رفتن به مطلب

سیمگون | hasheme


پست های پیشنهاد شده

نام کتاب : سیمگون

نویسنده : haseme

موضوع : تراژدی

خلاصه:

گاهی برای رسیدن به مقصد باید از تمام زندگی گذشت تا شاید به مقصد رسید و در این  مسیر  اینکه چگونه به هدف های خود خواهی رسید و چه چیز هایی پشت سر می گذاری و آن ها را رها می کنی یا چه زندگی هایی برای بلند پروازیی های تو نابود خواهند شد و از بین می روند  اصلا مهم به نظر نمی آید و زمانی که به مقصد رسیده ای خوش حال و با غرور سرت را بالا گرفته و با خود می گویی: بالاخره تحت هر شرایطی که بود رسیدم.اما در آن لحظه وقتی به گذشته  و پشت سر نگاه کنی و ببینی برای تبدیل شدن به چیزی که  اکنون هستی  چگونه همه پل های پشت سر خود  را ویران کرده ای و از همه چیز گذشته ای آن زمان فقط یک سوال در ذهنت نمایان می شود...

آیا ارزشش را داشت؟؟

مقدمه:

با نام و یاد کسی آغاز می کنم که به وجود آورنده ی تمام و کمال هستی جهان می باشد کسی که قنچه را از دل خاک بیرون آورده و در فصل داغ تابستان گرمی دل ها را تازه کرده و با شروع پاییز چشم انداز ها و زیبایی های طبیعت خود را  به رخ دیدگان می کشد و در پایان  با سفید پوش کردن زمین  یادآور آتش عشق و مهر خود در قلب همگان می شود

شخصی که مالک تمام زیبایی ها و حتی تاریکی های دنیاست...

تاریکی ها و زمان های خاموشی که می تواند از دل روشن ترین روز ها سر بیرون آورده و ما را به اعماق چاه بکشاند اما این تصمیم با خودمان است که نگاه خود  را  به کدام سمت کرده  و چه  مسیری را ماجرا جویی های زندگی  انتخاب کنیم .رفتن به سمت زیبایی ها یا به سوی خاموشی و اصرار پنهان؟

البته همیشه در تاریکی گام نهادن نمی تواند بد و مورد سرزنش باشد  گاهی برای دیدن اندک نور و روشنایی باید در دل تاریک ترین روزهای زندگی رفت تا بتوان مسیر و راه درست خود را انتخاب کرده و در آن قدم بگذاریم


ویرایش شده توسط Hasheme
  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • مدیر کل انجمن

با عرض سلام و خیر مقدم به شما نویسنده گرامی ,

از اینکه نودُهشتیا را برای انتشار کتاب خود انتخاب نمودید از شما متشکریم , این پیام به صورت خودکار برای تمام کتاب های ارسال شده در این بخش به منظور راهنمایی شما نویسنده گرامی ارسال می شود از پاسخ به این پیام خودداری فرمایید و برای بهبود مدیریت انجمن و ارتقاع سطح کتاب ها و نگارش این پیام را تا انتها مطالعه کنید .

 

تاپیک هایی که قبل از ارسال کتاب باید مطالعه کنید :

 

راهنما و قوانین ارسال کتاب درحال تایپ

اطلاعیه های بخش کتاب

مهم ترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

 

خلاصه راهنمای ارسال کتاب در حال تایپ :

نویسنده گرامی :

- هر موضوع ( تاپیک ) یک کتاب در نظر گرفته خواهد شد و برای ارسال قسمت های بعدی کتاب باید از گزینه پاسخ در موضوع ایجاد شده استفاده کنید 

- برای ارسال هر قسمت از کتاب و جلوگیری از طولانی شدن تاپیک ( تعداد صفحات ) در هر ارسال ( قسمت - پست ) باید حداقل 20 خط کامل , بدون خط فاصله متن خود را ارسال کنید

- در صورت کمتر بودن متن پست ها ادغام خواهد شد , در صورتی که هر قسمت را سریع و بدون وقفه ارسال کنید توسط سیستم ادغام خواهد شد

- در صورتی که متن رو در ویرایشگر انجمن تایپ نکردید , بعد از قرار دادن متن در ویرایشگر , تمام متن رو انتخاب و با گزینه ( برداشتن فرمت ) از گزینه های ویرایشگر که با علامت T انگلیسی مشخص هست متن رو پاکسازی کنید که فرمت های اضافه متن حذف و نظم تاپیک رعایت شود . 

- در کتاب و رمان استفاده از شکلک ها ( گوشی , کیبورد , عکس و علامت ها و ►♫♪ ... ) ممنوع هست , ازین دست موارد استفاده نکنید که مجبور به ویرایش کتاب در انتهای کار بشید .

- در صورتی که نیاز دارید با مخاطبین کتاب خودتون در تایپک صحبت کنید مثلا نظر خواهی یا اینکه اطلاع در مورد تاریخ انتشار قسمت بعدی , یک پست جدا ارسال نکنید در تاپیک که اسپم به حساب میاد , یک قسمت جدید از کتابتون رو ارسال کنید , در ابتدا یا انتهای متن کتاب , مطلب مورد نظر خودتون رو بنویسید .

 

و در انتها توجه داشته باشید , شما همواره باید قوانین انجمن را مطالعه کنید , ارسال کتاب در این بخش مساوی با در اختیار قرار دادن اجازه انتشار کتاب شما در فضای مجازی توسط نودهشتیا میباشد و حذف کتاب تنها با اجازه مدیران انجمن خواهد بود ! 

  • تشکر 4
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یک

با صدای زنگ مدرسه و سر صدا ی بچه ها سرم را از روی نیمکت بلند کردم و چشمان خواب آلودم را با دست هایم مالش دادم و درحال خمیازه کشیدن با دهنی باز به دوستم که کنارم نشسته بود گفتم:

-مدرسه تموم شد؟زنگ آخر بود دیگه؟

علی که با همچین صحنه ای مواجه شد و صورت خواب آلود مرا دید با خنده گفت:

-بله تنبل خان زنگ آخر هم تموم شد می تونی تشریف ببری خونه و ادامه خوابت رو ببینی

با دیدن خنده های علی و لحن صحبت کردنش خواب از سرم پرید و دستی به صورت و موهایم کشیدم و با لحن تمسخر آمیزی گفتم:

-خواب من با بیدار تو هیچ فرقی نداره حداقل با اینکه خواب هستم ولی داخل امتحان ها  نمره ی قابل قبولی  میگیرم و معدل خوبی هم دارم اما تو چی با اینکه سر کلاس بیداری اما به زور بتونی نمره قبولی بگیری  خوش خنده.

با حرف هایم خنده ی علی از روی صورتش محو شد و گفت : بی جنبه ای دیگه خداروشکر هفته آخر مدرسه ها هست و بعد امتحانات از دستت خلاص می شم  و کیف مدرسه اش را برداشت و از کلاس بیرون رفت

من هم وسایلم را جمع کرده و درون کیفم گذاشته و طبق معمول آخرین نفر از کلاس خارج شدم

پس از خارج شدن از مدرسه تا ایستگاه اتوبوس که  فاصله ای نه چندان تا مدرسه داشت را پیدا طی کردم

 وقتی به ایستگاه اتوبوس رسیدم  به گوشه ای رفته و منتظر ایستادم تا خط واحد برسد وقتی اتوبوس رسید سوار شدم نگاهی به اطراف انداختم و صندلی خالی پیدا کردم و روی آن نشستم

در طی مسیر در حال تماشای منظره ی بیرون بودم و گاهی هم دانش آموزان دیگری که با رفتار عجیب سعی در جلب توجه دیگران داشتند با فریاد هایشان حواسم را از فکر و خیال بیرون آوره و به خود جلب می کردند  هیچ وقت درک درستی از این ماجرا نداشتم و همیشه در ذهنم سوال بود چرا  باید حرکاتی را در طی مسیر انجام دهند که گاها شخصیت خود را کوچک کرده که شاید.شاید نگاهی کسی را به خود جلب کنند؟ و بعد از چندین دقیقه و پایان مسیر همه ی این اتفاقات به دست فراموشی سپرده شده و تنها چیزی که باقی می ماند احساس غرور آن اشخاص به کارهای اشتباهی که انجام داده اند است

پس از اتمام مسیر  و در ایستگاه آخر از اتوبوس پیاده شدم و مسیر چند دقیقه ای تا خانه را پیاده طی کردم کاری که هر روز و هر روز  به جز روز های تعطیل در حال انجام آن هستم

پس از رسیدن به خانه جلوی در ایستاده و قبل از ورود به داخل چشمانم را بسته و نفس عمیقی  می کشم

وارد که شدم با صدایی بلند که توجه مادر و خواهرم را به خود جلب کند  سلام کردم  اما از هیچ کدام پاسخ و جواب سلامی نشنیدم

 هنوز هم بخاطر انتخاب رشته و اولویت های دانشگاه از دستم ناراحت بودند و مدام می گفتند چه بدی در حق تو کرده ایم که به حرف ما گوش نداده ای و رشته ای که ما آن را دوست نداریم انتخاب کردی و اولویت اول و مهم ترین را هم آن سر کشور انتخاب کردی؟

من هم همیشه با لبخند تلخی در جواب می گفتم عزیزانم زندگی خودم است دوست دارم تجربه های جدیدی کسب کنم و می خواهم زمان دانشگاه را دور از شماها سپری کنم

اما هیچ گاه این سخنان و بحث و جدل ها پایان خوشی نداشت و با دعوا به اتمام می رسید

به اتاقم رفته و با چهره ای درهم و نا امیدانه لباس های مدرسه را عوض کرده و پس از زدن آبی به صورت پیش مادر در آشپزخانه رفتم و با لحنی آرام و با ملایمت گفتم:

-سلام.مادر جانم ناهار چی داریم

مادرم وقتی صدای من رو شنید درحالی که بر روی میز ناهار خوری نشسته و بود و درحال پاک کردن سبزی بود نگاهی به ساعت روی دیوار آشپز خانه انداخت  و گفت :

-هنوز یک ساعتی مونده ناهار آماده بشه و پدرت هم از سرکار بیاد تا  غذا رو بدم خدمت شما کوفت کنی

 بعد از روی صندلی بلند شد و به سمت سینک ظرفشویی رفت تا سبزی ها را با آب بشوید و زیر لب با صدایی آرام گفت:

-گرچه یک مدت دیگه میری دانشگاه و از  دست پخت من هم راحت میشی

پس از شنیدن این جمله لبخند تلخی زدم و سرم را به نشانه تاسف تکان دادم و به سمت اتاقم رفتم

 

 به اتاقم رفتم و در را به آرامی بستم و روی تخت دراز کشیدم در ذهنم مشغول فکر کردن  با خود بودم  تا شاید بتوانم جوابی برای این سوال ها پیدا کنم  چرا خانواده به انتخاب من احترام نمی گذارند و فکر می کنند که همیشه آن ها بیشتر از من می دانند و اگر بخواهم حداقل چندسالی به صورت مستقل   زندگی کنم مانع این کار می شوند؟.در این افکار بودم که کم کم چشم های گرم و پلک هایم سنگین شد و به خواب فرو رفتم

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...