رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

یاد توهمچون مرغ بهشتی درغرفه ام

پرمیزند مدام

ای آفتاب مهر

افسانه خیال تویادم نمیرود

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تمام لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه !
گریزگاهی گردد
آی عشق
آی عشق
چهر ی آبیت پیدا نیست !

  • تشکر 4
  • عالی 1
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است 
دردهای پوستی کجا
درد دوستی کجا!

  • تشکر 3
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.

  • تشکر 4
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رو به چارسو گشاده بود 
با شكفته چهره ای 
زیر گونه گون نثار فصل ها 
ایستاده  بود 
گرچه گاهگاه
چهرش اندكی مكدر از غبار بود 
لیكن از فرودتر مغاك شهر 
وز فرازتر فراز 
با همه كدورت غبار ‌، باز 
از نگار و نقش روی او 
آنچه باید آشكار بود 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیدی چگونه شبی در هیاهوی مبهم بی فردا گمت کردم
دیدی چگونه آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادش به خیر
عهد جوانی که تا سحر
با ماه مینشستم
از خواب ، بی خبر
اکنون که میدمد سحر از سوی خاوران
بینم شبم گذشته
ز مهتاب بی خبر
این سان که خواب غفلتم از راه می برد
ترسم که بگذرد ز سرم آب ، بی خبر

  • تشکر 3
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از موجودی که دیگر هیچ نیست

جز وجودی نفرت آور بهر تو

آه،اینست آنچه رنجم می دهد

ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو

  • تشکر 4
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

وای از آن روز

 تو عاشق شوی و من معشوق

پدری از تو درآرم

که خدا می داند

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در کوی تو مستانه 
می افتم و می خیزم
دلداده و دیوانه 
می افتم و می خیزم
من مست و پریشانم
می نالم و می مویم
مدهوش ز پیمانه 
می افتم و می خیزم

 

  • تشکر 3
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می شکافم من دل تنهاییم را

و میلولم به سوی پیله ی تاریک احساسم

صدایی میرسد از راه

صدایم میزند سهراب

و دیگر هیچ به جز حسرت

به جز دلتنگی مفرط

به جز آه.... 

 می شکافم من دل تنهاییم را

و میلولم به سوی پیله ی تاریک احساسم

صدایی میرسد از راه

صدایم میزند سهراب

و دیگر هیچ به جز حسرت

به جز دلتنگی مفرط

به جز آه....

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم
منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور
منم ، دشنام پست آ فرينش ، نغمه ناجور
  • تشکر 2
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رو به چارسو گشاده بود 
با شكفته چهره ای 
زیر گونه گون نثار فصل ها 
ایستاده  بود 
گرچه گاهگاه
چهرش اندكی مكدر از غبار بود 
لیكن از فرودتر مغاك شهر 
وز فرازتر فراز 
با همه كدورت غبار ‌، باز 
از نگار و نقش روی او 
آنچه باید آشكار بود 

  • تشکر 6

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در مصاف نان و تیغه ی شمشیر
میان سبز
خیمه می بست برای شفق فرداها
تن تو یک شهر شمع آجین
که گل زخمش
نه که شادی بخش دست آن همسایه است
که برای پسرش جشنی برپا دارد

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دارم راه می افتم
تا چطور با تو حرف بزنم
که چطور به حرف هایت گوش کنم .. 
برای به تو رسیدن
یک بار برای همیشه باید راه می افتادم
برای با تو ماندن اما
روزی هزار بار
باید راه افتاد...

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دم غروب ، میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید.
و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را.

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اولین برف سال
بر دو کوه پلکت
خواب یک رود ویران گر را می بیند
در بهار هر سال
دشنه ی دژخیمان نتواند هرگز
کاری افتد از پشت
تن تو
دنیایی از چشم است

  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تالاب تاریک
سبک از خواب بر آمد
و با لالای بی سکون دریای بیهوده
باز
به خوابی بی رؤیا فرو شد...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در عبور از کوچهْ بازاری
ناگهان مانند من ، نیش ِکوچه باز شد
از شعرک ِِ نیم بند ِیلدایی ت در گوشم !
ماه هم خندید بر دنیای ما
و ستاره با تو هم آواز شد ....
....

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درد دل زمان را توخواستار نباشی 

تاآن زمان که باران برشانه هایت ریزد

صحرای این دیارا توسوزان ندانی

شاید گنه زتو نیست این چرخ روزگار است

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تن تو کوه دماوند است
با غرورش تا عرش
دشنه ی دژخیمان نتواند هرگز
ماری افتد از پشت
تن تو دنیایي از چشم است
تن تو جنگل بیداری هاست
هم چنان پابرجا
که قیامت
ندارد قدرت

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو اگر سرخیت ، اخیرا عاریه ست !!

سرخی من خون دل ها در شب یلدا وُ

اغلب جاریه ست.....

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تند برمی‌خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد آویزم

آنچه می‌ماند از این جهد به جای

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم
منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور
منم ، دشنام پست آ فرينش ، نغمه ناجو
ر

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×