رفتن به مطلب

اعتراف نامه


پست های پیشنهاد شده

سلام دوستان عزیز :gol:  :bye: 

از اسمش معلومه که موضوع تایپیک چیه  :002: 

اعترافات شما میتونه شامل موارد زیر باشه:

1.سوتی هایی که دادین  :002: 

2.خرابکاری هایی که کردین  :002: 

یک نکته:

از گذاشتن پست نا مربوط خودداری بشه..

لطفا شجاع باشید و اعتراف کنید  :smile: 

اولین نفر خودم شروع میکنم:

پارسال تو مدرسه دبیر رو با یکی از دوستام اشتباه گرفتم و محکم زدم تو سرش :|

اما چون شلوغ بود و تو راه پله ها بودیم رفتم و خودمو تو افق محو کردم  :002:  :002:  :mellow:  :rolleyes:  :rolleyes: 

 

  • تشکر 16
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • پاسخ 137
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

سلام دوستان عزیز     از اسمش معلومه که موضوع تایپیک چیه  :002:  اعترافات شما میتونه شامل موارد زیر باشه: 1.سوتی هایی که دادین  :002:  2.خرابکاری هایی که کردین  :002:  یک نکته: از گذاشتن پست نا م

اعتراف مینمایم که یه بار اول راهنمایی زنگ تفریح که تموم شد و همه رفتن سر کلاساشون با سه تا از دوستای شیرین عقلم وسط سالن طبقه دوم کش بازی کردیم. حالا نپر، کی بپر. صدا تو سالن میپیچید بد جور. آخرم ناظم

سر كلاس علوم رفتيم ازمايشگاه وقتى مى خواستيم بشينم موقع نشستن صندلى ها و سراميك كف ازمايشگاه بعد از برخور باهم يه صداى ناجورى مى داد بعد كه همه نشستيم معلم خواست بشينم بازم يه صداى ناجورى اومد منم گفت

سر كلاس علوم رفتيم ازمايشگاه وقتى مى خواستيم بشينم موقع نشستن صندلى ها و سراميك كف ازمايشگاه بعد از برخور باهم يه صداى ناجورى مى داد بعد كه همه نشستيم معلم خواست بشينم بازم يه صداى ناجورى اومد منم گفتم:بچه ها ساكت شين ديگه يهو معلم گفت:من بودم ببخشيد:):(

اون لحظه دلم مى خواست برم زير كمد قايم بشم(ولى از شانس بدم سر ميزى بودم كه با معلم چندقدم فاصله داشت:( :( :( ) :D :D

  • تشکر 12
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

يه روز داشتيم تو كلاس مى زديم و مى رقصيديم كه مديرمون اومد گفت اينجا كلاسا يا مطرب خونه؟يكى از بچه ها گفت بخدا هيچى فقط يكم باغ وحشه از اون طرف يكى صداى خَر در اورد منو دوستام نمى دونستينم بخنديم يا نه بغل دوستيم كه درحال منفجر شدن بود(بگيم كه منو دوستام بچه منضبطة مدرسه بوديم:) :) )

  • تشکر 11
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

سر امتحان برگه هامونو عوض کردیم بعد مراقب از اسم بالای برگه فهمید طی سیم ثانیه رسید دست استاد همون درسمون بعدش هشت ساعت تمام از راهنمایی میرفتیم دبیرستان از دبیرستان به راهنمایی تنها نتیجه اش این بود که گفت برای اینکه تو کارنامه هر چهارتاتون صفر نزاره روی یه راه حل دیگه فکر میکنه

  • تشکر 11
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف میکنم تا ۷ ، ۸ سالگی فک میکردم ماکارونی رو هم مثه برنج میکارن...

  • تشکر 11
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • VIP

اعتراف مینمایم که یه بار اول راهنمایی زنگ تفریح که تموم شد و همه رفتن سر کلاساشون با سه تا از دوستای شیرین عقلم وسط سالن طبقه دوم کش بازی کردیم. حالا نپر، کی بپر. صدا تو سالن میپیچید بد جور. آخرم ناظم اومد و همه فرار کردیم. ولی خب بعدش توبیخ شدیم.

  • تشکر 12
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

یادمه روز اولی که رفتم دانشگاه بعد از تموم شدن کلاسامون با دوستای خُلم بستنی گرفته بودیم بعد دعوامون شد افتادیم دنبال همدیگه یهو منم حواسم نبود بستنیم ریخت رو سر یکی از استادامون که خیلی هم بد اخلاق بود!!هیچی دیگه...تا یه ماه تو کلاسش راهم نمی داد!!:smile:

  • تشکر 9
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف می کنم همین ماه پیش،داشتم سوپ می خوردم.گذاشتمش روی میز که یهوی دوستم دستشو گذاشت رو میزم و همه اش ریخت روی زمین...حالا همه می گفتن تقصیر هردومونه...ماهم رفتیم مستخدمای مدرسه رو اوردیم.آخرم من گفتم مقصر دوستمه...مستخدممون کلی دعواش کرد...اونم هی برام خط و نشون می کشید با چشماش... بعد از اینکه ولش کردن اومد توی حیاط انقدر دنبالم دوید که همه فهمیدن چه اتفاقی افتاده....نهما خیلی بد نگامون می کردن...وقتی رفتم خونه ماهیچه هام گرفته بود...ازبس دویدم

  • تشکر 10
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف میکنم خیلی برا خیلی چیزا بچم هنوز

  • تشکر 8
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سال آخر دبیرستان بودیم معلم یه ربع بود اومده بود سر کلاس ما از بس حرف میزدیم نفهمیده بودیم.بعد جیغ زد گفت:اینجا تیمارستانه یا مدرسه؟

دوست خر بنده هم ورداشت گفت:خانوم اجازه اینجا مدرسه اس جایی که بهش نیاز دارین ساختمون بغلیه!!

وای معلمه داااغ کرده بود داد زد:اینجا کلاس میموناست؟

منم خیلی خونسرد از روی نیمکت بلند شدم گفتم:نه خانوم اون که کلاس بغلیه ما کلاس گوسفنداییم!

بچه ها مرده بودن از خنده بدبخت معلمه هم از رو رفت قهر کرد رفت تو دفتر نشست!یادم نمیره اون سال انضباط و نمره ی ادبیاتم زیر 10 شده بود تابستون رفتم امتحان دادم!!

  • تشکر 9
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

اعتراف میکنم:

اگه عاشق نمیشدم مسلما الان زندگیم بهتر بودنفس های بی منت میکشیدم...

  • تشکر 7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

همیشه حس میکردم که ادم مغروری باد باشی امااین جوری نبود

همش فکر میکردم که من به چشمش دیده نمیشم اما دیده شدم

من به خوب بودنش اعتراف میکنم به مردونگیش اعتراف میکنم به باهوش بودنش اعتراف میکنم

اما به بد بودن خودمم اعتراف میکنم

  • تشکر 6
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

۱_اعتراف می کنم یک پنجم حرفایی که به مامان و بابام میگم دروغه!!!

۲_اعتراف می کنم بچه که بودم مامان بزرگم ده تا جوجه داشت و من طی عملیات های انتحاری هفت تاشون رو ترور کردم!!!

۳_اعتراف می کنم کمی چاقم!

۴_اعتراف می کنم یه بار قبل از اینکه برم مدرسه نماز ظهرم رو خونده بودم و بعد که رفتم مدرسه ناظممون گیر داد گفت باید همتون برید نماز بخونید. منم رفتم فقط ادای نماز خوندن رو در آوردم.

  • تشکر 8
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این یکی از سوتی های داداشمه. یه بار وقتی پیش دبستانی بوده، معلمش از دست هم کلاسی هاش عاصی میشه و داد میزنه: ساکت شین بی تربیت ها! داداش منم چون ساکت و دست به سینه نشسته بوده ناراحت میشه و میگه: خودت بی تربیتی! خخخخ

  • تشکر 7
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف میکنم یه بار برای اولین بار آدم بودم،محرم بود....یکی از دوستام برای پسرا قبلا کرم ریخته بود؛پسره ام میخواست تلافی کنه برداشت یه لیوان چایی رو اینقدر با دوستاش فوت کرد تا خنک شد...

اومد بریزه روی دوستم که من کنارش بودم،دوستم کشید کنار همه چایی ها ریخت روی من...انتظار داشتم معذرت خواهی کنه ولی هرهر خندید..

منم عصبی شدم رفتم سه تا لیوان چایی داغ خالی کردم رو خودش و دوتا دوستاش....بعد فهمیدم بین خنده هاش گفته ببخشید من نشنیدم :))))

  • تشکر 6
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

اعتراف میکنم یه بار رفتم مخ یه پسره بدبخت و تو چت زدم....کاری کردم که بدبخت میخواست از کرج پاشه بیاد اصفهان!جوری نقش بازی کرده بودم دوسش دارم که رفیق فابمم باورش شده بود...

جمعه رفتم بهش گفتم من پریا نیستم دوستشم این چند وقته خطش دسته من بوده و من به اکانتش وصل بودم...خلاصه حسابی که داغونش کردم گفت میرم خودمو میکشم منم گفتم بهتر یه انگل کمتر:)

هیچی دیگه نمیدونم مرد یا موند ولی حال داد!!!!!

  • تشکر 5
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 2 ساعت قبل، pariya82 گفته است :

هیچی دیگه نمیدونم مرد یا موند ولی حال داد!!!!!

سادیسم داری مگه؟

منم شده گاهی سربسر کسی بزارم اما هیچگاه با احساسات کسی بازی نمیکنم...

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 11 ساعت قبل، HAFEZ گفته است :

سادیسم داری مگه؟

منم شده گاهی سربسر کسی بزارم اما هیچگاه با احساسات کسی بازی نمیکنم...

قبلا هم که گفتم آدم بدیم!

اونم نباید زود اعتماد میکرد!!!

ولی اعتراف زیاد دارم ایشاالله یادم اومد میگم:)

  • تشکر 4
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 43 دقیقه قبل، pariya82 گفته است :

قبلا هم که گفتم آدم بدیم!

اونم نباید زود اعتماد میکرد!!!

ولی اعتراف زیاد دارم ایشاالله یادم اومد میگم:)

نمیخواد اینهمه از زرنگی هات تعریف کنی...

یکم از خوبی هات بگو 

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف میکنم یه بار یکی از پسرهای محلمون شمارمو گیر آورده بود..حسابی رفت رو مخم منم باهاش یه دعوای مشت راه انداختم....

خلاصه حدود دو هفته همش کارمون شده بود فوش و دعوا و خط و نشون کشیدن واسه هم دیگه...

گذشت و رسیدیم به1آبان...روزی که خــــــــیلی برام حرمت داره.زنگ زدم بهش گفتم هر اشتباهیم که بوده از جانب من بوده و معذرت میخوام...بدبخت کپ کرده بود فقط میگفت نه نیازی به معذرت خواهی نیست منم مقصر بودم و از این حرفا.....خدایی هیچ قصدی نداشتم ولی کمک کردم تا با یکی از دوستام دوست بشه و با استفاده از دوستم ضربه ای بهش زدم که فکرشم نمیکرد!

درسته اون روز برای من حرمت داشت ولی من پریام!هرکی بامن در افتاد،ور افتاد....

اینجوریاس.......

  • تشکر 7
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 6 دقیقه قبل، pariya82 گفته است :

اعتراف میکنم یه بار یکی از پسرهای محلمون شمارمو گیر آورده بود..حسابی رفت رو مخم منم باهاش یه دعوای مشت راه انداختم....

خلاصه حدود دو هفته همش کارمون شده بود فوش و دعوا و خط و نشون کشیدن واسه هم دیگه...

گذشت و رسیدیم به1آبان...روزی که خــــــــیلی برام حرمت داره.زنگ زدم بهش گفتم هر اشتباهیم که بوده از جانب من بوده و معذرت میخوام...بدبخت کپ کرده بود فقط میگفت نه نیازی به معذرت خواهی نیست منم مقصر بودم و از این حرفا.....خدایی هیچ قصدی نداشتم ولی کمک کردم تا با یکی از دوستام دوست بشه و با استفاده از دوستم ضربه ای بهش زدم که فکرشم نمیکرد!

درسته اون روز برای من حرمت داشت ولی من پریام!هرکی بامن در افتاد،ور افتاد....

اینجوریاس.......

ما هم از این شیطونیا زیاد داشتیم البته. به نظرم ادمای ضعیفو میشه اینجوری محو کرد یا شاید اذیتشون کرد. 

خود من یه بار یکی یه نفرو بهم معرفی کرد و گفت اذیتش کن. کسی که بهم معرفی کرد پسر داییم بود میگفت طرف هرچی بش میگم میگه عمته ( یعنی مامان من )

شمارشو داد و منم اولین بار بود میخواستم از این کارا کنم ( و البته اخرین  بارم شد.)

کلی بهش پیام زیبا و عاشقانه  رفاقتی دادم و طرف گفت میخوام صداتو بشنوم. زنگ زد جواب ندادم خیلی هم زنگ میزد. به پیام دادنام ادامه دادم تا اینکه یه روز یه مرده بهم زنگ زد گفت برا چی به دخترم پیام میدی؟ منم با حفظ ارامش گفتم من از یکی شماره دوستمو گرفتم و پیام دادم بهش با تصور اینکه منو بشناسه. ولی وقتی فهمیدم اشتباه گرفتم دیگه پیام ندادم. اگه واقعا دخترتون بوده چرا ننوشت اشتباه گرفتی و این حرفا و اینقدر بهم زنگ میزد؟ و این شد که پدرش بی هیچ حرفی تلفونو قطع کرد. 

طرف ادعای زبان انگلیسیم میشد و پسر داییم تو این مورد هیچ تخصصی نداشت برای همین گفت من برم و بی اغراق تو اکثر قریب به اتفاق موضوعات علمی ضایعش کردم.

من خیلی حالیم نیستا اون خیلی شوتینگ بود. البته این مربوط میشه سه چهار سال پیش که تازه ای بی سی زبانو یاد گرفته بودم. ولی کل حرف اینه که قدرت این نیست ادمای این شکلی رو ضایع کنی.  قدرت اینه که بتونی بر غرور و سرد برخوردی و بی محلی طرف مقابلت غلبه کرده و نرمش کنی. 

که من تو این مورد خوشبختانه نه تا حالا از کسی شکست خوردم و نه قصد شکست کسی رو داشتم.

و اینیم که گفتم مسخره ترین و بی مزه ترین خاطره زندگیم بود که هرگز دیگه تکرارش نمیکنم.

  • تشکر 6
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در هم اکنون، Ali.h13 گفته است :

ما هم از این شیطونیا زیاد داشتیم البته. به نظرم ادمای ضعیفو میشه اینجوری محو کرد یا شاید اذیتشون کرد. 

خود من یه بار یکی یه نفرو بهم معرفی کرد و گفت اذیتش کن. کسی که بهم معرفی کرد پسر داییم بود میگفت طرف هرچی بش میگم میگه عمته ( یعنی مامان من )

شمارشو داد و منم اولین بار بود میخواستم از این کارا کنم ( و البته اخرین  بارم شد.)

کلی بهش پیام زیبا و عاشقانه  رفاقتی دادم و طرف گفت میخوام صداتو بشنوم. زنگ زد جواب ندادم خیلی هم زنگ میزد. به پیام دادنام ادامه دادم تا اینکه یه روز یه مرده بهم زنگ زد گفت برا چی به دخترم پیام میدی؟ منم با حفظ ارامش گفتم من از یکی شماره دوستمو گرفتم و پیام دادم بهش با تصور اینکه منو بشناسه. ولی وقتی فهمیدم اشتباه گرفتم دیگه پیام ندادم. اگه واقعا دخترتون بوده چرا ننوشت اشتباه گرفتی و این حرفا و اینقدر بهم زنگ میزد؟ و این شد که پدرش بی هیچ حرفی تلفونو قطع کرد. 

طرف ادعای زبان انگلیسیم میشد و پسر داییم تو این مورد هیچ تخصصی نداشت برای همین گفت من برم و بی اغراق تو اکثر قریب به اتفاق موضوعات علمی ضایعش کردم.

من خیلی حالیم نیستا اون خیلی شوتینگ بود. البته این مربوط میشه سه چهار سال پیش که تازه ای بی سی زبانو یاد گرفته بودم. ولی کل حرف اینه که قدرت این نیست ادمای این شکلی رو ضایع کنی.  قدرت اینه که بتونی بر غرور و سرد برخوردی و بی محلی طرف مقابلت غلبه کرده و نرمش کنی. 

که من تو این مورد خوشبختانه نه تا حالا از کسی شکست خوردم و نه قصد شکست کسی رو داشتم.

و اینیم که گفتم مسخره ترین و بی مزه ترین خاطره زندگیم بود که هرگز دیگه تکرارش نمیکنم.

ولی در کل جالب بود....

ایول خوب حال دختررو گرفتی دمت گرم..........

  • تشکر 5
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شخصیت انسان تنها چیزیه که از ابتدا تا آخر عمر هیچگاه هیچ تغییری نمیکنه

فقط آدمی در برهه ای از زندگی به تناسب موقعیتش نقابی رو بر چهره می زنه

هرگاه این نقاب آزارش بده، با کوچکترین تحریکی نقاب رو کنار میزنه و اونوقت چهره واقعیش مشخص میشه

اگر انسانها کاری رو در کوچکی انجام دادن و در بزرگسالی انجام نمیدن، دلیل بر تغییر شخصیتشون نیست

بلکه خجالت میکشن و دارن حفظ ظاهر میکنن و هر وقت موقعیتی گیر بیارن، اون کارو دوباره انجام میدن

چون توی شخصیتشون نهادینه شده و کاکتوس اگر روزی گلی هم بده باز هم کاکتوسه و اصالتش بر تیغ زایی

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف میکنم یه بار تابستون داشتیم با بچه های برای آزمون جلسه ی بعد طرح تقلب میریختیم به خاطر همین رفتیم توی حیاط...

(کلاسا توی یکی از مدارس برگزار میشد و یه نفر مراقب همیشه توی مدرسه بود).اومدیم توی حیاط و داشتیم برنامه میریختیم که سرایدار مدرسه که یه خانوم مسن بود اومد و بهمون گفت:شماها تو حیاط چیکار دارین؟بیاین برین سر کلاساتون...منم که خوب همیشه زبونم درازه گفتم:به خودمون مربوط میشه چیکار داریم؛شما نگران کلاسای ما نباشین لازم بشه مربیامون خبر میدن...

(آخه این خانومه به خاطر حجابم باهام مشکل داشت و خیلی اذیتم میکرد منم برای اینکه حرصش بدم اینجوری میگفتم...:)))

خانومه آتیشی شد و گفت:با پسرا رفتن اون پشت معلوم نیست دارن چیکارن میکنن زبونشون هم درازه..بیا برو کلاست ببینم.منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:احترام خودتو نگه دار خانوم هرچی من هیچی نمیگما....اون پشت کجا؟بچه های کلاسن داریم حرف میزنیم؛معلوم نیست خودش چه کارایی که نکرده وحالا داره به ما نسبت میده...

بعدم راهمو کشیدم رفتم توی کلاسم نشستم..خیلی بهم برخورده بود؛از تهمت زدن متنفرم مخصوصا که به خاطر ظاهرم باشه...

رفتم خونه قضیرو برای خواهرم گفتم و نفهمیدم چجوری صورتم خیس شد...خواهرمم که روی من خیلی حساسه روز بعدش باهام اومد کلاس و کل مدرسرو به هم ریخت و یه دعوای حسابی با اون خانوم به اصطلاح محترم راه انداخت و رفت...بعد از رفتن خواهرم تایم استراحت بین کلاس کامپیوتر و زبان اومدم توی حیاط تا یکم آب بخورم که خانومه اومد و کلی حرف بارم کرد که اگر واقعا کاری نمیکردی چرا خواهرتو آوردیو از این حرفا...دیگه حال خودمو نمیفهمیدم...نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و صورتم خیس شد..و این یعنی غرورم جلوی اون له شد و من داغون شدم...

اشکامو پاک کردم ولی چشمام کاسه ی خون بود...با شتاب رفتم توی کلاس و فقط به کمک مربی کاپیوتر گفتم مانی بیا

اون بنده خداام کلاسشو ول کرد و اومد..نقشمو بهش گفتم و اونم دمش گرم همکاری کرد،به یه بهونه اون سرایدار رو برد توی آشپزخونه و منم با نهایت سرعت چند تا سوزنی رو که از توی پانل ها جمع کرده بودم زیر صندلیش کار گذاشتم...مانی برگشتو باهام اومد توی کلاس زبان تا باهام حرف بزنه(حالم یکم بد بود آخه:)))

یهو صدای جیغ سرایدار اومد منو مانی ریز و بی صدا خندیدیم.....

جلسه ی بعدشم که جلسه ی آخر کلاس بود کلاسو پیچوندم و نرفتم ....دلم میخواست بدتر از اینا سر اون زنه بیارم حیف که نشد ولی.....حالشو گرفتم:)))

  • تشکر 9
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اعتراف می کنم یه بار اینستا نصب کردم بعد از این که عکسمو گذاشتم رو پروفایلم دایرکتم شد پر ریکوئست . منم حسابی دلم می خواست یکی و سرکار بزارم . یه پسری که از همه خوشگلتر بود و اکسپت کردم بعد ماجرا شروع شد و بحث به جاهای باریک کشیده شده بود . ینی به حدی رسیده بود که برمی گشتم به پسره می گفتم بابا من می خواستم سرکارت بزارم ولمون کن . ولی طرف این چیزا حالیش نمیشد منم با خیال راحت بلاکش کردم . دوستشم از طرف اون پیام داد اونم بلاک کردم:D کلا مغز یه حیوون چهار پا رو اشتباهی جای نهار خورده بودم که دیگه بعد از اون ماجرا کلا طرف اینستا نرفتم:D

تا اعترافات بعدی شما رو به خیر و ما رو به سلامت:D

  • تشکر 10
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • اضافه کردن...