رفتن به مطلب
Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

تجسم کن زمانی را...

که با ابریشمین نقش خیالت 

صفه ی ایمان قلبم را 

به دستان نیایش فرش می کردم

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من سرگذشت یاسم و امید

با سر گذشت خویش

می مردم از عطش

آبی نبود تا لب خشکیده تر کنم

می خواستم به نیمه شب آتش

خورشید شعله زن بدر آمد چنان که من

گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم

با سرگذشت خویش

من سرگذشت یاس و امیدم

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می کشم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش 

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش 

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب در راهست

دل را

در پستوی تاریکیها

با اندوه می توان

در کنج قفس

زندانی کرد

زنجیر تعلق

چون دیو پلیدی

مرا از اسارت خود

رها نمی کند

باغچه ی زندگی

طراوت خود را

در بهاری دگر

تجربه نمی کند

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم برای میله های عشق ، تنگ می شود...

دلم، برای قفل های دل ، تنگ می شود...

 هوای سرد چاله ی سیاهِ گونه ات ، دلم...

 برای سوز عاشقانه ی شکنجه ، تنگ می شود...

دلم برای داربستِ چوبیِ خدافظی ،

 طنابِ بی تو بودنم...

دلم برایِ حلقه اش ،

 چقدر تنگ می شود!!!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دارم راه می افتم

تا چطور با تو حرف بزنم

که چطور به حرف هایت گوش کنم
برای به تو رسیدن

یک بار برای همیشه

باید راه می افتادم
برای با تو ماندن اما روزی هزار بار

باید راه افتاد

  • تشکر 3
  • خوب 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوباره عشق بازی 

پشت عاشقانه های خیالی ام 

و تویی 

که خیالت پیش من نیست

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بین که همی سپرم

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من یک نفس دویده ام تمام راه را 

قطره قطره ی شب را

گریسته ام 

تا تورا در آغوش به سماجت ببرم 

شب بلند است 

فرصت عاشقی کم

چله باید نشست معشوقی را که توهستی ...

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا

شعله از توست اگر گرم زبانی ست مرا

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آنچنان خوب تو هستی که شدی هستی من

طرح گل خواسته باشند مثالم ازتو

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و ندانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

و تو رفتی

و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداد؟.....

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم برای میله های عشق تنگ می شود...

دلم برای قفل های دل تنگ می شود...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در یکی از شبها
یک شب وحشت زا
که در آن هر تلخی
بود پا بر جا،
و آن زن هر جایی
کرده بود از من دیدار؛
گیسوان درازش ـــ همچو خزه که بر آب ـــ
دور زد به سرم
فکنید مرا
به زبونیّ و در تک وتاب

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است
و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من
می خواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند

شمس لنگرودی

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 7 ساعت قبل، Danin72 گفته است :

به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است
و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من
می خواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند

شمس لنگرودی

یادم آمد هان 

داشتم می گفتم ان شب نیز

سورت سرمای دی بیداد ها می کرد 

و چه سرمایی چه سرمایی

باد برف و سوز وحشتناک 

لیک اخر سرپناهی یافتم جایی

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکی مهمان ناخوانده

ز هر درگاه رانده،سخت وامانده

رسیده نیمه شب از راه،تن خسته،غبار آلود

نهاده سر به روی سینه رنگین کوسن هائی

که من در سال های پیش

همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم

  • تشکر 1
  • عالی 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مرغی سیاه آمده از راه های دور

می خواند از بلندی بام شب شکست

سرمست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست

در این شکست رنگ

از هم گسسته رشته ی هر آهنگ

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می آراید

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می‌روم

انگشتانم را بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم

چراغ‌های رابطه تاریک‌اند

چراغ‌های رابطه تاریک‌اند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست.

فروغ فرخزاد

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنها صداست که می‌ماند
و امان از صدای او
که ابدی شد در گوش من…

فروغ فرخزاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه چندان بزرگم

که کوچک بیابم خودم را

نه آنقدر کوچک

که خود را بزرگ…

گریز از میان‌مایگی

آرزویی بزرگ است؟

قیصر امین پور

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×