رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

قسمت چهل و نهم:

 

آدمهای زیادی در راه اصلی نیستند، فقط تعدادی به صورت پراکنده روی سکوهای سنگی زیر سایبان خانه هایشان نشسته اند و مشغول غذا خوردن هستند. در دسته های دو تا چهار نفری هستند، و وقتی از کنارشان رد می شوم صدای پچ پچ هایشان من را یاد صداهایی آهسته از دوردست می اندازد. مانند این است که روی ذهنم حک شده اند و تلاش قدیمی ام با نوشتن هر داستانی برای فراموش کردنشان بی نتیجه بوده است. اصلا اگر قرار بود به این توانایی اعتماد کنم، باید خیلی وقت سرطان من را از پا در می آورد. حتی همان موقع می دانستم. این قدرت ها هم جایی کم می آورند، باور کنید!
به لطف مارس و تبدیل شدن به موجودی از شب و خونخواری درنده، قدرت سلول هایم چند برابر شده، حتی بیشتر از قدرت سرطان.مزیتی که وجود دارد این است که من حالا سلول هایی دارم که زودتر از همیشه ترمیم می شوند.  خیلی وقت است از سلول های سرطانی و گلبول های قرمز مختل شده ام خبری نیست. چند شب بعد از تبدیل و آن مقدمۀ خوبی که کنار کلبه برای ورود به این فصل زندگی ام داشتم، با وعده‌ی خوبی از خودم پذیرایی کردم! 
هنوز مزه اش زیر زبانم است. امیدوارم اکنون هم هرمس، چیزی متفاوت را برای من کنار نگذاشته باشد! در این مورد، ترجیح می دهم از همان غذای سنتی استفاده کنم.
کاملا به درهای خانه کوچک! هرمس نرسیده ام که دو لنگه در باز می شود. دربان ها سرشان را بالا گرفته اند و با چشم هایشان به پایین نگاه می کنند. امروز خاطرات زیادی به ذهنم سرک می کشند و می روند. انگار آن ها را کاملا به خاطر دارم اما از یادآوریشان عاجزم! آنها فقط پشت پرده ای خاکستری و ضخیم پنهان شده اند. برعکس امروز صبح، همه جا خیلی خلوت تر شده است. دوباره وسوسه می شوم تا ببینم پشت تک تک درهای آنجا چه چیزی مخفی شده است، اما اربابی باجذبه جایی منتظرم است که نمی توانم نادیده اش بگیرم. بی شک از او خوشم آمده است. وجوه مشترک زیادی در رابطه با او، من را یاد خودم می اندازد.
مردی با قد معمولی درحالیکه لباس های خاکستری ای که با وجود چاق بودنش به نسبت، تنگ تر از مال دیگران به نظر می رسد به همراه پیشبندی سفید که روی آن پوشیده است، با عجله از انتهای راهرو به طرفم می آید. تعظیمی کوتاه می کند و به نشان راهنمایی من به محل غذاخوری، دستش را دراز می کند و کنارم راه می افتد. برای لحظه ای تصور می کنم باید جلوتر از من راه برود، اما او همچنان مصرانه حتی قدم هایش را با من تنظیم می کند تا هردو کنار هم راه برویم. حدس می زنم رسمی است که خودم برایشان به جا گذاشته ام! البته اگر این اهالی، خون آشام هایی هم نسل با خودم باشند که با توجه به آن رفتارهای عجیب قبلیشان و مراسم، بعید نیست این چیزها برگرفته از روش های خودم باشند!
به سالن بزرگ که می رسیم، دوباره خدمتکار با دستش به سمت راست اشاره می کند. قبل از وارد شدن نگاهی اجمالی به کل سالن بیضی شکل می اندازم. تارتاروس صبح آنقدر حرف می زد که فرصتی برای این کار نداشتم، اما الان کنار این خدمتکار که انگار حاضر است کاملا با من کنار بیاید می توانم به کنجکاوی ام برسم. گرچه فکر نمی کنم او بتواند پاسخگوی سوالات احتمالی ام باشد. 
رو به روی در ورودی اصلی، یک راهرو و دو طرف دیگر این بیضی، دو راهروی دیگر وجود دارد. و در سمت چپ کنار در هم آن پله های خاکستری ای هستند که به آن حمام گرم و راحت منتهی می شوند. چراغ های زیادی از سقف آویزان شده اند و همه جا را روشن می کنند. با اینکه به نظرم دیوارهای خاکستری و گرفتۀ آنجا، خیلی تاریک تر از این هستند که با هیچ نوری روشن بشوند و جلوه پیدا کنند اما اکنون بیش از آنکه همانطور تیره و دوده گرفته به نظر بیایند، محکم و گرانقیمت هستند!
وقت دیگری برای نگاه انداختن نیست. در راهرو کنار اولین در سمت راست توقف می کنیم و خدمتکار در می زند. دو در چوبی بزرگ با رنگ قهوه ای با فاصله از همدیگر در سمت چپ و یکی دیگر هم در انتهای راهرو قرار گرفته است. لب هایم را با زبانم کمی تر می کنم و از خدمتکار می پرسم:
-    هرمس از همۀ کاخ استفاده می کنه؟ من حتی به فکرم هم نمیرسه پشت اون درها چی هست! 
کمی نگاهم می کند. انگار شک دارد می تواند چیزی به من بگوید یا نه. شاید هم فکر می کند احتمالا من در چند روز آینده توسط هرمس کشته شوم. فکر کنم همین تصور هم دست آخر جرات حرف زدن را به او می دهد!
-    ارباب کارهای زیادی انجام میده. هرکدوم از اون درها برای مقصود خاصی هستن. مثلا اون آخریه اتاق شخصیه و دوتای دیگه اتاق های مهمان و گفتگو هستند. این راهرو به طور کل برای خود ارباب و افراد بالامقام استفاده میشه و هیـ ...
آنقدر از تکرار کلمه ارباب در حرفهایش به تنگ می آیم که منتظرم جمله هایش زودتر تمام شوند. هرمس هم با دادن اجازه ورود، مهلت وراجی بیشتر را  از او می گیرد! آن تعجب اولیه اش از اینکه حاکمش را فقط هرمس صدا زدم از بین رفته است. امیدوارم به خاطر همین موضوع اعدام نشوم!
خدمتکار بیرون می رود و در را پشت سرش می بندد. چهره اش را به خاطرم می سپارم، برای تحقیق های بعدی به درد میخورد! 
بر می گردم و  چشم هایم به خاطر آن همه اشرافی گرایی برقی می زند! من و هرمس در آن اتاق بزرگ تنها هستیم و او هنوز به من نگاه نمی کند. یک دستش را روی میز و دیگری را روی پایش قرار داده، سرش را پایین انداخته و در فکرهایش غوطه ور شده است! جای جای اتاق ردی از طلا توی چشم می زند. میز بزرگی از چوب مقاوم و روغن زده ای وسط اتاق گذاشته اند و رویش پارچه ای بنفش با نواره های طلایی انداخته اند. گلدان های عظیمی با گل های زیبا و رنگارنگ گوشه های اتاق هست که من را از این باره که هرمس ثروتمندترین حاکم سنتی ای که تا به حال دیدم است، مطمئن می کند. 
آنقدر به اتاق نگاه کرده ام که هرمس وقت کرده فکرهایش را تمام کند و به من خیره شود. با اولین کلمه هایی که از دهانش خارج می شود به خودم می آیم. صدایش بالا و پایین می رود. مثل موسیقی ای که تو را آرام آرام به خواب فرو می برد، و البته موسیقی ای که نباید خودت را به دستش بسپاری!
-    قشنگن ادی؟! فکر می کنم از اینجا خیلی خوشت اومده! 
کمی مکث می کند و با لبخند ادامه می دهد:
-    اما متاسفم. نمیتونم اینجا رو به عنوان اتاق مهمون بهت بدم. جای دیگه ای مد نظرمه! حالا، چرا نمیشینی؟ بیا اینجا، صندلی کنار خودم. 
راه می افتم و روی صندلی سمت چپش جا خوش می کنم. حرکاتم را جوری با چشم هایش دنبال می کند که دلم می خواهد برگردم و روی آن صندلی رو به رویش که فاصله زیادی با او دارد بنشینم. هیچ دلم نمی خواهد هرمس آنقدر به من نزدیک باشد که حس کنم حتی می تواند بفهمد دارم به چه فکر می کنم.
سرم را که بالا می گیرم کمی به خیره خیره نگاه کردنش ادامه می دهد و بعد به خودش می آید. 
-    بسیار خب! گرسنه ای. بهتره اول به خودت برسی.
لبخند می زنم!
-    نمیدونم از کجا شروع کنم! من راستش هیچوقت جایی مثل اینجا نبودم! 
-    واقعا؟ من خیلی وقته که بیرون نرفتم. منظورم بیرون از اینجاست. اسمشم نمیدونم چی بذارم! روستا، دهکده، شهرک، هرچی ...! نمیدونم تو دنیا چه خبره، یه حدسایی میزنم. حتما خیلی پیشرفت اون بیرون هست؟ درسته؟ 
کم کم دارم از آن لایۀ کدر نامرئی بیرون می آیم. من دارم با هرمس صمیمی می شوم!
-    آره .. خب! چیزهای زیادی هست. فکر نمی کردم انقدر از نظر یکی خاص بتونن باشن!
-    اما هستن! ... بردار، نمیخوام با حرف زدن مشغولت کنم. انقدر هم با انگشتات بازی نکن.
از این که تمرکز هرمس عالی مقام را به هم زده ام خنده ام می گیرد! به غذاهای روی میز دقت می کنم. به اندازه بقیه چیزهای کل اتاق عجیب و غریب نیستند، اما به اندازه کافی عجیب هستند! حتی آن سر خشک شدۀ بز بالای در که از اینجا فقط می شود دید. انگار هرمس آن را مخصوص خودش گذاشته است که تنها از جایی که نشسته است خوب دیده می شود! دوباره نگاهم را به غذاها می اندازم.  با چیزهایی که به عنوان غذا قبلا دیده ام مسلما فرق دارند. از موادی در آنها استفاده شده است که فکر نمی کنم برای هیچ کجای دنیا معمول باشند! 
رو به رویم سه ظرف غذا هست. یکی پر است از ماده ای سیاه رنگ که مانند برنج است. وقتی هرمس با قاشق! با آنها ور می رود مثل زله این طرف و آن طرف می روند. ظرف بعدی پر از مایعی قرمز رنگ است که خیلی دلم می خواهد آن چیزی باشد که فکر می کنم. آخرین ظرف هم مملو از تکه های گوشت است. کمی بیشتر که به آنها نگاه می کنم به نظرم امحاء و احشاء انسان می آیند، دل و روده هایی که برای پختشان تلاش بسیاری هم شده است! چندش آور است. نگاهم را منزجر از آنها می گیرم و به محتویات بشقاب رو به رویم زل می زنم. حس می کنم چشم هایم گرد شده اند و نزدیک است صندلی را برگردانم و از محضر هرمس فرار کنم. چطور می توانند آدمخوار باشند؟ مردم اینجا بیش از حد برای این کارها معمولی هستند!

 

 

پایان قسمت چهل و نهم.

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجاهم.

ساعت ۱:۰۰ شبه که این پستو میذارم! امروز مغزم حسابی برای نوشتن به هم پیچید! لطفا من رو از نظرات و انتقاداتون محروم نکنید. لینک صفحه نقد توی امضا یا پستهای قبلیم هست. :abnabat:

****

در بشقابم ترکیبی از آن مواد سیاه با معده و انگشت آغشته به خورش قرمز رنگ می بینم. با اینکه رژیم غذایی یک خون آشام متفاوت است، اما حتی او هم نمی خواهد اعضای داخلی فردی دیگر را در معده اش حس کند! گردش غذایی که قبلا خورده ام را حس میکنم. نزدیک است بالا بیاورم و افتضاحی در کاخ هرمس درست کنم. سرم گیج می رود و نزدیک است به میز برخورد کند. هرمس دستش را بالا می آورد و روی سرم می گذارد تا از افتادنم جلوگیری کند. باز خاطره ای قدیمی به مغزم سرک می کشد. همانطور که سرم پایین تر می افتد چشمانم را می بندم...
" جایی که ایستاده ام فضایی متروکه است. به نظر می رسد زیر زمین باشد. خیلی وسیع است و دیوارهای کم ارتفاع از دو طرف ادامه دارند، نمی توانم انتهایشان را ببینم. به دور و برم نگاه می کنم. کریس کنارم ایستاده است و وقتی چشمم به او می افتد می فهمم دارد به پشت سرم نگاه می کند و آستینش را می تکاند. نگاهش ترسناک است، انگار کاری که نمی خواسته را انجام داده و حالا می خواهد برود تا گرد و غبارش را پاک کند و فراموشش کند. با اکراه بر می گردم. تعداد زیادی جسد پوسیده و تازه روی هم انباشته شده. دوده ای خاکستری رنگ دورشان را احاطه کرده و تنها نوری که از شکاف سنگ های دیوار کناریشان می آید لایه دودی ضخیم دورشان را می شکند. کریس دستم را می کشد و جلوتر می برد. شاید می خواهد تمام آن توده نفرت انگیز را نشانم بدهد. 
جسدهایی عریان یا با لباس های پاره و قدیمی، تکه تکه یا کامل. از آنها بوی تعفن شدیدی بلند می شود. دستم را جلوی بینی ام می گیرم. کریس رو به رویم می آید و می گوید:
-    همونطور که خواسته بودی. همۀ اونایی که پیر شده بودن رو از بین بردیم. اول از توی خونه ها کشوندیمشون بیرون، بیشترشون اصلا نمی خواستن بیان. اغلب رو هم خانواده هاشون جلوشون رو می گرفتن. سخت بود براشون که یکی از اعضای خانواده فقط برای اینکه پیر شده بود بمیره. یکی بود که هیچ وقت یادم نمیره! یه پیرزن بود با سه تا نوه هاش. دخترش نبود، وگرنه نمیذاشت بیاریمش. حدس میزنم اگه بود بیشتر از همه اصرار می کرد! پیرزن خوبی بود...!
دستم را روی شانه اش می گذارم. سرش را کمی می چرخاند و من اندوه چشم هایش را می بینم. فکرهایی که آن لحظه از ذهنم می گذشتند را حس می کنم. مادربزرگش را خیلی دوست داشت، قبول دارم. همه مادربزرگشان را دوست دارند! اما آدمهای پیر، فقط دست و پا گیر هستند. جلوی کار را می گیرند و آهسته آهسته حرکت می کنند. تازه، نصیحت هم می کنند! 
دستم را روی صورتش می گذارم و مجبورش می کنم به من نگاه کند. بوی جسدها دیوانه ام کرده است. تعفن است، بدبو و غیرقابل تحمل است؛ اما برای من لحظه به لحظه خوشایند تر می شود! این خاکستر همۀ چیزی است که از آنها مانده است... و آن دود، می رود و دیگر هم باز نخواهد گشت. فقط خاطره ای ازشان باقی مانده. آنها را هم پاک خواهم کرد!
-    کریس، میتونستی خیلی زودتر فکر این جا رو بکنی. نکنه با خودت نقشه ریخته بودی که فراریشون بدی به زیرین ها؟ یا شایدم اصلا تو خیالت بود که ممکن نیست من بکشمشون. هرچی باشه تو دوست منی...!
دستم را پس می زند. مخالفتی انبوه از چشمهایش روانه من می کند. به اندازه تمام جمعیت زخم خورده جزیره خشمگین است. چهل میلیون خشم و نفرت. میلیون ها تن کینه!
-    تو چی می فهمی؟ فقط اینکه دستورات اجرا بشن؟ خب الان اجرا شدن! بفرما و پودر و خاکستر استخون های اون آدمای دست و پاگیر رو تحویل بگیر. نمی بینیشون؟ درست رو به روتن. برو و خوشحالی کن. از وقتی که ما رو اینجا اوردی همین بوده. ما برده های تو نیستیم، ما هنوز آدمیم. من نمیخوام آدمای بیگناه رو بکشم. من نمیخوام به خاطر تو خانواده ام رو نابود کنم. لوراس نمیخواد مردم رو شکنجه بده، اون به زجر کشیدن دشمنش هم راضی نیست. هالین نمیخواد بچه های نوجوون رو به زور برای جنگ آماده کنه. زاشا، تو کسی نیستی که این کارا رو براش بکنیم. تو ارزششونو نداری. نمی ارزی...! 
-    این فکرهای مسخره تو از اول برای من بی اهمیت بود! اما تو، بگو چی کار میخوای بکنی؟ من رو قبول نداری، اما چی میتونی بکنی؟ چی رو قراره تغییر بدی؟ 
بلند تر داد زدم:
-    تو در مقابل من چه کاری میتونی انجام بدی؟
خسته نگاهم می کند. رمقی برایش باقی نمانده. هرچقدر صدایم را بالاتر می برم و فریاد می کشم بی حال تر می شود. استفاده از سلاحم در مقابل یک دوست کار منصفانه ای نیست. به هر حال، اینجا هم سرزمین بی عدالتی ست!
-    کریس، تو در نهایت طرف من بر می گردی. خیلی ابله تر از چیزی که فکر می کردم هستی که این کارا رو می کنی. تو از همه چیز خبر داری. اگه اینطور نبود انقدر تعجب نمی کردم. راستش رو بگو، چندبار همین بحث رو داشتیم و تو دو هفته غیب می شدی و بعدش پشت عمارت من برای فرمان بعدی آماده بودی؟ 
دیگر نمی تواند در چشم هایم نگاه کند، ناتوان زانو می زند. من هم نمیخواهم دیگر پذیرای آن حجم غم از چشم هایش که تداعی گر تمام مردمم هستم باشم. رو به رویش می ایستم. صدایم را پایین تر می آورم:
-    موقعیت خیلی بدیه. ما هم درست توی یه موقعیت بد و مکان اشتباهی هستیم. اریس رو فرستاده بودم تا جاسوسی خدایان رو بکنه. شنیده که بوریس اعلام جنگ رو محرمانه اعلام کرده! توام که خیلی خوب میدونی جنگ یعنی چی! دایان هم حضور داشته. با توجه به اینکه توی جلسه ما هم بوده میشه فهمید هنوز بی طرفه و بازهم لحظه آخر نظرش رو عوض میکنه. هیپنوس و ژوپیتر دارن با هم همکاری میکنن. اسمی از دایک هم توی دربار هیپنوس بهم رسیده. هنوز نمیدونیم برای چی دارن همکاری میکنن و نقششون چیه. مهمترین مسئله هم الان اینه که متحدهای بوریس کیا هستن. 
من بهت نیاز دارم، و تو بیشتر! حقیقت رو قبول کن. ترسناک و زننده است، اما فقط برای تو اینطور نیست. دلت برای دیدار های نیم روزۀ پدرت تنگ شده؟ یادت رفت وقتی داشت تو رو با خودش به ناکجا آباد می برد کی نجاتت داد و تحویل مادرت داد؟ یادت رفته کی حکم مادرت رو از جانوس خرید؟ جانوس عصبانی رو که حتما یادته! کریس. اگه دلت برای وضعیت گذشته ات و اون خونه تنگ و شلوغ مادربزرگت تنگ شده، میتونی بری. حتی میتونی دهنت رو باز کنی و هرچی از من میدونی به جانوس بگی. فقط بهتره قبل از رفتن، کاملا وسایلت رو جمع کنی تا حتی به خاطر یه سربند هم برنگردی! توی قفس تصمیمت رو بگیر!
هنوز هم نگاهم نمی کند. می دانم، تنها کسی که کریس تا آخر برایش خواهد جنگید خودم هستم. حتی اگر تمام بدی هایی که در حقش کرده ام، تمام شکنجه ها و ظلم های بی پایانم را هم نادیده بگیریم، چیزهایی هست که کریس را وادار می کند تحت اختیار من باشد. او گذشته را فراموش نخواهد کرد و من هم بعد از او دستیار مناسبی پیدا نخواهم کرد. از طرف دیگر، کریس دقیقا همان خرده شیشه هایی را در وجودش دارد که من مدتها توی آینه به آنها در وجود خودم خیره شده بودم! اگر خاطراتش او را از من دور نکنند، همین خرده ها به وقتش خواهند درخشید تا ما همدیگر را پیدا کنیم.
به یک چشم بر هم زدن دیگر دست های کریس آزاد نیست تا من را تهدید کند. حالا در همان سلول فلزی و سرد زندانی شده. از آنجا یادگاری های زیادی دارد. روزهایی من و او باهم آنجا گرفتار بودیم و به خاطر نافرمانی از نیکس بین زنجیرها زجر می کشیدیم و بعد از آن هم، کریس ساعت های زیادی را آنجا گذراند تا برای فرمانبرداری از من آماده شود! حقیقتا که ظلمی فاسدانه در حق همه دوستانم کردم، و تنها کریس بود که اعتراض می کرد!
می خواهم تنهایش بگذارم تا فکر کند و تصمیمش را بگیرد. در موقعیت بحرانی و خطرناکی هستیم. حتی نمی دانم فردا هم همین قدر آسوده در عمارتم قدم خواهم زد یا روی خرابه هایش. بوریس وقت بدی را انتخاب کرده یا کریس؟! برنامه هایم با این جنگ کمی به هم خواهند ریخت. 
سر و صدای زنجیر کلفت و زنگ زده را می شنوم. کریس ایستاده و دستش را به طرفم دراز کرده است. به طرفش می روم و قفل ها را باز می کنم. کوتاهترین مدتی که کسی در زندان های من مانده است! همین چند دقیقه. 
هفتۀ بعد را به یادم می آورم. کریس از شکار برگشته است و داریم در مورد بوریس حرف می زنیم. حدس می زند که همدستش سلین باشد. تا حدودی با او موافقم. خدای باد شمالی، احتمالا رابطه ای نزدیک با ماه دارد! مدتی بعد تنهایم می گذارد. نشان چشمگیر و سوختۀ روی بازویش در ذهنم نقش می بندد. زیاد قدیمی نیست و هنوز زیاد تیره  نشده است. بر می گردد به چند روز قبل. مردی زانو زده جلوی اهریمنی با تاجی که قدرتش را نشان می دهد. سرم را با سرخوشی تکان می دهم، زمانی که نشانش سیاه تر شود بهتر به چشم هایش می آیند! زمانی که نشانش را روی بازویش نقاشی می کردند، تنها هدفم این بود که مطمئن شوم او هرگز ارباب و البته دوستش را فراموش نمی کند. همانطور که ساموئل یا لوراس نباید حتی فکر از یاد بردن من را می کرد. سوختگی ای به شکل خورشید و مرد جادوگر گوی به دستی که برایش درست کردم، از این بابت کاملا من را مطمئن می کرد!
و بازهم هفته ها بعد. آرام و ساکت در اتاقم روی صندلی ای لم داده ام که صدای کر کننده شیپور بلند می شود. از جا می پرم و دست هایم را روی گوشم می گذارم. آنقدر شوکه شده ام که نمی توانم کاری بکنم. حتی نمی دانم چه خبر شده است. لحظه ای جرقه ای به ذهنم می رسد. بوریس و سلین! خودشانند. 
جنگ بی محابا تر از چیزی که فکر می کردم سر رسیده است. پایین میزم پناه می گیرم تا فکر کنم. صدای فریاد مردم از بیرون به گوشم می رسد. دست هایم می لرزند و تلاشم برای اینکه چیزی نشونم به باد می رود. باید سریع تصمیم بگیرم. چه کار کنم تا همه در امان بمانند؟ من همه مردمم را بعدا لازم دارم، باید راه نجاتی پیدا کنم. البته اگر قبلش، سرزمینم را باد نبرده باشد!
 بوریس تمام افرادش را آورده است. از پنجره به آنها نگاه می کنم. زیادند، خیلی زیاد. اما من این همه سرباز ندارم. تنها نزدیک به هزار نفر که حالا روی دژها یا کنار دروازه ایستاده اند و خیلیشان حتی قبل از آماده کردن تیر و کمانشان مرده اند. بقیه هم در جایگاه ویژه داخل کاخ آماده فرمانبرداری هستند. محاسبات اشتباهی داشتم. آنها باید زمانی حمله می کردند که ارتش من به صد هزارتا می رسید. چاره ای نیست، باید توپ ها را وارد میدان کنم.
 راه حل های زیادی برای رفع کردن بی وقفه همه چیز به مغزم می آیند و خیلی زود رد می شوند. آیریس را خبر کنم؟ نه، باید به او ثابت کنم به تنهایی لیاقت اداره همه چیز را دارم. صدای سنگ هایی که سلین روی سر مردم می ریزد مانند ناقوسی مرگبار می ماند.ادامه می دهم... افرادی به دنبال دایان بفرستم؟ از کجا معلوم خودش از قبل برای جنگ اینجا نباشد؟! به دولت های زیرین درخواست کمک بدهم؟ در ثانیه امکان ندارد. از آن گذشته، دشمنی اثبات شده ای با من دارند. 
آه خدایا چه کار کنم؟ چرا این مریضی وحشتناک دست از سر من بر نمی دارد؟ ناخودآگاه با رسیدن به تنها راه حلی که ممکن به نظر می رسد تکانی سخت می خورم. دفترها از روی میز پایین می ریزند. در با شتاب باز می شود و آلن داخل می آید. فرصت برای اینکه تمام مشکل را جزء به جزء برایم توضیح دهد ندارم. کنارش می زنم و به راهرو می دوم. نگهبان ها هراسان اینطرف و آن طرف می روند. به سرعت شروع می کنم. وقت بیشتری تا نابود شدن همه چیز ندارم. باید تا قبل از اینکه همه جا را با خاک یکسان کنند کاری کنم.
-    دستور اینه: سربازهای دسته دوم رو پیش بقیه بفرستید. گارد سلطنتی من رو خبر کنید و به مرکز جزیره هدایتشون کنید.فردریک، توپ ها رو از استتار در بیار و به همراه گارد بفرست. هالین( مارتین) و لوراس (ساموئل) کجان؟ 
-    هالین در حال فرماندهی به گارد جلوی عمارته، قربان. از لوراس خبری نداریم!
-    و هارث با اسب هاست؟ 
-    بله. گرازها رو هم برای حمله آماده می کنه.
-    نه ... نه. لوراس!
بدبختانه تنها کسی که لازمش دارم لوراس است. تنها او جای خواهرزاده ام را می داند. وقت کم است. آشوب به پا شده و همه گریزانند. به هم می خورند و فقط فرار می کنند. بیرون می روم و جلوی در اصلی عمارت می ایستم. مردم را می بینم که فرزندانشان را به بغل گرفته اند و می دوند. 
تک و تنها ایستاده ام و نابودی را تماشا می کنم. همه کارها را کرده ام و فقط مانده است لوراس که زک را همراهش بیاورد. نمی دانم تا او برسد چه می شود. لوراس هنوز پیدایش نشده است. تنها میخواهم چند دقیقه جنگ را به تعویق بیاندازم تا زک را ببینم. بعد از آن همه چیز درست خواهد شد.
هوا بیش از حد سرد شده است. بوریس باد به راه انداخته و سلین از آسمان سنگ به رویمان می بارد. جیغ و فریاد با بوی تلخی این حادثه و خون مخلوط شده است. از این دنیا متنفرم. هرلحظه جنگ به راه می اندازد، تا فقط یک طرف باقی بماند. فقط یک طرف باید بماند، و این بازی جهان است. سرم گیج می رود. کنترل بعضی افرادم از دستم خارج شده و به چشم خیانتشان را می بینم. زانو می زنند و تسلیم می شوند. در عوض افرادی دارم که تا آخرین قطره خونشان می جنگند.
 نوزادی از دست پدر و مادرش می افتد و در خاک می غلتد. مادرش نگاهی ملتمسانه به سربازی از لشکر سلین که در نزدیکی فرزندش ایستاده می اندازد و بالاخره تسلیم حرفهای همسرش می شود و پا به فرار می گذارد. دیوانه می شوم. تمام توانم را جمع می کنم و فریاد می زنم، جوری که حنجره ام خش بر می دارد:
-    زک!"

 

****

پایان قسمت پنجاهم. 

به امید همراهی!

  • تشکر 9
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست جدید رو با آهنگ خیلی باحال و جدید Take me to church از Hozier شروع کنیم لطفا! میتونید از توی نمایه ام دانلودش کنید. آهنگ نمایه امه. اینم بخشی از آهنگ:

I was born sick, but I love it
Command me to be well
Amen. Amen. Amen

Take me to church
I'll worship like a dog at the shrine of your lies
I'll tell you my sins and you can sharpen your knife
Offer me that deathless death
Good God, let me give you my life

قسمت پنجاه و یکم (پنجاه و اول!):

 

دست هرمس رو به رویم تکان می خورد. کم کم صداها واضح می شوند. انگار چشم هایم در عین باز بودن نمی بینند. حس می کنم در تاریک ترین اتاق ممکن گیر افتاده ام.

-         خوبی؟ نه من نمیخوام یه نوجوون غریبه اینجا بمیره! هِی! دستمو می بینی؟

پلک می زنم. پی در پی، تند تند. از توهم سیاه رنگم بیرون می آیم. خیلی واقعی بود! مثل این بود که گذشته را الان تجربه کنی. دست هرمس را پس می زنم. توی بشقابم دیگر خبری از آن غذاهای چندش آور نیست. درواقع از هیچ چیز خبری نیست! بشقابم خالی است و هرمس دارد از پارچ بزرگ رو به رویش برایم کمی خون می ریزد! پس آنها هم خیال بوده اند...

-         چت شد؟ هرچی صدات زدم جواب ندادی.

نفس عمیقی می کشم. هنوز نمی توانم درست فکر کنم. گیجم. جوری که به عنوان زاشا در خیالم صحبت می کردم هیچ شباهتی به الانم ندارد. به کل تغییر کرده ام.

-         حالم خوبه!

-         نه نه... حرف نزن! بیا اینو بخور. رنگت پریده. چه بلایی سرت اومد؟

-         خودمم نمیدونم.

-         نزدیک بود تارتاروس رو برای مراسم ختمت خبر کنم!

تکیه می دهد و نفس راحتی می کشد.

-         هنوز حالت بده؟ ببینم دستات میلرزه؟!

لیوان را بالاخره سر می کشم. قوتی تازه در بدنم می پیچد اما هنوز تپش های محکم قلبم را حس می کنم. رنگم هم به نظرم هنوز پریده باشد چون هرمس نمیخواهد دست از نگاه کردن به من بردارد. پرده های بزرگ و ضخیم پشت سرش را از نظر می گذرانم. اگر آنها نبودند این اوهام و آن غذاهای مزخرف و آفتاب من را به کشتن می دادند!

-         فکر نمی کنم اشتهایی برات مونده باشه. میخوای این جا رو نشونت بدم؟ میتونه برای مدت طولانی سرگرمت کنه!

-         البته.

اینکه بعد از این مدت نزدیک یک بزرگسال هستم کمی عجیب است. خانواده ام! دلم برایشان تنگ می شود. گرچه هنوز نمی دانم کجای آن داستان زک گم شده اند و اصلا وجود دارند یا نه.

-         از این راهرو میریم بیرون. اینجا تقریبا خصوصیه. به درد تو نمیخوره!

خب، این طرف چطوره؟

وارد راهروی رو به روی در ورودی می شویم. همان رنگ ها و همان سنگ ها. دیگر دارد حالم از سیاه و خاکستری به هم میخورد. منتها اگر از کاخ هرمس هم فرار کنم، آسمان اینجا همیشه خاکستری است! هرمس مانند پدری مهربان من را هدایت می کند. اصلا فکر نمی کردم چنین کسی باشد، خیلی خوب و معمولی به نظر می رسد، البته اگر مکان و نحوه زندگی اش را حساب نکنیم.

-         این در اولی میخوره به سالن اجتماعات عمومیمون. جایی که اغلب مراسم ها برگزار میشن. گاهی وقتها هم که مهمون مهمی داریم، اونجا ازش پذیرایی می کنیم و بقیه به دیدنش میان. تقریبا مثل اتاق نشیمن من میمونه! خیلی توش راحتم! خب، اون در آخر هم میره به راهروی اتاق ها. نزدیک به سی تا اتاق داریم که برای بالارتبه هامون استفاده میشه. الان اینجا نیستن، فرستادمشون دنبال یه ماموریت بامزه! حالا کدوم طرفو میخوای ببینی؟

-         یه سوال دارم!

-         یعنی هیچ کدومو نمیخوای ببینی؟! چه بد.

-         چرا!  بپرسم؟

سرش را تکان می دهد.

-         هوم، میخوام بدونم شما چطور گروهی هستید؟! منظورم اینه که اون روزی که...

-         تو رو دیدم داشتیم یه مراسم مسخره اجرا می کردیم، درسته! ببین من الان نزدیک سی و سه سالمه! اگه تا دو سال دیگه زنده باشم، میتونم بهت بگم توی دنیای شیک و راحت شما دقیقا چه خبره! الان ازت میخوام بذاری مثل یه میزبان جاهای مورد علاقمو بهت نشون بدم، که این یعنی چی؟! این یعنی من ازت میخوام بگی که دوست داری سالن بزرگمون رو ببینی و من هم با خوشحالی اونجا رو نشونت میدم و باهم در مورد تاریخچه وسایل اونجا حرف می زنیم. قبول؟

فکر می کردم پیر تر باشد! به هر حال حدس نمی زنم حالا بتوانم چیزی گیر بیاورم.

-         باشه. من خیلی خوشم میاد ببینم توی سالن اصلیتون چی دارید!

 

پایان قسمت پنجاه و یکم.

به امیــــد همراهی.:gol:

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجاه و دوم:

 

***

در تابوت را می بندم و روی چوب های براق و تازه اش پهن می شوم. حالا می توانم کمی نفس بکشم. هنوز به تابوت و هوای داخلش عادت نکرده ام. نور خورشید از پنجره کوچک داخل می آید. به صورت نوارهای زیبا و پراکنده ای پخش می شود. صدایی از بیرون نمی آید. تازه صبح شده و فکر نمی کنم کس دیگری بیدار باشد.

دو ماه است که اینجا مانده ام. به کل از هرگونه تسهیلات تمدن دور مانده ام و اصلا به سختی آنها را به یاد می آورم. به جایش هرروز به رازهایی که هنوز برایم مانده اند فکر می کنم و تلاش می کنم سرنخی برای جوابشان پیدا کنم. ماجرا طولانی و عجیب است. خیلی چیزهای دیگر یادم آمده. حالا فقط نمی دانم بعد از حمله بوریس چه بلایی بر سرم آمد. حدس می زنم بوریس من را روانه آن زندان های تاریکش کرده باشد. آنجا را خوب می شناسم چون او هم مثل خودم قبلا اسیرهایش را توی یک سلول سرد، یخی و بی نور گیر می انداخت و من هم چندین اسیر را پیشکشش کرده بودم.

احتمالا همۀ این داستان منحرف شده را آنجا نوشته ام. همین است، جور در می آید. من قطعا کسانی را حتی در نزد بوریس داشتم که به من کمک کنند و زک را برایم بیاورند. چهره زک یادم نیست. خواهرم هم همینطور. فکر کنم قبلا آرزو داشتم یک خواهر یا برادر داشته باشم، موقعی که پدر و مادری در این دنیا داشتم. حالا فکر می کنم که گاهی آرزوها نباید برآورده شوند.

به سرنوشتم فکر می کنم و چشم هایم را می بندم. خودم را روی زمین هل می دهم. اطلاعات زیادی به دست آورده ام. اغلب کارهای هرمس را می دانم. چندبار هم نقشه اش را برای هدایت بقیه گروه های کوچک مردم که این اطراف زندگی می کنند نقش بر آب کرده ام! البته خودش خبر ندارد، وگرنه نفس های آخرم را خیلی وقت پیش کشیده بودم!

می شود گفت نقشه ای بزرگ و فکر شده دارد. می خواهد اول این گروه ها را طرف خودشان بیاورد. آن موقع می تواند به کلمۀ ارتش فکر کند! بعد از آن هم ارتش خونخوارهای خوش لباسش را به مناطق دورتر می فرستد. این جا قسمتی است که کمی درموردش شک دارم. شاید اینطور نباشد، و شاید هرمس می خواهد به جای مناطق دورتر سراغ خون آشام های دورتر برود. بله، می خواهد آن ها را تحت سلطه در بیاورد. اما این سوال پیش می آید که مگر هرمس کی است که فکر می کند می تواند این کارها را انجام دهد؟ او حاکم اولین اجتماع کوچک همنوع من است. حاکم اولین عده ای که متحد شدند. به خاطر همین است که تصور می کند قابلیت و قدرت به زانو درآوردن بقیه را که پراکنده و بدون رهبر زندگی می کنند دارد.

مشخصا من نمیخواهم همچین اتفاقی بیفتد. متحد شدن همه خون آشام ها خبر بدی برای جهان است. خبری که بوی شدید نابودی و مرگ می دهد. دیگر از خونریزی خوشم نمی آید. من عوض شده ام، اما هرمس نه. او فقط دو ماه پیرتر شده است. نقشه هایش دست نخورده باقی مانده اند.

و می رسیم به حالا، موقعی که او دارد آرام آرام از کوچکترین برنامه هایش شروع می کند. هرمس الان ده نفر پیشگو و ذهن خوان ثابت شده برای تسلیم کردن مردم اطراف دارد. می خواهد به سمت شمال به راه بیفتد چون می گوید مردم آنجا قوی تر و بهترند.همانطور که من، بی اراده می خواستم به طرف شمال حرکت کنم و در این راه عدۀ زیادی را هم از دست دادم. انگار حسی درونی همۀ ما را به سمت شمال سوق می دهد! و قطعا هم آنجا اتفاقات خوبی منتظر ما نیست.

متاسفانه این ده نفر را از کف دستم بهتر می شناسم. دو رو هستند و به طرز باورنکردنی ای متقاعد کننده. شک دارم که مردم قطب بتوانند از دستشان راحت طفره بروند. سرانجام این هم چیزی نخواهد شد به جز گروهی از تازه واردها. سوال دیگرم این است که هرمس چطور آنها را تبدیل خواهد کرد؟ یک به یک؟!

فردا به راه می افتند. این برنامه کوچکش در مورد این گروه های کوچک! من را زیاد نمی ترساند. گرچه می دانم حتما در این قدم های اولیه موفق می شود. اما من دارم برای برنامه های بزرگترش راه حل پیدا می کنم. جنگی بزرگ در راه است و من هم برایش زره خواهم پوشید! 

هرمس با من صمیمی شده است، اما این دلیل خوبی برای جلوگیری نکردن از نقشه های بدی که در ذهن دارد نیست. نکته هم این است که من از اول می دانستم او آدم خوبی نیست چون تارتاروس هشدارهایش را داده بود، از این رو کمک بزرگی به من کرد.

صبح سردی است. بلند می شوم و به بیرون در سرک می کشم. باد می وزد و آسمان طبق معمول خاکستری است. وقتش است بیرون بیایم و خراب کردن کار هرمس را شروع کنم. از امروز وارد مرحله جدیدی می شویم. در حالیکه روح من هنوز به خاطر گذشته سنگین است.

روی سنگ ها به راه می افتم. به لباس های بی رنگ و مزخرف این جا عادت کرده ام. لباس های قدیمی خودم را هم دیگر ندیدم! پارچه کلفت روی سرم را کنار می زنم تا هوایی به موهای قهوه ای روشن بلند شده ام بخورد. چند روز دیگر باید بدهم یکی از کارکنان عزیز هرمس آنها را با قیچی ببرد!

هیچ صدایی به جز غلتیدن سنگ ها زیر کفش هایم نیست. کم کم دارم احساس مرموزی پیدا می کنم. فکر می کنم کسی نزدیک است، اما هیچ کس اینجا بیدار نیست. اولین نفر، حدود نیم ساعت بعد از طلوع آفتاب بیدار می شود که کسی نیست جز هرمس. او هم در اتاقش است. اما کی اینجاست؟ کسی دارد نزدیک می شود. او مهم است! بگذار حدس بزنم. مارس؟

سرم را بر می گردانم. نیرویی را پشت سرم احساس می کردم. بله، و حالا دارم منشاش را می بینم.

نه، قرار نیست چیز بدی رخ بدهد. درواقع دیگر کسی برایم نمانده که بدانم می تواند کاری بکند. تقریبا مطئن می شوم همان مارس است که دوباره به سراغم آمده، اما چشم هایم فرد مونثی را تشخیص می دهند که در انتهای جاده سنگی وسط خانه ها ایستاده. کیفی پشمی روی دوشش انداخته. یک دختر است. کمی به سمتش حرکت می کنم و ثانیه ای بعد رو به رویش ایستاده ام. زبانم بند می آید. نیمه صورتش مت**** شده و قسمتی از استخوان جمجمه اش کنده شده. صورت و لباس هایش خیس است. این ها تعجب آور نیست، خود اوست که من را با لبخندش وحشت زده می کند. زمزمه می کنم:

-         د... دایک؟؟

لبخندش را کش می دهد و با صدایی خش دار می گوید:

- زیر آبها منتظرت بودیم! خبری ازت نشد. خودمون اومدیم...!

 

پایان قسمت پنجاه و دوم.

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجاه و سوم:

 

 

صورت از بین رفته و بدبویی که می بینم خود دایک است. باورم نمی شود. آنها مرده بودند، با چشم هایم دیدم و با دست هایم بدن بی جانشان را در آغوش گرفتم. البته که می خواستم برگردند، اما بازهم باید مواظب خواسته های قبلی ام می بودم! همیشه در بدترین موقعیت و به افتضاح ترین شیوه به حقیقت می پیوندند! نمی خواهم دایک را مانند شبح واره ای بدون مغز و مثل عروسک های قدیمی که خاطراتم را بازی می کنند رو به رویم ببینم. درست است مدت کمی بود که همدیگر را می شناختیم، اما همان هم کافی بود! بیشتر از این منتظر نماندم تا ادی خشک شده را تماشا کند. می ترسیدم کسی او را دیده باشد. او و همراه های احتمالی اش را.

بازویش را گرفتم و پشت یکی از خانه های انتهایی خالی کشیدم. پارچه های ضخیم خیس و سنگینی که به تن داشت باعث نشد نتوانم بفهمم چیزی که به عنوان بازو در دست گرفته ام فقط استخوانی سخت و بدون گوشت و ماهیچه است. فکری به ذهنم می رسد و زودتر دستم را می اندازم! اینجا دنیای خاکستری و عجیب شب است، مگر نه؟ پس هیچ تعجبی هم ندارد که زامبی های آن اطراف دوستانم را جویده باشند.

-         چه اتفاقی افتاد؟

صدایش هنوز خش دار است. فکر نمی کنم هیچوقت هم خوب بشود. دست کم تا وقتی که گذشته چنگال هایش را از ذهن همه مان بیرون بکشد. زمزمه می کند:

-         اول به من نگاه کن! حالا درست شد... قبلا انقدر احمق نبودی که ببینی و بازهم بپرسی. خودت چی فکر می کنی؟

صورتش آنقدر در هم و نصفه نیمه شده است که نمی توانم نگاه کردن به او را تحمل کنم. از حرفش شرمنده می شوم و زانوهایم را در شکمم جمع می کنم. حداقل عدسی چشم راستش هنوز به همان شکل و سیاهی قبل است.

-         پس چطور پیداتون کردن؟ من فکر می کردم از اونا به اندازه کافی دور شدیم. نمی دونستم می تونن اونقدر راه بیان!

پوزخندی می زند که دندان های ریخته اش را مشخص می کند. سرم را پایین می اندازم.

-         همون روزی که صبحش راه افتادین و شبش به ما حمله شد رو یادت هست؟ خنده داره که الان نمی تونم غم پشت این حرف ها رو احساس کنم، اخه میدونی من الان همه احساساتم رو از دست دادم! بگذریم. اون شب که تو داشتی تایتان رو توی قایق، کنارت می دیدی اما چند لحظه بعدش دیگه اونجا نبود. درسته؟

-         آره، اما من هنوز نمی فهمم چطوری شماها رو دیدم؟ اونجا چیکار می کردین؟

-         اون شب زامبی ها ریختن توی کلبه. ساموئل رفته بود چرخ بزنه و من و آلن مونده بودیم. در رو شکستن و اومدن تو. حدس بزن توی اون فضای محدود چی کار کردیم؟! صدالبته که فرار کردیم. به کجا؟ به سمتی که داشتین می رفتین. اون موقع نمی دونستیم داریم به شما نزدیک می شیم. تقریبا نصف راهی که اومده بودین رو دویدیم و اونا هنوز پشتمون بودن. تعدادشون کمتر شده بود اما من حدس می زدم اون دور و برا هم زندگی می کنن و بهشون اضافه شدن.

اونجا بود که ساموئل رو دیدیم. رو به رومون بود و وقتی دید توی چه مخمصه ای افتادیم اونم جلوتر از ما چندتا پا قرض کرد و فرار کرد. سه نفر بودیم فقط، بدون هیچ قدرتی. این دو هفتۀ قبل داشتم فکر می کردم چیزی ازت کم نمی شد اگه ما رو هم تبدیل می کردی تا اینطوری نمیریم! نزدیکای تپه ای که میخورد به رودخونه کم اوردیم، و همه چی تموم شد... اون موقع که اومدی طرف ما، درواقع داشتی راهی که رفته بودی برمی گشتی و به کلبه نزدیک تر می شدی. و خب، همش همین بود! سر و ته یه زندگی معمولی ما همین بود!

-         چیزی که اون شبح گفت... اون چی؟

-         "امروز که گذشت، فردا هم منتظر است. خانه ات را درون آب پیدا کن. زک"

این چیزی بود که روحت تیکه تیکه بهت گفت!

-         منظورش چی بود؟

-          زیر اب تو روحت رو دیدی. قدرتی که مارس داره، کنترل تخیله. میتونه حقیقت رو از جلوی چشمت محو کنه و خیالش رو اونقدر برات واقعی جلوه بده که تو ببینیش. بعضی وقت ها هم چیزی که وجود داره اما نمیشه دید رو نشون میده. اون روح هایی که این طرف و اون طرف می رفتن مال مردمی بود که توی جزیره بودن. بعد از از بین رفتن بدن و زندگی هاشون، روحشون باقی موند. ارواح هم رفتن و توی اون دریاچه ساکن شدن. بنابراین مارس چیزی رو بهت نشون داد که در حالت عادی نمی تونستی ببینیش، و من نظرم اینه که بهت کمک بزرگی کرد!

-         وایسا. من فکر می کردم مارس شما رو کشت، و تو داری میگی کار اون نبوده؟ پس برای چی اونجا بود؟ تا جایی که یادمه بالای سرتون هم بود و من رو دنبال کرد! و اصلا مارس چرا باید به من کمک بکنه؟ فکر نمی کنم سودی براش داشته باشه؟

-         سود که خب، نداره. اما آدمها خیلی وقتها کارهایی که براشون فایده نداره رو همینطوری انجام میدن. پس از این نظر اشکالی به کار آقای مارس وارد نیست!

یکباره سکوت کرد و دست هایش را به هم مالید.

-         اینجا سرده، آره؟!

-         همیشه سرده. اغلب هم باد میاد. چطور؟

-         بهتره منو ببری یه جای دیگه. درسته که نمی تونم سرما رو حس کنم اما به استخون هایی که برام مونده بدجور ضربه می زنه. نمیخوام فردا نتونم همین ها رو هم تکون بدم!

 

 

پایان قسمت پنجاه و سوم. 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجاه و چهارم:

 

-         بهتره منو ببری یه جای دیگه. درسته که نمی تونم سرما رو حس کنم اما به استخون هایی که برام مونده بدجور ضربه می زنه. نمیخوام فردا نتونم همین ها رو هم تکون بدم! لازمشون دارم.

-         باشه، مواظب باش کسی نبینتت. مخصوصا هرمس که همیشه پشت پنجره است.

او را به اتاقک کوچک خودم می برم. مطمئن نیستم اگر در یکی از آن کلبه های خالی و بلااستفاده بماند در امان باشد. این روزها کارادی دارد محصولات جدیدش را روانه انبار می کند.

پتویی که روی زمین است را دورش می پیچد. تلاش می کنم درک کنم چطور وقتی چیزی را احساس نمی کنی و آن چیز تو را نابود می کند، متوجه شوی! گرچه فکر نمی کنم آن پتو هم روی زمین سرد، گرم مانده باشد.

کم کم صدای درهایی که باز می شوند را می شنوم. باید سریعتر دایک را پنهان کنم وگرنه تنها چیزی که هرمس از هردویمان باقی خواهد گذاشت خاکستر استخوان هایمان خواهد بود!

-         با تابوت مشکلی نداری؟!

-         چی؟ تابوت؟ ندیدمش. نه مشکلی نیست، من که نفس نمی کشم. همه سلول های بدنم مردن و فقط به خاطر خونمه که زنده ام.

-         خونِت؟

-         خون یه خون آشامه. مارس. به خاطر همین میگم مارس بهمون کمک میکنه.

گیج شده ام. وقت زیادی هم برای فکر کردن ندارم. موضوع اصلی اخیرا گروه ده نفرۀ هرمس بوده است و حالا به نظر می رسد به اندازه هزاران هزار نفر مسئله به قبلی ها اضافه شده است که من مجبورم فعلا آنها را کنار بگذارم تا بتوانم به چشم های هرمس نگاه کنم و نقشه هایش را بخوانم. گرچه خون آشام کارکشته ای مانند او، راه های جالب تری برای پنهان کردن افکارش دارد.

دایک داخل تابوت دراز می کشد و پتو را رویش می کشد. وقتی از همه چیز مطمئن می شوم، فکرهای اضافی باقی مانده را بیرون می کنم و تلاش می کنم برای خلاص شدن از این سردرگمی، پا به فرار نگذارم. در دقایق اول کار بیهوده ای است. به این فکر می کنم که مارتین هم بین مرده ها بود، و دایک از او حرفی نزد. و همچنین آلن. حدس می زنم فرار کرده باشد، اما سوال مهم تر همان مارتین است که نمی توانم بفهمم چطور راهش به آنجا کشیده بود. مثل همیشه، سوال هایی که باید بپرسم را در موقع مناسبش فراموش کردم!

مدتی بعد در اتاق نشیمن مورد علاقه هرمس روی صندلی ای پر سر وصدا نشسته ام و به دور خودم می پیچم. صبحانه جدیدی که آشپز از کار افتاده هرمس درست کرده اصلا به من نساخته است. احتمالا چند دقیقه بعد لباس هایم به این تمیزی نخواهند بود.

هرمس رو به رویم نشسته و منتظر آن ده نفر افسانه ای هستیم تا از راه برسند. اسم هایشان را هیچوقت حفظ نکردم. اینکه اسم دشمن های بی شمار و گمنام و آشنایم را بدانم مهم نیست، باید ویژگی هایشان را حتی بهتر از مال دوستانم از بر باشم تا بتوانم وقتی انتظارش را ندارند، خلع سلاحشان کنم. " دوستانت را نزدیک نگه دار و دشمنانت را نزدیک تر!"

در باز می شود و آنها وارد می شوند. کنار هم به صورت نیم دایره دور هرمس و من حلقه می زنند و منتظر دستور می شوند. بعضی از آنها خدایان پایین مرتبه ای هستند که قبلا ندیده ام. مثل آیریس، و تنها چیز در مورد این گروه که من را کمی می ترساند این است که شاید یکی از آنها، با خدایانی که من را می شناسند در ارتباط باشند. مخصوصا هیپنوس که قبلا به من کمک کرد، اما فکر نمی کنم بعدا هم همانطور باشد!

هرمس یک دستش را جلوی شکمش می گیرد و شروع می کند:

-         امروز روزیه که شما از اینجا به اطراف حرکت می کنید. در حال حاضر فقط دو قبیله این اطراف شناسایی شدن که به خاطر راحت تر شدن کار، شما به دو تا گروه تقسیم می شوید. گروه ها اعلام شده ان، بنابراین حواستون رو جمع کنید و تمام وسایلی که نیاز دارید رو بردارید. کاری که انجام خواهید داد ساده نخواهد بود و اگه حتی یک نفر از قبیله ها، دعوت رو قبول نکنه، این شمائید که مجازات خواهید شد. شرط می بندم هیچ کدومتون تالار آتش من رو ندیدید، وگرنه اینقدر این موضوع رو راحت نمی گرفتید. با توام، لین! اون نیشخند ابلهانه رو از صورتت پاک کن وگرنه مجبور میشم بسوزونمش.

لین، پسر جوانی که رو به رویم ایستاده است نگاهی به بقیه می اندازد، تکانی می خورد و لب هایش بی حالت می شوند. شجاعت گستاخانه ای دارد، حتی من هم جرات نمی کنم جلوی هرمس به حرفهایش پوزخند بزنم.

هرمس گردنش را تکان می دهد و صدای استخوان هایش را بلند می کند. بعد ادامه حرفش را از سر می گیرد:

-         برنامه های دیگه مشخصن. شما وارد قبیله می شوید، سراغ عامل حیاتی یعنی رئیس قبیله می روید و اون رو متقاعد می کنید. برای من مهم نیست چطور. قبلا همه روش های ذهن خوانی و تاثیرگذاری رو آموزش دیدید. در تک تک لحظات یادتون باشه به کی خدمت می کنید و هدف رو مطلقا فراموش نکنید. دو هفته برای اینکه بهشون ثابت کنید پیوستن به ما بهترین انتخابه وقت دارید و بعد از دو هفته، من میخوام تک تک اعضای اون دو قبیله رو اینجا، با دندون های نیش ببینم. ساعت هفته. راه بیفتید.

قطعا که کنترل گروه هایی خارج از محوطه برای هرمس می توانست سخت باشد، اما جاسوس ها هم به درد همین مواقع می خورند. آنها به محض اینکه نافرمانی ای ببینند، دستور را از هرمس دریافت می کنند و گردن می زنند! و صدالبته من از اینکه جاسوس ها کدامشان هستند، بی خبرم. هرمس نگذاشته چیزی بیشتر از وجود دو جاسوس قدرتمند را بینشان بفهمم.

دقایقی بعد هرمس ده نفر فرستاده اش را بدرقه می کند و همه چیز نسبتا آرام  می شود. هرمس به دنبال ادامه نقشه هایش در اتاق خصوصیش می رود و من هم به عنوان دستیارش در راهروها قدم می زنم.

 

پایان قسمت پنجاه و چهارم.

  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجاه و پنجم:

 

راهروهایی که قبلا در آنها به مدت طولانی راه رفته ام، و راهروهایی که هیچوقت آن ها را ندیده ام. وارد یکی از آن ناشناخته ها می شوم. دیوارهایش مثل اغلب دیوارهای نقاط دیگر این خانه عظیم، پوشیده از تابلو هستند. جلوتر می روم. خدمتکاران از کنارم می گذرند اما من جلوی تکه ای هنر عجیب می ایستم. این من هستم!

اطرافم را نگاه می کنم تا ببینم می توانم دهانم را برای تعجب باز کنم یا نه. صدای رفت و آمد بقیه کمرنگ تر می شود. این را یادم است. آن گوشه های خاکستری محو. خوب یادم است. این تصویر را زک برایم کشید. این تصویر در گذشته روی دیوار رو به روی صندلی همیشگی ام جا خوش کرده بود و همین تصویر، شاهد تمام جنگ بوریس با ما بود. این تصویر نابخشودنی، این انسان احمق که درونش لم داده است، مرا دیوانه می کند. دستم را به چوب گرانبهای براقش بند می کنم و دیوار را از آن پاک می سازم. حالا دیوار خلوت است، روشن تر. حتی تابلویی از خودم هم جز ورطه ای برایم، چیز دیگری عرضه نمی کند.

راه را بر می گردم. بیشترین مقدار تعجب در چشم ها پیداست. بی درنگ و بی درنگ از در پشتی بیرون می دوم. زیر سایبان خاکستری رنگ می ایستم و روی زانوهایم خم می شوم. دایک نباید می آمد، چون تنها او نبود. خیلی چیزهای دیگری را هم بردوشش کشید و آنها در نسیمی زجرآور، من را در خود پیچیدند. غیرقابل انکارترین مسئله برای انکار، گذشته است و سایه های روان به دنبالش.

***

بعد از ظهر دوباره دایک را می بینم. حرف زیادی نمی زند. می گوید منتظر بقیه است که از راه برسند و من در این مدت باید فکر کنم. زک یا مارس؟ دوباره همه چیز به هم ریخته است. دارم فکر می کنم اگر هرمس تصویر من را دیده باشد بی شک من را شناخته است، و این یعنی او از اینکه من در خدمتش هستم احساس رضایتی وصف ناپذیر دارد. چه خوب اگر بتوانم کاری کنم که دیگر هیچ احساسی نداشته باشد!

و مارس؛ او کیست؟ دایک نمی گوید و هرمس هم نمی داند! هیچ اثری از او در چیزی که به یادم است نمی بینم و من همه چیز را به یاد دارم. پس او باید همیشه پشت پرده بازی کرده باشد. تاثربرانگیز است!

به سقف چوبی خیره می شوم. اگر روزی همین سقف خراب شود و من درست همینجا زیر آن دراز کشیده باشم چه؟ یکی از آن فکرهای واهی است. راه به جایی نمی برد.

پس مارس کمک می کرد، اما چطور؟ آنجا بود تا دوستانم را نجات دهد؟ سوالی بزرگتر: چرا دیر رسید؟

جالب است. از کمکی که فرد دیگری کرده، انتظار بیشتری دارم.

ذهنم پیچ می خورد. چرا مارس من را تبدیل کرد؟ مثل اینکه جور در می آید.قبل از آن موقع عملا قدرتی نداشتم. اگر نمی توانستم دوام بیاورم، ابدا به اینجا نمی رسیدم. این می تواند نشانه این باشد که مارس، هرمس را می شناسد؟ راه درستی را در پیش گرفته ام یا اشتباه است؟ سرم داغتر می شود و تارتاروس در را باز می کند.

خوشبختانه دایک درون تابوت من دوباره به خواب رفته است. مگر او نیازی هم به خواب دارد؟ نکند همه این ها نقشه باشد!؟

 

پایان قسمت پنجاه و پنجم.

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجاه و ششم:

 

چه دنیای پیچیده ای. معلوم نیست دقایقی بعد چه کسی خواهد مرد و چه کسی باز خواهد گشت.

تارتاروس دستش را کلافه به سرش می گیرد و غر می زند:

-         هرمس یه احمقه!

-         چیز جدیدی اتفاق افتاده؟

با شگفتی من را نگاه می کند.

-         نفهمیدی؟ پس اینجا چیکار میکنی؟ تو میدونستی نقشه‌اش چیه دیگه، درسته؟ و تو به من نگفتی!

-         آروم باش. چه نقشه ای؟

-         اون ده نفر برای چی از اینجا رفتن؟ برای اینکه بقیه رو بکشونن اینجا و بدبختی ها رو بیشتر کنن؟ تو میدونستی ادی. تو دقیقا میدونستی. به این مردمی که راه میرن نگاه انداختی؟ وای خدا. تو بعضی وقتا باعث میشی دهان من باز بمونه! اونا نمیان اینجا مگر اینکه حداقل زخمی شده باشن، و تو نگو که فکر میکنی بعد از نقل مکانشون همه چی در صلح خواهد بود.

-         هی یه لحظه وایسا. چیزی که تو داری در موردش حرف میزنی قبلا بحث شده. هرمس فکر همه چیز رو کرده، پس نگران نباش.

جلوتر می آید و بلندتر داد می زند:

-         دیوانه! حتما تو و هرمس هم نقشه هایش را کشیدین؟ اصلا باور نمی کردم اگه دو ماه پیش بهم میگفتن این پسر کوچولو قراره همچین کاری بکنه. هرمس، هرمسه. اگه فکر می کنی میتونه همیشه دستیاراشو با اشاره ای تحقیرکننده در برابر این همه آدم سالم و زنده نگه داره، اشتباه می کنی ادی. تو نباید باهاش همکاری کنی.

سردرگم شده ام. تارتاروس چه می گوید؟

-         چرا؟

-         واضحا هرمس آدم بدیه. آدما رو مجبور میکنه براش کار کنن و اونقدر که خوش صحبت به نظر میاد جالب نیست. تو فقط دو ماه می شناسیش، و من ده سال. از موقعی که پسربچه بودم پدرم برای اون کار کرد تا وقتی که خود هرمس اون رو از بین برد. حدس بزن چطوری؟ سیزده سال پیش اون رو همراه یه گروه برای همین کار فرستاد ادی. باورت میشه؟

می دانم چه می گوید. هرمس کسی نیست که ناشناخته باشد، اما اینقدر ظالم نیست.

-         برای چی این کارو کرد؟ من فکر میکنم باید دلیلی باشه!

-         میتونی از خودش بپرسی. اما پدر من فقط یه دستیار بود، یه مشاور. حدس اینکه الان کی جای اونه سخت نیست، به زودی نیشش به تو هم میرسه ادی.

-         از کجا بدونم تو راست میگی تارتاروس؟ آدمای زیادی به من دروغ گفتن.

-         من دوستتم. اما تو فرقی بین دروغگو و دوست نمیذاری!

-         مهم نیست. ثابت کن باید بهت اعتماد کنم. من چطور میتونم بدونم تو که این دو ماه من رو راهنمایی کردی هدفی نداشتی؟

ناباور نگاهم می کند اما من جدی ام. دروغ و راست زود در هم می پیچد. حالا چه کسی صادق است؟ دقیقا دو نفر از ما میدانند.

وقتی جوابی نمیدهد بر می گردم و دست هایم را به هم گره می زنم. بیرن را نگاه می کنم تا سرنخی به من بدهد. باید به دوستم اعتماد کنم یا کسی که من را در همه کارهایش شریک کرده است و چیز زیادی از او برایم پنهان نیست؟

-         توام یه احمقی!

در را محکم به هم می زند و صدای قدم های شتابانش روی سنگها، در هوا می لغزد.

 

 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجاه و هفتم:

 

بعد از رفتن تارتاروس، دوست اخیرم روی تابوت چوبی و سرد می نشینم و تلاش می کنم صداهای درونم را نادیده بگیرم. قسمتی از وجودم می داند که ممکن نیست تارتاروس دروغ بگوید، او کسی بوده که من را راهنمایی کرده است، در این چند ماه همه چیز را با صبوری به من توضیح داده است و وقتی که من را برای اولین بار نزد هرمس می برد، یادم می آید که چه احساسی داشتم و او تلاش می کرد از من مواظبت کند. اما هرمس، او طرف قدرتمند است. نیمه دیگر من نمی خواهد حرفی مخالفت قدرت و برتری را بشنود، چون اینها را دوست دارد! و چه واضح که من پیش خودم اعتراف هایی راست دارم!

من طبق چیزهایی که طی هفته ها دیده ام قضاوت می کنم، و این را هم نادیده نمی گیرم که همه چیز میتواند در عرض یک روز تغییر کند. شاید دانسته های من، واقعیت نباشد و در آن صورت، من راه سختی برای قاضی بودن در پیش دارم.

تنها مسیری که رو به رویم می بینم صبر کردن است. باید منتظر شوم تا فرستاده های هرمس از راه برسند. اما این چقدر طول می کشد؟ ساعت هایی طولانی، تا وقتی که آن دوهفته سپری شود.

فکرهایم را خلوت میکنم. دایک در تابوت سر و صدا می کند. انگار می خواهد بیدار شود. کنار می روم تا بیرون بیاید و با حرفهایش دوباره من را گیج کند. هنوز کامل بلند نشده که سوالم را میپرسم:

-         مارتین و ساموئل کجا هستند؟

با چشم های نیمه باز نگاهم می کند و گیج پلک می زند.

-         چی؟

-         مارتین و ساموئل. شماها بودید که کشته شدید و گفتنش سخت است! - ... ، پس بگو انها الان کجا هستند؟

-         آها، دقیقا نمی دانم. اما همین نزدیکی ها هستند، وقتی داشتیم دنبال تو می گشتیم انها وارد یک قبیله شدند. چند کیلومتری اینجاست، دور نیست.

نمی دانم چه می شنوم. در لحظات اول توجهی نمی کنم، اما بعد، اگر مارتین و ساموئل همانجایی باشند که ما ده نفرمان را فرستادیم چه می شود؟! اتفاق های خوبی در راه نیست.

-         آلن چه شد؟

-         آلن؟ فرار کرد.

-         چطور؟

-         نمی دانم. اما اگر میخواهی از حدس های من باخبر شوی، من فکر می کنم او با دوستان نیمه مردۀ ما زامبی ها خویشاوندی داشت! زیاد ندوید، یک جا کم آورد و وقتی دورش را گرفتند دیگر ندیدمش، ولی آخر کار که روی زمین افتاده بودم دیدم وقتی مارس از دنبال کردن تو پشیمان شد، کسی روی شانه اش زد و باهم حرف زدند.

 

پایان قسمت پنجاه و هفتم

*****

سلام به خواننده های خودم! دارم کم کم داستان رو جمع و جور می کنم تا این جلد رو تموم کنم و بریم برای جلد بعدی، البته دارم از الان میگم که احتمالا این جلد نتونه جواب همه سوالها رو بده. گرچه من تلاشم رو میکنم و بعید میدونم این جلد به جای اینکه جوابها رو معلوم کنه، پرسش دیگه ای هم توی ذهنتون بذاره. اگه میخواهید کمکی بکنید، برید توی صفحه نقد و سوالهایی که هنوز از رمان توی ذهنتونه رو بپرسید تا من بتونم برای آخر این جلد، شفاف سازی کنم. شرمنده هم هستم که شاید این جلد رو به این زودی تموم میکنم، ولی خدایی درک کنید درس دارم! از الان دارم قولامو میدم که بعدا شک پیش نیاد! 1. این جلد رو خوب تموم می کنم! 2. جلد بعدی منتظر یه چیز متفاوت باشید!

صفحه نقد

مرسی که تا اینجا همراهی کردید، دمتون گرم. :gol4:

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجاه و هشتم:

 

به هرکسی که این بازی را می گرداند التماس می کنم، دیگر بس است!

***

فردا خواهند آمد. نتیجه زیاد مشخص نیست، حتی در کار هرمس هم اشکالی دیده می شود. او از کجا میتواند انقدر مطمئن باشد که مردم آن آبادی، ما را به زانو در نخواهند آورد؟ روی سکه میتواند در یک لحظه بچرخد!

روی تخته سنگی نشسته ام، بسیار آشناست. همانی است که من را ماه ها پیش هنگام تماشای مراسمی عجیب پناه داد. از تیموتی خبری نیست. روزهایم با تارتاروس می گذرد، هرچند او دیگر به من اعتماد نمی کند. من هم همینطور. بی اعتمادی سخت است.

هوا تاریک شده است. به شنیده ها و دیده هایم فکر می کنم. هرمس قسمتی از نقشه را به من نگفته بود. اینکه ورودی های جدید فقط می توانند "انسان" باشند، یا خون آشام هایی تازه. زامبی ها بینشان جایی نداشتند، از آنها استفاده های بهتری می شد. مثلا؟ برای بردگی که بهترینشان بود، سوزاندن استخوان ها برای رسوم خرافیشان، و درست کردن سوپی خوشمزه به مزاق هرمس! تهوع آور است، میدانم. برای من دردآورترین لحظه است وقتی که از خودم میپرسم "چه کار می توانم بکنم؟"

شاید اگر کمی زیرکتر بودم، راهی پیدا می شد. یا شاید اگر مردم من را بیشتر می پذیرفتند. اما اینها همه بهانه است. من باید راهی پیدا کنم، دیگر نمی توانم بگذارم کسی اینجا را بدتر کند.

سرم را مدتی روی دست های سردم می گذارم. چقدر شبیه اینجا شده ام. لباسهای سر تا پا خاکستری. چیزی از من باقی نمانده؛ همه اش سوخته.

تکه چوبی روی زمین ترک می خورد و قبل از آن من سرم را بالا آورده ام! اطراف را نگاه می کنم و کسی را نمی بینم. مگر می شود؟ کجا قایم شده است؟

صدای سرنخ دوم بلند می شود. رو به رویم را نگاه می کنم. کسی از خانه بیرون آمده است و به آرامی حرکت می کند. نیمرخش را از بین خانه ها می بینم، مشخص نیست چه کسی امشب هوس هواخوری کرده است. مدتی نمی گذرد که متوجه می شوم کسی پشت سرش می آید و به جلو هدایتش می کند. دستهایش را بسته اند. چه خبر است؟

به طرف جنگل حرکت می کنند، انتهای مسیر سنگی خانه ها. اصلا مقاومت نمی کند. تکانی میخورم. کلاغی پر می زند. منتظر می شوم تا کمی دور شوند. وقتی وارد دایره ای که نور ماه روشنش کرده می شوند می فهمم او کیست. به تاریکی انبوه درختان خیره شده است. تارتاروس! آن دو نفر کیستند؟ فکر می کنند کسی آنها را نخواهد دید؟

سرنوشت خوبی در انتظار تارتاروس نیست، همینطور من اگر خودم را به خطر بیندازم! از دایره خارج شده اند، وقت ندارم تا به همه چیز فکر کنم و وجهه خودم را در نظر بگیرم. می جنبم و خیزان به دنبالشان می روم، قبل آن لحظه ای درنگ می کنم. پنجره هرمس باز است و چشمهایی براق به این سمت نگاه می کنند. متوجه نگاه من می شود و به سرعت کنار می رود و پرده را می اندازد.

مدتی می گذرد، او را دور و دورتر می برند. حدس هایی می زنم؛ هرمس باید از حرفهای تارتاروس بویی برده باشد. بعید است که اینطور نباشد، گوشهای او همه جا هستند. مهم نیست، من دوستم را نجات خواهم داد. حالا که نزدیک مرگ است تصور می کنم در مورد هرمس، حق با اوست!

وارد گودالی می شوند. آنها تارتاروس را هل می دهند تا سریعتر راه برود. نزدیک است سکندری بخورد که خودش را به سرباز کناری اش بند می کند. چه کسی فکرش را می کرد تارتاروس که اغلب افراد دهکده را تامین می کرد، امشب اینجا باشد؟

کناری می ایستند و یک نفر ضربه ای به زمین می زند. انگار به دنبال جای مشخصی می گردد. برای چه؟ شاید جایی مناسب برای دفن کردن! خیلی زود می فهمم که اینطور نیست. آنها به دنبال قبر نمی گردند. گور از قبل برای قربانی آماده است! وقتی پایش بین برگها فرو می رود، نرده های فلزی زیر برگهای خشک مشخص می شود. به دنبالش صدای خراشیدن تنه درختی می آید و انگار کسی از درخت خودش را بالا می کشد. دو سرباز مکث می کنند و یکیشان به دیگری اشاره می زند. سکوت برقرار می شود و همه منتظر حرکت بعدی نفر چهارم هستیم.

این یکی را دیگر می دانم کیست، همانی که برای من آمده است. مارس روی شاخه درختی رو به روی من و پشت سر تارتاروس نشسته است و به او نگاه می کند. چه مهمان هایی امشب اینجا هستند و من چه موقع خوبی بیرون آمده ام.

سرباز بدقواره کارش را ادامه می دهد. برگها را که کنار می زند دیگری قفلی را باز می کند، بازوی تارتاروس را می گیرد و او را به طرف حفره زیر زمین هل می دهد. مقاومتی نمی کند. در لحظه آخر، دستی را می بینم که به پای تارتاروس بند می شود. دستی لرزان، با پوستهای ریخته و خشک شده! خدای من، مقرّ زامبی ها همینجاست. تمام مدت زیر پایمان بوده اند. باورش سخت است.

یکیشان دارد بالا می آید تا دو نفر دیگر را هم طعمه کند. سرباز عقبتر لگدی به او می زند. صدای خوردن استخوان پوسیده با فلز زیاد دردناک نیست، حتی مهم هم نیست که صدای نفس هایم توسط سرباز یا آن هرمس کثیف شنیده شوند. اما به خاطر خدا کسی بگوید او ساموئل نبود که داشت خودش را بالاتر می کشید!

 

*پایان قسمت پنجاه و هشتم*

ممنون از همراهیتون :gol::gol:

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت پنجاه و نهم:

 

پاهایم را محکم سر جایم می کوبم. منتظر بهترین لحظه برای پیش رفتن هستم. پلکی بر هم می زنم و این بار مارس دیگر رو به رویم نیست. کجا رفته است؟

خیلی زود می فهمم. دست سردی را روی شانه ام حس می کنم و او من را بر می گرداند. نفسم لحظه کوتاهی در هوا می پیچد و بخار سفید رنگی به هوا بر می خیزد. مارس دستش را روی دهانم می گیرد و پشت درختی می کشد. وقتی همه چیز بالاخره آرام شده است دستش را بر می دارد و انگشت اشاره اش را به نشانه تهدید روی گردنم می گذارد. می فهمم که نباید در کار سربازها دخالتی بکنم، و این بار می دانم چرا!

***

مارس رفته است و من هنوز اینجا پشت درخت نشسته ام. سپیده صبح نزدیک است و پرتوهای کوچک نور از بین درختان می تابند. خورشید هنوز کامل بالا نیامده است. باید بجنبم.

از کنار برگهایی که زیرشان قفسی بزرگ پنهان شده رد می شوم. صداها خوابیده اند. هشدار مارس را جدی گرفته ام، سریعتر به طرف تابوتم می دوم. لکه های سرخی روی پوستم بوجود می آیند. دارم می سوزم! 

خبری از هیچکس نیست. دایک آرام خوابیده است. فکر می کنم حالا وقتش است که از دستش خلاص شوم. می دانید، خیلی پیچیده است، تا جایی که خودم هم نمی توانم گاهی همه چیز را کنار هم بیاورم. اما چیزی که در این لحظه اهمیت دارد این است که دایک دوست من نیست و هیچوقت نخواهد بود. مهم این است که او دشمن من است، دشمنی که اطلاعات درستی می دهد، با کمی دروغ. راهبۀ مرموز، که بدنش کمتر از همه از بین رفته بود. چه کسی شک می کرد اگر او فردی بود که بین بقیه، کمترین اهمیت را داشت؟ بسیار تمیز، بسیار تمیز! چه نقشه ای!

وقت توضیح دادن و شفاف کردن ماجرا نیست. اول باید از دست این خائن خلاص شد، حتی اگر برای بیرون انداختنش هزار بار زیر خورشید خاکستر شوم.

چه آرام خوابیده است و نفس نمی کشد. اصلا خواب است؟ مهم نیست. به زودی به مردگان خواهد پیوست.

پارچه هایی ضخیم نیاز دارم. آنها را روی سرم می کشم و پتویی – که هرگز به آن نیاز نداشته ام - را روی زمین پهن می کنم. اگر خواب است، پس هیچ چیز نمی فهمد و اگر هشیار است، بهتر است در سکوت این پایانش را قبول کند. اینجا، هیچ راه فراری برای او نیست.

بدنش را به آرامی روی پتوی تیره رنگ می کشم. چنان از بین خواهد رفت که انگار هرگز نبوده است. در را باز می کنم و نور به همه جا هجوم می آورد. پارچۀ روی سرم را پایین تر می آورم.

روی سنگریزه ها حرکت می کنم و او را مانند یک صندلی کهنه با خودم می برم. استخوان هایش از برخورد با سنگریزه ها صدا می دهد.

مدتی در سکوت سپری می شود. کسی من را نمی بیند، و اگر هم اینطور شود اهمیتی ندارد. پایان ماجراست.

وارد جنگل شده ایم. انبوه شاخه ها ما را پنهان می کنند. به راه ادامه می دهم، انگار که هزاران سال آن را طی کرده ام.

بالاخره جایی متوقف می شوم. پتو را روی زمین رها می کنم و خم می شوم تا میله ها را خوب تشخیص بدهم. برگها را کنار می زنم. دستم گاهی به فلزهای سرد می چسبد. مشغول هستم که صداهایی از پشت سرم می آید. حدس می زنم که بیدار شده است و بی اهمیت به کارم ادامه می دهم. حالا می توانم بوی نفس های آن موجودات نفرت انگیز را حس کنم.

بر می گردم و حالا او جلوی من ایستاده است. نه سوالی می کند و نه درخواستی دارد. همۀ ما وقتی می دانیم سرنوشت چیست، شکایت را کنار می گذاریم.

در قفس را باز می کنم. دستها به او خوش آمد می گویند. لنگ لنگان پیش می آید و اندکی مکث می کند. دهانش را باز می کند، گویی که می خواهد چیزی بگوید. دستی گرسنه به او امان نمی دهد و پایش را به داخل می کشد. لحظه ای بعد تمام آن بدن مت**** شده درون گودالی تاریک فرو می رود. دایک هم تمام شده است.

کار من هنوز تمام نشده است. دور و بر را نگاه می کنم و منتظر می مانم. منتظر چهره ای آشنا که نمایان شود.

کمی دور و بر را نگاه می کنم. کلاغها در آسمان پرواز می کنند و قار قارشان در فضا می پیچد. خارشی را روی انگشتان پایم احساس می کنم. پایین را نگاه می کنم و بعد از مدتها لبخندی روی لبم می نشیند. به ساموئل کمک می کنم بالا بیاید.

دستش را به شانه ام می زند.

-         هی رفیق!

 

پایان قسمت پنجاه و نهم. 

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت شصت:

 

***

فکر می کنم وقتش است که کمی توضیح بدهم. رو به روی ساموئل داخل گودی پشت تخته سنگی نشسته ام و باد می وزد. آسمان خاکستری است. درست مثل جایی که ترکش کردم!

ساموئل نفسی عمیق می کشد و سوالاتش را شروع می کند:

-         چی شد که یادی از ما کردی؟!

سرم را بر می گردانم و قهقهه اش بلند می شود.

-         دایک خائن! همیشه حدسش را می زدم، اما مثل سگی که داخل قفس انداخته باشند انجا گیر افتاده بودم. فکر می کردم با ژوپیتر همکاری می کردند چون خودت می گفتی در دربارش بوده، ولی با هرمس! هرگز به فکرم نمی رسید. موریانۀ وحشی!

-         از کریس خبری نداری؟

-         فکر می کنم در همان دهکده مانده باشد.

-         همانجایی که هرمس گروه را فرستاد؟

-         درست همانجا! پیش مارتین.

لبخندی از رضایت روی صورتم نقش می بندد. همه چیز همانطور که میخواستم پیش رفته و دایک ضرر زیادی نداشته، به جز اینکه مجبور شدم خیلی زودتر از قرارگاه هرمس فرار کنم.

-         فکر می کنی هرمس و دایک چه قراری داشتند؟

ساموئل – نمی توانم دقیق بگویم ولی جایی که من بودم – آن مخزن فلزی بوگندو – به نظر جای امنی می رسید برای گوش دادن به حرفهای آن دو. چند روز پیش صدای قدمهایشان را شنیدم که آن اطراف صحبت می کردند، احتمالا وقتی تو مشغول بودی. دایک گفت که همه چیز نسبتا خوب پیش رفته است و اگر کمی شانس یاری کند، هفتۀ بعد جنازۀ تو را تحویل هرمس خواهد داد! وحشتناک بود، اما مارس موقع خوبی سر رسید.

-         تو هم مارس را دیدی؟

-         پس تو به مارس گفتی!

-         وقتی بالای آن درخت نشسته بود موقع خوبی بود تا حرفها را بزنم. او هم زود شنید و گیرت آورد. وگرنه الان هنوز پیش آن دست و پاهای پوسیده خوابیده بودم و تو هم کنارم بودی! به هر حال، الان همه چیز تندتر پیش می رود. باید سریعتر به رودخانه برگردیم.

-         درسته، باید زک را پیدا کنیم.

-         کلید همه چیز دست اونه.

-         و من!

-         وقتی کلید را داشته باشی، تو شاه کلید می شوی!

-         و بعد سراغ من خواهند آمد!

-         چون راه پیش توست.

-         نشانشان خواهم داد.

-         ولی در ازای دستمزد!

-         که به قیمت همه چیزشان تمام می شود.

-         مطمئنی؟

-         نمی تونستم مطمئن تر باشم.

-         اما به نظر نمی رسد آنها همه چیزشان را به تو بدهند.

-         همینطور میشه، اگر من هم همین کار را بکنم!

-         البته، اگر آنها فکر کنند تو همین کار را کردی.

-         کاملا درسته. گولشان می زنم!

-         پس حرکت می کنیم.

-         پس حرکت می کنیم.

به سمت رودخانه ای که اوایل آنجا ساکن بودیم روان می شویم. ساموئل راه را نشان می دهد. او قبلا هنگام حرکت من، در کلبه ماند چون قرار بود آنجا بماند! کارهایی برای انجام دادن داشت. بعد مدتی باید از آنجا بیرون آمده و آلن، کریس و مارتین را پیدا می کرد. صدمه ای به آنها وارد نشده بود، مارس هم میخواست همین را بفهمد که آنجا آمد، اما من فرار کردم؛ چون این بار نباید نقشۀ من خراب می شد.

از زمین نرم و گلی کنار رودخانه می گذریم. نزدیک همانجایی که دو دوست من به ظاهر من را تنها گذاشتند. اولین جرقۀ خیانت از آنجا شروع شد! دایک چرا خودش را به مردن زده بود؟ باید بعد بیدار شدن فهمیده باشد که ساموئل و مارتین مرده اند، سپس راه کلبه را بازگرفته و آلن را دیده است. نقشه هایش را ریخته و پیش جسدها برگشته. فکر کرده که پس خودش هم باید مثل آنها شود و بازی را شروع کرده.

دومین جرقه زمانی بود که دایک گفت آلن فرار کرد. آلن نباید فرار می کرد، مگر اینکه به من دروغ گفته و خیانت کرده باشد. اما اینطور نبود. دایک حتی نباید می دانست چه بر سر او آمده است – مگر جوریکه توجیهش کردم، بر فرض اینکه گفته هایش همیشه درست باشند! چون میدانی، به نظر من هنوز هم راهبه ها دروغ نمی گویند! - آلن دوست من و وفادار بود، پس تنها کسی که مورد ظن قرار می گرفت کسی جز دایک نبود. این یک اصل است، هنگامیکه بین وفاداری دوست و دشمن دچار شک می شوید، قطعا نقشه ای این را می خواهد! دوستان وفادارند و وفادارها، دوستند.

 

پایان قسمت شصتم.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت شصت و یکم:

 

حالا هرمس و دایک همدست شده اند تا من را از بین ببرند. دلیل زیرکانه ای نمی خواهد، هرمس هیچوقت اینقدر زیرک نبوده است. او فقط به دنبال قدرت است، به خاطر همین هم گروهش را فرستاد جایی که دوستان من – کریس و مارتین – به خوبی حسابشان را برسند.

تارتاروس را به خاطر اینکه طرف آنها نبود پیش آدمخوارهای زامبی انداختند، درحالیکه خودشان نقشه خیانت می چینند! می بینم من تنها کسی نیستم که همچین کارهایی می کند.

غروب هم سپری می شود. چیزی به اتمام این نقشه نمانده است. وقتی در کنار رودخانه راه می رویم به یاد می آورم دایک در مورد جمله ای که زیر آب شنیدم چه گفت. زیر این رودخانه، همان جایی است که جزیره دفن شده. همۀ مردم اینجا هستند و روحشان گیر افتاده، شاید منتظر زمانی برای بازگشتن. اگر روزی بخواهم این کار را بکنم، آنها را همینجا دوباره روی زمین می آورم. کسی از آنها باخبر نخواهد شد، اینجا منطقه ای دور افتاده است و مردم من، طوری زندگی خواهند کرد که انگار از ابتدا اینجا بوده اند. خوبی نقشه های من همین است، زاشا همیشه راهی برای برگشتن باز می گذارد!

به کلبه قدیمی مان نزدیک می شویم و زک باید همین اطراف باشد. کارش این است. مسافرها را به این شهرک می آورد و می برد. خودم هم یکبار مسافرش بوده ام!

وقتی داخل کلبه می شویم، دیگر شب شده است و میشود ستاره ها را دید. امیدوارم ماجرا را به خوبی برای خودم مرور کرده باشم، چون اگر اینطور نباشد خوابم نمی برد. همه می دانند، این عادتم است.

مدتها پیش حتی نمی دانستم چه کسی بوده ام و چه زندگی ای داشته ام. حالا برای نجات صدها نفر سرگردان زیر آب تلاش می کنم. باید به موجودی قویتر تبدیل می شدم، چون نباید جایی کم می آوردم. هرمس فقط نژادهای برتر را راه می داد. پیش هرمس ماندم و پیشرفت کردم، اطلاعات زیادی از او به دست آوردم و به موقع استفاده خواهم کرد. همه چیز به زک بستگی دارد، خواهرزاده عزیز من، که حالا از خودم مسن تر است!

کمی در کلبه می نشینیم و حرف می زنیم. ساموئل از کارهایی می گوید که در بچگی کرده ایم. کارهایی گناه آلود، تبهکارانه و گاها به خاطر بچگی، معصومانه! چقدر سیاه و سفید در این جهان مخلوط می شوند و ما نتیجه همان ها هستیم. تلفیقی از دو وجه متضاد، که هیچوقت هیچ کدام برای همیشه بر دیگری غالب نیست.

باید ساموئل را تنها بگذارم. او حالا وظیفه دارد دوستانم را دوباره کنار هم جمع کند. همه کارشان را درست انجام داده اند و حالا باید مسائل روشن شوند. چند روز بعد دوباره همدیگر را خواهیم دید، وقتی که خیلی چیزها روشن و واضح شده اند!

قدم زنان به طرف جاده حرکت می کنم. از زمین بازی فرسوده می گذرم، جاییکه فهمیدم که بوده ام. از تپه پایین می آیم و از کنار خانه های خالی و خرابه ها رد می شوم. اولین باری که اینجا آمدم در خاطرم می آید. جالب است، من دارم همۀ راه هایی که روزی رفته ام را بر می گردم!

جاده از دور نمایان می شود. چراغ های بلند کنارش روشن شده اند اما هیچ ماشینی تردد نمی کند. هیچ کس اینجا نیست.

کنار جاده، زیر تابلویی می نشینم و سرم را با علف های هرز حاشیه گرم می کنم. به خوبی می بینم که پایان نزدیک است و من آماده ام که بارم را برای همیشه ببندم.

از دور صدایی می آید. بلند می شوم و لباس هایم را می تکانم. با این لباسهای خاکستری هیچ فرقی با این جاده ندارم. اتومبیلی آرام آرام نزدیک می شود. راننده اش با خیال آسوده نشسته و عجله ای برای رسیدن ندارد. بالاخره نزدیک من توقف می کند. لحظاتی سپری می شوند و هیچ کداممان حرکتی نمی کنیم.

به طرفش می روم. پیاده می شود و کلاه حصیری اش را بر می دارد. چقدر پیر شده است، می توانم او را پدر صدا کنم. جلو می روم و او را در آغوش می گیرم. بدنش گرم است و من احساس آرامش می کنم. زک دستانش را به شانه ام فشار می دهد و من برای لحظه ای فکر میکنم هیچ چیز اتفاق نیفتاده است.

سرانجام هردو به خود می آییم. همدیگر را رها می کنیم و من برای رفتن دوباره آماده می شوم. او کلاهش را روی سقف ماشین پرت می کند و لگدی به چرخهایش می زند. بیلی را از صندوق عقب بیرون می آورد و به دنبالش می کشد.  از برخورد فلز زنگ زده اش با زمین صدای ناهنجاری بلند میشود. هنوز هیچ حرفی زده نمی شود. همه چیز روشن است، چه نشانۀ دیگری مانده که بهانه ای برای حرف زدن شود؟

کنارم می آید و می فهمم که از من بلندتر است. خواهرزادۀ من، اکنون انگار مدت بیشتری را نسبت به من روی این زمین سپری کرده است. چه دردناک، که هنوز کسی به نام من وجود دارد.

از ماشین دور می شویم. این یکی از آن داستان های جنایی نیست که دنبال سرنشینان یک اتومبیل که در انتهای جاده ای متوقف شده بگردند و به نتیجه ای برسند. در دنیای ما که از آنها جدا است، همه چیز شکل دیگری دارد.

صدای جیرجیرک ها به هوا خاسته است. از کنار درختانی رد می شویم. زک بیل را تمام مدت روی زمین می کشد.به محوطه ای در جنوب شرقی کلبه می رسیم. مانند این است که به کشتارگاه رسیده ایم و آماده ایم برای سلاخی شدن، یک ناجی و یک قربانی. حالا وقتش است. روی زمین می نشینم و شروع می کنم. ناخن های تیز و ضخیمم را – که به سختی می شکنند – روی خاک می کشم. به زک نگاه می کنم و سرم را تکان می دهم. حالا شروع می شود.

هردو زمین را می کنیم. من با دست هایم خاک را کنار می زنم و پایین تر می روم و زک هم به کمکم می آید. نباید مدت زیادی طول بکشد اما اینطور می شود. هیچ کس اینجا دلش نمی خواهد زمان زودتر بگذرد. باید درد و زجر تمام این سالها را در این لحظات حس کرد و نادم شد، پس حتی زمان هم حالا حق ندارد کمی زودتر سپری شود!

گودالی بزرگ حفر می شود. نفس عمیقی می کشم و دستهایم را از خاک پاک می کنم. فقط کمی مانده است، فقط کمی ...

آخرین ضربۀ زک زده می شود. بیل با تکه سنگی از جنس مرمر برخورد می کند. زک بیل را رها می کند و گوشه ای می نشیند. من سریعتر دست به کار می شوم و خاک ها را کنار میزنم. در افکارم غرق می شوم و مدتی بعد، راه پله ای رو به رویمان نمایان می شود. راه باز شده است.

قدم روی پله ها می گذارم و زک به دنبالم می آید. مانند ماری به دور خود می پیچیم و پایین تر می رویم. در نهایت به سکویی می رسیم که دو سرباز آنجا ایستاده اند. پایین تنۀ شان مثل اسب است و بالاتنۀ انسان دارند. یکی شان به پیش می آید و نگاهی به ما می اندازد. چشم هایش روی من قفل می شوند. من را می شناسد.

کنار می رود و درهایی در انتهای راهرو برایمان باز می شود. دیوارها سفیدند و زمین سفید است. همه جا فلزاتی گران قیمت و درخشان به چشم می خورد. هادس، هیولایی است که عاشق تجمل و زیبایی ای غمگین است؛ که این علاقه می تواند در مورد سرنوشت انسان ها هم باشد!

چشمه ای جلویمان هست که می تواند به دستور هادس، تلخ یا شیرین باشد. شربت تلخش کشنده است و شیرینش، عمر طولانی و عافیت می بخشد. بسیار نزدیک و دلنشین است، ولی محافظ شده! هادس می تواند تصمیم بگیرد که چه کسی زنده بماند و چه کسی بمیرد، و البته این بستگی دارد که یک انسان چطور به نظرش بیاید! او خدای عالم مرگ و مردگان است و در جهان زیرین خانه می کند.

دوباره غرق نگاه کردن به چشمه شده ام. شاید من هم یک روز از آن بنوشم، ولی نمی دانم چطور! صدایی در همه جا می پیچد و من را فرا می خواند. مانند مرگ، که همه را در وقت مناسب به خود می خواند.

حواسم را جمع می کنم و مستقیم حرکت می کنم. صدای شربت جاری چشمه همه جا می آید. وسوسه برانگیز است.

به آستانۀ دری دیگر می رسیم. شفاف است و پشت آن صندلی سیاه بزرگی رو به ما قرار دارد. در را باز می کنم و وارد می شوم. زک پایش را جلو می گذارد که به مانعی نامرئی برخورد می کند. به هادس نگاه می اندازم. دستش مانند سایه ای تاریک به زک اشاره می کند.

-         او نمی تواند داخل شود!

رو به هرمس لبخندی می زنم و تلاش می کنم خونسرد جلوه کنم. بد است که مرگ با کسی، سر شوخی داشته باشد!

زک عقب می رود. هنوز به او نگاه می کنم. متوجه می شود و از گوشۀ کت روشنش سنگی بیرون می آورد. زیباست و مانند جواهری سرخ رنگ می درخشد. فلزی است که اسمش را هم نمی دانم! احتمالا باید به درسهای مدرسه توجه بیشتری می کردم.

سنگ را در دستم می فشارم و داخل می روم. هادس ردای سیاه بلندش را تکانی می دهد و آرنجش را روی دسته صندلی می گذارد، سپس مانند اینکه به تماشای یک نمایش آمده است به من خیره می شود.

-         اوه, زاشای عزیز، تحفه ای برای من آورده. بسیار هوشمندانه، و قابل تامل!

الان است که طعنه هایش را شروع کند. او را می شناسم، شاید بهتر از کف دست. مدتها قبل افراد زیادی را برایش می فرستادم!

-         امیدوارم خوشتان بیاید، جناب هادس.

-         تملق را کنار بذار! آن سنگ بی نظیر خونی را به من بده!

یک دستم را پشت کمرم می گذارم و خم می شوم. برخلاف چیزی که می گوید – و همه می گویند – هادس عاشق این است که دیگران برایش چاپلوسی کنند و او روی صندلی شاهانۀ کهنه اش فقط بنشیند و لبخند بزند.

دستش را دراز می کند و سنگ را می قاپد. او حریص است. من هم همینطور. نگاهی به سنگ می اندازد و آن را برانداز می کند. مثل این که دارد خوشش می آید و من یک قدم نزدیکتر شده ام.

بالاخره آن را کناری می گذارد و توجهش به من جلب می شود. هادس حالا کاملا آمادۀ فریب خوردن است. شاید هم من اشتباه می کنم!

 

پایان قسمت شصت و یکم.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت شصت و دوم:

 

-         خب، این هم از این! هدیۀ زیبایی بود، از تو متشکرم.

-         در مقابل زحمت هایی که برای غربال انسان ها می کشید، این هدیه ای ناچیز است!

-         می دانم. هیچ کس مثل من نمی تواند نظم این جهان را حفظ کند. انسان های ماندنی باید بمانند، دنیا نیاز دارد آنها را تا سر حد مرگ ببیند. اما آن ضعیف تر ها. حقشان مرگ است!

-         درست است.

-         به هر حال، افرادی هم این وسط هستند که حتی من هم در عاقبت آنها می مانم.

-         مانند ...

-         درست مانند تو، پسر. تو سرنوشتت را نابود کردی. گاهی تعجب میکنم چطور کسی مانند تو می تواند به همۀ شانس هایی که در اختیارش گذاشته می شود دست رد بزند و فکر می کنم دفعه بعد سر عقل می آیی، اما هربار واضحا اشتباه می کنم!

-         هادس عزیز که قصد ندارند لحظاتی که کنار هم هستیم را خراب کنند؟

-         البته که نه، ای جاودانۀ احمق! بگو ببینم برای چی به اینجا آمدی؟

-         خواسته ای کوچک دارم!

-         چه خواسته ای که به من مربوط می شود؟ کسی را می خواهی از روی زمین برداری؟ خوب میدانم که به تنهایی قادری!

-         نه، هادس. این بار ماجرا فرق می کند.

-         هربار ماجرا فرق می کند اما حقیقتا هربار همان است!

-         میخواهم معامله ای با شما بکنم.

دستش از پیچ دادن لباسش باز می ایستد. دارد فکر میکند چه کسی تا به حال توانسته با هادس معامله ای بکند و زنده بماند؟ قطعا که هیچ کس. معامله با او، باارزش ترین ها را می طلبد و حالا، با ارزش ترین چیزی که یک انسان دارد چیست؟

 هادس کنجکاو و مشتاق شده است. کم کسی است که خودش را پیشکش کند، و وقتی این اتفاق می افتد باید مانند ماری که طعمه دیده باشد، آن را درسته بلعید! اما او دارد اشتباه فکر می کند.

هرمس به جلو خم می شود و من می توانم برق چشم های بی حدقه اش را ببینم.

-         چه معامله ای؟

 

دستانم را پشتم به هم گره می کنم و با خیالی آسوده قدمی به جلو می گذارم.

-         من روح زک را به تو تحویل می دهم، و تو در عوض به مردمم زندگی ببخش!

لحظاتی به چشم هایم نگاه می کند و بعد سرش را عقب می برد. صدای خنده ای تمسخرآمیز در فضا می پیچد. هادس قهقهه می زند و دستانش را روی زانوهایش می کوبد.

-         اوه، ببین این بچه از من چه می خواهد... یک زندگی، در ازای صدها! مدتها منتظرت بودم تا بار دیگر من را اینقدر بخندانی زاشا.

صبر می کنم. به یکباره صدایش قطع می شود. دارد عصبانی می شود، بر می خیزد و سربازانی را صدا می زند.

-         این گستاخ را بیرون ببرید. با خودت چی فکر کرده ای؟ هادس هنوز آنقدر بدبخت نشده است که با یک پسربچۀ نادان معامله کند. آن هم بر سر یک زندگی بی ارزش! از این جا برو و مواظب جانت باش.

فشار دو دست را به بازوانم حس می کنم. من را عقبتر می برند تا خارج شوم. تقلا می کنم تا خودم را خلاص کنم. حالا وقتش است.

-         هادس، صبر کن. اگر فقط زک نباشه چی؟

سربازها به کارشان ادامه می دهند.

-         من می توانم چیزهای بهتری را پیشنهاد بدهم!

دستش را به نشانۀ بی اهمیت بودن حرفم تکان می دهد و تغییری در چهره اش به وجود نمی آید. بر می گردد و به پشتی صندلی اش دست می کشد.

-         خودم چی؟

سریعا بر می گردد و دستور توقف می دهد. لحظه ای آرام می گیرد و دستش را به صورت صاف و رنگ پریده اش می کشد. تاج بلند سیاهش را درست می کند و از پله های کوتاه رو به رویش پایین می آید تا به نزدیکی من برسد.

-         تو چی؟

بریده بریده نفس می کشم و در حالیکه بازوهایم هنوز در دست هایی قوی اسیر شده اند ادامه حرفم را می گویم.

-         اگر من هم همراه زک باشم چطور؟

-         خب، این یک معامله اساسی است! رهاش کنید.

جلوتر می آید و دستی به صورتم می کشد.

-         روح تو، قدرت را به اینجا می آورد. روح تو قدرت کمی ندارد و بقیه خدایان با دانستن اینکه تو در چنگ من هستی، از من اطاعت خواهند کرد! و زک، توانایی های او را نباید دست کم گرفت. او می تواند سرنوشت ها را عوض کند! اما تو، پسر دردانۀ من؛ همیشه مورد علاقۀ من بوده ای و من از بیانش ابایی ندارم!

-         پس، قبول کردی.

-         صبر کن. چیزهایی هست که باید بدانی. دریاچه ای که جزیره ات زیرش مدفون است، آنقدرها هم آرام نیست.

-         تو چی میدونی؟

-         پسرم، برای تو که اهمیتی ندارد. تو مردمت را به زندگی بر می گردانی و بعد برای همیشه اینجا خواهی بود. من به تو فرصت یک خرابکاری جدید روی زمین را نمی دهم، بلافاصله بعد از اولین نفس هایی که مردمت شروع به کشیدن می کنند، تو هم اینجا خواهی بود!

-         نه، کارهای دیگه ای هم هست. من کمی فرصت میخواهم!

-         ابدا. اینجا جایی نیست که حرف تو با اهمیت تر باشد.

 

پایان قسمت شصت و دوم.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت شصت و سوم:

 

 

موضوعی وجود دارد و او نمی خواهد به من بگوید. در مورد دریاچه، چه چیزی می تواند مانع هدف من شود؟ هادس هرگز نخواهد گفت. بوی قدرت و مقامی بالاتر را حس می کند و حاضر نیست لحظه ای برای رسیدن به آن، صبر کند.

-         زاشای عزیز، ناراحت نشو. تو روح بزرگی داری؛ پر از طمع، حرص و آرزو! اینها دنیا را می سازند. خواسته هایی که روحت طلب می کند بزرگ و همه گیر است؛ چنین روحی وقتی در خدمت من باشد همه دنیا را زیر سلطه می گیرد. بنابراین برای تو هم بد نخواهد شد، اینجا با من گیر خواهی افتاد و از این شکوه لذت خواهی برد! کی میتواند این معامله را رد کند؟ زاشا، معاملۀ ما انجام شد. چه زمانی را برای عملی کردنش ترجیح میدهی؟

-         فردا هنگام صبح، کنار همان دریاچه همه چیز را تمام خواهم کرد.

-         خیلی خوب است! پس پسرک بیچارۀ من که عذابهایت به نظر تو را به تنگ آورده اند، سپیده دم فردا کنار همان دریاچه منتظر من باش!

سرم را تکان می دهم. دیگر، هیچ راه فراری نیست.

***

مه همه جا را پوشانده و آسمان خاکستری است، انتظار دیگری نمی رود. به دریاچه نزدیک شده ایم. زک همراهم قدم بر می دارد. زودتر به راه افتاده ایم تا قبل از صبح رسیده باشیم.قبل از اینکه هادس سر برسد.

صدای موسیقی از دور می آید. ذهنم را به سالها قبل می کشاند. چه می شد اگر جادوگری خبیث و گناهکار، یکباره راه جبران در پیش گیرد؟

وقتی باقی نمانده است.

از میان مه، قامت دوستانم را می بینم. آنها را نیمه می بینم. کریس یک دستش را به پهلو گره کرده و دست دیگرش را روی آن، به چانه اش زده است. مارتین پایین را نگاه می کند و با پایش به سنگی ضربه می زند. آلن! دوست عاقل من، آسمان را نگاه می کند. ساموئل، روی تخته سنگی کنار آتش نشسته و به آب چشم دوخته است؛ و من، برای بالاتر رفتن از تپه، خم شده ام.

زک را می گیرم و او را سریعتر به دنبال خودم می کشم. می خواهم به موسیقی نزدیکتر باشم. چه روزهایی بود، چه سربازانی، چه اشکهایی، چه دردهایی، چه خوراکهایی، چه رنگهایی و چه زندگی هایی! من مقصر از بین رفتن همۀ شان هستم و این تنها دلیلی است که من را اینجا می کشاند، حاضرم به آرمانم برسم حتی اگر برایش صدها دروغ بگویم و حیله به کار ببندم.

هوا سرد می شود. متقلبانه خودم را به آتش نزدیکتر می کنم. موسیقی هنوز هم به گوشم می رسد. فکر می کنم آپولو – خدای موسیقی، شعر و زیبایی و حقیقت – اینجا حضور دارد. پس اگر او هست، چرا دیگر خدایان نباشند؟

همه آرام دور آتش جمع می شوند. دودی سیاه از آن به هوا بر می خیزد. اولین قطرات باران به زمین می افتند. صدای بلند برخوردشان با زمین آزاردهنده است، در حالیکه دیگران این را نمی شنوند.

*

بهترین راه همان بود

وقتی او درباره اش حرف می زد

*

قطرات باران بر سر و گردنمان می افتد. هادس تا حالا باید همه را خبر کرده باشد. منتظر هجوم خدایان هستم، هیچ کدامشان جز هادس من را پذیرا نیستند. شاید کثیفتر از آنم که بخششی وجود داشته باشد.

با شادی به بقیه نگاه می کنم. امروز زیباتر از آن است که خراب شود. همه چیز دارد تمام می شود، مگر نباید خوشحال بود؟ لبهایم را کش می دهم و می خندم. می خندم، بی انتظار برای لحظه ای که نفسم بگیرد و نتوانم ادامه بدهم. صدایم در فضا می پیچد و به سنگها برخورد می کند. شاید خراشی روی آنان به جا بگذارد، شاید هم نه! شاید من همیشه در یاد مردم بمانم، شاید هم نه. دیگر انتظاری ندارم. فکر می کنم از وظیفه ای که بر دوشم بوده خلاص شده ام.

کریس من را در آغوش می گیرد. من هیچ چیز بیشتر از یک احمق نیستم، حتی نمی دانم قطره های باران را روی صورتم حس می کنم یا اشک های خودم. کریس را هل می دهم و او زیرلب حرفی می زند. نمی خواهم گوش کنم.

بدون حرفی همه چیز دارد تمام می شود. چرا طوری احساس می کنم انگار دارم از این شادی به غم می رسم؟ نباید اینطور شود.

صدای باد به گوش می رسد. بوریس اینجاست. او و سلین از دریاچه محافظت می کنند. چیزی که هادس نمی خواست به من بگوید. می ترسید من عقب بکشم و او دیگر نتواند من را داشته باشد. او نمی داند که من در پذیرفتن پایان ها، بسیار آرام و پذیرنده ام.

باد شدت بیشتری می گیرد. موسیقی هم بلند می شود. ماه هنوز در آسمان تیره، خودنمایی می کند و خورشید مانده است تا بیاید. دستم را روی آتش می گیرم و منتظر می مانم. باد را کنار گوش هایم حس می کنم. دستش را به موهایم بند می کند و سرم را می کشد و می چرخد. بر می گردم و حالا بوریس اینجا ایستاده است. موهای مرطوب بلندش در هوا حرکت می کند و پوستش از همیشه روشن تر است. پیراهن سفید بلندش روی زمین کشیده می شود. به طرف دریاچه می رود و پشت به من، تهدیداتش را آغاز می کند:

-         سلام، زاشای جوان. پسرک نگون بخت! هادس همه جا را از اسم تو پر کرده.

حرفی نمی زنم و او ادامه می دهد:

-         بله، ارباب! آن روزها یادت است؟ من را دست کم می گرفتی، به حرف هیچ کس گوش نمی کردی و حالا سرنوشت نشانت داد. برای چه به اینجا آمده ای؟ حتی یک سنگریزه هم منتظرت نیست و تو آمده ای که مردمت را آزاد کنی! دنیای عجیبی است. ببین کار پسرک به کجا کشیده، مقابل دشمن دیرینه اش تنها می ایستد!

بلند می خندد. صدایش در سرم می پیچد و فریادی از خشم می کشم. خنده اش را متوقف می کند و به سمتم بر می گردد. به سرعت باد می آید و لحظه ای بعد رو به رویم ایستاده، در حالیکه دستش را به گلویم گرفته است. بوریس کنترلش را از دست داده. هنوز برای نمایش زود است.

-         ای ابله عاقل! من بادها را کنترل می کنم؛ سرکش ترین ذرات را به دنبال خودم می کشم، اما تو در مقابل من می ایستی. پایت را از مرزها بیرون گذاشته ای زاشا؛ و حالاست که تاوان پس بدهی.

دستش را می کشد و به طرف دهانش می برد. صدایی مانند سوت قطار به گوش می رسد و در ثانیه ای همه چیز به جنب و جوش می افتد. طوفان بر می خیزد و غبار در هوا پخش می شود. سلین را می بینم که شنل نقره ای براقش را گوشه می گذارد و به پیش می آید. جنگ آغاز شده است.

سنگ از آسمان می بارد. سلین در سکوت، به جذب آب دریاچه مشغول می شود و آن را به طرف ما روان می کند. آتش خاموش می شود و لباس های کثیفمان خیس تر. همه جا را گل پوشانده است. بچه ها به جوش و خروش در می آیند.

برای فرار از جریان آب می دوم و پشت سنگ بزرگی پناه می گیرم، چیزی که اینجا به وفور یافت می شود. از چشم بوریس پنهان نمی مانم. او هواست و همه جا را پوشانده است. بوریس نفسش را به شدت فوت می کند و سنگی که پشتش پنهان شده ام دورتر می شود. می بینم که مارتین به سلین نزدیک می شود. آلن و کریس کنار هم هستند و تلاش می کنند در مقابل باد ایستادگی کنند. آنها فقط انسان هایی فانی هستند و شانسی برای موفقیت من ایجاد نمی کنند. افراد دیگری هم وجود ندارند که از آنها کمک بخواهم.

اما آلن، در حالیکه من فرار می کنم تا دست باد به من نرسد، او به نقطه ای خیره شده است. رد نگاهش را می گیرم و به جمعیتی می رسم که به صورت توده ای شلوغ و درهم درآمده اند و به سمت ما می آیند. طولی نمی کشد که از وجود دشمنی نادیده گرفته شده آگاه شده &#