رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

سلام به همه اعضای خانواده نودهشتیا

 

این تاپیک رو برای این ایجاد کردم که هرکسی خاطرات روزانه خودشو اینجا بنویسه , ممکنه فردا هرکدوم از ما دیگه نباشیم , هم یک یادگاری از ما به جا میمونه هم زندگی رو از چشم هم دیگه می بینیم , با توصیف زیبای شما از خاطرات روزانه خودتون  :val:

حداقل 5 خط کامل ! 

  • تشکر 38

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای اولین بار در عمرم به خاطر درس به خودم بی خوابی دادم و دو فنجون قهوه غلیظ بدون هیچ ماده افزودنی خوردم.هیچی هم خوابم گرفته بود،هم خوابم نمیومد.

هم حالم از فیزیک به هم می خورد؛هم نمی تونستم از پاش بلند بشم.

کلا سیستم بدنیم ریخته بود به هم.

دو ساعت خواب دربیست و چهار ساعت؛یعنی دیشب یه زجری کشیدم من

  • تشکر 21

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

امروز 1 شنبه 5 دی 1395 ساعت 12 ظهر 

 

مگه میشه ناراحت بود وقتی تمام زندگی رو خودم انتخاب کردم ؟ 

..........................................

 

 

خیلی زیبا بود آقا امیر لایک پر از انرژی مثبت بود  :gol:  واسه اینکه پست اسپم نباشه خاطره امروز خودمو هم بنویسم  :D

 

امروز 1 شنبه 5 دی 1395 ساعت :12 و 50 دقیقه ظهر  ( معلوم بود از اقا امیر دزدیم اینو ؟  :smile: )

 

 

چقدر سخته از تخت خواب دل کندن  :unsure: بازم با زنگ گوشی بیدار شدمو اماده شدم برم دانشگاه 

هوای بارونی چه دلگیر کرده شهرو , ولی خیلی ام خوبه  -_- بهتر از برفه از سرمای برف و گلو لای شدن خیابون لیز خوردن متنفم خدایا شرکت که هوا بارونیه  :wacko: 

خسته شدم امروز 7 ساعت کلاس دارمو هنوز تموم نشده دارم توی سلف موقع غذا خوردن واستون پست میذارم  :smile: 

روز خوبی داشته باشید نودهشتیای عزیزم  :gol::wub: 

ویرایش شده در توسط parasto
  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکشنبه 5 دی 1395

امروز روز خیلی بدی بود!

سر کلاس زیست:

معلم زیست میگه واسه امتحانتون سخت نیاوردم.اما بخونید....چون از کتاب خیلی نکته ای دراوردم.تکمیلی هم هست.

بعد من به دوستم میگم:مثلا الان خیلی سخت درنیاورده.....

سر کلاس مطالعات:

بچه ها....روز قبل از امتحان مطالعاتتون رو خالی نذاشتن...شما فقط یه نصفه روز وقت دارید برای خوندن!(خبر بد بعدی)

سر کلاس ادبیات:

شما چرا این شعرو حفظ نکردین؟حالا دلم میخواد از همتون نمره کم کنم...باید با آمادگی کامل شرکت می کردین توی انجمن ادبی امروزمون!حالا از هرکدومتون یه نمره کم می کنم....

سر کلاس قرآن:

بچه ها....حالا که امتحان امروزتون کنسل شده میخوام یه خبر بد بدم....اینکه امتحان قرانتون روز خالی قبلش نداره و تا پایان درس 6 هم هست!

من امروز با خاک یکسان شدم....

:mellow: :mellow: :mellow:

  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز تمام مدرسه رو درو کردیم با خودمون که امتحاناتو جا به جا کنن

معاون اومد داد زد اکثرا فرار کردن ما موندیم و معاون خلاصه امروزز تمامش تو حیاط مدرسه بودیم بدون لباس گرم .... ولی مهم اینه که امتحانو لغو کردیمممممممممممم هـــــــــــــوراااا

  • تشکر 11
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز

1 دی 95

ساعت 9 با الارم گوشی از خواب پاشدم...واقعا حال دانشگاه رفتن نداشتم اونم واسه یه کلاس

ولی مجبور بودم...مجــــــبور

با هزار زحمت پاشدم اماده شدم و پیاده رفتم تا دانشگاه... اخه خونه ی ما خیلی نزدیکه به دانشگاه

ساعت 9:55 دانشگاه بودم

دخترا هم از دور با نیش باز مثل همیشه اومدن استقبالم

کلاس شروع شد

جلسه قبل یک اثبات فرمول استاد خواسته بود و من از داداشم گرفته بودم

این جلسه استاد گیر داده بود بهم که بیا و حلش کن واسه بچه ها

با هزار بهونه که برگه اثباتو نیوردم و استاد من اون اثباتو انجام نداده بودم و... از زیرش در رفت (از بیخ گوشم رد شد)

11:30 کلاسو تموم کرد

اووف بالاخره تموم شد فیزیک 

جلسه اخر...بای بای قهفرخی جان

رفتیم سمت زیراکسی دانشکده ... جزوه هام کامل کامل نبود مجبور بودم بگیرم از بچه

کپی کردم و ..ساعت 12 تو بوفه بودیم

ناهارو خوردیمو... رفتیم کتابخونه و تا 4 اونجا بودم

برگشتم خونه

نمیدونم چرا همیشه برگشتن برام بیشتربود مسافتش تا رفت

واقعا چرا؟

فردا امتحان پایانی ازمایشگاه دارم

خدا بخیر کنه

الان دورم پر از برگس

ایشالا که بخیر بگذره

هوا هم که ... درگیره

انگار داره ناز میکنه ابریه خاکه چیه؟ صدای رعد و برق میاد ولی بارون نمیزنه

عزیزم بزن دیگه

برم پای درسا تا وقت نرفته :bye:

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنجم دي ماه سال يكهزاروسيصدونودوپنچ

در حالت عادي هيچكس توي يه روز سرد زمستوني اونم ساعت پنج و نيم صبح دوست نداره از زير كرسي گرم و نرم بياد بيرون اما چه ميشه كرد يه سري چيزاي ديگه فدا ميشد در اون صورت...

لباسامو پوشيده يه دور خوندن كتابو كامل كردم كه حداقل بيست نمره رو خونده باشم ( ما كه واسه بيست ميخونيم دوازده ميشيم همونم نخونيم پاس نميشيم...) و بعد توي اتوبوس با سي سي (ايشون دوست گرامي هستن!) يه دوره ي ديگه

امتحان بدي نبود نوزده و هفتاد و پنج صدم...بايد پرو باشم كه تازه بگم بد نبود در واقع عالي بود و حتي راه رفتناي بعدش توي اون هواي سرد با يار هم عالي بود...اينكه بي دغدغه از هرجا و هركس حرف زديمو از فانتزي هامون واسه زمان بعد كنكور گفتيم روزو قشنگ كرد.

توي راه برگشتن به خونه هم با سي سي يه عالمه حرف زديم اما كتابم توي كيفش جا موند و من خالي خالي برگشتم خونه.

واسه جوراباي قشنگي كه مادر گلم بافته بود دوتا بند بافتم و بهش اضافه كردم حالا ديگه پاپوش هاي دست بافت مادري كل زمستون پاهامو گرم نگه ميداره.

ناهار خوردم و يه دل سير خوابيدم(فك كنم سه ساعتي شد) البته واسه ي خودم به عنوان يه كنكوري با اين حجم خواب نگرانم اما نبايد انقدر هم بزرگش كرد.

انجمن هم انرژي ميده البته وقت هم ميگيره ولي مشكل از منه بي برنامست ^_^

امشب يه دور واسه امتحان چهارشنبه ميخونم و ميخوابم تا فردا كه يه روز خيلي خيلي قشنگ تره رو شروع كنم

ویرایش شده در توسط royalfalcon724
  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۹۵.۶.۱۰    23:07....

من نمدونم چ اصراری دارم توی دلم که فقط میخوام با گفتن سبکشون کنم ..البته میدونم که واقعیت ها رو حتی نمیخوام به خودم اعتراف کنم ..

..میخوام ساعت دو نصفه شب دوباره اون آهنگی که با ویولن نواخته شده بود سکوت شب رو بشکنه و من همراهش شب رو بگذرونم ...لعنتی ...من یه روز به  یکی خندیدم ولی امروز دردی گریبان گیرم شده که احساس میکنم دارم تاوان پس میدم ..

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از خواب بیدارم شدم

رفتم دستشویی

رفتم مدرسه

امتحان دادم

برگشتم

کلاس زبان

شام

خواب

:)

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پنج دی 1395

 

صبح که از خواب بیدار شدم فکرشو نمی کردم امروزم قراره انقدر خوب بشه. خب یه روزایی هست که همینجوری حالت خوبه. یه روزایی هست که حتی اگر بدترین اتفاقا هم برات بیفته بازم نمیتونه حال خوبتو ازت بگیره. و من خیلی وقت بود یکی از اون روزا نداشتن. و بلاخره امروز خوب بود. از همون همینجوری خوبا...

درسته گوشی نازنینم افتاد توی اب و الان انگار که جن تسخیرش کرده باشه خودش اینور و اونور میره 

درسته قرار بود ده صفحه تمرین ریاضی بنویسم اما فقط چهارتاشو نوشتم 

درسته اتاقم شکل انباری یه مدرسه ی مخروبه شده. 

اما حالم خوبه. و دلیل این حال خوبم یه نیم نگاه از اونی بوده باشه که همیشه باعث خوشحالیم شده 

پ.ن: یک عدد تایپک جدید زدم و شدیدا این تایپک جدید را عاشق :dancegirl2:

امیدوارم نره توی بایگانی :008:

ویرایش شده در توسط reyhane2001
  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اگه تقویم رو میدادن دست من امروز رو ازش پاک می کردم، از بس خوووووب بود!

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

يكشنبه ٥دي ماه ٩٥

١١و ١٥ شب

ساعت ١٠صبح با آلارم گوشي از خواب پاشدم ،كسي خونه نبود،قرار بود برم دانشگاه كتابمو از دوستم بگيرم،پامو كه از خونه گذاشتم بيرون خيلي خوشحال شدم،امروز خيلي خوب بود،هواي باروني و مه آلود ،يه پديده ي جالب تو اين روزاي آلوده ي تهران،جاي شادي داشت...

با كلي نشاط رفتم دانشگاه و بعدش به حامد(نامزدم)زنگ زدم كه بريم بيرون ناهار،حامد هنوز تحت تاثير فيلم سلام بمبئي بود و با كلي ناراحتي از پايان بد فيلم تعريف مي كرد كه چرا اخه كاريشما سرطان گرفت...:)

راستم ميگفت ديشب كلي حالمون گرفته شد، بعد ناهارم رفتيم خونه ي ما و نشستيم به صحبت با خانواده گرامي :) بعدش ساعت ٧رفت... من هم اندكي مشغول درس خوندن شدم و فيلم ديدن و موزيك گوش دادن تا الان كه دارم اين خاطره رو براتون ميذارم

اين بود اولين يكشنبه ي دي ماه ٩٥بنده

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوشنبه ششم دی ماه 1395

روز خوبی بود درکل....اینکه بهت خبر برسه با سوال امتیازی زیستتو بیست شدی خیلی خبر خوبیه...

و اینکه وقتی دوتا کلاس هشتم مدرسه رو باهم ادغام می کنن و تو به یه نکته ی ریز توی حل سوال اشاره می کنی....و معلم میگه کیمیا رو تشویق کنین...اونم جلوی بچه های هشتم دو!خیلی جالبه....همیشه آرزو داشتم واسه یه بار هم که شده اونا منو تشویق کنن.... و خانوم سیدان هم آرزومو براورده کرد.و جلوی همه گفت که فردا بیا تا بهت امتیاز بدم...اونم جلوی همه...و منی که کلی خجالت کشیدم....

و الان....که بیکارم....و منی که استرس دارم واسه امتحان ریاضی ترممون که شنبه است....خدایا....خودت کمکم کن! :)

ویرایش شده در توسط KIMIA13
  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوشنبه 6 دی 1395

 

4:28 دقیقه بعد از ظهر 

 

صدای زنگ تلفن  ....

 

+ بله بفرمایید ؟ - آقای ... خوب هستید ؟ از طرف ... تماس میگیرم صبح تشریف آورده بودید + بله بله خوب هستید خانوم ... ؟ - ممنونم , آقای ... شما از فردا میتونید تشریف بیارید برای شروع کار ؟ + بله حتما خدمت میرسم ...

 

با خودم میگم مگه داریم ؟ مگه میشه ؟ 

نخوای کاری کنی ولی خودش دستتو بگیره ببرتت ؟ 

وقتی خودتو پسپاری دستش چرا نمیشه ؟ وقتی بخواد کاری انجام بشه میشه ,, مهرت به دل کسی میشینه , کارت درست میشه , ابروتو میخره , 

100 بار پیگیر کاری میشی که به صلاحت نیستو اخرش نمیشه ولی دقیقا وقتی که خسته شدی نور امیدو میتونی از جای دیگه پیدا کنی به شرط اینکه متوجه بشی این نور امیده از طرف کیه به شرط اینکه به خودت مغرور نشی 

مگه بهتر از تو داریم ؟  :inlove2:  دل شکسته میخری  :cry3:  مگه بهتر از تو هست ؟ 

خدایا چقدر عشقی اخه ؟  :008:

 

« فَابْتَغُواْ عِندَ اللَّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُواْ لَهُ  إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»،

 پس رزق و روزي را از خدا طلب كنيد و او را بپرستيد و شكرش را به جاي آوريد كه به سوي او باز خواهيد گشت(عنكبوت/17)

 

«وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَرَ وَ الْأَفِْدَةَ  لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»، 

خداوند براي شما گوش و چشم و دل آفريد تا شاكر باشيد (نحل/78).

 

«وَ لِتُكَبرُِّواْ اللَّهَ عَلىَ‏ مَا هَدَئكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»

 و تا خداوند را به سبب هدايتتان به بزرگي ياد كنيد و باشد كه او را سپاس داريد (بقره/185)

  • تشکر 18

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوشنبه ٦دي ماه ١٣٩٥،١٨:٣٤

امروز خوابالوتر از هميشه بودم و هي دوست داشتم بخوابم خيالمم راحت بود كه كلاس امروزم ساعت ٢شروع ميشه ولي با صداي زنگ تلفن ساعت ١٠ونيم از خواب پاشدم و طبق سفارشي كه مامان كرد رفتم تو نت تا ببينم بسته اي كه از طريق پست به شهرستان فرستاديم رسيده يا نه،بعد اون ديگه خوابم نبرد و يه صبحونه ي نصفه نيمه خوردم و يه دوش سريع گرفتم كه ديدم ساعت شده ١٢ونيم تصميم گرفتم حاضر شم برم دانشگاه ماشينو از پارگينگ دراوردم امان از اين ترافيكاي تهران...هرچقدم زود راه بيفتي بازم دير ميرسي ،از شانسم جاي پارك نبود و استاد امروز هيچ جوره اگه بعد خودش برسي راه نميده خلاصه با هزار بدبختي پنج دقيقه به دو رسيدم كلاس و دوستم برام جا نگه داشته بود منم زنگ زدم به اونيكي دوستم كه ببينم مياد يا نه كه ديدم جواب نميده و بعد چن مين يه پسر زنگ زد باهمون شماره و قط كرد و نگو كه من حواس پرت شماره رو اشتباه سيو كرده بودم و امان از جنبه ي بالاي بعضيا كه ديگه طرف ول نمي كرد و هي زنگ مي زد منم مجبوري گذاشتم رد تماس و هي به دوستم ميگفتم واي اگه حامد بفهمه منو ميكشه ،،، خلاصه تو كلاسم قرار بود امروز جلسه اخر باشه و استادم راضي شده بود كه با خود شيريني چن نفر از بچه ها قرار شد هفته ي ديگم بريم ،كلا امروز حالم گرفته شد بعدشم كه اومدم خونه ساعت شده بود ٥ و ناهاري كه مامان اختصاصي برام درست كرده بودمو خوردم و تا الان كه به سايت سرزدم،چقد خوبه كه اين سايت هست،آدم كلي انرژي ميگيره❤

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شش دی 1395 

چون دیشب ساعت سه و نیم خوابیده بودم امروز تا ساعت دوازده و نیم خواب بودم. وقتی بیدار شدم واسه ی نون برنجی غذا گذاشتم و اتاقمو جمع کردم و بقیه ی عکسا رو هم زدم به دیوار بعد نشستم در مورد گارانتی گوشیم و اینکه چجوری میتونم ببرم بدم تعمیرش کنن تحقیق کردم تا ناهار اماده شد. ناهار خوردم نشستم فیلم دیدم الانم میخوام برم بشینم درس بخونم اندکی.

ویرایش شده در توسط reyhane2001
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ششم دي ماه سال يكهزاروسيصدونودوپنج

اينكه امروز تونستم و نيم ساعت در برار بيدارشدن اونم سر ساعت پنج و چهل پنج دقيقه مقاومت كنم عالي بود و اينكه بعد از نماز مادري بيدار موند تا بتونم نيم ساعتي چرت بزنم عالي تر...پس شروع خوبي بود.

شروع درس به صورت جدي و يه كله خوندش تا سر ظهر هم باور كردني نبود يعني من؟مهسا؟ تونستم؟ و جواب يه اري زيبا بود يعني اگه بخواي ميتوني...يعني اگه به خودت باور داشته باشي قابليتشو داري همونطوري كه خيليا اينو تو وجودت ميبينن ولي تو باتموم اعتماد به نفسي كه فقط داري به بقيه نشون ميدي اينو قبول نداري...

اينكه كمك مادري يه ناهار توپ پختيم هم خوب بود (با اينكه خيلي غر زد!) ميتونست دليلش اين هم باشه كه بعد از چند روز سرماخوردگي كه حالا بهتر شده يه غذايي به جز سوپ و سبزيجات آب پز خوردم ^_^

مهم ترين اتفاق روزاي دوشنبه هم افتاد...رفتن به كلاس رياضي كه به دو علت خوبه هم اينكه درسش قشنگه هم استادش عاليه...البته يه انتقادم داشتم...اينكه آدم از استاد جوون كلاسش خوشش بياد چيز بدي نيست ما تو سن جووني و نوجووني هستيم و اين چيزا عاديه...مهم تفكره مهم هدفه...دوست دارم تو دنيا جار بزنم كه ازش خوشم مياد اما آيا اين كافيه واسه آدمايي كه فكر نميكنن و فقط قضاوت ميكنن براي اين آدما حتي اگه دليل هم بياري باز هم فكر خودشون رو ميكنن و حتي ممكنه تو رو له كنن...پس توي دنيا جار نميزنم كه ازش خوشم مياد توي دلم ميگم توي اين صفحه اي كه شايد هيشكي منو اونقدرا هم نشتاسه ميگم اينجا منو از رو نوشتم قضاوت ميكنن...من ازش خوشم مياد چون  تو اوج شيطنتش هم خدا رو يادشه ، من ازش خوشم مياد چون خوب درس ميده ، من ازش خوشم مياد چون مثه خيلي از ادماي اطرافم ناراحت نيست ، من ازش خوشم مياد چون خودشو باور داره  و خيلي چيزاي ديگه...

كلاس رياضي هم گذشت و برگشتم خونه چك كردن تلگرام سر زدن به انجمن و احتمالا تموم كردن كتاب واسه امتحان چهارشنبه...

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام حق

ششم دی ماه (‌ اینو دیگه چون مد شده ما هم زوری زوری نوشتیم !) :huh:

 

امروز روز خوبی بود ، من تعبیری از بد ندارم ... همیشه با خودم زمزمه میکنم که بدتر از اینم هست ، پس خداروشکر که سرم نیومده :mellow:

راستش یه مقدار بی حوصله شدم ... نه به کارای خودم میرسم و از اون ور هم باید کنار بقیه باشم !‌ یکی از دوستام درد و دل میکنه از شکست عشقیش ، اون یکی از بیکار بودنش میگه ، اون یکی زنش میاد بهم زنگ میزنه میگه یکم پیشش باش به هم ریخته :))))

حالا این ها به کنار ،‌ امتحاناتم هم هفته دیگه شروع میشه :cry:باشگاهمم نمیرسم برم دیگه تا ۳ هفته  :cry:  فردا ساعت ۹ صبح هم کنفرانس دارم هیچ کاریشو انجام ندادم  :o 

بگذریم ... از بدبختیا به اندازه کافی نوشتیم  

 

بریم سراغ خوبا :)))

بچه های اینجا مثلا ... از خوب های روزگارن ... چطورین؟ میگذره ؟

من که به شدت منتظر اخبار خوبم ، یه مقدار یکنواختی زیاد شده توی زندگیم ... یه کوچولو ها !‌ جای گله نیست ... خداروشکر!

امتحانات رو هم خوب بدیم بره ، بعدش ماشینو هم عوض کنیم نزدیک عید ... دلار رو دارن انگولک میکنن :)) :smile:

راستی امیر جون (اگه اینو میخونی) جون بچت فاروم رو روی ویبولتین ران کن ... کرک شدش توی ایران هست ، بسم الله برادر ... :)

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو شنبه ۶ دی ۱۳۹۵

ساعت ۲۳:۳۲

متاسفانه امتحانات ترم شروع شده و هر امتحان بدتر از امتحان قبلی!

تا چشم روی هم بذاریم خرداد و امتحان ترم دوم و تیر و کنکوووور :cry:

حوصله ی درسم ندارم اصلا :smile:

ویرایش شده در توسط Hannaneh
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز

6 دی 95

روز خوبی نداشتم

از همون صبح اش بد بود...

7صبح با الارم گوشی پاشدم استرس امتحان داشتم

بارون میومد حس خوبی داشت خیابونای اهوازم که بی جنبه... کل خیابون پر اب

7/15 یار پیام داد که نمیتونم بیام دنبالت

دمق گشتیم

تلگرام چک کردم صبونه جزوه و اماده شدم رفت دانشگاه با پای پیاده و چتر...

تو دانشکده بودم منتظر اتوبوس... گفتم بذار یه عکسی هم بگیرم از این هوا و درختا(عکس پایین الحاق شده) یک عدد پسر بد نگاهی کرد بهم خب چیه مگه دوس دارم عکس بگیرم ایـــــــــتش

سوار شدم رسیدم 7/55 سراسرا بودم سپید جانم نشسته بود منتظر با حال بدتر من و استرس امتحان

نگار هم امد

مشخص بود که جزوه رو قورت داده اما میگفت بلد نیستم

رفتیم داخل اولین گروهی بودیم که میرفتیم تا امتحان عملی بدیم تئوری ساعت 12 بود(امتحان ازمایشگاه فیزیک داشتم)

امتحانم که چه عرض کنم... خیلی دقیق بود و خطای کارم فکر کنم 90 درصد بود

شاید 2 نمره از 5 بگیرم

اینم گذشت

رفتیم بوفه ساعت 10 بقیه بچه ها رفتن امتحان بدن

یه چیزی خوردیمو و با سپید حرف زدم یکم... درگیر یه شکست عشقی بود

درکش نمیکردم... ترجیح دادم زیاد نظر ندم!

12 شد رفتیم ببینیم امتحان چی شد... گفتن 1 بیاین

رفتیم 1 اومدیم

گفتن 1/30

رفتیم اومدیم شد 2

اخر 2 امتحان دادیم

قرار گذاشتیم برگه هارو چک کنیم بعد پاشیم... تا اخر جلسه بشینیم

سرم  رو برگه بود... سرمو اوردم بالا دیدم 3 تا دوستام نیستن... ای نامــــــردا اینجاس که میگن رفیقو سر جلسه امتحان بشناس

دادم برگمو ساعت 3 بود... از عملی بهتر بودااا ولی خب عالی هم نبود

رفتیم خانه

خســـــــــــــته بودم

ناهار مامان پزو زدم و گوشی در دست رو تخت خوابم برد تا 7

یکم با یار حرف زدم ارومم شدم یکم یادم رفت این روز نحسو

شام

درس

تلگرام

سایت...

تمام

 

 

 

post-645-0-16094800-1482785015_thumb.jpg

  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۷/دی/۱۳۹۵

۱۰:۷صبح ، سه شنبه

دقیقا از سه شنبه هفته پیش تا همین الان صبح ساعت ۵ بیدار میشم و شب ۲:۳۰ میخوابم.

۱۱ ساعت شبانه روزو اولیای بچه های پیش تلفن میزنن و از تغذیه دوران امتحانای بچه هاشون می پرسن. "باید حتما امتحانا شروع شه تا اولیای یه بچه کنکوری حواسشون به تغذیه ش باشه؟؟ مگه امتحان ترم چقدر مهمه واسه بچه ای که «کنکور» داره! این مشاوره ها رو باید از سوم می گرفتن. یا حداقل از مهر پیش دانشگاهی! نه الان!"... اینا جملاتی بود که تقریبا هربار بعد از قطع تلفن به همسرم می گفتم و "همین که الانشم می پرسن باز بهتر از هیچیه. حرص نخور." جمله ای بود که آقای شوهر با حوصله هر بار در مقابل جملاتم تکرار می کرد... : )

از اول هفته که امتحانا شروع شده، اس ام اسای بچه ها جای تلفنای اولیا رو گرفته. البته اونا باعث حرص خوردنم نمیشن، خدایی خیلی بچه های خوبین خودساز درس میخونن. ولی یه اتفاق خوبیم افتاد که دیدم از هر ده تا اس ام اس هفت تاشون دارن می پرسن که مثلا فلان تست دینی جوابش این نمیشه، تحلیلش داره چرت میگه! . گویا معلم هیچ کاری با تست دینی نداره!!فهمیدم اینو باید با مدیر درمیون بذارم...

از همون ۵:۳۰، ۶ صبح حرفای بچه ها شروع میشه تا ۱۱ونیم اینا... بعد از اونم سر ۱۲ ناهار میخورم! ساعت غذا خوردنم جلو عقب شده.۱ تا ۵ کلاس دارم دانشگاه، ۶ تا ۱۰:۳۰ باید برم مطب دکتر.

یه خانوم مسن و مقرراتی که البته اون اوایلش خیلی سخت می گرفت ولی الان بهتر شده. یکشنبه پرونده یکی از بیماراشو داد بهم داشتم نگاه می کردم، بعد یه دفعه گفت"این کارش با تو باشه" ... وای! تا یه ربع اول اصلا نفهمیدم چی میگه! باورش خیلی سخت بود داشت یکی از بیماراشو میداد به من کامل! بهترین لحظه ی زندگیم بود! البته خودشم از دور کنترل داره روی پرونده وگرنه خانواده بیمار شاکی میشن... طبیعیه.

ساعت ۱۱ حدودا می رسم خونه. و میبینم که آقای شوهر مثل هر روزِ این هفته زودتر از من رسیده و شامشو خورده و یه بشقابم واسه من کشیده و ظرفاشم شسته. نیشم باز میشه "چه پسر خوبی!" ... قیافه ی مظلومی به خودش می گیره و از سختی های وحشتناک ظرف شستن میگه و منم پیرو کوچه علی چپ و دوستان، تایید میکنم که چشم غره میره و قیافه شو مظلوم تر میکنه =)

از ۱۲ تا ۲:۳۰، بعضی شبا درسای دانشگاه، بعضی شبا پرونده های دکتر، برنامه ی بچه ها، حتی نوشتن دو خط از رمانام...

آلارم گوشی روی ۵ و یه صبح دیگه...

یه هفته ست شبیه جغد شدم و فکر کنم تا پایان هفته ی بعدم ادامه داشته باشه. شدم عین اردیبهشت ماهِ سال کنکورم. که برای هر ثانیه و هر دقیقه ش کار داشتم و برنامه ریخته بودم! خیلی حس خوبیه! دوشنبه صبح که بین اس ام اسای بچه ها واسه رسم تقدیر پست گذاشتمو به نقدش جواب دادم اصلا حس قدرت بهم دست داد :smile: که وسط کارام واسش وقت پیدا کردم.

حتی یادمه کمترین ساعت خوابم تو کل دوران کنکور سه ساعت بود. الان شده دو ساعت و نیم. به تشخیص آقایون همسر و برادر قطعا ملاتونین بدنم به ۲درصد رسیده که خواب مواب سرم نمیشه =)

آبان ماه بود که با خودم گفتم "یاد دوران کنکور بخیر... فکر نکنم دیگه تکرار شه." و الان... !

حس میکنم خدا داره جوابمو میده!... حتی فکر اینکه صدامو شنیده هم حس خوبیه =)))

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سه شنبه هفتم دی ماه 1395

درکل روز خوبی بود....چون با سوالاتی که امروز حل کردم بالاترین امتیاز ریاضی رو بین دوتا هشتم کسب کردم....یه خبر خوب بین اینهمه خبر بد!هرچی باشه غنیمته.... و بعد معلم ریاضیمون برامون منابع امتحانو مشخص کرد....گرچه کم نبودن،اما زیاد هم نبودن....امروز یه اقایی که از شانس جوون هم بود اومده بود برای تعمیر دوربین های مدار بسته ی مدرسه.داشت توی حیاط پشتی مدرسه که زمین والیبالمون اونجا بود دوربین هارو تعمیر می کرد.....منم بی خبر رفتم حلقه رو برداشتم و داشتم حلقه میزدم که دوستام اشاره کردن به مرده....وقتی برگشتم دیدم یا خدا!داره به من نگاه می کنه.... و این اتفاق کل روزمو خراب کرد....اما زود فراموشش کردم و سرمو به کار خودم مشغول کردم.اما ازش نتیجه ی اخلاقی که گرفتم این بود که همیشه شرایطو بسنجم بعد کارمو انجام بدم....الان هم دارم با تلگرامم وداع می کنم....تا دوهفته دیگه خداحافظ تلگرام من!اما به نفعمه....چون امتحانام مهمترن....

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام خدا 

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست! منم میگم روزی که نکوست از صبح پیداست! 

صبحی که خواب بمونی بعدم بیدار بشی ببینی مادر جان نیست و تویی و یه برادر غرغرو که بد خواب شده و داره گریه میکنه و از قضا کرن فلکسم نداری معلومه که قراره چجوری پیش بره :D 

اما من کلا ادم سمجیم! 

پس یه تخم مرغ شانسی دادم به برادر گرامی نشوندمش پای تلویزیون 

خودمم به خودم  تقویت روحیه ی دوره ی امتحانات دادم و صبونه نوتلا خوردم 

درسته سمجیم! ولی با سمجی زمانی که قرار بود صبح درس بخونیم و خواب میوندیمو که نمیشه برگردوند دیگه (پیام اخلاقی: سمجی همه چیز نیست به سمجی خود تکیه نکنید ضایع خواهید شد) مجبور شدم توی راه مدرسه اون فصل عقب مونده رو بخونم <_< نشد از راه لذت ببریم :cry: 

بعدم خیلی ریلکس امتحانو دادیم(خوبم دادیم ایشالا بالای دوازده میشم :P ) و اومدیم خونه. ناهار چی داریم؟ چلو گردن :loveshower: اینجاست که میگن ضرب المثل قدیمیو ویرایش کنی همین میشه....صبحش خوب نبود ولی چلو گردن روزمونو ساخت ;) 

بعد از ناهار گرفتم خوابیدم. بیدار شدم ساعت 4:56 دقیقه. از اونجایی که بدنم به خواب ظهر عادت نداره تا ساعت 6:20 دقیقه نمیدونم دقیقا داشتم چیکار میکردم <_< 

بعدم که اتاقو جمع کردیم یک لیوان اب میوه درست کردیم و نشستیم داریم خاطره ی روزانه مینویسیم.تصمیم داریم کار های مفید بکنیم ^_^ (ندای درون: تو و کار مف..... من: لطفا توی خاطره ی روزانه نوشتنم مزاحمت ایجاد نکن) 

پاورق: با تشکر از کسی که این تایپکو زد واقعا خیلی مفیده من دو سال پیش خاطره روزانه مینوشتم اما عادتش از سرم رفت. یک ماهه همش میخوام شروع کنم هی نمیدونم چی بنویسم. اینجا دوستان مینویسن ادم میخونه الهام میگیره که چجوری باید بنویسه  :hapy:

ویرایش شده در توسط reyhane2001
  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هفتم دي ماه سال يكهزاروسيصدونودوپنج

نميدونم چمه...با اينكه ديگه شده قرار روزانه كه بيام و اينجا با تاريخ خاطراتمو ثبت كنم اما بازم يادم ميره كه امروز چندمه...يعني دوباره دارم به دوران الزايمر برميگردم؟ هر چند  دوران خوبي نبود و سال گدشته در همين حوالي زمستون اتفاق افتاد ولي دوست ندارم برگرده پس بايد يه كاري كنم...

دوران امتحانات هم عالمي داره ها...از يه روتين به يه روتين ديگه منتقل شدن...حداقل هر روزم با دوستام همراه بود هر چند تكراري بود ولي به تكراري بودن اين روزا نبود...صبح زود بيدار ميشم...صبحانه...توي اتاق ميشينم ( يا درس يا انجمن)...ناهار...خواب...درس...انجمن...خواب.

برنامه ي اصلا خوبي نيست

البته خوب هم نيست انقد منفي نگر باشم...امروز دوباره كمك مادري ناهار رو اماده كرديم ...امروز بالاخره يه فرصت اضافه باعث شد بتونم بيام انجمن و يه سروساموني به تعداد پستام بدم ، البته قشنگيش بيشتر به اينه كه ميرم كه عالمه تحقيق توي سايتاي مختلف ميكنم و يه عالمه چيز جديد ياد ميگيرم

از بس اتفاقا روتين بودن حتي يادم رفته بود كه جزوه ي دوستمو فردا بايد بهش تحويل بدم و هنوز ننوشتمش...پس تا فردا

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیری نمی پاید که نوای قرآن مجلسی برای من هم برخیزد و من آن روز چقدر زیان کار هستم!


امروز در آنسوی بیداری به این فکر کردم که نکند از کسانی باشی که فقط می پندارند کار خوب می کنند!


عمر کوتاهی که به تاریکی می گراید و انسانی خفته در هزارتوی دنیا!


.


.


.


روز با تمام به کام بودن و ناکام بودن هایش گذشت و صفحه ای دیگر از عمر بی ثمر بنده ای خطا کار رقم زد..بنده ای که به فرصت سوزی هایش به چشم ترقی می نگریست و در اعماق قلبش رفتارش را می ستود.


به آدمک های اطرافش نگاهکی انداخت و وقتی از خواب بودن آنها مطمئن شد سرش را روی بالش پنبه ای دنیا گذاشت و به خواب غفلت فرو رفت.


ولی او هنوز هم به یگانه ی بی همتای بالای سرش امید و اطمینان دارد و یقین دارد یکی آن بالاها حواسش به همه چیز هست.


.


.


.


 


s.......d                                                                                    2016.12.27


  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×