رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

AzadehSadini

ماجراهای ریاضیات | Azadehsadini

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : ماجراهای ریاضیات

نویسنده : آزاده سعدینی

موضوع : علمی-تخیلی ، خیال پردازی

خلاصه کتاب :

ریاضی یعنی: تدبیر در آفرینش و بنا نهادن آن به وسیله اعداد و اعداد یعنی: شمارش تعداد اجزای طبیعت تا بینهایت و بینهایت یعنی: از اول تا آخر و از اول تا آخر یعنی: رسیدن به خدا، و رسیدن به خدا یعنی: عشق و در مجموع، ریاضی مقدمه ای برای رسیدن به خالق هستی. 
گالیله می گوید: اصول ریاضیات الفبای زبانی است که، خداوند جهان را با آن نوشته است و بدون کمک آنها درک یک کلمه هم غیرممکن است و انسان بیهوده در راهروهای تاریک و پر پیچ و خم سرگردان است.
به نظر من هم، خداوند یک ریاضی دان است، ریاضیدانی که برخلاف ما، هر مسئله ای را به آسانی می تواند حل کند و مانند ما انسانها نیاز ندارد از فرمولهای پیچیده استفاده کند، اصلا پایه گزار ریاضی، خدای خالق است و ریاضی واسطه ای است تا بتوانیم به قدرت خالق خود پی ببریم، و بدانیم این جهان بر پایه ارقام و اعداد ریاضی بنا شده است. 
خداوند در قرآن می فرماید: 
ما موجودات را جفت جفت آفریدیم، که همین کلمه جفت یک مفهوم ریاضی را بیان می کند (زوج مرتب) پس بنیان گزار ریاضی خود خداوند است. 
کپلر ستاره شناس بزرگ می گوید: 
«خداوند جهان را به زبان اعداد خلق کرده است» 
این به معنی آن است که هرچه که خداوند آفریده است به زبان ریاضی قابل توضیح و تفسیر است، مثل کره زمین که گرد است. 
● ریاضی یعنی: رسیدن به خدا (از طریق حل معادلاتی چون اصم، گویا، گنگ، رادیکالی، و...) یافتن علت و علل پیدایش جهان و اثبات آن، یافتن اینکه قلب تنها جایگاه اوست. 
ریاضی یعنی: عشق به یک، به واحد، به احد، به خدای یکتا و رسیدن به او از طریق ریشه یابی و تعیین علامت و... 
یعنی: امر به مثبت بودن (قابل قبول)، یعنی: نهی از منفی بودن (غیرقابل قبول). 
ریاضی یعنی: رهایی ذهن از هوی و هوس این تن خاکی و به پرواز درآوردن ذهن در بیکران نعمات او، سخنان او، آیه های زندگی بخش او،... و در نهایت رسیدن به خود او. 
یعنی، صعودی بودن در تابع درجه دوم زندگی. 
● ریاضی یعنی: رمز عدد هفت (به راستی این رمز چیست؟) 
خداوند جهان را در هفت روز آفرید، آسمان هفت طبقه دارد، گناهان اصلی هفت تا است، جهنم هفت طبقه دارد، طواف دور کعبه هفت بار است، هفت عضو بدن هنگام نماز باید روی زمین قرار بگیرد. فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را دید و حضرت یوسف گفت: هفت سال فراوانی هفت سال خشکسالی می شود. 
● ریاضی یعنی: رمز عدد ۱۳ (جمع حروف ابجد* تعداد کلمات* تعداد آیات) در هر صفحه عددی است بخش پذیر بر ۱۳ که این روند در تمام صفحات این کتاب آسمانی تکرار شده است و این نشانه ای است بر این موضوع، که خداوند ریاضی دانی دقیق و ماهر است. 
وقتی با دقت بیشتری به جهان پیرامون بنگریم حقایقی برایمان آشکار می شود و حس غریبی به ما می گوید: در تمام پدیده های هستی، وجودی غیرقابل انکار از ریاضی وجود دارد. 
توازن اندام ها در تمامی موجودات چه میکروسکوپی و چه عظیم الجثه همه بر مبنای اصول ریاضی بنا شده اند. اگر ذره ای از این قرینه های محاسباتی و ریاضی به هم بخورد، اندام فیزیکی جانداران به هم خورده، مثلا یک اسب چگونه خواهد توانست با یک پای کوتاه و یک پای بلند چهار نعل بتازد و از تمامی پستی و بلندی ها بالا رود. اگر همین حیوان با چشم خود نتواند فواصل محیطی و جغرافیایی را از طریق مغز، محاسبه ریاضی کند چه طور خواهد توانست از موانع متعدد عبور نماید، تمامی این محاسبات به طور اتوماتیک از طریق چشم و سپس نرون های حسی و عصبی به مغز منتقل شده و پس از تجزیه و تحلیل های ریاضی، مغز دستوراتی به اعضا و جوارح حیوان منتقل کرده و عضلات و استخوانها را به واکنش شرطی وامی دارد. 
● ریاضی یعنی: همه چیز، باور نمی کنی؟ فقط کافی است که به اطرافت نگاه کنی، آن وقت متوجه می شوی که ریاضی در ذره ذره وجودت هست، سلول های بدن ما خیلی کوچک هستند و درون آنها اندامکهای مختلف، و کوچکتر که کار همه آنها از یک قانون ریاضی پیروی می کند. 
وقتی می خواهیم وسیله ای را درست کنیم از نسبت ها و عددهای ریاضی استفاده می کنیم که همه دارای اشکال هندسی هستند، حتی موقع غذا درست کردن از عددها و نسبت های ریاضی بهره می گیریم. 
در مجموع زندگی- قوانین ریاضی که انسانها خواسته یا ناخواسته از آن استفاده می کنند ولی بیشتر مردم فکر می کنند ریاضی یعنی: یک معادله سه مجهولی که برای حل کردنش باید مهارت خاصی داشته باشند، اما بیشتر آن ها نمی دانند که در زندگی هایشان چقدر از این نوع معادلات و حتی سخت تر از آن ها را حل کرده اند، پس اگر دقت کنیم و اندکی هم فکر، متوجه می شویم که زندگی را نمی توان از ریاضی جدا کرد، پس دعا کنیم که: 
خدایا: حد محبت به خودت و اهل بیتت را در وجودمان به سوی بی نهایت میل بده. 
خدایا: کارهای نیکمان را ضرب کن، اعمال زشتمان را کم کن و محبت به دیگرانمان را تقسیم کن. 
خدایا: نمودار زندگیمان را همیشه تابع درجه سه ای قرار بده که همواره صعودی باشد. 
و خدایا: مرگمان را همچون جمع دو عدد یک، آسان گردان.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خدایی که در این نزدیکیست...

اونجا توي اون سیّاره‌ی دور و ناشناخته قارّه‌های زیادی وجود داشت،قارّه‌ی جغرافیا، قارّه‌ی تاریخ، قارّه‌ی ادبیّات، قارّه‌ی زبان انگلیسی و ... ولی اون قارّه‌ای که از تو فضا خیییلی قشنگ دیده می‌شد به نظرم اسمش «قارّه‌ی ریاضیات» بود... قارّه‌ی ریاضیات ، گسترده‌تر از همه بود و به حسابی مادرِ اون قارّه‌ها بود...! گسترده بودنش باعث شده بود به کشورهای زیادی تقسیم بشه، به کشورهایی مثل «کشور اشکال هندسی» یا «کشور اعداد»! کشور اعداد به دو قسمت تقسیم می‌شد : قسمت اعداد گویا، قسمت اعداد گنگ...

هیچ عددی در این کشور پیدا نمیشد که هم باشند‌ه‌ی اعداد گویا باشه همـ باشند‌ه‌ی اعداد گنگ! سمت راست این کشور به اعداد گویا اختصاص داشت ، بعضی از اعداد گویا (نه همشون) از قبیله‌ی اعداد صحیح بودند!  و بعضی از اعداد صحیح -نه همشون- نوادگان حسابی بودند و بخاطر همین به همون اعداد میگفتن اعداد حسابی...! و از بین اعداد حسابی همشون بجز یکی که عدد «صفر» نام داشت طبیعی بودند... اعدادی که صحیح،حسابی و طبیعی بودند همه از قسمت اعداد گویا بودند... 

و آنطرفتر یعنی در سمت چپ کشور اعداد ، اعداد گنگ زندگی می‌کردند.... .

....

 (قسمت اعداد گویا): یه روز که خیلی هوا سرد بود و کافه‌ها همه بسته شده بودن و همه اعداد تو خونه به بخاری چسبیده بودن عدد هفت برای انجام کاری مجبور شد از خونه بره بیرون، کمی که رفت متوجه شد صدای هق‌هق و گریه میاد بدنبال این صدا همه‌جا گشت ولی چیزی ندید! یهو صدای گریه قطع شد و عدد هفت به خیال اینکه توهم زده به راهش ادامه داد دو قدم بیش‌تر نرفته بود که صدایی گفت: هوی! من اینجام....

عدد هفت که سرش رو برگردوند با کوتوله مواجه شد.... چشماش قرمز بود و معلوم بود سیر گریه کرده، توی این هوای سرد حتی پالتو هم تنش نبود...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوتوله با فین‌فین گفت: هفت جان! دنبال منبع صدا میگشتی...

هفت گفت: آره از خونه زدم بیرون ، برا شام نون نداریم، تو این هوای سرد اینجا چیکار میکنی؟ اتفاقی افتاده؟؟؟ بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم...

کوتوله روی سنگ نشست و سفره دلشو باز کرد: من اسمم صفر هست، وقتی اومدم به شهر شما، یعنی شهر اعداد مثبت، اسممو گذاشتن کوتوله، چون قدم از همتون کوتاهتره... و این باعث سرخوردگی من میشه!

هفت کنار صفر نشست : صفر جانم، وقتی کسی روت اسم یا لقب بد میزاره اصلا خودتو ناراحت نکن، چون جای ناراحتی نداره، به تو هیچ ضرری نمیرسه، بلکه نشون‌دهنده‌ی فقر فرهنگ و شعور خودشونه. 

صفر گفت: من میدونم که اصالتا مثبت نیستم یعنی از شهر شما مثبت‌ها نیستم برای همین با شما فرق دارم و قدم کوتاهه، و اینقدر بهم گفتن که دیگه اینجا رو دوست ندارم و خیلی معذرت میخام خیلی معذرت میخام بنظرم آدم‌های مهمون نوازی نیستین که یه غریبه مثل من به شهرتون به چشم یه جای امن نگاه کنه! 

هفت گفت: حق دارید منم متوجه شدم که همیشه مورد تمسخر قرار میگیری ولی شما تر و خشك رو با هم نسوزون، میبینی که امثال من کاری به کارت ندارن... راستی! اگه اینجا راحت نیستی میتونی به شهر همسایه یعنی شهر اعداد منفی بری اونجا علاوه براینکه اعداد مهربونتر و مهمان نواز ترن دیگه به خاطر قدت خجالت نمیکشی چون قدت از اونا بلند تره، خوبه؟؟؟ قبول داری؟؟؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

صفر گفت : نمیدونم چی بگم... آره راست میگی با این روحیه‌ی لطیف و دل نازکی که من دارم باید برم... دوست ندارم روم لقب بد بزارن، منم مثل شماها عددم، دل دارم...! ازت ممنونم تو واقعا فرق داری، میتونی بری به کارات برسی، من حالمو خوب میکنم و هوا که گرگ و میش شد میزنم به چاک...! 

هفت با خیالی آسوده به راهش ادامه داد و صفر به کلبه‌ی خودش رفت ، شال و کلاه کرد، چمدانش رو بست و کنار بخاری نشست، یه بار دیگه لقب زشتی رو که بهش نسبت داده بودن یادش اومد: کوتوله!!! صفر دوست نداشت اینقدر یادش بیارن که قدش از همه‌ی اونا کوچکتره...

( اشاره به اینکه: صفر از تمام اعداد مثبت کوچکتره! و همینطور صفر از تمام اعداد منفی بزرگتره! و علاوه بر این صفر عددی گویا هست که نه مثبته نه منفی...)

هوا که گرگ و میش شد صفر با قلبی خسته شهر مثبت‌ها رو بدرود گفت؛ دوان دوان ۳ کیلومتر مسیر رو تا شهر منفی پیمود. وقتی به اونجا رسید اول صبح بود خسته بود و دیگه پاهاش رمقی نداشتند با قدمهایی آهسته ب راهش ادامه داد... بوی نون به مشامش خورد سرش رو که چرخوند عدد ۳۴- رو دید که در نونواییش رو باز کرده، هفت راست میگفت اینا قدشون کوتاه بود...

منفی سی و چهار با دیدن صفر ماتش برد؛ صفر در برابر اون قدّ بلند بود... صفر که دنبال راهنما میگشت به منفی سی و چهار نزدیک شد تا ازش سوالاتی راجع به اونجا بپرسه!

صفر که به منفی سی و چهار رسید سلام کرد؛ منفی سی و چهار گفت: علیک سلام، نون میخاید!؟ شاگردم رفـــ...

صفر گفت: نه! نه! نون نمیخام، برای اقامت اومدم اینجا، میتونم ازتون کمک بخام...

منفی سی و چهار گفت: جان دلم! بله حتماً.... پسر داییم منفی پنج الان در بنگاهش رو باز میکنه، اگر مشکلتون خونه هست میتونین ب اونجا برید...

صفر تشکر کرد و با گرفتن آدرس بنگاه راهش رو در پیش گرفت.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

****

صفر خونه رو پسندید و با منفی چهارده که خونه رو به اجاره گذاشته بود قرارداد بست، برای پرداخت کرایه خونه باید کار پیدا میکرد و خوب میدونست چیکار کنه... آستین بالا زد یک تنه خونه رو تمیز و همه چیز رو مرتب کرد ؛برای هواخوری و انجام کارهای ضروری و آشنایی با همسایگان رفت بیرون، همونموقع یکی از خونه‌ای به شکل توت فرنگی اومد بیرون، عدد منفی هزار و سیصد و هشتاد و سه بود، پس خونه‌ی صفر تو محله‌ی اعداد منفی هزار به بالا قرار داشت! قد منفی هزار و سیصد و هشتاد و سه بســــی کوتاه بود و اون عدد بیچاره با دیدن صفر دست و پاش رو گم کرد و سریع رفت داخل خونه...! 

یه صدای بلندی به گوش رسید: بابا لنگ‌دراز ایــــنه!! منفی یک اداشم نمیتونه دربیاره!

( اشاره به اینکه منفی یک از تمام اعداد منفی بزرگ‌تر است )

صفر سرش رو بالا گرفت و با دیدن منفی هزار و سیصد و هشتاد و سه که سر بام خونش ایستاده بود گفت: ببین، اگه من چاقم،کوتاهم،لاغرم،درازم ، خوشگلم یا زشتم رو خودم میدونم، اینکه تو بیای و این حقیقت رو بکوبی تو صورت من فقط دلمو میشکنه، ضمنا از این به بعد همسایه‌تم پس حواستو جمع کن، چون شیطونتر از این حرفام...

منفی هزار و سیصد و هشتاد و سه با پوزخند گفت: همسایه جون، از وقاحتم خوشت بیاد یا نیاد همینه که هست، باید بسازی که اسمت بابا لنگ درازه! راستی، من خیاطی هم بلدم اگه لباس خواستی کاری نداره سه تا از لباسام رو بهم میدوزم شاااااید تنت بره ههههههه!!  

صفر که همیشه شعار زندگیش این بود « جواب ابلهان خاموشیست» و قانون اول زندگیش همین بود اعتنایی نکرد و رد شد، ولی ته دلش ب این فکرمیکرد که اینجا هم بهش میگن بابا لنگ دراز و این یه لقب بد بود شاید لقبی بدتر از کوتوله...! و از این که همه همینجوری صداش کنند حس خوشی نداشت ...

به سر خیابون که رسید نگاهی به بنر بزرگی که نصب شده بود انداخت، «گروه تئاتر» ! بنظرش جالب میومد و دوست داشت بره ... پس منتظر ساعت ۸ شب موند تا با اندک پولی که داشت بلیط خریداری کنه و بره سینما...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×