رفتن به مطلب
Added by Amir

Faribw_sd

زیر رادیکال | Faribw_Sd

پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : زیر رادیکال

نویسنده : Faribw_sd

موضوع : درام . عاشقانه

خلاصه کتاب : مهندس کیارا عدل دختری از یک خانواده ی مرفه است که در کارخانه ی پدرش کار می کند. او می خواهد دستگاهی را طراحی کند و بسازد که ارزش چند میلیاردی دارد. در همین حین که مشکلات متعددی برای ساخت دستگاه دارد عاشق می شود و...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ذهنم شلوغ تر از اونی بود که بخوام برم کارخونه. در عین شلوغی خالی بودم؛ خالی از پوچی. نفهمیدم کی اومدم خونه و کی لباسامو شوت کردم کنج اتاق. راهی حموم شدم. با جاری شدن آب سرد روی بدنم ، احساس لرزش کردم ولی چندی نگذشت که عادت کردم. عادت کردن برام سخت نبود. مثل خیلی از دخترای دیگه که عادت کرده بودیم. به همه چی ... به باید ها و نباید های بی چون و چرای یه مشت آدم که فقط یاد گرفته بودن باورهای بی منطق اشون رو به زور بچپونن توی کله امون و مهم تر از همه عادت کردن به نداشتن حق اعتراض. دلم می خواست سر همه اشون داد بزنم و بگم که من جنس دوم نیستم من جنس مؤنثم .حوله امو تن کردم و از اتاقم رفتم بیرون و بعد از در زدن رفتم تو اتاق بابا.
- چیزی شده؟
- میخواستم بدونم آرش کجاست؟ رفت خونه؟
- نمی دونم من امروز زودتر اومدم خونه خیلی کار داشتم چه کارش داری؟
- خیلی بی معرفته هر روز با شما می اومد اینجا از وقتی باران و عروس خودش کرد و رفتن دیگه نمیاد
بابا تعللی کرد و گفت :شما که هر روز همدیگر رو می بینید بی معرفتیش چیه؟ 
خیره شدم به کامران و گفتم :تو کارخونه همه سراشون تو کار خودشونه 
- باشه برو لباس بپوش سرما نخوری
- نمیخورم. کامران به مامان هم بگو از همون طرف میرم خونه آرش اینا 
- باشه زنگ بزن بهش
صدای آرش توی گوشم پیچید:
- های 
اگه حالم جا بود مثل همیشه الان می گفتم های به روی ماهت و چرت و پرت می گفتیم و می خندیدیم ولی فقط گفتم : سلام 
- خوب نیستی نه؟
لبخندی روی لبم نشست همیشه حالمو می‌فهمید و این خیلی ارزش داشت.
- نه 
- حله خودت میای یا بیام سراغت؟
- میام 
- منتظرم 
و در آخر صدای بوق ممتد خبر از قطع شدن تماس میداد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خودمو از تو بغل باران انداختم تو بغل آرش و محکم لپشو بوسیدم که گفت: کندیش
لبخندی زدم و گفتم: به تو چه مال خودمه 
همین طور که می نشستیم روی مبل گفت: واه واه مردم روز به روز پرروتر می شن 
باران - پاشو لباساتو عوض کن ته تقاری
- باش
یه تیشرت و شلوارک زرد از کشو خودم کشیدم بیرون. انقدر رفت و آمدم اینجا زیاد بود یسری لباس گذاشته بودم اینجا. باران توی آشپزخونه غذا درست می کرد همیشه بوی غذا هاش مثل غذاهای مادر جون می شد . بالذت بو کشیدم و خودم انداختم رو مبل کنار آرش.
آرش - همچین که بو میکشی انگار خونه خودتون نون خشک سق میزنی 
- آخه میدونی دست پخت مامان خوشمزه است ها ولی بوی غذای مامان میده ولی باران دستپختش بوی غذاها مادر جون میده 
- کم چرت و پرت بگو پاشو تی وی  روشن کن یه فیلم ترسناک بزارم 
باران از تو آشپزخونه داد زد: آرش کوتاه بیا مثل اون دفعه میچسبیم بهت هاااا
آرش خنده دلنشینی کرد و گفت : نیست که منم بدم میاد
بی حوصله پا روی پا انداختم و خم شدم که گوشیمو از روی عسلی بردارم که آرش دستشو گذاشت روی دستم و چونه مو توی دستش گرفت و منو برگردوند سمت خودش. با چشمای قشنگش خیره به چشام بود .هیچ وقت نمی پرسید چی به روزم اومده که حالم خرابه فقط با چشماش ازم می خواست بهش اعتماد کنم. می خواست تکیه گاهم باشه و آخ که چقدر ضعیف بودن پیش آرش به دلم می نشست. اصولاً از ضعیف بودن بدم میومد ولی آرش فرق داشت. اگه از من می پرسیدند باشعورترین آدمی که میشناسی کیه؟ بی اغراق با اختلاف زیاد آرش توی اولویت بود. آرش دوست و رفیق موقع های سخت و ناراحتی بود. هنوز تو چشمای هم نگاه می کردیم .رفتم جلوتر و چشماشو بوسیدم. آخ که چقدر این مرد با همه مردها فرق داشت.
- خسته شدم آرش خسته شدم از زندگیه مزخرف و تکراریم 
- نمیدونم چی بگم بهت یه رفیق نداری که مثل بقیه باهاش بری این ور اون ور فقط چسبیدی به کار 
- تو هستی من خوشم تو بهترین رفیق منی 
- میدونم ولی یه رفیق که بتونه وقت بیشتری باهات بگذرونه. هم جنس خودت باشه حتما حرفاتو بهتر از من میفهمه.
آهی کشیدم و گفتم: راجع بهش فکر می کنم 
- آفرین حالا هم دیگه اون اخماتو باز کن 
لبخندی بهش زدم و اونم جوابمو با لبخند داد و دستامو توی دستش فشرد. اما من که میدونستم بازم نمیتونم دوستی پیدا کنم؛چون خودم نمی خواستم. شب را در آغوش مردترین آدم این روزهایم گذرانده بودم و سینه ی ستبرش پنگاهم شده بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند روزی می شد که به روزمرگی برگشته بودم. به صبح تا شب تو کارخونه سر کردن. به جز باران یه خواهر دیگه هم دارم ، بهاره. بهار و باران از من بزرگترن و ازدواج کردن. بهاره با آبتین و بارانا با آرش(پسر عموم). من هم کمک کار بابا بودم . تو چند تا کارخونه کنار هم بابا و عمو کیوان و آقای وحدتی (عموعلی) شریک بودند. 

کارها رو ردیف کردم و برگشتم توی سالن. دوست نداشتم تو اتاقم تنها بشینم. 

صدای زنگ خوردن گوشیم و شنیدم. 

- کیارا وسایلت رو بردار با هم میریم خونه 

- ماشینم چی؟

- کلیدش رو بزار رو میز عمو کامران بر میداره میخواد با بابام برن قرارداد ببندن 

- اوکیه

برگشتم تو اتاق و چون میدونستم الآن کامران جلسه است فقط سوایچ رو گذاشتم روی میز که بیاد برداره و رفتم پایین. 

کنار آرش ایستاده بودم و آرش تلفنی با زن عمو سپیده حرف می زد.

- اره مامان یکم دیرتر میاد گفت بهت بگم . زنگ زده بود بهت اشغال بودی وقت نداشت .

- فدات بشم من خدانکنه خداحافظ 

کیا - تموم شد؟

- نه پیام بازرگانیه 

لپشو کشیدم و گفتم : 

خوش مزه شدی. 

صدای بوق کشدار ماشینی دو متر پراندم بالا. خواستم برگردم و پدر و مادر و جد اندر جد طرف رو قرین رحمت و لطف کنم که آرش زودتر گفت: الیا چه خبرته؟؟؟؟؟ کیا سکته کرد 

طی صحبت آرش برگشته بودم و با نگاهم به الیا حالی کرده بودم چقدر نفهم است‌ و برای خالی نبودن عریضه گفته بودم: سلام الیا خان 

- سلام بیاین بالا بریم زودتر خیلی گرمه

برگشته بودم و با چشم از آرش جواب خواسته بودم.

- با الیا میریم من صبح ماشین نیاوردم

- پس چطور اومدین؟

- با هواپیما..با الیا اومدیم دیگه 

سوار ماشین شده بودیم‌. الیا کولر را دستکاری کرد و در نهایت روی درجه کم گذاشت.

آرش - پسر مگه ما بی دعوت اومدیم واسه خودت خنک باشه ما ذوب بشیم؟

الیا در جوابش بی حوصله گفته بود:یه نگاه بنداز هم تو و هم کیارا عرق روی پیشونیتون نشسته. سرما میخورید.

آرش حرف کوتاه کرده بود. 

جلوی بستنی و آبمیوه فروشی نگه داشت.

- بچه ها چی می خورید؟

بی تعارف گفته بودم : یه بستنی قیفی بزرگ کاکائو هم روش بریزه.

آرش خندید و گفت: برای من آبمیوه بخر. بستنی با کیا شریک زیادشه.

بدون آنکه تفاوتی در لحنم داشته باشم گفته بودم: پیشنهاد میکنم اگه دلت بستنی میخواد رو مال بقیه حساب نکنی 

الیا یه نوش جان به آرش گفته و داخل مغازه رفته بود.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به زور آرش به خانه شان رفته بودیم. 

- سلام ته تقاری. چطوری؟کم پیدایی 

- سلام باران دارم غش می کنم خیلی گرمه خودت که میدونی چقدر گرفتارم

- اره خودتو علاف اون کارخونه کردی بی خیالش بابا

- این همه درس نخوندم که بشینم تو خونه پا روی پا بندازم.

الیا و آرش بعد از اینکه ماشین را داخل پارکینگ پارک کرده بودند ، آمدند بالا.

- سلام باراااان خانوم خوبی؟

- سلام الیا جان مرسی تو خوبی؟

و طبق عرف تعارف تکه پاره کرده بودند: بفرمایید داخل تا شربت بریزم بخورید خیلی گرمه هوا 

- دستت درد نکنه 

آرش نیومده رفته بود سرویس و طبق معمول پاچه های شلوارش را تا زانو بالا زده بود و حسابی خودش را شسته بود . بهش می گفتم وسواس داری می گفت من تمیزم نه وسواس. نشسته بودیم روی مبل رو به روی هم و مشغول خوردن شربت که حس کردم مایع گرمی از بینی ام جاری شد. غریضی دستم را سمت بینی ام بردم و آن مایع را لمس کردم. قرمزی خون به چشمم خورد. سرمو گرفتم بالا و بدون اینکه جوابی به چی شد بچه ها بدم خودم را انداختم داخل سرویس. باران مادرانه هایش زیاد بود. وقتی برگشتم دل نگران و منتظر چشم دوخته بود به در. برای اینکه نگران نباشد گفته بودم: خیلی خیلی گرم بود امروز. حتما گرمازده شدم چیزی نیست

ناهار را خورده بودیم و الیا رفته بود و منم خونه ی آرش اینا موندگار شده بودم.

لباسهایم را در تنم مرتب کردم و در نهایت نگاهی در آینه به خودم انداختم ، خوب بود. از پله ها رفتم پایین و به همه سلام دادم. امشب مهمون داشتیم. عمو علی اینا و عمو کیوان اینا. من چون رفته بودم چند تا گل بخرم دیر تر امدم خونه. شام را دور هم خورده بودیم و در حیاط در آلاچیق نشسته بودیم. هوا خنک بود و دلچسب. آرش مجلس را دست گرفته بود. 

- کی پایه اس بریم شمال؟

همه از پیشنهاد آرش استقبال کرده بودند ، انگار فقط من بودم که دوست داشتم سفت بچسبم به اتاقم و دور از هیاهوی آدمای دیگه بندازم رو قلتک تکراری زیستن. آرش جمع را ساکت کرده و ادامه داده بود: البته همه با هم نمیتونیم بریم چونکه کارخونه تعطیل میشه این طور. کی میتونه بمونه تهران؟

خوشحال از موقعیت پیش اومده گفته بودم: من میمونم اینطوری بهتره 

آرش و باران صدایشان در آمده بود و بقیه با تعجب نگاهم میکردند که چرا باید برای تهران ماندن انقدر خوشحال باشم. آرش با اخم گفته بود : من به خاطر تو دارم برنامه مسافرت میریزم بی شعور

دستامو به حالت تسلیم بالا آورده و گفته بودم : تسلیم ... من گفتم حالا که من زیاد دوست ندارم بیام شمال و احتیاجه که چند نفر تهران بمونن من تهران بمونم حالا هم مشکلی نیست میام 

آرش - غیر از اینم انتخابی نداری حاتم طایی 

همه خندیده بودند. نگاه خیره ی الیا را روی خودم حس کرده بودم. دمکی نگاهمان در هم گره خورده بود. فرز نگاه گرفته بودم از آن تیله های مشکی.

چند هفته ای طول کشید تا پلن و تایم شمال رفتن اوکی شد و قرار شد بابا و عمو علی و عمو کیوان تهران بمونند. جلوی خونه ما همه درحال تقسیم کردن بودن ببین کی تو کدوم ماشین جاگیر شه. قرار بود پرشیای من دست بابا باشه و من بی ام و خفن بابا رو بردارم. من و آبتین و بهاره تو ماشین بابا و آرش و باران و زن عمو و آوا تو ماشین آرش و الیا و آفاق جون و مامان هم که به خاطر آفاق رفته بود تو ماشین الیا. ریموت ماشین را به آبتین داده بودم تا رانندگی کند اما قبول نکرد و گفته بود خوابش می آید. حق داشت ساعت ۷ صبح بود. صفر تا صد ماشین بابا رو تو چند دقیقه پر کرده بودم‌. آرش و الیا هم پشت سرم میومدند. آبتین جلو و کنار من نشسته بود. هم آبتین و هم بهاره خوابیده بودند. تو ذهنم حلاجی کردم یعنی دیشب چرا دیر خوابیدن و با خودم خندیدم که در همون لحظه آرش رو دیدم که داره مشکوک نگاهم میکنه. به صدم ثانیه نکشیده نگاهمان را از هم گرفته بودیم و به جاده سپرده بودیم.

به ویلای آقاجون رسیده بودیم. صدای دریا مسخم کرده بود. در را که باز کرده بودم از خوش حالی دیدن آقاجون پریده بودم بالا و در بغل گرفته بودمش. 

- دورت بگردم آقاجون دلم خیلی برات تنگ شده بود

با قهری ساختگی گفته بود: اره در جریانم میخواستی نیای

به آرش چپ چپ نگاه کرده بودم.

- آرش خیلی بی تربیت تشریف داری

آرش با بی خیالی شانه بالا انداخته بود. 

- تا شما باشی حرف بیخود نزنی به آقاجون گفتم که بدونه الکی میگی دوستش داری

- وااا آقاجون دروغ میگهههه این هااااا 

پیشونیمو بوسیده و گفته بود: میدونم زلزله اگه من تو رو نشناسم که به هیچ دردی نمیخورم 

بوسی به لپ آقاجون نشانده و در بغل مادرجون فرو رفته بودم. در اتاق ها جاگیر شده بودیم. من و آوا هم اتاق بودیم. لباس هارا مرتب کردیم و وسایلمان را چیدیم. همه دور هم در اتاق پذیرایی نشسته بودند و فیلم نگاه میکردن و یسری ها هم مشغول حرف زدن بودند. این بار آبتین دست به کار شده بود برای برنامه ریختن. 

- بچه ها پاشید ببینم اومدیم بشینیم تی وی ببینیم؟؟اینو که خونه خودمونم داشت:/

باران پیش دستی کرد: اگه بقیه موافقن اول بریم دریا 

آقاجون گفت: برید بیرون بگردید شب همه با هم میریم دریا جای دوری نیست که... پاشید انقدر تنبل نباشید 

بزرگترها ترجیح داده بودند خونه بمونند و بعدش هم به پیاده روی بروند. قرار شد ما هم بریم خرید. کار بهاره بود ؛ در هر صورتی خرید کردن رو توی برنامه اش میچپوند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند دقیقه ای میشد که به این پاساژ اومده بودیم. بچه ها چند قدمی از من جلو تر بودند. منم دست به جیب به بند کتونی هایم خیره شده بودم و بهشون میگفتم مگه الان تو ماشین نبستمتون چرا باز شدید؟!

حوصله ی خم شدن و بستنشون رو نداشتم فقط با تکون دادن پام سعی میکردم جمعش کنم. طی یه حرکت ناگهانی الیا نشست و بند کفشم رو بست. تا به خودم اومدم سریع دستم رو روی شونه اش گذاشتم و خودم هم نشستم و در همین اثنا گفته بودم: وای الیااا چرا تو میبندیش؟

تا نشستم دستم رو گرفت و با هم بلند شدیم. لبخند محو و ملیحی توی صورتش بود.

- گفتم دو ساعته باهاش درگیری حلش کنم 

- مرسی 

- چرا اینجا وایسادی نمیای جلوتر ؟؟

- اخه من که چیزی نمیخوام بخرم حوصله اینکه ویندو شاپر هم باشم ندارم 

با کمی تعلل گفت: باشه یه لحظه وایسا پس 

تند و فرز به سمت آرش رفته و چیزی بهش گفته بود. آرش هم به آوا و بها ر و آبتین چیزی گفته بود و آنها هم از هم جدا شدند. الیا به طرف من اومد. 

- چیشد 

با حالت با نمکی گفت: بهشون گفتم تفکیک بشن زشته بابا تعداد زیاد باشه 

- عهه اینطور که رفتن من تنها... 

حرفم را قطع کردم.

- یعنی من و تو با هم بگردیم اینجا رو؟

- اره گفتم که من و کیارا با هم میگردیم 

- ولی منکه گفتم چیزی نمیخوام بخرم 

کمی فکر کرد و گفت: خب من یه پیشنهاد دارم.

- چه پیشنهادی؟ قید کتاب خریدن و که کلا بزن حوصله ندارم

- کی گفت کتاب بخری؟

- حوصله ویندوشاپر بودن هم ندارم!

- تو واسه من خرید میکنی منم واسه تو 

- وات؟

- واضح بود که

- الیا خاااان 

- خب دلیلش اینه که نه من حوصله دارم واسه خودم خرید کنم نه تو حوصله داری. اگه واسه هم خرید کنیم مجبوریم سلیقه به کار ببریم 

- خیلی خب بریم 

کنار هم قدم میزدیم و من ویترین ها رو نگاه میکردم تا یه چیزی برای الیا پیدا کنم. 

- میتونم یه چیزی ازت بپرسم ؟

- تا چی باشه

- یه مدته خیلی آروم شدی. قبلنا خیلی پر شور بودی. ببین میدونم الآن تو دلت داری میگی به تو چه ولی من به عنوان یه دوست که خیلی وقته میشناسمت میتونم شنوای حرفات باشم 

پشت سر هم حرف میزد و فرصت ری اکشن به من نمیداد. از الیای بی تفاوت و مغرور بعید بود به رفتارای من بخواد فکر کنه و همچین چیزی بگه.

- اتفاق خاصی نیفتاده 

- خب میتونی بگی نمیخوام بگم 

ایستادم و برگشتم سمتش و اون هم برگشت سمتم. تو چشماش خیره شدم و گفتم : فکر نکنم الآن فرصت خوبی برای حرفای این چنینی باشه. الان فوقش باید بگیم از چه رنگ هایی خوشمون میاد و چه سبک استایلی...ٔ

و بعد بی توجه به حرفی که داشتم میزدم با نگاه به ویترین پشت سرش گفتم: الیا خان اون پیرهن تو ویترین خیلی خوشگله 

برگشت و جفتی نگاهش کردیم .

- اره خیلی خوشگله بریم پرو کنیم

لبخند شیطنت آمیز زدم و گفتم:

البته تو پرو کنی با هم نمیتونیم پروش کنیم 

برگشتم سمتم و لبخند ملیحی زد . آخ که کثافت چقدر خوشگل لبخند زد. رفتیم داخل مغازه و پیرهن و شلوار شیکی خریدیم. الیا هم واسه من یه مانتوی خیلی خوشگل انتخاب کرد. خریدامونو که کردیم با بچه ها رفتیم بیرون شام خوردیم. برگشتیم ویلا... همه خواب بودند.

منم از فرصت استفاده کردم و گفتم : خب منم خیلی خوابم میاد شب به خیر

آرش - ایش خواهشا مثله پیرزنا نباش یه دقیقه بشین با بچه‌ها فیلم می بینیم بعد برو 

بی توجه به حرفاشون شب به خیر مجددی گفته و رفته و خوابیده بودم.نمیدونم ساعت چند بود ولی از خواب پریده بودم. هر کار کردم خوابم نبرد. به ساعت گوشیم نگاه کردم. ساعت سه صبح بود . دست آخر با تمام خوددرگیری و دل نگرانی هایی که داشتم تصمیم گرفتم برم لب دریا. از اینکه تو اون تاریکی تنها لب ساحل باشم نمی ترسیدم؛ میترسیدم کسی بیاد و خفتم کنه. یه شومیز نازک روی تی شرتم پوشیدم ولی دکمه هاشو نبستم. آروم رفتم پایین تا کسی بیدار نشه. جلوی تی وی خیلی بهم ریخته بود. پوست تخمه و پوست میوه و قلیون و پوست چیپس و پفک و.... مثله اینکه بچه ها بیدار بودن فیلم دیدن ، پس تازه خوابیدن. در پشتی ویلا رو باز کردم و رفتم بیرون. چراغ های جلوی ویلا روشن بود. یه نفر پشت به من و رو به دریا نشسته و روی بودم نقاشی میکرد. رفتم جلوتر ، الیا بود. برای اینکه متوجه حضورم بشه با سر و صدا قدم بر میداشتم . 

برگشت و گفت: عه بیدار شدی؟

- اره ، دیگه خوابم نبرد 

بی توجه به من برگشت و به ادامه ی نقاشی کردنش پرداخت‌.

کنارش نشستم و نگاه کردم به بوم نقاشیش. داشت تصویر ماه و انعکاسشو روی آب میکشید. کارش خیلی تمیز و ماهرانه بود ...

- پس به خاطر این بود که یه هفته سفرو انداختین عقب 

نگاهی بهم انداخت و گفت : به خاطر چی؟

- ماه کامل باشه 

همونطور که قلمشو داخل پالت میزد گفت : 

اولش که میخواستم نقاشی یاد بگیرم به خودم قول دادم یه شب، ماه کامل ِدریا رو بکشم

سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم . 

از تو جیبم سیگارمو دراورده بودم و تعارفش کرده بودم . 

- میکشی؟

نگاه نافذی به چشمانم کرده بود . سرش را تکان داد. 

- اره میکشم بریم نزدیک دریا

رفتیم جلو و نزدیکتر به دریا ... موج که میومد آب به پاهام میخورد و خنکم میکرد . 

کنار هم نشستیم . سیگارمو با فندکم روشن کردم و پاکتو و فندک و دادم به الیا.

سیگار دراورد و گذاشت گوشه لبش اما ، با فندک روشن نکرد ... صورت منو برگردوند و سیگارشو با سیگار من روشن کرد . 

از کارش تعجب کرده بودم.برگشت سمتم و گفت : نه 

- چی نه؟

- مثله بقیه نمیخوام بهت بگم نکش خوب نیست ... نمیخواستی چیزی بهم بگی ؟

- چی مثلا؟

 - نمیدونم خودت میدونی 

کمی تعلل کرده بودم . سیگارمو پرت کرده بودم زیر پایم و لهش کرده بودم .

- خسته شدم ... همین. 

- از چی ؟

- از بچگی یاد گرفتم آروم بخندم چون دختر بودم یاد گرفتم آروم گریه کنم ...

برای گرفتن حقم باید چکار میکردم؟ یاد گرفتم ساکت باشم چون دنیا ، دنیای من نبود. از این زندگی یه نواختم خسته شدم هر کاری میخوام کنم با خودم میگم آخرش که چی؟ از دست خودم خسته شدم. حس میکنم تو یه روزی خودمو جا گذاشتم. حس میکنم آهنگ عمرم تموم شده و یه نفر هی داره میزنه رو ریپیت. شاید به نظرت خیلی بچه بیام اینکه به خاطر این چیزای کلیشه ای ناراحتم . ولی باید بگم واسم مهم نیست چی فکر میکنی نمیدونم چرا ولی من از بچگی نتونستم حتی یه دوست داشته باشم ، جز آرش هیچکی حرفامو نشنیده ... 

نفس عمیقی کشیدم...

گفتی چندوقته تغییر کردم چه تغییری؟

- گفتم که آروم شدی مثله قبل پر شور نیستی 

چیزی نگفتم ...

- تو دنیا به غیر از بابات و آرش با کی صمیمی ای؟

- چی؟

- حس می کنم فقط با بابات و آرش راحتی میتونی با منم همونطوری باشی؟

نگاهی بهش انداختم.

- شاید 

ادامه دادم: 

این من نیستم که تعیین کنم کسی ازم دور بمونه یا نزدیکم باشه من، منم ...فرقی ندارم اگه جوری باشه که بشه باهاش راحت بود من راحتم ... چه دقتی داری چطوری فهمیدی با بقیه راحت نیستم؟

- نیازی به دقت نیست خیلی مشخصه ... حتی الان هم میتونم بهت بگم داری از سرما یخ میزنی

برگشت و با نیشخند با مزه ای نگاه کرد. از اون نیشخندا نه که دلت بخواد بزنی تو صورت طرف . از اونایی که غش کنی واسش... بی خیال آنالیز لبخند کج و کوله ی الیا گفتم : نه زیادم سردم نیس

الیا دیگه چیزی نگفت. منم بی خیال فکر کردن به رفتارای تازه و عجیبش زانوهامو جمع کردم تو شکمم و پاهامو بغل کردم و زمزمه وار شروع کردم خوندن. 

امشب به بر من است و آن مایه ناز 

یا رب تو کلید صبح و در چاه انداز 

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

ای ظلمت شب با من بیچاره بساز 

امشب شب مهتابه‍....

- پاشو بریم تو سرده 

باهم رفتیم وسایلشو جمع کردیم و رفتیم داخل ویلا . چند قدم بیشتر از در ورودی دور نشده بودیم که صدای هق هق زدن میومد . انگار کسی دستشو گرفته بود جلوی دهنشو گریه میکرد.

با تعجب برگشتم و به الیا نگاه کردم. ابروهاش رفته بود بالا . یهو آوا همونطور که گریه می کرد با سرعت از کنارمون رد شد. ما فقط تونستیم با تعجب نگاهش کنیم. 

صدای در از بالا اومد و در آخر قامت باران هویدا شد... 

- کجا رفت؟

من و الیا همونطور گیج نگاه می کردیم.

- میگم کجا رفت ؟

الیا زودتر از من خودشو از حالت شوک کشید بیرون و به بیرون اشاره کرد و گفت:

رفت بیرون از سمت راست رفت اونور  

باران سرشو تکون داد و گفت فهمیدم و تند رفت.

الیا - کیارا اگه برات زحمت نیست این وسایل و ببر بالا تو اتاقت بعدا ازت میگیرم من برم سراغ باران تنها رفتن

سرمو تکون دادم و الیا تندی دوید پشت سر باران . 

وسایل الیا رو جمع کردم و رفتم بالا گذاشتم تو اتاقم.

ویرایش شده در توسط Faribw_sd

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نتونستم بی خیال بشم و رفتم تو اتاق آرش و باران. آرش نشسته بود روی تخت و سرشو تو دستش گرفته بود. نشستم کنارشو دستاشو از هم باز کردم و رفتم تو بغلش.

- نکن کیا حوصله ندارم 

- چرا نرفتی سراغشون؟

- آوا داره شورشو درمیاره 

- چش شده؟

- هیچی خانوم عاشق شده 

- خب مشکلش چیه؟

- کیا تو چن سالته؟

- چه ربطی به سن من داشت ۲۳ سالمه 

- تا حالا عاشق شدی؟

- تو که میدونی نه چرا میپرسی؟

- اصلا به نظرت عشق توی سن آوا چطوریه؟ یه آدم ۱۹ساله به نظرت میتونه درست و از روی عقل تصمیم بگیره یا از روی احساسش تصمیم می گیره؟

- در هر صورت تو باید باهاش دوست باشی و نذاری تو چاه بیفته نه اینکه دعوا بگیری باهاش 

- اون خره هیچی حالیش نیس کاش یکم مثل تو بود 

در باز شد و اول آوا گریون و به حالت قهر اومد تو و بعدشم باران و الیا. 

باران اومد به حالت تهدید جلوی آرش دستشو تکون داد: دیگه به تو ربطی نداره هر غلطی میخواد بکنه هر خاکی میخواد تو سرش بگیره 

آوا نالید: باران 

باران‌ - باران و کوفت باران و زهرمار 

از تو بغل آرش اومدم بیرون و گفتم: نه مثل اینکه واقعا زده به سرتون حالتون خوش نیس این طرز صحبت کردن سه تا آدم عاقل و بالغه؟ آررره؟

آوا- خب همینه دیگه گوش نمیدن نمیفهمن من به اندازه خودم عاقل و بالغ هستم همش دخالت میکنن

- بسه آوا خجالت بکش اصلا فکر کردی اینا برای چی انقد حرص میخورن آره؟ یا نه با عقل ناقص خودت فکر کردی بهترین تصمیم و گرفتی و باید براش بجنگی؟ من که نمیدونم یارو کیه و چیه اما اینطوری که آرش آتیشیه معلومه چیه دیگه هم زر زر نکن تو سر و کله ما پاشو بریم بخوابیم قلبم اومد تو حلقم اونطوری گریون رفتی بیرون فکر کردم من مُردم داری اونطوری گریه میکنی منتها خودم داغم نمیفهمم 

یکم صدای فین و فینش اومد که بلندتر گفتم: نشنوممم

صداش قطع شد و پاشد رفت بیرون. پوفی کردم و گفتم: بگیرید بخوابید امشب همه امون باهاش بد حرف زدیم فردا یکیتون مهربون توجیهش کنه من حوصله ندارم بشینم براش بگم برای یه پسر آسمون جل تو رو داداشش وانسته 

و پاشدم که برم و یه شب به خیرم گفتم و از جلوی الیا رد شدم و رفتم تو اتاق که بخوابم. آوا پشتش به من بود و خوابیده بود. معلوم بود خوابه نفساش منظم بود‌. لابد انقد آبغوره گرفته چشماش سنگین شده سریع خوابش رفته بی خیالییی گفتم و خوابیدم.

طبق قراری که با خودم داشتم صبح زود از خواب بیدارشدم. حاضر شدم برم نون تازه بگیرم. یه شلوار چیریک شیش جیب با یه بلوز آستین بلند مشکی و لش تنم کردم. موهامو از بالا سرم بافتم و یه شال مشکی هم پوشیدم. به صورتم هم یه صفایی دادم و یه کتونی خوشگلم پوشیدم. فعلا تو مسافرت چیزای زیادی همراهم نبود. سوایچ ماشین بابا رو تو دستم تابوندم و رفتم پایین. همه لالا تشریف داشتن‌. ساعت هفت و نیم بود. تصمیم داشتم امروز بشم همون‌کیارای شیطون. دیشب حرفای الیا به فکر انداخته بود منو.

سوار ماشین شدم و ویژی رفتم هر چی نیاز بود خریدم‌. اومدم خونه و صبحونه رو حاضر کردم. رفتم بالا یکی یکی در اتاقا رو محکم میزدم و بلند میگفتم: صبح شدههههههههه پاشیدددددد

و در میرفتم. به اتاق الیا یا همون آخرین اتاقی که باید درشو میزدم خیره شدم‌. الیا رو یه سبک دیگه بیدار میکنم. درو آروم باز کردم رفتم تو. کنارش رو تخت نشستم. اوخی نازشی الهی چقد خوشمل خوابیدی. دلم نمیومد فکر شیطانیمو پیاده کنم ولی چه کنم که مریضم؟ دستمو تو موهاش چرخوندم و خم شدم روش.

- الی جونننن عزیزممم پا نمیشی صبح شده هاااا الی جوننن فداتشمممممم

خودمم خنده ام گرفته بود. یهو چشاش باز شد و مثل وزغ نگاهم می کرد. قبل از اینکه بتونه ری اکشنی نشون بده خندیدم و در رفتم‌. رفتم پایین همه بیدار شده بودن‌. آرش تا منو دید افتاد دنبالم منم جیغ میزدم و میدوییدم‌. داشتم پشتم و نگاه میکردم که آرش بهم نرسه که خوردم به یه جای محکم. آرش بلند گفت: الیا بگیرش نزار در بره 

اوخ پس الیا بود. تا اومدم در برم الیا محکم بغلم کرد و نذاشت در برم. منم فقط جیغ میزدم و به بقیه که میخندیدن میگفتم خیلی بیشعورنننننن‌ که فقط نگاه میکنن.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الیا منو محکم نگه داشته بود و منم سعی داشتم خودمو از چنگش بکشم بیرون همزمان آرش هم آروم آروم میومد سمتم و انگشت اشاره اشو واسه تهدید کردن من جلوی صورتش تکون می داد‌ و سعی داشت خنده اشو پنهون کنه‌. دستای قویه الیا از زیر بغلم رد شده بود و روی سینه ام بهم چفت شده بودن و منو معذب می کردن‌. هنوزم جیغ میزدم و تقلا می کردم. آرش اومد نزدیک منو شروع کرد به قلقلک دادنم. اشغالی داشت از نقطه ضعفم استفاده میکرد. می خندیدم جیغ میزدم‌. درخواست کمک می کردم. واقعا دیگه نای جیغ زدن و خندیدن نداشتم.

- کشتیمممم بسه بسه وااای جیشممم ریخت آرش ولم کننننن بسعههههه توروخدا یکی بیاددددکمککک آی دلمممم آخ دلمممم جیشم ریختتتتت ولم کننن الیا ولم کننن

دیگه واقعا نتونستم چیزی بگم و هر چیزی می گفتم شبیه زمزمه می شد که دیگه آرش دست از کار کشید و منو بغل کرد و برد طرف مبل و جفتی افتادیم روش.

مامان که هنوز آثار خنده روی لبش بود لیوان و داد دستم و گفت: آرش بچه امو کشتی دیگه حال نداره تکون بخوره

آرش - بهتر این جیغ جیغو حرف نزنه بهتره

آب و خوردم و خودمو ولو کردم روی آرش تا حالم جا بیاد. بعد یکی دو دقیقه نشستم.

- ایشالا عروسیاتون برف بیاد این هوا... ایشالا ماشین عروستون تو برف گیر کنه تراکتور گل بزنید برید خونه اتون‌. ایشالا اشتباهی وایتکس بخوریددددد

همه هر هر میخندیدن. روبه آرش کردم و گفتم: برو به ... آخه عمه هم نداری که بگم. برو به خواهرت بخند برو آجیتو قلقلک بده 

آرش نگاهش سمت آوا که کز کرده بود و مثلا قهر بودکشیده شد و بهش اخم کرد. باران برای ماست مالی که کسی نفهمه اوضاع بینشون خیطه و مجبور به توضیح بشن گفت: نه هیشکی مثل تو نیس کیا اگه منو اینطوری قلقلک بدن تا دوسال قهر می کنم تو خیلی با جنبه ای 

به آوا تیکه انداخته بود که قهره یه جوری بهش فهموند بی جنبه اس. سرمو آروم تکون دادم و چیزی نگفتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مادرجون_ بیاید صبحونه تون رو بخورید دیگه .... بچه ام کیارا حاضر کرده 

همه رفتن پای میز ولی من همونطور ولو بودم روی مبل. باران برگشت سمت منو و گفت: خودت حاضر کردی خودتم نمیخوری چی ریختی توش؟ 

- زرشک آخه جلبک من کی صبحونه خوردم این دفعه دومم باشه؟

مامان _ اره بچه ام راست میگه عوض دستت درد نکنه اس 

اونا مشغول خوردن شدن و منم به آوا که اون‌گوشه نشسته بود چشم دوختم. آخرشم پاشدم رفتم سمتش و کنارش نشستم.

- غصه‌نخور همه‌چی درست میشه برگشتیم تهران شماره شو بده خودم باهاش حرف میزنم و میبینمش 

با ذوق برگشت سمتم و گفت: راست میگی؟

- اره فداتشم تو ناراحت نباش باشه؟

- قربونت بشم به خدا پسر خوبیه خودت ببینی میفهمی چی میگم منم اگه عاشق نبودم حرفای آرش و میزدم که واسه ام زوده ولی ...

نذاشتم حرفش تموم شه.

- میدونم عزیزم اگه پسر خوبیه دیگه نگران نباش من یه تنه خودم پشتتم 

محکم گونه امو بوسید. پرتش کردم اونور که خندید. عجبی...

رفتم نشستم رو به روی تی وی و شروع کردم به بالا پایین کردن کانالا. یه دست که لقمه توش بود اومد جلو صورتم. از دستبندش فهمیدم آرشه.

- بگیر بخور شکلات صبونه اس 

میدونست از صبحونه فقط با شکلاتش عیاقم. توی دستش حمله کردم به لقمه و یه گاز بزرگ زدم. خندید و خودشو انداخت کنارم روی مبل و تا آخر لقمه امو خودش داد به خوردم. دستشو انداخت دور شونه ام و سرشو کرد توی گودی گردنم. نفس عمیق میکشیدم و بوی عطرشو می بلعیدم. آخه چقد من دوستت دارم پسر خوب ... همه کنارمون رو به تی وی نشسته بودن. آرش بالاخره از توی گردنم درومد و گفت: امروز فرق کردی شدی همون کیای خودم 

و بعدش محکم بغلم کرد.

- آیییی له شدم آبلمبو شدم

آرش ولم کرد‌ که مامان گفت: آره متحول شده 

- آخه دیشب یه بنده خدایی باهام حرف زد باهام دوست شد منم دیگه دوست پیدا کردم باهاش حرف میزنم و همه اش میخوام باهاش برم بیرون دلتون بسوزههههه 

همه هر هر به لحن بچه گونه من میخندیدن. نگاه منو الیا توی هم قفل شد. آرش دم گوشم گفت: خیلی خب بابا با نگاهت دوستتو خوردی دیگه هیچی ازش نموند که ببرتت بیرون

نگاهمو از الیا گرفتم و به آرش دوختم و بلند گفتم: نمکدووون

آرش - عمه اتو دیدم تو میدووووون

- چرا بحث و ناموسی میکنی الان آقاجون میزنه از وسط نصفت میکنه 

- آقاجون که مثل تو خل نیست واسه دختر نداشته اش غیرتی شه مگه نه آقاجون؟

آقاجون با حالت بامزه ای اخماشو کشید توی هم و گفت: نشنیدم چییی؟ بلندتررر بگو به دختر من چی گفتیی؟

آخجون آقاجون طرف منو گرفت‌.

- آرش جوووون دریا نزدیکه 

آرش متعجب برگشت و گفت: چه ربطی داشت؟

خندیدم و گفتم: میتونی بری لب دریا سوت بزنی 

صدای خنده همه بلند شد. بلند شدم و دستمو به نشونه بزن قدش بردم جلو آقاجون‌و گفتم: فایوووو

آقاجونم خندید و زد کف دستم.

- آخ من فدای اون دستاتون بشم 

- کم زبون بریز زلزله

خندیدم و به آرش جدی گفتم: آرش میشه بیای بالا کارت دارم 

آرش سرشو تکون داد و جفتی با هم رفتیم بالا.آرش در اتاق و بست و گفت: جانم؟

همونطور که می نشستم رو تخت گفتم: آرش به نظرت با آوا خیلی بد رفتار نمیکنی؟

فکش منقبض شد و یه تای ابروش پرید. تیکه عصبیش بود. از لای دندونای بهم چفت شده اش گفت: تو جای من نیستی که بخوای بگی خوب رفتار کردم یا نه فهمیدی؟

تا حالا صداشو روی من بلند نکرده بود‌. عصبی شدم؛ بدتر از خودش. دستامو مشت کرده بودم. رفتم جلوش ایستادم.

- هااااا چته؟ صداتو بیار پایین مگه چاله میدونه؟ یه سوال ازت پرسیدم احمق انتظار دارم قشنگ جواب بشنوم نه داد و بیداد انقدر بی عرضه ای که نمیتونی عصبانیتتو کنترل کنی و سر من خالی نکنی؟ 

اومدم در و باز کنم و برم که بغلم کرد.

- ببخشید معذرت میخوام به خدا عصبی شدم

برگشتم نگاهش کردم. با دستم اشاره کردم به تخت که بشینه‌. جفتی نشستیم.

آرش- یه مدت خیلی مشکوک بود. هی بیرون میرفت و گوشیش مدام زنگ میخورد. دیشب تو اتاق ما داشت با گوشیش حرف میزد و متوجه من نبود گوشیشو از پشت گرفتم. صدای پشت خط ماله یه پسر بود‌. قبل اینکه چیزی بگم آوا گوشیشو از دستم گرفت و قطع کرد. ازش پرسیدم کیه؟ پرو پرو زل زد تو چشام گفت دوست پسرمه. کیا تو بگو من چکار کنم میگه میخواد بیاد خواستگاریم و این حرفا ... اصلا ما نمیدونیم پسره کیه چیه خانوادش چطور ادمایین. آوا مشکلش اینه ک عقل نداره

خندیدم و گفتم: من عقل ندارم نه اون اگه از ۱۹ سالگی دنبال شوهر بودم الان یکی خوبشو یافته بودم 

آرش پوزخندی زد و گفت: کیا الان تو مودش نیستم شوخی کنی 

- آرش هم تو و هم من میدونیم ۱۹ سال برای ازدواج دختر اونقدرم زود نیست. خب؟

- خیلی خب اصلا آوا سنش مناسبه درسش چی؟

- زبون به دهن میگیری؟

سرشو تکون داد.

- خیلیا هستن ازدواج کردن و دارن درس میخونن مشکلش چیه؟ فقط کمی سخته که اون هم انتخاب خودشه اوکی؟

بازم سرشو تکون داد.

- آوا حق داره عاشق بشه عاشق کسی که نه خودش میتونه انتخاب کنه و نه ما... عاشق کسی که قلبش انتخاب کنه‌. بعدش هم مگه چند تا از ازدواج ها فامیلیه و خانواده ها کاملا هم و میشناسن؟ بیشتر خانواده ها تو دوره نامزدی تازه هم دیگرو میبینن و با هم حرف میزنن‌ و راجع به هم دیگه تحقیق میکنن.

پوفی کرد و گفت: خب الان چکار کنم؟

- دوستش باش

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- کیا اون هر کاری که میکنم با من حرف نمیزنه و بهم نمیگه چی تو دلشه 
- با من چطوری ای؟ با آوا هم همین باش آرش من هر چی که تو چنته داشته باشم پیش تو روعه 
- فعلا که قهره 
- از قهر درش میاریم فقط مواظب باش سر همین لج و لجبازی احمقانه با کله نره تو چاه 
- مطمعن باش نمیزارمش به حال خودش
- کار خوبی می کنی پاشو بریم پایین پاشو
رفتیم پایین رو به تی وی نشسته بودیم که یهو باران مثل جن جلوم ظاهر شد.
- وای سکته ام دادی بچه چته؟
در حالی که کیف لوازم آرایشش رو زیر و رو می کرد گفت: خوب شد اومدی بیا فعلا که کار نداریم خط چشم برات بکشم یاد بگیرم 
- برو بابا رو من میخوای امتحان کنی؟ برو رو آرش امتحان کن 
یهو همه هرهر خندیدن. خودمم خنده ام گرفته بود.
باران چشماشو لوس کرد و گفت: اذیت نکن دیگه کیاااا
- خیلی خب خر شدم بیا بریم بالا تو اتاق 
خودشو پرت کرد کنارم رو مبل و گفت: نه دیگه حال ندارم این پله هارو بیام 
پوفی کشیدم و گفتم: خانوم شرطم میزاره 
خط چشمشو گرفتم و گفتم: بهاره بیا بشین برات بکشم ببینه 
- اوکی 
اومد کنار من رو مبل نشست و منم کجکی نشستم کنارش که باران هم خوب ببینه ولی پشتم شد به آرش و الیا.
برگشتم دیدم بقیه هم منتظرن ببینن من چکار می کنم‌. چون پشتم بهشون بود یه ببخشید گفتم و برگشتم تا کارمو انجام بدم. 
- باران قشنگ نگاه کن این قسمت که یه خط داره ... آهاااا بعدم که روشو میکشی و توش و پر میکنی 
یه خط چشمی برای بهار کشیدم که خودمم کف کردم. 
باران معترض گفت: سریع کشیدی 
- وا خب توضیح دادمممم
بهار - باران خودتو نکش من انقدر سعی کردم آخرش هم نتونستم و چپکی کشیدم 
آبتین - قشنگ انداختنت بهم 
همه هر هر خندیدن که گفتم: اتفاقا من فکر میکنم تو رو قالب کردن به ما
و بقیه هم دوباره میخندیدن. 
آبتین - حداقل من تونستم خودمو قالب کنم تو که نمیتونی 
خندیدم و به خط چشم تو دستم اشاره کردم: حیف که دست و بالم بسته اس وگرنه فعلن تونستن و برات صرف می کردم
و همه باهم خندیدیم. کلا خوشحالیم. باران اومد نشست تا برای منو بکشه. چشمامو بستم و با حالت بامزه ای گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم
صدای خنده اشون میومد ولی تصویرشون و نداشتم. از کشش قلم خط چشم پشت پلک فهمیدم گند زده. همونطور چشم بسته گفتم: گند زدی نه؟
ریز خندید و گفت : گمونم.
با دستمال مرطوب پاکش کرد‌ و با دستمال کاغذی جاشو که کمی مرطوب بود خشک کرد و دوباره کشید.
- آخ ببخشید بزار دوباره بکشم
پوفی‌کردم‌ و گفتم: باشه بکش 
دوباره همون مراحل و طی کرد و باز هم گند زد.
- اههه بزار آخرین باره وایس
چشمامو باز کردم و پا شدم سر پا که باران گفت: عهه چرا همچین میکنی؟
- خودت گفتی وایس وگرنه من نشسته بودم 
و همه با هم خندیدیم. دوباره نشستم و باران مشغول شد. ایندفعه هم پاک کرد و گفت : فقط یه بار دیگههه 
دوباره کشید و پاک کرد تا اومد حرفی بزنه بلند گفتم: ببندددددد دهنتوووو پلکممم میسوزههه 
آرش چشمکی زد و گفت: نه مثل اینکه باران هم بهم انداختن 
- این یکی و موافقم دختره زد کورم کرد 
آقاجون نگاهم کرد و گفت: پشت پلکت قرمز و سیاه شده پاشو پمادی چیزی بزن 
خمیازه ای کشیدم و همزمان اصوات ناهنجار در اومد از دهنم: نمی...خواددد
کیف لوازم آرایش و از دست باران کشیدم و گفتم: الان درستش می کنم
بدون آینه یه ذره کرم پودر مالیدم و خط چشممو کشیدم و گفتم: حله؟ 
الیا ابروهاش پریده بود بالا. آبتین چشمکی زد و گفت: چه جورم 
لبخندی زدم و گفتم : جایی نمیریم احیانا؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آرش - چیه خوشگل کردی میخوای بری بیرون؟ نه خیر فعلا در خدمتیتم عصری میریم پلاژ 

- من همیشه خوشگلممم

آرش یهو زد زیر آواز: ای قشنگتر از پریا 

تنها تو کوچه نریا بچه های محل دزدن عشق منو میدزدن 

آبتین و الیا هم مثل مونگلا باهاش همخوانی میکردن و دست میزدن میخندیدن. پوکر فیس نگاهشون کردم و گفتم: ببندیددد... اباجُهول 

الیا- ابا جهول چیه دیگه؟

- اصلش ابا جهله منتها شما چند نفر بودید جمع مکسر زدم براتون کیف کنید.

آرش مشکوک اومد سمتم و گفت: من یه جور دیگه کیف میکنم

تا اومدم جوابشو بدم حس کردم کل بدنم خیس شدههه. نگاه کردم به خودم دیدم کاملااا خیسم و آرش پارچ به دست داره با لبخند به من نگاه میکنه.

غریدم: گور خودتو کندی آق پسر 

قبل اینکه بگیرمش پارچ خالی شوت کرد تو بغل الیا که الیا هم سریع قاپیدش و آرش در رفت.من میدوییدم آرش می دویید. پشت سرش یه پخ گفتم و بی خیالش شدم رفتم بالا تو اتاق و لباسمو عوض کردم صورتمم با صابون شستم یکم پماد زدم پشت پلکم. اومدم پایین و همگی رفتیم توی حیاط جوجه زدیم خوردیم. برگشتیم بالا قرار شد واسه ساعت ۴ همه حاضر باشیم که بریم پلاژ. ساعت ۲ بود. چون صبح زود بیدار شده بودیم خوابم میومد عجیب. روی تخت دراز کشیدم و داشتم فکر می کردم. به چی فکر می کردم؟ داشتم فکر می کردم که دارم فکر می کنم. جلل الخالق ... آوا هم اومد تو اتاق و روی تخت خودش ولو شد و کله اشو کرد تو بالشتشو شروع کرد خرناس کشیدن. پووفففف ... پس چرا دیگه خوابم نمیاد. بالشتمو برداشتم و شوت کردم سمت آوا. صداش بلند شد: مگه مریضی؟؟؟؟؟ 

- اره پاشو کولر و روشن کن پختم

- خودت پاشو از خواب بیدارم کردی کولر و روشن کنم؟ 

جیغ زدم : پاااااشووووو

- ن..م...ی..خ...اا...مممممم

قطعه قطعه و پر حرص گفت. دوباره شروع کرد خرناس کشیدن. ای بابااااا.... روی عسلی کنار تخت هدفونمو گذاشته بودم. پرتش کردم سمت آوا.

- چته؟ خل شدی؟

- برگرد ببینمت.

- حالت خوش نیس کیا برو خودتو دکتر نشون بده

و برگشت سمتم و گفت: چیههههه؟

تا قیافه اشو دیدم پقی زدم زیر خنده... خیلی قیافه اش با مزه شده بود از تو دل خواب کشیده بودمش بیرون‌. 

- امروز کرم وجودت داره میلوله 

- مرض بی شخصیت 

- حالا امرتو بگو بزار کپه مو بزارم‌

- بالشتمو هدفونمو پس بده 

پوفی کرد و وسایلمو شوت کرد تو بغلم و خوابید. منم گرفتم تخت خوابیدم.

باصدای عجیبی از خواب پا شدم و سیخ نشستم سر جام.

- هان چیه چی شدههه؟

صدای خنده میومد. وایس ببینم صدای خنده الیا بود. تازه چشمام باز شده بود. نگاهش کردم که باز خندید و گفت: پاشو که میخوایم بریم 

خمیازه ای کشیدم و گفتم: با چی بیدارم کردی؟ خیلی وحشتناک بود

دو تا انگشتشو نشون داد و گفت: با اینا

- هان؟

- تو‌گوشت سوت زدم 

اخم کردم و گفتم: مریضی احیانا؟

- اره 

- عه چه جالب اسم مریضیت چیه؟

- از همون که جنابعالی هم داریه 

و چشمکی زد و گفت: تلافی کار صبحت بود 

و بعد اضافه کرد: ما که همه امون حاضریم تو هم پنج دقیقه وقت داری حاضر شی بریم

تازه نگاهم افتاد سمت جای خالی آوا. 

- برو بیرون الان میام 

- اکای

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سه سوته لباس پوشیدم و حاضر شدم ولی بازم نتونستم تو پنج دقیقه حاضر شم و کار به پنج دقیقه وقت اضافه کشید. رفتم پایین ولی جز آرش و آبتین و الیا کسی نبود‌.

- پس بقیه اتون کجان بروبچ؟

آبتین- دارن حاضر میشن

چپ چپ نگاه الیا کردم و گفتم: که همه حاضرن و فقط من موندم و فقط هم پنج مین وقت دارم حاضر شم دیگه ارهههه؟؟؟

الیا لبخند کج و کوله ای زد و گفت: عه پس خاطرت هست گفتم پنج دقیقه و دیر تر اومدی؟

- بچه پررو

بالاخره دخترا رضایت دادن اومدن و رفتیم. نصف نصف شدیم تو ماشین الیا و آرش. باران و آوا تو ماشین آرش و منو بهار و آبتین تو ماشین الیا. الیا آهنگ آرومی پلی کرد که صدای بهاره در اومد.

- عه الیاااا شاد بزارررر

الیا- گوشی خودتو وصل کن من ندارم شاد 

اخی بچه ام افسرده اس شاد نداره.

بهار- خب منم ندارم کیا تو بزار

عهه بچه ام بهاره ام افسرده اس‌.

- منم ندارم 

اخی خودمم افسرده اممم.

آبتین - خودم میزارم بابا زحمت نکشید 

و آهنگ تکون بده اپیکورو پلی کرد. من آهنگه رو حفظ بودم ولی یه مقدار ممیزی داشت. بهاره هم همه اش قر می داد و مسخره بازی در میاورد. منم بی خیالی به ممیزیه آهنگه گفتم و شروع کردم بلند خوندنش و بشکن زدن.

تکون بده همینجوری راه که میری تکون بده 

تکون بده لایک بگیری تکون بده آخه مگه خوابت میاد تکون بده کامنت بیاد 

صدای برگا انگا بهشته کنار دریا نگاه به لنج 

میگی ولش کن خونه رو زشته بیا با هم بریم یه جای دنج

هه پوله پیک و بریز بعدشم میزنیم یه رول ریز 

میشینیم تو ماشین ریلکس میریم شمال به جا چک و ونیز 

تو شهر میبینیم هی باراباس ولی باز پیکا بالاس 

آره دیگه دوره زمونه عوض شده همه عشقا لا پ*اس 

کل شهر اینجا میگردن پی قاتل بروسلی بقیه ام تو قر و فر الان تکون بدی رو بورسی 

خانومی که میگه پلنگه کل روز و پی جفنگه 

بالاسرم علامت سواله چرا فکر میکنه قشنگه 

میگه شبا خونه دوستاشه ولی نمیتونه صبحا زود پاشه 

اول برج تو بغل و آخر ماه پی کورتاژه 

تکون بدهه و ...

رفتیم پلاژ لیدو. دخترا جدا و پسرا جدا رفتیم برای شنا. خیلی خوب بود و کیف کردیم. بعدش با دخترا رفتیم دوش گرفتیم و لباسامون و عوض کردیم رفتیم سراغ پسرا. البته اونا زودتر اومده بودن دنبال ما. 

آرش- خب دخترا آرایشاتون پاک شده آدم میترسه به نظرم برید آرایشاتون و تمدید کنید

- هرهررررر نمکدونننن انقدر خوش مزه شدی ندزدنت 

آرش- مگه تستم کردی؟

- نه باران تستت کرده میگه شوری 

همه زدن زیر خنده. الیا نگاه کرد به ساعتشو گفت: بچه ها ساعت یه ربع به شیشه بریم اسب سواری بعدش بریم پلاژ توسکا نزدیکه به اینجا 

بهار- اره اونجا امکاناتش بیشتره نمیدونم این اسکل ( به آرش اشاره کرد) چرا آوردمون اینجا

آرش- آبتین یه چیز به زنت بگو ها بد کردم آوردمت بری شنا کنی 

بهاره براش زبون درآورد و تا خواست جواب بده آبتین گفت: استپپپ بیاید بریم اسب سواری دیگهعه

رفتیم سراغ اسب ها‌.آوا و من و باران چون با آرش زیاد رفته بودیم اسب سواری بلد بودیم و تنها کسی که تو جمعمون بلد نبود بهاره بود. آبتین و آرش به بهاره یاد میدادند چجوری اعتماد اسب و جلب کنه و در مقابل بهش اعتماد کنه و این داستانا. دستی به سر اسب سیاهی که انتخاب کرده بودم کشیدم. از تمام اسب هایی که بچه ها انتخاب کرده بودند بزرگتر بود. دستی به یالش کشیدم آخ که چقدر ناز و خوشگل بود. سوارش شدم و بی توجه به بقیه شروع کردم اسب سواری... اولش آروم می رفتم ولی بعدش شروع کردم تند رفتن. جلوتر نگه داشتم و به اسب خوشگلم آب دادم. صدای اسب دیگه ای میومد... بعدش هم صدای هی هی گفتن کسی که من حدس زدم الیا باشه.

- اینجایی؟

- نه روح ننه بزرگ عمه شاهه

کنارم ایستاد و گفت: ننه بزرگ جون پاشو بریم پایین ترن بچه ها همچین تند اومدی مجبور شدم بچه ها رو رها کنم دنبال تو بیام 

- نترس تو این مورد کار درستم 

خندید و گفت: خب ننه بزرگا همیشه باتجربه و کار درستن 

پر حرص نگاهش کردم و گفتم: خودت پیرییییی

چشمکی زد و گفت: فعلا که پیر نیستی فقط یکم روحیاتت پیره اگه یه کم دیگه حرص بخوری موهات مثل دندونات سفید میشه و دیگه جدی جدی پیر میشی .

-‌ آدم روحیه اش پیر باشه ولی کودک درونش انقدر فعال نباشه 

و به افق خیره شدم.

- سنیوریتا بیبی فیس بیا سوار اسبت شو که شاهزاده سوار بر اسب سفید منتظرته 

و به خودش اشاره کرد که سوار اسب سفید بود. خنده ام‌گرفتتتت. خندیدم و گفتم:

آخ که من جون میدم واسه این شاهزاده ها 

- شرمی حیایی خجالتی یعنی گفتم الان بگم تو رو باید از تو زمین بکشم بیرون با خودم ببرم انقدر که بچه خجالتی ای هستی اصلا شاخ هام از شصت جهت جهید بیرون 

سوار اسبم شدم و آروم آروم باهم سمت بچه ها حر کت کردیم.

ویرایش شده در توسط Faribw_sd

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

- کیا یکم دهنتو بجنبون شاهزاده بشنوه 

- شاهزاده خودش بخونه پرنسس بشنوه 

- شاهزاده میترسه بخونه بیان ترورش کنن 

- آخ حواسم نبود نمیخواد بخونی انقدر زشت میخونی میری رو مخ میان میکشنت خلاص میشن حالا تو میخوای اسمشو بزار ترور من میخونم یکم روحشون لطیف شه کاری به کارت نداشته باشن

با حالت با مزه ای گفت:‌ مرزهای اعتماد به سقف جا به جا شد 

و جفتی خندیدم و دیگه فرصت نشد بخونیم چون دیگه رسیده بودیم به بچه ها. انگاری اونا هم آروم آروم اومده بودن بالاتر. باصدای الیا به خودم اومدم:

اینا چرا مثل لشکر شکست خورده ان؟

یعنی تو روح عمه ام با این دقتممم. اصلا متوجه حالتاشون نشده بودم. بهاره نشسته بود زمین و آرش و آبتین کنار پاش نشسته بودن و آوا و باران هم غم زده یه گوشه وایساده بودن. 

- نمیدونم والا انگار اتفاقی واسه بهاره افتاده ناراحته نه؟

- اره بریم ببینیم چی شده

رفتیم پیششون ایستادیم و پرسیدیم چی شده 

آرش جواب داد: هیچی بهاره از روی اسب افتاد 

بهاره با قهر گفت: من نیفتادم همه اش تقصیر آبتین بود منو انداخت 

آبتین کلافه گفت: آخه دختر خوب من برای چی باید تو رو بندازم تو سفت نچسبیده بودی خببب 

و رفت سمت بهار و بغلش کرد. بهارم که انگار منتظر این حرکت بود سرشو توی بغل آبتین پنهون کرد و گریه کرد. 

آبتین- عه عه گریه چرا عزیزم؟ درد داری؟ جاییت درد میکنه؟ اره خانومم بزار ببینم 

و بهار و از توی بغلش کشید بیرون.

بهار گریون گفت: نه هیچ جام درد نمیکنه اون دخترا بهم خندیدن 

آبتین با غیظ گفت: خیلی خیلی غلط کردن 

آرش با اخم گفت: همونا که واسه آبتین عشوه میومدن؟

بهاره با دلخوری و حرص گفت: اره نکبتای نفهم بیشعور ...

همین طور داشت ادامه میداد که آبتین دوباره بغلش کرد: فداتشم حرص نخور

ادا عوق زدن در آوردم و گفتم: بسه بسه جمع کنید آی آبتین زن ذلیل 

ابتین- ای بابا من‌چکار کنم خب؟ منت نکشم ( به بهار اشاره کرد) خانوم ناراحته ... منت بکشم ( به من اشاره کرد) خواهر خانوم ناراحته... 

همه به حالتش خندیدیم و راه افتادیم بریم اسب هارو تحویل بدیم.اونجا یه مرده داشت اسب سواری می کرد و بقیه هم نگاهش می کردن. رشته درساژ بود کارش خیلی دوست داشتم منم. بی خیال اسب و اینا با بچه ها رفتیم تا بریم پلاژ توسکا. ماشینا رو تو پارکینگ پارک کردیم و رفتیم داخل. ترجیح دادیم اول قایق سواری کنیم تا هوا تاریک نشده‌.

هفت نفر بودیم که با خود اون مرده که قایق و میروند میشدیم هشت نفر‌. تا سوار شدیم آوا دوباره پیاده شد و گفت: بچه ها من نمیام خودتون برید

- عه چرا آوا بیا دیگه بیا بغل خودم عزیزم 

- نه کیا حالم به هم میخوره زهرم میشه برید خوش بگذره من منتظرتون میمونم

بعد از موافقت بچه ها با آوا قایق راه افتاد. قایق هی کج میشد و انگار آدم میخواست شوت شه تو دریا واسه همین باران و بهار جیغ میزدن و آرش و آبتین سفت چسبیده بودنشون تا یه وقت نیفتن. من که غرورم اجازه نمیداد جیغ جیغ کنم ولی سفت چسبیده بودم قایقو. اون مرده که قایق و میبرد با لهجه ی قشنگی گفت: نترسید دستاتون رو شل تر بگیرید و به یه قسمت از قایق و دریا نگاه کنید تمرکز کنید تعادلتون حفظ میشه 

همین کارو کردم و خیلی راحت شدم. ای خدا هر چی میخوای بهت بده. ولی بازم میترسیدم شوت شم تو دریا. با اینکه شنا بلد بودیم و کلی شنا کردیم تو دریا منتها الان با قایق کلی از ساحل دور بودیم و ترسناک بود شوت شدن تو دریا. دست کسی دور شونه ام محکم شد و بعدش صدای الیا: دختر یکم محکمتر بگیر میفتی ها 

لبخندی بهش زدم و گفتم: نه حواسم هست 

گوشیمو از تو جیبم در آوردم و لایو گرفتم. 

باران با صدای بلند که به خاطر این بود که صداش برسه گفت: فالورای گل کیا سریع آنفالوش کنید منو فالو کنید تا چشاتون در نیاوردم 

همه خندیدیم. این وسطه اخمای الیا رو هضم نمیکردم. آخرشم گوشیمو گرفت و لایو و قطع کرد و گفت: میفتی تو دریا بزار تو جیبت گوشیتو

منم مثل بچه های حرف گوش کن گذاشتم تو جیبم گوشیمو. برگشتیم سمت ساحل و کنار ساحل کمی قدم زدیم و چرت و پرت گفتیم. همه ی حواسم پی آوا بود که خیلی گرفته بود. باید براش یه کاری می کردم‌. 

اونجا فروشگاه هم داشت و رفتیم فروشگاه ها رو با موزه حیوانات تاکسیدرمیش رو دیدن کردیم و کلی مسخره بازی درآوردیم و خندیدیم.

آبتین دوید یه عالمه خوراکی خرید و نشستیم لب دریا و همه اشو خوردیم. 

آبتین- خب ببین برای خانومم چی خریدم 

و لواشکو از پشتش آورد بیرون. من و آوا و باران جیغ خفیفی زدیم و بهار پرید لپ آبتین و بوسید و لواشک و قاپید.

- ماله خودمه ها به هیشکی نمیدمااا عشگم بلام خلیده

چشمامو مظلوم کردم و گفتم: آرش گلی پاشو تا با آب دهنم سیل نبردتون 

آرش- آی آی کمرم آی پام وای من حال ندارم پاشم برم خودت برو آی آی 

باران- که نمیتونی بری و کمرتم درد میکنه باشهه‍هه میبینمت 

آرش- غلط کردم درد کجا بود میرم چشمم کور دنده ام نرم میرم 

و زیر لب غر زد: ای خاک بر سرت آبتین که هر چی میکشم از دست توعه زن ذلیله ای خدا بگم چکارت کنه ...و با غرغراش دور میشد... ما هم هر هر به رفتاراش میخندیدیم. با یه عالمه پاستیل و لواشک برگشت.

آرش- دخترا پاستیل به بهار ندین آبتین مجبور شه بره بخره تا من دلم خنک شه

باز همه خندیدیم و با هم لواشکا و پاستیلا رو خوردیم. ساعت هشت بود. قرار گذاشتیم با بچه ها اول بریم شهربازی بعدش هم بریم خونه برای شام. چون دیشب رستوران بودیم و آوا گفت معده درد میگیره باز بخوایم بیرون غذا بخوریم. راست هم میگفت غذای خونه یه چیز دیگه اس.هر چی وسیله تو شهربازی بود و سوار شدیم کیف کردیم فقط وسطش چندتاییشو باران و آوا سوار نشدن ولی منو بهاره ته همه اشون رو در آوردیم. پسراهم که نگم بهتره بعضیاشو چند بار چندبار سوار میشدن. دیگه ساعت نه و خورده ای نزدیکه ده بود که برگشتیم خونه و شام و باهم خوردیم. بعد از شام آقاجون گفت: بچه ها پاشید بریم لب دریا آتیش روشن کنیم 

آرش نالید: ای خدا خب ما که تا الان پلاژ بودیم و لب دریا دیگه از دریا دارم حالت تهوع میگیرم خسته اممم من خسته ام من مثل مرغ بال و پر شکسته ام منننن خسته ام من

مثل این دیوونه ها میخوند و بشکن میزد.

آقاجون سری از روی تاسف براش تکون داد و گفت: حلال زاده به داییش میره 

صدای داد زن عمو سپیده و خنده همه بلند شد. آوا هنوز قهر بود و تو حال خودش بود. 

- باران بیا کارت دارم 

- جانم بله؟

- آوا هنوز قهره 

- خب چکار کنم که قهره 

- بی تربیت میگم از قهر درش بیاریم گناه داره مگه ما چند روز اومدیم مسافرت خوش باشیم که این همه اش دپرس باشه؟

- هوف نمیدونم خودت از قهر درش بیار 

- وایسا ببینم کجا میری؟

- آرش و صدا کنم وایسا 

بعد با آرش جفتی اومدن: جانم کیا؟

باران توضیح داد که چه مرگمونه و آرش هم لب و لوچه اشو جمع کرد و گفت: پاشید بریم لب دریا خودم باهاش حرف میزنم بیاید بریم 

همگی رفتیم لب دریا. بچه ها آتیش درست کرده بودن و دورش نشسته بودیم. آقاجون و مادرجون سمت چپ و کنارشون من و آرش و باران و بهار و آبتین و الیا و بعدش هم مامان و زن عمو و آفاق جون و بعد از یه فاصله زیاد آوا که خیره به دریا بود. پوفففی کشیدم و گیتارمو از روی زمین برداشتم. داشتم فکر می کردم کدوم آهنگ و بزنم که یهو یه جرقه ای تو ذهنم زده شد. دم گوش آرش گفتم: آرش آهنگ آشتی محمد لطفی رو بلدی؟

آرش برگشت سمتم و فهمید میخوام چی بگم و چشمکی حواله ام کرد و گفت: حله 

دستام روی سیمای گیتار کشیدم که باعث شد بقیه حواسشون جمع شه به من. منم سرمو انداختم پایین و شروع کردم به خوندن‌.

یه وجب جا ته قلبت واسه من بسه 

این دل وابسته بد به چشات وصله 

دو تا چشمات عسلن دل میبرن آنن

اصلا حرف میزنن با من یه حالی چشات دارن 

آرش ادامه داد و کم کم بچه ها همراهیش کردن . منم فقط گیتار میزدم وپایین نگاه میکردم. همه میدونستن باید برای آوا بخونن:

تو صورتت قشنگه ولی دلت باهام میجنگه 

دو روز ازم دور شی خودت میبینی دله کی تنگه 

بغل بغل ستاره چیدم دیگه آشتی آشتی 

نگو بام قهری از این حرفا باهم نداشتیم

خودم تکی ادامه دادم. دستمو از روی سیمای گیتار برداشتم و رو هوا تکون میدادم و رو به آوا که تازه نگاهش کرده بودم و بهت و اشک تو چشاش معلوم بود بدون صدای گیتارم براش تکی خوندم:

با تو انقدر خودی ام بد شدی ام خوبتو میخوام

مگه دلبر کمه از این همه تنها به تو میام

بیا بهترنشو منو پیش تو انگار نمیبینن 

بیا معمولی باش اینجوری راحتترم اصلا 

راحتترم اصلا 

و همه بچه ها باهم براش خوندیم و من گیتار میزدم و بقیه بشکن:

تو صورتت قشنگه ولی دلت باهام میجنگه 

دو روز ازم دور شی خودت میبینی دل کی تنگه 

بغل بغل ستاره چیدم دیگه آشتی آشتی 

نگو بام قهری از این حرفا باهم نداشتیم

یهو آوا پاشد و اومد جلوی من ایستاد. گیتارمو انداختم اون طرف و پاشدم بغلش کردم. تو بغلم گهواره وار تکونش میدادم و براش بلند بلند میخوندم:

یه وجب جا ته قلبت واسه من بسه 

این دل وابسته بد به چشات وصله 

و پیشونیشو بوسیدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آروم سرشو چسبوند به سینه امو یه چند لحظه همونطور موند. 

آقاجون- خب خداروشکر آشتی هم کردید من میگم چرا بچه ام آوا انقدر تو همه بیا بابا جان بیا بغل خودم 

سریع دویدم بین آقاجون و مادرجون نشستم و گفتم: اینجا جای خودمه حالا هر کی هر جا میخواد بشینه 

همه هر هر خندیدن و آوا نشست اون طرف آقاجون. آقاجون هم جفتمون رو بغل کرد.

آبتین زد به پیشونیش و گفت: بهاری اگه گفتی الان وقتشه که از آرش چی بگیریم؟

بهار خندید و گفت: آی گفتیییی دلم میخواد برم تا تنور داغه بچسبونم و خودمو خفه کنم یعنی مفت باشه کوفت باشه 

انگار رمزی حرف میزدن چون ما کاملا گیج شده بودیم.

- عه خب قشنگ حرف بزنید آدم بفهمه

آبتین- جونم براتون بگه که آرش خان باید بهمون شیرینی آشتی کنون بدی  

همه افتادیم رو حرف آبتین و گفتیم بریم بیرون مهمون آرش.

آرش- آخ ای خدا من خسته ام خب یه روز من خسته بودما ببینید چه بلایی سر آدم میارید اصلا هرچی میکشم از دست آبتینه اون از ظهر این از الان ای کوفته تبریزی بگیری آبتین هر دفعه خواستی بری دشوری دمپایی خیس باشه هر دفعه خواستی بری حموم شامپو تموم شده باشه هر دفعه شامپو زدی به سرت کف کرد آب سرد شه جلو جنس مخالف کله پاشی ....

همین طور میگفت و ما میخندیدیم...

همینطور که پاشد راه افتاد ادامه داد: پاشید گشنه ها پاشید ببرمتون کوفته بخورید بلکم سیر شید 

دیگه ترکیده بودیم از خنده.همه امون دویدیم سمت ویلا و لباس پوشیده حاضر شدیم رفتیم تو ماشین. آرش تلفنی با کسی صحبت کرده بود و از دوستاش انگار یکی اینجا کافه داشت. منتها تو کافه اش چون مشروب و چمیدونم هزارتا کوفت داشت هر کسی رو راه نمیدادن‌ و باید از قبل هماهنگ میشد‌. ساعت یک نصفه شب بود. جلوی یه باغ بزرگ نگه داشتن و آرش گفت که اینجاست. ماشینا رو بغل پارک کردیم تو نبردیم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جلوی در آرش به دوستش زنگ زد و اونم درو باز کرده بود. تو لحظه اول شناختمش. مهران طاهری... من آخرتر از همه ایستاده بودم. 

مهران - سلامممم آرش بی معرفت از این طرفا 

صدای موزیک کر کننده بود و حرف مهران رو صدای جیغ مستانه ای برید. توی باغ یه حالت ساختمون با نمای چوبی بود که از رقص نوری که از پنجره های طبقه پایینش معلوم بود انگار اونجا مهمونی بود.

ارش باهاش دست داد و خوش و بش کرد.

الیا هم همینطور و گفت: مهران اینجا که نمیخوای ببریمون؟

و به طبقه ای پایین ساختمونه اشاره کرد. 

مهران- نه بابا میبرمتون بالا کسی نیس...

و ادامه داد: به سلام باران خانوم خوبی شما؟ ساکتی

باران- سلام تو خوبی؟ مهلت نمیدید آدم حرف بزنه

مهران خندید و گفت: واسه جبران معرفی کن

باران لبخندی زد و به آوا اشاره کرد: معرف حضور هست

مهران لبخندی زد و گفت: بهه چه جورم خوبی خانوم؟

آوا خجالت زده گفت: ممنون شما خوبین؟

- قربانت

باران به آبتین و بهار اشاره کرد و گفت: خواهرم بهاره و شوهرش آبتین جون 

مهران با اونا هم دست داد و سلام احوالپرسی کرد. باران منو از پشت الیا کشید بیرون و تا خواست چیزی بگه خودم باهاش دست دادم و گفتم: سلام آقای طاهری خوبین؟ مادرتون خوبن؟ 

لبخندی زد و گفت: شکر شما کجا اینجا کجا؟

همه با تعجب پرسیدن: همو میشناسید؟؟؟

با لبخند گفتم: بله آقای طاهری از بچه های شلوغ دانشگاه بودن

مهران خندید و گفت: مهراننننن

- شمال چه کار میکنید مگه تهران نبودین؟

مهران - هی دیگه گفتم اینجا بهتره 

- عسل جان خوبه؟

پوفی کرد و گفت: بهم زدیم 

- چییییی؟

واقعا تعجب کردم. عشقشون توی دانشگاه زبون زد بود.

- عسل اونی که فکر میکردم نبود‌. شاید درست نباشه بگم ولی ... ولی اون یه هرز*ه ی به تمام معنا بود.

شوک زده گفتم: واااات؟

لبخند محزونی زد و گفت: بفرمایید بریم بالا بفرمایید

و ما رو فرستاد بالا. انقدر پایین شلوغ بود و دختر و پسر تو هم میلولیدن حال آدم به هم میخورد. بیس موزیکشون انقدر تند بود کر شدم. رفتیم بالا و هر کی یه طرف رفت. انگار خودش اینجا زندگی میکرد چون آشپزخونه و اتاق و پذیرایی و همه‌چی تکمیل بود. کف خونه اش پارکت و خیلی نقلی و دنج بود. رو میز غذاخوری گرد کنار آشپزخونه کوچیکش نشستم که توجهم جلب شد به پیکای مشروب کنار دستم تو قفسه چوبی کانتر ... از مشروب پر بودن‌. دچار تردید شدم. خیلی وقت بود دلم میخواست مست کنم. تا حالا مست نکرده بودم و میترسیدم. قبلا مشروب خورده بودم ولی کم، در حدی که حالم خراب نشه. قبل از اینکه بچه ها جمع شن دور هم چند تا شات انداختم بالا. کنار مشروب ها سیگار و فندکم بود. برداشتم و یکی روشن کردم. همینطور لم داده بودم و داشتم سیگار میکشیدم... بدنم هر لحظه داشت داغتر میشد و انگار گرمم بود‌. شالم و باز کردم و گذاشتم همینطور آویزون رو شونه ام باشه. مهران رفته بود پایین برای بچه ها خوراکی و آبمیوه و این چیزا بیاره. آرش صدام کرده بود.

- جانم؟

انقدر کشدار گفتم جانم خودمم تعجب کردم. بچه ها انقدر تند چرخیدن سمتم اون وسطه صدای شکستن قولنج چندتاشون اومد. خنده ی دلبرانه ای کردم و گفتم: اوووو آرومتر باباااا

بهار با تردید گفت: کیا خوبی؟ سیگارتو بزار کنار بیا اینجا

الیا نگاهی کرد به آرش و زیر لب گفت: مسته

آرش انگار که خودشم فهمیده بود جست زد طرفم و سیگار و از دستم کشید و داد زد: چی خوردییییی؟

- ویسکی

- خیلی غلط کردی بیا اینجا ببینم

شونه هامو گرفت و منو برد نشوند کنار خودشون. بدنم گر گرفته بود و یه جا بند نبودم. آرش بغلم کرد. 

- هیسسسس نمیدونستی مشروبه؟

- چرا میدونستم 

- پس چرا خوردی؟

- چون میخواستم مست کنم

- مگه نگفتم هر دفعه خواستی به خودم بگو

- چند روز پیش بهت گفتم

- و وقتی من گفتم نهههه یعنی نباید نه اینکه خودت بری بخوری 

- حرف نزن 

سرمو چسبوندم به سینه اش‌. چند لحظه گذشت... هیشکی حرفی نمیزد. نمیدونم این بغض از کجا پیداش شد‌. یهو زدم زیر گریه و هق هق کردم ولی طبق معمول نتونستم اشکی بریزم. هیچ وقت نتونسام گریه کنم... آرش محکم بغلم کرد و زیر گوشم حرف میزد. مهران اومد بالا...

مهران - بچه ها ببینید چی آوردم بخورید مشتر...

حرفشو قطع کرد و گفت: کیارا‌ چشه؟

آرش با صدای گرفته گفت: از اون کوفتیات خورده

- نههههه

یهو از تو بغل آرش کشیده شدم بیرون. الیا بود که با چشمای برزخیش داشت نگاهم میکرد. 

آرش- ولش کن چکارش داری؟

الیا بی توجه به بقیه دستمو گرفت و کشوندم طرف در. منم همه اش تلو تلو میخوردم. رفتیم داخل باغ ... تو باغ یه حوض آب بود که وسطش یه فواره کوچیک داشت ... الیا کنار حوض نگه ام داشت و یه دفعه سرمو کرد زیر آب... انقدر آب یخ بود که لرزیدم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×