رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : حکم

نویسنده : fereshteh98 کاربرانجمن نودهشتیا

موضوع :پلیسی،معمایی،عاشقانه،تا حدودی طنز

خلاصه کتاب :موضوع از جایی شروع میشه که سرگرد فرازمند که بشه همون حسام،تحتِ شروعِ یه عملیات به دختری بر میخوره که بسی مجهول!بعد از یه سری اتفاقات به هویت اصلی دختر پی میبره و می فهمه که فریماه چه دختری و کاره اصلیش چیه؟و تازه ماجراهای که پی در پی پیش میاد باعث میشه که این دونفر در کناره هم قرار بگیرن و ....

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

نمی دانم مقصدم کجاست؟واز کجا می آیم و به کجا می روم!

قدم می زنم در جایی که حضورم در این راه...خطر پذیر است...

من زنده ام با غرورم...

نفس می کشم با غرورم!

غروری که ارزشش از تمامی دارایی هایِ دنیا بیشتر است..

من زنده ام تا وقتی که...

ریشه غرور را در وجودم پرورانده ام...

اما..من در زمان حال زندگی می کنم و از آینده بی خبر..

پس حکمِ دنیا تا آخر این چنین باقی نمی ماند...

fereshteh98

 

پارت اول

حسام

تمامِ بچه هایِ عملیات بینِ جمعیت پراکنده شدن و،منو شهریار هم گوشه ای از سالن نشستیم.

حواسم به جمعیت بیرون از عمارت بودکه صدایِ شهریا باعث شد تا نگاهم کشیده بشه طرفش.

شهریار-بهتر نبود ناخونده مهمونیشون رو بهم می زدیم؟

-خودت که میدونی دستور از بالا رسیده!

--خدایی نصفِ عملیاتایی که باتو بودم دقیقه نود،نقششون عوض شده!

-من نمیتونم بخاطر جونِ بچه هایِ گروهم کاری رو کنم که به ضررشون باشه،حتی اگر کسی از قبل گفته باشه!

--بخاطره همینه که همیشه خودت ریسک می کنی؟

دستی به شونش زدم:کسیم که همیشه پابه پام اومده و خطره همه ریسکارو به جون خریده  توبودی.

متقابلا جواب داد:اینم به خاطره اینه که میدونم همیشه درست ترین کار همینه،عادت ندارم رفیقِ نیمه راه 

باشم!

همون لحظه موبایلم زنگ خورد که بایدنِ شماره یکی از بچه ها سریع جواب دادم،بعد از اینکه مطمئن شدم همه

چی تحتِ کنترله و مشکلی نیست روبه شهریارگفتم:همه چی تحتِ نظارتِ ماست دیگه شاهرخم کم کم میره

پیشِ پدرش!

قبل از اینکه شهریار فرصت کنه جوابم رو بده،صدایِ انفجار از وسط باغِ پشتِ عمارت بلند شد که همینم باعث

شد تا حرفمون نصفه بمونه!

دو تامون سریع وباحالته دو راه افتادیم سمتِ ساختمون که جمعیت داشت با عجله ازش خارج می شد.

میونِ اون هیاهویِ جمعیت صدابه صدا نمی رسید.

با حالتِ نیمه دادی روبه شهریار گفتم:تو برو به بچه ها خبر بده تا حواسشون رو جمع کنن منم میرم به اتاقایِ بالا

سر میزنم.

شهریار سری تکون داد و از ساختمون خارج شد.

بی درنگ راهِ طبقه دوم رو در پیش گرفتم و اسلحم رو در اووردم،کسی اونجا نبود و عمارت کاملاتخلیه شده بود.

با احتیاط پیش رفتم و اتاقارو یکی پس از دیگری گشتم بجز،آخرین اتاق که درشم باز بود.

مشخص بود همونجایی ِکه قرار بود امشب قرار داد رو ببندن،جایی که دور از دیدِ بقیه باشه..پس فکره همه جاشم

کردن!

پوزخندی زدم و نگاهی به دورو اطراف انداختم،وقتی دیدم خبری نیست رفتم داخل.

مدارکی که رویِ میز بود کافی بودن تا کُله کسایی که دنبالشون بودیم همین امشب بی چون و چرا گیر بیفتن!

شماره یکی از بچه ها رو گرفتم که چند نفرو بفرستن داخل.

در همین بین که داشتم مدارک رو برسی می کردم، سردی اسلحه ای رو رویِ سرم حس کردم!

--به به...جناب سرگرد!زود تر از اینا منتظرت بودم!

نیاز به فکر کردن نبود،خودش بود..شاهرخِ خسروی،پسره بیژن خسروی که چند سالِ دنبالشون بودیم تا دستگیر

بشن و بعده این همه سال بعد از گیر افتادنِ مهره اصلی نوبتِ پسرش بود که امشب گیر بیفته.

-تو همین حالاشم جرمت سنگینه بهتره به ضرره خودت کار نکنی!

فشارِ اسلحه رو رویِ سرم بیشتر کرد:اینجا قرار نیست تو به من دستور بدی..یالا اسلحتو بذار رو میز و آروم

برگرد.

مجالی برایِ مخالفت نبود،کاری رو که گفت انجام دادم و بر گشتم سمتش،اسلحه رو نشونه گرفته بود سمتم.

--بالاخره رسید روزی که مقابلِ هم قرار گرفتیم..زهر خندی زد:کی فکرشو می کرد همچین شبی برسه که جونت

 تو دستایِ من باشه؟!

بدونِ اینکه جوابی بدم تا بخوام حساسش کنم نگاهم رو دوختم به اسلحه ای که تو دستش بود،لرزش دست هاش 

نشون از این میداد که ترسیده و تسلط کافی برایِ انجامِ کاری نداره!

--به چی نگاه می کنی لعنتی؟..اومد سمتم و به جلو هولم داد:برو بیرون،هنوز کارم باهات تموم نشده!..حسابِ 

اون دوستتم به موقعش می رسم!

بدونِ هیچ حرف و مخالفتی از اتاق رفتم بیرون.

موقعِ پایین رفتن از پله ها بهترین لحظه بود که بخوام نقشم رو عملی کنم.

وقتی رسیدیم به پله ها بعد از اینکه چند تا پله رو رفتیم پایین،طی یه حرکت که دستم رو نرده بود برگشتم

سمتش و چون که انتظار این کارو نداشت تا خواست شلیک کنه با  ضربه پازدم به دستش و اسلحه افتاد رو پله ها.

دومین ضربه رو هم زدم به پشت زانوش که افتاد رو پله ها و تا خواست کاری کنه ،اسلحه رو برداشتم و گذاشتم

رو شقیقش.

 پوزخندی زدم:هنوز مونده تا تویِ الف بچه جاپایِ پدرت بذاری و بتونی مثلِ اون باشی!

با نفرت نگاهم کرد:بالاخره یه روز از اون خراب شده ای که تو برام ساختی میام بیرون،اونروز دور نیست.

درحالی که زنگ میزدم به شهریارگفتم:این آرزوتم به گور میبری!

همون لحظه شهریار جواب داد و گفت که اونایی که دنبالشون بودیم همشون دستگیر شدن!

همزمان،چند تا از بچه ها اومدن داخل و یکیشون بعد از گذاشتنِ احترامِ نظامی و زدنِ دستبد به شاهرخ اون رو

برد.

وقتی از عمارت خارج شدم،نفسی از سره آسودگی کشیدم که همون لحظه صدایِ شهریار از پشتِ سرم

بلندشد:خسته نباشی رفیق!

برگشتم سمتش:دیگه عادت شده!

روبه روم ایستاد و لبخندی زد:بهتره بریم ستاد وگزارش این عملیا توبنویسم.

-علتِ انفجار معلوم نشد؟

--بچه ها پیگیرن.

بیش از اون چیزی که در ذهن بگنجه این عملیات طولانی و خسته کننده بود،بدونِ اینکه حرفِ دیگه ای بزنم 

همراهش رفتم وباهمدیگه راه افتادیم سمتِ ستاد.

ویرایش شده در توسط fereshteh98
  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

فریماه

با حرص یه بارِ دیگه بهش با پاضربه زدم:یه بار دیگه بخوایِ از این غلطا کنی و دم پره مون بشی کاری می کنم که 

کلا از صفحه روزگار محو شی!

پریماه با ترس بازوم رو گرفت:ولش کن دیگه،بهتره بریم.

بدونِ اینکه توجهی بهش داشته باشم زودتر راه افتادم.

پریماهِ بیچاره هم بدونِ اینکه صداش در بیاد راه افتاد دنبالم،به دلیلِ بلندی لباس و بلند بودنِ پاشنه های کفشم

 چندان درست نمی تونستم راه برم.

پریماه-مارو باش با کی اومدیم سیزده بدر!

پوزخندی زدم:دختر یه دقیقه غر نزن بذار ببینم چه خاکی باس تو سرمون بریزیم؟!دِ آخه اگه من نیومده بودم که

تو الان...

کلافه نفسم رو رها کردم و نگاهم رو دوختم بهش که دمغ و با اخمایی در هم رفته به زمین نگاه می کرد.

رفتم سمتش:خب حالا نمی خواد ناراحت بشی،چرا کشتیات غرق شدن؟

چشم غره ای بهم رفت:مامان بفهمه من باتو امشب اومدم اینجا پوست از کله من می کنه!..اصلا هربار من باتو میام

اینجور جاها یه اتفاقی می افته.

از این همه غرغرکردناش لبخند به لبم اومد،بی توجه به تیکه دومِ جملش گفتم:به مامان نمی خواد چیزی بگی که

بیخود نگران بشه.

--فریماه دیوونه شدی؟..این یارو رو ندیدی چطور بندمون شده بود؟

-چیزی که تو این مهمونیا ریخته ازیناس،توام که باره اولت نیست!

کلافه نفسش رو داد بیرون:امان از دستِ تو،آخرش این پلیس بازیایِ تو کار دستمون میده!

باخنده جواب دادم:توام که چقدر بدت میاد..

لبخندی زد:چیکارت کنم،از داره دنیا یه خواهر بیشتر ندارم که اونم کلش بو قرمه سبزی میده!

به شوخی چشم غره ای بهش رفتم:آدم با خواهرِ بزرگترش اینطوری حرف میزنه؟

با لحنِ مسخره ای ادامو در اوورد و گفت:الان یادت افتاده که بزرگتری؟

دستام رو به حالته تسلیم بردم بالا:جونه فری بیخیال،اون کتابِ پندو اندرزاتو بذار وقتی که رفتیم خونه مرور کن!

نگاهم رودوختم به جمعیت که چشمم افتاد به شاهرخ وروبه پریماه که زیرِ لب داشت غر غر می کرد گفتم: عه

پریماه،اون پسره شاهرخ نیست؟

نگاهی انداخت به جایی که من اشاره کردم و با حرص گفت:چرا خوده نکبتشه!

با صورتی بر افروخته خواست بره اون سمت که با دست مانع شدم.

-کجا به سلامتی؟

--خودت داری می بینی که چه خوش خوشانشه!

-خب الان بری مثلا میخوای چیکار کنی؟..یکم صبر داشته باش خواهرِ من.

با حالتِ زاری گفت:تاکی؟

نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:یکم دیگه صبر می کنیم ببینیم چه اتفاقی می افته؟!..اگر همه چی اوکی 

شد کارمونو تموم می کنیم!

--رسما اومدیم گند بزنیم تو مهمونی،ما فقط مشکلمون شاهرخ بود!

-مهمونیش بخوره تو سرش،پسره فرصت طلب فکر کرده ببو گلابی گیر اوورده!

--تو داری بخاطرِ من حرص میخور؟

نگاهی بهش انداختم:اینا همش بخاطرِ توعه ها..

--خبه توام!

همون لحظه موبایلم زنگ خورد که بادیدنِ شماره سامی بلافاصله جواب دادم.

-اوضاع چطوره؟

سامی-ظاهرا که مشکلی نیست،اینجا همه چی حله..اونجاچطور؟

-اینجام همه چی ردیفه،فقط وقتی همه ریختن بیرون،باماشین دمِ درِ ورودی باغ منتظر باش تا مشکلی

پیش نیاد.

--باشه..فعلا

بعداز اینکه صحبتم تموم شدنگاهی به  جمعیت انداختم،شاهرخ بینِ جمعیت نبود..یه کم موش دووندن تو 

مهمونیش بد نبود!

پریماه-سامی چی گفت؟

-گفت اوضاع خوبه...الان وقتشه که کارو تموم کنیم!

بی حرف سری درتأیید تکون داد.

سوئیچی که تو کیف دستی کوچیکم بود بیرون اووردم.

بعداز چند ثانیه تاسه شمردم و دستم رو فشار دادم رو کلید که صدایِ انفجار از داخلِ باغ همه جارو فرا گرفت!

سریع دستِ پریماه رو گرفتم و قبل از اینکه بخواد شلوغ بشه واتفاقی بیفته هردو سریع از باغ رفتیم بیرون.

ویرایش شده در توسط fereshteh98
  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

بادیدنِ ماشینِ سامی جفتمون سریع رفتیم به اون سمت وسوار شدیم.

سامی-چی شد؟

خنده رولب هام رنگ گرفت:همه چیز اونطور که می خواستیم پیش رفت.

هرسه نگاهمون رو دوخته بودیم به دره ورودی باغ که جمعیت با شتاب ازش بیرون می اومدن.

پریماه-بهتر نیست بریم دیگه؟

برگشتم عقب و نگاهی به چهرش انداختم که خستگی ازش می بارید.

نگاهم رو مجددا دوختم به سامی و گفتم:تا پلیسا نیومدن بهتره که بریم!

سامی سری تکون داد و به راه افتاد.

پریماه-حالا تکلیفِ شاهرخ چی میشه؟

پوزخندی زدم:چی میخوای بشه؟..معلومه امشب کارش ساختست و مطمئنا دستگیر میشه!

سامی-برات دردِ سر نشه؟

-من کاریونمی کنم که به ضررم تموم بشه،مطمئن باش که دیر یازود می فهمن کاره ما بوده!

جفتشون باتعجب نگاهم کردن که ادامه دادم:ولی خب بازم دستِ آقایونِ پلیس درد نکنه که انقدر پیگیری می

کنن!
پریماه-دیوونه شدی؟میدونی اگه بفهمن چقدر برامون بخصوص تو بد میشه؟

با آرامش جواب دادم:یه بار گفتم دوباره هم میگم،من کاریو که به ضررم باشه انجام نمیدم..ازآینه ماشین نگاهی

بهش انداختم:توهم نگران نباش،اتفاقی نمی افته.

کلافه پوفی کشید و تکیه داد به صندلی.

مدتی در سکوت سپری شد تا اینکه نزدیکایِ خونمون صدایِ سامی بلند شد:آخرشم من نفهمیدم مشکلِ شما با

این پسره شاهرخ چی بود؟

درجوابش گفتم:یه خورده حسابِ شخصی بود.

سامی-عه حالا شد شخصی؟..چطور وقتی ازم کمک خواستی شخصی نبود؟

کمی گره ابروهام رفت توهم:کمک کردی دمت گرم،ولی قرار نشد منت بذاری.

سامی-من  منت سره کسی نذاشتم،ولی حداقل این حقمه که بدونم چه پدر کشتگی بااین پسره داشتید؟

همزمان بااین حرفش پیچید تو کوچمون که جواب دادم:الان نه،ولی شاید یه زمانی جوابِ این سوالتو دادم!

جلویِ خونمون زد رو ترمز که برگشتم سمتش و ادامه دادم:تا همینجاشم که کمکمون کردی دستت در نکنه هر

کسی دیگه ای که جایِ تو بود امکان داشت که اینکارو برامون انجام نده،توهم شدی شریک جرمِ ما!ولی مطمئن

باش کارتو تلافی می کنم پسر خاله.

لبخندی زدم که متقابلا لبخندی زد و دستی پشتِ گردنش کشید.

پریماه خمیازه ای کشید و گفت:حالا مابقی تعارف تیکه پاره کردناتون بمونه برایِ بعد بهتر نیست؟

با خنده نگاهش کردم که چشمایِ سرخش نشون از این میداد که حسابی خستس.

مجددا برگشتم سمتِ سامی گفتم:سلام به خاله برسون.

سری تکون داد که همراه با پریماه بعد از اینکه خداحافظی کردیم،پیاده شدیم و راه افتادیم سمتِ خونه.

برقایِ خونه خاموش بود و این نشون از این میداد که بقیه خوابیدن!

همراه با پریماه آروم وبی سرو صدا رفتیم تو اتاقِ من که پریماه باهمون حالت خواب آلود گفت:بنظرت من فردا

بیدار می شم؟

خنده ای کردم و در حالی که مشغولِ باز کردنِ موهام شدم جواب دادم:بنظرت مامان میذاره که خواب بمونی؟

نیمچه لبخندی زدو رفت سمتِ در:چی بگم والا؟

از اتاق رفت بیرون و مدتی بعد درحالی که لباساش رو عوض کرده بود،اومد و خوابید روتخت!

در حالی که موهام رو شونه می کشیدم با تعجب نگاهش کردم:چرا اینجا خوابیدی؟

نیم نگاهی بهم انداخت و با حالتِ گرفته ای جواب داد:لازمه که باهات حرف بزنم.

بی حرف سری تکون دادم و بعد از اینکه منم لباسام رو عوض کردم،کنارش خوابیدم و برگشتم سمتش.

-خب می شنوم!

نگاهی بهم انداخت:بنظرت حالا چی میشه؟

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم:معلومه..انقدر پلیسا می گردن تا پیدامون کنن،که همینطورم میشه!

--چه بلایی سرِ شاهرخ میاد؟

-باکارایی که انجام داده صد در صد چند سال حبس رو داره و شاید هم اعدام..با کمی مکث گفتم:چرا این سوالو

پرسیدی؟مگه برات مهمه؟

--یادت نره که اون می خواست منو با چرب زبونی طرفِ خودش بکشونه!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

-احمق تر از خودش،خودشه که فکر می کرد می تونه با وکیلِ مملکت در بیفته!

--اون بخاطرِ پرونده ای که دستِ من بود می خواست که قضیه رو به نفعِ اونا پیش ببرم که با وجوده مخالفتِ من

تهدیدم کرد،اما مثلِ اینکه خدا زودتر منو به مرادِ دلم رسوند..البته ناگفته نماند اونم با وجوده تو.

چشمکی زدم:جبران می کنی!

با مشت زدبه بازوم که به شوخی اخم کردم:دیگه تو روت خندیدم پرو نشو.

خنده دندون نمایی زد،و اشاره ای به من کرد:اینا همش بخاطره کمالِ همنشینه!

چشم غره ای بهش رفتم:به این نتیجه رسیدم که خوبی به تو اصلا نیومده.

خنده ای کردو اومد سمتم،تا بفهمم می خواد چیکار کنه گونم رو محکم بوسید.

--اینم بخاطره تشکر.

-خُبه دختره لوس.

--ما اینیم دیگه.

خمیازه ای کشید و نگاهی به ساعت انداخت:دیگه چشمام باز نمیشه.

نیم نگاهی بهم انداخت و زیرِ لب گفت:شب بخیر.

با لبخند نگاهش کردم و متقابل زیر لب جوابش رو دادم.

*****

فردایِ همون شب،وقتی که پریماه بیدار شد تا بره دفترِ کارش منم بیدار شدم تا به ما بقی کارایِ عقب افتادم

برسم.

سره میزِ صبحونه نشسته بودیم که پریماه با عجله آخرین لقمه رو هم گرفت دستش و از جاش بلند شد:خب من

برم دیگه امروز چند جا جلسه دارم دیرم شد.

مامان-برو عزیزم،خدا به همراهت.

پریماه بعد از خداحافظی از خونه رفت بیرون و منم از جام بلند شدم:منم به کارایِ عقب افتادم رسم.

مامان-تا کی مرخصی داری؟

سرم رو خاروندم و جواب دادم:تا یه هفته دیگه.

گرفته گفت:دوباره میخوای از پیشمون بری؟

لبخندی زدم و دستایِ مامان رو گرفتم:الهی قربونت برم من،جایی نمیرم.

--حالا پس فردا که باز تو خونه پیدات نشد بهت میگم.

لبخند رو لبام رنگ گرفت که مامان آهی کشید و از جاش بلند شد:امان از دستِ شما بچه هاکه همیشه یِ خدا ما

بزرگترا باید نگران شما باشیم.

بی توجه به من از آشپزخونه رفت بیرون،کیف می کردم وقتی اینطوری می نشست کنارم و غر میزد که منو پریماه

 همیشه نمی تونیم کنارشون باشیم..اما خب چه کنیم که اقتضایِ کارِ منو پریماه همین بود که خیلی نتونیم

پیششون باشیم.

از جام بلند شدم و بعد از جمع کردن میز و شستنِ ظرفا برگشتم به اتاقِ خودم.

مشغولِ انجامِ کارام بودم که بعد از حدودِ یکی دوساعت مامان شتاب زده وارده اتاق شد!

باتعجب نگاهی بهش انداختم که سراسیمه پرسید:فریماه دخترم اینا چی میگن دمِ در؟

از جام بلند شدم:کیا؟..رفتم سمتش:چی شده؟

--نمیدونم چند نفر اومدن میگن باید تورو ببرن آگاهی!

از این حرفِ مامان نفسی از سرِ آسودگی کشیدم:خب این کجاش بده؟

--چی داری میگی دختر؟چیکار کردی که باید ببرنت؟مگه خودت...

اومدم وسطِ حرفِ مامان:مادره من نگرانی نداره..به باباهم چیزی نمی خواد بگی تا شب یا نهایتا فردا من و پریماه

 خونه ایم.

رفتم سمتِ کمدم تا لباس بپوشم.

مامان اومد سمتم و با لرزشی که تو صداش مشهود بود گفت:دیگه چیکار به پریماه دارن؟

سعی کردم باآرامش باهاش صحبت کنم:برایِ کاری که دیشب رفتیم بیرون حتما اومدن ازمون چندتا سوال

بپرسن،چیزی نیست که.

حرفی نزد ولی قیافش داد میزد که هنوزم راضی نشده.

بعداز اینکه آماده شدم گونش رو بوسیدم:دورت بگردم من،نگرانی چیزی نباش.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×