رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

___

 به دنبال دلیل موجودیت

پست های پیشنهاد شده

شاید با فراموش کردن این امر که زنده هستم و دارم زندگی می کنم در پی لذت بردن از نفرین کردن زندگی خودم بوده باشه ; و شاید دلیل این کار این باشه که تاریکیی به قلبم رخنه کرده که سعی در فرار از اون دارم ولی چه بسا که این سعی بیهوده نیز همانند فرار کردن از مشکلات و واقعیت های زندگیم پاک کردن صورت مسئله باشه ، صورت مسئله ای که همه ما انسان به شکل های مختلف همراه با جوابش توی دلمون داریمش ولی عاشق پاک ردن و چشم پوشی ازش هستیم.

ولی من با این همه تاریکی که داره بهم چیره میشه ، با این همه بی هدفی و ندونستن اینکه چرا بوجود امدم همیشه خدا خودم دوست دارم !!!!!! برای خودم خیلی عجیبه چرا با همه ایراد ها و عیب ها ، با این همه اشتباهات و سردرگمی ها چه جوری میتونم خودم رو دوست داشته باشم؟؟ من که هدفی ندارم یا اگه داشتم یادم نمیاد من که تهی و پوچ شدم من که دارم از درون میمیرم منطق حکم میکنه که آدم از خودش متنفر باشه نه این که دوست داشته باشه خخخخخخخ و من متوجه این واقعیت عجیب و خنده دار شدم واقعیتی که به نظرم افرادی از من پر رنج تر ، افسرده تر و با مشکلاتی صد پله بدتر یا در شرایطی فوق العاده وخیم تر از هر لحاظی مطمئنم اگه یکمی ساکت و آروم بشن فقط برای 1 دقیقه ناقابل چشماشون رو ببندن و هیچ فکری نکنن هیچی میتونن حسش کنن یا صداش رو بشنون صدایی که از دورن میگه دوست دارم صدایی که میگه عاشقتم و فقط اون صداست میتونه منو با هرچی گناه و عیب و اشتباه و ناامیدی و صدها قید و شرایط منفی که شاید آدم رو از حیوان هم پست تر بکنه ( شاید بخندین و باور نکنین) بازم دوست داشته باشه

شاید بعضی ها اگه تا حالا حسش کردن فکر می کنن خداست یا هر چیز عرفانی دیگه ای ولی من فهمیدم نیست کاری اصلا به موجودیت خدا ندارم چه خدایی باشه چه نباشه من خودم انقدر مشکلات و سردرگمی درباره خودم دارم که نمیتونم به مسائلی از قبیل وجود خدا و شیطان و ........ هرچیز علمی و مذهبی و فلسفی دیگه ای فکر کنم خلاصه اول فکر کردم چند شخصیتی شدم و این شخصیت دیگه است ولی متوجه شدم اونم نیست آخه اگه خودم بودم که خودم رو دوست داشتم باید به خودم از این چیزای امیدوارانه ای و مثبت اندیشانه که همه چیز درست میشه و خودم رو اصلاح میکنم و باید تغییر بکنم و از این جمله حرف ها میزدم که اگه قرار بود روی من اثرکنه که وضع روحیم این نبود درسته؟ پس فهمیدم خودم هم نیستم آخه این صدا کاری به هیچ چیز نداشت که من کیم و چه جوریم فقط میگه منو دوست داره پس بهترین اسمی که به نظرم میومد رو بهش دادم غریزه بقاء بله من به اون صدا میگم غریزه بقاء چون هیچ چیز دیگه به نظرم نیست که آدم رو بدون توجه به چیزی که هست دوست داشته باشه بدون دلیل بودن هیچ درخواستی در جوابش.

_____________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

توی دنیایی که داره توی فساد و تباهی غرق میشه ، توی دنیایی که حتی اشرف مخلوقات هم راهشون رو گم می کنند ، توی دنیایی که درد های روی هم انباشته شده حقیقتی تلخ و پایان ناپذیر شدن ، توی دنیایی که روز ها و ساعت ها مارو توی باطلاق تاریکی بیشتر میکشن.... بزار توی این دنیا با این قلب سیاهم راهنمایی تو باشم و هر چیزی که میخواست تو به تاریکی بکشونه نابود کنم چون فقط یه قلب تاریک میتونه وجود معصوم تو رو بدون آلوده شدن توی این دنیا حفظ کنه .

قبل از تاریک شدن قلبم همیشه به دنبال عشق واقعی میگشتم و به دنبال عشق واقعی جستن و منتظر بودن باعث شد که از همه اطرافیانم متنفر بشم ، در قلبم رو روی همه چیز و همه کس ببندم و هیچ حرف و چیزی رو قبول نکنم و قبل از این که متوجه بشم در پی یافتن عشق واقعی یا حداقل مفهموش تهی شده بودم. تهی و با قلبی تاریک دست از جست و جو برداشتم و داشتم مثل بقیه توی باطلاق غرق میشدم که دیدمش عشقی که برای پیدا کردنش بهای تهی شدن رو قبول کردم حالا که دیگه چیزی ازم نمونده پیداش کردم و وقت دیدمش تا گردن توی تاریکی پایین رفته بودم بدون ذره ای تلاش برای رهایی ولی اون انقدر معصوم بود که بدون اینکه ازش خواسته باشم به من عشق ورزید و همون موقع فهمیدم که همین که انقدر خوش شانس بودم که توی زندگیم با همچین فردی آشنا بشم برام کافیه پس دست عشق رو گرفتم و خودم رو بیرون کشیدم ولی دیگه دیر بود باطلاق زمانه این باطلاق کثیف منو دیگه تاریک کرده بود و فقط توی وجودم یک نقطه کوچیک باقی مونده بود که سفید بود و اون عشق تو بود پس من با همون نقطه کوچیک روشن راهم رو به سوی حقیقت کج کردم و تمام درد و زخم و تاریکی رو به آغوش کشیدم و قبول کردم و خودم رو با اون همه سیاهی قوی کردم تا در عوض عشق تو توی مسیری که میخوای بری همیشه همراهت باشم و سختی هارو با سیاهی قلبم تحمل کنم تا تو همیشه به امید باور داشته باشی .

یه آهنگی بود ترجمه اش میشد این متن و درباره شخصی بود که مرده بود ولی روحش نمی رفت و همیشه کنار کسی عاشق بود بود  که به نظرم با دلنوشته بالا میومد:

 هرگز نمیتونم به انتظاراتم توی روز اول برگردم                                                 اما همیشه یادم میمونه که باید اونا رو ترک کنم(انتظاراتش رو)

من این دیوار ها رو خراب می کنم و فرارمیکنم                                              حتی الانم که دارم در میان آسمان ها پرواز می کنم سپر محافظ تو هستم        

اما همیشه یاد تو هستم                                                                         وقتی خودم رو درکنار تو در ، اعماق تاریکی پیدا کردم

با عشق میجنگم و همه روشنایی رو برمیگردونم                                             حتی هنوز هم با وجود عشق تو نمی تونم همه ی تاریکی رو از بین ببرم

پس بدون شک                                                                                    برای همینکه حالا و همیشه همراه تو هستم

_____________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

ویرایش شده در توسط ___

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از وقتی که خاطراتم را رها کردم هیچ گذشته ای ندارم که بهش دل خوش کنم;همش به خودم میگم که دیگه هیچ چیز برا از دست دادن ندارم ولی بعضی وقتا به پشت پنجره کوچک اتاقم می روم و به ماه نقره ای که به آرامی توی تاریکی حرکت میکنه با افسوس خیره میشم و بهش حسادت می ورزم که حتی توی تاریک ترین شب ها هم می درخشه.

ای کاش می تونستم قدرت نورش رو قرض بگیرم و با خودم به آینده ببرم چون دلم نمی خواد توی بازی سرنوشت ببازم ولی جای افسوسی نیست من هم با این همه پوچی چیزای دارم که ماه نداره من رویای نامیرا و عشق دست نخورده توی وجودم دارم که منو زنده نگه میدارنو انقدر دنیا بهم بدی کرده که دیگه حتی درد هم من رو به سوی اهدافم پیش میبره پس ای خورشید سپید شب نورت رو بیشتر بتابان که هنوز شب ها تاریک تری مونده که باید روشن شوند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من در این دنیای تاریک یکه و تنها مانده ام و عذابی که به قلبم افتاده مرا از نفس انداخته است .

باران که می تراود آرزو می کنم که ای کاش مرا هم با خود بشوید و به خوابی ابدی در دل زمین فرو برد اما فقط من هستم و خیسی گریه روی گونه هایم.

آخه چه جوری باید توی این دنیای بی رحم  زنده بمونم ؟ دیگه باید چه چیز ام را فدا کنم؟

به هر دری میزنم تا شاید کرسوی امیدی پیدا کنم ، امیدی که گویی هچوقت امیدی به پیدا کردنش نیست .

منه بی قدرت و درمانده وجودم بی هدف است و همین احساسات استئصال درون قلبم را قوت میبخشد.

ولی ناگهان صدایی از درون مرا می خواند .

من سرشار از امید های فردا می شوم و قوا در درونم جریان پیدا میکند چون صدا داره بهم میگه بالاخره چیزی یا کسی هم هست که توی این دنیای بیکران به انتظار تو ایستاده باشد.

ناگهان فهمیدم که چرا من به این دنیا تعلق دارم چرا زنده هستم چرا تمام زندیگم ایجاست و چرا باید اینجوری زندگی کنم چون:

شاید من به خاطر لمس یک لحظه ای که هنوز نیامنده هم اکنون به وجود آمده ام 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آه اینجا کجاست؟چرا همه بالایی سرم ایستاده اند؟

آهای سلام؟ سلام؟صدام رو میشنوین؟دارم اسمتون رو صدا میزنم ولی چرا کسی جوابم رو نمی ده؟

آهان فهمیدم ماجرا چیه!خوبه پس اگه کار دیگه ای به غیر از گریه کردن با من دارین قبل از اینکه دور و محو بشم بگین؟

خب پس اینجا خونه جدید جسم فانیمه خخخ 

ناگهان خودم رو توی یه جای تاریک پیدا می کنم انگار نه انگار همین الان توی رختخواب ابدیم داشتم به خودم نگاه میکردم.

 ترس و وحشت وجودم رو فرا میگیره آخه من هم مثل هر آدم دیگه ای زندگی کردم و توی این زندگی عاشق شدم ، گناه کردم ، کمک کردم ، دروغ گفتم ولی از نتیجه اینکه خوب هستم یا بد خبر ندارم.

نفس عمیقی می کشم و به صدای درونم گوش می کنم که میگه توی این تاریکی تو احتیاجی به هیچ روشنایی برای پیدا کردن راه نیاز نداری چون اگه بخاطر بیاری تو نه ما قبلا اینجا بودیم همه وجودمون قبلا مال این دنیا بوده که به دنیای فانی رفته حالا داریم برمیگردیم جایی که ازش امدیم فقط فرقش اینه که وقتی داشتیم از اینجا میرفتیم پاک و خالص بودیم ولی حالا باید ببینیم چقدر از اون خالص رو نگه داشتیم.

آماده ای؟  آماده ام  

نمی ترسی؟ چرا ولی دیگه نه راهی برای برگشت هست نه برای پشیمونی فقط باید برم و با خودم روبرو بشم

خوبه 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برق چشمان سیاه تو همچون نور ستارگان شب های غیبت ماه هستن که در دل تاریکی شب راهنمای دل گم کردگانند.

درون آن چشمان مشکی تاریکی ای میبینم که بعد عمری زندگی می توانم به آن باور داشته باشم ؛ پس اجازه میدهم که این تاریکی مرا به درون نور راهنمایی کند.

 

دستانت همچون شعله های بال های ققنوسی است که با برخوردشان برگونه هایم گرگ سفید یخی ای را که سال هاست قلبم را بلعیده است میکشد.

با اینکه کشته شدن آن گرگ یخی دردناک بود اما شیرین ترین دردی بود که تا بحال چشیده بودم.

 

رویاهایت هرچند بچگانه و دست نیافتنی اما همچون دروغی زیبا مرا وادار به رها کردن هرآنچه آرزو و رویا در سر دارم می کند.

همه میگویند رها کردن رویاهای منطقی ام برای رویا های بچگانه تو دیوانگیست اما این رو فهمیده ام که تا وقتی کنار هم باشیم به هر چیزی میرسیم ؛ همچون سفینه ای که با سرعت به درون تاریکی کهکشان صعود میکند و در نور ستارگان گم میشود.

 

پس از حالا تو هدف زندگی و دلیل نفس کشیدن من هستی من خودم رو وقف تو میکنم تا روزی که چیزی برای فدای تو کردن وجود نداشته باشد.

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×