اسمم رو به استاد گفتی دستمال!

نفس عمیقی کشید و جوابی هم نداد، یه تای ابروم و انداختم بالا و به سمتش رفتم که رفت عقب، پوزخندی زدم و گفتم:

من _ چیه؟ لابد می خوای مثل فیلم پدر خودت رو از پنجره بندازی بیرون بچه مثبت؟

لااله الااللهی زیر ل**ب گفت و سرش رو بلند کرد و بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:
_ شر درست نکنید خانم براتی!

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اون اسم و فامیلی من رو می دونست ولی من نمی دونستم، انقدر ازش بدم میومد که خوشم نمیومد حتی اسمش رو بدونم!

خواست دوباره بره که گفتم:

من _ هووو!

اخماش در هم شد و گفت:

_ هووو نه و رُهام نوری!

لبخند بدجنسی زدم و رفتم نزدیک تر و فاصلم رو باهاش کم کردم، سرش رو انداخته بود پایین، آروم و شرورانه گفتم:

من _ از من خوشت اومده که اسمت رو بهم میگی؟

نیم نگاهی بهم انداخت و زیر ل**ب گفت:

رهام _ استغفرالله!

بعد با سرعت از کنارم رد شد و از کلاس رفت بیرون، لبخندم هنوز سرجاش بود... شرورانه خندیدم و از کلاس زدم بیرون، قیافه خجالت زدش توی ذهنم نقش بست، پسری با صورت گرد و سفید که چشمای سبز روشن داشت و موهای مشکی و مدل داده ای داشت و هیلکی رو فرم و تیکه تیکه ای! اصلا بهش نمی خورد انقدر خجالتی و بچه مثبت باشه... وارد حیاط دانشگاه شدم و به سمت سیاوش که روی نیمکت منتظر من نشسته بود رفتم، نشستم کنارش و دیدم که سرش توی گوشیشه، اخمام توی هم رفت و در یه آن گوشیش و از چنگش در آوردم، اعتراض کرد که با اخمم دهنش رو بستم!

مشغول گشت زدن گوشیش شدم، بهش مشکوک نبودما ولی از اینکه یکی جلوم باشه و با گوشیش ور بره متنفرم، خودم هیچ وقت همچین کاری نمی کردم؛ دیدم خبری نیست که زود بهش برگردوندم، حالا اون اخماش در هم بود... یکی از ساندویچ ها رو گرفت سمتم و منم بدون هیچ حرفی ازش گرفتم، هنوز از ماجرای اون استاده حرصی بودم ولی به روی خودم نمیاوردم!

یه گاز گنده بهش زدم و برگشتم سیاوش و نگاه کردم که با اخم ساندویچش رو می خورد، شونه ای انداختم بالا و دوباره برگشتم و به بچه ها نگاه کردم و ساندویچم رو گاز زدم، با چشمم دنبال سوگند گشتم ولی خبری ازش نبود، نکبت معلوم نیست الان در حال مخ زدن کدوم پسره!

آخرین گازم رو هم زدم و آشغالش رو پرت کردم روی زمین(بی فرهنگ).

برگشتم سمت سیاوش و گفتم:

من _ من میرم دیگه.

بالاخره اخماش باز شد و با جدیت گفت:

سیاوش _ خودم می برمت.

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مخالفت نکردم و به تکون دادن سرم اکتفا کردم، صبر کردم ساندویچش تموم شه و بعد با هم راه بیفتیم... کلاس نداشتم و باید برمی گشتم خونه!

بالاخره تموم کرد و بلند شد، با هم راه افتادیم به سمت پارکینگ، خیلی ها با حسادت، خیلی ها با خوشحالی، خیلی ها هم با حسرت به ما نگاه می کردن!

ولی برای من هیچ کدومش مهم نبود، مهم این بود که الان سیاوش برای من بود.

سوار ماشین خوشگلش شدم و کولم و گذاشتم روی پام، ماشین رو روشن کرد و از دانشگاه رفتیم بیرون... هنوز بینمون سکوت بود.

من _ سیاوش؟

نفس عمیقی کشید و آروم جوابم رو داد:

سیاوش _ جانم؟

لبم رو گزیدم و گفتم:

من _ از دستم ناراحتی؟

برگشت و مهربون نگاهم کرد، دستش رو بلند کرد و لپم رو کشید و گفت:

سیاوش _ نه وروجک، فقط خوشم نمیاد زیاد با این پسره، نوری دهن به دهن میشی... همین!

پس آقا فضولی کرده بودن، بله دیگه... هعی!

من _ خوب حرصم رو درمیاره، یه جوری رفتار می کنه انگار عقل کله و زیبا تر از اون توی این جهان هستی وجود نداره!

خنده آرومی کرد و به تکون دادن سرش اکتفا کرد، وسطای راه بودیم که یهو گفتم:

من _ ای وای، دمت گرم برو دم مدرسه هیربود، قرار بود برم دنبالش.

خنده ی بلندی کرد و گفت:

سیاوش _ چه قدر دلم براش تنگ شده.

لبخند زدم، سیاوش واقعا هیربود رو دوست داشت و به عینه می تونم بگم خانوادم از رابطه من و سیاوش خبر داشتن، چون می دونستن قرار ازدواج گذاشتیم، فقط یکم مادرم مخالفت می کرد که اونم از بس پررو ام برام مهم نیست!

به مدرسه که رسیدیم، از ماشین پیاده شدم و رفتم دم در مدرسه، مادرایی که منتظر بچه هاشون وایساده بودن یه طور عجیبی بهم نگاه می کردن انگار جن دیدن، والا!

زنگشون خورد و مثل گوسفند ریختن بیرون، چه قدر هم این پسر بچه ها هوار می زدن، هیربود و دیدم با دوستش امیرعلی داره میاد، نیششم تا کجا بازه و دندونای جلوش که افتاده رو نمایش میده... کلاس اول بود قربونش برم!

با دیدن من خوشحال دویید سمتم و منم با خنده بغلش کردم، امیرعلی هم دویید سمتم و با ذوق گفت:

امیرعلی _ سلام خاله!

دستم و کشیدم روی موهاش و گفتم:

من _ سلام عزیزم، خوبی؟

سرش رو تکون داد و هیربود با اون زبونش که تمام هفت جد و آبادم رو می ذاره توی جیبش گفت:

هیربود _ با سیا اومدی؟

سرفه ای کردم و به مادر امیر علی که داشت میومد سلام آرومی کردم و از کنارشون رد شدیم و همزمان جواب هیربود و دادم:

من _ آره جوجه!

هیربود دستاش رو از دستم آزاد کرد و دویید سمت ماشین و در عقب رو باز کرد و سوار شد، منم در جلو رو باز کردم و سوار شدم!

هیربود _ سلام سیا.

خندم رو خوردم و سیاوش با ذوق برگشت سمتش و گفت:

سیاوش _ سلام پهلوون، امروز چیکاره بودی داداش؟

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخند روی صورتم نشست و با ذوق به لاتی حرف زدنشون خیره شدم.

هیربود _ هیچ کاره داشی، این یابوت رو روشن کن که حسابی گشنم.

یعنی به عینه زد سیاوش و جد و آبادش رو با خاک یکسان کرد، سیاوش با خنده نیم نگاه معنی داری بهم انداخت که خندیدم و راه افتادیم، تا خوده خونه این دوتا بهم بحث می کردن و من فقط می خندیدم، رفتارای هیربود به خودم رفته بود چون یه جورایی خودم بزرگش کرده بودم!

به خونه که رسیدیم هیربود دستش رو مشت کرد و کوبید به دست مشت شده سیاوش و با یه خداحافظی پیاده شد.

من _ دستت درد نکنه، خداحافظ عشقم.

خواستم پیاده شم که دستم رو محکم کشید و پرت شدم کنارش و یه ب*و*س محکم نشوند روی گونم، با اخم نگاهش کردم که شیطون گفت:

سیاوش _ خیلی چسبید، قابلت رو نداشت!

یه " پررو " نثارش کردم و بعد از خداحافظی از ماشین پیاده شدم، به در خونه که باز بود نگاه کردم و وارد شدم، این هیربود اصلا صبر نداره!

در و بستم و حیاط سرسبزمون که دارای سه تا درخت میوه و باغچه پر گل و تخته ای برای نشستن گوشه ی حیاط بود و رد کردم و وارد خونه شدم، وضع مالیمون بد نبود، عالیه عالی هم نبود... دستمون به دهنمون می رسید و این رو مدیون ارثیه پدر بزرگ و پدر خدابیامرزم هستیم!

تا وارد شدم سلام بلندی کردم که مامان از توی آشپزخونه جوابم رو داد، سریع با آستین مانتوم رژم رو کمرنگ کردم تا دوباره بهم گیر نده، وارد اتاق خودم و هاله و هیربود شدم و کیفم رو پرت کردم یه گوشه، اتاقمون بزرگ بود و خوشگل، سمت چپ تخت من و هیربود بود که دوطبقه بود و خیلی باحال، من طبقه پایین بودم و هیربود بالا، معمولا سمت خودش رو با عکسای بنتن و بتمن و مرد عنکبوتی پر کرده بود و منم عروسک و چیز های جیگیلی میگیلی گذاشته بودم، سمت راست اتاق هم تخت هاله بود، از این تخت های طبقه ای می ترسید برای همین یه تخت جدا داشت، روبه روی تختا هم سه تا کمد دیواری بود که مخصوص هرکدوممون بود و دیگه بقیه وسایل اتاق هم شامل دراور لوازم آرایش من و هاله و شونه و ژل موی هیربود بود، کلا اتاق باحالی داشتیم!

لباسام رو با لباس راحتی عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون، با اینکه با سیاوش ساندویچ خورده بودم ولی هنوزم گشنم بود، وارد آشپزخونه شدم و دیدم مامان آش ترخینه درست کرده، به به ای گفتم و ادامه دادم:

من _ مامان خانم چه کرده!

مامان لبخند مهربونی بهم زد و من نشستم پشت میز، برام آش کشید و گفت:

مامان _ دوباره با این پسره اومدی؟

وای الان دوباره می خواد بهم گیر بده، عادی گفتم:

من _ آره.

حرصی نگاه آبیش رو که هممون شبیه بهش بودیم رو دوخت توی چشمام و گفت:

مامان _ چند دفعه بهت بگم دختر من آبرو دارم؟ چرا حرف توی گوشت نمیره؟

نفسم و فرستادم بیرون و گفتم:

من _ مامان توروخدا الان کلید نکن روم!

خواست یه چیزی بگه که پشیمون شد، بهتر... فقط نگاهش رو دوخت به میز... مامان از وقتی که بابا مرده بیشتر به فکر مائه، یعنی قبلا هم بوده ها ولی الان بیشتر حساس شده؛ من اصلا نمی تونم درک کنم، من هم نیاز دارم با جنس مخالف ارتباط برقرار کنم و همکلام شم، برای همین اصلا هرچی مامانم میگه رو نمی تونم قبول کنم! بهش بی احترامی نمی کنما ولی در این موارد به حرفاش گوش نمیدم.

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

غذام رو که تموم کردم دیدم مامان هی داره دور خودش می چرخه، در حالی که من و هیربود روی مبل لم داده بودیم و برنامه کودک می دیدیم، پرسیدم:

من _ چیه مامان؟

زد روی دستش و گفت:

مامان _ امروز دوشنبست، هاله باید 12 بیاد خونه ولی الان یک و نیمه!

اخمام در هم شد، بلند شدم و رفتم توی اتاق، منم نگران شده بودم... خواستم لباس بپوشم برم دنبالش که صدای خنده شنیدم، رفتم ل**ب پنجره و دیدم که هاله داره با یه پسر میاد، لبم رو گزیدم، حداقل حرف گوش نمیدم از این سن هم شروع نکردم به این غلط بازیا، از 15 سالگی شروع نکردم که، منتظر شدم بیاد بالا، زنگ خونه رو که زد از اتاق رفتم بیرون و منتظر نشستم روی مبل؛ مامان با نگرانی رفت سمت هاله که داشت میومد توخونه، سلام کرد و مامان با نگرانی گفت:

مامان _ دختر تو کجایی آخه؟

هاله با تعجب گفت:

هاله _ وا مامان، مدرسه بودم دیگه.

مامان صداش رو بلند تر کرد:

مامان _ الان میای؟ الان؟ این ساعت؟

هاله دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:

هاله _ ولم کن مامان!

خواست بره توی اتاق که داد زدم:

من _ وایسا ببینم.

خداروشکر از من می ترسید که وایساد، با دستم زدم روی ساعت مچیم و گفتم:

من _ تا این موقع کدوم گوری بودی؟

با تته پته گفت:

هاله _ م... مدرسه دیگه!

به طعنه گفتم:

من _ مدرسه آره؟

بلند شدم و با قدم های تند رفتم سمتش، انگشتم تهدید وار جلوی صورتش تکون دادم:

من _ دفعه آخرت باشه اینطوری با مامان حرف می زنی، یه بار دیگه ببینم چنان می کوبم توی دهنت برق از چشمات بپره، یه بار دیگه دیر کنی زندت نمی ذارم هاله، فهمیدی؟

با ترس چشمی گفت و بدو بدو رفت توی اتاق، برگشتم سمت مامان و اشاره کردم ولش کنه، با قدم های آروم وارد اتاق شدم... در و بستم و به حرکتای وحشت کرده هاله خیره شدم، آروم پرسیدم:

من _ اون پسره کی بود؟

رنگش پرید و برگشت من رو نگاه کرد، با تته پته گفت:

هاله _ کدوم پسره آجی؟

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قیافم و خشمگین کردم و گفتم:

من _ فکر کردی من خرم؟ هاله... اگه می بینی من الان با سیاوشم، چون قصدمون ازدواجه، چون مامان می دونه، چون 19 سالمه و وقت ازدواجمه ولی همسن تو بودم این غلطا رو نمی کردم، امروز و گذشتم... اگه یه بار دیگه ببینم همچین غلطایی می کنی گوشیت رو ازت می گیرم و اصلا نمی ذارم بری مدرسه، خودت که خوب من رو می شناسی.

تمام مدتی که من حرف می زدم سرش رو انداخته بود پایین و با مقنعه مدرسش ور می رفت، نگاهی به سرتاپاش انداختم و گفتم:

من _ لباست رو عوض کن بیا ناهار بخور!

سرش رو آروم تکون داد و من از اتاق رفتم بیرون، نشستم روی مبل که دیدم هیربود میخ تلویزیون شده، از حالتش خندم گرفت، باور کن اصلا دعوا و بحث های ما رو هم متوجه نشده، از بس این بچه معتاد تلویزیونه!

به ناخنام که لاک کالباسی زده بودم روش خیره شدم و بعد به فکر فرو رفتم، واقعا مامان تا کی باید حرص ما رو بخوره؟ لبم رو گزیدم و گوشیم و از توی جیب شلوارم در آوردم و دیدم سیاوش بیست تا پیام داده، مشغول چت باهاش شدم، آخرین پیامکم رو جواب نداد و فهمیدم خرس خوش خواب مثل هرروز به خواب بعد از ظهر فرو رفته!

سرفه ای کردم و دوباره به هیربود نگاه کردم، چشماش داشت ازش اشک میومد از بس زل زده بود به تلویزیون... با تعجب گفتم:

من _ پلک بزن بچه، نگاهش کن توروخدا.

دستای کوچولوش رو به عنوان ساکت شو گرفت سمتم که چشمام گشاد شد، بچه پررو.

یه پسی آروم بهش زدم و بلند شدم رفتم توی آشپزخونه، تا وارد شدم هاله هم پشت سرم وارد شد... سعی کردم دیگه به روش نیارم تا پررو تر از این نشه!

ناهارش رو برای خودش آماده کرد و مشغول خوردن شد، رفتم سر یخچال و درش رو باز کردم... نگاهی بی حوصله به درونش انداختم، هیچی نبود برای خوردن! دوباره در یخچال و بستم و از آشپزخونه رفتم بیرون... بذار یکم برم بخوابم وگرنه می دونم می ترکم از بیکاری!

*****

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بلند خندیدم و با دستم زدم به بازوی سیاوش، همراهم خندید و گفت:

سیاوش _ یواش تر الان حراست میاد!

در حالی که آخرای خندم بود گفتم:

من _ گورباباشون.

گوشیش زنگ خورد و اخماش رفت توی هم، از اخم های اون منم لبخندم رو خوردم و گفتم:

من _ کیه؟

گوشیش رو گرفت سمت من که نوشته بود "بابا"، پدرش داشت بهش زنگ می زد، لبخند تلخی زدم و گفتم:

من _ باید همیشه جوابشون رو داد.

متقابلا لبخندی زد و خم شد پیشونیم و بوسید و از کنارم بلند شد و رفت اون ور تر، شاید بخواد با باباش خصوصی حرف بزنه، من نباید دخالت کنم!

نگاهم به رهام نوری افتاد، پوزخندی زدم و گفتم:

من _ شاسمنگول!

درست روی نیمکت رو به روی من نشست، من روی چمن ها نشسته بودم، دوباره به رهام نگاه کردم و فکر بدی توی ذهنم جرقه زد، لبخند بدجنسی زدم و گفتم:

من _ آهای حاج آقا؟

اخماش در هم رفت و برگشت من رو نگاه کرد و گفت:

رهام _ بله؟

پاهام رو دراز کردم که زیرلب لا اله الا الله گفتی و من با بدجنسی گفتم:

من _ چیه چرا نگاه نمی کنی؟ می ترسی برات گناه بنویسن مُطَهر؟

خشم درون چهرش بیداد می کرد، با عصبانیت و صدایی که دورگه شده بود گفت:

رهام _ حیا کنید خانم!

خونم به جوش اومد، حالا خوبه پاهام لخت نیست وگرنه چیا می گفت مرتیکه عوضی، بلند شدم و با صدای بلند گفتم:

من _ چه زری زدی؟

نگاهش رو بی حوصله گردوند که به سمتش حمله بردم و دستم رو گذاشتم روی بازوش و ناخنام رو فشردم توی عضلاتش، با اخم دستم رو پس زد و گفت:

رهام _ شرم کنـ...

نذاشتم حرفش تموم شه که محکم خوابوندم توی گوشش، همه متعجب به ما نگاه می کردن، حتی سیاوشی که تلفنش تموم شده بود و سرجاش میخکوب شده بود!

رهام دستش رو گذاشت روی صورتش و نگاه پر از غرورش رو دوخت توی چشمام، چشمام وحشی شده بودن و پاچه ی هرکسی رو می گرفت.

من _ این دفعه بفهم داری با کی حرف می زنی.

با صدای آقای پشت سرم با خشم برگشتم و گفتم:

من _ من کاری نکردم...

حراست بود، پوزخندی زد و گفت:

آقاهه _ کور نبودیم، بفرمایید دوتاتون اتاق مدیریت!

  • تشکر 2
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با خشم تنه ای به آقاهه زدم و رفتم سمت کولم و برش داشتم، سیاوش دویید سمت آقاهه تا راضیش کنه چیزی نیست، داد زدم:

من _ سیاوش چرا اصرار می کنی؟ ولشون کن بابا.

آقاهه که معلوم بود حسابی از دستم شکاره رهام رو راهنمایی کرد و به سمت من اومد و گفت:

آقاهه _ زبونت رو کوتاه می کنم!

زیرلب یه "بشین بابا" نثارش کردم و همراهشون راه افتادم، من رو از مدیریت می ترسونن... فوقش سه روز یا یه هفته اخراجه دیگه.

در تمام مدت با خشم به رهام نگاه می کردم که بالاخره رسیدیم اتاق مدیریت یا همون رئیس دانشگاه، اون آقاهه ماجرا رو تعریف کرد برای آقای زندی(رئیس دانشگاه دیگه)... بعد از این که سخنرانیش تموم شد آقای زندی رو کرد سمت من و گفت:

زندی _ براتی، استادا هم از زبون درازیت خیلی می نالن!

لوچام رو بردم جلو و با پرروگری گفتم:

من _ الان مد شده زبون درازی آقای زندی.

انگار که تازه به حرف استادا رسیده باشه گفت:

زندی _ باید کوتاهش کنی، اینجا دانشگاه منه و نمی ذارم همچین کارایی بکنی.

یه تای ابروم و انداختم بالا و گفتم:

من _ ببخشیدا، ولی کسی نمی تونه مجبورم کنه که چیکار کنم چیکار نکنم.

همشون متعجب به من نگاه کردن حتی رهام، همون جوری که ابروهام بالا بود سرم رو انداختم پایین که چشمم به دست چپ رهام افتاد... اصلا فکم جا به جا شد... این به این مومنی روی دستش خالکوبی داره؟ عجب خالکوبی مشتی هم هست.

متوجه نگاه من به دستش شد و سریع پنهونش کرد، سرم رو بلند کردم و دوختم توی چشمای خوشگلش! ناموسا عجب فیسی داره... با صدای زندی برگشتم و نگاهش کردم.

زندی _ دیگه تکرار نکن، می تونید برید.

هه هه کم آوردی بلند شو بندری برقص، از خداخواسته سریع بلند شدم و کولم و جا به جا کردم... رو به اون آقاهه که من و آورد اینجا یه زبون درازی کردم و سریع رفتم بیرون.

  • تشکر 2
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سیاوش دم در مدیریت منتظر من بود، با دیدنم سریع خودش رو رسوند بهم و گفت:
سیاوش _ چیشد؟
یه نگاه خشمگین به رهام که تازه داشت میومد بیرون کردم و گفتم:
من _ هیچی، آقا چیزی نفرمود.
دستام و گرفت و با لبخند گفت:
سیاوش _ خداروشکر، قربونت برم من حوصله دعوا داری آخه؟
همون موقع رهام از کنارمون رد شد و یه نگاه به دستامون انداخت... شونم و انداختم بالا و گفتم:
من _ خیلی از این بچه مومن بدم میاد!
یه "بیخیال بابا" زیر ل**ب گفت و با هم به سمت محوطه حیاط دانشگاه رفتیم، یه کلاس دیگه بیشتر نداشتم و اصلانم حوصلش رو نداشتم ولی مجبور بودم برم!
سره کلاس تمام مدت داشتم با سیاوش چت می کردم چون اون جلو نشسته بود و من عقب!
انقدر توی چت خندم گرفته بود که نزدیک بود جیش کنم توی شلوارم!
خداروشکر استادمون پخمه بود و چیزی نفهمید... بعد از کلاس با سیاوش رفتیم دور دور و عشق و حال.
موقع برگشت سیاوش گفت:
سیاوش _ امروز نمیای خونم؟
با تعجب گفتم:
من _ سیاوش؟ من شنبه پیشت بودم...
برگشت سمتم و با لبخند گفت:
سیاوش _ خب بیا دیگه، حوصلم سر میره تنهایی!
لبخند دلبرانه ای زدم و خم شدم سمتش که با خنده گفت:
سیاوش _ چه شرطی داری؟
خیلی باهوش بود... خیلی بیش از اندازه؛ لوچام رو آویزون کردم و گفتم:
من _ اون عطر جیگرت بود؟ همون که خیلی گرون بود؟
سعی کرد خندش رو بخوره ولی موفق نبود، کشدار گفت:
سیاوش _ خوب؟
بازوش رو گرفتم و گفتم:
من _ اگه بذاری از اون بزنم قول میدم بیام.
برگشت سمتم و با اخم نگاهم کرد و گفت:
سیاوش _ حقه باز.
بلند خندیدم و من و رسوند در خونه، در حالی که پیاده می شدم گفتم:
من _ وایسا برم زود میام.
چشماش برق زد و سرش رو تکون داد، انقدر به سیاوش اعتماد داشتم که بعضی وقت ها می رفتم خونش و می موندم.
در و باز کردم و بدو بدو رفتم داخل و داد زدم:
من _ مامان؟
از اتاقش اومد بیرون، معلوم بود داشته نماز می خونده...
مامان _ جانم مامان؟
لبخندی زدم و گفتم:
من _ من امشب میرم پیش سوگند، مشکلی که نداری؟
لبخند مهربونی زد و گفت:
مامان _ نه عزیزم، برو.

  • تشکر 1
  • عالی 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رفتم سمتش و یه ماچ آبدار ازش گرفتم و دوییدم سمت اتاق، تاب و شلوارنود سانتیم رو برداشتم و پرت کردم توی کولم و بعد از خداحافظی با مامان از خونه رفتم بیرون و با خوشحالی سوار ماشین سیاوش شدم، اونم با لبخند راه افتاد.
روم نمی شد به مامان بگم میرم خونه سیاوش برای همین به دروغ می گفتم رفتم پیش سوگند، توی راه هم با سوگند هماهنگ کردم.
سیاوش جدا از خانوادش زندگی می کرد ولی همیشه بهشون سر می زد، یه خونه 100 متری نقلی خوشگل مُشگل داشت، دیزاینش همه مشکی بود و واقعا خفن بود و من عاشقش بودم!
تا رسیدیم سریع لباسام رو عوض کردم، من اصلا اعتقاد نداشتم به محرم و نامحرمی!
جلوی آیینه وایسادم و یه چرخ زدم، موهام رو باز کردم که بلندیش تا روی باسنم می رسید، چشمای آبی داشتم و ابروهای کشیده هشتی، دماغ متناسبی داشتم و ل**ب های قرمز خدادادی!
خب حق داره سیاوش عاشقم بشه، اون زودتر از من لباسش رو عوض کرده بود و الان بیرون از اتاق بود... سریع از اتاق رفتم بیرون و گفتم:
من _ سیاوش من گشنمه، ناهار چیزی نداری؟
رفتم توی آشپزخونه که دیدم داره چایی درست می کنه، برگشت و با لبخند نگاهم کرد... محو جمال من شده بود(نمی دونم از اعتماد به نفس زیادش دیگه چی بگم!)اومد سمتم که لبخند نمکینی زدم... دستش رو دور کمرم حلقه کرد و گفت:
سیاوش _ چرا با من همچین کاری می کنی؟
شیطون و تخس زل زدم توی چشماش و گفتم:
من _ چون دوست دارم!
خندید و روی چشمام رو بوسید و عقب گرد کرد، رفتم سمت یخچال و بازش کردم و ازش آویزون شدم... چشمام و گردوندم تا چیزی پیدا کنم، نگاهم به بطری ویسکی افتاد، با اخم بطری رو در آوردم و گفتم:
من _ سیاوش این چیه؟
برگشت و به بطری توی دستم نگاه کرد، با صدای آرومی گفت:
سیاوش _ به خدا برای بیژنه!
با عصبانیت کوبوندمش روی زمین و گفتم:
من _ واسه بیژن آره؟ مگه نگفتم با بیژن نگرد؟ همون طور که تو گفتی من با لاله نگردم.
دستاش رو برد بالا و گفت:
سیاوش _ با پدرش دعواش شده بود دیشب اومد پیش من، اصلا روم نشد بهش بگم برداره ببره بطریش رو!
خشمگین غریدم:
من _ تو می دونی من دختری نیستم که به همه چیز گیر بدم، اصلا کاری به کارای دیگت ندارم ولی ازت دو تا چیز خواستم توی این یه سال، یکی اینکه اصلا دست به این کثافتا نزنی دو اینکه دوستیت با بیژن رو تموم کنی، در خواست زیادی بوده؟

  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از تموم شدن حرفم از جلوی چشمای غمگینش رد شدم و از آشپزخونه رفتم بیرون، نشستم روی مبل و عصبی دستم و کردم لای موهام.
اخمام رو حسابی کشیدم توی هم و به رو به روم زل زدم، بعد از چند دقیقه کنارم روی مبل نشست و گفت:
سیاوش _ تو به من اعتماد نداری؟
در همون حالت جوابش رو دادم:
من _ دارم ولی داری یه کاری می کنی از بین بره.
با صدای آرومی گفت:
سیاوش _ قسم می خورم اگه از اون موقع که تو گفته باشی من ل**ب به اون کوفتی زده باشم... یا حتی اگه یه زنگ به بیژن زده باشم.
سرم رو تند تند تکون دادم و برگشتم جدی نگاهش کردم، توی چشماش زل زدم و گفتم:
من _ می دونی یه اخلاقی دارم، اینکه هرکی رو که خیلی دوستش داشته باشم حتی دیوونش هم باشم، یه حرکت اضافی یا چرتی ازش ببینم از چشمم میفته!
مات نگاهم می کرد، معلوم بود از حرفام گیج شده... نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
من _ فقط اون بطری رو سریع از اونجا دور کن.
سرش رو انداخت پایین و نفس عمیقی کشید، مثل اینکه خیلی رفته بود توی فکر حرفم... بعد چند دقیقه بلند شد و رفت بطری رو برداشت و درش رو باز کرد و همه رو خالی کرد توی سینک ظرف شویی بعد بطریش رو انداخت توی سطل آشغال، نفس عمیقی کشیدم و سیاوش همون جا که توی آشپزخونه بود زنگ زد غذا سفارش داد، بلند شدم رفتم توی اتاق و کلیپسم رو برداشتم و موهام رو بالا بستم چون گرمم شده بود و داشتم کلافه می شدم!
وقتی غذا رو آوردن آروم صدام زد و من رفتم بیرون، جوجه بود.
نگاهی به سیاوش انداختم، قیافش گرفته و ناراحت بود... لبم رو با زبونم تر کردم و نشستم کنارش روی مبل، غذا رو گرفت سمتم که آروم گفتم:
من _ سیاوش؟
نگاهم کرد، آروم گفتم:
من _ اینطوری نباش.
یکم نگاه نگاهم کرد و بعد آروم گفت:
سیاوش _ میشه ازت یه سوال بپرسم؟
سرم رو تکون دادم و منتظر نگاهش کردم... یکم این دست و اون دست کرد و بالاخره گفت:
سیاوش _ واقعا با من ازدواج می کنی؟
شوکه شدم، اخمام رو کشیدم توی هم و گفتم:
من _ مگه تو به من شک داری؟
لبخند تلخی زد و گفت:
سیاوش _ نه اصلا، ولی می ترسم که... از دستت بدم.
دستام رو توی هم پیچوندم، آدمی نبودم که قول الکی بدم!
من _ تا جایی که خوب باشی و باهام صادق باشی، حتما باهات ازدواج می کنم چون می دونی که بهت علاقه دارم.
چشماش برق زد و خندید، یکی از غذاها رو گرفت سمتم و گفت:
سیاوش _ بخور عشقم!
اخم نمکینی بهش کردم و مشغول خوردن غذا شدم... بعد از اینکه ناهار رو خوردیم من به شدت خوابم گرفته بود!

  • تشکر 1
  • عالی 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سیاوش رفت توی اتاق و حاضر و آماده بعد از چند دقیقه اومد بیرون، با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
من _ کجا میری؟
اومد سمت من و با لبخند خم شد ساعتش رو از کنار من که روی عسلی بود برداشت و گفت:
سیاوش _ بابام کارم داره، میرم یه سر دیدنش... برای شب چی بگیرم؟
شونم رو انداختم بالا و گفتم:
من _ هرچی دوست داشتی، فقط زود بیا سیاوش!
پیشونیم رو بوسید و از خونه رفت بیرون، نفس عمیقی کشیدم و روی همون مبل دراز کشیدم و روی شکم خوابیدم، الان خیلی خواب می چسبه.
تا خواستم بخوابم صدای زنگ در خونه اومد، یعنی سیاوشه؟ ولی سیاوش که کلید داره... به زور بلند شدم و با فش به جد و آباد طرف رفتم سمت در و بازش کردم، با دیدن زن رو به روم با تعجب نگاهش کردم، اونم سرتا پای من رو از نظر می گذروند!
با اخم گفتم:
من _ بفرمائین!
متوجه بشقاب توی دستش شدم، چند تا شیرینی توش بود... زنه با کنجکاوی گفت:
زن _ ببخشید آقا سیاوش هستن؟
تکیه دادم به در و با جدیت گفتم:
من _ شما؟
خنده مصنوعی کرد و گفت:
زن _ من همسایه کناری هستم، نذر شیرینی داشتم گفتم بیارم براشون، شما زنش هستید؟
اوه اوه از این همسایه فضولاست، یه تای ابروم و انداختم بالا و بشقاب رو از دستش کشیدم و بی توجه به سوالش گفتم:
من _ قبول باشه.
بعد زرت در و کوبیدم به هم؛ به شیرینی ها نگاه کردم... دانمارکی بودن، یکی برداشتم و دهنم رو مثل اسب آبی باز کردم و شیرینی رو خوردم!
بقیشم رو هم گذاشتم روی اپن و دوباره رفتم روی مبل دراز کشیدم، این دفعه خوده سیاوش هم پشت در باشه بلند نمیشم باز کنم.
با صدای شکستن شیشه از خواب پریدم و با ترس به سیاوش که هول کرده بود نگاه کردم.
با صدای خواب آلودی گفتم:
من _ چیشده سیاوش؟
نشست روی زمین و گفت:
سیاوش _ ببخشید عزیزم، از دستم افتاد.
با چشم های نیمه باز به لیوان شیشه ای که روی زمین خورد شده بود نگاه کردم و گفتم:
من _ اشکال نداره.
بعد کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم، یکم منگ خواب بودم... به سمتش رفتم و گفتم:
من _ ساعت چنده؟
در حالی که شیشه ها رو جمع می کرد گفت:
سیاوش _ ساعت 9 و نیم شب!
با تعجب دستی توی صورتم کشیدم و گفتم:
من _ خیلی وقته اومدی؟
با لبخند سرش رو تکون داد و گفت:
سیاوش _ دلم نمیومد بیدارت کنم.
سرم رو تکون دادم و خمیازه بلند بالایی کشیدم، چشمام دیگه کاملا باز شده بود... دستم رو گذاشتم روی معدم و گفتم:
من _ خیلی گشنمه سیاوش، چی گرفتی؟
اومد سمتم و بغلم کرد و گفت:
سیاوش _ به نظرت چی گرفتم؟
بی حال گفتم:
من _ کوفت!
خندید و دستم رو گرفت و نشوندم روی صندلی، رفت سمت یخچال و چند تا ساندویچ در آورد و گذاشت روی میز، لیوان و نوشابه هم آورد و خودشم نشست، ساندویچ سرد گرفته بود!
مشغول خوردن شدیم که صدای زنگ گوشیش در اومد، پوفی کشید و گوشیش رو عصبی پرت کرد روی میز، با تعجب لقمم رو قورت دادم و گفتم:
من _ چرا جواب نمیدی؟
کاغذ ساندویچش رو کشید پایین و گفت:
سیاوش _ بابامه، حوصلش رو ندارم.
خواستم چیزی بگم ولی با خودم فکر کردم که به من ربطی نداره دخالت کنم، برای همین به ادامه ی غذا خوردنم پرداختم...
رفتارای سیاوش خیلی عصبی شده بود و همش می رفت توی فکر، خیر سرمون نشسته بودیم با هم فیلم ببینیم ولی انگار نه انگار.
کلافه خمیازه ای کشیدم و به ساعت که 2 نصف شب رو نشون می داد خیره شدم و گفتم:
من _ سیاوش من میرم بخوابم، فردا هم دانشگاه داریم یادت نره بیدارم کنی!
روی موهام رو بوسید و به روم لبخند زد، سریع بلند شدم و رفتم توی اتاق سیاوش و پهن شدم روی تختش، خودش روی کاناپه می خوابید... می دونم کارمون خیلی مسخرست، تا خونه‌ی طرف اومدم ولی، بیخیال بابا، الان خواب رو بچسب!

  • تشکر 1
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جیغ زدم:
من _ سیاوش بیشعوره خره نفهم!
دویید توی اتاق و جوراباش و برداشت و نشست روی زمین و مشغول پوشیدن شد، با عصبانیت جلوی آیینه خط چشمم رو درست کردم و گفتم:
من _ تازه بهت گفتم زود بیدارم کن... خودتم خواب موندی؟ وای استاده این دفعه واقعا چیزمون می کنه!
بی توجه به غر غر های من پشت سرم وایساد و از توی آیینه مشغول درست کردن موهاش شد، مقنعم رو صاف کردم که یهو دستم و کشید و گفت:
سیاوش _ بدو دیر شد!
نزدیک بود بیفتم روی زمین و مثل عن بخش شم ولی خداروشکر خودم رو کنترل کردم و خطر رفع شد!
نفهمیدیم با چه سرعتی از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم.
به ساعت ماشین نگاه کردم و لبم رو گزیدم، سیاوش با سرعت میروند ولی بازم دیر می رسیدیم، نگاهم رو از ساعت گرفتم و یهو ماشین وایساد، چراغ قرمز... سیاوش با عصبانیت زد روی فرمون و من با عصبانیت نفس های عمیق می کشیدم!
لعنت تو این شانس بــوق(دارای فش های مثبت 25)؛ شیشه‌ی سمت سیاوش به صدا در اومد و بعد صدای "وای" گفتن سیاوش، سریع سرم رو برگردوندم و سکته زدم... گشت ارشاد این موقع صبح؟ خدایا من و نابود بفرما.
سیاوش نیم نگاهی به من انداخت و به دستور پلیسه ماشین رو حرکت داد و یه گوشه پارک کرد، دستم و گذاشتم روی پیشونیم و سیاوش از ماشین پیاده شد، اصلا حال نداشتم از جام تکون بخورم، بعد از چند دقیقه دوباره در ماشین باز شد و سیاوش با عصبانیت گفت:
سیاوش _ پیاده شو هانا!
پوفی کشیدم و پیاده شدم، اصلا ترسی از گشت ارشاد نداشتم فقط برام کلاس مهم بود و آبروی مامان!
پلیسه یه نگاه به من انداخت و گفت:
پلیس _ باید بیایید کلانتری.
زارت، دیگه چی؟ اخمام رفت توی هم و گفتم:
من _ ببخشید ما چه جرمی مرتکب شدیم؟
یه زن که پلیس بود اومد سمتم و اون یکی گفت:
پلیس _ معلوم میشه.
زنه دستش رو گذاشت پشتم و مجبورم کرد حرکت کنم، سیاوش درمونده نگاهم کرد که بیخیال ازش نگاه گرفتم، مجبورش کردن با ماشین خودش بیاد البته با یه مامور!
نشستم توی ماشین پلیس و پوف کشیدم، کولم و گذاشتم روی پام و تا خود کلانتری حرص خوردم.
وقتی رسیدیم بعد از کلی حرف و نصیحت به سیاوش 2 ساعت بازداشتی خورد، یکمی عجیب بود برام بدون هیچ مدرک و شناسنامه و چیزی، حتی به خانواده هامون هم خبر ندادن اون وقت سیاوش بیچاره!
زنه دوباره من و به سمت جایی هدایت کرد، مونده بودم کجا دارن می برنم... می خواستن کولم رو بگیرن ولی نذاشتم، من و انداختن توی اتاق که حاوی یه میز و دوصندلی بود، با هیجان گفتم:
من _ عه از اینا که توی فیلماست!
اخمای زنه، البته فکر نکنم زن باشه... سنش کم می زنه، خلاصه اخماش حسابی در هم بود، نخوریمون باحیا!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از اتاق رفت بیرون و من لوچام رو آویزون کردم و نشستم روی یکی از صندلی ها، بلند گفتم:
من _ اونجور که می دونم پشت این دیوارا یه خبراییه، هشتاد تا آدم نشستن ببینن من چه غلطی می کنم، حالا من خواستم دستم و بکنم تو دماغم... لامصب جرات نمی کنم که.
پوفی کشیدم و کولم رو انداختم روی میز و درش رو باز کردم، گشتم و گشتم که بالاخره لاک خوشگل زرشکی رنگم رو پیدا کردم، کوله نیست که... بازار شامه.
دست چپم رو گذاشتم روی میز و شروع کردم به لاک زدن، با دقت و ظرافت... خبرمرگشون پیداشون هم نمی شد ببینم چه غلط اضافی می خوان بکنن اه اه! دست چپم تموم شد، گرفتمش بالا و فوتش کردم و رفتم سراغ دست راستم، روی این یکی دست بیشتر تمرکز کردم چون نمی تونستم زیاد روش کنترل داشته باشم... یهو در باز شد و یه نفر داخل شد، جون بابا چه بوی خوبی داره عطرش، به خودم زحمت ندادم حتی سرم رو بلند کنم... لاکم بیشتر مهم بود تا اون آدم! صدای کشیده شدن صندلی رو شنیدم و بعد فهمیدم که نشسته.
بیخیال اون داشتم برای خودم لاک می زدم که بالاخره انگشت آخریم هم زدم و دستم و بلند کردم و فوت کردم که نگاهم افتاد به یه جفت چشم سبز و قفل شد روش! چشمای سبزی که حقارت توش موج می زد.
من _ تو اینجا چه غلطی می کنی؟
دست به سینه شد و گفت:
رهام _ این و من باید از تو بپرسم، تو اینجا چیکار می کنی؟
با این که هنوز توی شوک بودم ولی گفتم:
من _ یادم نمیاد ننه بابام بهم گفته باشن به تو جواب پس بدم.
لبخند ملیحی زد و گفت:
رهام _ لازم باشه خودت که هیچی، ننه بابات هم بهم جواب پس میدن.
آتیش گرفتم از این حرفش ولی به روی خودم نیاوردم و فقط نگاهش کردم، یه تای ابروم و انداختم بالا و بی اهمیت به حرف قبلیش گفتم:
من _ ببینم جوجه بسیجی، با دختر گرفتنت الان اینجایی؟ 
لبخندش دندون نما شد که به جذابیش بیشتر افزون شد، زل زد توی چشمام و گفت:
رهام _ نه اصلا، من خودم اینجا همه کارم!
فکم داشت می چسبید به میز ولی من آدمی نیستم که زود برای همه چی وا بده و ادای ندید بدیدا رو دربیاره، این دفعه نوبت من بود که حرصش رو دربیارم، لبخند ملیحی زدم و متقابلا زل زدم توی چشمای سبزش و گفتم:
من _ خوب خوشبحالت جناب پلیس!
نگاهش رو سریع گرفت و بشکنی زد و گفت:
رهام _ برای همین الان اینجایی، هوش خیلی زیادت... ولی(نگاه حقیرانه ای به سر و وضعم انداخت و ادامه داد) حیف که این هوش، نصیب همچین آدمی شده!
نیشخندی زدم و گفتم:
من _ اینا رو ول کن، تو همونی نیستی که تا دیروز نگاه به چشمای آدم نمی کرد؟ همکلام نمی شدی و با حجب و حیا بودی! چیشد؟ نکنه تو هم در راه شیطان قرار گرفتی برادر؟
شوکه شد، انتظار نداشت انقدر واضح به روش بیارم، کم کم نگاهش کشیده شد پایین و گفت:
رهام _ من هیچ فرقی نکردم، همونم که هستم ولی... با شیطان همنشین شدن شاید یه تاثیراتی هم داشته!
منظورش من بودم کثافت؛ تکیه دادم روی صندلیم و پاهام و دراز کردم و گفتم:
من _ زود تر زرت و بزن، شرت رو کم کن!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بلند شد و آب معدنی رو از روی میز برداشت و گرفت توی دستش، بالا سر من وایساد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
رهام _ دیروز سیاوش کجا رفته بود دقیقا؟
از این سوالش تعجب کردم، سرم و گرفتم بالا و نگاهش کردم... به من نگاه نمی کرد و به یه نقطه ای نزدیک به صورتم نگاه می کرد! خیلی ریلکس گفتم:
من _ به توچه!
فکش جابجا شد و سریع تکون خورد و گفت:
رهام _ به من همه چی ربط داره... باید به من بگی دیروز سیاوش کجا بوده.
بی حوصله نگاهم و ازش گرفتم و نگاه به ناخنای لاک زدم کردم... خوب الحمدالله خشک شدن، با خوشحالی دستم و کردم توی کیفم و آیینم رو کشیدم بیرون... رژ قرمزم رو هم در آوردم و مشغول زدن شدم، نشست روی صندلی و بعد از کشیدن پوف طولانی زیر ل**ب گفت:
رهام _ لااله ال الله!
رژم و با آیینم گذاشتم توی کیف و دست به سینه شدم و گفتم:
من _ حضورت ناراحتم می کنه، شرت رو کم کن.
در حالی که دستاش مشت شده بود گفت:
رهام _ ببین خانم براتیـ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
من _ نخیر تو ببین جوجه بسیجی، من و آوردن اینجا بعد یهو تو جلوم سبز میشی و چهارتا سوال بیخود می کنی، دلیل اینا چیه هان؟
بدون اینکه نگاهم کنه با لحن آرومی گفت:
رهام _ منم می خوام این و بهتون بگم؛ دلیل اینکه شما رو گرفتن یک برای اینکه دو نا محرم باهم بودید و دو اینکه... به خاطر اینه که شما به سوالای ما جواب بدید!
یه تای ابروم و انداختم بالا و گفتم:
من _ چه سوالی؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
رهام _ شما می دونید شغل سیاوش چیه؟
خیلی عادی گفتم:
من _ آره، توی شرکت باباش کار می کنه.
ابروش و انداخت بالا و ادامه داد:
رهام _ شما می دونید که دقیقا توی شرکت باباش چی تولید یا صادر و وارد میشه؟
بی حوصله گفتم:
من _ لوازم بهداشتی و از این آرایشی ها تولید می کنن و اصلا این سوالا برای چیه؟
سرش رو کرد سمت راست و لبش رو گزید، دوباره برگشت سمت من و بازم نگاهم نکرد... نفس عمیقی کشید و گفت:
رهام _ طبق تحقیقات ما از سه سال پیش تا الان پدر سیاوش جنس قاچاق می کنه، از لوازم آرایشی بگیر تا قاچاق دختر!

چشمام گشاد شد و گفتم:
من _ چی؟ زر نزن بابا... اینا اصلا همچین آدمایی نیستن.
اخماش رفت توی هم و گفت:
رهام _ خواهشا احترام خودتون رو نگه دارید خانم براتی، ما سه ساله که روی این پرونده کار کردیم و هیچ چیزش غلط نیست، شما از این ماجرا خبر داشتید؟
دستم و گذاشتم روی پیشونیم، بی اهمیت به سوالش پرسیدم:
من _ سیاوش چی؟ اونم همچین کاری می کنه؟
اونم بی توجه به سوال من ادامه داد:
رهام _ شما می دونستید؟
دستم و از روی پیشونیم برداشتم و با تشر گفتم:
من _ توام اسکل می زنیا، می دونستم الان ازت همچین سوالی می پرسیدم؟
فقط سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت:
رهام _ ما هنوز نمی دونیم که سیاوش همدست باباش هست یا نه، چیزی دستگیرمون نشده... برای همین ما از شما می خوایم که بفهمید.
تک خندی زدم و گفتم:
من _ فکر کردید من انقدر عوضیم که اون رو بفروشم؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
رهام _ مطمئن باشید این فقط برای خود سیاوش خوبه، اینکارتون کمک به خود سیاوشه... به حرفام فکر کنید!
ساکت شدم و فقط با اخم نگاهش کردم، خیلی شوکه شده بودم از حرفاش... من سیاوش رو می شناسم، محاله همچین کاری بکنه.
بلند شد و خواست از اتاق بره بیرون که گفتم:
من _ تو واقعا پلیسی؟
وایساد و نیمه برگشت سمت من، پیرهن سفید چهاخونه ای تنش بود که عضلاتش رو به خوبی نشون می داد، صداش دوباره ملایم شد و گفت:
رهام _ بله، یه پلیس مخفی که باید بین خودمون بمونه...
با بدجنسی گفتم:
من _ از کجا می دونی که من دهنم قفله؟
یه لحظه شوکه شدنش رو حس کردم، آب دهنش رو قورت داد و گفت:
رهام _ شما برای جون خانوادتون و سیاوش سکوت می کنید.
پوزخند صدا داری زدم و بلند شدم رفتم سمتش، نفسش رو فوت کرد بیرون و من جلوش وایسادم، آروم گفتم:
من _ من بخوام یکی رو ضایع کنم هیچی برام مهم نیست آقای نوری!
مردمک چشماش لرزید که من و نگاه کنه ولی نکرد، نفس های بلند می کشید... سریع از کنارم رد شد و از اتاق زد بیرون... خندیدم ولی در یه آن نیشم بسته شد، سیاوش!
توی همین فکرا بودم که در باز شد و دختر پلیسه اومد تو و گفت:
دختر _ وسایلت رو بردار، تو آزادی!
کولم و برداشتم و از اتاق زدیم بیرون... رو کردم سمت دختره و گفتم:
من _ پس سیاوش چی؟ اون آزاد نمیشه؟
فهمید منظورم دوست پسرمه که سریع گفت:

زن پلیس _ یک ساعت دیگه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم و تکون دادم و بعد از امضا و چرت و پرت و تعهد و نصیحت از کلانتری زدم بیرون... ولی من آدمی نبودم که سیاوش رو تنها بذاره!
تمام یک ساعت و بیرون از کلانتری منتظرش نشستم و به حرفای اون جوجه بسیجی فکر کردم، هی من میگم چرا سیاوش انقدر با باباش سنگین رفتار می کنه نگو بابائه خلافکاره، این نشون میده که خوده سیاوش همچین آدمی نیست؛ من مطئنم که سیاوش من همچین آدمی نیست!
در همین حین رهام و دیدم که از کلانتری زد بیرون و عینک آفتابی خفنش رو گذاشت روی چشمش و بی توجه به من از جلوم رد شد... کاش یه زیر پایی براش می گرفتم!
به سمت اون ور خیابون رفت... همینجوری بهش نگاه می کردم که با صدای سیاوش برگشتم و جیغ زدم:
من _ سیاوش!
حالا خوبه تازه تعهد دادم، زود پریدم توی بغلش که خندید و کمرم روگرفت!
چرخیدم که از سر شونه سیاوش نگاهم به نگاه خیره رهام افتاد، بعد از تکون دادن سرش به عنوان تاسف سوار ماشینش شد و گازش و گرفت و رفت.
از بغل سیاوش اومدم بیرون و گفتم:
من _ دلم برات تنگ شده بود.
لپم و کشید و با مهربونی گفت:
سیاوش _ دو ساعت هم و ندیدیم خانمی!
اصلا نفهمیدم چی گفت چون تمام این مدت محو صورتش بودم... سیاوش خیلی مهربون و به روز بود، به نظر من که این خلافکار نیست! کلافه سرم و تکون دادم و گفتم:
من _ چیزه، کلاس که پرید حداقل برسونم خونه...
چشماش و ریز کرد و گفت:
سیاوش _ مامانت نمیگه چرا الان اومدی؟
لبخند هولکی زدم و گفتم:
من _ آخ آره... پس چیکار کنیم؟
آستین هاش رو درست کرد و از توی کولش عینکش رو در آورد و زد به چشمش و گفت:
سیاوش _ میریم صبحانه بخوریم عشقم!
لبخند زدم و دستاش و گرفتم و راه افتادیم سمت ماشینش، سربازه یه جوری نگاهمون می کرد که فکر کنم تا الان آدم ندیده، معلوم بود که تازه سربازه!
من _ هان؟
یه جوری بهش توپیدم که بدبخت نگاهش رو گرفت و اصلا حرف نزد، سیاوش خندید و گفت:
سیاوش _ چرا با همه دعوا داری؟
ریلکس گفتم:
من _ چون دوست دارم، مشکلیه؟

خندش رو خورد و گفت:
سیاوش _ نه عزیزم.
جلوی خندم و گرفتم و سوار ماشین شدم، توی طول راه همش پوست لبم و می کندم!
سیاوش نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
سیاوش _ هانا خوبی؟
بدونه اینکه نگاهش کنم گفتم:
من _ چرا بد باشم؟
سیاوش _ آخه هروقت استرس داری اینجوری پوست لبات و می کنی!
برگشتم نگاهش کردم و گفتم:
من _ سیاوش؟ چرا هیچوقت بابات رو بهم نشون نمیدی؟
متعجب برگشت نگاهم کرد و گفت:
سیاوش _ حالا چیشده گیر دادی به بابای من؟
ل*با*م رو روی هم فشردم و بعد از مکث کوتاهی گفتم:
من _ مگه من و تو قرار نیست با هم ازدواج کنیم؟ تو اصلا من و به بابات نشونم ندادی.
لبخند مهربونی روی لبش نشوند و گفت:
سیاوش _ چشم، نشونت میدم عزیزم.
نفس عمیقی کشیدم و روم و برگردوندم سمت پنجره و چشمام و باز و بسته کردم، نزدیک بود گند بزنم.
نکنه واقعا اون بسیجی راست بگه؟ نکنه سیاوش هم خلافکار باشه؟ وای خدا چه ذهنم درگیر شد!
سیاوش _ ببینم تو دوباره رژ قرمز زدی؟ کی زدی که من نفهمیدم؟
یواشکی با دستم شروع کردم به پاک کردن رژ که سریع دستم و کشید و گفت:
سیاوش _ بخوابونم دهنت؟ چند دفعه گفتم نزن؟
عصبی برگشتم سمتش و گفتم:
من _ هنوز اسمت نیومده تو شناسنامم که انقدر غیرتی میشی روما... گفته باشم من از آدمای اینجوری بدم میاد، هر کاری دلم می خواد می کنم!
یکمی نگاهم کرد و بعد دلخور نگاهش رو گرفت، بدجور زده بودم توی پرش...
شونه ای انداختم بالا و به رو به رو خیره شدم، هر چه قدرم که دوستش داشته باشم اصلا این رفتاراش رو نمی تونم تحمل کنم.
مخصوصا الان که ذهنم با اون حرفای پسره درگیر شده کلا قاطی کردم، دستم و گذاشتم روی پیشونیم و گفتم:
من _ من و ببر خونه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اصلا جوابم و نداد و مطمئنم که محاله ببرتم خونه، پوفی کشیدم و دست به سینه نشستم تا وقتی که رسیدیم به یه رستوران! از جام تکون نمی خوردم و سیاوش هم همینطور.
سیاوش _ پیاده شو دیگه!
لجوجانه گفتم:
من _ بهت گفتم من و ببر خونه.
کامل برگشت به سمتم و گله مند پرسید:
سیاوش _ الان چرا داری دعوا می کنی هانا؟ چرا امروز رو بدتر زهرمارمون می کنی؟
چیزی نگفتم و فقط به جلو خیره شدم... یکی دو دقیقه گذشت که بالاخره پیاده شدم و جلوتر رفتم توی رستوران، نشستم پشت یکی از میزا و سیاوش هم بعد یه دقیقه اومد! نشست پشت میز و سفارش صبحانه داد.
دستاش رو به هم قفل کرد و گفت:
سیاوش _ هانا؟
فقط نگاهش کردم که لبش پایینش رو گاز گرفت و گفت:
سیاوش _ من با بابام رابطه زیاد خوبی ندارم برای همینه که هیچ وقت نذاشتم ببینیش!
یه تای ابروم و انداختم بالا و گفتم:
من _ یعنی چی؟
زل زد توی چشمام و گفت:
سیاوش _ حالا که انقدر اصرار داری، باشه قبول... یه روز می برمت خونمون و با بابام رو به روت می کنم، فقط دلم نمی خواد که فکر کنی من قپی اومدم و مثل پسرای سوسول و علاف بهت وعده بعید الکی دادم.
خیالم یکم راحت شد... نه از اینکه سیاوش راست میگه، از اینکه می تونم برم باباش رو ببینم و بفهمم واقعا چه خبره(انگار به همین راحتیاست)
لبخندی زدم و گفتم:
من _ این و بدون سیاوش من هیچ وقت به تو شک ندارم ولی...
گارسون اومد و وسایل صبحانه رو چید و من حرفم نصفه و نیمه موند، بعد از اینکه وسایل و گذاشت و رفت سیاوش سریع گفت:
سیاوش _ ولی چی؟
نفس عمیقی کشیدم و لبخندم و پررنگ کردم و گفتم:
من _ هیچی، بخوریم که من خیلی گشنمه!
یکم نگاهم کرد که من نگاهم رو گرفتم و سعی کردم بی توجه باشم به همه چی!
بعد از خوردنمون رفتیم یکم گشتیم ولی بازم حرفای اون پسره روی مخم بود و باعث میشد هر دقیقه یک بار توی ذهنم یادآوری بشه.
ساعت نزدیکای 2 و اینطورا بود که من و رسوند خونه، سرکوچه بودیم که نگاهم به هاله افتاد که داره با قدم های تند مظطرب وارد کوچه میشه، سریع به سیاوش گفتم:
من _ وایسا.
وایساد و نگاهم به پسر سوسولی افتاد که داره دنبال هاله میره و صداش می کنه و هاله هی با ترس این ور و اون ور و نگاه می کنه! آمپرم حسابی چسبیده بود... خاک بر سر هاله با این سلیقش!
بی توجه به کنجکاوی های سیاوش از ماشین پیاده شدم و داد زدم:
من _ هوی پسر.
هاله وایساد ولی برنگشت، مطمئنم سکته رو زده... پسره برگشت و از دیدن من با تعجب ابروش رو انداخت بالا و با صدایی نه چندان دخترونه گفت:
پسره _ با منید؟
یه تای ابروم و انداختم بالا، سیاوش هم از ماشین پیاده شد... رفتم سمت پسره و گفتم:
من _ آره با توام خواهر، ببینم دنبال ایشون راه افتادی؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با چشمم اشاره کردم به هاله، برگشت یه نیم نگاه به هاله انداخت و گفت:
پسره _ به شما ربطی داره؟
سیاوش اومد جلو که دست گذاشتم روی سینش و مانعش شدم و گفتم:
من _ ببین بچه سوسول تا نزدم دندونات بریزه توی حلقت گورت و گم کن، یه بار دیگه ببینم دنبال هاله راه افتادی شلوار به پات نمی ذارم، اوکی؟
بعد نگاهی خشمگین به سرتاپاش انداختم، متعجب برگشت سمت هاله و گفت:
پسره _ هاله این چی میگه؟
هاله آروم برگشت و با قیافه ای رنگ پریده به من نگاه کرد و با تته پته گفت:
هاله _ س... سلام آبجی!
پسره که حالا دوهزاریش افتاده بود سریع دمش رو گذاشت روی کولش و دفرار، هاله با حسرت به رفتنش خیره شد.
سیاوش _ عه پس آبجیت اینه؟ چه کوچولو.
برگشتم سمت سیاوش و جدی گفتم:
من _ سیاوش جان می تونی تشریف ببری!
جلوی خندش رو گرفت و یه خداحافظی کرد و سریع سوار ماشین شد و رفت.
برگشتم سمت هاله و با تشر گفتم:
من _ برو...
سریع با قدم های تند جلوتر از من راه افتاد و منم پشت سرش، امروز فشار عصبی روم خیلی بود... در خونه رو باز کرد و خواست زودتر بره توی خونه که کولش رو کشیدم و با داد گفتم:
من _ کجا؟ 
زد زیر گریه و گفت:
هاله _ آبجی غلط کردم!
عصبی گفتم:
من _ غلط رو که کردی...
دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم:
من _ گوشیت!
اشکاش رو با دستای لرزونش پاک کرد و گفت:
هاله _ توی خونست!
نگاه خشمگینم و دوختم به جیبش و گفتم:
من _ خونست آره؟ هاله روی اعصاب من نرو.
رفتم سمتش و به زور گوشی رو از توی جیبش در آوردم و گفتم:
من _ کی این غلطا رو یاد گرفتی آخه هان؟ گوشی می بری مدرسه؟ من با تمام کثافت بازیام این گ... ها رو نمی خوردم، کی بهت یاد داده؟

با قدم های تند وارد خونه شدم که دویید سمتم و با گریه گفت:
هاله _ گه خوردم، غلط کردم... ببخشید!
داد زدم:
من _ این و ازت می گیرم که یاد بگیری تو این سن دیگه این غلطا رو نکنی.
مامان با هول در اتاقش رو باز کرد و با چادرنماز اومد بیرون و گفت:
مامان _ چیشده؟ چه خبرتونه؟
گوشی رو جلوی پای مامان پرت کردم و گفتم:
من _ تحویل بگیر مامان خانم، هی بگو به هاله گیر نده اینم نتیجش...
هاله همینطور یه گوشه وایساده بود و گریه می کرد، مامان نیم نگاهی دلخورانه به هاله انداخت و بعد دوباره به من نگاه کرد و گفت:
مامان _ الگوش وقتی تو باشی همین میشه دیگه.
پوزخند صدا داری زدم و گفتم:
من _ مادر من هزار دفعه گفتم من اگه با سیاوشم فقط و فقط اینه که می خوایم با هم ازدواج کنیم.
با تشر گفت:
مامان _ پس چرا نمیاد خواستگاری هان؟
با داد گفتم:
من _ چون من نذاشتم، دارم درس می خونما...
نگاه حرصی بهم انداخت و سکوت کرد، صدای گریه های هاله روی مخم بود، با عصبانیت سرش داد زدم:
من _ از جلو چشمام گمشو!
با دو رفت سمت مامان و خواست گوشیش رو برداره که جیغ زدم:
من _ دست بزنی به گوشی دستت و قلم می کنم.
با ترس دستش رو کشید و رفت توی اتاق، سرم حسابی درد گرفته بود... مامان همون جوری نشست روی زمین و گفت:
مامان _ ای خدا من از دست اینا چیکار کنم؟ آبرو برای من نذاشتن... خودت به فریادم برس.
چشمام رو توی حدقه چرخوندم و راه افتادم سمت گوشی هاله و برش داشتم و رفتم توی اتاق، هاله با ورودم سریع اشکاش رو پاک کرد و مشغول عوض کردن لباساش شد... هیربود خوابیده بود و قربونش برم اصلا نفهمید ما انقدر داد و بیداد کردیم.
لباسام رو عوض کردم و بی حوصله رفتم روی تختم و گوشی هاله رو گذاشتم زیر تشکم و چشمام و بستم و سعی کردم بخوابم!
تمام مدتی که خواب بودم خواب حرفای رهام و می دیدم، حسابی اعصابم بهم ریخته بود... با اینکه پاییز بود ولی حسابی عرق کرده بودم و همین باعث شد سریع از خواب بیدار شم و بیتابی کنم.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گوشیم و از کنار برداشتم و نگاهی بهش انداختم، سیاوش فقط بهم پیام داده بود اونم یه پیام عاشقانه... دوباره یاد اون موضوع لعنتی افتادم! لبم و به دندونم گرفتم و مشغول کندن پوستاش شدم.
کلم و محکم بلند کردم و کوبیدم روی بالشت... حسابی باید فردا ته و توی این کار و دربیارم! من آدمی نیستم که زود گول بخوره.
*** 
آدامسم رو باد کردم و با دیدنش سریع از روی نیمکت پریدم پایین و بدو بدو به سمتش رفتم... با دیدن من اول تعجب کرد ولی بعد سرش و انداخت پایین.
من _ فکر کنم چشمات ایراد پیدا کرده... نگاهم می کنی ولی زبون نداری حرف بزنی!
نفس عمیقی کشید و گفت:
رهام _ خانم براتی اینجا زشته!
خواست بره که بازوش رو گرفتم که سریع جداش کرد و گفت:
رهام _ رعایت کنید.
رفتم جلوش وایسادم، نگاهش افتاد به زمین... بله فیض ببر، شلوارلی تنگ و مانتوی کوتاه پوشیدم بایدم پایین و نگاه کنی!
من _ ببین منو، سیاوش چرا امروز نیومده؟ چرا هرچی به گوشیش زنگ می زنم جواب نمیده؟
سریع سرش رو بلند کرد ولی به من نگاه نکرد و به پشت سرم نگاه کرد و گفت:
رهام _ این و من نمی دونم، شما باید بدونید.
یقش رو گرفتم و صورتم و نزدیک صورتش کردم که سعی کرد عقب بکشه، با اون چشمای وحشیم که حالا پر از خط چشم بود زل زدم به چشماش و گفتم:
من _ گوش کن برادر، وای به حالت اگه بفهمم بلا ملا سرش آوردی، اون از حرفای چرت و پرت دیروزتون اینم از امروز!
سریع خودش رو کشید عقب و با قیافه ای قرمز گفت:
رهام _ من حرفایی که دیروز زدم حقیقت بود... الان برید ببینید داره سر کدوم جوون و زیر آب می کنه!
با عصبانیت راه افتاد که داد زدم:
من _ هوی کجا؟ تو که دوست نداری پتت و بین این همه آدم که دارن نگاهمون می کنن بریزم روی آب؟ هان؟
وایساد... صدام و کمی آوردم پایین تر و گفتم:
من _ من آبرو مابرو حالیم نیست، یهو دهن و باز می کنم و تمام آمارت و می ریزم وسط!

بچه های دانشگاه با تعجب به ما نگاه می کردن... یهو یه چیزی از پشت خورد بهم که برگشتم و دیدم بله حراست محترمه!
اوه اوه این یارو هم هست که به خونم تشنست... نگاهی به سرتاپاش انداختم و گفتم:
من _ مشکلی پیش اومده؟
نگاهی پر غرور بهم انداخت و گفت:
آقاهه _ مثل اینکه مشکلی پیش آوردی.
یه برو بابایی نثارش کردم و از کنارش گذشتم، حالا مامور وظیفه شناس شدن برای من... تا دیروز هیچ کاری نمی کردنا حالا آدم شدن!
رهام خیلی عصبی بود جوری که رگای پیشونیش زده بود بیرون... ل*با*م رو روی هم مالیدم و چشمام و ریز کردم تا زیر نظر بگیرمش، در همون حال گوشیم رو در آوردم و شماره سیاوش رو گرفتم، همش می گفت در دسترس نیست و این اعصابم رو بیشتر از همه چی بهم می ریخت... نکنه کار این پلیسای عوضی باشه؟ نگاهی به دور و برم کردم... فعلا الان حراست روی من کلید کرده و نباید دست از پا خطا کنم! یه دختر چادری رو دیدم داره می دوئه سمت رهامی که داره میره داخل سالن، ابروم و انداختم بالا و گوشیم و بردم روی دوربین و مشغول فیلم گرفتن شدم... به به عجب فیلمی، عجب لبخند های خجول و مهربونی!
ابروم و انداختم بالا و خودم و زدم به بیخیالی و گوشیم و گذاشتم توی جیبم و به سمت سالن راه افتادم، یک پدری من از تو در بیارم!
سریع از هم جدا شدن و رهام راه افتاد سمت کلاس... کلاس تقریبا که نه ولی خالی بود برای همین سریع واردش شدم و گفتم:
من _ بگو سیاوش کجاست؟
کولش رو پرت کرد روی صندلی و گفت:
رهام _ به ارواح خاک پدرم خبر ندارم.
با عصبانیت گفتم:
من _ پس تو چجور پلیسی هستی؟
دستش رو گذاشت روی بینیش و گفت:
رهام _ خواهش می کنم آرومتر...
صدام رو آوردم پایین و گفتم:
من _ ببین اگه سیاوش تا امروز پیداش شد که هیچ وگرنه آبرو برات نمی ذارم.
کلافه نشست روی صندلی و گفت:
رهام _ خانم براتی، امکان داره چون دیروز بازداشت شده پدرش اون رو از بیرون رفتن یا آفتابی شدنش این اطراف منع کرده باشه... نگران نباشید!
در کلاس و محکم بستم و گفتم:
من _ پس چرا میگی سر یکی رو کرده زیر آب؟
سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت:
رهام _ خوب ممکنه همچین کاری بکنه، با اون سابقـ...
پریدم میون حرفش و گفتم:
من _ سیاوش این طور آدمی نیست!
بعد بی حال و غمگین نشستم صندلی کنارش و با غم خاصی که حاصل نبود سیاوش بود گفتم:
من _ سیاوش خیلی مهربونه، انقدر مهربونه که حتی آزارش به یه مورچه هم نمی رسه چه برسه به آدم!
سکوت کردم، حالا بینمون فقط سکوت بود و سکوت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بچه های دانشگاه با تعجب به ما نگاه می کردن... یهو یه چیزی از پشت خورد بهم که برگشتم و دیدم بله حراست محترمه!
اوه اوه این یارو هم هست که به خونم تشنست... نگاهی به سرتاپاش انداختم و گفتم:
من _ مشکلی پیش اومده؟
نگاهی پر غرور بهم انداخت و گفت:
آقاهه _ مثل اینکه مشکلی پیش آوردی.
یه برو بابایی نثارش کردم و از کنارش گذشتم، حالا مامور وظیفه شناس شدن برای من... تا دیروز هیچ کاری نمی کردنا حالا آدم شدن!
رهام خیلی عصبی بود جوری که رگای پیشونیش زده بود بیرون... ل*با*م رو روی هم مالیدم و چشمام و ریز کردم تا زیر نظر بگیرمش، در همون حال گوشیم رو در آوردم و شماره سیاوش رو گرفتم، همش می گفت در دسترس نیست و این اعصابم رو بیشتر از همه چی بهم می ریخت... نکنه کار این پلیسای عوضی باشه؟ نگاهی به دور و برم کردم... فعلا الان حراست روی من کلید کرده و نباید دست از پا خطا کنم! یه دختر چادری رو دیدم داره می دوئه سمت رهامی که داره میره داخل سالن، ابروم و انداختم بالا و گوشیم و بردم روی دوربین و مشغول فیلم گرفتن شدم... به به عجب فیلمی، عجب لبخند های خجول و مهربونی!
ابروم و انداختم بالا و خودم و زدم به بیخیالی و گوشیم و گذاشتم توی جیبم و به سمت سالن راه افتادم، یک پدری من از تو در بیارم!
سریع از هم جدا شدن و رهام راه افتاد سمت کلاس... کلاس تقریبا که نه ولی خالی بود برای همین سریع واردش شدم و گفتم:
من _ بگو سیاوش کجاست؟
کولش رو پرت کرد روی صندلی و گفت:
رهام _ به ارواح خاک پدرم خبر ندارم.
با عصبانیت گفتم:
من _ پس تو چجور پلیسی هستی؟
دستش رو گذاشت روی بینیش و گفت:
رهام _ خواهش می کنم آرومتر...
صدام رو آوردم پایین و گفتم:
من _ ببین اگه سیاوش تا امروز پیداش شد که هیچ وگرنه آبرو برات نمی ذارم.
کلافه نشست روی صندلی و گفت:
رهام _ خانم براتی، امکان داره چون دیروز بازداشت شده پدرش اون رو از بیرون رفتن یا آفتابی شدنش این اطراف منع کرده باشه... نگران نباشید!
در کلاس و محکم بستم و گفتم:
من _ پس چرا میگی سر یکی رو کرده زیر آب؟
سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت:
رهام _ خوب ممکنه همچین کاری بکنه، با اون سابقـ...
پریدم میون حرفش و گفتم:
من _ سیاوش این طور آدمی نیست!
بعد بی حال و غمگین نشستم صندلی کنارش و با غم خاصی که حاصل نبود سیاوش بود گفتم:
من _ سیاوش خیلی مهربونه، انقدر مهربونه که حتی آزارش به یه مورچه هم نمی رسه چه برسه به آدم!
سکوت کردم، حالا بینمون فقط سکوت بود و سکوت.

دوباره شماره سیاوش و گرفتم و بازم اون جمله لعنتی... با اعصابی داغون دستم و گذاشتم زیر چونم و مشغول تکون دادن پاهام شدم... نیم نگاهی به رهام انداختم که به یه نقطه خیره شده بود و دستاش رو درهم گره کرده بود.
روی انگشتش علامت صلیب بود و از مچ خالکوبی شروع می شد، واقعا این خالکوبیش برای من جای تعجب داره، با اینکه پیرهن آستین بلند پوشیده بود ولی با یه نگاه پر از دقت می فهمی خالکوبی داره.
من _ این خالکوبی و اون ادعای مومنی زیاد با هم جور در نمیاد!
سریع دستش رو قایم کرد و گفت:
رهام _ شما بذاریدش به پای یه اشتباه.
خواستم حرف بزنم که در کلاس باز شد و سوگند و بهادر وارد شدن، یه تای ابروم و انداختم بالا و به بهادر نگاه کردم... یه زمانی در حد دوهفته شاید با بهادر رفیق بودم! همون موقع ها سوگند چه قدر می گفت بی ریخته.
سوگند با تعجب به ما نگاه می کرد، حتی بهادر... بالاخره به خودشون اومدن و سوگند اومد نشست صندلی کناریم و آروم گفت:
سوگند _ پس سیاوش کو؟
شونم و انداختم بالا و گفتم:
من _ نیومده امروز.
آهانی گفت و خودش رو جمع و جور کرد... نیم نگاهی بین سوگند و بهادر رد و بدل کردم و پوزخندی زدم... سوگند حسابی شرمنده شده بود!
من _ میگن تو اون دنیا یه جایی هست که دوستا بعد از بد گفتن از دوست پسرای مردم نمیرن تو کارشون!
به معنای واقعی سوگند لال شد، دیگه جرات نمی کرد خودش رو توجیه کنه.
یکم دیگه بین سکوت گذشت تا اینکه من بلند شدم، اصلا امروز حوصله دانشگاه رو نداشتم... کولم رو برداشتم و از کلاس زدم بیرون.
با قدم های تند راه می رفتم و دوست داشتم سریع تر از این دانشگاه بزنم بیرون... همونم شد و تا رسیدم به خیابون دوییدم سمت ایستگاه بی آر تی.
خودم رو به زور چپوندم توی اتوبوس و مجبوری وایسادم... هوف همیشه متنفر بودم از این اتوبوس های بی آرتی... سه چهارتا صندلی می ذاره هیچکسی نمی تونه بشینه.
انقدر این اتوبوس پر و خالی شد که داشتم دیوونه می شدم، بالاخره به مقصد رسیدم و کلافه پیاده شدم و با دو شروع کردم به دوییدن، وارد کوچه شدم و کلید و از توی کولم در آوردم و در و باز کردم و رفتم داخل، از پله ها بالا رفتم و در ورودی رو هم باز کردم... وارد که شدم خونه سوت و کور بود!
داد زدم:
من _ سیاوش؟
صدایی نیومد، انگار خونه نبود... درمونده شروع کردم به گشتن خونه، هیچ خبری نبود، می خواستم بزنم زیر گریه!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلافه از خونه اومدم بیرون و دوباره شماره سیاوش رو گرفتم، شروع کرد به بوق خوردن... نفس تازه ای گرفتم و امیدوار شدم که یهو جواب داد.
سیاوش _ جانم؟
خیلی آروم حرف می زد، با صدایی بلند گفتم:
من _ سیاوش معلوم هست کجایی؟ چرا هرچی زنگ می زنم جواب نمیدی؟ اومدم خونه هم نبودی!
سکوت شد و بعد از چند ثانیه گفت:
سیاوش _ هانا من خونه بابام هستم، مهمون داریم... نتونستم بیام!
با عصبانیت گفتم:
من _ تو یعنی نباید به من خبر می‌دادی؟
تند تند گفت:
سیاوش _ عزیزم بعدا بهت زنگ می زنم، ببخش من و خداحافظ.
زرت گوشی رو قطع کرد، با عصبانیت گفتم:
من _ اه، گندت بزنن.
پام و کوبیدم روی زمین و کولم و جا به جا کردم و راه افتادم سمت خونه، دیگه اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشتم...
از کوچه که خارج شدم همینطوری با اخم راه می رفتم که یهو یکی جلوم سبز شد!
پوکر نگاهش کردم و گفتم:
من _ آقا اشتباه سبز شدی اینجا، باغچه گل و بلبل اون طرفه... بفرما اون ور سبز شو!
عینکش رو از روی چشمش برداشت و چشمای قهوه ای روشنش رو به نمایش گذاشت و گفت:
آقاهه _ خانم براتی؟
بی حوصله گفتم:
من _ خودم هستم... امرت؟
لبخند خیلی کمرنگی زد و یه تای ابروش و داد بالا، از اون خدای غرورا بودا... اصلا یه چیزی!
آقاهه _ من سروان پناهی هستم، میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
یکم نگاهش کردم و بعد خیلی ریلکس گفتم:
من _ نه!
بعد آروم از کنارش رد شدم، یکم راه رفتم ولی یهو وایسادم و برگشتم دیدم وایساده... صداش زدم:
من _ هی آقا؟
سریع برگشت، فکر کرد پشیمون شدم...
من _ با این قیافت جلو یه دختر سبز نشو، بنده خدا از خوشی ذوق می کنه!
بعد تیک خندی زدم و برگشتم و به راهم ادامه دادم... لامصب جذاب بود خوب... نمی دونم چرا هرچی خوشگله ریخته توی این اداره پلیس، یه عمر فکر می کردم توی این فیلما اینجورین!
صدای قدم هاش رو پشت سرم می شنیدم، خر که نبودم... حس ششم من خیلی قویه و حدس می زنم که کی دنبالم راه میفته کی راه نمیفته!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از لجش تصمیم گرفتم کلا پیاده برم خونه، با این که می دونستم دهن خودم عنایت میشه ولی ارزشش رو داشت، اون عذاب می کشید!!!
وارد خیابون شدم و کولم و جا به جا کردم و اون یکی بندش رو هم کردم توی دستم تا راحت باشم؛ همینطوری با لبخند بدجنس به راهم ادامه می دادم که یهو یه ماشین جلوم وایساد، قلبم تند تند می زد، خواستم قشنگ چند تا فش ناموسی خوشگل ببندم به خیکش که با دیدن رهام جلوی خودم رو گرفتم و با جیغ گفتم:
من _ حیوون با این رانندگیت، این چه وضعشه؟
بی توجه به من از کنارم رد شد و رفت پیش اون پسره، برگشتم سمتشون و نگاهشون کردم!
من _ بابا از جون من چی می خواید؟ حالا که اینطور شد اصلا محل سگم بهتون نمی ذارم، شده مملکت به باد بره... 
بعد بی توجه شروع کردم به راه رفتن، پسرای لات و لوت بدجوری نگاهم می کردن، بذار نگاه کنن تا جونشون دراد!
صدای قدم پشت سرم می شنیدم، سریع برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم دوتاشون حالا دنبالم راه افتادن، چشم غره ای رفتم بهشون و دوباره برگشتم و به راهم ادامه دادم، به من چه اصلا... برای خودشون بد میشه! با این وضعی که من دارم آبروی خودشون بر باد میره... مانتو و شلوار تنگ من بدجور توی چشم بود.
قدم هام رو تند تر کردم و تقریبا با دو راه می رفتم، نفسم بند اومده بود و خیلی خسته شده بودم... 
توی یه کوچه پیچیدم و وایسادم، خم شدم و دستم و گذاشتم روی زانوهام و نفس عمیق کشیدم؛ تا صدای پاهاشون اومد بلند شدم و برگشتم به سمتشون و با نفس نفس گفتم:
من _ شما عوضیا چی از جون من می خواید؟
رهام بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
رهام _ خیلی بد دهنید خانم براتی... ما دوستانه داریم با شما حرف می زنیم!
پوزخندی زدم و گفتم:
من _ من اینطوریم، نمی تونی تحمل کنی دور و برم نباش.
نفسش رو فوت کرد بیرون که اون یکی یارو پناهی اومد جلو و گفت:
پناهی _ فکر کنم ما زبون هم دیگه رو بهتر بلد باشیم.
فقط نگاهش کردم که بعد از زدن یه لبخند ملیح گفت:
پناهی _ گویا شما موفق شدید با دوسته پسرتون تماس بگیرید!
یه تای ابروم رو انداختم بالا و پوزخندی روی لبم نقش بست، حرف زدنش رو تو رو خدا.
من _ به شما ربطی داره؟
دستش رو برد به سمت دکمه کتش و بستش، نگاهم به نگاهش بود که متقابلا ابروش رو انداخت بالا و گفت:
پناهی _ انگار یادتون رفته شما باید همه چی و به ما گزارش بدید.
با صدای بلند گفتم:
من _ چی؟ نفهمیدم... چیشد؟
رهام اومد نزدیک و گفت:
رهام _ خانم براتی سیاوش به شما چی گفت؟
ولی من لج کرده بودم، خودشونم اینجا ریز ریز کنن اصلا بهشون حرفی نمی زنم، یکمی با تمسخر نگاهشون کردم و گفتم:
من _ فکر کردید من با شما همکاری می کنم؟ برای من کاری نداره سه سوته بفروشمتون!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×