رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : اشك مریم

نویسنده : آزاده س

موضوع : عاشقانه

خلاصه کتاب :

روزی بود و روزگاری بود، نه مریمی بود نه نویانی بود ... 

دو نفر دیگه اونور دنیا ...

یه دختر چشم زمردی یه ور دیگه‌ش ...

یه دختر چشم قهوه‌ای اونور دیگه‌ش ...

و اینا .. تکّه‌های پازل یه عشق که بدجور طعم زهر میده ..

ویرایش شده در توسط AzadehSadini
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خدایی که بی‌منت مهربانی می‌کند...

“بي تو با خاطره‌هایت چه کنم؟؟؟...”

مریم این نوشته رو با خودکار پررنگ و پررنگ‌تر مي‌کرد... دور و برش قلب شکسته میکشید... اشکاش روی کاغذ میریختن، مریم سر دوراهی بود، کاغذ رو مچاله میکرد و بازش میکرد، مچاله میکرد و بازش میکرد، مچاله میکرد و بازش میکرد... زل زده بود به اون آدرسی که روی کاغذ نوشته شده بود، بستگی به سرنوشتش داشت، بره؟؟؟ نره؟؟؟ نه ! نمیتونست نره ... باید میرفت ... نمیرفت چیکار میکرد؟! مهر مادرشو سایه پدرشو تو فاصله ی کمی از دست داده بود... داداش نداشت که عین کوه پشتش باشه؛ آبجی نداشت که همزبونش باشه... تنها بود، تنهاش گذاشته بودن، و حالا باید میرفت به آدرسی که توی کاغذ نوشته شده بود، باید میرفت  که خدمتکار بشه، خدمتکار یه خونه که آدماش پول‌پرستن.... و برای مریم سخت بود باور اینکه تو بیست سالگی به درجه‌ای برسه که برای امرار معاش زیر دست باشه و تحقیر بشنوه... کاغذ رو توی جیب پالتو گذاشت و تصمیمشو گرفت، نمیتونست اونجا تنها بمونه، پولی نداشت که این زندگی رو بچرخونه، پولی نداشت که ادامه تحصیل بده...

رفت جلوی آیینه... و به روی خودش لبخند زد...

دختری قوی بود، میخاست حال خودشو بهتر کنه یه شکلات گذاشت تو دهنش...

یه چرخی زد و خودش رو توی آیینه آنالیز کرد: خدا جون مرسیییی چشمامو این رنگی آفریدی، عااااشق موهای فرفری‌مم... بینی قلمیم رو با صدتا بینی عملی عوض نمیکنم، مرسی پوستم رو سبزه آفریدی آخه خیلیا ب هوای همین رنگ پوست برنزه میکنن،واسه همین بیست و شش سال بابا و مامانم بچه‌دار نشدن تا بعد از سال‌ها همچین فرشته ای رو بهشون بدی :)))  ههههه ب قول مامان خدابیامرزم درجه خودشیفتگیم به حدی رسیده که بلندبلند قربون صدقه خودم میرررم....

مریم موهای فرفریش رو که از جون بیش‌تر دوستشون داشت  شونه زد و شونه زد و شونه زد بعد یه نگاه به آیینه انداخت و به روی خودش زبونک زد و گفت: نشد به یکی بگم موهای فرفریمو ببین بعد یارو بگه موفرفریها همتا ندارن، همیشه میگن مو جنگلی کی بودی توووو؟؟

... وقت رفتن رسید.....

 ...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چمدانش رو گذاشت روی آسفالت، چادرش رو مرتّب کرد ، چمدان رو برداشت و با یک نفس عمیق زنگ در رو فشار داد، یه مرد که بهش میخورد حدود۴۶-۵۰ سالش باشه در رو باز کرد و بدون حرف به مریم خیره شد... 

مریم دست و پاش رو گم کرد و سلام کرد.. بعدش گفت: من عموزاده‌ی ملوك خانم هستم، اَ..

اون مرد که روبه‌روش ایستاده بود حرفش رو قطع کرد و گفت: بله در جریان هستم بفرمایید..

مریم رفت تو و عین ندیدپدیدها همه‌جا رو نگاه کرد، دو طرف حیاط سبزه کاری شده بود و منظره‌ی قشنگی بود، رسیدند به روبه‌روی در و مرد دررو باز کرد و یه وری وایستاد تا مریم بره داخل، مریم رفت تو و مرد دو قدم جلوترش، ملوك رو صدا میزد، ملوك از پشت ستون پیداش شد و اومد جلو، با دیدن مریم خیلی خوشحال شد و اون رو تو بغلش گرفت بعد رو به اون مرد گفت : آقا کوروش، دخترا برا ناهار یه لیست خرید آماده کردن زحمتشو بکش، تا من این گل‌دخترو باهاشون آشنا کنم..

کوروش رفت و ملوك ، مریم رو به داخل آشپزخونه برد، ‌دوتا دختر دور میز نشسته بودند و تدارک ناهار میدیدند.. ملوك با خوشرویی مریم رو کنار میز برد و با خنده گفت: بچه‌ها این مریم ماست که بهتون گفته بودم..تو هم بهتره با بچه‌ها آشنا بشی... اولاً آقا کوروش راننده خصوصی اینجاست و دوماً اینم آرزو که دو روز از هفته اینجاست و بقیه هفته پیش خونواده‌شه... اینم هاجر که عین خودت همیشه اینجا میمونه، فقط گاهی میره پیش داداشش و زودی برمیگرده، وا هاجر چته چرا رنگت عین گچه؟

آرزو خنده‌ای زد و گفت: لابد خوشگل ندیده که ب مریم جون اینجوری خیره شده...

هاجر پوزخندی زد و گفت: نه... چشمات خیلی قشنگه... چشمات زمردیه.

ملوک گفت: آره، رنگ چشمای مریم خیلی قشنگه. کی گفت انقدر خوشگل بشن؟؟؟

مریم فقط لبخند زد...

ولی هاجر با بهت به مریم خیره شده بود، چشماش بهونه بود، دلیل چیز دیگه‌ای بود، هاجر بلند شد و به بهونه‌ی روشویی رفت بیرون و یکبار دیگه اون اتفاق باورنکردنی یک ماه-دوماه قبل رو با خودش مرور کرد..

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هاجر صورتشو شست و تو آیینه به خودش نگاه کرد... هنوز در تعجب بود... مگه همچین چیزی ممکنه؟؟؟؟ روی کرسی نشست و یاد اتفاق ۱-۲ ماه پیش افتاد:

«د من و آرزو روی کاناپه‌ی هال گپ میزدیم که ملوک از پله‌ها اومد پایین و شروع ب غرغر کردن کرد و بهم گفت که برم انباری پایین زیرزمین دنبال خاک‌انداز.....کورمال کورمال دنبال کلید لامپ گشتم تا پیداش کرد م و اونجا روشن شد... هرچی میگشتمخاک‌انداز پیدا نمیکردم،همه چیز خر تو خر بود، روبه روم یه در در زنگ‌خورده ی خیلی قدیمی بود ک یه قفلی رو درش داشت فک کردمشاید اونجا خاک انداز پیدا کنم، قفلش اونقدری قدیمی بودک با ضربه بشکنه....یه سنگی از همون گوشه کنارا پیدا کردمو با ضربه زدن قفلو شکستم.. تا حالا ازاین در عبور نکرده بودم و حدسم این بود که هیچکدوم از ما عبور نکردیم...قفل که شکسته شد روبروم یه تونل کوتاه و خیلی تاریک دیدم، پس برگشتم و چراغ نفتی برداشتم و اومدم، اونجا هیچچیز نبود جز یه صندوق خاک خورده یه گوشه و یه در که قفلش با ضربه شکسته نمیشد رفتم و در صندوق رو باز کردم پر از لباس زنانه بود و تهش یه گلدون کوچیک که وقتی وارونه‌اش کردم یه کلید افتاد بیرون و وقتی در دوم با اون کلید باز شد حدس من ب یقین تبدیل شد، در ک باز شد روبروم یه تابلو بود یه دختر تو اون تابلو بمن لبخند میزد، خدایااا این دختر کیه؟؟؟!!!! چه لبخندی میزنه... چه چشمای زمردی زیبایی داااره.. چه موهای فرفری قشنگی...... اما کیه این دختر ک برای دیدن عکسش باید از دو تا در قفل دار رد شد؟؟؟؟!!! 

و حالا این دختر که ملوک میگفت دخترعمومه همون چهره‌ی توی اون قاب عکس رو داره، دقیقا همون چهره رو... و چه معمای پیچیده‌ای... در مورد اون قاب قدیمی با هیچکس حرفی نزدم ولی این قضیه داره خیییلی کنجکاوم میکنه... اینجا چخبر میتونه باشه؟؟؟؟»

...

ملوک ب مریم کمک کرد وسایلش رو توی اتاق بچینه تا بعدش با همدیگه برن ب پیش «‌انوشه‌خانم»!!... کسی ک مریم باید پیشش کار میکرد...

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ملوک در اتاق مریم ایستاد و رو به مریم گفت: مریم جان... قبل از همه‌چیز و دیدارت با خانم باید یه چیزایی رو بدونی، انوشه خانم نابینا هست پس از عکس‌العمل هاش نترس.. آقای آریانژاد همسر انوشه خانم فوت شده، دو تا پسر دارن.. نویان و آیهان، نویان ۲۳ و آیهان ۲۱ سالشه.. الانم تو اتاق هاشون خوابن، تا بوق سگ میخوابن.... ضمنا هر حرفی که خانم‌ آریانژاد بهت زد رو ب دل نگیر، خاستم بدونی زبونش نیش داره ... حالا با من بیا طبقه بالا چون منتظرته

...

جلوی در که رسیدن ملوک تقه‌ای ب در زد و با «بیا تو»یِ اون زن مریم رفت داخل ... سرش پایین بود سرش رو که بالا گرفت دید یه زن رو صندلی نشسته و سمت چپش آرزو ایستاده... یکدفعه انوشه از روی صندلی بلند شد و از آرزو کمک خواست تا بره کنار مریم... وقتی کنار مریم رسید گفت: بهت یاد ندادن ب بزرگ‌ترت سلام کنی...؟؟ بهت ادب ندادن؟؟؟

مریم که کاملا آمادگی شنیدن این حرف‌ها رو داشت فقط سر ش رو بالا گرفت و آروم گفت: سلام.....

انوشه ادامه داد: ببین... من هیچی نمیبینم... تو رو هم نمیبینم... لباسات رو هم نمیبینم... اگر با لباس کهنه‌ای همین یه بار تذکر میدم تو این خونه کسی حق نداره لباس کهنه و پاره پوره بپوشه... ضمناًهر سه ساعت باید بهم قرص بدی... فهمیدی؟؟؟

مریم: باشه.....

_ میتونی. بری بیرون.

مریم در اتاق رو باز کرد و مکالمه‌ی بین‌شون رو برای ملوک بازگو کرد ...

، همین موقع که مریم و ملوک ب سمت پله‌ها میرفتن در اتاق کناری باز شد و یه پسر ظاهر شد ... مریم روشو برگردوند و نگاهش تو نگاه یه پسر چشم‌عسلی گره خورد... ملوک ک متوجه این دیدار شد گفت: آقانویان، این همون دخترعمومه که درموردش باهاتون صحبت کرده بودم... از امروز ب بعد اینجا کار میکنه...

نویان گفت: بله فهمیدم!

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویان توی آینه‌ی روشویی به خودش نگاه کرد، پسر جذابی بود، چشمای عسلی داشت و وقتی میخندید دو تا چال گونه دیده می‌شد... :)) 

مریم دختر زیبایی بود و فکر نویان درگیرش شده بود، درگیر خدمتکار تازه‌وارد!یه بار دیگه چهره‌ی مریم رو که براش تازه بود بیاد آورد و با خودش گفت: یه تیکه از ماهِ...! چطور دلم میاد از این به بعد به این دختر دستور بدم؟! به این دختر که معصومیت صورتش زیادی جذبم کرده.

از دستشویی بیرون اومد و یراست رفت تو اتاقش.. صدای مسیج اومد وقتی نویان گوشی رو برداشت اخماش رفت تو هم... بازم مزاحم! پیامش رو باز کرد و اون رو خوند:

«نویانم؟»

نویان حوصله‌شو نداشت همونطور که سگرمه‌هاش تو هم بود نوشت: بله؟

و اینترنت گوشیش رو بست :/ کسی که تو گوشی نویان اسمش «مزاحم» ذخیره شده بود در واقع مثــــلا نامزدش هس.

انوشه یه دخترخالهی پیر داره که خونش از خونشون دور نیست بعد از ازدواج ناموفقی که توی جوونیش داشته دیگه ازدواج نکرده ولی برا درآوردن چشم همسرسابق و دلایل دیگه کلی تلاش میکنه تا ثروت زیادی رو بدست بیاره، از هرراهی ک شده حتی خلاف! و کاملا موفق میشه که خیلی ثروتمند بشه...  «قمر» (همون دخترخاله‌ی انوشه) بعد از این که هَووش رو صورتش اسید میپاشه با کمک دکترای خیلی حاذق چهره‌ش رو بدست میاره ولی این چهره‌ی جدید بدلیل اینکه کلی عمل شده کاملا عوض شده و اون چهره‌ی قبلی نیست .. اون ک خیلی از هوو و همسر سابقش کینه داره تصمیم میگیره ازشون انتقام بگیره. و دستش فقط ب تک دخترشون «مهلا» میرسه، اون که دیگه همسرسابقش و هووش با این چهره‌ی جدید نمیشناسندش باهاشون ارتباط برقرار میکنه و به انوشه میگه که اگر نویان با مهلا ازدواج کنه نصف ثروتش رو به انوشه میبخشه، هدفش این بوده که مهلا نزدیکش باشه و تا میتونه آزارش بده و درنهایت به قتلش برسونه!!! انوشه ک طمع ثروت داشته به هر زوری که شده نویان رو مجبور میکنه که نامزد مهلا باشه...! نویان هیچ علاقه‌ای ب مهلا نداره و ب زور تحملش میکنه، تا حدی که اسم مهلا توی گوشی نویان «مزاحم» ذخیره شده!!! اونا فعلن نامزدن و نویان ب بهانه اینکه آمادگی ازدواج نداره از ازدواج با مهلا شونه خالی میکنه :/ و قمر هم که به انوشه گفته زمانی ثروتم رو بهت میدم ک این ازدواج سربگیره... انوشه تمام تلاشش رو میکنه که اون دوتا زودتر ازدواج کنن......!

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ملوک به مریم گفت کمک بچه‌ها میز صبحانه رو بچینن تا قلقِ این‌کارا دستش بیاد! مریم مرباهای هویج رو توی سینی گذاشت و به سمت میز که توی سالن وسط خونه قرار داشت برد، همونطور که اونارو میزاشت ملوک به هاجر گفت: آرزو همین ربع‌ساعتپیش رفت خونه‌شون،دیگه خودت برو زحمت آوردن خانوم بزرگ رو به پایین بکش! هاجر یه «چشم» ای گفت و رفت.... هاجر قبل از اینکه در رو باز کنه با خودش فکرکرد خانوم بزرگ با دیدن چهره‌ی مریم چه عکس‌العملی نشون میده؟! آخه اون دختر که عکسش تو انباری زیرزمین قایم شده بود رو باید خانوم بزرگ بشناسه ...! چهره‌ی مریم دقیقا همون چهره هست و این معما داره مغز هاجر رو میخوره!!ولی یهو انگار که چیزی یادش اومده باشه یک قدم جلو رفت، خانوم بزرگ که نابینا بود و اون رو نمیدید! شاید ملوک چیزی میدونست پس هاجر تصمیم گرفت توی خلوت از ملوک این سوال رو بپرسه.... با تقه‌ای در رو باز کرد و خانوم بزرگ رو به پایین آورد....

همون موقع ملوک اومده بود طبقه‌ی بالا تا نویان رو صدا بزنه و آیهان رو از خواب بیدار کنه... نویان تو تراس ایستاده بود و وقتی صدا ی در رو شنید برگشت و گفت بفرمایید . ملوک در رو باز کرد و اعلام کرد که صبحانه آمادست.. بعدش رفت تا آیهان رو بیدار کنه تا بیاد صبحانه‌شو بخوره.

انوشه و آیهان و نویان سر میز صبحانه نشسته بودند و هاجر بعد از اینکه دید هیچ کم و کسری نیست رفت توی آشپزخونه تا همراه ملوک و مریم صبحانه بخورن.

انوشه که جمع خودشون رو دید باز هم همون بحث همیشگی که نویان ازش متنفر بود و انوشه میخاست بهش تحمیل کنه رو پیش کشید:

_ نویانم، پسرم، میخای واسه امشب مهلا و زهیر و شهلا (مامان‌بابای مهلا ) بگیم برا شام بیان هم دورهم میشیم هم در مورد تاریخ عقدتون گپ و گفتی میزنیم

+ نه! امشب میخام با مسیح برم باشگاه

_ خب واسه فردا شب

لقمه‌ی غذا تو گلوی نویان گیر کرد، تو دلش گفت مادری و احترامت واجب! ولی اصلا از رو نمیری.

_ نمیدونم بخدا، نمیدونم. نمیدونم چی بگم

( قمر و انوشه درمورد گذشته‌ی قمر و علت تحمیل ازدواج نویان با مهلا هیچی بهش نگفته بودن، ینی هیچکس نمیدونست فقط خودِ قمر و انوشه، زهیر همسر سابق قمر نه انوشه رو میشناخت نه بچه‌هاش رو، چون اون موقع که زهیر با قمر ازدواج کرده بود خانواده قمر و خانواده‌ی انوشه بدلیل اختلاف شدید خانوادگی هیییچ ارتباطی با هم نداشتند و قمر که خودش رو دوست خانوادگی زهیر و شهلا جا زده بود اسمش رو کلا حتی تو شناسنامه تغییر داده بود تا از رو اسم نشناسند و اسمش هم «حمیده» بود و دیگه همه حمیده صداش میزدند و اصرار داشت جلوی زهیر و شهلا حرفی از اسم قبلیش یعنی قمر نیاد!)

نویان هیچی نمیگفت و انوشه هم همینطور، نویان بلند شد و آیهان گفت: کجا؟

نویان گفت: میلی ندارم، میرم خونه مسیح.

انوشه با خشم صندلی رو عقب کشید و با استفاده از عصا خودش رو جلوی نویان رسوند دستش رو برد بالا که بهش سیلی بزنه ولی آیهان که از قبل این عمل  مادر رو پیشبینی کرده بود و میدونست چقدر نویان زودرنجه زود جلوش رو گرفت و دستش رو تو هوا گرفت، انوشه با خشم دستش رو آورد و پایین و تقریبا داد زد، حرفاش با گریه همراه بود:

« بعد از مرگ بابات عمه‌هات با سنگسار منو از خودشون روندن، چراااااا؟ چون میخاستم برای خرج تو و داداشت ازشون بگیرم، ولی چه میدونستمممممممم؟

چه میدونستم من که خرد شدم بخاطر پسری که حالا که بزرگ شده منی که مادرشمو دوست نداره، تو از من میترسی؟؟؟ آره تو میترسی، چون من کورم! روت نمیشد ب دوستات بگی این مادرمه چون من چشم ندارم!!!!

عمری بزرگت کردم پسرم که هم برات پدر بودم هم مادر، ازدواج نکردم که شماها سختی نکشین، وگرنه بااین که چشمم کور بود ثروت کافی داشتمو جذابیت قدیم رو..!

حالا من دوست دارم این پسرم با مهلا ازدواج کنه، دوست دارم با دختر دوستم ازدواج کنه...! چرا داره قلب منو میشکنه؟ اصن من هیچی، قبول دارم دوستم نداری، چرا دل اون دخترو میشکنی، چقدررر دوستت داره.!»

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مسیح پشت رمیصا نشست و شونه‌ی بچگونه‌ی رمیصا رو برداشت و گفت: عمویی شیطونی بسه دیگه! بیا بشین تا موهاتو ببندم ، آخه من خیییلی دوست دارم موهای بچه‌ها رو ببندم...!

نویان بی‌تفاوت به مسیح و رمیصا نگاه میکرد مسیح همونطور که موهای رمیصا رو شونه میزد گفت: بازم سر قضیه‌ی مهلا با مامانت دعوات شده!

نویان گفت: من که هیچی نگفتم بتو!

مسیح گفت: ببین داداش، ما عمریه با همیم دیگه اینقدری تو رو میشناسم که وقتی اینقدر پکری قصه چیه؟ مثلا این موهارو تو آسیاب سفید نکردما. ببین

نویان: چی رو ببینم؟ موهات که یه تارشون هم سفید نیستن رو؟

مسیح: ببین داداشِ من باید وایسی جلو مامانت محکم بگی مــــامـــی، من مهلا رو نمیخااااااام. تموم شد و رفت.

نویان با دهن کجی ادای مسیح رو در آورد و گفت: تموم شد و رفت، من تاالان چی گفتم به مامانم؟...

مسیح رمیصا رو فرستاد پی نخود سیاه، بره پیش همسایه با دخترشون بازی کنه بعد اومد نشست جلو نویان و گفت: صدبار بهت گفتم با الان میشه صد و یک بار تو تا حالا به مامانت نگفتی که نمیخای با مهلا ازدواج کنی، قبول کن که نگفتی ...

نویان: مسیــح، لازم نیس من بگم وقتی خودش میدونه!

مسیح: شاید میخاد تو بهش بگی، خودت بهش بگو، بگو نمیخام عمری با کسی زندگی کنم که دوستش ندارم، اگه مهلا رو دوست نداری از من میشنوی نرو باهاش زیر یه سقف، این جور ازدواجای اجباری عاقبت خوبی نداره اقلش با چن تا بچه قد و نیم قد میرین محضر طلاق میگیرین.

نویان: من مامانم سکته میزنه! اگه وایسم تو روش و اینجوری بگم

مسیح: همیشه همه چیزو از دریچه بدبینی دیدی، تو که نمیخای بری سرش داد بزنی، تو که نمیخای بهش چیز بدی بگی، فقط دوست داری یذره برا سرنوشت خودت آزادی داشته باشی، من درکت میکنم مهلا دختریه که مادرت و حمیده نشون کردن و این طبیعیه که تو جواب رد بدی!!

نویان: ولی... ولی با اینکه به مهلا علاقه‌ای ندارم بعد از من چی سرش میاد؟ اون منو دوست داره

مسیح: تو که اونو بخودت وابسته نکردی تو هیچوقت رفتار خوبی با مهلا نداشتی، پس این که مهلا بهت دل بسته کارِ تو نیست، که بعدش بخای وجدان درد بگیری!

نویان: مسیح، من یکی دیگه رو دوست دارم. کمکم کن، بزار بهش برسم، نگاهم که صبح بهش گره خورد قلبم داد میزد عاشقش شدم، ولی عقلم میگفت ولش کن تهش خیر نیست! 

مسیح: دیوونه کی رو دوست داری؟؟؟

نویان: من، خدمتکار جدید خونمون رو،

مسیح: چی گفتی دیوونه؟؟؟؟ خدمتکار ....!؟

نویان: آره، اون یه فرشتست، امروز صبح دیدمش، دوست دارم بشینم جلوشو تا آخر عمر هِــ‌ــ‌ــــ‌ــی نگاااااش کنم!

مسیح: نویان زده به سرت، چی کم داری که عاشق نوکری شدی...؟!

نویان یه نگاهی انداخت به چشمای مسیح و گفت:

_خدمتکار؟! اون یه فرشته‌ست در قالب انسان، اون آرامشیه که لباس انسان تنشه، معصومیت چهره‌شو ندیدی!!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حمیده (همون قمر) وارد حیاط بزرگ خونه دخترخاله‌اش شد و رفت داخل خونه، هاجر با دیدن حمیده رفت جلو و مؤدبانه سلام کرد. حمیده گفت: انوشه کجاست؟ هاجر گفت: بعد از اینکه صبحانه خوردن رفتن باغ پشتی با ملوک و مریم هواخوری، اونجا میتونین ببینینشون! 

حمیده:مریم کیه؟؟؟

هاجر: مریم همون دخترعموی ملوک هستش که از امروز اینجا کار میکنه.

حمیده: خیلی خب! خودم میرم اونجا..

و حیاط رو دور زد تا به باغ پشتی رسید ملوک و مریم و انوشه روی صندلی نشسته بودن و انوشه زیتون میخورد، ملوک به انوشه -که نمیتونست حمیده رو ببینه- گفت: خانم بزرگ، حمیده خانم اومدن... 

انوشه گفت: بیا بشین حمیده، ملوک شما میتونین برین...

بعد از رفتن ملوک و مریم ، حمیده اومد و روی صندلی نشست، همون بحث همیشگی رو باز کرد: انوشه این پسر تو قصد ازدواج نداره؟ نکنه خودت منصرف شدی. مبلغش کم نیستا..

انوشه: این چ حرفیه حمیده، یه قولی بهت دادم روشم وایمیستم.. ولی خودت ک میدونی رو نویان باید کار کرد، اون علاقه‌ای ب مهلا نداره و من اینرو میدونم که ب همین علت فراریه. همین امروز صبح باهاش دعوا کردم....

حمیده: تو که میدونی علاقه نداره باید این علاقه رو ایجاد کنی. مگه تو فکرمیکنی عشق و علاقه چیه؟؟؟ همش تأثیر چندتا هورمونه، تو که مادرشی باید بیش‌تر زورت ب این چیزها برسه

انوشه:بنظرت من تو این یک سال چیکار کردم؟؟؟ دیدی که نشد! من نویان رو میشناسم اون به کسی علاقه نداره به هیچکس...

حمیده: خب تو بزار ب مهلا علاقه داشته باشه...

انوشه: چجووووری حمیده؟؟؟ خودت این بار بهم کمک کن....

حمیده: یه سفر بریم...

انوشه: چه ربطی داره آخه؟؟

حمیده: دیوونه نشو!! من،تو،نویان،آیهان،مهلا و اون زهیر و شهلای نکبت... اونجا که مهلا و نویان با همن بهتر میشه کاری کرد که نویان عاشق مهلا بشه...

انوشه: تو که میدونی نویان نمیاد..

حمیده: رو حرف من حرف نمیزنه، من بهش میگم، اگه مونده مسیح رو با خودش بیاره...

انوشه: نمیترسی اونجا جلوی زهیر و شهلا لو بری؟؟ بفهمن این حمیده همون قمرِ؟

حمیده: الان ک کسی منو قمر صدا نمیزنه، چجوری باید بفهمن ... نه من حواسم جمعه که هیچوقت ب هویتم پی نبرن تا بعد از اینکه با دستای خودم مهلا رو بکشم.!

انوشه: پس واسه شب بیا و نویان رو راضی کن که بریم سفر به ویلای ما تو شمال.

حمیده: باشه میام!

***

انوشه به ملوک و هاجر و مریم گفت: ما قراره همین چندروز یه سفر بریم شمال، آرزو و نازنین که مشخصه اینجا نمیمونن... میرن پیش خانواده هاشون، و اما شما چیکار میکنین من بهتون اعتماد ندارم که خونه رو باهاتون ول کنم .....!

هاجر گفت: اشکالی نداره من میرم پیش عباس برادرم.

انوشه گفت: پس مریم و ملوک میرن مرخصی هرجا ک میرین...

ملوک گفت: خانوم بزرگ، من و مریم جایی رو نداریم ک بریم!!! مرخصی برای ما حکم آوارگی رو داره...

حمیده پادرمیونی کرد : اشکالی نداره انوشه، بزار مریم و ملوک بیان باهامون...

***

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حمیده پس از تموم شدن حرفاش، منتظر به چشمای نویان نگاه کرد،

نویان: من که حوصله این چیزارو ندارم، خودتونم ک میدونین فقط گاهی مجردی با بچه‌ها میرم حالابا کی میریم؟

حمیده: راننده ها که یکی خودتی یکی مسیح، من، تو، مامانت، مهلا جان، زهیر و شهلا، مریم و ملوک هم باهامون میان..

نویان با شنیدن اسم مهلا میخاست مخالفتشو اعلام کنه ولی وقتی فهمید مریم هم هست خیلی زود قبول کرد و به حمیده گفت: اشکالی نداره هروقت بخوایم بریم من آماده..

حمیده با تعجب گفت: میای؟

نویان گفت: بله....

حمیده با خوشحالی گفت: عالیه، پس فردا حرکت می‌کنیم.

حمیده برق توی چشمای نویان رو به حساب وجود مهلا گذاشت و نمیدونست دل نویان گیره پیش مریم...! 

نویان و مسیح بدوبدو از پله‌ها رفتن بالا و رفتن تو اتاق نویان و درو بستن. نویان محکم مسیح رو بغل کرد و گفت: صدقه تو شونوم!

مسیح: گردنمو شیکوندی، چــییی؟؟

نویان: دیوونه دارم ب زبون افغانی میگم دوست دارم!

مسیح: خو چی شد که ابراز عشق میکنی تو الان؟؟؟ آهان چون مریم همراهمونه... چرا پایین نبود؟ دوست دارم ببینمش.

نویان: حتما تو اتاقشه، یا جایی رفته با ملوک.

مسیح: نویان از من میشنوی ولش کن! چون تو نمیتونی بهش برسی، هیچی‌تون عین هم نیس! برا مردم خنده‌داره که بگن دختره رفته تو یه خونه نوکری کنه، پسر اربابش عاشقش شده! جدی میگم!

نویان: من چیکار ب حرف مردم دارم؟ اگه بخوام واسه حرف مردم زندگی کنم که نمیشه...! واسه هرچیزی، حرف میبافن. ب قول معروف بیماری لاعلاج فقط دهن مردم، نه بسته میشه نه درمان!!!

مسیح: کل‌کل کردن با تو فایده‌ای نداره ولی اجازه نده مامانت و حمیده خانم بویی ببرن یه چیزی بهت میگم ناراحت نشو ولی اینجور که اونا دوست دارن مهلا عروسشون شه اگه بفهمن مریم یه سَده، ممکنه براش بد بشه. 

***

شهلا: مهلا برو گوشی رو بردار دیگه! من دستم با سالاد بنده.

مهلا یه باشه ای گفت و گوشی رو برداشت، شهلا انگار که با کسی دیگه حرف میزنه گفت کنار گوشی نشسته و برنمیداره!

شهلا گفت: کیه؟

مهلا: حمیده ست مامان.

شهلا: بده گوشی رو ب من.

...

شهلا: الو

حمیده: سلام شهلا جان

شهلا: به‌به! سلام...

حمیده: خوبی شهلا جان؟

شهلا: بخوبی شما. 

حمیده: راستش میخاستم بگم انوشه یه ذره از تو خونه افسردگی گرفته گفتم ب نویان و آیهان که ببریمش یه سر شمال بلکه ازین حال و هوا دربیاد، دیگه گفتم شما و آقا زهیر و مهلا گلی اگه باهامون باشین دیگه چه بهتر آخه! ما فردا میخاستیم حرکت کنیم خیلی خوبه اگه با ما بیاین

شهلا: راستش زهیر که به خاطر شرایط کارش نمیتونه بیاد ولی من و مهلا چرا که نه! 

حمیده: خیلی خوشحال شدم عزیزم، ما فردا صبح میایم دنبالتون، از طرف من مهلا رو ببوس و ب آقازهیر سلام برسون.

شهلا: لطف داری شما بزرگیت...

حمیده: قربانت، خداحافظ 

شهلا...

گوشی رو قطع کرد و مهلا از خوشحالی یه جیغ کشید که با چشم‌غره‌ی شهلا خفه شد:/

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موعد رفتن رسیده بود؛ چمدانها کنار ماشین بودن و آیهان و مسیح اونا رو تو جعبه عقب میزاشتن، نویان دستش تو جیبش بود و زیرچشمی ب مریم نگاه میکرد ، مریم دست و پاش رو گم کرده بود، سعی میکرد ب نویان نگاه کنه، دوست داشت باهاش حرف بزنه، مگه اسم اینا چیزی جز عشق هم هست!!!؟ 

مسیح که برای باور اول مریم رو میدید با یه حالت عجیبی نگاهش میکرد، واقعا تو دلش به نویان حق میداد عاشق این دختر بشه! چشمای زمردی مریم خیلی ب دل مینشست! 

حمیده کنار سانتافه‌ی سیاه نویان ایستاد و گفت .. من و ملوک و این تازه‌وارد و انوشه سوار ماشین آیهان میشیم، نویان و مسیح می‌رن اونجا دنبال مهلا و شهلا و بعدش میان... ولی ما الان حرکت میکنیم و میریم به کافه سنتی بین راه که نویان آدرس اونجا رو خودشبلده، ما اونجا میمونیم خستگی درمیکنیم شما هم میاین... 

نویان خوب میدونست حمیده میخاد کاری کنه که نویان و مهلا با هم باشن، ولی از اینکه مریم تو ماشین اون نیست عصبانی شد و قاطی کرد و بی هیچ حرفی رفت نشست پشت فرمون، مسیح هم رفت و تو ماشین نشست، بعد از خارج شدن اونها مریم با حالت ‌پچ‌پچ ب ملوک گفت: شهلا و مهلا کین؟ با اینا چ نسبتی دارن؟

_ مهلا نامزد آقا نویان و شهلا مادر مهلا ...

انگار دنیا رو سر مریمفرو ریخت، آره مطمئن شد ک عاشقش شده! ولی براش چ سخت بود! نویان کسی که نیومده دنیای مریم شد، نویان کسی که تو نگاه اول دم و بازدم مریم شد، صاحب داشت! مریم چشماشو آروم رو هم گذاشت و سعی کرد ب خودش بقبولونه نویان سهم اون نیست و لقمه‌ای هست بزرگ‌تر از دهنش.!

ملوک و مریم و حمیده عقب سوار شدند و آیهان و انوشه جلو، و ماشین شروع ب حرکت کرد، آهنگ زیبایی پخش می‌شد، مریم با شنیدن آهنگ چشماش گرم شد و خیلی زود ب خواب رفت:

بسمه هرچی تنها شدم شکستم دیگه بسمه

دلمو بازی نمیدم دیگه بسمه تنهایی بزار حس کنم اینجایی

تو که میدونی هنوزم زخمه دلم

تو بری همه چی داغونه همه چی منی دیوونه

چجوری جداییتو بفهمه دلم

نرو رد نشو از دل سادم نرو من که اجازه ندادم

نرو لعنتی اشک یه مردو نریز

نرو بسه غرورمو نشکن نگو خسته شدی دیگه از من

نرو لعنتی هیچکی شبیه تو نیست

نرو رد نشو از دل سادم نرو من که اجازه ندادم

نرو لعنتی اشک یه مردو نریز

نرو بسه غرورمو نشکن نگو خسته شدی دیگه از من

نرو لعنتی هیچکی شبیه تو نیست

چی به روز تو اومده آخه بگو پس علاقه و عشق تو کو

چرا اینقدر سردی باهام 

بخاطر من بگو اونکه دل تو رو برده کیه

بگو فرقی که داره چیه تو چرا بد کردی باهام

نرو رد نشو از دل سادم نرو من که اجازه ندادم

نرو لعنتی اشک یه مردو نریز

نرو بسه غرورمو نشکن نگو خسته شدی دیگه از من

نرو لعنتی هیچکی شبیه تو نیست

نرو رد نشو از دل سادم نرو من که اجازه ندادم

نرو لعنتی اشک یه مردو نریز

نرو بسه غرورمو نشکن نگو خسته شدی دیگه از من

نرو لعنتی هیچکی شبیه تو نیست

*بهنام بانی*!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعضی از آهنگ‌ها بدجور به دل میشینن! انگار رفتی پیش خواننده زندگیتو مو به مو واسش تعریف کردی، اونم از رو سناریوی زندگیت آهنگ خونده.... 

فقط یه تیکه از آهنگ رو مغز مریم رژه میرفت : بگو فرقی که داره چیه؟؟؟

مریم سعی میکرد به خودش بقبولونه که اون هیچوقت تو زندگی نویان جایی نداشته... اون توی اون خونه هنوز برچسب تازه وارد رو داره! و چیزی جز یه خدمتکار نیست؛ مریم با خودش میگفت منی که اهل طمع نبودم چراااا عاشق کسی شدم که از من بالاتره. نه! گناه دل مریم نبود؛ واقعن نبود.. مریم خودکاری رو که زیر صندلی ماشین افتاده بود برداشت و کف دستش نوشت:

تمام اصل‌های حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم :
هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد.

توی ماشین در سکوت کامل بود و تنها چیزی که سکوت رو خَش مینداخت صدای خروپف انوشه بود و حمیده هم داشت چرت میزد...

بعد از ساعتی ماشین کنار همون کافه سنتی ایستاد و همه پیاده شدند خبری از ماشین نویان نبود، مریم بیقرار بود، بیقرارِ بازم دیدن نویان، بیقرار دیدن مهلا......! و یه بار دیگه تکّه‌ای از آهنگ یادش اومد، بگوووو فرقی که داره چیه!!!؟

اونا رفتند نشستن ؛ ملوک با کمک مریم انوشه رو هم ب اونجا آورد،و آیهان برای همه شیر چایی سفارش داد، حمیده با خوشحالی گفت: چ خوب شد اومدیم بخدا دلمون از تو خونه پوسیده بودآدم بالاخره باید یه حال و هوایی عوض کنه...

آیهان با خنده دنبالش رو گرفت: و کجا بهتر از رامسر *-* البته مجردی با بچه‌ها که یه چیز دیگس.. اینم از اومدن با مامان و خاله حمیده...

انوشه حرفشو قطع کرد: آخه بیکارالدوله وقتی کار و مشغله نداری مدام با پسرا میری جهانگردی؛ تو ک اصن وقت نکردی با من بیای ک من دیگه بخام بهت سخت بگیرم...

آیهان گفت:آهان گله شما مادرِ گرامی اینجاست که من برات وقت نمیزارم، پس نویان رو چی میگی مامانی؟

انوشه گفت: نویان من اگه دیر میاد خونه، اگه وقت نداره کنار من باشه چون میره سرکار، با اینکه تو خونه ما پول هست و هیچکاری لازم نیست ولی پسرم بلده رو پای خودش وایسه عین تو تا خود صبح پارتی که...

حمیده حرف انوشه رو قطع کرد: آیهاااان! صددفعه بهت نگفتم دور کلمه‌ی شکیل «پارتی» رو خط بکش :/ چیزی ک من بدم میاد...

آیهان: وااای، بازم شما دو تا...

ملوک پادرمیونی کرد و گفت: آیهانم اگه زن بگیره درست میشه...

آیهان خندید و گفت: تو هم ملوک؟؟؟؟ تو هم قاطی اینا آخه.. مگه الان چمه که وقتی زن گرفتم درست میشم.... من اصلا از زن فراریم توروخدا حرفش رو نزنین..

حمیده: بالاخره که باید زن بگیری بچه ننه!

آیهان: جنابعالی این سفر رو تا پایان ب کام بنده تلخ نکنید، چشم! به اونم فکرمیکنم...

آیهان جوك میگفت و همه میخندیدن که سروکله‌ی ماشین نویان از دور پیدا شد...

آیهان گفت: این برج زهرمار که از دور سگرمه‌هاش مشخصه! 

(آیهان از اینکه نویان کوچکترین علاقه‌ای ب مهلا نداشت باخبر بود ولی ن تنها آیهان هیچکس دیگه ب استثنای مسیح از عشقِ جدیدِ نویان خبر نداشتن.)

حمیده گفت: آخه آفتابه، نور خورشید مستقیم تو صورتش میتابه.

آیهان یه قیافه حق ب جانبی گرفت و گفت: خاله!!! من اینجا نشستم دارم با خرس‌های قطب شمالی همذات پنداری میکنم آفتاب کووو؟. چرا همیشه پشت نویان رو میگیری...

حمیده گفت:نویان پسر انوشه‌ست پسر خواهرمه هااا!

آیهان یجوری نگاه کرد که ملوک و مریم شروع کردن ب ریزریز خندیدن ، آیهان گفت: من پسر انوشه نیستم؟؟؟ :/

حمیده هم ب شوخی گفت: دانه فلفل سیاه و خال مهر‌ویان سیاه، هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجاااا! 

آیهان خودشم که میدونست اینا شوخیه میخندید...

وقتی ماشین نویان ایستاد و اونا پیاده شدن مریم رفت جلوتر که مهلا رو ببینه، نویان و مسیح زودتر رسیدن و مهلا و شهلا از پشت سر، مریم ب خودش جرئت داد و بدون عکس‌العمل از کنار مسیح و نویان رد شد و متوجه نگاه خیره‌ی هر دو تا بهش نشد، اون میخاست رقیب رو ببینه! میخاست ببینه کیه جا خوش کرده تو دل نویان؛ وقتی رفت کنار فواره و کنار ماشین آیهان ایستاد تونست بخوبی چهره‌ی مهلا رو ببینه،مهلا بی هیچ حرفی رد شد و کنار بقیه نشست و نگاهش به نگاه یه دختر چشم زمردی که کنار فواره ایستاده بود گره خورد و بی اختیار جذب چشماش شد ...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهلا گفت: اون دختره ک اون جا ایستاده چرا اینطوری داره اینجا رو نگاه میکنه!؟

ملوک با لبخند گفت: مهلا جان.. اون دخترعموی منه، جدیداً داره کنار من پیش خانم بزرگ کار میکنه..

شهلا با اخم گفت: انوشه؟ مگه قحط خدمتکار بود، دیگه چرا اینو استخدام کردی؟؟ آرزو و هاجر و ملوک کافی نبودن؟

ملوک که بهش برخورده بود گفت: آرزو که همیشه اونجا نبود. هاجر هم که نمیتونه از پس همه‌ی کارها بربیاد.! یکی باید باشه ورِ دل ما، مریم پدرش رو از دست داده و تنها بود منم با رضایت خانوم بزرگ آوردمش...

شهلا گفت: ایششش.. چ بدریخته!

ملوک در جوابش سکوت کرد و انوشه گفت: ولی من نمیتونم ببینمش که چی ریختی هستش!

مهلا گفت: خو صداش بزنین بیاد چرا اونجا وایساده! ولی خداوکیلی چشمای زمردی قشنگی داره... 

دستای انوشه شروع به لرزیدن کرد چونه‌اش لرزید ، استکان شیرچایی از دستش وارونه شد و همه‌اش رو پای حمیده ریخت و حمیده جیغ زد... وضع خراب بود، هیچکس بجز ملوک نمیدونست قضیه چیه!!! واسه همین ملوک سریع رفت و کنار انوشه نشست انوشه سرش رو آورد بالا و گفت: چشماش زمردیه!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

همه تعجب کردن مخصوصاً نویان، چ ربطی داشت آخه که انوشه با دونستن اینکه چشمای مریم زمردیه اینطور بهم بریزه.. :/ ولی ربط داشت!!! ربطی که فقط ملوک اونو میدونست، رازی که حتی حمیده باخبر نبود....

انوشه: چراااا جواب منو نمیدین؟ خب من نمیتونم ببینمش یکی بگه،چشمای اون زمردیه؟؟؟

مهلا که بدجور از این حرکات انوشه درتعجب بود و ترسیده بود، گفت: حرف بدی زدم؟؟؟ 

ملوک گفت: نه مهلا جان... چیزی نیست.

انوشه داد زد: چی رو چیزی نیست؟؟؟؟ ...

ملوک انوشه رو بلند کرد و به سمت آبخوری برد و دور از همه بهش گفت: خانم جان، باور کنین اون قضیه تموم شده‌س! مریم هیچ ربطی به اون قضیه نداره.. چشمای مریم چیکارس؟ الان همه از رفتار شما تعجب کردن ، پس بهتره برگردین و بگین که چیزی نشده...

انوشه گفت: پس چرا وقتی میبینمش قلبم اینجوری میشه؟؟؟ چرا تا میفهمم نزدیکم شده قلبم نزدیکه از جا درآد؟

ملوک گفت: اگه من بفهمم حضورش باعث آزار شماست بخدا میفرستمش پی کارش..

انوشه گفت: نه! گناه اون چیه!.. بزار بمونه... منو برگردون کنار اونا....

وقتی اونا برگشتند مریم هم نشسته بود و ملوک یه چیزایی سرهم کرد که تقریبا همه رو قانع کرد، جز نویان! نویان تو دلش میگفت: قصّه‌ی چشمای زمردی چیه؟ یعنی مامانم یه عشق چشم زمردی بجز بابام داشته ک هیچوقت بهش نرسیده!؟؟؟ من این معما رو حلش میکنم، صددرصد ملوک یه چیزایی میدونه...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بدلیل اینکه شیرچایی مریم سرد شده بود آیهان یه شیرچایی دیگه سفارش داد، هوا خوب بود، شیرچایی توی اون هوای سرد میچسبید و همه قشنگیش ب این بود که اون کافه سنّتی توی فضای باز قرار داشت....

وقتی شیرچایی مریم رو آوردند فضا کاملاً در سکوت بود و این سکوت با گذشت ثانیه‌ها شکسته نمیشد؛ انگار تو دل هرکدوم غوغایی بود...!

برای حمیده سخت بود که در مقابل کسی بشینه که روش اسید پاشید، که باعث شد اون چهره‌ی زیبای قبلیش رو ازدست بده، کسی که جای حمیده رو گرفته بود تو دل یه مرد که حمیده بااینکه دنبال انتقام گرفتن ازش بود ولی هنوزم حمیده دوستش داشت، عین قبلنا! شایدم بیش‌تر، شاید بااینکه قدرش رو ندونست و ازش جدا شد هنوزم دوستش داشت، آره مطمئناً دوستش داشت، چقدر سخت بود برای حمیده که بشینه مقابل کسی که خیلی ازش نفرت داره و بخاطر درست پیش بردن نقشه‌ش مجبور بود برخلاف میلش باهاش مهربون و صمیمی باشه!

مریم نگاهی به کف دستش انداخت هنوزم نوشته رو دستش پررنگ بود و حرف دلش رو میزد.. مریم دلش عشقشو میخاست ، عشقی که نتونست کاری کنه از دلش بره بیرون... ولی مریم غافل بود که داره به خاطر چیزی غصه میخوره که اشتباه فهمیدتش، واقعاً عکس‌العمل مریم چی میتونست باشه اگر میفهمید نویان بجای مهلا به اون علاقه داره؟ مریم با نگاه‌های زیرچشمی‌ش به نویان حسادتِ مهلا رو برانگیخته بود !

آیهان سکوت رو شکست و گفت: بابا مردین از ساکت بودن...

مسیح گفت: سکوت سرشار از سخنان ناگفته است:)

آیهان گفت: تو حرف نزن ک آبروی هرچی دانشجوئه بردی بدبخت...

مسیح: تو خواب ببینی رشتت مهندسی صنایع باشه...

آیهان: آخه مفلوك! تو رو که خدا قبول کرد :/

نویان داد زد: بسه دیگه، خسته راهیم حوصله نداریم...

انوشه گفت: عزیزدلم چرا پرخاش میکنی بزار راحت باشن ؟؟ 

حمیده: راست میگه مامانت! اومدیم خستگی در کنیم.

مهلا  گفت: آخه نویانم خیلی پشت فرمون بوده، مسیح حاضر نشد یک دقیقه هم پشت فرمون بشینه..راهش طولانی بوداا..

مسیح: من کیم؟؟؟ اینجا کجاست؟؟؟ 

نویان: کوچه علی چپ فامیل داری؟

مسیح: برو بابا...

نویان بالاخره اخماش رو باز کرد و بعد از کمی خنده و شوخی هرکدوم سوار ماشین شدن تا به رامسر برن، راهِ زیادی نمونده بود...

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

توی ماشین نویان، بخاطرِ خواهش حمیده، مهلا جلو نشسته بود و مسیح  پشت... شهلا هم سوار ماشین آیهان شد، مسیح گفت: نویان، واسه رانندگی رو من حساب نکن من خوابم گرفته میخام بخابم...

نویان یه نگاه از آیینه به مسیح انداخت و با جدیت گفت: از جونمون سیر نشدیم که ماشینو دست تو بدم..

مسیح گفت: دیوونه، مگه من رانندگی بلد نیستم...

نویان  با شیطنت گفت: چ میدونم شاید بعد از اینکه گواهینامتو خریدی ....

مسیح حرف نویان رو قطع کرد: اِاِاِاِ نویاااان..

نویان هیچی نگفت فقط خندید، مسیح ک ظاهرا خوابیده بود گوش ب حرفای عاشقانه‌ی مهلا میکرد: 

_ نویانم، هروقت خسته شدی بزن کنار! راستی، این قصه‌ی گواهینامه مسیح چیه؟؟

+ قصه نداره...

_ باشه! نویان..

+بله؟؟

_ چرا هروقت صدات میزنم نمیگی جانم؟؟؟

+ من از سوسول بازی بیزارم ...!

مسیح که تا اون موقع خودشو به خواب زده بود بلند در گوش نویان گفت: سوسول بازی هم از تو بیزاره، هههههههههه

نویان با یه اخمی به مسیح نگاه کرد مسیح هم نیشش شل شد و تو صندلی فرو رفت...

ولی مهلا قلبش شکسته بود، چرا نویان اونو دوست نداشت،همش مامان بابا دلداریش میدادن که طبیعیه، وقتی ازدواج کردین همه چیز درست میشه...

گوشش از این حرفا پر بود که: بابا ب دل نگیر، کلا نویان خشك و سرده... علاقشو بروز نمیده.

مهلا که میدونست هرچقدر با نویان حرف بزنه، نمیتونه حتی کمی توجه‌شو جلب کنه سرشو به صندلی تکیه داد و تو سکوت ب آهنگ گوش میکرد:

می دونستم تو رو از دست میدم یه روز این عکسا رو به خودت پس میدم
می دونستم به خودم بد کردم اگه آروم آروم به بهت عادت کردم
بگو با تو کیه که داره هواتو میمیره اگه نبینه تو و دیوونگی هاتو
حالا که تو رو دارم بگو میمونی کنارم یه روزی میبینی عشقم دل تو روب ه دست میارم
میبینم من عشقو تو چشمات بیا آرومم کن چی شد اون حرفات
ما که با هم اینجا دل به هم بستیم ما که قول دادیم تا آخرش هستیم
میبینم من عشقو تو چشمات بیا آرومم کن چی شد اون حرفات
ما که با هم اینجا دل به هم بستیم ما که قول دادیم تا آخرش هستیم
تنها میشم تو که نباشی پیشم نگو ازم دلسردی بگو که برمیگردی
من اگه روت حساسم اگه عزیزی واسم بزار پای عشقم نگو که بی احساسم
بگو با تو کیه که داره هواتو میمیره اگه نبینه تو و دیوونگی هاتو
حالا که تو رو دارم بگو میمونی کنارم یه روزی میبینی عشقم دل تو روب ه دست میارم
میبینم من عشقو تو چشمات بیا آرومم کن چی شد اون حرفات
ما که با هم اینجا دل به هم بستیم ما که قول دادیم تا آخرش هستیم
میبینم من عشقو تو چشمات بیا آرومم کن چی شد اون حرفات
ما که با هم اینجا دل به هم بستیم ما که قول دادیم تا آخرش هستیم

’محمدرضا‌گلزار_حامدبرادران’

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اون طرف توی ماشین آیهان یکم جا تنگ بود، آیهان و انوشه جلو بودن، شهلا و حمیده و ملوک و مریم عقب نشسته بودند، آیهان که دید جمعْ جَمعه گفت: مامانی، قربون اون چشمای خوشگلت که دیگه نمیبینن برم... دکترا میتونن چشماتو بهت برگردونن، چرا باهام نمیای اونور آب؟؟ دوست نداری ببینی من و نویان چ مردایی شدیم؟؟؟ دوست نداری بعد از حدود ۲۰ سال یکم این دنیا رو ببینی؟؟

شهلا گفت: اتفاقاً من دیدم تو یکی از کانالهای تلگرام یه بچه ۱۱ ساله که مادرزادی کور بوده، بالاخره ب کمک پزشکای اونجا تونسته بود دنیارو ببینه، عکس العملش بعد از عمل دیدنی بود، زهیر هم با تمام ادعای مرد بودنش اشکش در اومد!!! 

انوشه گفت: این دنیا دیدن نداره... من زمانی که می‌دیدم هم خودم رو به کوری میزدم... اون بچه هم بنده خدا مادرزادی هیچی نمیدیده طبیعیه، من که از اول نابینا نبودم!بالاخره یه تصوری از این دنیا تو ذهن من هست!

آیهان: مامان! با کی لج میکنی؟؟؟ ما که شکر خدا دستمون به دهنمون میرسه و توانایی این رو داااریم که بریم اونجا و چشماتو برگردونیم، مامان! مهم نیست چقدر طول بکشه، یک سالم باشه من باهاتم، کاری ب اون نویان غرغرو ندارم...! من دوست دارم تو منو تو لباس دومادی «ببینی»!...

انوشه:قربون شکلت برم، من تو رو میبینم! من تو رو حسّت میکنم!

آیهان: مامان! اینا همش جنبه‌ی احساسی داره، ی ذره ب خودت بیا...

انوشه: بعداً راجع بهش حرف میزنیم.!

آیهان دیگه هیچی نگفت و مسیر تا رامسر در سکوت سپری شد...!

***

بالاخره به ویلا رسیدند، اواسط دی ماه بود و هوا خیلی سرد.. همه از ماشین پیاده شدند و نویان سعی کرد بر خلاف میلش به مریم نگاه نکنه تا کنترلش رو از دست نده! و نمیخاست این نگاه‌ها سوژه‌ای بشه برای حسّاسیّت مهلا...

***

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وقتی وارد ویلا شدند همگی روی مبل‌ها نشستند تا خستگی در کنند، حمیده گفت: خوب شد ویلا کنار ساحل هست. انوشه گفت: چندسال پیش که تازه به این ویلای داداش اومده بودم همون اتاقی رو انتخاب کردم که رو به ساحل بود، هوا که گرگ و میش می‌شد میرفتم تو تراس، داداش میومد کنارم وایمیستاد میگفت من دریا رو میبینم و خیلی لذت میبرم ولی تو که نمیبینی چرا اصرار داشتی این اتاق مال تو باشه؟؟؟ هیچوقت بهش نگفتم این صدای موج دریا بود که بهم آرامش میداد! درست دو ماه بعدش بود که داداش رفت زندون.... .

حمیده که دید باز انوشه رفت تو لاکش تا برای داداشش غصه بخوره، گفت: این اتاق بهتره برای مریم و ملوک باشه، اتاق کنار آشپزخونه هم برای من و انوشه! بالا هم سه تا اتاق هست دیگه میمونه برا شهلا و مهلا و پسرا! 

آیهان گفت: من میرم وسایلمو ببرم تو همون اتاق خودم.. 

****

انوشه روی پلّه‌ها نشسته بود ....

مریم از اتاق اومد بیرون و رفت سمت انوشه، : خانوم جان پس  بقیه کجان؟

انوشه که تازه به خودش اومده بود گفت: هااا؟؟ کی کجاست؟

_ دیگران :/

+ خیلی خسته بودن خوابیدن...

_ چیزی شده؟؟ انگار ناراحتین...

+ ن.. فقط تا اومدم اینجا یاد عماد برادرم افتادم، این ویلا مال اونه..

_ پس خودش کجاست؟

+ آه! نوزده سال پیش از پیشم رفت... 

_ خدا رحمتش کنه!

+ تو! از خودت بگو...

_ من ؟ مریم جمشیدی، پدرم رو دو ماه پیش از دست دادم و مادرم رو نه ماه پیش! پدرم سرطان ریه داشت، ولی مادرم.... خدا رحمتش کنه هیچیش نبود بی خبر رفت فقط کمی سرفه میکرد..

+ مامانت چطور آدمی بود

_ مامانم صورتش قرص ماه بود... خیلی مهربون بود، دم غروب میرفت حیاط پشتی، مینشست و دعا میکرد برا عمو،خاله،دایی،عمه،همسایه.... من نبودم! بابام نبود! منظورم تو دعاهاشه، میرفتم کنارش ب شوخی میگفتم پس من چی؟! میگفت اول بقیه بعد خودمون.. و آخر سر برا ما دعا میکرد... بابام بهش ابراز علاقه نمیکرد ولی کافی بود یکم تب کنه تا عین پروانه دورش بچرخه...۲۰ سال بچه‌دار نشدن تا زمانی که منو به دنیا آوردند، اختلاف سنیم با مامان و بابام زیاد بود... 

+ چندسالته...

_ ۲۱

+ خیلی خب، برو تو آشپزخونه برام شیرچایی دم کن من میرم حمام...

_ چشم!

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×