رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

{ پارت 73 }


اوووف به خیر گذشت، گوشی رو که قطع کردم لباسامو عوض کردم،  صورتمو شستم ،رفتم پایین:
_ سلام مامان کی اومدی؟ !
_ سلام نیم ساعتی میشه، اومدم بالا خواب بودی 
_ اره سرم درد میکرد خوابیدم، بابا هنوز نیومده؟؟
_ نه شام مهمون یکی از دوستاشه آخر شب میاد، چطور؟
_ هیچی،  راستی مامان؟
_ جانم؟!
_ تو خبر داری که مازیار رفت؟!!!
_ کجا رفت؟!!
_ پاریس!
_ اها اره چطور مگه؟
یعنی مامان اینا میدونستن و به من چیزی نگفتن؟؟ آخه چرا؟ باتعجب داد زدم؛
_ واقعا میدونستی؟
_ وااا صداتو بیار پایین انگار چیز عجیبی شنیدی
_ مامان خانوم تو میدونستی بعد به من نگفتی ؟آخه چرا؟!!
_ فک کردم پس بهت گفته
_ نه نگفته، اصلا واسه چی رفت؟
_ سهیلا میگفت شرایط کاری اونجا بهتره میره واسه زندگی 
_ سهیلا خانوم چطور راضی شده مازیار بره پاریس اونم واسه همیشه؟
_ یه جوری حرف میزنی انگار طلب کاری،  به ما چه حتما دوس داشته 
_ اره خب به ما چه!
انگار همه میدونستن مازیار داره میره و من طبق معمول آخرین نفر فهمیدم،
کاش میتونستم حقیقت رو بفهمم، کاش مازیار نمیرفت، قبل از رفتن همش از یه تصویه حساب حرف میزد، خب مسلما مازیار یه سر این حساب بود اما طرف دیگه کی میتونست باشه،؟هرکی هست به من ربط داره، اگه غیر از این بود که این همه بلا سرم نمیاورد، فکر کردن فایده نداشت حداقل الان که مازیار دیگه نیست که عذابم بده، منو مامان یه شام دو نفره خوردیم، من ظرفا رو شستم بعدش هر کدوم به کار خودمون مشغول شدیم ، مامان کتاب میخوند منم تکلیف های مدرسه رو انجام دادم، فشار خیلی زیادی از طرف مدرسه روم بود ، با اینکه خودم رشته تجربی رو انتخاب کرده بودم و دوسش داشتم بازم بعضی وقتا پشیمون میشدم چون واقعا درسا سخت و طاقت فرسا بودن، ساعت 10شب رو نشون میداد رفتم بالا کتابامو گذاشتم تو کولم، گوشیمو ورداشتم و رفتم پایین ، یه چرخی تو تلگرام زدم و چنتا آهنگ دانلود کردم، حوصلم پوکیده بود ذهنم میخواست بره سمت مازیار که بهش گوش زد میزدم اونم ساکت میشد، یکی از آهنگ هایی که دانلود کرده بودمو گذاشتم بعدشم شروع کردم به خوندن اهنگ:
_ یکم آروم تر

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{پارت 74 }


_ حوصلم سر رفته مامان بزار یکم خوانندگی کنم 
_ نمیبینی دارم کتاب میخونم 
_ چشم مامان خانوم بفرما اهنگم خاموش کردم.
نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم گفت که الان بهترین موقعیته تا بامامان 
حرف بزنم ، شاید اون چیزی از گذشته مازیار بدونه:
_ مامانی؟!
_ جان
_ میگم این آقا کوروش اینا چطور آدمایین؟
_ سپیده؟ 
_ بله
_ تو چرا چن وقته رفتی تو نخ کوروش اینا؟؟ دنبال چی میگردی؟ 
_ ه..هیچی ...هیچی مامان همین طوری 
_ سپیده خوب گوش کن ببین چی دارم بهت میگم؛ بیخود دنبال گذشته خانواده احمدی نباش چون چیزی گیرت نمیاد، اصلا به توچه؟
_ فقط کنجکاو شدم، همین!!!
رفتار مامان خیلی بهم برخورد آخه یهویی جوابم کرد، دیگه از اون شب تصمیم گرفتم بیخیال همه چی بشم، بقول مازیار اگه قرار باشه من همه چیزو بفهمم بدون شک یه روزی یه جایی به گوشم میرسه جریان چی بوده، منم الکی دارم زندگیمو حروم میکنم، ساعت 12بابا برگشت ، خسته بودن هم اون هم مامان بخاطر همین رفتن خوابیدن ، منم با کلی بد بختی و داستان سر هم کردن ساعت 3 خوابم برد؛
_ سپیده! پاشو دیرت میشه ، سپیده باتوم اه چقد تو خوابت سنگینه دختر،
تو خواب و بیداری بودم که صدای مامان رو شنیدم، باسرعت 200از خواب پریدم:
_ هیییییی مامان ساعت چنده؟؟؟ خاک تو سرم شد مامان ، بدبخت شدم ساعت اول با رضایی دارم پوست از کلم میکنه
_ وااای چخبرته دیوونه، نترس تازه الان ساعت 7شده دیدم خبری ازت نیس اومدم بالا، فک کنم یادت رفته گوشیتو تنظیم کنی!
_ اره مامان دیشب یادم رفت 
_ خیلی خب پاشو دیگه
_چشم 
اخیییش بادم خالی شد، نزدیک بود سکته رو بزنم ، اگه خواب میموندم رضایی بیچارم میکرد آخه اصلا دوس نداره کسی بعد از اون بیاد؛ صورتمو شستم، لباسامو پوشیدم طبق معمول رژ و ریمل هم زدم و رفتم پایین:
_ مامان جان من برم کاری نداری؟ 
_ کجا تو که هنو چیزی نخوردی؟
_ میل ندارم مامان دیرمم شده الانه که آقای حسینی بی افو بسوزونه
_ تو به این چیزا کاری نداشته باش بیا یه چیزی بخور بعد برو
_ واااای مامی از دست تو
به اصرار مامان دولقمه نیمرو خوردم و از خونه زدم بیرون، هم زمان آقای حسینی هم جلوی در سبز شد، چه وقت شناسه این آقا من خبر نداشتم!!
ظهر با کلافگی درو باز کردمو رفتم داخل، تقریبا روز خوبی بود فقط فکم درد گرفت از بس به این فاطمه خیر ندیده یه ریز اطلاعات دادم در مورد مازیار و رفتن یهوییش، پیشنهاد فاطمه هم فراموش کردن اون اتفاقات بود، راستم میگفت چون فکر کردن دردی رو دوا نمیکنه مخصوصا الان که مازیار دیگه نیست!!!
اصلا حوصله هیچی رو نداشتم رفتم بالا لباسامو عوض کردم، یهو تو مغز خوشگلم یه جرقه خورد؛ اوهوم فکر بدی نیس هم خستگی از تنم بیرون میره هم از بی حوصلگی نجات میابم. رفتم تو حموم وان رو پر از اب گرم کردم بعدشم یه شامپو ریختم توش،  به به!!! شیرجه زدم تو وان. اخ مامانی! کلم داغون شد، خب مرض داری اینطوری میپری تو وان که کلت بخوره به لبه؟؟!!! اه اصلا به تو چه بچه باز زر زر الکی کردی ؟ خاک تو سرت واسه خودت میگم، نخواستم ، واااای از دست منو این خود درگیریام بیچاره شدم رفت، میترسم بمونم رو دست بابام خخخخ تا ابد باید ور دلش باشم!!! بعد از دو ساعت اب بازی بالاخره از وان و حموم گرم دل کندم و رفتم بیرون، من عاشق حمومم ولی آخرش حسابی حالم گرفته میشه چون اصلا حوصله لباس پوشیدن و سشوار کشیدن این همه مو رو ندارم، تقریبا یه ساعت هم درگیر لباس پوشیدن و موهام بودم.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت 75 }


دو هفته از برگشتنمون از شمال میگذشت، خبری از سبحان نبود واین یعنی اینکه بیخیال علاقش به من شده ومنم از این بابت خوشحال بودم،چون واقعا ابراز علاقه های یه طرفش برام  عذاب آور بود:
مامان_ سپیده شام حاظره بیا پایین!!
_ باش الان میام! سلام به مامان و بابای خودم 
بابا _سلام به زلزله بابا، خوبی عزیزم ؟
مامان_ سلام دخترم بشین
_ مرسی بابا جون خوبم
بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن شروع به خوردن کردیم، اخ که چقد گشنم بود،
_ راستی بابا چن وقتیه از سپهر اینا خبری نیس، تو ازشون خبر داری؟
بابا_ اره من هر روز میبینمش تو شرکت، چطور مگه؟؟
_ هیچی آخه خبری ازشون نیس، دلمم لک زده واسه پارسا 
مامان _ من میگم زود تر شامو بخوریم بریم خونشون، نظرتون؟؟؟
_ من که هستم
بابا_ خب منم هستم
شام رو خوردیم و ظرف هارو گذاشتم تو سینگ تا اخرشب بشورمشون، رفتم بالا ، یه مانتو قرمز با شلوار و شال مشکی پوشیدم ، یکم رژ لب قرمز با ریمل هم زدم، نگاه اخرمو تو آینه انداختم ، اوومااچ به خودم 
_ سپیده نمیخوای بیای؟؟ صبح شد
وااای بازم صدای مامی بلند شد خدا بخیر کنه
_ اومدم مامانی اومدم چشم 
از نرده ها سر خوردم رفتم پایین:
_ عه توکه باز از نرده ها آویزون شدی 
_ خب شما صدام کردی دیگه عجله کردم مثلا
_نخیر تو تا نزنی خودتو فلج کنی ول کن نیستی خانوووم 
_ بهتر! دیگه مدرسه نمیرم میمونم خونه خوش گذرونی ههههههه
_ خوش مزه بازی بسه بریم بابات رفت ماشینو بزنه بیرون.
تو مسیر خونه سپهر همه ساکت بودیم، خوش بختانه ترافیک نبود خیلی زود رسیدیم، همین که در باز شد پارسا عین جن رو به روم ظاهر شد:
پارسا_ عمه خانوم معلوم هس کجایی
_ اینجام جیگر عمه بدو بیا بغلم
پارسا _ نخیرشم قهلم
_ چرا عزیز دلم؟
پارسا_ چون تو اصلا نمیای پیشم
_ ای جووونم قربونت برم خوشگلم الان که اومدم ببین 
رویا_ پارسا مامان اذیت نکن بیا کنار
بعد از کلی قربون صدقه رفتن پارسا و حال و احوال کردن با سپهر و رویا رفتیم داخل، خانواده حاتمی یعنی خانواده بابای رویا هم اونجا بودن، رویا سه تا خواهر داره باخودش میشن چهارتا داداش نداره، اقای حاتمی هم نظامیه مرد خیلی خوبیه خاله  فریده هم مادرشه، نگین هم سن منه ،یاسمن دوسال کوچیک تره ،ستایش هم سه سالشه، بازم احوال پرسی و رو بوسی شروع شد:
_خب دیگه چخبرا نگین؟ 
نگین_ والا سلامتی خبر خاصی نیس!!
_ مدرسه چخبر؟
نگین_ مدرسه خبری جز خستگی نداره
_اخ گفتی!  منکه دارم دیوونه میشم از دست این مدرسه و دبیرا 
دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد، گوشمون با جمع بود،بابا اینا گرم صحبت بودن، بین منو رویا نگین نشسته بود خودمو خم کردم:
_ راستی رویا چن روز بود خبری ازتون نبود ، محل نمیزارین؟؟؟
رویا_ عه چیزه عزیزم، راستش سرمون شلوغ بود
_ چرا ، خبریه؟؟؟
رویا_ خب اگه خدا بخواد نگین میخواد نامزد کنه!!! 
_ جدی؟؟؟ چه بیخبر!! 
نگین سرش پایین بود ، بغلش کردم:
_ ببینم تورو من ، مبارکه عزیز دلم 
نگین _ مرسی قربونت 
_ ای جانم چه خجالتیم میکشه 
همه خندیدن !!! سیل تبریک ها روانه نگین و خانوادش شد،
بابا _ خب بسلامتی ایشالا، حالا کی هس؟؟
رویا_ غریبس اقاجون، اسمش محمده، بعد از کلی فشار آوردن به مغز خاک برسرم یادم افتاد محمد همون دوس پسرشه حالا اومده خواستگاریش!!!

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت 76 }


خیلی خوشحال شدم، واسش آرزوی خوشبختی کردم ، ساعت 1عزم رفتن کردیم، باهمون لباسا رفتم سر وقت ظرف های شام:
_ مامانی ظرفا رو شستم ، برم بخوابم کاری نداری؟
مامان_ دستت درد نکنه مادر، نه برو شبت بخیر
_ شب شمام بخیر 
بابا_ شبت بخیر عزیزم 
لباسامو با تاپ و شلوارک عوض کردم، خیلی خوشحال بودم واسه نگین ، ساعت گوشیمو تنظیم کردم و به سختی خوابیدم.
اوووف ازدست این مدرسه، کی تابستون بیاد خلاص شم، طبق روال همیشه آماده شدم و رفتم مدرسه:
_ توچرا انقد پکری؟ 
_ خودمم نمیدونم چه مرگمه والا
_ سپیده چیزی شده ؟
خانم رضایی_ بچه ها ساکت !!!
_ نه فافا چیزی نشده یکم خوابم میاد کسلم همین 
_ از مازیار خبری نشد؟؟
_ نه چه خبری؟؟
_ چه میدونم خب یه حرفی زنگی، پیامی؟
_ نبابا دلت خوشه ها اون رفت پی عشق و حالش گوربابای من
خانم رضایی_ خانوم نادری و نظری جلسه گذاشتین؟؟
_ ببخشید خانوم یه سوال از فاطمه پرسیدم
_ نه خانوم من با سپیده حرف زدم 
_ عه فاطمه چرا دروغ میگی من باتو حرف زدم 
_ نخیرشم من حواس تورو پرت کردم
خانم رضایی _ بسه بابا سرمون رفت اه خجالت بکشید، پاشید برید بیرون از کلاس اینجا جای مسخره بازی نیس
_ منم تو کلاسی که شما رفاقتو مسخره میگیرین نمیمونم، نیازی به گفتن شما نبود خانوم رضاااایی
_ سپیده چی داری میگی؟؟؟ خانوم من از طرف سپیده معذرت میخوام شما ببخشید قول میدم تکرار نشه
_ خفه شو فاطمه من خودم زبون دارم بلدم عذر خواهی کنم ولی الان وقتش نیس.!!!
دست فاطمه رو گرفتم و از کلاس زدم بیرون:
_ دختره احمق این چه کاری بود کردی 
_ خوب کردم حقش بود بیشعور واسه من گنده شده 
_ سپیده بدبخت شدیم اخرسالی ریاضی رو افتادیم 
_ خاک توسرت کنن ترسو بزدل، منه احمقو باش ببین سنگ کی رو به سینه میزنم 
_خب دیوونه میترسم تلافی کنه
_ گور باباش، هیچ غلطی نمیکنه 
_ خیلی خب بیا بریم بوفه من گشنمه
رفتیم سمت بوفه که از شانس گند ما خانوم رشیدی معاون پرورشی انتهای سالن بود:
_ اوه اوه فاطمه بچرخ سمت تابلو ها الان رشیدی بدبخت میکنه مارو 
_ وای سپیده خاک توسرمون شده بود الان بیشترشد
_ عه زر زر نکن خو برگرد سمت تابلو تامتوجه مانشه

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت77 }


خانوم رشیدی_ به به خانوم نادری و نظری،  این وقت ساعت اینجا چیکار میکنین؟؟
فاطمه_ عه سلام خانوم خوب هستین
خانوم رشیدی_ ممنون به لطف شما دوتا زلزله، خب نگفتین اینجا چیکار میکنین ؟!
فاطمه_ هیچی خانوم داریم تابلو برد رو نگاه میکنیم ممنون از مطالب جالب آموزنده ای که میزارین تو برد 
با آرنج یه ضربه محکم نثار پهلو فاطمه کردم که قرمز شد، دختره دیوونه داره واسه من احوال پرسی میکنه.
_ عه چیزه خانوم... داشتیم میرفتیم اب خوری 
خانوم رشیدی_ مگه کلاس ندارین ؟
_داریم ولی من یکم حالم خوب نبوداومدم اب بخورم خانوم رضایی فاطمه رو فرستاد باهام 
خانوم رشیدی_ ازکی تاحالا اب خوری اومده ته سالن؟؟؟
فاطمه _اجازه خانوم  از الان 
_ خخخخخخخخخخخخخخ وای بمیری فاطمه 
خانوم رشیدی_ بسه مزه نریز بچه برو پی کارت، سپیده خانوم در شئان یه دختر نیس که این شکلی بخنده 
هیچی نگفتم یعنی نتونستم که بگم چون از شدت خنده لبامو بهم چسبونده بودم خانوم رشیدی که رفت منو فاطمه پهن زمین شدیم، یکم که آروم میشدیم بهم نگاه میکردیم دوباره یادمون میومد زمینو گازمیزدیم از نظرمن یه رب رو زمین خندیدیم، رفتیم تو حیاط رو یه نیمکت ولو شدیم:
_ واااااااای فاطمه خودم سنگ قبرتو بشورم ایشالا
_ مرض بدکردم واست سوژه خنده شدم ؟
_ خخخخخخ نه خاهری گلم نه فدای اون مغز فندقیت بشم 
_ خودتی احمق دیوونه خخخخخ 
_ میگما حیف شد که ملیکا و زهرا نبودن اونام یه دل سیر بخندن 
_ اره حیف 
_ اشکال نداره بزار زنگ بخوره یه سوژه دارم تووووپ 
_ باز میخوای چه گلی به سرمون بزنی
_ میگم برات وایسا اون دوتا خنگولم بیان
پنج دقیقه بعد زنگ تفریح رو زدن، همه بچه هارفتن توحیاط فقط منو فاطمه، ملیکا و زهرا توکلاس موندیم:
فاطمه_ خب بنال بینم چی میخای بگی
ملیکا_ ای بابا جون به لب شدیم جریان چیه؟؟
_ اه چقد حرف میزنین بچه ها یه لحظه ساکت شین دارم فک میکنم
زهرا_ خخخ مگه توم فک میکنی؟؟
_ بعله گل من.خب بچه ها چه روزی با رضایی گنده بک داریم؟؟؟
ملیکا_ فردا ساعت دوم چطورمگه؟
_ میخام سس مالیش کنم 
فاطمه_ وای سپی خره جون خودت بیخی تاهمینجاشم ریاضی رو افتادیم
_ خخخخخخ نترس درسو خانوم چیزی نمیشه 
زهرا_ اگه چیزی نمیشه مرض داری همچین نقشه ای میکشی؟
_ اوهوم خخخخ دلم خنک میشه

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت78 }


ملیکا_ کاش میفهمیدم این دل تو کی خنک میشه، اصلا چقد شعله داره اتیشش که هی خنک نمیشه ؟
_ خخخخخخ حالا کوتا بفهمی 
فاطمه _ خدا بخیر کنه
_ عه بچه ها چتونه شماها انتظار دارین از حقم بگذرم؟؟؟ شما که میدونین کسی تاحالا حق منو نخورده ، بعدشم اگه نیستین اشکالی نداره خودم تنهایی دس بکار میشم
زهرا_ مگه میشه نباشیم خره 
ملیکا_ ما چهارتا همیشه باهمیم هیچوقتم نمیزنیم زیر قولمون
فاطمه_ بعله دیگه 
_ خب پس دستاتونو بزارین رودستم 
ملیکا_من هستم
فاطمه _ منم هستم
زهرا_ هستم تاتهش
_ بچه ها شعار همیشگی :یکی برای همه، همه برای یکی 
روز خوبی بود دم رفقا گرم که همیشه پشتمن، واقعا دوستای خوبی دارم، طبق معمول آقای حسینی منو رسوند خونه، بازم تنهایی ناهار خوردم،چنتا تکلیفم داشتم انجام دادم و پیش به سوی خواب.
_ الوو؟؟
_ سلام خانومی افتخار میدی؟
_ سلام چطوری 
_ بااحوال پرسیای شما گلم خوبم، خواب بودی؟
_ اوهوم تو مرض گرفته بیدارم کردی 
_ خوب کردم چه وقت خوابیدنه دختره گنده خجالت نمیکشی
_ ای بابا تو چیکار داری 
_ خوشم میاد ههههه
_ مردم آزار، کاری نداری قطع کنم
_ دارم گلم دارم خانومم عزیزم 
_ خخخخخ چاپلوسی بسه حرفتوبزن
_ خب گفتم اگه سپیده خانوم گل گلاب خوشگل خانوم عزیز دلم موافق باشه باهم بریم ددر ...
_ خخخخخ بسه شاخام سبز شدن، کجا بیام؟؟
_ ایول بابا عشقم جبران کنم، بیا کافی میلاد 
_ نه اونجا نمیام یه جا دیگه 
_ عه چرا؟
_ حوصله مزه پرونیای اون مسعود قرتی رو ندارم 
_ اوکی پس آماده شو خودم میام دنبالت میریم یه جایی پیدا میکنیم
_ باشه فعلا 
_ فعلا 
اوووف اصلا حس بیرون رفتن رو نداشتم ولی بخاطر سمانه قبول کردم از طرفی هم چن هفته بود ندیده بودمش، بامامان هماهنگ کردم و رفتم سراغ خود آرایی، یه مانتو سبز بلند با شال و شلوار جین مشکی پوشیدم، یکم رژ مسی و ریمل هم ارایشمو کامل کرد، ساعت 3عصربود بی اف صداش اومد:
_ اومدم 
_ بدو
ال استارای مشکیمو پوشیدم و رفتم بیرون، از صحنه ای که دیدم کپ کردم، اصلا منتظر همچین چیزی نبودم بمیری ایشالا سمانه:
سمانه_ سلام خانوم خانوما 
_ علیک 
سمانه_ حال شما احوالتون؟؟
_ خوبم 
سمانه_ واااا توچته سپیده؟؟
_ من میکشم تورو حالاببین
میخواستم به سمانه هجوم ببرم که سبحان از ماشین پیاده شد؛
سبحان_ سلام!!!
_ سلام
سبحان_ خوبی؟!!!
_ ممنون تو چطوری؟
سبحان_ بد نیستم 
سبحان_ نمیخواین سوار شین؟؟
سمانه_ بریم دیر شد 
سمانه جلو نشست منم عقب تا مقصدی که من ازش خبر نداشتم ساکت بودیم فقط صدای آهنگ میومد 20دقیقه بعد سبحان جلو یه پارک ترمز کرد و پیاده شدیم:
سبحان_ بچه ها شما برین بشینین من برم یه چیزی بیارم بخوریم 
منو سمانه رو نیمکت نشستیم؛
سمانه _ سپیده ؟؟
_ هوم؟؟
سمانه_ چیزی ...
_ نه چیزی نشده 
سمانه_ پس چرا بادیدن سبحان قیافت یه جوری شد؟! چرا رفتی توفکر؟
_ داری اشتباه فکر میکنی یکم کسلم 
سمانه_ من از همه چیز خبر دارم
_ مثلا چی؟؟؟ 
سمانه_ هیچی الان وقتش نیس سبحان داره میاد

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت 79 }

 

سبحان_ اینم سه تا آبمیوه خنک واسه خانوما و خودم 
_ مرسی
سبحان_ نوش جان
_ کاش مینا رو هم میاوردیم 
سمانه_ اه ول کن بابا حوصله ناز کردنای اونو ندارم
_ راستی بچه ها از مازیار خبر ندارین؟
سبحان_ چطور مگه؟؟
_ هیچی همینجوری 
سبحان_ من دیشب باهاش حرف زدم 
سبحان بازم سعی داشت مثل همیشه خوشمزه بازی کنه ولی نشد، دروغ چرا جای مازیار خالی بود ، بدون مازیار سبحان ناتمام بود، هنوزم از رفتارای سبحان در عجب بودم که چطور حاظر میشه بامن روبه رو بشه من که دلشو شکوندم؟!!! الکی میخندیدم ولی هواسم توجمع نبود، چن لحظه ساکت شدیم که گوشی سبحان زنگ خورد:
سبحان _الووو سلام،خوبم تو چطوری؟؟ فدای تو والا بیرونم چطور؟؟ عه باش الان میام ، نبابا عزیزم این چه حرفیه رفیق واسه همین وقتاست دیگه، قربونت الان میام خدافظ
سمانه_ کی بود؟؟
سبحان_ یکی از دوستام بود باید برم پیشش، شما میتونین باتاکسی برین؟
سمانه _اره برو
سبحان_ سپیده ببخش باید برم 
_ مهم نیس برو بکارت برس 
از سبحان خدافظی کردیم یکم که از ما فاصله گرفت چرخیدم سمت سمانه:
_ خب الان وقتشه
_ وقت چی؟؟
_ سمانه همه چیزو برام بگو از جریان تو اب افتادنم تا الان 
_ خب چی بگم 
_ همه چیو چطوری افتادم تو اب؟؟ کی سبحان و باخبر کرد اصلا کی منو آورد ساحل؟؟
_ بهت که گفتم وقتی سپهر و رویا رفتن ماهم خواستیم برگردیم ساحل که قایق تو مازیار هی دورتر میشد هرچی صداتون کردیم فایده نداشت زنگم زدیم انتن نداشتین، سبحان عین اسفند رو آتیش هی خودخوری میکرد، دیگه تحمل نداشت قایق رو روشن کرد اومد دنبالتون ماهم بیخبر بودیم سبحان گفت تا وقتی برنگشتیم چیزی به بابا اینا نگید، کنار ساحل منتظر شدیم ،یک ساعت بعد شما سه تا برگشتین سبحان تورو رودستاش گرفته بود بی حال و بی جون بودی،نفس نمیکشیدی همه گیج بودیم بهم نگاه میکردیم، سبحان تورو گذاشت رو شن ها به قفسه سینت فشاراورد تا شاید به هوش بیای ولی نشد، سبحان داد میزد گریه کرد واست سپیده میفهمی بهت میگفت توروخدا نفس بکش اونجا بود که فهمیدم واقعا دوست داره.
حرفایی که سمانه میزد قابل باور نبود،موهای بدنم سیخ شد،وای خدا یعنی سبحان جون منو نجات داد، نمیدونم چم شد یهو چشام تارشد و بعدش گونه هام خیس 
_ سپیده حالت خوبه؟؟
_ اره خوبم ادامه بده
_ با کمال ناامیدی بردیمت بیمارستان  دکترا گفتن امیدی نیس ولی بابات و سپهر نزاشتن دسگاهارو ازت جداکنن چن روز بعدش سبحان اومد بیمارستان زنگ زد گفت که بهوش اومدی همه اومدیم خداروشکر زنده موندی یکی دو روز بعدش اومدیم تهران، نمیدونم چی شد که مازیار رفت پاریس واسه همیشه

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت80 }


_ یعنی شماهم نمیدونین مازیار چرا رفت؟؟!!
_ نه همه چی یهویی شد اصلا نفهمیدیم چطور شد، تو شمال هر دفعه خواستم بهت بگم یه اتفاقی پیش اومد .
حرفای سمانه برام عجیب نبود نمیدونم چرا گریه کردم، شاید بخاطر زندگی دوباره ای که سبحان بهم داده بود یا نامردی مازیار!!! از سمانه خدا حافظی کردم و رفتم خونه ساعت 7غروب رو نشون میداد، از پله ها که بالا رفتم از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم صدای سحر میومد انگار نه انگار تا همین چن دقیقه پیش با حرفای سمانه گریه کردم، سریع رفتم داخل؛
_سلام به همه
مراسم رو بوسی طبق معمول شروع شد،
سحر_سلام عزیزم چطوری
_خوبم چخبرا؟کی اومدی؟
سحر_ سلامتی، یه ساعتی میشه
_خوش اومدی عزیزم
مامان_ سلام دخترم خوبی؟
_ خوبم مامانی تو چطوری؟
مامان_منم خوبم عزیزم
_پس سعید کو؟
سحر_تو پذیراییه
_ پس من برم پیشش 
سحر_ انگار تو این خونه رسمه دامادو بیشتر تحویل میگیرین!!!
_ خخخخ نه فقط واسه شوما این طوریه عزیزم 
سحر_ فردای توم میبینم خانوووم 
_ نخیرشم حق ندارن شوهرمو بیشتر از خودم دوس داشته باشن
سحر_حالا کی میاد تورو بگیره
_هرکی خخخ
سحر_ خود شیفته
_به اقا سعید حال شوما؟ 
سعید_ عه سلام زلزله چطوری؟
_ سعید من کجام شبیه زلزلس اخه
سعید_ همه جات خخخخ 
_ دست درد نکنه 
بعد از کلی شوخی کردن رفتم بالا لباسامو عوض کردم دوباره رفتم پایین، شام رو خوردیم سعید خسته بود رفت خوابید،منو سحرم رفتیم بالا، از هر دری که بگیری حرف زدیم سوغاتی هاشو بهش دادم خیلی خوشش اومد:
_ وای سپیده خیلی نازن اینا مرسی
_ قابل نداره عزیزم
_راستی سپیده؟
_ جانم؟!
_جریان تو اب افتادن تو چی بود؟
_مگه مامان بهت نگفت؟
_ گفت ولی باعقل جور در نمیاد خواهر من،راستشو بگو
همه چیزو براش تعریف کردم،خیلی ناراحت شد سعی کرد که منو اروم کنه ولی تو چشاش نگرانی موج میزد، ساعت 12 شب بود سحر رفت بخوابه منم خسته بودم کتابامو مرتب کردم و خوابیدم. صبح به موقع بیدار شدم خدارو شکر، صورتمو شستم بعدش لباسامو پوشیدم، یکم رژلب صورتی و ریمل زدم رفتم پایین،
_سلام مامان صبح بخیر !!

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت81 }


_سلام صبح توم بخیر!چه زود بیدار شدی؟
_ عجله دارم مامان،کاری نداری؟
_ کجا اول صبحانه بخور بعد برو 
_ نه مامان جون مرسی تو مدرسه یه چیزی میخورم،خدافظ
_ از دست تو، خدا فظ 
سریع از خونه زدم بیرون، نمیتونستم منتظر سرویس بمونم از طرفی هم راه زیادی داشتم تامدرسه ، پنج دقیقه بعد آقای حسینی اومد، وقتی رسیدم مدرسه خیلی سریع وارد کلاس شدم نصف بچه ها اومده بودن،ملیکا و زهرا و فاطمه هم بودن بعد از احوال پرسی خواستیم وارد عمل بشیم که در کلاس بازشد و خانوم رشیدی عین جن تو چهار چوب در نمایان شد :
خانوم رشیدی _چخبرتونه کلاسو گذاشتین رو سرتون؟
زهرا_خانوم اجازه؟ !
خانوم رشیدی_نه بشین سرجات،این ساعت دبیر ندارین ساکت بشینین تا ساعت بعد
کل ساعت اول بی صدا گذشت نقشه منم عقب افتاد زنگ تفریح چهارتا ساندویچ گرفتیم رفتیم سرکلاس،
_ وایسا وایسا نخور 
فاطمه_ چته دیوونه
_ بده من اون سس رو
فاطمه _ وااا دارم میخورم چرا بدم ؟
_میگم بده اه 
فاطمه_ بیا روانی
_ شما دوتام بدین
زهرا_ میخوای چیکار؟
_ بده میفهمی
چهارتا سس نصفه رو گرفتم و قشنگ مالیدم رو صندلی دبیرمون، رو کش صندلی سفید بود واسه همین مشخص نبود،یه لبخند گله گشاد زدم و با اون سه تا خل رفتیم تو حیاط، خانوم رضایی بالاخره اومد سرکلاس به محض ورود نشست،واااای حالا کی بلند شه،
درس که تموم شد خانوم رضایی بلند شد ، به طرف در چرخید بادیدن صحنه جلوم از خنده پهن زمین شدم،نتونستم خودمو کنترل کنم خخخخ خیلی باحال بود،خیلی ببخشیدا....انگار خودشو کثیف کرده بود مانتوشم سرمه ای بود دیگه بدتر هههههه.
خانوم رضایی_ سپیده به چی میخندی؟؟؟!!!!!
_ عه هیچی خانوم
رضایی _ به هیچی اینطوری قهقه میزنی 
_ اره خانوم
رضایی_ یه تختت کمه 
اینو که گفت رفت بیرون ایندفعه کل کلاس رفت رو هوا...
ملیکا_ ووووااااااییییی سپیده بمیری ایشالا ترکیدم 
زهرا_ خخخخخ خدایی قشنگ سرویسش کردیا
_ منو دست کم گرفتید ههههههه
زنگ تفریح حسابی خندیدیم،تو سالن درحال رفتن به کلاس بودیم که:
رشیدی_ نادری؟!
_ بله خانوم؟!
رشیدی_بیا اینجا
هرچهارتا باهم رفتیم؛
رشیدی_ من گفتم نادری نه چهارتا دیوونه
_ خب خانوم ما چهارتاباهمیم دیگه 
رشیدی _ بسه انقد مزه نریز بیا بریم کتابخونه
_ چشم خانوم 
خانوم رشیدی رفت سمت کتابخونه منم پشت سرش رفتم،دروغ چرا دلم ریخت ترسیدم نکنه رضایی فهمیده سریع گزارش کرده
رشیدی_بشین
_ خانوم چیزی شده؟؟!!!
رشیدی_ بشین 
_ چشم
رشیدی _ببین سپیده خودت خوب میدونی چقددوست دارم و واسه خانوادت ارزش قائلم،ولی این انصاف نیس که تو انقد منو دبیرا رو اذیت میکنی 
_ مگه چیکار کردم خانوووم؟ من الان خیلی وقته دختر خوبی شدم !!!
رشیدی_ بسه سپیده انقد مسخره بازی نکن،تودیگه بزرگ شدی،کی میخوای عاقل شی،کشتی منو تو دختر.
_ من هیچ کاری نکردم خانوم
این جمله همراه یه قیافه مظلوم بود خخخخ 
رشیدی_ پس اون سس در....لعنت خدا بر شیطون 
_ اون سس در چی؟؟؟
رشیدی_چرا رو میزدبیرتون سس ریختی؟؟هاا
_ من ریختم خانووووم؟؟؟؟کی همچین دروغی گذاشته پشت سرمن ؟نمیدونم چه بدی کردم که اینطوری بهم تهمت میزنن 
رشیدی_بسه بسه!!! بجای توجیح اشتباهت قبولش کن، سپیده تو الان 17سالته بچه که نیستی، آخه این معلماچه بدی به توکردن که همش دنبال اذیت کردنشونی 
_ خب خانوم خیلی بد تدریس میکنن، همش داد میزنن رو سرمون ماهم ادمیم 
رشیدی_ میتونی مث آدم بیای به خودم بگی تا بهشون تذکر بدم،نه اینکه همچین کار افتضاحی انجام بدی،درشئونات تو و خانوادت نیس سپیده بفهم 
_ چشم ببخشید!!!
رشیدی_ امید وارم که تکرار نشه، پاشو برو سرکلاست
_ چشم خانوم
از خجالت اب شدم،حق با خانوم رشیدی بود، این چه کاری بود من کردم اخه؟!!! اه اصلا خوب کردم میخواست بد اخلاق نباشه، باید ادبش میکردم هههههه. سریع دویدم رفتم طبقه بالا،یهو از اون جرقه ها تو مغزم خورد؛اره خودشه هههه!
فاطمه_ سپیده چی شد؟؟
ملیکا_ خانوم رشیدی باهات چیکار داشت؟
_ هیچی توقع دارین چیکار داشته باشه؟ اخراجم کرد!!!
زهرا_ یا امام هشتم،
فاطمه_ وااااا مگه میشه 
_ اره چرا نشه،رضایی کارخودشو کرد
فاطمه_ خاک تو سرت احمق صد دفعه گفتم با رضایی درنیوفت مگه گوش کردی؟حالام حقته 
_ ههههههههههههههههه ایسگاتون کردم بدبختا آخه کی میتونه با من دربیوفته که رضایی دومیش باشه هان؟ !!!
ملیکا_ اوووف بمیری سپیده قلب واسم نزاشتی 
فاطمه _ سپیده بخدا میکشم تورو

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت82 }


کلی به بچه ها خندیدم،کلا از سرکار گذاشتن بقیه حال میکنم ههههه، زنگ اخرم زدن و روانه خونه شدم، مامان سرکار نرفته بود بخاطر سحر اینا،وقتی رفتم داخل دیدم مامان پای تلفن نشسته و داره حالواحوال میکنه،از طرز حرف زدنش میشدفهمید که مخاطبش مرده...اماکیه؟؟!!!!
سحر _سلام بلد نیستی؟؟!!!
_ سلام 
سحر_خوبی تو؟
_ اره،مامان باکی حرف میزنه؟!
سحر_ مازیار
_ ها؟؟؟!!!!!!!
سحر _ چته روانی همچین تعجب میکنی انگار کیه،مازیاره دیگه 
_ واسه چی زنگ زده؟از کجا زنگ زده ها؟!
سحر_ وااایییی چقدتو حرف میزنی سپیده!!!خب از پاریس زنگ زده که احوال پرسی کنه بده مگه؟؟!!!!
_ نه خیلیم خوبه
رفتم بالا،پله هارو اروم طی میکردم تا مکالمه مامان و مازیارو بشنوم،به آخرین پله که رسیدم تصمیمم عوض شد، دلم واسش تنگ شده بود با وجود اون همه اذیت و دردسری که واسم درس کرد،دوباره رفتم پایین دهن واکردم که مامان گوشیو قطع کرد،روم نشد زنگ بزنم با مامان احوال پرسی کردم و برگشتم تواتاقم،ناهار رو خوردیم و رفتیم بیرون اخرشب سعید و سحر رفتن کرج،دل تنگی چیز بدیه احساس میکردم خیلی تنهام به سختی خوابیدم،مدرسه تموم شد و فصل امتحان رسید ؛ 
_ سلام مامانی صبح بخیر
_ سلام صبح توم بخیر چه باانرژی
_ خخخ امتحان آخره مامان واسه همونه شادم
_ عجب!!! بیا صبحانه بخور
یه صبحانه مفصل خوردیم بعدش مامان منو رسوند مدرسه و خودش رفت مطب ،با اقای حسینی تصویه کردیم البته به اصرار من، دوس داشتم روزای اخرو خودم برم گاهی اوقات مامان زحمتشو میکشید؛
_اخیش بالاخره تموم شد
فاطمه _وای بچه ها باورم نمیشه تموم شد؟!
_ اره چه خوب چه بد گذشت 
ملیکا_ بچه ها من دلم خیلی واستون تنگ میشه 
_عزیز دلم قرارنیس که این سه ماه ازهم بیخبر باشیم!!! دور دور و تفریح هامون سرجاشه
زهرا_ اره بچه ها نامردی نکنین ها یه حالی ازم بپرسین 
_ چشم الاغ جونم، بچه ها برین همرو بیارین سرصف
فاطمه _باز چه گلی میخوای به سرمون بزنی؟
_ میگم حالا برو
خودمم رفتم دفتر از مدیرو معاون و معلما خواهش کردم که بیان داخل حیاط،میکروفون رو گرفتم؛
_ مدیر محترم معاون و معلمای عزیز ممنون از اینکه درخواستمو قبول کردین، راستش قصد اذیت یا سس ریختن رو لباساتون رو ندارم، میخوام بگم از اینکه اذیتتون کردم واقعا معذرت میخوام عمدا یا از رو کینه این کارارو نمیکردم فقط محض خنده و وقت گذرونی بود، هرچند گاهی اوقات باعث ناراحتی شماها میشد ازاین بابت شرمندم، همچنین تشکر بابت اینکه امسالم منو تحمل کردین و در اخر میگم که اگه قسمت بود سال بعدی هم شاگردیتون رو بکنم برنامم همینه،فک کردین ادم شدم دیگه اذیت نمیکنم ههههههه وای  کل مدرسه رفت رو هوا،همه واسم آرزو میکردن که یکم آروم شم و شیطونی نکنم ولی من همون لحظه آب پاکی رو ریختم رو دستشون.
اون روز، روز آخر مدرسه بود رفتیم بیرون ناهارو خوردیم مث چهار تا دیوونه کلی ریختوپاش کردیم خیلی خوش گذشت، ازهم دیگه خدافظی کردیم ساعت 3ظهر رسیدم خونه،کم کم دلم تنگ شد واسه بچه ها واسه خل بازیامون،واسه خنده هامون،یادش بخیر سکوت خونه بیشتر دلتنگ ترم میکرد هرچی فک کردم حوصله هیچ کاری نداشتم واسه همین فقط خواب میتونست یکم ارومم کنه، رفتم تو اتاق لباسامو عوض کردم و خوابیدم.

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت83 }


ساعت 6بیدار شدم،یه آبی به صورتم زدم و رفتم پایین،
_سلام 
بابا_سلام دخترم خوبی؟؟؟
_ مرسی توچطوری بابایی؟!
بابا_خوبم عزیزم،امتحانت چطوربود؟
_ خوب بود خداروشکر 
بابا_ آفرین دختر گلم
_ مامان کجاس؟ 
بابا_داره نماز میخونه 
_اها باش
رفتم جلو تی وی یکم مستند نگاه کردم،ازاون مستندا اوووق ایناچیه آخه سرشب پخش میکنن،اشتهات به کل بسته میشه والا... شام رو که خوردیم رفتم تواتاقم، یکم تو نت چرخیدم حوصلم بدجور پوکیده بود،گوشیم زنگ خورد ؛
_الو؟
سمانه_سیلام خره چطوری؟؟
_ سلام دیوونه میمون خوبم توچطوری؟
سمانه_من عالیم
_ای بلاخبریه؟؟؟
سمانه _چه خبری جز تموم شدن مدرسه کوفتی ها؟والا منکه دارم ازخوشی بیهوش میشم حالاتورونمیدونم 
_ههههههه ای الاغ.نخیرشم من دلم تنگیده
سمانه_برو اینارو به کسی بگو که نشناستت بچه نه  منکه بزرگت کردم 
_خخخخخ جدی گفتم
سمانه_ خیلی خب بابا،فردا بریم ددر؟؟؟
_کجابسلامتی؟؟؟؟
سمانه_گفتم که ددر،بریم هواخوری عشق و صفا،هستی که؟؟؟
_نه 
سمانه_به من چه مگه دست خودته فرداصب ساعت 10میام دنبالت ناهارم بیرون کوفت میکنیم شبت شیک بووس.
خیلی سریع حرفاشو زد و قطع کرد،دیوونه روانی لابد میخاد سبحانم بندازه دنبالش بیاره اه اه،
اوووف سعی کردم به فردا و حضور سبحان فکر نکنم ،رفتم سراغ یه رمان اخ جووونمی حالا فصل رمانه، انقد خوندم که نمیدونم کی خوابم برده بود ،خداروشکر هنوز به زود بیدار شدن عادت داشتم وگرنه وقت نمیکردم یخورده به خودم برسم،صورتمو شستم و سریع یه رژ قرمز و ریمل زدم طبق معمول بعدش یه مانتو سفید بلند با شلوار ذغالی پوشیدم شال سفیدم ول دادم رو سرم یه دسته ازموهامم ریختم سمت چپ صورتم اخ جووون چه جیگری شدم من اووماااچ،یه بوس اب دار نثارخودم کردم و رفتم پایین؛
_سلام مامانی 
_سلام کجا بسلامتی؟
_سمانه میاد دنبالم ناهارم بیرونیم البته بااجازه مامان جووونم 
_اول قول و قرارتو بزار بعد اجازه بگیر
_هههه ببشی مامانی راستی توچرا نرفتی مطب؟؟؟
_امروز یکم دیر تر میرم 
_باش پس من رفتم
_ باشکم خالی؟؟؟
_اوهوم بیرون یه چیزی میخورم
_اصلا حرفشم نزن یا صبحانه بخوریاحق نداری پاتو ازخونه بزاری بیرون
_عه مامان اذیت نکن دیگه الان سمانه میاد
_خب بیاد مگه چیه 
_اوووف ازدست تو مامان 
یکی دولقمه خوردمو دویدم سمت در که مامان نتونه غربزنه،کتونی های ذغالیمم پوشیدمو رفتم بیرون،به محض بستن در یه پژوپارس با چنتادختر عین جن جلوم ظاهرشدن ههههه سمانه و ساراومینابودن
سوارشدم بعد از کلی احوال پرسی راه افتادیم خیلی خوشحال بودم که سبحان نیومده،
_راستی این ماشینو ازکی کش رفتین؟
سمانه _از شوهر آینده سارا
_هاااا؟؟؟شوهر آینده سمانه؟؟جریان چیه 
سارا_عه چخبرته آتیش پاره
_زودباشین بگین جریان چیه
مینا_هیچی یه عروسی افتادیم
_مرگ ما؟؟؟؟
سمانه_اره آجی گلی داره عروس میشه
وای ازتعجب دهنم چسبیده بود به کف ماشین،این ساراخانومم داره عروس میشه پس!!!از قرار معلوم پسر دوست مشترک بابامو باباش اومده خواستگاریش اسمش فرهاده پسرخوبیه،سارام قبول کرده واااایییی خیلی براش خوشحال بودم،کلی چرخیدیم توخیابونا ساعت 1شده بود همه گشنه بودیم، سارا ازماشین پیاده شد که بره پیتزابخره مینام باهاش رفت،سمانه جلو نشسته بود ازپشت یه نیشگون ازش گرفتم:
_ایییی خره چه مرگته؟
_بیشوور چرا من آخرین نفر از نامزدی سارا باخبر شدم ها؟
_بجون تو خودمم هنگیده بودم همین تازگیا قبول کردم که سارا نامزدکرده
_خوبه خوبه مزه نریز راستی اون داداش خل و چلت کو؟
_کدومشون؟
_سبحان دیگه
_چیه دلت براش تنگ شده
_ اوووق تو بگو یه درصد
_پس چرا سراغشومیگیری؟
_همینجوری
_سپیده؟
_هوم 
_چرا بهش فک نمیکنی؟
_به چی؟؟!!!!
_به سبحان به علاقه ای که بهت داره 
_سمانه حوصله شوخی ندارم
_ببین سپیده من میدونم تو هنوزم به حمید فکر میکنی و از ذهنت بیرون نرفته،ولی میتونی کنار اون به سبحانم فک کنی من مطمئنم سبحان میتونه بهت کمک کنه
_سمانه چی داری میگی؟؟ حمید خرکیه که بهش فک کنم بعد اون همه بلا 
_سپیده،سبحان بازم ازم خواهش کرد که باهات حرف بزنم ولی چون میدونم چی کشیدی اصرار نمیکنم انتخاب باخودته 
_سمانه توروخدا باهاش حرف بزن بهش بفهمون که منو اون به درد هم نمیخوریم 
_باش عزیز دلم دیگه نمیزارم اذیتت کنه 
_مرسی سمانه خوبه که تو منو میفهمی
حرفای منو سمانه باورود سارا و مینا قطع شد غذا رو که خوردیم دوباره شروع کردیم به چرخیدن،خیلی خوش گذشت ساعت 5غروب رو نشون میداد بالاخره تصمیم رفتن گرفتیم

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت84 }


تقریبا سه هفته از تعطیل شدن مدرسه ها میگذشت،صبح که چه عرض کنم ظهر ساعت 12ازخواب ناز بیدار شدم باهمون سرو وضع رفتم پایین،
_سلاااام 
سپهر_سلااام خانوم ساعت خواب
_عه چطوری تو؟؟
سپهر_والا خوب بودم ولی الان که قیافه تورو دیدم احساس میکنم دارم روبه موت میرم 
_اها نیست که خودت خیلی خوشگلی بعدشم مگه من چمه؟ دختر به این نازی
سپهر_مامان یه اسفند دود کن واسه این نازنازی چش نخوره یه وقت
مامان_ وااای چقد شما بحث میکنین بابا بزرگ شدین دیگه خجالت بکشین 
_به این شازده پسرت بگو مامان خانوم همش منو مسخره میکنه 
سپهر_من مخلص سپی گلیمون هستم 
_ای بلا بگو بینم باز کجای کارت لنگه
سپهر_ بی مزه من قربون صدقت نرفتم تاحالا؟؟
_رفتی ولی وقتایی که گیربودی هههههه
سپهر_ سپیده من آخرش میکشمت
دویدم تو اشپزخونه که سپهر ازپشت لباسموگرفت،یه جیغ بنفش کشیدم اعتراض مامان بلندشد :
مامان_سپهر نکن پسرم مردی شدی 
_مامان بگو ولم کن 
سپهر_تا حرفتو پس نگیری ولت نمیکنم 
گوشمو گرفت و محکم پیچوند. 
_سپهر داره دردم میگیره ولم کن
سپهر_خیلی خب  بگو باهام میای خرید تا ولت کنم
_اها دیدی گفتم تا کارت لنگ نباشه سراغی از من بدبخت بی نوا نمیگیری 
سپهر_ میخوای بیشتر بپیچونم گوشتو؟
_نه  میام میام ولم کن 
سپهر_آفرین حالا برو جوجه
_ای سپهر خدا بگم چیکارت کنه گوشمو ازجا کندی پسر
سپهر_تقصیر خودت بود 
_اووووف باش بابا،بگو بینم چی میخوای بخری برام؟؟؟!!!!!
سپهر_واسه تو؟؟؟
_اره دیگه گفتی میبریم خرید مامان مگه نگفت؟؟
سپهر_گفتم خرید ولی نگفتم واسه کی
_ببین سپهرخان واسه هرکی باشه زیرمیزی من جداس به من ربطی نداره 
سپهر_باش خانوم کوچولو برو یه چیزی بخور زودی آماده شو
_انقد گفتی خانوم کوچولو که اون میلاد گنده بکم بهم میگه
وقتی اسم میلادو آوردم سپهر بهم یه نگاه عجیب انداخت که حس کردم یه چیزی یادش افتاد،خیلی اهمیت ندادم یه کیک و اب میوه خوردم و رفتم بالا، باید حسابی به خودم میرسیدم به هرحال با اقای مهندس بیرون میرفتم کم آدمی نیس که سپهر خله خودمونه خخخخ واااییی اگه اینو میشنید زنده زنده قورتم میداد خدایا شفا.....
یه مانتو جلو باز مشکی انتخاب کردم که تا زانوهام بود کلا زدم توخط مشکی زیرپوش و شلوار و شال هم مشکی پوشیدم،یکم رژ لب قرمز و ریملم زدم آماده بودم روبه روی میز توالت وایسادم:
اوومااااچ به خودم چه نازم ماشالا،یعنی خااااک عالم توسر خنگم کنن کدوم خری این شکلی ازخودش تعریف میکنه که من دومیش باشم ای خدا کی میخوای منو شفا بدی... کیفمو ور داشتم و رفتم پایین؛
سپهر_اوهو خانوومو 
_چش نداری خوشگلی آبجی گلیتو ببینی؟ !بعد بگو حسود نیستم 
سپهر _اول بزار حرفم تموم شه بعد غر بزن زلزله خوشگل 
_وای سپهر خوشگل شدم نه؟؟؟؟
سپهر_نننههه
_کوفت نه درد نه اه خدا رو خوش میاد ذوق یه بچه رو کور میکنی ؟
سپهر _پس قبول داری خانوم کوچولویی 
_اوووف باز شروع کرد 
سپهر_ههههه شوخی کردم خانووومی تو همیشه خوشگلی بزن بریم که دیرشد .
منو سپهر با اینکه کلی اختلاف سنی داشتیم و سحر بینمون بود بازم لج بودیم هرچند همش محض شوخی و خنده بود،

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت 85 }


وارد پارکینگ مرکز خرید شدیم،سپهر ماشینو پارک کرد و باهم وارد طبقه اول شدیم:
_سپهر خان هنوز نگفتی منو واس چی کشوندی اینجا ها؟!!
_مگه قراره بدونی؟؟!!
_واااا خل شدیا خب باید بدونم واس چی اومدم یانه؟!
_ خخخخخ نه
_خیلی خب پس من برمیگردم 
برگشتم سمت ورودی چن قدم دور شدم از سپهر که دستموکشید:
_عه قهر نکن دیگه بهت میگم 
_خب میمردی از همون اول میگفتی؟!
_حسش نبود
_جون به جونت کنن همون تنبل خل و چلی 
_ای عوضی دارم برات
_هههه خب جناب مهندس بگو واس چی اومدیم اینجا؟!
_ فردا تولد یکی از همکارامه میخوام باکمک تو یه چیز خوب براش بخرم
_خب این که کار خودته استاد
_نه به نظر تو نیاز دارم 
_خیلی خب پس بریم طبقه سوم اونجا همش مردونس خیلی راحت میتونیم براش یه کادو توپ بگیریم 
_اون یه زنه
_یه زنه؟؟!!!!!!!!
_هیییس چخبرته آروم تر 
_سپهر تو به چه حقی میخوای کادو تولد واس همکارت که زنه بگیری؟؟؟ هیچ فک کردی رویا بفهمه چقد عصبی میشه؟؟
_رویا خودش خبر داره بیخود شلوغش نکن
_این کدوم همکارته که انقد باهاش راحتی رویام خبر داره و هیچی نمیگه؟
_واای سپیده توچقد حرف میزنی!!! بابا کارمند جدید استخدام کرده از دوستای رویاس،واس تولد پارسا دعوتش کردیم یه کاری واسش پیش اومد که نشد بیاد روز بعد یه ماشین واسش گرفته بود اومد خونه،الان تولدشه رویا کار داشت گفت که باتو بیام یه چیزی براش بگیرم
_پس که اینطور 
_اره حالام دیر شد بریم
_بریم....
طبقه دوم مختص زنا بود،کل مغازه هارو گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم از اونجایی که سپهر انتخاب رو به عهده من گذاشت منم که مشکل پسند،خسته و کوفته روی صندلی داخل سالن نشستم سپهرم خسته ترازمن کنارم:
_خدا به داد اون بدبختی برسه که میخواد تورو بگیره!!!!
_وااااا مگه من چمه؟؟؟
_هیچی والا فقط یکم رومخی،همچین بگی نگی فکم زیاد میزنی، یکمم خسته کننده ای 
_خب استاد الان چه فرقی بین رومخ و خسته کننده بود که دوتا حسابش کردی؟
_فرق داره دیگه 
_سپهر بزار حالم جا بیاد خفت میکنم بااین همکارت هییش
_هههههههه کشتی منو تو چقد غر میزنی 
یه مشت محکم نثار بازوی بزرگش کردم و سرمو چرخوندم تو سالن که چشام قفل یه بوتیکی شد،یه خنده گله گشاد زدمو گفتم خودشه:
_چی خودشه؟؟!!
_پاشو بریم
_کجا بریم؟؟؟
_همون چیزی که دنبالش میگشتم فقط؟!!
_فقط چی؟؟
_ سایزشو میدونی ؟
_قدش که مهم نیس اندامش مثل توه لاغره فک کنم سایزتون یکی باشه 
_اوکی پس بزن بریم
رفتیم تو مغازه یه کت و شلوار بادمجونی خیلی شیک تو ویترینش بدجور دلمو برد،بالاتنه کت سنگ دوزی خیلی جالبی روش کارشده بود یقه هم با مروارید بادمجونی تزئین شده بود،
_وااایییی سپهر اینو چه نازه
_اره خیلی شیکه بریم پرو کن 
فروشنده یه خانوم جوون بود بدجور نخ میداد سلام کردیم و ازش خواستم که سایز XLروبرام بیاره،
فروشنده_بفرما خانووومی بپوش تن خورش خیلی قشنگ تره 
داشت باچشاش سپهرو درسته قورت میداد،منم اصلا ازاین رفتارش خوشم نیومد دلم میخواست بزنم جلوبندیشو بیارم پایین حیف که مغازه پرشد از مشتری،یه اخم کوچولو تقدیمش کردم و لباس رو محکم ازش گرفتم 
_ممنون 
وقتی تواینه اتاق پرو به خودم نگاه کردم دلم ضعف رفت واس خودم، چقد بهم میاد ماشالا ستاره بودم ماه شدم هههه خاک تو مخم چقد خود شیفتم،محو تعریف از خود بودم که صدای سپهر از لای در اومد:
_سپیده جان میشه ببینم؟؟؟
اوهو این چه لفظ قلم حرف میزنه!!! درو باز کردمو یه عشوه رفتم:
_واای چقد بهت میاد عزیزم ماه شدی 
_مرسی عجیجم
سپهر کنار رفت، درو بستم و لباسمو عوض کردم،دستی به شالم کشیدم و رفتم بیرون،سپهر و اون دختره دهاتی داشتن سر قیمت بحث میکردن:
فروشنده_ قابل شما رو اصلا نداره مهمون من باشین 
سپهر_مچکرم لطفا حساب کنین 
دختره کارت سپهر رو گرفت و حساب کرد بعدش یه کارت از کشو میزش درآورد و شروع کرد به نوشتن چیزی که بدون شک شماره بود، دیگه داشت اون روی من بالا میومد رفتم جلوتر:
_خانوم میشه ازهمین سایز یکی دیگه بدین؟؟!!!
فروشنده _متاسفم عزیزم همین یه دونه مونده 
قشنگ بادم خالی شد، سپهر نگاهی بهم کرد سعی کردم طوری رفتار کنم که مهم نیس برام،فروشنده کاور لباس رو سمت سپهر گرفت البته به همراه کارت،اخممو غلیظ تر کردم، کاور رو ازش گرفتم.
فروشنده_ اینم کارت منه خوش حال شدم از اشناییتون درخدمتتون هستم اگه افتخار بدین....
_ببینم خانوم شما نسبت به همه مشتری هاتون انقد لطف دارین یافقط آقای منو لقمه گرفتین؟
فروشنده_اقاتون؟؟؟؟
_بعله اقامون مشکلیه؟؟؟
فروشنده_خیر نمیدونستم متاهل هستش 
_گلم انقد عقده ای نباش دختر هرچی سنگین تر رنگین تر، توصیه میکنم به جای شماره دادن به شوهر مردم بشین توخونه شاید یکی هم قدو قواره خودت در خونتونو زد.
یه نیش خند بهش زدم،بچم فلفلی شد،بازو سپهر و گرفتم؛
_بریم عشقم؟
سپهرم خدایی کم نزاشت پابه پام اومد:
_بریم خانووومی 
تا کنار ماشین ازدختره حرف زدیمو خندیدیم صدای خنده هامون بالاگرفته بود

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{پارت86 }

 

همه نگاهاسمت ما بود، سوار ماشین شدیم دیگه حرفی زده نشد منم رفتم تولاک خودم خیلی حسرت اون کت شلوار رو خوردم خیلی ناز بود،متاسفانه از بچگی یه عادت گند داشتم از هرچیزی که خوشم بیاد باید مال من بشه ولی این دفعه بخت باهام یارنبود،تودلم کلی فحش نثار اون همکار سپهر کردم الهی خیرنبینه ازش ایشالا که اولین بار آتیش بگیره توش خخخخخخ از حرص خوردن خودم خندم گرفت و پقی زدم زیر خنده،سپهر مث دیوونه ها نگام میکرد:
_به چی میخندی؟؟؟!!!!
اول یه دل سیر خندیدم بعدش که به خودم اومدم فهمیدم چه سوتی دادم.
_به اون دختره قرطی خندیدم 
_هههههههه بابا ایول ازاین کارام بلدی 
_منو دس کم گرفتی جناب مهندس 
_میگم سپیده؟
_جانم
_یه شام خواهر برادری بزنیم؟؟؟نظرت؟؟
_اوومممم قبوله
رفتیم یه رستوران شیک غذا رو با مسخره بازی و خنده خوردیم ساعت 10شب بود از رستوران زدیم بیرون یکی دو خیابون با خونه ما فاصله داشتیم،یهو ترمز کرد رفت پایین و چن دقیقه بعد با دوتا بستنی خوشگل برگشت:
_واااییییی سپهر میسی چقد هوس کرده بودم
_نوش جونت عزیزدلم 
بستنی رو تو سکوت خوردیم ولی حرکت نکرد:
_چرا راه نمیوفتی ؟
_سپیده میخوام باهات حرف بزنم
_آووو بله مهندس درمورد چی؟؟
_چن لحظه مسخره بازی رو کنار بزار لطفا باید تموم حواستو به من بدی 
یهو ته دلم خالی شد،استرس گرفتم 
_جانم بگو
_ببین سپیده ادما یه وقتایی به اجبار کاری میکنن که اصلا دلشون نمیخواد، یه وقتایی مجبور میشن قید همه چی رو بزنن،یه وقتایی باید فداکاری کنن تا همه چی سرجاش بمونه،حرمتا شکسته نشه، جدایی پیش نیاد
_سپهر داری نگرانم میکنی بگو چی شده؟ 
_سپیده وقت فداکاری رسیده
_چه فداکاری؟؟؟توروخدا طوری حرف بزن بفهمم 
_سپیده عمو محمد تورو واسه مجتبی خواستگاری کرده 
حرفای سپهر عین تلنگر خورد وسط مغزم،حس شنواییمو ازدست دادم، چشامودوختم به لبای سپهر که تکون میخورد و من چیزی نمیشنیدم،جلوچشام سیاهی میرفت این موضوع  ته خط زندگی من رو نشون میداد، مغزم خوب کار نمیکرد انگار تواین دنیا نبودم،سپهر بازومو محکم گرفت و تکونم داد اونجابود که به خودم اومدم:
_سپیده خوبی؟؟سپیده حرف بزن
_سپهر...
_جانم 
_چرا من؟؟؟
سوالم عجیب و سنگین بود به نوعی میشه گفت جوابی واسش نداشت،از ماشین پیاده شد و بایه اب میوه برگشت،
لیوان رو سمتم گرفت:
_یکم ازاین بخور 
لیوان رو ازش گرفتم با نی بازی کردم، به لبام نزدیکش کردم ولی نتونستم اشکام پایین اومدن آروم و بیصدا،سپهر دیگه چیزی نگفت و حرکت کرد پنج دقیقه بعد جلوخونه بودیم در ماشین رو باز کردم:
_سپیده ؟!
_هوم
_خوبی؟!
_هه اره
بدون خدافظی رفتم تو خونه،
_سلام
مامان_سلام مامان جان خوبی 
_خوبم مرسی 
بابا_سلام دخترم سپهر نیومد تو؟
_نه رفت
مامان_خوش گذشت؟ 
_اوهوم
مامان_سپهر چیزی بهت نگفت؟
 _گفت هه...
نزاشتم مامان حرفی بزنه چشام تارشد رفتم بالا نمیخواستم جلواوناگریه کنم، حوصله لباس عوض کردن نداشتم باهمون لباسا خوابیدم رو تخت،هرچی فک کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم مغزم درحال ترکیدن بود،حواس خودمو پرت میکردم به چیزای الکی تاشاید یادم بره ولی فایده نداشت،سخت بود کسی رو جای حمید بیارم که اصلا دوسش ندارم کسی که ازش متنفرنبودم ولی کشته مردشم نبودم،بی اراده رفتم سمت کمد و هدفون رو بیرون اوردم یه اهنگ پلی کردم........

دارم دیوونه میشم از نبود تو توو لحظه هام نمیشه از تو بگذرم حتی اگه خودم بخوام
کجایی آرزوی من که نفسم بنده توئه با هیچکی سازش ندارم آرامشم دست توئه

باور ندارم این جدایی بخواد نصیبه ما دوتاشه

شکستم هر جایی که دیدم کسی اسمش شبیه اسم تو باشه
بارون غم میباره هر دم رو ذهنو قلب خسته ی من ندارم طاقته دوریتو بدون بریدم از دنیای بی تو

من که غرقم تویه درد و غمام کاری به کار کسی ندارم
اینقده سرد و بی حس شدم که حتی حوصله خودمم ندارم

بی تفاوت به این دنیا دارم روزا رو پشته سرم میذارم
خیره به عکست هر شب میبارم خاطرهاتو یادم میارم

باور ندارم این جدایی بخواد نصیبه ما دوتاشه
شکستم هر جایی که دیدم کسی اسمش شبیه اسم تو باشه

بارون غم میباره هر دم رو ذهنو قلب خسته ی من ندارم طاقته دوریتو بدون بریدم از دنیای بی تو
ندارم طاقته دوریتو بدون بریدم از دنیای بی تو

من که غرقم تویه درد و غمام کاری به کار کسی ندارم
اینقده سرد و بی حس شدم که حتی حوصله خودمم ندارم

بی تفاوت به این دنیا دارم روزا رو پشته سرم میذارم
خیره به عکست هر شب میبارم خاطرهاتو یادم میارم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت 87 }


بازم اشکام همدم تنهاییام شد،باهر سطر آهنگ قطر ه های درشت ازچشمای خستم پایین میومد،چشمایی که نای دیدن نداشتن،چشمایی که سه سال بود خیس بودن، فکر کردن فایده نداشت هیچ دردی از من بدبخت درمان نمیکرد،یجورایی توشوک بودم،نمیدونستم این دردا ازکجا میاد اصلا چرا میاد سراغ من؟ این همه آدم تواین دنیا هس چرا من... ساعت 6صبح رو نشون میداد و من هنوز بیدار بودم، اشکام دیگه همراهیم نمیکردن خیلی وقت بود خشک شده بودن اما ردشون روی گونه هام جامونده بود، روی تخت دراز کشیدم خیلی زود خوابم برد..
ساعت 7از خواب پریدم کل خواب اون شب من یک ساعت هم نشد ،خیلی سعی کردم دوباره بخوابم اما نشد... فک کردم یکم توخلوت راه برم بهتر باشه لباسامو با یه ست ورزشی عوض کردم، رفتم تو اشپز خونه یه یاد داشت حاوی من رفتم بیرون شاید دیر برگردم.لطفا زنگ نزنین نوشتم و چسبوندم روی یخچال اروم از خونه زدم بیرون، نمیدونستم کجا میرم مقصد مشخصی نداشتم فقط راه میرفتم ، دلم  هوای پارک همیشگی رو کرده بود همون پارکی که زندگی من توش رقم خورد، رفتم کنار خیابون منتظر تاکسی شدم، خیلی طول نکشید که یه تاکسی تو چن قدمی من ترمز کرد،دودل بودم میترسیدم مبادا حمید اونجا باشه اونم دلش واسه من تنگ شده باشه!!! وجدان عزیزم بهم گوشزد تقدیم کرد درس میگفت منکه دیگه عاشق حمید نبودم،دیگه دلم واسش تنگ نمیشد پس دلیلی نبود واس رفتن و حرف زدن ازاون.حمید منو دوس نداشت من خیلی خوش خیال بودم توقع داشتم هنوزم به یاد من به اون پارک سر بزنه هه!!!
با بوق های مکرر تاکسی به خودم اومدم وای خاک توسرم چه آبرو ریزی شد،رفتم کنار شیشه تاکسی:
_آقا معذرت میخوام سوار نمیشم بفرمایید 
راننده_خب خانوم توکه نمیخوای سوار شی چرا وایمیسی کنار خیابون این همه منو کاشتی
گاز زد و رفت!!خیلی شرمنده شدم حق داشت طفلی خدا میدونست چقد منتظر مونده بود،دوباره رفتم تو پیاده رو به پارکی که چن خیابون  از خونمون فاصله داشت رسیدم،روی نیمکتی نشستم و به درختا نگاه میکردم،پارک غرق سکوت بود حتی پرنده ای هم پر نمیزد،من عاشق سکوت بودم مخصوصا تو وقتایی که دلم آشوب بود، این سکوت، سکوتی مرگ بار بود منو به اوج بدبختیام کشوند تموم غصه هام جلوی چشمام میرقصیدن و من دونه به دونه اونارو آنالیز میکردم و به بعدی میرسیدم:
_سکوت دل نشینیه!!!!
اون صدا و دستی که روی شونم قرار گرفت از برق 2000ولتی هم بدتر بود ،به طرف دست نگاه کردم زنی مسن سمت چپم بالای سرم ایستاده بود،کنار من روی نیمکت نشست و به روبه روش خیره شد،
منم مات و مبهود به اون نگاه میکردم یه نیمچه تکونی خورد که با من روبه رو شه ؛
_چرا اینطوری به من نگاه میکنی؟!
_از روی کنجکاوی 
_مگه من آدم فضاییم؟ 
_نه منظور بدی نداشتم راستش تو حال خودم نیستم  وقتی اومدین ترسیدم
_چرا تو حال خودت نیستی؟
_چیز مهمی نیس
_ ولی چشمات و گونه های خیست چیزی دیگه میگه
دستمو به صورتم کشیدم ،کاملا خیس بود... بازم گند زدی گل دختر 
_انقد خودتو سرزنش نکن،حال و هوای اینجا واسه کسی مث تو که دلش پره بوی گریه میده 
_توفکرام غرق بودم نمیدونم کی گریه کردم اصلا 
_زینب هستم!
دستشو سمت من دراز کرد،منم بی جواب نزاشتم و بهش دست دادم
_خوش وقتم سپیده هستم 
بعدش بلند شدم که برم ولی دستمو گرفت و مانع شد،
_کاری داشتین زینب خانوم؟
_بله میشه بشینی؟
_اوهوم
دوباره نشستم سرجام 
_سپیده جان تو خیلی جوونی حیفی نکن این کارو 
_ کدوم کار؟؟!!
_همین گریه ها همین توفکر رفتنا،واسه سن تو خیلی زوده دختر بعدا حسرت این روزا رو میخوری که چرا خوش نبودی چرا همش باگریه و فکرو خیال گذشت 
_شما هیچی از زندگی من نمیدونین،الان توشرایطیم که فقط گریه ارومم میکنه اگه گریه نکنم دق میکنم میمیرم 
_خب بگو بدونم 
_شنیدن حرفای من یه ادم سنگ دل میخواد نه شما که مهربونی تو چشاتون موج میزنه 
_بگو عزیزم من میتونم بهت کمک کنم 
تموم ماجراهای ریز و درشت زندگیمو براش تعریف کردم،جداییم از حمید،اذیتای مازیار،خواستگاری عمو همه رو براش گفتم،واس مدت کوتاهی مکث کرد؛
_سپیده من خیلی خوب میفهممت خیلی خوب میتونم درک کنم که تو چقد زخم خوردی و چقد عذاب کشیدی،ولی باور کن همه اینا به دستای خودت به وجود اومده،
_من؟؟!!!!

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت88 }


_بله شخص تو
_مگه من گفتم مازیار بیا منو اذیت کن،مگه من گفتم حمید خیانت کن مگه من گفتم عمو بیا خواس...
_نه تو نگفتی اما با کارات شرایط رو برای اونا مهیا کردی،کاری کردی که ازت سواستفاده کنن 
تحمل حرفاشو نداشتم دستی دستی داشت منو مقصر تموم اتفاقای پیش اومده میکرد،بلند شدم که دوباره مانع شد.
_سپیده خواهش  میکنم به حرفام گوش بده از من ناراحت نشو من فقط میخوام ارومت کنم 
_شمابجای اروم کردن دارید منو مقصر نشون میدید 
_اشتباه نکن سپیده خوب به حرفام گوش کن،ما آدما خیلی عجیب و غیر قابل پیش بینی هستیم، اولش هرکاری که دوس داریم انجام میدیم آخرش اگه نتیجه خوبی نگیریم میزنیم زیر همه چی اما اگه خوب باشه یه تنه همه رو گردن میگیریم ، سپیده نمیگم عشق های امروزی کشکه و همش توهمه ولی بهتره تو انتخابمون اونم واسه اولین بار دقت کنیم،طوری که تعریف کردی حمید ازاولم آدم خوبی نبوده یا شاید بوده ولی باتو سازگار نبوده،ولی تو همه هستیتو به پاش ریختی،با تموم وجود عاشقش شدی  اما عشقی که از ریشه اشتباه بوده، شایدم تو عشقتو محکم نگهداری نکردی،فاصله آدما رو تغییر میده طرز فکرشون صد درجه عوض میشه توهمون قهرهای پی در پی که گفتی به اندازه کافی فاصله ایجاد شده که دیگران خیلی راحت تونستن خودشونو وسط رابطه تو وحمید جا کنن، 
حالم اصلا خوش نبود اون خانوم خیلی منطقی حرف میزد ولی من مغزم کار نمیکرد نمیتونستم باهاش انس بگیرم 
_خانوم من حالم واقعا خوش نیس میشه اجازه بدین برم؟ !
_اگه حرفام ناراحتت کرد متاسفم ولی یکم بهش فکر کن سپیده واقعیت خیلی تلخه ولی خودمون میتونیم با درست فکر کردن و تصمیمای عاقلانه تلخیشو به شیرینی تبدیل کنیم،من روانپزشکم اینم کارتمه خوشحال میشم بهت کمک کنم 
پس روانپزشک بود که انقد خوب حرف میزد،کارتو ازش گرفتم ، زیر لب یه تشکر خشک کردم و راهی خونه شدم،اون خانوم حرفاش خیلی منطقی بودولی من قدرت تحلیل نداشتم،از خیابون گردی خسته شدم ،ساعت 11رسیدم خونه خداروشکر مامان و بابا رفته بودن سرکار حوصله حرف زدن با هیشکی رو نداشتم حتی مامان که سنگ صبورم بود و قطعا میتونست ارومم کنه، بدنم خیس عرق بود وان رو پر کردم و توش خوابیدم حدودا دوساعتی تو حموم بودم،ته دلم ضعف شدیدی احساس کردم که باعث شد بیام بیرون،با موهای خیس رفتم پایین یکم از غذای دیشب رو گرم کردم و خوردم ، پلکام سنگین شده بود رفتم بالا موهامو به سختی سشوار کشیدم و مث خرس خوابیدم...
_ الوو سپیده؟
خواب الود گوشیو گذاشتم روی گوشم و خمیازه کنان گفتم بله؟
_خواب بودی مادر؟
_اره مامان 
_ببخش بیدارت کردم عزیزم خواستم بگم آقا کورش اینا فامیلای نزدیک رو دعوت کردن واسه آشنایی با خانواده نامزد سارا ماهم دعوتیم،ساعت 4 میام خونه تااون موقع آماده باش 
_اوکی
_سپیده حالت خوبه؟
_هه خوبه بازم آخرش یادت افتاد
منتظر جواب مامان نموندم گوشیو قطع کردم ،نمیدونم چرا ولی مامان و بابا رو مقصر این اتفاق میدونستم،ساعت 3بود تا اومدن مامان اینا یه ساعت وقت داشتم حوصله تیپ زدن نداشتم دلمم نمیخواست برم ولی سارا ناراحت میشد مجبور بودم برم،یه آبی به صورتم زدم و برگشتم تو اتاق،یه رژ کالباسی مات و ریمل زدم،یه مانتو بلند آبی باشال و شلوار مشکی پوشیدم،آماده بودم یه رب تا اومدن مامان اینا وقت داشتم رفتم سراغ لب تابم،یکم تو نت چرخیدم، چن کلمه هم با فاطمه چت کردم فاطمه با همون چن کلمه فهمید که چیزی شده بااصرار زیاد قرار شد فردای اون شب برم خونشون....

ویرایش شده در توسط Mahnazk77
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت89 }


مامان اینا اومدن از اتاق بیرون نرفتم نیم ساعت بعد گوشیمو ور داشتم و رفتم داخل حیاط منتظر موندم...
مامان _ توکی اومدی بیرون؟دوساعته دارم صدات میکنم 
_تازه اومدم 
بابا_سپیده بابا جون خوبی؟ 
_خوبم 
بابا_چیزی شده عزیزم؟!
_نه همه چی خوبه 
یه نگاه پر مفهوم به هردو شون انداختم و رفتم بیرون،بابا ماشین رو از پارکینگ بیرون آورد و راه افتادیم،وقتی رسیدیم جلوی خونشون پر بود از ماشین،از اومدنم پشیمون شدم خونشون خیلی شلوغ بود،بابا ماشین رو پارک کرد و بی اف رو زدیم چن لحظه بعد در رو باز کردن و رفتیم داخل،وارد خونه که شدیم همه حجوم آوردن سمت ما یا خدا بازم روبوسی،فک کنم ده دیقه فقط روبوسی و احوال پرسی کردیم بعدش روی مبلا نشستیم دو دقیقه نشد که سمانه آتیش پاره اومد دستمو گرفت و از وسط اون همه آدم و پسر جوون رد کرد،رفتیم تو آشپز خونه مینا،سارا، و دوتا از دختر خاله های سمانه اونجا بودن.
سمانه_ لیلا،مریم اینم سپیده خانوم ما 
دوتا دختر ظریف و ناز بودن اومدن جلو یه احوال پرسی خیلی گرم کردن جوری رفتار میکردن که انگار صدساله منو میشناسن،بعدشم با مینا و سارا احوال پرسی کردم، وقتی به مینا نگاه کردم مازیاراومد جلو چشام جاش خالی بود،دلم واسش تنگ شده بود از طرفی هم معمای من کامل نشده بود،همه چی خوب بود شام خوردیم خیلی جمع خوبی بود پسرا که با نگاهاشون داشتن منو قورت میدادن حیف که من دل و دماغ نداشتم وگرنه حساب همشونو میرسیدم،خدایا خودت من سالم بیرون بیام ازاین جمع، بالاخره وقت رفتن رسید همه باهم رفتیم ساعت 3نصف شب بود خسته بودم در حد فیفا،لباسامو عوض کردم،از تماس سرم به بالش زیاد نگذشت که خوابم برد...
آفتاب کل اتاق رو روشن کرده بود به ساعت نگاه کردم 10و نیم بود صورتمو شستم و رفتم پایین،یه لیوان اب میوه خوردم و لم دادم روی کاناپه،تی وی رو روشن کردم یه فیلم قشنگ داشت پخش میشد، غرق فیلم بودم که تلفن خونه زنگ خورد،یهو از جا پریدم رفتم بالاسرش:
_بله ؟!
_بله و بلا دختره احمق روانی معلوم هس کدوم گوری هستی ؟
_گورستانی به نام منزل
_هرهرهر خندیدم،چرا هرچی به اون گوشی صاب مردت زنگ میزنم خاموشه؟ 
_دیشب شارژ باتریش تموم شد یادم رفت شارژش کنم بالاس تو اتاق 
_خسته نباشی دلاور
_ صد دفعه گفتم حرفای خودمو تحویلم نده
_خیلی خب بابا با اون قیافت پاشو بیا اینجا گردن خوردت 
_فافا جون تو حال ندارم باشه یه وقت دیگه 
_تو غلط کردی خودم سر حالت میارم ساعت 11باید تا 11ونیم اینجا باشی خدافظ...
اوووف ازدست این دختر.سر سری آماده شدم و از خونه زدم بیرون ده دقیقه توراه بودم بعدش با استقبال گرم فاطمه روبه رو شدم،ازم پذیرایی کرد و سر حرف باز شد از هرکی که به ذهنمون رسید حرف زدیم البته من یخورده سردتر بودم نسبت به قبل...
_سپیده؟
_ هوم 
_چرا پکری؟ 
_هووچی
_یعنی چی،؟مگه میشه 
_اره چرا نشه
_آخه یجوری شدی 
مقاومت برابر فاطمه بی نتیجه بود جریانو براش گفتم اولش یکم هنگ کرد ولی بعدش زد زیر خنده و شروع کرد به تبریک گفتن و روبوسی 
_ مث اینکه خیلی دوس داری من شوهرکنم
_اره خواهری از خدامه واایییی سپیده باورم نمیشه داری عروس میشی
اسم عروس رو که آورد خودمو تو لباس عروس کنار مجتبی تصور کردم،زدم زیرگریه ترکیب خوبی نبودیم،فاطمه اومد کنارم و سرمو به آغوش گرم و دوستانش کشید...
_نبینم چشای خوشگلت خیسه ها
_فاطمه من چطوری بااون زندگی کنم؟
_گریه نکن خواهری درس میشه فداتبشم نگران نباش 
_هیچ وقت درس نمیشه زندگیم داره نابود میشه 
_سپیده چرا با بابات اینا حرف نمیزنی ؟چرا نمیگی مخالفی 
_قدرتشو ندارم فاطمه 
_توکه رابطت خیلی باهاشون خوبه نترس حرف بزن درس میشه
فاطمه بازم با حرفای قشنگش ارومم گردد لبخند رو لبام نشوند،ناهار رو باهم خوردیم مامانش اینا نبودن،تواوج شوخی بودیم که تلفن خونشون زنگ خورد و فاطمه رفت که جواب بده؛
_سپیده از خونه شماس
_از خونه ما؟؟؟مگه ساعت چنده؟!!!
_ساعت 3
_اخ خاک توسرم یادم رفت گوشیمو روشن کنم توخونه جاموند
_الو؟!
مامان_الو سلام فاطمه جان خوبی؟
_سلام خاله مینا ممنون شما چطورین؟
مامان_زنده باشی دخترم مامان اینا خوبن؟
_اونام خوبن خاله سلام دارن خدمتتون
مامان_شکر.سلام مارم برسون.فاطمه جان سپیده اونجاس؟!
_اره خاله چطور
مامان_میشه گوشیو بهش بدی؟
_اره حتما چن لحظه اجازه بدین،سپیده بیا مامانته 
رفتم تلفن رو از فاطمه گرفتم ...
_الو؟
مامان_معلوم هس کجایی؟گوشیت چرا خاموشه؟چرا بیخبر رفتی هان نمیگی نگرانت میشم؟توکی میخوای سرعقل بیای دختر؟
_گوشیم شارژ باتریش تموم شده خونس،یادم رفت بهت خبر بدم ببخشید
مامان_زود بیا خونه،خدافظ
_باش.خدافظ
_سپیده چی شد؟مامانت چی گفت؟
_هیچی گفت بیا خونه 
_یعنی میخوای بری ؟
_اره عزیزم مرسی بابت همه چی ببخش زحمت دادم 
_نگو عزیز دلم این حرفا چیه خیلی خوش اومدی 
از فاطمه خدافظی کردم و رفتم خونه،توراه همش تمرین میکردم چطور مامانو قانع کنم که عمدا این کارو نکردم،

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • سلام  دوستای گلم خیلی ممنون بابت همراهیتون :heart:
  • باعث دلگرمیه.امید وارم راضی باشین واز نوشته هام خسته نشین راستی خوشحال میشم
  • سری به تاپیک نقد بزنین. 
  • منتظرتون هستم :wub:

 

 

 

 

{ پارت 90 }


خیلی عصبی بود حقم داشت طفلی نگران شده بود از لحن صداش میشد فهمید... کلیدو تو قفل چرخوندم در باز شد،رفتم داخل....
_سلام
مامان_سلام 
قصد فرار داشتم رفتم سمت پله ها؛
_تو نمیگی من نگران میشم،چرا انقد بی فکری سپیده؟توکی میخوای سرعقل بیای  پیرم کردی دیگه
_بس کن مامان،بس کن تورو قرآن دارم دیوونه میشم،صد دفعه بهت گفتم یادم رفت چرا همش دوس داری کشش بدی،اه.
هردو ساکت شدیم،رفتم بالا کیفمو پرت کردم گوشه اتاق،سرم داشت میترکید دراز کشیدم روتخت ،فکرو خیال داشت دیوونم میکرد چشمم افتاد به کتابخونه،
رفتم یکی از رمان هارو انتخاب کردم از بیکار موندن بهتر بود شروع کردم به خوندن، چشام خسته شده بود با دستام مالششون دادم،به صفحه گوشیم نگاه کردم برق ازسرم پرید،ساعت 8شب بود تو تاریخ نبوده من 3ساعت مطالعه کنم،کتابو گذاشتم رو میز کنار تخت،دستامو گذاشتم رو چشام داشتم به رمان فکر میکردم که مامان تو چهار چوب در حاظر شد..
_سپیده؟ 
_بله؟!
_نمیخوای بیای پایین؟
_نه
_شام نمیخوری؟
_نه گشنم نیست
دروبست و رفت،اونم حوصله بحث کردن نداشت،نیم ساعت گذشت دوباره در اتاق باز شد.....
_بابات کارت داره پاشو برو تو حیاط 
_چیکار داره؟!
_من چه میدونم
_باش الان میام
بدون شک میخواست درباره خواستگاری صحبت کنه ومن اصلا حوصله نداشتم ولی چاره ای نبود باید میرفتم،یه مانتو پوشیدم روی تاپم و رفتم داخل حیاط،بابا روی تاب نشسته بود به اسمون خیره شده بود ،آروم آروم جلو رفتم نزدیک تر که شدم صدای پامو حس کرد و به طرفم چرخید.....
_امشب ستاره ها درخشان ترهستن!!!
_اره خیلی زیبان 
_بیا بشین اینجا دخترم 
_چشم باباجون
کنار بابا روی تاب نشستم دلهره عجیبی سراغم اومد ،اصلا حس خوبی نداشتم چند لحظه تو سکوت گذشت بازم بابا پیش قدم شد....
_سپیده دخترم داداشت همه اون چیزایی که باید میفهمیدی رو بهت گفته ولی بازم صلاح دونستم که باهات حرف بزنم،مامانت میگه اخیرا عوض شدی اخلاقت رفتارت،مامانت نگرانته سپیده کاری نکن که همیشه حرص بخوره،
_بله حق باشماس سعی میکنم رفتارمو اصلاح کنم 
_سپیده 
_بله
_مطمئن باش مجتبی خوشبختت میکنه بابا جان نگران هیچی نباش 
_بابا من هنوز خیلی کوچیک تر ازاین حرفام 
_یعنی چی؟
_یعنی آمادگی ازدواج ندارم،بابا من هنوز بچم سنی ندارم خواهش میکنم دس نگه دارین 
_سپیده توکه نمیخوای من و عموت باهم دشمن بشیم ؟
_نه نه نمیخوام ولی بابا منم دخترتم به نظر منم احترام بزار،
_سپیده عزیزم تونگران چی؟
_نگران ایندم نگران این سن کمم، بابا توروخدا باعموحرف بزن این همه دختر چرا من؟
_ بسه سپیده بسه!!!!تو باهاش ازدواج میکنی همین که گفتم 
باورم نمیشد،تاحالا اینطوری باهام حرف نزده بود،دلم به حال خودم میسوخت بغضم ترکید،دویدم سمت خونه خواستم برم بالا که  مامان جلوموگرفت:
_سپیده چی شده ؟
_چرا دس از سرم ورنمیدارین،چرا عذابم میدین مگه چیکارتون کردم ؟
_چی داری میگی تو؟
_ حالم ازهمتون بهم میخوره 
_ صداتو واسه من بالانبر سپیده 
_میبرم دوس دارم،برید بمیرید 
حرفم که تموم شد با کشیده مامان روبه رو شدم،به به چیکار میکنن این زن و شوهر،وای خدای من امکان نداره اینا همون پدرومادر دوسه روز پیش باشن، این شادوماد نیومده زندگیمو جهنم کرده وای به حال بعدا،بدون اینکه چیزی بگم رفتم تواتاقم انقد گریه کردم که خوابم برد....

 

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت91 }


صبح ساعت 10از خواب بیدار شدم،صورتمو شستم و رفتم پایین مامان و بابا رفته بودن سرکار،یکی دو لقمه خوردم و رفتم تو اتاقم، واسه یکی دو هفته لباس گذاشتم تو ساکم،یه مانتو بلند مشکی با شال و شلوار سرمه ای پوشیدم و رفتم پایین،یه کاغذ و خودکار برداشتم:
من دیگه به هیشکدومتون احتیاج ندارم همتون واسه من مردین،میرم جایی که دستتون بهم نرسه،سپیده.... 
از سرخیابون یه تاکسی دربست گرفتم تا شمال ساعت 3ظهر رسیدم ویلا دروباز کردم و رفتم داخل،معصومه خانوم تو حیاط مشغول اب دادن به باغچه بود آروم آروم رفتم پشت سرش باصدای بلند گفتم پخخخخ،بیچاره پس افتاد همینطوری بهم خیره شده بود نفسم نمیکشید خخخخخ :
_واااای خانوم خدا خیرتون بده کشتین منو،کی اومدین ؟
_ههههههه دور از جون معصومه خانوووم،همین الان 
_خوش اومدین خانوم قدم رو چشم من گذاشتین
_چشمتون روشن ممنون
رفتم کنار باغچه نشستم معصومه به طرف ویلا رفت؛
_کجا معصومه خانوم؟!!!!
_ میرم پیش اقا اینا
_اونا نیومدن
_واااا مگه میشه؟؟؟
_اره شده
_یعنی شما تنها تنها اومدین! ؟
_اره معصومه خانوم یه چن روزی اینجام فقط اگه مامانم اینا زنگ زدن بهشون نگو من اینجام،باشه؟
_خاک توسرم بیخبر اومدی دختر؟!!!!!
_اره باهاشون دعوام شد،توروخدا بهشون چیزی نگو 
_ اخه چرا دخترم چی شده ؟
همه چیزو براش تعریف کردم انقد گریه کردم که طفلی معصومه خانومم پابه پام
گریه کرد،سرمو تو آغوشش کشید و موهامو نوازش کرد یهو دلم واسه مامان تنگ شد،واسه قربون صدقه هاش،واسه نوازش کردناش،دلم میخواست مامان جلوم ظاهر شه، انگار خیلی حالم خوب بود که کودکم به حرف اومد:انگار یادت رفت چطوری خوابوند زیر گوشت،نه یادم نرفته،پس چه مرگته دختر حق نداری دلتنگش بشی،حق با این بچه بود ته دلم ازش ناراحت بودم،از حرص گوشیمم خاموش کردم،هی خدا.....
مینا خانوم زحمت شام رو کشید مونا دخترش هم اومد پیشمون یه سال از من بزرگتره خیلی دختر خوبیه،شبم پیش من خوابیدن،خودمو به خواب زدم ولی فایده نداشت رفتم کنار پنجره صدای دریا خیلی آرامش بخش بود تک تک خاطره های سفر قبل یادم اومد،مازیار کجایی ببینی که اینام طرف تورو گرفتن دارن اذیتم میکنن، کنار پنجره دراز کشیدم هوا خنک بود یکم احساس سردی کردم ولی حس پتو آوردن نبود خودمو مچاله کردم و چشامو بستم،
_سپیده جان دخترم،سپیده 
_مامان!!!!
_منم عزیزم پاشو اینجا سرما میخوری برو تو اتاقت
ای کاش این صدا،صدای مامان بود،دلم واسش له له میزد،رفتم تو اتاق و خوابیدم.....
_پاشو تنبل خانوم لنگه ظهره یالا 
_برو مونا بزار بخوابم 
_چی چی رو بخوابم خجالت بکش پاشو ساعت 12ظهره 
_باشه چیه مگه؟
_وااا خدا مرگم بده نکنه اونجام تا همین وقت خوابی؟
از قیافه موناخندم گرفت نتونستم جلوی خودمو بگیرم ریز ریز خندیدم 
_های به چی میخندی ورپریده 
_هیچی هیچی 
هجوم آورد طرفم با بالش از خودم دفاع کردم حسابی سرو کله همدیگرو ترکوندیم،یه آبی به صورتم زدم و رفتم پایین ،ناهار و خوردیم من ظرفارو شستم،بعدش معصومه خانوم رفت یه سر به خونشون بزنه من و مونا هم رفتیم کنار دریا هردو دلمون پر بود،من حرف زدم،اون حرف زد،من گریه کردم،اون صدای هق هقش بالا گرفت ،چن دقیقه هردو سکوت کرده بودیم و فقط گریه میکردیم یهو وسط گریه زدم زیر خنده،مونا مث خنگا با چشای خیس نگام میکرد....
_تو خلی ها سپیده 
_وای مونا میدونی یاد چی افتادم؟
_نه چی 
_یادته بچه بودیم یه روز پسرعموت خوابیده بود کلی گل درس کردیم ریختیم روسرش؟؟!!
_وای نمیری دختر اره
بعد از گریه کلی خندیدیم،روز سوم مسافرت تنهاییم اومد یه صبحانه کوتاه خوردم و رفتم داخل حیاط مشغول اب دادن به گل و درختاشدم غرق عطرگلا بودم که دستی رو روی شونم حس کردم به عقب چرخیدم ازدیدن چهره روبه روم خشکم زد،نه!!!! میکشمت معصومه خانوم حتما اون بهش گفته من اینجام....
_ چن ساله منو ندیدی؟!!!
_تو اینجا چیکار میکنی؟
_ اینومن باید ازتو بپرسم،حالا دیگه تنها تنها مسافرت میری اره،
_ول کن توروخدا سپهر حوصله شوخی ندارم 
_دیوونه تو فک نکردی داداشت دق میکنه وقتی میفهمه آبجی کوچولوش نیس؟
_داداشم اگه بفکر من بود الان اینجا نبودم 
_سپیده اومدم یه قولی بهت بدم و بعدش برت گردونم تهران 
_چه قولی؟
_سپیده عزیزم بهت قول میدم اگه یه درصد ناراضی باشی نزارم وصلتی سربگیره،تو فعلا وایسا ببینم تکلیف چی میشه 
_قول؟؟
_اره خانوم کوچولو قول 
پریدم تو بغلش،حس آرامش تموم وجودمو گرفت،ناهارو اونجا خوردیم و از معصومه اینا خدافظی کردیم و راهی تهران شدیم،غروب رسیدیم مامان اینا هیچی نگفتن منم یه راس رفتم تو اتاقم واسه شامم نه اونا صدام کردن نه من رفتم پایین،شب سنگینی بود ولی خیلی زود خوابم برد....

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

{ پارت 92 }


صبح ساعت 9بیدارشدم مامان اینا خونه بودن،گوشیمو ور داشتم شماره فاطمه رو گرفتم،جواب نداد دوباره گرفتم صدای خواب آلودش پیچید تو گوشی....
_الووو
_علیک سلام خانوم
_وای بمیری سپیده صبح جمعه رو خراب کردی رفت 
_خجالت بکش دختر تا کی میخوای بخوابی؟؟!!!!
_به تو چه آخه ای بابا!!!
_فاطی
_ها؟؟!!!
_کوفت ها!!! هیچی خدافظ 
_جانم عشقم؟قربون دل نازکت
_ فافا میشه بریم بیرون؟دارم دیوونه میشم تواین خراب شده
_تو جون بخواه گلم،چه ساعتی؟
_ نیم ساعت دیگه سر خیابون باش 
_باشه عزیزم فعلا
_فعلنی 
یه مانتو بنفش جلو باز باشال و شلوار سفید پوشیدم،کیفمو بردم و رفتم پایین،حوصله حرف زدن نداشتم واسه همین مستقیم رفتم سمت در ورودی که؛
مامان_علیک سلام
_سلام
مامان_کجا بسلامتی؟
_خیلی برات مهمه؟هه
مامان_سپیده رفتارتو کنترل کن دارم میپرسم کجامیری؟ 
_با فاطمه میرم بیرون،نکنه اینم محرومم؟ 
مامان_زود برگرد 
بدون اینکه حرفی بزنم از خونه خارج شدم،یکی نیس بگه اگه خیلی واستون مهمم به نظرم احترام بزارین،من زود تراز فاطمه رسیدم سر خیابون این ذلیل مرده بازم دیر کرد...
_ هوی چی داری پشت سرم وز وز میکنی؟
_هووف بمیری دختر ترسوندی منو،معلوم هس کجایی دوساعته منو اینجا کاشتی 
_خیلی عذر میخوام خانوم نادری شما وسط خواب نازنینم منو بیدار کردی منم صورتمو شستم،صبحانه که چه عرض کنم لقمه خوردم بعدش آماده شدم و اومدم طول کشید 
_خیلی خب بابا حالا کجا بریم؟
_وااا از من میپرسی؟
_وای از دست تو فاطمه 
_میگم بریم کافی شاپ 
_ بریم 
_ مهمون تو ها
_ههههههه جون به جونت کنن خسیسی باش بریم 
تو مسیر کافی کلی حرف زدیم درباره خواستگاری و سفرم به شمال،رسیدیم کافی گارسون سفارشارو گرفت ورفت؛
_سپیده ؟
_هوووم
_یه سوال بپرسم جون فافا راستشو میگی؟
_مرض الاغ من کی به تو دروغ گفتم ؟!!!
_همیشه ههههههه
_دیوونه میکشمت 
_غلط کردم آقا بیخی بزار سوالمو بپرسم 
_بنال 
_هنوزم دوسش داری؟
_کیو؟؟!!!
_حمید!!!!
_ چرت نگو فاطمه توبهتراز هرکسی از دلم خبر داری،اسمشو که میشنوم حالم بهم میخوره،اون جایی واسه دوس داشتن نزاشت
_پس دردت چیه دختر؟چرا مخالفت میکنی با پسرعموت اون بیچاره که خیلی دوست داره 
_فاطمه ازش خوشم نمیاد اصلا نمیتونم بهش فک کنم
_سپیده شاید واقعا بتونه خوشبختت کنه
_من نمیخوام با شاید و اما و اگر زندگی کنم،ازنظر من خوشبختی یعنی زندگی کردن باکسی که دوسش داری،همه چی پول و خونه نمیشه
_میفهمم چی میگی خواهری درکت میکنم
_اوووف خیرسرم بهت گفتم بیایم بیرون که یکم از این حال بیرون بیام نه اینکه همش این بحث باشه 
_ببخش عشقم راس میگی،خب خانوم شجاع یکم از سفر تنهاییت بگو
سرگرم حرف زدن شدیم که زمان از دستمون در رفت،ساعت 11بود...
_وای خاک توسرم میخواستم به رویا زنگ بزنم یادم رفت 
_چیکارش داری؟!
_میخوام ناهار برم اونجا
_خبریه؟
_خبر مرگ من
_ عه دور از جون دیوونه این حرفا چیه
_میخوام برم با سپهر حرف بزنم شاید اون بتونه بابارو قانع کنه
_اره فکر خوبیه
_اوهوم بزار به رویا زنگ بزنم
شماره رویا رو گرفتم چنتا بوق خورد:
_الو؟!
_سلام جیگرم 
_عه سلام عمه خوبی کجایی؟
_اره خوشگل عمه خوبم،توخیابونم میشه گوشیو بدی مامان؟!
_تو خیابون چیکار میکنی تو سپیده خانوم؟!!!
_اومدم بیرون فضول خان به توچه گوشیو بده مامان کارش دارم
_باش بزار ببینمت پوستتو میکنم،مامان!!بیا زلزله کارت داره
ازدست اینا انقد جلو بچه گفتن زلزله که این نیم وجبیم یاد گرفته!!!!
رویا_جانم؟!
_سلام خوبی؟!
رویا_سلام ممنون تو چطوری؟
_ای میگذره،کی اونجاس؟!
رویا_هیشکی چطور؟!
_ناهار مهمونتم
رویا_خوش اومدی عزیزم 
_مرسی فدات،کاری نداری ؟!
رویا_نه گلم خدافظ
_خدافظ.
بااینکه امیدی نداشتم ولی بازم شانسمو امتحان کردم،بابا از سپهر حرف شنوی داشت باید سپهرو راضی میکردم.
_خب فاطمه جون من برم 
_برو عزیزم مراقب خودت باش،منو بیخبر نزار 
_باش عزیز دلم توم مراقب خودت باش
ازفاطمه خدافظی کردم و راهی خونه سپهر شدم،نزدیک خونه بودم که یادم اومد پارسا منو بدون خوراکی راه نمیده،رفتم یه سری خرت و پرت براش گرفتم،ماشین سپهر جلوخونه نبود این یعنی هنوز از کارخونه برنگشته،زنگ درو زدم خیلی سریع در باز شد و رفتم داخل،به در ورودی که رسیدم پارسا اومد استقبالم:
_چی برام آوردی عمه؟؟
–علیک سلام شازده
_سلام بگو چی اوردی برام؟
_مگه قرار بوده چیزی بیارم؟
_عه اذیت نکن سپیده بده خوراکیامو
_کلی خوراکی خوشمزه اوردم برات ولی حالا که نه سلام کردی،نه بوس،تازه عمه جونم نگفتی بهت نمیدم
_باشه ببشی عمه جون حالا بده
_نوووچ پس بوس چی میشه 
_بفرما اینم بوس
_مرسی عزیزدلم،بیا اینم خوراکیات
بعد از تحویل خوراکیا پارسا خان دستور ورود رو صادر کرد،
رویا_عه سلام کی اومدی؟!!!
_سلام نیم ساعته پسرت منو کاشته جلو در
رویا_واااا چرا؟!!
_میگفت تا خوراکیامو ندی نمیزارم بیای تو
رویا_پارسا مامان چیکار کردی تو
پارسا_هووچی مامانی دروغ میگه

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت 93 }


_ روتو برم بچه ببین دروغگوم شدیم 
رویا_عه پارسا این چه طرز حرف زدنه
_خخخ ولش کن،چخبرا؟سپهر کارخونس؟
رویا_سلامتی عزیزم،اره ،مامان اینا چطورن؟
_خوبن ممنون
رویا_بشین عزیزم من برم برات شربت بیارم 
_ممنون 
نیم ساعتی میشد که بارویا سرگرم حرف زدن بودیم،حرفامون تموم شد هردو ساکت شدیم،صدای بی اف سکوت رو شکست،رویا رفت تا درو باز کنه؛
_کیه؟؟!!!
رویا_سپهر
نمیدونم چرا یهویی دلم لرزید،تموم وجودم پراز استرس شد،سپهر که اومد داخل پارسا دوید بغلش :
پارسا_سلام بابایی 
سپهر_سلام پسرم خوبی؟
پارسا_خوبم باباجون،زلزله اینجاس
سپهر_خخخخخ دیوونه بشنوه پوستتو میکنه جلو خودش نگیا،
از رو مبل بلند شدم و رفتم طرف سپهر،باهم دس دادیم؛
_سلام داداش خسته نباشی
سپهر_سلام عزیزم ممنون،چطوری؟
_خوبم خودت چطوری

سپهر_خوبم ،بشین عزیزم،مامان اینا چطورن؟
‌_اگه قراره دونفر تو دنیا خوش باشن اونان
سپهر_سپیده به موقع اومدی میخواستم باهات حرف بزنم،برو تو حیاط منم لباسامو عوض کنم میام پیشت
_باشه
سپهر رفت تا لباساشو عوض کنه منم خواستم برم داخل حیاط که رویا از اشپز خونه بیرون اومد؛
رویا_کجامیرین؟ ناهار امادس!
_‌میریم تو حیاط زود برمیگردیم
رفتم تو حیاط روی پله ها کنار یه گلدون نشستم،عطر گلا ادمو مست میکرد،گلدونو به صورتم نزدیک کردم باتموم وجود هوای گلا رو به ریه هام فرستادم،غرق بوییدن گلا بودم که دست سپهر رو روی شونم حس کردم،نشست کنارم؛
_سپیده من با بابا حرف زدم اون نمیتونه به عمو « نه » بگه،بابا عمو محمد رو از همه کس بیشتر دوس داره حتی بقیه خواهر و برادراش،عمو محمد تورو خیلی دوس داره سپیده اون کلی ارزو واسه تو و مجتبی داره چطوری میتونی دلشو بشکونی؟!
_سپهر شما چرا فقط به دل عمو فک میکنین؟چرا به دل آشوب من فک نمیکنین؟به من که باید یه عمر با کسی که دوسش ندارم زندگی کنم،سپهر بخدا من نمیتونم اونو به عنوان شوهرم انتخاب کنم،چرا درکم نمیکنین!
_درکت میکنیم خواهرمن فقط لطفا توم به رابطه بابا و عمو ،به حسودا به همه اونایی که از جدایی بابا و عمو خوشحال میشن فک کن.
_جدایی چرا سپهر؟جرم که نمیکنیم فقط جواب رد میدیم به این وصلت مسخره
_وقتی بابا دخترشو به برادرش نمیده و دست رد به سینش میزنه با چه رویی بعدا میخواد بهش بگه برادر؟
نخیر حرف زدن با این قوم مغول فایده نداره!! گلدون رو گذاشتم سرجاش و بلند شدم رفتم داخل کیف و موبایلمو ورداشتم
رویا_سپیده چی شده؟کجا میری؟
_ببخش مزاحم شدم رویا جون به مامان اینا سلام برسون 
رویا_وایسا سپیده بگو چی شده؟
_چیزی نشده عزیزم کار دارم باید برم خدافظ
هنوز از پذیرایی خارج نشده بودم که پارسا خودشو بهم چسبوند؛
پارسا_عمه توروخدا نرو
نمیتونستم تو چشای ملتمس پارسا نگاکنم دستشو کنار زدم و از خونه خارج شدم،سپهر هنوزم روی پله ها بود بدون خدافظی ازکنارش رد شدم،درو باز کردم؛
سپهر_سپیده؟
برگشتم سمتش،چشاش قرمز شده بود
_سپیده بزار بیان یه مدت باهم اشنا شید شاید نظرت عوض شد،اگه نتونستی باهاش کنار بیای بهت قول میدم خودم بهمش بزنم

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت 94 }


باورم نمیشد سپهر همچین حرفی بزنه،اخه مگه میشه؟یه مدت باهاش رابطه داشته باشم اخرش بگم ما به درد هم نمیخوریم؟! اینا پاک دیوونه شدن،هیچ جوابی نداشتم که بدم از خونه سپهر اینا زدم بیرون،حوصله خونه و سرو کله زدن با مامان اینارو نداشتم،درواقع جاییم نداشتم که برم،فشار گرسنگی بدجور زمین گیرم کرد از صبح فقط یه قهوه خورده بودم، چشام خورد به یه فست فودی به سختی خودمو رسوندم معدم خیلی اذیتم میکرد ،یه پیتزا مخصوص و سیب زمینی سرخ کرده با نوشابه سفارش دادم و به طرف نزدیک ترین میز هجوم اوردم،چن دقیقه گذشت گارسون سفارشامو اورد،یه تیکه پیتزا گذاشتم تو دهنم، حوصله انالیز کردن فضارو  نداشتم مغزم فقط میگفت بخور!!
تموم غذامو خوردم،تکیه دادم به میز غرق تو نامعلوماتم بودم که صدای موبایلم از عالم بدبختی بیرونم کشید:
_سلام بله؟
_سلام کجایی؟
_‌بیرونم 
_این وقت ظهر،یه دخترتنها تو خیابون؟
_مامان گیر نده حوصله ندارم
_پاشو بیا خونه
_خیلی خب،خدافظ
موبایلو سٌر دادم تو کیفم،رفتم سمت پیش خوان؛
_اقا میز منو حساب کنید لطفا!!!
خدمه_قابل شما رو نداره سرکار خانوم
_ممنون 
غذا رو حساب کردم،پیش به سوی خونه و غر زدنای مامان بابا !!!
وقتی رسیدم خونه ساعت ۴عصرشده بود،انگار خواب بودن رفتم تو اتاقم،خودمو پرت کردم رو تخت خوابم ،تواین چن روز به اندازه کل ۱۷سال عمرم فکرو خیال کردم،به مرز جنون رسیده بودم،نمیدونم کی و چجوری خوابم برده بود،وقتی چشمامو بازکردم اتاق تو ظلمت و تاریکی بود،بدنم حس تکون خوردن نداشت،سردرد عجیبی اومد سراغم دستمو دراز کردم و چراغ خواب رو روشن کردم،تو همون حالت سعی کردم گوشیمو پیدا کنم ولی نبود،از جام بلند شدم و رفتم پایین ،همه جا تاریک بود پس ساعت از نصف شب گذشته،رفتم تو اشپز خونه یدونه مسکن خوردم و رفتم تو اتاقم خیلی طول نکشید که خوابم برد.
اهههه هرکی هستی بمیری الهی الان وقت زنگ زدنه ،حالا مگه این خاک برسرم پیدا میشد؛
_الووو
_علیک سلام خانوم،ساعت خواب
_تویی سحر!!!
اگه میدونست چه فحشایی نثارش کردم !!!
_نخیر سعیدم!منتظر کسی بودی؟
_مثلا کی؟!!
_چه میدونم خانوم،خوبی؟
_خوب!تو چطوری؟
_خوبم فداتشم،چخبرا؟
اوهو خانوم مهربون شده!جریان چیه؟
_خبری نیس سلامتی
_سپیده؟
_هووم؟
_یکی دوساعت دیگه سعید برمیگرده میایم اونجا،خونه اید؟
اوووف حتما کار مامان بوده،لابد میخواد کلاس اخلاق بزاره.
_اره هستیم فقط من شاید یه سر برم بیرون،کلیدو میدم دس مرجان اینا
_بیرون خبریه؟
_مگه باید خبری باشه؟
_چه میدونم!لابد
حوصله توضیح دادن نداشتم.
_سحر من برم کاری نداری؟
_نه مراقب خودت باش 
_خدافظ
یکی نیس بگه احمق ‌الان دس به سرش کردی،تازه داره میاد اینجا حالا حالا ها باهات کار داره!
رفتم پایین صبحانه که چه عرض کنم ناهار خوردم ساعت یک ظهر بود،دراز کشیدم رو کاناپه چنبار شبکه های تی وی رو زیر و رو کردم چیز خاصی نداشت!
خودمو انداختم تو وان!یه دوش کوچولو گرفتم،نشستم رو میز توالتم از دیدن قیافم کپ کردم!!!چشای پف کرده،زیر چشام کبود شده بود و گود افتاده بود،یعنی تواون لحظه اگه یه روح منو میدید فرار میکرد،صد رحمت به روح ! با یکم کرم پودر و یه رژ صورتی یکم اوضاع رو اداره کردم درست مثل یه دیوار سفید که قوطی رنگ پاچیده روش!
در کمد رو باز کردم یکم مانتو هامو وار انداز کردم، بعد از کلی این ور اون ور کردن یه مانتو جگری باجین و شال مشکی انتخاب کردم، بعد ازاینکه کاملا اماده بودم رفتم تو فکر مقصد!من میخواستم کجا برم؟ هیچ جا!فقط میخواستم وقت بگذره، از رفتن منصرف شدم گوشه کیفمو گرفتم که بزارمش تو کمد،دل و رودش ریخت بیرون.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{ پارت95 }


خم شدم رو زمین تا وسایلامو جمع کنم،یه کارت کوچولو برعکس شده که از تو کیفم افتاده بود رو زمین بود، زینب سرحدی متخصص مغز و اعصاب و روانپزشک!! کارت همون خانوم تو پارک بود طفلی حتما منتظره برم پیشش هههه زهی خیال باطل،کارتو پرت کردم تو سطل زباله کنار میز، کیفمو گذاشتم تو کمد ،خواستم لباسامو عوض کنم که زد به سرم برم پیش این خانوم، شاید اون بتونه کمکم کنه،از سر خیابون یه تاکسی گرفتم ادرسو بهش دادم، طبق ادرس مجتمع پزشکان رو پیدا کردم،به ساختمون نگاهی انداختم یه سوت کوتاه کشیدم، خیلی بلند و شیک بود،خانوم دکی طبقه هفتم واحد دوم بود، رفتم داخل ؛
منشی_سلام خانومی محمدی هستم میتونم کمکت کنم؟
_سلام خسته نباشید! میتونم خانوم سرحدی رو ببینم؟
محمدی_بله عزیزم وقت قبلی داشتین؟
_نه 
محمدی_چن لحظه بشینید فعلا مریض دارن
نشستم روی مبلا، شروع کردم آنالیز کردن مطب، عجب جای شیک و باحالیه، یه رب منتظر بودم دراتاق باز شد،
محمدی_خانوم بفرمایید داخل
دستی به شالم کشیدم و رفتم تو اتاق؛
_سلام
سرش تو یه پرونده بود!
_بفرمایید
_خوبید زینب خانوم؟
وقتی بااسم کوچیک صداش کردم تعجب کرد سرشو بالا اورد:
_شما؟ 
_سپیدم، اون روز توپارک باهم صحبت کردیم
_اهان ببخش نشناختم عزیزم خیلی خوش اومدی بیا بشین
_ممنون
_خوبی عزیزم؟ چطور شد اومدی سراغم
_ممنو.ن، راستش میخواستم باهاتون حرف بزنم
_اووممم درخدمتم عزیزم
_زینب خانوم از ماجرای خواستگاری پسرعموم براتون گفتم دفعه قبل،خب اولش فک میکردم یه نه بگم تموم میشه ولی الان خیلی جدی شده و تحت فش