رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب: نبرد عشق

نویسنده: helia_L . aynaz80 کاربران انجمن نودهشتیا

موضوع: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه کتاب:

آیناز دختر ساده و مهربانی که زندگی بی دغدغه اش با نامزدی ناگهانی و زود به هنگام یکی از دوستانش، دستخوش تغییراتی می شود. و در این بین، درگیر احساساتی می شود که تا آن روز جز ممنوعه هایش بشمار می رفت.

اما سوال اینجاست که چه چیزی این دختر را وارد بازی پیچیده ی زندگی میکند؟!

پایان خوش....

 

مقدمه:

من بی تقصیرم..

تقصیر توست..

تو که چشمانت جادو میکند..

تو که با نگاهت قلبم را زیر و رو میکنی..

تقصیر قلبم که اسیر تو شد..

تقصیر قلبم که تسلیم تو شد..

میخواهم قدم به میدان نبردی بگذارم که فاتحش یا منم یا تو..

من..تو.. قلبم و عشقی که دارم جنگجوی این نبرد هستیم..

این عشق..

در همین نبرد..

که من نامش را میگذارم..

نبرد عشق..

 

pnw1_ak0s_%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF_%D8%B

  • تشکر 2
  • عالی 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بوقی زدم و منتظر باز شدن در موندم و طولی نکشید که توسط فردریک باز ‌‌شد. 

از ماشین پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم. وارد سالن شدم و همه رو یه دور از نظر گذروندم. امشب یکی از اون دورهمی هایی رو داشتیم که بعد استقبال از خانوم جون برپا میشد. دیگه به این دورهمی ها و رفت و برگشت های متوالی خانوم جون به ایران، عادت داشتم.

صحبت ها گرم بود که با "سلام" بلند من، همه نگاهشون به سمتم کشیده شد. بعد جواب سلام بقیه و احوال پرسی با آرشیدا و سامان، به سمت خانوم جون رفتم.

-خوش اومدین.

با لبخندی که حس میکردم زیادی غیرعادی هست گفت: ممنون پسرم، بیا بشین ببینمت.

مبل کناریش رو اشغال کردم. بعد پذیرایی مستخدم، بابا روشو به طرفم کرد: کارا چطور پیش میره پسرم؟

-خداروشکر اوضاع رو رواله. پروژه ی جدیدی رو دست گرفتیم که با همکاری شرکت (...) مطمئنا موفق میشیم.

بابا با تحسین و اطمینان سرشو تکون داد: خداروشکر، تو که باشی همه چی مرتبه.

مامان: میشه خواهشا یه امشب بحث کارو ول کنین؟ ناسلامتی خانوم جون مهمونمون شدن.

اما من امشب احساس خوبی نداشتم. حس میکردم این دورهمی که به لطف خانوم جون برپا شده، کمی غیر عادیه.

مامان با دلخوری رو به من گفت: که دستشونم درد نکنه، حداقل ایشون باعث میشن ما سال تا سال پسرمونو ببینیم.

لبخند کمرنگی زدم و بی توجه به کنایه ش گفتم: قربونت برم خودت که میدونی چقدر گرفتارم. فرصت نمیکنم.

خانوم جون جدی روشو به طرفم کرد: این گرفتاری و مشغله ها رو همه دارن آریا جان. اما با وجود اینها، بازم حساب خونواده از کار جداست.

سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. به هر حال من هرچی هم بگم بازم حرف حرف خودشه.

آرشا رو به خانوم جون گفت: سر آریا رو بگیری، تهش به شرکت ختم میشه. این که چیز جدیدی نیست. بیخیالش، شما اینو به ما بگو خانوم جون. چه برایمان از ایران آورده ای؟

آرشیدا خندید: جالبه که هر دفعه تو فقط این سوالو از خانوم جون میپرسیا.

سامان: عزیزم بالاخره آرشا باید یه جوری نمک بریزه.

آرشا با حالت خنده داری ابروهاش رو کج کرد: تیکه میندازی شیرین زبون؟

مامان با خنده ای وارد بحث شد: باز تو و سامان شروع کردین؟ اصلا اجازه دادین خانوم جون حرفی بزنه؟

خانوم جون نفس عمیقی کشید و دوباره نگاهش جدی شد: این بار از ایران براتون خبرهای جدیدی آوردم.

سکوتی توی جمع برقرار شد و نگاه کنجکاو همه به سمت خانوم جون دوخته شد.

بابا: بفرمایید مادر.

خانوم جون نگاهی به من و آرشا کرد و رو به بابا گفت: راستش یه تصمیمایی دارم که زیاد بد نیست. 

بابا لبخند زد: چه تصمیمایی؟ 

نگاهی به من انداخت و تکیه داد. لحنش محکم بود: تصمیماتی برای ازدواج این دو برادر. من طی این چند سالی که به ایران رفت و آمد داشتم، با دوتا خونواده ی اصیل در ارتباط بودم. خونواده های معارف و زمانی. حالا آشنایی ما بماند چون اصلا مهم نیست. معارف یه دختر داره که مجرده. دختر قابلی هست و چیزی کم نداره و به نظرم مناسب آریاست و درضمن دانشجوئه. اما خونواده ی زمانی دو تا بچه دارن. یه دختر و یه پسر که دخترشون رو از هر لحاظ تایید میکنم و فکر میکنم بتونه با آرشا بسازه.

جمع توی سکوت عجیبی فرو رفت.

توی نگاه همه فقط بهت بود. با ابروی بالا رفته به خانوم جون خیره شده بودم. جدی یا شوخی بودن حرفاشو درک نمیکردم. اما از اونجایی که این لحن محکم هیچ شباهتی به شوخی نداشت، تعجب من بیشتر شد. آرشا نگاه سردرگم و پرسشگرشو به من دوخت.

دست آخر سکوت جمع رو آرشیدا شکست: میشه یه بار دیگه تکرار کنین؟ 

خانوم جون اخم کرد: یعنی همه ی اینا رو یه بار دیگه تکرار کنم؟ مگه چیز عجیبی گفتم؟

آرشا: عجب چیزی از ایران آورده ای خانوم جون.

با اخم های درهم گفتم: میشه بدونم دلیل این تصمیم یهویی چیه؟

خانوم جون: دلیل خاصی نداره آریا جان.

مامان کلافه گفت: لطفا توضیح کامل تری بدین. من متوجه نشدم.

خانوم جون: این همه تعجب برای چیه؟ درک اینکه من دوتا دختر خوب رو واسه آریا و آرشا در نظر گرفتم، خیلی سخته؟ مگه مژگان خودت همیشه گیر ازدواجشون رو نمیدادی؟ خب حالا من کیس مناسب رو برای هردوشون پیدا کردم. خوش چهره، با اخلاق و از هر نظر کامل. من که واقعا پسندیدمشون. فقط میمونه نظر شما

  • تشکر 1
  • عالی 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

احساس کردم لبخند کمرنگی رو لبای مامان اومد. 

بابا نگاه گیجی به من انداخت: خب، این یه جور شوک بود برای ما.. 

حرفشو قطع کرد: میدونم. ولی یه چند وقتی هست دارم بهش فکر میکنم. و به نظرم حالا باید باهاتون درمیون میذاشتم.

مامان: یعنی باید بریم ایران؟ 

نگاه عصبی به مامان انداختم.

-اگه ما پیشنهادتونو رد کنیم چی میشه؟ 

آرشا: ای بابا چرا جمع میبندی آریا؟ با این تعریفایی که خانوم جون کرد مشتاق شدم ببینمش. جمع حاضر من موافقم.

با عصبانیت بهش توپیدم: لازم نکرده مشتاق باشی.

خانوم جون: آریاجان مگه من گفتم همین فردا بری خواستگاری؟ به نظرم تو هم ببینیش. انقدر تو کار غرق شدی یه سفرم به ایران داشته باشی، بد نیست. حال و هوات عوض میشه. 

مامان: منم موافقم. شاید حداقل این دختری که شما میگید معجزه کنه و دل پسر ما رو ببره. والا خودم که نمیدونم دیگه چیکار میکنم. هر دختری بهش معرفی میکنم یه بهونه ای میاره.

نفس عمیقی برای کنترل خودم کشیدم.

-چه ربطی داره مادر من؟ وقتی رد میکنم یعنی حالا حالاها تو فکرش نیستم. واسه م فرقی نمیکنه چه دختری باشه.

بابا با لبخند گفت: پسرم حالا بریم ببینیم شاید ازش خوشت اومد.

آرشیدا با خنده گفت: شما و مامان یه جوری حرف میزنین انگار دختره رو دیدین.

خانوم جون نگاه جدی بهش کرد: مگه من نیتی جز خیر دارم؟ من اون دختر رو چند بار دیدم و اینطور فکر کردم که میتونه همسر شایسته ای برای آریا باشه. 

آرشا: ناز میاره خانوم جون من قلقشو میدونم بسپارش به من.

دندون قروچه ای کردم: ناز چیه؟ میفهمین حرف منو یا نه؟

مامان اخم کرد: کم بد خلقی کن پسر. من باید تا کی باید آرزوی دامادی تو رو دلم  بمونه؟

بابا نوچی کرد.

 مامان: خب راست میگم نوید. به اندازه ای که این پسر منو سر زن گرفتنش اذیت کرد، آرشا اذیت نکرد. 

آرشا با تعجب گفت: بله؟

-من راضی نیستم. برید ایران آرشا دختره رو ببینه ولی من نمیام. من الان به تنها چیزی که فکر نمیکنم، ازدواجه. اصلا مگه همینطوری میشه شال و کلاه کرد و رفت ایران؟ شرکت چی؟ کارخونه؟ اینارو باید به کی بسپرم؟ مگه من اینجا بیکارم؟ خود شماها چی؟

بابا با اطمینان گفت: از این بابت نگران نباش. شرلوک و پسرش هستن.

دهنمو باز کردم که سامان گفت: ای بابا، آریا تو رو جون هر کی دوست داری بس کن. با سرنوشت نمیشه جنگید پسر اینو آویزه ی گوشِت کن! وقتی همه موافقن و دیگه هیچ بهونه ای وجود نداره چرا گیر سه پیچ میدی؟!

آرشا: یه کلوم از شوهرخواهر پیاز شیرین زبونمون. ببین، دهنشو باز نمیکنه نمیکنه نمیکنه وقتی هم باز میکنه میخواد یکم نصیحتت کنه، تو گوش نمیدی.

آرشیدا: آرشا خان حواست هست که زنش اینجا نشسته؟

همه خندیدن جز من که دیگه چیزی تا منفجر شدنم نمونده بود.

مامان با هیجان گفت: حالا اسمش چیه؟

خانوم جون لبخندی زد و گفت: دختری که برای آرشا در نظر گرفتم، اسمش شهرزاده و برای آریا هم.. 

مکثی کرد: یکتا !

آرشا با لبخند دندون نما زیر لب گفت: ای جان، ای جان.

آرشیدا: آریا قبول کن دیگه، آرشا که موافقه.

و رو به بابا گفت: بابا شما نظری ندارین؟

بابا نگاهی به مامان کرد: نظر من نظر خانوممه.

آرشا: خب پس من فردا برم بیمارستان مرخصی بگیرم و مطب رو هم تعطیل کنم و پیش به سوی ایران.

دیگه واقعا این بحث مسخره خستم کرده بود.

بلند شدم و همینطور که به سمت پله ها میرفتم گفتم: پس ایران بهتون خوش بگذره.

صداشون بلند شد اما من بی توجه به سمت اتاقم میرفتم

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

*********

-بله؟

درو باز کرد و اومد داخل.

مامان: فردا پرواز داریم آریا.

نگاه بی تفاوتی بهش انداختم و دوباره به کتاب دوختم.

-به سلامتی.

دوباره تکرار کرد: فردا پرواز داریم.

کلافه نگاش کردم: خب که چی؟

مامان: شامل تو هم میشه. به مریم گفتم وسایلاتو جمع کنه. گفتم که آماده باشی.

کتابو انداختم رو میز و بلند شدم: صبر کن مامان. آماده باشم یعنی چی؟ مثل اینکه دو هفته دارم آیه یاس میخونم.

با عصبانیت گفت: مگه تو اون دخترو دیدی که میگی نه؟

عصبی شدم: شما دیدین؟

مامان: نه ندیدم. ولی خودت  میدونی خانوم جون خیلی کم پیش میاد از دختری اینقدر تعریف کنه. میریم میبینیش. هر چی تو رو نه پافشاری کنی، خانم جون بیشتر مصر میشه.

و اونم عصبی شد: د پسر یه دفعه رو حرف من حرف نزن تا من دلم خوش بشه.

و با ناراحتی از اتاق خارج شد.

لبامو بهم فشار دادم. مادرم برام خیلی عزیز تر از این حرفها بود، که بخاطر دیدار با یه دختر غریبه ناراحتش کنم. شاید بد نباشه یه بار این دختر رو ببینم. حداقل می ارزه به اینکه هرروز یه جوری به دست خانوم جون اعصابم بهم بریزه.

**********

*آیناز*

هونطور که زیرلب آهنگی رو زمزمه میکردم ، از حموم خارج شدم.

باید تا یادم نرفته به یکتا زنگ بزنم تا جزوه هاشو بگیرم. دختره ی تنبل. بازم من باید برم به جاش امتحان بدم. سر جلسه امتحان چون تعداد زیاده دیگه حضور غیاب نمیکنن.

به کسی هم کار ندارن.

فقط باید کارت ورود به جلسه داشته باشی که اونم دارم. اولین بارم نیست که بجای یکی دیگه امتحان میدم.

کمربند تن پوش سفیدم رو باز کردم.

 سشوار رو روشن کردم تا موهای خرماییم رو که تا کتفم بود رو خشک کنم.

توی آیینه به خود همیشگیم نگاه کردم و لبخند زدم. چشمهای عسلی درشتم، ابروهای هشتی کشیده م و پوست سفیدم رو از مامان ناهید به ارث برده بودم. لب و بینی متناسب و موهام هم به بابا رفته بود.

موهام رو بعد خشک شدن، طبق عادت همیشگی دم اسبی بستم. مانتوی آبی نفتی و شلوار و شال سفیدم رو پوشیدم. بیخیال آرایش شدم و کیفم رو برداشتم.

حینی که از خونه خارج میشدم، به ستاره هم پیام دادم که یه سر پیش یکتا میرم.

سوار ساینای جیگری رنگم شدم و به سمت عمارت معارف ها روندم.

زنگ رو فشار دادم و طولی نکشید که در سنگی توسط آقا کاظم باز شد و من وارد شدم.

با محبت بهش سلام کردم و مسیر سنگفرش بتن در جا که تا در ورودی بود رو طی کردم. در همون حال به نمای سنگی عمارت نگاهی انداختم. ده متر جلو تر از در ورودی، حوضچه ی با مزه ای بود و دو طرف باغ رو فضای سبز که شامل درخت های انجیر و اقاقیا و گل های مختلف تشکیل میداد، که دست پرورده ی آقا کاظم بودن. هنوز به پله های مرمر سفید که به در ورودی ختم میشد، نرسیده بودم که صدای "سلام"  بهار رو از پشت سرم شنیدم.

برگشتم و با دیدن چهره ی ساده و بانمکش، لبخند بزرگی روی لبم اومد. با مهربونی بغلش کردم و گونه ش رو بوسیدم.

بهار یکی از مستخدمین عمارت بود. سه سال از من کوچیکتر بود و تنها منبع درآمدش، برخلاف میل باطنیش کار کردن در اینجا بود.

-سلام ستاره سهیل، احوال شما؟

لبخند خسته ای زد: اِی، بد نیستم. از کله سحره بیدار شدم تا حالا چشم رو هم نذاشتم.

-چرا؟

بهار: نمیدونی مگه؟

صدای یکتا مانع ادامه دادن حرفش شد.

با عصبانیت رو به بهار گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟ یه ساعته مامان داره صدات میکنه اونوقت تو اینجا هر و کر راه انداختی واسه من؟ بدو ببینم.

اخم ظریفی کرد و "چشم" زیر لبی گفت. حینی که از کنارم رد میشد، کنار گوشم گفت: بذار خود خانوم مارپل بهت بگه.

یه تای ابروم رو از تعجب بالا انداختم و به رفتنش خیره شدم.

یکتا: علیک سلام.

رومو طرفش برگردوندم و با دیدن صورت طلبکارش لبخندی زدم.

-سلام بر قمر تابان، حال و احوالتان؟

لبخند کوچیکی روی لبهای صورتیش که به لطف رژلب مزین شده بود، شد: خوبم، تو چطوری؟

با لبخند گفتم: ممنون منم خوبم.

نگاهی به صورت و تیپش انداختم و سوت آرومی زدم.

-نه بابا، مثل اینکه تو بهتری. خبریه؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکتا: آره، حالا بیخیال واسه چی اومدی؟

لبام رو یه وری کردم و از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداختم: بنده پیرو امر جنابعالی اومدم.

سرش رو تکون داد و همونطور که به سمت ساختمون میرفت گفت: پس بیا تو سالن تا بیارم.

وارد سالن شدم و روی یکی از مبلا نشستم.

نگاهم رو دورتادور سالن چرخوندم. با اینکه خونه همیشه مرتب و تمیز بود، اما امشب به طور عجیبی سالن تغییر کرده بود.

بگی نگی امشب اینجا یه خبرایی هست.

بعد چند دقیقه که من سخت درحال فکر کردن بودم، یکتا جزوه به دست اومد.

ازش گرفتم: یکتا؟

یکتا: بله؟

-میشه بگی امشب اینجا چه خبره؟

تو آیینه ی قدی نزدیک به خودمون نگاهی به خودش کرد و فیگوری گرفت.

یکتا: خواستگاریه.

ابروهام پرید بالا.

با تعجب گفتم: خواستگاریِ کی؟

کلافه نگام کرد: خواستگاری مامانم، به نظرت خواستگاری کی میان تو این خونه؟ خواستگاری من دیگه.

با خنده گفتم: آهااااان، پس بگو امشب چرا انقدر جیگر شدی. خواستگاریته.

با تمسخر نگاهی بهم انداخت: آفرین دختر گلم از کجا فهمیدی؟

دهن کجی کردم: از دوستاته؟

یکتا: نیوچ، من تا حالا ندیدمش.

ابروهام پرید بالا.

-عجیبا غریبا، پس چطور اجازه دادی بیان؟

دوباره کلافه نگام کرد: آیناز چقدر حرف میزنی، حالا میبینمش مالی هست یا نه. اگه بود که خوشا به سعادتم؛ نبود هم میگم هِری.

یکم نگاش کردم و سرم رو تکون دادم.

-خیلی خب پس من میرم، خوش بگذره.

با شیطنت گفت: میـگـذره، بای.

تک خنده ای کردم و سرم رو به نشونه ی تاسف تکون دادم. دستم رو به نشونه ی خداحافظی بلند کردم و از سالن زدم بیرون.

سوار ماشین شدم و راه افتادم.

درو باز کردم و وارد شدم. ساعت 7 بود و خونه هنوز تاریک بود. پس هنوز برنگشتن.

ببین نخاله ها بدون من رفتن خوش خوشان سیری هم ندارن.

لباسام رو با راحتی عوض کردم و پریدم روی تخت. ترجیح دادم تا اومدنشون کمی بخوابم.

******

موهام رو روی شونه راستم انداختم و شروع کردم به شونه زدنشون.

توی دنیای خودم داشتم قربون صدقه خودم میرفتم که صدای هلیا از تو هال بلند شد: آیناز خدا بگم چیکارت کنه بیا دیگه. این دفعه هم اگه بخاطر جنابعالی دیر برسیم باور کن دیگه تو خونه راهت نمیدم. خیلی از مهرآرا خوشم میاد که هر جلسه هم باید بهش جواب پس بدم که چرا دیر اومدم؟

سریع موهام رو دم اسبی بستم و مقنعم رو پوشیدم.

بعد از برداشتن کیفم از اتاق خارج شدم.

-بریم بریم.

 و سریع کفشام رو پوشیدم و از خونه خارج شدم.

هلیا هم پشت سرم اومد و درو قفل کرد و با هم سوار ماشین شدیم.

سوییچ رو از نگار گرفتم و ماشین رو روشن کردم.

هلیا: اگه این دفعه هم دیر برسیم سوگند یاد میکنم موهاتو از ته بزنم.

با چشمای گرد نیم نگاهی بهش انداختم.

-اعوذ بالله چیکار به موهام داری؟

با اخم نگام کرد: حالا.

-محض اطلاعت اگه دیر هم برسیم به من ربطی نداره. شما خودتون دیشب دیر اومدین و دیر خوابیدین و امروز هم دیر بیدار شدین.

الکی دستمو آوردم بالا و گفتم: دلیل اینکه سه تا دختر تا ساعت یازده شب بیرون باشن چیه؟ نه واقعا چیه؟!

هلیا: از نگار خانوم بپرس که اسیرمون کرده بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نگار که عقب نشسته بود و فارغ از این جهان سرش تو گوشیش بود، سرشو آورد بالا.

نگار: به من چه، خودش نخ داد.

با خنده تو آیینه نگاش کردم.

-جااان؟ ایشون جدیده؟

هلیا: آره، منتهی این دفعه ما رو هم شریک جرم خودش کرد! خاک تو اون سرت.

نگار: برو بابا.

و دوباره سرشو تو گوشیش کرد.

از تو آیینه به ستاره که با دهن باز خوابیده بود نگاه کردم و سری از تاسف تکون دادم.

*********

با هم سوار ماشین شدیم و ماشینو روشن کردم و حرکت کردم.

هلیا با حالت زاری گفت: دوباره یه پروژه دیگه.

ستاره: باید فردا بریم کتابخونه این کتابه که گفت رو پیدا کنیم.

نگار: موضوعش که انقدر وحشتناکه وای به حال منبعش.

-بیخیال اینم مثل بقیه شون تحویل میدیم دیگه.

نگار: بچه ها تو این پروژه نمیتونم با شما باشم.

هلیا: چرا؟

نگار: رستمی آخر کلاس با درموندگی اومد پیشم و ازم خواست من باهاش همکاری کنم. اولش نمیخواستما ولی بیچاره نمیتونست به کس دیگه ای رو بزنه منم قبول کردم.

هلیا با اخم سرشو به طرف نگار که عقب نشسته بود برگردوند.

هلیا: به خاطرهمین کارای ملانصرالدینیته که به یه ماه نرسیده باهات کات میکنن. آخه شل مغز، اون موقع که شِم انسان دوستانه ات زد بالا، یه لحظه فکر نکردی کی به آیناز کمک کنه؟ من و ستاره هم که با همیم. استادم گفته دونفَـ...

حرفشو با خنده قطع کردم: هلیا چته قورت دادی طفلی رو. مگه حتما باید من با نگار باشم؟ مگه قحطی دانشجوئه؟ به یکی میگم خب، تازه خیلیم کار خوبی کرده.

نگار با لبخند پیرزمندانه هلیا رو نگاه کرد.

هلیا: با کی؟

با بی تفاوتی گفتم: با یکتا.

هر سه تاشون باهم گفتن: چــی؟

اخم کردم و نیم نگاهی بهشون کردم.

-چتونه؟ کر هم شدین الحمدلله؟ میگم با یکتا.

ستاره: مگه باهاش صحبت کردی؟

نگار با عصبانیت گفت: چی چیو صحبت کردی؟ خوبه خودت میگی قحطی دانشجو نیومده بعد اونوقت میگی یکتا؟

هلیا: این یه مورد رو راست میگه خدایی، آیناز خواهشا این دفعه شل مغزی نکن. آدم کمه یکـتا؟

ستاره: مونگل بازی درنیار. اصلا رو چه حسابی اون دختره ی افاده ای؟

و ابروهاشو انداخت بالا و دستشو تکون داد: اصلا حرفشم نزن.

نگار: تازه اگر هم قبول کنه، میدونی چقدر منت سرت میذاره؟ چرا انقدر خودتو پیش اون مسخره کوچیک میکنی؟

بالاخره رسیدیم. نگه داشتم و سرم رو به طرفشون برگردندم.

- شما هم ترشی نخورده یه چیزیتون میشه ها. مگه میخوام باهاش ازدواج کنم اینجوری جبهه گرفتین؟

ستاره: چون قشنگ وارد جبهه ی دشمن شدی.

خندم گرفت.

-آقا اصلا یکتا مسخره ترین و لوس ترین دختر. من میخوام باهاش باشم. چه ربطی به شماها داره؟ چه ربطی به اخلاقش داره؟

هلیا: آیناز.

اخم کردم: بچه ها یه امروز مهربون شدم. حالا ببینین سگ میشم یا نه. انقدر رو اعصابم راه نرین و پیاده شین. درضمن ناهار امروزم با توئه نگار خانوم.

 

 

*********(سه هفته بعد...)

*آریا*

آرشیدا: بفرما داداش.

زیر لب تشکری کردم و یه میوه برداشتم.

همه دورهم جمع بودن، به علاوه ی خانوم جون.

اخمام شدید توهم بود و فقط هم بخاطر این بود که میدونستم چرا اینجاست.

از روزی که اومدیم ایران تا حالا، یه روز هم بدون بحث و عصبانیت نگذشت.

روزی نبود که اسم "یکتا" رو نشنوم. نمیخواستم اینجا بمونم. من تو آلمان زندگی مستقلمو داشتم ولی حالا...

مامان و بابا لبخندی داشتن و به حرفای خانوم جون گوش میکردن.

آرشا: میشه اخماتو وا کنی؟

عکس العملی نشون ندادم و نگاهم رو از میز نگرفتم.

اخم کرد: چقدر عنق شدی.

-آرشا به نفعته انقدر بلبل زبونی نکنی.

صاف نشست.

دیگه نمیتونستم اونجا رو تحمل کنم.

نیم خیز شدم تا بلند بشم و برم بیرون که با صدای خانوم جون ناچار به حالت اولم برگشتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خانوم جون: خداروشکر که جواب مثبت گرفتیم. هر چند که خودم میدونستم. کی میتونه به آریا شایسته جواب منفی بده؟!

نگاهم رو با کلافگی به سمت دیگه ای سوق دادم. همه تایید کردن و خانوم جون ادامه داد: راستش یکتا خواسته ش رو به من گفته. وقتی هم که با تیرداد و نازنین صحبت کردم، مخالفتی نداشتن.

آرشیدا با کنجکاوی گفت: خواسته ش چی هست؟

خانوم جون نگاهش رو به من دوخت: مراسم نامزدی.

لبخند مامان عمیق تر شد.

چشمام از حالت معمولش گردتر شده بود. باز یه صیغه ی جدید؟

آرشیدا: نــامزدی؟!

خانوم جون متعجب نگاش کرد: چته آرشیدا؟ گفتم نامزدی عروسی که نگفتم.

سامان: به همین زودی؟

خانوم جون اخم کرد: سه هفته پیش رفتیم خواستگاری تازه جوابم گرفتیم. واسه اینکه این دوتا جوون بیشتر همو بشناسن، نامزد باشن بهتره. درضمن خود یکتا این پیشنهادو به من داده. زود چیه دیگه؟ من سالهاست این خونواده رو میشناسم. از هر نظر یکتا رو تایید و تضمین میکنم. کی از یکتا، واسه آریا بهتر؟

به مرز انفجار رسیده بودم اما هیچکس به صورت برافروخته از خشم من توجهی نداشت. همون شب به حساب خواستگاری، فهمیدم با یه دختربچه ی تازه به دوران رسیده طرفم. یه دختربچه که ظاهر شیک و آراسته ش گول میزنه اما درک و فهم پایینی داره.

آرشا هم با تعجب گفت: واقعا خود یکتا گفته؟

خانوم جون کلافه گفت: دیروز که خونشون بودم به من گفت.

سعی کردم عصبانیتمو کنترل کنم.

-فعلا زوده خانوم جون.

مامان معترض نگام کرد.

بابا: حالا که خود یکتا هم موافقه. دیگه چرا بهونه الکی میاری پسر؟

خانوم جون با آرامش شروع کرد به حرف زدن: پسرم من که بدتو نمیخوام. تو نوه ی منی. از خون منی. هر چی میگم به صلاحته آریا جان. من دقیقا احساس الانِ تو رو درک میکنم و انتظاری هم ندارم که روی خوشی از خودت نسبت به یکتا نشون بدی. اما مطمئن باش چاره ی همه ی اینا عشقه! تو هر چی بیشتر وقتتو با یکتا بگذرونی، کم کم عشقشو تو دلت میکاره. خودم میخواستم بهتون بگم یه شب قرار بذاریم و مراسم نامزدی رو برگزار کنیم. ولی حالا که خود یکتا پیشنهادشو داد چه بهتر! اینجوری کارا هم زودتر پیش میره.

با شنیدن حرف های خانوم جون که برای اولین بار از نظرم بی منطق بود، بیشتر عصبی شدم. پوزخندی زدم.

-من اصلا راضی به ازدواج با این دختر نیستم. اون وقت شما میگین عاشقش بشم؟!

بی توجه به حرفم عصاش رو به زمین زد و بلند شد و به طرف پله ها رفت.

خانم جون: تو هنوز این دخترو نمیشناسی، من بهتر از تو میفهمم.

سخت خودمو کنترل کردم تا حرف بیجایی از دهنم نپره بیرون. به هر حال بزرگتر بود و احترامش واجب.

نگاهی به بقیه انداختم.

مامان با بابا حرف میزد و بابا هم همونطور که نگاش به من بود، گوش میکرد.

آرشیدا هم اخماش تو هم بود و سامان باهاش حرف میزد.

آرشا هم سخت تو فکر بود. آخ امان از دست تو آرشا با این عجول بازی هات.اگه تو هم با اومدنمون مخالفت میکردی، حالا من مجبور نبودم این بازی مسخره رو تحمل کنم.

دختری که خانوم جون بهش معرفی کرده بود رو دیده بود و بعد از چند تا قرار، مشخص شد که از دختره خوشش اومده. البته انتظاری جز این هم از آرشا نمیشد داشت.

با عصبانیت و کلافگی بلند شدم. نگاهشون به سمتم کشیده شد و مامان بلند شد.

مامان: آریا مادر یه لحظه صبر کن.

برگشتم سمتش.

- لطفا بذارین تنها باشم.

نگرانی تو چشماش مشهود بود اما من برگشتم و با قدمهای بلند و عصبی، به سمت در ورودی رفتم.

از سالن خارج شدم و به سمت ماشین رفتم.

دستم رو بی وقفه روی بوق گذاشتم.

منصور سراسیمه از اتاقکش خارج شد و به سمت درهای باغ رفت و بازشون کرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پام رو روی پدال گاز گذاشتم و با سرعت از باغ خارج شدم.

کوبیدم روی فرمون و داد زدم: دختره ی احمق علاف

بی نهایت عصبی بودم. واقعا دلیل این خریتشو نمیفهمیدم.

با حرفایی که اون شب بهش زدم و حاضرجوابیاش و حرص دادنش، فکر کردم جواب منفی میده و قضیه فیصله پیدا میکنه.

اما چی فکر میکردم و چی شد. حالا میفهمم. از روی لج جواب مثبت داده و دیروز هم این مزخرفات رو تحویل خانوم جون داده.

اما باید میفهمید که با این خریتش، با زندگی خودش بازی میکنه.

خیلی خب حالا که خودش خواسته چرا که نه؟

-میفهمم باهات چیکار کنم. یکتا خانم!!

 

*********

* یکتا *

نگاهی به همشون انداختم و رژلب کالباسی رو انتخاب کردم.

تو آیینه به چشمای سبز وحشیم خیره شدم و لبام به لبخندی باز شد.

و زمزمه کردم: تو بی نظیری یکتا.

بی اختیار شروع کردم به خندیدن و همینطور که دور خودم میچرخیدم، خودمو روی تخت پرت کردم.

دستمو به سمت عسلی دراز کردم و گوشیمو برداشتم.

اسم آرین روی صفحه چشمک میزد. لبخندی روی لبام اومد.

تا خواستم فلش سبز رنگ رو برای جواب دادن لمس کنم، تقه ای به در خورد.

اخمام توهم رفت.

تماس آرین رو با پیام "فعلا نمیتونم صحبت کنم" قطع کردم و گفتم:

-بیا تو.

در باز شد و بهار وارد شد.

-چیکار داری؟

بهار: خانم آقای شایسته تشریف آوردن.

یه تای ابروم پرید بالا.

-شایسته کیه؟

یهو پشت سر بهار، یه نفر دیگه وارد شد.

نگاش کردم و چشمام گرد شد.

آریا: حالا دیگه منو نمیشناسی؟!

بلند شدم و لبخند مصنوعی زدم.

رو به بهار که هنوز داشت ما رو نگاه میکرد، گفتم:

-برو بیرون.

به خودش اومد و سری تکون داد و رفت.

همینطور که دستاشو توی جیباش فرو برده بود، شروع کرد به راه رفتن.

داشت یکی یکی عکسامو که در اندازه ها و حالات مختلف بود و به دیوار نصب شده بود، نگاه میکرد.

اخم کردم و نفس عمیقی کشیدم.

-اینجا اومدی عکسای منو دید بزنی؟

ایستاد و با مکثی برگشت سمتم.

به چهره ش خیره شدم. پسر جذابی بود که به راحتی نمیشد ازش گذشت. چشمهای متوسط سبزآبی با اخماش ابهت خاصی رو به صورتش داده بود. پوست گندمگون با دماغ و لبای متوسط. ترکیب صورتش جذاب بود.

پسری که یه بارهم از زمانی که خانوم جون به این خونه رفت و آمد داشت، ندیده بودم. اما انقدر مامان از قول خانوم اشرفی یا به قول خودش همون خانوم جون، از وجنات و خوبیهاش و خوشتیپیش و خلاصه همه چیش تعریف کرد که کنجکاااو شدم و اجازه دادم بیان.

ولی نمیدونستم همین آقای همه چی تموم انقدر بیشعوره که شب خواستگاری هرچی از دهنش در اومد به من گفت و اونقدر حرصم داد.

میگفت جواب منفی میدی وگرنه اگه جوابی جز این بدی خودم میدونم باهات چیکار کنم.

همه ی پسرا از خداشون بود جای این شازده باشن و واسه یه جواب مثبت خودشون رو به آب و آتیش میزنن.

اونوقت این آریا خان میاد به زور بهم میگه باید جواب منفی بدی.

طوری باهام حرف میزد که تا حالا هیچ پسری باهام حرف نزده بود.

ولی من یکتام. حرف زور تو کَتَم نمیره.

به خودم اومدم و نگاهم رو ازش گرفتم. از اون موقع تا حالا داشت با پوزخند نگام میکرد.

آریا: اونقدر بیکار نیستم.

دوباره با اخم نگاش کردم: نمیتونی مثل آدم حرف بزنی؟!

یهو اخماش مثل چی رفت تو هم و با دوتا قدم بلند بهم نزدیک شد.

چشمام گرد شد.

اونقدر بهم نزدیک شد که مجبور شدم بشینم روی تخت. چرا یهو جنی شد؟!

با عصبانیت گفت: با "آدم" مثل آدم حرف میزنن نه تو که هنوز قدرت فهم حرفای یه آدمو نداری!

پوزخندی اومد رو لبم. پس بگو آقا از کجا دلش پره.

با تمسخر نگاش کردم: چیه؟ چرا انقدر حرص میخوری؟

بیشترعصبانی شد: خفه شو دختره ی احمق. اونقدر اون شب وقت با ارزشم رو هدر دادم و باهات حرف زدم، آخرشم کار خودتو کردی؟!

با گستاخی تو چشماش خیره شدم: آره کار خودمو کردم. اصلا عشقم کشید جواب مثبت بدم. تو رو سننه؟! از من خواستگاری کردن و از منم جواب خواستن. منم ماااایل بودم جواب مثبت بدم. دیگه افتخار واسه تو کمتر از این؟!

فکر کردم الان چنان نعره ای میکشه که گوشام سوت بکشه.

ولی در کمال تعجب من گفت: اینکه چنین "افتخاری" نصیبم شده بحثش جداست..

یهو داد کشید: ولی چرا اون مزخرفاتو تحویل خانوم جون دادی؟!

چشمام گرد شد.

این چرا انقدر رنگ به رنگ میشه؟ اما باید اعتراف کنم عصباینتش خیلی وحشتناک بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با این حال خودم رو نباختم و از روی تخت بلند شدم و متقابل داد زدم: هوووی چه خبرته روانی؟ کدوم مزخرفات؟ صداتو بیار پایین. حواست باشه تو خونه ی کی هستی. اگه میخوای هوار هوار کنی برو بیرون. حو

و با دستم به در اتاق اشاره کردم.

اخماش شدید توهم بود. یهو اومد نزدیکم و دست دراز شده م رو گرفت و برد پشتم.

آخ بلندی از درد گفتم. شرط میبندم این از جنگل فرار کرده.

توی صورتم دوباره داد زد: برم بیرون؟ مگه من با میل خودم اومدم؟ تو یهو عین بختک افتادی وسط زندگیم و حالا هم داری این مسخره بازیارو درمیاری.

مکثی کرد. ولوم صداش پایین تر اومد.

آریا: مثل اینکه چرندیاتی که به خانوم جون گفته بودی یادت رفته. مراسم نامزدی و فلان! آره؟ ببین دخترجون. وقت من با ارزش تر از اونیه که بیام اینجا و با توی دختربچه یکی به دو کنم. حوصله ی نامزد و نامزد بازی و این مزخرفاتو ندارم. پس میری و به خانوم جون میگی نظرت عوض شده و باید بیشتر فکر کنی.

دوباره داد زد: فهمیدی یا نه؟

لبام رو از درد گاز میگرفتم تا مبادا جلوی این جنگلی اشکام بریزه.

بالاخره فهمید و دستمو ول کرد. سریع نشستم رو تخت و شروع کردم به مالیدن دستم. به خاطر سفیدی پوستم، رد کبودی مشخص بود. بدجور فشار میداد.

فقط واسه تلافی اون حرفا و توهیناش، اون حرفو به خانوم جون گفته بودم. میدونستم بالاجبار اومده خواستگاری و اصلا راضی نیست. اما از اونجایی که اون شب بهم توهین کرده بود دقیقا کاری رو کردم که میدونستم نمیخواد.

وگرنه جدای هیکل و قیافه ی بیستش ، عاشق اخلاق گندش نشده بودم که بگم حالا با هم نامزد کنیم.

قبلش جواب مثبت داده بودم و حالا هم به خانوم جون که اون حرفو گفتم، میدونستم کاری نمیتونه بکنه و ناچار به قبول کردن پیشنهاد منه. نشونت میدم موجی!

سرم رو گرفتم بالا و با عصبانیت نگاش کردم.

-نخیر نفهمیدم. هر طور دوست داری فکر کن برام مهم نیست. اصلا مگه تو چیکارمی که زرت و زرت امر میکنی؟ نمیخوام، دوست ندارم. فهمیدی یا نه؟!

چشمهاش رو ریز کرد و انگشت اشاره ش رو طرفم گرفت.

آریا: داری با دم شیر بازی میکنی دختر کوچولو. از حالا دارم بهت میگم.

و به طرف در رفت و بازش کرد. چشمام رو از صدای محکم بسته شدن در بستم.

عصبی داد زدم: هنوز نیومده تهدیدم میکنه. وحشی موجی. برو بمیر.

 

*آیناز*

به ساعتم نگاهی انداختم و پوفی کردم..

تقریبا یک ساعت بود که اومده بودم و میخواستم با یکتا حرف بزنم.

خوبه قبلش بهش زنگ زده بودم و خبر دادم.

ولی تا اومدم بهار گفت که یکتا و نامزدش تو اتاق یکتا دارن باهم حرف میزنن. اونم معلوم نیست چه حرفایی میزنن که از وقتی اومدم فقط صدای داد و بیداد میومد.

بهار همونطور که سرش پایین بود و داشت یکی از گلدون ها رو تمیز میکرد گفت: من که بهت گفتم برو یه روز دیگه بیا. با اون وضعیتی که پسره وقتی اومد داشت، فهمیدم یه اتفاقی میفته. عین برج زهرمار شده بود و با یه من عسلم نمیشد خوردش. در اون حد عصبی بود. من که وقتی دیدمش کم مونده بود خودمو خیس کنم!

-من که بهش زنگ زده بودم و گفته بودم میام.

بهار با حرص گفت: هیچ کارش از رو عقل نیست. دختره ی خنگ. معلوم نیست چه گندکاری کرده که پسره اینقدر عصبی بود.

صدای داد و بیداد قطع شد و بعدش صدای بسته شدن محکم در.

چند ثانیه بعد نگام به یه پسر خوشتیپ افتاد که داشت تندتند از پله ها پایین میومد.

تا رسید پایین سریع بلند شدم.

-سلام.

یه لحظه ایستاد و تازه نگاش بهم افتاد.

آب دهنمو قورت دادم.

 یه چیزی زیرلب گفت که نشنیدم و بعدشم عین بز سرشو انداخت پایین و با قدمای بلند از سالن خارج شد.

ابروهام پرید بالا.

-وا، جواب سلام واجبه ها عامو!

بهار راست میگفتا مثل عصا قورت داده ها بود.

ولی این یکتای موزمار نگفته بود همچین خواستگاری داره. فقط بهم گفته بود اسمش آریاست.

شونه هامو انداختم بالا. به من چه خب!

کیفمو برداشتم و به طرف پله ها رفتم.

بهار: کجا؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرم رو برگردوندم طرفش: میرم پیش یکتا دیگه.

بهار: از من میشنوی نری بهتره. الان مطمئنم اگه بری فقط پاچتو میگیره مثل...

حرفشو قطع کردم: ترجیح میدم این دفعه ازت نشنوم بهار جان. پاچه ی هرکی رو بگیره پاچه ی منو نمیتونه بگیره. من خودم یه پا پاچه گیرم!

خندید.

سرمو برگردوندم و به راهم ادامه دادم.

آروم دو تقه به در اتاقش زدم.

که یهو با صدای دادش از جا پریدم: نمیخوام کسی رو ببینم. دست از سرم بردارین.

دیگه واقعا نگرانش شدم.

دستمو روی دستگیره گذاشتم و آروم درو باز کردم.

روی تخت نشسته بود و دستشو گرفته بود تو دستش.

اخماش شدید توهم بود و زیرلب یه چیزایی میگفت که فکر کنم فحش بود.

درو بستم و بهش نزدیک شدم.

-یکتا؟

سرش رو بلند کرد و تازه چشمش بهم افتاد.

آهی کشید و گفت: کی اومدی؟

نشستم کنارش و دستی که باهاش اون یکی دستش رو گرفته بود برداشتم.

با دیدن کبودی دستش چشمام گرد شد.

نگاش کردم.

-چرا دستت اینطوری شده یکتا؟

با حرص گفت: وقتی گیرِ یه وحشی روانی میفتی اینم میشه نتیجه ش.

سریع بلند شدم و رفتم پایین و به بهار گفتم یه پماد بیاره برام.

دوباره برگشتم پیشش.

اخم کردم: دعوا میکردین؟

چیزی نگفت.

-آخه صداتون تا پایین میومد.

بازم چیزی نگفت.

-چرا اینقدر عصبی بود؟

کلافه شد: هیچی بابا، معلوم نیست چی زده بود که اومده اینجا یقه ی منو بگیره.

با تعجب نگاش کردم: واقعا میکِشه؟

عاصی نگام کرد که فهمیدم زیاده روی کردم.

سرمو تکون دادم: اوکی فهمیدم.

تقه ای به در خورد.

بلند شدم درو باز کردم. پماد رو از بهار گرفتم.

خواستم درو ببندم که اجازه نداد. نیم نگاهی به یکتا انداخت و با اشاره بهش یواش پرسید: نگفتم؟ چش شده؟

چشم غره ای رفتم: حالا میگم بهت، برو.

 درو بستم و دوباره نشستم کنارش.

با احتیاط پماد رو مالیدم جای کبودی دستش.

آخی گفت و اخماش رفت توهم. دوباره شروع کرد به زیرلب فحش دادن. سعی کردم یه جوری حواسشو پرت کنم.

-نگفته بودی انقدر این آریا خان خوشتیپه.

یکتا: تنها حسنش همینه نکبت.

خندیدم.

-چرا بهش جواب مثبت دادی؟

-....

-به خاطر تیپ و قیافش؟

یکتا: تو فکر کن آره.

با تعجب نگاش کردم: جدی یکتا؟

با اخم نگام کرد: ای بابا، اومدن از من خواستگاری کردن و جوابشون هم یه چیز بوده. یا نه یا بله.

بادی به غبغبش انداخت و با غرور گفت: که این از شانس خوبشون بوده که بله شنیدن.

با خنده سرمو تکون دادم: اون که بله.

پمادو بستم و کنار گذاشتم.

-مامان بابات کجان؟

دراز کشید: بابا که واسه کارش رفته سنگاپور. مامان هم خونه ی دوستشه. تنها شانسی که آوردم این بود که اینجا نبودن تا ببینن داااماااد یکی یه دونشون چه آدمیه.

سرم رو تکون دادم.

بابای یکتا تاجر فرش بود وضعشون هم واسه همین توپ بود.

اینجورم که شنیدم وضع آریا هم توپ بود.

یکتا: آیناز گوشیمو بده.

گوشیشو از روی عسلی برداشتم و دادم بهش.

همونطور که سرش تو گوشیش بود پرسید: خب حالا..واسه چی میخواستی منو ببینی؟

تازه دلیل اومدن خودم یادم اومد.

نگاش کردم: تو نمیخوای بیای دانشگاه؟

یکتا: فعلا نه.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×