رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : آراگل

نویسنده : Bita_Icyheart کاربر انجمن نود هشتیا

موضوع : عاشقانه ، انتقامی، پلیسی، طنزو...

خلاصه : گلرو بیاتی مدلینگ معروفی که به جز بدست اوردن شهرتو پول و رسیدن به رویاهاش به هیچی فکر نمیکنه تو اوج موفقیتش با مشکلات زیادی مواجه میشه و ...

گفتار نویسنده :
در برهه ای از زمان ناگهان به خودم آمدم
دست از جنگیدن و جان کندن برداشتم
تمام گذشته ام را 
با تمام جزییات از نظر گذراندم
در نهایت با پرسشی بی جواب 
رو به رو شدم که گناهم چه بود؟
این میزان از دردو رنج 
تاوان کدام گناهم در زندگی بود؟
گویا همزمان با متولد شدنم 
دردو رنج هم با من متولد شد
باید دید میتوانم سرنوشتم را 
به دست خودم عوض کنم 
یا باید به این حقیقت ایمان بیاورم که 
سرنوشت به دست انسان ها 
قابل تغییرنیست و از پیش رقم خورده... 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول

یک نفر باید باشد 
خیالت را از بودن روزهای بد راحت کند
آنقدر که
وقتی نگاهت می‌کند و می‌گوید:
"بیخیال، همه چیز درست می‌شود"
لبخند بزنی و مطمئن باشی 
وقتی او می‌گوید "می‌شود" 
حتما می‌شود
حتما! 


با بی حوصلگی به سوال آخر دفترچه کنکور نگاه کردم، خدارو شکر اینم بلد نبودمو الکی رو هوا گزینه ی سه رو با مداد سیاه کردم، تمام حرصمو روش خالی کردم به حدی که نوک مداد شکست، همین که خواستم بلند شمو برگه هامو بدم به مراقب بهم اشاره کرد که فعلا بشینم سره جام، نشستمو چشمم افتاد به ساعت که هشتو نیم نشون میداد، خب به این نتیجه رسیدم که حق داشت برگه هارو ازم نگیره چون کنکور ساعت هشت شروع شده و من همش نیم ساعت به خودم زحمت دادم رو سوالا تمرکز کنمو یه جورایی تو پاسخگویی به صدو بیستا سوال تو نیم ساعت رکورد زدم، امسال دومین سالیه که دارم کنکورتجربی میدم و باید بگم که تا حالا یه خط درس به خاطرش نخوندم چون از اولم هیچ علاقه ای به این رشته نداشتم و به اصرار بابام انتخابش کردم، همین که دیپلممو گرفتمو گفتم میخوام کنکور هنر بدم باهام یه دعوای حسابی راه انداختو گفتن : 

+ یا پزشکی قبول میشیو مثل من دکتر میشی یا دیپلمه باقی میمونی

و این شد که هم سره لج باهاش هم اینکه علاقه ای به پزشکی ندارم سوالای کنکورو با ده بیس سی چهل جواب میدم که درنیام، تاروزی برسه که بیخیالم بشه و بزاره برم دنبال عزیزه دلم هنر، با این وجود ازش هیچ کینه ای ندارمو اولینو آخریم عشقم تو دنیا خودشه.
حالا تا وقتی برگه هارو ازم بگیرن یکم از خودم بگم :

به نام خدا گلرو بیاتی هستم 20 ساله از تهران، تک فرزند آقای آراز بیاتی و خانوم گلرخ پیرنیا ، بابام متخصص مغزو اعصاب و مامانم هم صاحب یکی از مزون های لباس عروس لوکس تهرانه، منم راه بابامو هنوز ادامه ندادم و تو کار مدلینگ تشریف دارم، هفده سالم بود که یه روز سرزده رفتم مزون خاله گلنارم که مثل مادرم مزون داره اونم از نوع مجلسیش، که دیدم شوی لباس دارنو از شانس یکی از مدلاش روبه موت بودو من تو رودربایسی لباساشو کردم تنمو رفتم جلوی ملت راه رفتمو عشوه اومدم که مساوی شد با یه روزه معروف شدنم اونم توی اون سن کم، یه جورایی از بچگی کرم مدل شدنو تو وجودم داشتم عاشق این بودم روزی سی دست لباس عوض کنم یا یه عده مدام ازم عکس بگیرن.
با وجود مخالفت های شدید بابام که همیشگیه به شرط اینکه این کار به درسم لطمه نزنه و بلاخره یه روز دکتر بشم رفتم تو این کار و واسه خودم در سطح دنیای مجازی و دنیای واقعی حسابی معروف شدم، تقریبا یه سالی میشه که منو دختر خالم شقایق با استفاده از مدرک کارشناسی طراحی و دوخت لباس که داره و الهی کوفتش بشه و به کمک خاله گلنار و مامانم یه مزون لباس مجلسی با برند آراگل زدیمو حسابی داریم پول پارو میکنیم.حالا چرا آراگل، چون بابام دلش میخواست اسمه منو بزاره آراگل، ترکیبی از اسم خودشو مامانم، ولی مامانم روزی که میخواستن اسم منو تو شناسنامم بزنن طبق معمول با بابام لج کردو گفت :

-یا گلرو یا میرم خونه بابام

 تو تمام این سال ها بابام وقتایی که باهم تنهاییم منو آراگل صدا میزنه و به خاطر همین این اسمو رو مزون گذاشتم، بماند که چقدر ذوق زده شدو اون روز کمتر بهم گیر داد که چرا درس نمیخونی.از نظرظاهری با بابام مو نمیزنم، چشمو ابروی مشکی، موهای مشکی، پوست سفید، قد بلند...

-وقت تمومه پاسخ نامه و دفترچه سوالو تحویل بدین

وا کی وقت تموم شد؟
برگه هامو تحویل دادمو از حوزه امتحانی خارج شدم، با چشم دنبال بابام میگشتم که یهو یکی بغل گوشم گفت :

- آراگل خانوم یه عکس باهام میگیری؟

با تعجب برگشتمو دیدم کسی نیست جز بابام که تو تغییر صدا استاده، با خنده گفتم :

- عکس چیه؟ماچتم میکنم

تا خواستم ماچش کنم اخم کردو دستمو گرفتو گفت :

+ یه همه طرفدارات ماچ میدی؟خجالت نمیکشی؟

لبمو گاز گرفتمو همونجوری که منو میبرد سمت ماشین گفتم :

- به همشون که نه، اگه یه آقای خوشتیپ جذاب باشه، دکتر باشه از نوع مغزیش،، اصلیتش ترک باشه و اسمشم آراز باشه حالا یه ماچیشم میکنم

خندیدو گفت :

+ بسه، من با این حرفا خر نمیشم سوار شو تو راه بگو ببینم کنکورتو چیکار کردی

تا اینو گفت قلبم ریختو با استرس سوار ماشین شدم، همین که سوار شدو راه افتاد گفتم :

- کنکورو قهوه ای کردم امسالم درنمیاد

یهو زد رو ترمزو با داد گفت :

+ چی؟

با نهایت مظلومیت و مثل گربه ای یتیم نگاهش کردمو گفتم :

- بابا جونم یا با مامان گلرخ یه طرحی بریزیدو یه بچه دیگه بیارید اون دکتر بشه به آرزوت برسی و بیخیال من بشی یا من همین جا کف خیابون میخوابم با ماشین از روم رد شو

کلافه باز راه افتادو گفت :

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×