رفتن به مطلب

معشوقه دیو | مینا تحصیلداری


پست های پیشنهاد شده

بَـωـҐِ الِلّـہِ الرَحҐלּِ الرَحےҐ

 

●▬▬▬▬๑۩معشوقه دیو۩๑▬▬▬▬▬●

 

به قلم: مینآ تَحصیلداری

 ژانر:  فانتزی؛ عاشقانه

 ساعات پارت: نامشخص

هدف: بیان سبکی نو و قلمی جدید 

 

 

 

خلاصه:

دریایی که با موجِ کوچکی طوفانی شود؛ لایق دریا بودن نیست! گلی که صبح عاشق پروانه شود و شب عاشقِ ماه؛ لایق گل بودن نیست! حتی تویی که با نگاهی، رهایم می‌کنی و به سمت دیگری می‌روی؛ لایق دوست داشتن نیستی!

  • تشکر 4
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • مدیر کل انجمن

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

  • تشکر 4
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

p͜͝a͜͝r͜͝t͜͝ ⑴ 

به سمتش چرخیدم و مقابلش قرار گرفتم:

- نارسیس کمکم کن! خواهش می‌کنم.

با تعجب نگاهش کردم که در اتاق به صدا در اومد و بعد، ندیمه مخصوص مانا وارد شد.

- دوشیزه ببخشید مزاحم صحبتتون شدم، اما مادام الیزابت برای تزئین موهاتون اومده.

- باشه برو.

بعد بسته شدن در، مانا هراسون چرخید طرفم و گفت:

- نارسیس فقط کمکم کن من فرار کنم. من ادوارد رو خیلی دوست دارم و نمی‌تونم حضور مرد دیگه‌ای به‌جز اون رو در کنارم تحمل کنم!

با ناراحتی به مانای عزیزم خیره شدم:

- مانا من چجوری فراریت بدم؟ تو آخرش مجبور به ازدواج با لرد میلر میشی!

ترسیده از جاش بلند و گفت:

- هرگز! من نمی‌تونم با کسی ازدواج کنم که حتی یک بار ندیدمش!

با عجز به طرف مجسمه کوچک حضرت مسیح، که بر روی میزش بود چرخید و در برابرش زانو زد. دست هایش را التماس وارانه بالا آورد و گفت:

- یا مسیح مقدس، خواهش می‌کنم کمکم کن. بابت تمام ناشکری هام متاسفم ولی من رو از این ازدواج نجات بده...

در ناگهانی باز شد و مادام الیزابت نمایان شد. با دیدن مانا، به نشانه احترام دامن خود را در دست گرفت و کمرش را کمی خم کرد.

- سلام دوشیزه جوان، برای آماده کردن شما اومدم.

مانا ترسیده ایستاد. در چشمانش می‌دیدم که دنبال راه فرار می‌گردد. مادام الیزابت خیره نگاهم کرد و گفت:

- شما رو می‌شناسم دخترجوان؟

با احترام بلند شدم و گفتم:

- نارسیس، دختر کُنت سوم هستم.

با تحسین گفت:

- پس مقام بالایی در سلطنت دارین!

با تاسف سری تکون دادم:

- متاسفم ولی پدرم در جنگ های صلیبی کشته شد!

نگاهش رنگ تحقیر به خود گرفت و گفت:

- پس رعیت هستی!

پوزخندی زدم! هرچی نباشه قرن هزار و دویست و پنجاه و شیش میلادی هستیم؛ قرون وسطی! ارزش ها براساس مقام و ازدواج ها، بخاطر تجارت است.

سری تکون دادم و به مانا خیره شدم:

_ خب دوستِ من، شب می‌بینمت!

و بعد سری خم کردم  و از منزل خانواده لرد چهارم خارج شدم؛ به سمت پایین دهکده راه افتادم. من در دهکده پشتبورگ، نزدیک شهر هامبورگ در مرکز آلمان زندگی می‌کنم. من و سوفیا تنها دو دوستی هستیم که هیچ خانواده‌ای نداریم. مادرم موقع زایمان و پدرم، کُنت سوم در جنگ های صلیبی مرده بودند.

آفتاب بدی می‌تابید و با این لباس های باز، قفسه سینه‌ام داشت آفتاب سوز میشد. از راهِ خاکی به دهکده رسیدم و به سمت کلبه درب و داغونم رفتم که صدای مرغ‌ ها بلند شد. به داخل کلبه رفتم و سوفیا رو صدا کردم:

- سوفیا؟ سوفیا؟

نبود! به اجبار زنبیل برداشتم و از کلبه خارج شدم. تخم مرغ‌هارو از اتاقک مرغداری جمع کردم و به زیرزمین رفتم. هوای خنک اونجا باعث شد حالم بهتر بشه. تخم مرغ ‌ها رو اونجا گذاشتم و بالا اومدم. سوفیا رو دیدم که می‌اومد. از دور برام دستی تکون داد و یکم بعد بهم رسید.

  • تشکر 2
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  p͜͝a͜͝r͜͝t͜͝ ⑵ 

 

سوفیا:

- سلام، تخم مرغ ها رو جمع کردی؟

با خستگی سری تکون دادم و گفتم:

- آره. برای مهمونی شب میای؟

سوفیا آه غمناکی کشید و گفت:

- یا مسیح! دیدن بدبخت کردن یک دختر جشن و سرور داره؟

سری به نشونه‌ی منفی تکون دادم.

- ولی به هر حال من باید برم؛ خودِ مانا خواهش کرده!

سوفیا دستی به موهای قرمزش کشید و با همون لحنِ دپرس جوابم رو داد:

- امیدوارم بتونه با لُردِ جوان، لرد میلِر کنار بیاد.

***

دَم دَمای غروب بود و من هم آماده ایستاده بودم‌. یک لباس دامنِ قرمزِ مخملی و چشمایی که به لطف پودرِ سنگِ عقیق قرمز، کمی مایل به قرمز شده بود.

پول آنچنانی برای سفارش به خیاط برای دوختن لباس نداشتم و ترجیحا، از سوفیا لباس گرفتم. وایی که چقدر راه رفتن و ایستادن با لباس های دامنی سخت بود! مخصوصا که هر چه یقه لباس بازتر و دامنت پرچین‌تر باشه، اَشرافی بودنت بیشتر نشون داده می‌شه.

داخل اتاقم ایستاده بودم که درِ اتاقم زده شد و بعد، سوفیا وارد شد:

_ اوف بابا داری میری امشب دلبر پیدا کنی؟!

خندیدم و دستی به موهای طلاییم کشیدم:

_ ببین موهام خوب دورِ سَرَم پی‌چیده؟!

سوفیا به پشتِ سرم رفت و در حالیکه موهام رو نگاه می‌کرد پرسید:

_ پول همراهت داری؟

' اوهومی' گفتم و بعد حضور دستاش رو روی سرم احساس کردم:

_ خب بیا برو که موهاتم درسته! درشکه‌چی بیرون ایستاده!

با قدردانی به سمتش چرخیدم و با گفتن ' شب می‌بینمت ' به سمت درشکه رفتم...

به منزل پِرُوسِ جوان 《پروس= لرد》 رسیدم. پول درشکه‌چی راه دادم و با ورقه ای که مهر‌ خانوادگی مانا روش بود، به سمت نگهبان ورودی رفتم. برگه رو بهش دادم و اون اسمم رو بلند برای افراد حاضر گفت:

- دوشیزه نارسیس سوم!

نام خانوادگی در قرون وسطی معنایی نداره؛ غالبا بجای نام خانوادگی اشخاص رو به شهری که زندگی می‌کنن یا مقام و یا حتی با یک صفت صدا می‌کنن! مثل اسم من، نارسیس سوم؛ به نشانه‌ی اینکه پدرم کنت سوم بود!

به آرومی وارد شدم. مهمونی نسبتا شلوغی با آدمهای رنگارنگ بود. زن‌ ها با لباس های بسیار زیبا و البته پرچین! و بعلکس اون‌ها، مرد ها با شلوار و پیرهن های بسیار تنگی که مرسوم به نمایش کمر باریک‌ اون‌هاست، خودنمایی می‌کردن!

زیر لب با خودم گفتم:

- بیشتر زن و شوهر های اینجا، زندگی نمایشی دارن. چون یا زندگیشون رو با تجارت عوض کردن و یا حتی اون رو به پول یک خانواده بالاتر فروختن!

به سمت میزِ پذیرایی رفتم و با برداشتنِ جامِ شربت، به گوشه‌ای پناه بردم و آروم مشغول تماشای مردم شدم. تعدادی زن و شوهر در حالِ رقصیدن بودن و برخی گروه‌های دخترانه باهم پِچ- پِچ می‌کردن. یکسری بچه در حال دویدن و پسرانِ جوانی که روی نیمکت‌های مهمان نشسته بودن!

یکم که گذشت، صدای همون نگهبان ورودی بلند شد:

- دوشیزه مانا و پروس جوان تشریف فرما می‌شوند!

و بعد صدای همهمه و شیپور ها بود که شنیده می‌شد. به افتخار ورود مانا و پروس، همگی جام های فلزی‌شان رو بالا بردن و کف زدن!

مانا و پروس جوان، بعد از گذشتن میانِ جمعیت به جایگاهشون رفتن و بعد پدرکشیش با کتاب مقدس در دست راستش و صلیب مسیح در دست چپش، مقابل آن دو قرار گرفت. بعد خوندن رسومات همیشگی، بلند رو به مانا گفت:

- دوشیزه مانا، آیا شما سوگند یاد می‌کنید که تا همیشه به لرد میلر وفادار بمانید و در سختی‌ها و شادی‌ها کنارش باشید؟!

 

  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

p͜͝a͜͝r͜͝t͜͝ ⑶

 

به مانا با اون لباس سفیدش و تاجِ گلی که روی سرش بود خیره شدم. با سری افتاده؛ به دسته‌گلِ رزش خیره شده بود و هیچ حرفی نمی‌زد...

همه جا صدای سکوت بود. عروسِ جوان جواب نمی‌داد و... البته حق هم داشت! ناگهان با صدایی که می‌لرزید گفت:

- بله سوگند یاد می‌کنم که به لُرد میلِر وفادار بمونم و در سختی ها کنارش باشم.

پدر رو به لرد کرد و گفت:

- آیا شما هم این سوگند را یاد می‌کنید؟

لرد خنده‌ی کوتاهی کرد و گفت: معلومه که سوگند یاد می‌کنم گاهی بهش خیانت کنم و تو مهمونی‌های شبانه، دست از پا خطا نکنم!

و بعد صدای خنده‌ی جمعیت بود که بلند شد! یک لحظه دلم برای پاکی و معصومیت مانا سوخت ولی چه حیف! کشیش خندید و یکی از مرد های جوون گفت:

- هی میلر! قبل سوگند یاد کردنت بیا و آخرین لحظه ‌های تنهاییت، هدیه‌ای از ما بگیر!

میلر مشتاق به سمت مردها رفت و بعد کمی پچ پچ، صدای قهقه‌شون بود که سر به فلک می‌کشید!

میلر چرخید و خواست برگرده که ناگهان مردی سیاه پوش با نقابی روی صورتش، به سرعت از کنار میلر رد شد و بعد، سَرِ لرد میلر به زمین افتاد!

همه‌ی جمعیت با جیغ و فریاد پراکنده شدن و هر کدوم به سمتی می‌رفت. چند لحظه اول نفهمیدم چیشد اما با زنِ چاقی که محکم بهم خورد؛ به خودم اومدم و به عقب پرت شدم! از ترس به مانا نگاه کردم که دیدم نیست.

بی معطلی به سمت در سالن رفتم که دیدم مملو از زن و مردهایی بود که فریاد زنان هم رو هُل میدن و می‌خوان خارج بشن! با وحشتی که نکنه اون قاتل بین این جمعیت باشه برگشتم که چشم تو چشم اون مرد نقاب‌دار شدم!

قالب تهی کردم و سریع سَر چرخوندم که من نبینه!

با وجود هَمهَمه‌ی زیاد، شمع ها خاموش شده بودن و فقط مشعل ها روشن بود؛ بخاطر همین نور کمی داخل سالن بود و از همین رو مرد سیاه پوش رو نتونستم کامل ببینم. 

با چشمم دنبال راه فرار می‌گشتم که چشمم به پنجره پشتی سالن خورد. با ترس و لرز از اینکه نکنه مرد نقاب‌دار دنبالم بیاد، دامنم رو به دستم گرفتم و سمت پنجره دویدم، بی هیچ فکری خودم رو به سمتش پرت کردم و با صدای شکستن بَدی؛ به بیرون از سالن پرت شدم و روی چمن ها افتادم!

با درد نیم خیز شدم که صدای دویدن سُم اسب‌ها و فریادهای سوار هاشون، راحت به گوش می‌رسید. 

حیروون بلند شدم و  به سمت جنگل رفتم. تو شب ترسناک‌تر از جنگل چیزی نبود و خب من مجبور بودم! از راه جنگل پیش رفتم و با تمامِ قدرتم دویدم و بالاخره به دهکده رسیدم. از دور دود آتیش رو دیدم ولی مهم نیست! الان فقط باید به خونه برم و پناه بگیرم!

نزدیک کلبه‌ی خودم که شدم، از چیزی که می‌دیدم با حیرت ایستادم! کلبه آتیش گرفته بود! با ترس و لرز به سمت کلبه دویدم. این امکان نداشت! با جیغ دنبال سوفیا می‌گشتم و نبود! وارد کلبه که شدم، که دیدم حتی سقف هم کامل در آتیشه ولی ناگهان یک تیکه چوب از سقف کنده شد و پشتم دقیقا جلوی دَر افتاد!

راه برگشتم بسته شد!

ویرایش شده توسط .mina
  • تشکر 1
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

Pa͜͝r͜͝t͜͝ 

 

جیغ می‌زدم و کمک می‌خواستم. کل کلبه آتیش گرفته بود و بین اون همه آتیش قرار بود بسوزم! دامنم رو تو مشتم فشردم و به کل یادم شد برای چی اومدم تو خونه! به سمت پنجره‌ی سمت چپم رفتم و همینکه خواستم بازش کنم، دستگیره‌ی فلزیش دستم رو سوزوند و از درد و سوزش، ناخواسته جیغی کشیدم به عقب رفتم که دامنم زیرِ پام اومد و افتادم!‌

 کم- کم داشت سقف کنده می‌شد و می‌افتاد! راه فراری نداشتم. پنجره ها همه خراب شده بودن و حتی راه وجود هوا هم نبود! اینقدر دود زیاد بود که مجبور به سرفه شدم. اینقدر سرفه کردم که آخرش نفس کم آوردم و همونجا چشم هام کم- کم بسته شد و بعد سیاهی مطلق!

صدای هق هق دختری رو ذهنم خط می‌کشید و من نمی‌تونستم تکون بخورم. پای چپم به شدت می‌سوخت و نمی‌تونستم تکونش بدم! چشم هام رو آروم باز کردم که صورت سیاه و کثیف سوفیا رو دیدم. چشم چرخوندم و تعدادی از روستایی ها بالای سرم ایستاده بودن و با نگاه ‌های متفاوتی نگاهم می‌کردن؛ بعضی ها با ترس، بعضی ها با تعجب و بعضی‌ها هم...

به سختی خودم رو تکون دادم که سوفیا با دیدن چشم های بازم، با خوشحالی و گریه گفت:

- حالت خوبه نارسیس؟

آهسته لب زدم:

- کمکم کن بلند بشم.

سوفیا سریع رو به اهالی کرد و گفت:

- دستتون درد نکنه حالش خوبه!

و بعد مردم کم- کم پراکنده شدن. همین که کمکم کرد بشینم، چشمم به جنگلی افتاده که توی تاریکی متوجه‌ نبودم توش هستم. 

به لباس هام خیره شدم؛ دامنم یک تیکه‌اش آتیش گرفته بود و به طور کل نابود شده بود! دست راستم روی بازوم یک سوختگی خفیف بود و ولی از همه بدتر، پای چپم بود که به شدت می سوخت و خونی بود! دقیقا روی ساق پام اندازه یک کف دست سوخته بود و خون روش خشک شده بود!

بعد از تجزیه‌ی موقعیتم رو به سوفیا کردم و گفتم:

- سوفیا چی‌شده؟ چرا کلبه آتیش گرفته بود؟!

سوفیا صاف سرجاش نشست و با هِق- هِق گفت:

_ فدای سرت الان حالت خوبه؟ ببین چی به روزت اومده!

عصبی ازموقعیت پیش اومده؛ ناخواسته فریاد زدم:

_ بهت میگم کلبه چی‌شده بود؟!

ترسیده نگاهم کرد و جواب داد:

- من تو کلبه داشتم کم کم حاضر می‌شدم که شمع‌ هارو خاموش کنم و بخوابم که صدای عصبانی شوالیه ‌های اشرافی اومد. از پنجره نگاه کردم که دیدم با اسب به سرعت به طرف ما میان.‌ یکیشون وقتی رسید به شدت در کلبه رو میزد و فریاد میزد :

کسی اینجا هست؟ جوابم رو بدین در ویلا رو می‌شکنم! 

با ترس در رو باز کردم، شوالیه به من گفت:

- اینجا منزل نارسیس سومه؟ 

و وقتی که گفتم آره، به بقیه اشاره کرد وارد بشن. من خیلی تلاش کردم جلوشون رو بگیرم ولی نتونستم. اونها کل کلبه رو بهم ریختن و همه جا رو دنبال تو می‌گشتن! حتی زیرزمین و لونه مرغ‌ ها! یکی از شوالیه ها بهم گفت:

- دوشیزه مانا رو کجا قایم کردین؟

و من هرچی گفتم به مسیح قسم نمی‌دونم در مورد چی حرف می‌زنین، باور نکردن! آخرش کل کلبه رو به آتیش کشیدن و گفتن که اگه دوشیزه مانا و تو پیش خانواده لرد میلر نرین؛ اینبار ماها رو زنده آتیش می‌زنن!

حرف هاش که تموم شد با بغض و ترس گفت:

- نارسیس تو مانا رو دزدیدی؟ 

  • تشکر 1
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...