رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

به نام خدا

نام کتاب: زره پوش

نویسنده: sarvenazz، کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع: تخیلی 

mhdl_sarvenaz.png

 

خلاصه

     ادی پسری نوجوان است که مانند همه نوجوان های دیگر، مشکلات زیاد و خانواده ای دارد که به نظرش اصلا او را درک نمی کنند. انگار آنها برای او نیستند! همه چیز عادی است، مدرسه، شیطنت ها، حرفها و نگاه ها. تا اینکه یک روز یک صفحه تعیین کننده از داستان ورق می خورد. ادی مجبور می شود خانواده را فراموش کند، به دنیای شب وارد می شود و حالا باید بجنگد و قوی باشد، حتی اگر انتخاب کند که بخندد و از بین برود.

     خانواده و تمام مدرسه و زندگی اش در زمان گم می شوند. ادی مانده است با انبوهی از نام های قدیمی، فرقه های پراکنده و عجیب و غریب و سنت ها و رسومی که مستقیما به او مربوط می شوند! در آخر، باید دید ادی تا کجا پیش می رود؟ می تواند بر عدۀ زیادی که قصد نابودی مردم دیگر را دارند غلبه کند؟ می تواند گذشته اش را که مانند ریسمانی طولانی و سنگین به گردنش بسته شده، از بین ببرد و بدون اهمیت به تنگی نفس هایش ادامه دهد؟ آخر این داستان مکتوب کجاست؟ قطعا که تا لحظات آخر نخواهد دانست!

***

لینک صفحۀ نقد رمان زره پوش

  • تشکر 41

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

 

غوطه ور، در دود پل هایی که پشت سر سوزانده شده اند

نیازی به عذرخواهی نیست

این از دست دادن چیزی است

که همه برای داشتنش بی لیاقتند!

اسکلت های ساختمان های سوخته

نیازی به عذرخواهی نیست.

...

جنگ شکست خورده بود و حالا پیمان بسته شد. کسی من را نگرفت، چون من داشتم از مرزها عبور می کردم. بله، کسی من را نگرفت، درحالیکه تلاششان بر این بود. و من هنوز بین شما زندگی می کنم؛خوب تغییر قیافه داده ام. من مجبور بودم که زندگی ام را پشت سرم رها کنم. قبرهای زیادی حفر کردم، که تو هیچوقت پیدا نخواهی کرد!

داستان گفته شده، با حقیقت ها و دروغ های زیاد. من قبلا نامی داشتم اما، فراموشش کن! خب، حقایقی هستند که زنده می مانند و حقایقی که از بین می روند. نمیدانم درمورد من کدامشان است. آه ... فراموششان می کنم! تنها یک چیز را به ذهنم می سپارم: پیروزی تو، آنقدر مطلق بود که کسانی میانتان برای نگه داشتنش به جای تو اندیشه کنند.

 پیشینه ای به یاد بیاور از زندگی های کوچک ما، لباس هایی که پوشیدیم، قاشق ها و چنگال ها. جنگ ها فقط بازی های شانس بودند، که سربازهایمان را برایشان فرستادیم. سنگ هایی که تراش دادیم را به یاد بیاور، نواهایی که سرودیم. ما حقی داشتیم، مبنی بر صلح. یا بی قیدی ای عظیم که می گویند سرنوشت است. اما برایش اسم های دیگری هم بود، که شاید مفهوم بیشتری داشتند.

 نام هایی عمیق، نام هایی راستین. برای من به معنی خون و برای تو، غبار. نیازی نیست که همچنان با پرجا بماند، این ظلم آشکار. اما! واقعیت هایی هست که زنده می مانند، و واقعیاتی که از بین می روند. من نمی توانم بُکُشم، آنطور که تو می کُشی. نمی توانم متنفر باشم، تلاش کردم اما شکست خوردم!

 تو من را به حرکت واداشتی. حداقل تلاش کردی. با چشم هایم می دیدم که از آنها جانب داری می کنی، از همان کسانی که حقیر می شماری!

 این هجوم حشرات، تماما داخل قلب تو بود. یک زمانی این جام پر از دروغ، نمایانگر زبان تو بود. درست است که تو به آنها خدمت می کنی. من متعجب نیستم. چرا که با آنها خویشاوندی، تو از نوع همان ها هستی.

 فراموشش کن! داستان گفته شد، با حرف هایی راست و دروغ. به هر حال تو حاکم جهان هستی، نیازی نیست که به یادشان بیاوری! اما، بدان که من تمامش را زندگی می کنم. زندگی می کنم، نامحدود. در طول لایه هایی از زمان که تو نمی توانی جدایشان کنی. و در زیر پوست و در روح همه، که تو نمی توانی جدایشان کنی! من آرمان آنها هستم، برای صلح. برای عدالت.

 همه آنجا هستند، قبرهایشان در امان است. از دست شبح هایی مانند تو! و در مکان هایی عمیق؛ جایی که ریشه ها به هم پیچیده اند،

من زندگی ای را که پشت سرم رها کردم،

زندگی می کنم!

( برگرفته از موسیقی Leonard Cohen- Never mind)

(این متن رو از زبان قربانی ای از جزیره ای که ادی یا زاشا حاکمش بود در نظر بگیرید. یکی از مردم عادی و بی گناهی که زندگیش گم شد. بافرض اینکه آگاه بوده و چیزایی میدونسته)

****

فصل اول:

"؟؟؟"

با تمام سرعتم از جلوی مدرسه ام رد  شدم. در حالیکه مراقب بودم کتاب از دستم نیفتد، همچنان به دویدن ادامه دادم. نمی گذاشتم دستشان به من برسد ، وگرنه کارم تموم بود.

از جلوی مغازه های باز و چراغ های روشن انها گذشتم و به مردم تنه زدم. گیج تر از آن بودم که معذرت خواهی کنم. فکر کردم اینجا؛ در خیابان، مسخره ست. اما چجوری میتونستم دورشان بزنم؟ آنها قوی بوده اند، و هستند.

وقتی به یک کوچه رسیدم واردش شدم. انتهای آن معلوم نبود چون شب شده بود و آنجا، هیچ چراغی روشن نبود. به راهم ادامه دادم. لحظات سختی بودند و وقتی به انتهای کوچه رسیدم بدتر هم شدند؛ بن بست!

با ناامیدی توقف کردم. کتابچه را به خودم فشار دادم و خواستم مخفی اش کنم، اما کار احمقانه ای بود. آنها حتما دیده بودند.

به دیوار خیره شدم و دنبال راهی گشتم، همان طور که به صدای پاها دقت می کردم! میتوانستم از دیوار بالا برم. سریع دست به کار شدم، کتاب را زیر کت پاره ام گذاشتم و با دستهایم دنبال جایی برای بالا رفتن گشتم.

جای دستهایم را محکم کردم و بالاتر رفتم. صدای پاها خیلی نزدیک بودند. و درست لحظه ای که بالای دیوار بودم و داشتم فرار می کردم، دستی مچ پاهایم را گرفت و من را پایین کشید.

به دنبالش دست هایی که از پشت دور گردنم حلقه شدند و دستهای دیگری که دنبال کتاب گشتند...

*

"گذشته"، ابتدای ماجرا:

اسم من ادی است. من ادی کاینا هستم. فامیلی عجیبی دارم اما دوستانم می گویند که این اسم، تلفظ جالبی دارد و یک جورایی باشکوه است! ما، در آمریکا زندگی می کنیم. پدرم ، تروس کاینا و مادرم ترسا است.البته پدرم ترجیح می دهد او را آلبرت صدا بزنیم (احتمالا به اینیشتین فکر می کند!)  این شباهت بین اسمهای آنها هم به خاطر این است که از یک خانواده هستند. من از این موضوع خیلی خوشحالم چون اصلا از شلوغ بودن اطرافم خوشم نمی آید و ترجیح میدهم افراد دیگری به خاطر یک ازدواج، به بستگان من اضافه نشوند!

زندگی نسبتا خوبی داریم. دوستای من، آلن، کریس و مارتین هستند. اگر بخواهم صادق باشم باید اعتراف کنم که گروه ما، به هیچ وجه گروه خوبی نیست.

ما پر سر و صدا هستیم، و از این بابت که در انگلستان زندگی نمی کنیم، خیلی خوشحالیم! میشود گفت، ما شرور هستیم. و تقریبا انتهای سرنخ هر فاجعه ای در مدرسه، به ما مربوط میشود. هم مستقیم و هم غیر مستقیم.

در مدرسه، بچه هایی هستند که از ما می ترسند. در واقع این دربارۀ همه صدق می کند. آنها از ما می ترسند. اما نمی دانند اگه مثل ما باشند، ما به آنها کاری نداریم!

فقط کسی به اسم ساموئل ، این قاعده را نقض کرده است. از ما نمی ترسد، و در مقابل کارهای ما می ایستد. طبیعتا کارکنان مدرسه هم از او راضی به نظر می آیند.

کارهای ما چیزهایی را شامل میشود که دیگران به آن میگویند:« شیطانی». منظورم این نیست که ما دست نشانده های شیطان هستیم، بلکه میگویم ما شیطانی می کنیم.

این خیلی سخت است که از ما توقع خوبی داشته باشند. اما خب در این بین، خوبی هایی هم وجود دارند. دیگران می توانند هر چیزی دربارۀ ما بگویند، اما به هر حال ما معمولی هستیم. و همه، شرارت نهفته ای را در خودشان دارند.

میتوانم کارهایمان را در چند جمله خلاصه کنم، ما از اینکه بچه ها گریه کنند، خوشمان می آید، ما از مدرسه فرار می کنیم، از اینکه کسی زمین بخورد خوشحال می شویم و از ریختن مایع ظرفشویی داخل بطری شامپو لذت می بریم.

پدر و مادر من، دوستم دارند. اما این دلیل محکمی برای این که شرارت های من را بپذیرند نیست. یادم است یک شب هالوین، به دلیل اینکه شکلات ها و آبنبات های دیگران را کش رفته بودیم، حسابی دعوایم کردند و من به مدت یک هفته اصلا اجازه نداشتم با دوستانم بیرون بروم.

مگر من چه کار کرده بودم؟ فکر می کنم کارهایشان هیچ نتیجه ای ندارد. من با چیزی که باید، آشنا نیستم. آنها باید راه خوب بودن را به من نشان می دادند، نه راه جلوگیری از بد بودن را.

به هر حال، آنها هیچ وقت به حرفهای من گوش ندادند. و من هم تلاش کردم که به حرفهای هیچ کس دیگری گوش ندهم، اما به هر حال من هنوز آنها را دوست داشتم و آنها اولین اولویت های زندگی من بودند. فقط اولویت هایی که کمی پوسیده بودند.

و من بعدها یاد گرفتم، از آنها فرار کنم.

 

 

 

(پایان قسمت اول)

ویرایش شده در توسط sarvenazz
  • تشکر 43

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم:

*

“آنجایی که ترس را به کام مرگ می فرستند، خاکستری ست.”

*

در مدرسه، دیگر کاری به ما ندارند. من فکر می کنم انها فقط ارزو می کنند ما کار دیگری انجام ندهیم. این من را ازار می دهد. انها هم میتوانند طرف قدرت باشند. این یعنی به دست اوردن همه چیز در برابر هیچ چیز. احساس قدرتمند بودن دارم، اما بیشتر به خاطر این است که از سایر بچه های لوس و کوچک ماندۀ مدرسه ام، کمی بزرگترم.

زیباترین مکان ما در مدرسه، محوطه پشت مدرسه است که چیزی جز خارهای کوچک و زیاد ندارد. انجا یک چاه هست. اقای بگی می گوید نباید ان طرفها برویم، چون در چاه محکم نیست و شاید درون  ان بیفتیم. این، درست برخلاف پیش بینی اقای بگی،  ماجرا را جالب تر می کند. اینطور نیست؟

مدرسه ما بزرگ است. به خاطر همین است که من و دوستانم همیشه جایی برای خرابکاری گیر می اوریم که جدید باشد. ما از تکراری ها خوشمان نمی اید.

بهترین چیزی که میتوان ما را صدا کرد، کله شق است. اما وقتی درباره ان دقیق میشویم، می بینیم کله هایمان اصلا این وضعیت را ندارند. این فقط چیزی است که دیگران می گویند تا خودشان را از درست شناختن و تغییر ما، خلاص کنند.

زنگ دوم، کلاس ریاضی داریم. خانم دارلین مهربان است. وقتی بچه ها دعوا می کنند، او بی طرف است. اما من از او خوشم نمی آید. انسان قطعا در درون خود عقیده ای دارد، پس نمی تواند بی طرف باشد.

خانم دارلین ما را دوست دارد. بچه ها هم از او خوششان می اید. او مثال خوبی برای یک انسان کامل و دوست داشتنی است. ولی هیچ کس نمیتواند بهترین باشد. من بی دلیل، از او متنفرم.

امروز، او تکالیفمان را دید و ما را تشویق کرد تا انها را درست انجام بدهیم. چون او معتقد است این به ما کمک می کند.

وقتی جلوی من ایستاد، فقط به او خیره شدم. چشمان قهوه ای اش را اصلا دوست نداشتم. حالتشان وقتی به من نگاه می کرد باعث می شد حس کنم او خیلی خوب است ولی من اینطور نیستم. به هر حال، وقتی تنها جوابی که دریافت کرد، پایین انداختن سرم بود، اهی کشید و گفت:

- ادی، می فهمم. تو بازهم انجامشون ندادی.

من حتی سرم را بالا نیاوردم تا به او نگاه کنم. زیادی پاک به نظر می رسید.

- بهتره بمونی تا کمی با هم صحبت کنیم.

این اخرین ارزوی من در دنیا بود. مطمئن بودم که نمی توانستم حرفهای او را رد کنم و به چیزهایی که می گوید عمل نکنم. از طرفی، ماندن در کلاس من را از ادامه نقشه های گروهیمان باز می داشت.

وقتی زنگ اخر کلاس به صدا در امد، همه با سر و صدا از کلاس خارج شدند. این مطلوب انها بود. میتوانستند تا مدتها دوباره درباره من حرف بزنند و تاریخچه تمام کارهای من را مرور کنند.

 کلاس خالی شد. به طرف خانم دارلین رفتم و منتظر شنیدن حرفهایی شدم که می دانستم چی هستند.

- ببین, عزیزم. تو برای من بیشتر از یه دانش اموز خیلی معمولی هستی. درواقع، همه معلمها این احساس رو نسبت به شاگردهاشون دارند. اما تو داری راه بدی رو انتخاب می کنی. این کارها، هیچ کمکی به تو نخواهند کرد. حتی وقتی بزرگ بشی ، تعریف کردن این کارها برای کسی زیاد خنده دار به نظر نمیاد.

- خانم دارلین، من این ها رو میدونم.

- اما به نظر میاد این طور نیست. ادی، تو باید بیشتر تلاش کنی. من میخواهم شرور ترین پسری که تا الان دیدم، به عنوان فرد دیگه ای شناخته بشه. این توی واقعی نیستی. این کارها لذت بخش نیست.

- هیچ کس به اینکه من چیکار می کنم اهمیتی نمیده. اونها فقط نگران خودشون هستند که من روزی به اونها اسیب نزنم.

- بیا با هم مهربون باشیم. شناخت تو سخته. اما من فکر می کنم مشکلات دیگه ای در زندگی تو وجود داره که باعث اینها شده. اینطور نیست؟

- من هیچ مشکلی ندارم.

از پشت ان عینک گردش، به من خیره شد. جلسه دروغ سنجی بود؟ اون نمیتونست من رو درک کنه. حتی نمیتونست بفهمه که این دست خودم نیست. چیز عجیبی ، درون من ، من رو وادار به نافرمانی و رفتن راه خودم می کرد.

بلند شد و دستهایش را از ارنج خم کرد  و انها را مانند ستونهای سفیدی، روی میز تیره رنگ گذاشت.

- تو این رو درک نمی کنی، ادی. تو یه نوجوان هستی و میتونی به اندازه کافی از اطرافت درک داشته باشی. کارهای تو، بقیه رو ناراحت می کنه. تو بقیه را از خودت نا امید می کنی. و من نمیتونم ببینم اینده تو به کجا می رسه.

کم کم داشت عصبانی میشد؟ این حرف زدن، معمولی نبود.

- لازم نیست نگران باشیم خانم دارلین. اینده به وقتش از راه می رسه. 

با گفتن این جمله، چیزی در نگاهش تغییر کرد. سرش را سریع برگرداند و مشغول جمع کردن کتابهایش شد.

- اه. ادی. تو میتونی چند نفر رو واقعا دیوونه کنی. پس بذار حرف اصلی رو بزنم. اگر به این کارهات ادامه بدی، من مجبور میشم به اقای بگی خبر بدم. اون واقعا نگران وضع درسی شماهاست. و بعدش، تو نمیتونی حدس بزنی با خبر شدن خانوادت چقدر طول می کشه.

کیفش را برداشت و از کلاس خارج شد.صدای قدم هایش توی سالن پیچید و بعد گم شد. بعد از رفتنش، کریس داخل کلاس سرک کشید و وارد شد. کنار من نشست و دستش را روی بازویم گذاشت.

- هی، بهت چی میگفت؟ اعصابت رو به هم ریخت.نه؟

- همه همین کار رو می کنند.

- میتونستی حداقل امروز اون رو عصبانی نکنی. اونها اخراجت می کنند.

- کریس، این خبر مهمی برای خانواده ام میشه.

- اره.

- خیلی نزدیک به نظر میرسه.

- چرا تا الان اخراج نشدی؟

- چون اینجا، همه از من حمایت می کنند کریس!

- اه. یادم نبود!

 

پایان قسمت دوم.

  • تشکر 37
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت سوم

 

بعد از ظهر وقتی زنگ ناهار به صدا در امد، به سالن غذاخوری رفتیم و غذا رو تحویل گرفتیم. غذایی که شامل:« ساندویچ مرغ، شربت پرتقال و کیک شکلاتی به عنوان دسر بود. به نظر خوب می امد ولی در برابر نگاه ها و دهان هایی که میدونی دارن دنبال تو میدون و دربارت حرف می زنن، برای من زیاد خاطره انگیز نشد. شاید بعدا به خاطر این افسوس می خوردم.

بعد از ناهار، وارد حیاط مدرسه شدیم. مارتین و آلن برای بازی فوتبال رفتند. مارتین پسر قد بلند و قوی ای بود. همه از او می ترسیدند و این ترس با ملحق شدن او به گروه ما، شاید بیشتر شده بود. اما آلن معمولی بود. تنها چیزی که او را شبیه ما می کرد، اخلاقش و اختلافش با پدر و مادرش بود. او سرسخت، باهوش و بدجنس بود. کسی که تنها چیزی که خوب بلد بود، این بود که سر خانواده اش داد بزند و چیزهایی که میخواهد را از آنها بگیرد.

آنها به فوتبال علاقه داشتند چون می دانستند در آن برنده می شوند. اگر هم نمی شدند، کاری می کردند که باخت آنها روی زبان هیچ کس نگردد. یک تهدید حسابی برای بچه های مدرسه!

من و کریس روی نیمکتی در گوشه مدرسه نشستیم. مدرسه ما حیاط بزرگی دارد که ساختمان مدرسه، در قسمت شمالی آن قرار دارد. کنار ساختمان، حصار کشیده اند و آن ور حصار، همان چاه قدیمی قرار دارد. اطراف حصار پر از درختهای کاج است که برگهای بعضی از آنها، تا نزدیک پنجره کلاسها هم آمده است. من گاهی فکر می کنم شاید برگها چیز جالب و هیجان انگیزی در کلاسها دیده اند که به سمت آنها کشیده شده اند. اما دقیقا بعد از این فکر، به سرم می آید که این میتواند آخرین چیزی باشد که در آخرالزمان اتفاق می افتد.

کریس، انگار اصلا به گروه ما نمی خورد. او مهربان بود و فقط به خاطر اینکه میخواست به حرفش گوش کنند با ما دوست شده بود. مثل هزاران انسان دیگر که دقیقا عین کریس، خود را طرف خوبی نشان می دادند و در اصل، اصلا به کلمه خوب فکر هم نمی کردند! اما من همان طور که از خانم دارلین بدم می آید، کریس را دوست داشتم، نه به خاطر دو رو بودنش و اینکه خیلی زیاد می فهمید، بلکه به خاطر اینکه از کارهایش خوشم می آمد. آن جنبه مهربان بودنش من را بیشتر از خشن بودن مارتین به خود جذب می کرد.

به هر حال، از بازی فوتبال هم خوشم نمی آمد. اما کسی به من نگفت که بعدا، فقط مدت کوتاهی بعد از این که آنجا بودم، اتفاقاتی می افتد که فوتبال هم برای من تبدیل به آرزویی دست نیافتنی شود!

با کریس حرف زدیم و او درباره اینکه میخواهم با خانم دارلین چه کنم از  من پرسید. و من همان موقع فکر کردم اگر او میخواهد من را به عنوان عامل شرارت معرفی کند، باید درستی حرفش را ثابت کنم تا از خوب بودن او و اینکه تشخیصش درست است، چیزی کم نشود!

بعد ذهنم به سمت تمام کارهایی که میتوانستم برای تلافی انجام دهم رفت و چشمانم کفش آلن را در زمین سبز دنبال می کرد. اما زمین سبز فقط رنگ بود!

آن موقع، همه چیز برای اینکه انتقامی از خانم دارلین بگیرم آماده بود. من از او متنفر شده بودم و دلم نمی خواست کسی به من بگوید که باید چه کار کنم، اما خانم دارلین باز هم این کار را انجام داده بود. به علاوه، من اصلا سابقه خوبی نداشتم و این اولین آتش سوزی من نبود که به خاطرش نگران باشم.

قسمتی از حرفهای کریس را نشنیدم اما در آخر، فهمیدم که او دارد درباره کارهای ساموئل حرف می زند. چیزی که کریس همیشه سعی می کرد پنهانش کند این بود که او قدرت را دوست دارد. احتمالا او اصلا این را مخالف مهربان بودن نمی دانست. برای ساموئل خوشحال نبود چون بچه های کمی در ظاهر طرفدار او بودند. اما واقعا نمی دانست که همه از ما بدشان می آید و فقط از ترس ما، طرف ساموئل را نمی گیرند؟ کریس بعضی وقتها اصلا نمی دانست که کدام طرف بازی می کند. دیروز داشت کارهای ساموئل را تشویق می کرد.

اگر من روزی میخواستم یک تیم حرفه ای جاسوسی انتخاب بکنم، هیچوقت کریس را انتخاب نمی کردم. او خیلی باهوش تر از آن بود که فقط طرف یک گروه بماند! اما  او بازهم با همان زیرکی خاصش، میخواست این را از همه بپوشاند. این را می شد از نمره هایی که تلاش می کرد همیشه از ما پایین تر باشد فهمید، در حالیکه او قهرمان شطرنج بود.

وقتی به کلاس برمی گشتیم، سالن ها خلوت بود و معلم ها داشتند به کلاس می رفتند. وارد کلاس شدیم و چقدر لذتبخش بود که منقبض شدن بدن بچه ها را ببینیم.

بعد از مدرسه، به طرف خانه مان راه افتادم. من هیچوقت نمی خواستم با سرویس مدرسه به خانه برگردم. به نظرم هر چقدر دقیقه هایی که از پدر و مادرم دور بودم بیشتر می شد، حال من هم بهتر می شد. در ضمن ، من خیلی دلم می خواست دیرتر به خانه برسم و وقت کمتری برای انجام دادن تکالیف مدرسه ام داشته باشم. من خانواده ام را دوست داشتم اما آنها با من طوری رفتار می کردند که حس می کردم من شیطان هستم. آنها مدام من را با بقیه بچه ها مقایسه می کردند و می خواستند من مثل آنها باشم. انگار اصلا نمی توانستند باور کنند که بالاخره، در دنیا فردی با شخصیتی مثل من متولد خواهد شد.

 

وقتی به خانه رسیدم ساعت نزدیک چهار بود. همانطور که می خواستم، بیشترین وقت را در راه هدر داده بودم . وارد خانه که شدم، کسی نبود. یادداشتی برای من روی میز غذاخوری گذاشته بودند و وقتی آن را خواندم، فهمیدم که با پدر برای کنفرانس رفته اند. مادر  و پدر من همکار هستند و در آزمایشگاه کار می کنند. آنها درباره ژن های مختلف تحقیق می کنند و میخواهند با اختراع ژنهای جدید که از ترکیب چند ژن از موجودات به دست می آورند، حیوانات و انسان ها را شبیه سازی کنند. اما به نظر من، ساختن یک ربات به جای یک انسان جدید که شاید مثل من بشود، خیلی بهتر است. ولی مادر یک روز به من گفت که با ژنها و دست یافتن به حقیقت اینکه دی ان ای چه رمز و رازی برای تشکیل صفات دارد، میتوانند اخلاق موجوداتی که شبیه سازی می شوند را تعیین کنند. این ژن ها واقعا چیزهای عجیبی هستند!

 

پایان قسمت سوم.

  • تشکر 37

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت چهارم

 

برایم روی میز نوشیدنی خنکی گذاشته بودند و هدیه ای از طرف پدرم کنار آن بود. احتمالا همان ژاکتی را برایم خریده بودند که چند روز پیش در فروشگاه دیده بودم و آنها آن را برایم نگرفته بودند. چون فکر می کردند اگر آن را بپوشم شبیه دزد ها یا مافیا می شوم. و قطعا، آنها قبل از اینکه درباره هدیه به من فکر کنند، سری به مشاور جدید مدرسه زده بودند.

هدیه را باز کردم و اصلا از چیزی که داخلش بود تعجب نکردم. آن را به اتاقم بردم و در کمد آویزانش کردم. جعبه اش را زیر تخت هل دادم تا بعدا بتوانم مجموعه صدف هایم را در آن جمع کنم.

تلویزیون دیدم و منتظر پدر و مادرم شدم. نزدیک ساعت هفت آمدند و با من درباره کنفرانس صحبت کردند. مثل اینکه بالاخره با پیشرفتی در کارشان مواجه شده بودند. پدر سعی می کند سر صحبت را با من باز کند.

-         ادی، تو به ژن ها و این چیزا علاقه نداری ؟

من چرا باید دلبسته آن چیزهای ریز میکروسکوپی باشم؟

-         فکر نمی کنم!

-         تو چند وقت دیگه به کالج میری. میخوای وقتی بزرگتر شدی چیکار بکنی؟

او دارد به آینده من فکر می کند. پس من چه پدر نگرانی دارم. اما من حقیقتا درباره این موضوع، ایده ای ندارم.

-         نمی دونم. این تصمیم یکم جدیه. شاید یه مکانیک یا بازیگر بشم.

-         به نظر جالب میاد. شاید بخوای با یه مشاور درباره اینده ات حرف بزنی. اینطور نیست؟

دستش کاملا برایم رو میشود.

-         مشاور جدید؟

سعی می کند مهربان به نظر بیاید و لبخند می زند.

-         آره خب، اون کمکت می کنه. دیگه لازم نیست نگران چیزی بمونی.

این که می خواستند مشاور حرفهای آن ها را برای من تکرار کند خوشایند نبود. و من هم به خاطر اینکه اصلا علاقه ای به بازیچه شدن و عوض کردن خودم نداشتم، به سمت اتاقم رفتم و درش را محکم بستم.

*

یک هفته بعد به تمام چیزی که می خواستم رسیده بودم. وقتی وارد مدرسه شدم، دیگر حرفهای بچه ها درمورد من نبود. آنها داشتند درباره معلمی حرف می زدند که پدرش معتاد بود و مادرش در مسافرخانه ها کار می کرد. با تمام این حرفها، تنها نتیجه ای که میشد گرفت این بود که آنها، اصیل و خوشنام نبودند، و خشونت پنهان شده در رفتار خانم دارلین که باعث میشد من را به خاطر انجام ندادن تکالیفم کتک بزند.

از این که دیگر درباره کارهای من حرف نمی زدند خوشحال بودم. کاری که کرده بودم باعث میشد رفتار خانواده ام را فراموش کنم و در واقع، این را در نظرم به عنوان یک تلافی به آنها هم تلقی می کردم. خب، می گویند که دود، همیشه از کُنده بلند می شود، و بچه های مدرسه هم آنقدر مشتاق شنیدن و انتشار شایعات بودند که اصلا برایشان مهم نبود چه کسی آن حرفها را دهان به دهان چرخانده است. در حقیقت تنها کاری که من کرده بودم این بود که داستان خیالی خودم را با صدای بلند برای دوستانم تعریف کردند و همه اینها دست به دست هم داد تا خبر، حتی سریعتر از انتشار اخبار سیاسی در شبکه های اجتماعی در مدرسه پخش شود.

از کارم احساس پشیمانی نمی کردم و کاملا رضایتمند بودم. من مثل آن شخصیت های خوب داستان های تخیلی که دلشان برای سنگدل ها هم می سوزد نبودم. اما سرنوشت، اجازه نمی دهد تا آخر عمر، فقط یک چیز را انتخاب کنی.

آن روز وقتی به خانه باز می گشتم، احساس خوبی داشتم و از این که کارم گرفته بود حسابی کیف کرده بودم. به اطراف نگاه می کردم و برای چیزهایی که می دیدم نقشه می کشیدم. به اجناس فروشگاه ها نگاه می کردم و حتی، بوی ماهی را که همیشه از آن متنفر بودم را استشمام کردم.

در خیابان، همه چیز جریان داشت. مردم در روزهای زمستان، برای مدت کمی روشنایی تلاش می کردند و با آنکه ساعت نزدیک سه بعد از ظهر بود، اما چون هوا زود تاریک می شد مردم ترجیح می دادند کارهایشان را در زمانهایی که خورشید هنوز در آسمان است انجام دهند. کسی چه می داند؟ شاید آنها با نیرویی غریزی باور کرده بودند که شب برایشان خطرناک است و بهتر است آن را به افرادی که مانند شب هستند بسپارند.

با قدم های کوتاه از جلوی مغازه ها رد می شدم. فردا یک شنبه بود و نیازی نبود برای کارهایم نگران باشم. می توانستم به خوبی از تعطیلات استفاده کنم.

چشمم به فروشگاه جدیدی افتاد که فیلم می فروخت. سرگرمی خوبی می شد. وارد مغازه شدم و دنبال موضوعی گشتم که من را به خودش جذب کند. وقتی میخواستم از آنجا بیرون بیایم و دنبال چیز دیگری برای وقت گذرانی باشم، چشمم به فیلمی افتاد که درون جعبه اش، با اسم وحشتناکی خودنمایی می کرد. " شب خون آلود" . اسم قشنگی برایش گذاشته بودند و شاید مطمئن بودند که با وجود زندگی معمولی ای که بین مردم جریان دارد، این آنها را بیشتر به خودش جذب کند و فروش آنها را بالا ببرد. در آخر، آنها جز عده ای از مردم طماع و احمق ، لقب دیگری از جانب من دریافت نمی کردند.

بدون اینکه نگاه دیگری به فیلمها بیندازم از فروشگاه بیرون آمدم. در دنیای واقعی می شد چیزهای سرگرم کننده تری پیدا کرد. و حتی برای آن، برخلاف فیلم ها پولی هم پرداخت نکرد.

 

پایان قسمت چهارم

  • تشکر 34

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجم

 

بقیه راه را به خاطر اینکه تعطیل بودم دویدم. وارد خانه شدم و کیفم را روی مبل ها پرت کردم. به پدر و مادرم سلام کردم و روی صندلی ای کنار کیفم نشستم. گاهی با خودم فکر می کنم اگر خواهر یا برادری داشتم شاید وضعم کمی بهتر بود.

 مادرم هیچوقت ازبعضی رفتارهای من خوشش نمی آید. مخصوصا آنهایی که باعث میشد اطرافش شلوغ و نامرتب باشد و اعصابش را به هم بریزد.خب، چه کسی وجود دارد که دلش نخواهد اطرافش را دیگران تمیز نگه دارند؟

پدر و مادرم غذایشان را خورده بودند و مادر داشت ظرفها را می شست. ما همیشه دیر غذا می خوردیم. صبحانه در ساعت هشت و دقیقا قبل از اینکه دلم بخواهد به مدرسه بروم؛ ناهار در ساعت دو یا سه و شام معمولا ساعت ده خورده می شد. با اینکه دوست داشتم مثل بقیه، زود غذا بخورم تا وقت رفتن به تختخواب، مقداری از آن هضم شده باشد، اما من که بودم که بتوانم قوانین خانوادگی مان را عوض کنم؟!

پدر جلوی تلویزیون نشسته بود و مثل همیشه، اخبار ورزشی را دنبال می کرد. او به مسائل تکنولوژی هم علاقه داشت و این، با توجه به کارش زیاد دور از ذهن نبود. در محل کارش، جایی که وقتی کوچک بودم فقط یک بار من را به آنجا برده بود تا در خانه تنها نباشم و بتوانم با نگاه کردن به ماهی های رنگارنگ و  بی حال آکواریوم آزمایشگاه، وقتم را جوری بگذرانم.

پدرم با نگاهی که سعی می کرد آن را زیاد روی من متمرکز نکند، لبخند زد و گفت:« مدرسه چطور بود آقای کاینا؟ فکر کنم بهت خیلی خوش گذشته!”

نگاهش کردم و جواب دادم: «آره، مثل بقیه روزها نبود. چیز شگفت انگیزی وجود داشت تا به خاطرش، دیگه مشتاقانه انتظار ساعت آخر رو نکشم.”

حرفهایم را به حساب این گذاشت که کم کم دارد از مدرسه خوشم می آید. شاید هم فهمید که باز دردسری درست کرده ام ولی تلاش کرد تا حالت خوب صورتش را حفظ کند. اگر آنها همیشه اینطور می ماندند، می توانستم به بقیه بگویم که من عاشق خانواده ام هستم!

 پدر گفت:« خوشحالم که این رو می شنوم. داشتی ما رو از خودت ناامید می کردی! اما باید درباره چیزی باهات حرف بزنم. “

با بی علاقگی گفتم:«مهمه یا نه؟»

از این حالات من خوشش می آمد. نمی دانم از کی برایش انقدر جالب شده بودم.

«مربوط به مدرسه ات میشه. فکر کنم در جریان چیزایی که میخوام بگم باشی.” این را گفت و منتظر به من زل زد. من هم نگاهم را به مادرم دوختم که در آشپزخانه ظاهرا ظرف می شست، اما با شنیدن کلمه مدرسه، مضطربانه آمد و کنار من نشست. این از مادرم با روحیه ای که مانند یک تبر، برنده و تیز به نظر می رسید عجیب بود. اما به نظرم رفتار من آنها را مجبور به هر کاری می کرد!

رو به پدر گفتم:« آره. میشه گفت مدرسه تنها موضوعیه که باعث میشه با ملایمت باهام حرف بزنین!”

کمی نگران شده بودم. ترسیده بودم که نکند آن حرفها به گوش آنها هم رسیده باشد چون تقریبا مدت زیادی وقت داشتند که آن را بشنوند. اما با خودم فکر کردم که یک پسر قوی، نباید از این چیزها بترسد و بالاخره، طوری خودم را آرامتر کردم.

به نظر می رسید که پدر از این پاسخ کمی عصبانی شده باشد، اما با اشاره مادرم به گلدان کنار من نگاه کرد و سعی کرد وسواسی نباشد. «خب، ادی. ما شنیدیم که تو باز هم سر به هوا بودی و ، تکالیفت رو متاسفانه در اولویت دومت قرار دادی. که البته، باید بگم این اصلا زیادی بد به نظر نمیرسه، اما در مورد کسی که سابقش به اندازه تو بد نباشه. می فهمی چی میگم؟”

« این چیز تکراری ایه. دارین مقدمه می چینین. مسئله اصلی رو بگین و همه رو راحت کنین. لازم نیست برای کارهای بد من نگران باشین. راست میگم.”

این بار مادرم رشته صحبت را به دست گرفت:«تو برای یه هفته اخراج شدی!”

در لحظه اول داشتم دنبال دلیل مادرم برای خبر رسانی این موضوع به من، آن هم به طرزی وحشتناک می گشتم که فکر دیگری خیالم را راحت کرد! من اخراج شده بودم؟ یعنی دیگر نباید به مدرسه می رفتم؟ پس خانم دارلین به حرفهایش عمل کرده بود و به پدر و مادرم گفته بود. از این کارش هیچ خوشم نیامد.

« چه خوب. زودتر از اینها منتظر این خبر بودم. واقعا به نظرم یکم دیر به فکر افتادن.”

میخواستم اعصابشان را از اینکه اظهار پشیمانی نمی کنم خرد کنم، که مثل همیشه موفق هم بودم. چند لحظه گذشت. کم کم به خودم آمدم. این کارشان معنی دیگری جز تحقیر من نداشت. آن ها من را مثل یک تکه زباله از جایی که بوی گندش بقیه را آزرده می کرد دور انداخته بودند. این من را هم به اندازه پدر و مادرم عصبانی می کرد.

بعد، من تبدیل به یک گلوله آتش پر از خشم شدم. ولی چه کار می توانستم بکنم؟ حفظ ظاهر در برابر آنها هم خیلی سخت بود. پس همینطور به گوشه ای خیره شدم تا بالاخره رفتند.

وقتی رفتند، تلاش کردم چشم هایم را از وضعیت گرد شده شان نجات دهم. مدتی بعد، خودم را پیدا کردم و با پاهایی که سعی می کردم از شدت عصبانیت نلرزند، به طرف اتاقم رفتم. خیلی خوب بلد بودند چه وقتی این را اعلام کنند.

 

*

پایان قسمت پنجم

  • تشکر 30

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت ششم:

 

 

فردا که از خواب بیدار شدم، تصمیم گرفتم زیاد به چیزهایی که اتفاق افتاده بود اهمیت ندهم. صبحانه نخوردم و از خانه بیرون آمدم. ساعت نزدیک 11 شده بود و خیابان ها پر از انسان هایی بودند که این طرف و ان طرف می دویدند. مغازه ها باز بودند و محصولاتشان را بیرون گذاشته بودند. با خودم فکر کردم اگر در قرن های 18 یا 19 متولد می شدم، وضع من بهتر می شد یا بدتر؟ جواب این را نمی دانستم. اما تقریبا مطمئن بودم که هر کجا و هر زمانی متولد شوم، باز هم پدر و مادرم همین خواهند بود.

حالا که باید یک هفته را به مدرسه نمی رفتم، می دیدم که چقدر دلم میخواست هر روز جایی داشته باشم تا در آن، هرکاری که میخواهم انجام دهم و بعد، در خانه پدر و مادرم رفتارم را اشتباه بخوانند. این به روند زندگی من تبدیل شده ود؛ چطور آن را عوض می کردم. حالا عملا هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم. در خیابان ها راه بیفتم و دنبال بچه های شری باشم تا با آنها دعوا راه بیندازم؟ این که کار من نبود. یا مثلا می توانستم در خانه بشینم و تمام این روزها را بدون انجام کاری که بقیه را ناراحت تر کند، بگذرانم. که این هم از محدوده توانایی های من خارج بود. من اصلا نمی توانستم ببینم که زندگی جریان داشته باشد و اطرافم پر از اتفاق باشد اما من مانند حیوانی که وقت مرگش نزدیک است، فقط جایی بنشینم و مثل پیرمردها، گذر عمر را نگاه کنم.

پس من باید چه کار می کردم؟ منتظر معجزه ای بودم که این بار من را راهنمایی کند. و در کمال تعجب اتفاق افتاد. البته این نمی تواند به نظر همه یک معجزه باشد؛ من فقط یک آگهی استخدام دیده بودم. خب من حدودا چهارده سالم بود و در آمریکای شمالی، بیشتر فرزندان از همین سن ها شروع به کار می کردند و مجبور بودند دیگر تا هجده سالگی، از خانه بروند و مستقل بشوند. به هر حال فکر خوبی به نظر می رسید.

زودتر نگاه کردن به دیوارهای خانه ها را تمام کردم و از تماشای ساختمان های نوساز و زیبا با نماهای رنگی، دل کندم و به خانه برگشتم. در اینترنت قطعا مورد های بهتری پیدا می شد.

در خانه، پدر و مادرم داشتند پشت میز غذاخوری باهم حرف می زدند و با ورود من، حرفهایشان را قطع کردند. هیچ کس نمی تواند بهتر از این به شما نشان بدهد که نباید در کارشان دخالت کنید!

به اتاقم رفتم و کامپیوتر را روشن کردم و دنبال کارهای پاره وقت در شهرمان گشتم. کارها مثل مورچه ها، زیاد بودند. چند تا را انتخاب کردم و گذاشتم تا در آخر بهترینشان را انتخاب کنم. باید با توجه به مکان ها، نوع کار و شرایط تصمیم می گرفتم و هیچ کس کنارم نبود تا به من بفهماند که دقیقا چطور باید با توجه به اینها تصمیم بگیرم.  وقتی مشغول انتخاب بودم، در باز شد و پدرم وارد شد. شاید می خواست با من حرف بزند. من در خانه زیاد صحبت نمی کردم اما این اواخر، پدرم خیلی تلاش می کرد تا سر صحبت را با من باز کند. می توانستنم این را حس کنم که دیگر جوابهای من به او، کوتاه نیست و میتوانم درباره احساساتم با او حرف بزنم. من هم دنبال کسی می گشتم که اینطور باشد. دیگر حرفهای او من را عصبانی نمی کرد.

پدرم به تخت نا مرتبم نگاه کرد، آن را درست کرد و روی آن نشست. بعد گفت:« حالت چطوره ادی؟ امیدوارم روز خوبی رو شروع کرده باشی. مخصوصا با اون پیاده رویت و اینکه شاید میخوای ورزشکار بشی!”

دست از نگاه کردن به صفحه کامپیوتر کشیدم. وقتی پدرم اینطور کنار من نشسته بود و میخواست با مهربانی، غیر مستقیم بگوید که از اینکه ساعتی در کنارشان نبودم دلخور است، من باز هم باید یک مشت متن را نگاه می کردم؟!

« خب ، می خواستم یه هوایی بخورم و حالم بهتر بشه. ولی شاید یه روز به ورزشکار شدن هم فکر کردم. هرچند زیاد به من نمیخوره!” من معمولی بودم و تقریبا جزو لاغر ها. پس اصلا جزو درشت هیکل ها محسوب نمی شدم. این یعنی من مهم ترین ویژگی این کار را نداشتم.

شاید وقتی پدرم من را تنها بگذارد، به این فکرهایم بخندم. چقدر آن حرفها را جدی گرفته ام!

لبخندی زد و با آرامش کلماتش را بر زبان آورد.« من مطمئنم اگه تو فقط به چیزی فکر کنی، میتونی حتما بهش برسی. میدونی، من هم وقتی بچه بودم مثل تو بودم. همینطور لاغر مردنی و اسکلتی. اما اصلا بهش اهمیت نمی دادم. چون مثل چیزایی نبود که هیچوقت درست نمیشن.”

به او خیره  شدم. تازه داشتم چین های صورتش را می دیدم. چه لحظه دراماتیکی بود. این چروک ها به خاطر من بود. من میتوانستم به جرات بگویم که اگر همه این ها نه، لااقل نصف چین و چروکهای دور لب و روی پیشانی اش مربوط به من بود. ناگهان داشتم همه کارهایم را به یاد می آوردم. مثل یک گناهکار نشسته جلوی قاضی ای که انگار درونش را می بیند، سرم را پایین انداختم.

به جایش، پدرم هیچ چیزی نگفت. گذاشت تا &