رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

دیوید با هیجان شروع به گفتن خبر دومش کرد:
_روزی که املاین هریس به قتل رسید، چند نفر از همسایه هایش شاهد بوده اند که او سوار اتومبیل یک مرد شده است. با توصیفاتی که از آن مرد کرده اند گمان می کنیم که ریچارد آلن بوده باشد. هنگامی که آلن او را پیاده می کرد، هر دو بسیار خشمگین به نظر می آمدند.
جودی به فکر فرو رفت. سپس لب به سخن گشود:
_دیوید، می خواهم کاری برایم انجام دهی. باید به جایی بروی که قبلا رفته ای و این بار نیاز است که حکم داشته باشی و نشان پلیست را هم با خودت ببری.

✳✳✳✳✳✳✳✳✳✳✳✳✳
آنا در دفتر معلمان نشسته بود و چای می نوشید. گهگاهی هم به شوخی های معلمان دیگر می خندید. تقه ای به در دفتر خورد و زنی وارد شد. با وارد شدن جودی ویلز، رنگ آنا پرید. انتظار نداشت او را اینجا ببیند. چای درون گلویش پرید و سرفه کرد. مدیر مدرسه با دیدن او پرسید:
_شما مادر یکی از دانش آموزان هستید؟
جودی سرش را به نشانه ی نفی تکان داد و گفت:
_خیر. من کارآگاه ویلز هستم. جودی ویلز. من به اینجا آمده ام تا به موضوعاتی بپردازم.
_خانم ویلز، خوش آمدید. لطفا بنشینید. چه کمکی از دست ما ساخته است؟
خانم بروک، مدیر مدرسه این را از جودی پرسید. جودی پس از اینکه با چشم بین مدرسین گشت تا آنا را بیابد، جواب داد:
_می خواستم اطلاعاتی راجع به سوابق آنا ساتکلیف به دست آورم. این موضوع مربوط به یک پرونده است.تنها کاری که می خواهم انجام دهم این است که اینجا می نشینم و به حرف های شما گوش می دهم. مطمئنا چیزهای به درد بخوری در سخنان شما پیدا خواهم کرد.
این را گفت و در گوشه ای روی یک صندلی نشست. معلم ها شروع به در گوشی حرف زدن کردند و آنا احساس کرد که سرخ می شود. عصبی دستی به موهایش کشید. جودی این عکس العمل آنا را دید. خواهر او، آن ریچلی هم هنگامی که عصبی یا مضطرب بود دست به موهایش می کشید. 
چند دقیقه بعد، همه چیز به حالت عادی خود برگشت و گویا همه حضور جودی را به فراموشی سپرده بودند. البته آنها گاهی وقت ها با جودی هم شوخی می کردند و این کارشان از روی احترام بود. خانم بروک آنها را ساکت کرد و پرسید:
_کدام یک از شما داوطلب می شود تا مقدمات مسابقه ی داستان نویسی را تا فردا آماده کند؟
معلم جوانی که به نظر می آمد از همه جوان تر باشد، گفت:
_چرا تازه کارترین معلم این وظیفه را انجام ندهد؟
جودی گمان کرد منظور او با خودش است، اما کمی بعد متوجه چیز دیگری شد. آنا با خنده به او گفت:
_مایرا، این بدجنسی است! چرا همه ی کارها را من باید انجام دهم؟
دوباره همه گرم صحبت شدند و فضای دفتر پر شد از حرف ها و خنده ها. اما جودی به فکر فرو رفته بود. همه ی این اتفاقات رفته رفته برای او عجیب تر و لاینحل تر می شد. آن قدر مدرک داشت که می توانست در یک لحظه همه ی آنان را قاتل اعلام کند، اما یک جای کار به شدت می لنگید. هر کدام از آنها دروغ هایی می گفتند، اما یک نفر دیگر هم به او دروغ گفته بود. کسی که حتی جزو مظنونین اصلی هم نبود و کمترین اهمیت در پرونده را داشت اما چرا دروغ گفته بود؟ هیچ دلیلی برای دروغ گفتن نداشت. 
جودی با گفتن خداحافظ از آن مکان بیرون آمد و از مدرسه خارج شد. کودکان زیادی دور او جمع شده و از او امضا می خواستند، ولیکن او در شرایط فکری چندان مناسبی نبود و تنها می خواست از آن مکان دور شود.

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جودی در ماشین دیوید نشسته بود و از آینه به بخیه ی روی سرش می نگریست. اگنس که روی صندلی پشت نشسته بود گفت:
_خیلی دلم می خواهد ببینم تام ساتکلیف چگونه کار خود را توجیه می کند. اما می دانید، یک چیزی ته دلم می گوید که او دروغ نمی گفته. به نظرتان آن تیمارستان تنها یک توهم بود؟
جودی تشر زد:
_دیوانه شده ای اگنس؟ همه چیز کاملا واقعی بود. هر سه نفر ما آنجا بودیم و همه چیز را مشاهده کردیم.
دیوید هم حرف های او را تأیید کرد و گفت:
_من هم موافقم. امکان ندارد آن مکان تنها یک توهم بوده باشد. هر سه نفر ما آنجا را دیدیم.
چند دقیقه بعد، هر سه نفر آنها روی یک کاناپه مقابل تام و آنا ساتکلیف نشسته بودند. جودی در تمام مدت با خشم به تام نگاه می کرد. نگاه های اگنس و دیوید هم مستقیما او را هدف گرفته بودند. تام سرفه ای کرد و پرسید:
_نمی فرمایید با چه مقصودی به اینجا آمده اید؟
جودی با خشم گفت:
_تام ساتکلیف، تو واقعا نمی دانی ما چرا اینجا هستیم؟
_معلوم است که نه! هیچ دلیلی نمی بینم که شما بخواهید در این وقت اینجا باشید.
دیوید از انکار تام به خشم آمد و گفت:
_آقای ساتکلیف، لطفا دقیقا بگویید که چه چیز باعث شد به ما حقه بزنید؟ چرا دروغی به این بزرگی گفتید؟
تام که کم کم گیج می شد_یا خود را به گیجی می زد_ پرسید:
_محض رضای خدا بگویید چه اتفاقی افتاده؟
آنا هم که نگران شده بود، با تعجب گفت:
_تام چه دروغی به شما گفته است؟ در تمام طول زندگی مشترکمان به یاد ندارم حتی یکبار هم به من دروغ گفته باشد. 
دیوید نفس عمیقی کشید و گفت:
_آقای ساتکلیف، چرا به من گفتید که آن ریچلی در آسایشگاه روانی براون هیل بستری است؟ چگونه از خود دفاع می کنید؟
تام که مات و مبهوت مانده بود با تعجب پرسید:
_می شود بگویی چه زمانی پیش تو آمدم و این حرف ها را گفتم؟
دیوید که در حال از دست دادن خونسردی خود بود جواب داد:
_چطور ممکن است فراموش کنی پنج روز پیش، روز سه شنبه به دیدن من آمدی؟
تام خندید و گفت:
_می شود بگویی ساعت چند پیشت آمدم؟
دیوید با عصبانیت گفت:
_در حوالی ۵:۴۰ بعد از ظهر.
این بار آنا هم تام را در خندیدن یاری کرد. خون جودی به جوش آمده بود. معنی این مسخره بازی را نمی فهمید. بلند شد و تقریبا فریاد زد:
_این خنده به چه معنی است؟
تام با آرامش لبخند زد و گفت:
_شما می توانید از بیش از صد نفر بپرسید که من در آن زمان کجا بوده ام. من از ساعت ۵:۳۰ تا ۶:۱۵ راجع به نماد های شیطان پرستی در سالن اجتماعات دانشگاه آکسفورد سخنرانی کردم. آنا، جینا و جولیان را هم با خودم بردم. آن صد نفر به شما خواهند گفت که شخصی که آنجا حضور داشته تام ساتکلیف بوده است. در واقع من در کنار شغل اصلی ام، هفته ای به مدت ده ساعت تدریس در دانشگاه دارم. 
آنا حرف های او را تصدیق کرد و گفت:
_غیر ممکن است که تامی در آن ساعت نزد شما آمده باشد آقای بلیک. اگر هم کسی آمده، مطمئنا تام نبوده است.
دیوید با دقت به حرف های او اندیشید و همه چیز را سبک سنگین کرد. یقین داشت کسی که به دیدن او آمده بود، خود تام ساتکلیف بود. اگنس مات و مبهوت مانده بود. جودی از تام پرسید:
_شماره و آدرس کسانی را که در آن موقع حاضر و شاهد بوده اند را روی یک برگه بنویسید. آنا برگه ای به تام داد و او هم مشغول نوشتن چند شماره و آدرس شد. در همین حال گفت:
_من آن صد نفر دانشجو را نمی شناسم، اما می توانم شماره ی چند نفر از دانشجویانم به همراه چند تن از مدرسین دانشگاه و رئیس آکسفورد که در آن زمان آنجا حضور داشتند را به شما بدهم.
جودی سرش را تکان داد و پالتویش را به تن کرد. این را چه چیز تعبیر می کرد؟ توهم؟ مواد مخدر؟ خیالات؟ قوه ی تخیل بالای جودی غیر قابل انکار بود. دیوید هم همینطور. اما به قطع اگنس پس از رفتن به اورشلیم و تحمل چندین سال شرایط تنها واقعیات را تصور می کرد و مانند نویسندگان رئالیسم، تنها حقیقت را می دید. به همین علت قدرت استنتاج بالایی نداشت. پس چه چیزی باعث شده که هر سه نفر آنها یک چیز را ببینند. هیچ حالتی از مستی، نئشگی و خماری هم نداشتند. آن اتفاقات با آن جزئیات کاملا واضح... نه، مطمئناً نمی توانسته یک خیال یا توهم باشد.
داخل اتومبیل آئودی اسپورت دیوید، هیچ صدایی از موجودات زنده شنیده نمی شد. جودی از برگه ای که در دست داشت عکس گرفت و برای مک کارتر فرستاد و نوشت: این افراد را پیدا کن و تحقیق کن در سه شنبه ی قبلی ساعت ۵:۳۰ تا ۶:۱۵ بعد از ظهر کدام جهنم دره ای بوده اند. نتایج گزارش را برایم ایمیل کن. ما تا یک ساعت دیگر می رسیم. J.W (مخفف جودی ویلز. در انگلستان بیشتر افراد در هنگام پیامک دادن مخفف نام و نام خانوادگی خود را می نویسند.). 
دیوید اتومبیلش را جلوی اسکاتلندیارد متوقف کرد. جودی و اگنس پیاده شدند و دیوید از آنها دور شد تا اتومبیل را در پارکینگ بگذارد. پس از آن، دوان دوان خود را به آنان رساند. اسکاتلندیارد مانند همیشه پر رفت و آمد بود. دیوید به جودی گفت:
_چه فکری می کنی؟
_هیچ فکری. نمی تواند توهم بوده باشد. او اطلاعاتی راجع به آن ریچلی به ما داد. اطلاعاتی که هیچ جای دیگر پیدا نمی شود.
اگنس با تعجب یک تای ابرویش را بالا انداخت. جودی حرفش را اصلاح کرد:
_یعنی به سختی و در مکان های محدودی این اطلاعات پیدا می شوند. در ثانی، اگر فرض کنیم این ها تخیل بوده باشد، راجع به جسد آن ریچلی که با خود آن ریچلی واقعی مو نمی زد چه می گویی؟ آن جسد، جنازه ی مرده ی آدلاین     بوده است. دیوانگی است که بگوییم همه ی آنها توهمی بیش نبوده اند.
آنها نمی دانستند که چند ساعت بعد، نظرشان به کل عوض می شود.

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگنس مجموعه کتاب های خون واقعی ( true blood) را خوانده و سریال آن را دیده بود. اما فکر نمی کرد یک روز از نزدیک بخواهد یک خون آشام را ببیند. البته، شخصی که می دید، یک جانی دیوانه بود که خوشبختانه افسران پلیس دست و بالش را با دستبند بسته بودند. او مردی دیوانه بود که لباس سیاه و بلند دراکولاها را پوشیده بود و صورت خود را مانند خون آشام ها رنگ آمیزی کرده بود. در اسکاتلندیارد آدم های عجیب و غریب زیادی دیده می شد.
جودی در دفتر افسر بلند پایه ی اسکاتلندیارد، سرگرد جیمز مک کارتر را گشود و هر سه نفر وارد شدند. مک کارتر مشغول گفت و گو با سه مرد بود. جودی با دقت به آنها نگاه کرد. یکی از آنها جوان و دوتای دیگری پا به سن گذاشته بودند. مک کارتر جودی را به آنها معرفی کرد.
_ایشان کارآگاه جودی ویلز هستند. خانم ویلز، این آقایان شاهدان سخنرانی آقای ساتکلیف بوده اند. مأموران ما در تلاش هستند که دیگر شاهدان را پیدا کرده و به وسیله ی آنها حداقل بیست یا سی شاهد داشته باشیم.
دیوید رو به سه نفر پرسید:
_می توانم نام و نام خانوادگی شما را بدانم؟
ابتدا یکی دو نفر مسن که می خورد پنجاه_پنجاه و پنج ساله باشد، خودش را معرفی کرد:
_والتر جی فورد. استاد فیزیک کوانتومی دانشگاه آکسفورد. 
نفر دوم، کمی چاق تر و کوتاه تر از اولی بود. 
_دکتر هری ویلیامز. استاد نمادهای مذهبی.
مرد جوان که موهایی بور و صورتی سرخ داشت، با لبخند گفت:
_من دانشجوی باستان شناسی هستم. لوئیس آلن.
جودی با حالتی متعجب پرسید:
_آیا ریچارد آلن از بستگان شماست؟
لوئیس کمی اندیشید و بعد گفت:
_خیر. چنین کسی را نمی شناسم... آه بله، یکی از بستگانمان که ریچارد آلن نام داشت چندی پیش درگذشت. درضمن، من یک ویدئوی ضبط شده از سخنرانی آقای ساتکلیف دارم. از فیلمبرداری که آنجا بود خواهش کردم آن فایل را به تلفن همراهم ایمیل کند. 
سپس موبایلش را از جیبش بیرون آورد و پس از پخش آن فیلم، موبایلش را به جودی داد. دیوید و اگنس کنار او آمدند تا آنها هم ویدئوی ضبط شده را ببینند. جودی نمی توانست باور کند. خود تام ساتکلیف بود! تاریخ و ساعتی هم که در گوشه ی ویدئو به چشم می خورد کاملا با ادعاهای آنها مطابقت داشت. دیگر نمی دانست چه بگوید. اما مطمئن بود که اتفاقات آن روز توهم نبود.
پس از مرخص کردن سه نفر، جودی کنار پنجره ایستاد و به آسمان شب نگریست. سیگارش را روشن کرد و پکی به آن زد. ماه، آن مروارید سپید که آن شب کامل شده بود، از بالا انسان ها را تماشا می کرد. ستاره ها می خندیدند و با چشمک زدن، سعی در دلبری از یکدیگر داشتند. جودی چشم از آنها گرفت و به زمین نگریست. انسان ها، همه جا را تصرف کرده بودند. باران از صبح شروع شده بود و تا آن هنگام ادامه داشت. شب طوری زمزمه می کرد که انگار تازه صدای خویش را یافته بود.
مک کارتر از دیوید پرسید:
_امکان دارد که تو آن روز، توهم زده باشی؟
دیوید خشمگین شد و جواب داد:
_نه! من به یاد می آورم که روز اولی که تام را دیدیم چه عادات و رفتاری داشت. به ناگهان رنگش سفید می شد، برعکس دیگر مردان در هنگام اضطراب کرواتش را سفت می کرد، دائم هم بجای صورت شخص مقابلش، به اطراف می نگریست و با انگشتانش بازی می کرد. من شخصیت او را از خودش بهتر می شناسم. وقتی در حالت عصبی قرار می گرفت گوشه ی لبش را پایین می کشید. من تمام این ها را به خوبی به یاد دارم.
جودی طلبکار به مک کارتر نگریست. او گفت:
_اما من حرف کسانی را که در سلامت عقل به سر می برند بیشتر از کسانی که تعادل روانی و فکری درستی ندارند قبول دارم.
اگنس از روی صندلیش برخاست و فریاد زد:
_شاید این دو نفر پاک دیوانه باشند، اما باید بگویم که من از سلامت عقلی کاملی برخوردارم!
مک کارتر با لحن آرام و دوستانه ای گفت:
_فرزندم، تو چند سال در جنگ و شرایط بحرانی به سر برده ای و فشارهای روحی و روانی زیادی روی تو بوده. سوابقت هم نشان می دهد که یک مدت دچار افسردگی بوده ای. شاید این فشارهای روانی روی تو تأثیر گذاشته باشد.
اگنس نفس عمیقی کشید و روی صندلی اش نشست. احساس کرد زیر نگاه های پر غرور دیوید و جودی له می شود. در هر حال نباید به آن دو می گفت دیوانه. خودش را بیشتر به صندلی نرم چرمی فشار داد و تقریبا با آن یکی شد. جودی سیگارش را در جاسیگاری مک کارتر خاموش کرد و رو به دیوید گفت:
_باید دوباره آن تیمارستان را بررسی کنیم. اما قبل از آن، ماشین تو را بررسی می کنیم تا مشخص شود آیا هیچ ماده ی توهم زایی در آن بوده یا نه. امکان دارد بر اثر گاز های آزاد شده از آن ماده دچار توهم شده باشیم.

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جودی با چراغ قوه اش، زیر صندلی ها را نگاه کرد. رو به دو نفر دیگر گفت:
_دنبال شیئی مانند کپسول اکسیژن باشید. ممکن است به صورت مایعی فرّار در قوطی اسپری باشد. 
آنها اطاعت کردند و مشغول گشتن شدند. اگنس صندوق عقب و دیوید جلوی ماشین را می گشت. دست آخر، هیچ چیز پیدا نکردند. جودی از آنها پرسید:
_آن روز هیچ چیز خاصی وجود نداشت که هر سه نفرمان آن را بخوریم یا بنوشیم؟
دیوید سری به نشانه ی نفی تکان داد. تنها جودی و اگنس یک نوع غذای مشترک داشتند. ناامید سوار ماشین شدند و دیوید ماشین را به سوی تیمارستان براون هیل_که مشخص شده بود یک خانه ی متروکه است_ راند. هنگامی که به آنجا رسیدند، ساعت ۱۰:۵۶ شب بود. از ماشین پیاده شدند و به سوی ساختمان بزرگ رفتند. مک کارتر گفته بود که این ساختمان پس از تخلیه شدن از شبکه ی برق رسانی لندن حذف شده و آب و گاز هم نداشت. اما در جایی که آن روز دیده بودند، بیش از صد لامپ روشن بود. هر سه نفر چراغ قوه هایی را که در داشبورد ماشین دیوید پیدا کرده بودند را روشن کردند. جودی گفت:
_دیوید، تو محوطه ی بیرون ساختمان را بررسی کن و من و اگنس هم یک نگاهی به داخل می اندازیم.
سپس اسلحه ای که خشابش پر بود و از مک کارتر قرض گرفته بود را بیرون آورد و به آن دو هم گفت که همین کار را انجام دهند. سپس جودی به همراه اگنس وارد ساختمان شد. دیوید با دقت به همه جا نگاه کرد. حیاط ساختمان به صورت دایره بود که دور تا دور آن را دیوارهای بلند فرا گرفته بودند و تنها یک در ورودی و خروجی بزرگ در جلوی ساختمان وجود داشت. دور تا دور حیاط را درخت کاشته بودند که حالا خشکیده بود و در شب حالت ترسناکی را به وجود می آورد. چراغ قوه اش را روی دیوار گرفت. کلماتی با گچ روی دیوار به صورت ناخوانا نوشته شده بودند. سعی کرد آنها را بخواند. وقتی توانست آنها را بخواند، دچار حیرت شد.
اگنس، قبل از اینکه بخواهد دری را باز کند، اسلحه اش را رو به در چوبی که روی آن پلاکی برنجی خودنمایی می کرد می گرفت؛ اما جودی بی خیال و آسوده تنها در ها را می گشود بدون اینکه بخواهد گارد بگیرد. در هر اتاق، وسایلی از قبیل میز، صندلی و تخت دیده می شد. جودی درهای سمت راست راهرو و اگنس درهای سمت چپ را باز می کرد. اگنس به دری رسید که روی پلاک آن k1 نوشته شده بود. در را باز کرد و وارد اتاق شد. این اتاق، سه برابر اتاق های عادی بود و وسایلی از قبیل دو یخچال قدیمی، اجاق گاز، کابینت ها و کشوهای مختلف و انبوهی دیده می شد. او آرام جودی را صدا کرد.
_جودی، یک لحظه بیا اینجا.
جودی وارد اتاق شد و نور چراغ قوه اش را به سمت اگنس گرفت.
_چه اتفاقی افتاده؟
_انگار این اتاق مانند دیگر اتاق ها نیست.
جودی به تمام اتاق نگاه کرد. هنگامی که نگاهش را به یخچال بزرگ و قدیمی می دوخت، سرش تیر کشید و صحنه ای را به یاد آورد. دخترک مو قرمز کک و مکی سه یا چهارساله ای در یخچال را باز کرد و به کیک بزرگ ناخونک زد. زنی فربه خشمگین وارد آنجا شد و سر دختر کوچک فریاد زد. او هم دوان دوان از آشپزخانه خارج شد. چقدر لباس آبی رنگش آشنا بود! جودی دستی روی بخیه ی سرش کشید. آن دخترک را می شناخت!
دیوید خواندن نوشته های بسیار زیاد روی دیوار را تمام کرد. حال در پشت ساختمان بود و از پشت به ساختمان نگاه می کرد تا شاید چیزی قابل توجه پیدا کند و همینطور هم شد. دری چوبی و کهنه، در پشت ساختمان، همرنگ با خود ساختمان وجود داشت. دیوید آن را گشود و داخل آن شد. نور چراغ قوه اش را همه جا گرداند و زمزمه کرد:
_خدای من!
سپس فوراً از آنجا بیرون آمد و طبق قرارشان سوت بلندی زد. جودی و اگنس مشغول بررسی بیشتر بودند. جودی به هر نقطه ای که می نگریست، دخترک مو قرمز را در وضعیت های مختلف می دید. اگنس صدای سوت زدن دیوید را شنید و به جودی گفت:
_انگار دیوید چیزی پیدا کرده. 
هنگامی که بیرون رفتند، دیوید را دیدند که جلوی آن در ایستاده. جودی متوجه شد که باران قطع شده است. دیوید گفت:
_چیزهای جالبی پیدا کردم خانم ها.
این را گفت و در قدیمی را گشود. در با صدای قیژ بلندی باز شد و هر سه وارد آن شدند.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگنس با حیرت گفت:
_یا مسیح!
اتاقک پر بود از سیم هایی که به ژنراتوری بزرگ در گوشه ی اتاق متصل می شدند. این ژنراتور مستقیما به چرخ های دوچرخه ای در وسط اتاق وصل می شد. جودی گفت:
_پس اینگونه برق مصرفی صد لامپ را تولید می کردند. 
این را گفت و رفت روی دوچرخه نشست و رکاب زد. اگنس از آن مکان که شبیه انباری بود بیرون رفت و ساختمان را تماشا کرد. لامپ اتاق ها، تک به تک روشن می شد و اتاق را نورانی می کرد. این نور از پنجره به بیرون می تابید و اگنس آن را می دید. هنگامی که لامپ آخرین اتاق روشن شد، اگنس فریاد زد:
_دیوید، جودی، این را ببینید!
ابتدا دیوید بیرون آمد و چیزی را که روی پنجره ی آخرین اتاق از طبقه ی دوم نوشته شده بود خواند. هنگامی که جودی رکاب زدن را قطع کرد، لامپ ها تک به تک شروع به خاموش شدن کردند. جودی بیرون آمد و لحظه ای که تنها چند ثانیه به خاموش شدن لامپ آخرین اتاق مانده بود، نوشته را خواند و رنگش پرید. همان دو کلمه ی قدیمی! پرسش مرا به خاطر می آوری مانند پتک روی مغزش کوبیده می شد. 
دیوید به جودی گفت:
_باید یک چیز هایی را ببینی. 
به جلوی ساختمان رفتند و دیوید نوشته ها را به او نشان داد. جودی توانست آن را بخواند: tomato Judy
_می دانم کمی احمقانه است که این را به تو ربط دهم جودی، اما آیا تو شخصی هستی که اینجا نوشته شده؟
جودی روی زمین نشست و پشتش را به دیوار تکیه داد. چشمانش را محکم بست تا درد سرش را کاهش دهد. خاطرات تکه به تکه در مغز او زنده می شدند. دخترک مو قرمز پسر هم سن و سال خود را می زد. اما پسر کوچک بدون توجه به او سریع به دیوار رسید و روی آن نوشت: جودی گوجه فرنگی. دخترک پایش را روی زمین کوبید و جیغ زد:
_جاناتان! تو احمق ترین و زشت ترین پسر دنیا هستی! غاز احمق. من گوجه نیستم. توی بی عرضه، چگونه جرئت می کنی به من بگویی گوجه؟
پسر زبانش را در آورد مشتی خاک از روی زمین برداشت و روی او پاشید. مقداری خاک در چشم دختر فرو رفت. 
_جودی، اتفاقی افتاده؟
اگنس دستش را روی شانه ی او گذاشت و پرسشگرانه به او خیره شد. جودی بی رمق پاسخ داد:
_سر درد هایم شروع شده.
_دکتر گفت که نباید زیاد فکر کنی. اما تو اینگونه داری خودت را اذیت می کنی. 
جودی به کمک او بلند شد و دیگر نوشته ها را خواند. کمی دورتر، نوشته شده بود: ( roly_poly mrs karmichle)خانم کارمایکل چاق و خپل. جودی خانم کارمایکل را هم به یادداشت. زنی چاق و زمخت، با صدایی کلفت که همه ی بچه ها از او می ترسیدند. دیوید به آنها گفت:
_بهتر است دیگر برویم. چیز های به درد بخوری اینجا پیدا نمی شود. 
پس از اینکه سوار ماشین شدند، جودی گفت:
_من آنجا را می شناسم. 
دیوید از او پرسید:
_واقعا؟ چگونه؟
جودی پاسخ داد:
_من سال های اول زندگی ام را در آن خانه گذرانده ام. گمان می کنم تا سه یا چهار سالگی. در آن خانه ی بزرگ، پنج خانواده زندگی می کردند. کارمایکل ها، اسمیت ها، هرمن ها، رابینسون ها و خانواده ی من. به خاطر می آورم که آقای کارمایکل بازنشسته شده بود و با همسر چاقش در آن خانه زندگی می کردند. رابینسون ها شش نفر بودند. آقا و خانم رابینسون، امیلی، مایک، سارا و بیل که بچه های آنها بودند. امیلی و مایک دوقلو بودند و بسیار بزرگتر از من بودند، اما من با سارا و بیل هم سن بودم. آقا و خانم هرمن هم زوج جوانی بودند که در کنار ما زندگی می کردند. خانواده ی اسمیت سه نفره بود. آقا و خانم اسمیت و جاناتان اسمیت که با من همسن بود.
دیوید با شنیدن نام جاناتان اسمیت گفت:
_این همان کسی نیست که خودش را بجای رئیس آسایشگاه معرفی کرد.
جودی سری تکان داد. دیوید از او پرسید:
_چه اتفاقی برای آن خانواده ها افتاد؟
_همگی آنها مردند. لوله های گاز نیاز به تعمیر داشتند و همه ی آنها بر اثر گاز گرفتگی مردند. 
 اگنس فوراً پرسید:
_شما چگونه جان سالم به در بردید؟
جودی اندکی تأمل کرد. سپس جوابی را که آماده کرده بود گفت:
_بخاطر پدرم مجبور شدیم به جای دیگری کوچ کنیم.
این را گفت و به بیرون نگریست. به راستی که این پرونده، یکی از سخت ترین پرونده هایش بود.

 

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خورشید مانند همیشه در پشت ابر های خاکستری پنهان شده بود و خود را با آنان می پوشاند. جودی نگاهی به کیوسک تلفن انداخت و بی توجه به نوارهای زرد کشیده شده به دور آن که کلمه ی خطر را به رخ می کشید وارد کیوسک شد. زنی کهنسال که از آنجا می گذشت رو به او گفت:
_از آنجا بیا بیرون. آن مکان محل جرم است.
جودی کارتش را به او داد و گفت:
_من اجازه ی قانونی دارم خانم. من کارآگاه جودی ویلز هستم.
پیرزن نگاهی به او انداخت و سرش را تکان داد. 
_بله. عکس تو را در روزنامه های مختلف می بینم. زن بیچاره. نامزدش خیلی عذاب می کشد. همه ی این پلیس های احمق فکر می کنند دکتر آلن قاتل اوست، ولی این طور نیست.
جودی که کنجکاو شده بود، از او پرسید:
_بیشتر توضیح دهید.
پیرزن خندید و ادامه داد:
_راستش را بخواهی، املاین و دکتر آلن زمانی با یکدیگر نامزد کرده بودند. اما به دلایلی نامزدی آنها بخاطر دعوایی بزرگ بهم خورد. روزی که او با ماشینش املاین هریس را برد، من دیدم که ماشین او یک اسمارت قرمز است. اما کسی که او را پیاده کرد، شباهتی به دکتر آلن نداشت و ماشینش هم یک سدان قرمز بود. املاین هریس در هنگام پیاده شدن ورقه کاغذ کوچکی به مرد داد. ماشین او کمی صدا می داد و تعمیر لازم داشت.
جودی که از حافظه ی پیرزن به شگفت آمده بود، با خوشحالی پرسید:
_شما که پلاک او را بر نداشتید، برداشتید؟
پیرزن کمی اندیشید و بعد با لبخند گفت:
_بله. دقیقاً به خاطر می آورم که پلاک ماشین 29THD03 بود. 
جودی پلاک را به خاطر سپرد و از پیرزن تشکر کرد. سپس شماره پلاک را برای یکی از دوستانش که در دی.ام.وی (مرکز خدمات اتومبیل) فرستاد و از او خواست تا مکان و نام راننده ی آن را برایش بفرستد. پیرزن چند قدمی که از او دور شد، دوباره برگشت و گفت:
_یک چیز دیگر. هنگام قتل، املاین می خواسته شماره ی پلیس را بگیرد. آثار انگشتش روی شماره ی پلیس پیدا شده.
جودی که به او شک کرده بود، پرسید:
_شما از کجا می دانید؟
_یکی از دوستانم که در اداره ی پلیس کار می کند به من گفت. اگر هم می خواهید با نامزدش ملاقات کنید، خانه ی او در همین خیابان و پلاک 91 است.
این را گفت و رفت. جودی به حرفی که او گفته بود اندیشید. به نظرش بهتر بود که گفت و گویی با نامزد املاین هریس داشته باشد. بنابراین پلاک های خانه ها را خواند تا به پلاک 91رسید. زنگ در را فشرد و منتظر ماند. پیرزنی عبوس و کوتاه قد که لباس مخصوص خدمتکارها را به تن داشت در را به روی او گشود. جودی به او گفت:
_من با نامزد خانم املاین هریس کار داشتم.
پیرزن با صدای گوشخراشش گفت:
_متأسفم ولی آقای چارلی اسلوان به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی ملاقاتی قبول نمی کنند.
جودی کارتش را به او نشان داد و گفت:
_اما ایشان مجبورند مرا قبول کنند.
سپس پیرزن را کنار زد و وارد خانه شد. در هال، مردی ۴۰_۳۹ ساله را یافت که در نزد زنی میانسال نشسته بود و سیگار برگ می کشید.جودی صدایش را صاف کرد تا اعلام وجود کند. مرد از او پرسید:
_تو دیگر که هستی؟
_می خواهم با آقای چارلی اسلوان صحبت کنم.
مرد سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد و گفت:
_خودم هستم. متأسفانه به هیچ عنوان تمایلی برای صحبت کردن با کسی ندارم.
جودی کلافه شد و کارتش را به او هم نشان داد. زن با ترشرویی گفت:
_این جوان کک و مکی در خانه ی ما چه کار می کند چارلی؟
جودی از این که کک و مک هایش را به تمسخر بگیرند به شدت عصبانی می شد. با تندی گفت:
_شاید کک و مکی باشم اما خدا را هزار مرتبه شکر می کنم که مانند شما چاق و کوته فکر و تنگ نظر نیستم. من کارآگاه جودی ویلز از اسکاتلندیارد هستم و می خواهم سوالاتی راجع به املاین هریس بپرسم.
زن که مانند جودی آتش گرفته بود، بلند شد و صدایش را برای او بلند کرد:
_شاید من هم چاق و کوته فکر و تنگ نظر باشم، اما خدا را شکر می کنم که انسانی نیستم که خلق و خویش به تندی رنگ موهایش باشد. 
این را گفت و وارد یکی از اتاق ها شد. جودی کاملا قرمز شده بود و نزدیک بود منفجر شود. چارلی اسلوان آرام خندید و گفت:
_بنشینید خانم ویلز.
جودی از میان دندان های قفل شده اش غرید:
_ممنون آقای اسلوان.
روی مبل نشست و سعی کرد آرام شود. چارلی باز هم خندید و به او گفت:
_بعد از این چند روز این اولین بار است که می خندم. مرگ املاین برایم گران تمام شد. شما با این صورت و موهای قرمز درست شبیه گوجه فرنگی هستید.
جودی که طاقتش طاق شده بود، بلند گفت:
_من به هیچ عنوان هیچ شباهتی با آن گیاه قرمز رنگ ندارم و چطور فرق بین قرمز و قهوه ای بلوطی را تشخیص نمی دهید؟ موهای من بیشتر از این که قرمز باشند، نارنجی اند. باید بگویم آقای اسلوان، من وقتی برای مهمل گویی ندارم. سریعا و با دقت بگویید که رابطه ی خانم هریس با آقای آلن چگونه بود و آیا ایشان دشمن داشتند؟ شما چطور؟ آیا دشمنی داشتید که بخواهد چنین کاری را انجام دهد؟
آقای اسلوان با کمی درنگ جواب داد:
_املاین گاهی به ریچارد سر می زد. من و او همکار هستیم و برخی مواقع  باهم به پیک نیک می رویم. آن دو به خوبی با یکدیگر کنار می آمدند و گمان نمی کردم ریچارد بخاطر حسادت بخواهد چنین کار رقت انگیزی را انجام دهد. شنیده بودم او دو کودک را هم که فرزندان همسر سابقش بودند را به قتل رساند. او یک شیطان واقعی ست و باید به سزای عملش برسد.
جودی حرف او را قطع کرد:
_ما هنوز از چیزی مطمئن نیستیم آقای اسلوان پس لطفا گفتن این حرف ها را تمام کنید. شاید روزی در دادگاه بر علیه تان استفاده شود. سوال های دیگر مرا پاسخ دهید.

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چارلی اسلوان ادامه داد:
_نه من و نه املاین هیچ دشمنی نداشتیم. 
_یعنی هیچکس نبود که بخواهد به شما حسادت بورزد یا انتقام بگیرد؟
چارلی بازهم اندیشید. در آخر سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و گفت:
_خیر. هیچکس را به خاطر نمی آورم. تنها کسی که به نظر می آمد دارد حسودی می کند ریچارد بود. او و املاین زمانی با یکدیگر نامزد بوده اند. املاین دختر و خوبی بود و با همه می ساخت. حتی با مادر من.
این را که گفت، جودی خندید. او هم خندید و ادامه داد:
_روزی که آن اتفاق افتاد، در خانه ی خودش بود و همسایه ها گفتند که یک نفر که شبیه ریچارد است او را سوار ماشینش کرده و جلوی خانه ی ما پیاده کرده. آن روز بسیار عصبی، ناراحت و مضطرب به نظر می رسید و مدام می خواست با من سر صحبت را باز کند، اما منصرف می شد. کاش می دانستم که آن روز، آخرین روزی است که او را می بینم.
جودی بلند شد و با او دست داد. چارلی از او پرسید:
_می توانم کارت شما را داشته باشم؟ شاید روزی به شما نیاز پیدا کردم.
_مانعی ندارد. روز خوش.
با رفتن جودی، مادر او از اتاقش بیرون آمد و به چارلی گفت:
_صحبت شما را شنیدم. چارلی! به من نگو که دلباخته ی آن دختر بی چشم و رو شدی؟ چرا با او اینگونه حرف می زدی،
چارلی با ناراحتی آهی کشید و جواب داد:
_خواستم ادب را رعایت کنم مادر. کم مانده بود به جرم توهین به مأمور دولت تو را دستگیر کند. کارتش را گرفتم چون می خواستم او را به پسرعمویم معرفی کنم. بهتر نیست بجای قضاوت عجولانه فکرت را به کار بیندازی مادر؟
جودی با شنیدن صدای پیامک موبایلش را از جیبش بیرون آورد و پیامک را باز کرد. نام راننده و آدرس منزلش را خواند. به خیابان رفت و دستش را برای یک تاکسی بلند کرد. هنگامی که تاکسی ایستاد، سوار آن شد و مقصد را گفت. 
اگنس پس از دیدن صحنه ای خنده دار در تلوزیون خندید. رو به خانم گرین گفت:
_اصلا باورم نمی شود که جودی یک چنین چیزی را از خودش دریغ می کند و اجازه نمی دهد در طبقه ی بالا تلوزیونی باشد. 
دیوید به تلوزیون نگاه کرد و گفت:
_همه چیز آن طور که به نظر می رسند نیستند.
خانم گرین از آشپزخانه بیرون آمد و سینی حاوی سه استکان را روی میز گذاشت. با قوری درون آن چای ریخت و سپس روی کاناپه نشست. اگنس که از تماشای فیلم کمدی دست برداشته بود، نگاهی به پیانوی داخل هال انداخت. به سمت آن رفت و چند تا از کلیدهای سفید رنگ آن را فشار داد. صدایی در خانه طنین انداز شد. 
_به سن شما نمی خورد که بخواهید پیانو بزنید خانم گرین. 
_من همیشه عاشق پیانو بوده ام. حتی پیانو را بیشتر از ادموند، همسر مرحومم دوست می داشتم و گاهی می زنم. اما جودی بیشتر از من بلد است و پیانو می زند.
اگنس با تعجب برگشت و گفت:
_جدی می گویید؟ به او نمی آید اهل موسیقی باشد.
دیوید جواب او را داد:
_نمی شود از ظاهر کسی قضاوت کرد. او گیتار و ویالون هم می زند. 
خانم گرین حرف های دیوید را تصدیق کرد:
_او بیشتر از دیگر آلات موسیقی، به ویالون علاقه دارد. برادرش برای او، گرانترین مدل ویالون، استرادیواریوس را خرید. او گیتار هم می زند. اما ویالون... هنگامی که آرشه را روی سیم ها می کشد، همه هیپنوتیزم می شوند. بسیار زیبا می نوازد. در بیشتر اوقات هم نوعی غم و سوز در آهنگ او احساس می شود. به نظرم گذشته ی چندان خوبی نداشته. 
_بله. از همان اول هم دختر شاد و با نشاطی نبود. کمتر کسی او را دوست داشت.
اگنس با تعجب دیوید را نگاه کرد و پرسید:
_از همان اول؟ مگر تو از قبل او را می شناختی؟
دیوید بلند شد و به او گفت:
_من و او از کلاس سوم راهنمایی همکلاس بودیم. من او را از همان موقع می شناختم.

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیوید حرفش را ادامه داد:

_هنگامی که وارد کلاس شد، همه بخاطر سن کمش او را دست می انداختند، اما جودی با نبوغ حیرت آورش همه را انگشت به دهان کرد. آن زمان من بهترین شاگرد مدرسه ی راهنمایی بودم و از اینکه چنین دختری به مدرسه ی ما آمده بود احساس حسادت در من شکل گرفت. بچه های کلاس دریافتند که او سه سال را به صورت جهشی خوانده است و به همین دلیل سن کمی دارد. او زنگ تفریح ها، کتاب هایش را برمی داشت و نقطه ی ساکتی را برای کتاب خواندن انتخاب می کرد. کتاب های او جنایی بودند، مانند کتاب سکوت بره ها یا اسرار ادوین درود. او همیشه روزنامه ی تایمز را با خود به مدرسه می آورد و معماهای جنایی آن را بر خلاف دیگران، به راحتی حل می کرد. 

اگنس مشتاق شد تا بیشتر راجع به گذشته ی جودی بداند.

_هیچکس او را دوست نداشت. حتی بعضی وقت ها او را مسخره می کردند و کتاب هایش را پاره کرده و یا به طرف او گوجه پرت می کردند. او به طرز شدیدی از گوجه نفرت داشت. من و او راه برگشت را با دوچرخه و باهم برمی گشتیم زیرا مسیرمان یکی بود. آن موقع ها در ییلاق زیبایی زندگی می کردیم و بعد بخاطر کالج و دانشگاه مجبور شدیم به لندن نقل مکان کنیم. من به او حسادت می کردم، اما از او خوشم می آمد.‌ درواقع او باعث شد که من شغل خود را به عنوان یک کارآگاه انتخاب کنم.‌ 

اگنس با تعجب فراوانی گفت:

_من نمی توانم باور کنم که تو از جودی خواستگاری کرده ای.

دیوید خندید و جواب او را داد:

_چون هیچوقت از او خواستگاری نکردم. او شاید دوست بسیار خوب و فهیم و عاقلی باشد، اما به درد همسر بودن نمی خورد. لیست علاقه مندان او هم چندان بلند نیست. یکبار یکی از مأموران اسکاتلندیارد از او خواستگاری کرد و او طوری آن مرد را سر جایش نشاند که گمان نکنم هنوز یادش رفته باشد. من جودی را به عنوان یک دوست، دوست می دارم نه چیز دیگر. 

اگنس که دید اوضاع برای سؤالی که مدت هاست می خواسته بپرسد فراهم است، سوالش را پرسید:

_چرا رابطه ی خوبی با جالینوس ندارد؟

_چه کسی چنین حرفی زده؟ او جالینوس را از والدینش هم بیشتر دوست دارد. البته اگر اصلا والدینش را دوست داشته باشد. او همیشه آن ها را با نام کوچکشان صدا می زد. بعد از فارغ التحصیلی هم به خاطر ندارم که حتی یکبار هم به آنها سر زده باشد. حتی برای کریسمس! جالینوس یکی از افراد پر نفوذ در سیاست است و بسیار ثروتمند، اما جودی یکبار هم پولی از او قرض نگرفته. جودی همیشه از والدینش گله مند بود و جالینوس هم بخاطر تحصیل و سپس شغلی که در دولت به دست آورد مجبور شد از ییلاق، به لندن بیاید. درست کاری که جودی بعد از فارغ التحصیلی اش کرد. جالینوس و جودی ده سال اختلاف سنی دارند. 

اگنس نگاهی به گیتاری که کنار پیانو بود انداخت. جودی را در حال گیتار زدن تصور کرد و خنده اش گرفت. خانم گرین پس از نوشیدن چایش از او پرسید:

_چه چیز خنده دار است اگنس؟

_تصور اینکه جودی در حال گیتار زدن باشد.

خانم گرین دست هایش را به هم مالید و گفت:

_او در میان جمع، تنها ویالون می زند. گاهی در تنهایی گیتار و پیانو می زند. من، دیوید و جودی در هنگام جشن های مختلف، یک گروه موسیقی را تشکیل می دهیم. من پیانو می زنم، دیوید گیتار زدن را به عهده دارد و جودی هم ویالون می زند. سپس افراد دعوت شده به جشن می رقصند. جودی گفت خودم را برای یک جشن بزرگ آماده کنم.

_کریسمس که گذشته. چه جشنی؟ به شما نگفت؟

خانم گرین سرش را به حالت منفی تکان داد. در همین موقع، صدای چرخیدن کلید در قفل در شنیده شد و در باز شد. قامت جودی در چهارچوب در پدیدار گشت و از اینکه آنان را دور هم جمع می دید تعجب کرد. دکمه های پالتوی مشکی رنگ زنانه اش را که به خوبی اندام لاغرش را قاب می گرفت باز کرد و آن از جالباسی آویخت. 

_چه به موقع رسیدی جودی. می خواستم بپرسم که جشنی که درباره ی آن به خانم گرین گفته ای چه جشنی است؟

_خواهی فهمید.

اگنس از این پاسخ جودی کمی خشمگین شد و گفت:

_اما من هم در این خانه زندگی می کنم. حق دارم بدانم چه جشنی و به چه مناسبتی گرفته می شود.

_تو طبقه ی بالا را اجاره کردی اگنس، جشن در طبقه ی پایین گرفته می شود پس لطفا دخالت نکن. 

خانم گرین این بار از جودی پرسید:

_تو باید به من بگویی چه جشنی خواهی گرفت. من صاحب طبقه ی پایین هستم و باید بدانم این جشن چگونه است و چه افرادی در آن شرکت می کنند.

جودی که احساس می کرد گرمش است، بالاترین دکمه ی پیراهن سفید رنگش را باز کرد و دستهایش را در جیب شلوار جینش فرو برد. با لحن مرموزانه ای گفت:

_چه می شود اگر بگویم چند مشت قاتل در این جشن شرکت می کنند؟

خانم گرین آهی از سر آسودگی کشید. همه تعجب کرده بودند. وقتی نگاه های متعجب آنها را دید گفت:

_خوب است مثل دفعه ی پیش یک قاتل سریالی را دعوت نکردی که می خواست من را بکشد. یا آن دزدی که می خواست جواهراتم را بدزدد.

جودی به او گفت:

_خودت خوب می دانی که با آنهایی که قصد جان یا ضرر رساندن به مال تو را دارند چه می کنم. آن قاتل سریالی را به صندلی بستم و ده بار شلاقش زدم و سپس از روی پشت بام پرتش کردم پایین و دست آن دزد را به بدترین نحو ممکن شکستم. سرش را هم همینطور.

اگنس از اینکه می دید با چنین جانی دیوانه ای همخانه شده احساس وحشت کرد. کم مانده بود از حال برود. واقعا جودی چنین دختری بود؟ حالا به دیوید حق می داد که از او خواستگاری نکرده است. اگر اگنس هم یک مرد عاقل بود چنین کاری نمی کرد. دلش برای آن مأمور بیچاره ای که از جودی خواستگاری کرده بود سوخت. این دختر یا از کم عقلی دیوانه شده بود یا از اینکه عقلش بیش از حد معمول بود و دیوانه شده بود. اگنس با مورد دوم موافق تر بود.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جودی قصد داشت سیگاری را آتش بزند که خانم گرین داد زد:
_محض رضای خدا جودی! اینقدر سیگار نکش. مطمئنم ریه هایت سوخته اند. فکر نکن سرفه های شبانه ات را نمی شنوم. حداقل تنها هفته ای هفت نخ بکش. تو با این کار من را عذاب می دهی.
_خیلی خب، باشد. هفته ای هفت نخ می کشم. از امروز شروع می شود. هر روز یک نخ بیشتر نمی کشم. پس اجازه بده این یک سیگار را بکشم.
پس از گفتن این حرف، خواست سیگارش را دوباره آتش بزند که دوباره خانم گرین فریاد زد:
_در خانه ی من سیگار نکش جودی، برو بیرون.
جودی با بدخلقی بلند شد و به سمت جالباسی رفت. اگنس بلند شد و گفت:
_باید راجع به موضوعی با تو صحبت کنم، جودی. من هم با تو می آیم بیرون تا با هم صحبت کنیم.
دیوید هم بلند شد و گفت:
_من نیز بهتر است بروم. 
هر سه از در خارج شدند که جودی صدایی شنید.
_میس ویلز! میس ویلز! من می دانم قاتل کیست!
این صدای کودکانه، متعلق به جولیان بود که در طرف دیگر خیابان بود و به سمت طرف دیگر در حال دویدن بود. ناگهان اتومبیلی با سرعت بسیار زیاد وارد خیابان شد. جودی به طرف خیابان دوید و بلند فریاد زد:
_جولیان! 
اما فریاد او، همزمان شد با برخورد اتومبیل با کودک و جولیان را چند متر آن طرف تر پرتاب کرد و بدون مکث، راهش را ادامه داد. جودی داد زد:
_دیوید! مانند مترسک ها نایست! برو دنبال ماشین!
دیوید فوراً سوار ماشینش شد و با سرعت زیادی ماشین فرد قاتل را تعقیب کرد. جودی به سمت جولیان رفت و میزان جراحت او را سنجید. اگنس او را کنار زد و گفت که آمبولانس خبر کند. خودش هم مشغول بررسی شکاف سر جولیان شد. خون زیادی از او می رفت و او تنها می توانست نگاه کند. جودی پس از خبر کردن آمبولانس از او پرسید:
_زنده می ماند اگنس؟
اگنس سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
_تنها در صورتی که معجزه شود. می شود گفت که تقریبا گردنش شکسته. امید چندانی به او نیست. آه خیلی بد شد. کودک بیچاره. 
جودی لگدی به جدول کنار خیابان زد و زیر لب بد و بیراهی گفت. سپس به جسد کودک نزدیکتر شد و موهای بلوند کودک را که حالا قرمز شده بودند کنار زد و نگاهی به عمق جراحت انداخت. جمجمه اش شکسته بود و مطمئناً ضربه مغزی شده بود. گردن او کاملا نشکسته بود، بلکه ستون مهره هایش آسیب زیادی دیده بود. سعی کرد جلوی خونریزی سر او را بگیرد. جمعیت قابل توجهی دور آنها جمع شده بودند. بالاخره آمبولانس آمد و جولیان را با برانکارد سوار آن کردند. جودی و اگنس هم سوار آمبولانس شدند. جودی متوجه شد که دستهایش به خون آغشته شده اند. پرستار سعی می کرد تا علائم حیاطی او را چک کند. جودی از پرستار دستمالی خواست و او هم به جودی دستمال پارچه ای تمیز و سفیدی داد. جودی دستهایش را با آن پاک کرد اما نتوانست بخش زیادی از خون را پاک کند. موبایلش را از جیبش بیرون آورد. شماره ی مک کارتر را گرفت و چند ثانیه ای معطل شد.
_چه اتفاقی افتاده جودی؟
_به خانواده ی ساتکلیف اطلاع بده که فرزندشان در بیمارستان است.
_آدرس بیمارستان را بگو.
_هنگامی که رسیدیم پیامک می زنم.
به تماس خاتمه داد و گردنش را مالید. احساس می کرد که آرتروز گردن گرفته است. فشار کاری بر سلامت او تأثیر گذاشته بود.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تام و آنا ساتکلیف با نگرانی وارد قسمت انتظار شدند. جودی و اگنس هم آنجا بودند. آنا با دیدن دستان خونین جودی دستش را به سمت دهانش برد و با صدایی ناواضح پرسید:
_چه اتفاقی برای جولیان من افتاده؟
جودی که دائم در حال قدم زدن بود، ایستاد و جواب داد:
_تصادف کرده. یک نفر عمداً با اتومبیل او را زیر گرفت.
آنا نتوانست جلوی ترکیدن بغضش را بگیرد. تام او را روی صندلی نشاند و گفت:
_نگران نباش. شاید چندان وضعش بد نباشد.
جودی آهی کشید و گفت:
_اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم که امیدی به زنده ماندن او نیست.
با این حرف، گریه ی آنا شدت گرفت و تام هم کنار او روی صندلی نشست. اگنس به تندی بلند شد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:
_جودی، آنها به اندازه ی کافی نگران و دلواپس هستند. تو باید در این مواقع همدردی کنی به جای اینکه اوضاع را خرابتر کنی.
_اما من فقط حقیقت را گفتم.
_فقط بگیر بنشین و این قدر جلوی من رژه نرو. هیچ حرفی هم نزن. باید ببینیم نتیجه چه می شود.
جودی با بی میلی روی صندلی نشست و مشغول فکر کردن شد. چندی بعد، دیوید هم به جمع آنان پیوست.
_حال آن کودک چطور است؟
اگنس بر جودی پیشی گرفت و گفت:
_هنوز کاملا مشخص نیست. باید منتظر دکتر جراح باشیم. تو آن ماشین را پیدا کردی؟
با این حرف اگنس، همه ی نگاه ها به دیوید دوخته شد. او به اگنس پاسخ داد:
_درواقع، نتوانستم آن را بگیرم. اما پلاکش را حفظ کردم.
جودی با حالتی عجیب گفت:
_پلاک آن ماشین 29THD03 نبود؟
این بار همه ی نگاه ها به جودی دوخته شد. دیوید با حیرت گفت:
_نمی دانستم قدرت استنتاجت تبدیل به غیب گویی شده است.
_این غیب گویی نیست. هنگامی که راجع به املاین هریس تحقیق می کردم، متوجه شدم پای یک سدان قرمز رنگ هم در میان است. آدرس آن را به دست آوردم و خواستم به آن مکان بروم که دیدم چون محل توقف آن ماشین نزدیک به خانه ی من است، با اگنس به آن محل بروم. گمان نمی کردم قاتلی در آن ماشین به انتظار جولیان باشد. آن ماشینی هم که جولیان را زیر گرفت سدان قرمز بود.
با این حرف، گریه ی آنا از سر گرفت. کمی بعد، در اتاق عمل باز شد و چند پرستار از آن خارج شدند. چند دقیقه بعد دکتر هم خارج شد و همه بلند شدند و به او نگریستند. او نگاهی به آنا و تام انداخت و گفت:
_شما والدین او هستید؟
تام با عجله گفت:
_بله دکتر، لطفا بگویید چه اتفاقی برای او افتاد؟
دکتر با کمی مکث جواب داد:
_متأسفم. ما او را از دست دادیم.
سپس از میان آنها گذشت و رفت. آنا روی زمین زانو زد و با گریه داد زد:
_جولیان! تو نباید ما را ترک کنی. 
بلند شد و خواست که وارد اتاق عمل شود اما تام جلوی او را گرفت. 
_بگذار بروم! جولیان! من اینجا هستم، نگران نباش. من را رها کن تام. بگذار بروم و فرزندم را ببینم. تنها پسرم مرده است! رهایم کن تام.
تام هم گریه می کرد و سعی داشت جلوی او را بگیرد. با صدایی که بخاطر گریه، گرفته شده بود گفت:
_با رفتن تو پسرمان زنده نمی شود آنا!
آنا ناگهان از حال رفت. اگنس به تام کمک کرد تا آنا را به اورژانس ببرند. دیوید به جودی گفت:
_بهتر است بروی و دستهایت را بشویی. خون آن کودک هنوز روی دستهایت است. 
جودی به سمت سرویس بهداشتی زنانه رفت و وارد آن شد. باید به مک کارتر می گفت که آن ماشین را پیدا کنند. ابتدا دستهایش را خوب شست و بعد از خشک کردن آنها، با سرگرد مک کارتر تماس گرفت. 
_مک کارتر، محل ماشینی را که پلاکش را که با پیامک برایت می فرستم پیدا کن و ببین صاحب ماشین چه کسی است. 
_بسیار خوب، جودی. می دانی، هنگامی که به محل جنایت رفتیم می گفتی که تنها یک قدم با حل این پرونده فاصله داری. اما گویا برداشتن این قدم نزدیک به یک ماه طول کشیده است. 
_الان هم می گویم که فاصله ای با حل کردن این پرونده ندارم. تنها چیزی که باید دنبالش باشم، یک جرقه است که باعث می شود حقیقتی که جلوی چشمم به من زل زده، خودش را نشان دهد. روز خوش.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگنس سرش را خاراند و پرسید:
_اما نگفتی که دقیقا با چه هدفی می خواهی به مراسم تدفین آن پسر بچه بروی.
جودی پالتوی مشکی رنگش را که باعث می شد کمرش باریک و قدش بلند به نظر بیاید را پوشید و کلاهی به همان رنگ هم روی سرش گذاشت. 
_می خواهم سوالاتی از خواهر او، جینا بپرسم. شاید چیزی به او گفته باشد.
_آه، جودی، امیدوارم این بار افتضاحی به بار نیاوری. 
آنها از خانه بیرون رفتند و جودی دستی برای یک تاکسی تکان داد و پس از توقف آن، سوار شد و آدرس را گفت. اگنس با ناراحتی گفت:
_می دانی، یک جورهایی یاد خودم می افتم. من هم در دوازده سالگی برادرم را از دست دادم. خانواده ام را هم در نه سالگی از دست دادم.
جودی چشمانش را بست و گفت:
_همه ی اطرافیانم، خانواده شان را از دست داده اند. خانم گرین همسر و دو فرزندش را، دیوید والدینش را، تو خانواده ات را و من هم... .
به اینجای جمله اش که رسید، سکوت اختیار کرد و چیزی نگفت. اگنس با وجود اینکه کنجکاو شده بود، چیزی نپرسید و تنها در فکر فرو رفت. هنگامی که رسیدند، جودی هزینه را حساب کرد و پیاده شدند. قبرستان، با قبرهایی که با نظم و ترتیب کنار هم ردیف شده بودند با ابهت به نظر می رسید. جودی و اگنس از میان قبرها رد شدند تا به محل مورد نظرشان رسیدند. جمعیت زیادی جمع نشده بودند و این جودی را خوشحال می کرد. تابوت کوچک کنار گودالی قرار داشت و کشیشی در حال خواندن دعا بود.
_خداوند، روح این کودک را قرین رحمت خویش سازد.
جودی به حاضران در مراسم نگاهی کرد. کاترین و گریسون تامسون هم در مراسم حضور داشتند. جینا در کنار مادرش ایستاده و در حال گریه کردن بود. پس از تمام شدن دعا، تابوت را در گودال گذاشتند و روی آن خاک ریختند. جودی به سوی ساتکلیف ها رفت و گفت:
_تسلیت می گویم. جینا، امکان دارد یک لحظه با من بیایی؟
جینا با خجالت به جودی نگاه کرد و سپس مادرش به او گفت که با جودی برود. او هم اطاعت کرد و با جودی به مکان خلوتی رفت. جودی برای اینکه هم قد جینا شود، نشست و اگنس هم به کنار او آمد.
_جینا، آیا تو می دانستی برادرت بخاطر چه موضوعی قصد داشت نزد من بیاید؟
دخترک، با ترس سر تکان داد. اگنس با کنجکاوی پرسید:
_پس به ما بگو.
گریه ی جینا شدت گرفت و بریده بریده گفت:
_آنها... آنها گفتند... اگر چیزی بگوییم، او... او (مونث_she ) خانواده مان را خواهد کشت.
جودی نمی دانست چگونه باید جینا را آرام کند. اگنس به کمک او شتافت و اشک های دخترک را سترد و با لحن آرامی پرسید:
_او چه کسی است؟ به ما بگو. او تو را نخواهد کشت.
جینا سرش را تکان داد و گفت:
_تو دروغ می گویی. او برادرم را کشت. اگر من چیزی بگویم، به جز من والدینم را هم می کشد.
این را گفت و دوان دوان از آنها دور شد. 
اگنس متفکرانه به جودی گفت:
_پس قاتل یک زن است!
جودی سرزنشگرانه به اگنس خیره شد. اگنس تعجب کرد که جودی گفت:
_تو یا واقعا کر بودی یا خنگی بیش نیستی. جینا گفت آنها به او گفته اند که آن زن خانواده اش را خواهند کشت.
اگنس با تعجب گفت:
_خوب من هم دقیقا منظورم همین بود.
_دلم می خواهد بدانم شما احمق ها چه حسی دارید. حتما بهتان خوش می گذرد، نه؟ جینا گفت آنها. آنها به او گفته اند. آنها چه کسانی هستند؟ این چیزی است که ما باید دنبالش باشیم نه یک زن. چه کسانی جینا را تهدید کرده اند؟ اینگونه مشخص می شود ما تنها با یک نفر طرف نیستیم.
اگنس تازه متوجه عمق ماجرا شده بود. گمان می کرد قاتل فقط یک نفر است. اینگونه امکان داشت دو یا سه قاتل وجود داشته باشد. به نظرش این معما، بسیار پیچیده و در هم تنیده شده بود. مدارک و شواهدی که جمع می کردند، به جای اینکه کلیدی باشند برای حل معما، بالعکس خود سوالی دشوارتر بودند. دلش می خواست بداند در مغز جودی چه چیزهایی می گذرد. 

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگنس در دفتر کارآگاه اسکاتلندیارد را باز کرد. جودی را در حال سیگار کشیدن یافت. جا سیگاری او را برانداز کرد و گفت:
_پنج سیگار در یک روز. در نتیجه، این هفته فقط باید دو سیگار دیگر بکشی. 
چشمان جودی سرخ بودند، گویا داشتند در حریق می سوختند. دیوید هم وارد دفتر جودی شد و گفت:
_خبرهای جدیدی دارم. آن ماشین را پیدا کردیم. گویا مسروقه بوده و هنگامی که پیدایش کردیم، گروه انگشت نگاری متوجه یک تکه کاغذ ساندویچ شدند که روی آن اثر انگشت تام ساتکلیف بود. 
اگنس اخمی کرد و پرسید:
_پس یعنی او پسرش را کشته؟
دیوید کاغذهایی را که در دست داشت روی میز جودی گذاشت و پاسخ داد:
_مدارک که می گویند او بوده. در زمان قتل هم تنها بوده و شاهدی نداشته که اثبات کند در آن زمان جای دیگری بوده. کارتر دستور بازداشت او را صادر کرد. 
گردن جودی به شدت درد می کرد، از همین رو گفت:
_اگنس، امکان دارد گردن و شانه های مرا ماساژ بدهی؟
دیوید با لحن شیطنت باری به اگنس گفت:
_آیا می دانستی اکثر ماساژها به جاهای باریک ختم می شوند؟ جودی هم بیشتر از اینکه به جذابیت مردان توجه داشته باشد، از زنان خوشش می آید.
جودی دستانش را مشت کرد و محکم روی میزش کوبید و داد زد:
_چون مردان هیچ جذابیتی ندارند و زنان زیبایی خیره کننده ای دارند. حالا هم دهانت را ببند قبل از اینکه من آن را ببندم.
اگنس که از حرف دیوید خنده اش گرفته بود، خنده اش را خورد و شروع به ماساژ دادن گردن و شانه های جودی شد. جودی سرش را روی میز گذاشت و گفت:
_حرف های او را جدی نگیر. عادت دارد همیشه به من طعنه بزند.
_من فقط شوخی کردم جودی. تو نباید این قدر جدی می گرفتی. انگار اعصابت خراب است.
اگنس بهتر دید تا نزاع دیگری پیش نیامده، بحث را عوض کند:
_هنگامی که در اورشلیم به عنوان پرستار صلیب سرخ مشغول به کار بودم، کودکان و زنان کشته شده ی زیادی را دیدم. واقعا یک فاجعه بود. من نیاز دارم تا سری به یک روانشناس بزنم. تو روانشناسی می شناسی جودی؟
_چند نفری را می شناسم که در کارشان حرفه ای هستند. 
اگنس حرف هایش را ادامه داد:
_من واقعا نمی دانم انگلستان چقدر می تواند بیرحم باشد که از اسرائیل حمایت کند و سربازانی را بفرستد تا مردم بی گناه را به قتل برسانند. اورشلیم به مسلمانان هم تعلق دارد و ما نباید خود را مالک آنجا بدانیم.
جودی دستان اگنس را که در حال ماساژ دادن او بودند را کنار زد و به سمت پنجره رفت. با صدایی گرفته گفت:
_دیگر حرف نزن اگنس.
اگنس با تعجب پرسید:
_آیا تو با من مخالفتی داری؟
_فقط ساکت شو اگنس و دیگر هم حرف نزن.
همه با تعجب به جودی نگاه کردند. سابقه نداشت که جودی بخاطر چنین چیزی، احساساتی یا غمگین شود. جودی پنجره را گشود و هوای سرد، وارد اتاق شد. جودی که به شدت احساس گرما و خفگی می کرد، دکمه ی بالایی پیراهن مشکی رنگ را گشود. تلفن همراه اگنس زنگ خورد و او مجبور شد از اتاق بیرون برود. دیوید شروع کرد به حرف زدن.
_تو پنج تا سیگار کشیده ای. مطمئنم نمی توانی این هفته را تنها با دو سیگار دیگر سپری کنی.
او با خشم به طرف دیوید برگشت و گفت:
_معلوم است که نمی توانم. قولی که به خانم گرین و اگنس دادم دروغ بود. خودت می دانی که من همیشه دروغ می گویم. من انسانی دروغگو هستم پس مانعی ندارد به جای هفت سیگار در هفته، سی نخ سیگار بکشم.
دیوید دست هایش را در جیبش فرو برد و متوجه شد که امروز اصلا حال جودی خوب نیست. 
_چه اتفاقی افتاده جودی؟ امروز حوصله ی چندانی نداری و به نظر بدخلق می رسی.
جودی برگه هایی را از روی میزش برداشت و به دیوید نشان داد و گفت:
_این پرونده. پرونده ای که در آن من جواب را یافته ام، اما نمی دانم یافته ام یا نه. دقیقا مانند کد گردان که رمز شکن ها رمز درست آن را حدس می زنند، اما نمی دانند که رمز درست را حدس زده اند.
او سپس برگه ها را از پنجره به بیرون پرتاب کرد و خودش هم پشت میزش نشست و شروع به کشیدن سیگار دیگری کرد. دیوید با شنیدن صدای آمدن پیامک به موبایلش، آن را از جیبش بیرون کشید و رمز آن را وارد کرد. با خواندن پیامک ناگهان حالتی از حیرت در صورتش نمایان شد و به سرعت پالتویش را برداشت و از اتاق بیرون رفت. به نظر جودی، رفتارش بعد از خواندن آن پیامک عجیب شده بود. با خودش فکر کرد چه چیزی می توانسته او را تا این پریشان و حیرت زده کند؟ او نمی دانست که دو روز بعد دلیل آن را خواهد فهمید.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جودی از میان قبرها عبور کرد و کنار شخصی، در روبه روی یکی از قبرها ایستاد و نوشته ی روی سنگ قبر را خواند. 
_دیانا بلیک. پس دلیل اینکه دو روز هیچکس تو را ندیده بود و خبری از تو نداشت همین بود. 
دیوید حرفی نزد و به سکوت خود ادامه داد. چشم هایش قرمز شده و موهایش ژولیده بودند. جودی با حالتی متفکرانه گفت:
_او را به یاد می آورم. دختری کوچک و شبیه تو بود. در بزرگسالی اش او را ندیدم. گویا بیست و دو سالش بوده. 
دیوید به سمت جودی برگشت و گفت:
_من کنار می کشم جودی. خودت تنها به این پرونده رسیدگی کن. من دیگر نیستم.
این را گفت و با سرعت به راه افتاد. جودی دنبال او رفت و پرسید:
_دیوید، مرگ خواهرت باعث شده که از این پرونده کنار بکشی؟ تو که انسان سست عنصری نبودی.
دیوید ایستاد و دستش را در جیبش کرد و کاغذی که چند قطره خون روی آن ریخته بود را از جیبش درآورد و به جودی داد. 
_با خواندن این از ادامه ی کار منصرف شدم.
این را گفت و رفت. جودی نوشته ی روی کاغذ کوچک را خواند و چشمانش گرد شد. کلمات در جلوی چشمانش می چرخیدند و او با حیرت به آنان نگاه می کرد. روی کاغذ نوشته بود: 
me? This is a little reminder for Judy. Remember 
کاغذ از دستش رها شد و به دنبال دیوید دوید. تمام کسانی که در گورستان بودند با تعجب آنها را نگاه کردند. دست او را کشید و گفت:
_دیوید! این تقصیر من نبود. قسم می خورم مرگ خواهرت ربطی به من ندارد.
دیوید آرنجش را محکم از دست او بیرون کشید و غرید:
_قاتل بخاطر تو خواهر من را کشت. من به این دلیل کنار می کشم چون نمی توانم بخاطر این پرونده عزیزانم را به کشتن دهم. دیانا راست می گفت. من باید به جای غرق کردن خودم در پرونده های مسخره و ریخت و پاش کاغذها، کمی به اطرافیانم توجه می کردم. او برای جلب توجه من خودش را معتاد کرد اما من احمق بازهم توجه زیادی نشان ندادم. او با ده ضربه ی چاقو به قتل رسیده بود و آن کاغذ هم کنارش. قاتل از خواهر من به عنوان پیامی برای تو استفاده کرده است. من بیش از این نمی توانم ادامه دهم.
سپس رویش را برگرداند و رفت. جودی رو به کسانی که به او خیره شده بودند داد زد:
_بروید پی کارتان!
با این حرف همه نگاهشان را از او گرفتند. او پاهایش را به حرکت درآورد تا با تاکسی به خانه اش برگردد. مطمئنا دیوید، جودی و خودش را برای مرگ خواهرش مقصر می دانست. این واقعه ضربه ی روحی بدی برای او بود و جودی گمان کرد که دیوید دیگر با آنها همکاری نخواهد کرد. هنگامی که به خیابان رسید، دستش را برای یک تاکسی تکان داد و سوار آن شد. تا خانه، حدود پانزده دقیقه فرصت داشت تا به تمام اتفاقات فکر کند و مدارک را کنار هم بگذارد. او این کار را در پنج دقیقه انجام داد اما چیز قابل توجهی نیافت. چگونه می توانست نتیجه ی دلخواهش را بیابد؟ برخلاف داستان های جنایی که در آنها کارآگاهان به دنبال مدرک بودند، جودی مدارک کافی بر علیه مظنونین را یافته بود، اما یک جای کار می لنگید. آرام با خودش گفت:
_این ماز بیش از حد تو در تو شده است.
راننده ی تاکسی از او پرسید:
_شما کارآگاه ویلز مشهور نیستید؟ 
جودی با تعجب از آینه به او نگاه کرد و گفت:
_بله خودم هستم.
راننده تاکسی گفت:
_روزنامه ها امروزها مطالبی راجع به پرونده ی جدید شما نوشته اند و اینکه شما در حل آن ناتوان مانده اید. هرچند قاتل مشخص شده است.
_روزنامه ها به چرت و پرت نویسی عادت دارند. اتفاقا من در حل این پرونده پیشرفت های زیادی کرده ام. 
_به نظر می آید حل این پرونده بسیار مشکل باشد.
_مطمئنا کسی که ده سال راجع به مسائل جنایی تجربه داشته بهتر از یک فرد بی تجربه می تواند نظر بدهد. 
راننده سریع گفت:
_امیدوارم دلگیر نشوید. من قصد طعنه زدن نداشتم. چون من داستان ها و کتاب های جنایی زیادی می خوانم. شرلوک هلمز، هرکول پوآرو، خانم مارپل و نوشته های ادگار آلن پو. 
جودی با بی حوصلگی شروع به توضیح کرد:
_این پرونده های جنایی به سادگی مسائلی که در داستان ها می آیند نیستند. درضمن، اگر از نویسنده های این داستان ها مانند سر آرتور کانن دویل و آگاتا کریستی بخواهیم که یک پرونده برایمان حل کنند از حل آن عاجز می مانند. بهتر است که هر کاری به کاردان آن سپرده شود.
_امیدوارم حرف من را به عنوان یک کمک کوچک بپذیرید. گاهی بهتر است به مسائل و جزئیات بی اهمیت بیشتر از محتویات پر اهمیت توجه شود.
جودی با عصبانیت به او گفت:
_به نظرت این قدر بی عرضه هستم که با وجود یک دهه تجربه نیاز به کمک فردی دارم که گستره ی اطلاعات جنایی اش در حد چند کتاب داستان است؟ درضمن، من به همه ی اطلاعات، چه جزئیات بی اهمیت و چه محتویات مهم به شدت توجه می کنم.
_از ناموفق بودنتان مشخص است. 
راننده این را گفت و پایش را روی پدال ترمز گذاشت.
_می شود دو پوند.
جودی هزینه را پرداخت کرد و پیاده شد. دلش می خواست از دو روزنامه به خاطر توهین های بیش از حدشان شکایت کند، اما در آن شرایط حوصله ی مشکلات بیشتری را نداشت. فکر خودش به اندازه ی کافی پریشان و آشفته بود و دلش می خواست مانند افراد عادی به جای اینکه خواب پرونده و مرتب سازی مدارک را ببیند، یک خواب معمولی مانند قدم زدن در یک باغ را ببیند. 

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جودی روی کاناپه نشست و گفت:
_به نظرم باید دور همکاری دیوید را خط بکشیم. او از این پرونده کنار کشید.
اگنس با تعجب روی صندلی مقابل او نشست و پرسید:
_برای چه؟ او مرد جوان و مصممی به نظر می رسید. حتی می خواست بخاطر این پرونده تو را به قتل برساند.
جودی روزنامه ی تیمز را در دستانش گرفت و با ظن به اگنس خیره شد و گفت:
_او نمی تواند انسانی را بکشد. شاید از اینکه هشتاد درصد جمعیت جهان نابود شوند خوشحال شود اما خودش چنین کاری نمی کند. او سعی می کند نسبت به انسان ها مهربان باشد. مردی مهربان اما بیرحم. ببینم، نکند از او خوشت آمده؟
اگنس سرخ شد و با لحن تندی گفت:
_او جای برادر کوچکتر من است، جودی! من او را مانند ویکتور، برادر کوچک مرحومم می بینم.
چشمان جودی از روی ظن، دوباره کمی کوچکتر شد و پرسید:
_از کجا می دانی او کوچکتر از تو است؟
_خوب، او گفته بود که تو سه سال از او کوچکتری. بنابراین از آنجایی که می دانستم تو بیست و هفت ساله ای، فهمیدم که او باید سی سال داشته باشد. من هم که سی و سه سال دارم. اختلاف من و ویکتور هم سه سال بود.
جودی روزنامه را باز کرد و خطاب به او گفت:
_کم بودن سن دلیلی برای علاقه مند نشدن نیست. راجع به سوالی هم که پرسیدی باید بگویم که او بخاطر کشته شدن خواهر کوچکترش از ادامه ی کار منصرف شد. دو روزی را که غیبش زده بود، در گورستان بوده. 
اگنس سری از روی تأسف تکان داد و ماگ پر از اسپرسویش را به لب هایش نزدیک کرد. جودی به او گفت:
_گفتم موبایلم را بده.
اگنس با تعجب بلند شد و موبایل او را از بالای هیمه سوز برداشت و به او داد و پرسید:
_چه زمانی گفتی؟
_همین چند ثانیه ی پیش.
اگنس زهرچشمی از او گرفت و جودی خندید. پس از خواندن روزنامه، به او گفت:
_می دانی، گاهی به عوامل پشت پرده فکر می کنم. خلاف منطق نیست اگر بگوییم که امکان دارد شخصی، بجز مظنونین اصلی و خارج از منظر دید ما در حال عروسک گردانی این بازی باشد. شخص یا اشخاصی که امکان دارد شخصی از بین مظنونین اصلی را از نظر مالی حمایت کند و به او بگوید که چه کسی را بکشد.
اگنس آهی کشید و گفت:
_من هم ابتدا همین را می گفتم. اما تو به من گفتی که قاتل بین مظنونین اصلی است.
_الان هم می گویم. تو حرف من را نگفته بودی اگنس. تو می گفتی که امکان دارد قاتل شخصی بجز مظنونین اصلی باشد که باعث می شود همه ی معادلاتی که تا الان داشته ایم به هم بخورد و با شواهد جور در نمی آید. من می گویم شخصی که از قبل مرا می شناخته دسیسه کرده و این نقشه را چیده و به یکی از مظنونین پیشنهاد داده که در ازای پول یا هر چیز دیگری با او همکاری کند و قتل ها را انجام دهد. 
اگنس کمی اندیشید و سپس گفت:
_حرف آن دخترک را به خاطر می آوری؟ گفت که آنها به او گفته اند که آن زن خانواده اش را خواهد کشت. پس اشخاص پشت پرده به یکی از مظنونین که گویا زن هم بوده رشوه داده اند تا عروسک خیمه شب بازی آنان باشد. بنابراین فکر کنم لیست بلندی نشود. کاترین تامسون، مگر نه؟ دو کودک فرزند ناتنی او بوده اند و شاید برایش سخت نبوده که لوئیس و لوسی را بکشد.
جودی به او نگاهی کرد و گفت:
_از همان اول می دانستم به شدت به کاترین تامسون شک داری. اما بیا قضیه را طور دیگری نگاه کنیم. شاید آنهایی که جینا گفت، قاتل باشند و آن زن، شخص پشت پرده باشد. 
_با این حساب تعداد احتمالات افزایش می یابد. برای مثال امکان دارد که کاتی و گری تامسون قاتلان باشند یا آنا و تام ساتکلیف یا ریچارد آلن با یک نفر دیگر مانند کاتی تامسون.
جودی متفکرانه سر تکان داد و گفت:
_به این می گویند منطق. دیدگاه های متفاوتی وجود دارد که ما باید تک تک آنها را بررسی کنیم. البته من امیدوارم ما استنتاجاتمان را بر اساس حرف یک دختر بچه ی خنگ نسازیم. می توانیم به انگیزه ها هم دقت کنیم.
اگنس با سردرگمی گفت:
_با این حساب تنها کسی که انگیزه ی کافی را دارد ریچارد آلن است.
جودی یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:
_همه چیز آن طور که به نظر می رسد، نیستند.
اگنس با تعجب پرسید:
_فکر کنم یک جای دیگر هم این حرف را شنیده ام.
_این حرفی است که اگر دیوید یک بار هم در طول روز آن را نگوید خوابش نمی برد.
این را گفت و دوباره شروع به خواندن روزنامه ی تایمز کرد. 

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

جودی کم کم داشت کلافه می شد که فکری به سرش زد. او باید دادگاه تشکیل می داد. بلند شد و رو به اگنس گفت:
_می شود فقط برای چند دقیقه من را تنها بگذاری و به پایین، نزد خانم گرین بروی؟
اگنس سر تکان داد و از پله ها پایین رفت. جودی آرام زمزمه کرد:
_باز هم رسیدم به این مرحله. مرحله ای که در آن باید دادگاه بسازم. 
سپس دستانش حرکت داد و دیوارها از آبی آسمانی، به رنگ مشکی تغییر یافتند. گویا دیگر آنجا خانه ی جودی نبود. هیچ اسباب و اثاثیه ای در آن موجود نبود و اتاق خالی شده بود. جودی اشاره ای به رو به رویش کرد و میزی پدیدار شد. پشت میز، شخصی نشسته بود. جودی با بشکن زدن باعث شد که فضای تاریک و سیاه، روشن شود و بتواند شخص را ببیند. آن شخص، لباس بلند سیاه قاضی ها را پوشیده بود و کلاه گیس سفید مخصوص قاضی ها را روی سرش گذاشته بود. جودی لبخندی به او زد و گفت:
_خانم جودی ویلز. خیلی وقت بود که همدیگر را ندیده بودیم.
قاضی که خود جودی بود، چکش چوبی را روی میز فرود آورد و گفت:
_جلسه رسمی است. به نظرت این کلاه گیس سفید بهتر از موهای قرمز خود ما نیست؟
جودی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
_در هر حال، من که قاضی نیستم و نمی توانم از آن استفاده کنم. خوب، جلسه را شروع می کنیم.
جودیِ قاضی، سر تکان داد و گفت:
_باید از ابتدا شروع کنیم. یعنی همان دو کودک. همه چیز را برایم شرح بده.
_آنها در ساعت ۶:۴۵ وارد استادیوم و ساعت نه شب خارج شدند. افرادی که با لوئیس و لوسی تامسون حضور داشتند، آنا، تام، جینا و جولیان ساتکلیف بودند. دو کودک در هنگام برگشت، در نزدیکی استادیوم منتظر مادرشان مانده اند. با زور و خشونت وارد خانه نشده اند، پس آنان قاتل را می شناخته اند.
قاضی ویلز به او گفت:
_راجع به خانه و شیرینی و شکلات هایش برایم توضیح بده جودی.
_مقادیر زیادی شیرینی و شکلات در آن خانه بوده، پس لیست تمام قنادی هایی را که مقدار زیادی شیرینی و شکلات به یک فرد فروخته بودند را به دست آوردم و به تمام آن افراد سر زدم، اما هیچ کدامشان  شخصی که ما می خواستیم نبودند. بنابراین قاتل می بایستی جدا جدا آن مقدار تنقلات را فراهم می کرده. از آنجایی که همسایه ها ی خانه ی جدید ریچارد آلن گفته اند دو بار بیشتر او را ندیده اند، پس بنابراین قاتل در زمانی آن مقدار شیرینی و شکلات را جا به جا کرده که کسی او را ندیده. هنگام بازی منچستر، زمانی که جمعیت انبوهی می روند تا بازی را تماشا کنند زمان خوبی است تا قاتل شکلات ها و شیرینی جات و قالیچه را وارد آن خانه کند، زیرا در آن زمان کسی به او توجه نمی کند و این از خوش شانسی قاتل بوده که خانه ی ریچارد آلن نزدیک استادیوم است.
قاضی اندیشید و گفت:
_فکر نمی کنی او عمدا این خانه را خریده تا نقشه هایش را بهتر پیش ببرد؟
_این هم ممکن است اما بیا زاویه ی دید را تغییر دهیم. ریچارد آلن یک خانه می خرد تا بخاطر حسادت به کاترین تامسون، فرزندخوانده های او را بکشد. شاید او یک دکتر شناخته شده باشد که مطبش پر از مراجعه کننده است، اما اگر بخواهیم عاقلانه فکر کنیم، او می توانسته قتل را در جای دیگری و حتی در خانه ی اجاره ای اش انجام دهد به جای اینکه یک خانه در نزدیک استادیوم برای خودش بخرد. کمی احمقانه به نظر می رسد اما احتمال، احتمال است. 
قاضی، با چشم های ریز شده و شکاک از او پرسید:
_آن رسید چه؟ راجع به آن رسید چه داری که بگویی؟ تو آن رسید خرید را در کنار شکلات ها دیدی اما آن را برنداشتی. چرا؟
_چون می دانستم قاتل به یاد می آورد که آن را در خانه جا گذاشته و مأموران پلیس هم آن را نمی بینند. بنابراین با فرصت طلبی پس از اینکه مأمورانی که وظیفه ی نگهبانی از خانه را داشتند، مرخص شدند، سعی کرد به خانه برود و من هم منتظر چنین اتفاقی بودم تا قاتل را به درون تله ی خودم بکشانم اما در هنگام تعقیب...
قاضی حرف او را با حرف خود قطع کرد و گفت:
_اما در هنگام تعقیب با دیوید برخورد کردی و او باعث شد که نتوانی قاتل را به تله بیندازی. خوب، برگردیم، به سر بحثمان. بیشتر راجع به دو کودک و خانه برایم بگو.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همهمه ای دادگاه را فرا گرفت. جودی به اطرافش نگاه کرد. اعضای هیئت منصفه، جودی هایی بودند که به شکل های مختلفی ظاهر شده بودند. یک نفرشان لباس پزشکان را به تن داشت و دیگری لباس گدایان. یکی از جودی ها لباس مردان را به تن کرده و سبیلی هم گذاشته بود. همه ی آنان به جودی اصلی اعتراض می کردند. قاضی چند بار با چکش روی میز زد تا بتواند همهمه را بخواباند. با صدای بلندی گفت:
_خانم ها، آقایان! این جلسه رسمی است. لطفا سکوت را رعایت کنید. جودی، ادامه بده.
جودی صدایش را صاف کرد و گفت:
_همان طور که گفتم، آنها به زور وارد خانه نشده بودند. کاغذهای شکلات به جیوه آغشته شده بودند و خود شکلات ها مقداری آرسنیک داشتند. گویا قاتل می دانسته که کودکان از استادیوم برمی گردند و امکان دارد شکمشان با تنقلات پر شده باشد. بنابراین از ترس اینکه جیوه کافی نباشد، آرسنیک را اضافه کرده. بجز شکلات ها، تنها کیک ها جیوه داشتند. قاتل با ذائقه ی کودکان آشنا بوده چون می دانسته میل چندانی به شیرینی ها ندارند و آنها را سمی نکرده. گویا چند روز قبل از واقعه، یک نفر به آنها به عنوان کادوی تولد کتابی هدیه داده که اثر انگشت ریچارد آلن، بجز اثر انگشت دو کودک و مادرخوانده ی آنها پیدا شده. 
قاضی با اشاره او را دعوت به سکوت کرد. از آنجایی که جودی بسیار سریع و تند صحبت می کرد، نفس کم آورده بود و با اشاره ی قاضی، نفس عمیقی کشید. قاضی گفت:
_تو گفتی که قاتل برای اطمینان پیدا کردن از مرگ کودکان آرسنیک را اضافه کرده. آیا دیدگاه دیگری وجود ندارد؟ احتمالات دیگر را نسنجیدی؟
جودی به فکر فرو رفت و کمی اندیشید. قاضی راست می گفت. او هیچوقت طور دیگری به ماجرا نگاه نکرده بود. سعی کرد احتمالات دیگر را سبک و سنگین کند. با تعجب گفت:
_یک احتمال مسخره ی دیگر هم هست، اینکه یک نفر شکلات های حاوی آرسنیک را برای قاتل هدیه آورده و او بدون اطلاع از این موضوع کاغذ شکلات ها را به جیوه آغشته کرده و در خانه گذاشته است. چیز دیگری به مغزم نمی رسد. تنها چیزی که نمی فهمم، این است که من باید چه کسی را به خاطر بیاورم و چرا قاتل این قدر مرا بازی می دهد.
قاضی با لحنی سرزنشگرانه پیشنهاد داد:
_چرا از روش A و B استفاده نکردی؟
جودی سرش را تکان داد و گفت:
_خیلی خب، اگر قتل کودکان را واقعه ی A و شخصی را که دائم برایم پیام یادآوری می فرستد، B در نظر بگیریم... نه، جور در نمی آید. تام ساتکلیف به دیوید گفته بود که احتمال می دهد آن ریچلی قاتل باشد، که البته شواهد می گویند که او اصلا آن روز پیش دیوید نرفته. من فقط نمی دانم چگونه آدرس بیمارستانی با نام براون هیل را پیدا کرده ام که اصلا وجود نداشته و در گذشته محل زندگی من بوده و از قضا دکتری هم که آنجا مشغول به کار بوده سال ها پیش در کودکی فوت شده و زنی نقش او را بازی می کرده. فرد B یک ارتباطی با واقعه ی A داشته. اگر این دو را از هم مجزا فرض کنیم... این احتمال هم هست، اما من متوجه شدم که در محل وقوع قتل دو کودک، یک کیک دست نخورده وجود دارد که همین کلمات روی آن نوشته شده بود. ابتدا فکر کردم مهم نیست اما با گذشت زمان متوجه اهمیت آن شدم. اگر به هم ربطی نداشته باشند، پس آن کلمات روی آن کیک چه کار می کرده اند؟
قاضی که به نظر می آمد به شدت در فکر فرو رفته است، پرسید:
_هیچ مدرکی دال بر اینکه تام ساتکلیف به دیدن شما آمده است یا آن دکتر و جسد واقعی بوده اند ندارید؟
جودی خوب فکر کرد و سپس با ناامیدی سرش را تکان داد. قاضی برای اینکه او را مجبور به بیشتر فکر کردن کند، گفت:
_راجع به انگیزه ها، چه می دانی؟
_کاترین تامسون، با این قتل می توانسته تقصیرات را به گردن ریچارد آلن بیندازد تا او را اعدام کنند و انتقامش را از اینکه او را ترک کرده بگیرد. گری تامسون هم با این قتل می توانسته از شر ریچارد آلن و اندیشه ی اینکه همسرش امکان دارد به او خیانت کند راحت شود. ریچارد آلن هم انگیزه ی حسادت داشته. من دقیقا نمی دانم تام و آنا ساتکلیف چه انگیزه ای می توانند داشته باشند.
اگنس به خانم گرین گفت:
_جودی آن بالا و تنهایی چه کار می کند؟
_بیا برویم و یک سری به او بزنیم.
آنها از پله ها بالا رفتند و مشاهده کردند که جودی در وسط اتاق و رو به دیوار ایستاده و دارد با دیوار صحبت می کند. خانم گرین آرام در گوش اگنس گفت:
_او برای خودش دادگاهی تشکیل داده. گاهی اوقات هنگامی که به نتیجه ی مطلوبش نمی رسد، در خیال خودش، برای خودش دادگاهی تشکیل می دهد و مدارکی را که به دست آورده شرح می دهد تا چیزی را از قلم نینداخته باشد. 
اگنس با تعجب به رفتار جودی نگاه کرد. گویا او در عالم دیگری سیر می کرد و آنها را نمی دید. تنها کاری که می کرد این بود که مدتی ساکت می ماند و سپس با سرعت چیزی را شرح می داد. او با خود اندیشید که جودی اینگونه سلامت عقلی خود را از دست میدهد. بنابراین رفت تا او را از این وضعیت دربیاورد. 

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر