رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

بازم یه روز دیگه که منتظر جواب یگانم:emptyfridgef:امروز خیلی خیلی خوب شروع شد! بابام از خواب بیدارم کرد. بیدار نشدم ولی با دیدن چیزی که فقط مختص رویاهام بود و تو خوابم نمی دیدمش بیدار شدم! البته از جام پریدم:laugh2:مرسی بابایی عاشقتم قد یه دنیا:teddysmiley2:

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

حسن ختام یک تعطیلی غیر عادی!

سه سیلی محکم که بشر را بیدار کرد!! 

- سیلی اول را نیکلاس_کوپرنیک نواخت! او ثابت کرد زمین، مرکز کائنات نبوده بلکه سیاره‌ای کوچک است که گرد خورشید می‌گردد!
- سیلی دوم را چارلز_داروین نواخت! او به انسان که "اشرف مخلوقات" نامیده می‌شد نشان داد که چندان اختلافی با سایر جانداران ندارد!
- سومین سیلی را زیگموند_فروید به گوش انسان زد! او اثبات کرد که عقل، پادشاه انسان نیست؛ رفتار و گفتار بشر سرچشمه مهم‌تری دارد و آن ناخودآگاه است!

و سیلی که امروز می‌بایست مردم خواب‌آلود سرزمین‌های به خواب رفته را بیدار کند این است که: 
"راه آزادی و مدنیت نه از خیابان با مشت‌های گره کرده، بلکه از آرامش کتابخانه ها می‌گذرد! برای همین است که کتابخانه در سرزمین‌های به خواب رفته امن‌ترین مکان برای عنکبوت هاست"

  • تشکر 2
  • عالی 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوالحق

دیدی بعضی وقتا یه صدا می پیچه تو گوشت؟ یه صدا که شاید از گوشت نیست ها...! انگار از ندای درونته...! از همون حس ششم هایی که رادار فعال می کنن...! که امروز-فردا، فلانی میاد... فلانی سر و کله اش پیدا می شه...! بعد یهو، تو همون لحظه، چشت می افته به ساعتای جفت... حالا فرقی نداره، ساعت دیواری نشونش بده، یا ساعت دیجیتال گوشيت، وقتی که با استرس از خواب پریدی و هنوز ضحی هم نشده...! بعضی وقتا یه چیزی، هی جلوی چشمت جون می‌گیره... هی بزرگ و بزرگ تر می شه و تو بی قرار تر از همیشه، به در و دیوار چنگ می زنی تا اون و از بین ببری... اما زور که نیست! نمی شه! دیگه نفسی نداری که بخواد باهاش مقابله کنه... تمام رمقت و گذاشتی پاش و... یهو به خودت میای و می بینی که افتادی تو دره ای که بیرون اومدنش یه عزم و اراده ی عظیم می خواد...!

 

ولی بعضی وقتا هم، انگار دست همون بالایی، همونی که حق خطابش می کنی و ضمیر سوم شخص می ذاری قبل اسمش، دستش و می ذاره پشتت و بلندت می کنه! آروم آروم کمک می کنه شیب تند سربالایی و بالا بری...! هرچند، بالا رفتن از سربالایی برای رسیدن به دوا-درمون و راه چاره، به این آسونی نیست! درد داره... اشک داره... نفس نفس زدن داره... جای پا محکم کردن داره... ولی می ارزه! تهش می شه نفس کشیدن از سر آسودگی! زندگی کردن از سر امید! لبخند زدن از سر شادی! نه ساختن یه سری روزمرگی های بی فایده، که لحظه به لحظه ی عمرت و نمک می پاشن...!

زندگی تون پر از حس خوب! =))

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چقدر بد است...

وقتی کنارم هستی به نبودنت هم فکر میکنم... آنوقت اگر دیدی لحن زبانم شور شد، بدان تأثیر جذر و مد بغض گلویم است.

دوستت دارم مادر عزیزم:veiledsmile2:

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 دوست دارم که دوستان تو چالش فلانی چطوره که اینبار نوبت من شده شرکت کنند. :smile:برای خودشون سرگرمیه و برای من هم سرگرمیه و هم جالبه:ok:

@BeNNeT, @Wahid, @Gisoo, @parand2237, @marjoosh, @Alina, @F.Ghorbaniniya, @reyhan.B, @Aylin21, @Aylin.exo، و بقیه دوستانی که ذهنم یاری نمیده که یوزرشون به یادم بیاد.

http://forum.98ia.org/topic/21699-❉ツ❉-چالش-فــــ✿ــــلانی-چطوریه-؟-❉ツ❉/?do=getLastComment

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گاهی زمین به تمام فراخی اش

 در پیش کلبه کوچک ما، تنگ می شود

{بنا به صلاح دید ذهن بنده این قسمت ها حذف شده اند!}

وقتی حصار غربت من تنگ می شود

 هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هم خاطره ی خاطره ها بودی و رفتی
آوردگه باد صبا بودی و رفتی

دیشب که سراغ تو از انکار گرفتم
رویا به من آموخت خدا بودی و رفتی

امروز به کوتاه نوشتار تو ماندم
تا از تو نوشتیم کجا بودی و رفتی
از پنجرۀ چشم تو راهیست به فردا
با این همه اوصاف بلا بودی و رفتی

ما بندۀ دستیم و تماشای تو هستیم
معشوقۀ خوش ناز و ادا بودی و رفتی

کفر من از آن زهد تو پیش است ، چرا ؟ چون
سجادۀ رنگین ریا بودی و رفتی

ای کاش نمی رفتی و من گریه کنم باز
افسوس که افسون ندا بودی و رفتی

خالی شدی از شعر که امروز نوشتم
از حرفۀ عشاق رها بودی و رفتی

با این همه آزار ، ببین باز نوشتم
ای یار ، پری چهره نما بودی و رفتی

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با توام مرگِ پس از زنده به گوری و جنون
با توام گوش بده حرف زیاد است هنوز...

 

غم فراگیر:)

عیبی نداره

من از اهنم:)

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز 

سگی ترین روز عمرم بود. صبح وقتی همه خواب بودن پاشدم.. رفتم مدرسه سر کلاس زیستتت...

بعدم خوابم میومد حسابی یه لحظه سرمو گذاشتم رو کتاب بغلی ام کتابو کشید با کله خوردم به میز..

معلم زیستمونم یه نگاه بهم کرد و گفت: خوبه! خوابیدنم خوبه!

منم گفتم: نه خانومم.خواب نبودم به ولله..

اخماشو کشید تو هم و گفت برو بیرون!

منم بقیه کلاس رو پشت درای بسته سپری کردم.. ولی جاتون خالی اینقدر خوابیدممم خیلی چسپید

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کلا ۲ دسته ادم هست

اونایی که میبینن

و اونایی که میشنون

 

و چقدر بده جزو دسته ی دوم باشی...

و چقدر بده...

//وقتی که چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود//

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چند وقت یه به این موضوع فکر میکنم که...

چرا همش ناله میکنیم که روزهامون تکراریه، ساکته، بدون تنوعه، بدون هیجانه؟

با اینکه میدونیم یه عده هستن که آرزوی یک زندگی ساده و بی هیجان و آروم و حتی تکراری رو دارند. با اینکه میدونیم وقتی پیر میشیم حسرت همین روزها رومیخوریم؟

چرا بعضی وقت ها اینقدر از اعضای خانواده مون دلخور میشیم که ته دلمون میگیم کاش برم یه جای دوری که دیگه نبینمتون؟ یا حرفی میزنیم که دلشون میشکنه؟

با اینکه میدونیم تا ابد با هم نمی مونیم و  دلمون نمیاد خار تو پاشون بره

چرا اینقدر به همنوعانمون آزار میدیم با اینکه میدونیم یه دنیای دیگه ای هم هست که باید جواب پس بدیم؟

چرا به کسی ظلم میکنیم با اینکه میدونیم خدامون یکیه؟ چطور رومون میشه از همون خدا کمک بخوایم که بنده اش رو اذیت کردیم؟

به کجا چنین شتابان؟

  • تشکر 3
  • عالی 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا خونتون نمیام؟

عزیزم این چه سوالیه؟

بگم تحمل حرفای پوچتون برام آزاردهنده ست ناراحت نمیشید!؟

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گونگ شیم زیبا یه درسی بهم داد... استرس کشنده است...

وقتی برمیگردم به اون روزای سخت، میبینم زندگی چقدر گذراست و واقعا ارزش رنجش و رنجوندن نداره.

فقط باید یاد گرفت که چجور زندگی کرد.

موهامم دیگه یاریم نمیکنن! 

و صورتی که به جای ۱۹ ساله بودن

۲۷ ساله است!

خوشم میاد از این آرامش غمگین...

 

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

فکر کنم این اولین خاطره‌ام توی این نودهشتیا باشه. پس سلام به همه!

امروز زیاد جالب شروع نشد. یکی یه چیزی گفت که نباید و یکی چیزی نگفت که باید می‌گفت. قضاوت شدم. چندین بار و اینجوری شد که حوصله هیچ کاری رو نداشتم. حالا با این حال باید کلاس زبان هم می‌رفتم و حتی نمی‌تونستم غیبت کنم چون امتحان و رایتینگ داشتیم. حتی حوصله نداشتم به فیدیبو سر بزنم و کتابی که تازه شروع کرده بودم رو ادامه بدم! آخر بعد چند دقیقه رفتم سراغ گوگل و درباره موضوع رایتینگم جستجو کردم.

کلاس مثل همیشه خوب بود. خوشحال بودم که رفتم. نمی‌دونم چرا سر کلاس زبان اصلا نمی‌تونم ناراحت یا عصبانی باشم. همیشه بهم خوش می‌گذره. کم پیش میاد خلافش اتفاق بیوفته. امتحان رو هم خوب دادم. حداقل از نظر خودم.

تا الان هم اتفاق خاصی نیوفتاده. یکی دو نفر ناراحتم کردن ولی به نظرم به اندازه کافی اهمیت دادم و دیگه باید تمومش کنم واسه همین غصه نمی‌خورم و ناراحت نیستم.

آها! رفتم فیدیبو دیدم ۳۰% تخفیف گذاشته واسه کتاباش. هر روز هم واسه کتابای مختلف این کار رو می‌کنه. خیلی گیج شدم الان. می‌خوام کلی کتاب الکترونیکی بخرم ولی پول ندارم و کم دارم. می‌خوام بخرم اما انتخابام اونقدر زیاده که موندم توش. اسیر شدیم نصف شبی:cry:

همین دیگه... شبتون بخیر و رنگی مخملی!

پ.ن: فیدیبو یه اپ هست که می‌تونین کتابای الکترونیکی رو توش قانونی بخرین. قیمتاش هم چون کاغذی درکار نیست خیلی خوبه. پیشنهاد میشه خیلی.

  • تشکر 2
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی سخته که واسه چندمین بار نا امید بشی....

نه هدفی داری

نه زندگی

.

.

.

.

نه کسی

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چه حس خوبیه

وقتی خودت میل به زدن حرفای رمانتیک داری،

ولی اون بجای اینکه پررو بشه بعد از یه مکث فقط بگه:

"سرت سلامت بانو" :)

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدایا!

عذاب وجدان دارم!

نمی خواستم موهای خواهرمو خراب کنم

خودش گفت کوتاهشون کنم!

:padded:

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خدایا اعصاب ندارم کاری کن امروز حسین و زهرا نزدیکم نیان

یا حد اقل امیر عباس بیاد

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امروز قراره برم کتابخونه

مبینا به گفت دنبال رویا هام و هدفام برم

هرچند دست نیافتنی ان

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوالحق

"یک... دو... سه... می دود..."، تا جایی که می دونم، این چند کلمه، اولین چیزایی بودن که از همون دست نوشته ی اولم تو دفترچه خاطراتم می نوشتم، و البته، هنوزم می نویسم...! =)) انگار که این روند دویدن تمومی نداره... آنقدر باید بری تا برسی به یه جایی که شاید مثل یه فنر، کشش خودت و به حداکثر ممکن برسونی و بعد، دو حالت داره:

1- یا می بُری و رها می شی تا هر چقدر که خواستی خودت و بکشی...

2- یا هم که دقیقا مثل یه روند تله پورت کاملا ماهرانه، به سر جای اولت برمی گردی...!

خوب... فکر کنم من دو سه روزی هست که دارم تو حالت اول خودم به سر می برم...! =)) می دونی، حالت قشنگ و غیرعادی و ملموس و در عین حال، ناملموسیه! انگار آدم داره دست و پا می زنه...! حسش مثل وقتایی که هی دلت می خواد بری جلو و از میون خط اخم پیشونی اش، خستگی اش و بکشی بیرون؛ ولی، یه چیزی اون ته مهای وجودت هی جیغ و داد می کنه که "بابا دختر! یکم اون غرورت و جدی بگیر!"، و بعد تو با دلی گرفته از دلِ گرفته ی خودت، راهی همون نیمچه صبرِ جامونده توی روانت می شی... اما باز هم دلت پیش اون خط عمیق و حک شده ی روی پیشونی اش، می مونه...!

می دونی، این مثال خیلی طولانیه ها! اما خوب، مگه داریم عزیز تر از کسی که دلت برای رفع خستگیش پر می زنه؟! حالا اون عزیز، می تونه پدرت باشه... یا مثلا...

نمی دونم! در هر حال، بریدن فنرِ آدم کار ساده ای نیست! درد داره بریدن و دست کشیدن از همون چیزی که ازش همیشه پیروی می کردی و بهش وابسته بودی، با تون معیار و ملاک هات و تعیین می کردی و با اون خودت و می سنجیدی، ولی درست همون لحظه، به خودت میای و می بینی که حالا داری راحت تر زندگی می کنی!

************

پ. ن: از رده نوشته های بی سر و تهی که خود کسی که نوشته اون رو هم، نمی تونه بفهمتش!! =))

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوالحق

و باز هم خودم باید خاطره بنویسم!! =))

خوب، می دونی، بعضی وقتا فکر می کنم که زندگی، مثل یه پلنر رنگی رنگیه که با کلی شوق و ذوق سفارش دادی، سیصد و شصت و پنج تا برگ داره و هر برگ واسه یه روز از سال جدیده! هر روز می ری سراغش و برگ می زنی و به این فکر می کنی که کی ممکنه این پلنر تموم بشه و تو خاطرات یک سالت رو بنویسی؟! =))

اما می دونی حقیقت چیه؟ اون پلنر هیچوقت تموم نمی شه...! بلکه فقط تو شاهد روز به روز خالی رد کردن صفحه ی جدیدی! برای همینه که الان بعد از یکسال، پلنر من کمتر از بیست برگش سیاه شده!! =))

زندگی ام همینه... هر روز به امید گذشت زمان، رویا بافی می کنیم که سال صمیمیت و اوضاع اقتصادی و احساسی و روحی-روانی مون بهتر می شه، اما هر روز بدون هیچ ت**** برای ثبت یه برنامه یا حتی یه خاطره ی بی ارزش، اون و رد می کنیم! =))

به قول یکی: احمقانه تر از گذروندن احمقانه ی لحظه ها؟! 

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مثل هر روزم بی هدف زندگیم رو میگذرونم

انگار نه انگار

یه نوجونم

انگار شدم یه پیرزن 50 ساله که منتظر مرگه

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هر وقت اتفاق مهمی می افته بارون میاد. اما اون روز برف اومد.

وقتی اولین بار با دوستام قرار گذاشتیم بارون اومد،وقتی با هم پیوند خوهری بستیم هم بارون اومد،حتی یه بار تو مرداد بارون گرفت،چون ما تصمیم گرفتیم گروه مون رو درست کنیم و من همون روز تصمیم گرفتم کتابم رو بنویسم،اما روز عروسی برف اومد. می گن به خاطر این بود که داماد ته دیگ رو می خورده،ولی من می گم به خاطر این بوده که من و بهترین دوستم بعد از هفت ماه قهر باهم آشتی کردیم، دونه های برف انقدر درشت بودن که نگو، تازه،اول های بهارم بود، شب مجبورشون کردم نون بزارن ته دیگ، جفتمون همه ی ته دیگ ها رو لمبوندیم، اگه شب عروسیِ ما هم برف بیاد(حالا بارون هم قبوله) واسه یتیم ها مهمونی می دم و ته دیگ ها رو هم بینشون پخش می کنم،نا گفته نماند،تاریخ عروسیمون دوازده مرداد ماهه!

(من اهل پول خرج کردن نیستم،اونم برای هفتصد نفر!ولی قول قوله و معامله معامله است!)

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×